ارجاعات بیرونی این جلسه (۱۸)
متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۷، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴
مقدمه
در حد چند ثانیه یادآوری میکنم که جلسه قبل به چند پرسش درباره جلسات قبل پاسخ دادیم. در عین حال در هنگام پاسخگویی زمینههایی برای بحث امروز آماده کردم. به جهت یادآوری برایتان قسمتی از آن که مربوط به بحث امروز بود را بیان میکنم. بحثهایی درباره قانون طبیعی یا قوانین علمی کردیم و گفتیم که ما در دوران مدرن یک سری علوم داریم، مخصوصاً پایهترین علم یعنی علم فیزیک (ریاضیات را جزء علوم پایه نمیگیرم زیرا درباره جهان بیرون صحبت نمیکند). فیزیک علم پایهای است که درباره جهان صحبت میکند و به فلسفه و متافیزیک نزدیک است. در واقع نقش ریاضیات این است که مدلهای ریاضی برای پدیدههای طبیعی ارائه میدهد؛ بنابراین ریاضیات نقش پایهای خارج از محدوده دارد. علم پایهای که درباره جهان صحبت میکند علم فیزیک است.
حالا اینکه آیا درست است که این چیزی که ما به آن علم فیزیک میگوییم علم پایه حساب بشود یا نه یا به اصطلاح فلسفه علمی آیا صحیح است که همه علوم خودشان را به فیزیک reduce کنند. reduction را کاهش یا تقلیل دادن ترجمه میکنند که هیچ کدامشان آن معنای reduction در زبان انگلیسی را ندارد. (عدهای موافق و عدهای مخالف reduction هستند. به هر حال مخالفین reduction هم مخالف این نیستند که فیزیک یک علم پایه است، علمی که درباره قوانین جهان صحبت میکند و به نظر میآید بجز مدلهای ریاضی به علوم دیگر وابسته نیست.)
آنچه در علوم مختلف مخصوصاً علم فیزیک میگذرد این است که سعی میکنیم قوانین طبیعت را توسط ابزارها و روشهای علمی کشف کنیم. این چیزی است که خود فیزیکدانان معتقد هستند. مثلاً فرض کنید کشف کنیم اجرام طبق فرمول ریاضی به هم نیرو وارد میکنند که به آن نیروی جاذبه میگوییم؛ یا انواع قوانین مختلفی که توسط فیزیکدانان مختلف کشف شده است که شما آنها را میشناسید؛ از قوانین پایهای مانند قوانین مشابه جاذبه که بارهای همنام یکدیگر را دفع و بارهای ناهمنام یکدیگر را جذب میکنند و غیره.
این مجموعه از قوانین پایهای بیان میشود و با استفاده از ابزارهای ریاضی، کمکم پدیدههایی را که مشاهده میکنیم با آن توجیه میکنیم.
مثال مهم گویهای فلزی
جلسه گذشته، در بین پاسخی که به یکی از سوالات میدادم، روی این مفهوم قانون نکاتی را تذکر دادم که اولاً یک مثالی زدم که میخواهم این جلسه دوباره به آن مثال برگردم. آن هم این بود که تصور کنید صفحهای پلاستیکی داشته باشید که روی آن تعدادی گوی فلزی باشد و بعد از مدتی ببینید این گویهای فلزی زیاد شروع به حرکت میکنند و جملهای با معنایی را مینویسند یا شکل منظمی را بعد از اینکه در ابتدا پراکنده بودهاند به وجود میآورند که واضح است این شکل تصادفاً به وجود نیامده است.
آن طور که جلسه قبل بیان کردم، اولین ایدهای که ممکن است به ذهن یک نفر برسد این است که اینجا که جادویی در کار نیست، شاید زیر این ورقه پلاستیکی که گویهای پلاستیکی بودهاند یک نفر است که در دستش آهنربا میباشد یا ساختار مغناطیسی وجود دارد که باعث شده این گویهای آهنی در اثر عمل آن فرد یا ساختاری که آن زیر وجود دارد حرکت کردهاند و به چنین حالتی رسیدهاند. فرض کنید نگاه کردیم و دیدیم زیر این صفحه پلاستیکی چیزی نیست. من به نظرم رسید یک مطلبی که میتوانیم بگوییم این است: آزمایش میکنیم میبینیم اینجا روی این میز شیارهای ریز نامحسوسی وجود دارد و این شیارها طوری گویها را به سمتی هدایت کردهاند و این ورقه شیب ملایم نامحسوسی داشته است و نهایتاً اتفاقی که افتاده این است که لرزشهایی طبیعی که در فضا هست، باعث شده در شیب ملایمی شروع به حرکت کنند و چون شیارهایی وجود داشته به جاهایی هدایت شدهاند و جملهای با معنایی را نوشتهاند.
این تمثیل را به این دلیل به کار بردم زیرا بحث قانون جاذبه و نسبیت عام انیشتن به عنوان جایگزین قانون جاذبه شد و اینکه تصوری که نسبیت عام از زمان و فضا به ما میدهد این چنین تصوری است؛ تصوری که از حرکت کرات به ما میدهد شبیه مثالی که زدم میباشد. یعنی نیروی جاذبهای وجود ندارد و هیچ جرمی به جرم دیگری نیرو وارد نمیکند. نظریه جاذبه از نظر علمی منسوخ شده و چیزی که جایگزین آن شده این است که اجرام، فضا و زمان را دچار انحنا میکنند. ممکن است شما تصور دقیقی نداشته باشید که فضای بعلاوه زمان که انیشتن میگوید دقیقاً یعنی چه؟ تئوری انیشتن این است که چیزی به نام فضا و زمان هست و اجرام این فضا و زمان را دچار انحنا میکنند و نتیجه آن این است که با توجه به انحنایی که به وجود آمده کرات و اجرام حرکت آزادانه دارند.
یعنی مثلا اگر از یک کره در حال چرخش به دور خورشید بپرسید داری چه کار میکنی؟ در عالم خودش فکر میکند که دارد روی خط راست حرکت میکند؛ یعنی هیچ حسی ندارد که دارد کاری انجام میدهد. خلا را در نظر بگیرید و گویی که به آن نیروی ابدی وارد شده است و تا بینهایت روی خط مستقیمی حرکت میکند؛ همه کرات هم تصورشان همین است که همیشه بر روی خط راست حرکت میکنند. در واقع در فضا و زمانی که انحنا پیدا کرده، اینها داخل آن منحنیهایی که در ریاضی به آن ژئودزیک میگویند حرکت میکنند، طبیعیترین کار ممکن را انجام میدهند و در واقع به یک معنا کاری انجام نمیدهند. مانند گویی که در خط راست بدون اصطکاک حرکت میکرد، کاری را شروع کردهاند و دارند ادامه میدهند و مثلا این گونه نیست که به پیچها که میرسند کاری انجام میدهند، فرمان بدهند، بپیچند، هیچ اتفاقی نمیافتد، فقط به طور کاملا آزاد در مسیرهای تعیین شدهای حرکت میکنند.
رابطه مثال گویهای فلزی با منظومه شمسی
این نظمی که در منظومه شمسی هست به این دلیل با آن مثال انطباقی دارد، راه حلی که من ارائه دادم که شاید شیارهایی هست که آنها روی آن شیارها حرکت کردند، شباهتی با مساله انحنای فضا و زمان دارد.
ولی آن مثال را بطور کلی گفتم که شما وقتی از قوانین فیزیکی حرف میزنید مثل این است که میگویید کل ذرات و موجوداتی که در عالم هستند، وقتی میگوییم طبق قوانینی حرکت میکنند مثل این است که محدودیتهایی مانند آن شیارها در جهان تعبیه شده است که اینها مطابق آن چیزی که آنجا تعبیه شده است رفتار میکنند. این مثالی بود که در جلسه قبل گفتم، به این خاطر بود که اصرار داشتم و دارم چون این مهمترین نکتهی کل مباحثی که درباره علم میکنیم است.
از این نظر مهم است که اولا بسیار مهم است و ثانیا به آن خیلی توجه نمیشود! معمولا به این نکته خیلی توجه نمیکنند که زمانی که در علم میگویید قوانینی وجود دارد که جهان بر اساس آن قوانین نظم پیدا میکند باید بگویید که این قوانین چه هستند. از لحاظ فلسفی اصطلاحا باید توضیح «انتولوژیک» داشته باشید که اینها چه هستند؟ مثلا قوانین چیزی از جنس ذرات هستند؟ خودشان اتم هستند؟ وقتی من میگویم قانون وجود دارد یعنی یک چیزی در این عالم وجود دارد، فقط ذرات نیستند. چیزی که ما در دنیا داریم مثلا فرض کنید یک سری ذرات و چیزها هستند بعلاوه قوانین؛ قوانینی وجود دارد.
در مثالِ من ابتدا فکر کردید آدمی وجود دارد که با آهنربا این کار را میکند یا فکر کردیم یک استراکچر (ساختار) مغناطیسی در آن زیر هست یا بالاخره یک شیار هایی وجود دارند.
حالا بعد از اینکه فهمیدیم که چه هستند سوال این است که اینها چگونه بوجود آمدهاند؛ چرا این شیارها اینگونه هستند و چرا طور دیگری نیستند؟
رابطه قوانین علمی و دین
من در جلسات مختلف به غیر از این جلسهای که اینجا مطرح میشود، بارها این بحث را پیش کشیدهام و همیشه گفتهام که مقالهای وجود دارد با عنوان «No Gods No Laws»؛ نویسنده آن خانمی است به نام Nancy Cartwright، یکی از معروفترین فیلسوفهای علم معاصر میباشد؛ قطعاً معروفترین زن فلسفه علم معاصر است و در حدی معروف است که معمولاً در مقالات مهم منتشر شده توسط دانشگاهها، مقالهای دارد و از انسانهای طراز اول فلسفه علم محسوب میشود.
موضوع وجود قوانین علمی موضوع روز فلسفه علم است. یعنی شما ممکن است کتاب یا رساله دکتری پیدا بکنید که چه کار بکنیم با این سؤال که قوانین علمی چه هستند؟ آنتولوژی قوانین علمی چیست؟
حسن این مقاله این است که کوتاه و بسیار ساده است؛ یعنی فنی نیست. شما ممکن است یک رساله دکتری پیدا کنید که برای خواندن آن لازم شود شش ماه یا یک سال اصطلاحات آن را در دیکشنریها پیدا کنید.
من مدتها قبل این مقاله را خواندم و امروز هم فرصت نکردم دوباره آن را بخوانم. به نظرم طوری آن را نوشته است که عموم مردم آن را بخوانند و اصلاً مقالهای نیست که سعی کرده باشد آن را به زبان فنی بنویسد. همین الان مقدمه آن را که نگاه میکنم هیچ چیز فنی در آن نیست. یک نکته در مورد این مقاله این بود و نکته دوم هم که خیلی مهم است که ایشان کاملاً آتیئست است.
عنوان مقاله را No Gods No Laws گذاشته است. مذهبیها به فیزیکدانان و فیلسوفها میگویند: شمایی که خدا را قبول ندارید، حق ندارید بگویید قانون علمی وجود دارد زیرا به نظر میرسد در جهان مادی که شما توصیف میکنید هیچ چیزی به اسم قانون وجود ندارد؛ یعنی نه میشود گفت اینها ذرات هستند نه میشود گفت اینها موج الکترومغناطیسی هستند؛ بالاخره فیزیک یک موجودیتهایی را به عنوان موجودیتهای فیزیکی پذیرفته است، به نظر میرسد قانون علمی در دایره موجودیتهای مشروع فیزیکی معاصر جا ندارد، بنابراین انگار باید به جهان غیرفیزیکی رجوع بکنیم که گویا این قوانین در جایی دیگر وجود دارد.
حرف خانم کارترایت دقیقاً همین است؛ میگوید اگر وجود قانون علمی را بپذیرید انگار دارید خدا را میپذیرید. پس ای کسانی که خدا را قبول ندارید و نمیپذیرید برحذر باشید از اینکه حرف از وجود قانون علمی بزنید و باید به گونهای دیگر موضوع را مطرح بکنید.
این افراد میگویند قانون علمی وجود ندارد و از این اصطلاح استفاده نکنید، دقیقاً به همین دلیل که ما هیچ توجیهی نداریم که قوانین علمی وجود دارد و فیزیکدانان بگویند انگار یک چیزهایی وجود دارد ما داریم اینها را کشف میکنیم؛ مثلاً قوانین علمی ماهیت ریاضی دارند و ما داریم اینها را کشف میکنیم.
میگویند شما به گونهای دیگر حرف بزنید؛ کلمهی قانون علمی را نیاورید؛ به عنوان مثال میگوید ما میتوانیم بگوییم در علم فیزیک داریم ریگولاتوری (منظم بودن) موجود در جهان را توصیف میکنیم، یعنی یک جهان منظمی داریم (ریگولار). لازم نیست من بگویم یک قوانین متافیزیکی وجود دارد که اصلاً معلوم نیست چه و کجا هستند و دارند جهان مادی را کنترل میکنند و ماهیت ریاضی دارند.
دقیقا در این مقاله اشاره میکند که این مانند اعتقاد به مُثُل افلاطونی است . افلاطون اعتقاد به عالم مُثُل داشت و میگفت که اعداد (که نمونه هایش دو سه چهار هستند) و همه مفاهیم کلی که در ذهن ما هستند واقعا در عالم مثلی وجود دارند و این چیزهایی که ما در این عالم میبینیم به گونه ای صورت پیدا کرده ی آن مفاهیم و معانی هستند که در آنجا وجود دارند. افلاطون یک فیلسوف خداشناس نزدیک به یک نگاه عرفانی بود. طبعا برایش بدیهی بود که این جهان تحت کنترل اوامر یک جهان بالاتر است.
ایشان میگوید وقتی میگویید قوانین فیزیک وجود دارد و ما داریم آن ها را کشف میکنیم دارید به عالم مُثُل اعتقاد پیدا میکنید و از اینجا دیگر راهی تا این که بگویید خدا وجود دارد نمانده. کافی است که یک آدم فیزیکالیست، آتیئیست، ماتریالیست و کسی که میگوید فقط به این جهان مادی اعتقاد دارم یک قدم بردارد و بگوید عالم مثلی هم هست و قدم بعدی را خیلی راحت بر میدارد. مهم این است که از اینجا خارج نشویم .
بنابراین ایشان بهعنوان یک آدم فیزیکالیست و ماتریالیست میگوید: اصلاً نباید حرف از قوانین علمی و کشف قوانین علمی بزنیم. چیزی که میتوانیم بگوییم این است که ما با یک جهان منظمی سر و کار داریم که دانشمندان فیزیک باید بگویند ما داریم ریگولاریتی جهان را کشف و توصیف میکنیم. مثلاً اگر منظومه شمسی منظم است، من یک مدل مثلاً نیوتونونی درست میکنم و یک چیزی فرض میکنم و اسم آن را قانون جاذبه میگذارم، ولی منظورم این نیست که واقعاً وجود دارد، منظورم این نیست که آنجا واقعاً نیرویی است. یک مدل ریاضی است که درون آن یک مفروضات ریاضی مینویسم و روشهای محاسباتی پیدا میکنم که میتوانم مدار و سیارات را با آن محاسبه بکنم؛ میتوانم با آن پیشگوییهایی بکنم؛ کاری که دارم میکنم این است؛ نه این که بگویم قانونی که من نوشتم واقعاً قانونی است که در عالم حاکم است.
یعنی نباید نیوتون بگوید واقعاً اینها به هم نیرو وارد میکنند، انیشتن نباید بگوید واقعاً یک فضا و زمان منحنی داریم. باید بگوید من یک مدل ریاضی دارم که در آن چنین فرضهایی کردم، حالا شما اگر محاسبات این مدل ریاضی را انجام بدهید میتوانید پیشگویی کنید این مدارها چه میشوند و چه اتفاقاتی میافتد. در واقع نظمی که در آنجا وجود دارد را توصیف بکنید و اصطلاحاً آن پدیده را در مدلتان کپچر کنید. به گونهای حال و آیندهی آن را توصیف کنید و در دستتان بگیرید. بتوانید بگویید اگر من اینجا چنین کاری بکنم این به چه سمتی میرود؛ اینها را میتوانم در مدلهای خودم توصیف کنم بدون این که کوچکترین اعتقادی داشته باشم که قوانینی که نوشتهام در عالم خارج وجود دارند. نه نیروی جاذبهای وجود دارد، نه فضا و زمان و منحنی وجود دارد، هیچ چیزی وجود ندارد، فیزیکدان نباید بگوید وجود دارد، نباید بگوید من دارم قوانین علمی را کشف میکنم.
مجدداً توصیه میکنم این مقاله را بخوانید. با اینکه این مقاله در مخالفت با مسائل دینی نوشته شده، اما مقاله جالبی است و من مقالهای بهتر از آن نمیشناسم که موضوع را خوب مطرح کرده باشد، سؤال را خوب ایجاد کرده باشد که نمیتوانید از قوانین علمی حرف بزنید، بگویید قانون علمی وجود دارد ولی در مورد آنتولوژی آن حرف نزنید و آن را مسکوت بگذارید. باید بگویید در کجای هستی واقع شده است. فکر میکنم این را با زبان خودش خوب بیان کرده است. حداقل میتوانم بگویم شاید از آن زمانی که من خواندهام مقالهای بهتر از این ندیدهام؛ چون این موضوعی است که بسیار مورد بحث قرار میگیرد ممکن است در سالهای اخیر مقالههای خیلی خوبی نوشته شده باشد. به نظر من این متن خیلی غیر فنی و کوتاه است. ۲۴ صفحه درشت نوشته شده است که اگر آن را نرمال تایپ بکنید حداکثر چهار پنج صفحه طول میکشد. نشان میدهد که ایشان نوشته تا مردم آن را بخوانند. اصطلاحات فنی اگر بهکار میبرد توضیح میدهد. امیدوارم خاطره درستی از مقاله داشته باشم.
برهان نظم
امروز میخواهم درباره موضوعی شروع به بحث کنم که به مسئله قوانین ربط دارد. از مقدماتی که در جلسه اول گفتم بگویم: برای توجیه هستی جهان یک جور برهان متعارف فلسفی که به سادگی نشان میدهد که باید یک چیزی به عنوان واجبالوجود داشته باشیم را بیان کردم. یک بحثهایی پیرامون آن انجام شد و تأکید کردم یک چیزهایی مانده است؛ یعنی برای رساندن مفهوم واجبالوجود به خدای ادیان ابراهیمی باید یک راهی طی بشود. حالا من سعی کردم یک توضیحی درباره این که واجبالوجود چه هست و چرا میتواند خوب باشد و ایده درباره واجبالوجود چه هست توضیحاتی دادم.
در این جلسه میخواهم به برهان معروفتر و قدیمیتری اشاره بکنم که خیلی برهان فلسفی و مجردی نیست، برهان ملموسی است که خیلی از مردم از این برهان به وجود خدا پی میبرند.
برهان نظم معروف است. اگر آن را بخواهیم به صورت سادهای بیان کنیم، این است که ما در دنیای بینهایت منظمی زندگی میکنیم، مثلاً به آسمان نگاه میکنیم و فکر میکنیم تصور کاملی درباره منظومه شمسی داریم؛ حالا تصور عمومی این است که یک خورشیدی است و کراتی با فواصل منظمی اطراف آن قرار گرفتهاند و بهطور کاملاً منظمی به دور آن میچرخند و الان میتوانید بگویید ۱۵۰ سال دیگر در فلان ثانیه کره زمین کجاست؟ خسوف و کسوف را از چند قرن قبل برای قرنهای آینده پیشگویی کردهاند که چه موقع زمین بین خورشید و ماه قرار میگیرد؛ اینها همه را با محاسبه میشود پیدا کرد.
این نشاندهنده این است که با ساختار صد در صد منظمی روبرو هستیم. با پیشرفت فیزیک، این نظم حیرتانگیزی که در آسمانها دیده میشد، در ذرات بنیادی نیز دیده میشود. مثلاً فرض کنید هزار بار جرم پروتون را اندازه بگیرید تا سی رقم اعشار یک جرم ثابتی به دست میآید و از آن سی رقم اعشار به بعد هم اگر اختلافی هست، عموماً نظرشان این است که نتیجه خطای محاسباتی و کم بودن دقت ابزارهاست؛ یعنی هرچه ابزارها دقیقتر میشوند، این توافق رقمهای اعشار بیشتر میشود.
بنابراین به نظر میرسد در جهانی زندگی میکنیم که تعداد نمیدانم چند تا پروتون وجود دارد که همگی آنها مثل هم هستند. تمام ذرات جرمشان یکی است، بار الکتریکیشان یکی است، همه این اتمهای هیدروژنی که در دنیا هستند یک ساختار دارند و طور خاصی واکنش نشان میدهند. همه جا پر از نظم است؛ یعنی شما با یک جهان بینهایت منظم سر و کار دارید و برهان نظم این است که وقتی با یک استراکچر (ساختار) منظم روبرو میشوید، انتظار دارید یک عاملی آن را منظم کرده باشد. به زبان فیزیکی مدرن احتمالاً این را شنیدهاید که جهان میل به افزایش آنتروپی دارد. یعنی اگر ساختارهایی وجود نداشته باشند، نظمی به وجود نمیآید؛ اگر عاملی وجود نداشته باشد، نظم به وجود نمیآید بلکه بینظمی به وجود میآید.
فرضیه تصادفی بودن نظام خلقت
یک مثال معروف: اگر همینطوری یک کمپرسی آجر را از فاصلهای مشخص خالی کنیم، یک ساختمان به وجود نمیآید، یک تودهای از آجر به وجود میآید. احتمال اینکه یک ساختار منظم بر اساس تصادف به وجود بیاید، نسبت به پیچیدگی آن ساختار بسیار کم است. بنابراین ساختارهای پیچیدهای که در جهان میبینیم بر اساس تصادف به وجود نیامدهاند و به اصطلاح دیزاین (طراحی) وجود دارد. ما در جهانی زندگی میکنیم که طراحی شده و بنابراین منظم است و اینگونه دارد کار میکند. این نشان میدهد که اصطلاحاً Intelligent Design وجود دارد، یک دیزاین هوشمندانهای وجود دارد.
آن مثالی که زدم را در نظر بگیرید که مهرههایی هستند و حرکت کردهاند، این گویها به جاهایی رفتهاند و ساختار منظمی را به وجود آوردهاند. اگر من پی ببرم به اینکه اینجا شیارهایی هست که اینها به سمت جایگاههایشان هدایت شدهاند و ساختار منظمی را به وجود آوردهاند، قطعاً به این نتیجه میرسم که یک نفر این شیارها را طراحی کرده است که گویها در آنجا توقف کنند. یعنی تصادفاً اینگونه نشده است که این شیارها به وجود آمدهاند و بعداً ساختار منظم به وجود آمده است.
برهان نظم ظاهراً برهان بسیار سادهای است؛ در عالم نظم وجود دارد و نتیجه آن این است که یک intelligent Design (طراحی هوشمندانهای) وجود دارد. جهان اینطوری طراحی شده است که منظم باشد و مثلاً انسان به وجود بیاید، موجودات زنده به وجود بیایند و ساختارهای منظمی که در عالم میبینیم به وجود بیایند.
حضار: یک بحثی که آتئیستها و بعضی فیزیکدانان مطرح میکنند، مثلاً در رابطه با همین مثال آخری که درباره کره زمین گفتید، این است که اگر حجم و تعداد اتفاقات تصادفی را زیاد کنیم، آن موقع نمونههایی مانند کره زمین منظم هم پیدا خواهند شد.
استاد: در مثالی که من زدم، معنای سؤال ایشان این است که اگر احتمال اینکه من یک توده آجر را بریزم و یک خانه، یک ساختار جالب و پیچیده با معماری زیبا به وجود بیاید، اگر احتمال آن بسیار کم است که همه شما قبول دارید بسیار کم است؛ مثلاً احتمال آن ده به توان منهای هزار است، از لحاظ ریاضی اگر ده به توان هزار بار بریزم، بالاخره احتمال آن وجود دارد که یک بار به وجود بیاید. یعنی اگر تعداد تکرارها خیلی زیاد باشد، آنوقت احتمال به وجود آمدن یک استراکچر (ساختار) منظم را میتوانیم بدهیم.
بنابراین مثلاً فرض کنید این نکتهای که درباره کره زمین گفتهاند، اینکه درست است که شرایط حیات در کره زمین بسیار شرایط خاصی است که اگر اینطور نباشد، حیات به وجود نمیآید. میگویند شاید میلیاردها چیزی شبیه کره زمین به وجود آمده، بنابراین در میان آنها یکی شبیه کره زمین که چنین شرایطی را دارد به وجود آمده است.
این بحث به جایی میرسد که جواب این سؤال به طریق غیرمستقیمی داده میشود، ولی بهتر است از اینکه مستقیم جواب بدهم.
ببینید، برهان نظم وجود داشت و عامل اصلی که به نظر میآمد برخی از متدینین هم کوتاه آمدند و برهان نظم را استفاده نکردند، این بود که واقعاً حس یک عده از دانشمندان این بود که علم همینطور پیش میرود و نشان میدهد که عامل نظم در این جهان نه خدا، که قوانین علمی هستند.
یعنی مثلاً اگر یک آدم مذهبی چند هزار سال قبل فکر میکرد اگر کرات دارند منظم میچرخند، عامل آن این است که خداوند و ناظمی وجود دارد که اینها را به این شکل حرکت میدهد. من یادم است که در کتاب تعلیمات دینی سال دوم و سوم ما نوشته بود که یک نفر آمد و از یک پیرزنی که داشت چرخ نخریسی را میچرخاند پرسید: تو چرا به خدا اعتقاد داری؟ گفت: تو خورشید و ماه را میبینی که مرتب میچرخند؟ دستش را از روی چرخ نخریسیاش برداشت و گفت: ببین اگر من این را نچرخانم اصلاً نمیچرخد، این جهان هم گردانندهای دارد که اینها را میچرخاند.
به نظر میآید این یک تصور بسیار ابتدایی از اینکه خداوند همه این نظم را به وجود آورده است و کنترل میکند میباشد. با پیشرفت دانش، ما فهمیدیم که چرا این کرات منظم هستند و اینگونه میچرخند. این نظم کشنده که در منظومه شمسی وجود دارد، حاصل قوانین فیزیکی است که نیوتون و بعداً تصحیح شده آن را انیشتن بیان کرد.
بنابراین علم توجیه میکند که چرا جهان منظم است؛ به خاطر اینکه قوانین پایهای را کشف میکند که به ما نشان میدهند که به دلیل اینکه این قوانین برقرار هستند، این نظمها به وجود میآید.
اصطلاحاً میگویند علم بتدریج خداوند را از صحنه عالم دور کرد؛ یعنی فکر میکردند که حرکات کرات کار خداست، بعد مشخص شد نیست. نیوتون در کتابش نوشت درست است که من این حرکات را توجیه میکنم اما پایداری منظومه شمسی را با قوانین خودم نمیتوانم توجیه کنم. من نمیدانم این را عیناً نوشت یا دیگران این گونه برداشت کردند که این دیگر کار خداست. مدتی بعد و در کمتر از یک قرن بعد، لاپلاس پایداری منظومه شمسی را با معادلات ریاضی نشان داد که چرا پایدار است.
بنابراین اول فکر میکردیم خدا این کرات را میچرخاند دیدیم نه، فکر کردیم نمیچرخاند ولی پایدار نگه میدارد؛ یعنی گاهی اوقات که بهم میخورد لازم میشود آنها را نگه دارد دیدیم نه، آنها بهطور خودکار پایدار میمانند.
بعد مذهبیها این جا را رها کردند، گفتند خب باشد در دنیای آسمان این نظم از جایی میآید، اما پدیده حیات دیگر یک چیزی است که واضح است که از دیزاینی سرچشمه گرفته است.
شگفتانگیز بودن خلقت موجودات زنده
اینکه موجودات زنده با این دیزاینهای (طراحی) ظریف وجود دارند؛ این را با مثال آجر و ساختمان مقایسه بکنید. اصلاً یک ساختمان هرچقدر هم از نظر پیچیدگی زیبا باشد در مقابل یک مورچه، چه برسد در برابر یک موجودی مانند انسان، قابل مقایسه نیست. یعنی پیچیدگی ساختار انسان و کلاً موجودات زنده فوقالعاده است و قابل مقایسه با هیچ یک از مصنوعات بشر نیست.
شما یک چشم را مطالعه بکنید و ببینید داخل آن چه خبر است، چند میلیارد رشتههای عصبی وجود دارد؟ چگونه این مکانیزمها با دقت انجام میشود تا بتوانی یک چیزی را ببینی؛ تا چه برسد به مغز و … که پیچیدگی آن اصلاً قابل تصور نیست. گفتند خب اینها دیگر کار خداست.
بعد علم پیش رفت و تئوری داروین بهوجود میآید و یک جوری توجیه کرد که اگر حیاتی بهوجود آمده باشد، این گونهها چگونه بهوجود میآیند، چگونه میشود این پیچیدگیها را توجیه کرد و الی آخر. با فرمول سادهای نشان داد که هر بار که تغییراتی ایجاد میشود، آنهایی که خوب نیستند از بین میروند و آنهایی که خوب هستند باقی میمانند. بنابراین این ساختارها مرتباً پیچیده و پیچیدهتر میشوند.
فضایی که بهوجود آمد این بود که علم به طریقی دارد خدا را از طبیعت و فکر بشر بیرون میکند. مرتب دارد حیطهای که بگوییم اینجا کار خداست را از بین میبرد. حالا یک لحظه دقت بکنید، این روند را در نظر بگیرید که برهان نظم کمکم دارد مقهور اکتشافات علمی میشود.
نکتهای که در جلسه قبل گفتم و به این بحث مربوط است این است که شما دارید میگویید قوانینی وجود دارند که این نظم را بهوجود آوردهاند و نمیگویید این قوانین چه هستند. بنابراین اصلاً هیچ توضیحی برای نظم نمیدهید. فقط انگار مسئله را مثل اینکه من این پدیدههای منظم را دارم میبینم، از یک سطحی به یک سطح دیگر میبرید. جهان منظم است چون قوانین نظمدهندهای وجود دارد که به این جهان نظم میدهد. من وقتی احساس میکنم این نظم احتیاج به ناظم دارد، لزوماً منظورم این نیست که آن ناظم با انگشت خودش این کارها را بکند.
مثل اینکه من بگویم این مهرههای فلزی که حرکت کردند و نظم پیدا کردهاند، تصورم این باشد که حتماً یک نفر از آن پایین اینها را یکییکی کنترل کرده و آنجا برده، و بعد یک نفر بیاید بگوید این چه فکر باطل و احمقانهای است که تو میکنی؟ خب میکروسکوپ بگذار و نگاه کن آنجا شیارهایی وجود دارد و این گویها در آن شیارها حرکت میکنند. من اصلاً وقتی که احساس کلیام این است که نظم احتیاج به ناظم دارد، منظورم یک ناظمی نیست که آنها را همانجا بیاید جابجا بکند، بلکه ناظمی که دیزاینی (طراحی) انجام داده باشد تا اتفاقاتی بیفتد. شیارها را چه کسی ایجاد کرده است؟
وقتی شما نمیگویید قانون چیست و درباره وجود قوانین حرف نمیزنید، در واقع هیچ حرف فلسفی در برابر برهان نظم نمیزنید. تازه اگر بگویید قانون چیست، مانند آن سوالی که من میگویم که این شیارها چگونه بهوجود آمدهاند، باید بگویید این قوانین چگونه بهوجود آمدهاند؟ اینکه من قوانینی دارم که نظمدهنده هستند، خب این قوانین از کجا آمدهاند؟ من میگویم این قوانین دیزاین (طراحی) شدهاند و یک intelligent Design (طراحی هوشمندانه) وجود دارد. شما میگویید این قوانین باعث این نظم هستند ولی من میگویم این قوانین به طور هوشمندانهای دیزاین (طراحی) شدهاند و نظم بهوجود آوردهاند.
توضیحات علمی هیچ چیزی بر علیه برهان نظم نگفتهاند و نه میگویند. زیرا نهایتش این است که نظم را یک سطح بالاتر ببرند و در لایه قوانین علمی ببرند. تازه به نظر من مسئله را پیچیدهتر میکنند، زیرا اولاً دارند از یک چیزی که آنتولوژی آن مشخص نیست حرف میزنند، یعنی نظم را به قوانین علمی موکول میکنند؛ ثانیاً اینکه هیچ توضیحی درباره اینکه این قوانین از کجا آمدهاند؟ چرا اینگونهاند؟ چرا خود این قوانین مثلاً ثابتاند و تغییری نمیکنند؟ بنابراین هیچ توضیحی درباره نظم جهان نمیدهند.
فقط همانطور که خانم کارترایت میگوید ریگولاریتی (منظم بودن) را دارند توصیف میکنند و برای آن مدل میدهند و هیچ توجیهی برای آن نمیکنند؛ Explanation (توضیح) برای آن ندارند. بنابراین در قالب فلسفه، متافیزیک و بحثهای دینی هیچ حرفی گفته نشده است. سطح کار را در جایی میبرند که در آن ابهاماتی وجود دارد، بنابراین نه تنها به توضیح دادن نظم کمکی نمیکنند بلکه شاید یک چیزی به نفع برهانهای خداشناسی انجام میدهند، زیرا اگر شما معتقد به وجود آن قوانین باشید اصلاً داخل متافیزیک رفتید.
نکته دوم اینکه من اگر واقعاً نظم ببینم چقدر با اطمینان میتوانم بگویم که این ناظم دارد تا اینکه یک نظمی ببینم که بگویم در اثر یک قوانینی به وجود آمده است؟ به نظر من اگر من مطمئن شوم که این نظم حاصل قوانین ثابتی است بیشتر اینجا مطمئن میشوم که اینجا دیزاینی (طراحی) وجود دارد تا اینکه همینجوری یک نظمی ببینم.
یعنی جهانِ قانونمند، سطح منظم بودنش بالاتر از یک جهان منظم است. شاید یک جهان منظم همینطوری در اثر تصادف یک اتفاقاتی درونش افتاده باشد؛ اما جهانی که علم توصیف میکند این گونه نیست، بلکه نظمش بر اثر قوانین ثابت و مشخصی بوجود آمده است؛ درواقع مثل این است که من سوال کنم که یک جهان قانونمند بیشتر نیاز به یک قانونگذار دارد یا یک جهان منظم بیشتر نیاز به ناظم دارد؟
ممکن است شما بگویید نظم از راههای مختلف به وجود میآید، مثلاً در اثر تکرار یک چیز تصادفی ممکن است یک نظم تصادفی به وجود بیاید، اینجا ما میگوییم اصلاً این گونه نیست، قانونی وجود دارد و جهان منظم شده است. استراکچرهای (ساختارهای) منظم جهان در اثر قانونمندی به وجود آمدهاند. اینجا انسان بیشتر احساس میکند دیزاین (طراحی) وجود دارد تا یک نظم خامی که لزوماً از قوانین ثابت نیامده باشد.
برگردیم به حرفی که خانم کارترایت میزند. خانم کارترایت! اگر شما بگویید قانون علمی وجود ندارد و علم فقط ریگولاریتی (منظم بودن) را توصیف میکند، این ریگولاریتیها (منظم بودن) از کجا آمدهاند؟ یعنی به هزار سال قبل برمیگردیم که هیچ توصیف علمی از جهان نداشته باشیم، چون دیگر قانونی وجود ندارد، حالا من یک جهان صد در صد منظم میبینم. این نظم از کجا آمده است؟
ببینید قانونهای علمی نظم را توجیه میکردند؛ اگر واقعاً وجود داشته باشند و در حال کنترل همه چیز باشند. خانم کارترایت میگوید نگویید قانون جاذبه وجود دارد، بلکه بگویید این یک فرض ریاضی روی صفحه برای محاسبات میباشد! پس آخر چرا جهان منظم است!؟ به همان برهان نظم قدیمی خودمان برمیگردیم، یک جهان منظم داریم که احتیاج به ناظم دارد. یعنی خانم کارترایت نمیداند که این ریگولاریتیها (منظم بودن) چگونه ایجاد میشوند چون به قانون که اعتقادی ندارد، کنترل جهان دست کیست که جهان منظم میشود؟
فقط در حد یک پرانتز درباره نکتهای که مطرح شد بگویم که مسئله منظم بودن این جهان نیست که یک اتفاقی بارها در جاهای مختلف آن تکرار بشود، مسئله این است که نظم واقعی دنیا این است که همیشه در شرایط مساوی یک اتفاق میافتد، در هر نقطه و گوشه دنیا اگر یک شرایطی را کنترل کنید همیشه یک نتیجه دارد.
اسم این را میخواهید نظم بگذارید، میخواهید قانونمندی بگذارید، میخواهید بگویید من میخواهم این را توصیف ریاضی بکنم؛ بالاخره این وجود دارد.
اگر من بگویم قوانینی وجود دارند، همانطور که خانم کارترایت میگوید، باید بگویم این قوانین چه هستند و چه کسی آنها را وضع کرده است؟ از کجا آمدهاند؟ چرا نظمدهندهاند؟ اگر هم نه، بالاخره آن نظم وجود دارد، یعنی ما در یک جهان صد در صد منظم زندگی میکنیم. منظم به این معنا که پدیدهها مرتباً تکرار میشوند و همیشه از یک الگویی پیروی میکنند. این الگوهای تکراری از کجا میآیند؟
خیلی از عرفا این توضیح دوم را بیشتر میپسندند، دوست ندارند بگویند خداوند یک جهانی بهوجود آورده است و این جهان برای خودش کار میکند، دوست دارند بگویند هر لحظه در همه جا انگشت خداوند است که هستی همه چیز را حفظ میکند و به آنها نظم میدهد، ذرات را حرکت میدهد، این را بیشتر میپسندند. خانم کارترایت هم اگر از آنجا به این سمت فرار کند دیگر هیچ توجیهی برای ریگولاریتی (منظم بودن) جهان ندارد، بنابراین باید به چیزهای عرفانیتر معتقد بشود!!
حضار: نکتهای که هست، آن قوانینی که شما میگویید شاید در حالتی که مطلق باشند، بشود گفت یک کسی آن را گذاشته و در طول زمان این قوانین خودشان را نشان دادهاند اما شاید منظور ایشان این باشد که قوانین یک توصیفی هست و ممکن است در شرایط و در زمان تغییر بکنند؟
استاد: خیر، مثلاً قانون جاذبه، آیا واقعاً این اشیا همدیگر را جذب میکنند یا نمیکنند؟ آیا وقتی درباره یک قانون فیزیکی حرف میزنیم درباره یک واقعیت حرف میزنیم یا درباره یک روش محاسبه حرف میزنیم؟ سؤال این است که آیا قوانین واقعاً در جهان وجود دارند؟
حضار: ممکن است یک توافق برای ما برای بازه زمانی کوتاه باشد که ما بتوانیم یک پدیده را توجیه کنیم.
استاد: ممکن است من بگویم یک قوانینی وجود دارد و دارم به تدریج به آن نزدیک میشوم و آن را نمیشناسم ولی قانونی وجود دارد یا نه؟ مثلاً بگوییم قانون جاذبه نیست؟ نسبیت عام انیشتن یا یک چیز دیگر است؛ آیا اصلاً چیزی هست؟ یعنی موجودیتی به اسم قانون وجود دارد؟ مثلاً بهطور فرضی بشود فهمید چه هست، اصلاً فرض کنید نمیشود فهمید چه هست. یعنی این اشیاء تحت کنترل یک نیروهایی هستند یا واقعاً دارند در شیارهایی حرکت میکنند؟ واقعاً یک چیزی وجود دارد یا نه، چیزی وجود ندارد؟
اصلاً مسئله وجود قانون است. ایشان میگوید: No Laws No Gods. ما ریگولاریتی (منظم بودن) را داریم توصیف میکنیم که اصلاً نمیدانیم چرا هستند؟ چرا جهان اینقدر ریگولار (منظم) است؟ اصلاً کار به حیات نداشته باشید، چرا جهان این گونه است که در تمام سطوح آن، کارهای مشابه نتایج مشابه دارند؟ این چیزی است که باید توجیه بکنند.
پس مسئله وجود قوانین و عدم وجود قوانین برهان نظم را زیر سوال نمیبرد، به همان سادگی، وقتی نظمی میبینیم، وقتی با دنیای منظمی سروکار داریم، احساس میکنیم که یک دیزاینی (طراحی) وجود دارد. حالا میخواهیم بگوییم که طراحی اینگونه است که قوانینی گذاشته شده است و طبق آن قوانین نظم بهوجود میآید، نه میخواهید بگویید همینطوری فیالبداهه خداوند این نظمها را ایجاد میکند، هرچی میخواهید بگویید!
یک لحظه بیگ بنگ را در نظر بگیرید، بیگ بنگ بدون قانون را در نظر بگیرید و بعد فکر کنید چگونه این ریگولاریتیها (منظم بودن) بهوجود آمدهاند؟ یک انفجاری از ذراتی بیشکل و بعد جهان، پر از ساختارهای منظم شده است، از اتم نگاه میکنید همه چیز آن همینطور کاملاً منظم است، تا کیهان و همه چیز انگار طبق قوانینی حرکت میکنند.
طبیعیترین تصور جهان به نظر من این است که واقعاً از قوانینی دارند تبعیت میکنند؛ سادهترین (تصور جهان) اگر بهترین نباشد، قوانینی وجود دارند و بالاخره باید ببینیم این قوانین چه هستند؟ کجا هستند؟ چرا اینطوریاند؟ هیچکدام از اینها مطلقاً با دیزاین (طراحی) جهان تعارض ندارند بلکه نشان میدهند که یک دیزاینری (طراح) وجود دارد و جهان به خوبی دیزاین شده است.
حضار: اگر که اینها همه اینتلیجنت دیزاین (طراحی هوشمندانه) میباشد، در چیزهایی که من درباره اینتلیجنت دیزاین مطالعه کردم اینها خیلی اصرار داشتند با نظریه تکامل مقابل کنند.
استاد: اصلاً متنهای موجود افتضاح است، ببینید من رفتم از یک آدم ملحد یک چیزی گیر آوردم که به نظرم دارد حرف حسابی میزند، باور کنید فاجعه است. فضای آدمهایی که دفاعهای فلسفی درباره این مسائل میآورند خیلی خیلی بد است؛ نمیدانم چرا، معروفهایشان را هم من حوصله نمیکنم مقالههایشان را بخوانم.
کلا فضای فلسفه خوب نیست، به زحمت یک مقاله خوب در هر زمینهاش پیدا میکنید. فلسفه آنگلوساکسون، فلسفهی یونان یک جور عجیب و غریبی به نظر من اکثر حرفها مبتذل هستند، شاید علت آن این است که آدمهای باهوش در نظام آموزشی مدرن سراغ فلسفه نمیروند. متأسفانه این حرفی که میزنم توهینآمیز است، اما توهینآمیزتر این مقالههایی است که نوشته میشود. من از این چیزهایی که درباره تکامل و … مینویسند خواندهام. یک جوری است. من نمیخواهم بگویم غلط هستند ها. به نظر میآید از بیرون یعنی بیشتر از خود آتیئیستها این بحثها را مطرح کردهاند و دارند پیش میبرند، کتابهای معروفی وجود دارد؛ مثلا کتاب «علم و دین» هست که به فارسی ترجمه شده است، بخوانید، نویسنده نه میداند علم چیست نه دین چیست، آدم متدینی است مثلا درباره این که علم و دین با هم تعارض ندارند صحبت میکند. اصلا نمیدانند علم چیست. کلا این فیلسوفها نمیدانند علم چیست. باور کنید هر مقالهای که میخوانم بیشتر این احساس به من دست میدهد! کسانی که متافیزیک یا حتی فلسفه کار میکنند اصلا نمیدانند علم چیست! آنهایی هم که معمولا علم خواندهاند حوصله نمیکنند فلسفه بخوانند یاد بگیرند و به ندرت در تلاقی اینها حرفهای خوبی زده میشود.
برهان Fine Tuning
یک موضوعی که در قرن بیستم مطرح شده است و خوب است و بیشتر دانشمندان تا فیلسوفان آن را مطرح کردهاند، یک موضوعی است که الان در ادامه این بحث میخواهم به آن اشاره کنم، برهانی به نام Fine Tuning است. چند نفر این اصطلاح را شنیدهاند؟
از نظر علمی موضوع این است که بالاخره در قرن بیستم علم به جایی رسید که حداقل تصور آن چیزی که به آن «Theory Of Everything» میگویند به وجود آمد. انگار داریم به یک تئوریهای فیزیکی جامعی میرسیم که بتوانیم همه چیز را در قالب آن بیان بکنیم. مثلا تئوری کوانتوم با نسبیت عام با متدهای مکانیک آماری و … خیلی مسائل دنیا را توجیه میکنند. یعنی از یک سری قوانین پایهای شروع میکنند، با یک سری روشهای محاسباتی ریاضی و یک مدلهایی میسازند و میگویند منظومه شمسی چرا این گونه است، رفتار ماده چرا این گونه است، گازها چرا این گونه رفتار میکنند و الی آخر.
حداقل تصور اینکه داریم دنیا را در یک مدل به طور کامل بیان میکنیم به وجود آمد. اصلا این تصور قبلا وجود نداشت؛ یعنی مثلا یک آدمی مانند نیوتون در این حد اصلا احساس نمیکرد که تئوریهای جامعی دارند. مثلا نیوتون حرکات ذرات را در یک سطحی از نظر جرم و سرعت و … از نظر مدلهای خودش توجیه میکرد ولی اینکه بتواند استراکچر (ساختار) ماده را از یک مدلهایی پیدا بکند، یک مدلهایی مانند استاندارد مدل معروف … اصلا اینها در مخیله مردم نمیگنجید و کم کم به چنین جایی رسیدیم.
«Theory Of Everything» یعنی یک تئوری که همه چیز جهان را توجیه میکند. در واقع مانند یک قانون جامع است که حتی خیلی از قوانین را میشود از آن بهدست آورد. خیلی قوانین پراکنده وجود دارند که شما لازم نیست این قوانین را به عنوان یک چیز پایهای بپذیرید، اینها نتیجه قوانین دیگر هستند. مثلاً شما میتوانید از قوانین مربوط به الکتریسیته، قوانین مغناطیس را بهدست بیاورید. قوانین الکتریسیته بهعلاوه نسبیت انیشتن، مغناطیس را لازم نیست قانون جدا برایش بنویسید؛ همه قوانینی که درباره مغناطیس هست و شاید شما در دروس دبیرستانتان دیده باشید، از دروس سادهتر بهدست میآیند. پس دانشمندان با یک مجموعه قوانین سر و کار پیدا کردهاند که به نظر میآمد نزدیک به این میشویم که همه چیز را توجیه بکنیم.
یک سؤال جالبی که پرسیده شد این بود که این جهانی که داریم میبینیم و این قوانینی که داریم توصیف میکنیم، پر از ثوابت هستند. ثوابت شامل ثابتهایی مانند ثابت پلانک که ثابت اساسی است و در مکانیک کوانتوم مطرح میشود، ثابت بولتزمن، اگر بگویید قانون جاذبه ثابت دارد، اگر نسبیت انیشتن را بگویید یک سری ثوابت دیگری هستند، مثلاً یک ثابت معروف کیهانشناختی در نسبیت انیشتن وجود دارد. غیر از این ثوابت، بسیاری ثوابت دیگری هم وجود دارند؛ اینها به نظر میرسد یک سری ضرایب ریاضی هستند؛ جرم پروتون، جرم نوترون، بار الکتریکی الکترون، پروتون، پر از چیزهایی هستند که ثابتاند. اینها چیزهایی هستند که همیشه میدانیم، همیشه آزمایش میکنیم و یک چیز در میآید.
در همان استاندارد مدل تعداد زیادی ذرات بنیادین وجود دارند که هر کدامشان یک سری ثوابت دارند؛ جرمشان چیست، بارشان چیست، اسپینشان چیست. اینها همگی مشخصاتی هستند که در مدلهای ریاضی ما انگار اعدادی فیکس (ثابت) شدهاند.
سؤال قرن بیستمی، یعنی باید به یک چنین جایی میرسیدیم که یک نفر چنین سؤالی مطرح میکرد که اگر این ثوابت مقداری تغییر کنند چه اتفاقی میافتد؟ الان ثابت پلانکی نباشد چه میشود؟ یک دهم کم یا زیاد شود، به اندازه یک هزارم اعشار آن تغییر کند، ثابت کیهانشناسی انیشتن تغییر کند، زیاد یا کم شود، جرم پروتون زیاد یا کم شود، سؤال کنجکاویبرانگیزی است که در واقع اینها چقدر ثابت هستند؟ شاید دارند به تدریج تغییر میکنند؟ من الان در قرن بیستم اندازهگیری کردم شاید دارد به تدریج تغییر میکند و من تغییرش را نمیبینیم.
جواب شگفتانگیز این سؤال این است که اینها خیلی خیلی حساس هستند، یعنی اگر در یک دانه از آنها کوچکترین تغییری بدهی، مدلهای فیزیکی نشان میدهند در واقع هیچ جهانی تشکیل نمیشود، حتی هیچ کرهای تشکیل نمیشود؛ یعنی اصلاً استراکچری (ساختار) به وجود نمیآید.
نمونه خیلی واضح آن این ثابت کیهانشناختی انیشتن است؛ اگر یک ذره زیادتر از چیزی که هست باشد، جهان به سمت انبساط کامل و فروپاشی میرود، یعنی ذرات از هم دور میشوند، منبسط میشود، هیچ استراکچری نمیماند. اندکی هم از این کمتر شود، منقبض میشود و دوباره تبدیل به یک چیز فشرده میشود.
به نظر میآید که بعضی از اینها تنهایی اگر یک ذره تغییر کنند، مثل همین ثابت کیهانشناختی، دنیا از هم میپاشد.
بعضیها اینگونهاند که مثلاً یک گروهاند که اگر یکی از آنها یک ذره تغییر بکند، بقیه را ثابت نگه دارید شاید این اتفاق بیفتد. مثلاً شاید بشود به زحمت یک حالت ثباتی پیدا کرد که یکیشان را اندکی زیاد کرده باشید، هفت تایشان را کم کرده باشید، دوتایشان را زیاد کرده باشید، شاید بشود یک استراکچرهایی را توجیه کرد. این ثوابتی که در قوانین فیزیکی درج شدهاند، به شدت حساساند.
مفهوم Fine Tuning
Tuning یعنی مثلاً رادیو را روی یک موجی تنظیم میکنید، مرتب عوض میکنید تا آن موج را پیدا کنید. Fine Tuning یعنی قوانینی که فیزیک را توصیف میکنند بشدت تنظیم شدهاند، برای اینکه جهانی به وجود بیاید که این جهان یک جهان پایداری باشد که در آن بشود یک استراکچرهای (ساختار) منظمی مانند کرات و بعد حیات به وجود بیایند. مخصوصاً اگر مقاله خوبی بوده این گونه به مسئله نگاه میکند که اگر غیر از این ثوابت چیزی بگیرید حیات موجودات امکان ندارد و این حیات به وجود نمیآید. قوانین این جهان طوری تنظیم شدهاند که اجازه میدهند یک جهان منظم داشته باشیم که در آن ساختارهای پیچیدهای مثل حیات به وجود بیاید.
در برخی از این مقالههای Intelligent Design (طراحی هوشمندانه) که الان وجود دارد، آن دسته از آنها که در آن Fine Tuning وجود دارد مقالههای خوبی هستند، آنهایی که فهمیدهاند موضوع چیست.
یک عده واقعاً قبل از اینکه بفهمند معنی این حرفها چیست – از هر دو طرف – جوابهای چرند میدهند و یک عده هم خیلی هیجانزده میشوند و مقالههایی مینویسند که ممکن است اصل بحث را زیر سوال ببرند.
این موضوع، موضوع بسیار مهمی است و بسیار مورد بحث است. الان مستقیماً درباره برهان نظم و معمولاً کانتکستی که در آن بحث میشود، این مسأله Fine Tuning است. در پاسخ به سوالی که مطرح شد، اصلاً مهم نیست که آزمایشها صد هزار میلیون بار انجام بشوند، موضوع این است که اگر این Fine Tuning نباشد، هیچ وقت کرهای تشکیل نمیشود.
یعنی چیزی که اجازه میدهد که شما صد میلیارد بار آزمایش بکنید تا شاید یک بار یک محیط خیلی خوبی به وجود آمد این است که اصلاً جهان طوری تنظیم شده است که امکان چنین آزمون و چنین محیطهایی را میدهد. اگر ثابت انیشتن را اندکی دست بزنید اصلاً چیزی به وجود نمیآید، منظومهای به وجود نمیآید. صرف اینکه اصلاً منظومهای ظاهر میشود که درون آن یک کرهای هست که شاید شرایط خوبی داشته باشد نتیجه Fine Tuning است.
به نظر من که موضوع اصلی این است که در این مقالههایی که میخوانید که اصلاً کمیاب است، این آدمها، آدمهای سطح پایینی هستند که این بحثها را میکنند.
حالا یک لحظه فرض کنیم فیزیکدانان گفتند که قوانین فیزیکی چه هستند و ماهیت آنها چه هست؟ یک توجیه فیزیکی برایش پیدا کردند؛ در عالم فیزیکالیستی توانستیم قوانین را به عنوان موجودیت جای دهیم. حالا اما Fine Tuning همچنان سر جایش باقی است، به عنوان سطح دوم حمله به مسأله اینکه نظم را باید توجیه بکنید. اینکه اصلاً این قوانین چه طوری است که مثلاً صد تا عدد ثابت با هم جور شدهاند تا به چنین ساختارهایی منجر شدهاند.
برای اینکه قطعیت این موضوع در نظرتان بیاید، باید بگویم که فیزیکدانی نیست که اصلاً Fine Tuning را نپذیرد، یعنی بگوید Fine Tuning ای وجود ندارد.
نظر راجر پنروز درباره Fine tuning
کتابی هست به نام «The Large, the Small and the Human Mind» (بزرگ، کوچک و ذهن آدمی)؛ نویسنده کتاب «Roger Penrose» است که هر کسی که فیزیک میداند یا فیزیک میخواند او را میشناسد. او استاد هاوکینگ بوده است و در کنار هاوکینگ و ویتن کاندیدای سه ریاضیفیزیکدان مهم نیمه دوم قرن بیستم – اگر انیشتن را کنار بگذاریم – میباشد. تئوریهای سیاهچالهها و توئیستر را مطرح کرده است. یک آدم بینهایت سطح بالایی است، مثل این فیزیکدانانی که کتابهای عامهپسند مینویسند نیست، یک فیزیکدان طراز اول که شاید بعد از موفقیت کتابهای مشهور استفان هاوکینگ ایشان هم چند کتاب نوشت که اصلاً مثل کتابهای استفان هاوکینگ به آن معنا مشهور نیستند. استفان هاوکینگ در مقدمه کتاب تاریخچه زمانش که میگویند پرفروشترین کتاب علمی تاریخ است و به همه زبانهای دنیا ترجمه شده است و به همین زبان فارسی هم بیشتر از ده بار تجدید چاپ شده، نوشته است که وقتی من تصمیم گرفتم کتاب را بنویسم یک نفر به من گفت مطمئن باش هر فرمول ریاضی که در کتاب بنویسی نصف خوانندههایت را از دست میدهی. گفت این در گوشم ماند و سعی کردم هیچ چیز ریاضی ننویسم، فقط نتوانستم از E = mc^۲ صرف نظر بکنم، دیگر حالا اشکال ندارد اگر نصفش را از دست داده باشم میارزید که این را بنویسم.
پنروز اینگونه نیست، کتاب پاپیولار که همه بخوانند ننوشته است، سه چهار تا کتاب نوشته که به نظر من نمیشود اسمشان را کتاب عامه پسند گذاشت، نه اینکه هرجا لازم شد فرمول می نویسد، اصولا در آن یک نظریه علمی را مطرح میکند که جدید است. ولی چیزی که میگوید خیلی بیسیک است و خیلی چیز های بیسیک را توضیح میدهد و از پایه شروع میکند. یک کتابی نوشته است که میخواهد درباره نحوه کارکرد ذهن بشر در آن نظریه ای بدهد. به نظر من که خیلی دوست داشته است که نوروساینتیست ها و زیست شناس ها بتوانند کتاب را بخوانند؛ نه اینکه مردم کوچه بازار بخوانند، برای اینکه پروژه خودش را پیش ببرد احتیاج به همکارهای غیر رشته فیزیک داشته است. در واقع دارد پروژه ای را مطرح میکند – همانطوری که استادی ممکن است بیاید سر کلاسی پروژه ای را مطرح کند و سعی کند به زبانی بگوید که جذاب باشد و همه دانشجویان آن را بفهمند ، هر چند که ممکن است تخصص آن را نداشته باشند. یک کتابی به نام « The Emperor’s New Mind» نوشت ، بعد از آن کتابی به نام « Shadows of the Mind» نوشت . و این کتابِ کوچک خلاصه ای از چیزی است که آنجا مطرح میکند بطور خیلی فشرده و خیلی ساده. آن دوتا کتاب بزرگ هستند اگر حوصله ندارید آن ها را بخوانید، این کتاب را بغیر از موضوعی که به آن دارم اشاره میکنم و در این کتاب آمده است، توصیه میکنم بخوانید چون به نظر من کتاب فوق العاده جالبی است و خیلی خوب نوشته شده است. بعدا پنروز کتابی نوشت که دیگر در این فضای مطرح کردن نظریه جدید نیست. یک کتاب علمی نوشته است، پاپیولار است، به این معنا که دانشجویان باهوش و کنجکاو که فیزیکدان نیستند بتوانند آن را بخوانند؛ در آن بسيار، ریاضی درس می دهد، واقعا همه فیزیک را با یک شیوه و اسلوب جالبی در آن درس میدهد که فکر میکنم این هم به یک معنایی در ساینتیست ها خواننده زیادی داشته است. راجر پنروز هم مانند خانم کارترایت صراحتا آتیئست هست، متاسفانه، از نظر بحثی که من میخواهم بکنم و خوشبختانه، برای اینکه دارم از کسی نقل میکنم که آتیئست هست! اصلا کلمه Fine Tuning را هم بکار نمیبریم.
یکی از دیدگاههای رادیکال راجر پنروز این است که معتقد است فرمالیسم فرمولاسیون مکانیک کوانتوم اشکال دارد و باید تغییر کند. تقریباً اکثریت قاطع فیزیکدانان با این نظرش موافق نیستند. چیزی که راجر پنروز در این کتاب میگوید این است که اگر قوانین موجود فیزیک را – یعنی مکانیک کوانتوم، نسبیت عام – را بپذیریم، با یک محاسبهی سادهای میشود نشان داد که احتمال اینکه چنین دنیایی به وجود بیاید که ما در آن زندگی میکنیم «ده به توان منهای ده، به توان صد و بیست و سه» میباشد. کلاً میگوید چطور میشود محاسبه کرد ولی محاسبه آن را در کتاب نیاورده است، در واقع با اصطلاحاتی که پنروز به کار میبرد، حجم بخشی از فضای فاز که منجر به چنین جهان منظمی میشود، یک بخش بر ده به توان ده به توان صد و بیست و سه کل فضای فازی است که از نظر تئوریهای فیزیکی وجود دارد و میتواند وجود داشته باشد.
بعد در کتابش کاریکاتوری کشیده است و خدا را طبق تصورات برخی نقاشیهای قرون وسطی یک پیرمردی کشیده است که دارد از داخل یک مکعب بسیار بزرگ، یک نقطه خیلی خاص آن را انتخاب میکند. حرف راجر پنروز این است که قوانین فیزیک بنابراین اشتباه هستند، نه اینکه خدا وجود دارد؛ در حمایت این اعتقاد خودش که این قوانین فیزیکی که موجودند درست نیستند و باید تغییر بکنند – از جمله قوانین مکانیک کوانتوم – میگوید ببینید که اگر این قوانین درست هستند، احتمال اینکه چنین جهانی که داریم در آن زندگی میکنیم به وجود بیاید ده به توان ... (خودش یک چیزی گفته من الان یادم نیست چون فقط یک نسخه هارد کپی از کتاب دارم. فکر میکنم میگوید تعداد صفرهایی که جلوی یک، بخش بر یک عدد خیلی بزرگ، میگوید تعداد صفرهایی که جلوی یک باید بگذارید که این احتمال را که داریم در موردش صحبت میکنیم نشان دهد؛ یا اگر اعشاری بنویسیم تعداد صفرهای بعد از ممیز تا به یک برسیم، فکر میکنم میگوید تعداد صفرها از تعداد اتمهای جهان بیشتر است، ده به توان صد و بیست و سه بیشتر از تعداد اتمهای جهان است. بنابراین یعنی صفر، یعنی هیچی.)
بگذارید حرف راجر پنروز را اینگونه خلاصه بکنم، اگر قوانین فیزیک به این معنایی که الآن وجود دارند درست باشند، احتمال اینکه در دنیای پایدار این شکلی زندگی بکنیم صفر است؛ مگر اینکه پیرمردی این نقطه را برای ما انتخاب کرده باشد؛ ده به توان ده به توان منهای ده به توان صد و بیست و سه، اصلاً فکرش را نکنید که یک جوری بشود گفت که این احتمالی حساب میشود.
حضار: ؟
استاد: احتمال اینکه هزار بار یک تاس سالم را بریزید و همیشه پشت سر هم شش بیاید چیست؟ شما یک عدد میگویید، میگویید یک ششم به توان هزار. معنایش این است که تقریباً امکان ندارد چنین اتفاقی بیفتد. من احتمال یک چیزی را محاسبه میکنم، مثلاً میگویم احتمال این یک سوم است و احتمال آن دو سوم است، پس روی دو سوم شرط میبندم. با اطلاعاتی که دارم احتمال را قبل از وقوع محاسبه میکنم و بعد شرط میبندم. حالا اگر آن طرف خط باشم و دیده باشم یک تاس هزار بار شش میآید چه میگویم؟ میگویم یا تاس سالم نیست و یا تصادفی نینداختهاند. ما الان این طرف خط هستیم و دیدیم یک تاسی را بیش از تعداد اتمهای جهان انداختیم و همیشه شش آمد! پس یا تاس خراب است، یا قوانین ما خراب هستند و یا یک نفر دارد آن را کنترل میکند. برهانش اینگونه است.
این یک طور برهان نظم مدرن فیزیکی است، اگر این فیزیک درست است، پس برهان نظم درست است. ماجرا این است؛ Fine Tuning به درد آدمهایی میخورد که فکر میکنند مذهب و کشفیات فیزیکی و به نحوی مخالف وجود خدا یک چیز را نشان داده است، انگار فیزیک مدرن میگوید که خدا وجود دارد. مگر اینکه بگویید قوانین غلط هستند، تا حالا اشتباهی کشف کردیم، راه اشتباه کشف کردهایم و باید یک راه دیگر برویم. راجر پنروز میگوید باید یک راه دیگر برویم و یک جور دیگر به مسائل نگاه کنیم؛ فیزیک به اصطلاح راجر پنروز نباید کامپیوتیشنال (محاسباتی) باشد.
اشکال ندارد، حرف این است که فیزیکی که تا اینجا آمده مخالف مذهب است؟ خیر، فیزیک تا الان نشاندهنده قطعی وجود خداست مگر اینکه شما بگویید قوانین آن غلط است. Fine Tuning چنین برهانی است.
مقاومت آتئیستها درباره برهانهای علمی
چقدر واقعاً احساس شما این است که کسانی که درباره مذهب و خدا بحث میکنند واقعاً دارند بحث علمی بیطرف میکنند؟ من همیشه احساسم این است که طرفین بایاسهایی دارند، یعنی آنهایی که خدا را قبول ندارند، این گونه نیست که Fine Tuning را بشنوند قانع بشوند، هر طوری که شده دنبال راه فرار میگردند؛ بگویند یک جوری میشود از آن خلاص شد.
الان Fine Tuning، یک راهش این است که من بگویم قوانین فیزیکی غلط هستند، کلاً بگویم علم موجود را قبول ندارم. اشکال ندارد، یک راهی است، اصلاً پنروز موضوع را در کتاب خودش به این منظور مطرح کرد. در واقع خانم کارترایت به دوستان آتئیست خودش پیام میدهد که اگر قوانین علمی را بپذیرید پس خدا را پذیرفتهاید، پس بیایید نپذیرید. پنروز هم به دوستان دانشمند خیلی طرفدار کوانتوم که آتئیست هستند پیام میدهد که اگر اینها را بپذیرید خدا را پذیرفتهاید، پس بیایید مثل من مقاومت بکنید. البته در مورد پنروز واقعاً احساس من این است که اصلاً بایاسی ندارد، واقعاً فکر میکند قوانین مکانیک کوانتوم به دلایل علمی که خودش دارد غلط است. اصلاً حس من این نیست که دلیل مخالفت پنروز با قوانین مکانیک کوانتوم این است، شاید به نحوی آتئیستها را تحریک میکند که به من بپیوندید، اما خودش کاملاً دلایل علمی و فیزیکی دارد. همان دلایلی که در کتابهایی مانند The Emperor’s New Mind گفته، بحثهایی که میکند این است که این گونه به theory of everything نمیرسیم.
من میخواهم در جواب Fine Tuning به یک نکته اشاره کنم. یک نفر به اسم آقای جان لزلی John Leslie برای اولین بار این ایده را مطرح کرد. آقای جان لزلی میگوید که اگر ما قائل به جهان های متعدد باشیم، یعنی الان معتقد باشیم که ما تنها جهان موجود نیستم، میلیاردها میلیارد جهان وجود دارد، آن وقت ما در آن جهانی زندگی میکنیم که در آن Fine Tuning اتفاق افتاده است. اینکه اگر من فرض کنم ده بتوان صد و بیست و سه جهان مختلف وجود دارد، ما یکی از آن ها هستیم، آنوقت میتوانم بگویم مثل اینست که آزمایشی ده بتوان صد و بیست و سه بار انجام شده است، این جهانی که من در آن هستم در ميان آن ها، آن جهانِ منظم است.
من اصلاً لازم نمیبینم جواب بدهم، ببینید یک آدم برای اینکه یک تئوری وجود واجبالوجود خدا را قبول نکند، حاضر است وجود ده به توان صد و بیست و سه جهان موهومی که اصلاً معلوم نیست چه و کجا هستند قبول بکند ولی چیزهایی که آدمهای مذهبی میگویند را قبول نکند؛ مثلاً اینکه واجبالوجود وجود دارد و یا جهان از عقل و عقلانیت شروع شده است نه از یک چیز رندوم.
یک حالت توهمی در آن است، من هم که نمیتوانم رد بکنم، اگر از او هم بپرسیم که این جهانهای دیگر کجا هستند، میگوید ما که نمیدانم هستند یا نیستند. اینکه من این همه راه دور بروم و یک چیزهای عجیب و غریبی را بپذیرم که از زیر یک فرض سادهای در بروم.
من نمیتوانم این را مطرح بکنم بدون اینکه احساس بکنم که آدمی که چنین چیزی را میگوید و میپذیرد نه تصوری از جهانهای دیگر دارد و نه واقعاً حسش این است که این جهانها وجود دارند. میخواهد یک راهی پیدا بکند که بگوید میشود فرار کرد و یک سوراخی که بگوید از داخلش میشود فرار کرد. خب اگر میخواهد فرار کند، فرار کند دیگر؛ اصلاً لازم نیست با او بحث کنیم.
یک تئوری بدون شواهد درباره اینکه همزمان ده به توان صد و بیست و سه جهان دیگر فرض کنیم تا شاید بتوانیم توجیه بکنیم که این Fine Tuning جهان ما از کجا آمده است. حتی من هنوز جوابی به این ندادهام که این چرا درست و اشتباه است.
حتی بعضی فیزیکدانان و فلاسفه مستقیماً به این فرض که ایراد آن چیست پاسخ دادهاند. به نظر من نمونه خوبی است که بایاس وجود دارد. شما معمولاً مگر اینطوری نیست که در یک موضوع آن قسمتی را که راحتتر است و پذیرش آن با عقل بیشتر جور در میآید میپذیرید، نمیروید یک فرضهای عجیب و غریب بکنید. اینکه یک نفر دنبال اینچنین مفروضاتی میرود نشان میدهد که یک چیزی را نمیخواهد بپذیرد، حالا به هر دلیلی، احساس خوبی ندارد یا خیلی به نظرش نامعقول میآید.
دو راهحل برای Fine Tuning پیشنهاد شده است: یکی قوانین فیزیک غلط هستند. به نظر من خیلی جواب خوبی است؛ یعنی حداقلش این است که جوری که پنروز برخورد میکند، موضوع این است که اگر این قوانین را بپذیرید، علم وجود خدا را ثابت میکند. اگر هم نه ثابت نمیکند. پس یا علم به معنای امروزی، دانش فیزیکی امروزی و مدرن را همراه با خدا داریم یا آن را کنار میگذاریم و یک فیزیک مدرن بهتری میآوریم. من نمیدانم از حرف من نتیجهای که میگیرید این است که خیلی طرفدار علم موجود هستم؟ اگر اینگونه هست، من نیستم و کلاً حس من با پنروز در خیلی از جاها یکی است. شاید اگر قوانین را عوض بکنید دیگر نشود Fine Tuning ای وجود نداشته باشد. من یک فیزیک مدرن دارم، در آن اینچنین محاسبهای میکنم و به این عدد وحشتناک میرسم. شاید قوانین را عوض کنم، اصلاً یک جور دیگری به ماجرا نگاه کنم و دیگر چنین نتیجهای به دست نیاید. پنروز نمیگوید که اگر سراغ قوانین جدید برویم این استدلال نقض میشود. به نظر من او به دلایل دیگری معتقد است که قوانین باید عوض شوند، این فقط نوعی انگیزه دادن به فیزیکدانانی که مثل او خدا را قبول ندارند است که دقت بکنید این قوانین اینچنین قوانینی دارند.
ما در بحث های کارهای تحقیقاتی که می کنیم، اصطلاحی به شوخی و جدی به نام برهان نویز ابداع کرده ایم. چون کارهایی که داریم می کنیم، چیزی که نشان میدهد این است که در حیات به شدت از نویز استفاده میشود. نویز در مخابرات معمولا چیز ناخواسته ای است که دشمن ماست. ولی بنظر میآید نویز در بیسِ طراحی حیات نقش دارد؛ ولی نویز کنترل شده ای که نتایج مثبت داشته باشد، نه نتایج منفی. ما به شوخی به آن برهان نویز می گوییم؛ یعنی حتی بی نظمی هایی که دیده میشود در جهت اینست که اتفاق خوبی بیفتد. یعنی تصادفی بودن هایی که یک جایی هست هم کنترل شده هستند. آدم فکر میکند که جهان همه جایش منظم است و در جاهایی از آن نویز هایی وجود دارد، ولی اگر احساس بکنید که همان نویز ها هم خودشان نقش مثبت و جالبی بازی میکنند، به طوری آن حس طراحی شدن تقویت میشود. طراحی ای که حتی یک طوری از بی نظمی هایی استفاده میکند. در مثالی که من زدم، مثل اینکه لرزش های کوچکی که باعث شد این مهره ها شروع به حرکت بکنند، این لرزش های کوچك ممکن بود رندم باشند، اما در آن مثال عامل مهمی هستند زیرا عامل حرکت های اولیه هستند.
حضار: من یک نکتهای میگویم چون احساس میکنم مرتبط با برهان نظم است. برخی برعکس این فضا به آن نگاه میکنند، یعنی میگویند که ما ببینیم که اگر واقعاً جهان منظم است یک کیس را برداریم و بگوییم این چگونه بهتر از این میتوانست باشد. مثلاً ساختار بشر چگونه بسیار بهتر از این میشد باشد. شاید اینگونه بشود توجیه کرد که جهان ما یک حالت best practice ندارد.
استاد: اصلاً برهان نظم، برهان پرفکت بودن و برهان بهترین نیست. پایه برهان نظم این نیست که ما در بهترین جهان موجود داریم زندگی میکنیم، بلکه ما داریم در یک جهان منظم زندگی میکنیم. ممکن است یک نفر بگوید جهان منظم بهتری هم میشود وجود داشته باشد؛ اشکالی ندارد، برهان نظم را زیر سؤال نمیبرد.
من یک مثالی زدم که گفتم فیلسوفهای قدیم را که آدم نگاه میکند، مثل اینکه یک وزنهبرداری بیاید در مسابقهای شرکت بکند، اینقدر احساس بکند که زورش از بقیه زیادتر است و رکوردش از بقیه بالاتر است، از اول بگوید من با یک دست وزنه برمیدارم و همهتان را شکست میدهم. گاهی اوقات این فیلسوفهای قدیمی که همهشان الهیدان بودند وقتی دور هم که مینشستند خیلی احساس خوبی بهشان دست میداد که طرف مقابل جوجهای است و حرفی برای گفتن ندارد و در بهترین جهان موجود زندگی میکنیم.
من کاری ندارم که چطوری میشود برهان را خراب یا درست کرد؟ اصلاً بهترین جهان موجود را چگونه میخواهید تعریف بکنید؟ واقعاً منظورشان چیست؟ نظم را من میتوانم سعی کنم تعاریف دقیقی از آن ارائه بدهم. بهترین بودن یعنی چه؟
حضار: منظمتر بودن.
منظمتر یعنی مثلاً همه چیز در دنیا خطکشی بشود یعنی مختصات دکارتی منظمتر میشود؟
فکر میکنم حرف زیادی زدن است، ممکن است درست هم باشد. چیزی که در جلسات اول هم توضیح دادم این است که در بحث باید حداقلی که لازم است بگویم و بحثم را پیش ببرم. مثلاً در جلسات اول توضیحی که دادم این بود که من لازم نیست وجود خدا را اثبات کنم. یک چیز مینیمالی را لازم دارم که سعی میکنیم پیرامون همان موضوع بحث کنیم.
به نظر من برهان نظم به صرف منظم بودن و قاعدهمند بودن جهان که میبینیم که هست. همین که شما روی کاغذ یک مدل معقول ریاضی مینویسید که بار الکترونیکی الکترون را تا سی رقم اعشار حساب میکنید و بعد با دستگاههای اندازهگیری اندازه میگیرید و همه این سی رقم اعشار درست درمیآید یعنی ما در یک جهان منظم قاعدهمندی داریم زندگی میکنیم. صد هزار بار هم این آزمایش را تکرار بکنم همین اتفاق میافتد. همین کافی است که قبول کنیم در یک جهان منظم با قاعده زندگی میکنیم. این نشاندهنده وجود قوانینی است یا یک ریگولاریتی که از ناظمی آمده است. به نظر من که این اثبات این است که واقعاً قوانینی وجود دارد.
حضار: بحث من از همین نگاه بود که الان یک سری از آدمهای خداباور دارند از این روش استفاده میکنند. یعنی میگویند شما اگر میگویید از این منظمتر میتوانست باشد یک سری کیسها را بیاورید بعد نقض میکنند. میگویند این اگر میخواست اینجایش آنطوری باشد. شاید آن طرف قضیه به هم میخورد یعنی شاید نشود منظمتر از اینچنین سیستمی داشته باشیم.
استاد: آمدیم منظمتر از این هم بشود، چه اشکالی دارد؟ برهان نظم این نیست که این منظمترین است، مقدمات مینیمال برهان نظم این است که اینجا یک چیز منظمی من دارم میبینم. اگر ادعا را زیاد بکنید و آمد و یک نفری تئوری جالبی آورد، بعد کل برهان نظم زیر سؤال میرود. بعضیها زیادی احساس قدرت میکنند که همه چیزهایی که به آن باور دارند میتوانند در فلسفه ثابت کنند. اصلاً باور دارند که این جهان حالت پرفکتی دارد، این را میتوانند به خوبی بیان کنند. زیادی که میآیند یک چیزهایی را بگویند بعد خراب میشود، یک چیزهایی را بد بیان میکنند، مقدماتشان اشکال پیدا میکند. راه برای هجوم کسانی که منتظرند هجوم بیاورند باز میشود.