خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.
برنامه و ساختار باقیمانده سوره مریم
خب اینجا، زائران دوستدارم، بزرگواران، اول یک چیزهایی را اعلام کنم، مثلاً الآن برنامهٔ ادامهٔ جلسات و اینها. یکی اینکه به هر طریق ممکن، من تصمیم این است که بحث سورهٔ مریم را تا آخر امسال حتماً تمامشده، حالا حتی اگر یکی دو جلسه تعطیلی با فرارسیدنها به هر حال تمامشده. این را امسال نمیگذارم. در واقع این چیزی که دارم اعلام میکنم نتیجهاش این است که من هم تصمیم گرفتم که قسمت انبیا را بیشتر از این بحث نکنم. یعنی مثلاً میشود، همین چیزهای جالبی است در فصوصالحکم گفت یا بعضی از این بحثهایی که دو جلسهٔ اخیر انجام دادم، آن یک خورده بسط بدهیم.
ولی احساس هم این است که یک خورده شاید بیشتر از اندازهٔ این جلسههای سلیم هم دارد طول میکشد و واقعیت این است که آن بحثها شاید جایش در سورهٔ مریم نیست. از این جهت که سورهٔ مریم از یک جایی به بعد، بهغیر از دو قسمت اول و یک مقدار قسمت حضرت ابراهیمش، اشاره دارد میکند به چیزهای خیلی خلاصهای از بعضی از انبیا و وارد جزئیاتش نمیشود. من فکر میکنم وقت داریم در یک جای دیگری که مثلاً فرسونی، بعضی از داستانهای انبیا خود باز شده، مثلاً فرسونی در آن وقت یک خورده بیشتر بارهٔ بحثها و جزئیات این حرف کنیم و همین و همینطور اینکه.
من تصمیم گرفتم که در مورد قسمت آخر سوره که در مورد قیامت است خیلی وارد جزئیات نشوم بر این که باز هم فکر میکنم که اینجا یک جور نگاه خاصی به قیامت هست. از خیلی از آن جنبههای مثلاً سمبولیکی که معمولاً لحن قرآن در مورد قیامت هست اشارهٔ مستقیم نمیشود. به جوری در واقع ادامهٔ همین بحثهای سوره مثل قیامت مدفعهٔ حیاتش جا دارد که باز بحث بشود.
ولی از آن صرف نظر کردم، فکر میکنم یک چیز خیلی طولانی میشود اگر بخواهم این بحثهای اینجا را پیش بکشم و من شخصاً جاهای دیگر، تو سورههای دیگر یا موضوعی دیگر باشد، به قسمت دیگر از مطمئنم قرآن احساس بهتری شاید داشته باشم برای اینکه بحث نمیدانم و تو قیامت و کلاً نمیدانم دست طولانی میشود به قلیل اینکه اصلاً باید وارد این موضوع مثلاً بشیم که قیامت چه هست؟
چرا مثلاً فرض کنیم در از یک تعابیر که ترس قط جنده سمبولیک دارد و چطوری میشود مثلاً ارتباطی بین آن آیا و دنیایی که توش زندگی میکنیم برقرار بکنیم و؟ این حرفاتی من یک اشاره خیلی مختصر یک سوری روم کردم که اصولاً چیزهایی که در مورد قیامت گفته میشود به نوعی باطن همین دنیاست.
ولی خیلی خیلی طول میکشه که آدم بخواهد مقدماتی رو بچینه بباره به این بحثاش که سوره طور بحث حروم هم نشود کلی هست خوبی ندارم که الآن این کار بکنم. در مورد اینکه انبیا رو یک خورده کوتاهتر بگویم واقعاً قصدم از اولی که شروع کردم این بود که یک خورده این قسمت مرورِ انبیا رو طولانی بکنند ولی از اولش قصد نداشتم که باید بحث قیامت بشم.
بنابراین یک قسمت از برنامه اولی خودم رو دارم کات میکنم ولی این تیتر در حین اینکه بحث میکردم دارد. فکر کردم که این قسمت چه حجمی براش در نظر بگیرند و به نتیجه چیزی نرسیدم. این هیچ وقت به نتیجه نرسیدم که اینجا بحث قیامت خیلی باز بخوانم. این یک نکته که در واقع مورد کوتاه کردن جلسات است یک نکته. در مورد برنامه دیگهای که فکر میکنم بد نیست که شروع بکنیم این است که من یک سخنرانیهایی مثل همه سخنرانیها
در مورد سور روم رو رست دارم که از اول قرآن دیگر با همین ترتیبی که قرآن هست ادامه بدیم بریم اینجور و.
حالا اینکه هر چند مدتی یک بار برگزار بشود آن را میتوانیم یک جوری با هم تفاهم بکنیم. مثلاً من احساسم این است که هر یکی دو ماه یک بار دسته به طول سورهای که بهش میرسیم احتمال اینکه با فرض اینکه کسانی که علاقهمندن دوست دارند که قبل از اینکه بیان مجلس بشن خودشان یک مقدار سوره رو خونده باشند این کارو بکنیم یک جور ممکن است.
حالا چندین و چند سال طول بکشد هر سالی چند تا سوره بیشتر در واقع دست نشود ولی مثلاً پنجاه تا سوره تقریباً حجم اکثر قرآن دیگر میرسیم به جزء ۲۹. بنابراین اگر همینطوری هر یکی دو ماه یک بارم این کار انجام بشود مثلاً در یک مدت حدود سه-چهار سال شاید این کار را با همهٔ سورهها بتوانیم بکنیم که یک شمای کلی از موضوعهای سورهها را در یک جلسه مطرح بکنیم. این تصمیم اولاً نشانهٔ این است که من خیلی میل ندارم دیگر اینجور بخشبخش کردن و هدفها را بدهم، یعنی برنامهمان این باشد که در این جلسهها در مورد سورهها بخش کنیم. از اول هم برنامهٔ ما اینجوری نبود. از سورهٔ نور در واقع شروع شد. این سورهٔ مریم هم یک جوری معطوف است به خواندن یک سوره هست و خب همانی که میبینید وسط این سوره رفتیم و آمدیم و بحثهای حاشیهای یکدیگر را مطرح کردیم. معنایش نیست که دیگر هیچ سورهای را مفصل نخواهم در موردش بحث بکنم، ولی برنامهٔ جلسات این نیست که به طور مداوم یک چنین کاری را ادامه بدهم. من در حال سورهٔ مریم یک برنامهٔ خاص برداشتم. اینجا میخواستم یک نمونهای از این که مثلاً یک سوره را چگونه میشود به خود در موردش حرف زد، اول و آخرش را یک جوری به هم مربوط کرد و اینها را بگویم.
حالا سورهٔ مریم هم خوشبختانه موضوع شده طوریه که به خیلی چیزهای دیگر مربوط شد. ادامه داشته باشد که همهٔ قرآن را از اول شروع بکنیم سورههایش را بگوییم. طبعاً هرچه سوره بزرگتر باشد در یک جلسه کمتر میشود در موردش حرف زد. این که چگونه شد این تصمیم را گرفتم، یکیاش این که معنایش این نیست که ادامهٔ جلسات به صورت خواندن باشد. بنابراین اگر بخواهد بحثها مثلاً موضوعی بشود یا یک جور دیگر پیش برود، بحث بعدی که قرار است در مورد یهودیت باشد، طبعاً میل دارم که این روال کار سورهخواندن را یک جوری ادامه بدهم. آن هم همانطور که سخنانی مختصر بکنم.
شاید یک دلیل دیگرش این است که یک ایدهای به ذهنم رسید که آن نقص این کار را که از ازل من ناقص صحبت کردن در مورد یک سوره ممکن است خیلی جالب نباشد، من کاملاً احساسم این است که در یک جلسه پرون هیچی نمیشود گفت و یک ایدهای به ذهنم رسید که یک جوری بپوشانم. آن هم این که آخر هر جلسه یک مقدار زیادی - یک، ندارد زیادی - سؤال و ابهامهایی که به وجود دارد و در موردش صحبت نشده، حتی حداقل بهش اشاره بکنم برای این احساسی که خودم که مثلاً خیلی چیزها را نگفتم و اینجوری از خودم بتوانم دور بکنم دیگرم. دیگر این موضوع را مطرح کردم، حالا بنشینند خودشان فکر بکنند. مثلاً آره، حالا فکر میکنم برای آن بد نشد. از آنها شروع بکنیم به اینکه یک چنین کاری را انجام بدهد. و یک موضوع دیگر هم اینکه من دو سال قرار است سخنرانی در مورد امریکا بکنم و دارم اعلام میکنم که آمادگی دارم که مثلاً در اسپانیا این سخنرانیها را انجام بدهم. بنابراین صحنهٔ مثلاً ادامهٔ سورهٔ مریم ممکن است، باید توجه به این حرفها مثلاً سه چهار پنج جلسه بیشتر نشود و از درمان مسئله نیست، یعنی هر جور شده و هر قدر چیزی که رسیدم.
در مورد این سوره میگویم، چون دیگر کلاً این احساس همان که چیز عمدهای مانده که بخواهم در موردش صحبت بکنم از دست دادم. یعنی اگر نخواهم در مورد قیامت بحث بکنم، تصمیم من این است که این کار را نکنم، خیلی وارد جزئیات نشوم. برابر آن قطعهٔ آخر سوره را خیلی وارد جزئیاتش نمیشوم. طبعاً این قسمت انبیا هم که دیگر فکر میکنم که به اندازهٔ کافی بحث کردم و حالا جایی دیگر ممکن است در مورد مثلاً فرض کنیم شاید در بحثهای محبت یهودیت مثلاً آخرش برگردیم در مورد داستان موسی در قرآن یک جلساتی بگذاریم به عنوان تکمیل آن بحثها که خودش موضوع مستقل جالبی است و اتفاقاً داستان موسی در قرآن به عنوان یک موضوعی بارها هر دفعه یک جوری در قرآن روایت شده، فکر میکنم موضوع خوبی باشد به عنوان یک چیزی که دیگر در یک سوره نیست، هرچند بحث کردن در موردش سخت میشود اینجوری، ولی فکر میکنم شاید حالا در ادامهٔ بحثهای یهودیت یک بنداری در مورد داستان موسی، مثلاً موسی و فرعون، شاید با یک اپروچ خودخواسته بحث بکنم. چون خود داستان موسی در قرآن یک بخشهایش در مورد زندگی خود موسی است، یک بخشهایی آمده جنبهٔ سیاسیتره، در مورد برخورد موسی با فرعون است و یک قسمتهایی که جنبهٔ هدایتی دارد، مثلاً مثل برخورد موسی با خضر و چیزهای مختلفی که جای متعددی مثلاً به یک قطعههایی اشاره شد. سورهٔ قصص جایی است که بیشترین اشاره را به زندگی خود موسی دارد، کمتر مسائل نبوت و مثلاً فرض کنید برخوردش با فرعون توش کمتر نسبتاً بود. مثلاً فرض کنید جایی دیگر مثل سورهٔ طه یا اعراف و اینها که خود مفصل دارد و برای بعضی خب، آن جنبهٔ سیاسی که استدلال زندگی، کلاً زندگیِ موسیٰ از طبیعتِ پیغمبر را سیاسیتر بود، دارد. در یک تمدنِ خیلی پیشرفتهای ظهور کرده و ماجرایش هم تشکیل شدنِ یک قومِ دینی در دنیا است. منواری مسئله به طور طبیعی جنبهٔ سیاسیتر بود.
پایان اعلان برنامه
خب این قسمت اعلان برنامه بود. دیدید من اولاً دارم میگویم که سورهٔ مریم را یک جوری در واقع تمام میکنم به زودی و اینکه یک سری سخنرانیای برابرِ سورهها را هم انجام میدهم سر همین جلسات. یعنی نمیخواهم وقت جداگانهای برایش بگذارم. یعنی هر مثلاً فرض کنید چهار پنج جلسه که سخنرانیها میشود یا شش جلسه که میشود، یک جلسه در موضوعِ سوره بحث میکنیم و نمیخواهم کار اضافه و وقت اضافه برای این کار بگذارم. ولی فکر میکنم که برنامه یک جلساتی است که فقط از قبل تاریخش اعلام میشود. همین الآن هم میتوانیم یکیاش را اعلام: سورهٔ بقره و سورهٔ حمد. فعلاً به عنوان یک سوره یک جلسه برایش نمیدانیم. من کلاً سورههای خیلی کوچک میترسم، فکر میکنم خیلی به اذکار.
در مورد سورههای کوچک سخت است. حالا شاید به عنوان نمونه یک سورهٔ کوچک را یک جلسه در موردش بحث کردیم که قانع بشوید که چرا سخت. همین الآن یک جلسه را میخواهیم اعلام کنیم برای مثلاً هفتهٔ دوم اسفند که میشود یک ماه دیگر. خوب است برای سورهٔ بقره یا باشد برای بعد از آن چه؟ سخنرانیِ امریکا، امریکا دو جلسه هست حداقل.
من معمولاً بهتان میگویم یک جلسه، سه چهار جلسه میشود. این اصلاً سخنرانیِ دو جلسهای است. من فکر میدهم تو این جلسه هستم یک بار به این موضوع اشاره کردم که موضوعِ مرد دو سال قبل میشود. دقیقاً همین موقعها دو سال قبل، من به این موقعها بگویم.
قصفن. قصفن. دقیقاً همین موقع من به شما گفتم که میخواهم یک سخنرانی بکنم. و حالا بگذار زبان از اینکه خود سخنرانی را بشنوید، این ایدهای که بردن در مسیحیت، من از قول یک کسی که کاملاً مدافع مسیحیت.
در واقع مدام صحبت کردم، ایدهاش در سخنرانیِ امریکا بود. یعنی دو جلسه اینجوری است که یک جلسه من به طور کامل ممانعهٔ امریکایی سخنرانی قرار بود بکنم و بعد یک جلسه بیایم حرفها را یک جوری نقض بکنم. مریم چند جلسه هست؟ مریم چه؟
چند جلسه هست؟ من میگویم که مریم را سیال گذاشتم که این برنامههایی که اجرا بشود، هرقدر مان بشود، خیلی جفتوجور نشود. این همه ماه بیکار و کند، خیلی اصرار ندارم. دارم آمریکا را میگویم. آن دفعه خصوصی به شما رو گفتم. اصلاً کنسل شد. این دفعه میخواهم عمومی بگویم که فشاری روی هم شما هم من باشد که این جلسات را بهزودی انجام دهیم.
سخنرانی آمریکا و بودریار
اصلاً خودم حقیقتش چطوری کنسل شد، من ماجرایش این بود که یک کتابی خواندم. سلامت شد از یک کتابی خیلی علاقه. من بودم و بهمحض اینکه خبرم نداشتم، گاهی آدم میشنود که کتابی را افرادی ترجمه میکنند، مثلاً منتظرش است که دربیاید. آه، خوب شد. پرانتز باز کنم: این کتاب ترجمهای آقای پیروز سیار از عهد جدید درآمد. چاپ فوقالعاده خوبی دارد، ترجمهٔ فوقالعاده خوبی است برای آدمهایی که عهد جدید را دربست دارند، نخواندهاند، دوست دارند بخوانند بهطور لطف.
این ترجمه برای کندن فوقالعاده مناسبتر است. من نمیدانستم که دارد این کار را میکند ولی زیرنویسهای خیلی جالبی هم دارد. فقط ترجمهٔ صدیس و خوبش نیست. کتاب خیلی به نظر... من کار با عرضش نیست. اینکه آقای پیروز سیار کارهای خوب دارد میکند در مطالعات ادیان، ترجمه میکند مزامیر مقدس و بعضی از این قسمتهای چیز را ترجمه میکرده، بهاصطلاح عهد قدیم، اپوکریفاها را ترجمه میکرده، آنهایی که مورد تأیید در...
در واقع تورات رسمی یهودیها نیست، در تورات مسیحیها هم نیست، در تورات کاتولیکها هست. و ایشان قبلاً آنها را ترجمه کرده، دو تا کتاب مستقل: بنسیرا و حکمت سلیمان و اینها را هم درآورده. این هم که مدتی... باید دو سال بود شنیده بودم که ایشان دارد ترجمه میکند، حتی یک جلسهٔ نقد ترجمهاش هم در شهر کتاب برگزار شد، که دو سال قبل. ولی این هم طول کشید که این کتاب چاپ بشود. آن موقع به نظر نمیآمد. موقعی که آن جلسه برگزار شد ترجمه انجام شده بود، چرا اینقدر طول کشید که دربیاید؟ نمیدانم. من خلاصه ماجرای سخنرانی آمریکا این بود که این کتاب آمریکایی بودریار چیز چاپ شد. من هم ناگهان بدون اینکه خبر داشته باشم کسی دارد ترجمه میکند، دیدم و خیلی هم...
خب با علاقه خریدم، شروع کردم خواندن و همینجور که داشتم میخواندم احساس... یادم هست که یک سخنرانی مثلاً میل دارم بکنم در مورد آمریکا. یک کتاب خیلی خوبی هم هست، همین الآن من توضیح میکنم که اگر کتاب را نخواندید، کتاب عجیب و غریبی انتظار نداشته باشید. از بودریار کتاب معمولیای بخوانید که مثلاً یک چیزهایی از آمریکا را به شما معرفی بکند. یک چیزی شبیه سفرنامه هست، سفرنامهٔ آدم عجیب و غریبی مثل بودریار. جالبیش به این است که ببینید به چه چیزهایی مثلاً توجه میکند. فکر کنم سفرنامهای مشابه این کسی نداشت. کتابی هم هست که خیلی بحثبرانگیز بوده، خیلی از طرفدارای بودریار از این کتاب خوششان نیامده. به نظر من کتاب خیلی جالبی است، شاید به همین دلیل که به چیزهایی اشاره میکند که دیگران خیلی اشاره نمیکنند. فکر میکنم تعمد هم دارد که کتاب همین حالت را داشته باشد. دیگر همهٔ حرفهایش یک جوری طرفه و نوی باشد، از یک زاویهٔ دید جدیدی به آمریکا نگاه بکند.
پس این کتاب را که داشتم میخواندم، به نظرم رسید که سخنرانیای بکنم. آن موقع بودریار زنده بود. بعد دیدم که خورد بودریار؟ اصلاً همان سال مرد، اگر اشتباه نکنم. دیدم موقعی که قرار بود سخنرانی انجام بشود، بعدش من هم دیگر عید که شد، آن حالت اینکه مثلاً این حالت اصرار داشتم که چیزهایی در ذهنم بود که بیایم سخنرانی کنم. من خیلی سخنرانی کردنم اینجوری است: یک فکری به من فشار میآید، سخنرانی میکنم، راحت میشوم از دستش. ببینید هم از دستش راحت شدم و بعد همینجوری به آقای اسکندری گفتم باید یک کتاب دیگر... یکی از این کتابهایی که خواندم، اینها دوباره به من فشار آورد، میآیم سخنرانی میکنم. دو سال گذشته دیگر از این اتفاق نیفتاد. دیگر من هم ناامید شدم که همینجوری به طور طبیعی این سخنرانی را انجام بدهم. دیگر میخواهم برای خودم شفاهاً اعلام کنم که مجبور بشوم بیایم سخنرانی را بکنم. ولی برای گمانم کار عقبافتادهای که قرار بود انجام بشود، خودش همین کار عقبافتاده دارم که انجام نشده، دارد من را عذاب میدهد، نه محتوای سخنرانی. حالا به هر حال انشاءالله اگر قبل از عید شد، قبل از عید؛ اگر نه، بعد از عید. در هر حال این دو تا جلسه بیشتر از... یعنی یک جور نشد، یکیاش قبل از عید میافتد، یکی بعد از عید. برای اینکه بعداً ممکن است یکی دو تا کاملاً آمریکایی بشوند، فاصله زیاد... بله، در جلسهٔ اول. این تحت حرفهای آره، یعنی کاملاً یک هفته بیشتر آمریکایی نباشید. درم سعی میکنم برنامه این بود از اول شب. احلانم و امیدوارم که بعد از دو سال خیلی از ذهنم نرفته باشد که با تمام وجود از آمریکا رو دفاع کنم. احلانم که آقای اوباما آنجا سر کار آمده. دیگر واقعاً اوج دموکراسی و چیزی رو در آمریکا شما میبینید و میشود از همین وقایع اخیرم استفاده کرد و به سطح اول شب خود غلطتشو بیشتر. خب، آیا؟
شاید هم آقای اوباما این رفتاریات آمریکا رو خوب کرد. آنجا آمدیم اصلاً سخنرانی اولی که از دیگر نمیدانیم لازم نیست سخنرانی دوباره با من. آمریکا واقعاً کشور خیلی خوبی میشود.
خب این موضوعات برای نوروز نوروز تا عید یا مثلاً اینکه دو هفته بعد از این. اینکه این سخنرانی آمریکا رو سر همین جلسات بکنیم یا نکنیم دیگر خیلی من تصمیم خاصی ندارم. اعلام عمومی که طبعاً باید بشود میتواند از از زمان سهشنبه باشد یا یک رخت بیدید از یک جایت. من ترجیح میدهم که سهشنبه باشد که خودم شیستر باشم. دوست سهشنبه میشود خالی کرد اگر زمانش من میتوانم.
مثلاً یکی از آن حفظهایی که سخنرانی برگزار میشود اگر سهشنبه هم نبود سهشنبهشو تعطیل کنیم. من مشکل همین است که در یک هفته، چون الآن تهرانم هر هفته برم میرم. بعد یک دفعه شش سخنرانی در یک هفته بکنم، میگوید ممکن است ظرفیتش نداشته باشد، انتحال این کار نکرده آه باشی. یعنی جلسهٔ هفتهٔ دوم مصفر هم یک موضوع بغره باشد هم سخنرانی آمریکا باشد نه این خوب نیستی چون. من این سخنرانیها رو همینجوری مثلاً از روح که میشینم این چیزها میمیسم میآید ولی مثلاً سخنرانیها آمریکا و سور بغره رو.
فکر کنم قبلش میخواهم یک خورده بیشتر بهش فکر کنم. اواخر سال یعنی مثلاً هفتهٔ آخر اسفند یا نه؟ ۲۱ اسفند مثلاً نه کل چون ۲۲ اسفند شریف سیاسی هست اوه، مستایت پیدا کرده خیلی عجیب یعنی. من اصلاً دوست ندارم این حرف رو بزنم هنوز دانشجوهای مخالف این کار پشتمون نشدن از کارشون یعنی دارند اصرار میکنند که کار رو خوبی کردن این را میفهمم دیگر از اینکه به برای من خیلی عجیب هممونم بحث سیاسی. من در وعده این رو چیزها نمیکنم ولی باقی. همین زمان اتفاق خیلی عجیبی است که هنوز هم یادش را دارند، ادامه میدهند دیگر؛ خیلی عجیب که مثل یک اشتباه احساسی باقی میماند بیشتر.
من نمیفهمم همچنین قراری در سوئیس سیتی بیشتر باشد چرا؟ که اینکه برای پرایس شریف کلن یک دار حساس هست، حساستر هم میشود. باشد، باشد. اگر دوتا هم در یک هفته گذاشته شود اشکالی ندارد، برنامه را انجام بدهیم بهتر؟ من باز میگویم آمریکا را چیز نیستم که حتماً قبل از عید باشد، میتواند قبل از عید هم باشد.
ولی دو هفته پشت سر هم باشد. بسیار خب. من میخواهم برسم به اینکه جلسهٔ قبلی، کردم دو جلسهٔ آخر، اگر اشتباه نکنم دو جلسه، در مورد آن ایدهٔ شباهت بین داستانهای انبیا و دوران مثلاً زندگی انسان، رشد انسان، بحث کردم. و جلسهٔ قبل آخر اشاره هم کردم به ایدهای از لاهیجی در مورد تطبیق دورهٔ مثلاً ولایت و نبوت و اینکه چطور همانطور که مثلاً انبیا در دورهٔ اسفل در سیر نزول مثلاً دایرهٔ هستی، در قوس نزولش انبیا ظهور میکنند، در قوس صعودش امامان ظهور میکنند و اینکه هر امامی مقابل با یکی از انبیا قرار میگیرد و یک چنین دستهایی.
جمعبندی بحث انبیا و فصوص
من آخر جلسه گفتم که اینجای حرفهای شیطنتآمیزی در ذهنم بود که نگفتم ولی میخواهم دیگر بدون شیطنت، میخواهم شیطنتش. اینجا بود که من اگر یادتان باشد در جلسات درآمدِ مسئلگی گفتم که گاهی این وسط اصلاً رودارم که آدم یک سخنرانی بکند یا یک کتاب بنویسد و از قبل اعلام بکند که من مثلاً میخواهم چند تا حرف کاملاً غلط هم در این سخنرانی یا مثلاً نوشتهام بزنم برای اینکه مردم وقتی کتاب را میخوانند یک جوری مثل کتاب درسی نخوانند. من یک چیزی که واقعاً دیدم مثلاً در دورهٔ دبیرستان که اکثر بچهها شاید اینجوری کتاب میخوانند، کتابهای غیر درسی هم که مینشینند میخوانند،
حالا فلسفه باشد تاریخ باشد، اینجوری میخوانند انگار که همهاش درست است. اینکه کتاب درسی را هم یک نفر اینجوری بخواند کار اشتباهی است، چه برسد به کتاب غیر درسی. من با من یک خاطرهای دارم از اینکه دوستهای خیلی خوب هم در دبیرستان که یک تابستان شده بود یک کتاب خوانده بود، چنان دقیق خوانده بود و خط به خط و همه شما. مثلاً این کتاب درسی را حفظ کرده بود و نقل قول هم که میکرد، مثلاً به شش و هفتی میگفتی، میگفت: «نه، میگویند میزنی، غلط است، تو کتاب چیز دیگر نوشته.»
حالا آن کتاب، کتاب رو بود، یک نفر نوشته بود در موضوع مسئلهٔ اجتماعی. علوم انسانی هم هر کسی یک چیز میگوید دیگر. حسن، توافقی وجود ندارد. اینکه کلاً آدم یک مطلبی را بخواند، باید با یک چیزی مواجه بشود و احساس داشته باشد که از قبل رسماً اعلام شده باشد که توش حرفهای خلطی زده میشود. کلاً خوب است آدم اینجوری در واقع مسئله بخواند. برای خاطر اینکه من چه بخواهم چه نخواهم، حتی درست و غلط حرف هم، یا مثلاً نوع نگاه هم، نگاه خوبی ممکن است نباشد، ممکن است زاویهٔ دید چیز جالبی نباشد. به این معنا که زاویهٔ دید ممکن است جالب نباشد. هر تو کتاب ریاضی هم، هر از کتاب ریاضی هم یک چیزی را دارند مدل بکنند، اینکه آیا خوب است که این چیز مدل بشود یا نشود. میدانید منظور من چیست؟ شما ممکن است سر این اصول موضوع بگذارید همهٔ حرفهایی که دارید میزنید در اساس این اصول موضوع درست باشد. بنایی که آیا این اصول موضوع که بعداً به احوال باشد، چیزی دارد مدل میشود خوب ترکیب گادِه شده یا نشده؟ یعنی زاویهٔ دید طرف درست است نسبت به مسائلی که دارد بهش فکر میکند. کاملاً حرفهایی است که جا دارد که آدم اینجوری فکر بکند. معمولاً خواندن تاریخ ریاضیات، من ریاضی را دارم میگویم به عنوان علمی که به نظر میرسد و دیگر همه چیز درست است. قضیههایی که دیگر در کتاب ریاضی ثابت میشوند، قطعاً همه چیزش درست است.
ولی باز یک چیزی از درست و غلطی در ریاضیات هم باقی میماند. خواندن تاریخ ریاضیات همیشه این رو خوبی را دارد که آدم ببیند که این تعریفها چطوری در طول تاریخ تغییر کردن. میتوانست یک چیزی خیلی از اینکه آدم تصریح بشود. تصریح بشوی، معمولاً اولین کسی که یک چیزی را تعریف کرده، نگاهش این نیست که الآن مثلاً ما داریم. یک تفاوتهایی داشته، بعداً آدمهایی آمدند، به نظرشان آمده که این مثلاً اینجوری باشد درست یا غلط است. من یک بار یک صحبتی در یک گرسی در مرکز تحقیقات بود، در مورد معادلات ماکسول. این معادلات ماکسول اصلاً این نبوده که ارگان. هست در معادلات ماکسول یک نوع پتانسیلی هم هوی ساید داشت که بعداً حذفش کرده. این خیلی ماجرای تاریخی جالبیه، این فرم معادلات ماکسول. هر کسی دیده باشد، این واقعاً زیباست این مجموعه معادلات. مثلاً فیزیکدانی که هوی ساید دارد، کسی که الکترومغناطیس درست یاد گرفته باشد، از اینکه یک قوانین الکترومغناطیس به طور کامل با چهار تا معادله به این زیبایی نوشته میشود، اگر تانسور بلد باشید این تعداد معادلات به دو تا و حتی یک هم قابل تغییره.
یعنی یک معادله مینویسید، معادلهٔ تانسوری، و همهٔ معادلات ماکسول تویش جا میگیره. خودش خیلی جالب است. اینشتین یک جایی گفته که علت اینکه رفت دنبال نسبیت، علت عملش، علاقهٔ زیادش به معادلات ماکسول و اینکه یک جوری معادلههایی رو، زیباییش رو،
در واقع حفظ بکنه. سرعت نور تو این معادلات ظاهر میشود و اگر سرعت نور متغیر باشد، معادلات تو هر چیزی برقرار نیستند، تو هر چارچوبی برقرار نیستند، باید فرم معادلات رو تغییر بدیم. معادلات اینها قشنگین، خوب است اینها رو. تو مثلاً فرم میشود تو همهٔ چارچوب همیشه که مردم ببینند. حالا من چیزی میخواستم اشاره بکنم این است که یک روزی خود ماکسول از این آدمهایی بوده که خیلی خیلی فهمیدن مکانیسمهایی که نوشت سخت است، اصلاً نویسندهٔ خوبی نبوده، نوع توضیح دادن این ایدههاش خیلی خیلی بده. من در معادلات ماکسول هم معادلات پیچیدهای نوشته و توش پتانسیلی هم
در واقع وارد کرده بود که من الآن اسم کسی که این کار کرده یادم نیست، ولی به تدریج بعد از چند دهه خلاصه یک انگلیسی، شاید برنساید، یادم میآید که آدم معروفیه ولی یادم میآید که این کار رو کرده، معادلات ماکسول رو به این شکلی که الآن در واقع هست نوشت. یک جملهٔ معروفی دارد. من در یک سخنرانی از یک فیزیکدان معروفی این جمله رو نقل کرده بود که بعد از اینکه
این فرم رو به این شکل در آورد و پتانسیل رو حذف کرد به عنوان چیز زائدی که به درد نمیخورد، معادلات رو میشود بدون آن پتانسیل هم در واقع یک جوری بیان کرد. یک عبارتی نوشته که که این آشغالها رو مثلاً دیگر دور ریختم و معادلات رو به این فرم قشنگ مثلاً میتوانیم، حالا دیگر میتوانیم معادلات ماکسول... کند این فرم برمیگردیم با حذف کردن آن اتا آشغالها، یک اصطلاح این شکلی در مورد آن پتانسیل به کار میبرید. یک هفته، ده سالی گذشت تا فیزیکدانها کمکم شُکر کردند که آن پتانسیل اینقدر به درد میخورد و این معادلات ماکسول فرمیون خیلی چیز نیستند. پتانسیل یک جوری معنی فیزیکی دارد که الآن در این معادلات دیده نمیشود. اینکه شما در فیزیک یا ریاضیات همیشه
این طوریه که گاهگاهی میرید آن ایدهٔ اوریجینالی که آدمی که خودش نظریه را شروع کرده نگاه میکنیم، یک چیزهایی در ایدههای اوریجینال بود که بعداً در طول زمان هست شدن. معمولاً این اتفاق بدین دلیل میافتد که یک عده آدمهایی که ریاضیدانهای درجهیکی نیستند،
یعنی معلمهای درجهیکی هستند، کتابهایی مینویسند که یک سادهسازیهایی توش انجام میشود که ظاهراً ممکن است ضرر نداشته باشد و خیلی هم خوششان میآید از اینکه این طرف این سادهسازیها را انجام داده و نظریهٔ پیچیدهٔ یک ریاضیدان یا فیزیکدانی را آبلِ دسترسِ دانشجوها کرده. معمولاً تو
این سادهسازیها احتمال اینکه یک ایدهٔ شهودی خیلی جالبی گم بشود وجود دارد. برای همین کلاً این سنت برای جاهایی حداقل وجود دارد. فرانسویها بیشتر از آمریکاییها دوست دارند که مقالهها و کتابهای اوریجینال بخوانند. نقش
این شکلی را در آنالیز هوپیتال بازی کرده. کسی که این قاعدهٔ هوپیتال، ریاضیدان بزرگی نبوده ولی اولین کتاب درسیِ رَوشَن، مثلاً آنالیز را که قابل فهم و قابل تدریس خودش بوده نوشته. اینکه ریاضیدانهایی که خیلی بزرگ نیستند
این کار را انجام میدهند، یعنی شکل خطرناکی، یا فیزیکدانهایی که درجهیکی نیستند کتاب درسی مینویسند. خیلی وقتها
این اتفاق متأسفانه میافتد که یک چیزهایی گم میشود وسط توضیح دادن برای دانشجو، مثلاً یک جوری قشنگ توضیح دادن. به هر حال
من این موضوع را از کجا برمیدارم؟ ببینم اگر خودتی؟ که ریاضیات خیلی کاملی را دارید، کلاً ریاضیات هم باید را باید میکنیم. آره، من درست هم توضیح میدادم که چرا این ایدهٔ شیطنت را میزند. جهت خوبش هم این است که کلاً حتی کتابهای درسی را به نظر
من حتی ریاضیات فیزیک را باید به این شکل اینکه چیزی بهتری مثلاً بوده، حالا به این شکل نوشته شده، توش یک جوری ممکن است گزارهٔ غلط نداشته باشد،
ولی اپروچ درست نباشد. حتی کتابهای کلاسیک ریاضی و فیزیک را میشود اینجوری خواند، چه برسد به دیگر کتابهایی که در مورد محصول علوم انسانی... حالا اگر از آن شیطنتها صرف نظر کنیم، میشود خودِ آدم حرفی را یک جوری بزند و
بعد بخواهد مثلاً غیر از آن چیزی که عقیده دارد صحبت بکند، مگر اینکه از قبل اعلام کرده باشد. مثلِ
این سنتِ رایج در دانشگاههای آمریکا: اشکال ندارد که من بیایم یک حرفی را که قبول ندارم،
در واقع دیدگاه مخالف را، به بهترین وجه تقریر کنم، چون ممکن است ارائه بدهم، بعد هم بخواهم نقدش بکنم. حالا کاری که
دو ایدهٔ لاهیجی و سمنانی
من جلسهٔ قبل کردم این بود که بدون اینکه خیلی توضیح بدهم، دو تا ایده را کنار همدیگر گفتم و نقدی هم
در موردشان نگفتم که اینها تا چه حد درست یا غلط. هم سعی کردم که یکی را مفصلتر و
در واقع این قسمت شیطنت همیشگی بود که ایدهٔ لایبنیتس را به صورت یک بحث مفصلتر و جانبدارانه مطرحش بکنم. همان کاری که
در مورد ایدهٔ هفت اندام درونی مثلاً انجام دادم و توازی بین تاریخ انبیا و مراحل رشد انسان را جانبدارانه، به
این معنا که سعی کردم دلایل حتی غیر دینی برایش بیاورم و طوری مثلاً بحث بکنم که انگار خیلی ارادت دارم نسبت به
این ایده. ولی این کار را نکردم. آن قسمت شیطنتِ همیشگی که حس کردم این بود که یک چنین کاری انجام بدهم. بسیاری...
من یک بار دیگر ایده میخواهم... با آخرین بحثی که در مورد تاریخ هم میآورم، میکنم یک مقدار مختصری، نه خیلی زیاد، از
این دو تا ایده و مقایسهشان صحبت بکنم. به دلیل اینکه فکر میکنم اینجا یک نکتهٔ خوبی هست. اینقدر
من توضیح میدهم که مثلاً بروید سراغ ایدههایی که عرفا در مورد قرآن دارند. معمولاً چیزهای خیلی جالبی در بحثهای عرفا پیدا میکنی،
ولی همیشه این خطر وجود دارد که آدم نقادانه برخورد نکند و مثلاً یک چیزی را خیلی علاقهمند بشود، یک تطبیقهایی که چندان
مثلاً تطبیقهای جالبی نیست را ملاک بگیرد و یک چیزی را به قرآن نسبت بدهد که شاید نسبت دادنش درست نباشد. من مدام این را تکرار میکنم که حرفهای عرفا معمولاً حرفهای دشنگ نیست، حرفهای خوبی است، تا حدود زیادی حرفهای درستی است.
ولی در نسبت دادنش به قرآن، خیلی به نظر من باید احتیاط کرد. خیلی جاها حرفهای درست میزنند، ولی به جاهای غلطی در موقع نسبتش میزنند. من مجدداً میخواهم بحث لاهیجی را خیلی مختصر بگویم و یک مقایسه بکنم با آن بحثهایی که از سمنانی در موقع نقد کردم و به منابع واقعی کلام، آن بحث توازیِ تاریخ انبیاء و مراحل رشد انسان را. به نظرم ایدههای معقول و خوبی میآید و خوب میتواند به آدم ایده بده که گاهی بعضی از داستانها را یک چیزی بیشتری ازش بفهمیم، یا همانطوری که سمنانی مدنظرش هست، از داستانهای قرآن استفاده بکنیم چیزی بیشتری در مورد خودمان بفهمیم. فکر میکنم به اندازهٔ کافی توجیههای معقولی توانستم بیاورم که چرا این توازی باید وجود داشته باشد و دور از ذهن نیست. هرچند که توازی کامل نیست.
در واقع یک جور تشابه وجود دارد و اینکه کجا حالا اینها را ما بگوییم که شباهت برقرار است و برقرار نیست، یکی کاملاً برمیگردد به جذابیتهای شخصی کسی که دارد این کار را انجام میدهد. همچنین نمیشود قاعدهای گفت که کجا مثلاً یک بخشی از این داستان را به این معنای سمبولیک بکنی و نکنی. مثل این ایدهٔ لاهیجی را یک بار دیگر خیلی مختصر تکرار بکنم و این دوتا را با همدیگر مقایسه بکنم، به عنوان یک ایدهای که من فرضاً خیلی نسبت بهش چیز ندارم.
حالا در واقع نکتهٔ شیطنتش اینهاست که اصلاً نگفتم و در واقع بگویم الان هم خیلی از شیطنتش کم کردم. من حتی آنجا نیامدم، قصد نداشتم که این مقدمه را بگویم. میخواستم یک خرده یکی ماوی... چیز تری دارم بگویم، یک چیزی بگویم بعد هم برای فاصله نقدش بکنم. خیلی شتر طرف آماده بود که اصلاً در یک جلسه بگویم بروم و بعد آن هفتهٔ بعد بیایم بگویم که چیزی نبودیم، اصلاً خیلی ایدهٔ جالبی بشم نقدش بکنم.
ولایت باطن نبوت و قوس صعود
حالا بگذریم. ایدهٔ لاهیجی در یک معنا این بود که مفهوم ولایت را به عنوان باطن نبوت در نظر میگیرد و میگوید که آن چیزی که باطن نبوت هست، انبیاء همشان در حینی که انبیاء نبی هستند ولی هم هستند و در غوص نزول نبوت ظهور دارد و بالولایت یک جوری... انگار پشت سرش قرار دارد. در قوس صعودی، یعنی بعد از اینکه قوس نزول تمام میشود، قوس صعود شروع میشود. قائلاً ورِ کل هستی، که چیز واضحی است که منظورشان چیست. مثل اینکه این آیهٔ قرآن که میگوید خداوند مثلاً مخلوقات را میفرستد و دوباره جمعشان میکند، اینکه یک مرحله خلقت داریم که تا یک جایی انگار یک چیزی دارد منبسط میشود و از یک جایی به بعد انگار دورهٔ قیامت و آخرت آغاز میشود، دورهٔ آخرالزمان، که این مخلوقات انگار دارند آن سیری را که از خداوند جدا شدند، حالا دارند دوباره به سمت خداوند برمیگردند. که دیگر آن نهایت سیر، یک نقطهعطفش برپاشدن قیامت است و اینکه خیلی چیزهایی که در این دوره حالت باطن دارد، آنجا ظاهر میشود. این را ما میدانیم، این جزو معارف بدیهی قرآن است که ما یک دورهٔ دنیا داریم، یک دورهٔ آخرت داریم و ویژگی آخرت این است که چیزهایی که اینجا پنهان است، حقایقی که اینجا خَفی و سِری است، آنجا به طور کامل آشکار میشود. انگار در دنیا این ویژگی وجود دارد که یک پردههایی وجود دارد، حجابهایی وجود دارد که بعضی از حقایق را پنهان میکنند. همهٔ آدمها به همهٔ حقایق دسترسی ندارند، ولی آخرت این ویژگی را دارد که این چیزهایی که پنهان بودند آشکار میشوند. یکی از صفات قیامت، مثلاً یکی از همه، طبعاً سرایر، چیزهایی که رازها، آشکار میشوند. حالا این تعبیر را به یک معنایی اگر به جای دنیا و آخرت، قوس نزول و صعود بگوییم، مثل اینکه این جمع شدن بساط خلقت و حرکت کردن به سمت قیامت و دوباره برگشتن به سمت خداوند، یک چیزی دارد، یک بهاصطلاح مَبینهای دارد قبل از اینکه قیامت برپا بشود. یعنی اینجوری نیست که خلقت همینطور در قوس نزول است و ناگهان در انتهایش قیامت برپا بشود. یک حالت برگشتی در جهان وجود دارد و بعد در یک مرحله از این قوس برگشتی، مقطعی وجود دارد که قیامت مرگِ آن است. این تصوری است که آن بخش اول که به طور بدیهی اینکه دنیا و آخرتی داریم و در آخرت بیشتر اینکه باطنها آشکار میشود، که جزو بدیهیات قرآنی است، و اینکه یک رفت و برگشتی هم پیشِ خلقت است. اینکه این را چگونه در نظر بگیریم؟ اینکه این قوس نزول تا کجاست و قوس صعود از کجا شروع میشود، این یک چیزی است که شاید. نمیتوانید مستقیماً از قرآن یک عبارت خیلی صریح پیدا بکنید که بگویید معنایش همین است که عرفا «قوس نزول» میدانند. ایدهٔ اصلی این است.
در جایی که انبیا دارند ظهور میکنند، هنوز انگار آن جهان دارد به استکمال خلقت دارد به مرحلهٔ نهایت میرسد. مثلاً ظهور مسیح، حالا با آن تأویلی که مسیحیها دارند - من هم تا حدودی ازش دفاع کردم - که به نوعی انسان کامل به معنای تکوینی، مسیح است. ابن عربی هم همین را میفهمد؛ اینکه تا مسیح به دنیا نیامده، اصلاً خلقت به معنای تکوینیاش کامل نشده. هنوز یک چیزی مانده که از اول قرار بوده خلق بشود و هنوز خلق نشده. یعنی انسان کامل به معنای تکوینی که مسیح است. تا قرآن هم نازل نشد، میشود فرض کرد که همین یک چیزی هست. خداوند چرا اینجوری... فرض بکنید با مسامحه اگر صحبت بکنید، مثل اینکه خداوند ایدههایی برای خلقت دارد، چیزهایی میخواهد خلق بکند که اینها به تدریج ظاهر میشوند. و من بارها روی این تأکید کردم که یکی از ایدههای جالب عرفا این است که این ترتیب ظهور یک جوری برعکس آن ترتیبی است که ایدهها انگار در عالم مرتب شدهاند. مثلاً انسان، خلقتش در ایده مقدم بر حیوانات است. انسان قرار است مثلاً در کرهٔ زمین به عنوان خلیفه ظاهر بشود. حیوانات فرع، یا گیاهان اینها فرع بر وجود انسان هستند، برای انسان خلق میشوند.
ولی در ظهور، آنها زودتر ظاهر میشوند. انسان انگار آخرین موجودی است که وارد زمین میشود. خیلی جاها از این ایده استفادههای جالبی میکنند. یا در مورد انبیا هم همین طور است. یعنی نبی اول به یک معنی پیامبر اسلام است، یا به قول مسیحیها مسیح است. این طور که آخر ظهور کرده، ایدهٔ اصلی انگار آن است که در انتها ظاهر میشود. ولی من سردم است و دارم به شما فکر میکنم. اینکه کم بار خواستم اگر در را ببندیم، در این احساس کردیم که مشکل بازیدن در نیست. اگر فکر میکنید خیلی صدا زیاد میشود،
من مشکل خودم را راحت میتوانم حل بکنم، مشکل شما را میتوانم شدید کنم. خیلی هم صدا خیلی باشم با این قید که شمایی که همه خودتان زندگی سخنند، خب؟ همه این چیز: فرد شدن، خرد شدن، آدم خرد شدن و بیاعتبار مثلاً، حرف و خرد شدن، آها، خب؟ و با هم خاصی بیشتر. آسناده باشد، باید میزدادم بوده سر سراده خسته باشد. از کجا میداند که حرفها بعد از آدم خرد شده؟ از تورات؟ تورات خب سریع هم بکنیم از شاگردیها، تورات هم منحصره. اگر ایدههای عرفان اسلامی را با تورات قاطی بکنیم، شاید این در بیدید آنها همچنین شاید بخشی از برنامه هم به نفسی کنم از این وقت به دست بگیریم این که در بیدید میشنویم آنها همچنین شاید بخشی از برنامه هم. در اول سورهٔ نساء آیه این هست که شاید برعکس تهمید میشود یا در سورهٔ اعراف هم همینطور که خلق. مِن نفسٍ واحده هستیم. نفس واحده بیشتر این خوره باید معنیاش باشی و مراد یابی کنی. حالا به هر حال، من فکر میکنم که در مورد نوع انسان، شما نمیتوانید این حرف را بزنید. فرق بین جنس و نوع در منطق، که این حرفهایی که اینها میزنند در مورد نوع فکر میکنند ساده، یعنی مثلاً اگر اینجوری که بخواهیم این را به غیر نوع، غیر انسان نوع.
در حکمت و فلسفهٔ قدیم یک تمایزهایی دارد، یک خود واقعیت دارد و اینجوری نیست که اعتباری باشد. اگر شما این حرفی که میزنید درست باشد، آخرین آدمی که به دنیا میآید آن اصل خردتر است. اگر ترتیب زمانی را بخواهد منطبق بر افرادم در نظر بگیریم، یک جوری ممکن است یک خود خطرناکی برادر از این ایدههای عرفانی استفادههای چیز کردند. همینجوریه، مثل یک قاعدهٔ کلی گفتن و بعد مثل همین خطرناک بودن این که این ایده مقایسه کردن تاریخ انبیاء و رشد انسان اگر زیادهروی بشود ممکن است چیزهای خندهداری ازش دربیاید. نمیدانم، من هیچوقت سعی نکردم زیادهروی کنم ولی فکر میکنم اگر بشینم خیلی راحت میشود از دیگران یک ایدههای خیلی خندهدار درآورد. مثلاً از داستان انبیاء چیزهایی ممکن است خودمان نتیجه بگیریم یا برعکس، مثلاً نمیدانم ولی من هیچی ما فکر نکنم ولی حتماً تعبیرهای سمبلیکی که یعنی یک چیزهایی را زیادی جلو رفتم و جزئی یاد چرند. اصلاً لست میکنم مثلاً ولی من اینجا این حرف خیلی به نظر من چیز نیست که اصولاً دست بکنیم که زن، نمیدانم، هدف خلقت یا مرد که اینسان یک جوری متره.
اما این آدم، افراد و در مورد انبیاء هم به آن دلایلی که براهم میگویند مثلاً ابنعربی میگویند از. در این که هر کدام که اسمی درش قلب دارد، آن وقت یک جوری معنا پیدا میکند که انبیا را با هم مقایسهای بکند. مثلاً نبیای که جامعیت دارد و مثلاً فرض کنید در مقابل اسم الله، مثلاً به یک مرتبهای انسان تاملی، آن وقت در ظهور، مثلاً زهورش اقل بافته. حالا من نمیخواهم، خودِ اعرافها، خیلیهاشان این ایده را در مورد خلقت انسان، هدهد دارد اینگاه.
ورود به بخش قیامت در سوره
در خلقت آدم تا ظهور پیامبر اسلام، این قوس نزولی یک چیزی تمام میشود و بعد قوس صعودی شروع میشود. خودِ این که روش بحث هست، این که سرِ این انتها را کجا بگیریم. در نظر دیگری مثلاً فرض کنید ظهور پیامبر اسلام بگیریم یا نه. فکر میکنم خیلیها این حرف را قبول داریم. بعد این که چطور این را توجیه بکنیم که قوس در قوس صعودی اولیا ظهور میکنند و اینها متناظرند با آن قوس نزولی هر پیامبری که بوده؟ اینجا مثلاً یک واقعی بوده، ایدهٔ ایلاجی اینکه دیگر من به جوری گفتم و بارها جزئیاتش نشستیم. ۱۲۴ هزار پیغمبر، ۱۲۴ هزار.
ولی در مقابلشان ظهور میکند یا یک جوری ایلاجی میخواهد بگوید که دوازده امام که شیعهٔ امامی قبول دارند، در مقابل دوازده نبی. خواسته آن انبیا را از کجا میخواهد بیاورد؟ من در، ببینید آن ایده. من میخواهم فرق، این دفعه ایدهای که جلسهٔ قبلی گفتم را سعی کنم نشان بدهم. در ذهن خودم هم ممکن است یک نفر بیاید و بگوید که اصلاً من ایدهٔ ایلاجی را خیلی بهتر میفهمم حتی از ایدهٔ سمنانی و خیلی هم همین چیزیش، من از.
این محبوله و خیلی هم به قرآن مثلاً یک دوری تطوری میکند. فکر من نقطهٔ خیلی مهم این است که من برای توجیه این چیزی که سمنانی میگوید دلایل حتی خارج از قرآن و خارج از قدر دین حتی سعی کردم بیاورم و مثلاً سعی کردم بگویم که مستقل از بحثهایی که در عرفان اسلامی هست، شباهت بین رشد انسان و تاریخ بشر را مثلاً آدمهایی مثل هگل هم حتی بهش اشاره کردند. کسانی که بحث به اصطلاح فلسفهٔ تاریخ میکنند هم یک جوری شهوداً احساس کردند که میشود.
این حرفها را زد. یعنی تاریخ بشر یک دوران کودکی دارد، دوران بلوغ دارد، دوران مثلاً میانسالی دارد. حتی یک جامعهٔ خاص دوران کودکی و بلوغ و میانسالی انگار دارد ممکن است چند قرن طول بکشد. یعنی ملکی که به روزی میآید یک جوری اول انگار یک دوران کودکی دارد، الآن اینهای خود مسامحه میشود.
ولی تاریخ و شریعت خودش را باز کرد. نکته این که اول نکتهٔ اول این است که چقدر ایدهٔ لاهیجی را به همان خوبی میفهمی. واقعاً من شخصاً به آن خوبی که آنجا میفهمم ایدهٔ لاهیجی را نمیفهمم. ببینید من نمیخواهم حرفی بر علیهٔ لاهیجی بزنم. همیشه این خطر وجود دارد که یک نفر عارف میخواهد باشد، مفسر میخواهد باشد، فقیه یا هر چیز دیگر، در راه خاطر این که یک چیزی را نتیجه بگیرد یک مقدماتی را ساخته، نه این که این را شهود کرده و بعداً گفته. میدانی منظورم چیست؟ من در مورد لاهیجی احترام معتبری است، من نمیخواهم بگویم که.
اینجا این موضوع وجود دارد و شاید مثال خوبی برای نقطه کردن نباشد. ایدههای ساختگیای ریز دارند به متون. مثلاً تفسیری که گاهی طرف چون میخواهد که به آن نتیجه برسد، سر میکند که این ایده را بگیرد. این که ولایت باطنی، نبوت، خیلی از عرفا این را گفتهاند.
ولی این که در غیوص، در صعود، این چیزهای باطنی ظهور بکنند، من نمیدانم این واقعاً از کجا در میآید. یعنی از شباهت شکمران، فرض دیگر برای آخرت و دنیا به طور کل هفتهٔ مقدسی و آشغال میشوند، آشغال میشوند و نه این که قسمتهای ظاهری حظ بشن، یک چیزی باطنه، نبوتی، بعداً نبوت از بین میرود و این باطنه یک چیزی باقی میماند و کنازور برقرار میشود بین آن چیزهایی که دیگر هست و دیگر نیست. من این را اینجا نمیفهمم. میتوانستم جلسهٔ قبل تظاهر بکنم که این را هم به خوبی مثلاً مثل ویدهٔ سمنانی.
مثلاً سعی بکنم که یک جوری ارائهاش بدهم، ولی واقعیت این است که من ایده را خیلی خوب نمیفهمم. ممکن است این ایده اصلاً ایدهٔ خیلی اصیلی نباشد، یعنی ایراد از من نیست که نمیفهمم، یعنی ایراد از لاهیجی نیست که خوب بیان نکرده. شاید اصلاً ایده، ایدهٔ خوب نیست، ایدهٔ درستی نیست، شاید هم ایدهٔ درستی است اما نمیفهمم. حالا فرض تو این درستی خود ایده را. این که ولایت یک جوری مثلاً در مقابل نبوت قرار میگیرد، این که ولایت اعدامه پیدا میکند یک بحث جداست. دار همه اورپا قبول دارند که ولایت خط نمیشود، نبوت است که خط میشود. ولایت.
اصلاً محلی ندارد که خط میشود ولایت یک چیزی است که باید در جهان باشد. فرم میکند با اینکه من بیایم اولیا را بعد از دوران نبوت وقت ختمیتشان متناظر بخواهم قرار بدهم با امریه، این ایدهٔ لاهیجی چیزی که من دارم سعی میکنم نقدش بکنم، ادامه پیدا کردن ولایت را بگویم هیچکس نیست که نبی نکرده باشد. بین اورفایی که بودید برای خاطر اینکه انسان آن آثار تکوینی...
در واقع دارد نبوت و ولایت، اینکه مثلاً ولایت باطن نبوت است این یک چیزی که همه قبول دارند و اینکه این چیزی نیست که از جهان بخواهید حذفش کنید. نمیشود کل زمین وجود داشته باشد خلیفه درش وجود نداشته باشد. برای خاطر اینکه از آن خداوند میگوید که «من اراده کردم که خلیفه در زمین بگذارم»، بنابراین یک جور خالی بودن زمین از یک خلافت الهی یک جور به نظر میرسد که خلافت آن ارادهای که خداوند انجام داده و اعلان میشود اینها افتند. بحث لاهیجی نیست چیزی که هستهٔ مرکزی بحث لاهیجی از در من این است که دارد سر میکند که تناظری بین انبیا و اولیا برقرار دهد. بیایید تا آن فرض کنیم که این را پذیرفتیم. یک نقطه این است که خود...
این ایده از کجا آمده و چقدر ما میتوانیم به طور معقول این را در واقع بپذیریم بهغیر از اینکه به شخصیت لاهیجی مثلاً اعتماد بکنیم و بگوییم حتماً یک چیز این ایده را شروط کرده که دارد. من چقدر میتوانم توجیه کنم قرآنی، عرفانی یا غیر عرفانی؟ من برای آن بحث نبی در این، اینکه سنگانی میگوید سر کرام، همه جور دلیل بیاورم حتی خارج از دین هم. فکر میکنم شباهت و تاریخ به بیانی ازش تونستم. حالا چرا قانعکننده بود نمیدانم، برای خودم قانعکننده بود. آن قسمت روش شیطانه تکره قانعکننده بودی گفت؟
ولی این قسمت من نمیدانم واقعاً برای من این دیدهی در هیچ سطحی موزی ندارد که خیلی قانعکننده باشد. از پیامبر را در مقابل انبیا قرار کنیم. حالا بیاییم فرض کنیم که این جسمتش را یک جورایی پذیرفتیم، حالا چگونه میخواهیم این تنظیر را برقرار کنیم؟ دوازده نفر از کجا میخواهی پیدا کنیم؟
اگر این ایده را بپذیری من فکر میکنم اصلاً بیشتر زیدی خوشحالی نشده چون پنج تا پیامبر اولوالعزم میدادیم. اینها هم پنج تا ائمه میگویند.
خب این تناسبی که مقابل این تناسب، ایرادش این است که در این دیاگرامی که اینجا کشیده، من دقیقاً قرارم را نشان دادم. زیدیه اینجوری زرع میکند پیغمبر. دقیقاً این بالاست، بنابراین نقطهٔ وسط بین انبیا و اولیاست، بنابراین مال زیدیه میشود چهارتا؛ یک دانه کم میگویند چهارتا. این دیاگرام را شاید یک زیدی کشیده: آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، پیامبر، بعد هم پنج تا امام میشود. اینجا جادّه و امام آخر معادل مقابل حضرت آدم قرار میگیرد، بعد نیستی که ائمهٔ اسماعیلی هم که.
حالا یک جورایی هفته را با آن هفتهای که مثلاً فرض کنم ثنویه میگوید، شاید یک جوری باید جور کنند باز. این مشکل را دارند که پیغمبر آنورِ بُرد. یکی به آنورِ هِرد. آدم هم آنجا تو آن هفته هست.
منبع برای اضافه کردن آدم هم ممکن نیست.
خب من از اینکه دارد تنبیه و شوخی میشود ناراضی نیستم. من اینطور فکر میکنم همینجور است دیگر. یعنی وقتی که من ایدهٔ خیلی دقیقی ندارم که یک تناظر میخواهم برقرار بکنم، یک خورده چنین چیزی میشود. اگر بخواهم شیطنت را بکنم، در صغرا میخواستم بگویم که جایی که قرآن سلسلهٔ انبیا را در واقع بیان میکند، بیشتر از هر سورهای که سلسلهٔ انبیا و وراثتشان...
تناظر انبیا و اولیا در سوره
اصلاً مهمتر سورهٔ مریم. سورهٔ مریم دوازده تا اسم نبی با یک دانه حضرت مریم هست که اینها میشوند متناظر با دوازده تا امام بهاضافهٔ حضرت فاطمه. از پنجرههای آن وسط میدانید چرا خوب است؟ اینها با هم میگویند فیکس میشوند. خیلی مثلاً آخه پیجهای دیگر هم سورهٔ مریم هست، مثلاً ششتا، هشتا. این حالت اختیاری که پیدا میکند، اتفاقاً این شکل همینجور است. میبینید که علی و امامان دیگر، امام دوازده هست برای خاطر اینکه اگر امامان دیگر اینجور بنویسی.
سؤال: پیش میآید که اینها پیغمبران مهاجرشون کجا هستند؟ یک شرحشان اینجا نوشته معروفها را چند نقطه گذاشته. امامانی اینجور ایده یک خورده به نظر من خطرناک هست. یعنی من بیایم عقیدهٔ خودم را به اینکه دوازده تا امام مجتبیٰ دارم بگیرم، بعد بروم یک جور خلاصی، یک جور دوازده تا پیغمبر پیدا میکنم دیگر. دوازده تا پیغمبر بهجز حضرت رسول هست و یکی از مریم. هست. من کلاً چه آدم حسودِ دربیای میشوم که من میخواهد بگویم ایدهٔ لاهیجی فرقش با ایدهٔ سمنانی است، من هم میفهمم که؟ این مسئلهٔ تناظر اصلاً پایهٔ عقلیاش کجاست؟ شهود ممکن است مثل ابنعربی تو خواب دیده باشیم. ابنعربی بعضی چیزهایی میگوید.
مثلاً انبیا را من تو خواب دیدم و روشان ارتباط داشتم، به من اینجور گفتن که یکیاش هم این است که اسحاق بوده، اسماعیل نبوده. این را خودشان بهش گفتن، دروغ گفتنِ دیگر. به هر حال فی المشاهدات العرفانی هم احتمال خطا وجود دارد، نباوند که بله که اسحاق بوده دیگر. من برمانگی، مثلاً من به تصمیم هم میکنم، من در موضوع اصحاب یمانی یادم است.
ولی ابنعربی خیلی جاها میگوید که چیزهایی که در مورد انبیا میگوید، میگوید ارتباط با ارواح انبیا یک چنین چیزی را من کسب کردم. نسل سریع قرآن میگویید، خب نسل سریع که نیست دیگر. یک خود غیر عرب، ابنعربی هم یک دقیق اشتباهی را کردن که ابنعربی در محیط مسیحی زندگی کرده باشد، بخشیشان را به اسحاق بگیر.
خب؟ این به نظر میرود از... آره، من که سعی کردم بگویم که از درمان صراحت هاتون بیتید دارد.
یعنی این... یک صراحت، یعنی اینکه من آن قسمت از آن صورت و صورت اسحاق را اصلاً نمیتوانم بخوانم، به یک ریز اینکه اسماعیل و اسحاق به دنبال هم میگریستند و تولد اسحاق بعد از نرموگ اسماعیل.
اسماعیل این کسی است که قربانی میشود. به دنبال همدیگر هستند و تولد سال بعد از اسماعیل. اسماعیل این کسی است که قربانی میشود، ولی به هر حال این ابهام به این مسلمان بوده و این نرمی هم طرف این را گرفته که دو دون اقلیتی هستند که میگویند که اسحاق. به هر حال در مشاهدات عرفانی قطعاً خطا وجود دارد، فقط در انبیا هست که این ابزارهای مشاهدهٔ او اینجوری از خطا اصلاً پاک میشوند. بله، نویز بزرگ ندارند یا.
حالا من رو error correction انجام میشود اینجا، اگر اشتباهی هم اتفاق میافتد یا در وحی اصولاً اشتباه نیست. ایدهٔ لاهیجی از... در من من نمیفهمم این تناظر از کجا میآید و اگر من بیایم اصلاً نمیفهمم که چگونه میشود تشکیل سرات که دوازده امام، هفت و امام پنج و امام دوسته ویز چهار هزار تا.
ولی روی چه؟ روی چه متناظر است؟ چه باید بکنید؟ بیایید فرض کنید که یک نفر خیلی قبول کرد. آدم خیلی خوبی بود، همین حرفها رو قبول کرد و حتی قبول کرد که سطرِ مریم هم باطنش این است که دارد به اولیاءِ خدا اشاره میکند. برای همین دوازده تا پیغمبر و یک دانه هزار تا مریم داشت.
ولی بیایید این تناظرها رو بنویسید. من این بار ننوشتم، برای اینکه میخواستم ببینم نمیدانم چقدر میتوانم شیطنت بکنم. چه چیزی درمیآید از این تناظرها؟
اگر مثلاً بنویسم... من چطوری میخواهم بنویسم؟ تناظرها رو، تو همین سطرِ مریم رو نگاه کنیم.
من اولین ترتیبِ پیغمبرهایی که دارد اینجا ذکر میشود را، یا ترتیبِ تاریخیاش را، کدامش را ملاک قرار بدهم؟ ترتیبِ تاریخیاش را ملاک قرار بدهم. حضرت عیسی همانطور که اینجا نوشته، فکر کنم لاهیجی اصلاً این را اشاره کرده که حضرت عیسی مقابلِ حضرت علی قرار میگیرد.
از بقیهٔ چیزها چه درمیآید؟ حضرت یحیی مقابلِ امام حسن باید برعکس باشد دیگر، ها؟ خوب حضرت یحیی مقابلِ امام حسن باشد که مثلاً هر دو شهیدند. بعد همینطور بیایید پایین ببینید چه درمیآید از در این تناظر. اگر من یک تناظری بینِ مثلاً سلسلهٔ انبیاء و رشدِ انسان برقرار کنم، چیزهای تشکیکی از توش درمیآید از این طریقه.
این وقتی آدم معادل میشود با مثلاً لطفِ الهی، نمیدانم غالبیه، یا حضرت نوح با دورانِ مثلاً کودکی معادل میشود. یعنی یک جوری در این تطبیق کردن ظرافتهایی وجود دارد، آنها شهودند، خوب درمیآید، یعنی بله از در این چیزها. من نمیدانم خودِ لاهیجی چه میخواهد دربیاورد از این تناظرها، دوازده تا پیغمبر از کجای زمانه؟ لاهیجی هیچ ایدهای که از سطرِ مریم استفاده کند نداشته؟
حالا من دارم این را اضافه میکنم. یادم نیست، تو قرآن فکر نمیکنم بشود راحت دوازده تا پیغمبر پیدا کرد، شش تا یک جوری شمارش درنمیآید، دوازده تا پیغمبر. اگر اسماعیلی باشید یک هفتتایی جور کنید. بعد آمدیم و هفت و پنج، این تناظرها چیزی درمیآید از این تناظرها؟ اگر در میان است، تو این تناظرها شما بگویید وقتی که یک تئوری میریزید، تئوری وقتی که همیشه جلو میرید، اگر همه چیز را جمع و جور کنید به چیزِ نتایجِ درخشان، عالی میشود. بگذارید یک تئوری بگویم که میدانم چندان پشتوانهٔ شهودی ندارد.
این حرفهای دوازده و این حرفهایی که در دارِ طَور میآید را رو کنید: اگر اسماعیلی بودم هم میتوانستم شیطنتش را برای اسماعیلی انجام بدهم، برای یک جایی یک هفته پیغمبر، یک دانه هفته یک چیز اضافه بکنم و مثلاً این شکلی بگویم. برای زیدی هم یک کمی همین کار را کردم. در بدایه داشتم میآمدم، راه نداشتم که یک نفر را از کجا جور بکنم، از آدم اولادِ مَیِّز جور میشود دیگر. خلاصه پنج تا پیغمبر را برداریم، برای اسماعیلی هم یک دانه کم آوردیم که حالا فکر کنم هزارِ داوودی چه گیرِ هزارِ داوودی که آن هفته هست یکی از یک جایی دارد جامعهٔ پَنج؟
این آیهٔ معروف سورهٔ نور. خب یک نفر که کلیزون، دقیقاً دوازده مِحنازه کرد که دقیقاً دوازده قسمت، مِحنازه کارِ مِحنازه یا مثلاً دوازده سِبطِ بنیاسرائیل و بعضیها با دوازده امام متناظر میکنند. اسماعیلی هم هفت آسمان را با هفت امام خودشان متناظر میکنند و کار ندارند که هفت تا، آره. من این چیز شیطنتآمیزی نیست دیگر. یکی خطری بودید دارد اینجا، من چون دوست دارم یک چیزی را بهش برسم، خودم عجله بکنم. من فکر میکنم در کار کردن با قرآن، واقعاً این یگانه مشکلی که در طول تاریخ بوده، داشته این است که اکثرِ
این آدمها در فرقههای بستهای بودند به یک عقاید خاصی که خیلی دوست داشتند این را در قرآن ببینند و هیچ راهی نیست که برَوید. من میخواهم بگویم چیزی که میخواهم عرضش را داشته باشم که این بحث را بکنم یا حتی شیطنتهای مَیِّز، غیرِ شیطنتهای مَیِّز، این است که یک خود بترسید از اینکه بعضی از چیزهایی که در حتی ایدههای عرفانی هست، شاید تئوریشان طبق این موضوع ساخته شده. اینجا من فکر نمیکنم این جوری است، من فکر میکنم تئوریِ داهیجی یک جورایی یک چیزِ شروعای توش هست. مثلاً اینکه ولایت در دوران سیر، مثلاً موضوعِ ادابه پیدا میکند و حالا شاید یک تناظرهایی بوده، داشته.
شاید خیلی دوست داشته که از دیگر سو معادل از تحلیل بگیرد. نمیدانم.
ولی معمولاً این مشکلات... یعنی آدم وقتی یک تئوری داشته، حتی اگر ساختگی نباشد و شهودی پشتش باشد که بعضی جاها کاملاً ساختگی است؛ مهم این است که تئوریتان تأیید میشود یا نه. یعنی جوری که میروید، تناظر خوب برقرار میشود.
من اول فکر میکنم هر فکری که چیز دارید میزنید، هر فکری که سمنانی دارید میزنید، نه هفتاش. من الآن دارم در آن مورد هم میخواهم مجدد انتقاد و فکر میکنم آنجا واردِ من غانه نمیشم. شاید آن به دلیل شهود عرفانیاش هفت و لطفه را در آن انسان میبیند. چیزی که تمام استفاده که من کردم و استفاده که کردم اینی که بین مراحل ظهور انبیا و رشد فردی انسان، تاریخ انسان به عنوان یک موجود و تاریخ یک فرد یک تناظری موجود دارد.
ولی اینکه آنجا هفت را لکیفه موجود دارد و آنجا هفت پیغمبر معادل این میشود، من این را نمیدانم از کجا درآورده سمنانی. به این دلیل هفت میگوید بر اینکه آن لطایف باطنی را هفت را میلونه و این را میگوید من از شهود عرفانی خودم دارم.
خب من چیزی که استفاده میکنم این است که آدم و نوح و این مراحل سیدِ انبیا در تاریخ حتماً یک استفاده از یک اشاره به نزدیک بودن لوط با ابراهیم. مثلاً که آنکه شاید معمیدار باشد ولی الآن شاید چه توجیه دارد که یکی از این هفت پیغمبر را سمنانی داوود میگیرد؟ واقعاً در قرآن داوود در کنار آن ششتا خیلی موجودات خاصی هستند در قرآن، ولی داوود آن محسد چه کار میکند سلیمان هم؟
پس یک لطیفهٔ سلیمانی هم درست کنیم. سلیمان از داوود کچیت درمیست، بعد بیگران هم هستند؛ سهم آنها را بجوری سعی کنیم داوود از کجا. من نمیفهمم داوود از کجا میآید. ممکن است یک شهود، من انکار نمیکنم، شاید یک شهود خیلی انیری با آن رو جد دارد و داوود یک جوری با یکی از مراحل رشتهٔ انسان یک تطبیق خاصی دارد.
تولد، حشر و بازآفرینی انسان
ولی من هفت بودنش را واقعاً نمیفهمم. چیزی که نمیفهمم هم نمیگویم. هیچ چیزی هم در جلسه آریت قرم. در مورد اینکه آن هفت واقعاً هفت باشد تو حرفهای من نبود. شاید یک روزی بفهمم که واقعاً این هفت یک عدالهٔ خاصی است. به نظرم آن چیزی که سمنانی میگوید حرف خیلی قشنگی است. ایدههای لشنگی میشود گرفت برای فهمیدن داستان انبیا و برعکس از داستان انبیا برای رشد فردی انسان ممکن است. من تا اصلاً درستمش شاید بشود لطایف. شاید اگر مثلاً فراموش کنید، رای سمنانی خود عارف بزرگتری بود و مشاهدات عمیقتری.
در موردی درون خودش میکرد، شاید دوازده تا میدهید یا شش تا میدهید، شاید به اندازهٔ پیامبرانی که در قرآن اسمشان آمده میدهید و مثلاً یک چیزهایی هم در مورد بعضی از پیامبرانی میفهمید که الآن سالهاست عارفان توانمند هم خیلیهایشان نیستند.
ولی مثلاً داوود بومانی یک پیامبر خاستونی هست، به نظر میآید دلبخواهی. خلاصه اینکه این جلسههای منی نیمساعت. مثلاً وقت صرف کردم که نقلی از آن دو تا ایدهٔ عرفانی که جلسات قبل گفتم و بهشان اشاره کردم به راه بدهم. فکر میکنم در همین حد آموزنده هست و اینکه ایدهٔ لاهیجی را به نظر من ایدهای نیست که خیلی بشود روش حساب کرد. من در اول فکر میکنم که ایدهای برای من قابل فهمی نیست و از این تناظرش هم چیزی به نظر من درنمیآید، برای خاطر اینکه اونورِش انبیا را نام نمیبرد که کدامها هستند و از تناظرش هم، مثلاً از آن زکریا و آدم، امر مسلمی بشود، من چیزی نمیفهمم. در حالی که از تناظر آدم و موسی با مثلاً مرارت کودکی انسان چیزی میفهمیم. حتی برای مثلاً فرض کن سیل سیلی که در زمان نوح افتاد یک چیز جالبی فکر میکنم آدم درک میکند و برای من اینجوری بوده. یعنی این ایدهای که شنیدم از سمنانی برای من این شکلی بود که یک چیزهایی از تاریخ هم بیاید، اینجوری خیلی جالب اصلاً تطبیق میکرد و فکر داری مثلاً توجیه میشود و بعضی از چیزهایی که آدم نمیتوانست بهتر بفهمد. حالا این دوتا را با هم مقایسه کردم و اینهایی که به این اشاره کردم که من آن هفته بودم، ایدهٔ سمنانی را هم نمیفهمم. داوود نمیدانم واقعاً دارد چه کار میکند. ممکن است حرفهای هر دوتای اینها کاملاً درست باشد؟ من نمیفهمم. تا وقتی من شواهد شهودی یا متنی کافی نداشته باشم برای این تئوریها، اینها تئوری هستند دیگر، نمیتوانم بهشان خیلی وفادار باشم. فقط آن ایدهٔ سمنانی را فکر میکنم ایدهٔ جذابی در حد تناظر و تعدادشان و بفرمایی مسئلهٔ اطراف نفردیشان، مسئلهٔ اطراف نفردیشان. این درموردی این لاهیجی صرف این وجود تناظر با ترجمه اینکه معلوم نیست که کی با کی متناظر میشود یک چیز... خیلی گنگ و دیریاب است؛ نه رد میشود، نه اثبات میشود، نه چیزی به ما میدهد. اگر صرفاً گفتن این است که «رلایت ادران» پیدا میکند، این اصلاً احتیاج به تناظر ندارد. اگر گفتن این است که باطن نباتات آشکار میشود، این هم باز خیلی معنی ندارد. نمیدانم، از حضرت مریم میشود صدقیتی کارش میگوید. از حضرت مریم میان نزول میشود، منظور میشوم. چون حضرت مریم آن برده زود است، ببینی نزول. از فاطمه تو زود آره بیدی؟
حضرت مریم که دونه هم میخواهند بود، شما دوازده تا چیز میخواهید. اگر از فاطمه، چهارده تا معصوم دارید دیگر: دوازده از پیغمبر، دوازده از امام و یک دونه از فاطمه. خب، اصول مریم دوازده پیغمبر با یک از مریم هست، خیلی خوب است دیگر. خیلی وسط هنگیزه که این را به لحیجی گذارش بدین که بنویسه دیگر. خلاصه یک جایی پیدا کردم که دوازده دور شد و یک دونه اتفاقاً. مثلاً چیزیم جور شد، یک دونه محسون دیگر همانجور از این تناظر که میشوند کدام هم را در. این تناظر میشوند.
من چیزی نمیفهمم. من از تناظرش میفهمم و از این کدام هم را در این تناظر کدامی که میشوند چیزی درمیآورم. از این خوض قبل بازنی نبوبر، این خوض نبوبر نمیشن.
خب. و از فاطمه هم امامیست. همان قدر از مریم آنور هست از فاطمه آنور همان زیری هست. خلاص دیگر، ها میتوانید ایدهها را ادامه بدید. من یک خرده همیشه این احساس خطر را میکنم، سعی کردم که این احساس خطر را بهتان منتقل بکنم که در ایدههای گُنگ هم اشتباه میدهید دارد هم اینکه.
در حال چیزی که نفهمیدید. من الآن حالا واقعاً دارم بهتان میگویم که شاید ایدهٔ لایجی، ایدهٔ خیلی جالب و گشنگی. من نمیفهمم، شاید از دابون آنجا خیلی مهم است که باید حتماً باشد، من نمیفهمم. خب نمیفهمم، خب میگویم نمیفهمم. این آیهٔ قرآن که میگوید: «لَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» و همیشه رایت بپنید خودت. این علم بهش نداری، دنبالش نها نگذاری. یک روز شاید من اولم گفتم که افراد میبینم رایی را فهمیدم رایی چه میشود یک تنازه همینجوریه؟
وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌ ۚ إِنَّ ٱلسَّمْعَ وَٱلْبَصَرَ وَٱلْفُؤَادَ كُلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْـُٔولًۭا
و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.
من میشوم بینم خیلی هم چیز قشنگ و درشتی دارم ولی برای تا نمیدانم پرس ذهنم میزنم استفاده نمیکنم ولی لماده بی سمنانی یک چیزی میفهمم، میدانم به نظرم. درست میآید، از شمش استفاده نمیکنم.
بازگشت به ادامهٔ سورهٔ مریم
خب، این قسمتهای شیطانتامیز که شیطنتش حضر شده، برگردیم. من میخواهم سورهٔ مریم را ادامه بدهم. باید آن قسمت سهقومبشین را خودِ چند جلسه صحبت بکنیم و بقیهٔ موضوعاتی که اینجا میماند. در واقع اینکه یا باید خیلی مفصل بحث کرد یا مختصر، که هر طور من تصمیم گرفتم که اینجا مختصر بحث کنم و واردِ سلسلهٔ موضوع قیامت و اینها به طور خیلی جدی نمیشود. خب بگذارید من مجدداً بگویم که سورهٔ مریم را از اول، فکر کنم جلسات اولمان که صحبت میکنیم بعد همین قسمت آخری که...
در موقع دربارهٔ احوال قیامتی تقریباً از این پرده طولانی، حالا قسمت اول مثلاً سه سفر است، قسمت بعدیاش مدید دو سفر و قسمت بعدی هم باز دو سفر. تقریباً قسمتها از یک نظر کل هم نسبتاً متعاده، از یک جهت هم قسمت دوم و قسمت اول میشود یک قسمت بزرگ در نظر گرفت که به هر حال به سلسلهٔ انبیا دارد اشاره میشود. منطقهٔ نقش موجود به یحیی و عیسی یک ویژگیِ خاصی دارد که توش مفهوم تولد و نقش پدر و مادر در تولد فکر میکنم خیلی پررنگ است و بعد هم وقتی قسمت دوم اضافه میشود، یک ایمان میفهمیم که آن دو تا تولد در پایان سلسلهٔ انبیا بودند و حالا داریم سلسلهٔ انبیا را مرور میکنیم. اگر قسمت دوم نبود، طبعاً این کسی قسمت اول را به عنوان اشاره به سلسلهٔ انبیا نمیدهد. خب هر دو تا قسمت این بیشه را دارند که دو تا قسمت اول هر دوتاشان انگار برای اینکه ذهن آدم را آماده بکنند برای دیدن صحنههایی که در دو قسمت سهبوم هست. همجاستون با ریاون ختم میشود. این ویژگی را من قبلاً یک بار بهش اشاره کردم که چون قسمت اقلی که میخوانی تمام میشود و حرف از این میشود که حضرت زکریا اصحاب مریم قابل حق لذتی همترون، یک مختصری به این اشاره میشود که اده آمدند و از عیسی به فرزند خدا یاد میکنند و این عبارت گفته میشود که مثلاً
فَٱخْتَلَفَ ٱلْأَحْزَابُ مِنۢ بَيْنِهِمْ ۖ فَوَيْلٌۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن مَّشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍ
اما دستهها[ى گوناگون] از ميان آنها به اختلاف پرداختند، پس واى بر كسانى كه كافر شدند از مشاهده روزى دهشتناك.
اشاره به قیامت میشود و مختصری.
در واقع آیههایی میآید که خالت این آدمها شما در روز قیامت و أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنَا لٰكِنِ الظّٰالِمُونَ الْيَوْمَ فِي ضَلٰالٍ مُبِينٍ و هم فی غفلت و هم لا يؤمنون. إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْهٰا وَ إِلَيْنٰا يُرْجَعُونَ. این انتهای... قسمت اول است که در واقع یک ذکری از قیامت دارد میشود. قسمت دوم از ذکر ابراهیم که شروع میشود تا انتهای ذکر حضرت نوح و ادریس. بعد از نوح و آدم صحبت میشود. مجدداً هم انتهای این قسمت، آدمهایی آمدند تخلیف کردند، آدمهایی آمدند برداشت اشتباه. در این حال است: «فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ».
إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ ٱلْأَرْضَ وَمَنْ عَلَيْهَا وَإِلَيْنَا يُرْجَعُونَ
ماييم كه زمين را با هر كه در آن است، به ميراث مىبريم و [همه] به سوى ما بازگردانيده مىشوند.
بعد از این سلسلهٔ انبیا کسانی آمدند که نماز را ضایع کردند و شهوات خودشان را تبعیت کردند: «فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا». بعد دوباره حرف از بهشت و جهنم میشود. مجدد دیگر تصویرهای مختصر به رخ کشیده میشود در انتهای این قسمت. در حال آنهایی که اعمال صالح انجام دادند در جنّت هستند و من میل دارم فرض بکنم که با همین تصویر.
در واقع این قسمت تمام میشود و یک چیزی در این سوره دوتا آیا هست که آن واسطه به عنوان به؟ این قسمت دوم و سوم میآید که تو کدام قسمت حسابش بکنید که استاده زمان برابر میآید. سرسری اموری را مرور میکنیم.
اما این حرکت را میزنیم از ذکر عیسی و یحیی که در اول ازشان حرکت میکنیم، میرویم از ابراهیم و موسی و سه سوره را میبینیم اول و آخر سورهٔ مریم. این را داریم مرور میکنیم. نهایتاً به خود پیغمبر در این سوره به این شکل اشاره میشود که یک دفعه یک جمله از قول فرشتهها وارد، به خود پیغمبر گفته میشود که خیلی جملهٔ پرمعنایی است. من نمیدانم برای شما چقدر، میدانید جملهٔ هیجانانگیزی است. من فکر میکنم این سوره را دارم میخوانم، هر دفعه که به اینجا میرسم برای من خیلی جالب است، برای خاطر اینکه از آن آیاتی هستند که کاملاً همه چیز انگار مثل جملهٔ معترضه دیگر، روال طبیعی سوره.
اینجا برداشته میشود یک چیزی، حالا به خود پیغمبر دارد گفته میشود. من یک بار این موضوع را اولی که گفتم. این مثل حالتی که شما غرق تماشای فیلمی هستید و اینکه چراغها را روشن بکنند و اینکه دیگر سالن سینما هست، آپاراتچی چطوری دارد پخش میکند، شما کل. این سوره که میخوانید، انبیایی که دارید مشاهده میکنید، دارید از مکالمهٔ بین فرشته و پیغمبر را ما دارید استفاده میکنید. چه دارید میبینید و حرف از این است که؟ دقیقاً حرف از
این است که این سه سری عربها آمدند و رفتند و بعدش فترتی به وجود آمد و مجدداً تأکید میکنم که لحن سوره اینجوری است که بیش از هر کسی و خلاف همین،
در بهمن خلف از اصل اخ، به مسیحیها دارد اشاره میکند، بیشتر از هر کسی کسانی که دور فطرت آمدند و نماد. یعنی چطور بگویم مستقیم برای آدمهایی که از حق سلب کردند. حالا من بعداً برایتان از تو قرآن وقت تبعیت رهبانیت کردن تعبیر قرآن. در مورد مسیحیها این هم هست، جای دیگر هم تو قرآن گفته میشود اینها انحرافاتشان برمیگردد به اینکه از رهبانیت خودشان تبعیت کردند. برنامه این مثل اینکه شما سلسلهٔ انبیا را دیدی، دورهٔ بعدش هم میدانید که بعد از این سلسلهٔ انبیا تمام شد، تو دوران فترت کش آمد دورهٔ یک که.
در واقع توشیح خلافهایی صورت گرفته، دستوران اولیهای که هم بیا ابلاغ کرده بودند، خوب روایت نشده، مثل اینکه شما همین چیزها را دیدید.
حالا یک درخواست الآن دیگر تو دورهٔ یک هستیم که فطرت تمام شده، همین الآن نرو برخی میشود موضوع. این دو تاهایی در واقع همین است که انگار به نوعی این پدیده یک مقدار عجیب است که چطور شده که ۶۰۰ سال دنیا خالی از نبوت میماند، همین الآن انگار جوابش را فرشتهها دارند میگویند، به پیغمبر میگویند: «وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ» ما همینطوری که نمیآییم، خداوند باید به ما امر بکند تا ما مثلاً ظاهر بشویم.
خدا فراموش نکرده، اینجوری نیست که. این فطرت اینجوری پیش نرود که خدا یادش رفته مثلاً امیدیاری بفرستد، که دورهٔ فترتی الآن لازم بوده. ویدیو از دیگر ساتها از.
وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ ۖ لَهُۥ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَٰلِكَ ۚ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّۭا
و [ما فرشتگان] جز به فرمان پروردگارت نازل نمىشويم. آنچه پيش روى ما و آنچه پشت سر ما و آنچه ميان اين دو است، [همه] به او اختصاص دارد، و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است.
این سوره، رسول صلی الله علیه و سلم باشد، این امر خدا بوده که اینجوری بشود. خداوند فراموش نکرده بود که انسان هر روز نبی نمیفرستند. اینکه ما به امر خدا میآمدیم، به امر خدا هم نیامدیم، الآن دوباره آمدیم. اینکه دقیقاً سلسلهٔ امیان یک جوری قطع میشود و همین زمانهایی که همین الآن فرشتهها دوباره آمدند و دوباره دوباره به پیغمبر حق میزنند.
خب خیلی جالب است دیدیم و این غیاب شدن ناگهانی این زمان حال دارد اتفاق میافتد، مثلاً دیدن آپارات و از. اینجا میرسد از خواب و رؤیا، میخواهد ببینی که این وسیلهای که در واقع این حرفهایی که زده شد، کی دارد میگوید، به کی دارد میگوید، چگونه. این قرآن در واقع مجددِ این ذکر که دارد نازل میشود، مرتب در خود سوره هم میگوید که «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ». اصلاً ابراهیم، این ماجرای قدیمیه، قرآن ذکرِ دیگر، اینجا جایی که اینها دارند ثبت میشوند مثل اینکه برای عبد بگوییم ما.
وَإِنَّهُۥ لَذِكْرٌۭ لَّكَ وَلِقَوْمِكَ ۖ وَسَوْفَ تُسْـَٔلُونَ
و به راستى كه [قرآن] براى تو و براى قوم تو [مايه] تذكّرى است، و به زودى [در مورد آن] پرسيده خواهيد شد.
این صحنههایی که دارد روایت میشوند را میتوانیم ببینیم چگونه داریم میبینیم؟ از طریق این وحی مجددی که دارد انجام میشود. بنابراین اینجا یک حالت بشارتآمیزی از اتصال دوبارهٔ زمین و آسمان و آمدن ملائکه و. بعد از این دورانی که نمیآمدند هست و توجیه اینکه در واقع این یک چیزی بوده که به عهد خداوند انجام شده. آیه بعد: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا». این دو تا عبارت، عبارتهای اصلاً اینکه همین الآن ملائکه دارند در این وحی کردن به پیغمبر میگویند، یک جوری روال سوره را میشکند و وارد قسمت سربهمُهر میشود.
رَّبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا فَٱعْبُدْهُ وَٱصْطَبِرْ لِعِبَٰدَتِهِۦ ۚ هَلْ تَعْلَمُ لَهُۥ سَمِيًّۭا
پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است. پس او را بپرست و در پرستش او شكيبا باش. آيا براى او همنامى مىشناسى؟
حالا این را ابتدای قسمت سه میخواهید بگیرید یا انتهای قسمت دوم، شاید مناسب باشد که هیچکدام نگیریم یا اول سوره قسمت سه را بگیریم اگر میخواهید به یکیاش الهام بکنیم از. این به بعد شما دیگر اینگاه دو زمان حال دارید زندگی میکنید، برمونهٔ حرفهایی که میشنوید، حرفهایی که همین کفار دارند میگویند دیگر، همین مکه زندگی میکنند. بعضی از این حرفهایی که نقل میشود حرفهای همین زمان و حال است، درست است ممکن است قبلاً کسانی گفته باشند.
ولی فضای سوره به اصطلاح مرور کردن تاریخ، یک جوری تطبیل میشود به جریانهای زمان و حال. حالا دارد فطرت برطرف شده و پیغمبر بر او وحی میشود. مثلاً فرض کنید میگوید که «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا»، یک وقتی که آیات ما را میخوانی، این ارتباطی که قطع شده بود، این تقریباً باید برقرار شده. حالا آیات ما را میخوانی، دوباره این را برمیگردانند. هر دفعه که انبیا میآمدند شما در انتها دستپیش میدیدید که حرفهای تکراری میگردد، ادامه دارد. حالا آن پیغمبر آمده، باز آیات ما را میخوانی، اینها یک هر کاری میکنند و برمیگردند.
وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَاتُنَا بَيِّنَٰتٍۢ ۙ قَالَ ٱلَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا ٱئْتِ بِقُرْءَانٍ غَيْرِ هَٰذَآ أَوْ بَدِّلْهُ ۚ قُلْ مَا يَكُونُ لِىٓ أَنْ أُبَدِّلَهُۥ مِن تِلْقَآئِ نَفْسِىٓ ۖ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰٓ إِلَىَّ ۖ إِنِّىٓ أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍۢ
و چون آيات روشن ما بر آنان خوانده شود، آنانكه به ديدار ما اميد ندارند مىگويند: «قرآن ديگرى جز اين بياور، يا آن را عوض كن.» بگو: «مرا نرسد كه آن را از پيش خود عوض كنم. جز آنچه را كه به من وحى مىشود پيروى نمىكنم. اگر پروردگارم را نافرمانى كنم، از عذاب روزى بزرگ مىترسم.»
این برانی تقریباً این سه دسته با این میانتردِ کلّیای که از کلام، در واقع ملائکه هست و بشارتِ وصف شدنِ مجدّدِ انسان به مبدأ وحیِ جدیدی که دارد نازل میشود، تمام شدنِ دوران فترت، اینکه سلسلهٔ انبیا در واقع با حضرت عیسی تمام نشد و یک بار دیگر، انگار از یک جای دیگر دارد شروع میشود، اینها برحالِ نکاتیای که تا اینجا وجود دارد. من چیز خاصی نمیخواهم در مورد سه چارت آیهای که انتهای قسمت دوم هست که به تخلّفِ آن آدمها و اینکه اگر توبه بکنند، آنهایی که توبه میکنند و عمل صالح انجام میدهند، یک توصیفی از بهشت است دارد و فعلاً نمیخواهم اشارهای بکنم، میخواهم یک جوری مقدماتِ وارد شدن به قسمت سوم را فراهم بکنم.
فترت نبوت و اتصال مجدد وحی
نکتهٔ اول این که گفتم این است که در انتهای هر دو قسمت اشاره به قیامت هست، بنابراین یک جوری در ذهن ما انگار حکم میشود که به هر حال ذهنِ من آمادگیِ این را دارد که صحنههایی از مراتبِ قیامت را ببینیم، ولی مناسبتِ در واقع قسمت سوم با قسمت اول و دوم یک چیزِ خیلی، فکر میکنم واضحتر است، یعنی به یک معنایی بدل از این فرمی که اینجا در واقع ما را دارد آماده میکند برای این که قسمت سوم را ببینیم، این که خودِ قسمت سوم از واضحترین محتوا چرا در انتهای این سوره دارد ذکر میشود، فکر میکنم در واقع یک توضیح سادهای وجود دارد برایش که از در خودِ همان متنِ قسمت سوم میتوانید بفهمید که چه ارتباطِ محتوایی بین ذکر قیامت با این ماجراهای دو قسمت اول هست. من قبلاً به این نکته اشاره کردم، یادم نیست این موضوع را قبل، من گفتم در کلاسهای اول یا نه. یک نکتهٔ خیلی مهم این است که اصولاً در قرآن نباید بپرسید که چرا در مورد قیامت دارد حرف زده میشود، یعنی دیفالت این است که همیشه در مورد قیامت به هر طریق ممکن اشاره به قیامت میشود.
بنابراین این که در یک سوره مثلاً به یک ترتیبی از احوال قیامت دارد گفته میشود، اصولاً چیزی نیست که خیلی بخواهیم زحمت بکشیم و در موردش برای مخاطبان توجیه بیاوریم، در خاطر این که مثل توحید ببینیم، یعنی تذکر به امر قیامت جز اهداف اصلی قرآن است. یعنی بقیهٔ چیزها یک جوری نسبت به این فرعی حساب میشوند. من اینجا نمیتوانم سؤال بکنم که چرا اینجا به توحید اشاره شد. چرا به اسماء الهی اصلاً اینجا همه چیز گفته میشود؟ برای اینکه همه آخر یک آیهای یک دفعه به دو تا از اسماء الهی، به توحید اشاره بشود. این خود جزو اصل قرآن است. توحید و دیانت چیزی نیست که من بخواهم برایش توجیه بیاورم. اگر بگوییم یک چیزی همین بهانه شده و این حرف را زدن کافی است. من کلی، من خود مشکل دارم با اینکه یک نفر بگوید که اینجا وسط این آیات چطور آیهای در مورد به قیامت اشاره کرده. همان جوری که به خدا، هر جایی که ممکن باشد وسط داستان سورهٔ یوسف یک دفعه مثلاً نقض میشود، میگوید که ما اینطوری کردیم و ما همیشه قادریم که هر کاری میخواهیم انجام دهیم.
مثلاً اینکه از بزرگان مصر این اتفاق، آن دلپسندی، چنین چیزی، چنین آیهای آنجا هست و مدام در سورهٔ یوسف. سورهٔ یوسف به این دلیل هم مثال میزنم، نه به این دلیل که قبل نمازش نیست، به این دلیلی که از منسجمترین و سادهترین روایتهای قرآن است. داستان از اول شروع میکند، بچگی و صبح میگوید تا آخر داستان، بدون اینکه تقدیم و تأخیر زمانی توش ایجاد بکند. وقتی این داستان به این روانی را با یک چنین عبارتهایی در مورد توحید قطع کند و هیچ کس نمیپرسد که این چه وضعش است وسط این داستان، چرا چنین قصهای پیش آمد؟ برای اینکه احتیاج به توجیه ندارد. تو که همان موقع هم که من پرس میکردم این را لازم نداشت تو توجیه بکنی. داستان برای چه گفته دارد؟ داستان رمان نیست که مثلاً من دارم میخوانم واسطهاش، مثلاً قد شد، داستان را داریم میخوانیم برای اینکه همین چیزها را بدهیم. چون قرار است داستان را بکنید و آن نوع ارتباط خاصی که یوسف با خدا و خدا با یوسف دارد و دخالتهایی که خدا در زندگی یوسف میکند را به عنوان یک استعارهٔ رابطهٔ خاصه در مورد یوسف میبرید. یک جایی هم میبینید برعکس، یوسف برمیگردد یک چیزهایی به خدا میدهد. یعنی روایت داستان با یک جمله از یوسف که در خلوت یک چیزی به خدا میگوید به یک معنایی راحت میشود. نه اینکه اصلاً دارد دراماتیک ندارد، ولی نه، ببینم شما درامتان کامل است. باید این جملهها مثلاً دراماتیکش اینجوری است که روی ریتم پرسش خیلی خوب میمیرانند، ریتم را کنترل میکنند، فضای بین دست... های داستان را. مثلاً اینجوری مثل من در آن جلسات هم فکر میکنم به این اشاره کردم. یعنی مثلاً میاننویس در سینما، سامک در میوزیکال، با آنها ریتم را کنترل کن. بعضیها فکر میکنند که من همان باباپیکاری میگویم که الآن شما شاید تصورتان این باشد که میاننویسها چیز زائدی بوده که چون نمیتوانستند کلام داشته باشند اینها را دیگر اجباراً میآوردند.
در حالی که کلایتون دیسی سال اول تکنیک ابداع کرده بودند که گاهی یک جایی زائدی که خیلی هم احتیاج نبود حتماً زده بشود، میاننویس را میآوردند و گاهی به تخیّل میباختند برای اینکه با آنها ریتم را کنترل بکنند. تو سورهٔ یوسف از این میاننویسها بهشدت برای کنترل ریتم استفاده شده. خیلی عدت و کارمونین تأکید کردند ولی بعضیهاشان به بودو اگر حذف بکنید هیچ آسیب به روایت نمیخورد. اینهایی که جز این صد روایت حالت زائد دارد و موضوع این است که تو قرآن اینها زائد نیستند برای خاطر اینکه... من دارم برای خودم یک فشل میکنم، یک فرق این کسانی که از باید دونگوش میتن باید بیاید.
این چیزها را تصمیمیه باش کند دارند. خب برای حرف هم این است که در مورد اینکه یک سوره با احوال قیامت شروع بشود، با احوال قیامت حق میشود یا گاهی وسط یک نقطه یا یک چیزی یک زبراق عک بشود و یک جمعه کتایی. حتی در مورد قیامت بیاید، اینها اصلاً چیزی نیست که خیلی بخواهیم گوش به سر و بحث خاصی بکنیم که چرا؟ این اعتقاد بفتر توحید، دربارهٔ خدا حرف زدن، دربارهٔ قیامت حرف زدن، زور اهداف اصلی قرآن است.
بنابراین هر جایی شما باید انتظار داشته باشید که اگر مناسبتی وجود دارد به نوع این چیزها بیاورد.
بنابراین در یک حدی میخواهم بگویم که توجیهی هر دن مثل آن توجیهی که مثلاً چرا اینجا حرف از اسماعیل زده شده نیست. اینجا خیلی نیست. بنابراین مناسبت خاصی که اینجا وجود دارد چیست؟ قومیه بحثی یکی یعنی چه زاویهٔ دیگر خاصی نسبت به قیامت وجود دارد در... اینجا هر جایی که در مورد قیامت صحبت میشود همانطوری که در مورد خداوند صحبت میشود اسمای خاصی مثل اینکه از یک جنبهٔ خاصی داریم نگاه میکنیم به حضور خداوند در یک ماجرایی. در مورد قیامت همینطور به هر حال هر جایی که در مورد قیامت صحبت میشود یک جور ممکن است یک دیدگاه خاص موجود داشته باشد چیزی که…
اینجا هست یک نکته خیلی بدیعش این است که شما در روی قیامت چه؟ قیامت یک جوری شما همهٔ قیامت از… این جهتی که ما بهش میگوییم «حشر» در نظر بگیرید. حشر یعنی یعنی تمام آدمها که بهطور متوالی در طول زمان ظاهر شدند و در این سوره به شدت به این توالی آدمها که یکی میآید بعدش یکی دیگر میآید که مثلاً ارث میبرد و یک چیزی را اعدام میدهد، اصولاً آدمها متولد میشوند از همدیگر بنابراین طول…
نسبت زمان، قیامت و محتوای سوره
مثلاً چندین قرن، هزاره مثلاً طول میکشد تا همهٔ آدمهایی که خداوند اینها را در واقع خلق کرده اینها دارند ظاهر میشوند.
ولی یک روز قیامتی هست که روز حشر است و همهٔ اینها با همگی جمع میشوند و خب خیلی خیلی روز جالبی است. اگر کسی آن روز بهشت برود خیلی روز جالبی است، نه نه از این جهت که همهٔ آدمها همگیر را میبینند. یعنی شما در همزمان میشینید، زمان یک جوری به انتهای خودش انجام میرسد، نمیشود با… خیلی روز جالبی است برای اینکه… اگر آدم جهنم برود که هیچکدام اینها مزه ندارد، برای این از این نظرش بهشت رفتن اینکه همهٔ آدمها همگیر ببینند جالب است دیگر.
من گاهگاهی هم جایی در ادامهٔ بعدی از چیزهایی که تو قرآن میخوانم گاهی خب اشارههای خاصی به این نکته، به اصطلاح این جنبهٔ حشر، پیدا کردن همهٔ آدمها، کلاً آدمهای خیلی قدیمی را ببینم دیگر جالب است دیگر. از چه؟ در… جالب است، شما تصورش را بکنید که دارم من یک جملهٔ جالبی را برایتان بگویم، شما فکر کنید از آدمهایی که پیش قیامت میآیند شغلشان را.
سؤال کنید: یک آدمی که کشاورز است، در همه دوره کشاورز موجود دارد، حالا هماکنون تو اینجا ما زندگی میکنیم چنین کشاورز موجود داشت و اگر از یک نفر بپرسیم روز قیامت بگوید که تو چهکاره بودی، یک چیز رو کار؟
حالا فکر کنید از یک آدم خیلی قدیمی، از رونالدینیو را پرسید که تو در دنیا چهکاره بودی، بگوید: من فوتبالیست بودم، خیلی هم وضع خوب بودم. بعد بگوییم که خب یعنی چه فوتبالیست بودم؟ اگر بگوییم مثلاً این چیزی توپ بازی بوده، توپ را من میجلاندم مثلاً میآمد تو دروازه و برای من شم میگرفتم. مثلاً میگرفتم. و اینها اصلاً یک جورایی شما شغلها را کلاً در تاریخ نگاه بکنید، اینکه آدمها بله باقی شغلها را دارند که مندر نقاط خودشان شدیداً یک جورایی معنیدار بوده. نوران قدیم هم همینجور شغلهایی بوده داشته و خیلی چیزهای قدیمی و جدید برای.
قاطی شدن این روز حشر از اینکه تاریخ در واقع در یک لحظه همهٔ آدمها مهمی در یک... آقای اجدوبری را نگاه کنید. حالا توحید ممکن است یک عقیده یکی از تمام تاریخ بوده باشد داشته، ولی مثلاً فراموش کنید فیزیکدانهای قدیم با فیزیکدانهای جدید، اطبا قدیم با اطبای جدید بشینند بحث بکنند، چقدر حرفهای جالب میگویند و میشنوند. چرا؟ با همیشه فیزیکشان و پزشکیشان فرق دارد و من شخصاً معتقدم که این دانشی که ما الآن داریم خیلی چیز خندهآوری یک روزی.
در روز حشر خیلی پزشکی، پزشکی یکی فیزیک مثلاً مدرنمان یک جورایی باعث خندهٔ آدم میشود. فکر میکنم فضایی که پیر ساینس به وجود آمده و الآن، مثلاً عقایدی که به وجود دارد اینجورایی چیزهای خندهآوری توش هست و همه الآن همین خود به خندهام میگیرد باید.
حالا فیزیک کمتر است، مثلاً ویژشناسی و پزشکی که خیلی زیاد تحرکات پزشکی چیزی درمان نمیکند و خیلی رشد معافقه ایرانی خیلی بگیرم.
ولی به حال اینقدر دیدگاه علمی که وجود داشته با چیزهایی که الآن در موضوعهای تحرکات واحد نوع نگاه آدم و عالمی فرق میکند متوجهاش نیستیم دیگر. آدم از در یک زمانی در دورهٔ خودش غرقه از اینکه شغلهای عزیز و غریب خندهدار به وجود آمده، دانشهای خندهدار به وجود آمده که همه انداخت احترام میگذارند و خیلی چیزهای دیگر اینها. در روز حشر یک چیزی جالبش این است که همهٔ آدمها جمع میشوند و این چیزها یک جوری اگر یادشان مانده باشد که در آن دنیا چه کار میکردند و مثلاً چه شغلی داشتند، چه افکاری داشتند، آنها خیلی جالب است. به هر حال یکی از چیزهایی که؟
اینجا به طور طبیعی در موارد بحث نگاه قیامت میشین و تو همان تصاویر اولین میبینی مثلاً باجه فورم بکنه نحشورند نهون و شیاطین، اینکه همهٔ انسان، همهٔ موجودات، آدمها و شیاطین، همه موضوعهایی از طول تاریخ به تدریج ظاهر شده، همزمان نبودند در... آنجا همزمان میشوند در واقع. سوره از یک جهت، مثل اینکه شما به طور خاص سلسلهٔ انبیای ظهور قبل از اینکه داستان ابراهیم شروع بشود، در قسمت اول اصولاً ظهور یک آدم از یک آدم دیگر میبینید؛ توالی ظهور انسانها را. یک زمان دارد اتفاق میافتد، بعد هم سلسلهٔ انبیا را میبینید، بعد هم اشاره میشود مثلاً «فَخَلَفَ مِن بَعدِهِم خَلفٌ» اینکه.
۞ فَخَلَفَ مِنۢ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلشَّهَوَٰتِ ۖ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا
آنگاه، پس از آنان جانشينانى به جاى ماندند كه نماز را تباه ساخته و از هوسها پيروى كردند، و به زودى [سزاى] گمراهى [خود] را خواهند ديد.
یعنی اختلاف به معنای جانشین شدن و از این سِمات انبیا باشد که کلی جریان تولد انسانها مثل یک رودخانه یا اینجور ادامه دارد و آن روز حشر مثل دریایی است که خلاصی نیست، همه برمیگردند به آن، میبینید اینکه. در ادامه شما وقتی که جریان ظهور آدمها را دارید میبینید، خیلی مناسبت دارد که حشر را ببینید، جایی که همه با همگی جمع شدهاند. یکی از زاویههای دید خاص قیامت در این سوره اشاره کردن به این حالت جمع شدن آدمهاست. آنجا دیگر وقتی به حشر و جهنم دارد اشاره میکند یا به قیامت، این واژهٔ حشر وجود ندارد و این به اسم نکتهٔ خاصی از جمع شدن آدمهایی که
در زمانهای مختلف دیده میشوند، جایی وجود ندارد که در این سوره به وجود دارد، برای خاطر اینکه با
این نوع، در واقع محتوایی که دو قسمت، دو قسمت اول به وجود داشتید، این خیلی هماهنگی دارد که شما
در واقع قیامت از این دیدگاه نگاه بکنید که روز حشر، روزی که همهٔ آدمها یکجا جمع میشوند و
نکتهٔ دوم، دو تا نکتهٔ خاصی که بهروز است در این ابتدا شما میبینید که چطوری در واقع
این قسمت سوم را وصل میکند به دو قسمت اول. این عبارت اولیه که در واقع در شروع قسمت سوم هست، اینکه «وَ یَقُولُ الْإِنْسَانُ أَ إِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا» و انسان میگوید که آیا وقتی من مُردم، بهزودی دوباره زنده خارج میشوم؟ اولاً از قول انسان: «أَ وَ لَمْ یَذْکُرِ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئًا». این عبارت اولاً در مورد حضرت یحیی در سؤال و جواب زکریا بود. وقتی زکریا پرسید که من پیرم و همسرم نازاست، جواب آمد که خداوند میگوید: «کَذَٰلِکَ»، برای اینکه
وَيَقُولُ ٱلْإِنسَٰنُ أَءِذَا مَا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا
و انسان مىگويد: «آيا وقتى بميرم، راستى زنده [از قبر] بيرون آورده مىشوم؟»
أَوَلَا يَذْكُرُ ٱلْإِنسَٰنُ أَنَّا خَلَقْنَٰهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ يَكُ شَيْـًۭٔا
آيا انسان به ياد نمىآورد كه ما او را قبلاً آفريدهايم و حال آنكه چيزى نبوده است؟
«وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِن قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئًا». این همین عبارت است و بنابراین این
یک لینکی به آنجا دارد. دیگر بهخاطر این لفظ، در واقع مشخص، در واقع نکتهٔ خیلی سادهای که وجود دارد که یک جوری موجب میشود که در انتهای سوره بحث در مورد قیامت میشود. این است که کلّ سوره، آن چیزی که بیشتر از همه تهنیت از اول تا آخر یک جور...
در واقع روش تحکّیِ مثلاً تولد. دیگر قسمت اول مخصوصاً تماماً اختصاص دارد به پدیدهٔ تولد. مثلاً آدمها اینگاه از یک جلالات دارند ظاهر میشوند، متولد میشوند. از یک انسانی، انسانی دیگر متولد میشود. جاها میتوانست اینجوری نباشد. میتوانست این سیر زمانی وجود داشته باشد یا نداشته باشد. از اول همهٔ آدمها را یک دفعه به وجود بیاورند. نمیشود؟ درست است. ولی اینکه از همدیگر متولد نشوند، ممکن بود. شیرازهٔ به وجود آمدن انسان را به این شکل نباشد. این را همان جوری که بر بچهها میگویند شاید میشد در عالَمها از این وقت مثلاً.
در هر حال، تولد یک پدیدهای است در این عالم که انسانها از همدیگر متولد میشوند و در این سوره اینکه چگونه آدمها... یک جور شرحِ اینکه تولد چگونه صورت میگیرد و زن و مرد هر کدام چه نقشی در تولد دارند. خب قیامت چیزی نیست جز تولد مجدد. میگوید: تولد دوباره. یعنی ما دوباره این بار به دنیا میآییم. یک بار در این دنیا به دنیا میآییم، میمیریم و یک بار دیگر متولد میشویم. بنابراین اگر یک سوره، یک مضمونی شما دارید در مورد تولد بحث میکنید، تولد انسان، به وجود آمدن انسان که از هیچ به وجود میآید، ما یک بار دیگر... قیامت چیزی نیست جز اینکه یک بار دیگر متولد میشوید، یک بار دیگر در این عالم ظاهر میشوید. دفعهٔ اول در انتهایش مرگی وجود دارد و در دفعهٔ دوم نیست. که دیگر مرگی نباشد. این است که قیامت تولد مجدد انسان است و این سوره در مورد تولد دارد بحث میکند و خیلی مناسبت دارد که شما بحث قیامت را از این دیدگاه در انتهای این سوره مطرح بکنید. و شروع قسمت سه هم دقیقاً همین است. در واقع میگوید که قسمت سه هم یک جوری آدمها را مثل خیلی جای دیگر قرآن...
در مورد قیامت، این در مورد خدا در قرآن استدلال زیاد، برهان و حجت که خدا وجود دارد شما نمیبینید. ولی در مورد قیامت میبینید. در مورد توحید در قرآن خب خیلی جا استدلال میشود، ولی در مورد وجود قیامت شک و شبهههایی که وجود دارد در قرآن مدام اهمام زده... دارید فرشِ شرحِ اینکه قیامت چه اتفاقی میافته نیست، خیلی حالتهای استدلالی و غامضکردنِ توأمان وجود دارد که این چیز عجیبی نیست و یکی از استدلالها همین است که در شروعِ این صورت میبینید که در شروعِ این قسمت میبینید که این ناباوریای که وجود دارد که آیا میشود ما دوباره به دنیا بیاییم، دوباره زنده بشیم، به جواب خیلی قدیمیای دارد؟ مثلاً هیچی نبودی، یعنی تولد چیز عجیبتریه، یعنی تولدِ مجدد، یعنی اینکه شما فرض کنید این دنیا رو اصلاً ندید. یک آدمی همین الآن از در، اولین بار این دنیا رو دارد نگاه میکند. شما یک موردِ انسان رو بهش نشان بدید و ازش همینطور سؤال بکنید: فرد بگوید که این را من از اول درست بکنم، اصلاً از هیچی، یعنی درستش بکنم، سختتره یا یک درش قرار بکنم، درستش بکنم؟ خب معلوم است از اول درست کردن واضح است که سختتره، به دیدِ به جوری باید تراشیش بکنید، معماریش بکنید، کاری باید ایده داشته باشید، این را باید اینجورش بکنید با یک مکانیسمی خیلی بدیهی است که بعد از اینکه یک چیزو ساختی یا یک خراب شد، دوباره از نو بسازیش، همه چیزش وجود دارد، دیگر همان ژنهای ما، همه چیزش. در واقع یک دور وقتی ساخته شد، از اینکه از آن بازتولیدش کنی این کار خیلی ساده است، مخصوصاً در این دوران مدرن که با ژنتیک آشنا شدیم واقعاً این خیلی بدیهی است دیگر، شمایی که از یک دستمال، از استخوانی نفر مونده باشد، یک ژنشو برداری، دوباره از نو بازتولیدش خیلی راحتتر از ساختنِ از آن چیزی است که در واقع شما وقتی یک سورهای با تمِ تولد و درواداری، خب این خیلی جای مناسبی برای این رو در قیامت مستش برید، قیامت چیزی نیست بهجز اینکه دوباره هم متولد میشویم با یک مکانیسم جدید و بازسازی میشویم. در روایت اینکه تا ندینیم این اتفاق بیفتد مشکلیه که برای یک عده ناباوری به وجود میآورد، ما این پدیدهٔ تولد رو دیدیم، پدیدهٔ تولد مجدد رو ندیدیم و در واقع مشکل اصلی برای باور کردن قیامت این است که ما اگر بیش از اندازه به حس و تجربه، در واقع در ادراکات خودمان اعتماد بکنیم، این مرزی که در واقع همهٔ انسانها میتوانند دچارش بشن، یک حسگرایی به معنای اینکه تا چیزی محسوس نباشد باورش نمیکنم، تا چیزی را نبینم، ببر. یک جور بیماریای است که در واقع گیر کردن انسان در پایینترین مراحل شناختی است. سادهترین نوع شناختی که همهٔ انسانها اشتراکشان در آن، حسّی است و قرار است که ما در مراحل رشد شناختی خودمان وارد مراحل دیگری بشویم و همانجا ننشینیم. در این حال ما هیچ چیزی را واقعاً، گذاره را از حسّمان اینجوری به قول معروف درنمیآوریم. همیشه یک مقدار از یک چیزهای دیگر هم داریم استفاده میکنیم.
از حس، گذاره را درنمیآوریم. نه، بگو دارد، اشکال ندارد. این مشکل برای کسی مطرح میشود که اعتقاد یا مدد از وجود چیز دیگری غیر از انسانها نباشد. اگر این مادی باید بشود، این سؤال را بشود یا... اگر باید همین یکی، آن مادی مثلاً منادار بشود، طریقهای که این سؤالاتش میآید که... من نمیفهمم اولاً این سؤالات... مادی و غیر مادیش از کجا میآید؟ چه رفتی در این موضوع؟ من میتوانم فقط به چیزهای مادی معتقد باشم و از نظر من ماده، غیر مادی را برعبور بگیرد، بله، و... ولی اگر چیز غیر مادی ماندگار باشد، یک چیز مادی نعم عبور باشد، چرا؟
خب این خب اصلاً این راست نیست. مثلاً اینکه جهت مند است، خیلی نه. اصلاً قیامت به این معنا است که در قرآن گفته میشود شما به روح میتوانید معتقد باشید، به هیچ چیز معتقد نباشید، به حشر معتقد نباشید، به بهشت و جهنم معتقد نباشید، بگویید من به باقی ماندن روح بعد از مثلاً مرگ معتقدم، ولی این معنی اعتقاد به قیامت که نیست. آن قیامت، بیشترهایش چیست؟ این جزئیاتش چیست؟
حالا ما معتقد هستیم همهٔ آدمها اینجوری یکجا جمع میشوند، معتقد دیگر این هستیم که یک جوری حالا جسمانی دارند. حالا سر اینکه اختلافهایی وجود دارد که این جسمانیت به همان معنایی که ما جسمانی هستیم هست یا نه، به هر حال یک جور اینجور معانی وجود دارد، مجازات و پاداش دادن و اینها وجود دارد، اینها. اصلاً از غیر مادی برای یک کسی که به این مطلق باشد، برایش این سؤال پیش میآید که چگونه اتفاق میافتد؟ چرا؟ پیشینیاد. من از ابراهیم پیش آمدم.
که چگونه این اتفاق میافتد؟ این کارش نیست دیگر. نه این کارش نیست، کیفیتش عجیبه. الآن اینجا هم حرف از کیفیتش نیست. اینکه عجیب نیست که شما مثلاً حرف... .. مثلاً اینجوری نیست که یک نفر منکر قیامت باشد که اصلاً این چیست؟
اگر میشود این چنین چیزی، خیلی این کار سختی است، اصلاً امکان ندارد. تو خود میگوید ما شما را خلق کردیم، از هیچی خلق کردیم، ساختیم، بدون اینکه سابقهای داشته باشید.
بنابراین دو برنامه درست کردن در مردم از این جهت دارد: یک، «جواز استدلال به اولی» برای اثبات امکان، برای اینکه دشواری وجود ندارد؛ اینکه یک مکانیسمی وجود دارد که آدمها متولد میشوند، از هیچچیز متولد نمیشوند؟ اصلاً وجود ندارید و بعد متولد میشوید. اینکه بارِ تولدتان یک بار دیگر متولد بشوید، بارِ مرگ. یعنی بازتولیدی داشتید. واضح است که این کار سالها فرید از توضیح من بُوَد. نگاه کنید صحبت را کجا میدهم که مهم آن است. آنها مهم نیستند، نصرت که مهم است. چه آن را نمیشنوند یا اینها، آنها چه آن را نمیشنوند؟ من به بدیل اینکه به نظرشان دشوار میآید حالت انکار بَرَند، میگویم اولاً یکی از بیاِیقوادِ انسان عیزی است مدت.
این حالت انکار بَرَد دیگر. فلسفهٔ او خرج و حیات: میمیرند و دوباره زنده میشوند. حرف از این است که تو یک بار اصلاً نبودی، زنده شدی. بنابراین اینکه یک بار دوباره زنده بشوی، که یک چیز سادهتر، یک بازسازیِ سادهتر از تولدِ بدونِ سابقه است، درگاه.
نکته این است که اینجا قیامت به این دلیل با محتوای این سوره هماهنگ است. ورود به بحث قیامت توجیه نمیخواهد. برویم به دو دو مسئلهٔ اساسیِ قرآن. بله اینکه چگونه دارد بررسی میشود به محتوای سوره خود را ندار برقت میخواهد ببینید ما. از این جنبه داریم به قیامت نگاه میکنیم که در ادامهٔ بحث تولد و سیر ظاهر شدن انسانها در طول زمان، دورهٔ این یاد، زمانِ این یاد که انسانها مجدداً تولد پیدا میکنند و همه با سیر زمانی جدید وجود ندارند. این چیزی است که در ارتدادِ قسمتِ سیرِ انداروش ترکیب میشود روی تولد مجدد و حشر من بعد موت.
در جلسه بحث سورهٔ مریم را خواندیم که توأمانش میکنم. شما این این ایل مربوط به جلسهٔ سورهٔ بقره را و حتی امریکا را همگی سفت کردی امریکا را. اینجا انجام بدی میتواند این زمان را شنگیر داشتیم آن نشد آن سفتی کنیم آن را مکانش باشیم این چیز شیعه کرمه. فکر میکنم زمانش را با مکانش همزمان ست بکنم.