روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۷۵
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

نظر مارکسیست‌ها نسبت به مدرنیته، هنر بَدوی و آخرین وسوسه مسیح

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۲)
  1. ژان بودریار۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · اشخاص و شخصیت‌ها
  2. کارل گوستاو یونگ۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها

نظر مارکسیست‌ها نسبت به مدرنیته

مارکسیست‌ها نسبت به مدرنیته با نظر مثبت نگاه نمی‌کنند و پیدایش مدرنیته را باعث روی کارآمدن طبقه بورژوا و سرمایه‌سالاری می‌دانند و وارد شدن به دوران پست‌مدرن را تحولی در دوران سرمایه‌داری و به وجود آمدن سرمایه‌داری متأخر می‌دانند.

اگرچه مارکسیست‌ها معتقدند جامعه‌ی بشری در حال تکامل است و گذار از دوران فئودالی به دوران سرمایه‌داری را یک تغییر مثبت در تاریخ بشر می‌دانند؛ البته ایده‌آل‌گرایی جامعه غربی نسبت به مدرنیته را ندارند ولی دید منفی هم نسبت به پیدایش مدرنیته را ندارند.

یک نقد روان‌کاوانه‌ی خوب در مورد مدرنیته و پست‌مدرنیته این است که بیان جدیدی برای دوران‌های تاریخ بشر ارائه دهید و توجیه‌های مناسبی برای چرایی این تحولات داشته باشید و پیش‌گویی کنید که این تحولات به کجا می‌رود؛ اگر مدلتان خوب کار کند در مورد آینده هم می‌شود بحث کرد.

بر طبق تئوری یونگ در روان هر فرد، سلف خواستار رشد است و می‌خواهد فرایند فردانیت را پیش ببرد؛ یعنی ایگو را بر سلف منطبق کند و همه‌ی محتوای خودآگاه با ناخودآگاه یکی می‌شود و انسان به وحدت وجودی می‌رسد.
در درون انسانی که فرایند فردانیت را طی نکرده است، گرایش‌ها و آرک‌تایپ‌های متفاوتی فعالیت دارند که با هم متضاد هستند.

پایه وجود انسان چیزی است که به آن کودک(اید) گفته می‌شود که باید تغییر کند تا به رشد برسد. کودک ضد رشد است؛ چون گرایش به بازی‌ها و خواسته‌های کودکانه ضد رشد است. رشد ضد والد هم است.کودک و والد در تعارض به سلف هستند که خواستار رشد غائی است.

در دوران سنت، والدی وجود دارد که پروجکشن سلف را در خود دارند؛ مثلا در مسیحیت، میسح الگوی انسان کامل است؛ در درون همه‌ی انسان‌ها مسیح وجود دارد.
فرض کنید پدری در رشد و تربیت فرزندانش بسیار سختگیری کرده است، اطاعت بی‌چون و چرا هم انتظار دارد و در عین حال خودش هم به دستوراتش پایبند نیست. الگوی رشد برای آن‌ها ارائه کرده است ولی راهی را نشان نداده است؛ در نتیجه فرزندان به چندان رشدی هم نرسیده‌اند؛ چنین پدری مانند کلیسای غرق فساد است که برای مردم سخنان سخت‌گیرانه‌ی اخلاقی را مطرح می‌کند.

سرانجام کار به جایی می‌رسد که همه نیروهای سرکوب‌شده بر علیه والد دروغگو قیام می‌کنند ؛ گذر از جریان سنتی به مدرن مانند قیام بر علیه والد ناکارآمد است؛ اما این به این معنا نیست که والد راه درست را به آن‌ها نشان نمی‌داد و این قیام برای رسیدن به راه درست است؛ بلکه برای رسیدن به آزادی کودکانه (کنارگذاشتن از همه قید و بندها و از بین رفتن مفهوم رشد ) است.

در دوران مدرن دیگر پروجکشنی از سلف (چه خوب و چه بد) دیده نمی‌شود؛ الگویی تحت عنوان انسان کامل وجود ندارد؛ دوران قرون وسطی مثل دورانی است که به بشر راه اشتباه را نشان می‌داد و دوران مدرن، دورانی است که تصور رشد باید کنار گذاشته شود. ویژگی اساسی دوران مدرن از بین رفتن الگویی کامل برای رسیدن به رشد است.

مثلا اگر به انقلاب کبیر فرانسه توجه کنیم که از نظر پارامترهای اقتصادی- اجتماعی کمر اشرافیت وکلیسا (که دست در دست هم داشتند)را در بخشی از اروپا شکست، شعارهایی مانند برادری، برابری و آزادی داشت. هیچ‌کدام از این شعارها به وضعیت فردی بشر توجه ندارد و هیچ بخش فردی در این شعارها وجود ندارد. این انقلاب برای از بین بردن الگوی رشد بشر نبوده است و برای بهبود وضعیت فرد در اجتماع بهبود یافته انقلاب صورت گرفته است؛ این‌که فرد در این اجتماع بهبود یافته چه باید بکند، مد نظر انقلابیون نبوده است.

در دوران روشنگری حداکثر الگوی رشد برای بشر این است که انسان باید منطقی باشد؛ منطقی بودن یک فرایند ذهنی است و رشدی نیست که فرد از نظر روانی درگیر آن باشد؛ فرد با آموزش یاد می‌گیرد منطقی باشد.

در دوران مدرن سلف جایی پروجکت نمی‌شود؛ اگر هم پروجکت شود حساب شده نیست. یونگ معتقد است که پروجکشن سلف روی مسیح، کاملا حساب شده است؛ مسیح، ویژگی‌هایی نزدیک به ویژگی‌هایی دارد که در انتهای فرایند فردانیت می‌شود به آن رسید، دارد. انجیل تصویری از مسیح ارائه می‌دهد که مکان خوبی برای پروجکشن سلف است.

در فرهنگ ایرانی و شرقی، انسان کامل یا شخصی مثل عارف واصل وجود دارد که انسان‌ها تشویق می‌شوند شبیه آن‌ها شوند.

تغییر وضعیت سلف در دوران مدرن خیلی مهم است؛ مثلا اگر سلف از یک انسان کامل به انسان دانشمند( مانند نیوتن) پروجکت شود؛ در وضعیت اول از نظر یونگ، جای خوبی پروجکشن انجام می‌شود اما فرایند فردانیت به دلیل آموزش ندیدن و وجود فرهنگ بسته طی نمی‌شود. اما در وضعیت دوم، ممکن است جای خوبی نباشد اما فرایند فردانیت طی خواهد داشت؛ شبیه شدن به نیوتن امکان‌پذیر است؛ می‌شود دانش‌آموزان را آموزش داد و دانشمندانی را تربیت کرد.

دکارت آموزش می‌دهد که با شک‌کردن به همه چیز و تفکر منطقی به حقیقت می‌شود دست یافت؛ گویی راهی نشان می‌دهد که به مسیح شدن، ختم نمی‌شود؛ به یک انسان منطقی ختم می‌شود .

در دوران روشنگری، قیام بر علیه والد، به اسم بالغ انجام می‌شود؛ ابتدا فرهنگ بالغانه‌ای با تکیه بر عقل به وجود آمد که در برابر فرهنگ نادرست قرون وسطایی بود؛ اما به محض این‌که سیطره والد به پایان رسید، کودک آزاد می‌شود!
در ابتدای دوران مدرنیته، در کل اروپا رقابتی بین جنبه‌های کودکانه و بالغانه دیده می‌شود.

به نظر می‌رسد که انقلاب فرانسه برای رسیدن به وضعیتی بالغانه صورت گرفته است؛ اما با نگاهی به دهه‌های اولیه‌ی پس از انقلاب فرانسه، کشتار فراوانی دیده می‌شود که بی‌شک بالغانه نبوده است؛ فقط عقده‌گشایی بوده است.

والد قرون وسطایی که شکسته شد، «اید» اسیر والد جدیدی شد که منطق نامیده شد! در دوران مدرن به بشر آموزش‌های جدیدی داده می‌شود، علم جای مذهب را گرفت و قوانین و قواعد جدیدی برای بشر وضع شد.
کلیسا و دوران مدرن، با پروجکت سلف، والدی را ایجاد کرده بودند، در دوران پست‌مدرن بشر سعی می‌کند والد مدرن را به زیر بکشد.
در دوران مدرن نظم اجتماعی چنین بود که همجنس‌گرایی یا مواد مخدر پذیرفته شده نبود و ممنوع بود؛ در دوران پست‌مدرن پذیرفتن این قید و بندها زیر سؤال می‌رود.
سیر کلی در ۵ قرن اخیر در جهت آزادسازی کودک است ؛ اید می‌خواهد که فشاری را تحمل نکند و هر چه را از آن لذت می‌برد، انجام دهد. بشر از دورانی که در آن لذت‌بردن جرم است، به دورانی می‌رسد که لذت‌بردن نه تنها جرم که وظیفه است و هرچه بیشتر باید محدودیت‌های آن برداشته شود.

قطعا تمدن همراه با سرکوبی و محدودیت برای لذت‌طلبی اید است و تا زمانی که تمدن بشری پابرجاست، همیشه تجلی‌هایی از سوپرایگو خواهیم دید.
در دوران مدرنیته، پروجکشن سلف روی افرادی دم‌دست و نزدیک وجود دارد؛ افرادی مانند نیوتن و دکارت. در دوران پست‌مدرن چنین مواردی کمرنگ می‌شود.

در دوران مدرن، هنوز قهرمان‌ها وجود دارند؛ مانند قهرمان‌های سنتی (موجودی الهی که با خدایان در ارتباط است) نیستند. دوران پست‌مدرن، فاقد قهرمان است؛ انگار در قرون اخیر سیری از کم‌رنگ شدن پروجکشن سلف داریم،

آخرین وسوسه‌ مسیح

داستان فیلم وسوسه‌ مسیح» چنین است؛ مسیح که در زهد کامل زندگی کرده است و از زندگی لذتی نبرده است، قبل از مرگ، روی صلیب به این فکر می‌افتد که چرا از زندگی لذت نبرده است. او را از صلیب پایین می‌آورند و خداوند به او اجازه می‌دهد که زندگی زمینی داشته باشد؛ مسیح با مریم مجدلیه ازدواج می‌کند و بچه‌دار می‌شود و لذت‌های زمینی را تجربه می‌کند. در نهایت البته پشیمان می‌شود؛ در پایان داستان بیننده متوجه می‌شود که همه‌ی این داستان در عرض چند ثانیه از ذهن مسیح گذشته است؛ مثل این‌که وسوسه‌ای را به ذهنی تجربه کرده است و متوجه شده است که چقدر بد می‌شد اگر این وسوسه را تجربه می‌کرد؛ در این صورت الگوی جاودانگی مسیح می‌شکست و از بین می‌رفت. در پایان مسیح راضی است که بی هیچ لذتی از دنیا می‌رود.

مارتین اسکورسیزی، کارگردان فیلم آخرین وسوسه‌های مسیح، در مصاحبه‌ای گفته بود که بر خلاف همه گفته‌هایی که این فیلم را ضد مذهبی و ضد مسیح می‌دانند، پس از ساختن فیلم، خود را به خدا نزدیک‌تر احساس می‌کنم.

آوردن مسیح به زندگی عادی، تصویری جدیدی برای جامعه‌ی مسیحی به شمار می‌رود؛ در کل تاریخ، مسیح و تاریخ در اوج بوده است، اکنون که مسیح پایین آورده است، اسکورسیزی خود را در قرابت با مسیح احساس می‌کند؛ اگر نزدیکی به خدا که در کمال مطلق است، سخت و دشوار است، خدا شخصی مانند انسان تصویر می‌شود تا انسان با او احساس نزدیکی و قرابت کند.

یونگ معتقد است فرایند فردانیت واقعا سخت است و نهایت کمالی که سلف به آن دعوت می‌کند، دور از دسترس است؛ بنابراین از نظر روانی درست است که روی مسیح پروجکت شود، اما راه، سخت می‌شود. در نتیجه فرد خسته می‌شود و پروجکشن روی مقصدهای نزدیک‌تر و قابل دسترس‌تر انجام می‌شود تا این‌که تبدیل به موجودی زمینی می‌شود که دردی از بشر دوا نمی‌شود.

تنها غم واقعی بشر، قدیس نبودن است.

طیفی از حرکت انسان‌ها به سمت قهرمان‌هایی نظیر مسیح و پیامبران به قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌های موجود در فضای هنری پست‌مدرن وجود دارد. وظیفه فضای هنری پست‌مدرن این است که قهرمانی در آن وجود نداشته باشد.
انسان دوران پست‌مدرن تحمل قهرمان ندارد؛ چون فرهنگ پست‌مدرن با رشد مخالف است و معتقد است رشد و الگوی کمالی وجود ندارد؛ چنین عقیده‌ای به بشر آرامش می‌دهد و باعث می‌شود تا پایان عمر به آسودگی زندگی کند.

تفکرات قرون وسطایی آرامش‌دهنده نیستند؛ یکی از جملات معروف دوران قرون وسطی چنین است:«تنها غم واقعی بشر، قدیس نبودن است.» وقتی مفهوم قدیس در فرهنگ وجود دارد و هدف، رسیدن به مسیح است، فرد با قدیس نشدن، مغموم می‌شود.
اگر فرهنگی ایجاد شود که در آن الگوی کمال وجود نداشته باشد یا الگوهای کمال افرادی در دسترس باشند؛ فرد دیگر احساس عدم آرامش نخواهد کرد.

الگوهای کمال در دوران پست‌مدرن، ستاره‌های هالیوود و خوانندگان راک و... هستند. در این دنیا قهرمانان زیادی وجود دارند.
اگر بخت یارتان باشد، شما هم ممکن است روزی تبدیل به یکی از این قهرمان‌ها شوید؛ شاید یکی از کارگردانان هالیوود سراغ شما بیاید و از شما ستاره بسازد! ستاره شدن در دنیای هالیوود، فرایندی ساختنی است و قواعد و قانونی دارد که هر روز تغییر می‌کند؛ افرادی هستند که با نظرسنجی متوجه می‌شوند که جای چه چیزی خالی است و بر طبق آن الگوهایی یک ستاره تعریف می‌کنند؛ مثلا معرفی خواننده‌ای جدید با اخلاق و آداب خاص طرفداران زیادی را به سوی خود جلب می‌کند! به عنوان مثال الویس پریسلی، آدمی نبود که روی صحنه دیده می‌شد؛ پریسلی فردی خجالتی بود، ولی به او گفته شد که روی صحنه رفتارهای تهاجمی نسبت به دختران داشته باشد تا توجه هواداران را جلب کند.

این ادعا درست نیست که دوران مدرن، دوران فردگرایی است و در آن فردیت مطرح است؛ وقتی الگوی رشد وجود ندارد و روی آن تأکید نمی‌شود، این جامعه است که فرد را می‌بلعد.

یونگ بیش از همه‌چیز روی این نکته تأکید دارد که ویژگی دوران مدرن، حل شدن فرد در جامعه است؛ مثلا الگوی رشدی مثل الگوی انسانی که به جامعه خود خدمت می‌کند، در دوران مدرن مطرح شده است؛ چنین الگویی مناسب سلف نیست و نمی‌تواند روی فردی که به جامعه خدمت می‌کند، پروجکت شود.

سلف درصدد رساندن افراد به رشد فردی خودشان است؛ فرد به جایی نمی‌رسد اگر همه افراد جامعه را به رشد فردی برساند، بی‌آن‌که خودش رشد کرده باشد.

انسانِ هزار سال پیش بیشتر در قبال خانواده وظایفی داشت تا در برابر اجتماع. این عضو خانواده بودن در دوران مدرن تبدیل به شهروندی می‌شود؛ بنابراین فرد نسبت به همه افراد جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند، مسئولیت دارد. این‌ها سبب دور شدن فرد از زندگی فردی‌اش می‌شود؛ چون زندگی اجتماعی حجم زیادی از زندگی شخص را شامل می‌شود.

هنر سنتی و هنر مدرن

هنرمند دوران سنتی، ادای رسیدن را به کمال را درمی‌آورد؛ گویی به کمال رسیده است و تولید هنری‌اش را عرضه می‌کند.

اگر به اشعار قدیمی فارسی، مثلا شعرهای سبک عراقی نگاه کنیم، درصد بسیار کمی از شعرای این سبک، عارفِ واصل بودند و در این رابطه شعر سروده‌اند؛ هنر قرون وسطایی بیرون ریختن تجربیات واقعی هنرمند نیست، هنرمند آن‌چه را عرضه می‌کند که بر طبق الگوهایی به فرد آموزش داده شده است که باید این‌گونه ارائه شود و انسان باید این‌گونه به جهان نگاه کند. مثلا در هنر مینیاتور، الگوی زیبایی آن‌گونه تعریف شده بود و الزاما مینیاتوریست، زیبایی را آن‌گونه نمی‌دید.

نقاشی‌هایی که داوینچیدر سال های پایانی عمرش کشید، نقاشی‌هایی نامتقارن خارج از الگوهای متعارف قرون وسطایی بودند با آن‌که آثار برجسته‌ای مثل مونالیزا، شام‌ آخر و ... بر طبق الگوهای معمول آن زمان در کارنامه هنری او دیده می‌شود.
به نظر می‌رسد داوینچی دلش می‌خواست چنین نقاشی‌هایی نامتقارن(مثل کاریکاتور) را بکشد اما ترسیم آن‌ها در کلیسا که امکان‌پذیر نبود. داوینچی در ترسیم آثاری مثل شام آخر منویات درونی خودش را بیان نمی‌کند، صرفا از الگوها پیروی می‌کند.

هنر کلاسیک، نقطه ضعف بزرگی دارد، صمیمانه نیست! در این هنر، چهره‌های زیبا، افکار متعالی دیده‌ می‌شود اما چون صادقانه نیستند، تأثیرگذار نیستند.
هنر مدرن، اما صادقانه و صمیمانه احساسات هنرمند را منتقل می‌کند، البته ممکن است احساسات سخیفی را هم بیان کند که نه تنها سبب جلو شدن مخاطب نمی‌شود، بلکه امکان دارد باعث سقوط او هم بشود.

مثلا خواننده‌ای مثل «امینم» صادقانه احساسات سخیف خود را نسبت به مادرش بیان می‌کند و قصد کشتن مادرش را در ترانه‌ای بیان می‌کند، در هنر کلاسیک جلوی بیان چنین احساسات سخیفی گرفته می‌شد. البته این را بگویم که من در صادق بودن «امینم» شک دارم، چون در خیلی از موارد، بیان چنین احساساتی، صرفا برای جلب توجه مخاطب و فروش بیشتر است و واقعیت ندارد.

چند سال قبل، گروه موسیقی به نام تاتو معروفیت زیادی پیدا کرد؛ دو دختر روس که به آمریکا مهاجرت کرده بودند. این دو دختر، لزبین بودند و روی صحنه و ویدئوکلیپ‌هایشان به وضوح این وضعیت را نمایش می‌دادند.
این خوانندگان اخیرا اعلام کردند که لزبین نبودند و تهیه‌کنندگان به آن‌ها گفتند که چنین موردی مد است و باعث جلب توجه می‌شود و ما هم این حرکات را انجام می‌دادیم!

در ادبیات کلاسیک، دانای کل روایت می‌کند. در فضای مدرن و پست‌مدرن، راوی خودش یکی از شخصیت‌های داستان است و دیگر دانای کل نیست.
اختراع دستگاه چاپ و همگانی شدن آموزش سبب شد فضای فرهنگی جدیدی به وجود آید؛ در قرون وسطی، افراد باسواد راهبان و کشیشان بودند که تعالی را متعالی می‌دیدند.

در سراسر دنیا، ادبیات سخیف عامیانه ( پر از ناسزا، روابط جنسی مضحک، هم‌جنس‌گرایی و ...) وجود دارد، ولی چنین ادبیاتی ثبت نمی‌شدند، چون مردم عامه سواد نداشتند و کتاب نمی‌نوشتند.

عامیانه شدن فرهنگ، نتیجه عمومی شدن فرهنگ است؛ وقتی صدای همه مردم شنیده می‌شود؛ صداهایی عجیب هم تولید و شنیده می‌شود.
در قرون وسطی، تولید و مصرف فرهنگ در اختیار قشر خاصی بود ولی اکنون هر فردی خود می‌تواند مولد فرهنگی باشد.

عمومی شدن تولید و مصرف فرهنگ، همراه با نظام سرمایه‌داری، فرهنگ را به کالای برای خرید و فروش تبدیل کرده است که سبب سقوط فرهنگ مدرن شده است؛ سرمایه‌دار فقط به سود و فروش اثر فکر می‌کند و برایش اخلاق مهم نیست. مثلا اگر ناسزا یا سخنان رکیک، در ترانه یا فیلمی باعث فروش بیشتر فیلمی شود، سرمایه‌گذار روی آن سرمایه‌گذاری می‌کند.

سخن نو آر که نو را حلاوتی دگر است؛ در فرهنگ سنتی ما هم نوگرایی توصیه می‌شده است اما نه هر نوآوری!
در سرمایه‌داری، نوگرایی یعنی کاری که شخص دیگری انجام نداده است! در دنیای امروز هر مزخرف جدیدی که ارائه شود، طرفدار پیدا می‌کند!

مزخرفات پست‌مدرن

«آلن سوکال» فیزیکدان معروفی است که مقاله‌ای درباره فیزیک پست‌مدرن را برای مجله معروفی نوشت؛ وقتی این مقاله در مجله چاپ شد. نامه‌ای نوشت و گفت که آن‌چه نوشته است هجویات احمقانه‌ای بوده است که تحت عنوان پست‌مدرن نوشته است، مجله این نامه را هم چاپ کرد.

سوکال کتابی به نام « چرندیات پست‌مدرن» منتشر کرد که کتاب فاجعه‌ای است؛ چون خوب و بد پست‌مدرن را با هم نواخته است!
در این کتاب به ساحت مقدس « لکان» و «بودریار» جسارت شده است!

در کتاب نقل‌قول‌هایی از پست‌مدرن‌ها آورده شده است که این افراد در مورد مسائل تخصصی علم گفته‌اند، سوکال در جواب، هجویاتی در مورد آن‌ها نوشته است؛ من ۵۰-۴۰ صفحه‌ی ابتدایی کتاب را خواندم و از باقی کتاب، فقط نقل‌قول‌ها را خواندم که بعضی از آن‌ها بسیار جالب بود.

آلن سوکال چیزی نمی‌فهمد و نمی‌فهمد هم که نمی‌فهمد!

جمله‌ی معروفی از «بودریار» وجود دارد که گفته است:« فرق جهان مدرن با جهان پست‌مدرن، مثل فرق هندسه‌ی اقلیدسی با هندسه‌ی نااقلیدسی است.» سوکال در کتاب این تشبیه فوق‌العاده را مسخره کرده است که بودریار هندسه اقلیدسی و نااقلیدسی را نمی‌داند و این تشبیه بی‌معنا و بی‌ربط است!

در واقع سوکال مدرن و پست‌مدرن را نمی‌شناسد و نمی‌فهمد؛ تنها چون هندسه‌ی اقلیدسی و نااقلیدسی را خوب می‌داند، به خودش اجازه می‌دهد جمله‌ی بودریار را مسخره کند؛ در واقع طوری رفتار می‌کند انگار افرادی مانند بودریار وارد محدوده خصوصی‌( دانشی که او در آن تخصص دارد و دیگران آن را نمی‌فهمند) شده‌اند!

فرهنگ کودکانه

ایده‌ی کلی بحث این بود که بشر، والد سنتی را کنار گذاشته است، ادعای رسیده به بلوغ را دارد ولی عملا به فرهنگ و دنیای کودکانه‌ای رسیده است.

در واقع بشر از دوران کودکانه‌ای شروع کرده است ولی این فرهنگ کودکانه‌ی امروز بازگشت به آن دوران نیست؛ چون دوران کودکانه‌ی بشر، تمدن چندانی وجود نداشت و انسان بدوی تنها به دنبال معیشت بود؛ در این دوران فرهنگ تولید نشده است، تنها زندگی کودکانه وجود دارد.
اما دنیای امروز ما، تمایلات متنوع کودکانه وجود دارد؛ لذت‌جویی تنوع بسیاری کرده است و مرتب هم نمایش داده می‌شود. مثلا تنوع غذاهایی که بشر بدوی و انسان امروزی می‌خورد را با هم مقایسه کنید.

کلاژ

یکی از ویژگی‌های هنر مدرن و پست‌مدرن، کلاژ و از هم‌گسیختگی است.
به نظر یونگ اگر سلف نباشد و فرایند فردانیت طی نشود، هر چه فرد رشدنیافته‌تر باشد، از هم‌گسیخته‌تر است.

با استفاده از تئوری‌های یونگ به راحتی وضعیت هنر امروز قابل پیش‌بینی بود؛ با از بین رفتن والد، هنر صداقت پیدا کرده است؛ بنابراین درون آدم‌هاست که پروجکت می‌شود؛ پس با هنر از هم‌گسیخته مواجه خواهیم شد. بشر امروزی از خلق کلاژ لذت می‌برد و از دیدن اثری منسجم زجر می‌کشد. تارانتینو هم از روایت‌های درهم و برهم خوشش می‌آید.

هنر بَدوی

هنر قاره آفریقا، هنری بدوی است؛ مثلا هنر صد سال پیش این قاره با هزاران سال پیش، هیچ تفاوتی نکرده است. نوعی بدویت در صورتک‌های دست‌ساز آفریقایی‌ها و یا موسیقی آن‌ها وجود دارد؛ در واقع در آفریقا مراحل تمدن طی نشده است.

جاذبه‌ی عمیق هنر سیاه در قرن بیستم را در نظر بگیرید؛ بدیهی است چنین جذابیتی پیش می‌آید؛ چون فرد رشد نکرده است، به بدویت علاقه‌مند شده است. وقتی برای اولین بار در قرن بیستم، صورتک‌های آفریقایی در فرانسه نمایش داده شد، هنرمندان فرانسوی شیفته‌ی آن‌ها شدند. پیکاسو نقاش فرانسوی و بنیان‌گذار سبک کوبیسم، از این صورتک‌ها بسیار الهام گرفته است.
ریتم‌های موسیقی آفریقایی ریتم‌هایی بدوی است، انسان از هم‌گسیخته این ریتم‌ها را می‌پسندد و از آن لذت می‌برد.
برای لذت بردن و فهم موسیقی کلاسیک، احتیاج به تعلیم‌دیدگی است ولی موسیقی پاپلیور این‌گونه نیست و بدون آموزش هم از آن می‌شود لذت برد.

صورتک‌های آفریقایی، به دلیل سادگی‌شان آثاری دیدنی هستند اما بدوی هستند؛ مثل این است که از نقاشی یک کودک لذت می‌برید چون صادقانه درون خود را بیرون ریخته است، اما این نقاشی را به عنوان الگوی کمال و یک اثر هنری ناب، حساب نمی‌کنید. مثلا فردی که صادقانه از درد فریاد می‌زند، اثر هنری خلق نمی‌کند!
از نظر یونگ، فردی که به رشد رسیده است و اثری صادقانه را خلق کرده است، اثر هنری و متعالی خلق کرده است و باعث تعالی مخاطب می‌شود.

دنیای پست‌مدرن، دنیای انفجار فرهنگ است؛ یک دنیای مجازی است. ویژگی واضح تارانتینو و شخصیت‌هایش، زندگی کردن در دنیای سینما است؛ آدم‌کشی در سینمای تارانتینو به معنای کشتن در واقعیت نیست؛ آدم کشتن در فیلم است، که وحشتناک نیست و می‌تواند خنده‌دار هم باشد!

ویژگی این فرهنگ انبوه‌ساز در دنیای سرمایه‌داری این است که در آن همه‌ی حرف‌ها وجود دارد؛ ویژگی فردی که در این دنیای پست‌مدرن زندگی می‌کند، کودک ماندن، رشد نکردن به بلوغ نرسیدن است؛ در نتیجه انسانی در این فرهنگ خواهیم داشت که عقیده‌ای ندارد؛ عقیده هم ندارد که می‌تواند عقیده‌ای داشته باشد!
در قرون وسطی مردم یک عقیده ثابت داشتند، نه به این دلیل که رشدیافته بودند، تنها یک والد داشتند که یک نوع حرف به آن‌ها می‌گفت، دنیای شلوغی نبود که صداهای متعددی داشته باشد.

یک انسان بالغ از نظر فکری، در هر دنیایی با افکار و حرف‌های متنوع، می‌تواند آن‌چه را که درست است پیدا کند و به آن معتقد شود.
چون عموم مردم در دنیای پست‌مدرن رشدیافته نیستند، در دنیای پست‌مدرن معتقدند که نمی‌توانند به چیزی معتقد باشند.
در چنین دنیایی افرادی که معتقد به عقیده‌ی خاصی باشند، غیرعادی محسوب می‌شوند.

بچه‌ای را در نظر بگیرید که در معرض اختلاف عقاید فیلسوفان بزرگ قرار گرفته است، بچه نمی‌تواند قضاورت کند چه کسی درست می‌گوید؛ بنابراین فکر می‌کند هر که حرف خودش را می‌زند، من هم سعی می‌کنم حرف خودم را بزنم؛ حرفی که نو باشد. ملاک جذابیت در دنیای پست‌مدرن، نو بودن است.

به نظر می‌رسد افرادی که در دوران پست‌مدرن، حرف می‌زنند، بچه‌هایی هستند که فلسفه‌بازی می‌کنند؛ شیطنت در کتاب و مقاله‌هایشان دیده می‌شود.

در دهه‌های اخیر، ستارگان موسیقی پاپیولار مثل راک، نقش پیامبران را بازی می‌کنند؛ اغلب علاقه‌مندان این نوع موسیقی فکر می‌کنند این خوانندگان، حقیقت را بیان می‌کنند.
علاقه‌ی جوانان به موسیقی متال، جنبه ایدئولوژیک پیدا کرده است؛ مثلا یک گروه متال می‌تواند نماینده تفکر سیاسی خاصی باشد و این جوانان با پیروی از این گروه، علائق سیاسی خود را دنبال می‌کنند.

در عصر حاضر پیامبران قلابی فراوانی وجود دارند که معجزاتشان، تولیدات موسیقی‌شان است!

این بحث مانند این است که از چند پنجره به یک موضوع نگاه کرده باشیم، بدیهی است امکان نگاه از همه‌ی پنجره‌ها و دیدگاه‌ها وجود ندارد.

پ.ن: در این بحث، منظور از بشر، بشر اروپایی است، چون خیلی از جوامع به اندازه اروپا سابقه چند قرن گذر از سنت و زندگی در دوران مدرن را ندارند.

مراجع و منابع:

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها