→ بازگشت به فهرست ارجاعات

صفحهٔ ارجاع · مکان‌ها

فرانسه

فرانسه از ارجاع‌های مکان‌ها است که در این صفحه از راه ۲ بخش مرتبط و حدود ۴۸ دقیقه گفتار پیگیری می‌شود.

واحدها: دقیقه = زمان تقریبی گفتار؛ گفتار = بخش دارای پیوند مستقیم به جلسه؛ همهٔ اعداد با رقم Latin آمده‌اند.

معرفی

فرانسه، با نام رسمی جمهوری فرانسه، کشوری است واقع در اروپای غربی که به واسطه تاریخ پرفراز و نشیب، فرهنگ غنی و نقش محوری خود در تحولات فکری و سیاسی جهان شناخته می‌شود. این سرزمین از دیرباز یکی از کانون‌های اصلی تمدن اروپایی بوده و ردپای آن را می‌توان در عرصه‌های گوناگون از فلسفه و ادبیات گرفته تا علم و اقتصاد دنبال کرد. موقعیت جغرافیایی آن، با دسترسی به دریاهای مدیترانه و اطلس و هم‌مرزی با قدرت‌های بزرگ اروپایی، همواره آن را در مرکز تعاملات و تنش‌های قاره‌ای قرار داده است. پاریس، پایتخت آن، قرن‌هاست که نه‌تنها یک مرکز سیاسی، بلکه نمادی از روشنگری، هنر و مد در مقیاس جهانی به شمار می‌رود.

برای درک جایگاه فرانسه در جهان مدرن، بررسی پیوند عمیق آن با تحولات نظام سرمایه‌داری ضروری است. هرچند ریشه‌های فعالیت‌های تجاری و بانکداری را می‌توان در دوره‌های پیشین جستجو کرد، اما نقطه عطفی که بسیاری از تحلیلگران از آن به عنوان طلیعه سرمایه‌داری مدرن یاد می‌کنند، در فاصله میان جهش علمی قرن هفدهم و وقوع انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ قرار دارد. در این دوران، اندیشه‌های متفکرانی چون دکارت و متعاقباً فیلسوفان عصر روشنگری، شالوده‌های فکری یک نظام جدید را پایه‌ریزی کردند. این تحول فکری، اقتدار سنتی و ساختارهای فئودالی را به چالش کشید و بر عقلانیت، حقوق فردی و آزادی اقتصادی تأکید ورزید. انقلاب فرانسه که خود تا حد زیادی محصول این گفتمان جدید و نیز فشارهای اقتصادی ناشی از ناکارآمدی نظام کهن بود، با حذف موانع حقوقی و اجتماعی بر سر راه تجارت و مالکیت، مسیر را برای گسترش روابط سرمایه‌داری هموار ساخت. بورژوازی نوظهور که قدرت اقتصادی را در دست داشت، از این پس توانست قدرت سیاسی را نیز به چنگ آورد و قوانین را به نفع بازار آزاد و انباشت سرمایه تغییر دهد.

در مباحث معاصر، نظام سرمایه‌داری و تاریخچه آن در فرانسه همچنان موضوعی مناقشه‌برانگیز است. مدافعان این نظام، با اشاره به همین دوره گذار، استدلال می‌کنند که سرمایه‌داری با گسستن زنجیرهای فئودالیسم، نیروی خلاقه انسان را آزاد کرد و به نوآوری‌های علمی، صنعتی و افزایش بی‌سابقه سطح زندگی انجامید. از این منظر، فرانسه پس از انقلاب، به آزمایشگاهی برای تحقق وعده‌های مدرنیته تبدیل شد؛ وعده‌هایی چون تحرک اجتماعی، حاکمیت قانون و خلق ثروت از طریق رقابت آزاد. این روایت، ظهور صنایع بزرگ، توسعه شبکه‌های بانکی و تبدیل فرانسه به یک قدرت استعماری و اقتصادی را نه به عنوان یک انحراف، بلکه به مثابه تحقق منطقی پتانسیل‌های نهفته در اصول سرمایه‌داری تبیین می‌کند. در مقابل، منتقدان این دوره را سرآغاز شکل‌های نوینی از استثمار، ازخودبیگانگی و نابرابری‌های ساختاری می‌دانند که وعده‌های اولیه آزادی و برابری را به چالش کشید.

تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع…

در درس‌گفتارها، «فرانسه» در مسیرهای مشخصی دنبال می‌شود: تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری و فرانسه، فابین و فانتزی اروپایی.

در مجموعه «سرمایه‌سالاری (کاپیتالیسم)»، جلسه «دفاعیات سرمایه‌سالاری، خردباوری و افسون‌زدایی، و هژمونی فرهنگی در کار زنان»، بخش «تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری...»، موضوع «فرانسه» در زمینهٔ تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری، تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری، اسطوره، امر و اید قرار می‌گیرد. بخش به «تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری...» می‌پردازد و آن را با تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری، '، ۰، ۲ و [ در محدودهٔ همان گفتار صورت‌بندی می‌کند. حرکت درونی بخش از خرافی، افسون، زدایی، اعتقادات و اسطوره عبور می‌کند و این نشانه‌ها را به تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری، تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری، اسطوره، امر و اید پیوند می‌زند. به این ترتیب، مسیر بحث از عنوان جلسه به مسئلهٔ خاص همین بخش می‌رسد و جایگاه «فرانسه» را در همان زنجیره روشن می‌کند. نمونه‌ها و نام‌های همراه بحث، ارسطو، روسو، فروم، لاپلاس و نیوتن هستند و نشان می‌دهند بخش از سطح نام‌بردن عبور می‌کند. بنابراین سهم «فرانسه» در این بخش از دل همین استدلال و نمونه‌ها فهمیده می‌شود، نه از معنایی بیرون از گفتار. [۱]

در مجموعه «روانکاوی و فرهنگ»، جلسه «ریاکاری مذهبی یا وسوسه مذهبی؟ تحلیل فیلم شوکران و نقد کامل»، بخش «فرانسه، فابین و فانتزی اروپایی»، موضوع «فرانسه» در زمینهٔ فاکس فورس فایو و زن‌های مبارز / جلسهٔ ویژهٔ احتمالی و فیلم روبان سفید، فاکس فورس فایو و زن‌های مبارز، تارانتینو، خون و روان قرار می‌گیرد. بخش به «فاکس فورس فایو و زن‌های مبارز» می‌پردازد و چند قطعهٔ پیوسته از بحث را ذیل محورهایی مانند پالپ فیکشن، تارانتینو، میا، زن یکجا صورت‌بندی می‌کند. در این محدوده، نسبت میان اریک برن، پالپ فیکشن، تارانتینو دنبال می‌شود و ارجاعات متن برای روشن کردن مسیر بحث کنار هم قرار می‌گیرد. حرکت درونی بخش از اخلاقی، تارانتینو، فیلم، رزروار و خون عبور می‌کند و این نشانه‌ها را به فاکس فورس فایو و زن‌های مبارز / جلسهٔ ویژهٔ احتمالی و فیلم روبان سفید، فاکس فورس فایو و زن‌های مبارز، تارانتینو، خون و روان پیوند می‌زند. به این ترتیب، مسیر بحث از عنوان جلسه به مسئلهٔ خاص همین بخش می‌رسد و جایگاه «فرانسه» را در همان زنجیره روشن می‌کند. نمونه‌ها و نام‌های همراه بحث، اریک برن، آمریکا، اروپا، اخلاق و معنا هستند و نشان می‌دهند بخش از سطح نام‌بردن عبور می‌کند. بنابراین سهم «فرانسه» در این بخش از دل همین استدلال و نمونه‌ها فهمیده می‌شود، نه از معنایی بیرون از گفتار. [۲]

در جمع‌بندی، «فرانسه» در امتداد تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری و فرانسه، فابین و فانتزی اروپایی معنا می‌گیرد. مسیر شواهد در سرمایه‌سالاری (کاپیتالیسم) و روانکاوی و فرهنگ نشان می‌دهد که بحث از نام‌بردن ساده فراتر می‌رود و به شبکهٔ مسئله‌هایی می‌رسد که خود درس‌گفتارها ساخته‌اند.

گفتارها

تیتر بخشسریجلسهتیتر جلسهزمان
تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری / بین شروع جهش علمی و شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری...سرمایه‌سالاری (کاپیتالیسم)۲~۳۸ دقیقه
فرانسه، فابین و فانتزی اروپاییروانکاوی و فرهنگ۷۳ دقیقه

تحلیل کلان یکپارچه

تحلیل کلان: فرانسه [۱]

در روایت این صفحه، «فرانسه» نه صرفاً یک کشور، بلکه نمادی از یک گسست تاریخی است که در آن، منطق کهن جای خود را به نظمی تازه می‌دهد. نقطهٔ عزیمت مفسر، هم‌زمانیِ نمادینِ دو رویداد بزرگ است: «و کاربردهایش در ژنتیک بشود یک نوع انقلاب علمی» [۱]. این هم‌نشینی تصادفی نیست؛ مفسر از آن برای ترسیم لحظه‌ای استفاده می‌کند که در آن، انگیزهٔ بنیادین انسان برای شناخت، از جستجوی حقیقت به خدمت به قدرت تغییر مسیر می‌دهد. در این تصویر، انقلاب فرانسه به‌مثابهٔ سرنگونی سلسله‌مراتب سیاسی کهن، و انقلاب علمی به‌مثابهٔ سرنگونی سلسله‌مراتب دانش سنتی، هر دو دروازه‌های ورود به عصری را می‌گشایند که در آن، آزادی تازه‌یافته خیلی زود در چارچوب منطق سود و زیان مهار می‌شود. این تنش میان شور رهایی‌بخش و اسارت در نظام جدید، هستهٔ اصلی تحلیل مدرس را شکل می‌دهد.

این چرخش در منطق دانش، پیامدی مهلک برای سلسله‌مراتب سنتی علوم دارد. مدرس با حسرت از وضعیتی سخن می‌گوید که در آن، بنیادی‌ترین شکل اندیشه قربانی این نظام سودمحور شده است: «نهایتاً به جایی رسیدیم که رأس هرم، یعنی فلسفه، نابود شده است» [۲]. این «نابودی» به معنای پایان پرسش‌های بنیادین نیست، بلکه به معنای بی‌اعتبار شدن پرسش‌هایی است که بازده مالی فوری ندارند. در این فضای فکری، هر شاخه‌ای از دانش که نتواند خود را در قامت یک کالای سودده عرضه کند، نه‌تنها بی‌اهمیت، بلکه عملاً نامرئی می‌شود. سخنران برای اثبات این ادعا، از سرنوشت علوم انسانی مثال می‌آورد و توضیح می‌دهد که اهمیت یافتن جامعه‌شناسی، نه به دلیل کنجکاوی ذاتی بشر، بلکه به این دلیل است که «نظام‌های سیاسی سرمایه‌دار برای کنترل جامعه و حکومت بر آن به جامعه‌شناسی نیاز دارند» [۱]. دانش، در این معادله، از یک کنش آزاد انسانی به ابزاری بدل می‌شود که تنها در صورت تأمین منافع قدرت، مجوز رشد پیدا می‌کند.

گسترش این نگاه کالایی، شکل و ماهیت خودِ فرایند تولید علم را نیز دگرگون کرده است. سخنران با اشاره به تجربهٔ شخصی خود در نظام تحقیقاتی، تصویری از یک «کارخانهٔ مقاله‌سازی» ترسیم می‌کند که در آن، کمیت جای کیفیت را گرفته است. او این وضعیت را «مزاحمت تحقیقات علمی» می‌نامد و توضیح می‌دهد که فشار برای انتشار مداوم مقاله، پژوهشگران را از اندیشیدن به پرسش‌های بزرگ و پرخطر بازمی‌دارد [۳]. در چنین نظامی، یک دانشمند به جای آنکه سال‌ها بر روی یک مسئلهٔ پیچیده و انقلابی وقت بگذارد، ناچار است پروژه‌های کوچک و زودبازده تعریف کند تا بتواند در چرخهٔ ارتقای شغلی و تأمین مالی دوام بیاورد. نتیجهٔ مستقیم این فشار ساختاری، از نگاه مدرس، رکودی عمیق در تحولات بنیادین علمی است. او با نگاهی به تاریخ علم، یک وقفهٔ طولانی را تشخیص می‌دهد و می‌گوید: «واقعاً بعد از انقلاب کوانتومی در این هشتاد سال هیچ تحول علمی بزرگی نداشتیم» [۳]. این ادعا بر تمایزی مهم تکیه دارد: تمایز میان پیشرفت‌های تدریجی و «کارهای انقلابی». مفسر معتقد است شهامت لازم برای دنبال کردن ایده‌های بزرگ و دشوار، در برابر نظامی که به دنبال نتایج سریع و قابل شمارش است، رنگ می‌بازد و علم را از جهش‌های بزرگ گذشته محروم می‌کند.

با این حال، تحلیل مفسر در این نقطه متوقف نمی‌ماند و از سطح ساختارهای کلان علمی به سطح تجربهٔ فردی و فرهنگی نفوذ می‌کند. او همین الگوی «پیروزی منطق سطحی بر محتوای عمیق» را در مواجهه با فرهنگ عامه و سینما پی می‌گیرد. در اینجا، بحث از فرانسه و انقلاب‌های علمی به یک آسیب‌شناسی فرهنگی گره می‌خورد. سخنران با اشاره به فیلم‌های تارانتینو، میان محتوای اخلاقی عمیق یک اثر و نحوهٔ مصرف آن توسط مخاطب تمایز قائل می‌شود. برای مثال، او به صحنهٔ پایانی «رزروار داگز» اشاره می‌کند که در آن «عشق یا رابطهٔ انسانی بر انجام وظیفه پیروز می‌شود» و شخصیت‌ها با یک بحران اخلاقی واقعی روبرو می‌شوند [۴]. این محتوا، جدی و تأمل‌برانگیز است، اما پرسش اصلی اینجاست که این عمق اخلاقی تا چه اندازه به مخاطب منتقل می‌شود. سخنران این سوءظن را مطرح می‌کند که بخش بزرگی از مخاطبان، خشونت و سبک بصری فیلم را مصرف می‌کنند، بی‌آنکه درگیر پرسش اخلاقی نهفته در آن شوند. این شکاف میان محتوای اثر و نحوهٔ مصرف آن، بازتابی از همان منطقی است که در علم نیز فلسفه را به نفع جامعه‌شناسیِ ابزاری به حاشیه می‌راند: آنچه دیده و مصرف می‌شود، سطح است، نه عمق.

در نهایت، روایت این صفحه یک قوس مشخص را طی می‌کند: از یک نقطهٔ عطف تاریخی (هم‌زمانی انقلاب فرانسه و جهش علمی) به سوی تحلیل پیامدهای آن در ساحت دانش (نابودی فلسفه و ظهور کارخانهٔ مقاله‌سازی) و سپس به ساحت فرهنگ (شکاف میان محتوای اخلاقی و مصرف سطحی). احتیاط اصلی مدرس در این است که این فرایند را نه یک توطئه، بلکه یک منطق سیستمی معرفی کند که در آن، انگیزهٔ سود، بی‌آنکه نیاز به عاملیت فردی شرور داشته باشد، به‌طور خودکار آنچه را که سودآور نیست، نامرئی و نابود می‌کند. تنش حل‌نشدهٔ پایانی این است که آیا اساساً می‌توان در دل چنین نظامی، دانش یا هنری تولید کرد که از چنگال این منطق سطحی‌ساز بگریزد، یا اینکه هر کنش فکری و خلاقانه‌ای محکوم است به کالایی بدل شود که عمق خود را در ویترین بازار از دست می‌دهد. [۴]