فهرستِ سورهها
آخرین محتوای موجود در نسخهٔ جاری سایت
ارجاعات این مجموعه
بازبینیشده در همهٔ جلسههاهر ۳ جلسهٔ این مجموعه بازبینی شده و محورهای پرونده بر همهٔ آنها تکیه دارند. ارجاعات فقط برای جلسهها و موضوعهایی آمده که بازبینی شدهاند.
محورهای این مجموعه
- نقدِ سازوکار، نه نفیِ متخصصِ دین
در هر سه جلسه نقدِ سخنران متوجه سازوکارهای نهاد است، نه بودنِ متخصصانِ دین. در جلسهٔ دوم وجودِ متخصصان دین را لازم و بودنِ روحانیت را، با وجود مشکلات، بهتر از نبودنش میداند و نقدِ سازوکارها را با بددانستنِ همهٔ افراد یکی نمیکند؛ همانجا میگوید مطالعهٔ سنتیِ فقه بهتنهایی برای داوری دربارهٔ مسائل اقتصادی و اجتماعیِ نو کافی نیست. در جلسهٔ نخست، با وجودِ نقدِ فتوای مربوط به وجوهات، دفاعی فرضی برای طرفِ مقابل میسازد، تصریح میکند که استدلالِ تاریخیِ مدافعان را نمیداند و از قابلتنظیمبودنِ این دفاع درستیِ فتوا را نتیجه نمیگیرد. در جلسهٔ سوم ضرورتِ فقه، حفظِ حدیث و عمل به شریعت را تصریح میکند؛ آنچه نقد میشود سهمِ بسیار بالای استنتاجِ احکام در برابرِ آموزشِ اصولِ دین، اخلاق و تفسیر است ــ برداشتی کیفی، نه سنجشی آماری.
شاهدها (۳)
ادامه بحث روحانیت خب من بحث جلسه قبل را میخواهم این جلسه ادامه بدهم. جلسه قبل بحث درباره روحانیت را که روحانیت در ادیان را به طور کلی و به طور خاص در مورد اسلام حالا شروع کردم. اولش یک تذکری دادم که خدای نکرده این چیز وجود نداشته باشه که مثلاً این برداشت که اگر روحانیت مشکلاتی داره، مشکلات اساسی هم دارد معنایش این است که آحاد روحانیت روحانیون آدمهای مثلاً خوبی نیستند که اینجوری. نه از این جهت
جلسهٔ ۲ ←ادامهٔ نقل
این را میگویم که خب همونطور که اول جلسه قبل گفتم خودمم که با افرادی که در مسلک روحانی هستند روابط خوبی داشتم. آنها هم فکر میکنم با من روابط خوبی داشتن. این است که با خیلیا و اصلاً احساسم این نیست که کلاً این افراد افرادی هستند که مشکلی وجود دارد که نهایتاً روحانیت یک مشکلاتی پیدا میکند. فکر میکنم مکانیسمهای کلیای هست که بالاخره وقتی یک جامعه روحانی در یک دینی تشکیل میشود دچار یک مشکلاتی میشوند که فرار کردن ازش خیلی سخته. باز فکر میکنم اول بحثم این را گفتم که نگاه من یعنی حالا قبل از اینکه هیچ فکتی بیارم یا چیزی اصلاً دیده باشم و فکر میکنم کسی که قرآن میخونه نگاهش نسبت به همونطور که نسبت به جوامع دینی نگاهش خیلی خوشبینانهای نیست به نظر میرسد که انعکاسی که از جوامع دینی که توسط پیامبران الهی تشکیل شده انعکاس این جوامع در قرآن انعکاس مثبتی نیست و مشکلات خیلی زیادی در واقع وجود دارد. اینکه در مجموع تشکیل شدن جوامع دینی بهتر از تشکیل نشدنشونه. یک این یک بحثه اینکه بالاخره وقتی این جوامع دینی تشکیل میشوند مشکلاتی زیادی دارند که قرآن بهشان اشاره میکند و نباید خیلی نسبت بهشان خوشبین باشیم. بنابراین مثلاً فرض کنید یک نفر وقتی قرآن میخونه اگر بخواهد وضعیت یک جامعه دینی را بررسی بکند مثلاً در زمان حاضر یا در طول تاریخ طبیعی است که کلاً دید خیلی مثبتی از اول نداشته باشه. یعنی انتظار نداشته باشه که یک بهشت برینی، یک جامعه، یک مدینه فاضلهای را ببیند. بلکه انتظار دارد که همین مشکلاتی که در قرآن در مورد جوامع دینی به طور کلی گفته میشه، به طور خاص در مورد بنیاسرائیل در جوامع دینی دیگر هم باشه. و من میخواهم بگویم فقط اگر قرآن را خوانده باشین و قرار باشه که به روحانیت به طور کلی در طول تاریخ یا در یک جامعه خاص نگاه کنیم خیلی نباید خوشبین باشیم بلکه اساساً دیدی که قرآن به ما میدهد این است که اینجا مشکلات خیلی زیادی وجود دارد. حتی فکر میکنم لحن قرآن در مورد روحانیت یهود و کلاً روحانیت در حالا ادیان ابراهیمی به طور خاص این خیلی دید منفیه. منفیتر از خود حتی جوامع دینی شاید. بنابراین من به خودم حق میدهم که کلاً با دید خیلی مثبتی نگاه نکنم به نتایج مثبتی هم نمیرسم. فکر میکنم حالا فکتها و چیزهایی هم که داریم کفایت میکند برای اینکه دیدگاهمون خیلی مثبت نباشد. ولی باز من امروز قبل از اینکه شروع بکنم دوست دارم این نکته را تذکر بدهم که من تصورم این است که روحانیتم به نوعی مثل جوامع دینی علیرغم مشکلات زیادی که دارد بودنش بهتر از نبودنش. یعنی الان اگر مثلاً فرض کنید یک شرایطی پیش بیاید مثلاً یک رفراندومی برگزار بشود که آقا اصلاً روحانیت ما میخواهیم یا نمیخوایم، فکر میکنم باید رای مثبت بدهیم به اینکه باشه بالاخره بود. همونطور که جوامع دینی باید باشند. ولو اینکه مشکلات خیلی زیادی دارند. حالا اینکه چرا من به طور خاص احساسم این است که روحانیت بودنش بهتر از نبودنشه، خب یک عدهای حرف از یک عده اصولاً طبق مثلاً فرض کنید حتی بعضی از متون دینی سعی میکنند مثلاً در قرآن استدلال بکنند که اصلاً تش اسلام قرار نبوده روحانیتی داشته باشه به طور کلی. یعنی شما در قرآن مثلاً یک عده استدلالشون این است که چیز کافیای وجود ندارد که یک چنین جامعه روحانیتی به وجود بیاید و مثلاً دین خیلی تخصصی بشود و این حرفها. یک عده از یک دیدگاههای خیلی کلی مخالف با وجود یک چنین جامعهای هستند. من فکر میکنم بالاخره شاید بشود استدلال کرد که همونطور همانطوری که در همه ادیان به وجود آمده در دین اسلام به وجود آمده جامعه روحانیت و یک جوری اجتنابناپذیره بالاخره یک عده متخصص دین لازم است که مردم بهشان رجوع بکنند.
سؤالهای مردم از روحانی یعنی جزو چیزهای مثلاً عرفانی بهش، میخواهد به تبلیغ عام دارد از مسألهی عرفان بهش برسد. یکی از مشکلات ما همین است که، ببینید جامعهای که خیلی از مبانی دین را هنوز در آن مشکل دارن، وارد مباحث عرفانی میشوند. من مبانی دین را مسائل فقهی نمیدونما، مسائلی که به اخلاقی، یعنی مثلاً اصلاً نمیدونن. اینکه حالا میرود دنبال فقط عرفان باشیم یا نه اصلاً فقط عرفان نیست. ببینید من
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
نکتهام اینه، میگویم که یک لحظه ذهن خودمان را الان وارد مسائل نظری در بحثهای حوزوی شد. میخواهیم ببینیم عملکرد مثلاً روحانی، جامعهی روحانیت از نظر علمی خوب بوده یا بد بوده. من میگویم که شما قبل از اینکه اصلاً نگاه کنید، اصلاً فراموش کنید، این چه حجمی مثلاً انتظار دارید ببینید که جامعهی روحانیت را قرآن دارد کار میکنه؟ چه حجمی انتظار دارید را احکام کار کنید؟ چه حجمی اخلاق مثلاً؟ من یک چیزی که انتظار دارم تو حوزههای علمیهی کلاسهای خاص ببینم، کلاسهای مربوط به تبلیغه. یعنی آموزش مبلغین که چگونه باید با مردم برخورد کرد، سؤالاشون را چگونه باید پاسخ داد و الی آخر. من نکتهام این است که آن بخش مربوط به فقه و احکام و اینها که حالا شما میگویید این را جزو مبانی نمیدونید و اصلاً نمیشود اینها را جزو مبانی دونست، اینها بهشدت چیزن دیگه، یعنی یک حجم عظیمی را گرفتن، بحثهای مربوط به اصول دین. الان یک روحانیون چقدر قدرت این را دارند که در سؤالات اساسی مردم را در زمینهی اصول دین پاسخ بدن؟ من نکتهام این است که شما به آموزشهای علمی حوزههای علمیهی قم و کتابهایی که منتشر کردن نگاه کنید، یک فقط یک لحظه من دوست دارم بگویم این ۳۰ سال اخیر را بگذارید کنار. چون به هر حال یک تحولات مثبتی ایجاد شده، هیچ شکی نیست، مخصوصاً در ۱۰ سال اول. یعنی مثلاً فرض کنید تا قبل از انقلاب بود که فلسفه تو حوزهها خیلی خیلی مهجور بود و تحت فشار بود و یک کلاسی هم میذاشتن میخواستن تعطیل بکنند یک عده. دیگر چون یکی از نمایندههای همان جریانهای اقلیت حوزه حاکم شد، یعنی آقای خمینی بعد از انقلاب قدرت سیاسی و چیز پیدا کرد، طبعاً حوزهها یک چیزهایی را تو شکست، یعنی بعد مثلاً فرض کنید الان دیگر کلاس تفسیر و نمیدانم فلسفه و اینها گذاشتن در حوزه، چیز غیرعادیای محسوب نمیشه، بلکه شاید حتی به نظر میرسد خیلی جاها در حوزهها یا شبهحوزهها، یعنی دانشگاههایی که جنبهی حوزوی دارن، زمین تو زمینهای حوزوی کار میکنن، رسماً درس فلسفه و حکمت و اینجور چیزها دارند. اینها این اتفاق خیلی مثبتی از نظر من، یعنی یک خرده آن ۱۰۰٪ فقه خواندن را تو حوزهی علمیه شکسته تو سالهای اخیر. ولی قبلاً من دارم در مورد جامعهی روحانیت بهطور کلی در تاریخ اسلام نگاه میکنم، سؤال من این است که چه مقدار این حجم مباحثی که مطرح درسهایی که داده شده منطقیه و مطابق با عنوان کلی دینشناسیه. اینکه در کنار این بحثهای فقهی همین الان هم شما این نقطه من نشنیدم که یک دانه کلاس باشه که یک فقیهی یا حالا بالاخره یک عالمی بیاید بشینه تو حوزهها یک درس فلسفه احکام بگوید. سعی کند درباره احکام به طور استدلالی یعنی اینها چرا این احکام وضع شدن حرف بزند. ممکن است در حاشیه بعضی از درسها چیزهایی گفته بشود ولی حوزه علمیه قم وظیفه خودش میدونسته که احکام ببیند طبق یک نظامی سعی بکند که احکام را به طور استنتاجی نتیجه بگیره، توضیح بده، بگوید که اینها چرا وضع شدن. خیلی ضعیفه. خیلی این مسائل یعنی شما کلاً که نگاه میکنید همین الان هم ضعف وجود دارد و هرچند بعضی از ضعفها برطرف شده ولی شما در مجموع حوزه علمیه قم را قدرتمند نمیتوانید ارزیابی بکنید. من که اصلاً کلمه قدرتمند را نمیتوانم به کار ببرم واقعاً. یعنی به نظر من میتوانم بگویم بسیار ضعیف در آموزشهای نظری حتی. در انتخاب موضوعها اینکه روی چه چیزی باید بیشتر تأکید بشه، روی چه چیزی کمتر تأکید بشود. من از یک جامعه روحانیت ایدهآل انتظار دارم که مسائل مبنایی دین، عقیدتی، مسائل اخلاقی، مسائل مربوط به مثلاً تفسیر متون دینی، مسائل عرفانی، اینها چیزهایی که اساس دین را در واقع تشکیل میدهند. کلاس دوست دارم ببینم جامعه روحانیت کلاسهای توحید دارن، کلاسهای نبوت دارن، بحثهای خیلی عمیق و مثلاً زیبایی میکنند. فکر میکنم جامعه روحانیت باید یک بخش عمدهای از فعالیتش این میبود که درباره بلاغت اینکه چگونه میشود حرفها را به زیبایی بیان کرد برای مردم، ساده صحبت کردن. اینها حالا خیلی هم کلی دارم میگویم که چه چیزهایی مهم بوده در ضمن قبول دارم که احکام هم مهم است ها. من همیشه در این را نمیخواهم فراموش بشود که یک بخش مهمی از دین در و ارتباط دین با جامعه دینی، عمل کردن به مسائل شریعته. بنابراین حتماً باید یک فقهی وجود داشته باشه. احادیث باید حفظ بشن، بررسی بشوند. این قسمتها خیلی مهمان. همین الان به طور خیلی خیلی در واقع از دور نگاه کنید به فعالیتهای حوزه خب به نظر میرسد که بالای ۹۰ درصد فعالیتهای حوزه در جهت همان استنتاج احکامه و بقیه چیزها تو ۱۰ درصد حاشیه است. یعنی از کلاس اخلاق و عرفان گرفته تا مسائل عقیدتی و فلسفه و حکمت و هرچه که بگیرید روز به روز از سالهای قبل از انقلاب به نظر میرسد که و همین الان در مثلاً یک جایی مثل نجف که حوزه بزرگتری هم هست، معتبرتر هم هست از خیلی جهات، میبینید که گرایش کاملاً گرایش فقهیه. اینکه چطور جامعه روحانیت در اسلام به این نتیجه رسیده که وظیفه اصلیاش این است که احکام فقه را استخراج بکند و آموزش بده، این به نظر من این جزو چیزهایی که این خطاهای بزرگیه که اصلاً معلوم نیست چگونه به این سمت رفتن. قابل بررسیها یعنی میخواهم بگویم اینجا یک سؤال خوب وجود دارد که این گرایشها چگونه در حوزهها به وجود آمده و پا گرفته. شما مثلاً فرض کنید در جامعه دینی راکد ۴۰۰ سال قبل، جوانها و پیرها و اینها همه مذهبیان. هیچ سؤالی هم وجود ندارد. چون روحانیت میتواند بگوید خب ما اینجوری از خودمان دفاع میکنیم که اصلاً این بحثها وجود نداشت. کسی از اصول دین از ما سؤال نمیکرد. کسی به نظر نمیاومد مشکلی ندارد. یعنی مشکل سؤالهایی که میکردن، آن چیزی که مردم میپرسیدن این بود که این احکام را چگونه اجرا بکنیم ما هم بهشان یاد بدهیم. همه خداشناس بودن، همه بدون مشکل بودن، همه امامها را قبول داشتن، پیامبران را قبول داشتن، بنابراین ما هم بنا به میزان درخواستی که در واقع خروجیهای ما، چیزهایی که لازم، مثلاً الان نظام آموزش و پرورش خب، علما را دارد تربیت میکند که یک شغلهایی را در جامعه به عهده بگیرند. آموزش و پرورش و آموزش عالی. در همین جهت برنامهریزی میکند. روحانیت میتواند بگوید ما هم مثل این مدارس علمی بودیم.
نیاز به قضاوت دینی در مسائل نو یعنی در مقابل سوالهای جدید باید پاسخ داشته باشند برای مردم. سوالهای جدید یعنی مثلاً فرض کنید قراردادهای جدید اقتصادی به وجود میآید که قبلاً نبوده. اینها حلالن، حرامن، چه میدانم. دنیا روز به روز به سمتی میرود که ما لازم داریم که از نظر دینی قضاوت بکنیم که بعضی از کارها را میتوانیم واردش بشویم یا نمیتوانیم واردش بشویم. به هر حال روحانیون ادعا دارند که به غیر
جلسهٔ ۲ ←ادامهٔ نقل
از حفظ سنت، یک وظیفه اساسیای دارن، آن هم اجتهاده. یعنی بتونن در مورد مسائل جدید حکم بدن. شما فکر نمیکنید که حکم دادن در مورد مسائل جدید مهمترین بخشش یا حداقل همپای بخش دوم، مهمترین بخش به نظر من این است که صورت مسئله را خوب بفهمیم. اولاً تشخیص بدهیم که اگر سوالی کردن، این صورت مسئله دقیقاً چیست. یعنی اگر مثلاً یک قرارداد اقتصادی جدیدی آمده و قرار است در موردش قضاوت بشه، ما باید کلاً اقتصاد را خوب بشناسیم. بدونیم شرایط اقتصادی الان دنیا چیست. ممکن است بعضی از این قراردادهایی که مثلاً الان هست، کاملاً قراردادهای بدی باشند. ولی یک روحانی بتواند تشخیص بده که اجتناب نمیشود کرد از در حال حاضر از یک چنین کاری. مثلاً نهایتش بتواند فرمش را یک خورده عوض بکند. این میخواهم بگویم در اجتهاد کردن اینکه بفهمیم در چه وضعیتی تو دنیا هستیم، صورت مسئله چیه، چه را باید حل کنیم، چه ابزارهایی برای حل داریم. اگر مثلاً فرض کنید این موضوع اقتصادی را نپذیریم، بگوییم این قرارداد حرامه، خب یک سری این قراردادها به یک دلیلی به وجود آمده در فضای اقتصادی. یعنی یک ضرورتهایی وجود دارد که این قرارداد به وجود آمده. اگر من میگویم حس من این است که این حرامه بنا به مثلاً فرض کنید بعضی از روایات یا احکام کلیای که میدونم، اینجوری دارم اجتهاد میکنم، خب سوال بعدی این است که خب جاش چه میتوانیم بگذاریم که حرام نباشه؟ من این مثال بردهداری را که میزنم، فکر میکنم این مثال روشنی از این که اصلاً روحانیت در تکاپوی این که جهان را درک بکند نبوده و نیست. یعنی اینطوری نیست که وضعیت مدرن رو، من انتظار دارم اگر یک روحانیت، روحانیت کارا کارآمدی باشه در صرف مسائل فقهی، باید یک کتابهای عمیقی ببینم که روحانیون مینویسن در مورد وضعیت فعلی جهان، درباره دوران مدرن. چه جوری به اینجا رسیدیم؟ تحلیل داشته باشند. چه جوری ما به اینجا رسیدیم؟ دنیای مدرن خوبه، بده، به چه سمتی دارد میره؟ ما بنابراین چه جوری میتواند جوامع دینی چه جوری میتوانند خودشان را تو دنیای مدرن حفظ بکنن؟ چون مطلقاً یک چنین تلاشی را به طور عمومی در حوزهها نمیبینید. حالا اینکه افراد خاص باشند یا در حال حاضر تو سالهای اخیر جریانهایی به وجود آمده باشه که امیدوارکنندهست، این را بگذاریم کنار. من در مورد بدنه روحانیت به طور کلی دارم حرف میزنم. بنابراین یکی از من اولین چیزی که خودم شخصاً پذیرفتم، این نبود که روحانیون در مثلاً استخراج احکام بیدقتی کردن، بعضی از احکام ممکن است تحریف شده باشه یا بعضی از عقاید حتی. اولین نکتهای که فکر میکنم برای من پذیرفتنی بود این بود که روحانیون دنیا دنیایی که در آن زندگی میکنند را خوب نمیشناسن. و نمیتوانند عکسالعملهای متناسب با این دنیا را به خوبی از خودشان نشان بدهند و این عکسالعمل نشان دادن با خواندن هزارباره کتب فقهی قابل دست پیدا کردن نیست. یعنی هیچ راهی ندارد به غیر از اینکه ما خیلی هوشیار باشیم، خیلی خیلی عمیق سعی بکنیم وضعیت فعلی دنیا را از نظر اقتصادی و اجتماعی بفهمیم. بنابراین صرف اصلاً مطالعه فقه به این معنای سنتیاش برای اجتهاد در زمینههای اقتصادی و اجتماعی به شدت متحولی که تو دوران مدرن و حالا پستمدرن داریم کافی نیست.
- توحید: معیارِ بازنگری و اولویتِ آموزش
توحید در این مجموعه دو نقش دارد. در جلسهٔ نخست رسیدن به آن با گذر از تربیت و تلقینهای نادرستِ جامعه پیوند مییابد ــ مسئلهای که سخنران به همهٔ جوامع تعمیم میدهد و به پیروانِ یک دین محدود نمیکند. در جلسهٔ سوم توحید وجهِ مشترکی است که به نظرِ او زیرِ تأکیدهای فرقهای کمرنگ شده و باید برجسته شود، و آموزشِ عمیقِ آن را از اولویتهای پیشنهادیِ خود در برابرِ غلبهٔ پرسشهای احکام میداند.
شاهدها (۲)
احساس ضرورت بحث اجتماعی بعد انقلاب بود که حالا به اصرار یا حالا نمیدانم به دلیل اینکه یک افرادی مثل آقای خمینی، آقای منتظری اینها رهبری جامعه روحانیت را به یک نحوی شاید بشود گفت به دست گرفتن و اقبال عمومی مردم هم از نظر مرجعیت به این قشر از روحانیون بود، اینها بودن که یک اصلاحی انجام دادن و مثلاً شیعیان الان که میروند آنجا تقریباً عمده افرادی که میروند پشت روحانیون اهل سنت نماز میخوانند.
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
یعنی در نماز جماعت مسجدالحرام و مدینه، در مسجدالنبی شرکت میکنند. من از یکی از دوستانم که تو همان حج باهاش آشنا شدم شنیدم که تو دوران قبل از انقلاب یک صحنهای خیلی تکراریای بود که وقتی اذان میگفتن، ایرانیها از مسجدالحرام میاومدن بیرون که موقع نماز آنجا نباشن. حالا شما یک خورده این صحنه واقعاً صحنه خیلی شگفتانگیز و چیزی است دیگر. آدم همینطوری از تصورش تحت تأثیر قرار میگیرد که شما مسلمانها را تصور بکنید که آنجا نشستن. وقتی که از آن گفته میشود یک عده پا میشوند میروند. حالا که همه دارند میان یک عده به دلیل این تفکر که اینجا مثلاً فرض کنید روحانی که دارد نماز میخونه آدم خوبی نیست نمیدانم اهل سنت و نمازش قبول نیست و از این حرفایی که احتمالاً زیاد شنیدید. تو دوران بعد از انقلاب یک اتفاق مثبتی که افتاد این بود که از همان اول خیلی جدی حرف وحدت شیعه و سنی مطرح شد و به هر حال همین فتواها داده شد که پشت اهل سنت میشود نماز خوند و این حرفها و یک جوری این گرایش وحدتطلبانه که قطعاً گرایش مثبتی هست قدرت گرفت و غالب شد. بعد از طرف دیگر حالا یک چیزهای جدیدی که شاید یک خورده جنبه سیاسی به دلایل سیاسی دارد که ایجاد شده و آدم میبیند نمیدانم به چه چیزاییش اشاره بکنم. شاید همشون یک جورهایی قدیمی هستند ولی تعلیمات مذهبی که الان در مدارس به بچهها دارند میدهند یک جور عجیب و اغراقآمیزی تاکید روی مسائل مربوط به تشیع یعنی بچهها بیشترین چیزهایی که مثلاً تو ذهنشون هست مسائل مربوط به عاشورا و نمیدانم اتفاقای اینجوری که افتاده و بعدش مسئله امام زمان و اینها انگار بخش اصلی ایمان مذهبی مردم را دارد تشکیل میدهد و آن جنبههای مشترکی که مربوط به توحید و اینها هست روش تاکید نمیشود و واقعاً هم شما در وجود مردم تو آنجا هستند میبینید که چیزهای اصلی که از دین مد نظرشون هست چه چیزاییه. خدا را بیشتر جاهایی که میخواهند حاجت بخوان و اینها بیشتر یاد میکنند. یعنی من واقعاً آدم میرود تو مساجد حرام میشینه این احساس که اکثریت آدمهایی که از جاهای مختلف میان مشغول عبادتن دارند نماز میخوانند یا قرآن میخوانند و ایرانیها کارهای دیگر دارند میکنند و این را نمیشود یک جوری به روحانیت ربط نداد. من میخواهم بگویم درست است که تو سالهای اخیر حالا ممکن است شما بگویید دلایل سیاسی داشته بعضی از اتفاقهایی که افتاده ولی بالاخره تربیت مذهبی مردم مربوط به روحانیت میشود. وقتی که آدم یک حس نارضایتی خیلی شدیدی در آن ایجاد میشود خود به خود برای من اینجوری است که من نمیتوانم این نکته را در واقع ربط ندم این نارضایتیها را به روحانیت هرچند که میدانم قبلاً هم خودم گفتم که خیلی از انحرافهایی که تو جامعه دینی پیش میآید از پایین در واقع از بین عوام شروع میشود تا حدودی شاید اجتنابناپذیر باشه ولی بالاخره یک جنبههای تربیتی وجود دارد که روحانیون میتوانند اعمال نفوذ بکنند و به نظر میآید که. حالا نمیکنند یا نمیتوانند بکنند و ما تو شرایط خوبی قرار نگرفتیم یعنی بعد از یک امیدهای فوقالعاده زیادی که بعد از انقلاب ایجاد شد که یک اصلاحات دینی صورت میگیرد و مردم به یک دین معقولتر دین یعنی دین معقولتر نسبت به آن چیز سنتی که بین مردم وجود داشت به یک چیز بهتری میرسیم به نظر میرسد که بالاخره در یک روندی یک اصلاحاتی واقعاً وجود داشت ولی در طی یکی دو دهه اخیر به نظر میآید که اثر همین اصلاحات یک جورهایی انگار خنثی شده بلکه تو یک شرایط نامناسبتری هم قرار گرفتیم. حتی رادیو تلویزیون هم یک مقدار زیادی فکر میکنم مقصره تو این که به هر حال نوع تبلیغاتی که میکند به یک سمت و جهتهایی که خیلی جهتهای مناسبی نیست.
سؤالهای مردم از روحانی یعنی جزو چیزهای مثلاً عرفانی بهش، میخواهد به تبلیغ عام دارد از مسألهی عرفان بهش برسد. یکی از مشکلات ما همین است که، ببینید جامعهای که خیلی از مبانی دین را هنوز در آن مشکل دارن، وارد مباحث عرفانی میشوند. من مبانی دین را مسائل فقهی نمیدونما، مسائلی که به اخلاقی، یعنی مثلاً اصلاً نمیدونن. اینکه حالا میرود دنبال فقط عرفان باشیم یا نه اصلاً فقط عرفان نیست. ببینید من
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
نکتهام اینه، میگویم که یک لحظه ذهن خودمان را الان وارد مسائل نظری در بحثهای حوزوی شد. میخواهیم ببینیم عملکرد مثلاً روحانی، جامعهی روحانیت از نظر علمی خوب بوده یا بد بوده. من میگویم که شما قبل از اینکه اصلاً نگاه کنید، اصلاً فراموش کنید، این چه حجمی مثلاً انتظار دارید ببینید که جامعهی روحانیت را قرآن دارد کار میکنه؟ چه حجمی انتظار دارید را احکام کار کنید؟ چه حجمی اخلاق مثلاً؟ من یک چیزی که انتظار دارم تو حوزههای علمیهی کلاسهای خاص ببینم، کلاسهای مربوط به تبلیغه. یعنی آموزش مبلغین که چگونه باید با مردم برخورد کرد، سؤالاشون را چگونه باید پاسخ داد و الی آخر. من نکتهام این است که آن بخش مربوط به فقه و احکام و اینها که حالا شما میگویید این را جزو مبانی نمیدونید و اصلاً نمیشود اینها را جزو مبانی دونست، اینها بهشدت چیزن دیگه، یعنی یک حجم عظیمی را گرفتن، بحثهای مربوط به اصول دین. الان یک روحانیون چقدر قدرت این را دارند که در سؤالات اساسی مردم را در زمینهی اصول دین پاسخ بدن؟ من نکتهام این است که شما به آموزشهای علمی حوزههای علمیهی قم و کتابهایی که منتشر کردن نگاه کنید، یک فقط یک لحظه من دوست دارم بگویم این ۳۰ سال اخیر را بگذارید کنار. چون به هر حال یک تحولات مثبتی ایجاد شده، هیچ شکی نیست، مخصوصاً در ۱۰ سال اول. یعنی مثلاً فرض کنید تا قبل از انقلاب بود که فلسفه تو حوزهها خیلی خیلی مهجور بود و تحت فشار بود و یک کلاسی هم میذاشتن میخواستن تعطیل بکنند یک عده. دیگر چون یکی از نمایندههای همان جریانهای اقلیت حوزه حاکم شد، یعنی آقای خمینی بعد از انقلاب قدرت سیاسی و چیز پیدا کرد، طبعاً حوزهها یک چیزهایی را تو شکست، یعنی بعد مثلاً فرض کنید الان دیگر کلاس تفسیر و نمیدانم فلسفه و اینها گذاشتن در حوزه، چیز غیرعادیای محسوب نمیشه، بلکه شاید حتی به نظر میرسد خیلی جاها در حوزهها یا شبهحوزهها، یعنی دانشگاههایی که جنبهی حوزوی دارن، زمین تو زمینهای حوزوی کار میکنن، رسماً درس فلسفه و حکمت و اینجور چیزها دارند. اینها این اتفاق خیلی مثبتی از نظر من، یعنی یک خرده آن ۱۰۰٪ فقه خواندن را تو حوزهی علمیه شکسته تو سالهای اخیر. ولی قبلاً من دارم در مورد جامعهی روحانیت بهطور کلی در تاریخ اسلام نگاه میکنم، سؤال من این است که چه مقدار این حجم مباحثی که مطرح درسهایی که داده شده منطقیه و مطابق با عنوان کلی دینشناسیه. اینکه در کنار این بحثهای فقهی همین الان هم شما این نقطه من نشنیدم که یک دانه کلاس باشه که یک فقیهی یا حالا بالاخره یک عالمی بیاید بشینه تو حوزهها یک درس فلسفه احکام بگوید. سعی کند درباره احکام به طور استدلالی یعنی اینها چرا این احکام وضع شدن حرف بزند. ممکن است در حاشیه بعضی از درسها چیزهایی گفته بشود ولی حوزه علمیه قم وظیفه خودش میدونسته که احکام ببیند طبق یک نظامی سعی بکند که احکام را به طور استنتاجی نتیجه بگیره، توضیح بده، بگوید که اینها چرا وضع شدن. خیلی ضعیفه. خیلی این مسائل یعنی شما کلاً که نگاه میکنید همین الان هم ضعف وجود دارد و هرچند بعضی از ضعفها برطرف شده ولی شما در مجموع حوزه علمیه قم را قدرتمند نمیتوانید ارزیابی بکنید. من که اصلاً کلمه قدرتمند را نمیتوانم به کار ببرم واقعاً. یعنی به نظر من میتوانم بگویم بسیار ضعیف در آموزشهای نظری حتی. در انتخاب موضوعها اینکه روی چه چیزی باید بیشتر تأکید بشه، روی چه چیزی کمتر تأکید بشود. من از یک جامعه روحانیت ایدهآل انتظار دارم که مسائل مبنایی دین، عقیدتی، مسائل اخلاقی، مسائل مربوط به مثلاً تفسیر متون دینی، مسائل عرفانی، اینها چیزهایی که اساس دین را در واقع تشکیل میدهند. کلاس دوست دارم ببینم جامعه روحانیت کلاسهای توحید دارن، کلاسهای نبوت دارن، بحثهای خیلی عمیق و مثلاً زیبایی میکنند. فکر میکنم جامعه روحانیت باید یک بخش عمدهای از فعالیتش این میبود که درباره بلاغت اینکه چگونه میشود حرفها را به زیبایی بیان کرد برای مردم، ساده صحبت کردن. اینها حالا خیلی هم کلی دارم میگویم که چه چیزهایی مهم بوده در ضمن قبول دارم که احکام هم مهم است ها. من همیشه در این را نمیخواهم فراموش بشود که یک بخش مهمی از دین در و ارتباط دین با جامعه دینی، عمل کردن به مسائل شریعته. بنابراین حتماً باید یک فقهی وجود داشته باشه. احادیث باید حفظ بشن، بررسی بشوند. این قسمتها خیلی مهمان. همین الان به طور خیلی خیلی در واقع از دور نگاه کنید به فعالیتهای حوزه خب به نظر میرسد که بالای ۹۰ درصد فعالیتهای حوزه در جهت همان استنتاج احکامه و بقیه چیزها تو ۱۰ درصد حاشیه است. یعنی از کلاس اخلاق و عرفان گرفته تا مسائل عقیدتی و فلسفه و حکمت و هرچه که بگیرید روز به روز از سالهای قبل از انقلاب به نظر میرسد که و همین الان در مثلاً یک جایی مثل نجف که حوزه بزرگتری هم هست، معتبرتر هم هست از خیلی جهات، میبینید که گرایش کاملاً گرایش فقهیه. اینکه چطور جامعه روحانیت در اسلام به این نتیجه رسیده که وظیفه اصلیاش این است که احکام فقه را استخراج بکند و آموزش بده، این به نظر من این جزو چیزهایی که این خطاهای بزرگیه که اصلاً معلوم نیست چگونه به این سمت رفتن. قابل بررسیها یعنی میخواهم بگویم اینجا یک سؤال خوب وجود دارد که این گرایشها چگونه در حوزهها به وجود آمده و پا گرفته. شما مثلاً فرض کنید در جامعه دینی راکد ۴۰۰ سال قبل، جوانها و پیرها و اینها همه مذهبیان. هیچ سؤالی هم وجود ندارد. چون روحانیت میتواند بگوید خب ما اینجوری از خودمان دفاع میکنیم که اصلاً این بحثها وجود نداشت. کسی از اصول دین از ما سؤال نمیکرد. کسی به نظر نمیاومد مشکلی ندارد. یعنی مشکل سؤالهایی که میکردن، آن چیزی که مردم میپرسیدن این بود که این احکام را چگونه اجرا بکنیم ما هم بهشان یاد بدهیم. همه خداشناس بودن، همه بدون مشکل بودن، همه امامها را قبول داشتن، پیامبران را قبول داشتن، بنابراین ما هم بنا به میزان درخواستی که در واقع خروجیهای ما، چیزهایی که لازم، مثلاً الان نظام آموزش و پرورش خب، علما را دارد تربیت میکند که یک شغلهایی را در جامعه به عهده بگیرند. آموزش و پرورش و آموزش عالی. در همین جهت برنامهریزی میکند. روحانیت میتواند بگوید ما هم مثل این مدارس علمی بودیم.
- اعتماد به اشخاص و خطاپذیریِ دانش
سخنران در جلسهٔ نخست استناد به خوبیِ عالمان را برای کنارزدنِ احتمالِ شرک در یک عقیده نقد میکند و تثلیث را، در صورتبندیِ دینیِ خودش، مثال میزند: وجودِ قدیسان در مسیحیت را میپذیرد، اما آن را برای توجیهِ همهٔ باورها کافی نمیداند و این نقد را به بدبودنِ همهٔ مسیحیان تبدیل نمیکند. در جلسههای بعد همین منطق به خطاپذیریِ دانش بهطور کلی میرسد. در جلسهٔ دوم دانشِ انسان را خطاپذیر و در عین حال مبنای ناگزیرِ عمل و اعتراض میخواند و احتمالِ جهل و لزومِ بازنگری در تشخیصهای شتابزده را هم میپذیرد. در جلسهٔ سوم همین منطق به خودِ فقه میرسد: فقه محصولِ تدوینِ فقهاست و وابستگیِ منابعش به دین، ساختار و نتایجِ آن را مقدس و بیخطا نمیکند.
شاهدها (۲)
تکلیف در برابر حکم مبهم من الان خودم مشکل دارم با این حرفهایی که دارم میزنم از این نظر. یعنی کلاً خیلی سراغ این مسائل نمیرم مگر حالا مثلاً فرض کنید یک چیزهای خیلی خاص و سادهای ولی کل و این هم خیلی اینجوری نیست من واقعاً خیلی تمایلی به انتشار مثلاً این حرفها تو جامعه ندارم. فکر میکنم اگر مثلاً برای همه مردم واضح بشود که آقا نماز یک بدعتی در آن اتفاق افتاده چند صد ساله، اعتماد خودشان را نسبت
جلسهٔ ۲ ←ادامهٔ نقل
به روحانیت از دست بدن، بعد خب بقیه احکام هم برایشان میرود زیر سوال. همانطوری که سوال شما هم به نظر من موجهه. من اگر خودم در یک موردی برام واضح است که یک چیزی غلط است یا درست است ولی مثلاً احکام فقهی اینجوریه، من خودم تحت تکالیفم چیه؟ باید به آن چیز واضح که میفهمم عمل بکنم یا بگذار ایشان سوالش را بپرسه بعداً در این مورد صحبت کنیم. به نظر من این هم اینجاها یکی از آن جاهایی که به شدت مقاومت ایجاد میشود. احساس اینکه اگر یک چیزی را بپذیریم یک چیزی که اکثریت علما گفتن و عرف شده مردم دارند اجرا میکنند و سالهای سال هم گذشته، مثلاً نمونهاش دیگر بیاید یک دفعه بپذیرید که آقا سنگسار در اسلام نیست، اصلاً نبوده. خب بعد این مشکل دیگر بالاخره آدمهای سنگسار شدن این وسط. یعنی یک جوری مثل اینکه یک قتل ناحقی اتفاق افتاده. معلوم است که آدم مقاومت میکند در مقابلش. یعنی کلاً پذیرفتن اینکه یک حکم جا افتادهای غلط است به شدت همراه با مقاومته. بیشتر از اینکه یک عقیدهی جا افتادهای غلط است. به همه اصلاً مردم ممکن است همه ایمانشون بر باد برود. بگذارید من ایشان یک سوالی دارد اگر میترسم دیر بشود. در واقع جایگاه میخواهم بگیرم نظر بدهم در مورد این دانشمند یا این که به نظر من درستی یا غلطیاش. مثلاً من مورد تحقیق در مورد این نظر بدهم. نه خودمو نه در حد جامعه. بله. یا باید یک هدایتکنندهای یا یک فرد روشنفکری حداقل خودم مراجعه بکنم به نظرات. خب این سوال ببینید حیطههای تخصصی وجود دارد. مثلاً فرض کنید من که خودم اجازه نمیدم در مورد مثلاً فرض یک جاهایی از ریاضیات که بلد نیستم نظر بدهم. چرا نظر نمیدم؟ برای اینکه چون بلد نیستم هیچ چیز واضحی هم به نظر من وجود ندارد. الکی نظر نمیدم. حرف از این است که یک جایی تو یک مواردی من دارم حرف فرضی میزنم. ممکن است الان شما بگویید آقا برای من سقط جنین مسئلهی واضحی نیست درست و غلط بودنش یا مثلاً یکی بگوید آقا قتل برای من واضح نیست که چیز بدیه. اگر واضح نیست که هیچی. من حرف از این میزنم که یک جایی شما در حیطهی بینش و علمتون هست. یک چیزی را انگار دارید میبینید. به زندگی روزمرهی خودتان مربوطه و حس میکنید که این صددرصد اینجوری است. ممکن است از جهلش باشه. ممکن است از جهل هم باشه که فکر کنم میدانم که این قضیه را بهش احاطه دارم. بله اشکال ندارد. من نمیگویم که این شاید آن چیزی که شما میگویید هرچه عمیقتر بروید شاید خودمان هم بگوییم که شاید سقط جنین درست باشه. این هرچه عمیقتر بشویم برای خودمان هم این حکم میآید که شاید درست است. میگویند این به خاطر به دست آوردن علمی که این شک به ما رخ میدهد یا نه؟ به نظر من خیلی جاها نه. بعضی جاها هم بله. ببینید حرف این است ما آن چیزی را که فکر میکنیم درست است باید عمل کنیم. ولو اینکه میدانیم ممکن است اشتباه کرده باشیم. من الان حرفهایی که میزنم خب همهاش را میتوانم بگویم که آقا یک درصدی از احتمال خطا هم در آن هست دیگر. خب این که دلیل نمیشود من حرف نزنم. دلیل نمیشود من به هیچی اعتقاد نداشته باشم چون فکر میکنم شاید در آینده مثلاً این اعتقاد من یک خطایی در آن باشه. من آن لحظهای که میبینم آقا الان مثلاً فریاد میزنم که آقا این کاری که دارد انجام میشود غلط است. تشخیص من این است. کاملاً به وضوح دارم این را میبینم که غلط است. ولو اینکه میدانم حتی تو این حالتهای واضح هم ممکن است یک خطاهایی باشه. وظیفهی خودم میدانم که مثلاً اعتراض بکنم بگویم آقا این غلط است. ببینید شما حرفی که دارید میزنید یک حیطههای تخصصی وجود دارد که من وضوحی برام وجود ندارد. نباید آنجا حرف بزنم. ولی یک حیطههایی وجود دارد که برای من یک وضوحهایی وجود دارد. ممکن است به قول شما بعضی از این وضوحها نتیجهی این است که صورت مسئله را خوب نمیدانم. که خب آدم چیزی هستم دیگر. آدم سریعالوضوحی هستم اگر یک چنین موارد یعنی اگر دو تا سه تا مورد اینجوری پیش آمد و رفتم دیدم آقا اصلاً نمیدونستم و الکی داشتم حرف میزدم باید یک خورده در اینکه چه چیزی برام واضح است شک کنم. به هر حال مسئله این است که ما خیلی وقت ما هیچ چارهای نداریم به غیر از به همین علم خطاپذیر و خودمان اعتماد بکنیم. داریم باهاش زندگی میکنیم. شما علم خطا ناپذیری که مطمئن باشید که هیچ خطایی در آن نیست نمیتوانید به دست بیاورید. فقها هم نمیتوانند به دست بیارن، متخصصین من هم نمیتوانم به دست بیارم. موضوع این است که یک جایی که من واقعاً یک چیزی را میبینم الان شفاف برای من که این مسئله درست است. همانطوری که میگویم نسبت به یک مسئلهای در خیابان اتفاق میافتد ممکن است برای من شفاف باشه. ولو اینکه میدانم که در همه این وضوحها و شفافیتها احتمال خطا هست. وظیفهام این است که بر اساس این چیزی که علم دارم بهش و میبینم حرف بزنم و رفتار بکنم. یک احتمال خطایی هم میذارم. اینکه حیطههای تخصصی هست که من چیزی الکی که نمیتوانم بگویم. من چیزی در مورد مثلاً فرض کنید اختلاف بین string theoryها با نمیدانم فلان گروه در مکانیک کوانتوم برای من واضح نیست. حرفی هم نمیزنم. اگر یک آدمهایی هستند آخه همهچیز همهجای تخصص غیرتخصصی برایشان همیشه واضح است و همه جای کار نظر میکنند. یک چیزی دارند در واقع یک شهامت فوقالعادهای دارند. این را این حالتها را بگذارید کنار. من در یک زمینههایی مثل اینکه کشتن یک آدم بده ممکن است استدلال نتونم بکنم استدلال فلسفی ولی برام واضح است که بده. نمیکشم، نهی میکنم از کشتن. سقط جنینم همینطور، همجنسگرایی هم همینطور. ولو اینکه میگویم نه همه حرف من این است صرف وجود مخالفتهای انبوه و literature پیچیده نتیجه نمیدهد که حکم مسئله واضح نبوده. برای اینکه خیلی وقتا یک چیزی خیلی واضح است یک عدهای نمیخوان بپذیرن و شروع میکنند بر علیهش استدلال کردن و همهچیز را میشود با استدلال و گذارههای منطقی پیچیده جلوه داد. پیچیده و ناواضحش کرد. من نکتهای که من دارم میگویم این است که آن جلسه سوالی که آخرش شد این بود که این بحثها بحثهای پیچیدهای پشتش هست که ما نمیدونیم. بنابراین آیا درست است که این را این اظهارنظرها را بکنیم؟ من میگویم درست است. من یک چیزی را به وضوح میبینم، میدانم literature دارد ولی برای من واضح است که اینجا یک مشکلی وجود دارد. میگویم. کنارشم میگویم که حالا شاید مثلاً هر کدام اینها یک احتمال خطایی دارد دیگر. من یک چند تا ایراد بزرگ میگویم. مثلاً ایرادهای واضح. خب؟ همهشان هم میگویم احتمال خطا دارد. ولی حسم این است که بالاخره حالا تأثیری که میگذارد این است که آن وضوحی که تو ذهن من هست به شما هم منتقل بشود و شواهدی که برای شواهدی در دستتون میآید که احتمال این را بدهید که بعضی از نتایج این بحثهای پیچیده کاملاً خلاف واقع هستند. با یک چیزهای خیلی واضحی مخالفت دارند. میخواهم بگویم صرف اینکه این literatureها وجود دارد این بحثها غیرمشروع نیست. پارادوکس بعدی که ایشان مطرح کردن الان یا زمینهاش را فراهم کردن این است که ما در عمل به نظر میرسد که حداقل در مردم مطرح کردن یک سری نقایصی حتی اگر مطمئن باشیم وجود داشته وجود دارد درست است یا نه و اینکه من یک چیزی را اگر خودم میفهمم و به نظرم واضح میرسد اگر مجاز بدونم خودم را که عمل بکنم بنا به تشخیص خودم باید اینجا مسئله تبعیت از مثلاً روحانیت و اینها چه میشه؟ الان مثلاً فرض کنید نمیدانم مورد از این موردها کدومش به نظرتون جالب است بحث بکنیم؟ من همهاش را آخه اینجوری است که یک راه حل خیلی سادهای دارد. به اونی که سختتره عمل کنیم. یعنی مثلاً من میگویم آقا نماز واضح است که پنج وقته در اصل. حالا ایراد به اینکه اذان میگویم آن که ربطی به من ندارد. من در عمل مثلاً پنج وقت نماز خودم را میخوانم. به نظرم میرسد که خیلی بدیهیه که نباید کسی از وجوهات برایش خب من که از وجوهات استفاده نمیکنم. برده بردهام که ندارم. مثلاً رجم هم که نکردم و نمیکنم. میدانید یعنی یک جوری تکلیف خودم تا یک حدی روشنه از نظر عملی. ولی اینکه بگوییم در ملأ عام یا نگیم خب این یک مسئلهایه که به نظر من خیلی جای احتیاط دارد دیگر. فکر میکنم به همین دلیل هم خیلی از کسانی که این چیزها را میفهمند نمیگن. برای اینکه به همریختگیای که ممکن است به وجود بیاید در اعتقادات عوام ضررش خیلی بیشتر از این است که این چند تا مسئلهای که اینجا هست حل بشود. و منظور شما این است که من فکر میکنم که یا باید بروید آن استدلالهای پیچیده را ببینید یا اینکه به همین چیزی که میفهمید این سوال شما اینقدر کلیه، همیشه در شما سوالتون این است با علم خودم چه کار کنم دیگه؟ با چیزی که میخواهم بگم، میخواهم بگویم که مثلاً بحث را پیچیده، یک دفعه نکنید، چون که مثلاً یک نفر، مثلاً خب، باید بهش نگو، و این که باز هم میخواهم بگویم اگر مثلاً در شرایطی قرار گرفتید که مجبورید رجم انجام بدهید و برایتان مثلاً این رجمی که دارید انجام میدید واضح است که غلط است و بهتان گفتن اگر نکنید اصلاً شما را میکشند، حالا بروید بخوانید ببینید شاید یک شواهدی پیدا کردید که میتوانید رجم را انجام بدهید و کشته نشید. نمیدانم اینکه راه حلهای سادهتری وجود داره، ضرورتی من نمیبینم که وارد همه آن بحثها بشویم. بعضی از آن بحثها ممکن است ورودش بفرمایید. برای این پیچیدگی این بحث که پیچیده میشود که واضح نیست درست کردن این واژگانی که به چیز خاصی اشاره نمیکنه، اینها معلوم نیست. بله اینکه چگونه مکانیسمهای پیچیده شدن خیلی زیادن، یعنی بالاخره اصلاً بروید بخوانید پیچیده میشود براتون، اینقدر که من اصلاً ممکن است بعضی از این چیزها واقعاً اینطوری نباشد که قابل خواندن باشه برای یک آدم، یعنی شما مثلاً باید بروید اگر میخواهید فلان بحث فقهی را بخونید، باید اصولی فقه بخونید، فلان چیز را بخونید، بالاخره اگر میخواهید در حدی برسید که بتوانید تو بحثها قضاوت بکنید، باید بروید مثلاً اگر میخواهید در مورد استرینگ تئوری قضاوت بکنید، همهشان را بروید فیزیک را از پایه بخوانید تا آخرش. فقه هم یک مقدار همینطوریه. ولی مسئله فقه اینطوری نیستند دیگه، یک آدم مثلاً یک سری فلسفی و معرفتشناسی اینها مثلاً که یک آدم از کرانش مثلاً سوالهای بیشتری که برایشان مینویسن و در واقع ۲۰ تا سوال درست شد، متن درست شد که جواب دادن، هیچکدوم نظر مرا نمیرسونه. آره، نه من به هر حال من حرف حرفم این بود و همزمان هست که وجود لیتریچر معنایش این نیست که اینجا چیز واضحی وجود نداره، برای همه چیز میشود لیتریچر ساخت. بگذارید من یک مثال از یک جایی بزنم که یک خورده شاید حساسیت روش کمتر باشه. شما در عالم مسیحی به دنیا اومدید مثلاً و خیلی خیلی هم آدم مومن و معتقدی هستید، هیچی هم از تثلیث نمیفهمید. شنیدید یک چیزهایی و نمیفهمید این که میگویند تثلیث، اعتقاد به خدا دارید، اعتقاد به مسیح دارید، ولی نمیفهمید مثلاً این سهگانهی پدر و پسر و روحالقدس که سه تاان ولی یکی هستند یعنی چی؟ یک خورده هم خوندید چیزی نفهمیدید، حالا چه کار باید بکنید؟ به اینکه لیتریچر عظیمی درباره تثلیث وجود داره، اعتماد باید، من دارم از طرف چیز میپرسم، از طرف خداوند میپرسم، آقا تکلیف تو چیه؟ تو شرایطی که یک چیزی نمیفهمی، خب نمیفهمی دیگر. نباید بهش اعتقاد، به چیزی که نمیفهمی، ببینید، این آیه قرآنی که خیلی صراحتاً میگوید لا الإسراء · ۳۶وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌ ۚ إِنَّ ٱلسَّمْعَ وَٱلْبَصَرَ وَٱلْفُؤَادَ كُلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْـُٔولًۭاو چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.، آقا یک چیزی که علم ندارید دنبالش راه نیفتید، خب این را باید عمل کنید دیگه، شما آنجا نمی، هرچه سعی هم کردید نفهمیدید تثلیث چیه، شما به همان مقداری که میفهمید، بله بفرمایید. اینجورها هست که، در مورد چیزی که بهش علم نداریم، فرق میکند. یعنی این زاویه از آنور یک سختیداره، یعنی انگار که باید آدم یک حدسی، از اینور، مثلاً صحبت میکنه، آن چیزی که میگه، نه، اولاً، مثلاً فرض کنید این آدمی که به تثلیث اعتقاد دارد یا نداره، این آدمی که نفهمیده، من نمیگویم برود صحبت بکنه، بگوید که اگر نمیدونه که تثلیث خوب است یا بده، اگر به این بینش رسید که این چیز مزخرفیه، خب برود بگوید. ولی تا آن حدی که نمیفهمه، من میگویم که نباید پیروی بکند. نباید هی مثلاً فرض کنید ابراز اعتقاد بکند و بر اساس آن اعتقاد یک کارهایی بکنه، خب نفهمیده دیگه، علم ندارد. اگر نسبت به یک چیزی علم ندارد مثل تثلیث، نمیدونه درست است یا غلطه، ایمان هم پیدا نکرده نسبت بهش، خب خوب است همینجوری آن چیزهایی که میفهمد و میبیند را به همان چیزها ایمان دارد دیگر.
جمعبندی و ادامه اصول فقهتون هم بهترین اصول فقه باشه، حکمتتون بهترین حکمت باشه. میدونی اینکه یک یک منشأ خوبی وجود داره، خب کاملاً میشود اینجوری گفت که آقا شما بد عمل کردید و الان این فقه مثلاً ایراد دارد. ایراد به شما، این میخواهم بگویم معمولاً من این حسی که به من منتقل شده این است که یک احساس متصل بودن به عالم غیب و پیامبر و اینها وجود دارد در حوزههای علمیه و خود این علوم انگار علوم مقدسی
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
هستند. یک لحظه فراموش میکنند که بابا این علوم، این فقه را فقها ایجاد کردن، نه اماما. بالاخره شما از این کتاب فقهی را که نگاه کنید، کتاب ابواب، مثلاً ابواب فقه مقدسه که اینجوری بابها را اینجوری نوشتید؟ خب اماما که اینجوری ننوشتن. این یک مجموعه احادیثه که چون ممکن است یک نفر این احساسو بکند که آقا این کتب حدیث مقدسن. یعنی کتب فقه که مقدس نیستند. یک حس عجیبی وجود دارد. این را من دیگر واقعاً داستانهای شخصی نمیتوانم تعریف بکنم ولی بگذار یک داستانی مثلاً تعریف بکنم بد نیست. آقای خمینی که جزو روشنفکرای حوزه علمیه قمه و باید از خیلی از این چیزهایی که آدم میگوید ایشونو مبرا دونست، مثلاً همین که فقه را در مرکز قرار نمیداد، به عرفان و فلسفه و تفسیر و به همه این چیزها اهمیت میداد، به اخلاق از همه چیز بیشتر اهمیت میداد و این حرفها، ایشان یک نامهای نوشته به گورباچف. در نامه ایشان به گورباچف یکی از چیزهایی که گفته این است که دعوت کرده که بیاید حکمت صدرایی بخوانید تا مثلاً مسائل برایتان روشن بشود. میخواهم این خیلی اصلاً چیز نرمال و طبیعی است که مثلاً کسانی که در حکمت اسلامی کار میکنند احساسشون این است که همهچیز تو این حکمت حل شده و هیچ مشکلی وجود ندارد و الان اگر تو دنیا هرکی بیاید این را بخونه کلاً مشکلاتش حل میشود. این یک جور نمیدانم چگونه بگم، حاصل از بیخبری آدم بگوید که نمیدونن مثلاً فرض کن مشکلاتی که وجود دارد چیست و با خواندن حکمت صدرا مشکلی اصلاً یک قرار حل نمیشود. اینکه چه، ببین بالاخره این یک چیز است دیگر. من میگویم این را شما نشانه چه میگیرید؟ یک جور تو یک فضای بستهای احساس اینکه به حقیقت، همه حقیقت را میدانند. خیلی تو حوزهها این احساس وجود دارد. و منشأشم این است که خودشان را علوم الهی میدانند. فراموش میکنند که این علوم توسط فقها، حکما و آدمهایی که وجود داشتن و اینها را ایجاد کردن به وجود آمده و خود این علوم مقدس نیستند. ممکن است به جای مقدسی وصل باشن، سرچشمههای مقدسی داشته باشند ولی خودشان مقدس نیستند. برای فلسفه داستانهایی وجود دارد در حوزهها. میگویند این حکمت در واقع درست است که مسلمانها از ارسطو گرفتن، از یونان گرفتن ولی یونانیها هم از پیامبران گرفته بودن. یعنی حکمت مثلاً حکمت هرمسیه که از وصل میشود به ادریس و اینجوری این حکمت را مقدس میشمارن. یعنی احتمال نمیدن که اصلاً بابا این مقولات فلسفی یونانی ممکن است کاملاً چرند و پرند باشه، جوهر و عرض و نمیدانم واژههایی مثل ذات و وقتی ایراد میگیرد آدم که آقا اینها اصلاً در قرآن که این واژهها نیست، این واژگان خوبی برای صحبت کردن درباره جهان نیست، معمولاً استدلال این است که اینها منشأ الهی دارد و برمیگردد اصلاً به ادریس. به محض اینکه میگویند منشأ الهی دارد بعد این احساس اینکه علم مقدسی را یاد گرفتن و بنابراین در نسبت به فلسفه غرب یا هر چیز دیگهای در بالاترین درجه ممکن قرار دارند. تا وقتی که اینجوری است یعنی یک چنین حسی نسبت به مسائل علمی که مطرح میکنند وجود داره، خب به نظر میرسد که اصلاحاتی اگر قرار است در سطح علمی هم انجام بشود یا اصلاً امکانش نباشد یا خیلی کند پیش برود و من این را واقعاً حالا هی مرتب اشاره میکنم که حوزه علمیه قم در آن یک جنبشی وجود دارد که بروند علوم غربی را هم یاد بگیرند ولی به نظر میرسد که خیلی خوشبینانه این را میگویم از ناچاری، خوشبینی حاصل از ناچاری دیگر آدم دوست دارد که خوشبین. به من هی در مورد حوزه سیاسی ایران ابراز خوشبینی میکنم. میگویم تو چقدر خوشبینی میگوید آقا آدم چارهای ندارد بالاخره خودمان را فکر کنیم که اوضاع دارد به یک سمتی مثلاً مثبتی میرود. این خوشبینی من خیلی واقعی نیست. یعنی من این را میدانم که خیلیا نیتشون این نیست که بروند از آنها چیزی یاد بگیرند. مثل اینکه برویم ببینیم اینها اصلاً فلسفهشون چه گفتن، چه ایرادی دارن، ایراداشون را برطرف بکنیم یا جامعهشناسی بخونیم. حالت این نیست که آقا آنجا یک حقیقتی وجود دارد ما برویم یاد بگیریم و ازش استفاده بکنیم. ببینیم اینها چه میگن، چگونه گمراه شدن، مثلاً ببینیم که اینها چه مشکلاتی دارند. خیلی وقتا این شکلیه. یعنی واقعاً با این قصد اینکه با حس اینکه آنها یک چیزی میدانند ما نمیدونیم و لازم است برویم زبانشناسی یاد بگیریم، هرمنوتیک بخونیم، خیلی وقتا نیتها اینجوری نیست. ولی یک جنبه خوشبینی من این است که دیدم که آدمهایی که با نیتهای دیگر هم میان بالاخره وقتی میخوانند میفهمند که اینجا یک چیزهایی هست که نمیدونن و میتوانند منبع چیز بشوند. یعنی همین صرف اینکه از خودشان حوزویها دربیان و علوم دیگر را مطالعه بکنند به نظر من در درازمدت امید این هست که یک اصلاحاتی را در بعضی از شاخههای حتی فقه ایجاد بکند چه برسد سایر علومی که آنجا مطرحه. خب ببخشید من این بحثم به درازا کشید هنوزم از یادداشتم خیلی چیزها مانده نگفتم ولی دیگر بیشتر از این به خودم فشار نمیارم که یک بحثی که میل ندارم در موردش حرف بزنم را مطرح بکنم. برگردیم انشاءالله از فردا دوباره در مورد یک چیزهای قرآنی که جنبه مثبت داشته باشه صحبت بکنیم. آها ببخشید من در مورد سوره مؤمنون قرار بوده صحبت بکنم. حالا که این جلسات را گذاشتیم که اشکال ندارد تو این جلسات ماه رمضان آن وعده خودم را عمل کنم. بنابراین یک یک جلساتی در مورد یک یک یا دو جلسه حداقل در مورد سوره مؤمنون صحبت میکنم. حالا مثلاً شاید از شنبه یکشنبه هفته آینده باشه. برای اینکه من گفتم که اگر کسی میخواهد مرور بکند حضور ذهن داشته باشه این کار را انجام بده. خیلی ممنون.
- طباطبایی؛ یک مرجع، دو کاربرد
علامه طباطبایی در این مجموعه دو بار و با دو کارکرد میآید. در جلسهٔ نخست، به روایتِ سخنران، نمونهٔ روحانیای است که معاشش را از باغِ موروثی تأمین میکرد و از وجوهات برای زندگیِ شخصی برنمیداشت؛ سخنران نبودِ فتوای جواز را «شاید» یکی از علتها میداند و انگیزهٔ او را قطعی گزارش نمیکند. در جلسهٔ سوم، حاشیهنویسیِ او بر بحار و واکنش به آن نمونهٔ محدودیتِ نقدِ بزرگان در فضای حوزه است و جزئیات را سخنران با عدمِ قطعیت نقل میکند. هر دو روایتِ سخنراناند، نه پژوهشِ تاریخیِ مستقل.
شاهدها (۱)
فقه و حکمت و منشأ خوب به هر حال عملکرد علمی حوزه علمیه قم هم حوزه، همهاش میگویم حوزه علمیه قم حالا سروکار ما با حوزه علمیه قم بیشتر ولی خب کلاً حوزههای علمیه در علمیه شیعه که اصلش در واقع حوزه علمیه نجفه به نظر من خیلی قابل دفاع نیست. این به هر حال یک نقایص اساسی وجود دارد که رفع کردنش ممکن است ولی آن شور و هیجانی که باید وجود داشته باشه برای استفاده از ابزارهای جدید و اینکه نقص را برطرف بکنیم
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
خیلی دیده نمیشود. بگذارید من با یک نکته بدی این بحث را شروع کرده بودم اینجا هم حالا آخر وقته یک نکته خیلی بد را بهش اشاره بکنم. واقعاً اگر از من بپرسید که بالاخره این نقایصی که در حوزهها به وجود آمده و تو روحانیت مخصوصاً تو زمینههای علمی ریشهاش چیه؟ من دو تا چیز خیلی پررنگ در ذهن من هست. یکی یک مشکلیه که همهی جامعههای روحانی و جامعههای دینی باهاش برخورد هستن، آن هم سنتگراییه. که در حوزههای علمی هم به طور وحشتناکی وجود دارد. یعنی من نمیدانم چگونه بخواهم که چه برایتان تعریف بکنم که این حسی که من دارم بهتان منتقل بشود. اینکه چقدر در حوزهها نسبت به یک نسبت سنتی که به وجود میآید حساسیت و تعصب وجود دارد. یعنی شما نسبت به علمای سابق آنهایی که تثبیت شدن به عنوان عالم نمیتوانید تو حوزه به راحتی بروید بگویید که این اشتباه کرده. نمیدانم منظورم، سنتگرایی یعنی یک بزرگانی هستند مثل اجداد مثلاً مقدس که ما یک جوری انگار مطمئنیم که اینها درست میگفتن، مؤید من عندالله بودن و توهین کردن که هیچی، ایراد گرفتن به یکی از این افراد که مثلاً فقه های بزرگی بودن در حد کفر. این فضایی که تو حوزهها وجود دارد که به نظر من یکی از مهمترین نکاتیه که در واقع باعث یک انحرافهایی شده و میشه، این ارزش زیادیه که به بزرگان فقه داده میشود. که اصلاً یک جور شگفتانگیزیه دیگر. من شاید یک بار به این اشاره کردم، اصلاً بخواهم یک داستان بگویم که این را شما حس بکنید، داستان اینکه مرحوم علامه طباطبایی با این یال و کوپالش به عنوان یکی از فارغالتحصیلهای برجستهی حوزهی نجف آمد قم، سالها آنجا بود و تدریس کرد و همه میدونستن که یکی از بزرگترین علما، واقعاً آدم نابغهای بود، همهچیز هم بلد بود. یعنی از فلسفه و عرفان و اینها که بیشتر بهش شناخته میشود تا درسهای فقهی هم که داده، همه معتقد بودن که درسهای بسیار پیشرفته و عالی بودن. ایشان یک حاشیهای نوشته، شروع کرد به حاشیه نوشتن در مورد «بحارالانوار» مرحوم مجلسی. مثال از این نظر جالب است که کسی که نوشته، علامه طباطبایی که خودش جزو بزرگان حوزه محسوب باید بشود و در مورد کسی هم نوشته که خیلی هم حالا متأخر، چیزی متقدم نیست. مثلاً در مورد شیخ صدوق و نمیدانم شیخ طوسی اینها که هیچی، علامه مجلسی خب بالاخره جزو علمای متأخره. و «بحارالانوار» هم واقعیت مطلب این است که کتاب حدیث، جزو به اصطلاح جوامع روایی کتاب حدیثی نیست که شما بتوانید بگویید این روایت در «بحارالانوار» آمده پس درست است. ولی ماجرا این است که ایشان یک جلد یا دو جلد نوشت و در این مجلد دوم اگر اشتباه نکنم، در دو مورد که یک موردش میدانم در مورد معاد جسمانی بوده، یک اظهارنظری کرده علامه طباطبایی. آقای مجلسی یک جایی نوشته که کسانی که به معاد جسمانی معتقد نیستن، مثلاً کافرن و مرتدن. مرحوم علامه طباطبایی نوشت که ایشان با توجه به اینکه فقیه بوده و حکمت نمیدونسته، اصلاً نمیدونه موضوع چیست. در تخصصش نیست مسئله معاد جسمانی. چون مثلاً فرض کنید اگر این حرف درست باشه، ابنسینا و یک عده چیزن دیگه، کافرن. کما اینکه یک عدهای در زمان خود ابنسینا هم از این حرفها زدن. حالا آقای طباطبایی هم آنجا نوشته که ایشان اصلاً این موضوع معاد جسمانی و این حرفها که در حکمت مطرح شده، اصلاً اطلاع دقیقی ندارد ازش. بنابراین این چیزی که نوشته معتبر نیست. من واقعاً نمیخواهم چیز کنم به اصطلاح قصه تعریف بکنم، ولی کنجکاویتونو تحریک میکنم که بروید ببینید تو حوزههای علمی قم چه اتفاقی افتاد. نهایتاً علامه طباطبایی از نوشتن شرح «بحارالانوار» صرفنظر کرد، یعنی مجبور شد صرفنظر بکند. ولی شدت عملی که به خرج دادن در حوزههای علمی قم و از نجف بعد از اینکه این کتاب چاپ شد، این را واقعاً خوب است بروید مطالعه بکنید، ببینید که اوضاع چهجوریه. به عنوان برای اینکه یک خورده دچار شگفتی بشوید از اینکه فضای حوزهها چهجوریه، این داستان داستان خوبی است. این یک نکته، نکته انحرافی که بابا اصلاً شما طبیعی بخواهید برخورد بکنید، اصلاً علامه مجلسی یک آدمی هزار تا اشتباه کرده، باید به راحتی بشود که ایشان میدونسته، نمیدونسته، این حدیثی که جعل کرده. اصلاً یک عالم این جوکهایی که برای علیه اسلام ساخته میشود از در کتابهای علامه مجلسی درمیآد. ما همینجوری چشممونو ببندیم بگوییم ایشان آدم مقدسی بوده و بود. ببین این حالت در این بخواهم در یک جمله بگم، تقدس قائل شدن برای فقهای چه میگن؟ سلف صالح. یک اصطلاحی هست. این اسلاف صالح تقدس پیدا کردن در حوزههای علمی. این مانع از این میشود که آقا اگر شیخ، من یادمه تو آن نامه اعتراضی که یک نفر از حوزه علمیه قم نوشت به آقای خمینی که این شطرنجو چطور حرام بود حلال کردی، واقعاً یادم نیست ولی فکر میکنم نوشته بود شما چطور این کار را کردید در حالی که شیخ انصاری به صراحت گفته که این حرامه. آقا شیخ انصاری گفته دیگر حالا چه کار کنیم؟ شیخ انصاری هم یکی از این علمای متأخر، ببین اصلاً این میخواهم بگویم این لفظ، این لهجه استدلال که تو یک چیزی گفتی شیخ انصاری یک چیز دیگه، تو چطور این حرفو زدی؟ مثل اینکه دیگر یک چیزی که شیخ، هی یک آدمهایی پیدا میشن، آدمهای بزرگ که واقعاً دیگر انگار چیزی که گفتن حجت میشود برای کسانی که بعد میآیند. یک فضای اینجوری وجود دارد دیگر به هر حال. و یک چیز بدتر از این، واقعاً من این را با آن آدمهای خوبی هم که معاشرت کردم، احساس کردم این حالت غرور علمیه که در افرادی که تو حوزه هستند وجود دارد. وحشتناک احساس میکنند که کارشون درست است. میدونی یعنی نمیدانم چگونه بگویم. این حس افتخارآمیزی که نسبت به فقه دارن، نسبت به کلاً علوم اسلامی دارند و این اطمینانی که دارند اینها در قله علم قرار گرفتن، نسبت به همه کسانی که تو دنیا هستند نمیفهمن. این معمولاً مبناشم این نیست که ما خیلی باهوشیم و اینها. حس اینکه ما چون به سنت پیامبر و ائمه تکیه زدیم، از همه بیشتر میفهمیم و از همه بهتر دنیا را درک میکنیم و فلسفهمون بهترین فلسفهست، فقهمون بهترین فقهست. یک حس عجیب اینشکلی وجود دارد که به نظر من مانع از این است که نقایصی را که وجود دارد ببینن. یعنی متوجه نیستند که بابا اصلاً اینکه شما تکیه زدید به سنت پیغمبر معنایش این نمیشود فقهتون بهترین فقه باشه.
- مقایسه با کلیسا: سنجشِ سازمان، نه داوری دربارهٔ پیروان
مسیحیت در این مجموعه طرفِ مقایسهٔ نهادهای دینی است. جلسهٔ نخست روحانیتِ مسیحی را یکی از سویههای این مقایسه قرار میدهد و هنوز نتیجهای دربارهٔ همهٔ مسیحیان نمیگیرد. در جلسهٔ سوم نقشِ کلیسا در ساماندادنِ امورِ خیریه و تبلیغِ سازمانیافتهٔ مسیحیت معیارِ سنجشِ سازماندهیِ روحانیتِ مسلمان میشود. سخنران تصریح میکند این مقایسه به معنای خوببودنِ همهٔ مسیحیان و بدبودنِ همهٔ مسلمانان نیست و خشونت و روشهای نامشروع در این تاریخ را انکار نمیکند.
شاهدها (۲)
گروه مرجع و جامعه این را کلاً تو ذهنتان تصور بکنید که قرار است به طور ایدهآل یک چنین افرادی باشند که آموزشهای خاصی ببینن و این آموزشها را منتقل بکنند و هدفشون تربیت دینی مردم باشه. حالا تصور کنید که یک چنین افرادی، یک چنین جامعهای اگر به وجود اومد، چه انتظارهایی واقعاً ازش باید داشته باشیم که چگونه عمل بکنن؟ بعد بیایم سعی کنیم ببینیم که جامعه روحانیتی که ما میشناسیم چقدر نزدیک به آن
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
ایدهآله. فکر میکنم من همینجور کلی اگر بخواهم بحث بکنم، میتوانم بگویم که مثلاً انتظارهایی که ما داریم از یک چنین جامعهای میتواند مثلاً در دو بخش یکی یک بخشی که جنبه مثلاً عملیه و یک بخش هم جنبه مثلاً نظری و علمی دارد. من مثلاً به عنوان مثال شما در جنبههای عملی بیاید خوب است آدم روحانیت ادیان دیگر را نگاه کند ببیند بعضیهاشون در زمینههایی که خیلی مثبت عمل میکنند آدم میتواند فکر کند که خب جامعه روحانیت ما هم میتونست آن جنبههای مثبت را داشته باشه. بگذارید من به یک نکتهای اشاره بکنم. میزان فعالیتی که روحانیون مسیحی میکنند و دستگاه روحانیت اصلاً در جهان مسیحی انجام میدهد در جهت مسائل خیریه. روحانیت مسیحی تقریباً پایهگذار و ادارهکننده بخش عمدهای از فعالیتهای خیریهای میشود که مردم انجام میدهند. یعنی یک سازمانهایی به وجود میآرن و این فقط هم اینجوری شما هر جایی تو کشورهای مسیحی بروید میبینید که کلیساها یک کارهای اینشکلی انجام میدهند. مثلاً لباسهای کهنه مردم را میگیرند به فقرا میدن، غذای مجانی سعی میکنند توزیع کنن، خوابگاه مجانی به وجود بیارن. ولی یعنی یک یک جور در واقع فعالیتهایی به نفع فقرا فعالیتهایی که سازماندهی فعالیتها، نمیخواهم بگویم خود اکثراً خود مردمان که میان این فعالیتها را انجام میدهند. در جامعه روحانیت ما بیشترین چیزی که آدم میبیند در جهت فعالیتهای خیریه یک جور همین دریافت وجوهات و این است که روحانیون به بعضی از افرادی که میدانند فقیرن و اینها یک سری از این وجوهات را توزیع میکنند. کلاً شما آن شور و هیجان اینکه مثلاً مساجد، نمیدانم روحانیت منبع یک جور سازماندهی کارهای خیریه بزرگ باشه کمتر میبینید. چند تا مثلاً فرض کنید بیمارستان میبینید که روحانیون ایجاد کرده باشند. یک بیمارستان فیروزآبادی در تهران هست که مرحوم آقای فیروزآبادی به نظر میآید تا آنجا که من میدانم با بودجه شخصی خودش احداث کرده. چند درصد مسائل درمانی، آموزشی اینها توسط جامعه روحانیت ایجاد شدن، اداره میشن؟ مقایسه بکنید با جامعه مثلاً مسیحی به نظر میآید که خیلی خیلی این فعالیتها تو جامعه روحانیت کمه. من این را مثال زدم به عنوان اینکه روحانی صرفاً نباید به فکر این باشه که یک یک مثلاً آموزشهایی دیده بشینه یک جایی مردم بیان سؤال بکنن، مشکلات مثلاً مذهبی مردم را حل بکند یا برود بالای منبر سخنرانی بکند. یک کارهای عملی که از نظر دینی مثبت هستند طبیعی که روحانیون باید در آن پیشقدم باشن، سازماندهی بکنند. این فعالیتها کلاً تو روحانیت اسلام نسبت به روحانیت مسیحی کمتر انجام شده. هنوزم به نظر نمیرسه که چندان احساس نقصی بشود از این جهت. اینها یک جور تبلیغهای عملی مسائل دینی هم هست یعنی این را حداقل روحانیون روحانیون میدانند که یک چنین فعالیتهایی میتواند مؤثر باشه در اینکه یک آدمهایی را یعنی روحانیون مسیحی واقعاً خیلی از فعالیتهایی که انجام میدهند این است که بالاخره مردم پاشون به کلیسا باز میشود به هر دلیلی. اصلاً من حالا یک خورده چیزه، صحبتم دارد اینجوری میشود که انگار روحانیت مسیحی خیلی در این زمینه خوب عمل کرده و اینها واقعاً نمیخواهم این انعکاس پیدا کند. فقط خواستم بگویم که مقایسه کردن، کنار هم گذاشتن فعالیتهای قشر روحانی در ادیان مختلف میتواند ایدههای خوبی به ما بده که روحانیت میتونسته چیکارها بکند. اگر آنجا یک کارهایی انجام داده در روحانیت ما مثلاً در این زمینه غفلت کرده. این یک نکته، نکتههای مشابهی هم زیاد میشود گفت از فعالیتهای عملی که روحانیون میتونستن واردش بشوند که از نظر مذهبی کارهای مثبتی بود، جنبه مثلاً کمک کردن به مردم داشت و حالا اینکه چقدر، بعد جامعه روحانیت از قبل از انقلاب، بعد انقلاب مثلاً تأسیس مدارس تو کارش بوده. خیلی محدود بوده ولی بالاخره این کار را کردن. یعنی سعی کنند که یک مدارس مذهبی با کنترل مذهبی ایجاد بکنند. مدارس منظورم حوزه و این حرفها نیست، مدارس مثلاً مدارس دبیرستان و مدرسه راهنمایی و ابتدایی و اونجور چیزها. منتها این فعالیتها خیلی کم بوده دیگر. یعنی غالباً اینجوری بوده شما نگاه کنید یا کاملاً انفرادی انجام شده یا توسط یک جمعهایی که خیلی تو بدنه اصلی روحانیت، تو حوزه و نبودن. آدمهایی بودن که یا اصلاً روحانی نبودن، افراد به اصطلاح غیر لباس روحانیت نداشتن و اگر هم لباس روحانیت داشتن، در جمعهایی بودن که خارج از حوزه حساب میشد. بگذریم، به هر حال این نکته که در به عنوان یک نقش در رفتار جامعه روحانیت وجود داره، فعالیتهای اجتماعی عملیشون خیلی محدود بوده. یک چیز دیگر که انتظار داریم این است که روحانیون جنبه عملی دارند که روحانیون خودشان به شدت آدمهای منزهی باشند و الگوی اخلاقی مردم باشند که حالا من در این مورد نمیخواهم خیلی قضاوت بکنم. به نظر میرسد که هرچه جلو رفتیم، اصلاً ارتباط مستقیم بین مردم با روحانیت هی کمرنگ و کمرنگتر شده و آن جنبهای که قبلاً شاید یک چنین فضایی وجود داشت، خیلی کمرنگ شده. حالا به اضافه اینکه تحت شعاع بعضی از مشکلات سیاسی و عملکرد روحانیت در سیاست قرار گرفته که خیلی از مردم اعتماد خودشان را از نظر عملی نسبت به روحانیت از دست دادن. قطعاً نسبت به ۵۰ سال پیش ما تو شرایط بدتری از این نظر قرار داریم که اینها هیچکدومشون به نفع دین و به نفع مردم نیست. من یک پرانتز باز بکنم. یک عده از افراد به اصطلاح روشنفکر با شادی میگویند که روحانیت مرجعیت خودش را در ایران از دست داده. یعنی همینجور که داریم جلو میریم، مردم از روحانیت تبعیت نمیکنند تو خیلی از مسائل و این اگر بخواهم به طور فنی مثلاً با اصطلاحات جامعهشناسی صحبت بکنم، بحث این است که روحانیت دیگر گروه مرجع برای مردم نیست. حالا شواهد زیادی وجود دارد که این مرجعیت، نه از نظر فتوای فقهی، مرجعیت از نظر عملی کم شده. اعتماد مردم به روحانیت کم شده و این را با شادی میگویند و من میخواهم بگویم که شادی که نداره، خیلی هم نه به عنوان یک آدم مذهبی میخواهم بگمها. اصلاً یک یک لحظه ایمان مذهبی و اینکه روحانیت میتواند خیلی عملکرد مثبتی داشته باشه و اینها را اصلاً بگذارید این احساسات دینی را بگذارید کنار. اینکه ما از یک جامعهای که یک گروه مرجعی داشت، حالا هرچه بود، جامعه روحانیت مثلاً مرجعش بود، مخصوصاً تو سالهای انقلاب و بعد از انقلاب، رسیدیم به یک جامعهای که گروه مرجع نداره، اگر یک نفر یک ذره آگاهیهای سیاسی اجتماعی داشته باشه، میفهمد که این اصلاً وضعیت خوبی نیست.
وظایف مسلمانان و محدوده یعنی وجود یک گروه مرجع ناکارآمد یا نادرست بهتر از این است که ما وارد یک جامعهای شدیم که هیچ گروه مرجعی وجود ندارد. یعنی اینطوری نیست که مثلاً اروپا را که نگاه کنی، حالا مثلاً در فرانسه، مردم دیگر تا قرنهاست تابع روحانیت مسیحی نیستند. ولی یک جمع روشنفکر و دانشگاهی وجود دارد که اگر یک چیزی بگن، بالاخره را مردم تأثیر میگذارد. یک یا هنرمندهاشون، بالاخره یک افرادی هستند که
جلسهٔ ۳ ←ادامهٔ نقل
روی افکار عمومی میتوانند تأثیر بذارن و اینها، این جمع اینشکلی خیلی خیلی در دوام و پایداری یک جامعه مهم است. اینکه ما وارد یک جامعهای شدیم که مردم حرفی الان اگر تمام دانشگاهیها بیان اطلاعیه بدن و بگویند که در انتخابات یا در فلان موضوع مردم فلانطور عمل بکنن، ۱۰ درصد مردم هم روشون تأثیر نمیذاره. تمام نگاه کن آدمهایی که میگویند روشنفکرن بیان اطلاعیه بدن. اینکه ما یک توده مردم تو ایران انگار آن مرجعیت اصلی خودشان را از دست دادن، یک درصد مهمیشون، آن اعتمادی که به روحانیت و مراجع دینی داشتن را از دست دادن، هیچچیزی هم جایگزینش نشده. خدا میداند که یک چنین جامعهای چه خطرهایی تهدیدش میکند و همین چیزی است که من فکر کنم الان بیشتر ما باید احساس اگر روشنفکرها روشنفکر بودن، فکر میکنم نه، در واقع شادی نمیکردن از اینکه مرجعیت روحانیت از بین رفته، برای اینکه هیچچیزی هم جا جایگزینش نشده. ما الان نه شبیه کشورهای دینی هستیم که مثلاً مردم تابع یک مرجع روحانی مثل بعضی از این کشورهای مذهبی خیلی مذهبی مسیحی بالاخره تابع کلیسان. کلیسا روشون تأثیر، ایالتهای مرکزی آمریکا بالاخره گروه مرجعشون کلیساهای همان مناطق هستند و حالا یک جاهایی هم اصلاً روشن کلیساها هستند، دانشگاهها هستند که ما یک مردمی داریم که از هیچکی دیگر خط کسی را نمیخونن، این فکر میکنم میتواند زمینهساز اتفاقهای خیلی بد بشود. حالا انشاءالله که قبل از اینکه اتفاق بدی بیفتد یک خورده این مسائل اصلاح بشود. خب، من دو تا نکته عملی را گفتم، یکی همان فعالیت اجتماعی بود، یکی این مسئله الگوی اخلاقی قرار گرفتن که حالا به نظرم میرسد یک موقعی شاید آنجوری که آدم میشنوه در طول تاریخ، این مسئله الگوی اخلاقی قرار گرفتن روحانیون بزرگ خیلی خیلی شدید بوده و الان به نظر میآید که تضعیف شده ولی بالاخره اینجوری نیست که هیچ اثری ازش باقی نمونده باشه. ولی یک یک نکته، یک نقطه ضعف روحانیت که من روش میخواهم قبلاً بهش اشاره کردم، میخواهم روش انگشت بگذارم که اصلاً شگفتانگیزه. شما اگر یک جامعه روحانیت ایدهآل را در نظر بگیرید، فکر میکنم شاید اولین چیزی که آدم به ذهنش میرسد که اینها چه کار چه وظیفهای دارن، تبلیغ دینه دیگر. مخصوصاً تبلیغ دین برای کسانی که دیندار نیستند یا در ادیان دیگر هستند. به نظر میرسد اگر آن آیهای که میگویند که روحانیون میگویند که به اصطلاح از آیهای که تو قرآن به اشاره شده که خوب است یک چنین قشری وجود داشته باشن، حالا استفاده از آن آیه قطعاً بحث دارد. من میخواهم فرض کنم که آن آیه میتواند مبنای تشکیل جامعه روحانیت باشه، اینکه میگوید که چرا از هر قومی یک نفر نیست که بیاید دین را یاد بگیرد و برگرده به مردم یاد بده. شما تو اگر سیره زمان مثلاً صدر اسلام، زمان پیامبر را در نظر بگیرید که این اتفاق افتاده، بالاخره یک عدهای دین را بلد بودن، رفتن آموزش دادن. شما تو همان دوران پیامبر میبینید که وظایف تبلیغی داشتن یک عده. یعنی خود پیامبر و اطرافیانش میرفتن برای آدمهایی که بتپرست بودن، بالاخره باهاشون حرف میزدن، سعی میکردند که حقیقت توحید را بهشان برسونن. بعد جداً شگفتانگیزترین نکته در مورد روحانیت اسلام این است که به هیچ وجه شما این شور تبلیغ کردن را در روحانیت نمیدید و نمیبینید. یعنی حداکثرش در حد حالا مثلاً فرض کنید تو دوران مدرن در حد این است که بعضی از کتابها را ترجمه بکنند. ببینید شما باز مقایسه بکنید، ببینید مقایسه بکنید روحانیت اسلام را با روحانیت مسیحی از جهت تبلیغ. ببینید آنها چه کار کردن و چقدر به این مسئله اهمیت دادن و روحانیت اسلام در چه حد به این مسئله اهمیت داده. چند نفر شما میتوانید در طول تاریخ در آدم روحانی پیدا بکنید که نقش میسیونر را بازی کرده باشه؟ یعنی برود به یک کشور غیرمسلمان آنجا ساکن بشود و سعی بکند که دین اسلام را آنجا ترویج بده. ببینید خیلی به نظر من باید بربخوره به روحانیون که اکثریت کشورهایی که مسلمان شدن، مثلاً تو جنوب شرقی آسیا، این جمعیتهای مسلمان دور از این منطقه عربی را که میبینید، مثلاً در آفریقا، تقریباً من تا آنجا که من میدانم همهشان تبلیغات توسط تجار انجام شده. یعنی آدمهایی بودن که سفرهای تجاری میرفتن، شیعه بودن، مسلمان بودن، رفتن آنجا با مردم صحبت کردن، کمکم یک عده را قانع کردن که این دین خوبیه، علاقهمند شدن و بعد دین کمکم آنجا ترویج پیدا کرده. گاگداری بعد از اینکه یک هسته مرکزی از مسلمانها به وجود اومده، از یک روحانی دعوت کردن که برود آنجا ساکن بشود. مثلاً این اتفاق افتاده. روحانیت به این معنا آدمهایی را مثلاً فرستاده یک جاهایی که یک جمع مذهبی به وجود اومده، ساکن شده، بعداً یک نفر رفته آنجا. ولی اینکه آدمها شما مسیحیها را نگاه میکنید که به طور سیستماتیک تبلیغ دین، یعنی کلیسا افرادی را تربیت میکرده به عنوان میسیونر و اینها را میفرستاده بالای کوه، بالای در جنگلها، جاهای خطرناک، ممکن بود کشته بشن، خیلیهاشون کشته شدن در همین راه مثلاً تبلیغ دین. بالاخره این صلیب را میبردن، کلیسا ایجاد میکردن، صلیب را نصب میکردن، کمکم مردم را با روشهای مشروع یا نامشروع به سمت کلیسا میکشوندن، به روشهای مشروع با زور، بدون زور، با تبلیغ. بالاخره یک فعالیتی بوده، آن میسیونرها حالا انشاءالله در زورگوییها شرکت نداشتن ولی خب خیلی جاها تبلیغ مسیحیت همراه با دادن امتیاز یا گرفتن امتیازهایی بوده که ترغیب بکنند مردمو که جنبه یک مقدار زوری هم ممکن است پیدا کرده باشه. بالاخره این اتفاق به طور سیستماتیک وظیفه خودش میدونسته کلیسا و حالا بیشتر همان در واقع کلیسای کاتولیک که روح افرادی را تبلیغ بکنه، تربیت بکند به عنوان مبلغ و اینها را بفرسته در اقصی نقاط دنیا برای تبلیغ دین. شما اصلاً این مکانیسم و این رفتار سیستماتیک را در جامعه روحانیت مسلمان نمیبینید. حداکثرش در این حده که یک افرادی اگر تقاضا بکنند از مراجع مثلاً فرض کنید یک نفر بیاید یک تاجری بیاید بگوید آقا در فلان منطقه یک مسلمانهایی زندگی میکنند یا آدمهای مسلمان شدن یک نفر بیاید اینجا مثلاً احکام و اینها یاد بده ممکن است که در اثر در یک چنین درخواستی یک فردی را فرستاده باشند. ولی اینکه خود روحانیت یک نظامی ایجاد بکند برای تبلیغ این کار را نکرده و این یکی از شگفتانگیزترین نقصهایی که در روحانیت اسلام وجود داشته در حالی که به وضوح از آیات قرآن و از سیره پیغمبر اینجور برمیآد که این جزو وظایف مسلمانها بوده که یک چنین کارهایی انجام بدن و ندادن.