خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۵)
وقفهای برای روششناسی خواندن قرآن
موضوع جلسهٔ قبل را میخواهم ادامه بدهم. این جلسه از یک جهاتی خیلی غیرعادی است، به دلیل اینکه میخواهم خودِ متن را برایتان دارم. من هیچوقت در این جلسات چنین کاری نکردم. انگیزهاش هم این است که کلاً من چند جلسه هست که بیشتر به این فکر میکنم که یک حرفهایی بزنم که بیشتر جنبهٔ متدولوژی داشته باشد. فکر کنم چند جلسهای است که رسماً این کار را انجام دادم، یعنی بهجای اینکه در مورد مثلاً فرض کنید همین سورهای که داریم بحث میکنیم بیایم صحبت کنم، افراد باید به جایی رسیده باشیم که بد نیست از…
در این وسط برمیگردیم ببینیم اصولاً کاری که انجام میدهیم موقعی که قرآن را داریم میخوانیم، میخواهیم بفهمیم، بیان بکنیم، یعنی اینها چیست؟ همینطور پراکنده گاهگاهی صحبتهایی کردم، سعی کردم اینها را یکخرده جمعوجورش بکنم. از خودم شاید خیلی موفق نشدم که یک چیزی تحت عنوان متدولوژی ارائه بدهم.
ولی به هر حال فکر میکنم این چیزها لازم است. در واقع من احساسم این است که به قولی این یک مسئلهٔ معروفی است، میگویند که بهجای اینکه به مردم ماهی بدهی، بهشان ماهیگیری یاد بده. من فکر میکنم اگر چهارتا سورهٔ دیگر هم مثلاً وقت بگذارم و در موردش بحث بکنیم، باز هم به جایی نرسیدیم. بهجایش آدمهایی که سعی بکنند مثلاً به جوری یاد بدهد که چه کار میشود کرد، برای خاطر اینکه چیزهایی فرد امتحان کند مثلاً از قرآن بفهمد و اینها؟ من دارم سعی میکنم که این کار را انجام بدهم. در واقع کاری که سعی کردم انجام بدهم این است که سعی کردم یادم بیاید که…
مثلاً این ایده که به ذهنم رسید از کجا رسید، در مورد همین سوره یکخرده توضیح بدهم منابع فکرم چه چیزهایی بوده. امروز هم میخواهم یک چنین کاری بکنم. فکر رسمی از دو سه تا از این متون عرفانی که فکر میکنم چیزهای شبیه موضوعی که در جلسهٔ قبل اشاره کردم توشان هست، یک قسمتهایی را برایتان بخوانم. در این حال چیزهایی که رفت، گفتم و یک خرده اولش در موضوعش بحث میکنم. فکر میکنم، فکر میکنم کلاً در، مخصوصاً این جلسات سورۀ محرم یک چیزی روشن شده که تفسیرهای عرفانی و کلاً متن عرفانی ممنوع، الهام خوبی هستند. اگر آن حرفهای من را قدردیده باشید، یک جور درکِ مدد مثل فهمیدن مطالب علمی.
در مورد طبیعت میشود گفت که یک بخش الهامی دارد، یک بخشی که کسی از شما نمیپرسد که ایدههای خودتان و تئوریهای خودتان از کجا آبادید. از یک جایی یک چیزی به ذهنتان میرسد بعداً.
نکتۀ مهم این است که باید با مدد سازگار باشد. تا جایی ممکن بتوانید در واقع با استفاده از مدد، ایدههای خودتان را دفاع کنید. باید بتوانید نشان بدهید، نه به دیگران، به خودتان حتی، که ایدهای که دارید بگل از این جایی که داشتید سر میکردید بفهمید، یا جایی بگویم سازگار است، بلکه بهتان ایده میگوید که یک جایی را خیلی خوب بفهمید. هرچه ایدههای اصلیتان، تئوریتان، چیزی که دارید باهاش کار میکنید الهامبخشتر باشد برای فهمیدن نقاط دیدهی در قرآن، خوب نشاندهنده. اینی که شاید دیده خوب و درست است. من تصورم این است که برخلاف ایدههایی که الآن متداول است، مثلاً دکتر سروش از آن توبت میکند که بیان برای فهمیدن قرآن یا متون مقدس به طور کلی به علوم عصر مراجعه بکنی.
فکر میکنم علوم عصر خیلی چیز کمی برای فهمیدن یک متن مثل متن قرآن در اختیار ما میگذارد. من این را دارم به تجربۀ شخصی خودم میگویم. تکنی کنم موضوعهای مورد بحث قرآن و نوع نگاه کردن آنقدر از علم جدید دور است که تقریباً کم پیش میآید که شما یک چیزی از علم جدید را بتوانید بگویید که با متون مقدس برای فهم متون مقدس الهامبخش باشد. شاید تنها علم جدیدی که هنوز رسمیت را به عنوان علم پیدا نکرده و میتواند الهامبخش باشد روانکاوی است، به دلیل اینکه موضوعش مستقیماً به انسان مربوط است و. من فکر میکنم که دانش جالبی است و خوب هم دارد پیش میرود. امروز هم که اینجور یک قرن دیگر پیش برود، یک مدل شبهخوبی برای رفتار انسان داشته باشیم.
اگر مدل خوبی دارید، یک درک رفتار انسان داشته باشید، اتفاقاً بعداً به ما کمک میکند که یک متنی مثل متن قرآن را بهتر بفهمید. اینکه در مرکز قرآن، در واقع موضوع محوری خود انسان در طور تدوین، خوانش از چیزی؟ خوانش از چیزی؟ علوم جدید میشود هنر. هنر چیزی از قبل بوده. اگر منظورتون این است که هنر جدید نسبت به هنر قدیم، قطعاً هنر جدید تکنیکهای خوبی همراه خودش آورده که کمک میکند برای جنبههای بیانی و گران. من این را که بارها تأکید کردم که فکرم از در چیزها هم مشخص است، این شخص به مثلاً شعر کهن ارجاع نمیدهم.
ولی شعر جدید ممکن است یک جایی احراز جا بگیریم. فکر میکنم هنر از در تنوع تکنیکها جالب است و یک بخشی از تکنیکهایی که تو قرآن بوده به طریقی برای تو هنر جدید استفاده شده. این اگر هنر را همجاز قرون اُصر به حساب بیاوریم، من کاملاً معترفم که از تکنیکهای جدید در واقع الهام بگیریم برای اینکه به فهمها. اینجا فرق میکند با آن موضوع الهام گرفتن و معنایی که در بحثهای فرشتۀ علم و این حرف هست. شما تکنیکهای جدید را بشناسید، ممکن است تکنیک مشابه را در قرآن بتوانید پیدا بکنید یا ذهنتان یک نَدار باز شده باشد بعضی از تکنیکهایی که در قرآن هست و همیشه مداقه نشده را ببینید. من فکر کنم نمونهٔ خیلی واضحش از یک تکنیکی که در قرآن هست و همیشه مداقه نشده، استفاده کردن از انحراف از گرامر است که. من اصلاً دارم که باید این را بگویم اگر مسلمانها جرئت ندارند، که من یک خرده سعی میکنم که آدم ترسویی نباشم. فکر کنم نمونهٔ زیاد در آن درمونه مثالهایی زدم از اینکه چگونه قرآن از شکستن قاعدۀ گرامری استفاده میکند و. واقعاً دقتدار آن کاری که موجود دارد انجام میشود، پرسید شکستن یک قاعدۀ گرامری اگر یک سفر سرگو کنید یکی بنویسید.
فصوصالحکم و فضای عرفانی سوره
شاید محتوا نتوانید ایجاد بکنید که با یک حس و پیش شدن یکی که یک قاعده در واقع به وجود میدهید. من جلسۀ گذشته یک بحثهایی کردم، های یادتان باشد. من از اولی که بحثهای موضوع سورهٔ مریم را شروع کردم، در آن جلسات اول اصلاً فصوصالحکم آوردم سر کتاب و قول دادم که یک خرده نوباره تفسیر عرفانی و متون عرفانی یک صحبتهایی در کلاس بکنم امروز. فکر کنم قوجهٔ این کار است، دیگر که با خودم مثلاً کتاب آوردم به چند تا متن از علاءالدوله سمنانی و از لاهیجی میخواهم برایتان. بخوانم که مرتبط با بحث است.
دقیقاً تا الآن بیشتر اصلاً فصوص و فتوحات را یک چیزهایی، ایدهٔ کلی را گفتم. علت هم نرفتم از اولش، چون فضای سورهٔ مریم یک سورهٔ خیلی معنوی است و یک جورهایی بار عرفانی به طور طبیعی دارد. شما هر جایی که قرآن در مورد پیامبران دارد صحبت میکند، طبعاً فهمیدن احوال پیامبران احتیاج به مشابهت با عرفا دارد که شاید یک چیزهایی فهمیده باشند. وگرنه گاهی پیغمبرها ممکن است در حالِ مثلاً فرض کنید تعامل با مسئلهٔ اجتماعی، شما اینها را ببینید که آنجا خب خیلی مسئلهٔ پیامبر دیدن و مثلاً حالات عرفانی و اینهایشان ممکن است مطرح نباشد. ولی سورهٔ مریم اتفاقاً به آن جنبه از زندگی خصوصی پیامبرها اشاره میکند، مثل قطعهای که در مورد حضرت زکریا هست یا در مورد حضرت مریم یا حتی در مورد حضرت موسی، حضرت ابراهیم. همه در واقع یک جوری به فضای معنوی زندگی پیامبران آنجا اشاره میشود که طبعاً اگر منابع خوبی وجود داشته باشد برای اینکه شما بتوانید بهشان رجوع کنید و ایده بگیرید که پیامبران، حالا فضای معنویشان چطوری بوده، چه چیزی باید از راستانِ پیامبران بفهمیم، فکر میکنم متون عرفانی. اینکه اعتماد میشود به متون عرفانی، به تفاصیل عرفانی یا نه، طبعاً جواب... من نه علاقهای که خواهم آورد برایتان، اینی که میگویم میگردد باید جلساتی دیگر، فرق دارد. من هیچکدام این چیزهایی که برایتان خواهم خواند را تأیید نمیکنم. اینکه نمیگردم درست و نادرست، از کجا بزنم آن را راستین کنم؟
اگر مثلاً فرض علاءالدوله سمنانی میگوید که در مراحل سیر و سلوک عرفانی تو، فراموش هم، نور صبونت را میبینم.
پس از کجا بزنم میبیند یا نمیبیند؟ من که نمیبینم. من در آن سیر و سلوک عرفانی نیستم که بگویم به طوالی رنگ...
اختلاف است بین نجمالدین کبری و علاءالدوله سمنانی از دارِ طوالیِ رنگها و من از کجا بَدَم؟ من کجا میدانم کی دارد راست میگوید که اصلاً رنگ میبینند یا نمیبینند؟ اینکه یک نفری که خودش این سیر و سلوک را به اصطلاح این مرائی را طی کرده باشد، شاید بتواند از شهود شخصی خودش روایتی بکند که کی دارد راست میگوید، کی دارد درست، کی دارد اشتباه میکند. و کاری که من میتوانم بکنم، ببینید که از ایده... هایی که اینجا موجود دارد استفاده بکنم، ببینم اینها ایدههای خوبی میدهند برای اینکه یک مشکلی را هم در قرآن حل بکنیم؛ فقط ایده بگیریم.
مثلاً من کار ندارم به اینکه مثلاً فرسان اینها واقعاً شهود کردند یا نه. فقط فکر کنید این مرد. اصلاً این مرد، این مرد جایی پیدا کردم، نمیدانم نویسنده چطور آدمی است، متقلب یا نمیدانم، کاری ندارم به اینکه هیچ ارجاعی نمیدانم به اینکه این حرف را چون ابنعربی زده یا این را چون لاهیجی گفته یا علاءالدوله سمنانی خیلی آدم خوبی بوده.
پس من اینجوری اعتماد بکنم؟ من اینکه اعتمادی به هیچکدام از این متون ندارم. فکر میکنم که قطعاً در شهود عرفانیِ همهٔ این عرفا یک خللهایی وارد میشده. و خلل به چه معنا؟ اینکه ممکن است رنگ نوری که اینها در مراتب سیر و سلوک خودشان دیدند، به بعضی از مسائل شخصی خودشان مربوط باشد؛ یعنی به ویژگیهای ذهن خودشان. شاید وحدتگرا نباشند. نمونهاش که مثلاً نجمه دایه و کبرا و علاءالدوله سمنانی خیلی در تعبیر رنگها با همدیگر توافق ندارند.
حالا من در فکر اشارهای بودم، موضوع رنگ بای کرد و آن قصد هم نداشتم در این سه هفته من کار بکنم و اینجوری شد تصدیق گرفتم که چند تا از این کتابها را بکنم. مستقلاً این هم موضوع جالبی هست، ممکن است علاقهمند بشوید خودتان مدتها را تحلیل کنید. بکنید یعنی کاری که من دارم میکنم این است: من فکر میکنم یک جاهایی در قرآن، وقتی که مثلاً فرض کنید دربارهٔ زندگی رونی و معنوی پیامبران شما یک چیزهایی میبینید و میخواهید سرکنید، درک بکنید که اینها چه هستند، یک راهنمای خوب میتواند برای اینکه پیامبران خیلی دور از ذهن ما شاید هستند، یک راهنمای خوب میتواند بعضی از مکاشفات و مطمئناً عرفانی باشد. ولی اینکه اینها کاملاً دریافت نکرده باشند.
ولی ممکن است ایدههای خوبی بهتان بدهند، زیر جهتی را بهتان نشان بدهند که بعداً شما بتوانید فکرهای بهتری را تولید بکنید با مَأخذ. مثلاً سازگار باشید. اگر استفاده، اگر یادتان باشد جلسات اول در مورد اینکه چه تفسیری ما داریم از اینکه چرا نشانهٔ وعدهٔ تولد یحیی بر زکریا این قرار داده میشود که سه روز نمیتوانی صحبت بکنی. اگر یادتان باشد من از یک قطعهای از ابنعربی از فصوصالحکم چیزی نقل کردم و گفتم که به یک دلایلی.
این خیلی میخورد به اینکه موضوع بحث ما این باشد و من خودم در واقع ماجرا اینجوری بود که این موضوع تو ذهنم بود. از قرآن یک بار که داشتم همان متن ابنعربی را میخواندم احساس کردم که این چقدر به این میخورد. حالا اینکه واقعاً هست یا نیست، ولی واقعاً متن عرفانی میخوانید در حالی که در متن ابنعربی، ابنعربی هیچ کاری به کار زکریا و یحیی ندارد. متن آنجا دارد مینویسد و از این حالات درونی خودش دارد صحبت میکند که از این حرف میزند که حالتی براش پیش آمده که نه، کلامش قطع شد و توضیح میدهد که این پریدن چجوریه و مثلاً فرض کنید پیرامون خودش توصیف میکند که این کار را بکنید و آن شرح روانی که میدهد که قطعاً درخواهید دید دیگر خطا نیست. یعنی باید یکی که بگویید ابنعربی دارد به ما نشان میدهد ابنعربی حالتی را در خودش توصیف میکند که این اتفاق براش افتاده. یک بار هم در متن زکریا تو فصوص یا رکمی مدتش را نگفته و آنجا هم اشاره به این موضوع نمیکند که این ماجرا ربطی به آن ماجرایی که برای خودش اتفاق افتاده دارد یا.
ولی به دلایلی به نظر میآید که به اندازهٔ کافی شباهت وجود دارد که شما بخواهید این دو تا را در واقع به هم پیوند بزنید. بنابراین متن عرفانی، نه اینکه تفسیر عرفانی یا آیهای را گوشزد میکند، یک متن عرفانی که در مورد این آیه نگاشته شده را میخوانید. اصولاً متون عرفانی و متعالی کردن در لبهٔ خود عجیب و غریب بودن و خارج از عرف روز، مثلاً زندگی روزمره بودن، ایدههای جالبی در مورد حالتهای روانی یک خود متعالی کردهٔ انسانهای معمولی دارند. تفاسیر عرفانی و متون عرفانی هست. نگوییم تفاسیر عرفانی که ممکن است به آدم کمک بکند که بعضی از جنبههای زندگی انبیا را بفهمد. میتواند کمک بکند به بعضی از جنبههای رابطهٔ بنده با خدا و خلقت چیزی درک بکنید که با ربط، بیشترین حجم متونشان در این زمینه است و بنابراین منبع الهام خوبی هستم برای اینکه شما یک چیز را این شکلی ببینید. من جلسهٔ قبل در واقع کاری که انجام دادم ایدهٔ فصوصالحکم را سعی کردم که تا جای ممکن است یک توضیحاتی بدهم که معقول بودنش در واقع روشن بشود و بگویم که چطور در واقع با آن ایدهها میشود یک ایده گرفت برای درک داستانهای انبیاء و برعکس، از داستانهای انبیاء برای درک یک چیزهایی در روانشناسی خود انسان. به طور خلاصه، کلیت این است که ابنعربی اعتقاد دارد که این گذر زمان و تاریخ اصولاً به وجود آمدن زمان انگار ارتباط دارد به اینکه خداوند که جهان را خلق کرده، اسماء الهی به تدریج در واقع ظهور میکنند. انگار در یک نظمی بعضی بعد از یکی دیگر تجلی تام پیدا میکنند و دوباره قائم میشود اسم دیگر یک جهان. مثلاً انگار دارد حکمفرمایی میکند. یک ایده کلی این شکلی در ابنعربی هست که کل جهان در واقع ظهور اسماء است و این اسماء انگار یک مراتبی دارند و این مراتب باعث میشود یک تجلی زمانمند پیدا بکنند. این ربطی دارد به اینکه کلی در این چیزی که عرفا بهش میگویند قوس نزول، که مثلاً خلقت دارد از خداوند شروع میشود و بعد اسماء دارند تجلی میکنند و مخلوقات به وجود میآیند در قوس نزول به نوعی. در هر مرحله انگار یک اسمی قرار دارد. اینکه این ایده کلی ابنعربی از کجا آمده، شهود عرفانیاش نسبت به جهان، نسبت به درکش از خداوندش و... من دفعه قبل سعی کردم توضیح بدهم شهود به چه دلیل، شهودش نسبت به درون خودش یک چنین چیزی را مثلاً برایش در واقع کشف شد. اگر اینطوری باشد، یعنی در مثلاً قوس نزول یک ترتیبی برای ظهور اسما وجود داشته باشد و این برمیگردد مثلاً به ساختار اسماء الهی و اینکه کل این اسماء مثلاً به الله منتهی میشوند، اما کل این دورتر و این حرفها من نمیتوانم واردش بشوم. اگر اینجوری باشد، معقول به نظر میرسد که یک جور توازی شما فرض بکنید بین حالت روانی انسان، موجود منفرد، و تاریخ تطور مثلاً جامعه انسان، تاریخ انسان. اولاً موجود، قلت توازی همین است که این توازی همه جا وجود دارد، یعنی شما دلیلی ندارد که... یعنی هر موجودی که به عالم وجود میآید، چون طبقه هم نظام کلی در واقع اینجا برای از خداوند جدا میشود و وارد این سیر خلقت میشود و دوباره هم قرار است به خداوند برگردد، پس شما طبیعتاً یک علائم کلی... از آن سیر کلی خلقت را در وجود هر چیزی بگوییم. اگر انسان اینجوری است که از عدم به وجود میآید و دوباره برمیگردد، شما انتظار دارید که این کلیات را تا حدودی توش ببینید. از آن بر جامعه، مثلاً کل کرهٔ زمین و حالاتی که پیرامون زمین که وجود آمدن، به یک اعتباری مثل یک…
در واقع موجودیتی که از خداوند نشئت گرفته و نهایتاً به خداوند برمیگردد، میتواند یک نظم مشابهی را در باقی خودش داشته باشد. وقتی اگر مثل ابنعربی انفساخ داشته باشید، در صد تا تاریخ، تاریخ انسان، تاریخ امیدوارکنندهای آمد. در باقی تاریخ از نگاه ابنعربی، با تقدیر محوریتی در عالَم هستی، غایت تاریخ انسان است و اینکه شما در طول تاریخ انسان، مهمترین چیزی که دارید ظهور امیدواری است و اینها باید یک جوری بنابراین به ظهور اسما رقبت داشته باشند.
این ایدهٔ کلی ابنعربی بود که هم توجیه میکند که چرا فصوصالحکم اینجوری نوشته شده و ایدهٔ فصوصالحکم چیست، که هر پیغمبری را اسمی…
در واقع متنازلش را پیدا بکند و سعی بکند که نشان بدهد که چطور غلبهٔ این اسم، بعضی از رفتارهای پیغمبر، قومش، رابطهٔ بین پیغمبر با قومش و حتی مجازاتهایی که برای قوم تعیین شده را توجیه میکند.
بنابراین این واقعاً ایدهٔ خیلی خیلی پر و پروازانهای است که شما تاریخ انبیا را برگردانید به مثلاً مسلمان و اسماعیلان از طرف دیگر. این ایده در در واقع کلیاتی که در ابنعربی هست، انگار که در مراحل مختلف رشد چیزی شبیه ظهور حیات انبیای بزرگی که در قرآن ازشان یاد میشود، اتفاق افتاده باشد. یعنی شما مراحل رشد را بتوانید با مراحل تاریخی که انبیا در آن ظهور کردند به نوعی متناظر بکنید. من دارم میگویم که این چیزی نیست که ابنعربی اینجوری استدلال بکند، من دارم سعی میکنم بگویم که…
متن، تفسیر و حدود نظریهپردازی
این ایده چرا به عقل به نظر میرسد، اگر آن حرفها را پذیرفته باشید که عالم کلاً مجموعهٔ اسمای الهی است و کلیات را پذیرفته باشید، به نوعی این پوازی قائل شدن بین تاریخ انبیا و رشد فرد انسان معذوم جلوه میکند. حالا من میخواهم یک مطلب دیگر هم بهتان نشان بدهم که اینها به یک معنا از یک طریقهای دیگر همین را دارند سر میکنند، توضیح بدهم مخصوصاً شاید در… مدنی که از سمنانی میخوانم — که اصلاً سمنانی این موضوع را اساسِ تفسیرِ کلِ قرآن میگیرد، ولی اینکه تفسیرش را کشور همان نکرده —
ولی یک جایی ردّی داده بود که کلِ قرآن را همینجوری تفسیر بکنیم، یعنی هفت بطنِ قرآن را با هفت پیامبری که در واقع در درونِ ما هست یک جوری تفسیر بکند. حالا نمونههایی از این تفسیرش در واقع وجود دارد، ایدهٔ کلیاش هم در بعضی از این کتابها آمده. من میخواهم فقط کلیاتی که به عنوانِ مثالهایی که آخرِ جلسه زدم را یک خرده یادآوری بکنم. اگر کسی با اینها بحث دارد، من واقعاً نمیدانم که چرا این نوع نگاههایِ بهاصطلاح سمبولیک ممکن است مشکل ایجاد بکند. در نگاهِ اول یا نه جذاب باشد؟ من در آن جلسه احساس کردم که بعضیها خوششان آمده، بعضیها هم خیلی با شک و تردید نگاه میکنند که اصولاً اینجوری نگاه کردن خیلی هم بهاصطلاح حالتِ دلبخواهی نداشته باشد.
من یک نکتهای که مدام رویش تأکید میکنم این است که هیچ حوزهای به نظرِ من به طورِ کاملی دو بُعدی ندارد. جلسهٔ قبلاً هم این اصرار داشتم که اصلاً این نتیجهگیری کردن که الآن من بروم مثلاً فرقان، داستانِ ابراهیم را بخوانم و هر چیزِ جزئی که آنجا دیدم و سعی کنم به یک چیزی در روانِ انسان ربط بدهم، کاملاً فکر میکنم این اپروچ یک جوری بیماریزاست، باعث میشود نه داستانِ ابراهیم را دیگر بفهمید، نه بفهمید در آن وادی چه خبر است. اینکه یک توازیِ کلی وجود دارد به نظرِ من معقول است. سعی کردم جلسهٔ قبل مثالهایی بزنم که به نوعی نشان بدهد که این توازی میتواند معنیدار بشود. اینکه شروعِ انبیا با آدم است و در انسان اولین — در واقع — دورههایِ زندگیِ انسان به نوعی تمثیلِ آدم برایش تمثیلِ خوبی است. من فکر میکنم میشود از اندازهٔ اولی باری که در داستانِ آدم محبا صحبت کردم، در یک تاینهٔ خیلی مختصری — در آخرین جلسه اشاره به این کردم که به نظرِ من داستانِ آدم محبا تمثیلِ دورانِ جنینی است — گفتم و گذشتم و خیلی هم نمیخواستم بازش بکنم، برای خاطرِ اینکه فکر میکنم در هر حال آدم یک حرفی که خیلی محکم نمیتواند بزند و ازش دفاع بکند و جزئیاتش و نتایجش را بگوید، خوب است یک کلّی بگوید. یا برخیها ممکن است علاقهمند شوند، برخیها هم خیلی علاقهمند شوند. ماجراهای بحث همان مَصیبی است.
چون واقعاً احساس همیدَردُم، نمیتوانم کاری بکنم. این را خُردی بیشتر پَرِس کردم از دیگران. حالا یک خورده چیز شده، تبدیل به موضوع خیلی روتینی شده که هر جلسه زدنم میخواهد. اصلاً از این حتی استفاده هم بکنم در حال یک جوری، یک جور استفاده کردن ازش غیرمجاز است.
توازی جنینی با تاریخ انبیا
ولی من حتی حالا میخواهم از اینجا شروع بکنم که همین الآن اگر شما این توازی را، اگر آن استفادهٔ قبلی من را نادیده بگیری، از مُتقِیَه که از شباهتهایی واقعاً موجود است بین این داستان و دوران جنینی، حرفهایی زدهام. شما اگر بخواهید فراموش کنید، توازی بین فرد انسان و تاریخ انبیا را در نظر بگیرید. این وقت بجنگید که از این آدم چه بخواهید چه نخواهید، به اولین دورهٔ زندگی برمیگردد. در این توازی رُفتوبدانید، یعنی دور جنینی و دوران خیلی خیلی موضعی. این تئوری نیست که من ساخته باشم برای این کار. این تئوریای است که من از انبیا و اصلاً شواهد میآورم که قرنها قبل برای این ایده از این استفاده کردم و خیلی هم در تفاصیلشان، مخصوصاً علاءالدوله سمنانی که مدنظر میبینید، روی خیلی، هر وقت دوران جنینی میزند.
ولی دقیقاً یک جوری اشاره شد به همانی که یک هست آدم، اما در این دوره پشت و مثلاً جسمانی مربوط میشود به چیزی که در قرآن در واقع نماد شَداتِ آدم است، قبل از اینکه این دلال دلال دیگر. من آوردم که سعی کردم بگویم این دلال خارج از عرفان و دین و این حرفهاست. آن هم این است که شما اگر رشد روانی انسان و رشد معنوی انسان را تا حدود زیادی قبول بکنید که رُفتِ به خُداگاهیِ انسان دارد.
یعنی شما یک دوران کودکی دارید که جسم دارد رشد میکند، کمکم دانش و معرفت روی این ثبات میشود و اگر این بخش به اصداران معنوی زندگی بشود، رو به خودی روی دیتِکت بکنید، این خودبهخود یک توازی با تاریخ بشر دارد، برای اینکه تاریخ بشر هم، در واقع ما اول با تمدنهایی در ابتدای کار مواجه هستیم که نه زبان رُشد کرده، نه فرهنگی وجود دارد.
بنابراین خداگاهی را اگر با زبان و فرهنگ مربوط بدانید، طبعاً باید انتظارتان باشد که در دوران اولیهٔ تاریخ بشر، به آن معنایی که ما آن خداگاهی داریم، به این هشیاری در این سطح وجود نداشته. یک خوب است، سطح هوشیاری انسان در حد پایینتر، مثل یک کودک بوده. از همین جور که تاریخ بشر پیشرفت کرده، فرهنگ به وجود آمده، سطح هوشیاری و آگاهی و خداآگاهی انسان بالاتر رفته تا اینکه مثلاً به انسان امروزی رسید. حد دقیقاً اینکه، پیدورههایی از تاریخ بشر باید انتظار داشته باشیم که این سطح آگاهی پایین باشد. واقعاً واضح است، یعنی ما اسناد و مدارک تجربی داریم و این چیزی است که همه دیتکت کردهاند.
این دیگر اینکه دورانی که بشر با اسطوره زندگی میکرده، شراحتی زیادی روی دورانی که تفکر کودکانه دارد یک چیز واضحیاش، هر کسی اسطورههای باستانی را بخواند احساس میکند انگار داستان پریان. اصلاً شاید در مرتبط مدرن همیشه میگویند اسطورهها را کنار داستان پریان میگذارند، از این نوع تحلیلی که میکنند، شخصیتپردازی که تو اسطوره به وجود دارد دقیقاً مثل داستان بچههاست دیگر. یک سهگولی مثلاً به وجود دارند و همین الآن هم بسیاری چیزها. خوشی شده اینجور تفکر اسطورهای، تفکر خیلی ابتداییای است و طبعاً شما باید انتظار داشته باشید که انسانهایی که به این اسطورهها واقعاً اعتقاد داشتند چندان سطح آگاهی و هوشیاری طبیعی مثل ما نداشتند، یک خردهای.
در این مراحل یک خردهای در ذهنی، مراحل پایینتری بودند. اینقدر تفاوت منطق اسطورهای با منطقی که ما الآن ازش استفاده میکنیم واضح است که یکی از این اسطورهشناسان معروف فرانسوی یک موقعی پیشنهاد کرده بود که اصلاً انسان بدوی منطقش با منطق ما فرق دارد. این را ما باید یک جور مطالعه بکنیم که این منطقشان چه بوده، یعنی یک حرف از منطقه نصران فرار کنید، اسطوره منطقه بدوی زدن. هرچند از این خیلی طرفدار ندارد ولی همه اینها نشان میدهد که ما به طور تجربی هم وقتی به شروع به استراتولوژی فرهنگی بشر نگاه میکنیم.
اینجا با انسانهایی سرکار داریم که ذهنیت کودکانه دارند. این ذهنیت کودکانه متنازل میشود در پیامبرانی که ما در قرآن میشناسیم، با حضرت نوح و همه. سرکردم بگویم که ماجرای طوفان نوح، یعنی یک جور هستیای که در تاریخ بشر اتفاق افتاده، به نظر دینی تمثیل خوبی است برای اتفاقی که برای همه ما در دوران کودکی میافتد و همه. همهشون توافق دارند که یک چنین اتفاقی برای بشر میافتد.
ولی اینکه به چه نحو اتفاق میافتد و عواملش توافقبوده نداشته باشد، همهٔ ما به نوعی آن دوران اولیهٔ کودکی خودمان را فراموش میکنیم. فروید معتقد است که این نتیجهٔ کرمای حاصل از عقدهٔ ادیپ و این حرفهاست. حالا دیگران هم هرکسی برای خودش یک حرفی میزند. این چیز بدیهیای است که ما دوران کودکی خودمان را فراموش میکنیم. اولین سالهای پستاریمان از ذهنمان پاک میشود. در حالی که بدیهی است از ذهن قلم رود که اینها ذخیره شدهاند یک جایی و گاه بوداریِ قابل بازیابی هم هستند.
یعنی شما ممکن است پیش شرایط خاصی یک خاطرهٔ خیلی خیلی قدیمی که فراموش کردید بیاید. بیاید ببینید من دارم سعی میخواهم بگویم این شباهتها بوده. اگر این استدلال کلی خیلی شما را قانع نکرده یا استدلال تجربی که از تاریخ بشر، من یک شاهدیای که آبادم برایتان این است که بدون اینکه در کانتکستی دینی هگل فکر کرده باشد، هگل یک ایدهٔ شبیه این دارد که تاریخ بشر مثل تاریخ آگاه شدن فرد انسان است و اوج تاریخ بشر وقتی است که انسان به یک جور آگاهی کامل، خودآگاهی کامل، اختیار کامل و مثلاً پیروی از عقل میدهد. من میخواهم این اصرار بکنم که یک شباهت میدانید شما من یک شهودهایی نسبت به دوران جنینی دارم، شما ندارید و من هیچ میخواهم ازش استفاده بکنم. من یالا میروم چه اتفاقی برایم افتاد، شما ندارید. ببینید من میخواهم از یک چیزهایی استفاده بکنم که در روانکاوی مدرن بیشتر از همه شاید من حداقل در لکان دیدم و کمتر کسی دیدم که اینقدر یونگ اصولاً نسبت به دوران کودکی به نظر من شهود خیلی خوبی ندارد. فراد قدرتش این است که یک شهود خوبی نسبت به دوران کودکی برود. لکان هم با پیروی از فراد همینجوری است. با این خیلی بحثهایی که لکان میکند مثل این است که ما هنوز داریم از لحظهٔ تولد نوزاد و مثلاً از روانوی تو چیز شراریتیه حرف میزند. یونگ کاملاً روانوی کامیشو بر اساس، فکر میکنم کمبود شهود خودش را با مطالب اسطورهها جبران کرده. یعنی یک جوری همان داستانهای کودکانهٔ قدیمی منبع شهود برایش بودند که چه اتفاقاتی در ذهن انسان و در روان انسان دارد میافتد؟ فروید به بچهها شهود خوبی دارد و البته مشاهدات بالینی زیادی داشته، مدتی بیمارستان، مشاهدهٔ واقعی داشته در مورد کودکان. و لکان هم اینجور، لکان هم متعلقاً یک چیزی، اصطلاحی، در اصطلاح خیلی معروفی در دستگاه لکان در مورد رشد روانی هست، چیزی که بهش «مرحلهٔ آینه» میگوید. جایی که کودک میتواند تصویر خودش را در آینه ببیند و برخلاف همهٔ موجودات، موجودات زندهٔ غیر از بشر، که یا نمیفهمند، اصلاً تصویر را نمیبینند و توجه بهش نمیکنند، یا اگر هم ببینند میترسند و یک جوری اینجور نمیفهمند که این تصویر من است. یک جوری با شگفتی، مثلاً پرندهها میبینند و ممکن است سعی کنند ارتباط برقرار کنند با تصویر خودشان. در همین پریروزهایی که از ایمیلهایی که احتمالاً شما هم دیدهاید، گروههایی که تصاویر و آنجور، هم فیلمهای جالب میفرستند، اخیراً چند تا از دوستان من برای من ایمیلهایی میفرستند. پریروز یک چیزی برای من فرستادند که دقیقاً این بود که یک میمونی داشت با آیینه بازی میکرد و یک دفعه اینکه تصویر خودش را بپرّد، مثل اینکه یک چیزی وحشتزده، یک آیینه را انداخت و فرار کرد. یک موضوع اینکه یک میمونی یک دفعه در آن آینه از خودش ظاهر شده، اینکه یک چیزی وحشتزده که انگار دید. لکان توضیح میدهد که در ابتدای دوران حیات نوزاد یک مرحلهای وجود دارد که نوزاد خودش را در آینه میبیند به عنوان تصویر خودش، این را شناسایی میکند و نه تنها نمیترسد، خیلی هم سریع میشود باهاش. این یک ویژگی خاص روانکاری کودکی است. من میخواهم به این، قبل از این اشاره بکنم که از نظر لکان، اصطلاحات لکانی، واقعاً نمیخواهم خیلی به کار ببرم، عجیبوغریبترین و از اصطلاحات خیلی هم زیاد. روانکاری لکان پر از اصطلاحاتی است. یک کتاب خوبی چاپ شده، سه تومان، واژگان لکان، بلکه کوچک است ولی فکر میکنم کتاب خیلی جالبی است و خیلی هم خوب ترجمه شده. «فالوس» بزرگ را با «او»ی بزرگ نشان میدهد و «فالوس» کوچک را با «او»ی کوچک. این مشاهده، مشاهدهٔ قطعی است که وقتی کودک متولد میشود، یک جوری تمایز خودش را با جهان درک نمیکند، تمایز جهان هنوز در نظرش متمایز نیست. اینکه خود من یک موجودم، مادرم یک موجود دیگر، از این مادر، اصلاً خیلی. چیزها را طول میکشد. یک مدتی طول میکشد تا کمکم اشیا در نظر… چون اولاً کماسباب، بچه خوب نمیبیند. یک حس خیلی گنگ و کلی دارد. در جمع هم این بُعد هست که اصولاً چیزی را درک نکرده با عنوان اینکه متمایز. کاملاً تویِ… حالت انگار لحظهٔ تولد، با جهان به سر میبرد. در تولدش یک جور تمایز دارد، کمکم شکل میگیرد تمایز بین خودش و جهان و تمایزِ جهان به هر حال از…
غیر بزرگ و مراحل رشد کودک
در لکان میدهد، در خیلی المانهای دیگر که روانشناسی کودک و متعالیکردن هست، منتقل… شاید لکان خیلی پایین، زبان خواست خودش خوب بیان میکنیم. مثلاً کودک با یک غیر بزرگ سروکار دارد، با همه چیزی که در مقابلش هست یک چیز منسجمی است و به خودش هم که چندان توجه ندارد.
بنابراین یک چیز انگار مرکز توجه کودک است و آن هم یک غیر بزرگ… فارسی هم ترجمهاش کنند یک غیر بزرگ نیست. اینجور، آن غیر بزرگ کمکم… این غیر بزرگ یک جور تمایزی پیدا میکند. از نظر لکان تبدیل میشود به مادر. یعنی یک دورهٔ بهوجوداری… این هم باز از آن حرفهای روانکاوی دیگر، روانشناسها، که قطعات بالینی میشود. در اینجور اتحادی پیدا میکند به مادر پیدا میکند. حالا تمایز، انگار همه چیز مادر است. دیگر این را هم میفهمد یا نه هر چیزی که در بیرون هست مادر است. اولاً مادر را به عنوان یک چیز کلی میبیند. یعنی هنوز جسم مادر برایش تفکیکشده نیست. خیلی چیزها دست مادر است. ببینید کودک با جهان مواجهه و…
این جهان بهنحوی یک چیز است. طول میکشد تا این مرحله، مدتی طول میکشد که کودک نسبت مادر، حس تمایز خودش و تمایز مادر با چیزهای دیگری که در جهان هست را در واقع پیدا بکند. این چیزهایی که در لکان هست، دارد، من سعی میکنم اشاره…
در واقع بکنم که فکر میکنم با یک چیزی در تاریخ هم میشود تصویر داده بشود. در واقع آن اولین نوع ارتباطات آگاهانهٔ کودک با جهان است. آگاهی خیلی خیلی مبهم و گنگ و تفکیکنشده. تا اینکه کودک به جایی میرسد که تمایز خودش را درک میکند. اشیای دیگر را هم یک جوری تمایزشان را درک میکند. به دلیل این در واقع ابتدایی بودنِ این درک، چون خیلی واضح است که تصور این را میداشت که ذهن کودک و شناخت کودک در یکی دو سال اول زندگی از جهان خیلی خیلی پرت و در واقع نادرست است. مثلاً همهٔ بچهها یک جور تصورات جاندارپندارانهٔ بسیار زیادی از میز و صندلی و همه چیز به نظرشان – ببینید هنوز وقتی میفهمد که من یک موجود هستم، موجود هستمِ دیگر هستم، حالا یک مدت طول میکشد بفهمد که هنوز مثلِ من نیستم، بعضی چیزها جاندار هستم. دورانی را بشر در ماههای اول و یکی دو سال اول طی میکند. تو این آشفتگیِ ذهنی که اول فکر میکند که همه چیز – نمیدانم – یک دونه است، بعد منم و مادرم، بعد نمیدانم همه چیز مادرم نیست. این که فروید هم روی این تأکید دارد که این طول میکشد تا کودک یک جوری برایش مادرش و مامان موجودِ متمایز – مثلاً درک بکنید. یک نوار را برای کسانی که خواندهاند یا دوست دارند نگاه بکنند، یک شرح مفصلی فروید دارد در مورد یک بازی تحت عنوان بازیِ فورت-دا. که بازیِ متداولی نیست، بچه را در حال بازی دیده و دیده سعی میکند بگوید که این چه ربطی مثلاً به جبرانِ فقدانِ مادر دارد. که در حالی که مادرش پرستاری کرده، یک جوری این بازی را این بچه اختراع کرده و یک جوری در حال مِتُدِبال مادر را دارد سِد میکند، به استرالیا سِد میکند. این بازی انگار تحمل بکند، جبران بکند. من چیزی که میخواهم بگویم این است: چون تصورتان باید این باشد که ما به طور طبیعی، حتی اگر شاید از این پیغمبر هم بودیم، در ماهها و سالِ اولِ زندگیمان کلی معرفتِ اشتباهی تو ذهنمان آمده. این که این صندلی جاندار نیست، من فکر میکنم جاندار است و عقل آخر کلی غلط – در واقع تصوراتِ غلط از جهان در ذهنِ کودک شکل میدهد. این اتفاق لازم نیست به طور تجربی، شما میتوانید تاریخ بشر را هم بگیرید. یعنی قرنهای اولِ تاریخِ بشر از ابتدای پیدایش تا وقتی که یک تمدنی شکل میگیرد و یک فرهنگی شکل میگیرد، مثلاً پر از جاندارپنداری است. که تا همین آخرش هم همچنان نسبت به طبیعت همین احساسها را داشتیم. یعنی تمایزگذاری در فرهنگ بشر به وجود آمده، زبان به وجود آمده در یک حدِ ابتدایی، ولی واقعاً احساسی که نسبت به طبیعت وجود دارد خیلی خودتان است. بفهم چرا؟ در این قاعده همان که مثلاً در این موقعیت ایستن در یک سِمِ امریکا برای اینها هم یک شعبهٔ دیگر دارد که اینجوری باید میباید کنید که همه چیز دارند تصویر میگردید. یک در همه چیز اجازه بگیر. اجازه بگیر. آن یک بحث جداست. این که باید اجازه بگیرید، قیاس نکنید. بچه، حتی سرش میخورد به صندلی، مادرش صندلی را میزند و بچه آروم میشود از اینکه صندلی تنبیه شده. مثلاً تصفیح و نمیدانم شعورها و من نمیدانم صندلی را تصفیح بکنیم، ولی اینکه شما مثلاً یک دیدۀ عرفانی داشته باشید نسبت به یک جور شعور و باقی قضایا، در همین موضوع، با اینکه فکر کنید که این من را زده، ایدم، من الآن باید این را بزنمش، خیلی فرق دارد.
در واقع اینکه من فکر کنم این دنیا مثل خود من هست، میگوید پرنده هم این کار را میکند. این خیلی چیز است. این یک چیز معرفتی است که بعدها باید بهش برسیم و یک چیز ابتدایش این است که من اول اصلاً نمیفهمم که من کِیام، دنیا چیست، با هم تمایز ندارم. بعد، وقتی میفهمم، فکر میکنم همه مثل من هستند. یعنی هر چه تو خودم هست، یعنی یک نقطۀ اساسی این است دیگر: تمایز بین درون و بیرون قائل شدن. کودک بهراحتی این را نمیداند. اول درون را اصلاً نمیفهمد چیست. یعنی فرد نمیداند اصلاً اتفاقی که در درون شما میافتد، دلتان درد میگیرد، این یک چیز درون شماست، با یک اتفاقی که بیرون میافتد، من هستم و یک چیزی در درون من اتفاق دارد میافتد، یک چیزهایی میرود، این جسم اصلاً بین این چیزها نمیتواند فرق بگذارد. تو باید بین این چیزی که میبینید با تخیّلات خودتان فرق بدهید. بگذارید این بحث ادامه پیدا کند. ببینید، نکتۀ اساسی این است: بگویید تخیّل و واقعیت. ما الآن آدمی که بین تخیّل و واقعیت فرق نمیگذارد، از دست دارد میرود. واقعیت را از دست دارد میدهد. دچار بیماری اسکیزوفرنی میشود. همۀ کودکان این را دارند. این مردم اسکیزوفرنی میدهد. من فکر میکنم انسان در دوران ابتدایی تاریخش، میشود گفت اگر اسم بیماری بخواهیم براش بگذاریم، همین است. یعنی بشر دوران نخستین، تخیّل خودش را با چیزی که واقعاً اتفاق افتاده خیلی فرم نمیگذارد و اسطورهها، مقدار منشأشان همینجاست دیگر. میگویند یک حرف جالبی که آمده، اسطورهشناسها میزنند، میگویند اسطورهها رؤیاهای جمعی بشر هستند. اینها در بیداری همه با همدیگر خواب میبینند. میگویید خورشید را میبینند، تخیّلاتی تو ذهنشان میماند. چون بچه... واقعاً ممکن است خورشید را ببیند به صورت یک قهرمانی که دارد از آنجا چیز میکند یا مثلاً فرض کنید این قسطورة چرخ خورشید، خب شرایطی که به چرخ دارد ممکن است آدم فکر کند دارد غیل میخورد. شما الآن یک جوری بعد از رشت گردید، خب میفهمید که اینها تخیل است. اگر یک روزی یک دفعه، یک… همهٔ ما ممکن است حتی همین الآن در سن و سال باید یک خیال بزنید، آن برسید.
چگونه از آیات به ساختار میرسیم
خب فرد نیستی، دلایلی تشکیل میدهیم که این خیال بود، صدایی که شنیدن. آدم اسکیزوفرن نمیفهمد که این صدایی که الآن شنید که یکی بهش مثلاً یک چیزی گفت، این تو ذهنش بوده، خیالش است یا یک چیزی، باقی نفر باشد یک چیزی گفت. دوستهای خیالی دارند، با موجودات فضایی دارند ارتباط و زندگی پنهانی خیالی دارند که ممکن است تا یک مدتی پنهان بماند و بعداً… این فیلم Beautiful Mind این را احتمالاً خیلی دوست دیده باشید. تا آخر عمرش یک دوستی دارد که میآید بهش سر میزند و اصلاً وجود ندارد، حرف میزنند با همدیگر. برحال بشر، تاریخ بشر، چیزهایی که منظر فرهنگی از بشر ابتدایی دارید شباهت زیادی با هم به سالهای نخست زندگی انسان دارد.
من میخواهم میگویم اگر آن استدلالها و حالا این چه… این آدمهایی که این حرفها را زدند، به اینجور شواهد تجربی دسترسی نداشتند، از شهود درونی خودشان یک حرفهایی زدند؟ وقتی شما میبینید که باید استدلالهای دیگر، حرفها به یک جایی میرسد که تا حدودی شما میتوانید بفهمید که با بعضی از دادههای تجربی هم سازگار است، آن به حالی را تقریب کردن. یعنی که اینجور یک چیزی هست. من همیشه وقتی یک چیز، حرفهای عرفانی را میخوانم، چون کامل نمیفهمم، گاهی برایی حس میکنم بجایی یک چیزی، به یک چیز واقعی دارند اشاره میکنم. ممکن است همهاش درست نباشد، ممکن است رنگها را درست دارند نمیگویند.
اصلاً رنگ مهم نباشد. گاهی یک آدم حس میکند که یک واقعیتی تو این حرفها هست، در ایدههای ابنعربی، تو فصوصالحکم واقعیتهایی هست.
ولی اینکه خطا هم توش راه گرفته باشد، من احساس کلی میدهد بگیرد اینکه به هیچ بعض از جزئیات این حرف را دفاع بکنم. اینکه یک جوری تاریخ بشر و تاریخ عرفا با… مراحل رشد معنوی انسان، ارتباطِ این که تا چه جزئیاتی میشود پیش رفت این است؟ واقعاً جایی خطی ندارد که بشود یک خط مشخصی کشید و گفت که من... بنابراین سعی کردم جلسهٔ قبل یک توضیح کلیای که داده بودم بگویم که خیلی شباهت به نظر من وجود دارد بین دورانِ طفولیتِ زندگی بشر و این پاک شدن خاطرات، با چیزی که ما در متون دینی تحت عنوان «طوفان نوح» میشناسیم.
یعنی انگار به همان دلیلی که این خاطرات... چرا این خاطرات پاک میشوند؟ شما دلیل دینی اگر بخواهید بیاورید، برای خاطر این که ما قرار است که به این معرفتهای درستی دست پیدا بکنیم. به دلیل این که در دوران شکلگیری این ذهنمان کلی خردهپرنده تو ذهنمان آمده، اینها میتواند مزاحم شناخت جهان باشد؛ خوب است که یک تروما، یک چیزی بیاید و باعث بشود که این چیزها پَرّانده بشود. حالا فروید میگوید این تروما از عقدهٔ اُدیپ. یکی از شواهد تجربی فروید در این که عقدهٔ اُدیپ وجود دارد و یک تروما بود، یک ضربهٔ روانی شدیدی که وارد میشود در حدود سن دو سالگی، این است که میگوید خاطرات را فراموش میکنیم. این را شواهد تجربی عقدهٔ اُدیپ به حساب میبینیم و هر آن را یک چیز تجربی داریم و آن هم این است که بچهها دوران اولیهٔ زندگی خودشان را، همهٔ ما فراموش میکنیم یکی دو سال اول را. اینجا تقریباً هیچ چیزی تو ذهنمان نیست و در سالهای بعد هم خیلی حافظهٔ در واقع ضعیفی داریم تا از یک جایی به بعد بهتر یادمان میماند. این دقیقاً به همین دلیل شما میتوانید بگیرید که چرا طوفان نوح... من دارم سعی میکنم بگویم که این لفت و برگشت میتواند یک جایی اتفاق واضح و روشنی باشد، دلایل روشن دارد. شما ممکن است برگردید یک چیزی در مورد روان انسان بفهمید و برعکس اگر یک خود خیلی در کلیات نگهاش بداریم، میترسم که مثل بعضیها دچار توهم بشوید. مثلاً همهٔ داستان را، جزئیاتش را همه را تطبیق بدهید که اصلاً منظورمان قابل تطبیق نیست. برای این که همان ایضاًً ابل عربی را آن استدلال کلی هم قبول بکنید، دلیل ندارد که دو جور موجود مختلف، مثلاً یک موجود فردی با یک موجود جمعی، همه چیزشان با هم موازی دربیاید. این که چیزهای کلی وجود دارد، مثلاً این که همه چیز... از خدا شده و میشود، به خدا برمیگردد. یک جورایی به نظر میرسد که در مورد همهٔ موجودات صادق است. بنابراین خیلی جدید…
طوفان نوح و پاکسازی فرهنگی
حالا کلیات را برای حالا اگر نگاه کنید، من میخواهم بگویم که خیلی از ذریعهٔ دینی توجیه خوبی وجود دارد که توفان نوح چرا اصلاً ایجاد شده. برای خاطر اینکه فرهنگ بشر چنان چرند و پرندی در سالیان دراز غر و غاطی کرده، مثل اینکه لازم است که یک بار شسته بشود. قولهٔ زمین، انسان نخستینی که از یک ذهنیت خیلی خیلی ابتدایی شروع کرده، آنقدر چرند و پرند به همدیگر بافته، یک جوری اصلاً انگار راه رشدش ممکن است مسدود شده باشد. این فرهنگ خیلی کج و مریجی ممکن است پیدا کرده باشد و اینکه یک بار، شما اگر…
من نمیدانم تصورتان در مورد بشر چیست. چون بعضی از آدمهای مذهبی احساسشان این است که وضع آدم را اینجوری یکدفعه همینجور درست آوردند گذاشتند در کرهٔ زمین و انقلاب جسمی و روانی و اینها. واقعاً هیچ حالت تکاملی در انسان رخ نداده. من حتی از آن جسمی فکر میکنم تکامل اتفاق افتاده. رشدی بشر برای آن نصاب، نصاب به یک سطح بکرده، هم در کمال دفعه. اگر این را هم نپذیرید، چون ذهن بشر تابع فرهنگش است. این فرهنگ است که مغزتان را در واقع به کار میگیرد بعضی از قسمتها را. حتی اگر فکر کنید که این مغزی که همان در جمجمهٔ ما هست، انظر مادی اینها در انسان نخستین هم همینجور بوده. یعنی مثلاً نئوکورتکس همینقدر رشد داشته. به نظر میگویند این نوی نبوده. حتی اگر این را بپذیرید که از اولی که انسان خلق شد، نئوکورتکسش همین اندازه بود و همین جسمیتش هم اینقدر رشدش قطعاً، چون از نئوکورتکس استفاده نمیکرده برای آن گود و نبودش، خیلی فرق نمیکرد. یعنی از نظر ذهنی قطعاً انسان این مراحل رشد را در واقع طی کرد. و اینکه سرهنگی در ابتدای رشد بشر به دو جنوبیتی که خیلی پرت است، این حالت جاندارپنداری و مشتکانش میشود از اندازه ممکن است مزاهنه.
در واقع دوران بعدش کشه اینکه حضرت نوح در دعای خودشان میگوید، میگوید اینها طوری هستند که دیگر لا یلدوا الا فاجرا کفارا. امیدی دیگر نیست به اینکه از اینها نسلی به وجود بیاید که آدمهای رشدیافتهتری باشند. این هراشان مثل خودشان هست. مثل اینکه در حدی انگار… سندِ تاریخیِ فرهنگی به بود و نابود آمده، فجور. مثلِ مثلاً فرض کنید الآن ما شواهدی داریم، شواهدی از دورانِ نخستین، از آدمخواری و بچهٔ خودشان را مثلاً دوخورند. یک چیزهایی از فرهنگِ بشر که بیش از اندازه دیگر انحرافی بوده، به کل پاک شده از صحنِ زندگی و انگار از یک دورانِ جدید دوباره بشر شروع کرده و کار کرده. هیچ شباهت دارد به پاک شدنِ دورانِ بورخِس.
من به هر حال ایدهٔ خوبی است در خاطر اینکه ما بفهمیم که اصلاً طوفانِ نوح چیزش چیست. شاید از اینکه اینجا از آب، از شسته شدن استفاده شده به عنوان یک چیزِ سمبولیک، بشود ایده بگیرید که اگر ایدهٔ پاک شدن نشده، بتوانید بگیرید چیزی که. من تأکیدم این است که مجازید ایده بگیرید از هر چیزی، اگر تباهی حدوداً هست، چون هر جور دلتان میخواهد یک ایدههایی بگیرید.
ولی نه اینکه وقتی ایده میگیرید بگویید پس این است، چون آنجا تو داستان آب بوده، آب باید فرض کنید سمبلِ دانش، ناخدا عبادتِ فیلی و باید حسِ درونی و این حرفها هست. پس من نتیجه میگیرم که این اتفاق در زندگیِ بشر افتاده. ولی به حالا اینکه یک ایدهای را میتوانید چک بکنید چه تو شبیه اگر اینجا پیدا کردید، به حالا مثل یک منبعِ الهام میتوانید دوم داستان را میبافتم. من دقیقهٔ قبل این چیزها را گفتم، خیلی تأکید نکردم که. فکر میکنم اگر بخواهیم حرفها را در واقع یک خورده دقیقش بکنیم، میشود از رت آدم را به همان چیزی که.
من قبلاً میگفتم برگردیم بیشتر به دورانِ جنینی، به دورانِ شکلِ جسمِ انسان. برگردانیِ نوح را انگار به دورانِ شکلِ ذهنِ انسانی به معنای برگردانی و. بعد از یک جایی به بعد، بعد از نوح ابراهیم است که من دفعهٔ قبل سعی کردم بگویم که بعثتِ ابراهیم به دورانِ بلوغ انگار دارد اشاره میکند. اینجایی که انسان به این مرحله رسیده که میتواند حکم دریافت بکند. آن چیزی که در قرآن تحت عنوان «بلغ اشده» شده و چند بار اشارهاش به یک مرحله رسیدن از نظرِ جسمانی و روانی که میتواند تکلیف به عهده بگیرد و به همین دلیل است که ابراهیم.
در رابطه با مبدعِ رسالتِ جهانی و مدوِّنِ شریعت و این حرفهاست. من میخواهم به یک راستای خاص اشاره بکنم و برم متن را براتان یک خورده بخوانم. شما سؤالاتتان را بپرسید. ببخشید. من یکی این که در این دسته شما باز چیزی که الآن هستیم خورده آن را زیرا قبل میدهید قبلیمیها.
خب بگیرد سمبلیکتری میگیرد، منظرم این از جهات خیلی منگیشان رقبات دارد. من گویم که این که بیان که آنها خیلی عربانی عقب رفته اید و اینها همه را با بیشتر کردن و اینها. مثلاً بچهها خیلی مثلاً تفایلی و محاقینی تفایلی بیانید این نظر میدانید حالتی که همه را خیلی خدا داری بیانید با این که. مثلاً بیانید یک طوری خواهشیدن حموده این با آن دلوی خلاصه اشتباهه. خیلی اعتماد خوشنگرم میروم بیست همچنین به رأی آن که زمان سخمانی را قدر لاش کرد در این که قبل نفر.
سؤال: کرد من توضیح دارم. بعد از جلسه را یا در جلسه یادم بسیار دوگه میدهد... حرف که شما بیایید میزنیم مثل این که من بگویم که...
... که کنم بعد از جلسه یک نفر از من سؤال کرد. این یک بحثی است دیگر: دوران گذشته، دوران اسطورهای، چگونه نگاه کنیم؟ آدمهای مدرن، غربیها با تحقیر نگاه میکنند. یک آدمی مثل هایدگر با تحقیر نگاه نمیکند. هایدگر یک جور افراطی به نظر من اصلاً میگوید آنها به حقیقت لصف بودند بعدم جدا شدند. دقیقاً ایدهٔ هایدگر یک چیزی شبیه این که شأن میگویید انگار بشر...
در حبوت مستمر، بنابراین به نوعی جدا شده از اصل خودش. تمام این موضوع دقیقاً آن را من به عنوان کاربور میگویم همان است که شما به دوران بچگی چطور میگویید؟ دوران بچگی دورانی است که به یک معنایی شما به خداوند نزدیکترید و از یک جهت، از در آگاهی قطعاً در مرتبهٔ خیلی پایینی قرار دارد. یک پیامبر چیزیش دیگر که همان نزدیکی به خدا را حفظ میکند و به بالاترین آگاهیها میرسد. ببینید این که کودک در حالتی شبیه، مثلاً فرض کنید حیوانات است. از نظر این که شما به حیوانات چگونه نگاه میکنید، مثلاً یک پنگوئن ممکن است خیلی به خداوند نزدیک باشد، از این که گناه نکرده. خب ولی شعور ندارد، درک و معرفتی از جهان ندارد. کودک نسبت به جهان آگاهی ندارد، خدا را آگاهانه نمیشناسد.
ولی این که یک جوری ذاتاً انگار به خدا نزدیکی. همهٔ عرضی که شما دارید میزنید اتفاقاً با همین توازی متوازی گرفتن تاریخ بشر با رشد روانی انسان.
خب جور درنمیآید ما به نوعی از خداوند دور شدیم، مثلاً به دلیل اینکه از دوران کودکی ممکن است حس بهتری داشت. مثلاً جاندارپنداری درست قدرت بود، ولی الآن این بُتِ بیجانِ علمی که ما در جهان داریم که همه چیز را به ذرات بیجان تجزیه میکنیم، حتی شک داریم که خودمان هم یک جورهایی مجموعهٔ ذرات هستیم و... اصلاً این کانشسنس ما چیست؟ اصلاً هست و نیست و اینها... اینکه ممکن است آنها به حقیقت، کودک به حقیقت از این نظر نزدیکتر باشد. به هر حال جاندارهای همین جهان جاندار است، ولی او دارد اشتباهی، ناشیانه، پرت و پلا یک جوری تکنیک کند. خب؟
تو باید کارهای کودک را نگاه کنی. بگو کودک تکلیف ندارد، ولی واقعاً ممکن است یک بچه ناگهان بزند خواهر خودش را بکشد، گناه هم که نکرده. یعنی کارهای افتضاح ممکن است بچه در دوران اولیهٔ زندگی خودش انجام بدهد. از دید اخلاقی اگر بخواهی این را ارزیابی اخلاقی بکنی، اینکه انسان در ابتدای تاریخ خودش از یک جهاتی به دلیل اینکه زبان فرهنگی نداشته... در این بحثی که بعد از کلاس شده، برایم دقیق یادم نیست، چون یک نفر پرسید که برعکس، سؤال شما را کرد که...
این ظلم نبوده به آنها که خب بدبخت و عقبافتاده بودند و ما الآن مثلاً خوشبخت شدیم. من جواب میدهم که اصلاً اینطوری نیست. تفاوت در این است که آنها که فرهنگ ندارند، مثل بچه، تکلیف هم ندارند.
بنابراین یک جوری همین که رسالتی، در آنها شریعتی نداشتند. نوح به نظر من اولین کسی است که شریعت آورده. دیگر شریعت بسیار مختصری برایشان برده شد. یک خرده شد در زمان موسی که یک دفعه شریعت بزرگ نازل میشود. بنابراین اینها یک جوری معافیت دارند دیگر. فعلاً کارهایی که میکنند... این دارد حساب است. نمیدانم منظور را فهمیدم. این که آگاهیشان باید تحلیل بشود، برای اینکه خب آگاهیشان به جرمی کودکانه است.
ولی اینکه از یک جهاتی ما بیشتر حجاب داریم، این هم برای خاطر این است. ببین آنها مثل موجود بیفرهنگ هستند، ما فرهنگ غالبی داریم. در فرهنگی به دنیا میآییم که حرفهای زیادی به ما زده میشود که عمدهاش فعلاً نالته و یک جوری ذهن را منحرف میکند. و دقیقاً تو همان بحث این آیه را هم بهش استناد کردم که تو قرآن میگوید که... در مورد قربهای خدا، آنها که خیلی سطحشان والا است، مقربین. میگوید سلطان من الأول و غیلان من الآخر. احتمالش هست که یک آدمی به مدارجی خیلی بالا برسد، روزی آن گروه برگزیدهٔ انسان را بشود، تو دوران اولیه، مثلاً قبل از ختم نبوت. بعد اگر آخرین را بعد از پیغمبر ما بگیری، آن موقع بیشتر از.
بعد از ختم نبوت بعد، برای خاطر اینکه فرهنگ در یک حد مینیمالی است، بنابراین یک آدم ممکن است بتواند در برود و همهٔ حقایق را بهتر ببیند. هایدگر ایدهاش آن است دیگر، میگوید که زبان آنها زبانی بود که اعوجاج زبان ما را نداشت. اگر با هایدگر آشنا باشید، هایدگر چنان از ریشهشناسی لغات زبان یونانی استفاده میکند به عنوان اینکه انگار چون ریشه این است،
پس این است. میخواهد بگوید ماتماتیکس چیست؟ بیرون ریشهاش را پیدا میکند، میگوید ماتماتیکس این است. چون یونانیها اینجوری واژه ساختند.
کاملاً احساسش این است که اصلاً یک آدمهایی که آن موقع داشتند زبان را به وجود میآوردند، قبل از... این زبان عجر و بجری که بعدها همینجوری تغییر کرد و چیز بدی شد، جهان را خیلی... ارتباط تنگاتنگ و نزدیکی با آن داشتند، واژههای خوب درست میکردند. ما الآن واژههایمان هم اعوجاج پیدا کرده و فرام، درکمان هم از جهان اعوجاج پیدا کرده. به حال، اینجا این دوتا نکته با هم قاطی نشود: اینکه انسان اولیه یک جور ممکن است شما بگویید که یک درکهایی نسبت به طبیعت دارد که ما نداریم.
ولی در این حال خیلی از سطح شروع و آگاهی پایین، یک مدت خورداری، تحصیل کردن آگاهی، شروع نه، تحصیل کردن خودشان به حال فرهنگی را روی دادند، بچههای خودشان را خوردند، آدم خوردند، دیگر نمیدانم هزار تا کار عجیب و غریب کردند، هزار جور فرهنگ مشرکانه و مثلاً فرضاً جاندارپنداری خیلی رسماً فرهنگشان بوده و اینها همه یک جوری در طوفان نوح، مثلاً یک مرحله انگار کورهزنی شسته میشود و از یک جایی دوباره راستین شروع میشود. این شباهت دارد به ماجراهایی که برای همهٔ ما اتفاقاً خیلیاش... من میخواهم بگویم که شباهتهایی دارد. من میخواهم به حضرت ابراهیم، یک استدلال معروفی دارد در قرآن که سرش بحث هست.
ابراهیم و مشاهدات شرکآمیز اولیه
این استدلال یعنی چه؟ که میآید اول ستارهها را میبیند، بعد ماه را میبیند، بعد خورشید را میبیند، بعد میگوید که من به خدا، من میمانم دارم استدلال یعنی چه؟ یعنی واقعاً حضرت ابراهیم ستارهها و خورشید و ماه را اصلاً اشتباهی گرفت؟
بعضیها تصورشان این است که اینجا حضرت ابراهیم، حتی من دیدم مثلاً یک فیلم اینکه تو غار بزرگ شده، دورهٔ نوجوانی یکدفعه آمده از غار بیرون، بر همین انگاری چه نمیداند. یک داستانی هست در زبان، تو فرهنگ ما بهش میگویند حی بن یقظان؟ ابن سینا بازی داستانی این شکل نوشتن برای اینکه تصور جایریه اگر فکر کنید که یک نفر در دوران بلوغ یکدفعه جهان را ببیند که چیزی در جهان میبیند. ما در واقع یک جویش را از دوران کودکی شروع میکند رو به تدبیر جهان میبینیم.
بعضی از شگفتیهای جهان ما به دیگر خیلی به شگفتی با نمیدانیم. ابراهیم یک خود شبیه حی بن یقظان رفتار میکند. آن وقتی بیرون میگوید پروردگار من کیه؟ اشتباه گرفتن رب با ستاره با ماه و خورشید میتواند یک تمثیل خیلی خیلی خوب باشد از مرحلهای که انگار همهٔ ما به نوعی طی میکنیم که شما.
در واقع این اولین چیزی که کودک، اگر حرفهای لکان را قبول بکنید که کودک درستی به دنیا میآید انگار به دنبال غیر است، میخواهد یک چیزی در جهان هست که این به نوعی در روز میخواهد بهش خودش آویزان بکند و اولین چیزی دیدی که یک تصور مبهمی از کل جهان دارید مثل اینکه کِشِن بچه اولِ چیزی به دنیا میآید هنوز تمایز در این اشیاء را هم نمیدانید، در این کار دارد یک جهانگاهی از دنیا میبیند چیزی شبیه چیزی که ما به آسمان که نگاه میکنیم ستارهها را میبینیم. ما تمثیل خوبی از مادر است و خورشید تمثیل خوبی از پدر است مثل اینکه انسان به دنیا میآید حتی اگر.
ابراهیم باشی حتی اگر ابراهیم باشی یک جوری اولین مشاهداتت میتواند شرکآمیز باشد به این معنا که خدا را در اولین چیزهایی میبینیم. میگویم اگر پیغمبر هم باشید دورهٔ ابتدایی زندگی یک جوری انگار همه با شرکی تا اینکه به یک جایی برسید که به یک آذاری دست پیدا بکنید که رو.
بنابراین ابراهیم هیچ برید نیست که دارد یک جوری از حالت درونی خیلی خیلی چیز خودش صحبت میکند، خیلی ابتدایی خودش صحبت میکند، اندرین چیزی که نظر انسان را میتواند جلب بکند چیزی شبیه ستاره.
هاست. بعد ماه و بعد خورشید، با نظمی که تبیینش در روان کار بیان میشود از اینکه آن مسیر غیرِبزرگی که ما
در واقع دنبالش هستیم چگونه در واقع تیم میشود به نوعی با حرفهایی که لکان میزند شبیه. من نمیخواهم بگویم که لکان دقیقاً دارد یک چیزی شبیه همین میگوید، ولی اینکه ما یک مرحلهای داریم که انگار مادر همه چیز است و بعد پدر. در مکتب لکان اینجوری است که پدر است که جدایی بین فرزند و مادر ایجاد میکند و این جدایی خیلی هم از… در لکان خاصیتهای خاصی دارد. در واقع پدر، پدر با ممانعت و خوندوزاد در ذهن بشر تثبیت میکند استعلایی که در مکتب لکان هست: نام پدر.
در واقع از همینجا میآید که پدر انگار باعث جدایی فرق کودک با مادر میشود و دخالت پدر که تمایز انگاری موجب میشود بین کودک و مادر و یک جوری انگار جانشین مادر میشود و نهایتاً این مراحل رشد باید بگذرد و ما به جایی برسیم که خداوند را به عنوان رب خود این بشناسیم. اگر برای ابراهیم به عنوان یک موجود استثنائی این اتفاق در لحظههای اول زندگی انگار افتاده و خیلی زود رب خودش را پیدا کرده و این یکی دارد بیان میکند برای دیگران با تمثیل ستاره و ماه و خورشید بیان میکند حالت درونی که تجربه کرده. این ماهها ممکن است خیلی طول بکشد. من دارم به این اشاره کردم منبع اصلی شرک در همهٔ انسانها همیشه
عرفان، جغرافیای معنوی و زبان تأویل
این بوده و همین هم هست: یک جور وابستگی و والده، یعنی شما از یک حالت وابستگی روانی و والدین باید خودتان را نجات بدهید تا به استقلال برسید و توحید حاصل نمیشود مگر اینکه شما این وابستگیهایی که به غیر خدا دارید را در واقع از خودتان دور بکنید و هیچ وابستگیای عمیقتر از وابستگی انسان در کودکی به مادر و پدر نیست و اینکه در مراحل رشد به طور طبیعی ما بتوانیم این وابستگیها را پشت سر بگذاریم بدون اینکه جایگزینهای بعدی را در واقع جایشان بگذاریم، کاری که به طور طبیعی ما میکنیم چون مثلاً وقتی میرویم مدرسه ممکن است معلممان را پدر بگیریم به اِعمال آن حالتِ اطاعتِ غیر شرکی که
شاید نسبت به پدر احساس میکرده یا نسبت به معلم و نسبت به یک فضای کندی که تو جامعه هست جایگزین بشود و این همه دربَرِ چیزهایی که حسیده شده، آن وابستگیهای شرکآمیزی که ما در اولین روزهای تولد خودمان هم داریم.
بنابراین این سؤال که آیا ابراهیم واقعاً متحکمِ شرک میشه یا نه، اگر این رو برگردونید که ابراهیم دارد یک سیمولیشنی از اتفاقات ابتداییِ در واقع زندگیِ همهٔ انسانها که دیگر گناه هم به یک معنا محصول نمیشود ارائه میدهد، خب میشود گفت که ابراهیم دارد از حالات درونی خودش [سخن میگوید] و دروغ هم نمیگوید، سخنسازی هم نمیکند. مثل اینکه شبیه آن چیزی که در درونش اتفاق افتاده، دارد یک جوری به بیرون نسبت میدهد به حالِ اینکه اول ستاره هستند، بعداً ماه هستند و بعداً خورشید هستند. در حالی که اگر شبهماه، همان اولش از ستاره [شروع کند]، یک جوری به نظر میرسد اصولاً عجیب بودنِ این استدلالی... نمیدانم، من فکر میکنم این استدلالی احتیاج به توجیه دارد که ابراهیم چه دارد میگوید. سؤالهایی که افتنان [پنهان] چه دارد میگوید: چرا ستاره و ماه و خورشید به این ترتیب ظاهر میشوند و آیا دارد مثلاً کلک میزند، میخواهد تو سخنسازی بکند که قومش باورشون داشته یا آیا این کار رو دارد میکند که در واقع یک جوری انگار آن چیزی که برای همهٔ انسانها اتفاق میافتاده دارد شبیهسازی میکند. اینطوری نیست که برای خودش اتفاق نیفتاده باشد، مثل اینکه یک چیز دوری که در ذهنش هست و دارد به این شکل در واقع برونریزی میکند. من به عنوان یک ایدهای که از این توازی میتوانم آدم بگیرم، به این داستان اشارهای کردم. بگذارید من یک خود شروع کنم این مطلب را، به جایش بخوانم. این اولین کتابی که ازش میخواهم شدیداً بخوانم کتابی از خود هانری کربن که عنوانش «انسان نورانی در تصوف ایرانی» و یک کتاب دیگر که میخواهم چیزهایی ازش بخوانم کتابی است تحت عنوان... هانری کربن نوشته، آقای داریوش شایگان کتاب خیلی خوبی است برای خاطرِ این مجموعهٔ آثار هانری کربن. کلاً اشاره کردی هانری کربن را من قبلاً در موضوعش بکنم یک صحبتی کردم، یک آدم خیلی مهمی بود که ما با... من یک آدم خاصی بود دیگر، از نظر محقق بودن یک فیلسوف بزرگی بود تو فرانسه تقریباً فرانسویها هایدگر را از طریق هانری کربن میشناختند و هنوز هم میشناسند.
کربن و معرفی سمنانی
این ترجمههای هانری کربن دورهای تو زندگیاش بیشتر کارهای دیگر را ترجمه کرده به فرانسه و شناساندهشان و. بعد که آمد ایران دنبال سهروردی و آمد دید نه اینجا دیگر سهروردی چیز دیگر هم، چیز خوب دیگر هم هست. مثلاً آن ایران، کمکم ساکن ایران شد و دیگر برای خودش یک حلقهٔ درس و شاگردی و استادی برای خودش داشت. خیلی از آدمهایی که هم میبینید در حلقههای هانری کربن بودند. اجوان یکمت فصلت ایران بزاری کرد. خدمت بزرگی که به ما کرده این است که یک عالم از این متون قدیمی که خاک میخوردند، نسخههای خطیشان تصحیح نشده بود و چاپ نشده بود، سعی کرد و چاپ کرد.
مثلاً او، او هرور آشریم که من در این درسهای سهروردی میگفتم، تصحیحهای هانری کربن است و خیلی چیزها. تمام کارهای سهروردی را هم فرانسه برای معرفی این که کتاب نمیشناخته ملا صدرا را. تقریباً شناخت جهان غرب از فرهنگ اسلامی مخصوصاً ایرانی، نهاینکه تا ابن سینا متوجه شده بود، یعنی فیلسوف که میگفتند به نظرشان ابن رشد بیشتر میرسید و یک مقدار ابن سینا و از ابن سینا هم به عنوان اینکه طبیب بزرگی بوده در قلمرو مستعصری تأثیرگذار بوده، طب و قانونش اینجوری میشناختندش و اینکه. بعد از ابن سینا این همه تحولاتی که در فلسفه و مثلاً حکمت اسلامی مخصوصاً در ایران اتفاق افتاده، از این هیچی نمیدانستند. یک مقدار ابنعربی را میشناختند از طریق اکهارت. اکهارت یک بخشی از کسی... سهروردی را ترجمه کرده.
ولی کربن کلاً یک جامعه... یک کتاب مفصلی نوشته چندجلدی تحت عنوان اسلام ایرانی. فکر میکنم اگر اشتباه نکنم ایرانی نیست، اسلام ایرانی. کتاب خیلی مفصل و جالبی است چون... من کسی را که به فارسی ترجمه نشده ولی هر جایی که من یک اشارههایی میبینم به حرفهایی که آنجا زده در مورد... کتاب خیلی جامع و جالبی است. فکر میکنم کسی در ایران زمان معاصر به اندازهٔ هانری کربن متون ایرانی را میشناخت. متون ایرانی به معنای هم زبان ایرانی، چه زبان عربی که ایرانیها نوشته بودند و تأثیر ایرانی به آن معنا نداشت ولی خصوصاً به فرهنگ شیعه علاقهٔ خاص پیدا کرده بود و طبعاً ایران برایش... برداشتهای عرفانی شیعه برای هانری کربن خیلی لازم بود. معتقد بود که این برداشتِ عرفای ایرانی و عرفای شیعه از مفهوم ولایت، مثلاً به عنوان یک چیزی که منقطع نمیشود، برایش خیلی جذاب بود. من نمیخواهم اجمالاً چیزهایی که برایش جذاب بود را بگویم که چهها بود؛ اینها چیزهایی بود که رویش تأکید میکرد. من شنیدم که در جلسات خصوصی میگفت که ما شیعیان باید اینجوری بکنیم. کمکم شیعه شده بود، بیآنکه هیچوقت تغییر دین به دورانِ تشیع را چیزی اعلام کند، ولی به نظر میرسد خیلی علاقهٔ خاصی به اسلام داشت. مسلمان شدن را اعلام نکرد. ایشان آمده بود.
اینجا ساکن بود، یک ویلایی داشت شمالِ تهران و همه میرفتند، هفتهای یک بار عرفان اسلامی درس میداد. خیلی از علمایی که الآن ما داریم، همه از شاگردهای ایشان بودند. همین کربن هم علاقه و ارتباطِ بسیار خاص و جالبی با علامه طباطبایی داشت. کلاً یک مقدار شاید آن شخصیتی که کربن را خیلی جذب کرد، ایرانی و نمونهای و علامه طباطبایی بود. مرتب با هم نشستوبرخاستی داشتند. دینانی یک بار تعریف میکرد که در جلسهای در تهران بوده که کربن و یک عدهای جمع شده بودند و علامه طباطبایی هر هفته از قم میآمد تهران در این جلسه شرکت میکرد. میگفت بعدش برمیگشتیم، ایشان تاکسی میگرفت، سوار میشدیم، خودش هم میآمد. خیلی.
این بار جمعی بوده، دینانی را احتمالاً میشناسید، اخیراً کتابهای جالبی نوشته. این را خواسته، بعد هم علامه را برمیگردیم. اینقدر برای حلقهٔ کربن جاذبه داشته که از قم پا شود بیاید. میگویم آقای داریوش شایگان، آقای سیدحسین نصر، اینها همه مال همین حلقه هستند. آقای دیوانی بوده، اگر اشتباه نکنم، آقای برومند، آقای آشتیانی، آشتیانی. فکر میکنم شرکت میکرده. برای همین آدمهای خیلی سطح بالای مثلاً عرفان نظری در تهران و اطراف تهران را با هم کربن میآورد.
خب بگذارید من از یک قطعههایی که نوشتهٔ خود کربن است در مورد علاءالدوله سمنانی و ایدههایی که دارد، ایدههای جالبی در مورد لطایف، ارتباطی بین انبیا و... این یک فصلی از این کتاب است. این کتاب کلاً در مورد نور، نور سبز و سیاه و این چیزهاست. هست و اشارههایی که عرفای اسلامی به شروع نور در مراقب رشد خودشان داشتن. این چیزی که من دارم میخوانم از فصل شیشم این کتابه که عنوان فصل هست «هفت پیامبر هستی» هست و اختصاص هم دارد به آراء علاءالدوله سمنانی که یکی از عرفای خیلی بزرگ سمنانه. بله، «هستیِ تو» هست.
«پیامبر هستیِ تو». خب این توضیح داده که سمنانی یک ایده برای حفظ بطن قرآن دارد و قرار بوده یک جایی بعداً داده که همهٔ قرآن رو با این حفظ دارد، در واقع هر آیهٔ قرآن رو حفظ بطنش رو. دیگر برای این کار رو خودش دارد میخوام بگویم.
در واقع ایدهٔ سمنانی ربطی به ایدهٔ «اصحاب ظهور» و «اصحاب الیمین» عربی ندارد. سمنانی از تطابق، از توازی و تطبیق آفاق و انفس میخواد نتیجه بگیره. میگه ما همهٔ عرفا تقریباً متحدیم در اینکه چیزهایی درون انسان با چیزهایی که در جهان هست، چیزهایی که در آفاق هست با انفس یک جور تطبیق با هم میگیره. انسان، حتماً شنیدید، انسان ـ نمیدونم ـ عالم صغیره، عالم ـ نمیدونم ـ انسان کبیر و این حرفها. دید یک نوع توازی بین درون انسان و برون انسان وجود دارد. این تقریباً عرفا روی این چیز دارند، نه عرفای اسلامی نه، همینطور دنیا تقریباً این احتیاط وجود داشته و اینکه مثلاً اگر آسمانهایی هست، هفت آسمان هست، ما هم در درون خودمان هفت آسمان معنوی داریم. اگر نمیدونم زمین در جهان هست، ما جسد خودمان رو داریم و همینطور یک جور تطابق تمثیلی در این جهان و در درون انسان وجود دارد. این ایدهٔ اصلی سمنانیه که چرا پیامبری که در بیرون آنجور دارد باید در درون من یک نمایندهای داشته باشد و بعد میگرده به دنبال اینکه نماینده چیست، چه چیزی در درون من هست من رو هدایت کند. بریم ببینیم اسمش کنشه. قانون همراستایی میگه قانون همراستاییای که به این گزارشگریهای هنجار میبخشه و چیزی نیست جز قانونی که به همهٔ گزارشهای معنا هنجار میبخشه و میتونه چنین به گفتاید و میتونه به چنین به گفتاید میان رخدادهای جهان بیرونی و رخدادهای درونی جان همانندی هست میان آنکه سمنانی «زمان آفاقی» یا «زمان آفاق» یا «زمان افقی» مینامه همانا زمان فیزیکی برشمارندهٔ تاریخی با جمیع ستارگان میشود شما آمدنی. اداره میشود و زمان انفسی یا زمان روانی. یعنی آن تاریخ امتداد در زمان آفاق، تاریخ آفاق در دل من یک زمان انفسی وجود دارد. بنابراین به این دلیل، مراحل سیر درون را باید به همهگیر تطبیل روشن کنم، چون من برای همه مطمئن نمیکنم. میخواهم این هفت پیامبر و هفت لطیفه به قول سمنانی را بگویم که چیزها هست. سمنانی، سمنانی هر وقت میزنیم، میگوید هفت مرحلهٔ رشد از ذر رشد معنوی؟
در انسان وجود دارد و اینها قابل مشاهده است برای کسی که مراحل رشد معنوی را طی میکند و هر کدام از این مراحل نور مخصوص خودشان را میدهند. این مشاهدات را مثلاً عارف به نوعی جلوهگری میکند. اینجا عنوان لطایف را اندامهای لطیف ترجمه کرده. کلاً از لطایف سبعه صحبت میکند سمنانی، لطایف سبعه. مثلاً اولین لطیفه، لطیفهای است بهش میگوید لطیفهٔ قالبیه. قالبیه با قاف. اولین چیزی که در کلکی که انسان هست. من بگذاریم یک خود این را بخوانم. میگوییم خب سین این اندامهای لطیف، اینها در درون ما غیر از
این اندامهایی که شما میبینید اندامهای دیگری روزی دارد که اینها در مراحل رشد، حالا هر کسی ممکن است این اندامهایش خوب رشد بکند یا نکند. به آدمی که به نهایت سیر میرسد اندامهای هفتگانهاش رشد میروند. نخواستین. این اندامهای لطیف، اندام جسمانی لطیف نامیده میشوند. اشاره به حالت و جسم انسان. این اندامها از پیکر جسمانی انسان از جرگانی ساخته میشوند و از چیزهایی نختمانده. خیلی وارد جزئیات نشد. اولین لطیفه، لطیفهٔ قالبی است و
طبعاً به شکلگیری جسم انسانی به زبان همان چیزی که الآن بر آن شکل هم بهش نگاه بکنید، از آن توازی بخواهید نتیجه بگیرید. از نظر سمنانی،
در اندامشناسی عرفانی این اندام به گناهی نماز آدم هستی است و آن میگویند این مرحله یکی دارد شکل میگیرد. مثلاً یکی این حالت قالب دارد شکل میگیرد. قالب به معنای جسمی است. اینجا مدیر به ظاهر قلب هموستان رفته. اندام دوم
در ردهای است که با نفس همراستایی دارد. سمنانی بهش میگوید لطیفهٔ نفسیه. نه چیزی که جایدار فرایندهای روحانی است، بلکه چیزی که جایدار فرایندهای حیاتی عالی و روح حس خونندهٔ زندگی است، مثل مراحل اولینیهٔ تشکیل شدن. از نگاه ذهن یک جور ذهن است، نه نفسی.
که میگوید دقیقاً تحکیم این است که این نفس به معنای نفس حیات عالی یادموندار، به معنای نفس فرایندهٔ روحانی نیست، نه چیزی که جایبای فرایندهٔ روحانی است، بلکه چیزی که جایبای فرایندههای حیات عالی با عالی و روح حسکنندهٔ زندگی است. این را از برای سمنانی این لطیفهٔ نوحه هستیم، سه دومین اندام لطیفهٔ قلبی هست این ابراهیم، این جایی که شما از... این جا میتوانید عاشق بشوید، میتوانید مسلم بشوید یا مسلم نشوید، به احوال قلبی انسان. انسان از ابتدا... این احوال قلبی را به این معنی ندارد، از یک جایی در مواقع بشتش اقوال قلبی پیدا میدهد که سبونگر اندام لطیف اندام دل هست که جنیم فرزند رمزی.
در آن چهره میدهید این موروید یا فرزند چیزی نیست بیرون از اندام لطیفی که خود راستین یا فردیت شخصی راستین آدمی خواهد میدهد که بهش میگوید لطیفهٔ اناییه. ایدهٔ سمنانی این است که از اینجاست که... این روی من به یک معنای انگار در انسان ظاهر میشود در لطیفهٔ قلبی هست و اینها چیزی است که برابر قرار است که... در روز انسان خودش را باشد. انتوهام من روحانی هست اشاره که به این من روحانی میشود که فرزندی نخش بسته. در دل عرف فهاد روی میدرنگ، در آن رو روشن میکند که چرا به این مرکز لطیف دل رام ابراهیم هستی چهارمین اندام لطیف لطیفهٔ سرّی هست؟
اینجا ننوشته باید من یک مطلب انگلیسی هم دارم که جدول داریم اینهای خورده چهارمینش لطایف سرّی هست که... اینجا ایمان دومانه هست این یک جدولیه که مثلاً فرض کنید میگوید که لطایفال قلبیهٔ انسان، لطایفال نفسیهٔ انسان متمرده یک جایی که انسان میتواند یک چیزی دارد، یک ستونی دارد که تظاهر خارجیش را یک جوری میگوید که چیست بگرد آن چیزهایی درونی. و برای قلبیه مسلم در واقع میشود کسی که مرحله را داریم میگذرانیم و برای سرّی معمه من رو اینها نمیدانم چرا جلوِه برای چهارمین اندام لطیف لطیف سرّی هست به مناهی راز یا آستانهٔ عبر آگاهی؟ من در فقه هم گفتم که با همین نگاهی که نگاه کنید از ابراهیم به بعد به مراحلی از رشد تا ابراهیمش چون انگار...
این مرحله بلوغ همهٔ ما تا آن دوگه ایندار مشترکی مراحل این شکلی را طی میکنیم. کنیم ولی اگر یک جایی به… بعد از آن سال به بعدش باید انتظار داشته باشید که دیگر مصیب خودتونه که این مرحله را طی کرده باشید یا نه. اینجا حرف از این است که اندامش آرامآستانه عبر آباهیه در انسان یک جور این همان جایی با اندام گفتگوی صمیمی مناجات، ارتباط نهانی یا نماز مهرآمیز است و موسای حسیب است. در قرآن همهاش موسی، خداوند میگوید: «وَ نَجَّبْتُکَ» با او تکلم کردم.
هفت لطیفه و انطباق با انبیا
یک جوری موسی شباهت دارد به این چیزی که اینها در دنبال خودشان دارند میبینند. اندام لطیف پنجم، لطیف روحی است که داوود حسیب شماست. ششمین لطیف، لطیف خفی است که عیسی است و هفتمین لطیفه، لطیفه حقیقه است که لطیفهٔ وسط، محمد.
بنابراین این هفت لطیفهٔ روحانی که اینها اعتقاد دارند در درونشان هست و هر کدام با این رنگی ظاهر میشود: رنگ لطیفهٔ اول سیاه خاکستری است. مثلاً رنگ… اینها معتقدند که در آن دوره، دورهٔ شُدود الفانی، نورهای اینجوری ظاهر میشود. خارج از مثلاً اخیار آدمها. در حضرت نوح آبی رنگ است. در حضرت… در لطیفهٔ سوم، بوم سرخ است. و در چهارمی، موسی، یادم نیست. داوود زرد است. عیسی سیاه درخشان است. یک آلم… در مورد نوح سیاه، عرفای دیگر بررسی کردند و در مورد حضرت محمد صبح درخشان است. در مورد موسی سفید است. مورد سفید هم گشته بنافرین.
این جدولش، نورها را… نده، بده بگیر. اینجا در مورد موسی سفید است. روح داود زرد است. ببینید اینجا شما یک تئوری عرفانی دارید، اتفاقاً هر کارِ… دقیقاً یک اصطلاحات اینجوری به قاعده میبرد. تئوری دیگر این آدم میگوید که من در برنامهٔ خودم، در مراحل سیر، یک مراحل سیر مجازی را شهود کردم و به دلایلی شباهتهایی دارد با سیر اولیاء و انبیاء. باید با همین انتباه داشته باشد.
بنابراین طبیعی است که من بگردم دنبال پیامبران که در قرآن آمدند و ببینم که مثلاً… کِیَم پیامبران این که… مثلاً دل با ابراهیم رفت. دارد، چون در ابراهیم مثلاً بابان شاهد میبینید که چقدر از قلب ابراهیم رفت. قرآن حد سده میشود قلب سلیم. مثلاً دارد اگر این حرفش درست باشد که قلب، مَجیجِش اسلام آوردن است. خب اما مثلاً ابراهیم مرکز اسلام آوردن دارد. همهٔ قرآن این که اینها…
در واقع یک جور شهود است، شهودی از یک لطایف و رشده. براهله و انگار معنی درونی خودشان را دارند که تطبیق میدهند با یک چیزی در بیرون. آن هم مراحل ظهور انبیاست و چیزی که سمرانی با صراحت میگوید، میگوید این را درک بکنید که ببینید که از تویِ این داستانِ انبیا چقدر برای مراحل سیر خودتان چیز در بیرون... یک لحظه اجازه بدهید من میل دارم که به استاد برفردیکم. در این حالی که برای من هر حرف... مثلاً این حرف در حرفهایی که خیلی جزاده و فکر میکنم کلیتش یک جور درست است، رنگار نمیداند.
ولی یک جوری مثلاً فرض کنیم یک تطبیق کلی بین پیامبران و حالات درونی به نظر من درست است.
نقد فردیسازی دین در عرفان
ولی من مواقع نقد دارم، میگویم که دقیقاً عرفان و عرفای ما این ایراد در کارشان هست که نه به جمع اجتماعی کاری دارند، نه به جمع سیاسی کاری دارند. اینها غرق در رشد فردی خودشان هستند. این واقعاً نقصی است که در عرفان ما وجود داشته و برای این است که بعدی مولا حمله کردند. در حالی که ما در اوج این چیزهای عرفانی خودمان بودیم، هیچکس... اصلاً فینی بالا... نظر بگرد مجموعه این کوبرا که... در رنگ اختلاف دارد با زمرانی نجمه. این کوبرا تنها عارف شهیدی است که رسماً رفته با پیروانش جنگیده، مقابل معاندین هسته.
این یک عمق شدن در رشد فردی... این حرف برای من جذاب نیست که برویم داستان رقارا را بخوانیم، ببینیم چه چیزهایی میشود از آن برای رشد درونی خود بفهمیم. اولاً از این مراقبه بشود آن وردیشی میفهمیدم ارزش دارد. بهاضافهٔ اینکه شما داستان بنیاسرائیل که میخوانید، داستان موسوی که میخوانید، یک عالم در مورد... مثلاً فرض کنید اکشن عملهای جامعه در مقابل شریعت و دین توش نکته وجود دارد. یعنی من همهٔ این تخلفهای دنیای اسرائیل را هم بیایم تحویل درونی بکنم، تمام این را میدانم حرفهایی که برای فردهایی که...
من این موصِف... شما همهٔ اینها را برگردانم به مسئلهٔ درونی خودم، دارد اینها به بزرگ... اگر تمثیلی برای چیزهای درونی هم باشند، یعنی من یک مشکلی که با عرفان دارم و فکر میکنم مشکل عرفان است، مشکل من نیست. این قسمتی... من این زنگار را نمیدانم چه به چه... مشکل من است، ولی آن قسمت که این آدمها اصلاً تمام قرآن را اینجا میخواهند بخوانند فقط برای رشد فردی خودشان. استفاده بکنند. در این حالی که رشد فردی خیلی مهم است،
ولی قرآن جنبههای اجتماعی دارد، جنبههای سیاسی دارد. و یا عالمی تو این داستان هست، همچنین چیزهایی هستند، برخورد موسیٰ با فرعون، برخورد موسیٰ با فرعون از دل عرفان، برخورد نفس امّاره با... مثلاً فرقان عقل بالا، من خیلی زیرِ این هم در موردش صحبت کردهام، من تو ابنعربی هم یک جایی اشاره کردهام. این شکلی دارد. در این حالی که میتوانیم چیز تمثیلی باشد، ولی برخورد آنجا مسئلهٔ سیاسیِ مطرح در ماجرا، تنها جای قرآن است که به وضوح مسئلهٔ سیاسی هم هست. یعنی در یک بَرحهای یک تمدن بزرگ بشری که بزرگترین قدرت مثلاً سیاسی دنیا هست یک اتفاقایی دارد میافتد، یک قِدّیسِ اکبر، اَمَدادش، رابطهاش با اطرافیانش، اینها همه بحث است.
این مکاتی وجود دارد که نباید دین را فردی کرد. اگر من تمام تاریخ هم بیاورم به مردم یک تِم، یعنی باید آرخههایی را جوری برخورد میکنم که انگار خداوند میخواهد. در مورد همین لطایف قبلاً در آن رو ما صحبت بکنیم، چون اینجایی خوردهپیچیدگی وجود دارد، رفته سه داستان گفته برای من.
اما این داستانها به این طوری گفته شدن که اشاره باشند به این چیز، در حالی که این شکلی نیست. یعنی تمام آن چیزی که دیگر در قرآن آمده مسئلهٔ رشد فردی نیست. خود آن داستان موسی و فرعون و بنیاسرائیل و تخلفات بنیاسرائیل کلی...
در واقع نقاط سیاسی استخباری توش هست که ربطی مصرّحاش به لطایف، به لطیفهٔ سرّیه ندارد، خیلی هم اعلانیه هست. از درگیر، از دیگرشون سؤال: این رشد جسمی و فرقی، این ارواح را چالیش میشود؟ نه. میشه نشان داد که غالبیهٔ جسمی؟ نه. بریم غالبیه، غالبهٔ جسمته، تأکید سِمَعی، یعنی جسمانی به معنای این. واقعاً معتقده که اینها لطایفی هستند که دارند رشد میکنند، اندامهای درونیت هستند مثل...
کاربرد منابع بیرونی در فهم متن
این حرفهایی که میزنند، میگویند که همهٔ آدمهای حالا نفر ایزانی دارند، تو غالبت یک چیز. در درونت شکل میگیرد، غالبت یک چیز لطیفی که این بهش میگوید غالبیه، در درونت هست، به جسمت مربوطه، به کالبدت مربوطه. غالبی نگیم، کالبدی. آره، جسم یک چیز تحقیقه. مثلاً جسمانی علای وجود تو، ولی یک جور یک اندام لطیفتر در درونت. خودش اینها زِهاندار هستند یا نه؟ هستند؟ صد درصد، یعنی اینها به دنبال همدیگر رشدید.
از این موضوع که مختاریِ ما تو رشدشون یاد میشود؟ صد درصد از یک جایی به بعد که هستید. از کجا را برد؟ به گذر از ابراهیم و بعدش که هستید.
یعنی تا به نظر میآید که هر چه جسمانیتر و ابتداییتره، ذهنت مثلاً دارد شکل میگیرد، خوب، خب از یک جایی به بعد همان تصور عمومی که ما داریم هم بیشکریه. من چرا میتوانم از داستان ابراهیم به بعد یک خورده محبوب به آدمهای خاص ممکن است بشود و تو ممکن است بعضی از اشارههایی که به خیلی… مثلاً داستان عیسی هست، اصلاً نفهمی به رغم نداشته باشد. اصلاً ما به آن اندام، فرض کن که مرد به حضرت عیسی میشود، نداشتیم. مثلاً در درمان ما آن جوانه هم نزده به، بنابراین ذرهای درخشان.
پاکستانیاش یادم… طوفان آمد فراموشید. یعنی اینجا دیگر دارد قرآن تقریباً دیگر هست؟ آه، نه.
یعنی زمان اینجوری نیست که اینها بگویند که این اتفاقها نیفتاده. اینجوری نیست.
ولی سمنانی اصلاً داشته یک تفصیلی مینوشته که همهٔ جای قرآن را این بچهها را بیان بکند. بگیریم، بگذارید من یک نمونه از یکی کتاب بگویم، یک کتابی تحت عنوان تفاصیل عرفانی، من امروز چهار صفحه شد. این شکلی پرینت گرفتم در مرکز، یکی جوهرشان تمام شده بود، نشستم الآن وضعیتون تو شما بیایید، این را خواندم یک خورده با زحمت، به عنوان نمونه میگوید که. این آیه را میخواهد تفسیر بکند، میخواهد بطن بگیرد برایش. آیهای که میگوید که «لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأَنْتُمْ سُكارى» میگوید که.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَقْرَبُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَنتُمْ سُكَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَعْلَمُوا۟ مَا تَقُولُونَ وَلَا جُنُبًا إِلَّا عَابِرِى سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا۟ ۚ وَإِن كُنتُم مَّرْضَىٰٓ أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ أَوْ جَآءَ أَحَدٌۭ مِّنكُم مِّنَ ٱلْغَآئِطِ أَوْ لَٰمَسْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَلَمْ تَجِدُوا۟ مَآءًۭ فَتَيَمَّمُوا۟ صَعِيدًۭا طَيِّبًۭا فَٱمْسَحُوا۟ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَفُوًّا غَفُورًا
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در حال مستى به نماز نزديك نشويد تا زمانى كه بدانيد چه مىگوييد؛ و [نيز] در حال جنابت [وارد نماز نشويد] -مگر اينكه راهگذر باشيد- تا غسل كنيد؛ و اگر بيماريد يا در سفريد يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان آميزش كردهايد و آب نيافتهايد، پس بر خاكى پاك تيمم كنيد، و صورت و دستهايتان را مسح نماييد، كه خدا بخشنده و آمرزنده است.
خب این که واضح است دیگر، یک معنی ظاهر دارد که شما محض میخواهید نماز بخوانید نباید مست باشید و اگر مثلاً خوابتان نیستید باید باید خودتان را طهارت مثلاً ظاهری و خودتان را دست میدهید. این داله، بطن اول مربوط به لطیفهٔ قالبی هست. توضیح میدهد که چه چیزی سُکاری بودن در لطیفهٔ قالبیه یعنی چه؟ میگوید یعنی اشتغال به امور دنیا داشتن. خب چه چیزی آبی که این اشتغال به امور دنیا را پاک میکند چیست؟
ببینید شما آنجا مثلاً یک جور عدم طهارت وجود دارد، در ظاهر دستور داده شده که اگر طاهر نیستید با آب این را بشویید، مثلاً وضو بگیرید و اگر مست هستید نماز دفعتید. این چیزی… که همهٔ ما میتوانیم در بطن اول که محبت غالبی هست. این سَکَرات بودن برمیگردد به اشتغال به چیزهای دنیایی و فراموشی و مثلاً دل بستن به اینها. در روز به انسان دست میدهد و آبی که میتوانید این را پاک بکند، شما آبادهٔ نماز بشوید، نماز که میخوانید همه.
این هفته لطیفهتان هم باید در نماز شرکت بکند. برای جسمتان نه، میگوید که یک چیزی را تحت عنوان ذکر رسمی میگوید. این را پاک میخواند ذکر رسمی، مثل اینکه شما یک از کاری را واقعاً دارید میگویید بعد. مثلاً من واقعاً جزئیاتش نمیشوم، چون همان قراری که این کتاب نوشته این را میدانم، نفر اسکش و نفر سمنالی را ندیده نمیگویم. مثلاً به فارسی یا عربی موجود هستند دو گمین، برمیگردد سر بطن دو گمین. بطن دو گمین به لطیفهٔ نفسی هست. سَکَرات بودن لطیفهٔ نفسیه.
یعنی چه؟ توضیح میده که یعنی هوای نفس داشته، مَیَل به چیزهای دنیایی داشته، نه اشتغال داشته، یک مرحله از غالبت، از کالبدت گذشته که یک مرحله بالاتر از ذکر و اله آخر. این کتاب همینقدر نمیشود و اله آخر منم میگویم و اله آخر فضای کارش میخواسته روشن بشود، فضای کار را روشن بکند یک کتاب، کتابی. در موضوع کل تفاصیل عرفانی و طبعاً سَمیانیش، مثلاً یک بخشی از فصوص بیشتر از این نمیخواهد توضیح بده.
ولی معلوم است چه میخواهد بگیریم. هر دست هر حکمی که در قرآن آمده در هفت مرحله به این لطایف؟ در آن شما در واقع برمیگردد معنی پیدا میکند و چیزی که از شما خواسته شده درونیتر و درونیتر میشود و همینطور داستانها با هم به همین شکل.
در واقع اینکه میخواهد حرف باطل بیان بکند یعنی شما هر چیزی که در موسی میبینید باید یک اشارهای ببینید به حرفهایی که موسی گفته میشود، کارهایی که موسی میکند.
در واقع یک جوری به فانکشنهای آن لطیفه سریعهای در این شما برمیگردد. بنابراین این داستانها را مردمی که اختصاصاً باید به کدام لطیفه نسبت بدهیم، احکام به همهٔ لطایف برمیگردند. به الآخرین سبک برخورد کردن سَمیانی با تفسیر قرآن و درآوردن بطنهای قرآن. من واقعاً این جزئیات را نمیفهمم و نمیدانم بسیار اینکه چقدر این خب، این حرفها، حرفهای خوبی است دیگر طبیعی است که هر حکمی مراحل معنوی ده. شاید اینها واقعاً یک شهود خوبی داشته باشند، بتوانند خیلی حرفهای جالبی بزنند برای معنویت، مثلاً افق ولی. در مورد پریامبران تا آنوقت میشود ارسال نظر کرد که چقدر چیزهایی که میگویند سرد میکنند من مثلاً.
در مورد حرفهایی که سمنانی در مورد عیسی زده و تو این کتاب هست، فکر میکنم حرفهای جالبیست، اختلاف نظری که با بعضی از عرفای دیگر دارد. فکر میکنم سمنانی برداشتهای خوبی داده. این یک توضیح کلی در مورد ایدههایی که سمنانی مطرح کرده. من میگویم نمیخواهم وارد جزئیات بشوم. اگر ببینم علاقهمند نیستید، میدانم خیلی جزئیات و تفاصیل اینها را نداشتیم. من خودم تفسیر خود سمنانی، متن از سمنانی دارم این چیزهایی، ولی این تفسیرش را ندیدم جایی از این چاپ بکنند.
یعنی فکر نمیکنم که ترجمه شده باشد یا چاپ شده باشد حتی آن زمان. حالا یک چیزی میخواهم بگویم، کلاً یک چیزهای شبیه متن حرفهایی که جلسهٔ قبل زدم و میخواهم جاهای بیدهای که در آن تونهٔ عرفانی هست بهتان نشان بدهم. قبلاً بهتان گفتم این ایدهٔ کلیِ تاریخی بودن ظهور اسما شاید واضحتر از هر کسی در آراء شبستری هست، یک بیت معروفی هست و این آقای فردید هم که خیلی علاقه داشت به این ایده، بیشتر به همان شعر گلشن راز در واقع اشاره میکند. یعنی بیان واضح این که در مراحل تاریخ اسمای خاصی غلبه میکنند و جانشین اسمای عملی میشوند و انبیاء هم از همین جا.
در بروندند گلشن راز که یک عالم شرع تفسیر دارد، شرح تفسیری که خیلی معروف است و خیلی رب دارد به این کاری، حتی من دارم میزنم، این جسمتش خیلی بس داده. شرح لاهیجی. میخواهم یک قسمتی از آراء لاهیجی را بگویم که حالا کربن هم به این آراء نوئی کتاب، کتابهای دوگیناهای شایدانه که در مورد کربن نوشته، آن قسمت متمایز و کار لاهیجی که یک جوریه تئوریه بسط پیدا کرده است. در مورد زبور امنیها در برمیگردد به این که لاهیجی میخواهد مفهوم ولایت را هم در کنار نبوت وارد کار بکند. توضیحی که این است که رابطهٔ دقیقی دارد بین رسالت و نبوت و ولایت. نقطهٔ مهم مینشیند که هر نبی حتماً ولی هست، ولی هر ولی ولی نیست و نبوت که ختم شد، اینها همهٔ عرفا و تعالیشان دارند: نبوت که ختم شد، ولایت ختم نشد، همیشه هست.
ولی وجودش داشته. چیزی که لاهیجی میگوید، میگوید که در واقع ولایت آن نیمهٔ پنهان نبوت است. میگوید که مثل این است که شما آن رسول یک وجهش به سمت خداوند است، یک نیمهاش به سمت خدا دارد که آن ولایتش است. من مطمئن نیستم درست خوانده باشم. این که میگوید در باب رابطهٔ ولی و نبی و رسول نکات جالبی را میتوان عنوان کرد. اینها ایدههای لاهیجی است. نخست این که ساخت نبوت ساخت دوجهتی است: یک جهت رو به خالق دارند، جهت دیگرشان رو به خلق. ما آن جهت رو به خلق را رسول و نبی اسمش را میگذاریم. یک جهت رو به خالق دارد که ولایت است. ولایت را مردم نمیدانند. ولایت آن وجه پنهان رو به خدای آن آدمهاست. چیزی که مردم میبینند با ایشان در ارتباط، رسالت و نبوتشان را میبینند. خبر با ایشان میآورند. باطنشان در واقع باطنش ولایت، ظاهرش نبوت. چیزی که رو به خلق است، جنبهٔ اجتماعی پیدا میکند، میآید مثلاً پیامهایی میدهد. ممکن است در واقع نکته این است: ممکن است این افراد آن باطن را داشته باشند ولی ظاهر نشود. بیداری روزگاران آن باعث آن ظاهر نمیشود. خلاصه بعضی از این اولیا را بهشان رسالت میدهد، نبوت میدهد و شروع میکنند تبلیغ کردن. ساخت نبوت ساخت دوجهتی است که یک جهت آن رو به خالق دارد، جهت دیگر رو به خلق.
آن جهتی که رو به خالق دارد مقام عرفانی قرب است که رحمت و عنایت الهی را میگیرد و آن را با جهت دیگر به عبارتی به بشر میرساند. جهت رو به خالق همان ولایت است و آن که رو به خلق دارد همان نبوت است. ولایت باطن است، ظاهر نیست، حقیقت است در قبال شریعت. این ایده خیلی ایدهٔ عمیقی است مخصوصاً به این رگهٔ شیعه، رگهٔ اسماعیلی که اصولاً آدمهای به اصطلاح باطنی بهشان گفتند. و این که ولایت در واقع یک نیمهای از نبوت است که جنبهٔ باطنی نسبت به باطن شریعت دارد. من جزئیاتش را نمیدانم. یک جور در واقع تاریخ اولیا هم دارد، همهٔ اینها اولیا بودند. یعنی در مقابل هر ولی که ظاهر شده، حالا یک ولی داریم که بگوییم نبی نیست. یک نمودار اینجا دارد، نمودار را مطمئنم خود لاهیجی نکشیده. نموداری که اینجوری که اینجا کشیده، این دایره از این ایدهٔ لاهیجی است که به صورت نمودار دارد. ندارد که. این دایره از سمت چپش که این قسمت به افتراق خورشید نبوّت است که نبوّت از مشرقِ مصنَّف دارد تکلّم میکند، از آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی شروع میشود تا...
در انتهای این سیرِ صعودیِ خودش با پیامبر ما در بارهٔ خرق میشود. ایدهای که اینجا وجود دارد در رابطه با نبوّت و ولایت در لاهیجی، ایدهٔ غوث و نزول و صعود است که عرفا خیلی ازش حرف میزنند که... در قرآن میگوید که خداوندی که خلق کرده، خلقِ نااید و تمام جهان را از خدا صادر شده و... بعد قرار است به خداوند برگردد. رسیدن به انتهای جهان و قیامت یک جوری برگشتنِ همهٔ مخلوقات است انگار به خودِ هم. این چیزی که اینجور دارد، ایدهٔ اصلیاش این است که انبیا در قوسِ نزولِ خلقتند یا به انتها میرسند، برعکس یک جایی که به آخر زمان از پیغمبر ما به...
بعد انگار دورهٔ آخر زمان دورهای است که خلقت انگار دارد جمع میشود. در مقابلِ هم، نبی یک، ولیِ زبور میکند که دیگر نبوّت ندارد.
ولی یک جوری توازی بین زبورِ اولیا و انبیا هست. بنابراین لاهیجی بهعنوان آدمی که تفکر شیعی دارد، تفکر شیعی دارد و امامها را... در مقابلِ قوسِ برگشت، در مقابلِ انبیا برابران. بنابراین اگر ایدههای لاهیجی را مثلاً میگفت بپذیرد، به نوعی باید یک توازی...
حالا بین تاریخِ انبیا اگر قائل بود با یک چیزهایی در جهان در دنیا نمایانده، هر جایی حالا بین یک تاریخِ اولیا هم تاریخِ امامها هم باید یک جور توازی با همان چیزهایی که... آنجا در موقع قائل بود، قائل بشود. اینکه کدام امام در مقابل کدام نبی قرار میگیرد، توازی چطوری شکل میگیرد، حدیثاً لاهیجی هیچ ایدهای ندارد به غیر از تحکیمِ زیاد روی اینکه وقتی که پیامبر به انتها میرسد، حضرت عیسی و حضرت علی در مقابلِ هم قرار دارند، بهعنوان بارزترین چیزی که تحکیم نکنید از...
این حرف که رضوشن از این جهتی که هر دو جنبه از اروحیت دارند، محاذاتِ غربی یا رجوعِ مسیح از حضرت علی بن ابیطالب که همچنان که مسیح دارای اروحیت بود، علی نیز... در بین اولیا یگانه کسی است که دارای اروحیت است، یک منعِ اروحیت. حالا مسیحی آن شکلی نگیرید یا... مثلاً از ده علی خداست، یک جنبه شبیه حضرت مسیح و از ده علی اعراف نیست، نه اعراف نیست، اعراف نیست، یکی اینجایی... در حضرت عیسی. بوده در حضرت علیه هم بر همان شدت مثلاً وجود دارد و الی آخر، من وارد جزئیاتش نمیشوم.
ولی اینها هم جزئی از متون عرفانی هستند که دیگر متون ایرانی هم هستند و یک جوری اشاره به همین تطبیر سیر انبیا با چیزهای دیگر که دنیا میسپریم. در مورد دارم، من باز دوباره در این کتاب هم به این هفت پیامبر هستیشناسی یک اشاره شده. این اراز سنگانی هم اینجا در حد مثلاً چند صفحه به رنگها هم اشاره شده. دیدید مختصرتر از آن چیزی که آنجا هست. اینجا هم به نوعی در مورد اراز سنگانی چیزی دارد. بفهمم از اینجور که تو باید فلوری نفرد امام زمران خیلی میتواند نزدیک.
در دردک نزدیک دارید. چرا این که من نکردم این کماندار برادر چیزی قالیتی هم داشته باشد؟ من چه باید نرجع باشد نه اینکه؟
سؤال: بکنم این کماندار و اینکه همیشه کارده کمانداری چونی و برادر چونی قالیتی نداشته باشد. این ایده دارد ایشان؟ در مورد رابطهٔ این ولایت و نبوت و اینکه از یک جای کلی میآید حرفش، فا من محسوسی نیست اینکه. بعد از اینکه یک چیزهایی ظهور کردم یک دورانی میآید که انگار باطنشان هست و ظاهرشان نیست. یک ایدهٔ کلی این شکلی دارد که در کلاً در غوص منظور سعودی تفاوتهایی هست و این ایدهٔ کلی بهش میگوید که نبوت باید.
در مقابلش ولایت قرار بگیرد. ولایتی که دیگر شامل رسالت و نبوت به معنای رسمیش نیست. در حال شما حرف این است که چرا دارد؟ مثلاً فرض کنید غصه سودونو را زمانی کاملاً میگیرد یعنی مثلاً آن ورد پیامبران آمدند و پیامبر خاتم شد. از این ورد هم به ترتیب باید چیزی بگیرد. غص دارد برود برمیگردد مثلاً بعدی کسی باشد که مقابل عیسی است و الآن خواهد. اگر این ایدهٔ کلی و غصه نزول سرودش درست است آن ترتیب را میخواهد دعایت کند ولی من نمیدانم که لاحقی پیش رفته.
در انتباه دادن امامها به انبیا نمیدانم دوازده تا پیغمبری که میخواهد به ذار کیا هستند چون هفت که آنجا در لطایف مثلاً سلمانی هستند مشخص شد کیا، ولی اینجا اینکه چگونه میخواهد این دوازدهتا را به اصطلاح بگذارد و چه ریجه دیگرهایی را میخواهد تطمیق بدهد که یک یکی؟ مثلاً توازی معقول به نظر دارسه. من نمیدانم. خب، حرفهای شیطان تامیز میخواهد بزنم و از این سرک نظر میخواهد.
خب این جلسه را، عرض کنم، از اولی که این دستگیری مهد شروع شد، در ذهنم بود که این کار را بکنم: یک بار، در واقع، یک سری متون عرفانی بیاورم برایتان دستتان که یک جوری قانعتان بکنم که اینجور چیزهای جالبی است. به اضافه اینکه قانعتان میکنم در عُدِهٔ خود احتیاطی هست. یعنی میتوانم اشاره نکنم به اینکه نجمهٔ جنگ کبری راست است و این رنگش فرق میکند. ولی شهود عرفانی چیزی نیست که شما بخواهید اصلاً بگیرید که اینها عرفای بزرگی بودهاند. اصلاً ابن عربی میگوید من عربهای پیغمبرها را بیدم و اسماعیل نبوده، اسحاق بوده. ما بگوییم اراد جانی میگوییم.
من دیدم، پس درست داریم اینکه ایدههای جالب اینجا هست ممکن است اصلاً به ذهن شما نرسد. اینکه یک لطافتی مثلاً در درون و درون وجود دارد. اینها شهود این چیزها را درک میکنند و شباهتش را با انبیا درک میکنند. ممکن است اصلاً من و شما به ذهنمان نرسد. ولی این متون مهم الهام خوبی هستند، به شرط اینکه تفایی دونه نصفتان متحفظ بکنید. و اگر اینها یک چیزی گفتند به نظرتان و با متحصیل سازگار نیست، علک همینجوری به استناد اینجوری گفتن.
من بارها این را گفتهام و باز هم تکرار میکنم: معرفتاً معمولاً حرفهای خیلی خوبی میزنند، ولی در ارجاعهایش به متحصیل کاملاً اشتباه میکنند. یعنی خود اصل حرف ممکن است جالب باشد، ولی استدلال متنیش غلط باشد. ممکن است به درد این بخورند که یک بحثهایی خیلی معنوی و عمیق را بهتر درک بکنید. و یک راه دیگرش هم این است که خودتان سیر و سلوک بکنید و یک محتاجی این چیزها نباشید. اگر دارید محسنان نباشید و بروید مستایران ببینید با ارواح انبیا ملاقات بکنید، ببینید که این بیده خود از ایران. حتی اگر سه رسولی کردید هم، به شهود خودتان اینقدر اعتماد نکنید. ایمان عربی سررشتهٔ خوبی است، برادر.
در شهود عرفانی هم انگار یک خطاهایی هستند. اینکه پیغمبر نیستند که مثلاً یک ریمحافظت بشوند و به نوعی مثلاً دو چهار خطا نشد. ارهان، من امیدوارم که حس رو به وجود آورده باشم که تو هر متن عرفانی تفسیری باشد که نباشد. مثلاً شعرهای عرفانی. نمیدانم ایدههای جذاب و جالبی هست، یک دردی، مثلاً یک جُستاری که نشان بدهد معنای سمبولیک قرآن چیست، برای اینها متنهای خوبی هستند. این دو تا کتاب هم تا آخر برنامه اضافه کنم، این کتاب به دلیل آن سیر کلیای که در آرای کوربن دارد به نظرم کتاب جالبی است. خود آن کتاب انسان و مرگ هم در کتاب خودش، خود خواندنش عملاً سخت است، یک کتابی داده به اسم عرض ملکوت ملکوت.
باقی خیلی ندارند، در خاطر اینکه جغرافیای عرفانی دارد دربارهٔ هفت اقلیم و اعتبارات جغرافیایی که اینها به طور تمثیلی داشتند، یک جغرافیای تمثیلی خیلی... من واقعاً تا این کتاب را ندیده بودم میبینم مثلاً این لفظ پیدا کرده، شهرهایی هست همهاش تمثیلی و سمبلیک که دارد، خیلی جالب است، مثل یک جهان معنوی که برای خودشان ساختهاند. یک نویسندهٔ معاصر ما داریم به اسم فاکنر، میشود میشود... ببینید، او هم این برای خودش یک دنیا درست کرده بود که همهٔ داستانهایش هم همانجا میگذرد، یک شهری هست که همیشه یادش نرود، خیابانها، کتابها بردارد، میرسد، یک جهانی برای خودش خلق کرده بود به هم. این شخصیتهایش اینجا از وای... اصلاً همهٔ رسانهٔ فارسین هم همانجا اتفاق میافتد. حالا عرفا برای خودشان یک جغرافیای کلی درست کردهاند از زمین و اینکه مثلاً هورقلیا و اینها را میدانم، یک سری اصطلاحات دارند برای خودشان خیلی معنیدار. این کربن یک کتاب مفصلی دارد تحت عنوان ارض ملکوت که در باب همین جغرافیاست و کتاب سختی است، اینجوری که خیلی جایی ندیدهام از کجا آمده، ولی یک جوری از اطلاعات در مورد جهانی که ما نمیشناسیم آنجا میشنویم که اینجوری باید برگزار کنیم. من خیلی من را دوست دارم بگویم که معمولاً منبر ممثّل میتوانیم بهش مراجعه بکنیم، سلیقهٔ خوبی هم ناشر داده.
در این اطلاع کردن متونی که تحصیل میکردیم، معمولاً متون جالب را تحصیل کردیم، شکر میکنم.