خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.
مرور مباحث جلسات گذشته و ادامه تفسیر سوره مریم
بگذارید من اول یک خبر بدهم در مورد آن جلسات روانکاوی که در دانشگاه تهران دارم. آقای درخشانی که احتمالاً برادرِ درخشان میشناسیدش، یک کار جالبی کرده، یک صفحهای درست کرده مثل صفحات ویکیپدیا و خودش از دورهٔ دوم آن جلسات که بحث یونگ بود شروع کرد به پیادهسازی و تقریباً اکثر جلسات یونگ را پیادهسازی کرده به صورت شبهِ لکچر نوت، نه اینکه کلمه به کلمه پیادهسازی کرده باشد. و قسمتهای فرویدش هم که مانده بود، تصادفاً بدانید که همهچیز هماهنگ صورت بگیرد.
من همین شنبه گذشته رفتم این خبر را دادم که چنین اتفاقی افتاده. خوبیِ کاری که کرده این است که چیزهایی را پیادهسازی کرده که شما هر کسی که بخواهد میتواند اِدیت دارد مثل ویکی ویکی ویکی. یعنی خیلی مهم نیست که حالا اگر یک جاهایی را مثلاً فرض کنید خوب ننوشته باشد و این حرفها، به تدریج قابل اصلاح است. ما همیشه این پروژه را داشتیم از یک جایی به بعد که یک چیز مختصری از این جلسات داشته باشیم. من حداقل شخصاً برای خودم همیشه احساس نیاز میکردم. مثلاً اینکه هیچوقت نمیدانم دقیقاً چه گفتم، چه نگفتم و...
واقعاً قابل مراجعه به چیز نیست. کارِ دَمِ فایلهای مثلاً صوتی را برود گوش کند. فایل نوشته میشود، امکان سرچ توش سادهتر و راحت. این مطلب را اگر بخواهد پیدا میکند. از یک جایی که فیلد حرف زیاد شد همیشه حرف این بود که حرف پنجاه هم باید یک کاری بکنیم. این جلسات مثلاً یک چیزی داشته باشد، یک داکیومِنت، یک چیزی ازش وجود داشته باشد که راحت بشود بهش رجوع کرد. مخصوصاً سِنِگیردان که تعداد جلسات زیاد شده. واقعاً بعضی آدمها که تازه میآیند وارد جلسات میشوند خیلی سخت است که بروند مثلاً صد و خُردهای یک جلسه را گوش بدهند.
من خودم برایم قابل تصور نیست. ظاهراً بعضیها این کار را مثلاً برای هفتاد هشتاد جلسه آمدهاند. این کار را کرده من تا تکنیم که برای خیلی سخت است این کار را کرد. من در دانشگاه تهران که گفتم، بلافاصله یک نفر پیدا شد که دوازده جلسهٔ اول همان درسها را پیادهسازی کرده بود. اینکه تقریباً آنجا بهطور غیرمنتظرهای یکدفعه کار تمام شد. آقا من خبری که در واقع دارم بهتان میدهم این است که آقای درخشانی برای کییو لیستم، من لینکش را برای آقای اسکری فرستادم، یک چیز شبیه همان درست کرده.
ولی پیادهسازی نکرده ولی جا هست برای اینکه چیزی در واقع گذاشته بشود. تا آنجا که من یادم است از چهار پنج جلسهٔ اول که هفتتاش پیادهسازی شده آنطورها.
حالا اینکه... نفسِ دستبهدست بیشترین؟ آره، اکثرش آره، اینان...
میشود گذاشت یک نفر ویراستاری بکند. یعنی یک نصف جلسات هم که بیشتر پیادهسازی شده است. در حال من میخواستم بگویم مخصوصاً کسانی که شروع میکنند دورهای را گوش کردن، اگر قلموپایی از دستشان باشد چیزی در حد لکچر نوت بنویسند. پیادهسازی دقیقی که آدم بخواهد کلمهبهکلمه بنویسد که هیچی، دو خوبی درنمیآید. آن دفعهٔ اول که ما پیادهسازی کردیم اینجوری بود که مسئله وجود داشت که اگر به اختیار دانشجوها بگذاریم که شبیه لکچر نوت هفتگی بفهمند و بنویسند، آن وقت معلوم است چه درمیآید.
ولی الآن که امکان ادیت وجود دارد اصلاً مهم نیست. واقعاً یک نفر اگر خوب هم پیادهسازی نکند، یک نفر بعدش میآید، میکند، نگاه میکند، گوش میدهد، اضافه میکند. خوب نیست جایی که مثلاً کم و کسری دارد، میتواند اضافه بکند. اصولاً این کاری که آقای درخشانی کرده، خاصیتش این است که پیادهسازی میکند با هر کیفیتی را در واقع از این به بُرده. مثلاً خودش به من میگفت که من از این گرامری و اینها خیلی چک نکردم که ویراستاری بکنم.
خب این چیز مهمی نیست. واقعاً یک نفر میتواند ظرف مدت خیلی کوتاه اگر اهل این کارها باشد انجام دهد. اصلاً من ظرف چند ساعت ویراستاری بکنم در حد گرامری روی این، اینش خیلی چیز مهمی نیست. برای امکان خوبیست که به وجود آمده. من امیدوارم برای اینجا هم در این کییو لیست خلاصه یک ظرف یکی دو سال آینده آخر کاری انجام بشود که از این وضع دربیاید. اگر یک نفر بخواهد به یک چیزهایی رجوع بکند و این خوبیاش. این متن پیادهشدهٔ سخنرانی است و. مثلاً هر جلسه را اگر چند دقیقه واقعاً میشود نگاه کرد، همه چیزش را کم و بیش فهمید که موضوع چه بوده و هم طرف، لاقل میتوانی تصمیم بگیری. حالا میخواهد فایل صوتی را لازم گوش بدهد یا لازم نیست گوش بدهد. الآن من فکر میکنم کار راه این است که مثلاً یک نفر از اول تا آخر بشیند. ما حتی نمیدانیم معمولاً که کدام جلسه چه گفته شده. اینجا کسانی نمایندگی میکنند و میگویند چیزی گفتم. مثلاً میگویند جلسهٔ ۲۰، اسم که ندارد، جلسات شماره دارد، جلسهٔ ۲۰۳ بوده، باید دو تا یا دو تا آنورتر، ده ساعت سخنرانی یک نفر گوش بدهد ببیند موضوعی گفته شده یا نه. حالا به هر حال من این را خواستم بگویم که به نظر من کاری که آیا دلشنه کردی، یک جوری مشکلی را در واقع حل کردی. اینکه راحت میشود بدون وسواس و حساسیت پیادهسازی کرد و به مرور زمان آدم امیدوار باشد که مطمئن، دقیق و خوب. در میان به اضافهٔ اینکه خب من خودم هم واقعاً مطمئنم که ایشان نوشته را دیدم، ایشان بیش از پیادهسازی انجام داده، خودش زحمت به خرج داده. اگر لینکش را بفرستید، مثلاً برای بعضی جلسات عکسهایی که مربوط به مثال آن جلسه هست از در اینترنت پیدا کرده، زده و یک کار خیلی خوبی که کرده این است که اگر من یک جایی در جلسه ارجاع به مقاله یا کتابی را معرفی کردم، اینها را آخرش با همان رفرنس نداشت همیشه. این مشکل به وجود داشت که مثلاً من بارها ایمیلهایی دریافت کردم از این آدمهایی که مثلاً کیفیت فایل صوتی موقعی که ما نفهمیدیم اسم این مقالهای که گفتی چه بود، چون خب با دقت بر این کار را کرده. من هر کدام از جلساتی نگاه کردم، همهٔ رفرنسها را فعال و مثلاً پیپرهایی که فایل پیدیافش در چیز هست، لینک داده، فقط این نیست که اسم پیپر را نوشته باشد. یعنی بلافاصله یک نفر میتواند پیپر را آنجا دانلود بکند. حالا این انتظار را من ندارم که هر کسی پیادهسازی میکند یک کارهای این شکلی انجام بدهد، ولی بر من فکر میکنم کار شروع که بشود، بعد دیگر همهٔ این کارها به تدریج قابل انجام است. این موضوع یک مقدار حالت شستهرفتهتری پیدا میکند، مثلاً میشود لینک گذاشت و مطمئناً من خودم هم مطمئناً، به احتمال زیاد خودمان. بعد هم ممکن است علاقهمند بشوم از این چیزهای اضافه بکنم؛ میشود در واقع یک کاری، بیشتر ویراست داریم. در همهٔ یادداشتها معمولاً این چیزهایی هست که در جلسات نگفتم و آنها را ممکن است آدم بتواند اضافه بکند، معمولاً به دلیل کمبود وقت و...
استدلال جانشینی از قرآن
این حرفها یک همچنین چیزهایی پیش آمد. خب برویم سراغ بحثهایی که از جلسهٔ قبل شروع کردیم. من میخواهم مجدداً در مورد یک چیزی که جلسهٔ قبل گفتم یک نکتههایی اضافه بکنم. اوایل، یا اواسط جلسهٔ قبل یک استدلالی به نفع تصوری که شیعه از جانشینی پیامبر دارند، با استفاده از این مطالبی که در این سورهٔ مخصوصاً و در سورههای دیگر هست، این شیوهای که قرآن مسئلهٔ سلسلهٔ انبیای ابراهیمی را اصلاً مطرح میکند در قرآن، به نظر من نکتهٔ مهمی است که به نوعی با تصور شیعه از اینکه جانشینی یک پیامبر چگونه صورت میگیرد ارتباط دارد و...
خب این یک جور در واقع استدلال کردن از قرآن به نفع مسئلهٔ تصدی امامها بعد از پیغمبر هست که من دفعهٔ قبل در واقع به این موضوع اشاره کردم. تأکیدم روی این بود که شما وقتی سورهٔ مریم را میخوانی، از ابتدا مسئلهٔ جانشینی در این سوره مطرح است. اولین چیزی که در سوره میبینید این است که زکریا جانشینی ندارد، میراثی از آل یعقوب بهش رسیده که معلوم نیست باید به کی بده و میترسد از اینکه بعدش اتفاقی بیفتد و دارد در واقع از خداوند میخواهد که فرزندی بهش بده که جانشینش بشود و اینکه این ماجرای حضرت زکریا و دعا کردنش را به اصطلاح ریداکت بکنیم، کاهش بدهیم به سمت اینکه فقط زکریا مثلاً مریم را دیده و میل به بچهدار شدن در دوران پیری بهش مثلاً دست داده، دارد دعا میکند، حقاً ظلم به حضرت زکریا و همهٔ سلسلهٔ انبیاست. یک پیغمبری مثلاً در آخر عمرش فقط دوست دارد بچهدار بشود و قرآن اصلاً اینجوری برخورد نمیکند. ولی فکر کنم آن سریال مریم اینجوری بود: حضرت زکریا فقط بچه میخواست. این مشکل خانوادهٔ زکریا این بود که بچه نداشتند و یک جوری خالصاً نظر زکریا با استفاده از دعا کردن این مشکل را برطرف کرد. در حالی که قرآن وقتی شما میخوانید، مطمئن برخورد اینجوری نیست. مسئلهٔ جانشینی و... میراث یهود. این حرف هست، این نکته که از ابتدای این سوره هست دقیقاً این را ثابت میکند که چیزی برای به ارث رسیدن وجود دارد. این، مطلقاً اشیا و اموال آنجا چیز هست. این یک نکته بود. نکته دیگر اینکه پایان سلسلهٔ آل یعقوب با عروج حضرت مسیح به آسمانهاست. یعنی در واقع یک چیزی شبیه این چیزی که ما در فرهنگ خودمان بهش میگوییم اینکه ما یک سلسلهٔ آل یعقوب داریم و توش به ارث رسیدن یک چیزی به طور طبیعی از پدر به پسر را میبینیم. مواردی ممکن است، نمیدانم، به برادر...
یکی از دایی منتقل بشود که در امامهای شیعه این اتفاق افتاده، یعنی موردهایی بوده که از... که به پسر نرسیده. اینکه یک نمونهٔ در واقع ما در قرآن اندیاد داریم که این اتفاقات توش افتاده.
خب، بههرحال موضع شیعه را تقویت میکند که ما انتظار داشته باشیم که چنین اتفاقی آنور افتاده باشد. از طرف اهل سنت جواب این مسئله را این شکلی دادند که علت اینکه پیغمبر جانشین نداشته این است که چون کتاب، مثلاً قرآن، نازل شده و هدف کل انبیا این بود که این کتاب نازل بشود و این یک کتاب جاودان و ابدی و این حرفهاست.
پاسخ اهل سنت به ختم نبوت
بنابراین دیگر لازم نیست که سلسلهٔ انبیا ادامه پیدا بکند، بنابراین کلاً پیغمبر دیگر جانشینی نمیخواهد، سلسلهٔ انبیا با نزول قرآن قطع بشود. این تصویری است که فیلیها از مسئلهٔ ختم نبوت و نزول قرآن دارند و من در جواب گفتم که اولاً زمانی که تورات نازل شده بود، حضرت موسی از دنیا رفت، هیچ تحریفی هم در تورات اتفاق نیفتاده بود و تورات کتابی بود که مطلقاً از نظر قرآن هدایتکنندهٔ مردم بود.
ولی باز مسئلهٔ جانشینی حضرت موسی، بدون اینکه وحی به صورتی... موسی میبینید که کتاب دست بخورد، جانشین برای حضرت موسی... حتی شما در قرآن میبینید که حضرت موسی سی روز که قرار است برود که بهش وحی بشود، برای خودش جانشین میگذارد. اینجوری نیست که همینجوری بگذارد برود، چه برسد مثلاً در زمان مرگ. بنابراین صرفاً مثل جانشینی را به نبوت و اینکه نمیدانم قرار است کتابی نازل بشود تقلیل دادن، خودش خودش مشکل دارد. بهاضافهٔ اینکه اصولاً این دیدگاهها که نبوت فقط در واقع یک... مثل انبیا مثل یک مدیومهایی هستند... که یک پیامی از طرف خداوند میگیرند و این مکتوب میشود و کارشان تمام میشود. تصوری که به نظر من در قرآن از نبوت هست این نیست.
یعنی همراه با نبوت، مواجهای مثل امامت یا در همین سوره، ولایت را هم دارید. درک کنید. یعنی انبیا فقط اینجوری نیستند که افراد برجستهای هستند که بهغیر از اینکه رسالتهای تشریعی دارند، رسالتهای تکوینی هم به نظر میرسد دارند. بگذارید من این پرسش و پاسخهایی که انجام شده را بچینم که این را تقریر بکنم. چیزی که میخواهم به آن اشاره بکنم این است: فرض کنید حتی آن تصور علیستیزانه را بپذیریم. یعنی حالا مثلاً فرض میکنید سؤال و جوابها را خیلی زیاد دقیق نکنید. نکتهای که هست این است که به هر حال، این استدلالی که من میکنم از شباهت در واقع سلسلهٔ انبیا در قرآن است. دارم سعی میکنم استدلال بکنم که
در مورد شیعه اتفاقی مثلاً بیفتد، چیزهایی که شیعه میگوید میتواند درست باشد. نکتهٔ مهم این است: اولاً این استدلال را به طور قطع بدانید که هیچ پاسخی به آن بشود داد، امکان ندارد. این چیزهایی که شیعه میگوید را اثبات نمیکند، امکانش را اثبات میکند. یعنی دیگر هیچ آدم اهل سنتی نمیتواند بیاید بگیرد که چرا امامانتان پدر و پسرند، چطور نمیدانم شما معتقد به این هستید که این یک چیز حسی مثلاً اینجا اتفاق افتاده. هیچ کس نمیتواند بیاید به شیعه ایراد بگیرد که اصلاً شما چطور به غیبت یک انسان به مدت طولانی مثلاً معتقدید؟ یک غیبت طولانی. نه تنها اهل سنت نمیتوانند
این ایراد را بگیرند، اهل کتاب هم نمیتوانند این ایراد را به شیعه بگیرند. یعنی لااقل این نشان دادن این است که برای خواصه اینکه اهل کتاب هم برای به این سلسله... یهودیها به این سلسلهٔ انبیا، مسیحیها حتی به مسئلهٔ غیبت مسیح اعتقاد دارند. یهودیها شاید به این معنا به غیبت اعتقاد نداشته باشند. حتی در تورات جالب است که در مورد ادریس، آیهای که در سورهٔ مریم در مورد ادریس هست که ادریس هم مثل عیسی به آسمانها مثلاً رفته: «وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّا».
وَرَفَعْنَٰهُ مَكَانًا عَلِيًّا
و [ما] او را به مقامى بلند ارتقا داديم.
در متن تورات مثلِ به آسمان رفتن ادریس هست. به هر حال اینکه بعضی از این آدمها، بعضی از این انبیا پایان کارشان اینجوری است که نمیمیرند بلکه یک... جوری محفوظ میشوند، حالا این به آسمان رفتن را حالا میخواهی استعاری تحلیل بکنی یا هر چه، یک جوری.
در واقع شبیه آن چیزی که ما در مورد غیبت معتقدیم، برای فرد مسلمان و اهل سنت، برای مسیحیها و یهودیان هیچ جایی برای اشکال گرفتن به امکانِ این چیزی که شیعه در مورد امامت میگوید وجود ندارد. میخواهم بگویم میشود بیشتر از این هم گفت، آن هم این است که شما، وقتی که قرآن میخوانید و مثلاً مخصوصاً سورهٔ مریم که در واقع سلسلهٔ انبیا را با این دید دارد بهشان نگاه میکند که چطور شروع میشود، چطور به عرض میرسد، چطور تمام میشود. یک نکتهای که در سورهٔ مریم هست این است که سلسلهٔ انبیا را با یک دید خاصی دارد مرور میکند. بعد دو دستهشان میکند. بعد از اینکه دو تا داستان اول را گفته میشود، از جایی که ماجرای ابراهیم را شروع میکند تا پایان آیهای که حرف از حدود آدم و نوح و اینها توش میآید، شما وقتی این را میبینید نه تنها امکان ثابت میشود، به نظر من چیزی که ثابت میشود این است که دیفالت این است. شما وقتی رفتید، نبیای را میبینید، دیفالت این است که این طبعاً در یک سلسله یا شروع یک سلسله هست یا آخر یک سلسله هست یا وسطش. باید یک جوری تکلیف را روشن بکنید که این از کجا شروع شده، به کجا ختم شده. ما یک بار در قرآن در واقع یک چیزی میبینیم که اگر نبی دیگری باشد، به طور طبیعی باید سؤال بکنیم که این نبوت از کی طبیعتاً گرفته، به کی داده.
بنابراین این چیزی به غیر از امکان است و میخواهم بگویم دیفالت این است. در واقع دقیقاً نکته این است: حتی اگر چیزی که اتفاق میافتد، وقتی که شما با سورهٔ مریم استدلال میکنید، این است که حالا اهل سنت باید جواب این سؤال را بدهند، نشود به استدلال سیاسی میگویند توپ در زمین آنهاست. آنها باید بیایند مثلاً استدلال بکنند چون اینجا کتاب جاویدان آمده، قطع شده و اینجا شباهتی به آن ماجرای آل اسحاق ندارد. یعنی به طور طبیعی انتظار میکنید اینجا جانشینهایی وجود داشته باشند، انتهایش هم با مرگ مثلاً همراه نباشد.
من گردن میگیرم که آیهٔ دیگری بیاید مثلاً یک استدلالهایی ارائه بکند و این شبهه را در واقع رفع بکند.
بنابراین اهل سنت هم که دچار مشکل هم به نظر من نه شیعه که بخواهد شیعه حرف طبیعیتری دارد میزند، با توجه به استناد به قرآن روشن است. من میخواهم چیزم از این است که کل بحث و از اینکه آن سؤال جوابی که بعدش من کردم خودم از طرف اهل سنت چیزی گفتم بعد هم سر کردم جواب بدهم. اصلاً آن را بیایید که من کنار بگذارید صرف آن استفادهٔ اول چیزی که جواب ندارد اینهاست. حالا اهل سنت اگر بتوانند این دیفالت را در واقع برطرف بکنند، خب حالا در واقع امکان اینکه حرفشان درست باشد را ثابت کردهاند، آن هم نه اینکه درستی حرفشان ثابت شده باشد اهل سنت.
در معرض این هستند که باید امکان این را ثابت کنند که چطور میشود در حالی که در قرآن تمام انبیا یک جوری در یک سلسله قرار دارند، یا اول هستند یا آخر هستند یا حداقل چیزی که ما تو قرآن میبینیم این است که شما هر نبی یک شیعهٔ مخصوص خودش دارد. یعنی یک آدمی دارد که انگار مثلاً فرض کنید حضرت نوح، حالا در قرآن میگویید که ابراهیم از پیروانش بوده. همهٔ انبیا یک جوری چیز دارند، شاگردهای مخصوص دارند و اینکه حضرت رسول نداشته. در تمام عمر خودش مثلاً هیچ فرد خاصی اطرافش نبوده که این عظمت مثلاً روحی پیغمبر را درک بکند و یک جوری تحت تعلیمات خصوصی پیغمبر قرار بگیرد آن طوری که.
مثلاً موسی تربیت تعلیم شعیب را دیده و همینطور انبیا مختلف شما میبینید که تربیت تعلیم لوط تربیت تعلیمی مستقیم ابراهیم است. بهغیر از اسحاق جانشین رسمی ابراهیم است، لوط هم بهواسطهٔ تربیت ابراهیم به نبوت میرسد. اینکه هیچ تربیتی اینجا صورت نگرفته این هم باز با چیزهایی که تو قرآن هست به نوعی تعارض دارد و به هر حال.
نکته این است، نکته این است که با این نوع نگاه کردن و استدلال کردن اهل سنت باید یک جوری دست و پا بکنند و یک دلایلی بیاورند برای اینکه توجیه بکنند که چرا معتقد هستند که اینجا نه سلسلهای وجود داشته، نه جانشینی وجود داشته، نه شاگرد خاصی وجود داشته و همهٔ اینها را. طبعاً مجبورند برگردند به اینکه چون کتاب نازل شده دیگر چیزی نیست و به نظر من این استدلال برهان اولاً باید. واقعاً به نوعی حرف خودشان در مورد اینکه انبیا نقش تکوینی ندارند، در حالی که مثلاً حضرت عیسی نمونهٔ یک نبیای است که جزو بزرگترین انبیا است. و کاملاً نقش تکوینی به نظر میرسد دارد.
در تشریع خیلی دخالت نمیکند و خیلی چیزهای دیگر که من جلسهٔ قبل گفتم. به هر حال حداقل کاری که فکر میکنم مستدل میکند این است که مشکل را منتقل میکند به سمت اهل سنت؛ در حالی که ما معمولاً شیعیان، بدلیل اینکه در اقلیت هستند، همیشه احساس میشود که اینها مشکل دارند و باید جوابگوی اکثریت باشند. اگر منطقی نگاه کنی، به نظر میآید که اگر قرآن را در واقع ملاک قرار بدهند، مسلمانان اهل سنت هم باید یک چیزهایی را سعی کنند توجیه بکنند؛ مثلاً با مسئلهٔ کتاب یا... حالا هر چیز، یا از قرآن سعی بکنند یک آیاتی در بیاورند، بگویند مثلاً فرض کنید اینها نشانهٔ این است که... اینجا از آن دلایلی فهم کرد بفهمیم... من همان که خللهایی در این نظر میبینم، یعنی اینکه دیگر همین یک جایی تنها که... جاستان افراد... همین به نظر میبینیم. مثلاً اینکه حضرت ازنا قیمتشان به این طرف کم شدن، آندرشان بیرون دینی با قیمت این موضوعات... برامی که فرق دارد. در یک درخشی آن درمان کلولتی که هم دارند بعدی مثلاً مانه میشود برای این حضرت ازنا مگر...
این تفاوت موجود نمیداند در دو همین موضوع اینکه یک جایی تمیشه مگر در مورد حضرت اصحاب که هستند. اصلاً دقیقاً مثلاً این است که شما شیوهٔ ختم نبوت در آله یک هبوبو میبینید، دیگران دیگر بدون مرگ، بدون مرگ دیگر تمام بشود.
نکته همین است دیگر. و اینکه حالا کیفیت غیبتش هم که دیگر باید جزئیاتش را... من نمیدانم شما میبینید یک غرابتی در شیعه وجود دارد که اینجوری است، یک غرابتی وجود دارد که آنجوری است. من بگذاری شباهتهایی بگویم. اولاً ممنون. من همیشه اینجوری است که یک چیزهایی قرار است بگویم، بعد از یاد داشت میدانیستم، یادم میرود، بعد دارم میگویم چیزهایی را، رفت، نمیشود بگویم. همین است.
بازگشت عیسی و آخرالزمان
اما این نکته که گفتی، من یادم آمد که قرار بود که یک چیز دیگر هم بگویم در موضوع شباهت حضرت عیسی با اعتقادات شیعه: قرار حضرت عیسی در آخرالزمان برگردد. مسیحیها اینجوری معتقدند و در قرآن اشاره میشود به این موضوع که «وَإِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» یعنی عیسی یک جوری به مثل قیام جهان در قرآن ارتباط داده میشود، ولو اینکه این آیه، آیهٔ خیلی غامضی است و... درککردنیاش سخت است، ولو در حد اقل، در ذهن هر عالمی که قرآن میخواند، عیسی با آخرالزمان با.
وَإِنَّهُۥ لَعِلْمٌۭ لِّلسَّاعَةِ فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا وَٱتَّبِعُونِ ۚ هَٰذَا صِرَٰطٌۭ مُّسْتَقِيمٌۭ
و همانا آن، نشانهاى براى [فهم] رستاخيز است، پس زنهار در آن ترديد مكن، و از من پيروى كنيد؛ اين است راه راست!
مثلاً قیام قیامت به نوعی مرتبط. مثل این چیزهایی که در مورد مثلاً آخرالزمان در شیعه هست شباهتهایی دارد بینشان. میدانید شیعه معتقدند که حضرت عیسی همراه امام زمان مثلاً برمیگردد. به حال، اینکه این غیبت، غیبتی است که بعداً بازگشتی توش هست، به نظر میرسد که هم با قرآن قابل استدلال است، هم جز ارتکازات محسن بیاز غیبت. این شکلی نیست که غیبت کامل باشد و دیگر هیچ وقت بازگشتی موجود نداشته باشد. چیزی که شما فقط دارید میگویید این است که آیا حضرت عیسی هم مثلاً غیبتش با این روایت، قرائت خاص شیعی - که لزوماً شیعه نباید به این قرائت معتقد باشد - آیا همخوانی دارد یا ندارد؟
خب من فکر میکنم مسیحیها هم معتقدند که یک چیز خیلی شبیه به دورهٔ غیبت صغرا برای حضرت عیسی اتفاق افتاده. شما انجیل را که میخوانید این جوری است: حضرت عیسی در یک دورهای به حواریون و یک عدهای ظاهر میشود، حرفهایی میزند، بعد میگوید بیایید آنجا من را ببینید، با یک عدهای در ارتباط است تا اینکه به طور کامل ارتباطش قطع میشود. بنابراین اینکه یک دورهای وجود دارد در اعتقاد شیعه که... آنجا هم یک چیزی مشابهش داریم. این هم باز به نوعی تأییدکنندهٔ این است که این اعتقاد شیعه خیلی شبیه...
غیبت مسیح و تشابه با غیبت امام
این پایانی که شیرازهٔ سلسلهٔ انبیاء اینوَر در نظر گرفته، شباهت دارد به سلسلهٔ انبیائی که آنوَر ما تو قرآن میبینیم و در اعتقادات خود مسیحیها میبینیم و برنامه.
سؤال: دو بُعدی که کردید که فکر میکنم اصولاً جوابش داده شده. سؤال اولتان هم این است که اولاً این جواب همین است: اولاً اینکه این قرائتها خاص هستند و همهٔ شیعیان بدانند که برای چنین چیزی معتقد نیستند که ارتباط با امام زمان ممکن باشد. من میخواهم تأکید بکنم بدون اینکه استدلال از یک نوع قرائت خاص بخواهم در مورد مسئلهٔ غیبت امام زمان دفاع بکنم. واقعاً به اندازهٔ کافی فکر میکنم تسلط ندارم به روایتها و چیزهای تاریخی که اطراف این موضوعها وجود دارد.
ولی اینکه از متقنترین چیزهایی که وجود دارد، مکتوب آخری است که میگویند امام زمان مثلاً به آخرین نایب خودش داده و. دقیقاً این جمله که از این به بعد هر کس گفت با من ارتباط دارد، بدانید که دروغ میگوید. یک روایت داریم. من میخواهم بگویم یک قرائت حداقل شیعی وجود دارد، اگر نگوییم اکثریت، بگویم الآن سالهای اخیر خیلی مد شده که این قرائت این است که همه با امام زمان تقریباً در ارتباط هستند. یک آقایی بود، حالا اسمش... یک آقایی بود که خودش امام زمان را دیده بود، خانمش دیده بود، کفاش محلش دیده بود، خیلی هم معروف شده بود، یک دوره برای خودش یک دکانی شده بود در این... از شهرهای ایران الآن این سالهایی... همچنین مدی شده. من واقعاً آنقدر در این زمینه مطلّع نیستم که بخواهم رد بکنم یا اثبات بکنم که اصولاً اینجوری هست، یعنی آدمها راحت امام زمان را میبینند. من باز میخواهم یک نقلقولی بکنم از علامه طباطبایی. ایشان معتقد بود که امکان دارد کسی با امام زمان ملاقات بکند، ولی نه به این صورت که بداند که این امام زمان است. و در طول تاریخ ایشان معتقد بود که دو نفر را... من فکر میکنم که واقعاً امام زمان دیگر... یعنی یادم نیست مثل علامه طباطبایی هم که ارتباط را مثلاً میپذیرند، اینجوری نیست که هر کسی مثلاً برای خودش امام زمان را ببیند، پیغام از طرف امام زمان... اینها خیلی چیزهایی است. فکر میکنم قرائتهای خودمدرن و جدیدی هستند که امام زمان نایبی ندارد، پیغامی نباید بده. فکر نمیکنم تا به حال خیلی چنین حرفهایی بین شیعه بوده باشد یا لااقل خیلی شیعه بوده باشد. اخیراً یک خورده بازار اینجوری را... در واقع به بزرگ اینجوری آمده. این تشرف، چیزی که علامه طباطبایی قبول دارد، مثلاً این است که ممکن است این تشرف اتفاق بیفتد به طور ناشناس. مثلاً امام زمان را بعداً تراب... شاید فکر بکند و یک دلایلی بفهمد که این شخص مثلاً امام زمان است. من فکر میکنم مسیحیت هم با این مسئله مشکلی ندارد، یعنی مسئلهٔ عروج مسیح را به این معنا نمیگیرند که هیچ جور ارتباطی در واقع به وجود ندارد. فکر میکنم این مسئله خیلی مسئلهٔ مهمی نیست در این استدلالی که من دارم میکنم. چیزی که مهم است این است که ما یک نمونهٔ در واقع از سلسلهٔ انبیاء و ذکر انبیاء در قرآن داریم، مخصوصاً... میگویم در این سوره موضوع این سوره هست. شما ببینید که این عمودیها از کجا شروع میشوند، چطور خط میشوند، چطور به همدیگر نبوت دارند میدهند. مثلاً ببینید این نوع نگاه: برمیگردد از آن دعای زکریا میگوید وقتی که ابراهیم این کار کرد، بهش اسحاق و یعقوب را دادی. اینها جانشینهای بلافصل ابراهیماند دیگر. اینها انگار که نبوت به این آدم تعلق گرفته. این واژهها را در قرآن چطور میشود تعبیر کرد.
مثلاً آل ابراهیم، آل یعقوب، آل عمران. اینها آل دارند یعنی هر کدامشان ولی، ولی آل محمدی وجود ندارد. برای نظر اهل سنت که توش اتفاق خاصی افتاده باشد؟ نه، حرفم این است که تصور قرآنی از مسئلهٔ نبوت و ظهور نبی و اتمام. مثلاً فرض کنید سلسلهٔ نبوت شباهت دارد به چیزی که شیعه میگوید. این کافی است که دیفالت را این قرار بدهد و اهل سنت پاسخ بدهند که... اینجا ماجرا چیست که یک نبی به صورت، به قول من، در فرقراتن سینگولار ظهور کرده؛ یعنی نه قبلش کسی هست، نه بعدش کسی هست، نه شاگردی دارد، نه... مثلاً فرض کنید آن طور که همینطور ناگهان یک پیغمبری ظهور کرده و مثلاً با این توجیه که کتاب آورده و کلاً دیگر.
مثلاً کتاب را گذاشته و خیلی جالب است که این نوع نگاه به مسئله، اینکه نبوت این شکل خط شد و هیچ جانشینی تعیین نشد، اهل سنت متأسفانه در این موضع قرار میدهد که باید از عملکرد جانشینهای پیغمبر دفاع کنند. یعنی باید بگویند که هیچ اتفاق بدی بعد از پیغمبر نیفتاد. همهٔ این همه با هم جنگیدند و خونریزی شد، اینها باید بگویند... اینها حتی میگویند «کفانا کتاب الله». باید بگویند که واقعاً از دارهٔ تاریخی هم کفایت کرده دیگر. یعنی این الآن اسلامی که ما داریم دیگر کفایت کرده، همین است. اسلام شیعه حرفش این است که جانشین پیغمبر را قبول نکردند و از همان روز اول انحراف به وجود...
من بنابراین این خونریزیها و این نمیدانم حمله به این و آن و آن و آن، این کارهای عجیب و غریبی که خلفا کردند، اینها نشاندهندهٔ چیست؟ اینکه جانشین لازم بود دیگر. اگر شما بگویید جانشین لازم نیست، کتاب کافی است، احلیشانت دقیقاً در همین موضع هست، باید دفاع کنیم. من یک بار در دوران آموزش نظامی، آموزش تخصصی، قرار بود ببینید که محالت پادگانی... و اینها نداشت. هماتاق شده بودم با دو سه نفر، با سه نفر، چهار نفر بود که یکیشان اهل سنت بود. من واقعاً نمیدانستم. در اولین باری که شنیدم تعجب کردم و بیاختیار وقتی ابراز تعجب کردم، طرفم ناراحت شد. به معاویه میگفت حضرت معاویه.
من فکر میکردم دیگر معاویه را نگویند حضرت معاویه، یعنی قبول داشته باشند که آدم خوبی نبوده. یعنی حضرت علی و حضرت معاویه با هم جنگیدند، میخواستند همدیگر را بکشند. گفتم شما یزید هم میگویید حضرت یزید؟ گفت نه، فقط معاویه را.
ولی میگویند حضرت معاویه. اصلاً فاجعه است. یک نفر به معاویه بگوید حضرت معاویه، یعنی اصلاً اینکه بدیهی است که... در دورهٔ معاویه چیزی از اسلام واقعی نمانده. یعنی یکی از آن شکل داشته باشد که در خلفای مثلاً اول و دوم و سوم یک چیزهایی لاأقل وجود دارد، در معاویه اصلاً یک ربطی به اسلام ندارد. یعنی پادشاهی ظهور کرده و هر کلکی که ممکن است میزند. اصلاً یک چیزی شما در معاویه واقعاً اصلاً یک...
اصلاً نمیتواند جانشین پیغمبر باشد. من میخواهم این همه اهل سنت مشکلی که برای شما پیش میآید، که خوشبختانه برای شیعه پیش نمیآید، این است که باید از این تاریخ تا سالها دفاع کنند. یعنی به راحتی نمیتوانند بگویند، برای اینکه بعد حرفی پیش میآید که اگر کفانا کتاب الله غلط است، دیگر... یعنی اینکه کتاب را بگذاری و بروی، نه شاهد قرآنی داشته باشی، نه نمیدانم وصیی داشته باشی، همینطوری خود کتاب، نتیجهٔ همهٔ اتفاقهایی که افتاده.
دفاع اهل سنت از خلفا
بنابراین اهل سنت با تمام وجود، نه از خلفای راشدین، تا یک جاهایی دفاع میکنند و مجبورند. بده این بحث را خط بکنیم، برویم سراغ بحث دیگر. البته بسیاری... یک چیز دیگر نوشتم، این هم برای این که این بحث باشد، ادامه بدهم. من کلاً در مورد اینکه میخواستم بگویم تغییرات بکنم، حرفهایی که در مورد این مسئلهٔ رلایهٔ تکوینی و اینها که نبوت انبیا فقط محسوب تشریع میشود، میگویند، مینویسند، این چیزهایی بیاورند از قرآنی شواهدی بیاورند، اینکه میگویم خیلی ضرورت ندارد. همینقدر کفایت کنیم به اینکه توب...
در زمین رقیب باشد. ایشان یک جوری میگوید. من یک جا خواندم، آن هم مستقیم از خودشان، یکی از شاگردانشان نقل میکرد که ایشان میگفتند که تصورشان این دو نفر که... چون مطمئن نیستم، از این اسم نبرم بهتر است. فکر میکنم که ایشان علامه حلی است، یکیاش کسی دیگر. این دو نفر تشرف پیدا کردند به حضور امام زمان؛ نه اینکه امام زمان آمد بهشان پیغام داد، گفت برو این کار را بکن، آن کار را بکن. تشرف پیدا کردند، دیدار ناشناسانهای؛ در لحظهٔ دیدار نمیدانستند. معرفی شدند که این شخص امام زمان هست یا نیست. این فرق میکند با این حرفهایی که الآن میشنوید که مثلاً فرض کنید یکی از آقایان گفت که آره، آن پسمیمی که امام خمینی گرفت که چه را بشکنند، حکومت نظامی را رعایت نکنند، یا آقایی هست که امام زمان با امام زمان در ارتباط… امام زمان به ایشان گفت، ایشان آمد به امام خمینی گفت و امام خمینی گفت که حکومت نظامی را رعایت نکند. اینجوری ما نداشتیم زیاد. من واقعاً سابقهٔ اینکه یک چنین تصوری وجود داشته باشد، منِ شیعه، که امام زمان هنوز هم نُوّابی در واقع دارد، کسانی که بهشان پیغام میدهد… من میگویم یکی از ازهار تاریخی، یکی از مستندترین چیزهایی که وجود دارد، مکتوب آخر امام زمان است که نسبت داده میشود به امام زمان. آدم نمیگویم قطعی بودنش، همهٔ این چیزهایی میشود زیر سؤال برد، برای اینکه خب چیزهای قدیمیای هست که باید بررسی تاریخی باشد، ولی آن مکتوب محتوایش این است که اگر کسی ادعا کرد که با من ارتباط دارد و از قول من پیغامی میآورد، قطعاً دروغگوست. برسیم به این عبارتی که آنجا نباشی. بروم سراغ بحثی که جلسهٔ آخر بهش رسیدیم. من میخواهم یک خیلی کوتاه یادآوری بکنم که قبل از اینکه وارد بحثهای مسیحیت بشویم، بداریم اینکه در سوره رسیدیم به ماجرای تولد حضرت مسیح و ماجرای حَبْوَت حضرت مسیح از… در قرآن، سایرِ قرآن، مفصل بگویم، خواهیم یادآوری بکنم که آن دو قطعهٔ اول سورهٔ مریم، یعنی داستان تولد یحیی و زکریا که در موردش صحبت کردیم، چیزهایی گفتم که امیدوارم جورایی لازم دارم بعضی چیزهایشان، چون ربط دارد به ماجرایی که بعداً در همین سوره ازشان در واقع یاد میشود. آن هم این بود که شما وقتی این سوره را شروع میکنی، قبل از اینکه برسد به اینجا که حرف از حضرت ابراهیم و شروع سلسلهٔ انبیای ابراهیمی در واقع بشود، آن دو تا داستان اولی که دارید میخوانید، پیش از اینکه مسئلهٔ سلسلهٔ انبیا توش مطرح باشد اصولاً یادتان باشد. من تأکید کردم و الآن هم تأکید میفرمایم مسئلهٔ تولد توش، مطلب تولد انسان و این دوگانگیای که بینِ این داستان در این داستان هست، یک جوری در واقع چیزی را دارد با همین مقایسه میکند. این است که انگار شما یک تولدی میبینید که پدری وجود ندارد، فقط انگار تولد، مادر همهچیز دارد انجام میشود.
یعنی یک زن است که مسئول مستقیم تولد است و تو داستان اول یک مرد که در واقع یک جوری انگار دارد به نوعی متولد میکند شما. اصلاً اسم همسر ازده، یک یادی از اینکه همسر ازده، یک همسر ازدهٔ زکریا حضور داشته نمیبینید.
در واقع به نوعی با دوتا تولد غیرعادیای که وجود دارد یک جور نقش خضر و مادر را در تولد دارد با همدیگر مقایسه میکند. این را فراموش نکنید. سوره اینجوری شروع میشود. یعنی مسئلهٔ به ارث رسیدن نبوت در قسمتِ مثلاً تولد حضرت یحیی اشارهوار دارد، در واقع در دو سه تا آیه بهش اشاره میشود. بقیهٔ داستان مسئله این است که حضرت یحیی
تولد غیرعادی یحیی و مریم
در واقع متولد میشود، یک اشارههایی هست به اینکه حضرت زکریا یک چیزی که باید بفهمید این است که پدر
در واقع چه نقشی در تولد پسر دیفان میکند؟ تولد فرزند و آنورَم در یک حد خیلی مختصری.
در واقع شما مسئله یعنی میکنم اینکه حضرت عیسی حتی به دنیا میآید شاید از اشارهٔ مستقیمی به اینکه ختم سلسله دارد اتفاق میافتد آنجا نیست. ما میدانیم که این اتفاق افتاده دارد ولی این شکلی نیست که تحکیمی باشد. بیشتر در واقع تحکیمیِ نقش حضرت مریم، نحوهٔ بارداری و این چیزهاست. بنابراین اگر سوره قبل از این آیهٔ «وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ» ختمی شد، شما میتوانید بگویید که این سوره کلاً مطلبش در مورد تولد انسان است که چطوری انسان، انسانی که به نظر میدهد اسم دارد قبل از
این متولد میشود یک جایی ظهور میکند. پدر چه کار میکند؟ مادر چه کار میکند؟ من فکر میکنم و واقعاً یادم نیست، خیلی گذشته از آن موقعها، فکر میکنم به این اشاره کردم که تصویری که وجود دارد این است که انگار ایدهٔ اینکه یک انسانی خواهد متولد بشود از پدر میآید. کاری که زکریا میکند چیست؟ دعا میکند. با کلام خودش انگار دارد یک نفر را که از یک انسان را به منو نمیخواهد باجه دانلود و به کار بروم، خیلی باجه خوبی است.
ولی نمیدانم، برنامه همه شکل، گفتم یک حالت چیزی پیدا میکند. به هر حال اینکه در واقع زکریا کاری که دارد میکند دعا میکند، کلام خودش دارد استفاده میکند و وقتی که دعایش هم مستجاب میشود کلامش اینکه قطع میشود. در واقع از مریم اصولاً دعایی کرده، نه اینکه کاری که میکند.
در واقع فانکشنی که زن انجام میدهد قبول کردن است، آن انگار ایده است که روحالقدس برایش دارد میآورد. من تأکیدم روی این است که هر مرد و زنی و هر بچهای که متولد میشود همین اتفاقات دارد میافتد که شما اینجا به صورت مجرد مرد و زن را جدا میبینید. یعنی هر زنی در واقع به نوعی توسط روح خدا دارد بار برمیشود.
ولی اینکه یک مرد واسطه است، مثل اینکه یک واسطه حاضر میشود و شما میبینید که آن اتفاق معنوی که دارد برای زن اتفاق میافتد، بارداری چیست. وقتی واسطه هست ممکن است احساس ببینید باشد که خب اگر این نباشد اتفاق نمیشود و آنجا همینطور. بله اینکه زن حضرت زکریا نقشی داشته در به دنیا آمدن یک یا باردار شدن.
ولی شما روایت را در قرآن طوری میبینید که بدون حضور زن همه چیز تمام میشود، میآیند و به حضرت زکریا میگویند که تمام شده. مثلاً فرزندی به اسم یحیی داده شده. این مثل تولد را من میخواهم یادآوری بکنم این رابطهای که
در واقع وجود دارد بین پدر و فرزند و مادر و فرزند را یاد نبرید. من قبلاً فکر کنم اشاره کردم. من میگویم بد نیست این چیزها گاهی اوقات یک تلنگری به ذهن بعضی از آدمها باشد که در متون خیلی خیلی قدیمی، در فرهنگ ما، در فرهنگ یونانی و حتی قبل از آن خیلی خیلی نکات جالبی وجود دارد که مطالعه کردن آن چیزها فکر میکنم نسبت به مثلاً فرض کنید فلسفه امروز یا حرفهایی که متفکرین امروز میزنند یک چیزهایی دیر آدم نیاید که اینجا نیست. من فکر میکنم این را اشاره کردم بهش که افلاطون این حرف را میزند که پدر، کاری که پدر میکند، پدر ایده است و مادر خورا.
یعنی محیط پرورش، جایی که در واقع قابلیت این را دارد که انگار آن ایده را پرورش بدهد. من دوست دارم که این را دوالش را در واقع بگویم که در مورد تولد فرزند اینجوری اتفاقی مثل اینکه ایده را مرد میدهد یک چیزی. در روان مرد هست، در ناخودآگاه مرد یک چیزی انگار یک ایدهای وجود دارد که این،
در واقع نطفهٔ به وجود آمدن فرزند را در معنوی در واقع شکل میدهد. چون از اسماء جسمانی صرف نظر بکنید، آن اتفاق معنوی و روانی که دارد میافتد یک چیزی از انگار روح مرد دارد به زن منتقل میشود و زن قابلیت این را دارد که این را در واقع بپروراند. این است که مرد آثار هنری میتواند خلق بکند. در واقع در ذهن مرد، اگر مرد در جسمش رحمی ندارد، در ذهن مرد یک چیزی شبیه رحم وجود دارد چون
مثلاً یک شاعر به طور طبیعی ایدهاش را از یک زن یا به هر حال از آن حالتهای آنیمایی میگیرد که از یک زنی به هر حال آمده. ممکن است زن موجودیت فیزیکی هم نداشته باشد، ممکن است مادر باشد، به هر حال همهٔ حالتهای الهامی مرد معمولاً نسبت داده میشود به زن. حالا میخواهد مادر باشد، به آن حسی که در واقع مرد از زن میدیده اینها.
در واقع یک جوری انگار ایدههایی را در مرد به وجود میآید و مرد ذهنش این قدرت را دارد که این ایدهها را پرورش بدهد و کمکم تبدیل به مثلاً یک چیزی بکند که به کلام درآید. این که من حضرت مسیح را مقایسه میکنم با قرآن، میگویند اینها یک چیز دوگانه دارند. دقیقاً حضرت مسیح آن معادل قرآنیاش در عالم تکوین انگاری که حضرت مریم،
در واقع این را به چه نحو دریافته؟ یعنی اگر روحالقدس کاری که برای حضرت مریم کرده انگار آن ایدهٔ اولیه که مرد باید میداده در روح زن ایجاد شده و حضرت مسیح متولد شده. این برای حضرت رسول همین کار را با قرآن انجام داده. این اتفاقی که در شب قدر قرآن دفعتاً، نمیدانم میگویند نازل شده، در واقع مثل اینکه نطفهٔ به وجود آمدن قرآن در شب قدر شکل گرفته و پیغمبری که دارد این را بسط میدهد همانطوری که حضرت مریم قابلیتی دارد که انتخاب میشود برای اینکه حضرت مسیح را
در واقع متولد بکند، حضرت رسول هم مدیوم نیست. من و شما نمیتوانستیم. این همانطور که زن دیگری نمیتوانست مسیح را متولد بکند و انگار دنیا یک جور معطلی بود که باید یک کسی در حد مریم ظهور بکند که این قابلیت را داشته باشد. داشته باشد. پیغمبر ما هم قابلیتی دارد که به نوعی، در واقع قرآن را پرورش میدهد و به جایی میرساند که تبدیل به کلام میشود. این، با این حرفهایی که اخیراً خیلی مد شده ــ یعنی اینکه به هر حال پیغمبر، جبریل، در آخرین مرحله که اینها تبدیل به کلام میشوند حضور دارد و کلمات را در واقع ــ ولی این چیزی که دارد بست داده میشود، در روان پیغمبر یک چیزی اتفاق افتاده، پیغمبر آمادگیِ انگار شنیدن این چیزها را دارد، ولی به هر حال کلمات، کلماتِ پیغمبر نیست. اینکه بعضیها میخواهند نمیدانم یک تعبیرهای مدرنی بیاورند از اینکه به نوعی واژههای قرآن را بگویند که اینها را نمیدانم خود پیغمبر تولید کرده و تحت تأثیر نمیدانم فرهنگ عربی و این حرفها، نه با متن قرآن سازگار است نه به عقل آدم جور درمیآید که چندان معنیدار باشد.
این حرف. خب من اینها را یادآوری کردم. برای خاطر اینها بردم در قسمت... بردم. همچنان انعکاس دارد. ببینید سورهٔ مریم مثل همهٔ اکثر سورههای قرآن یک پیچیدگیهایی درونش هست، یک تم واحد نیست که از اول تا آخر همینجور شما بخوانید و برود جلو. یک تم در سورهٔ مریم که اولش این غلبه دارد، مسئلهٔ تولد انسان است و اینکه چطور انسان به پدر و مادر مثلاً ربط پیدا میکند. و وقتی شما داستان حضرت ابراهیم را شروع میکنید، این یک تم دیگری که در قسمت اول وجود دارد ولی کمرنگتر است پررنگ میشود، آن هم این که حالا بیایید مسئله را، این مسئلهٔ تولدهای سلسلهای، درست شدنِ از انسانها را در مورد انبیا ببینید که چه اتفاقهایی مثلاً میافتد. در واقع دو تا تم برمیگردد رفتی دارند مثل اینکه... من سلسلهٔ انبیا را با این دید دارم مینگرم که چطور این مثلاً از پدر و پسر میراثِ مثلاً نبوت رسیده. و دقیقاً شما همانطور که من دفعهٔ قبل اشاره کردم، چون این تم بود، دوباره شما اگر مثلاً از قبل از بسمالله... کتاب ابراهیم سوره را ببُرید، یک جوری به نظر میآید آن آیاتی که از این زکریا میگوید مثلاً یک رسیونی و یک رسیون من آل یعقوب این داری، چیزی ناتمام بود. یعنی اشارهای به مثلاً ارث رسیدن نبوت در قسمت اول هست یا اشاره به مسئلهٔ صحنههای قیامت در قسمت اول هست. این دو تا بعداً در دو قسمت... بعد در واقع دارند بست پیدا میکنند. بنابراین این شکل نیست که ما واقعاً این سوره را بتوانیم سه قسمت بکنیم، بشود سه تا سوره؛ اینجوری نیست. در قسمت اول کاملاً لینک به قسمت دوم وجود دارد و سه بوم و همینطور اینها.
در واقع با همدیگر یک جوری ارتباط دارند. شما سؤالت را شد، خب برو بهتر. اگر لازم میدانی، نپرس.
تشریع و تکوین در مرد و زن
خب بپرس. من قبلاً در این مورد صحبت کردم. مرد تعلق به عالَم تشریع دارد، زن به عالَم تکوین. این دو تا قطب این جهان هستند که مقابل همدیگرند. زن از ازل، ایثار را ایجاد میکند. تو قسمت مردانه، مرد قرآن میشود. به زنها وحی نمیشود، به آن معنایی که به مردها وحی میشود، برای خاطر اینکه پذیرش وحی یک قابلیتی میخواهد. مرد باردار نمیشود، نمیتواند یک موجود تکوینی را متولد بکند آن طوری که زن این کار میکند. و زن هم از آن طرف، ساختمان وجودیاش قابلیت این که آن کاری که مثلاً پیغمبر میکند را ندارد. پیغمبری مهم است که پیغمبری کاری میکند. اگر انزلنا الیک الکتاب بخواهم بیان کنم، بروید دستوپایم را ببندید به این معنا مثلاً باشد که یک چیزی بیان به پیغمبر بگوید، پیغمبر هم همینطوری مثلاً همان را تکرار بکند.
خب این را به زنها میشود داد؟ نیست. سوی کتابهای قرآن را بیاورید، بروید اصلاً به یک زن خیلی خوبی که امانتدار هم باشد. موضوع این است که پیامبران یک ویژگی دارند و به یک جایی میرسند که میتوانند حامل وحی باشند.
تناظر مسیح و قرآن
خب برویم سراغ این دستی که جلسه قبل بهش رسیدیم، که این یادآوری که من کردم به نوعی
در واقع به دلیل این بود که وقتی که شما این دو تا داستان اول تمام میشود، وارد قسمت مروت حضرت ابراهیم میشوید.
در واقع یک چیزی دارد توضیح داده میشود که این سلسله انبیای ابراهیمی چگونه شروع شدند. ما میدانیم چگونه تمام شدند. قسمت اول تهم مربوطش که به اینجا مربوط است، مسئله ختم سلسله آل یعقوب است. همه ما میدانیم و تو قرآن تحکیم میشود که با حضرت عیسی در بازنی سلسله به اتمام میرسد. همه ما میدانیم که حضرت عیسی از دنیا نمیرود به مرگ متعارف. قرآن با صراحت میگوید که به آسمان میرود. به آسمان که...
حالا واژه آسمان خوب نیست. تو قرآن اینجوری نیامده، میگوید که به سند تو خودمان رسان بالا. برد آسمان نیم که بعضیها تطور بخواهد حضرت عیسیٰ. مثلاً رفته در آسمانها دارد زندگی میکند و یا آن اتفاق این شکلی برای حضرت عیسیٰ افتاده که بدونیم از مرگ داشته باشد.
در واقع به نوعی غایب شده و من گفتم که خب سؤالهای خیلی طبیعی این است که این مسئله بررسیاش. این چیست ختمش شروعش شد و دست کم حضرت ابراهیم در در واقع ذکر حضرت ابراهیم در این سوره. در این جهت است که شما ببینید که نقطهٔ شروع چطوری ایجاد شد چطوری سلسلهٔ آل ابراهیم به وجود میآید. من برای اینکه مقدماتی فراهم کنم که یک خرده مسئله را در واقع توضیح بدهم میخواهم یک خرده کلاً.
ترتیب تولد و فضای خانواده
در مورد مسئلهٔ رابطهٔ بین فرزند و والدین و این حرفها از لحاظ ارتباط تکوینی که با همدیگر دارند یک حرفهایی بزنم. اول شروع میکنم مثلاً دانش روز پیشرفت کرده است که یک ویژگیهایی در واقع در فرزندان وجود دارد که به نوعی به والدین مربوط میشود نه مثل ارث به معنای ژنتیکی و. این حتی بعد کمکم میخواهم آن را ببرم وارد مثلاً فضای تفکر دینی بکنم که اهمیت ماجرا خیلی بیشتر از آنی است که الآن در. مثلاً محیط علمی پذیرفته شده یک چیز خیلی سادهای که در محیطهای علمی الآن تا حدود زیادی لابد به نظر میآید مورد پذیرش است.
مثلاً یک مورد خیلی خوبش نگاهی است که آدلر به مسئلهٔ ترتیب تولد فرزندان و نقشی که در ویژگیهای فرزندان بازی میکند دارد. یعنی من میخواهم از اینجا شروع بکنم خیلی نمیخواهم توضیح بدهم یک جلسهٔ کامل آن درسهای روانکاوی اصلاً اشاره فقط. در مورد همین یک تکجلسه یک که به قبل و بعد خودش هم به آن صورت ربط ندارد و فقط. در مورد نظر آدلر من صحبت کردم که چرا چطور ترتیب تولد فرزندان روی ویژگیهای فرزندان تأثیر میگذارد هرچند مستقیماً آن چیزی که؟
من الآن میخواهم در این جلسه بگویم این نوع و این تیپ نگاه کردن نیست که در مثلاً دیگر آدلریه فقط میخواهم این را به عنوان یک نمونهٔ ساده بگویم که یک منطقههایی باید وجود دارد منطقههایی خیلی رازآمیز و پنهان هم نیست. که فرزندان در آن نکته این است که فرزند بیارتباط با نیازها و وضعیت کل خانواده نیست مثل اینکه یک جاهای خالیای در خانوادهها وجود دارد و اما از این فرزندان این را پُر میشود برای این تصور را شروع کنم به ایجاد کردنش و بعد هم به خود بستش کنم. فکر میکنم دیدگاه آدلری یک چیزی را به ما دارد مینمایاند، یک نکتهای که در این نوع نگاه آدلری هست.
من آنجا شاید در سخنرانی خیلی اشاره نکردم ولی یک ریفرنسی آن جلسه دارد که فکر میکنم حتماً در این پیادهسازیها احتمالاً بهش اشاره شده که آن ریفرنس دقیقاً چیست، یعنی این حرفی که من دارم میزنم و با طول و تفصیل خودش بیشتر گفت اینکه در دیدگاه آدلری، بعد از آدلر یک ادامهدهندهٔ یک حرف جالبی هست که فکر میکنم با تجربه همخوانی دارد، در مورد یک چیز خیلی ساده که خود آدلر میگوید که فرزند اول یک ویژگیهای خاصی دارد، ادامه بدهیم فرزند آخر همیشه ویژگیهای خاصی دارد. فرزندهای وسط هم یک جور ویژگیهایی پیدا میکنند که دلایل کافی روانشناسانه وجود دارد که چرا این اتفاق میافتد. چرا فرزند اول مثلاً فرزند منضبطتر است، فرزند آخر انضباطش کمتر است، فرزند آخر خلاقتر است معمولاً، فرزند اول بیشتر در واقع یک جوری از یک الگوهای خاص پیروی میکند. یعنی ویژگیهای روانی در فرزندها، فرزندهای اول معمولاً پرکارترند و در زندگی شغلی خودشان موفقترند، فرزندهای آخر معمولاً حساب بانکیشان خالی است و از این جور چیزهایی که خیلی... من دو تا سه کتاب معرفی کردم تو این جلسه خواندنی هست، من فکر میکنم کتابهای خیلی سادهٔ روانشناسانه هست در مورد یک ویژگیهایی که در اینها، در بچهها و خانواده و ارتباط این بچهها... در راه بگوید دلایل خیلی ساده هم وجود دارد که چرا این درست هست، چرا منطقه هم حکم میکند که این حرفها و تجربه هم نشان میدهد که این تا حد زیادی میشود در واقع دیتکت کرد با یک محدودیتهایی، به این معنی که خانوادهها ممکن است خیلی... مثلاً یک خانوادهٔ بسیار بیانضباط ممکن است فرزند اولشان از فرزند آخر یک خانوادهٔ نظامی که اصلاً پدر و مادر هر دو در ارتش دارند خدمت میکنند، ولی این تفاوت فرزندان در یک خانواده معمولاً یک چیز معنیداری از خودش نشان میدهد. یک نکتهای که من میخواهم بگویم این است: در یکی از این مراجع که هر جا حرفش زدم میگوید که معمولاً فرزند... اول متعلق میشود به پدر و فرزند دوم به مادر.
یعنی یک جورهایی فرزند اول رابطهٔ صمیمانهتر و نزدیکتری با پدر پیدا میکند. فرض بر این که خانوادهٔ نرمالی داریم، خانوادهٔ نرمال داریم، فرض بر این که پدر و مادر حضور دارند و خیلی اوزار و ارادی نیست، حضور دارند. واقعاً، نه که حجور دارم، میگویم فرزند اول به پدر میرسد، فرزند دوم به مادر، یا برعکس. معمول این است که، یعنی به هر حال، این دوگانگی ایجاد بشود. اگر فرزند اول جذب مادر بشود و فرزند دوم احتمالاً جذب پدر بشود، دیفالت این است که فرزند اول جذب پدر بشود. گاهی این اعتبار نمیافتد، فرزند اول مثلاً خانواده طوری است که فرزند اول میرود سمت مادر، فرزند دوم یک جور گرایشش به پدر میکند و فرزند سوم، میگویند فرزند، بهش میگویند فرزند متعادلکننده.
در حالی که اگر اختلافی بین پدر و مادر باشد، شما ممکن است، ممکن است سرپوش روش گذاشته بشود، کسی نفرد میگویند، شما از رابطهٔ فرزند اول و دوم میتوانید بفهمید که اوضاع خانه چطور است. اگر اینها با همدیگر خیلی تضاد دارند، اختلاف دارند، احتمالاً پدر و مادر با همدیگر مشکلاتی دارند. اینها کلاً یک جوری انگار الگو گرفته از پدر و مادر هستند. فرزند سوم متعادلکننده است، به معنای این که دقیقاً کارش این است که سعی میکند تعادل بین پدر و مادر را حفظ بکند. منطقهٔ خیلی سادهای دارد. چرا این اتفاقها میافتد؟ و این جوری هم هست که همیشه بیفتد، برای این که ساختار خانوادهٔ شما از این…
در مورد خانواده و جامعه و آنها صحبت میکنید، همیشه برای احتمال خطا این مورد خاص میتوانید پیدا بکنید که همهٔ فرزندان متعلق به مادر هستند، پدر جاذبهای ندارد که از پیگردش دارد، یا برعکس. الآن در خانوادهٔ ایرانی که اصولاً پدر خیلی حضور ندارد در خانواده، فرزندان را میسپرند به مادر، تو همهٔ بچهها بچهٔ مامان میشوند و طبعاً دچار مشکل هم میشوند دیگر. یعنی ساختار، ساختار طبیعی نیست. یک خورده اگر تعداد وجود داشته باشد در خانه، پدر و مادر حضور داشته باشند، واقعاً شما میتوانید منطقهٔ این را درک بکنید. اگر خودتان دقت بکنید چرا این درست است و این که به تجربه هم کمکم ببینید که…
من واقعاً به خیلیها هرخو زدم و خیلی شگفتزده شدم برای این که همهٔ مثالهایی… که تو ذهنشون بود اینجوری بود. اصلاً در مورد فرزندان خودشان یا در مورد فرزندان دوستانشون، اینکه اتفاقاً فرزند اول بیشتر سمت پدر میرود، چه دختر باشد چه پسر، و یک جوری فرزند دوم متمایل به مادر میشود و میآید جا کاملاً عوض میشود. در این حال ایدهٔ منطقیش این است که انگار دوتا قطب قدرت در خانواده وجود دارد. وقتی فرزندها میان، انسان بهطور طبیعی به این قدرتها جذب میشود. معمولاً اینکه قطب پدر قدرتمنده، اولین فرزند جذب پدر میشود و بعد دومی میآید، چون آن اوربیتال پُر شده، نظریهای کنید، تبدیل بره.
این وقت دیدید اصلاً بهطور طبیعی این اتفاق میافتد که مثل آنجا که اتحادی شکل گرفته و این یکی باید بره در یکی پوزیشن قرار بگیره. دومی که میآید، سومی که میآید، هر دفعه پُر میشود.
بنابراین کمکی که میتواند بکند، یکی موازنه ایجاد بکند بین رابطهاش با پدر و مادر. و اتفاقاً فرزند سوم به خانواده، رابطهٔ پدر و مادر، آرامش میدهد. فرزند آرامشدهنده است و فرزند چهارم میگویند متعادلکنندهٔ کل خانواده است. یعنی بین همهٔ اعضای خانواده توزیع میکند، حتی بین رابطهٔ بین فرزندان و پدر و مادر هم حالت میانجیگری پیدا میکند. وقتی بزرگتر میشوند، یعنی اصلاً اینجوری میدانید قدرت یک جوری چیز شده، فضای بالای سرش قدرت خیلی توزیع شده دیگر. این شکل نیست که دوتا قطب مشخص وجود داشته باشد. فرزندهای ردهٔ پایینتر یک جوری دیگراند.
این شکلی پیدا میکنند. این باید خانوادهٔ ایدهآلی باشد که پدر و مادر توش حضور دارند. خیلی خانوادهها خانوادهٔ ایدهآل که هیچ، خانوادهٔ نیمهایدهآل هم ندارند معمولاً. این عدم تعادلهای وحشتناکی در روابط پدر و مادر وجود دارد. اگر خانوادهای وجود داشته باشد، اما کل مشکل فقدان خانواده است. اگر خانوادهای به وجود بیاید، دوران پیدا بکند که دوتا، سهتا بچه بیاورند... از این حالا همینطور که سهتا بچه بیاورند، نداریم که بخواهیم متعادلش بکنیم که ببینیم این حرفها درست است یا نه. دوران تمام شد. من این مثال را میزنم، من این مثال ایدهٔ خوبی به آدم میدهد. انگار یک فضایی بودید، دارد.
حالا من میگویم اوربیتال یعنی وقتی یک خانواده تشکیل میشود، یک فضاها و جاهای خالی هست که فرزندان توش قرار میگیرند.
حالا اینجا هر فضایی نیک، ترتیب تولد چگونه مثلاً تأثیر میگذارد که اینها تویِ کدام فضا قرار بگیرند؟ من این را بهعنوانِ یک مثالِ خیلی ساده میگویم که میشود استدلالِ منطقی.
در واقع آباد که چرا یک فضاهایی وجود دارد و چطور فرزندها مثلاً در این فضاها توضیح میشوند؟ گفتن.
ولی میخواهم این را در واقع ببرم در دیدگاه دینی. موضوع خیلی خیلی در واقع گستردهتر و عمیقتر از این حرفهاست. موضوعِ اینجوری داشتنِ فضای خالی که یک فرزند پُر میکند، اصلاً این شکلی نیست. هیچ چیز رندومی وجود ندارد. یک فرزند نه فقط... این چیزهایی که من گفتم برمیگردد به اینکه منشأ رفتارهای خاصی را فرزندان پیدا میکنند در رابطه با خانوادهشان، وقتی متولد میشوند. نه اینکه از دارِ جنتیک چه اتفاقهایی برایشان افتاده قبل از اینکه متولد بشوند. چیزی که از دارِ دینی میخواهم بگویم چیست؟
وقتی یک ایدههای این شکلی پذیرفته میشود که هست، از دارِ دینی واقعاً یک چیزی مثلِ یک نیاز، یک دعای نکردهای.
حالا در موردِ داستانِ زکریا و مریم، همه چیز خیلی رُو، واسطهها حذف شدهاند. شما همه چیز را داری میبینی. رک و راست. در این حال، هر مردی... من چند بار کنون جلسات تأکید کردم، الآن هم تأکید میکنم: وقتی یک چیزی را خوب نمیتوانم بیان بکنم، مجبورم تأکید کنم دیگر. اول خودتان فکر بکنید. امیدوارم که انسان با تکرار کردن و تأکید کردنِ خودتان این را در واقع یک جوری ببینید. من فکر میکنم اگر یک آدم یک حرفی بزند و خیلی پشتش خوب نتواند استدلال بکند، یک زوری در ذهن آدمها جا میگیرد و...
بنابراین من یک چیزی را خوب نمیتوانم استدلال کنم، برای اینکه مطمئنم درست است، سعی میکنم با تأکید و چند بار گفتن... اگر فراموش کردید دوباره. من بارها این را گفتم، دوباره میگویم: موقعیت زکریا و مریم به عنوان پدر و مادر، کلیتاً خاص نیست. یعنی در هر پدر و مادری این اتفاقها میافتد. اینجا یک چیزی... واسطهها حذف شدهاند، یک چیزهایی پردههایش کنار رفته، شما دارید آن فانکشنها را صراحتاً میبینید. مرد چه کار میکند، زن چه کار میکند. مرد معمولاً دعا نمیکند که؟ یک... فرزندی با ویژگیهای خواستهشده را به زبان نمیآورد ولی در درونش هست. فرق زکریا با یک مرد معمولی این است که زکریا
دقیقاً یک موجودی را میخواهد و میداند که چه میخواهد و همان را از خدا میخواهد و همان را به او میدهند. یک چیزی دارد، یک نیازی دارد: فرزندی داشته باشد برای خاطر اینکه یک میراثی از آل یعقوب را میخواهد به او منتقل بکند. ویژگیهایش هم؟ میگوید یک که من مثلاً «و اجعل له ربّی رضیّاً»، یک جورایی میداند که چه تیپ فرزندی میخواهد، برای چه کاری میخواهد و این چیزی که در واقع در ناخودآگاهش هست، به اصطلاح یک چیز واقعی است، یک نیاز واقعی است. این را به زبان بیاورد و خداوند هم همان چیزی که این میخواهد را در واقع به او اهدا میکند. در هر مردی این اتفاق میافتد، یعنی فرضاً وقتی متولد میشود یک چیزی
در وجود مرد هست، یک نیازی که ممکن است خودش نتواند به کلام هم نگه داشته باشد، به زبان نگه داشته باشد، درک درستی هم از آن نداشته باشد،
ولی این نیاز را دارد: یک فرزندی با این ویژگیها میخواهد تو زندگی خودش و این است که به نوعی از این مرد در واقع منتقل میشود و از اینجا مرد به دلیل اختلالهایی که تو وجودش هست ممکن است آن ایدهٔ واقعیای که
در واقع باید منتقل بشود به فرزند، از کانال مرد که دارد میگذرد کلی دچار نویز بشود. من از اصطلاحات چیز استفاده میکنم برای اینکه یک جوری بگویم. این مورد دچار اختلال بشود، دچار چه؟ آمدنید از آنجا وقتی که داریم میآییم در این مرحلهای که درون پدر انگار فرزند دارد طی میکند تا به مادر برسد، یک اتفاقهای بدی میافتد مثل این چیزها، ممکن است خراب بشود. برای اینها من زکریا نیست، دقیقاً نیاز را بداند، دقیقاً بداند چه میخواهد. یک اشکالهایی ممکن است پیش بیاید از آن بر مادر. مریم نیست که بتواند یک چیزی را مثل مریم تربیت بگیرد و
دقیقاً این آن چیزی که باید میبود که بیاید و کامل تربیت بدهد. بنابراین از این دو تا کانال، چون این شبیه کانال بودن، من گفتم نویز در آن اتفاق میافتد. این سیگنالها و واقعاً سیگنال مفهوم خیلی کلیای دیگر.
این فرمیشن دیگر، خلاصترین این فرمیشن این را دارد از سمت مرد به سمت زن میآید و تبدیل میشود به یک موجودی. که بر حال. من میخواهم بگویم این اتفاقهای کلی هست که همیشه دارند میافتند، ولی اینجوری نیست که دقیقاً این ایدههای الهی که در آباء وجود دارد، مرد بهش دسترسی پیدا کند و بتواند منتظرش بماند و ور برش بگرداند. اگر صاحب یک فرزندی است که ناخلف است،
خب زنش هم ناخلف است. ممکن است شما بگویید در کانال اول صحیح و سالم این فرزند منتقل شده. بله، آن زن چیزهایی دارد، بستگی به روحیات زن دارد این. زن واقعاً توانایی این را باید داشته باشد که یک انسان مثلاً متعالی را به وجود بیاورد و خب طبعاً. فکر کنم همینجور مردها در قصهٔ کانال اول مشکل دارند، این را مشکل میداند. چیزی که من میخواهم بگویم این است: دیدگاه دینی این است که نه اینکه مثلاً بچهها بعد از اینکه متولد میشوند، ساختار خانواده به آنها رفتارها و منشهای خاص میدهد، اصلاً بچه چطوری به وجود میآید، چطوری، از کجا.
در واقع دارد پیدا میشود از یک چیزی در درون مرد دارد میآید که منطقهٔ آن نیازهای واقعی مرد است، نه نیازهایی که در فکرش است. مرد ممکن است دوست داشته باشد اصلاً نمیدانم فلان جور بچهای داشته باشد، ولی صاحب بچهای میشود که اصلاً این را نمیخواهد. ولی واقعیت این است که در درونش یک چیزی بوده و احتیاجی به این داشته و اینکه رابطهٔ پدر و فرزندان با همینی ممکن است خوب نباشد، نقض این ایده نیست. اگر واقعاً فرزندان دقیقاً همان چیزهایی هستند که پدر به آن نیاز دارد، چطور پدرها خیلی وقتها با پسرهای خودشان مشکلات اساسی دارند؟
در واقع اول این اختلالهایی پیش میآید، ثانیاً اینکه پدر، خودآگاهش و ناخودآگاهش ممکن است در تضاد باشد که اصلاً معمولاً هست. دقیقاً گاهی یک چیزی به وجود میآید که این فکر میکند این را لازم ندارد و نمیخواهد و به هر حال موضوع این است که منطقهٔ خیلی خیلی عمیقی وجود دارد از دینی، پشت متولد شدن یک انسان جای خالی وجود دارد در خانواده. خانواده احتیاج به چنین انسانی دارد در خودش، مثلاً انسان متعادلکننده میخواهند. مثالی که زدند برای این بود که بعد از مثلاً دو تا فرزند یا مثلاً بچهای که به دنیا میآید، اتوماتیک یک تعادلی را ایجاد میکند.
ولی این اصلاً خیلی چیز عمیقتری است، نیازی در روح و روان مثلاً مرد هست، در زن یک چیزهایی هست اینها.
در واقع به صورت فرزندانی که به دنیا میآیند، حالا با یک مقدار اختلال، تجلی پیدا میکنند. هیچ بچهای همینجوری، بدون اینکه در چه رَبّی داشته باشد، در چه خانوادهای به دنیا میآید و چه نیازهایی بوده، متولد نمیشود.
ولی اگر نمیخواهم خیلی وارد این فرض بشوم، اینکه شما جلسهٔ روانکاوی مستقلی ممکن است هیچ ندیده باشید، مثلاً یونگ را ندیده باشید، چون ناخودآگاه ما یک چیز شخصی نیست، یعنی به تمام جهان نگاه دارد، معنی. این حرف این نیست مطلقاً این نیست که فرزندی که به دنیا میآید متعلق به نیازهای این خانواده است، برای نیازی در جهان وجود دارد که یک فرزندی به دنیا میآید، متوجه هستید؟
چون شما یک مرد سیاسی را در نظر بگیرید ممکن است صاحب یک فرزندی بشود که به درد خانوادهٔ خودش زیاد نخورد، باید به درد جامعه بخورد. این عمیقاً درگیر روانی، در واقع این وضع شده به یک جایی که نیازهای جامعه را بیشتر دارد میبیند. در هر حال موضوع این است که انسانی که به دنیا میآید، من فکر دارم همهٔ شما این ایده را، این ایدهٔ دینی را داریم: هر انسانی که به دنیا میآید یک جای خالی را دارد پر میکند در دنیا. اینکه حکم داده میشود به آدمهای خوب که...
مثلاً وقتی فرموده شده: «وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا» و
كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ
نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم.
َ» که در مورد... مثلاً از ابراهیم دعا میکند: «رَبِّ هَبْ لی حُکْماً وَ أَلْحِقْنی بِالصَّالِحینَ». این آدمها به یک منظوری انگار مد نظر این دنیا هستند و مهم است که یک آدم بفهمد که چه جای خالیای را در این دنیا باید پر کند.
رَبِّ هَبْ لِى حُكْمًۭا وَأَلْحِقْنِى بِٱلصَّٰلِحِينَ
پروردگارا، به من دانش عطا كن و مرا به صالحان ملحق فرماى،
نکتهٔ مهم این است که همیشه یک بخشی از این جای خالی، مربوط به خانواده است. خانواده نیازهایی دارد که اولویت شما همیشه... این اولویت خانواده و اقربا را، آنها که رابطههای تکوینی نزدیک دارند، «أُولُوا الْأَرْحامِ» به اصطلاح، این را در قرآن میبینید، در قوانین ارث میبینید، در بحث انفاق میبینید. وقتی دقت میکنید خداوند میگوید که اگر میخواهید انفاق بکنید، ببینید به ذویالقربیٰ. یعنی عملاً چیزی که یک آدم باید تشخیص بدهد این است که در اطراف خودش چه جای خالیای را پر کند، چه کاری برای...
وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنۢ بَعْدُ وَهَاجَرُوا۟ وَجَٰهَدُوا۟ مَعَكُمْ فَأُو۟لَٰٓئِكَ مِنكُمْ ۚ وَأُو۟لُوا۟ ٱلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍۢ فِى كِتَٰبِ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۢ
و كسانى كه بعداً ايمان آورده و هجرت نموده و همراه شما جهاد كردهاند، اينان از زمره شمايند، و خويشاوندان نسبت به يكديگر [از ديگران] در كتاب خدا سزاوارترند. آرى، خدا به هر چيزى داناست.
... چرا من در خانواده به دنیا آمدم؟ شما اگر استعدادهای ویژهای داری، این استعدادها اینجوری نیست که بیربط باشد. با خبرهایی که در خانواده بودید، داری منطقی وجود دارد در اینکه انسان استعدادهایی پیدا میکند. گاهی استعداد در پدر و مادر دیده نمیشود، بلکه اطفاً فرزند استعداد را دارد. گاهی این استعدادها به درد جامعه میخورد، به درد شهر میخورد، به درد کل دنیا میخورد. گاهی این استعدادها
دقیقاً به درد خانواده میخورد. برحال، موضوع این است که آدمها یک سری مسئولیتهای لوکال دارند، یک سری مسئولیتهای گلوبال دارند و اصلاً این شکلی نیست که یک چیز رندومی وجود داشته باشد و همینطوری یک دفعه انسانی به پا بیاید اینجا و هیچ معلوم نباشد چهکاره است. جایی وجود دارد و یک آدم ظاهر میشود و اینکه؟ این جای خالی چیست؟
یک مرد از روانی متعالی، دقیقاً آن جای خالی در روانش نقش میبندد و بعداً منتقل میکند و اگر همسارش هم بتواند این را به دنیا بیاورد، آدمی دقیقاً به وجود میآید که اینان انگار فیتِ همه چیزهایی که اطرافش وجود دارد، از خانوادهاش گرفته تا مثلاً جامعه. و اول نکتهای که میخواهم بگویم این است که این ایدهای که حالا شاید در حرفهای عادی هم به طور خیلی ذریعی وجود دارد، این که یک جاهای خالی وجود دارد، فرزند کمترم. یعنی جاهای خالی را به ترتیب پر میکنند. در ایدههای مذهبی و عرفانی این خیلی خیلی چیز عمیقتری است. یک عبارت معروف قدیمی هست که
پسر سرّ پدر
من نمیدانم مثلاً شما که فصوصالحکم این عبارت را میدانید که «پسر، سرِّ پدر است»، شاید شنیده باشید این که «پسر، سرِّ پدر است». یعنی این که انگار یک چیزهایی در پدر، یک رازهایی در پدر هست، اینها ظاهر نشدهاند. ممکن است مثلاً گاه اینجوری است: یک نیازهایی در پدر هست، پدر نتوانسته اینها را بهشان برسد، فرزندی انگار پیدا میکند که از چیزهای خیلی درونی پدر، این فرزندی نگاه میکند، خبر میدهد. این همان در فرض این است که تولد سالم تا قدر زیادی انجام بگیرد، این است اینقدر اختلال نداشته باشد. درست بچهها
اصلاً عرب افتاده به دنیا میآید، کلاً از دارهٔ جسمانی هم اختلال که ظریفتر است، سالم مانده باشد. در حال، ایدهٔ کلی این است، ایدهٔ کلی دینی این است که در روان مرد و زن ویژگیهایی وجود دارد که اینها برایندش تبدیل به فرزند میشود. فرزند چیز رندومی نیست. شما در حال خانوادهٔ خودتان هستید، باید درک بکنید که چه جایی را در طول روز در خانواده باید اشغال بکنید. هر ویژگیای که دارید یک ارتباطهایی به محیطتون دارد، یعنی یا به خانوادهتون یا مثلاً فرض کنید به جامعهتون. به دنیا اومدید برای اینکه کاری هم بکنید.
رابطهٔ فرزندان با والدین و محیط
من از این تصور که آدم استعدادهای خودش را، ویژگیهای خودش را سعی بکنه ربط بده به خانواده و اطراف خودش، خیلی خوشم میآید. فکر میکنم خیلی خوب است. یک جوری بعضی از آدمها فکر میکنند مثلاً اگر استعداد دارند، این مال خودشونه، دیگر کسی ربط ندارد. خدا به من مثلاً چنین استعدادی داده، خدا به من نمیداند، مثل آدمهایی که میگویند خدا به من پول داده. اصلاً، اصلاً این تصور، تصورِ دیگر هیچ. هر چه به تو دادن، باید ببینی که چه کار باهاش بکنی، چه کار باید بکنی. از اصول میخواهند که این را کجا خرجش بکنی. هیچی رو به تو نمیدن که؟
مثلاً خوشحال بشی، میدونی؟ یک درصدش، لاقل ممکن است یک چیزیش مال خودت باشد، برای خودت خرج کنی. مثل این تصوری که در آن، مال وجود دارد. تصور کلیهٔ یک آدم مؤمن این است که هر چیزی که بهش داده میشود، اینکه تو باید از مال انفاق بکنید. این انفاق از واژهٔ «نَفَق» است. «نَفَق» به معنای سوراخ. یعنی زیر کیسهتون باید سوراخ باشد، کیسهتون نباید زیرش کاملاً بسته باشد. یعنی جایی که مالتون رو میریزید، باید یک راهی داشته باشد به کیسهای دیگر، یک جایی که خالیه، شما این را پُرَش بکنید. پدر و مادرتون اگر فقیر هستند، شما.
خب، خدا اگر میخواست پدر و مادرم پول میداد، پولارو به من داده و منم برای خودم مثلاً خرجش میکنم. بعضی از آدمها از طرف فرزندان خودشان احساس شده این است که:
خب، من پول خودمه، نمیخوام بدم به بچهها. اصلاً اینجوری نیست، یعنی بچهها سهیماند. چون میبینید حرف از این است که وقتی فرزند متولد میشود، رزقشو خدا به پدرش میدهد. دیگر اینجوری نیست که من بگویم آخ، من عجیبه که کار کردم، خوب شده، به بچهها نمیدم و آنها برن خودشان. اصلاً کار بکن. اصلاً رسماً یک بخشی از درمورد چیزی که به شما میرسه، رسماً مال دیگران هم هست. این آیه رو دقت بکنید، در مورد آدمهای خوشمَشرب میگوید که: «وَفِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ «لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ»».
وَفِىٓ أَمْوَٰلِهِمْ حَقٌّۭ لِّلسَّآئِلِ وَٱلْمَحْرُومِ
و در اموالشان براى سائل و محروم حقى [معين] بود.
من مهم حق و... بودید. دارد، نه اینکه مثلاً من خیلی لطف دارم میکنم این را میدهم. احساس یک آدمی که آدم مؤمنی است این است که در اموالش مردم سهیماند. اینجوری نیست که به من دادند، درستش این است مال مردم را هم باید بدهم. درستش این است از مال خودم خارج بکنم. این است که خمس و زکات و یک سری چیزهای بهاصطلاح احکام مالی داریم. دقیقاً همین است. دارد به شما میگوید مالت مال تو نیست. در یک حدی، مال زکات، مال جامعه است. یک قسمتش مال مردم محروم است. یک قسمتش مال همسر و فرزندت است که نفقه.
مثلاً واجب است. اینجوری است که مردی کار بکند، پول دربیاورد، پول خودش را، دیگر دار و ندار، ندارد، به زنش باید بدهد، به بچههایش باید بدهد. اگر اطرافش پدر و مادر یا نزدیکانش نیاز دارند، باید بهشان انفاق بکند. چیزهایی که...
در واقع ما به عنوان حکم دینی داریم، در حال این تصور که من هرچه دارم، خانوادهٔ خودم، در درجهٔ اول نزدیکانم، و کل دنیا را به نوعی تویش سهیم بدانند. این تصوری است که در مسئلهٔ دیگری به طور کامل وجود دارد. فکر میکنم همانطور که آدمها باید درک بکنند که در دنیا چهکاره هستند، اولاً مطمئناً باید درک بکنند در خانوادهٔ خودشان هم چهکاره هستند، چه کاری از دستشان برمیآید. اولاً آن کاری که از دستشان برمیآید باید انجام بدهند. دارد که؟ اصلاً برای همین به دنیا آمد. من چیزهایی که به تجربه دیدم و شما احتمالاً دیدید، این است که در تأیید اینکه یک رابطهای وجود دارد بین فرزند و...
مثلاً با والد. این را من واقعاً دیدم که آدمهایی که استعدادهای ویژه دارند ولی در زندگی خودشان... واقعاً من آدمی دیدم که یک استعداد ریاضی داشته، خیلی زیاد، ولی در دورانی بوده، زندگیاش طوری بوده نتوانسته برود و... این حسرت به دلش بوده و فرزند، پسرش آدم بینظیری است. یعنی یک جوری مثلاً انگار تمام آن چیزی که اینجا تحقق پیدا نکرده، رفته تو وجود پسرش. چیزی انگار در اعماق وجودش نیاز رفتهنشدهای، یک جوری...
در فرزندش متجلی شد. ولی اگر این آدم سالمی باشد خیلی لذت میبرد دیگر. اگر نه، مثلاً آدم ناسالم ممکن است الآن دشمن ریاضی... بعضیها اینجوریاند. همه تحقیر میشوند، دشمنش میشوند. ممکن است با پسرش... یعنی اینکه راحت پدر و پسر ممکن است حالتهای تضاد ایجاد بکند وقتی دقیقاً آن... همان چیزی که او میخواست بشود، ممکن است پسرش حسودیاش بشود.
ولی این موردهایی که من میدانم، یک موردش خیلی راحت است. خوب، یعنی دقیقاً پدرم این احساس را میکند که من نشدم دقیقاً آن چیزی که میخواستم بشوم. من واقعاً این را دیدم در مورد آدمهایی که استعداد خونی دارند که شکوفا نشده و تحصیل خودشان نبوده، در شرایطی مجبور شدند صرف نظر بکنند از کارهایشان. یک جوری انگار در نسلشان امکانات انتقال پیدا میکند و باقی نمیدانند. حالا من نمیخواهم زیاد شواهد تجربی بیاورم. این حرفها اصولاً حرفهای تجربی نیست، حرفهایی است که یک جوری بیشتر در واقع باید از منطق کمک گرفت. از طریق تجربه هم شاید اگر خیلی نزدیک بتوانید به نوعی دیتکت بکنید مثلاً اوضاع خانواده را، شاید خیلی چیزهای جالب بتوانید. خوب، من میخواهم بگذارید یک نکتهٔ دیگر بگویم، بروم سر موضوعی که در آرامدرمانیاش صحبت بکنیم. پس یک تذکر کوچک میخواهم بدهم. من احساسم این است که ما در دنیایی داریم زندگی میکنیم که خیلی مردم تصورشان از خودشان به اصطلاح انترناسیونالی است. همهاش احساس میکنند که مثلاً اگر شما استعداد علمی دارید، باید این را در راه بشریت به کار بدهید. یعنی آن جنبههای لوکال، مسئولیتهای مردم، خانواده، پلن دیگر در حال محو شدن است، اهمیتش دارد از دست میرود. دنیا همش مردم احساس میکنند که رسالتهای جهانی انگار دارند. اگر احساس رسالتی بکنند، برای خودشان میخواهند کار بکنند، برای جامعهشان همش میخواهند کار بکنند، کارهای سیاسی و بزرگ میخواهند قطعاً انجام بدهند، یا کارهای علمی انجام بدهند که به درد مثلاً فرست کن کل بشریت بخورد. من واقعاً میخواهم بگویم این خیلی نکتهٔ مهمی است که هیچ وقت فراموش نکنید که اصلاً تا وقتی این استعدادهایتان این مقدار سهمی که مال خانوادهتان هست صرف نکنید و این چیزها را نشناسید، یک جاخالیهایی که مربوط به پدر و مادر و کل خانواده هست را پر نکنید، خیلی دنبال این نباشید که حالا موجودات بینالمللی بشوید. به راحتی مثلاً این شکلی نیست که آدم پسون بگیرد که با خانوادهاش قطع رابطه بکند، با خانوادهٔ خودش مثلاً ارتباطش در حد سلام علیک بشود. به هر حال یک بخشی از وجود شما، استعدادات شما مربوط به نیازهای پدر و مادر که میشود و مسئولیت دارید. اینجور نیست که خیلی احساس آزادی بکنید که من مثلاً وقت ریاضیات بکنم خودم را و هیچی دیگر به بشریت، مثلاً میخواهم خدمت بکنم یا اصلاً به بشریت هم نرسانم، دوست دارم میخواهم مثلاً ریاضیات بکنم. من فکر میکنم دیدگاه دینی یک اولویتی قائل است حتی برای نیازهایی که در نزدیکی شماست. مثل اینکه جاهای خالی را باید از نزدیک شروع کنید. میگویند مثلاً مفتی که اطرافیانت نیاز دارند، از آنها شروع کن. درست نیست که به آدم غریبه کمک کنی، تو مثلاً برادرت، خواهرت، پدر و مادرت، نفرات گروهِ خودت، تو برو مثلاً فرض کنی یک امور خیریهای را بیندازی برای مثلاً فقرای شرق، تو اینجا خالی است، اطراف خودت، دوست و حوزهٔ مسئولیت مستقیمت که مسئول اینها هستی، گرهٔ خودت.
سؤال: میشود در آخرت چه کار کردی در مورد اقربای خودت؟ اینکه بر آن ما یک رابطههای تکوینی، نه فقط پدر و مادر و فرزندان، کلاً رابطههای تکوینی داریم. قلائد ارحامی وجود دارند که اینها به نوعی مسئولیتش در رابطه به عهدهٔ آدم هست که به اینها رسیدگی کند. چیزی که من میخواهم از این مقدمات در نهایت نتیجه بگیرم این است که به نوعی هماهنگ با شروع این سوره، اصلاً مسئله این است که چطوری از پدر به پسر یک چیزی میرسد. اصلاً چطور یحیی مثلاً فرض کنید دقیقاً تحقق ایدهای است که زکریا دارد و دارد به زبان میآورد، دقیقاً یک آدمی میخواهد که فیض باشد به اینکه میراث آل یعقوب را بدهم و یکی از بهترین وارثان آل یعقوب هم یحیی است که شاید از نظر معنوی در بالاترین سطح ممکن بعد از عیسی قرار داشته باشد. چیزی که من میخواهم بگویم این است که شما در نقطهٔ شروع سلسلهٔ انبیاء، ابراهیم، دقیقاً چیزی که دارید میبینید این است که چه شد، چه اتفاقی افتاد، چطور شد که ابراهیم یک موجود اینترنشنال شد، چطور شد که رابطهٔ ابراهیم با خانوادهاش قطع شد، هیچ مسئولیتی در قبال خانوادهٔ خودش نداشت. برای همین مقدمات این امر فراهم شد که یک موجودی بشود جدای از تمام تعلقاتی که از این تکوینی داشته، فقط و فقط انگار متعلق به خداست. خدا میفرستادش، میگوید برو خانهٔ خویشاوندان را ترک گوی. و هیچ جور وابستگی به هیچ چیز دیگر در کرهٔ زمین انگار ندارد. این در واقع روند از دست دادن پدر و از دست دادن خانواده مقدمهٔ این را فراهم کرده که انگار ابراهیم به یک چیزی برسد ماورایی که اگر نیازهایی در اطرافش بود، ابراهیم هم مثل هر کسی آمده بود تا یک جا خالیهایی را در خانواده و شهر خودش هم پر بکند.
ولی کار به جایی رسید که آخر سر دیگر نه این پدر، دیگر این آدم خواست، بگذریم که آدم بیماری بود، نه پدر. این ابراهیم را نمیخواهد، نه جامعهاش ابراهیم را میخواهد. هیچ چیزی برای ابراهیم باقی نمانده، تعلقی که مسئولیتی در قبالش داشته باشد. این زمینه را در این آیه توجه بکنید دیگر. وقتی ترک کرد اینها را، وقتی خانوادهٔ خودش را و بتپرستیشان را، اعتقاداتشان را ترک کرد، این ماجرا شروع شد. «وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ» بهش دادی، سلسلهٔ انبیاء، نطفه انگار از اینجا بسته شد که ابراهیم بدانی که کوچکترین تقصیری داشته باشد.
این دیالوگ شاهد بر این است که ابراهیم هیچ تقصیری ندارد در اینکه پدرش این رفتار را با او میکند. رسماً پدر به او میگوید: «وَ اهْجُرْنِي» دیگر از من دور شو. به یک جوری خیلی زیاد، اصلاً دیگر از من دور شو، برو وگرنه میکشمت. اینکه ابراهیم کارش به جایی رسید که این تعلقی که به خانوادهاش داشت کلاً بریده شد. این آیاها، این چهارتا جملهای که ابراهیم میگوید و حرفی که پدرش میزند شاهد این است که ابراهیم مطلقاً مقصر نیست. اینطوری نیست که به پدر خودش قیام کرده باشد، بیادبی کرده باشد، مقصر باشد در اینکه پدرش دارد او را طرد میکند. من عبارات را یک بار میخوانم، در قیل مثلاً یادآوری میکنم از...
در مکتبها، عباراتی که ابراهیم میگوید که کم و بیش به دقت نقل شدهاند. این چه چیزی دارد به پدرش میگوید؟ میگوید که به پدرش میگوید که من چرا بتهایی را میپرستم که نمیشنوند و نمیبینند و هیچ چیزی ندارند، که قدرتی ندارند نیازی را برطرف بکنند. تمام عبارتها تأکید میشود که «يَا أَبَتِ» یعنی «ای پدر من»، نهایت مهربانی دارد حرف میزند با پدرش، با دلسوزی. اصلاً میگوید «إِنِّي أَخَافُ» انگار همیشه دلش شور میزند برای پدرش، میداند که این عاقبت بدی دارد. این کارهایی که این دارد میکند و دارد سعی... میکند که پدرش چیزی را بفهمد. این دقیقاً آن چیزی است که ابراهیم برای همین به دنیا آمده. جای خالیای که در خانوادهاش حضور دارد. شما شنیدید که پدر ابراهیم بتتراش
این موجودی که این جایی هست، از این جوری برای من نمیخواهد. تحقیقاً پدر، آزر، یک وقتی به عنوان پدری میکرده. من یک خودتنی که چرا باید فرض کنیم که آزر در حال مشکل دارد؟ به هر حال این کسی که تحت عنوان پدر ازش این جوری یاد میشود، طبق مثلاً روایات و تعاریف، بتتراش است. یعنی فرد مذهبی قوم خودش است. مثل شما این جوری از این تئوری که من گفتم این جوری فرض بکنید: شور منصبی دارد، شور منصبی منحرف شده دارد و ابراهیم تحقق آن شوری است که این آدم داشته. مثلاً شور عبادت داشته، ولی حالا چه شده؟
بتپرست شده و بتپرستشدهٔ بزرگ. مثلاً کاهن شده. موجودی در واقع متولد شده در این خانواده که نماد شور دینی دیگر، شور پرستش درش هست. این آدم اینقدر منحرف شده که حتی صرف سادهٔ این پسرش هم در زمینهٔ توحید و اینها دیگر نمیتواند بشنود. یعنی در واقع موجودی که به معنای واقعی کلمه منحرف شده از آن چیزی که باید باشد. حرفهایی که ابراهیم بهش میزند باید نهایت مهربانی. یکی این که آن بتها به درد نمیخورند. یکی این که میگوید: من یک چیزی میدانم که تو نمیدانی. خب بیا من مثلاً بهت بگویم چیزی که میدانم و که تو هم
مثلاً به راست نفتنم بیایی. من میترسانمش از اینکه خب تو عبادت شیطان را نکن. شیطان موجود بدی است و من میترسم که از طرف رحمان - با لفظی از خدا یاد میکند که بر نمیآید که کسی را عذاب بکند - و میگوید
يَٰٓأَبَتِ إِنِّىٓ أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌۭ مِّنَ ٱلرَّحْمَٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَٰنِ وَلِيًّۭا
پدر جان، من مىترسم از جانب [خداى] رحمان عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى.»
لِلشَّیْطَانِ وَلِیًّا و دیگر
خب خدا که رحمان است و تو کارهایی داری میکنی که مستحق عذاب داریش. جمع پدر این مقدمات اثبات. این هنگیه. ابراهیم هیچ چیزی ندارد. فکر میکند آن کاری که باید بکند دارد میکند. دارد پدرش را، انحرافهای پدرش را سعی میکند اصلاح بکند. پدرش حرفی که میزند خیلی قاطعانه است. کار را تمام میکند. میگوید: قَالَ رَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یَا إِبْرَاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ. لَرَجُوَنَّ. اول تهدیدش میکند به قطع. سنگسارت میکنم. مهجور نیمنی خودش. میگوید که از من دوری کنید. خانواده، ابراهیم را ترک میکنند. ابراهیم کتاهی؟ در مقابل، خانوادهاش را ندارد. ببینید حضرت آدم اگر روز اول متولد میشود که پدر و مادر ندارد، به جایی بسته نیست.
این کلی موجود اینترنشنال هست. بقیهٔ آدمها اینجوری نیستند. روانی در زندگی آدم باید پیش بیاید که همهٔ تعلقاتش به طور بدوی، که مقصد باشد، بریده بشود تا این آدم بتواند تبدیل... در واقع ببینی چرا ابراهیم آدمی که انتخاب میشود که رسالتی دقیقاً اینترنشنال، یعنی دیگر رسالتی جهانی. ده. شما آیهای که در مورد ابراهیم هست ببینی چه از باجهٔ ناس کنارش میآیند. اینی جایی لوکه لناسه. امام میگوید که مثلاً تهره بایتی لتایفی نیام. در مورد این اول باید نوزه الامناس لالازی به بکت. اولین کارهای اینترناسیونالی که در دنیا انجام شد همه را ابراهیم دارد انجام میدهد. برای اینکه دیگر نه خانوادهای دارد، نه قومی دارد، نه وابستگی عقیدتی به آنجا دارد. یعنی چه از دار تکوینی، چه از دار تشریعی رها شده. و این رهایی راحت اتفاق نمیافتد. نمیشود تو پدر و مادرت را راحت دل کنی بروی. برایت میکنین. ابراهیم آدمی است که این آیات دارند به ما میگویند که چطور شد که این اتفاق افتاد. چطور این آدم زمینهٔ این را پیدا کرد تبدیل به موجودی شد که انگار اول خلقت است، به جایی بسته نیست. این آدمی است که کارگزار خداوند در زمینه و رسالت جهانی پیدا کرده و دقیقاً این رسالت جهانی کارها را به عرض میرسد. برای خودش کاری نمیکند.
یعنی آدمی که مهاجرت دیگر از آنجایی که میآید بیرون، میرود تا کنعان. از آن ور خدا بهش میگوید برو تو عربستان، اینجای خانه درست کن. مثلاً آن خانهای که این در عربستان درست کند، تأکید روی اینکه مال ناس است. ابراهیم کسی است که انتخاب میشود تا نزد خداوند این جایگاهی که ناس است. امامها، هیچ کسی قبل از ابراهیم این شأن اینکه رسالت جهانی یعنی برای تمام مردم، در واقع الگو باشد برای تمام مردم. فعالیتهای اینترنشنال را به نظر میدهد. ندارد. همهٔ انبیا در قوم خودشان در واقع دارند کار میکنند. این رسالت جهانی از حضرت ابراهیم شروع شده باشد و مقدمهاش این است، نه اینکه اینجا کار تمام میشود. اشتباه. نکنید از این که «فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ»، میدانید که خیلی وقت… بعد اصحاب کهف، واقعاً خداوندش میدارد. ابراهیم بعد از این که از اینجا رفت، مثل این که زمینه اینجا فراهم شد؛ یعنی آدم وارد این پروسه شد که بتواند امام ناس بشود. بریده شد از تمام ریشههای تکوینی و تشریعی که داشت؛ از عقاید قوم خودش، از خانوادهٔ خودش و قوم خودش بریده شد. این را هم فراموش نکنید که پدرش گفت:
فَلَمَّا ٱعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ ۖ وَكُلًّۭا جَعَلْنَا نَبِيًّۭا
و چون از آنها و [از] آنچه به جاى خدا مىپرستيدند كناره گرفت، اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و همه را پيامبر گردانيديم.
«من تو را سنگسار میکنم.» ولی قومش بودند که رست… جانش را کردند… آن را نده… صورت سنگسار… رست کردن که بندازنش تو آتش. مثل این که آخر کار بر حال آن جاست دیگر، که دیگر… اصلاً این آدم واقعاً بر نه… واقعاً میخواهند بکشند و همهٔ این ریشهها بریده میشود. این آدم، آدمه.
رسالت جهانی ابراهیم
حالا «ارکل مستونه بندان» در این آل ابراهیمه، منظوره چه؟ نه، منظورم این که اگر میگیری رسالتی، چیزی… تمامی رسالت، رسالت جهانی. حتی انبیای بنیاسرائیل کاری که دارند انجام میدهند، درست است قوم بنیاسرائیل چرا تشکیل شده؟ برای این که رسالت جهانی دارد. این قوم رسالت جهانی دارد. بنیاسرائیل انبیاشان میآیند، خودشان کار میکنند، ولی این مسئله که یک قوم انتخاب شده و دارد در این دنیا این برونبر میرود، این ادامهٔ همان ابرامون رفتن ابراهیمه. رسالتی دارد قوم بنیاسرائیل. حضرت عیسی که دیگر داستان جهانی به منعهٔ خود فراتر از کرهٔ زمین.
فکر میخواهد جهانی به منعهٔ همهٔ جهان. اینجا منظور برای ناسه. من میگویم انترناسیونال؛ یعنی اینها پیامبران ناسه و پیغمبر ما پیغمبری است که برای «رَحْمَةً لِلْعالَمین».
نکتهٔ آیات برای این است. نکتهای که اینجا روش دارد تأکید میشود این است که هر آدمی نمیتوانست این اتفاق براش بیفتد و خیلی مهم است که جزئیات برای این است که شما ببینید… این لحظه را ببینید که ابراهیم هیچ کتابی ندارد، هیچ چیز بدی نمیگوید، هیچ کاری نمیکند که مقصر باشد در این که پدرش دارد طردش میکند یا از قوم خودش دارد اخراج میشود. تنها چیزی این که به طور… اصلاً قبول ندارد و دارد پدرشم میگوید که تا این کار نکن… من فکر میکنم این رسالت خانوادگیاش را دارد انجام میدهد. برای همین به دنیا آمده بود. به خانوادهٔ خودش هم همین رو. وقتی که خانوادهاش، خانوادهاش میتوانست اصلاً طردش نکنند و این تا آخر امت، همانجا میماند. همه اعتراضها را میزد، کما اینکه خیلی پیغمبرها همجوری بودند؛ اتفاقاً یک جایی در قوم خودشان ماندند، حرف زدند و تا موقعی که قومشان مثلاً عذاب شد و این حرفها، حرفهای خودشان را ادامه دادند. ولی اینجا اتفاقی که برای ابراهیم دارد میافتد، اتفاقی که مقدمهٔ در واقع شروع آل ابراهیم است. این تأکیدم این است که این بحثی که در مورد ابراهیم هست، از… در موضوع اینکه شروع سلسله هم، ببینید، دارد نشان میدهد به قسمت قبل؛ رب دارد که پایان همین سلسله را داشت، دارد یک طرف نشان میدهد. همین که از لحاظ مسئلهٔ تولد و رابطهٔ پدر و پسر و رابطهٔ فرزند با والدین، به آن قسمت اول شدیداً ربط دارد. آنها یک جور مقدمه هستند که شما اولی شدید را ببینید چطور یک ایدهای در زکریا تبدیل به فرزند میشود، چطور مثلاً مریم چه کار میکند و بعد بفهمید که شاید مهم است که ابراهیم این اتفاق برایش افتاد؛ یعنی پدرش طردش کرد، تهدید به قتلش کرد و نهایتاً ابراهیم تبدیل شد به ابراهیم. ابراهیم یعنی پدر همهٔ امتها. ابراهیم مثل پدری که اول کار خودش رابطهاش با پدرش با آن درختی که توش بود قطع شد، خودش تبدیل به ریشهٔ یک درخت جدیدی شده که…
حالا از اینجا اعدام را پیدا میکند و گفته میشود که «و وهبنا له إسحاق و یعقوب» و… این در واقع شروع ماجرای آل یعقوب است که ما دقیقاً در ابتدای سوره پایان شدیدش را دیدیم که چطور با یحیی و عیسی به انتها رسید. یک سؤالی که در اینجا مطرح کردم این است که چرا اسماعیل اینجا ذکر نشد؟ ما مسلمانها روی اسماعیل حساسیت داریم. ماجرای اسماعیل را احتمالاً تا حدودی میدانید دیگر. اسماعیل فرزند اول ابراهیم است. ابراهیم سالها فرزند نمیشد از همسرش ساره و ظاهراً خیلی هم به تعدد زوجات علاقه نداشت، تا سنین خیلی بالا همسری نگرفت تا اینکه به اصرار ساره با کنیز ساره ازدواج کرد: هاجر. و از هاجر صاحب یک فرزندی شد به اسم اسماعیل. و بعد از اینکه اسماعیل به دنیا آمد، به طور معجزهآسایی که در قرآن شرحش هست، خداوند مشکل ساره را حل کرد و یک فرزند، اسحاق را از ساره خدا به ابراهیم داد. اسماعیل پس پسر بزرگ… اسحاق پسر کوچک است ولی اینجا اصلاً خبری از اسماعیل نیست تا بعدش. بعدش یک جوری به اسماعیل اشاره میشود، آنهم طوری گفته میشود که «وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ»، یعقوب که نوه است. اگر کسی نداند، فکر میکند اینها پسرهای ابراهیماند. من قبلاً این سؤال را مطرح کردم که اسماعیل چرا اینجا حضور ندارد جز در «آل ابراهیم»؟ در حالی که من بیشتر از این نمیخواهم خیلی در مورد این ماجرا صحبت بکنم. فکر میکنم این آیات: چطور سلسلهٔ ابراهیم شروع شد؟ چطور یک انسانی رسالت جهانی پیدا کرد و ابراهیم قومی ندارد به آن معنایی که پیغمبرهای دیگر دارند؟
این پیغمبرهای دیگر مثلِ... شاید خیلی نکتهٔ جالبی باشد که از آن شاید رو نگاه کنید. شاید رو که نگاه کنید، تو لحظهای که با موسی ملاحظه میکنید، تو همه... هیچوقت فکر کردید این پیغمبران بعد از اینکه قومشان تلف میشد و عذاب میشد، اصلاً چه کار میکردند؟ میبینید هیچ کاری نمیکردند. نمیرفتند سراغ یک قوم دیگر.
هیچ فرقی نمیشود نشان داد بعد از نابودی قوم خودشان کجا رفتند رسالت خودشان را انجام دادند. این رسالتشان. در مورد قوم خود ابراهیم همینجوری نیست. ابراهیم یک آدمی است در سراسر دنیا دارد حرکت میکند. قوم ندارد. این نیست که یک جایی بنشیند و معاوضه بکند برای مردم فقط با قوم خودش. اول درگیریهایی دارد.
خب دیگر خیلی آدم شریف و سادهای هم هست. با اینها میشکند، کارهای خاصی میکند و واقعاً ببینید یک حالت ابراهیمی یک طور است.
خب قومش عذاب نمیشوند. این را در واقع اخراجش میکنند. یک جوری پدرش این را طرد میکند. قومش در واقع این را بیرون میکند. خودش میرود. نتی از قوم خودش کنده میشود. بدانید که قوم ابراهیم عذاب نشدند. این آدم انگار بعد از این لحظه که این اتفاق افتاده، شروع یک چیز جدیدی در دنیاست. آدمی که بگویی متعلق به این قوم تنها نیست و نشانهاش اینکه برخلاف بقیهٔ آدمها، مکث نمیکند در قوم خودش. مهاجرت میکند و بعد میبینی در این منطقهٔ وسیعی در کل خاورمیانه فعالیت میکند. یعنی در واقع تمام این منطقه که معلومش خواهد میان... ابراهیم تقریباً یک اطرافش را رفته و یک کارهایی کرده. دستور خود را بنا کردن.
مثلاً خانهٔ کعبه را بنا میکند تا مثلاً آن وادی که «أصحاب غوم بنی»... اسرائیل را تشکیل دادن. قوم بنیاسرائیل رسالت جهانی داشت. خیلی مهم این را بفهمید. قوم بنیاسرائیل قومی است که مثل یک پیغمبر ـ با عرض معذرت، ببخشید یهودیها وارد بحثمان، یهودیها... باشند، بدترش را هم میشنوند ـ قوم بنیاسرائیل، این یک پیغمبر در بین مردم، در جهان رسالت دارد؛ رسالت بنیانگذاریِ مثلاً جامعهٔ یکتاپرستی و آن حرفها. حالا اینکه رسالتش را چطور انجام میدهد، بحث جداست. این رسالت در قوم وجود دارد، در آل ابراهیم، در آل یهود، در افراد، در پیامبرانشان، در کل این مردم. بنابراین دلایل قرآنی یک همیشهٔ ویژهای وجود دارد.
یعنی خدا تا یک جایی انبیا را انتخاب میکرد، تا به یک جایی رسید که قوم را انتخاب کرد؛ برگزیده شدن برای اینکه یک رسالتی را انجام بدهند. اینکه چقدر خوب رسالت را انجام دادند، آن یک بحث جداست. این رسالت به قوم بنیاسرائیل داده شده. انبیای داخلی دارند، ولی رسالت، رسالت جهانی است. بگیرید شما. من نمیگویم نگرانم، نه دیگر. من میخواستم چیزها را نگاهی بکنم، با تمایه میگویم چیزی جانم بوده. خب بفرمایید، گوش میگویید؟ آره آره. اینکه قوم برگزیدگیست، اینکه یک تا فرصور تردیدش کنند، بدون تردید شدید، یعنی برمیگردید مردم سؤال خارج از موضوع جلسه، برمیگردی به آن جلسهٔ دیگر.
این شاله در مورد خود برگزیدگی مستقیم حرف میزنید. الآن من چیزی دارم، این چیزی میشود که بعضیشان که تو بودن، به ازدادهٔ جهانی داشتن. حیام برمها درست است؟ جهانی. حیام برمها درست است؟ عبرانی. ازدادهٔشان همه به نظر میشود چه اتفاقی میافتد؟ که بعضیشان به ازدادهٔ جهانی دارند. آن اتفاقی نمونده به ایزاد چیزی بود. خب چون دلیل بود که حضرت ابراهیم... در زادش کرده شد به بزرگ رسالت جهانی، یعنی حضرت ابراهیم پیامبر ناس، امام ناس. شما در مورد پیامبران دیگر: لوط قومش، شعیب قومش، هر کسی که قومی دارد، دارد در آن قوم کار خودش را انجام میدهد و به نظر میرسد.
بعد از اینکه کارش با قوم خودش تمام میشود، دیگر رسالت خاصی ندارد بره تمام این و آن بر دنیا باید. این وابستگیهای تکمینیشان مربوط میشود مثل این مثلاً من چطور میگویم این آدمی به وجود نیاید جای خالی را پر کند، یک قومی وجود دارد، یک جای خالی نبی بودی دارد به هر حال. یک آدمی که؟ طبعاً باید آدم صالحی به یک معنایی باشد. فرزندی متولد میشود، این رسالت بهش متعلق میشود و اینجوری نیست که این آدم خیلی آدم انترناسیونالی باشد. بله، در مورد ابراهیم این نقطهٔ شروع اینجا در واقع به وضوح دارد بیان میشود. تعلقات تکنیکیاش پاره شد. پدرش گفتند تو را میکشند. یک چیزی پاره شد.
اینجا دیگر اگر آنجا بماند، پدر میخواهد، پدر قصد قتل فرزند خودش را کرده و میخواهد که در واقع این را به هر طریق ممکنی طردش بکند و این طرد اتفاق افتاد. من نمیگویم که ممکن است آدمهایی باید بوده باشند، قبل از ابراهیم هم خیلی آدمهای خوبی بودند. این موقعیت خاصی که ابراهیم میتواند در حالِ لِلنّاس حالا کار بکند برای اینکه تعلقات تکنیکی ندارد. رسالت برای خانواده و قوم خودش دیگر به نظاره نیستی ندارد. بگذارید بگذارید بگذارید سؤالتان به اینجا مربوط نیست. بقیهٔ امت همین است دیگر. و اُردو آدمهای دیگر چطوری به حرث میرسد که یکی دوباره نشان داده که چه اتفاقی برش میرسد. شما سؤالی نه پرحرفانه.
من همین را تا سامان پرستم میگوید چطوری میشود که تو این سلسله که حالا اول شکل میدهیم که چطوری رسالت جهانی دارد منتقل میشود، چطوری میشود که تو این سلسله بعضیها مثل شعیب رسالت جهانی ندارند و بعضیها مثل عیسی نه، رسالت جهانی نداشتند، قوم بنی اسرائیل رسالت جهانی.
حالا هر پیامبری در این قوم ممکن است وظایف خاصی را دارند انجام میدهند. بنی اسرائیل و اتفاقی که داخلش در خدا از این موضوع را دارید کنار، شاید به دلیل اینکه جزئی از بنی اسرائیلی، جهانیِ بنی اسرائیل جهانی، این همه جهانی، همه چیز دیگر جهانی. این سلسلهٔ انبیای جهانی هست محدودند به بنی اسرائیل تا یک حدی، برای خاطر اینکه بنی اسرائیل قومیه که دارد یک رسالت را انجام میدهد، این را قرار است یک جامعهٔ یکتاپرست برسد، رسالتشان میرود و.
خب میبینید به کجا میرسد و چه میشود. ولی به هر حال موضوع این است که این رسالت شروع شد از نظر ابراهیم و این به نظر نمیآید قبلش اتفاق افتاده باشد. تنها کسی که نزدیک به رسالت جهانی هست نوح است، برای خاطر اینکه به نظر میآید دیگر در یک سطح وسیع پاکسازیای برایش انجام میشود. ولی باز شما آن نوح در بین قوم خودش میماند و بعد از طوفان، نوح به نظر نمیآید از نوح فعالیت خاصی انجام داده باشد یا برای امر دنیا کاری کرده باشد.
ولی شمای نوح، در مورد نوح یادم نمیآید واژهٔ «ناس» در مورد هیچکس فقط… مثلاً ابراهیم و… همین میشود این را دقیقاً چک کردم که هیچ جایی در مورد انبیای دیگر خارج این سلسله اصلاً آیا باز «ناس» هست یا نه. در مورد قومشان دارند؛ لوط با قوم خودش است، صالح همینجوری پیامبر قوم خودشان هستند. خب بگذارید تا الآن. من میخواهم یک جوری در تأیید این حرف اولاً این «تن» به یک معنایی، یک جور دیگر در… به قسمت اول آمده: «کسی حضور ذینَی دارد» که چه اشارهای به…؟
این موضوع شبیه موضوع پدر ابراهیم و ابراهیم، طرد شدن از خانواده و این حرفها در قسمت اول و دوم هست هر دو جا. در مورد هر دو جا در مورد عیسی و یحیی حرفهای عجیبی زده بشود و برم به والدهٔ یحیی و الآن «مِرکَن جَبّاراً عَصِیّاً» که الآن تو سه ذینَی.
سؤال ایجاد میشود که یک یحیی میشود اینها «جبار» و «عصی» نبودند. در مورد حضرت یحیی «جبار» هست برای؟ اینها اصلاً ببین تولدشان طوری است اصلاً عیسی تعلقات حکمی ندارد، مادرش را ترک میکند، نه قطع میکنی؟ به دلیل این نوع، یحیی هم همینطور. این دو تا پیغمبر شهرت دارند که هیچ وابستگی به خانوادههایشان نشان نمیدادند و این… این در واقع آن آیهها دارند این را میگویند در مورد این دو نفر: اصلاً فکر نکنید که…
این آدمهایی بودند که اصلاً یک جوری خانوادههایشان را ترک کردند، عصیان کردند و رفتند. این آیهها چه دارند؟ در مورد ابراهیم میگویند ابراهیم تا اصول پدرش، بدانی که عصیانی کرده باشد، طرد شد. آنها هم اینجوری هستند. اصلاً پدر و مادر به معنی هیچکدام، آن دو تا خانواده به معنی نرمالش ندارند، به دلیل نوع خاص تولدشان. اولاً اینکه خیلی واضح است یحیی که… اصلاً دعایی کرد که زکریا که همشان آدمی بیاید، آن آدم رسماً به عنوان یک موجودی که وارث آل یعقوب به دنیا آمده.
یعنی خانوادهٔ یحیی جای خالی نداشت، خودش که این آدم میخواهد پر کند این را. در آن تجرد یحیی و عیسی چیست که بدون خانوادهشان زندگی میکنند؟ یحیی در بیابانها زندگی میکند، کاری به خانوادهاش ندارد، عیسی به… نظر میآید که ترک میکند خانوادهاش را و میرود و انجامِ رسالتِ خودش؛ نه قومی دارند، نه خانوادهای دارند. برای خاطرِ اینها ویژگیِ خاصی دارند. قرآن به این تأکید میکند که این رفتارهای خاصِ این دو نفر، نه جباریتی توش بوده، نه عِصیانی؛ نه آدمهایی بودند که اینجوری [باشد]. یکی اصلاً به دنیا آمد با دعایی که میراثِ یعقوب را تحویل بگیرد، بنابراین نیازی در خانوادهاش نیست که میخواهد.
این را باعث و تحکیمش برم به بالِیْ داری، یعنی نسبتِ پدر و مادرشان. حضرت یحیی نسبت به پدر و مادرِ خودش رفتارِ خوبی داشت، ولی قیدی نداشت که مثلاً فرض کنید بیاید یک کارهایی انجام بدهد، مثلاً فرض کنید در امرارِ معاشِ خانواده به طور طبیعی باید همکاری میکرد. میگوید این قید را نداشت، این قیدش نبود. زکریا این را نمیخواست، یک چنین نیازی نداشت. حضرت عیسی هم که اصلاً هیچ توضیح لازم ندارد که اصلاً خانواده به آن معنایی که [هست]، ایدهٔ حضرت عیسی از روحالقدس آمده، بنابراین در همراهی با روحالقدس. این شکلی نیست که اصلاً حضرت مریم، نمیدانم به روایتِ مسیحیها میگویند که حضرت مریم خب تشکیلِ خانواده داد بعدش خانوادهٔ خودش را داشت حضرت عیسی.
در کورهٔ زمین راه میرفت و معجزاتِ خودشان را میچیند و میخواهد. میگویم این لینک، این عدمِ عِصیان در مقابلِ پدر و مادر که اینجا میشود دارد تحکیم میشود که شروعِ کارِ ابراهیمی آنجا وجود دارد در موردِ آن دو نفر که نِیْجِهگیهایی شبیهِ ابراهیم داشتند. از دارد اینکه به خانوادهشان تعلق نداشتند، تعلق را به کلِ جهان انگار داشتند. ابراهیم تعلق داشت، ولی بدانی که مُقَصِّر باشد پدرش، لُطف گرد و تعلقات را برید. این نکته در موردِ [این] یکی چون در موردِ بقیهٔ پیغمبرهای خود دقت بکنید، در موردِ وضعیتِ خانوادهشان ببینید که اتفاقهایی که براشان میافتد ببینید به طورِ اول توضیحاتی که من در موردِ تولد دادم، خیلی طبیعی دیفارت این است که پدری که رسالتِ مثلاً جهانی دارد، این ایده در درونش وجود دارد ناخودآگاه و خودآگاه که این در حالِ پدری که میراثبرِ یک رسالتِ جهانی است، آدمی است که به شدت نیاز به یک کسی دارد که ازش عَرْض ببرد دیگر.
این اصلِ چیزی که دارد این میراثبر، برای اینکه از پدر به پسر به طور طبیعی منتقل بله. این طبیعی است، طبیعی است اینکه یک پدری پسری داشته باشد که بتواند این نیاز را برطرف کند. اینکه دفتر تویِ... در شاخههای انبیا پدر و پسر، جور دیگرش هم وجود دارد. حالا یک پدری، به یک پیغمبر رسیدی، این پسر ندارد، باید یک نفر پیدا بشود که بیاید این رسالت را از او تحویل بگیرد. آن آدم باید شرایطی مثل ابراهیم داشته باشد.
یعنی رسالت خانوادگی انگار از پدر... یعنی در زکریا، یحیی را دارد متولد میکند با دعای خودش. فقط در همین میراث است. برنامه: آن شایستگی این را دارد که بهطور تربیتی میراث به او برسد. دیگر هم... در همین میراث به دنیا آمدی. ولی اگر پدر رسالتی جهانی ندارد، برنامه این پسر یک سری میراثهای پدر و غم و غصههای آنها را انگار باید برطرف کند. متعلق به جامعهٔ خودش هم هست. بهراحتی نمیشود یک پدری، یک مردی اگر پیغمبر است، این را منتقل بکند به یک کسی که در واقع فرزند یک پیغمبری با این ویژگی نیست. درست است؟ چون در ادامهٔ این داستان، ادامهٔ این آیات، یک موردهایی خورده، در واقع غیرعادیهایی که پیش آمده را دارید میبینید. یکی مورد از موسی است. از موسی است. شعیب دارد.
این آیات را تحریم میگیرد در اینکه یکی اینجوری است: دارد پیامبر زمان، شعیب، و حضرت موسی. و از خانوادهاش چطور؟ پدری که پدر ندارد، مادرش هم که او را انداخت در گهواره، و فرعون هم که نقش پدرش را دارد بازی میکند، میخواهد او را بکشد. اصلاً وقتی این اتفاق میافتد که دنبالش هم قرار است که به قتل برسد، فرار میکند و میرسد به جایی که شعیب... این را میبینی. هیچ... اصلاً خانوادهٔ دیگر ندارد در این دنیا. نظرتان اینجا نیست که تعلقات خانوادگی یعنی هیچی ندارد، تک و تنها. مثلاً بهاصطلاح یَلَغبا دارید، بیابانی، یک آدمی که شایستگیاش را دارد و شاید هم پسر ندارد، دختر دارد. دو دخترش را دارید که برایش آب میکشند. مشکل اینجوری حل میشود.
آنجا یک جای خالی وجود دارد که این آدمی را پر میکند. بنابراین حضرت موسی یک ویژگی دارد. اینجا ذکر شده آدمی است که نه اینکه سرسلسله هست، ولی پسر کسی که پیامبر مثلاً اصلی زمان بوده نیست. در روندی که در قرآن نقل میشود که... این چگونه در واقع به شعیب منتقل شد و بعد بزرگترین رسول در واقع بنیاسرائیل شدید که ویژگیهای... رسالتی خیلی خیلی خاص دارد، وقت. در مورد حضرت موسی این مسئله در واقع وجود دارد. شما در مورد پیامبر خود ما به نوعی سرسلسله است.
حالا بههرحال حداقل ما مطمئنیم که در پدرش و اینها. شما میبینید که آدم این است که پدر و مادرش رو در کودکی از دست میده و یک جوری در خانواده در شرایط غیرعادی قرار دارد. تعلقات خانوادگیش به طور طبیعی بریده شد. آدم این است که پدرش رو ندیده، مادرش رو از دست داده و یک جوری تو آن قوم دارد انگار تک و تنها زندگی میکنه. وابستگیهای قومیش کنده. و چیزی که من تأکید دارم کلاً این جوریه که شما مثلِ... این روندِ این روندِ تعلق گرفتنِ این رسالت ابراهیمی، شروعش، تعلق گرفتنش انگار وابسته است به اینکه شما یا پدرتون یک کسی یک جوری باید...
این ویژگی رو داشته باشید که بتونید جهانی باشید. من مجدد تأکید میکنم: اینترنشنال شدن همچنین یک کار اینجوری نیست که شما یک لحظه اراده بکنید که:
خب من دیگر اصلاً به خانوادم، به کشور خودم اصلاً هیچ کاری ندارم. من موضوع اینترنشنال هم که... اصلاً برای بشریت بخواهم کار بکنم. من میگویم استعدادهایی ما چیزهایی هست که بخواهیم برای بشریت کاری بکنیم. اگر که دیگر هم باشد، برای موضوع نرمیده که به؟ این استادگی هم نیست. من میخواهد به عنوان نقطه آخر متابعه با روالی که همین سوره دارد برسیم به سراغ حضرت اسماعیل. این حضرت اسماعیل چه اتفاقی براشه؟ من فکر میکنم هیچ شکی تو این ویدئو ندارد که حضرت اسماعیل به عنوان فرزند ارشد، جانشین حضرت ابراهیم بود و برای همین همراهِ حضرت ابراهیم رفتن و کعبه رو ساختن. درست است؟
کعبه را میبنا ساختن. دقیقاً یکی از مهمترین کارهایی که در رسالت جهانیش حضرت ابراهیم انجام داد، بنا کردن کعبه بود و کسی که با او این کار انجام داد، حضرت اسماعیل. که شکی بر مسلمانان تو این که همچنین اتفاقی افتاده نیست. به نظر میآید که همه چیز دال بر این است که جانشین حضرت ابراهیم حضرت اسماعیل نه، حضرت اسحاق. چه اتفاقی میافتد که؟
ولی برنامه الهی این است که آل اسحاق، بنی اسرائیل، در واقع رسالت رو سِفت بگیرند. ولی از اُمُور اینها یادتون باشد در قرآن تأکید میشود: این ابراهیم و اسماعیل که داشتن کعبه رو بنا...
اصلاً بحث دعا کردن این است که یک رسول بزرگی انگار بیاید که مثلاً کتاب و حکمت آموزش بدهد، درست؟ حضرت اسماعیل چطور خلع شد از اینکه این رسالت در واقع به او نرسید؟ من میخواهم این موضوع را حداقل مطرح بکنم.
ذبح اسماعیل و جانشینی اسحاق
این ماجرای درخواست از ابراهیم که اسماعیل را سر ببرد به این موضوع مرتبط است. یعنی آن چیزی که سر بریده شد تعلقات تکوینی بین ابراهیم و اسماعیل نبود. یعنی برنامه این شد که اسحاق رسالت را از ابراهیم تحویل بگیرد، در حالی که طبیعی انگار این بود که اسماعیل کسی باشد که به عنوان فرزند ارشد این نیاز را باید برطرف کند برای پدرش. یک چیزی انگار اینجا لازم است که این اتفاق در واقع بیفتد. یک جوری رشتهٔ بین ابراهیم و اسماعیل باید بریده بشود و این با دستور قتل اسماعیل در واقع و پذیرش اسماعیل که توسط پدرش کشته بشود… این همهٔ این آدمهایی که…
این ویژهگیری بر آن انگار یک جوری قرار است توسط پدرشان کشته بشوند. ابراهیم اینجوری است، موسی اینجوری است، اسماعیل برعکس انگار یک رشتهٔ رسالت جهانی متعلق به او بود و بعد بریده شد. تبعاً اینکه ابراهیم دستور پیدا کرد که انگار این موجود را از بین ببرد و او هم پذیرفت و رفتند و این کار را تا لحظهٔ آخر هم با جدیت و صبر انجام دادند و اینجا در واقع انگار لحظهای که رسالت منتقل شد. یعنی وقتی شما… وقتی ابراهیم نیت واقعی کرد که او را از بین ببرد، حالا دیگر فرض اسحاق مانده دیگر. یک جوری انگار…
این رشته وفد شد به اسحاق و این برنامهای که خداوند داشت مثل… من بارها این حالت را به عنوان یک عبارت تمثیلی به کار میبرم انگار اسماعیل و این قربانی، اینها نیروهای ذخیره بودند. یک چیزی اینجا واقعی بود برای خاطر اینکه اگر آنجا اوضاع خوب پیش نرفت، که احتمالاً واضح بود که خیلی خوب پیش نمیرود برای خاطر این کار سنگینی که مثلاً در آن دوران بتپرستی قبل از حضرت عیسی یک قومی بیاورند و خیلی شاهکاری به وجود بیاورند. اینها… اینجا اصلاً این… من فقط این را میگویم به فادم غیر از این است که ابراهیم دستور پیدا کرد که این آدمها را اینجا بگذارد ولی رسالت منتقل شد به اسحاق از اسماعیل. و میخواهم بگویم نشانهٔ اینکه اسماعیل رسالت انگار یک جور… طوری طبیعی دارد این که اسماعیل است که عبرو همراه با ابراهیم میسازد، نه اسحاق. و این دستور، دستوری است که در واقع انجامش از رتبت ابراهیم و اسماعیل، اسماعیل را از پیغمبری که رسالت جهانی داشته باشد خلع کرده. و علت این که در آن ماجرا وقتی دارد نقل میشود اسم اسماعیل میآید، با این که اسماعیل در این سلسله که رسالت جهانی دارند نیست؛ اسحاق است که این را تحویل میگیرد از ابراهیم و به یعقوب میدهد و بعد به یوسف و همینطور این سلسله دارد ادامه پیدا میکند. و به عنوان شاهد میگویم همین آیات مربوط به اسماعیل را بخوانید، میگوید: وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِسْمَاعِیلَ. این که میگوید إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ اشاره به وعدهای است که پدرش داد که من صبر میکنم در مورد این که ذبح بشوم. و کَانَ رَسُولًا نَبِیًّا؛ رسول بود، نبی بود. و کَانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ. این دارد اهل خودش را دعوت میکرد به صلات و زکات. دعوت میکند؛ یعنی رسالتش همین بود. اسماعیل محدود شد به این که همانجا خانوادهٔ خودش را؛ انگار رسول خانوادهٔ خودش باشد، نبی خانوادهٔ خودش باشد.
در حالی که کعبه را قبل از این ماجرای سر بریده شدن، سر بریده شدن تمثیلی، قبلش که بنا را برای ناس داشتند میساختند، همکار اسماعیل، ابراهیم بود در رسالت جهانی که ابراهیم داشت. من فکر میکنم تصور از ابراهیم هم احتمالاً این بود که خب این چیز دیگر جانشینش است، مهمترین کاری که دارند انجام میدهند. خداوند اینجوری خواسته که ابراهیم و اسماعیل با هم دیگر جدا بشوند. و این آیه شاهد این است که دیگر اسماعیل بعد از این ماجراها محدود شده به همهٔ آدمهایی که دور وادی غیر ذی زرع ساکن شدند؛ اهل خودش را دارد به نماز و تبلیغ میکند، نبی هست. این رسول و نبی بودن که ربطی به این ندارد که در سلسله باشی یا نباشی، به هر حال.
این ماجرا فکر میکنم زمینهساز این بود که به طور غیر معمول اسحاق جانشین حضرت ابراهیم میشود و بعد هم نمیآید. اگر یک وقت خوبی داشته باشیم، ساعت چند دقیقه، چند دقیقه یک چیز را کلاً دیگر مشکل را حل بکنیم. یک، یهودیها که کلاً معتقدند که اسماعیل چون بَد، پسر هاجر بود، یهودیها ایده شد این که اسماعیل را ابراهیم ترد کرد، برخلاف خب رفته بود مثلاً یک همسری گرفته بود، از آن همسری که برده بود و اصلاً شبیه نداشت. بعد ازش بچهدار شده و بعد خدا بهش اسحاق رو داد. بعد دیگر خب مثلاً بین ساره و هاجر و اینها اختلافهایی افتاد و بعد هم یک جوری شد که ابراهیم برای اینکه این مشکلی پیش نیاد، هاجر و اسماعیل رو برد یک جای دیگر انداخت و آمد سراغ خانواده. اینها روایتشان این است: اسماعیل و هاجر رو فرستاد یک جایی و مثلاً دیگر وقتی دارد میآید، دیگر یک ذکری هم ازشان در تورات نمیشود. اصلش اسحاق بود، برای اینکه فرزندی بود که فرزند زن اصلی ابراهیم بود و...
این حرف به طور مشخصی که شما میگویید، اسحاق اصلاً اینجوری هست، ولی داستان مسلمانی این نیست که اسماعیل را ببرند یک جایی بیندازند؛ برنامه این بود که اسماعیل رفت اینجا ماند و قرار شد که این سلسله ادامه پیدا بکند. به هر حال ایدهٔ یهودیان و مسیحیان نسبت به ماجرای اسحاق و اسماعیل این است که اسماعیل را تحقیر میکنند، اسحاق فرزند اصلی است و اصلاً قرار نبوده اسماعیل کارهای باشد. و آن کسی که قرار است... مختلف است. خواهم گفت این را.
در روایت یهود و مسیحی، آن کسی که قرار است ذبح بشود اسحاق است. در روایت ذبح، توضیح وجود ندارد که چرا؟ به نظر من توضیح وجود دارد؛ به این اصل معنویتی که در این کار هست، که چرا این حکم غیرعادی است.
در واقع از ابراهیم خواسته میشود که اسماعیل را بکشد. آنها میگویند کسی که قرار بود ذبح بشود اسحاق است. یک چیزی که خیلی عجیب است این است که بعضی از مفسرین قرآن و بعضی از عرفا و متفکرین اسلامی هم میگویند اسحاق است. اینجا توجه کنید که اسم اسماعیل واقعاً نمیآید. در سورهٔ صافات که این ماجرا ذکر میشود، کلمهٔ اسماعیل ذکر نمیشود. آنجا ابراهیم به پسرش گفت، پسرش هم گفت این کار را بکن. من فرامید به اصطلاح دیگر چیزش کنم. به نظر من بدیهی است اولاً با منطقی جور درمیآید، معنای منطقی دارم برای اینکه چرا اصلاً این ماجرا چیست که اسماعیل باید ذبح بشود؟
و به غیر از این، به نظر من قرآن با صراحت میگوید که اسماعیل است. من این را بخوانم. به نظر من خیلی عجیب است که یک عدهای... حالا تعمد تأثیر این که یهودیها و مسیحیها اصرار دارند که این اسحاق بوده. من نمیدانم چرا، من فکر میکنم تو سورهٔ صافات شما بخوانید واضح است که این آدمی که اینجا هست اسماعیل است. این یک چیزی.
خب بگویید. چیست سوالتان؟ بچه، هم کنید. باید رسالت جهانی شما یک اتفاقی که یک رسالت سر بوریحه بشود طبیعیتر. چرا؟
باید بگویید که من یک نیمون کسی که رسالت جهانی باید پیدا کند. نه نه. کسی رسالتی جهانی باید پیدا بکند. کسی که پدرش رسالتی جهانی ندارد.
و میخواهد رسالت جهانی پیدا کند، خب پدرش که جای خالیِ آدمی که رسالت جهانی را ازش تحویل بگیری ندارد و صرفاً یک نیازهای شخصی هم، مثلاً دارد. پدر ابراهیم اینجوری است. ابراهیم میخواهد به عنوان سریامنسای اینجوری است. بله اینجا برعکس است. پدر رسالت جهانی دارد و باید به اسماعیل به طور تحویل تعلق بگیرد و.
حالا قرار این ارتباط، برم آن ارتباط آن رسیدن رسالت جهانی است. رابطهای که بین ابراهیم و اسماعیل هست درش میشود. اینجا چون اینجا حالت چیزش است برعکسش است. دقیقاً دقیقاً اصلاً اینطور نیست. رسالت جهانی به ابراهیم تعلق گرفت. نفرمایید که کی میراثش را تحمیل میدهد، اسماعیل یا اسحاق. فرض کن به طور طبیعی قرار بوده اسماعیل بهش تعلق بگیرد. وقتی قرار شد ابراهیم اسماعیل را بکشد، خب تصدیق میراثفر اسحاق شده. حالا اینکه تحقق پیدا نکرد این ماجرا، آن یکی بسیار جداست. فکر کنی کار را میکرد ابراهیم چه اتفاق میافتاد؟ رسالت میرسید به اسحاق. همین اتفاق افتاد. آن آدم اینجوری رشتههای تکوینی رابطه شده خانواده با؟
این عمل، این رهرمانان آن پذیروف این کار را انجام داده و شده اینجایی که رسالتی تو پدر هست همیشه چیزه را تو. فکر کن دارد منهایک دارد این قصد کشتن در یکی ذبح را دارد منهایک غری نشین کند. آنجا که نیست به وجود میآید. آنجا که هست از من میمیرد. این را چیز نکن به این صورت با آن ماجرا ریاس نکن که. آنجا وجود نکند نرار به وجود نکند. در سورهٔ صافات ماجرا این است. من نمیدانم از کجا شروع کنم به خواندن. رب هب لی من الصالحین. و بشرناه بغلام حلیم. میگوید گفت که من از صالحین قرار بده و به اشارت داده شد به غلام حلیم. آن غلام حلیم کیست؟ این همینی که به نظر من قرار شد بشید. بگذارید اولین دلیل: من میگویم غالباً. .. آنجا یکی با قوم خودش درگیر است، میگویند که آتش درست بکنیم. بعد از اینکه آتش فراهم کردند، «فَجَرَنا عَلَیهِمُ الْأَسْفَلینَ» که این کار را کردند و این را ما «یَوْمَ الْأَسْفَلینَ» قرار دادیم قوم را.
خب و «قالَ إِنّی ذاهِبٌ إِلی رَبّی سَیَهْدینِ». ابراهیم رفت: «رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصّالِحینَ» دعایی کرد که خدایا از صالحین به من بده. «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ» و بشارتش دادند به غلام حلیم. این پس فرزند اول است دیگر. این اولین بار است که دعا کرد که به من این فرزندی بده، فرزند نداشته. خدایا «رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصّالِحینَ» یکی دیگر «مِنَ الصّالِحینَ» نیست. «رَبِّ هَبْ لی مِنَ الصّالِحینَ» این دعای اولیه است. تازه از غمش آمده بیرون، دعا میکند خدایا فرزند صالحی به من بده. خدا هم میگوید که «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ». «فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ». من «سعی» را به اوج رساندم. چه سعیای؟ این ساختنی که همان سعیِ اعتماد انجام مناسک است دیگر. چه چیزی تو قرآن شما؟
رَبِّ هَبْ لِى مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
«اى پروردگار من! مرا [فرزندى] از شايستگان بخش.»
فَبَشَّرْنَٰهُ بِغُلَٰمٍ حَلِيمٍۢ
پس او را به پسرى بردبار مژده داديم.
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْىَ قَالَ يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِىٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّٰبِرِينَ
و وقتى با او به جايگاه «سعى» رسيد، گفت: «اى پسرك من! من در خواب [چنين] مىبينم كه تو را سَرْ مىبُرم، پس ببين چه به نظرت مىآيد؟» گفت: «اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن! ان شاء الله مرا از شكيبايان خواهى يافت.»
وَقَالَ إِنِّى ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّى سَيَهْدِينِ
و [ابراهيم] گفت: «من به سوى پروردگارم رهسپارم، زودا كه مرا راه نمايد!»
اصلاً ابراهیم و اسماعیل و اسحاق جایی میبینی تو قرآن که کاری با هم میگویند انجام داده باشند؟ این مثلاً اشاره به سعی ابراهیم و اسحاق بکند و واضح. اگر فعلاً ما «بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ»، «قالَ یا بُنَیَّ إِنّی أَری فِی الْمَنامِ أَنّی أَذْبَحُکَ». من نیست، من دیدم که باید تو را بکشم. بعد این قبول میکند و میروند و «نادَیْناهُ یا إِبْراهیمُ». این آزمایش آشکاری است و «فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ» و «تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرینَ. سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ. «کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ»» و «بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا». چگونه میشود گفت که.
وَفَدَيْنَٰهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍۢ
و او را در ازاى قربانى بزرگى باز رهانيديم.
كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ
نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم.
این ممکن است آن یکی اسحاق باشد. این ماجرا تمام شد، ذبح دادیم فراهم و اینها و «بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیًّا» انگار که بعد از این ماجرا اسحاق آمده. من نمیدانم فرالود اسحاق، رابطهاش با کل ماجرای زندگی اسماعیل از در تاریخ چجوریه، ابهامهایی وجود دارد. فکر نمیکنم فاصله اصولاً اینجوری باشد که بعد از آن ماجرا اسحاق مَتَر. ولی قبول کنید که از در تاریخی اسحاق خیلی زودتر از اینها بعد از اسماعیل به دنیا آمد و وقتی که اینها رفتن که اول رو بسیار دارند اسحاق پیش مادرش هست.
خب ولی اگر ما اطلاع تاریخی نداشته باشیم، این آیات یکجور اینجوری نقل میکنند مثلاً انگار این اسحاق بعدش به وجود آمده. متوجه هستی؟ مثلاً منم صراحت. یعنی چه کلمهٔ «اسماعیل» را اول نمیدهد، به صراحت نمیدهد. بدیهی است که این آیات دارند میگویند که اولی آن ماجرا برایش پیش آمد، دومی هم اسحاق بود. مسلمانانی هستند که معتقدند اسحاق بوده کسی که باید ذبح بشود. اصلاً عقلِ مطلقاً من از من نمیپذیرد. چطور ممکن است؟ چرا من معمولاً حرفهای عقلِ مطلقاً نمیپذیرم، چرا دارم این را نمیپذیرم؟ یعنی که آدم خیلی مهم نیست. به این شیخ، ابنعربی میگوید، حِکَم میگوید: من در مشاهدات اینها، عرفانیِ خودم، با روح اینها ملاقات کردم، با روح اینها.
من نمیدانم خلاف قرآن به تو گفتند. بنابراین باور نکن. این چیزی که در قرآن هست صراحت دارد که کسی که در حال ذبح بشود اسماعیل است. هیچ جوری نمیشود توجیهش کرد و به نظر من منطقاً معنی ندارد کسی که جانشینی را به ابراهیم بگوید جانشینیِ تو را، واقعاً جانشین شده را، مثلاً اینجوری بکُشد. بعد هم آمدیم آن میکُشت. هرچه میشود بگذاریم به حالِ این قسمت سوره را. من فکر میکنم دیگر که همینجا تمامش کنیم. من خیلی نخواهم بسطش بدهم و نیستم که هِی بَدَهم یک چیز جدید، زودتر برویم سراغ دست کردن.
ابراهیم، پدر و آغاز رسالت جهانی
در مورد اهل کتاب به طور کلی و یهودیها به طور جزئی، با رعایت یک سری شرایط و حدودی.