خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ درسگفتار در ادامه آمده است.
در این جلسه در ادامهٔ بحث داستان سورهٔ یوسف به مبانی دوگانگی زن و مرد پرداخته میشود و به مسیح بهعنوان کلمهٔ خدا که توسط یک زن (مریم) دریافت شده است در برابر قرآن و پیامبر اشاره میشود و در وجه منفیِ زنانگی به داستان زلیخا اشاره میشود.
نوع گمراهیهای زن و مرد
نوع گمراهیهای زن و مرد
سؤال: مردسالاری در فرهنگ ایران
جواب: من گفتم در فرهنگ ایرانی در جهان باستان این جزء بدیهیات بوده که زن منشأ زندگی است. به نظر من، فرهنگ ایرانی از دید مردسالاری روسفید است!
هر زمان که حرف از مردسالاری میشود، شاید منظور، مردسالاری به معنای مقررات اجتماعی است – اینکه زنان کار بکنند یا نکنند و ... چیزهایی که بسیار ظاهری هستند – در حالی که اصل، مردسالاری به معنای عمیق فرهنگی است که بهشدت میتواند از نظر روانی تأثیرات مخرب بر جای بگذارد. این دو موضوع با هم خیلی فرق میکنند. مثلاً من نمیخواهم بگویم در ایران باستان، زنان موقعیت اجتماعی خیلی ایدهآلی داشتهاند؛ در تمام تاریخ، مردسالاری حاکم است. جایی در تاریخ نداریم که جامعهای وجود داشته باشد که از نظر فرهنگی و اجتماعی مردسالار نباشد. شدت و ضعف دارد.
مثلاً از نظر فرهنگی به نظر میآید وضعیت در مناطق شرقی خیلی خوب بوده است. نه به این معنی که مردسالاری نبوده، بلکه به این معنی که وضعیت بهتر بوده است. درصدش بالا نبوده است. به نظر من اوج مردسالاری فرهنگی امروزه در غرب است. در عوض، از نظر اجتماعی به نظر میآید که وضع زنان بهتر شده است. البته به نظر میآید... واقعاً نمیدانم. به هر حال فرهنگ غیر مردسالارانه در ایران وجود داشته، از همین واژههایی که ما برای زن و مرد به کار میبریم. به نظر میآید که حداقل این بینش را داشتهاند که زن به نوعی مبدأ حیات و زندگی است.
سؤال در مورد طی کردن مسیر تکامل توسط زنان
جواب: نه اینکه زنان ترجیح بدهند مسیر تکامل را طی نکنند... به نوعی مسیر تکامل را در این دنیا طی کردن، برای انسانها زیاد اتفاق نمیافتد. یعنی انسانهایی که این مسیر را طی میکنند درصد بالایی نیستند. در مورد گمراهی زنان که باعث میشود به تکامل نرسند، من گفتم زنان اصولاً مشکلشان این است که شروع به راه رفتن نمیکنند. یعنی حیات مادی آنقدر برایشان لذتبخش است و حالت کفایتی دارد که احساس کمبود زیادی نمیکنند و به همین حیات مادی ادامه میدهند. مردان، مشکلشان این است که راههای اشتباه میروند. موجودات عجیب و غریب میشوند، حرفهای عجیب و غریب میزنند. میخواهم بگویم تیپ به تکامل نرسیدن مردان و زنان کمی با هم فرق میکند، اما واقعیت این است که هر دو اتفاق برای هر دو گروه – مردان و زنان – میافتد. یعنی مردانی که حرفهای عجیب و غریب میزنند و گمراه هستند معمولاً در حیات مادی هم بیش از بقیه گیر میکنند. زنان وقتی اینگونه میشوند کارهای بدی انجام میدهند. سعی کردم این را بگویم که حیات مادی برای زنان یک جاذبهای دارد که برای مردان، کمتر این جاذبه وجود دارد. مردان اگر زندگی روزمرهای را داشته باشند خسته میشوند. این که صرفاً زنده باشند اصلاً برایشان کفایت نمیکند. گویی چیزی در وجودشان است که مرتب به آنها میگوید که باید یک کاری بکنند و به یک جایی برسند. این ندا در زنان کمتر است چرا که base حیات در زنان قویتر است.
گمراهی در مرد باعث میشود گرایش پیدا کند که کارهای خارج از جریان حیات انجام دهد. این ندا میگوید کاری باید انجام دهند و این زندگی کفایت نمیکند. مثلاً باید بروند بجنگند و آدم بکشند... ممکن است به این راه کشیده شوند. یک نیروی جاذبهای مردان را به این سمت میکشد که کارهای غیر حیات هم انجام دهند. حتی ممکن است بر ضد حیات دیگران وارد اقدام شوند، کارهای سیاسی کنند و... کارهای متنوعی که ممکن است کاملاً بیفایده و بیخود هم باشند. خواهم بگویم ما در زنان کمتر زنی را میبینیم که تمام زندگیاش را بر روی کارهای عجیب و غریب بگذارد؛ همیشه آن بیس را دارند. در مردان آدمهایی مثل چنگیز وجود دارند که در تمام زندگیشان کوچکترین لذتی نبردند و فقط جنگیدند و عذاب کشیدند و بیس حیات را هم از دست دادند (فقط آدم کشتند!). فکر میکنم زنان حتی اگر جنگجو هم شوند، بیس حیات خودشان را به طور معمول دارند. به زندگی خودشان – به عنوان یک چیز خوب – بیشتر توجه دارند. این به طور ریشهای، نکتهٔ منفیای در مورد زنان نیست ولی میتواند بشود. یعنی میتوانند در آن گیر بیفتند و آن ندا هم آنقدر قوی نیست که آنها را از جا بکند. مردان معمولاً احساس میکنند در زندگیشان باید شقالقمر کنند.
همهٔ مردان در دورهٔ نوجوانی و بلوغ این احساس را بهشدت تجربه میکنند که باید کار بزرگی انجام دهند. که ممکن است این کار بزرگ حتی کشتن هم باشد. مثلاً این آقای پاکدشتی کار بزرگی انجام داده است! دویست و خوردهای بچه کشته است.
این حس که باید کاری انجام دهند در زنان کمرنگتر است. در عوض، آن بیس را دارند. آن بیس چیز طبیعی و ارزشمندی است. مسئله این است که نوع تکاملنیافتن زنان و مردان کمی با هم فرق میکند.
سوال: گرایش به دین در زنان، بیشتر نیست؟
جواب: فکر میکنم برای این بیشتر است که زنان بیشتر از مردان، تمایل به سنت دارند. والد در زنان، قویتر از مردان عمل میکند. این گرایش به دین که گفتید در زنان بیشتر است به معنای ظاهری دین است. اگر دین را به معنای واقعیاش یعنی ارتباط با خدا – عرفان – در نظر بگیریم، میتوانید بگویید در زنان بیشتر است؟ به نظر من بیشتر نیست.
مثلاً مردان در دورهٔ نوجوانی ندایی میشنوند که باید بروند و کاری انجام دهند و این کار را انجام میدهند. این ندا ربطی به ندای فطرت ندارد که هدایتکننده باشد. آنها فقط میخواهند کاری انجام دهند. من سعی کردم این را توضیح دهم که اینجا تفاوتی وجود دارد. مردان بهراحتی بیس حیات را فراموش میکنند. از زندگیشان لذت نمیبرند. بیشتر خودکشی میکنند و بیشتر کارهای عجیب و غریب ضد زندگی انجام میدهند، میجنگند و... اصلاً مردان کارشان این است که در فرهنگ غرق شوند.
این ندا در مردان کاملاً با آن حس ثبت شدن در تاریخ ربط دارد که به طور غریزی برای مردان خیلی جاذبه دارد.
در مقالهٔ کریستیوا به این نکته پرداخته شده است که برداشت ذهنی زنان و مردان از مفهوم زمان با هم فرق میکند. زمان خطی برای زنان، آنقدر که برای مردان مهم است، اهمیت ندارد.
چرا اصولاً این شدت و میل در مردان بیشتر از زنان وجود دارد که کاری بکنند، کتابی بنویسند، اثری به جا بگذارند، فرهنگ تولید کنند... یا لااقل یک ساختمان در جایی بسازند!
فهم تمثیلها
بعد از جلسهٔ قبل یک نفر از بنده پرسید که چقدر راجع به معانی تمثیلهایی که میگویم –چاه و کاروان و...– مطمئن هستم؟ همیشه فهم تمثیلها –چه تمثیلهای ناخودآگاه و چه تمثیلهای ادبی– در شروع کار، سخت است. در واقع فهم تمثیلها مربوط به آن قسمت از ذهن ماست که خیلی پرورش داده نمیشود. ذهن ما بیشتر در جنبههای استدلالی و قیاسی به طور افراطی کار میکند. تمثیل، یک استعداد ویژهٔ ذهنی برای به نتیجه رسیدن از روی درک شباهتهاست.
در بحثهای قبلی گفتم که تمثیل بیشتر با ویژگیهای زنانه مربوط است زیرا تصویری است و قیاس که بیشتر انتزاعی است با ویژگیهای مردانه مربوط است. خب طبیعی است که هر چیز که با ویژگیهای زنانه سازگارتر است نابود شود. در فرهنگ ما ارسطو رسماً تمثیل را اعدام کرد و گفت اگر خواستید فلسفه کار کنید از تمثیل مطلقاً نباید استفاده کنید، فقط باید از قیاس استفاده کنید.
این سؤالی که کردند مرا یاد این موضوع انداخت که وقتی برای اولین بار کتاب تعبیر رؤیا میخواندم، کتاب میگفت این رؤیا معنیاش این است و آن رؤیا معنیاش این است و... احساس کردم که هرچه دلش خواسته میگوید. حتی گاهی نمادی را که یک جا یک معنی کرده بود جای دیگر معنی دیگری میکرد و این از نظر منطقی برایم قابل قبول نبود.
در تمثیلها یک منطقی وجود دارد که در شروع کار، برخورد اول به هیچ وجه قابل کشف نیست. آدم باید برای فهم شباهتها و معانی و... یک تمرین ذهنی انجام دهد. من الان معانی چاه و کاروان و سوار وسیلهٔ نقلیه شدن... آن قدر برایم بدیهی است که توضیح زیادی ندادم و فکر هم نمیکنم لزومی داشته باشد که توضیح زیاد بدهیم. اینکه میگویند «آب» به معنی علم هست، همیشه اینطور نیست. یعنی ممکن است آب به معنای عاطفه هم باشد. بستگی به این دارد که برای خوردن باشد یا مثلاً برای شناور شدن. خلاصه از من توضیح نخواهید! به نوعی حسی است و با توضیح دادن درک نمیشود.
قوی تر بودن ناخودآگاه در زنان
أَفَمَن يَمْشِى مُكِبًّا عَلَىٰ وَجْهِهِۦٓ أَهْدَىٰٓ أَمَّن يَمْشِى سَوِيًّا عَلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ
پس آيا آن كس كه نگونسار راه مىپيمايد هدايت يافته تر است يا آن كس كه ايستاده بر راه راست مىرود؟
وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَٰجًۭا لِّتَسْكُنُوٓا۟ إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةًۭ وَرَحْمَةً ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يَتَفَكَّرُونَ
و از نشانههاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در اين [نعمت] براى مردمى كه مىانديشند قطعاً نشانههايى است.
وقتی کسی از من در مورد یک رؤیا سؤال میکند، احساس میکنم اولاً او به اینکه رؤیاها جنبهٔ تمثیلی دارند، اعتقاد دارد. و ثانیاً کمی هم به من اعتقاد دارد که از من سؤال میپرسد ولی معمولاً سعی میکنم خیلی توضیح بدهم تا حالت قراردادی پیدا نکند. ولی برای کسی که حس میکنم در فضا نیست همان تعبیر قراردادی را برایش میگویم. به هر حال وارد فضای تمثیلی شدن خیلی سخت است. چیزی است که من خودم تجربهاش را داشتم و میدانم که به آن عادت نداریم.
تفاوت در گرایش به حیات بین زن و مرد
زنان احساس قویای نسبت به مبنای سختافزاری جهان طبیعت دارند. در عوض، نرمافزار، کمتر رویشان نصب میشود. اصولاً مردان، بیشتر از زنان، آرمانگرا هستند. در وجود زنان، کمتر حالت توجه به آرمان و... دیده میشود. معمولاً مردان، زنان را متهم میکنند که یک حالت روزمرگی دارند و خسته هم نمیشوند. گویی زندگی کردن برای زنان، به اندازهٔ کافی جاذبه دارد ولی برای مردان اینگونه نیست. ضمن اینکه صرف آرمانگرا بودن هم نکتهٔ خیلی مثبتی نیست. بستگی دارد به اینکه آرمان چه باشد. چنگیز هم آرمان داشت، میخواست همه را بکشد!
اصولاً شعلهٔ حیات و زندگی و لذتی که یک زن از زندگی میبرد نسبت به مرد بیشتر است. مردان از دورهٔ کودکی که میگذرند کمتر غرق لذت در حیات میشوند. بعد از دورهٔ بلوغ به بعد، انگار که بلایی سرشان آمده باشد، آن شعلهٔ حیات درشان ضعیفتر میشود. احتیاج به عشق یا یک تحریک بیرونی دارند تا بتوانند به همان حالت «غرق در چیزی بودن» برگردند. معمولاً این حس در مردان فروکش میکند؛ در واقع در روند بهدست آوردن جنسیت خودشان گویی چیزی را از دست میدهند. من قبلاً هم گفتهام که زنان جنسیت خودشان را به دست نمیآورند، آنها جنسیت طبیعی دارند درحالیکه مردان - علاوه بر طبیعی بودن - یک زمینهٔ فرهنگی لازم است، یک روندی را باید طی کنند تا به جنسیت مردانهٔ خودشان دست پیدا کنند. برای همین است که مردان به همدیگر فحش «نامرد» میدهند. در مورد «مردانگی» و «نامردی» حرف میزنند در حالیکه زنان معمولاً این کار را نمیکنند. از نظر مردان، «مردانگی» چیزی است که یک نفر باید به آن رسیده باشد و سیر جنسیت خود را تکمیل کرده باشد.
قویتر بودن ناخودآگاه در زنان
«ناخودآگاه» در زن، قویتر عمل میکند. حیات به طور اساسی متکی به جسم است. جسم برای خودش مکانیسمهایی دارد. ما یک چیز حد واسط هم داریم، مکانیسمی که نه جسمانی است و نه روانی. ما یک سختافزار داریم که به طور خاصی باید کار کند. محدودیتهایی دارد مثلاً اینکه غذاهای خاصی را باید بخوریم، هر چیز را نمیتوانیم بخوریم... مثل اینکه دستورالعملهایی باید وجود داشته باشد تا سختافزار درست عمل کند. نکته این است که در ناخودآگاه ما یک چیز واسطه است بین ضرورتهای جسمانی و خودآگاه.
در ناخودآگاه، یک سری اطلاعات راجع به کار کردن جسم وجود دارد. نمونهاش عکسالعملهایی است که ما در رؤیاها میبینیم. اگر کار اشتباهی انجام دهیم که با مقتضیات روانی ما جور درنیاید در رؤیا پیامهای اخطار دریافت میکنیم. گویی منبعی از اطلاعات و آگاهیهای طبیعی وجود دارد که درست زندگی کردن ما را چک میکند.
اینجا ناخودآگاه مثل یک واسطه است، بین جسم و مکانیسمهای جسمانی و روانی ما –که چیزهای ضروری و طبیعی هستند و کاملاً جزء طبیعت به حساب میآیند- و خودآگاهی ما که چیزی است که تصمیم میگیرد. در این بین یک سری اطلاعات باید وجود داشته باشد، هرچند به کلام نیاید. طبیعی است: جسم میداند که چه چیز برایش خوب است و چه چیز برایش بد است. اگر یک غذای بد بخوریم عکسالعمل نشان میدهد. ما دائم میبینیم که جسم مکانیسمهایی دارد که اگر ما از طریق خودآگاهی اشتباهی انجام دهیم به ما اطلاع میدهد. روان هم همین طور است و ما گزارشهای روانی را بیشتر در رؤیا دریافت میکنیم. مثل اینکه: اشتباه زندگی میکنی... کاری میکنی که نباید بکنی... کار اشتباهی را مرتب تکرار میکنی و...
بنابراین یک بخش واسطهای وجود دارد به اسم «ناخودآگاه» که بین طبیعت ما و خودآگاه ماست. این بخش در زنان، قویتر است. زنان نسبت به مردان، فرمانهای بیشتری از طبیعت خودشان دریافت میکنند. نداهای ناخودآگاه در مردان ضعیفتر است. مردان بیشتر گرایش به خودآگاه –در مقابل ناخودآگاه– دارند (دوقطبیها را به یاد بیاورید). مردان بیشتر جنبههای خودآگاهی نظرشان را جلب میکند و نداهای ناخودآگاه را کمتر میشنوند در حالیکه زنان بهشدت، نداهای درونی قویتری دارند. نمیدانم چقدر این توضیحاتی که دادهام واضح و بدیهی است که اصولاً ما بین طبیعت و خودآگاهمان واسطهای داریم که همانطور که جسممان نسبت به چیز اشتباه خوردن یا فشار زیاد آوردن، عکسالعمل نشان میدهد –چه به صورت درد و...– روان ما هم دقیقاً همین کار را انجام میدهد، حتی در رؤیاها اطلاعات در اختیارمان میگذارد.
کلمه در فرهنگ قرآن و عرفان باروری
بیشتر بودن نداها و الهامات درونی در زنان را میتوان بهوضوح در زمان بارداری دید. بارداری، مرحلهای در زندگی زن است که هر چقدر هم که زن در فرهنگ مردسالار زندگی کرده باشد، ناگهان تغییراتی احساس میکند. آنطور که گزارش میکنند، دوران بارداری پر از نداهای درونی و تصاویر الهامی است. زن احساس میکند که بهنوعی کنترل خود را بر روی حیات از دست داده است.
ارتباط با ناخودآگاه در زنان
زنان بیشتر از مردان از درون خود احکام دریافت میکنند، گویی بیشتر احساس جبر میکنند. نمونهاش حس مادری است. مثلاً فرض کنید شرایطی بهوجود بیاید که از مادری بخواهند فرزند خود را رها کند، او از درون بهشدت این ندا را میشنود که نباید این کار را بکند. اگر شما هزار جور برایش استدلال منطقی کنید که باید این کار را بکند، از درونش میشنود که نباید این کار را بکند. حس میکند اگر این کار را بکند بدبخت میشود و بلایی سرش میآید و... زنان، بیشتر از مردان احساس جبر میکنند (حس میکنند کاری را باید انجام دهند و چارهای ندارند)، مردان این احساس کمتر بهشان دست میدهد. به هر حال این نتیجهٔ قویتر بودن «ناخودآگاه» در زنان است. با توجه به اینکه نداهای قویتری در زنان وجود دارد، هر نرمافزار و هر ایدئولوژی برایشان پذیرفته نیست.
مردان مثل صفحهٔ سفیدی میمانند که هر چیزی میتوان بر رویشان نوشت ولی زنان اینگونه نیستند. مثلاً فرض کنید فرهنگ مردسالار –حالا هر چقدر هم که عجیب و غریب باشد– مردان را خیلی اذیت نمیکند ولی زنان در آن اذیت میشوند، نه به دلیل مردسالاری، به این دلیل که زنان بهطور بدیهی میدانند این کاری که این فرهنگ میگوید باید انجام دهند، غلط است. بیشتر از مردان دچار این حالت میشوند که از درونشان پیامی میشنوند که باید بشنوند. هر چقدر که به مادری میرسند حالتهای جبر درونیشان بیشتر میشود و نتیجهاش این است که هر نوع ایدئولوژی را نمیتوان سوارشان کرد. من میخواهم این را به عنوان یک نکتهٔ مثبت زنان بگویم که آنها بیشتر از مردان در مقابل عقاید و کارهای غلط، مقاومت میکنند (به خاطر اینکه ناخودآگاه قویتری دارند).
سؤال دربارهٔ پذیرش عقاید در زنان
جواب: زنان نسبت به خواستهای بیرونی انعطافپذیرتر عمل میکنند حتی حرف را قبول میکنند. فرض کنید خانمی در یک خانوادهای با یک عقاید عجیب و غریبی به وجود بیاید و همان عقاید را قبول کند. ولی قبول کردن عقاید به صورت ظاهری با اینکه آن عقاید در جان او بنشیند فرق میکند، مشکل زنان این است. قبول کردن در حد انعطاف نشان دادن نسبت به دیگران در زنان وجود دارد. مردان به راحتی عقایدی را نفی میکنند، زنان ممکن است در شرایط عاطفی آن عقاید را بپذیرند ولی نه اینکه در وجودشان بنشیند. در واقع نرمافزار، run نمیشود! مثلاً الان تقریباً اکثر زنان مذهبیاند. ولی چند درصدشان واقعاً مذهب –به معنای ارتباط با خدا– در وجودشان تجلی پیدا کرده است؟ خیلی کم. اکثراً به کارهای بیخود مشغولند.
یک عقیده وقتی غلط است سختتر در دل زنان مینشیند. در حالی که مردان در این زمینه راحتتر هستند، گویی base ندارند. بگذارید این طور توضیح بدهم: هر موجودی هر موجودیتی که داشته باشد –لزوماً منحصر به انسان نمیشود– برای رشد پیدا کردن، باید یک مسیری را طی کند، باید یک کارهایی را انجام ندهد و یک کارهایی را انجام بدهد. میخواهم بگویم که این الزامات برای زنان بیشتر است. زنان بیشتر متوجه این هستند که روشهای موجود به دل نمینشیند! ولی آنها را میپذیرند. پدرشان اینها را بهشان گفته و آنها هم میپذیرند؛ در مراسم مذهبی هم شرکت میکنند ولی مشغول کار و زندگی طبیعی خودشان هستند... یک زمانی همهٔ مردم دنیا مذهبی بودند ولی درواقع نبودند، یعنی اعتقاد نداشتند؛ و اگر تنهایشان میگذاشتی کار خودشان را میکردند.
برای رشد هر موجودی دستورالعملهایی وجود دارد. هر موجودی برای رشد باید یک مسیری را طی کند، نمیتواند هر کاری را که میخواهد انجام دهد. بنابراین چیزی به اسم شریعت وجود دارد: مجموعهای از دستورالعملها که اگر ما آنها را انجام دهیم میتوانیم در جهت رشد حرکت کنیم و گرنه خلاف طبیعت قدم برداشتهایم. بگذارید از تمثیل استفاده کنم: در عالم جسمانی، رشد کردن معادل است با راه رفتن. راه رفتن، آدابی دارد مثل اینکه راه بروی... یا بدوی... باید رو به جلو حرکت کنی. میخواهم بگویم وقتی جسم، موجودیت دارد رفتارهای خاصی میطلبد برای راه رفتن –و از نظر روانی برای رشد کردن-. من این تمثیل را از قرآن آوردهام. آیهٔ ۲۲ سورهٔ مُلک که میگوید: «أَفَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلَىٰ وَجْهِهِ أَهْدَىٰ أَمْ مَنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» (آیا کسی که به رو افتاده حرکت میکند به هدایت نزدیکتر است یا کسی که راستقامت در صراط مستقیم گام برمیدارد؟)
آدمی را تصور کنید روی صورت خودش راه برود! این که هر جوری نمیتوان راه رفت. معنی شریعت همین است. ما اعتقاد دینیمان این است که دستورالعمل ویژهای برای انسان وجود دارد که اگر آنها را اجرا کند، رشد میکند و اگر خلاف آنها عمل کند یا آنها را بهطور کامل اجرا نکند، بهطور طبیعی نمیتواند خوب رشد کند. مثل راه رفتن که میتوان استیلهای مختلف داشت ولی نمیتوان روی صورت راه رفت!
میخواهم بگویم مردان ویژگیشان این است که ممکن است روی دست هم راه بروند و خیلی هم احساس عجیبغریبی بهشان دست بدهد. ندهد. زنان ممکن است که اگر بهشان بگویند روی دست راه بروید، راه بروند، ولی انگار یک حس درونی دائماً به آنها میگوید که این، راه و رسم راه رفتن نیست. بنابراین، هر برنامهای از درون، توسط زنان پذیرفته نمیشود. مردان اینگونه نیستند. مردان میتوانند آرمانهای بسیار عجیب و غریبی داشته باشند. زنان جذب آرمانهای عجیب و غریب نمیشوند. بنابراین چون زنان الزامات درونی دارند، نرمافزارهای غلط و نادرست بر رویشان نصب نمیشود و چون آن شریعت واقعی هم راحت نیست، طبیعی است که اصلاً هیچ نرمافزاری بر رویشان نصب نمیشود! خیلی از زنان بدون نرمافزار زندگی میکنند. البته نرمافزار دارند ولی معلوم نیست از کجا آمده و به کجا میرود. نوع گمراه شدن زنان و مردان با هم فرق میکند. زنان بیشتر به حالت بدون نرمافزار گرایش دارند و مردان هم هر نوع نرمافزاری را میتوان رویشان نصب کرد بدون اینکه چیزی در وجودشان بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط است.
فکر میکنم حرفهای دفعهٔ قبل خیلی جنبهٔ منفی داشت. میخواهم بگویم که میتوان مثبت هم دید؛ این یک برتری برای زنان است که دستورالعملهای درونی بیشتری دارند.
سؤال: فطرت زن و مرد یکی نیست؟
جواب: فطرت یعنی نحوهٔ خلقت. نه، یکی نیست. یک مرد گمراه به احتمال زیاد آدمی است که آرمانهای اشتباه دارد و یک زن گمراه، زنی است که اصلاً آرمان ندارد.
باروری در فرهنگ مردسالار
گمراهیها تنوع زیادی دارد.
حرف من این نیست که اینها بهترند یا آنها بهترند. در طبیعت زن و مرد تفاوت وجود دارد. علت اینکه به تکامل نمیرسند این است که زنان اصلاً راه نمیافتند و مردان راه میافتند و به جاهای بد میرسند. ولی تکاملیافتهشان یک جور است. فطرت اصلیشان یکی است. نرمافزاری که روی هر دویشان نصب میشود، بخش عمدهاش مشترک است. تفاوتی بین دو آدم هدایتشده نمیبینم؛ هر دو به یک جا میرسند. آدمهای گمراه هستند که با همدیگر فرق میکنند. اصلاً نکتهای در قرآن است که وقتی از نور در مقابل ظلمت صحبت میکند، عبارت «ظلمات» را به کار میبرد. تاریکیها خیلی متنوع هستند ولی نور، نور است دیگر. یا مثلاً ما تنوع زیادی در گمراه شدن داریم. ولی برای هدایت شدن، تمام پیامبران یک چیز میگویند.
یکی از دوقطبیهای زن و مرد (فرهنگ در مقابل طبیعت)
در جلسهای – که عنوانش فمینیسم بود – یک دوقطبیهایی را مطرح کردم که مردان گرایش به یک سمت این دوقطبیها دارند و زنان گرایش به سمت دیگر دارند. مثلاً فرهنگ در مقابل طبیعت. تفکر در مقابل عاطفه. ولی استدلال نکردم که چرا اینطور است. از نظر تفکر توجیهش نکردم. فقط از آنجایی که همه میدانند زنها از نظر عاطفه برتریهایی دارند و مردان از نظر تفکر، چیزهایی را گفتم و توضیح ندادم. این جلسه یکی از این دوقطبیهای خیلی اساسی توضیح داده میشود. خارج از دنیای قیاس و تفکری که به آن عادت کردیم یکی از این دوقطبیها – مثلاً فرهنگ در مقابل طبیعت – را توضیح میدهم.
با دید زیستشناختی که میگوید ما موجوداتی هستیم که زندگی میکنیم، به دنیای انسانها نگاه کنید. یکی از مهمترین فعالیتهایی که انجام میشود این است که این حیات حفظ شود. هر نسل بعد از نسل قبلی به وجود میآید و موجودات بقا پیدا میکنند. زندگی کردن، زنده بودن و بقای نسل بشری، چیزی نیست که بهطور روزمره توجه آدم را به خودش جلب کند. ولی اگر یک موجودی از مریخ بیاید، قبل از هر چیز این را میبیند که یک سری موجودات زندهای هستند، غذا میخورند، کارهایی انجام میدهند، تولید مثل میکنند و مثل سایر موجودات زندهٔ روی زمین این نقش را ادامه میدهند. این سادهترین و بیسیکترین چیزی است که در مورد انسان بر روی کرهٔ زمین وجود دارد. واقعیت این است که هر موجود مریخی یا غیر مریخی اگر با دقت نگاه کند، میبیند که مسئولیت تداوم نسل و تداوم زندگی به عهدهٔ زنان است. مریخیها میبینند که آدمهایی که موهایشان بلندتر است! بار تولید نسل را به دوش خود میکشند. مردها تقریباً هیچ کاری نمیکنند. بارداری، بچهداری، بدن زنان برای نوزاد غذا تولید میکند و ... اصولاً حیات مربوط به زنان میشود. زنان تولید میکنند، زنان محافظت میکنند، مردان بیشتر آدم میکشند! (شوخی میکنم)
در واقع مبنای حیات، بیش از هر چیز توسط زنان تولید میشود و محافظت میشود. یعنی از جنبهٔ زیستشناختی که در کرهٔ زمین وجود دارد، مردان حداکثر کاری که میکنند این است که در مقابل خطراتی که ممکن است وجود داشته باشد از حیات محافظت میکنند و ممکن است با شکار کردن، غذایی تهیه کنند؛ ولی این را با کار کردن –و نه با طبیعت خودشان– انجام میدهند. زن طبیعتاً غذا را تولید میکند، درحالیکه مرد، طبیعتاً چیزی را تولید نمیکند. هر موجود مریخی که از دور به حیات نگاه کند –ما نیز میتوانیم مثل موجودات مریخی به حیاتمان نگاه کنیم– متوجه میشود مبنای تداوم نسل و تداوم حیات تقریباً بهطور کامل به دوش زن است. مردها یک نقش جزئی در مورد حیات طبیعی دارند. اینکه چرا زنها به حیات طبیعی توجه دارند برای این است که اصلاً تولیدکنندهٔ حیات طبیعی هستند. این یک واقعیت بدیهی است که زنها حیات طبیعی را تولید میکنند و نگه میدارند، بنابراین از نظر روانی هم توجه بیشتری به آن دارند و لذت بیشتری هم از آن میبرند. پس در اولین نگاهی که شما به بشر میکنید میبینید که زنان کار اصلی را انجام میدهند. مردان یک سری کارهای فرعی انجام میدهند.
در فرهنگ مردسالار، کودک را همیشه به مرد نسبت میدهند. منظورم از نظر فرهنگی است که بچه بیشتر برای پدر است یا مادر؟ در قدیم میگفتند که اصلاً زن، نقشی ندارد. مرد است که همهٔ کار را انجام میدهد. بچه برای مرد است و فقط در بدن زن رشد میکند. و هیچ ندای درونی هم به آنها نمیگفت که این گفته، چرند است! این آیهٔ قرآن (آیهٔ ۱۵ احقاف) را ببینید:
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا ۖ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا ۖ وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا...
آدمی را به نیکیکردن با پدر و مادر خود سفارش کردیم. مادرش بار او را، به دشواری برداشت و به دشواری بر زمین نهاد و مدت حمل تا از شیر بازگرفتنش سی ماه است...
از والدین نام برده و فقط حرف مادر را زده است. نمیگوید پدر چه کار کرده است. اصل والدین را مادر میداند. «ثلاثون شهراً»... زنان بهشدت بخشی از عمرشان را با تمام وجود درگیر چیزی هستند که مردان نیستند. شما میدانید که در فرهنگ اسلامی چقدر نسبت به مادر سفارش میشود تا نسبت به پدر.
باز یک نکتهٔ دیگر از قرآن: ما یک سوره در قرآن داریم که در مورد خویشاوندی است ـ ارتباطی که آدمها نسبت به هم دارند ـ کدام سوره است؟ سورهٔ نساء. سورهٔ نساء در مورد ارث است. مثلاً چه کسی از نظر خویشاوندی نزدیکتر است. گویی سعی میکند به نوعی ساختار خویشاوندی را بیان کند. و من احساسم این است که قوانین ارثی ـ از نظر دینی ـ که وجود دارد بیش از اینکه در مورد ارث باشد نزدیکی خویشاوندی را نشان میدهد. اسم سوره، نساء است. میخواهم نشان دهم که گویی زنها پدیدآورندهٔ بشر هستند. و در سورهای که در آن ارتباط نسل بشری مطرح است اسم سوره، نساء است. در آیهٔ اول سورهٔ نساء میگوید:
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ ۚ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌۭ
اى مردم، از پروردگار خود پروا كنيد، چرا كه زلزله رستاخيز امرى هولناك است.
زنان شهر در ماجرای زلیخا
۞ وَقَالَ نِسْوَةٌۭ فِى ٱلْمَدِينَةِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفْسِهِۦ ۖ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا ۖ إِنَّا لَنَرَىٰهَا فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ
و [دستهاى از] زنان در شهر گفتند: «زن عزيز از غلام خود، كام خواسته و سخت خاطرخواه او شده است. به راستى ما او را در گمراهى آشكارى مىبينيم.»
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَـًۭٔا وَءَاتَتْ كُلَّ وَٰحِدَةٍۢ مِّنْهُنَّ سِكِّينًۭا وَقَالَتِ ٱخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ۖ فَلَمَّا رَأَيْنَهُۥٓ أَكْبَرْنَهُۥ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٌۭ كَرِيمٌۭ
پس چون [همسر عزيز] از مكرشان اطلاع يافت، نزد آنان [كسى] فرستاد، و محفلى برايشان آماده ساخت، و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردى داد و [به يوسف] گفت: «بر آنان درآى.» پس چون [زنان] او را ديدند، وى را بس شگرف يافتند و [از شدت هيجان] دستهاى خود را بريدند و گفتند: «منزه است خدا، اين بشر نيست، اين جز فرشتهاى بزرگوار نيست.»
ای مردم، تقوا پیشه کنید پروردگارتان را که شما را از نفس واحده خلق کرد... به نظر من نکتهای که اینجا وجود دارد این است که جایی که از «نفس واحده» چگونگی به وجود آمدن این نسل را میگوید، آمده است: «خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساء» با ضمیر «ها» بیان میکند.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍۢ وَٰحِدَةٍۢ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًۭا كَثِيرًۭا وَنِسَآءًۭ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ٱلَّذِى تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلْأَرْحَامَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًۭا
اى مردم، از پروردگارتان كه شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را [نيز ] از او آفريد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد، پروا داريد؛ و از خدايى كه به [نام] او از همديگر درخواست مىكنيد پروا نماييد؛ و زنهار از خويشاوندان مَبُريد، كه خدا همواره بر شما نگهبان است.
عنوان سوره نساء است و شروع سوره در مورد ارحام است ـ چه کسانی با چه کسانی فامیل هستند ـ و بعد در مورد ارث حرف میزند و... نکتهای که اینجا وجود دارد این است که وقتی «نفس واحده» میگوید و اینکه از چه چیزی به وجود آمده است میگوید: «خلق منها... و نساء» میگوید: از آن ـ که با «ها»ی تأنیث آمده است ـ زوجش را خلق کردهایم. در سورهٔ نساء اولین تصویری که میبینید، تولید نسل است. و اولین چیزی که میبینید این است که به نظر میآید نفس واحده را دارد با تأنیث به کار میبرد. میگویند «نفس واحده»، مؤنث مجازی است و به همین خاطر تأنیث شده است.
در سورهٔ روم (آیهٔ ۲۱) میگوید: «وَمِنْ آيَاتِهِ
آنجا میگویند «إلیها» یعنی ما زنان را برای مردان خلق کردیم – اکثریت مفسرین در مورد این آیه میگویند که این آیه میگوید: ما زنها را برای مردان خلق کردیم تا به آرامش برسند. (پس در مورد این آیه از سوره نساء چه میخواهند بگویند.) به هر حال، فرهنگ مردسالار است... وقتی مردی تفسیر میکند هر چه میخواهد میگوید.
نقطهضعف من این است که همیشه در مقابل یک تفکری صحبت میکنم. من واقعاً معتقد نیستم زنان از مردان بهترند ولی چون خیلی از نظر فرهنگی در دنیا تحقیر شدهاند من این طور صحبت میکنم. در واقع میخواهم جبران کنم. وگرنه مردان هم تعریف دارند. آرمانگرا هستند و ... میخواهم بگویم تصویر قرآنی را نگاه کنید. اولین تصویر سورهٔ نساء، تولید نسل است.
نکتهای که میخواستم اشاره کنم، این گزارشی است که روانشناسان در مورد بارداری و وضع حمل زنان تنظیم کردهاند: احساس مادر شدن، احساس پیوستن به جریان حیات بشری. وقتی مادری بچهای را به دنیا میآورد احساس میکند چیزی خلق کرده که موقعیتش در شبکهٔ حیات بشر تثبیت شده، از او هم شاخههایی به وجود آمده. مردان، کمتر این احساس را دارند. زن بهشدت این احساس را دارد که این سختافزار را در این دنیا، زنان تولید میکنند و او هم سهمی را تولید کرده است. به نظر من دلیل اینکه زنان به اندازهٔ مردان، شوق ثبت شدن ندارند برای این است که زنان از این طریق خودشان را ثبت میکنند و این شوق در وجودشان ارضا میشود. زنان به طور طبیعی در جهان ثبت میشوند. نسلی را از خودشان به وجود میآورند و آن را مال خود میدانند. مردان این احساس را نسبت به بچههای خود، کمتر دارند – نمیگویم وجود ندارد. باید یک کاری کنند تا احساس کنند چیزی ازشان باقی مانده است. زنان بهشدت این احساس را که چیزی ازشان باقی مانده دارند، بنابراین کمتر تلاش میکنند که کارهای عجیبغریبی بکنند تا نامی از آنها باقی بماند. یک مرد ۴۰ بچه هم که بیاورد احساس نمیکند که ثبت شده است!
چرا اینگونه است؟ زیرا واقعیت این است که بچه را زن درست میکند و مرد هرچقدر هم که به فکر خود فشار بیاورد و از فرهنگ کمک بگیرد، حقیقت این است که زن در به وجود آوردن بچه خود را ثبت کرده است. همین نکته که مردان، شوق ثبت شدن به طریق دیگر دارند، نشانهٔ این بگیرید که ۹۹٪ تولید فرزند برای زن است.
پس این نیست که زنان حس ثبت شدن ندارند. زنان حس ثبت شدن در زمان خطی و توسط فرهنگ ندارند (و حتی نه اینکه ندارند، نسبت به مردان کمتر دارند). به همان مقداری که مردان، حس شراکت در به وجود آوردن فرزند میکنند، زنان هم ممکن است درصدی در به وجود آوردن آثار فرهنگی این حس را داشته باشند. اصولاً ثبت شدن، یک ویژگی و حس انسانی است.
این بحث بین فمینیستها بسیار متداول است. بخشی از فمینیستها معتقدند که عمدهٔ تفاوتها فرهنگی است و بخشی هم معتقدند که در ذات است. ببینید، گرایش تفکرات انتزاعی در مقابل گرایشات عاطفی، به خاطر نوع فیزیولوژی است. الان در نوروساینس ثابت شده است که در مردان تفکر در یک نیمکره صورت میگیرد. مردان میتوانند بدون عاطفه، صرفاً عمل تفکر انتزاعی را انجام دهند ولی زنان این توانایی را کمتر دارند. آنها تواناییهای دیگری، به واسطهٔ کار کردن هر دو نیمکره با یکدیگر دارند. بخش عمدهای از تفاوتها به فیزیولوژی برمیگردد.
کلاً در همهٔ موجودات، جنس مؤنث است که نقش اصلی حیات را بازی میکند، مخصوصاً در انسان.
احساس مردان در مورد حیات و جریان حیات برمیگردد به دوران کودکیشان و به مادرشان. اکثر مردان این حالت را دارند که اگر شور حیات را در کودکی حس کردند –آن زمانی که نزدیک مادر بودند– دوست دارند دوباره آن را حس کنند.
خب.. چه کارهای دیگری دیده میشود که در کرهٔ زمین انجام میشود؟ کارهایی مثل اینکه غذا میآورند، میخورند و ... کارهایی که مشترک انجام میشود. مریخی بعد از مدتی باید متوجه شود که پس مردان چهکاره هستند؟! ببینید این تصوری که من از جهان و ... کردهام همان چیزی است که در قرآن تحت عنوان «امت واحده» آمده است: «کان الناس امه واحده» .. این برای زمانی بود که نرمافزاری نبود، فقط مبنای سختافزاری بود. انسانها به طور طبیعی زندگی میکردند. بعد اتفاقی میافتد... مردان کارشان چیست؟ خدا پیامبران را مبعوث میکند. مردان تولیدکنندهٔ قسمت مربوط به کلام و فرهنگ هستند، چیزی که جنبهٔ نرمافزاری دارد. خدا این را به مردان میدهد. همانطور که زن ساخته شده است برای اینکه مبنای سختافزاری را تولید کند، مرد هم با ویژگیهایی به دنیا میآید که میتواند کلام و نرمافزار تولید کند. بنابراین چیزی که بعد از نگاه اولیه در زندگی بشر است این است که بشر یک حس استعلا دارد -قانع به حیات طبیعی نیست- باید یک راهی برود و احتیاج به یک دستورالعملهایی دارد، اینها بخش مربوط به تشریع است، در مقابل آنچه که در اول گفتیم و نگاه به تکوین است. در واقع زنان موجودات بهشدت فعال در جنبهٔ تکوینی هستند –که دخالت مردان در این بخش خیلی ضعیف است- در عوض، مردان در بخش تشریع، دخالت بیشتری دارند. مثلاً در فرهنگ مذهبی، پیامبر شدن، یک ویژگی مردان است. مردان هستند که کلام را از خدا میگیرند و به بشر میدهند.
نکتهٔ بسیار اساسی در حیات بشر، جنبهای است که کلام خدا نازل میشود و این کاری است که به مردان اختصاص دارد و مردان این کار را بهتر انجام میدهند. غیر از اینکه کلام خدا بر مرد نازل میشود، اصولاً مردان قدرت تولید فرهنگ –به معنای مثبت- را دارند. آن دسته فرهنگهای مزخرفی که توسط مردان تولید شده کنار بگذارید و با دید مثبت نگاه کنید، فکر کنید بشر بهطور ایدهآلی در زمین زندگی میکند و هیچ چیز بدی هم وجود ندارد.
به هر حال بدون وحی هم (به آن معنا که هایدگر از شعر میفهمد) مردان، قدرت الهام شاعرانه دارند. شاعر به آن معنایی که هایدگر میگوید نه به معنای کسی که به صورت صوری مینشیند شعر پستمدرن میگوید، به عنوان کسی که احساس میکند به جایی وصل میشود و کلامی در وجودش جریان پیدا میکند و دچار الهام میشود، این ویژگی مردانه است –در مقابل ویژگی زنانه. الهام شاعرانه الهامی است که تبدیل به کلام میشود. شاعر کسی نیست که زیاد دچار الهام شود، شاعر کسی است که از جهان غیب چیزهایی میگیرد و آنها را تبدیل به کلام میکند. زنها این کار را خوب انجام نمیدهند. ممکن است به من حس عمیقی دست دهد ولی نتوانم بگویم که چیست. مرد کسی است که اگر درست زندگی کند میتواند وصل شود به جایی که دچار الهام شود و حس خودش را بیان کند؛ چیزی که مردان در آن بهشدت قویتر از زنان هستند.
جلسه شیطانی
من قبلاً سعی کردم توضیح دهم که این دوگانگیها را چهطور میتوان کشف کرد. یک راهش این است که ببینیم دو جنس در چه کاری قویتر عمل میکنند. واضح است که عواطف زنان قویتر است. بدیهی است که تفکر انتزاعی مردان قویتر است. صد سال است زنان همراه مردان در جهان ریاضی میخوانند، یک ریاضیدان زن ندیدهایم! یک زن در علوم کامپیوتر ندیدهایم. هرچه تفکر انتزاعیتر باشد، زنان در آن ضعیفتر هستند، چرا که نیمکرهٔ فعال همیشگیشان مانع از تفکر انتزاعی میشود. مرد میتواند بدون هیچ احساسی ساعتها در مورد یک مطلب انتزاعی فکر کند. زنان نسبت به قضایای ریاضی هم احساس دارند. دوست دارند فلان مسئلهٔ ریاضی را با فلان قضیه حل کنند، خب نمیشود! زنان ممکن است نسبت به یک قضیه احساس خوبی داشته باشند –چون مثلاً هنگام شنیدن آن قضیه احساس خوبی داشتهاند– زیرا آن نیمکرهٔ زنان اصلاً خاموش نمیشود. از قضیهای که باید استفاده کند، چون بدش میآید استفاده نمیکند.
ریاضیدان باید بتواند دیدگاههای عاطفی خودش را بهشدت خاموش کند، هنگام تفکر ریاضی در حد صفر برساند. اگر یک زن این کار را بکند نابود میشود!
وقتی زن و مرد به هم علاقهمندند چهچیز را دوست دارند در طرف مقابل ببینند (این راهنمایی خوبی برای پیدا کردن دوقطبیهاست). من در تأیید اینکه مردان در قطب کلام قرار دارند میخواهم به نکتهٔ خاصی اشاره کنم و این دقیقاً چیزی است که زنان بهشدت به آن توجه دارند، یعنی زنان در رابطه با مرد بیش از هر چیز به کلام او توجه دارند، در حالیکه مردان به جسم و طبیعت توجه دارند. به عبارتی مردان در شروع به نوعی sex oriented هستند (البته بعد از مدتی ویژگیهایشان شبیه هم میشود). در روانشناسی میگویند اروتیسم زنانه، کلام است. یعنی زن توسط کلام برانگیخته میشود. فرض کنید مردی خود را برهنه کند و به زن نشان دهد، فکر میکنید زن چه عکسالعملی نشان دهد؟ اصلاً احساس تهییج به او دست نمیدهد، در حالی که مردان اینگونه هستند. مردان به آن بخش تکوین و جسمانیت زنان توجه بیشتری دارند. بنابراین دوقطبی کلام در مقابل جسمانیت بهوضوح در رابطهٔ زن و مرد دیده میشود.
مردان اصلاً نفهمیدند که کلامشان چه تأثیری بر زنان میگذارد و زنان چه جور نیازی به کلام دارند و زنان هم نفهمیدند که احساس مردان نسبت به رابطهٔ جنسی خیلی فرق میکند با احساس آنها نسبت به این مقوله. این یک ویژگی زنانه است که حتی اگر به یک زن با دروغ گفتن محبت کنید، باز او لذت میبرد، ولو به اینکه بداند شما دروغ میگویید.
یک فیلم بسیار معروف وسترن است، برای نسل دههٔ شصت، فیلمهای وسترن آمریکا. این فیلم یک دیالوگ خیلی معروفی دارد که بعد از سالها که مرد و زنی عاشق هم بودهاند و مرد زن را ترک کرده بوده و بعد برمیگردد و همدیگر را میبینند، اولین باری که با هم تنها میشوند، زن به مرد میگوید به او دروغ بگوید ولی بگوید که تمام این مدت به فکر او بوده و به او علاقه داشته و... نمیخواهم بگویم که راست و دروغ برایشان فرقی ندارد... بگذریم. میخواستم بگویم که اینطور هم میتوان استدلال کرد که ببینیم زن و مرد بیشتر به چه چیز همدیگر علاقه دارند.
یک تأثیر مشترک انسانی است که اگر حرف درست بشنوند و منطقی باشد و... حس زن و مرد مشترک است. ولی کلام یک تأثیرات ویژهای هم در زنان میگذارد که آن تأثیرات در مردان وجود ندارد. منظورم این است که مثلاً اگر مردی میخواهد زنی را فریب دهد، یک ابزار لازم دارد و آن هم «حرف» است. ببینید، شما یک حرفی را در مورد مسائل فرهنگی به مردان و زنان بگویید، برایشان جالب است چون حرف جالبی است. ولی حرفهای ویژهای است که تأثیرات ویژهای را بر روی زنان میگذارد که بر مردان نمیگذارد، خصوصاً راجع به عاطفه.
اصولاً زنان وقتی حرفی را گوش میدهند (حتی ریاضی)، خالی از عاطفه نیستند. عدهای میگویند این نشانهٔ تکاملیافتهتر بودن زنان نسبت به مردان است... ولی این حرفها نیست. این کارآیی خاص مرد و زن، یک ویژگیهایی را به آنها میدهد. مثلاً زنان میتوانند چند کار را با هم انجام دهند، آگاهیِ پراکنده داشته باشند، خودآگاهیِ غیرمتمرکز داشته باشند. مردان اینگونه نیستند. مردان باید در هر لحظه به یک چیز و بر یک نقطه تمرکز کنند. اصلاً یکی از دعواهای خانوادگی این است: مرد در حال انجام کاری است، زن یک چیزی میگوید، مرد میگوید حواس مرا پرت کردی! زنان نمیفهمند یعنی چه... خب آن کار را انجام میدهد، حرف مرا هم گوش کند! به نظر من زنان بهراحتی میتوانند با موبایل صحبت کنند، بچهشان را هم شیر دهند و رانندگی هم بکنند! خطری هم پیش نمیآید. ولی اگر موبایل مردان زنگ بزند ممکن است تصادف کنند. به هر حال این ویژگیهای خاص ذهنی مردان و زنان که مربوط به ساختار مغزشان میشود تفاوتهای ویژهای را به وجود میآورد. همهٔ کلامها برای زنان بار عاطفی دارد.
وحی و الهام به زنان
جواب: اصلاً فقط به مردان وحی میشد. هیچ زنی به مرحلهٔ وحی –به معنای اینکه رسالت به عهده بگیرد– نرسید. زنان سرشار از الهام هستند، ولی الهامی که به کلام درنمیآورند و نمیتوانند درآورند. زنان پر از احساسات گنگ هستند، احساساتی که نمیتوانند بیانش کنند. به نظر من با پیشرفت نوروساینس ده سال دیگر میتوان دلیل فیزیولوژی این پدیده را پیدا کرد که چرا با اینکه زنان حس بیشتری دارند ولی کلام کمتری تولید میکنند.
به نظر میآید در مورد زنان الهامات و حسهای درونی بیشتری وجود دارد ولی تبدیل به کلام نمیشود. وصل شدن به عالم وحیانی در مورد مردان اتفاق میافتد. مکانیسم تبدیل وحی به کلام برای مردان اتفاق افتاده و طبیعی هم هست، این موجب برابری مردان با زنان میشود. زیرا مبنای حیات دست زنان است. قسمت نرمافزاری را خداوند به خاطر ویژگیهایی که دارند، به مردان داده است.
کلمه در فرهنگ قرآن
این دوگانگی که من گفتم در فرهنگ قرآنی به این صورت است که تشریع را در مقابل تکوین داریم. کلمات تشریعی را در مقابل کلمات تکوینی داریم. در قرآن «کلمه» را هم به معنای معمولی آن داریم و هم در مورد موجودات طبیعی به کار میبریم. من از واژهٔ «کلام» استفاده کردم چرا که در قرآن هم کلام تکوینی داریم و هم کلام تشریعی. در نزول کلمات تشریعی، همهجا مردان حضور دارند. مثلاً در داستان آدم و حوا، زمانی که از بهشت اخراج شدند و احتیاج داشتند که هدایت شوند و توبه کنند، میفرماید: «فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَبِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ» آدم کلمات را دریافت کرد و توبه کرد... این کلمه، یک کلمهٔ تشریعی است. در واقع زنان این کلام تشریعی را از مردان میگیرند. کلام به معنای تشریعی، به مردان وحی میشود. کلام حتی به معنای شعر، بیشتر به مردان ارجاع میشود.
از این طرف، فرزند، یک کلمه است، کلمهٔ تکوینی. این تکوین طبیعی است که در مقابل آنچه که به مردان داده میشود قرار دارد. من همهٔ این حرفها را زدم تا شما متوجه اهمیت داستان مریم در قرآن شوید. مریم، مقابل پیغمبر (ص) است. قرآن با تأکید زیاد به عیسی (ع) میگوید: کلمهٔ خدا. یعنی عیسی (ع) یک کلمهٔ تکوینی است که به گفتهٔ خود قرآن به مریم (س) القا شده است. «کودک» معادل کلماتی است که به مردان القا میشود. از نظر فرهنگ قرآنی «کودک»، کلمهٔ تکوینی است که به زنان داده میشود. در واقع هم مردان و هم زنان به غیب متصل هستند. مردان به معنای تشریعی به غیب متصل هستند –یعنی اگر راه درست را بروند میتوانند موجودی مثل قرآن بیاورند– و زنان از نظر تکوین، به غیب متصل هستند.
بینش قرآنی میگوید کودک در عالم غیب وجود دارد و زن او را به وجود میآورد. «کودک» کلمهای است که به یک زن اهدا میشود. بنابراین دوگانگیای که اینجا وجود دارد: بارداری در برابر الهام شاعرانهٔ وحی قرار میگیرد. پیامبر (ص) ما در مقابل مریم (س) قرار میگیرد. اصولاً پیامبری در مقابل مادری قرار میگیرد. پیامبر اسلام (ص) مقابل حضرت مریم (س) قرار میگیرد و حضرت عیسی (ع) مقابل قرآن قرار میگیرد. یعنی در ختم کلام تشریع که پیامبر ما قرآن را دریافت میکند، گویی آن طرف هم ختم کلام تکوینی وجود دارد که مریم، حضرت عیسی را دریافت میکند.
و میزان دخالت مرد در باردار شدن و تولید کلمهٔ تکوینی، همانقدر است که یک زن به یک مرد، الهام شاعرانه میکند. همیشه شاعر –به معنای کسی که به او الهام میشود و نه به معنای کسی که بهطور صوری بر روی کاغذ چیزهایی مینویسد؛ حس شاعرانه دارد. به گفتهٔ هایدگر، گویی شاعر به عالم غیب وصل میشود و چیزی را به ارمغان میآورد. زن میتواند در تولید شعر محرک مرد باشد. همانقدر که زن در تولید کلام شاعرانه –آوردن چیزی از غیب– نقش دارد (که واقعاً هم نقش دارد، چرا که مردان معمولاً وقتی عاشق میشوند، شاعر میشوند) به همان مقدار، مرد در بهوجودآمدن کلمهٔ تکوینی نقش دارد.
در مورد حضرت عیسی و قرآن، این هر دو، موجوداتی هستند که بدون «محرک» تولید شدهاند. پیامبر وقتی ختم کلام تشریعی را برای بشر میآورد عاشق کسی نبود. حضرت مریم هم شوهری نداشت. این ویژگی حضرت مریم که یک کلمهٔ تکوینی –بهترین موجود انسانی– را از غیب میآورد، بهنوعی معادل نقش پیامبری است که در مورد زن صدق میکند. یک زن از بین تمامی زنها انتخاب شده و ذکر زندگیاش در قرآن آمده است و میبینیم که مسئلهٔ اصلی او، بارداری حضرت عیسی است. او را مادر کلمه میدانیم (کتابی هست به نام «مریم، مادر کلمه» نوشتهٔ علی طهماسبی). زن موجودی است که میتواند مانند پیامبر یک کلمهٔ تکوینی را از عالم غیب به دنیا آورد.
نکتهٔ مهمی که وجود دارد این است که مردان میتوانند یک روند عمیقی را طی کنند، به حالات عرفانی برسند و نرمافزار تولید کنند (چه از طریق وحی و چه از طریق الهامات). ولی نرمافزارهای چرند و پرند زیاد تولید کردهاند، همانطور که زنان سختافزارهای چرند و پرند زیاد تولید کردهاند. این مردانی که نرمافزارهای چرند و پرند را تولید کردهاند، خودشان سختافزاری بودهاند که توسط یک زن تولید شدهاند! همانطور که یک شاعر مسئول شعری است که تولید میکند، یک زن هم مسئول بچهای است که به وجود میآورد. زنان و مردان بهشدت روی کلمهای که تولید میکنند مؤثر هستند. مادری و بارداری چیزهایی نیست که بگوییم به زن ربط ندارد و اتوماتیک است؛ تمام سابقهٔ زندگی زن بر بچهای که به دنیا میآورد مربوط میشود. این را داستان حضرت مریم میگوید. من بارداری را در مقابل شاعر بودن قرار میدهم. اوج شاعری، وحی است. است و اوج بارداری، باردار شدن بدون شوهر است.
زنان کاری که کردند این است که سختافزارهای مرد و زن را به تعداد یکسان تولید کردهاند، در حالی که مردان همهٔ نرمافزارها را مرد تولید کردهاند (البته من این را بیشتر برای شوخی میگویم! چون این، دست خود زنها نبوده است). اما به هر حال همهٔ فرهنگ تولیدشده توسط مردان یک چیز کاملاً مردانه است و برای خودشان تولید کردهاند. میخواهم بگویم چیزهای چرند و پرند در سختافزار و نرمافزار تولید شده است، ولی لااقل در سختافزار، مساوی بودن زن و مرد رعایت شده است. به نوعی زنان امکان این را نداشتهاند که همهٔ بچهها را زن به دنیا بیاورند تا نسل مردان از بین برود، ولی مردان در نرمافزارهای چرندی که تولید کردهاند... الان همهٔ دنیا پر از فرهنگهای غلطی است که ربطی به حالات عارفانه ندارد – که هرچه فرهنگ جلوتر میرود این حالت بدون الهام بیشتر میشود، بیشتر نرمافزارهای خاص خودشان و آنچه را که دوست داشتند تولید کردهاند.
عرفان باروری
خب... توصیفهای حضرت مریم در قرآن را ببینید. چه چیزهایی باعث میشود که یک زن بتواند صاحب کلمهای مانند حضرت عیسی شود؟ تأکید بر عفت است و در ورای حجاب بودن. توجه زیاد به مسئلهٔ بارداری.
واقعاً بزرگترین اتفاقی که در زندگی یک زن میافتد، بچهدار شدن است. زندگی زنان با مادر شدن از این رو به آن رو میشود. حس میکنند که ناگهان وارد عالم جدیدی شدهاند. اما زنان چقدر برای بارداری خود را آماده میکنند؟ در دنیای امروز ما، بارداری مانند یک حادثهٔ غیرمترقبه برای زنان اتفاق میافتد. متأسفانه به زنان، هیچ آمادگی فرهنگی و ذهنی داده نمیشود. در فرهنگ فعلی ما، همهٔ زنان در دوران بارداری احساسات بدی دارند. بیشترین احساسی که دارند این است که کنترل از دستشان خارج است. احساس تسخیر شدن... دقیقاً همان احساسی که یک شاعر –هنگامی که شعرش الهام میشود– و یا یک پیامبر –وقتی بر او وحی میشود– دارند که گویی ذهنشان در اختیار خودشان نیست، زنان هم حس میکنند که تسخیر شدهاند، اتفاقاتی در جسم و ذهنشان میافتد که دست خودشان نیست. حس میکنند به نوعی کنار گذاشته شدهاند و واقعاً هم همینطور است و طبیعت –به معنای ماتریالیستی- و یا خداوند –به معنای مذهبی- از جسمشان استفاده میکند و آنها نمیفهمند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و بهشدت این موضوع آنها را ناراحت میکند. چون فرهنگ مردانه است، اصل این است که کنترل وجود داشته باشد، درحالیکه زنان بهطور طبیعی خیلی اهل کنترل نیستند.
به هر حال در فرهنگ مدرنی که از نظر فرهنگی روزبهروز مردسالارتر میشود، زنان اصلاً آمادگی بارداری و حس باروری ندارند. مریم، پر از حس باروری بود. این حسهای عفیفانهای که در مورد مریم در قرآن نقل میشود –اینکه اجازه نمیدهد کسی به او دست بزند و ...- فهمیده است که اگر به مردی نزدیک شود ممکن است بارور شود. نمیگویم امروزه در زنان، این حس وجود ندارد ولی چون در فرهنگ وجود ندارد در خودآگاه زنان کمتر است. خیلی مهم است که زنی متوجه این کارآیی اساسی زندگیاش باشد و زندگیاش را بر این اساس تنظیم کند. فرض کنید یک زن دنبال این باشد که بهترین بچهٔ ممکن را به وجود بیاورد.
نکتهٔ بسیار اساسی در مورد زنان این است که در فرهنگ مذهبی همه چیز برای خداست و هیچ چیز به بشر تعلق ندارد، جسم ما، قلبمان، ذهنمان و همه چیز به صورت قراردادی در اختیارمان قرار دارد. این حس بیش از هر چیزی در مورد رحم زن میباشد. رحم زن مثل یک ودیعه در نهاد زن گذاشته شده است و زن کنترل و اختیاری رویش ندارد و نباید داشته باشد. امروزه این که میگویند: ما رحممان برای خودمان است پس سقط جنین میکنیم. این حرف بینهایت ضد تصور مذهبی ماست. رحم عضویست که خدا در وجود زن نهاده و قرار است داخل آن چیزی خلق کند. بدترین چیز ممکن برای یک زن این است که این احساس به او دست دهد که: این رحم برای خودم است و هر کاری بخواهم میکنم... رحم یک چیز الهی است که قرار است خلقت در آن صورت بگیرد. همان طور که مرد میتواند یک شعر زیبا خلق کند، زن هم میتواند یک مولود زیبا خلق کند. زنان در فرهنگ مردسالار، حس باروری و اینکه میتوانند چیزی خلق کنند ندارند، احساس اینکه مسئول مخلوق خود هستند ندارند، فکر میکنند رحمشان هم مثل دستشان یک عضو معمولی است و هر کاری که بخواهند میتوانند با آن بکنند.
منشأ همهٔ مقررات بسیار سختی که در همهٔ مذاهب در مورد ارتباط جنسی وجود دارد این است که نسبت به رحم باید حس قداستی وجود داشته باشد، چرا که مسئلهٔ آفرینش مطرح است؛ قرار است کاری الهی صورت بگیرد. به همین خاطر رابطهٔ بین زن و مرد بهشدت محدود شده است.
در زندگی بشر امکاناتی وجود دارد که باعث میشود که انسان بتواند هر حرفی بزند ولی نباید بزند. انسان بتواند هر کاری بکند، ولی نباید بکند. زن و مردی که چنین کاری میکنند در آفرینش دخالت میکنند –بدون آنکه بدانند که چه میکنند– برای لذتی این کار را میکنند و قصد بچهدار شدن هم ندارند. بشر میتواند شرع و احکام را کنار بگذارد و هر کار میخواهد بکند؛ هر چه میخواهد بخورد، بچه تولید کند و ... ولی نتایج چنین کارهایی خوب نیست. مریم موجودی است که به حدی از عفاف رسیده که هیچ مردی شایستگی این را که به عنوان محرک او عمل کند ندارد؛ مستقیماً به کلمهٔ مقدس الهی متصل میشود. مریم به عنوان زن نمونهای است که به اوج درخشش رسیده است.
باروری در فرهنگ مردسالار
در فرهنگ مردسالار اعتقاد دارند که بچه آوردن کار خاصی نیست و اگر امکانش باشد آن را میکشند و اگر هم به دنیا آید اتفاقی است که افتاده و گویی گرفتار شدهاند، این نشانهٔ این است که فرهنگها چقدر مردسالار است.
اصلاً این حس اختیار نسبت به رحم و اینکه «بخواهم بچهدار میشوم، بخواهم بچهدار نمیشوم، بخواهم بچهام را میکشم و ...» یک چیز مدرن است. مسئله این است که چه چیزی و چه کارآییای از یک موجود تولید میشود. از مرد، کلام تولید میشود. از زن آنچه تولید میشود ممکن است اثر فرهنگی نداشته باشد. هر چه بشر به کمال نزدیکتر شده باشد، تولید عمیقتر و بهتری میتواند داشته باشد. مرد میتواند کتاب بسیار خوبی –شعر یا غیر شعر– بنویسد که نشانهٔ کمالش است. در عین حال به وظیفهاش عمل میکند. مگر به کمال رسیدن غیر از آن است که انسان به وظایف خودش عمل کند؟ در مورد زنان... حضرت مریم به کمال رسیده است، غرق در خداوند شده است، ولی چه نتیجهای از او حاصل میشود؟ یک کلمهٔ مقدس الهی را به دنیا میآورد. فقط کتاب نیست که اثر فرهنگی از خود به جا میگذارد، حضرت عیسی (ع) بزرگترین آثار فرهنگی را از خود به جا گذاشت. همان طور که خدا، پیامبر را از غار بیرون میآورد و به او وحی میکند، حضرت مریم هم به کمال میرسد و خدا کلمهٔ تکوینی به او عرضه میشود.
تولیدات زن و مرد
۹۹٪ زن و مرد با هم مشترک است. قرار است کارهای مشترک انجام دهند و به عرفان برسند و به نوعی مسیر تکاملشان یکسان است. قبلاً هم صحبت کردهایم که از نظر بینش مذهبی، روح زن و روح مرد نداریم، یک روح است، انسانها وقتی روبه خدا میایستند یک چیزند ولی وقتی رو به همدیگر میایستند زن و مرد بودن اهمیت پیدا میکند. فقط جسمها و کارهایی که این جسمها میتوانند انجام دهند با هم تفاوت میکند. برای زنان بیشتر جنبهٔ تولید سختافزار، مهم است و برای مردان، بیشتر جنبهٔ نرمافزار مهم است.
من ممکن است به کمال برسم و اثری هم به جا نگذارم ولی وظیفهٔ فردی خودم را –طی کردن راه کمال– به انجام برسانم. یک زن ممکن است به کمال برسد و به دلایلی بچهدار نشود، این که مسئلهای نیست. مسئله، تولیدات زنان و مردان است. زنان چیزی را تولید میکنند که مردان قادر نیستند تولید کنند و وحی هم چیزی است که مختص مردان است، الهامات شاعرانه –حالات نزدیک به وحی– اختصاص به مردان دارد. زنان ویژگی تولیدی دارند که مردان ندارند، مردان نمیتوانند سختافزاری تولید کنند، پس باید در مقابل این ویژگی زنان، مردان ویژگی داشته باشند که زنان نداشته باشند. زنان میتوانند کلمات تکوینی به جهان عرضه کنند و مردان کلمات تشریعی عرضه میکنند. اینکه همهٔ زندگی زن این است که بچه به دنیا آورد درست نیست. زن هم مثل مرد یک زندگی مشترک درونی دارد. زن وقتی راه کمال را طی میکند شایستگی این را پیدا میکند که موجودی مثل عیسی را به دنیا آورد. شما توصیف حضرت مریم را که میشنوید میبینید شبیه پیامبران است غرق در عبادت است، غرق در خداست، به عشق و محبت الهی رسیده است، هیچ کار بدی در زندگی انجام نداده، موجود بسیار معصومی است و نتیجه این عصمت مریم این است که عیسی به او داده میشود. همیشه در قرآن ذکر شده است که «عیسی را به مریم دادیم... عیسی کلمهٔ خداست...». برخلاف عرف عام مردسالاری که فرزند باید به نام پدر خوانده شود، مهمترین کلمهٔ تکوینی –که ختم کلمات تکوینی است– در قرآن با عبارت «عیسی ابن مریم» ذکر میشود، به نام مادرش است.
من نمیگویم زن نرمافزار تولید نمیکند ولی بالای ۹۰٪ ویژگی زنان این است که از عالم غیب، موجودات خاصی را به دنیا بیاورند. در قرآن، باروری و به دنیا آوردن فرزند معادل وحی و الهام شاعرانه است.
حضرت مسیح مولود خارقالعادهای بوده و ویژگیهایی داشته که درموردش گفتهاند پسر خداست و... به نوعی احساس کردهاند که ختم پیامبران است. ولی از جهتی قابل مقایسه با پیامبر ما نیست و آن اینکه جنبهٔ تشریعی رسالت حضرت مسیح بسیار ضعیف بود. او جنبهٔ تکوینی قویای داشت. راه میرفت و امور جهان درست میشد و مرده زنده میشد؛ بیشتر آثار تکوینی دارد تا تشریعی.
نظام مردسالار وقتی میبیند مسیح انسان مهمی است و مادرش هم موجود مهمی است نتیجه میگیرد که پس پدرش هم باید مهم باشد، پس پدرش خداست!!
یعنی چه پسر خدا؟! پدر باید آدم باشد. رابطهٔ پدر-پسری اینجا معنی ندارد. عیسی مخلوق خداست نه پسر خدا. خدا به همان معنایی عیسی را به وجود آورده است که ما را به وجود آورده. پس ما هم پسر خداییم؟ این خیلی فاجعه است که بزرگترین دین دنیا، چرندترین دین دنیا –از نظر اعتقادات– است! یک تفکر عقلی در مسیحیت نمیتواند رشد کند.
ماجرای یوسف و زلیخا
در قرآن، زلیخا یک زن به معنای بسیار بد در مقابل مریم است. مریم کسی است که بر ویژگیهای عرفانیاش تأکید میشود، در حجاب بودنش و عفیف بودنش و... بر روی این خصوصیات حضرت مریم انگشت گذاشته میشود زیرا کسی که میخواهد یک موجود خوب به دنیا آورد باید یک سری اعمال تکوینی اضافه انجام دهد. زلیخا درست در نقطهٔ مقابل قرار دارد، اوج بیعفتی است. زلیخا نشانهٔ اغراقآمیز عدم تکامل یک زن است. زنی که به هیچ وجه مقررات و قانون و نرمافزار و... ندارد. موجودی که حالت حیوانی دارد، خواستها و نیازهای طبیعی دارد که میخواهد آنها را ارضا کند.
یک مطلب تمثیلی در این قسمت وجود دارد که میخواهد اوج فساد یک زن را نشان دهد. در حالی که میدانیم وظیفهٔ مقدس یک زن، مادری است و اینکه موجودی را به دنیا بیاورد، و ارتباط، چیزی است که برای یک زن، جنبهٔ حاشیهای و حیوانی و جنسی دارد. اینجا زنی را میبینیم که میخواهد با فرزندخواندهٔ خودش رابطهٔ جنسی برقرار کند. زلیخا در واقع مادر یوسف است. در واقع او به نوعی مادری را با رابطهٔ جنسی عوض میکند. زلیخا نماد زنی است که در حیات مادی و زنانگی خودش غرق شده است. توجه زلیخا به زیبایی ظاهری یوسف است که این برای یک زن، طبیعی نیست. همانطور که دوقطبیهای زن و مرد را گفتیم چیزی از مرد که توجه زن را جلب میکند تواناییهای مرد است ولی زلیخا را میبینید که به زیباییهای یوسف توجه میکند و حدیث خوبی از سقوط زن است.
یوسف اصلاً زلیخا را نمیبیند و کاری به او ندارد. زلیخا، در جلسهای که تشکیل میدهد یوسف را آرایش میکند و آنها هم زیبایی یوسف را میبینند.
سؤال: زلیخا مادر اصلی یوسف نبوده است.
مادری این نیست که صرفاً بچهای را به دنیا بیاورید، در قرآن میگوید «ثلاثین شهراً» بین مادر و فرزند ۳۰ ماه رابطهٔ تنگاتنگ وجود دارد تا آخر عمر هم وجود دارد. حس پرورش دادن یک نفر فقط به وجود آوردن او نیست. پرورش دادن به شدت حس مادری به وجود میآورد. زشت بودن این رابطه، به این دلیل هم تشدید میشود که قبلاً ذکر شده بود که یوسف فرزندخواندهٔ زلیخا است، بنابراین به نوعی مراوده کردن با فرزند است، نوعی بیقانونی و بیمقرراتی است. هر زنی اگر به هیچ چیز هم معتقد نباشد خجالت میکشد از بچهای که بزرگ کرده است چنین تقاضایی کند. نرمافزار زلیخا صفر است، فقط یک سری تمایلات دارد و فقط به آنها هم عمل میکند.
زنان شهر در ماجرای زلیخا
زنان شهر که در مورد زلیخا حرف میزنند، حرف آنان حالت سطحی یک نرمافزار نصبشده است.
«وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ» «مُبِينٍ (یوسف: ۳۰)»
کار زلیخا را از آن جهت محکوم میکنند که میخواست با خدمتکار خودش ارتباط برقرار کند. یعنی زشتیِ کارِ ماجرا را در این میبینند. و این نرمافزار هم با جلسهای که زلیخا ترتیب میدهد، خیلی زود باطل میشود. زنان در فرهنگ مردسالار عقاید را از مردان یاد میگیرند؛ در شرایط عادی ممکن است در مورد آن سخنرانی کنند، ولی در شرایطی ممکن است همه را فراموش کنند. آرمانگرایی و مقررات و ... بهخوبی در دل زنان رسوخ نمیکند.
در آن جلسه وقتی زلیخا یوسف را به زنان نشان میدهد، آنها هر چه که شنیده بودند فراموش میکنند و از لحن آنها پیدا است که بهنوعی به زلیخا حق هم میدهند. اولاً خردهای که به زلیخا میگرفتند از جنبهٔ بالا و پایین بودن سمتهای قراردادی بود –که بسیار دور از ذهنیت زنانه است– و بعد هم میبینید که بهراحتی با مکر زنانهٔ زلیخا باطل میشود.
برخورد زلیخا با زنان عصرش این دوگانگی را نشان میدهد که زن در فرهنگ مردسالار، چیزهایی را پذیرفته بوده ولی درونش نفوذ نکرده است. یعنی زلیخا و این زنان در دو طرف طیف هستند؛ زنانی که سلسلهمراتبِ گفتهشده از طرف مردان را در همه چیز –حتی عشق– رعایت میکنند، آن طرف طیف هستند و زلیخا که در این زمینه هیچ چیز نمیفهمد، این سر طیف است. در دو سر طیف بودن، تقابلی است که بین رفتار زنان با زلیخا دیده میشود و مشاهده میکنید که زلیخا برنده میشود. زنان شهر هم زنان تکاملیافتهای نیستند. طی کردن مسیر کمال برای زن طول میکشد. نرمافزار هم باید به دل زن بنشیند و هم در دلش نفوذ کند. اکثر زنان عمدهٔ عقایدشان را از مردان و زبان مردانه گرفتهاند و با تلنگری هم یادشان میرود.
این دو آیه را که زنان شهر در مورد زلیخا حرف میزنند و عکسالعملی که زلیخا انجام میدهد را در نظر بگیرید. زنانی که در مورد زلیخا حرف میزنند بر اساس ذهنیت مردانهای که دارند و مقرراتی که بهشان گفته شده حرف میزنند و زلیخا در آن جلسه همهٔ زنان را به همان ویژگیهای صرفاً زنانه برمیگرداند، بهنوعی نرمافزارهایشان را پاک میکند. در آن جلسه بهشدت، فرهنگ خالص زنانه سیطره داشت. آن ذهنیت مردانه از بین میرود و آنها هم زیبایی یوسف را تحسین میکنند. به این آیه توجه کنید: «وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَاهَا فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ (یوسف: ۳۰)». زنان شهر گفتند که همسر عزیز مصر با خدمتکار خودش مراوده کرده و او از عشق دیوانهاش کرده. در مورد زلیخا با فرهنگ خودشان قضاوت میکنند –به خدمتکار بودن یوسف گیر دادهاند!–.
به ضمیرهای تأنیث در آیهٔ بعدی توجه کنید
. ۱۶ ضمیر تأنیث. یعنی در آیهای که آن جلسه را بیان میکند ۱۶ علامت تأنیث دارد. اگر کسی عربی بداند متوجه میشود که در وجود این ۱۶ علامت تأنیث در این آیه، تأملی وجود داشته است. در اینجا با این علامات تأنیث به نوعی بازی ادبی میشود تا شما این نکته را بفهمید که در این جلسه ویژگیهای زنانهٔ زنان شهر دوباره ظهور کرد.
اما به آیهٔ قبل توجه کنید: «وَقَالَ نِسْوَةٌ...» برای زنان، «قالت» نمیآید! چون حرف مردانه میزنند. این یک نکتهٔ گرامری است: زنان حرف مردانه میزنند، بنابراین به جای «قالت»، از «قال» استفاده شده است. در این آیه تمام علامات مربوط به زلیخا با علامت تأنیث میآید و برای زنان علامت تأنیث به کار گرفته نشده است تا به این نکته متوجه کند که زنان شهر مصر، حرفهای مردان را میزنند. ولی در آیهٔ بعدش تعداد زیادی، ۱۶ ضمیر تأنیث برای زنان شهر است.
اینجا جایی است که نشان میدهد چگونه میتوان با انحراف از یک نکتهٔ گرامری مفهوم بزرگی تولید کرد.
جلسهٔ شیطانی
و آخرین نکته در مورد این جلسهٔ شیطانی و بسیار وحشتناکی که زلیخا تشکیل داد. وقتی معصومیت یوسف را تصور میکنیم و اینکه زلیخا او را نمایش میدهد و جلوی همهٔ زنها به او گوید: من این کار را کردهام و اگر او فلان کار را با من نکند، من زندانیاش میکنم... این یکی از افتضاحترین تصویرهایی است که در قرآن آمده است.
تصور کاملاً نادرستی در فرهنگ ما جا افتاده است در زمینهٔ اینکه چه اتفاقی افتاده که زنان دستشان را بریدهاند. میگویند در حال پوست گرفتن ترنج بودند، یوسف به آنها تعارف کرده و او را دیدند و دستشان را بریدند! اولاً به نظر من در توصیف قرآن ترنج نیست. زلیخا با کید زنانهای که دارد، محفلی درست کرده است تا زنان به حداکثر برانگیختگی جنسی برسند. یوسف را به نوعی به نمایش میگذارد.
لفظی که قرآن به کار برده نشان میدهد یوسف در همان مجلس جایی پنهان بوده است. فرض کنید در مجلس نشسته باشند و یوسف را در وسط، در جایی پنهان کرده باشند. آرایش شده طور عجیبوغریبی که حداکثر تأثیر را بگذارد. زلیخا نمیگوید وارد شو... میگوید خارج شو... امر میکند از جایش بیرون بیاید. زنان بهطوری جا میخورند. زلیخا سعی میکند حداکثر تأثیر را بر زنان بگذارد. شاید قبلش به آنان شراب داده... من نمیدانم... هر کاری میتوانسته کرده است. از ادامهٔ داستان این را متوجه میشویم.
من تصورم این است که تیغهٔ چاقو در دست زنان است. مثلاً به آنها گفته یک لحظه این کار را بکنید تا من چیزی را به شما نشان بدهم... در روانشناسی چیزی وجود دارد به نام کارپوپدال اسپاسم. یکی از حالات برانگیختگی در مردان و مخصوصاً در زنان است که بعضی از عضلات دست منقبض میشود. من فکر میکنم که زلیخا از این استفاده میکند که تیغه در دست زنان است و جوری نمایش میدهد که آنها دستشان را میبرند. زلیخا کار بسیار پیچیده و عجیبوغریبی میکند. میخواهد کاری کند تا زنان نتوانند انکار کنند که تحت تأثیر قرار گرفتهاند (هفتهها آن زخم دستشان بود تا یادشان باشد از این نوع حرفها پشت سر زلیخا نزنند!). خلاصه، یک پیچیدگی و حالت شیطانی در جلسه است که آدم را میترساند. بگذارید این را به عنوان آخرین نکته بگویم، این جمله که عزیز مصر میگوید: «إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ» درست است که عزیز مصر میگوید ولی جملهٔ درستی میگوید.
سوال: چرا حضرت یوسف در آن مجلس حاضر شدند؟
جواب: شما دارید از منظر شرع اسلام، عمل یوسف را قضاوت میکنید. حتی با شرع اسلام هم در این جلسه حرامی اتفاق نمیافتد.
سوال: مطمئناً یوسف هم میخواسته با حضورش در جلسه مطلبی را بگوید. کار بیهوده و عبثی که انجام نمیداده است.
جلسه شیطانی
جواب: یوسف امری را اطاعت کرده که به نظر خودش با شرع مشکل نداشته (ممکن بود اگر حرف زلیخا را گوش ندهد زشتتر باشد). یوسف نسبت به زلیخا سطوح فرزند-مادری هم در نظر دارد.