روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۶۴
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

جلسهٔ ۶۴پروجکشنِ آنیما و کودک «هامون»

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. هامون (فیلم)۱۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲, sec-۳, sec-۴, sec-۵, sec-۶, sec-۷, sec-۸ · آثار هنری و ادبی

چند نکته هست که در خلال بحث‌های قبلی، بعضی از آن‌ها را فقط در حد اشاره گفته بودم و به نظرم جا دارد کمی بیشتر بازشان کنم. این نکته‌ها مستقل از فیلم «هامون» هم اهمیت دارند، اما در ادامه می‌شود از آن‌ها برای فهم فیلم استفاده کرد. می‌خواهم همان فرمی را که در این چند جلسه دنبال کرده‌ایم حفظ کنم: اول مسئله‌ای عمومی در روان‌کاوی یا در نگاه یونگی را توضیح بدهم، بعد ببینیم چطور می‌شود از آن در تحلیل فیلم استفاده کرد.

بحث اول درباره درون‌فکنی و فرافکنی است؛ مخصوصا در مورد مفاهیمی مثل آنیما، آنیموس، کودک درون و والد درون. این مفاهیم در متون یونگی و حتی در روان‌کاوی‌های دیگر مدام تکرار می‌شوند، اما گاهی به‌قدری ساده و استعاری به کار می‌روند که آدم دقیق نمی‌فهمد منظور چیست. مثلا می‌گویند مرد در درون خود یک زن دارد، یا زن در درون خود یک مرد دارد. یا می‌گویند کودک درون شما فعال است، یا والد درون شما با شما حرف می‌زند. این‌ها اگر درست فهمیده نشوند، ممکن است ما را به تصوری خیلی خام و حتی غلط از روان برسانند.

چند نکته مقدماتی پیش از بازگشت به «هامون» / کودک درون و تجربه بچه‌دار شدن

من می‌خواهم کمی درباره این بگویم که این «درون داشتن» یعنی چه، فرافکنی آن چه معنایی دارد، و رابطه سالم با این بخش‌های درونی چه شکلی است. این بحث بعدا به فهم رؤیای آغازین «هامون»، نقش مهشید، نقش عظیمی، و مسئله بحران میان‌سالی کمک می‌کند.

شخصیت‌های درونی و چندپارگی روان

واقعیت این است که در درون هر آدمی فقط یک صدا وجود ندارد. ما معمولا خودمان را یک نفر می‌دانیم، اما اگر دقیق‌تر گوش کنیم، می‌بینیم درون ما مجموعه‌ای از صداها، لحن‌ها، خواسته‌ها، ترس‌ها و نقش‌ها زندگی می‌کنند. گاهی وقتی یک نفر حرف می‌زند، لحنش ناگهان عوض می‌شود. در بخشی از جمله، انگار پدر یا مادرش دارد حرف می‌زند. در جای دیگر، لحنش کودکانه می‌شود. جایی دیگر، صدایی پرخاشگر، ترسان، اخلاقی، ملامت‌گر یا طلبکار از او بیرون می‌آید.

این همان چیزی است که می‌شود به زبان روان‌کاوانه از آن به درون‌فکنی والد، کودک، زن، مرد یا دیگر چهره‌ها تعبیر کرد. والد واقعی ممکن است دیگر در زندگی من حضور نداشته باشد، اما صدای او، فرمان او، نگاه او و شیوه قضاوت او در درون من باقی مانده است. من ممکن است هنوز با خودم همان‌طور حرف بزنم که پدر یا مادرم با من حرف می‌زدند. ممکن است در موقعیت‌های خاص، همان لحن، همان ترس یا همان دستور دوباره فعال شود.

فرایند فردیت‌یابی، از یک زاویه، یعنی این پراکندگی‌ها کم‌کم شناخته و جمع شوند. یعنی آدم فقط مجموعه‌ای از صداهای متعارض نباشد که هر کدام از جایی او را می‌کشند؛ بلکه بتواند آن‌ها را در خود ببیند، بفهمد و تا حدی هماهنگ کند. در بیماری‌های شدید، این چندپارگی ممکن است به شکل چندشخصیتی ظاهر شود؛ یعنی آدم واقعا با چند هویت جدا زندگی کند. اما در شکل معمول، همه ما درجات خفیفی از این چندصدایی را داریم.

نمونه ادبی معروفش داستان «جکیل و هاید» است؛ پزشکی که شخصیت محترم و اجتماعی دارد، اما چهره‌ای تاریک و جنایتکار هم در درونش زندگی می‌کند. نمونه دیگر، داستان «سیبل» است؛ روایتی از زنی که شخصیت‌های متعددی در درونش فعال‌اند و از روی آن فیلمی معروف ساخته شده است. اینکه چنین پدیده‌ای در آن شدت چقدر دقیق و واقعی است، بحث جداگانه‌ای است، اما اصل نکته روشن است: روان انسان همیشه یکدست و ساده نیست.

آنیما، آنیموس و خطای فهم ساده

در متون یونگی، وقتی از آنیما صحبت می‌شود، معمول است که بگویند آنیما زن درون مرد است. وقتی از آنیموس صحبت می‌شود، می‌گویند آنیموس مرد درون زن است. این تعبیرها بد نیستند، اما اگر خیلی لفظی فهمیده شوند، مشکل درست می‌کنند. ممکن است فکر کنیم مطلوب این است که مرد در درون خود یک زن مستقل داشته باشد و گاهی اجازه دهد او حرف بزند، یا زن در درون خود مردی داشته باشد که او هم جداگانه عمل کند.

به نظر من، این تصویر دقیق نیست. مطلوب این نیست که مرد نصف زن و نصف مرد شود، یا زن نصف مرد و نصف زن شود. همچنین مطلوب این نیست که این چهره درونی به صورت نیرویی مستقل و مهارنشده در روان باقی بماند و هر وقت خواست رفتارها را کنترل کند. وقتی آنیما یا آنیموس در درون به صورت خام و جداافتاده فعال بماند، می‌تواند اختلال ایجاد کند. مثلا مردی که آنیمایش مهارنشده و بیمارگونه فعال است، ممکن است زودرنج، قهرکننده، احساساتی به معنای نامتوازن، یا گرفتار واکنش‌های عاطفی غیرقابل کنترل شود. زنی که آنیموسش به شکل خام و بیمارگونه فعال است، می‌تواند درگیر قضاوت‌های خشک، لجاجت فکری، اصرارهای غیرقابل انعطاف یا انواع دیگر اختلال شود.

پس مسئله این نیست که این بخش‌ها را به حال خود رها کنیم تا هر کدام زندگی مستقلی داشته باشند. مسئله این است که این‌ها باید رشد کنند، واقعیت بیرونی پیدا کنند، تصحیح شوند و در روان یکپارچه‌تر شوند. فرافکنی، اگر در جای مناسب و با رابطه واقعی همراه شود، می‌تواند به این رشد کمک کند.

آبلوموف و نبود شور زندگی

ما فقط چیزهایی را از بیرون به درون نمی‌بریم؛ برعکس، چیزهای درونی خود را هم به بیرون فرافکنی می‌کنیم. اگر مردی آنیمایی در خود دارد، ممکن است آن را روی زنی بیرونی بیندازد. یعنی زنی را ببیند و گمان کند او همان ویژگی‌هایی را دارد که تصویر درونی او می‌خواهد. در حالت بیمارگونه، او زن واقعی را نمی‌بیند؛ تصویر خودش را روی او می‌اندازد. بعد وقتی زن واقعی با تصویر درونی او نمی‌خواند، سرخورده می‌شود، عصبانی می‌شود یا سعی می‌کند زن را به زور در قالبی که ساخته جا بدهد.

این وضع در روابط عاشقانه بسیار رایج است. آدم عاشق گاهی به جای دیدن فرد واقعی، تصویری را می‌بیند که خودش ساخته است. اگر رابطه عمیق‌تر شود و فرد بتواند واقعیت طرف مقابل را ببیند، آن تصویر درونی هم اصلاح می‌شود. آنیما از حالت خیالی و غیرواقعی بیرون می‌آید و با زن واقعی در تماس قرار می‌گیرد. در این حالت، فرافکنی فقط خطا نیست؛ می‌تواند آغاز راه رشد باشد.

اما اگر مرد نتواند تصویر را اصلاح کند، رابطه بیمار می‌شود. او انتظار دارد زن همان باشد که او درون خود ساخته. اگر چنین نیست، یا او را متهم می‌کند، یا می‌خواهد تغییرش دهد، یا می‌خواهد کنترلش کند، یا از او ناامید می‌شود. کتاب «یار پنهان» که قبلا معرفی کردم، در این زمینه مثال‌های خوبی دارد؛ مخصوصا درباره فشاری که مرد، از طریق فرافکنی آنیما، ممکن است بر زن وارد کند. یعنی زن واقعی باید زیر فشار تصویر درونی مرد زندگی کند.

حس تملک مردانه و ترس از از دست دادن

یک پرسش جالب این است: اگر مرد در درون خود زن دارد، چرا وقتی ازدواج می‌کند یا رابطه عاطفی واقعی پیدا می‌کند، معمولا رفتارهای مردانه‌اش بیشتر سامان پیدا می‌کند؟ چرا بعضی رفتارهای زنانه یا کودکانه نامتوازن او کمتر می‌شود؟ اگر آنیما زن درون مرد است، نباید با فعال‌شدنش مرد زنانه‌تر شود؟

پاسخ این است که وقتی آنیما به شکل سالم فرافکنی می‌شود و با یک زن واقعی تماس پیدا می‌کند، آنیما رشد و تصحیح می‌شود. مرد دیگر مجبور نیست آن زن درون را به صورت خام و بی‌مهار در خود نگه دارد. او با زن واقعی روبه‌رو می‌شود؛ زنی که ویژگی‌ها، خواسته‌ها، محدودیت‌ها و واقعیت‌های خودش را دارد. این رابطه، تصویر درونی را واقعی‌تر می‌کند. در نتیجه، رفتارهای ناهنجار آنیمایی کاهش پیدا می‌کند و مرد از نظر روانی متعادل‌تر می‌شود.

این یعنی هدف، نابود کردن آنیما نیست. آنیما باید شکوفا شود، اما نه به شکل اختلال. مردی که رابطه‌ای عمیق و واقعی با زن پیدا می‌کند، ممکن است لطافت، شعر، موسیقی، عشق، حس زندگی و حساسیت عاطفی بیشتری پیدا کند؛ اما این‌ها در کنترل روان اوست و به واقعیت بیرونی متصل است. این فرق دارد با مردی که بی‌دلیل قهر می‌کند، واکنش‌های کودکانه نشان می‌دهد، یا درون خود با تصویر زنانه‌ای بیمار زندگی می‌کند.

پس در نگاه سالم، فرافکنی آنیما به زن واقعی، اگر با شناخت و رشد همراه شود، مرد را از آشفتگی درونی نجات می‌دهد. او زن درون خود را نمی‌کشد، بلکه آن را واقعی، بالغ و قابل زندگی می‌کند.

معنای «زن درون» و «مرد درون»

این مسئله در مورد کودک درون خیلی روشن‌تر دیده می‌شود. ما در درون خود بقایایی از کودکی داریم: میل به مراقبت‌شدن، نوازش، راحتی، بازی، خوابیدن هر وقت که دلمان می‌خواهد، خوردن هر وقت که می‌خواهیم، و خواستن اینکه دنیا مطابق میل ما بچرخد. این‌ها در کودکی طبیعی‌اند. کودک واقعا به مراقبت، غذا، خواب و نوازش احتیاج دارد. اما اگر همین خواسته‌ها در بزرگسالی به همان شکل باقی بمانند، بیمارگونه می‌شوند.

وقتی آدم بچه‌دار می‌شود، اتفاق مهمی می‌افتد. کودک واقعی در بیرون پیدا می‌شود. حالا آن انرژی مراقبت، نوازش و توجه که شاید در درون خود آدم به شکل خودمحورانه و کودکانه می‌چرخید، می‌تواند به سمت کودک واقعی برود. پدر و مادر مجبور می‌شوند خواب خود را تنظیم کنند، غذای خود را عقب بیندازند، راحتی خود را محدود کنند، و به موجودی بیرونی اولویت بدهند. این خودش یک رشد روانی عظیم است.

به همین دلیل است که در بسیاری از آدم‌ها، بعد از بچه‌دار شدن، بخشی از رفتارهای کودکانه کم می‌شود. آن‌ها بالغ‌تر می‌شوند. بازیگوشی نامتوازن، خودمحوری کودکانه و طلب مراقبت مداوم کمتر می‌شود. البته این همیشه اتفاق نمی‌افتد. اگر کسی خودش بسیار کودک‌مانده باشد، ممکن است با کودک بیرونی رقابت کند. مثلا مردی که از همسرش انتظار مادرانه دارد، وقتی بچه می‌آید و زن بخش بزرگی از مراقبتش را به کودک می‌دهد، ممکن است از بچه متنفر شود یا ناخودآگاه او را رقیب ببیند. چنین مردی در واقع دنبال همسر نبوده، دنبال مادر بوده است.

چرا مرد بعد از ازدواج لزوما زنانه‌تر نمی‌شود؟

گاهی آدم‌هایی که در درونشان هنوز نیاز مراقبت کودکانه بسیار شدید است، نسبت به بچه‌دار شدن مقاومت دارند. برای این مقاومت، ممکن است هزار جور استدلال فلسفی و اخلاقی هم بیاورند: اینکه جهان جای بدی است، اینکه حق نداریم کسی را وارد دنیا کنیم، اینکه بچه رنج می‌کشد، و مانند این‌ها. این استدلال‌ها ممکن است در سطح آگاهانه جدی به نظر برسند، اما پشتشان گاهی یک واقعیت روانی ساده است: کسی که خودش هنوز احتیاج دارد از او مراقبت شود، نمی‌خواهد موجودی وارد زندگی‌اش شود که مراقبت اصلی را از او بگیرد.

البته نمی‌خواهم بگویم هر کس بچه نمی‌خواهد، حتما چنین مشکلی دارد. مسئله را نباید کلی و بی‌احتیاط کرد. اما از نظر روان‌کاوانه، در بسیاری از موارد، میل نداشتن به بچه می‌تواند ریشه‌ای در کودک‌ماندگی داشته باشد. آدمی که خودش هنوز از نظر روانی کودک است، به سختی می‌تواند والد شود. والد شدن یعنی قبول اولویت دیگری؛ یعنی پذیرش اینکه زندگی فقط حول خواسته‌های من نمی‌چرخد.

پس همان‌طور که آنیما می‌تواند با رابطه واقعی رشد کند، کودک درون هم می‌تواند با کودک واقعی و با والد شدن رشد کند. کودک درون نابود نمی‌شود، اما جای درست خود را پیدا می‌کند. آدم دیگر لازم نیست کودک درونش را با خودنوازشی، راحت‌طلبی و بی‌انضباطی بیمارگونه زنده نگه دارد؛ می‌تواند انرژی مراقبت را به بیرون ببرد و از این راه بالغ‌تر شود.

عظیمی به‌عنوان سایه مادی

در طرف مقابل، اگر کودک درون خیلی سرکوب شده باشد، آدم سالمی به دست نمی‌آید. پدری را تصور کنید که در کودکی به‌شدت تحت فشار بوده؛ مثلا از نوزادی باید سر ساعت می‌خوابیده، سر ساعت غذا می‌خورده، و اگر کوچک‌ترین تخلفی می‌کرده تنبیه می‌شده است. چنین آدمی ممکن است بعدها با کودک خودش هم همان‌طور رفتار کند. چون او در درون خود، کودک را موجودی مزاحم و بی‌ارزش یاد گرفته است. با کودک درون خود خشن است و همین خشونت را نسبت به کودک بیرونی هم تکرار می‌کند.

پدرها و مادرهایی که بچه را به‌شدت تنبیه بدنی می‌کنند، اغلب خودشان کودک درونی سرکوب‌شده دارند. آن‌ها با کودک بیرونی همان کاری را می‌کنند که روزی با کودک درون خودشان شده است. پس فرافکنی کودک به بیرون، اگر سالم باشد، به لطافت، مراقبت و رشد منجر می‌شود؛ اما اگر بیمار باشد، به رقابت، خشونت، حسادت یا تنبیه منجر می‌شود.

مطلوب این نیست که کودک درون نابود شود. آدمی که هیچ ارتباطی با کودک درون خود ندارد، خشک، خشن و بی‌روح می‌شود. مطلوب این است که کودک درون جای درست خود را پیدا کند. در بزرگسالی، کودک درون نباید فرمانروای زندگی باشد، اما باید منبعی از بازی، لطافت، شادمانی و تماس با زندگی باقی بماند. کودک بیرونی، یعنی فرزند، می‌تواند این بخش را سالم کند؛ به شرط آن‌که پدر یا مادر بتوانند واقعا نقش والد را بپذیرند.

مطالعه، چراغ و راه رفتن

در همه این مثال‌ها، یک اصل مشترک وجود دارد: بخش‌های درونی ما باید یا شناخته شوند یا در جای مناسب فرافکنی و واقعی شوند. آنیما، آنیموس، کودک، والد و سایه، اگر در درون به شکل خام، پنهان و مهارنشده بمانند، اختلال ایجاد می‌کنند. اگر به شکلی سالم وارد رابطه با جهان بیرون شوند، رشد می‌کنند و روان را متعادل‌تر می‌کنند.

یونگ البته تأکید می‌کند که انسان می‌تواند از راه فرایند فردیت‌یابی، حتی بدون این فرافکنی‌های معمول هم با این بخش‌ها روبه‌رو شود. یعنی آدم می‌تواند درون خود کار کند، رؤیاهایش را تحلیل کند، سایه‌اش را بشناسد، آنیما یا آنیموسش را بفهمد، و به رشد برسد. اما مسیر طبیعی و معمول زندگی این است که آدم با روابط واقعی رشد کند: با عشق، ازدواج، فرزند، خانواده، کار، جامعه و بحران‌ها.

به همین دلیل است که زندگی واقعی، با همه سختی‌هایش، میدان رشد روانی است. اگر آدم از رابطه، فرزند، مسئولیت و مواجهه با دیگری فرار کند، بخش‌های درونی‌اش ممکن است درون خودش فاسد، بیمار یا خیالین بمانند. رابطه واقعی دردسر دارد، اما همین دردسرها تصویرهای درونی ما را اصلاح می‌کنند.

چرا این بحث‌ها برای فیلم هامون لازم‌اند؟

سؤال: آیا از این بحث نتیجه می‌شود که حتما باید ازدواج کرد یا حتما باید آنیما و آنیموس در رابطه بیرونی فرافکنی شوند؟

پاسخ: من نمی‌توانم چنین حکم قطعی بدهم. حتی خود یونگ هم، تا جایی که من از نوشته‌هایش می‌فهمم، خیلی خوش‌بین نیست که زندگی زناشویی حتما راه حل همه چیز باشد. یونگ بیشتر فردگراست و وقتی از فرایند فردیت‌یابی حرف می‌زند، معمولا از مسیر فردی سخن می‌گوید، نه از یک زوج که با هم فردیت‌یابی می‌کنند. او در جاهایی درباره آیین ازدواج جادویی در سنت‌های شرقی بحث می‌کند، اما در مجموع این‌طور نیست که بگوید رشد فقط از راه ازدواج ممکن است.

حتی به نظر می‌رسد او در دوره‌های بالاتر زندگی، مثلا از میان‌سالی به بعد، بیشتر انتظار دارد آدم بتواند درون خود با این مسائل روبه‌رو شود. یعنی دیگر لازم نیست هر مسئله‌ای از راه فرافکنی عاشقانه حل شود. اما این هم به آن معنا نیست که رابطه واقعی بی‌اهمیت است. من فقط می‌گویم در مسیر طبیعی زندگی، رابطه با زن، مرد، کودک و والد واقعی، کمک می‌کند که این بخش‌های درونی واقعی‌تر و سالم‌تر شوند.

پس نه باید ازدواج را نسخه قطعی دانست، نه باید آن را بی‌اهمیت کرد. مسئله این است که روان انسان به رابطه نیاز دارد. اگر رابطه درست نباشد، اختلال می‌آورد؛ اگر درست باشد، رشد می‌آورد.

چرا دریا هم خطر است و هم امکان

در اینجا بد نیست اشاره‌ای هم به روان‌درمانی رایج امروز بکنم. بسیاری از شکل‌های روان‌درمانی مدرن، به‌خصوص درمان‌های شناختی و رفتاری، بیشتر دنبال تثبیت وضعیت آدم‌اند تا رشد عمیق. یعنی می‌خواهند فرد در همان جایی که هست کمتر رنج بکشد، بهتر کار کند، احساس گناهش کم شود، و با وضع موجود سازگارتر شود. این کار ممکن است در کوتاه‌مدت مفید باشد، اما از نظر روان‌کاوی عمیق، کافی نیست.

اگر کسی احساس می‌کند زندگی‌اش بی‌معناست، یا در رؤیا و کابوس مدام سیگنال‌هایی می‌گیرد که مسیرش غلط است، روان‌درمانگر امروزی ممکن است به او یاد بدهد این افکار را جدی نگیرد، احساس گناهش را کم کند، و با تکنیک‌هایی خود را آرام کند. یعنی به جای اینکه بپرسد ناخودآگاه چه می‌گوید، می‌کوشد صدای ناخودآگاه را کم کند. نتیجه این می‌شود که فرد در وضعیت نامطلوب خود تثبیت می‌شود.

نمونه روشنش برخورد رایج جدید با همجنس‌گرایی است. امروز بسیاری از مشاوران فقط می‌کوشند احساس گناه فرد را کم کنند و بگویند همین که هستی طبیعی است، برو زندگی‌ات را بکن. بحث من الان داوری اخلاقی یا اجتماعی نیست؛ بحث روان‌کاوانه است. از منظر روان‌کاوی کلاسیک، باید پرسید این وضعیت از کجا آمده، چه نسبتی با آنیما یا آنیموس دارد، چه پیامی از ناخودآگاه می‌آید، و آیا رشدی مسدود شده یا نه. اما درمان تثبیت‌گر می‌گوید همان‌جا بمان، فقط با آن کنار بیا.

لکان هم یکی از دعواهایش با فرویدی‌های آمریکایی همین بود: می‌گفت شما روان‌کاوی را به تقویت ایگو و سازگار کردن فرد با جامعه تقلیل داده‌اید. در حالی که فروید، و به‌ویژه یونگ، مسئله را عمیق‌تر می‌دیدند. در نگاه یونگی، ناخودآگاه فقط مزاحم نیست؛ پیام‌آور است. اگر آدم به پیام‌های ناخودآگاه بی‌اعتنا شود، شاید مدتی آرام شود، اما مسیر رشدش بسته می‌ماند.

نظام اجتماعی و تثبیت آدم‌ها

این نوع روان‌درمانی با نظام اجتماعی مدرن هم هماهنگ است. نظام سرمایه‌داری، چه در غرب و چه در جامعه ما، به آدم‌هایی نیاز دارد که کار کنند، مصرف کنند، خیلی دردسر درست نکنند، و اگر دچار اضطراب یا افسردگی شدند، دوباره به کارکرد معمول برگردند. برای نظام، مهم نیست آدم واقعا رشد کرده یا نه؛ مهم این است که کارکردش حفظ شود. بنابراین درمانی که فرد را در وضعیت موجود تثبیت کند، خیلی هم مناسب چنین نظامی است.

آدمی که واقعا بخواهد رشد کند، ممکن است نظم موجود را زیر سؤال ببرد. ممکن است شغلش را، رابطه‌اش را، سبک زندگی‌اش را، مصرفش را، یا ارزش‌های جامعه‌اش را نقد کند. اما درمان تثبیت‌گر بیشتر می‌گوید: همین زندگی را تحمل‌پذیر کن. اگر احساس بدی داری، شناختت را عوض کن. اگر کابوس داری، یاد بگیر به آن اهمیت ندهی. اگر رنج داری، تکنیک آرام‌سازی یاد بگیر.

نظام اجتماعی و تثبیت آدم‌ها / بحران میان‌سالی و ربوده شدن شور زندگی

این دقیقاً ضد آن چیزی است که در نگاه یونگی اهمیت دارد. در نگاه یونگی، رنج، رؤیا، کابوس و بحران می‌توانند نشانه باشند؛ نشانه اینکه چیزی درون آدم دارد هشدار می‌دهد. اگر این هشدار را خاموش کنیم، شاید موقتا آرام شویم، اما از مسیر رشد دور می‌شویم.

هامون و آرزوی رشد

این بحث به «هامون» هم مربوط است. هامون آدمی است که در او آرزوی رشد وجود دارد. او می‌خواهد چیزی بشود، می‌خواهد علی عابدینی شود، می‌خواهد به معنایی برسد، می‌خواهد از زندگی معمول و بی‌حاصل فراتر برود. جمله‌هایی مثل اینکه «هیچ پخی نشدم» یا حس اینکه باید چیزی می‌شد و نشده، نشانه همین بحران است. مشاور امروزی ممکن است به او بگوید این احساس را باید حل کرد، باید خودت را همین‌طور که هستی بپذیری، باید با زندگی معمول کنار بیایی، باید کارت را بکنی و این افکار را کم کنی.

اما از نگاه یونگی، این بحران فقط مزاحمت نیست. شاید سلف دارد هشدار می‌دهد که مسیر زندگی غلط رفته، رشد واقعی اتفاق نیفتاده، و آدم به جایی که باید نرسیده است. اگر هامون فقط آرام شود و دوباره به اداره برگردد، مسئله عمیق حل نشده است. مسئله این است که انرژی زندگی او کجا رفته، آنیمای او چه شده، سایه‌اش چه می‌کند، و چرا در میان‌سالی به این فروپاشی رسیده است.

پس نباید بحران او را فقط بیماری بدانیم. بحران می‌تواند فرصتی برای دیدن حقیقت باشد، هرچند هامون خودش نمی‌تواند از این فرصت درست استفاده کند و به مسیر سالم برسد.

رؤیای آغازین و چهره دیوصفت

حالا برگردیم به رؤیای آغازین فیلم. در آن رؤیا، موجودی دیوصفت یا شیطانی ظاهر می‌شود و زن را می‌برد. من قبلا گفتم این موجود را می‌توان به‌عنوان سایه دید. سایه یعنی آن بخش از روان که آدم نمی‌خواهد ببیند: خصلت‌های منفی، میل‌های پنهان، حرص، حسادت، خشونت، ضعف، و چیزهایی که با تصویر آگاهانه آدم از خودش سازگار نیستند.

وقتی در رؤیا موجودی کریه، تاریک یا شیطانی ظاهر می‌شود، در بسیاری از موارد با سایه روبه‌رو هستیم. این موجود بیرونی نیست؛ بخشی از خود ماست که نمی‌خواهیم بپذیریم. آدم‌ها معمولا تمایل دارند سایه خود را بیرون ببینند. اگر نسبت به کسی حساسیت عجیب و شدیدی دارند، اگر بی‌تناسب از او بد می‌گویند، اگر خصلتی را در او بزرگ می‌کنند که شاید آن‌قدر هم در او نیست، باید شک کرد که شاید با سایه خودشان روبه‌رو شده‌اند.

در رؤیای «هامون»، این موجود دیوصفت زن را می‌برد. اگر زن را در این سطح، آنیما بدانیم، معنای رؤیا این می‌شود: سایه دارد آنیما را می‌رباید. یعنی انرژی زنانه، شور زندگی، علاقه، عشق، هنر، طبیعت و رابطه با حیات، دارد توسط بخش تاریک، پنهان و منحرف روان جذب می‌شود. این خیلی مهم است.

جذب شدن آنیما در سایه

جذب شدن آنیما در سایه یعنی چه؟ اگر آنیما را فقط همسر یا زن بیرونی بدانیم، می‌گوییم هامون می‌ترسد زنش را از دست بدهد. این درست است، اما سطحی است. در سطح عمیق‌تر، آنیما نماینده شور زندگی، عشق، هنر، موسیقی، طبیعت، و میل به حیات است. اگر سایه آن را برباید، یعنی انرژی زندگی آدم دارد به سمت خصلت‌های تاریک می‌رود: حرص، حسادت، پول‌دوستی، قدرت‌طلبی، خشونت، مادی‌گرایی یا هر چیز دیگری که در سایه اوست.

در فیلم، عظیمی به‌خوبی می‌تواند یکی از صورت‌های سایه باشد. او با فرش، پول، خرید، مادی‌گرایی، و گرفتن مهشید همراه است. هر وقت نام عظیمی می‌آید، فرش و پول و تملک هم هست. انگار همان بخش مادی، حریص و پذیرفته‌نشده‌ای که هامون نمی‌خواهد در خود ببیند، بیرون به شکل عظیمی ظاهر شده است. عظیمی فقط رقیب عشقی نیست؛ می‌تواند صورت بیرونی سایه هامون باشد.

اگر این را بپذیریم، رؤیای آغازین هشدار می‌دهد: انرژی آنیمایی هامون، یعنی همان شور زندگی که روزی در کتاب، عشق، هنر و رابطه با مهشید جریان داشت، در معرض ربوده‌شدن توسط سایه است. به بیان ساده‌تر، چیزی که باید او را زنده، عاشق، خلاق و مرتبط با حیات نگه دارد، دارد به مادی‌گرایی، حسادت، حرص، خشونت و بحران تبدیل می‌شود.

بحران میان‌سالی و ربوده شدن شور زندگی

این بحث با بحران میان‌سالی ارتباط دارد. آدم در جوانی ممکن است شورهای زیادی داشته باشد: کتاب خواندن، هنر، عشق، سیاست، فلسفه، عرفان، انقلاب، دانش، موسیقی. این شورها در جوانی طبیعی و حتی زیبا هستند. اما اگر در طول زندگی به رشد واقعی منجر نشوند، در میان‌سالی فرو می‌ریزند. آدم ناگهان می‌پرسد: این همه کتاب خواندم، بعد چه؟ این همه حرف زدم، بعد چه؟ این همه خیال داشتم، به کجا رسیدم؟

اگر فرد در مسیر فردیت‌یابی پیش رفته باشد، شور جوانی به حکمت، عمل، رابطه، مسئولیت و معنای عمیق‌تر تبدیل می‌شود. اما اگر رشد اتفاق نیفتاده باشد، همان شورها خشک می‌شوند. آدم به جای خلاقیت، تلخی پیدا می‌کند؛ به جای عشق، حسادت؛ به جای عرفان، ادا؛ به جای مطالعه، فضل‌فروشی؛ به جای آزادی، فرار؛ به جای شور زندگی، حرص و پول و حسرت.

این همان چیزی است که می‌توان در هامون دید. او زمانی عاشق کتاب، فکر، دانش و مهشید بوده است. اما در میان‌سالی می‌بیند که هیچ‌کدام او را به جایی نرسانده‌اند. مهشید از او جدا می‌شود، کارش بی‌معناست، پول ندارد، عرفان برایش پناه قطعی نیست، و انرژی زندگی‌اش در حال جذب شدن به سایه است. رؤیای آغازین این خطر را به شکل تصویری نشان می‌دهد.

آبلوموف و نبود شور زندگی

برای فهم نقش آنیما در شور زندگی، مثال «آبلوموف» خیلی خوب است. آبلوموف شخصیتی است که آن‌قدر خوب ساخته شده که اصطلاح «آبلوموفیسم» از او گرفته شده است؛ حالتی از بی‌ارادگی، رخوت، ناتوانی از عمل، خواب‌آلودگی و بی‌میلی به زندگی. در فیلمی که نیکیتا میخالکوف بر اساس این رمان ساخته، آغاز فیلم بسیار گویاست: اتاق تاریک است، پرده‌ها کشیده‌اند، آبلوموف خوابیده، مستخدمش زاخار می‌خواهد خبر مهمی بدهد، اما آبلوموف حتی طاقت شنیدن مسئله را ندارد. می‌خواهد فقط بخوابد و از دردسر دور بماند.

آبلوموف و نبود شور زندگی / آثار هنری و واقعیت روانی

آبلوموف آدمی است که شور زندگی در او خاموش شده است. نه علاقه جدی دارد، نه عمل می‌کند، نه می‌تواند با جهان روبه‌رو شود. اما وقتی عاشق می‌شود، ناگهان انرژی پیدا می‌کند. در اوج عشق، چنان نیرویی می‌گیرد که انگار می‌تواند درخت را از ریشه بکند. این نشان می‌دهد آنیما چه نقشی در زندگی مرد دارد. عشق فقط احساس عاشقانه سطحی نیست؛ می‌تواند انرژی حیات را دوباره فعال کند.

البته داستان آبلوموف هم سرانجام ساده و خوش ندارد. اما مثالش روشن است: رابطه با آنیما، اگر زنده باشد، مرد را از رخوت و افسردگی بیرون می‌آورد. اگر آنیما ربوده یا بیمار شود، شور زندگی خاموش می‌شود.

افسردگی و قطع شدن انرژی آنیمایی

یکی از بهترین توصیف‌ها برای افسردگی این است که گویی برق آدم را کشیده‌اند. صبح بیدار می‌شود، اما شارژ نشده است. انرژی ندارد. جهان بی‌رنگ است. هیچ چیز او را نمی‌کشد. شکست عشقی یکی از طبیعی‌ترین نمونه‌های افسردگی است. جوانی که دختری را دوست دارد و نمی‌تواند با او ازدواج کند یا او را از دست می‌دهد، ممکن است دچار افسردگی عمیق شود. چرا؟ چون اتصال او به منبعی از شور زندگی قطع شده است.

در مردان، آنیما یکی از منابع مهم این شور است. اگر آنیما سالم، در حال رشد و در ارتباط با واقعیت باشد، انرژی حیات جریان پیدا می‌کند: عشق، هنر، موسیقی، طبیعت، مطالعه، کار خلاق، و رابطه با جهان. اگر آنیما بیمار شود یا به سایه جذب شود، این انرژی یا خاموش می‌شود یا به صورت‌های تاریک می‌رود: حسادت، تملک، حرص، افسردگی، خشونت یا رخوت.

در «هامون»، این خطر به شکل رؤیایی آمده است. موجود سایه‌گون، زن را می‌برد. یعنی آن انرژی‌ای که می‌توانست هامون را زنده نگه دارد، دارد از دست می‌رود یا به دست سایه می‌افتد.

روایت پیرمرد و پیر شدن خصلت‌ها

در فرهنگ دینی ما هم همیشه هشدار بوده که بعضی خصلت‌ها با پیر شدن آدم از بین نمی‌روند، بلکه شدیدتر می‌شوند. روایتی نقل می‌کنند که هارون‌الرشید خواست ببیند آیا کسی از زمان پیامبر اسلام زنده مانده است یا نه. گفتند پیرمردی هست که آن دوران را دیده. او را آوردند؛ پیرمردی بسیار فرتوت که در زنبیل گذاشته بودند. هارون از او پرسید از پیامبر چه شنیدی؟ پیرمرد گفت شنیدم که آدم پیر می‌شود، اما سه خصلت در او جوان می‌ماند؛ از جمله مال‌دوستی و چیزهایی از این دست. هارون از شنیدن این روایت خوشش آمد و چند کیسه زر به او داد. وقتی پیرمرد را می‌بردند، برگشت و با اشاره خواست کیسه‌های بیشتری هم بگیرد. یعنی همان روایت را خودش همان‌جا نشان داد.

این حکایت از نظر روانی جالب است. آدم ممکن است در جوانی اهل آرمان، انقلاب، هنر، دین یا روشنفکری باشد، اما اگر در مسیر رشد واقعی قرار نگیرد، در میان‌سالی و پیری خصلت‌های سایه‌اش قوی‌تر شود: مال‌دوستی، حرص، قدرت‌طلبی، تملک و خودخواهی. خیلی از آدم‌هایی که در جوانی انقلابی، هنرمند یا آرمان‌خواه بوده‌اند، در سن بالاتر به آدم‌هایی بسیار مادی و محافظه‌کار تبدیل می‌شوند. این فقط تغییر عقیده نیست؛ گاهی سایه‌ای است که دیرتر قدرت گرفته است.

در «هامون»، عظیمی می‌تواند نماد همین جهت باشد: عقل مادی، پول، فرش، خرید، تملک و موفقیت اقتصادی. هامون از او متنفر است، اما شاید بخشی از خودش هم او را می‌خواهد یا از درون به او نزدیک شده است. رؤیا هشدار می‌دهد که شور زندگی هامون ممکن است در سایه عظیمی‌وار جذب شود.

آیا این رؤیا درباره مهرجویی است یا هامون؟

سؤال: اگر گفته شده رؤیای آغازین را مهرجویی واقعا دیده، آیا باید آن را درباره خود مهرجویی تحلیل کنیم یا درباره هامون؟

پاسخ: برای فهم فیلم، لازم نیست حتما بدانیم این رؤیا دقیقا متعلق به مهرجویی بوده یا ساخته شخصیت هامون است. ممکن است رؤیا واقعا رؤیای مهرجویی بوده باشد. ممکن است بعدا با داستان فیلم تطبیق داده شده باشد. ممکن است بخشی از ناخودآگاه فیلمساز، بخشی از شخصیت هامون و بخشی از ساختار فرهنگی با هم آمیخته باشند. در اثر هنری، مرز عینی و ذهنی همیشه کاملا جدا نیست.

روان‌کاوی به ما یاد می‌دهد که سابژکتیو و ابژکتیو همیشه مرز روشنی ندارند. ما ذهنیت خود را روی جهان می‌اندازیم و بعد همان را در جهان می‌بینیم. در فلسفه می‌گویند ابژکتیو وقتی وارد ذهن می‌شود، سابژکتیو می‌شود. روان‌کاوی یک قدم دیگر می‌رود و می‌گوید سابژکتیو ما هم ابژکتیو می‌شود؛ یعنی ذهنیت خود را به بیرون فرافکنی می‌کنیم و در جهان واقعی می‌بینیم.

پس اگر رؤیای آغازین از ذهن مهرجویی آمده باشد، باز هم وقتی در فیلم قرار گرفته، به واقعیت روانی هامون و واقعیت فرهنگی فیلم تبدیل شده است. مهم این است که در ساختار فیلم چه کار می‌کند. من می‌توانم بگویم در این فیلم، هامون رؤیایی می‌بیند که در آن سایه، آنیما را می‌رباید. اینکه این رؤیا در زندگی شخصی فیلمساز چه معنایی داشته، بحث دیگری است.

مقایسه نگاه یونگی و فرویدی

اگر به این رؤیا فرویدی نگاه کنیم، ممکن است بگوییم هامون در ناخودآگاه دوست دارد زنش از بین برود یا از زندگی‌اش حذف شود. دیو می‌آید و زن را می‌برد؛ پس آرزوی پنهان هامون این است که از شر زن خلاص شود. این خوانش ممکن است در دستگاه فرویدی معنا داشته باشد، اما من فکر می‌کنم برای «هامون» کم است.

در نگاه یونگی، مسئله فقط آرزوی پنهان نیست. رؤیا درباره ساختار روان و خطر رشد‌نکردن حرف می‌زند. دیو فقط وسیله حذف زن نیست؛ سایه است. زن فقط همسر نیست؛ آنیماست. ربوده‌شدن فقط آرزوی از دست دادن نیست؛ هشدار درباره جذب‌شدن شور زندگی در سایه است. این نگاه، فیلم را از یک خواست بیمارانه فردی به مسئله‌ای گسترده‌تر درباره انسان، میان‌سالی، رشد، سایه و زندگی تبدیل می‌کند.

همین‌جا تفاوت مهم یونگ و فروید روشن می‌شود. فروید اغلب اثر هنری را به آرزوهای پنهان، میل‌های سرکوب‌شده و ناخودآگاه شخصی برمی‌گرداند. یونگ اثر هنری را پنجره‌ای به واقعیت‌های عمیق‌تر روان انسان می‌بیند. در نگاه یونگی، ما فقط درباره هنرمند اطلاعات نمی‌گیریم؛ درباره انسان، بحران‌های رشد، نمادها، سایه و فرایند فردیت‌یابی هم چیزهایی می‌فهمیم.

آثار هنری و واقعیت روانی

از نگاه یونگی، اثر هنری مثل قطعه‌ای از واقعیت است. می‌شود در آن فرایندهای روانی را دید؛ نه فقط بیماری شخصی هنرمند را. ممکن است در یک فیلم، رویایی، داستانی یا تصویری ظاهر شود که چیزی درباره بحران میان‌سالی، درباره سایه، درباره آنیما، درباره کودک درون یا درباره شکست فردیت‌یابی نشان بدهد. این‌ها فقط اعتراف‌های پنهانی فیلمساز نیستند؛ گاهی کشف‌هایی درباره انسان‌اند.

به همین دلیل است که نقد یونگی می‌تواند از نقد فرویدی وسیع‌تر باشد. در نقد فرویدی، خیلی سریع می‌پرسیم هنرمند چه میل پنهانی دارد، چه عقده‌ای دارد، چه خاطره‌ای را جبران می‌کند. در نقد یونگی، می‌پرسیم این اثر چه حقیقتی درباره روان انسان نشان می‌دهد. البته لایه شخصی هم هست، اما همه چیز به آن تقلیل نمی‌یابد.

در «هامون»، رؤیای آغازین می‌تواند هم به روان هامون مربوط باشد، هم به روان فیلمساز، هم به وضعیت روشنفکر ایرانی، هم به بحران میان‌سالی، و هم به نمادهای عمومی روان انسان. این چندلایگی همان چیزی است که نگاه یونگی دوست دارد حفظ کند.

حس تملک مردانه و ترس از از دست دادن

یکی از پرسش‌ها درباره مردان این است که چرا گاهی حس تملک نسبت به زن تا این حد شدید می‌شود. به نظر من، در بسیاری از موارد، این حس با احساس ضعف واقعی یا خیالی در مردانگی مرتبط است. مردی که به معنای واقعی کلمه جاذبه، قدرت روانی و اعتماد درونی ندارد، بیشتر می‌ترسد که زن از او جدا شود. حتی اگر زن چیزی بگوید، در رؤیاها و درونش حس می‌کند که زن می‌خواهد برود. پس می‌خواهد او را با زور نگه دارد.

این را نباید با تعهد و دلبستگی سالم اشتباه گرفت. در عشق سالم، آدم نسبت به محبوب تعهد دارد و نمی‌خواهد او را از دست بدهد. اما وقتی این حس به تملک بیمارگونه تبدیل می‌شود، یعنی مرد احساس می‌کند رابطه به خودی خود نمی‌تواند ادامه پیدا کند. پس باید زن را ببندد، کنترل کند، قانون بیاورد، تهدید کند، کتک بزند، یا از راه‌های دیگر نگه دارد.

در فیلمی مثل «پاریس، تگزاس» هم این مسئله به شکل شدیدی دیده می‌شود. مرد آن‌قدر به همسرش وابسته و از دست‌دادنش می‌ترسد که نمی‌تواند کار کند، نمی‌تواند از او دور شود، و حتی به شکل بیمارگونه‌ای می‌خواهد او را محدود کند. این نوع عشق، عشق بالغ نیست؛ عشق آمیخته با ترس، ضعف و تملک است.

در «هامون» هم همین هست. هامون مهشید را دوست دارد، اما چون قدرت درونی و رابطه سالم ندارد، این عشق به ترس، حسادت، خشونت و تملک تبدیل می‌شود. او نمی‌تواند بپذیرد که مهشید مستقل است و ممکن است برود. پس به جای رشد، به تفنگ، توجیه عرفانی و خودکشی پناه می‌برد.

زن‌ها، تملک و ابزارهای بیرونی

در زنان هم شکل‌های دیگری از این مسئله می‌تواند وجود داشته باشد. زنی که احساس می‌کند جاذبه، امنیت یا اعتماد کافی ندارد، ممکن است بخواهد مرد را از راه قانون، خانواده، مهریه، تعهدات مالی یا فشار اجتماعی نگه دارد. همان‌طور که مرد ضعیف ممکن است به زور بدنی یا کنترل پناه ببرد، زن هم ممکن است به ابزارهای بیرونی پناه ببرد. البته این‌ها را نباید کلی و ساده گفت؛ هر رابطه‌ای جزئیات خود را دارد. اما از نظر روانی، هر جا رابطه سالم و جاذبه واقعی کم باشد، ابزارهای کنترل بیرونی پررنگ‌تر می‌شوند.

در جامعه ما، این مسئله با ساختارهای حقوقی و سنتی هم ترکیب می‌شود. مهریه، نفقه، خانواده، حق طلاق، آبرو و قانون، همه می‌توانند به ابزار نگه‌داشتن، فشار یا انتقام تبدیل شوند. این هم یکی از جاهایی است که بحث آنیما و آنیموس، عشق و تملک، به مسائل اجتماعی وصل می‌شود.

پرسش درباره آنیموس و شور زندگی زن

سؤال: اگر شور زندگی در مرد با آنیما مرتبط است، در زن‌ها چه می‌شود؟ آیا شور زندگی زن از آنیموس می‌آید؟

پاسخ: این مسئله دشوارتر است و من ترجیح می‌دهم با احتیاط درباره‌اش حرف بزنم. درباره آنیما، به دلیل فرهنگ مردانه و ادبیات مردان، اطلاعات و نمونه‌های زیادی داریم. مردان درباره عشق، زن، طبیعت، موسیقی و شور زندگی بسیار نوشته‌اند. اما درباره آنیموس، یعنی چهره مردانه در روان زن، منابع و توصیف‌های ما کمتر و پیچیده‌تر است. شاید در ادبیات زنانی مثل خواهران برونته بتوان نمونه‌هایی پیدا کرد، اما بحث دشوار است.

به نظر من، منبع شور زندگی در زنان خود بخش زنانه آنهاست، نه آنیموس. زنان به‌طور طبیعی انرژی حیاتی و شور زندگی کم ندارند؛ حتی می‌شود گفت زندگی از درون آن‌ها می‌جوشد. آنیموس بیشتر به چیزهای دیگری مربوط است: جهت‌دادن، ساختار، فکر، تصمیم، قدرت عمل یا شکل‌های خاصی از ارتباط با جهان. بنابراین اگر در زن اختلالی پدید می‌آید، ممکن است به آنیموس مربوط باشد، اما این به معنای آن نیست که منبع شور زندگی او آنیموس است.

این بحث نیاز به آمادگی و بررسی بیشتر دارد. اگر بخواهیم دقیق حرف بزنیم، باید نمونه‌های ادبی، بالینی و فرهنگی بیشتری داشته باشیم. من فعلا فقط می‌گویم نباید به‌سادگی تقارن بسازیم و بگوییم همان‌طور که شور زندگی مرد از آنیما می‌آید، شور زندگی زن هم از آنیموس می‌آید. ظاهرا ماجرا این‌قدر ساده نیست.

بازگشت به هدف بحث

این جلسه در ظاهر از «هامون» فاصله گرفت و درباره آنیما، کودک درون، فرافکنی، روان‌درمانی، بحران میان‌سالی و تفاوت فروید و یونگ صحبت کرد. اما همه این‌ها برای فهم فیلم لازم است. وقتی می‌خواهیم رؤیای آغازین را بفهمیم، باید بدانیم سایه چیست، آنیما چیست، ربوده‌شدن آنیما یعنی چه، و این موضوع چه ربطی به شور زندگی و میان‌سالی دارد. وقتی می‌خواهیم رفتار هامون را بفهمیم، باید کودک درون، پس‌روی، عشق مالکانه، تملک و ترس از دست دادن را بشناسیم.

اگر این مفاهیم روشن نشوند، تحلیل فیلم سطحی می‌ماند. ممکن است فقط بگوییم هامون زنش را دوست دارد، یا از دستش می‌دهد، یا دیوانه می‌شود. اما با نگاه یونگی، می‌بینیم فیلم دارد از بحران عمیق‌تری حرف می‌زند: از اینکه انرژی زندگی یک مرد، که زمانی در کتاب و عشق و فکر جریان داشته، در میان‌سالی به خطر افتاده و سایه می‌خواهد آن را برباید.

مثال‌های روزمره از صداهای درونی

برای اینکه مسئله درون‌فکنی روشن‌تر شود، کافی است به گفت‌وگوی روزمره آدم‌ها دقت کنیم. آدمی ممکن است در یک جمله کاملا آرام، منطقی و بزرگسالانه حرف بزند، اما وقتی به موضوع خاصی می‌رسد، ناگهان لحنش تند، تحقیرآمیز یا ملامت‌گر می‌شود. گویی خودش نیست که حرف می‌زند؛ صدای پدر یا مادر، صدای معلم قدیمی، صدای جامعه، یا صدای یک بخش کودکانه از درون او بیرون آمده است.

گاهی آدم خودش هم متوجه نیست که درونش چه کسی حرف می‌زند. مثلا می‌گوید «من همیشه به خودم می‌گویم تو عرضه نداری»، یا «هر وقت می‌خواهم کاری کنم، یک صدایی می‌گوید نکن». اگر این صدا را دنبال کنیم، ممکن است ببینیم دقیقا شبیه صدای پدر یا مادر اوست. والد بیرونی سال‌هاست کنار رفته، اما والد درونی هنوز زنده است. همین والد درونی می‌تواند فرد را کنترل کند، سرزنش کند، تنبیه کند یا از رشد بازدارد.

در مورد کودک هم همین‌طور است. آدمی که در موقعیت‌های خاص ناگهان لجباز، قهرکننده، طلبکار یا درمانده می‌شود، ممکن است در آن لحظه از موضع کودک درون رفتار کند. این کودک لزوما کودک شیرین و خلاق نیست. گاهی کودک رنجیده، گاهی کودک طلبکار، گاهی کودک خشمگین، گاهی کودک محروم و گاهی کودک لوس است. اگر این بخش شناخته نشود، آدم بزرگسال در موقعیت‌های مهم زندگی با واکنش‌های کودکانه تصمیم می‌گیرد.

چندشخصیتی به‌عنوان شکل اغراق‌شده

پدیده چندشخصیتی، اگرچه شکل شدید و غیرمعمولی دارد، برای فهم این چندصدایی مفید است. در داستان‌هایی مثل «جکیل و هاید»، ما با دو بخش کاملا جدا روبه‌رو می‌شویم: چهره اجتماعی خوب و محترم، و چهره تاریک و جنایتکار. این داستان‌ها اغراق‌آمیزند، اما حقیقتی را نشان می‌دهند: آدم می‌تواند بخش‌هایی از خود را چنان جدا کند که انگار آدم دیگری در او زندگی می‌کند.

در «سیبل» هم همین مسئله به شکل گسترده‌تری مطرح می‌شود. شخصیت‌های متعدد درون یک نفر ظاهر می‌شوند و هر کدام حافظه، صدا و رفتار خاص خود را دارند. ممکن است درباره دقت بالینی آن روایت بحث شود، اما از نظر تمثیلی بسیار آموزنده است. ما در حالت عادی هم، هرچند نه با آن شدت، شخصیت‌های فرعی و نقش‌های متعددی در خود داریم. فرق آدم سالم با آدم بیمار این است که در آدم سالم، این نقش‌ها با هم ارتباط دارند، از آگاهی جدا نشده‌اند و می‌توانند در یک مرکز روانی جمع شوند.

فرایند فردیت‌یابی در همین نقطه معنا پیدا می‌کند. فردیت‌یابی یعنی آدم بتواند این بخش‌ها را ببیند و آن‌ها را در نسبت درست قرار دهد. سایه را به کلی بیرون نیندازد، کودک را سرکوب نکند، آنیما یا آنیموس را به حال خود رها نکند، والد درونی را مطلق نکند، و در نهایت بتواند از مجموعه این اجزا شخصیتی یکپارچه‌تر بسازد.

معنای «زن درون» و «مرد درون»

وقتی گفته می‌شود مرد در درون خود زن دارد، منظور این نیست که مرد باید رفتار بیرونی زنانه پیدا کند. منظور این است که در روان مرد، چهره‌ای از زن، تصویرهایی از زنانگی، تجربه‌هایی از مادر، معشوق، طبیعت، هنر، زندگی و احساس وجود دارد. این چهره می‌تواند بسیار ابتدایی، خام، خیالی یا بیمار باشد؛ یا می‌تواند در طول زندگی رشد کند و به سرچشمه‌ای از خلاقیت و شور بدل شود.

همین را درباره آنیموس در زن هم می‌شود گفت، هرچند بحثش دشوارتر است. آنیموس فقط «مردی کوچک» در درون زن نیست. شبکه‌ای از تصویرها، قضاوت‌ها، قدرت‌ها، جهت‌گیری‌ها و نسبت زن با امر مردانه است. اگر خام و بیمار بماند، می‌تواند زن را گرفتار خشکی، جزمیت، قضاوت‌های تند یا نوعی سلطه درونی کند. اگر رشد کند، می‌تواند به قدرت تشخیص، ایستادگی، عمل و صورت‌بندی روشن کمک کند.

این‌ها را باید پویا فهمید. آنیما و آنیموس چیزهای ثابت و آماده نیستند. از تجربه‌های کودکی، رابطه با والدین، فرهنگ، اسطوره، دین، روابط عاشقانه و شکست‌ها شکل می‌گیرند. مردی که در کودکی مادری سرد، ترسان، سلطه‌گر یا بیمار داشته، ممکن است آنیمای او رنگ همان تجربه را بگیرد. زنی که با مردان خشن، غایب یا تحقیرگر روبه‌رو بوده، ممکن است آنیموسش شکل‌های نامتوازن پیدا کند.

فرافکنی به‌عنوان آغاز شناخت، نه پایان آن

فرافکنی همیشه خطا نیست؛ خطا وقتی شروع می‌شود که آدم فرافکنی را به‌عنوان واقعیت نهایی بگیرد و حاضر نباشد آن را اصلاح کند. آدم ممکن است در آغاز رابطه عاشقانه، تصویری از آنیما یا آنیموس خود را روی دیگری بیندازد. این طبیعی است. عشق در آغاز معمولا با نوعی نورافکنی از درون همراه است. طرف مقابل بیش از آنچه هست دیده می‌شود، یا جور دیگری دیده می‌شود. اما اگر رابطه عمیق شود، واقعیت طرف مقابل آرام‌آرام خود را نشان می‌دهد.

اگر آدم بالغ باشد، در این مرحله تصویرش را اصلاح می‌کند. می‌فهمد طرف مقابل فقط حامل خیال من نیست؛ انسان واقعی است. این شناخت ممکن است دردناک باشد، اما رشد‌آور است. اگر آدم بالغ نباشد، یا از رابطه فرار می‌کند، یا می‌خواهد دیگری را به زور به تصویر خودش تبدیل کند. بسیاری از روابط آسیب‌دیده همین‌جا خراب می‌شوند: یکی از طرفین نمی‌خواهد دیگری را ببیند؛ فقط می‌خواهد تصویر خود را حفظ کند.

در مورد هامون، همین مسئله بسیار مهم است. او مهشید را در آغاز به‌عنوان زن مطلوب، زن هنرمند، زن الهام‌بخش و بخشی از آنیمای خودش می‌بیند. اما وقتی مهشید واقعی با نیازها، خواسته‌ها، طبقه، خانواده، هنر، استقلال و خشم خودش ظاهر می‌شود، هامون نمی‌تواند تصویرش را اصلاح کند. او می‌خواهد همان مهشید مطلوب را نگه دارد؛ وقتی نمی‌شود، به خشونت و فرافکنی بیمارگونه می‌رسد.

فرافکنی کودک و تغییر نقش والد

در مورد کودک درون هم همین منطق کار می‌کند. تا وقتی کودک درون فقط در خود آدم فعال است، ممکن است خودش را به شکل راحت‌طلبی، طلب نوازش، قهر، لجبازی، بی‌انضباطی یا فرار از مسئولیت نشان دهد. اما وقتی کودک واقعی در بیرون می‌آید، پدر یا مادر امکان پیدا می‌کنند از جای کودک به جای والد منتقل شوند. این انتقال، اگر درست انجام شود، یکی از بزرگ‌ترین رشدهای روانی است.

پدر یا مادری که شب بیدار می‌ماند، برنامه خود را با بچه تنظیم می‌کند، غذای خود را عقب می‌اندازد، خوابش را کم می‌کند و به نیاز دیگری اولویت می‌دهد، عملا از خودمحوری کودکانه بیرون می‌آید. او هنوز کودک درون دارد، اما دیگر اسیر آن نیست. بخش کودکانه‌اش می‌تواند در بازی با بچه، لطافت، مهربانی و خنده ظاهر شود، نه در طلب‌کاری و بی‌مسئولیتی.

اگر این فرافکنی سالم انجام نشود، بچه به رقیب تبدیل می‌شود. مثلا مردی که از همسرش مراقبت مادرانه می‌گرفته، با تولد بچه احساس محرومیت می‌کند. زن دیگر برای او وقت ندارد، توجهش به بچه است، بدن و روانش درگیر بچه است. این مرد اگر بزرگ نشده باشد، ناخودآگاه با کودک رقابت می‌کند. در ظاهر ممکن است استدلال‌های زیادی بیاورد، اما در عمق، می‌گوید: مادری که برای من بود، حالا برای این بچه است.

مراقبت از خود و مراقبت از کودک

بخشی از رفتارهای کودکانه بزرگسالان در ظاهر شبیه مراقبت از خود است، اما در واقع خودنوازی بیمارگونه است. مثلا کسی هر وقت دلش می‌خواهد می‌خوابد، هر وقت دلش می‌خواهد می‌خورد، هر مسئولیتی را عقب می‌اندازد، به خود فشار نمی‌آورد، و برای هر میل کوچک خود حق مطلق قائل است. ممکن است این را به زبان امروزی «رسیدگی به خود» یا «حق طبیعی خود» بنامد، اما از نظر روانی گاهی چیزی جز کودک‌ماندگی نیست.

کودک واقعی به چنین مراقبتی نیاز دارد، اما بزرگسال نه. بزرگسال باید بتواند میل خود را تنظیم کند. وقتی کودک در بیرون هست، این تنظیم ضرورت پیدا می‌کند. بچه گرسنه است، بچه باید بخوابد، بچه بیمار است، بچه نیاز به مراقبت دارد. پدر و مادر نمی‌توانند فقط بر اساس میل خود حرکت کنند. همین فشار، اگر درست پذیرفته شود، آدم را بالغ‌تر می‌کند.

پس فرافکنی کودک به بیرون یعنی همان انرژی مراقبت که قبلا به شکل خودمحورانه خرج می‌شد، حالا روی موجودی واقعی قرار می‌گیرد. این می‌تواند کودک درون را سالم کند. اما اگر آدم از این مسئولیت فرار کند، کودک درون در همان وضعیت طلبکار و بی‌انضباط باقی می‌ماند.

یار پنهان و فشار تصویر درونی

در «یار پنهان»، یکی از بحث‌های خوب این است که مرد چطور ممکن است زن را زیر فشار تصویر درونی خود قرار دهد. مرد فقط عاشق زن نمی‌شود؛ گاهی عاشق تصویری می‌شود که خودش از زن ساخته است. بعد از زن واقعی می‌خواهد مطابق آن تصویر زندگی کند. اگر زن واقعی متفاوت باشد، مرد او را متهم می‌کند که عوض شده، خیانت کرده، یا آن چیزی نیست که باید باشد. در حالی که شاید از اول هم آن‌طور نبوده؛ مرد او را آن‌طور دیده است.

این نوع رابطه برای زن خفه‌کننده است. چون زن باید نه فقط خودش باشد، بلکه تصویر درونی مرد را هم بازی کند. اگر مرد از مادر، معشوق، الهه، کودک، پرستار، زن مقدس و زن شهوانی همه را هم‌زمان در یک زن بخواهد، زن واقعی زیر بار این تصویرها له می‌شود. از سوی دیگر، خود مرد هم هیچ‌وقت زن واقعی را نمی‌بیند. او با تصویر خود زندگی می‌کند و بعد از واقعیت سرخورده می‌شود.

در «هامون»، هامون چنین خطری دارد. مهشید برای او فقط مهشید نیست؛ معشوق، آنیما، زن هنرمند، محبوب، قربانی، اسماعیل، مادر، زندگی، و بخشی از حیثیت اوست. این بار تصویری آن‌قدر سنگین است که زن واقعی نمی‌تواند آن را تحمل کند. مهشید می‌خواهد خودش باشد، اما هامون او را در شبکه‌ای از معناهای خودش گیر می‌اندازد.

چرا مرد بعد از ازدواج لزوما زنانه‌تر نمی‌شود؟

اگر آنیما را سطحی بفهمیم، ممکن است بپرسیم چرا مرد عاشق یا متأهل زنانه‌تر نمی‌شود. اما اگر آنیما را منبع رابطه با زندگی، احساس، عشق، زیبایی و طبیعت بدانیم، پاسخ روشن‌تر است. مردی که آنیما را سالم تجربه می‌کند، نه اینکه زنانه به معنای رفتاری شود، بلکه زنده‌تر و متعادل‌تر می‌شود. بخش‌های عاطفی‌اش از خامی بیرون می‌آیند. به جای قهر و زودرنجی، لطافت و توجه پیدا می‌کند. به جای خیال‌پردازی بیمارگونه، رابطه واقعی می‌سازد.

پس مردانگی او کاهش پیدا نمی‌کند؛ حتی ممکن است قوی‌تر شود، چون دیگر بخشی از روانش پنهان و مزاحم نیست. مردی که با آنیمای خود بیگانه است، ممکن است در ظاهر خیلی مردانه و خشن به نظر برسد، اما در واقع از درون ناپخته است. مردی که با آنیما رابطه سالم پیدا کرده، می‌تواند هم مردانه عمل کند، هم احساس و زندگی را بفهمد.

این نکته در مورد هامون هم اهمیت دارد. هامون ظاهرا با مهشید رابطه داشته، اما این رابطه آنیما را سالم نکرده است. عشق او به مهشید به رشد و تعادل نرسیده؛ به وابستگی، حسادت، خشونت و بحران رسیده است. یعنی فرافکنی انجام شده، اما تصحیح و رشد کافی اتفاق نیفتاده است.

یونگ، ازدواج و مسیر فردی

در بحث ازدواج، باید توجه کرد که یونگ خیلی ساده ازدواج را راه حل نمی‌داند. او فرایند فردیت‌یابی را بیشتر به‌عنوان مسیر فردی توضیح می‌دهد. شاید بتوان از رابطه زوجی هم در مسیر رشد حرف زد، اما در آثار یونگ، تأکید اصلی بر مواجهه فرد با ناخودآگاه خودش است. او درباره آیین‌ها، ازدواج جادویی، کیمیاگری و نمادهای زوجیت سخن می‌گوید، اما این‌ها همیشه به معنای توصیه ساده به ازدواج نیستند.

به نظر می‌رسد یونگ مخصوصا در سنین بالاتر، به این سمت می‌رود که آدم باید بتواند با آنیما یا آنیموس درونی خود کار کند و فقط منتظر فرافکنی بیرونی نباشد. اما این حرف در تعارض با تجربه طبیعی زندگی نیست. در جوانی و میانسالی، رابطه واقعی با جنس دیگر، خانواده و فرزند، میدان مهمی برای رشد است. فقط نباید فکر کرد که هر ازدواجی خودبه‌خود رشد می‌آورد. ازدواج می‌تواند فرافکنی‌ها را اصلاح کند؛ اما اگر آدم نخواهد واقعیت را ببیند، می‌تواند آن‌ها را بدتر هم بکند.

در «هامون»، ازدواج نه به فردیت‌یابی انجامیده، نه به اصلاح آنیما. برعکس، رابطه با مهشید، چون درست هضم نشده، بحران درونی هامون را آشکار کرده است. مهشید آینه‌ای شده که هامون در آن شکست، سایه، کودک‌ماندگی و ناتوانی خود را می‌بیند؛ اما به جای پذیرش، به خشونت و فرار می‌رود.

کودکی درون در فرهنگ عامه امروز

امروزه درباره «کودک درون» خیلی حرف زده می‌شود. کتاب‌ها و فیلم‌هایی ساخته شده‌اند که می‌گویند باید با کودک درون خود آشتی کنیم، او را نوازش کنیم، صدایش را بشنویم، و مانند این‌ها. در این حرف‌ها حقیقتی هست، اما خطر ساده‌سازی هم هست. اگر کودک درون بهانه‌ای شود برای اینکه آدم بزرگسال مسئولیت نپذیرد، این دیگر رشد نیست.

فیلم‌ها و کتاب‌های عامه‌پسند گاهی کودک درون را طوری نشان می‌دهند که انگار همیشه باید حق را به او داد. اما کودک درون فقط مظلوم نیست؛ می‌تواند لوس، خودخواه، ترسان، خشمگین، ویرانگر یا بی‌مسئولیت هم باشد. باید او را دید، اما نباید به او حکومت داد. بزرگسالی یعنی کودک درون را بپذیریم، نه اینکه تابع او شویم.

این نکته در «هامون» هم بسیار روشن است. هامون در پایان به کودک درونش برمی‌گردد. اما این بازگشت نجات‌بخش نیست. او خاک‌بازی می‌کند، به دریا می‌رود، می‌خواهد دیگران نجاتش دهند، و در خیال کودکانه‌ای از رهایی و بازگشت فرو می‌رود. اگر کسی بگوید این کودک درون است و پس چیز خوبی است، اشتباه کرده. کودک درون هامون، در این لحظه، نشانه پس‌روی و ناتوانی است.

درمان مدرن و حذف بحران

در درمان‌های جدید، بحران اغلب چیزی است که باید سریع کم شود. اگر کسی اضطراب دارد، تکنیک کاهش اضطراب می‌دهند. اگر کسی افسرده است، دارو یا تمرین شناختی می‌دهند. اگر کسی احساس گناه دارد، به او می‌گویند این احساس از باورهای غلط آمده و باید خودت را بپذیری. همه این‌ها گاهی لازم است، اما اگر فقط همین باشد، بحران از معنای عمیقش تهی می‌شود.

در نگاه یونگی، بحران میان‌سالی مثلا فقط مشکلی نیست که باید آرام شود. بحران میان‌سالی می‌گوید نیمه اول زندگی دیگر کافی نیست. آدم باید مسیر تازه‌ای پیدا کند، با سایه روبه‌رو شود، آنیما یا آنیموس را بفهمد، و معنای عمیق‌تری برای زندگی پیدا کند. اگر فقط بحران را خاموش کنیم، شاید فرد دوباره سر کار برود و زندگی ظاهرا عادی شود، اما پیام سلف نادیده مانده است.

هامون اگر به درمان تثبیت‌گر می‌رفت، شاید به او می‌گفتند با طلاق کنار بیا، کار پیدا کن، خشم را مدیریت کن، و افکار آزاردهنده را کمتر جدی بگیر. همه این‌ها شاید مفید بود، اما فیلم نشان می‌دهد مسئله عمیق‌تر است. هامون فقط مشکل طلاق ندارد؛ با کل مسیر زندگی‌اش مسئله دارد.

نظام سرمایه‌داری و آدم سازگار

اینکه درمان مدرن بیشتر دنبال سازگاری است، بی‌ربط به ساختار اجتماعی نیست. نظام مدرن آدم سازگار می‌خواهد. آدمی که کار کند، مصرف کند، مالیات بدهد، خرید کند، تولید کند و اگر رنج دارد، رنجش را طوری مدیریت کند که نظم اجتماعی مختل نشود. در چنین نظامی، آدمی که واقعا بخواهد از خود بپرسد چرا زندگی‌اش چنین شده، چرا کارش بی‌معناست، چرا رابطه‌اش بیمار است، چرا از طبیعت جدا شده، چرا با خانواده بیگانه است، آدم خطرناکی می‌شود.

به همین دلیل، درمانی که فقط فرد را آرام و کارآمد کند، برای نظام مفید است. اما روان‌کاوی عمیق، به‌ویژه در معنای یونگی، بالقوه مزاحم است، چون می‌گوید شاید خود سبک زندگی غلط است. شاید شغلت، رابطه‌ات، جامعه‌ات، ارزش‌هایت و مسیرت باید تغییر کند. این دیگر فقط کاهش نشانه نیست؛ دعوت به تحول است.

از این زاویه، هامون آدمی است که نمی‌تواند فقط سازگار شود. او با اداره، خانه، زن، دین، عرفان، اقتصاد و جامعه مسئله دارد. البته راه سالم تحول را هم پیدا نمی‌کند، اما صرف اینکه سازگار نمی‌شود، نشان می‌دهد بحرانش سطحی نیست.

عظیمی به‌عنوان سایه مادی

عظیمی در فیلم فقط رقیب عشقی نیست. او مجموعه‌ای از چیزهایی است که هامون نمی‌خواهد به خود نسبت بدهد: پول، فرش، تجارت، مادی‌گرایی، خرید، تملک و موفقیت اقتصادی. هامون از چنین چیزی بدش می‌آید، اما شاید در عمق، خودش هم به آن میل دارد یا دست‌کم شکست خود را در برابر آن حس می‌کند. عظیمی می‌تواند آن چیزی باشد که هامون از آن متنفر است، چون سایه خودش را در آن می‌بیند.

عظیمی به‌عنوان سایه مادی / زندگی، هنر و آنیما

اگر مهشید به سمت عظیمی برود، معنایش فقط این نیست که زن، مرد دیگری را انتخاب کرده است. در سطح نمادین، یعنی آنیما، یا همان شور و عشق و زندگی، به سمت سایه مادی می‌رود. یعنی آنچه باید هامون را زنده کند، دارد به سمت پول، فرش، تملک و بازار می‌رود. این دقیقاً همان ترسی است که در رؤیای آغازین به صورت دیو ظاهر شده است.

در اینجا رؤیا با روایت واقعی فیلم پیوند می‌خورد. دیو زن را می‌برد؛ عظیمی مهشید را می‌رباید یا دست‌کم در ذهن هامون چنین است؛ سایه آنیما را می‌گیرد؛ شور زندگی به مادی‌گرایی جذب می‌شود. این هم یک خوانش یونگی از کل ساختار فیلم است.

آیا عظیمی واقعا بد است؟

البته باز باید احتیاط کرد. عظیمی شاید در جهان واقعی فیلم آن‌قدر هم شیطان مطلق نباشد. ممکن است فقط مردی پولدار، اهل معامله و خرید فرش باشد. آنچه او را شیطانی می‌کند، نگاه هامون است. هامون او را به صورت سایه می‌بیند، چون چیزی از درون خودش را روی او می‌اندازد. این همان جایی است که ابژکتیو و سابژکتیو در هم می‌روند.

ممکن است عظیمی واقعا خصلت‌های ناخوشایندی داشته باشد. اما شدت نفرت هامون از او، بار نمادینی که روی او می‌اندازد، و اینکه او را رقیب نهایی و رباینده مهشید می‌بیند، نشان می‌دهد مسئله فقط عظیمی بیرونی نیست. عظیمی بیرونی با عظیمی درونی ترکیب شده است. سایه هامون روی او افتاده و به همین دلیل او این‌قدر بزرگ و تهدیدکننده می‌شود.

پس در تحلیل یونگی، نباید بگوییم عظیمی فقط یک آدم بیرونی است یا فقط یک نماد درونی. او هر دو است. شخصیت بیرونی فیلم است، اما برای هامون حامل سایه هم هست.

رؤیا به‌عنوان هشدار، نه پیشگویی

وقتی می‌گوییم رؤیای آغازین هشدار می‌دهد که سایه آنیما را می‌رباید، منظور این نیست که رؤیا پیشگویی دقیق می‌کند و حتما همان اتفاق خواهد افتاد. رؤیاها اغلب حالت هشدار دارند. می‌گویند چنین خطری در روان وجود دارد. اگر به آن توجه نشود، ممکن است در زندگی بیرونی هم شکل‌هایی پیدا کند. اما رؤیا حکم قطعی آینده نیست.

مثلا اگر کسی در خواب ببیند چیزی ارزشمند از او دزدیده می‌شود، لزوما قرار نیست فردا دزدی واقعی اتفاق بیفتد. ممکن است رؤیا بگوید بخشی از روان تو دارد چیزی ارزشمند را از دست می‌دهد. در «هامون»، رؤیا می‌گوید خطر ربوده‌شدن آنیما توسط سایه وجود دارد. این خطر بعدا در رابطه با مهشید، عظیمی، حسادت، خشونت و بحران میان‌سالی شکل بیرونی پیدا می‌کند.

پس رؤیا را باید جدی گرفت، اما نه به شکل ساده‌لوحانه. رؤیا زبان نمادین دارد. کار تحلیل این است که آن زبان را بفهمد.

مهرجویی و ناخودآگاه اثر

حتی اگر مهرجویی آگاهانه یونگ را می‌شناخته و این صحنه‌ها را با دانش نمادین ساخته باشد، باز هم اثر می‌تواند ناخودآگاه داشته باشد. هنرمند ممکن است با نمادها بازی کند، اما اینکه نمادها چطور کنار هم می‌نشینند، چه چیزهایی را برجسته می‌کنند، و چه تناقض‌هایی می‌سازند، همیشه در کنترل کامل او نیست. اثر هنری از هنرمند بزرگ‌تر می‌شود.

در نتیجه لازم نیست بگوییم این رؤیا دقیقا ناخودآگاه مهرجویی است یا فقط طرحی آگاهانه. می‌توانیم بگوییم در ساختار اثر، این رؤیا چنین معنایی دارد. اگر هم از ناخودآگاه فیلمساز آمده باشد، اثر آن را به سطحی عمومی‌تر برده است. نقد یونگی بیش از آن‌که دنبال افشای زندگی شخصی هنرمند باشد، دنبال فهم حقیقت روانی‌ای است که در اثر ظاهر شده است.

این فرق مهمی است. در خوانش فرویدی، شاید بیشتر بپرسیم مهرجویی یا هامون چه آرزوی پنهانی دارد. در خوانش یونگی، می‌پرسیم این تصویر چه فرایندی از روان انسان را نشان می‌دهد.

بودی آلن، عینیت و ذهنیت

در بحث عینی و ذهنی، یک جمله طنزآمیز از یکی از فیلم‌های وودی آلن یادم می‌آید که شخصیت‌ها درباره اخلاق و عینیت و ذهنیت بحث می‌کنند. یکی می‌گوید اخلاق ذهنی است و دیگری جواب می‌دهد ذهنیت خودش عینی است. این بازی با واژه‌ها جالب است، اما روان‌کاوی معنای جدی‌تری به آن می‌دهد. روان‌کاوی می‌گوید آنچه ذهنی است، در عمل می‌تواند برای ما عینی شود. ما چیزی را که درون ماست، در جهان بیرون می‌بینیم.

این فقط به این معنا نیست که جهان بیرون وارد ذهن ما می‌شود و ذهنی می‌شود. بخش مهم‌ترش این است که ذهن ما خودش را بیرون می‌اندازد و جهان را مطابق خود می‌بیند. آدمی که سایه‌ای درون خود دارد، آن را در دیگری می‌بیند. آدمی که آنیمایی خاص دارد، آن را در زن بیرونی می‌بیند. آدمی که از پول و مادی‌گرایی بیزار است اما خودش میل سرکوب‌شده‌ای به آن دارد، ممکن است عظیمی را تبدیل به دیو کند.

در «هامون»، همین اتفاق می‌افتد. جهان بیرونی هست، اما هامون آن را از خلال روان خودش می‌بیند. عظیمی، مهشید، علی عابدینی، رئیس اداره، دریا، تفنگ و کودک، همه هم بیرونی‌اند، هم درونی.

زندگی، هنر و آنیما

وقتی می‌گوییم آنیما منبع شور زندگی است، باید آن را وسیع بفهمیم. آنیما فقط رابطه با زن نیست. رابطه با طبیعت، موسیقی، هنر، شعر، زیبایی، خیال، لطافت و حتی حس شوق نسبت به زندگی هم در حوزه آنیما قرار می‌گیرد. مردی که آنیمای سالم دارد، فقط عاشق زن نمی‌شود؛ می‌تواند از موسیقی، طبیعت، هنر و تجربه زندگی هم نیرو بگیرد.

به همین دلیل، وقتی رابطه مرد با آنیما آسیب می‌بیند، فقط زندگی عاشقانه‌اش خراب نمی‌شود. ممکن است هنر برایش بی‌معنا شود، طبیعت بی‌رنگ شود، موسیقی اثر نکند، کتاب دیگر شور ندهد، و جهان از انرژی خالی شود. افسردگی از همین‌جا می‌آید. نه فقط زن را از دست داده، بلکه ارتباط با زندگی را از دست داده است.

هامون در جوانی با کتاب و فکر و مهشید زنده بوده است. اما در میان‌سالی، همه این‌ها دارد تهی می‌شود. کتاب‌هایش دیگر او را نجات نمی‌دهند. عشقش تبدیل به خشونت شده. عرفانش تبدیل به پناهی مبهم و گاه توجیه‌گر شده. کارش بی‌معناست. جامعه برایش تهدیدکننده است. این همان وضعیت قطع ارتباط با آنیماست.

مطالعه، چراغ و راه رفتن

یک تمثیل خوب این است که دانش و کتاب مثل چراغ‌اند. چراغ برای این است که راه را ببینیم و برویم. اگر آدم چراغ را بردارد و فقط خود چراغ را تماشا کند، تمیزش کند، درباره نورش مقاله بنویسد و هرگز راه نرود، به مقصد نمی‌رسد. هامون چنین وضعی دارد. او کتاب خوانده، یونگ می‌شناسد، کی‌یرکگور می‌خواند، درباره ابراهیم فکر می‌کند، اما راهی طی نکرده است.

مطالعه، چراغ و راه رفتن / خوانش فرویدی و خوانش یونگی از رؤیا

این شبیه کسی است که درباره سلوک عرفانی کتاب‌های زیادی خوانده، مراحل و مقامات را حفظ است، اما قدم اول را هم در عمل برنداشته است. در لحظه بحران، این دانش نظری نه تنها نجاتش نمی‌دهد، بلکه گاهی خطرناک می‌شود، چون می‌تواند توجیهی برای رفتار بیمارگونه فراهم کند. قصه ابراهیم و اسماعیل در ذهن هامون به جای آن‌که راه ایمان شود، توجیه قتل می‌شود.

پس یکی از نقدهای فیلم به روشنفکری همین است: دانستن بدون طی کردن، خطرناک و بی‌ثمر است. چراغ دستت هست، اما راه نرفته‌ای.

جوانی، آرمان و پیر شدن سایه

خیلی از آدم‌ها در جوانی آرمان‌خواه‌اند. ممکن است چپ، انقلابی، هنرمند، عارف، روشنفکر، شاعر یا فعال سیاسی باشند. اما اگر این آرمان‌خواهی در مسیر رشد واقعی قرار نگیرد، در میان‌سالی به ضد خود تبدیل می‌شود. آدمی که روزی از پول بدش می‌آمد، ممکن است بعدها پول‌پرست شود. هنرمندی که از تجارت هنر متنفر بود، ممکن است بعدها فقط برای فروش کار کند. روشنفکری که از ابتذال بیزار بود، ممکن است خود به ابتذال تن بدهد.

این تغییر فقط ریاکاری نیست. گاهی سایه‌ای است که در جوانی پنهان بوده و در میان‌سالی قدرت می‌گیرد. جوانی به آدم انرژی می‌دهد و آرمان‌ها می‌توانند سایه را موقتاً عقب نگه دارند. اما اگر سایه شناخته و ادغام نشود، بعدها از جای دیگری بیرون می‌آید. در هامون، ترس از عظیمی شدن، یا شکست در برابر عظیمی، همین معنا را دارد.

هامون اگر رشد نکند، ممکن است به همان چیزی تبدیل شود که از آن متنفر است: مادی، تلخ، حسود، خشن، بی‌روح و گرفتار تملک. رؤیا هشدار می‌دهد که این خطر نزدیک است.

مردانگی، ضعف و کنترل زن

مردی که واقعا از درون احساس قدرت، جذابیت و استحکام دارد، لازم نیست زن را با زور نگه دارد. او می‌داند رابطه اگر واقعی باشد، با اجبار نمی‌ماند. اما مردی که دروناً احساس ضعف می‌کند، مدام می‌ترسد. کوچک‌ترین استقلال زن برایش تهدید است. رفتن زن یعنی فروپاشی خود او. در چنین وضعی، کنترل به جای عشق می‌نشیند.

کنترل می‌تواند شکل‌های مختلف داشته باشد: مراقبت بیمارگونه، محدودکردن رفت‌وآمد، تحقیر، تهدید، خشونت، قانون، آبرو، یا حتی زبان معنوی. هامون می‌خواهد مهشید را با عشق نگه دارد، اما وقتی نمی‌شود، با خشونت و سپس با روایت قربانی و ابراهیم سراغش می‌رود. این نشان می‌دهد عشق او از ترس جدا نیست.

به همین دلیل، حس تملک بیمارگونه را باید نشانه ضعف دانست، نه قدرت. مردی که می‌خواهد زن را زندانی کند، به‌احتمال زیاد در عمق خود می‌داند که رابطه آزاد دوام نمی‌آورد. این آگاهی پنهان، او را خشن‌تر می‌کند.

زن، قانون و امنیت بیرونی

از سوی دیگر، زنی هم که از درون امنیت کافی ندارد یا در رابطه‌ای ناامن زندگی می‌کند، ممکن است به ابزارهای بیرونی پناه ببرد: خانواده، قانون، مهریه، دادگاه، پاسبان، وکیل، آبرو. این‌ها همیشه بد نیستند؛ گاهی زن واقعا برای دفاع از خود به آن‌ها نیاز دارد. اما وقتی رابطه به جای اعتماد، تماما بر ابزار بیرونی تکیه کند، یعنی از درون فروپاشیده است.

در «هامون»، مهشید هم چنین وضعی دارد. او از خشونت هامون می‌ترسد و می‌خواهد جدا شود. در عین حال، خانواده و قانون و پول هم در طرف او قرار می‌گیرند. نتیجه برای هامون خردکننده است. این باز همان ساختار اجتماعی نیمه‌سنتی و نیمه‌مدرن است: زن از ابزارهای جدید و سنتی با هم استفاده می‌کند، مرد از خشونت سنتی و زبان روشنفکری با هم استفاده می‌کند، و رابطه تبدیل به جنگ می‌شود.

پس نباید فقط هامون را دید یا فقط مهشید را. رابطه این دو، صحنه برخورد دو نوع ناتوانی و دو نوع ابزار کنترل است.

تفاوت آنیما و آنیموس در بحث انرژی زندگی

در پایان بحث، دوباره به آن پرسش درباره زنان برگردیم. من فعلا با احتیاط می‌گویم که در مرد، آنیما ارتباط روشنی با شور زندگی، عشق، هنر و طبیعت دارد. در زن، به نظرم شور زندگی از بخش زنانه خود زن می‌آید، نه از آنیموس. زن‌ها به‌طور طبیعی با بدن، زایش، مراقبت، پیوستگی زندگی و انرژی حیاتی رابطه مستقیم‌تری دارند. مسئله آنیموس در زن شاید بیشتر به جهت‌دهی، صورت‌بندی، قدرت عمل، فکر و نسبت با جهان بیرون مربوط باشد.

اما این موضوع پیچیده است. درباره آنیما منابع و نمونه‌های ادبی و هنری فراوان داریم، چون تاریخ ادبیات و هنر مدت‌ها مردمحور بوده و مردان درباره زنان و عشق بسیار نوشته‌اند. درباره تجربه درونی زنان و آنیموس، هم منابع کمتر است، هم فهم آن برای مرد دشوارتر. بنابراین باید با احتیاط حرف زد و شاید لازم باشد جداگانه آماده شد و بحث کرد.

آنچه فعلا می‌توان گفت این است که نباید با یک تقارن ساده مسئله را حل کنیم. روان زن و مرد دقیقا قرینه هم نیستند. آنیما و آنیموس هم فقط دو نسخه معکوس از هم نیستند. هر کدام باید در جای خود مطالعه شود.

خوانش فرویدی و خوانش یونگی از رؤیا

برای روشن‌تر شدن تفاوت دو نگاه، دوباره رؤیای آغازین را مقایسه کنیم. در خوانش فرویدی، ممکن است بگوییم هامون پنهانی از مهشید خسته شده و می‌خواهد او حذف شود؛ پس رؤیا آرزوی پنهان او را نشان می‌دهد. این خوانش در دستگاه فروید قابل تصور است. اما در خوانش یونگی، رؤیا بیشتر از یک آرزوی شخصی است. رؤیا هشدار می‌دهد که سایه، آنیما را می‌رباید؛ یعنی شور زندگی، عشق، زیبایی و امکان رشد در خطر است.

این دو نگاه نتیجه‌های متفاوتی می‌دهند. خوانش فرویدی ما را به زندگی شخصی و میل پنهان هامون محدود می‌کند. خوانش یونگی ما را به بحران میان‌سالی، سایه، انرژی زندگی، فردیت‌یابی و حتی وضعیت فرهنگی روشنفکر ایرانی می‌برد. من نمی‌گویم فروید همیشه غلط است، اما در این فیلم، به‌خصوص با توجه به فضای یونگی خود اثر، خوانش یونگی بار بیشتری دارد.

حتی اگر فیلمساز آگاهانه به یونگ توجه داشته، باز هم این خوانش مناسب‌تر است. اگر کسی بخواهد فیلمی فرویدی بسازد، مثل بعضی آثار هیچکاک، آن‌وقت می‌شود درباره وفاداری یا خطای او نسبت به فروید بحث کرد. اما «هامون» از آغاز در فضای یونگی، عرفانی و نمادین تنفس می‌کند. پس بهتر است ابزار تحلیلمان هم با همین فضا هماهنگ باشد.

چرا این بحث‌ها برای فیلم لازم‌اند؟

ممکن است کسی بگوید این همه بحث درباره آنیما، کودک درون، روان‌درمانی، سرمایه‌داری و بحران میان‌سالی چه ربطی به فیلم دارد. پاسخ این است که «هامون» فیلمی نیست که فقط با خلاصه داستان فهمیده شود. فیلم پر از نماد، رؤیا، فلسفه، عرفان، رابطه زناشویی، جامعه، پول، قانون و بحران روانی است. اگر ابزار مفهومی نداشته باشیم، یا فیلم را به ملودرام طلاق تقلیل می‌دهیم، یا به عرفان مبهم، یا به روشنفکری پریشان.

بحث‌های امروز می‌خواهند چند کلید بدهند: فرافکنی سالم و بیمار، کودک درون، آنیما به‌عنوان شور زندگی، سایه به‌عنوان بخش پنهان و خطرناک، و تفاوت خوانش یونگی و فرویدی. با این کلیدها می‌شود صحنه‌های فیلم را بهتر دید. رؤیای آغاز، رابطه با مهشید، عظیمی، پایان دریا، و حتی بحران کاری هامون، همه معنای عمیق‌تری پیدا می‌کنند.

پس این بحث‌ها حاشیه نیستند؛ زیرساخت تحلیل‌اند.

نمونه‌ای از آدمی که کودک درونش فعال مانده

برای اینکه بحث کودک درون خیلی انتزاعی نشود، می‌شود یک آدم معمولی را تصور کرد که در زندگی روزمره، ظاهر بزرگسال دارد، اما رفتارش با خودش کودکانه است. هر وقت کوچک‌ترین فشار می‌آید، می‌خواهد بخوابد. هر وقت ناراحت می‌شود، قهر می‌کند. اگر کاری سخت باشد، عقب می‌اندازد. اگر کسی با او مخالفت کند، انگار از او محبت دریغ کرده‌اند. وقتی مریض می‌شود، توقع دارد همه دور او بچرخند. اگر همسر یا اطرافیان به او توجه نکنند، احساس می‌کند بی‌رحمانه رها شده است.

چنین آدمی ممکن است بسیار باسواد، شاغل، متأهل و از نظر اجتماعی موفق باشد، اما در سطحی از روان هنوز کودک مانده است. اگر این آدم بچه‌دار شود و واقعا نقش والد را بپذیرد، ممکن است بخشی از این کودک‌ماندگی تصحیح شود. چون حالا موجودی هست که واقعا احتیاج به مراقبت دارد. او یاد می‌گیرد که همیشه خودش مرکز نیست. اما اگر نقش والد را نپذیرد، بچه را مزاحم می‌بیند. آن وقت به جای رشد، حسادت و خشم پیدا می‌کند.

در مورد هامون هم رد این کودک‌ماندگی را می‌بینیم. او در پایان فیلم، به جای اینکه با بحران بزرگسالانه روبه‌رو شود، به دریا، خاک‌بازی، بادبادک، بچه‌ها و تمنای نجات برمی‌گردد. این‌ها نشانه‌هایی‌اند که نشان می‌دهند کودک درون او نه سالم و بازیگوش، بلکه بحران‌زده و پناه‌جوست. او نمی‌تواند زندگی بزرگسالانه را اداره کند، پس به صحنه‌های کودکانه و خیال نجات پناه می‌برد.

تفاوت مراقبت و لوس‌کردن کودک درون

اینکه باید کودک درون را دید، به معنای لوس‌کردن آن نیست. کودک واقعی هم اگر هیچ نظمی نگیرد، بیمار می‌شود. پدر و مادر باید کودک را دوست داشته باشند، اما باید خواب، غذا، رفتار و رابطه او را هم کم‌کم تنظیم کنند. اگر کودک هر وقت خواست بخوابد، هر وقت خواست بخورد، هر کاری خواست بکند، و هیچ حدی نبیند، بعدها در بزرگسالی دچار مشکل می‌شود.

کودک درون هم همین‌طور است. اگر آدم فقط بگوید «من باید به کودک درونم گوش کنم» و هر میل خامی را اجرا کند، رشد نمی‌کند. باید بفهمد این کودک چه می‌خواهد، چرا زخمی است، چه ترسی دارد، اما در نهایت بزرگسال باید مسئولیت بپذیرد. روان سالم یعنی کودک دیده می‌شود، اما فرمانده نیست. والد درونی هم هست، اما شکنجه‌گر نیست. خود بزرگسال باید میان این‌ها تعادل برقرار کند.

در «هامون»، این تعادل وجود ندارد. هامون یا با خود بسیار سخت و متوقع است، یا ناگهان کودکانه فرو می‌ریزد. نه والد درونی‌اش سالم است، نه کودک درونش جای درست دارد. به همین دلیل، بحرانش به رفتارهای ناگهانی، خشم، فرار و خودکشی می‌رسد.

والد درون و سخت‌گیری افراطی

در کنار کودک درون، والد درون هم مهم است. بعضی آدم‌ها در درون خود والدی بسیار سخت‌گیر دارند. این والد مدام می‌گوید باید موفق باشی، باید پاک باشی، باید کامل باشی، نباید اشتباه کنی، نباید لذت ببری، نباید ضعیف باشی. چنین والدی می‌تواند آدم را خرد کند. گاهی این سخت‌گیری از والد واقعی آمده، گاهی از دین، گاهی از جامعه، و گاهی از آرمان‌های شخصی.

اگر والد درون خیلی سخت باشد، کودک درون یا سرکوب می‌شود یا شورش می‌کند. آدم ممکن است سال‌ها ظاهرا منظم و موفق زندگی کند، اما یک روز کودک سرکوب‌شده با شدت بیرون بزند: قهر، خیانت، اعتیاد، فرار، افسردگی، خودکشی یا رفتارهای کودکانه. پس مسئله فقط این نیست که کودک درون خطرناک است؛ والد درون بیمار هم خطرناک است.

هامون از یک طرف آرمان‌های بزرگ دارد: عرفان، کی‌یرکگور، ابراهیم، علی عابدینی، معنا، حقیقت. از طرف دیگر، زندگی واقعی‌اش آشفتگی است. این فاصله میان آرمان سخت و واقعیت ناتوان، فشار زیادی ایجاد می‌کند. وقتی آدم مدام خود را با تصویری بزرگ مقایسه می‌کند و به آن نمی‌رسد، ممکن است از درون فروبپاشد.

فرافکنی والد و جست‌وجوی پدر معنوی

علی عابدینی را می‌توان از زاویه والد یا پدر معنوی هم دید. هامون در بحران، دنبال کسی می‌گردد که به او پناه دهد، راه نشان دهد، و معنایی بزرگ‌تر از زندگی روزمره عرضه کند. این نیاز واقعی است. هر آدمی در دوره‌هایی از زندگی به راهنما، پدر معنوی یا چهره‌ای حکیمانه نیاز دارد. اما اگر این چهره فقط در بیرون جست‌وجو شود و درون آدم رشد نکند، وابستگی ایجاد می‌شود.

هامون مدام دنبال علی عابدینی می‌گردد، اما پیدایش نمی‌کند یا دیر می‌یابد. این می‌تواند نشان دهد که پدر معنوی هنوز در روان او درونی نشده است. او راهنمایی را بیرون می‌خواهد، اما در درون خود آن استحکام را ندارد. وقتی علی عابدینی نیست، هامون بی‌پناه می‌شود. این هم با بحران میان‌سالی مرتبط است: آدم باید کم‌کم بتواند راهنما را در درون خود پیدا کند، نه اینکه همیشه منتظر چهره‌ای بیرونی باشد.

در رؤیای آغازین هم می‌توان گفت نبودن چهره نجات‌دهنده مهم است. سایه می‌آید و زن را می‌برد. هامون نظاره می‌کند و درمانده است. هنوز نیروی درونی‌ای که بتواند با سایه روبه‌رو شود، فعال نیست. این ضعف ساختاری روان اوست.

چرا دریا هم خطر است و هم امکان

دریا در «هامون» دوگانه است. از یک طرف، نماد ناخودآگاه جمعی است؛ جایی عمیق، عظیم، مادرانه و پر از امکان. از طرف دیگر، دریا می‌تواند مرگ، غرق‌شدن، فرو رفتن در بی‌مرزی و بازگشت به رحم باشد. برای کسی که آمادگی ندارد، ورود به ناخودآگاه می‌تواند خطرناک باشد. آدم اگر بدون ساختار، بدون آگاهی، و بدون قدرت تحمل وارد لایه‌های عمیق شود، ممکن است در آن‌ها غرق شود.

هامون در پایان به دریا می‌رود، اما نه مثل کسی که آگاهانه وارد ناخودآگاه می‌شود و بازمی‌گردد. او بیشتر مثل کسی است که می‌خواهد در آن حل شود و از مسئولیت فرار کند. این تفاوت مهم است. در بسیاری از اسطوره‌ها، قهرمان وارد آب، غار، تاریکی یا جهان زیرین می‌شود، اما با چیزی تازه برمی‌گردد. هامون چنین بازگشتی ندارد، یا دست‌کم فیلم نشان نمی‌دهد که او به شناختی روشن رسیده است.

پس دریا هم امکان تولد دوباره دارد، هم خطر مرگ و پس‌روی. در «هامون»، هر دو معنا هست، اما نشانه‌های پس‌روی و کودک‌ماندگی آن‌قدر زیاد است که نباید پایان را عروج عرفانی ساده دانست.

سایه و نفرت اغراق‌آمیز

یکی از راه‌های شناخت سایه، نفرت اغراق‌آمیز است. اگر آدمی نسبت به فرد یا گروهی واکنشی بسیار شدید نشان می‌دهد، باید پرسید آیا فقط واقعیت بیرونی باعث این واکنش شده یا چیزی از درون او هم در کار است. ممکن است طرف مقابل واقعا عیب‌هایی داشته باشد، اما شدت واکنش از جایی دیگر بیاید. آدم چیزی را در دیگری می‌بیند که تحمل دیدنش در خود را ندارد.

هامون نسبت به عظیمی چنین وضعی دارد. عظیمی واقعا ممکن است آدمی مادی و ناخوشایند باشد، اما در نگاه هامون به اندازه دیو بزرگ می‌شود. چون عظیمی فقط عظیمی نیست؛ حامل سایه هامون است. هامون نمی‌خواهد حرص، شکست، مادی‌گرایی، حسادت و میل به تملک را در خود ببیند، پس آن‌ها را در عظیمی می‌بیند.

همین مکانیزم در روابط اجتماعی هم هست. آدم‌ها گاهی یک گروه اجتماعی، یک طبقه، یک قوم، یک جنس یا یک فرد را تبدیل به حامل سایه می‌کنند. بعد با نفرت از او، خیال می‌کنند خودشان پاک‌اند. روان‌کاوی می‌گوید اینجا باید برگردی و ببینی در خودت چه چیزی را نمی‌خواهی ببینی.

نقد فرویدی چه چیزی را از دست می‌دهد؟

اگر فقط فرویدی نگاه کنیم و بگوییم هامون پنهانی می‌خواهد مهشید از زندگی‌اش حذف شود، بخشی از ماجرا را می‌بینیم، اما چیزهای مهمی را از دست می‌دهیم. اول اینکه زن در رؤیا فقط مهشید نیست؛ آنیما هم هست. دوم اینکه دیو فقط رقیب جنسی یا ابزار حذف زن نیست؛ سایه است. سوم اینکه ربوده‌شدن زن فقط آرزوی پنهان نیست؛ از دست رفتن شور زندگی است.

فروید در بسیاری از موارد بسیار دقیق است، اما نگاهش بیشتر به میل‌های سرکوب‌شده و ناخودآگاه شخصی نزدیک می‌شود. یونگ به ما اجازه می‌دهد رؤیا را در سطح وسیع‌تری ببینیم. در این سطح، رؤیای «هامون» فقط درباره رابطه او با مهشید نیست؛ درباره رابطه او با زندگی، هنر، زنانگی، سایه و میان‌سالی است.

این فرق کوچک نیست. وقتی رؤیا را یونگی بخوانیم، فیلم از داستان مردی که می‌خواهد زنش نباشد، به داستان مردی تبدیل می‌شود که دارد منبع زندگی‌اش را از دست می‌دهد. این خوانش با کل فیلم بهتر می‌خواند.

هیچکاک و فیلم فرویدی

اگر بخواهیم درباره فیلمی فرویدی حرف بزنیم، مثال‌هایی از هیچکاک مناسب‌ترند. بعضی آثار هیچکاک به‌وضوح با روان‌کاوی فرویدی بازی می‌کنند؛ رؤیا، میل سرکوب‌شده، عقده، خاطره و جنایت در آن‌ها به شکل فرویدی وارد می‌شود. حتی در بعضی فیلم‌ها، کتاب یا گفت‌وگوهای روان‌کاوانه به‌روشنی حضور دارد. آنجا اگر کسی بگوید این رؤیا فرویدی خوب ساخته نشده یا این نشانه با نظریه فروید نمی‌خواند، بحثش جا دارد.

اما «هامون» فضای فرویدی ندارد؛ فضای یونگی، عرفانی، روشنفکرانه و اسطوره‌ای دارد. بنابراین اگر با معیار فرویدی بخواهیم همه چیز را بخوانیم، بخشی از فضای اثر را از دست می‌دهیم. البته می‌شود خوانش فرویدی هم ارائه کرد، اما به نظر من خوانش مرکزی فیلم نیست.

این مثل این است که کسی مسئله‌ای را برای یک دستگاه نظری خاص طراحی کرده، اما ما با دستگاه دیگری حلش کنیم و بعد بگوییم جواب غلط است. ممکن است دستگاه دوم چیزهایی نشان بدهد، اما باید دید خود اثر با کدام زبان بیشتر حرف می‌زند.

انرژی روانی و پرسشی برای بعد

در پایان، پرسشی مطرح شد درباره اینکه انرژی روانی از کجا می‌آید و در این بحث پروژکشن چه نقشی دارد. این پرسش مهمی است. یونگ خودش درباره انرژی روانی حرف زده، اما به نظر من در جاهایی نسبت به فروید مبهم‌تر و لغزنده‌تر است. فروید با همه محدودیت‌هایش، دستگاهی برای لیبیدو و انرژی روانی می‌سازد. یونگ این انرژی را وسیع‌تر می‌کند و به آن جنبه‌های معنوی، نمادین و خلاق می‌دهد، اما توضیحش همیشه کاملا روشن نیست.

در بحث امروز، من بیشتر از زاویه تجربه صحبت کردم: در مرد، آنیما می‌تواند منبع مهمی از انرژی زندگی باشد؛ در کودک، فرافکنی به فرزند می‌تواند انرژی مراقبت را سالم کند؛ در بحران میان‌سالی، اگر انرژی‌های پیشین به رشد نرسند، ممکن است در سایه جذب شوند. اما بحث نظری انرژی روانی گسترده‌تر است و شاید نیاز به جلسه‌ای جدا داشته باشد.

به‌خصوص اگر بخواهیم درباره آنیموس در زن‌ها حرف بزنیم، مسئله سخت‌تر می‌شود. من نمی‌خواهم با اطمینان بیش از حد حرف بزنم. بهتر است برای آن جداگانه آماده شد، نمونه آورد، و دید در ادبیات، هنر و تجربه زنان چه چیزهایی می‌شود پیدا کرد.

احتیاط درباره تجربه زنانه

درباره آنیموس، چون من از درون تجربه زنانه حرف نمی‌زنم، باید بیشتر احتیاط کنم. مردان درباره آنیما زیاد نوشته‌اند، چون تجربه خودشان از زن، عشق، طبیعت، موسیقی و شور زندگی را بیان کرده‌اند. اما اینکه زن در عاشقی، هنر، شور زندگی، عمل و فکر دقیقاً چگونه با آنیموس مرتبط می‌شود، بحثی است که بهتر است با تجربه و داوری زنان هم همراه باشد.

ممکن است من بگویم منبع شور زندگی زن از بخش زنانه خودش می‌آید، و زنی بگوید نه، تجربه من چیز دیگری است. اینجا باید گوش کرد. روان‌کاوی نباید تبدیل به حکم یک‌طرفه شود. مخصوصا وقتی درباره تجربه جنس دیگر حرف می‌زنیم، باید با فروتنی بیشتری جلو رفت.

بنابراین فعلا بحث را باز می‌گذارم. فقط تأکید می‌کنم که تقارن ساده درست نیست. آنیما و آنیموس را باید جدا و با دقت فهمید.

نسبت این بحث با مشاهدات بالینی و ادبی

در تحلیل آنیما و آنیموس، منابع ما فقط کتاب نظری نیست. ادبیات، فیلم، خاطرات، رؤیاها و زندگی روزمره هم منبع‌اند. مثلا درباره آنیما، رمان‌ها و شعرهای عاشقانه مردان، موسیقی، نقاشی، و حتی خاطرات شکست عشقی، مواد فراوانی در اختیار ما می‌گذارند. در مورد آنیموس، شاید باید سراغ رمان‌ها و نوشته‌های زنان رفت؛ مثلا آثار نویسندگان زن قرن‌های گذشته که مردان درونی، قضاوت‌ها، میل به استقلال، و تصویر مرد مطلوب یا تهدیدکننده در آن‌ها ظاهر می‌شود.

در این زمینه، آثار نویسندگانی مثل خواهران برونته می‌تواند جالب باشد. در آن‌ها مردان اغلب چهره‌هایی بسیار پرقدرت، تاریک، جذاب، تهدیدکننده یا نجات‌بخش دارند. می‌شود پرسید این‌ها چه نسبتی با آنیموس دارند. اما این بحث نیاز به زمان و دقت دارد.

نکته مهم این است که نگاه یونگی ما را تشویق می‌کند آثار هنری را فقط روایت شخصی نبینیم؛ آن‌ها را همچون داده‌هایی برای فهم روان انسان ببینیم. همان‌طور که «هامون» برای فهم بحران مرد ایرانی و آنیما و سایه داده می‌دهد، آثار ادبی زنان هم می‌توانند برای فهم آنیموس داده بدهند.

تحلیل فیلم بدون تقلیل به زندگی فیلمساز

یک بار دیگر تأکید می‌کنم که در این تحلیل، هدف ما این نیست که بگوییم مهرجویی خودش دقیقا چنین یا چنان بوده است. ممکن است بخشی از فیلم از تجربه او آمده باشد، ممکن است بخشی آگاهانه ساخته شده باشد، و ممکن است بخشی از ناخودآگاه فرهنگی زمانه آمده باشد. تحلیل اثر هنری الزاماً تحلیل زندگی‌نامه‌ای هنرمند نیست.

اگر بگوییم دیو رؤیای آغازین سایه است، لازم نیست بلافاصله بپرسیم سایه شخصی مهرجویی چه بوده. در خود فیلم، این دیو در نسبت با هامون، مهشید، عظیمی و بحران میان‌سالی معنا پیدا می‌کند. همین برای تحلیل فیلم کافی است. البته اگر زندگی هنرمند را بشناسیم، ممکن است چیزهای بیشتری بفهمیم، اما نباید اثر را فقط به زندگی او تقلیل بدهیم.

این همان تفاوت نگاه یونگی با نگاه روان‌شناسی سطحی است. ما از اثر به حقیقت‌های روانی می‌رسیم، نه اینکه فقط هنرمند را لو بدهیم.

جمع‌بندی تکمیلی

پس اگر بخواهیم تمام بحث امروز را به زبان ساده بگوییم، می‌شود گفت: آدم در درون خود بخش‌های متعددی دارد؛ این بخش‌ها باید دیده، واقعی و رشد‌یافته شوند. اگر درون بمانند و خام بمانند، اختلال می‌آورند. اگر درست فرافکنی شوند و با رابطه واقعی اصلاح شوند، رشد می‌آورند. آنیما در مرد، اگر سالم باشد، منبع شور زندگی است؛ اگر بیمار شود یا به سایه جذب شود، زندگی بی‌رنگ، خشن، مادی یا افسرده می‌شود.

کودک درون، اگر سالم باشد، منبع بازی و لطافت است؛ اگر بیمار بماند، آدم را خودمحور و بی‌مسئولیت می‌کند. والد درون، اگر سالم باشد، نظم و مسئولیت می‌دهد؛ اگر بیمار باشد، آدم را سرکوب می‌کند. سایه، اگر شناخته نشود، روی دیگران فرافکنی می‌شود و ممکن است آنیما یا انرژی زندگی را برباید.

در «هامون»، همه این‌ها در یک گره بحرانی جمع شده‌اند: مردی که در میان‌سالی می‌فهمد آنچه باید می‌شده نشده، زنی را که همسر و آنیمای اوست از دست می‌دهد، سایه‌ای مادی و تاریک به شکل عظیمی ظاهر می‌شود، و رؤیایی آغازین هشدار می‌دهد که شور زندگی در خطر ربوده‌شدن است. همین است که تحلیل این فیلم را از یک قصه خانوادگی ساده فراتر می‌برد.

تمایز نهایی با خوانش آرزومحور

در پایان باید باز تأکید کنم که خوانش یونگی، برخلاف خوانش آرزومحور، فقط دنبال این نیست که بگوید «هامون دلش می‌خواسته مهشید برود» یا «فیلمساز چنین میلی داشته است». این نوع حرف‌ها ممکن است در یک تحلیل فرویدی مطرح شود، اما در اینجا مسئله اصلی چیز دیگری است. رؤیا، تصویر، دیو، زن، عظیمی، کودک، دریا و بحران میان‌سالی، همه قطعه‌هایی از یک واقعیت روانی بزرگ‌ترند.

وقتی می‌گوییم سایه آنیما را می‌رباید، داریم درباره خطری در ساختار روان حرف می‌زنیم: اینکه انرژی زندگی، به جای آنکه به عشق، هنر، طبیعت، کار خلاق و رشد فردی برسد، در حرص، حسادت، تملک، مادی‌گرایی و پس‌روی فرو برود. این فقط مشکل هامون نیست؛ امکانی است که در بسیاری از آدم‌ها، مخصوصا در گذر از جوانی به میان‌سالی، می‌تواند رخ دهد. آدمی که مسیر رشد را طی نکرده، ممکن است ناگهان ببیند آرمان‌های جوانی‌اش خشک شده و سایه‌اش از جاهایی که انتظار نداشت سر برآورده است.

پس اثر هنری در نگاه یونگی، فقط گزارش روان شخصی نیست. اثر هنری می‌تواند قطعه‌ای از حقیقت روان انسان را نشان دهد. به همین دلیل، اگر در «هامون» چنین رؤیایی می‌بینیم، مهم نیست فقط بپرسیم این رؤیا مال چه کسی بوده؛ مهم‌تر این است که این رؤیا درباره چه فرایندی از روان حرف می‌زند و چرا با کل فیلم هماهنگ است.

این نکته در روش تحلیل خیلی تعیین‌کننده است. اگر فقط دنبال آرزوی پنهان باشیم، با پیدا کردن یک میل سرکوب‌شده کار را تمام می‌کنیم. اما اگر دنبال ساختار یونگی باشیم، باید ببینیم رؤیا با چه بحران رشدی، با چه مرحله‌ای از زندگی، با چه صورت‌هایی از سایه و آنیما، و با چه الگوی تکرارشونده انسانی پیوند دارد. در این صورت، فیلم به جای اینکه فقط سندی درباره یک فرد باشد، به متنی برای شناخت وضعیت انسان تبدیل می‌شود.

جمع‌بندی موقت

پس چند نکته را باید نگه داریم. اول اینکه روان انسان چندلایه و چندصداست و بخش‌هایی مثل آنیما، آنیموس، کودک، والد و سایه در آن حضور دارند. دوم اینکه این بخش‌ها اگر خام و مهارنشده بمانند، اختلال ایجاد می‌کنند؛ اما اگر در رابطه واقعی و مسیر رشد وارد شوند، می‌توانند روان را عمیق‌تر و سالم‌تر کنند. سوم اینکه فرافکنی، اگر در جای درست و با اصلاح واقعیت همراه باشد، فقط خطا نیست؛ راهی برای رشد است.

چهارم اینکه کودک درون، اگر در بیرون و در نقش والد با کودک واقعی تصحیح شود، به رشد می‌انجامد؛ اما اگر سرکوب یا رقابت کند، خشونت و اختلال می‌آورد. پنجم اینکه روان‌درمانی تثبیت‌گر مدرن، خیلی وقت‌ها این فرایندهای عمیق را نادیده می‌گیرد و فقط می‌خواهد آدم را در وضع موجود آرام کند. ششم اینکه رؤیای آغازین «هامون» را می‌توان به‌عنوان هشدار سایه فهمید: سایه، آنیما را می‌رباید، یعنی شور زندگی در معرض جذب شدن در بخش تاریک روان است.

و نهایتا، تفاوت نگاه یونگی و فرویدی همین‌جا روشن می‌شود. در نگاه فرویدی، شاید بگوییم هامون پنهانی می‌خواهد زنش از زندگی‌اش حذف شود. در نگاه یونگی، رؤیا درباره فرایند عمیق‌تری در روان انسان حرف می‌زند: بحران میان‌سالی، خطر ربوده‌شدن شور زندگی، و ضرورت مواجهه با سایه. همین نگاه است که تحلیل «هامون» را از یک تحلیل صرفا شخصی یا بیمارگونه فراتر می‌برد.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها