متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
خب، من دنبالی قسمت از این سمیناریون میگشتم که، حالا خیلی سرک نظر میکنم در باره مخشی از بستای چنین گفت زرتشت حرف زده بود که زرتشت حرف از این میزند که میخواهم در باره فجور اصلاً دلیل صحبت بکنم که اینها را با هم دیگر بسنجم، مثلاً یک مقایسه با هم دیگر بکنم که شهوتپرستی و قدرتپرستی و خودخواهٔ بعد خانم متاسفانه تیزا نکردم درم میخواست فراموی این قسمت را بحثی یونگ را یک نگاهٔ بکنید که، حالا بجاز این که در باری بحثایی چه حرف زده یک جوری این را مقایسی کرده با.
دیدگاههای فروید، آدلر و خودش و این فکرش با مذرست همینطور کنیم جدای از بحث در مورد نیچه حرفش این است که شهوتپرستی، در واقع، آن بخشی که به اصلاً حرف از شهوت زده میشود این چیزی است که فروید، در واقع، میگویید همین چیزو با استفاده از نیروی جنسی میخواست، مثلاً تحلیل بکند و اونی حرفان بعدش آدلر آمد که جزو حلقه شاگردان فروید بود و بیشتر بر اساس قدرت همین چیزو تحلیل میکن دیدههای اصلی آدلر اینطور هستند که، مثلاً انسانیه عقدهٔ حقارت دارد که میخواهد درش غلبه بکن میخواهد به یک حسی.
از تسلط، مثلاً به خودش و اطراف خودش برسد و این آمن اصفی همه کار است، یعنی میشود بر اساس این حس، در واقع، این که آدم میخواهد قدرت داشته باشد و مسلط باشد همین چیز مسار روانی انسان فردید بعد یون کرف جالبی که میزند میگوید که آن قسمت خودخواهٔ مردون منه ایدهش هم اینی که میگوید که اولا خودخواهٔ شامل هر دو تا شهوت و قدرت هست و، از طرف دیگر، میگوید که من، خب، مبنای بحثم فرایند فردانیت و به یک معنای چه چیزی چه خودخواهٔ بالاتر هست انسان به خودش را در.
واقع تحقیق ببخشه و این حالت، حالا من نمیخواهم اصلاً واقعیتش منظرمان بسیار جالبی نیست فقط جذابه دیگر، حالا این مقایسه که میکند بین این سه تا نظریه و این که میگوید که ترتیبی هم که نیچه میگوید درست است این است اول میگوید شهوت بعد قدرت بعد خودخواهٔ ما هم به همین ترتیب زهور کردیم نادر از این نوع قصدهای یونگی هست که یک خود حساسیت راست میگوید، مثلاً من باقیتش این است خیلی آلازیم بحثش خوشنگرمی بود میخواستم آن از خود مطمو بخوانم، ولی به نظرم جالب است دیگر الان یک اظهار نظری کرده واسط اینجور حرفها.
مهمونن حرفهای خیلی درست و خوبی میزند، ولی مثلاً این که ترتیبی که نیچه دارد میگوید به همان ترتیبیه که این سه تا نوع روانکاوی ظهور کردن خیلی جالب میست بعد دیگر جایی هم برای لکانوینا هم نمیمونه دیگر این سه تا نیروی اصلی همین سه تا هستند بقیه هم دیگر نوعی باید روانکاوی جدیدی ظهور نکند، خب، من میتونستم برای این جلسه یک قطعه دیگر از همان کتاب را که جالب است، مثلاً انتخاب کنم احساسم این بود که همان بحثی که جلسه قبل کردیم به عنوان خداحافظی از بحثایی که در کتاب سمیناریون که هست خوب است بحثی که.
من را در بند باز بود در بودون بگوییم به نظرم بسیار که، حالا که از شروع کتاب چنین گفت زرتشتی چیزهای خواندیم یک قطعه از انتهای هاشم بخونیم که دیگر، خب، در کتاب سمیناریونگم در مورد چیزی گفته نشده
من میخواهم قسمت خواهیانی کتاب را که اسمش از نشانه را بخونیم خواهش میکنم این را نگرده که کلادیجی این سه تا گناهها افتاد کرده؟ با اینکه این برای این گناه بزرگ مطرح بوده خیلی نامووجه نیست که این دوتر نیروی شهوت و غضب که به طور سنتی مقابل هم بودن و به دنبال هم دیگر.
آورده و یک چیزی هم در مورد، مثلاً خودخواهٔ گفته کنار من قبول دارم که کنار آنها نمیشینه، ولی یک طوری شامل هر دوتاست دیگر به نوعی، یعنی خودخواهٔ به نظر میگوید که یک مسئله فراتر است شهوت و غضب شهوت و غضب و شاید بشود، ولی خودخواهٔ نمیدون که به این طریقه داده نمیشود اینکه کندانی این سه بومی کنار آن دو تا نمیشی نه را قبول بگیر، یعنی مثلاً خوب آدم یک فصلی داشته باشد در باره شهوت و قدرت بحث بکند، حالا یک فصل دیگر هم یک جا در مورد خودخواهٔ به عنوان.
یک مفته، مثلاً به عنوان یک زرف اخلاقی کلی صحبت بکند چیزی که نیچه میگوید این ست ها در طول تاریخ بیشتر از همه محسن هم مورد تهاجم بودند و در موردشون بخش شده به عنوان بدی یک کلیاتی در مورد روام کارگی آن بحثایی که اینجا کردیم میگویم قبل از اینکه این بخش نشان شروع بشود یک قسمت دیگر هست که من این را میخوانم بعداً شاید همه یای بخشایی از این قسمت نشانم میگوید اکنون سرود و این، در واقع، یک سیکشن قبل از قسمت نشانست اکنون سرود مرا آموخه اید در معنای آن.
راه برده اید باری بیایده ای انسانهای بالاتر و اکنون ترجیل بند مرا بخانید بخانید اکنون سرودی را که نامش یک بار دیگر است این حس انجیلی که، مثلاً مثل یک ذکر و سرودی هست که بیایید، مثلاً بخوانید، مثلاً سرود ای مریم مقدس، حالا اینجا اسم این سرود زرتشت هست یک بار دیگر و معنایش تا جاودان بخواهید و معنایش نامش یک بار دیگر هست و معنایش تا جاودان بخانید ای انسانهای باراتر ترجیبند زرخ درش را ترجیبند این است که با حروف ایتالیکی که چاب شد ای انسان مشتاق نیمه شب جرف چه.
میگوید خفته بودم خفته بودم از خواب جرف برخواستم جهان جرف هست و جرفتر از آن روی و جرفتر از آن که روی سفبر کرده هست رنگ آن جرف هست لذت جرفتر از مهنت رنج میگوید گم شو، اما هر لذتی جاودانگی میخواهد جاودانگی جرف جرف این سرود زرتشتی که، در واقع، در انتهای کتاب آمده و همه دعوت شدهاند که این سرود را بخوانند من بارها این حرف را زدم الان هم در همین گلزتاتی نیچه هم گفتم کلن تحلیلهای روانکاوانه تیپ تحلیلهایی که فروید و مخصوصاً ارائه میدهند جاهایی که تصاویر.
وجود دارند بهتر کار میکنند تا جاهایی که کلمات مهمن جایی که شعر حالت شاعرانه میگیرد اقایت بیان میشوند در محدود زبان هستید قطعاً ناخودآگاه دخالت میکند، ولی تشکیص دادن دخالتش سخت در تکنیکایی که باید برای تشکیص دخالت مثل، مثلاً تکنیکای ابتدایی که فروید اوائل کارش روش تأکید میکرد که هر جور لغزش زبانی نشانه حضور و دخالت ناخودآگاهه منطقه به نظر میدوند تا ندرد در روانکاوی فروید و یونگ خیلی تکنیکای خوبی وجود ندارد، برای اینکه جاهایی که کاملاً در ایته زبان هستید خوب بتونید، در واقع، تحلیل.
بکنید هر جایی هم که منطق غلبه میکند در بحثایی که حرف و حالت، به اصطلاح دو تا چار تا پیدا میکند واقعیت این است که کمتر ما دخالت ناخودآگاه را میبینیم اصلاً این با ایدههایی، در واقع، نگاهٔ که ما با استفاده از ایدههایی یوم را فروید داریم دیگر چنین نتیجه ایمان میتوانیم، بنابراین، شما هر جایی تو چنین گفت زرتش که میخوایی که عوض تحلیلی نونگی میخوایی بکنی هر جایی که بیشتر حالت ابراز عقیده پیدا میکند، مثلاً فرض کنید حالت شعرگونه این شکلی پیدا میکند کمتر در آن تصویر وجود دارد خیلی.
راحت نیست بیایید بریم سراغ این من این را به عنوان نوعی سرود پایانی کتاب فکر کردم که بعدی سویلو بخوانم و این نکته را تذکر بدم بریم آره سراغ این قسمت نشانه که بالاخره دوباره یک تصاویری ظاهر میشود یک جوری برمیگردیم به قسمت ابتدایی کتاب نیچه و، به هر حال، با آن حس هنری که دارد خوب این را درک میکند که خوب است که کتاب را همان جایی تمام بکند که از آن شروع کرده، یعنی در غار زرتشت دوباره عقاب ظاهر میشود همان تصاویر مشابه تصاویر اولیه کتاب و از در مکان مکان در واقع.
همان مکان اولی کتاب در این برگرد پایان دادن کتاب خیلی ایده خوبی بود خب
بیایید من این قسمت نشانه را میخوانم تا به یک جاهایی برسیم که نکات جالب هستی خود با همگی صحبت بکنیم و دیگر این بحث درباره این کتاب و نیچه را تمام شد میگوید و، اما بامداد پس از آن شب زرتشت از بستار خویش برجست و میان بربست و از غار خویش برون آمد رخشان و نیرومند همچون خورشید بامدادی که از پس پوهای تاریخ برون آید و همانسان که روزی پیش از این گفته بود گفت ای.
اختر بزرگ ای دیده ای جرف نیک بختی ترا چه نیک بختی میبود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنیشان می بخشید این را اول کتاب خطاب خرشید گفته بود و اگر انگاهت و بیداری و برامدهٔ و در کار بخشش و پراکندنی آنان در اتاقهایشان می ماندن آزرم محرورتو چه خشمنات میشد باری اینان هنوز خفتند این انسانهای بالاتر، حالا که من بیدارم اینان یاران راستین من نیستند برای اینان نیست که من اینجا در کوهستان خیش چشم براهم میخواهم به سر کار خیش به سر روز خیش روهم، اما آنها نمیدانند که.
نشانهای بامداد من کدام هست گامهای من ایشان را سلای بیداری نیست، خب، باز انتهای کتاب زرتشت تو غارش بلند شده باز هم روز شده خرشید آمده حرف از این میزنه عنوان این قسمت هم نشان هست حرف از این میزنه که، اما آنان نمیدانند که نشانهای بامداد من کدام هست این حسی که در سراسر آثار نیچه وجود داشته در زرتشت به شدت هست که آدمی که مثل یک پیانبری که پیروبی ندارد، ولی میداند که یک روزی پیروبانی زیادی پیدا میکند، مثلاً فرض شونه حضرت مسیح در دوران حیات خودش پیروب چندانی پیدا نکرده.
یک چند نفری هواریون هستند و یک ادهٔ هم به آن ارادتی پیدا کردن، ولی میلیارتها نفر بعداً میان که درکش میکنند، حرفاشون میشنبن، پیروبی میکنند از آن و این فضای ذهنی نیچه کلن در طول زندگیش هست که با امدادش هنوز، در واقع، ما در ادبیات فارسی میگوییم صبح دولتش هنوز ندر میدهد نشانهای بامداد من حرف از اینی که اینایی که الان هستند اینایی یاران راستین من نیستند برای اینها نیست که من اینجا در کویستان همین چشم راه هم آنها نمیدانند که آنها نمیدانند که نشانهای بامداد من کدام هستند گامهای من.
ایشان را سلای بیداری این فضای انتهای کتاب که زرتشت برگشته اینگار در انتظار این است که بامدادش آغاز بشود پیروان واقعی خودش را پیدا بکند و باز هم اینجا، در واقع، خطاب به خرشی که در ابتدای کتاب بود در موردش صحبت کردیم تکرارش آنان هنوز در غار من خفتن رویاهاشان هنوز از نغمههای مصنانه من میموشن، اما گوشی که به من فرا داده شده باشد گوش به فرمان در دست و پای ایشان نیست همچنان که خرشید برمی آمد زرتشت این سخنان را با دل خیش گفت آنگاه جویان سر به آسمان کرد زیرا از.
فراز سر خیش آقای تیز آقا بشود شنیده بود این انتهای کتاب دوباره زرتشت در انفذار ظهورون نشانهاییه که نشانهای بامدادشه که اینجا دوباره عقاب ظاهر میشود زرتش به جانب بالا فریاد زد بسیار خوب چنین خوشایند و چنین سزاوار من هست جانورانم بیدار هست زیرا من بیدار هست بسیار خوب چنین خوشایند و چنین سزاوار من هست جانورانم بیدار هست زیرا من بیدارم عقابم بیدار هست و همچون من خوشی دامی ستایم او با چنگال عقاب برای نور تازه دست درازم کند شما جانوران راستین منید شما را دوست میدارم الان اینجا کم کم.
اما، هنوز انسانهای راستین خیش را ندارد اینجا کم کم یک تصادیری دارد ظاهر میشود، حالا بگر از آن مکان اولی عقاب و خرشی این حرفهای زرتشت، حالا حرفهایی که قبلنم شنیدین، حالا اولین تصویر، در واقع، اینی که عقاب ظاهر شده، حالا کم کم حیوانات دیگر میآید این، در واقع، جملههایی که اینجا نیچه میگوید یک جوری مقدمه زهور آن حیواناتی هستند که کم کم اینجا ظاهر میشن عقاب من بیدار هست و همچون من خرشی دامیست تاید او با چنگال عقاب برای نور تازه دست دراز میکنند شما جانوران راستین منید.
شما را دوست میدارم جانورانم بیدارم این حرفی که در مورد جانوران میزند آره کم کم این جانوران پیدا میشود چنین گفت در توشت و اونگاه چنان افتاد که ناگهان صدای بی شمار پرنده را شنید که گلوار و پرفشان که سدای سرسدام دارند میکنند دور زرتشت را میدیرن و آنقدر فشار میدارن اطراف سرش که چشماش را بزده و به راستی بویی عبری بر او فرون شسته است عبری که بارانی از تیر بر دشمنی تازه بگارند، اما به انگر که آن عبری از عشق بود فرون شسته بر دوستی تازه.
این که گفت من هیواناتمون دوست دارم یک دفعه انگار این اتفاق میافتد که این پرندههای خیلی زیاد میان دورشو میگیرند بر من چه میگذرد؟ زرتشت در دل حیران خیش چنین اندیشید و آرام بر سنگ بزرگی که بر آسانه غارش جای داشت نشست و، اما در آن میان که دست پیرامون و زیروز بر میگرداند و پرندگان مهربان را میتاران به این گردی که چیزی شگفتر روی داد زیرا ناگاه دستش به یک یال انگوه و گرم برخورد و همانگاه در برابر آن گرشی تنین افکر شد قررش ملایم و بلند یک شیر.
یک دفعه دست این قوقای پرندهایی که کنارش آمدند، یک شیر هم اینجا ظاهر شد که دستش به یاد شیر خورد و شیر قررشی میکند. قررش ملایم و بلند است. یک شیر در تشکف نشانه فرارسی است. این انگار هر فراموشی که دنبال نشانههای بامداد است، این نشانه بامداده نشانه فرار سیده هست و دلش دگرگون شد و براسی چون فراروی آن روشن شد جانوری زردرنگ و شکوهمند را در پیش پای خودیها که سرش را به زانوی آن میشود شد و از مهدی که به آن داشت نمیخواست از آن دور شد و.
همچون سگی رفتار میکرد که عرباب قدیمش را بازی آفده باشند و، اما کبوتران در نهرورزی کم از شیر نبودند و هرگاه که کبوتری از فراز بینی شیر تند میگذشت شیر سرخیش می جمبند و می شگفتید و میخندید تصاویر عجیب و غریبند دیگر، یعنی یک دفعه این کتاب، این حالت، به اصطلاح فوجوم این حیوانات به اطراف زرتشت و ظاهر شدن یک شیر، ارتباطی که بین این کبوترها و شیر دیده میشود و تأکیدی که است روی مهری که اینها به زرتشت دارند در جواب این جملهٔ که اول زرتشت گفت.
که شما جانوران راستینه، من این شما را دوست میدارم. خوب است برای پایانه کتاب که خود شگفتنگ میزه دیده، یعنی شما حرفهای زیادی از نیچه و افکارش را در طور کتاب شنیدید. بعد منطقه این کتاب پر از حسابیر هم هست. داستانهای کوتاه داخلش اتفاق میافتد. زرتشت در برابر اینها همه تنها گفت فرزندانم نزدیکند فرزندانم سپس یک سر خاموش شد و، اما آنان خیش از کف رفت و، اما آنان دلش از کف رفت و عشق از دیدگانش فروش کهید و بر دستانش افتاد. او دیگر به چیزی توجه نداشت و بی آن که.
جانوران را نیز از خود به تاراند همانجا بی جمعش نشست و کبوتران نیز این سو آن سو پریدند و بر شانهایش نشستند و موهای سپیدش را نوازش کردند و از مهرورزی و شادمانی باز نمیمردند و از مرماش شیر زورمند پیرست. عشقهایی را که بر دستان زرتشت فرو میافتاد میریسید و با حجب میخروشید و میگریست. چنین کردند این جانبه از ای جالبی باقی اینها همه زمانی دراز یا کتام انجامید زیرا به درستی باید بفتی و روی زمین برای چنین چیزها هیچ زمانی نیست و، اما در اینجان.
انسانهای والاتر در غار زرتشت از خواب برخواسته و با هم سخن ساخته بودند تا برای سلام بامدادی در برابر زرتشت حضور یابند زیرا هنگام برخواستن از خواب دریافته بودند که او در میانشان نیست، اما چون به در غار رسیدند و صدای گامهایشان پیشاپیش ایشان فرادری شیر سخت یکی خرد و ناگهان از زرتشت روی برتافت و با غرشی وحشیانه به سوی غار جنگ و، اما انسانهای غالاتر چون قررش آن را شنیدند یک صدا فریاد برآوردند و پس گریختند و به آنی ناپدید شدند و، اما زرتشت گیج و سرگشته از.
جای برخواست پیرامون خیش را نگریست و حیران ایستاد و از دل خیش پرسش کرد و در انگیشه شد و تنها بود سرانجام آهسته گفت چه به گوشم رسید هماکنون بر من چه گذشت آنگاه حافظهاش را بازیافت و در یک چهرش میزد آن چرا که میان دیروز و امروز برو گذشته بود دریافت دستی به ریش خیش کشید و گفت این است آن سنگی که من دیروز روی آن نشسته بودم و همین جا بود که پیشگوی نزد من آمد و همین جا بود که نخستین بار همان بانگی را شنیدم که هماکنون به.
گوشم رسید همان بانگ فریاد خواهٔ بزرگ ای انسانهای بالاتر پس این فریاد خواهٔ شما بود که دیروز بام داد آن پیش روی پیر بهر من پیش روی کرد او میخواست من را از په فریاد خواهٔ شما اقبا و وصلسه کند و با من گفت ای زرتشت من آمدم تا تو را به آخرین گناهت وصلسه کنم زرتشت فریاد کشید و به سخنان خیش زرخندی زد به آخرین گناه هم برای من چه باز منده است که آخرین گناه هم باشم و زرتشت دیگر بار در خود فرو رفت و باز و سنگ بزرگ می.
شست و در اندیش فرو شد، سپس ناگهان از جای برج است همدردی با انسانهای غالاتر او چنین فریاد زد و چهرهاش کبول شد. بار این نیز هنگام خود را داشت: درد من و همدردی من چیست؟ آیا من در په نیکبختی میخوشم؟ من در په کار خوشم؟ باری شیر آمده است، فرزندانم نزدیکند، زرتشت رسیده شده است. دوباره برگشتیم به ابتدای داستان که یک بار دیگر زرتشت همراه با خرشی از غار خودش انگار دارد بیرونید و سراحتم میگوید که فرزندان هم نزدیکند و این انسانهای والایی که با آن به غار آمده بودند.
و به نوعی دارد ترک میکند آدمهایی که میبینید که چندان هم مورد رضایت زرتش نبودن و نیستند و زرتش بیشتر از این که حس مهربانی نسبت را به آنها داشته باشد اینجا حرف از همدردی با انسانهای بالا کردید این ترک کردن مجدد و غار بگر از اینکه از ذر زیبای شناسی داستانو خوب جایی، در واقع، تمام میکنه و این نشانهٔ که برای زرتشت، در واقع، ظاهر شده که فرزندانش نزدیکن و روزش، در واقع، بامدادش رسیده و روز من می دمن این نمیدانم فضای کلیه این بخش پایانیه دیگرانه من.
میخواهم یک خورده در مورد این چیزهایی که خواندم صحبت بکنیم که چه حسی تو شهرست این تصاویر که ظاهر میشوند چه هستند و نهایتاً بخشتو ببندیم که یک خوردن وقت بشنم در مورد کلیات روانکاوی و اینهای بخشتهایی که اینجا در این صد جلسه انجام شده یک مدار صحبت کنیم، خب، چه ایده یا کسی دارد بخصو شروع کنیم در پرندهها و شیر و انسانهای واضحهتر و اتفاقهایی که اینجا میافتد کلن این فضایی که زرتشت یک جوری، در واقع، در پایان شما این را همراه هیوانات و حیوانات میدینید و آن.
انسانهای بالاتری که از این شیر میپرسند، یک جوری دوباره به غار برمیگردند. میاز غار فارج میشود. اتفاق مختصری که میافتد، در واقع، این است که یک جور انگار جدایی بین زرتشت با آن انسانهای بالاتر هست و امید به این که اینجا حرف هست: فرزندانم، فرزندانم نزدیکند. این عبارتی است که زرتشت میدهد و ظهور این شیر، حجوم آن پرندهها، این هم نشانههایی هستند که سراحتن زرتشت میبینید که نشان فرارسیده هستند، نشانههایی این که فرزندانش نزدیک شدهاند. دیگر انگار به این انسانهایی والاتری که همراش بودند توجه ندارد. اینها را از.
روی هم ببینید، این چیز آشکار این قطعه اصکیده محتوی آشکارش این است که خیر و آن واقعیش کسان دیگر هستند که در راه، خب، نمیدانم اگر در مورد همین محتویاش کسی صحبتی دارد بگیریم تا بحث را از یک جای شروع کنیم باید برویم یک خورده آلا بگیریم در مورد این تصاویر هم صورت این احساس زرتشت. این احساس زرتشت، در واقع، احساس نیچه است در مورد پیروانش، در مورد دوران خودش، یعنی زرتشت در دوران فعالیت فکری خودش، در دوران حیاتش توجه به آن شده نیست که هیچی کس توجه نکرده باشد. همین چنین گفت زرتشتتی.
که نوشت برحال یک شاید بشود گفت نه خیلی راحت بشود گفت یک پیروانی پیدا کرد کسانی که بالاخره این را متفکر مهمی میدونستن هرچند که خیلی در زمان حیاتش روشت اقبالی موجود نداشت خیلی طبیعی است که نیچه خودش را آدم خیلی بزرگی میداند در حده کسی که دوران جدیدی را دارد برای بشر به وجود میار و افتتاح میخواند انگار مثل یک پیامبری که بعد از مسیح بعد از دو هزار سال پیش آمده دوران قبل از خودش بعد از خودش دارد یک فاصلهٔ میدازه وقتی چنین احساسی دارد، طبعاً براش رازی کنند نمیسیم چند نفر.
یا چند ده نفر یا صد نفری که یک اقبالی به آن نشان دادن نیچه به یک نسل دیگهٔ که بعداً میآید اینگار امید بسته مثل این که الان حرفاشو نمی فهمن، ولی حرفهای خودش را می زنه، ولی به امیده این است که بعداً دیگرانی بیان اینجا در قطعه پایانی شما این نارضایتی را قرار ببینید نارضایتی از پیروانی که دارد و امیدی که دارد به این که کسانی که به آن فرزندانش میگویند مثل این که امید به آینده دارد میگوید فرزندانی که مثل این نسل بعدیی که، در واقع، در راه هستند و پایان این داستان.
پایان این کتاب. فکر میکنم یک بیشگی خیلی روشنی که دارد این حالت دلداریه که نیچه به خودش مجبور بده و میدهد این که، مثلاً فرض کنید من، مخصوصاً میخواهم بگویم این حالت دلداری دادن با این صحنهٔ که پرندهها آمدند و به آن مهر میبرزن و این گریه میکند آن شیر عشقهای این را از آن دستش میلیسه تشدید میشود، یعنی اولا به شدت یک فضای آتفی، یعنی جدای از این تصاویر پرندهها رابطه یک بینی زرتشت و این پرندهها به شدت حالت آتفی دارد روی این تأکید میشود بارها و بارها این.
کلمه مهر و مهربانی تکرار میشود دوست داشتن شما یک شمارش بکنید از جایی که میگوید که شما جانبران راستین من این شمارو دوست میدارم از مهری که به اوداش نمیخواست و دور شد کبوتران در مهرورزی کم از شیر نبودن یا دوباره، مثلاً کبوتران اونسو اونسو پریدند و بر شانه هایش میشستند و موهای سپیدش را نوازش کردند و از مهروردی و شادمانی باز نمیستادند این انسانی پیدا نکرده که اینگار نوازشش بخواند و حیوانات اینجا هستند که دارند به آن مهرونی برزند این حس من تأکیدم روی این حس غمخاری بر خوده مثل آدمی.
که یک حس دلسوزی نسبت به خودش دارد و، در واقع، اینجا عشق ریختن و دلاری دیدن از طرف این حیواناتی که نوازشش میکنند و عشقش روی دستش میگیسند. این به شدت، در واقع، چیز داریه یک جور به عواطف خود نیچه مربوط میشود. این حالت تنهاییش و دوری از مردم و این که کسی به معنای واقعی کلمه آن جوری که آن دوست داشت برایش عرضش آهل نبود از بین انسانها و آن مهل را که شاید لازم داشت در طول زندگی از یک جایی به بعد از آن انگار دریخ شده بود و.
اینها تجلیش، در واقع، این قطعه پایانیه که زرتشت نیچه خودش را، در واقع، انگار یک جوری دارد دلداری میدهد که فرزندانم نزدیکه برالی ادهٔ میان که این کم بوده انگار جبران میشود، حالا این که آیا نیچه خود به طور طبیعی انتظارش این بود که واقعاً با انتشار کتابی چنین گفت زرتشت و تو همین دورهٔ که دوره، در واقع، دوم کارش هست یک اقبال عمومی به آن بشود منطقه تا پایان عمرش یک چنین اقبالی صورت نگهده و شما دیده، در واقع، در پایان این کتاب امیده به این که بامداد نزدیکه و افکارش همراه.
با انتشار این کتاب یک عده خیلی زیادی را به سمتش خواهند آورد و این اقبال عمومی یک کم را تایی انتشاری تو زندگیش وجود دارد را جبرا میکند این همه خداگاه نیست، ولی این حس برحال واقعی خود نیچه نسبت به خودش و امیدی که برای آینده خودش دارد اینجا به این صورت، در واقع، بگویم شد یک کمی یک کمی چه هست یکی از شکلی زندگی را برای از این کام درست است، مثلاً آن تنهایی و دیویسوزی که براش بشود در این شکلی در چنین سرخانه از اینکه این کاری بسیاری که می.
کنید خیلی عجیب هاییه و از اینکه اینکه آن کاری بسیاری که میکنید خیلی عجیب هاییه مثل چیز دیگر؟ مثل صحنههای، مثلاً فرض کتاب مقدس مثل حالت اعجاز دارد بیگه حجوم پرندهها و یک شیری که رامه، مثلاً در کتاب در توراتم دانیاله که. فکر میکنم صورت میگیرد اینطور ظاهر شده، یعنی شگفت انگیز بودنش واقعاً برای خاطر اینی که. من فکر میکنم تصور نیچی از آینده خودش همینجور شگفت انگیز بوده، یعنی خودش را موجود شگفتی میدونسته در حد همین که، مثلاً انگار یک پیانبری که موجزه میکند یک مقداری من.
احساسم این است که برال غرابت این تصاویر تعمدیه از این شدت، مثلاً حجوم پیانبران پرندگان و این شیری که دقیقاً زیر پای، مثلاً نیچه نیشینه این یک حسی از این، در واقع، درون قدرتمند و متعالی زرتشت و این که طبیعت، در واقع، یک جوری با آن همراه میشود این. فکر میکنم یک خورده چیزه تعمدی آلا این که نمیشود گفتی که چرا پرنده انتخاب شده یا شیر انتخاب شده اینها خیلی منطقه روشنی دارد، ولی این غرابتش منظر من یک مقدار از چیزه میخواهد که اتفاق در حدی عجیب باشد که قاطعانه بتواند بگوید که.
این نشانه را دیدم دیگر این قسمت پایانی میخواهد که اتفاق شگفت انگیزی، مثلاً شما در داستانهای قرآن میخوانید که موسا و خز موسا و همراهش دارند میدانند دنبال خز بعد نمیدونن دنبال نشانه هستند که بفهمن که خز کجاست دقیقاً میدانند حدودن کجاست، ولی دقیق نمیدانند بعد یک ماهٔ که به عنوان غذا همراه خودشان آوردن در زنده میشود و میپرد در آب و میرود و این وقتی که موسا میفهمد که چنین اتفاقی افتاده میگوید که اینجا برگردیم همان جایی که این اتفاق افتاد آنجا جای خزی در خود قرآن میگوید که راه.
خودش را در آب گرفت و رفت عجبا، یعنی عجیب بودن این اتفاق اتفاقی که قرار نشانه باشد یک جوری خوب است که شگفتنگیز باشد از حالت عادی خارج بشود اگر، مثلاً حتی فقط یک شیر میآمد کنار زرتشت می نشستم شاید بازون غرابتش به این اندازه که تکاندهنده است خود زرتشت میپرسه که برمن چه می گذرم میدهید این حالت شگفتی که به خود زرتشت دست می ده، به نظر من، خب، نکترش همین است میگوید که وقتی پرندهها میآید میگوید برمن چه میگذرد وقتی شیر را دیگر میبینه دستش به.
شیر میخورد و شیر قررش میخواند زرتشت گفت نشانه فرارسیگست دیگر این حجوم، مثلاً پرندهها همراه با این شیری که اینجا ظاهر شده و دارد به من محبت میکند و رامه و اینها این دیگر نشانه این است که نشانه چیست؟ نشانه انبوه اقبالی که، مثلاً به زرتشت خواهد شد و این که همه قدرتها در مقابلش، مثلاً یک جوی خازه میشوند این چیزی است که. فکر میکنم نیچه از این تصویر میخواهد از این که تصویری ارائه بکند که غانه کننده باشد که زرتشت این را به عنوان نشانه میپذیره و این حرکت پایانی را.
انجام میدهد که با قصیت این که دیگر و آن انسانهای بالاتری کنجا هستند و در مقابل شیر، مثلاً ترسیدن یک جوری رها میکند من این می گویستم این تو را دانیان با شیر سنگیزیده، خب، یک در از روشت و روزه کم میکنیم این برگشتی که من اینجا میکنم از این صحبه ای کنم، اکنون چیزی روایاتی که خودمونم ایده آمدید و از یک سرنه کنم گویم که با این کامل سرن راموش میکنم. این نسید من نصف میدهد که یک عالمی همسوی با طبیعته و این یکی بیشتری.
مثل موجوده که تو صدق رفتار و گفتارش دارد تقییم میکند. انشاءالله از این صحنه استفاده کرده در گیاهٔ که من دارم دوست میم و یادی به علامتی کسی نمیدهمه. توخانه دوستوی من را بشهر میزند و در آینده هم خواهم دارم. حالا، یک شما حسی کنید اینکه هیوانات اینجا این ظهور عقاب، پرندهها و بعد شیر یک جور اقبال، مثلاً همه هنگی با طبیعت دوش هست. و این هم سمودن، مثلاً موجود سلاقه شده؟ یک مقدار من مشکل ندارم با این حرفی که شما میزنید، ولی شاید اگر منظور این بود تنوع.
حیوانات و حوادثی هم که اتفاق میفتاد شاید میتوانست غیر این باشد حیوانات متنوعهتر باشند و بعد این دفتاری خود عجیبی این پرندهها که حالت و حجوم دارد و به سمتش میان اینها من ببینید آن قسمت خداگاهش که میخواهیم بگوییم که نیچه چه میخواهد بگوید شاید این مکتهٔ که شما میگی در آن هست برحال یک جور حس صداقت و جان به قول خودش جان استلاح نیچه ایشی یادم نخواهیم جان آزاد بگوییم، مثلاً یک کسی که از این غیب و بندها به قول شما از این روحها و ریاکاریها.
آزاده و حالت صدق دارد و اینجا به طبیعت نزدیکش میکند، ولی الان بیاییم یک خود روی این مسئله که قطعاً همین چیز اینجا من حسنم بیشتر این است که به طور خداگاه اگر بخواییم بگوییم که نیچه چه استفاده این میخواهد بکند از این تصویر، خب، اولا میخواهد که تصویر عجب و غریب و طبیعی، مثلاً خرج بکند که براش نشانه باشد برای این پایان منطقی به نظر درست است دنبال نشانه میگشته که پایین بیاید و این نشانه را میبینه، بنابراین، این غراوتش توجیه میشود و این که این نشانه حالت حجوم یک موجوداتی.
مثل کبوترها را دارد اینم، خب، نشانه خوبیه برای این که فرزندانش یک تعداد انگوهٔ از موجوداتی که خود کوچک هم هستند به سمتش خواهند آمد این با تربیلی که زرتشتویخانی هماهنگی دارد برای نیچه میشود فکر کرد که نیچه به این دلیلی تصویر را اینجا بذاشته من تعملتشی بود و آویتی بود و من میخواهم این سری را به شیر بازی بود این شیر براش نمیدانیم و همین چیزی بود شیر بران ایستی بران؟ همه از آن میترسن به دلیل اینکه قدرتمنده و میتواند آسیب برسونه چون شما بالاخره اینجا چیزی که میبینید این است که.
شیر در مقابل زرتشت رامه زرتشت را دوست دارد، در حالی که، آن انسانهای دیدهٔ که دوی غار هستند و در سطح پایین تری هستند از آن میترسن، یعنی این را باور بودنه شیر اینجا خودش را دارد نشان میدهد دیگر، حالا جدای از این که یک نفر ممکن است اقالید و یا حس خاصی نیست ویدیو باید به شیر داشته باشد اینجا همچنان شیر به عنوان همان موجود و قدرتمند و یک مدار ترسناک دارد ظاهر میشود و شگفتی ماجرا همین است که رفتارش با زرتشت اینطور است که تأکید میکند مثل یک سگی که همچون سگی رفتار میکرد.
که عرباب قدیمش را بازیافته باشد اینقدر، مثلاً در مقابل زرتش رام و متوازه سگ بیش از هر چیزی نشانه همین توازو و مهمبت نسبتی به عربا بشود این کلمه همین گارداتر که در مورد انسان هست که همه کشی اینکه فکر میکنند در مورد انسانهایی که برگاهٔ برگاهٔ برگاهٔ برگاهٔ ترش هم میدهید حالاتر نسبت به انسانهای دیگهٔ که همه شون مثل هیوانات هستند یک جوری منتها میبینی که از آنها هم راضی نیست من میبینی که آنها اینجا، در واقع، در اثر و حضور این شیر.
شیر از دراماتیک کار کردی که دارد این جدایی بین زرتش با آن انسانهای والاتر را، در واقع، تصویق میکند فرار و برگشتن و مجدد آنها در غار، خب، یک جوری، در واقع، این زمینه را آماده میکند که در پایان زرتشت از آنها جدا میشود و به تنهایی دوباره از غار خودش بیرون میآید و میآید از پوفانه، یعنی کار کردی دراماتیکی خودش را دارد پرندهها، مثلاً اینجا نسبت به آن اتفاقی که میافتد مصوریت مستحیم ندارند پرندهها بیشتر تو آن بخشی که در در آن غانه میشود که نشانی.
رسیدن بامدادش، مثلاً دیده شده اینجاست که کار خودشان میفن ببینید خود در مورد پرندهها، حالا ببینید یک آدم میآید میشوند فکر میکند یک پایان خیلی خوب ترراهٔ میکند که، به نظر من، خب، آنجا واقعاً همه این حرفهایی که من زدم، به نظر من، اونجور میلیسه که میشن به همه این چیزها فکر کرد، یعنی یک تداد پرنده حجوم بیاورند و یک اتفاق عجیبی مثل این گفته که شیری کنارش باشد آدمها از آن بترسن داخل غار برن تا این که این بالاخره نشانه محصول بشود و زرتشت ده دونه آنها برگرده یک.
جوری از درامتی خوب است دیگر، یعنی همیچی سر جای خودشه و کار کرده خودشم ده و من برهم یک خورده حقیقتش از این که در اینان این حسی که شما میگویید اگر منظورش این بود شاید میتوانست یک موقعیت دراماتیک بهتر تررایی بکند. حالا، تحلیل روان کار بانه اینجوریه دیگر من به داخلی ما یک داستان میخوانم یا یک فیلم را میبینم یک قطعه از این کتاب را میخوانم و تا جای ممکن سعی میکنم بفهمم که منطقی که پشتش هست چیست، یعنی معلف یا، مثلاً هنرمند چه حسی داشته و میخواسته بیان بکند این همیشود.
آن مرحله اوله من چیزی که از این قطعه میفهمم همین است که گفتم و به نظرم میآید که خیلی خوب است، یعنی تا حدودی میشود خیلی هم دیگر سرار نقد روان کامان، یعنی شما وقتی همه عجیبههای، مثلاً فرض کنید من اثبات این قضایی ریاضی را میخوانم و ابهامی برای من ندارد چیز عجیبی در آن نمیبینم که برای من سرار نقد روان کامان نقد روان کامان همیشود از یک جایی شدون میشود که این منطقه یک جوری یک ایرادی پیدا بکنه، یعنی من یک انصارای ببینم یا یک کنشای ببینم که اینها با آن روال کلی که.
مدن نظر هنرمند یا، حالا نویسنده بوده همههایی نیست مثل یک چیز عجیبی که با آن بخش خداگاه توجیه نمیشود الان یک چیز فرض کنید این تفسیر خداگاهٔ که من گفتم و از این مرد بپذیر این که قرار بوده نشانه نیچه فصل پایانی را اختصاص به این داده که یک اتفاقی بیفتد که نیچه بدون آن انسانها سرازیر بشود دوباره این اول داستان دوباره برگرده و نشانه این را ببیند که صبحش دمیده و فرزندانش نزدیکن، خب، پراندهها حجوم آوردن و یک شیری همونجا دید شیره بیشتر از هر چیزی فانکشنش این است که.
آدمها را موجود تو قار نگه میدار و زرتش جدا میشود و میآید و همیشود به نظر خوب است دیگر چاله کجا هاش هست که فکر میکنید که احتیاج به کار دارد همونجا میتوانیم کار تاون کنیم و بگوییم، خب، این لحظه پایانی خیلی دیده خوبی داشته و خیلی هم خوبی کار میکند و تاون شد چیاش عجیبه که نمیخوره، مثلاً معلوم است که برای چه اتفاقا افتاده که لازم باشد در موردش بحث بکند؟ همچند سوالات برای آن بشین وعده این است. نه، برای اینکه باز چه این را برای آزمایی خواهد دارد، ولی مثلاً.
چرا پرنده باید که پرنده چرا کفتر کنیم و یکی اینطور دیگر خیلی عجیبه اینکه یکی صحبه هست که اینطور گریه میکند و شیر گریه را میبیسه دیگر اینکه این نظراتی خودتان گریه شده است یکی اشترای هست که دیگر عموم میکند که تشکیل نادرهها به سطح اینکه باشد قبل از اینکه برندهها بیان؟ قبل از اینکه برندهها بیان از اینکه که آن را بیشتر میکنید، از اینکه کار کردنگار ندارید. آه، حالا میخواهید من نگاه میکنم. من خیلی به عبر دقت نکردم. خب، بگذارید، بگذارید درگردیم سراغ.
این چیز. قبل از اینکه شروع بکنیم تحلیل کردم، من گاهٔ احساس میکنم که و نشان میدهد که نیچه غیر از اصلاً همین زوغ فکری و فلسفی و اینها در از این دراماتیک هم حس و خوبی دارد، مثلاً کتاب اینطور تمام میشود دوباره مثل اولش بر میگرده میگوید فرزندانم نزدیکن یا این نشانههای عجیبی که ظاهر میشود کلن آن کاری که میخواهد از دراماتیک بکند را انگار خوب میتواند انجام بده اگر میخواست داستان بلیمیسن فکر میپنم خوب میتوانست داستان بلیمیسن ببینید یکی از ویژهگیهای خوب در داستان این است که.
انصارهایی که استخدام میشوند، برای اینکه داستانو از در دراماتیک پیش ببرن کار کرده چندگانه داشته باشند، مثلاً نمیدانم باید من یادم از کشفقت نرموردینی چنین موضوع پیش آمده در دستایی که در زمینهای هنری داشتیم حرف بزنم یا نه این شما، مثلاً فرض کنید یک داستانی را دارید، مثلاً میخونین در آن یک شخصیتی وجود دارد که، مثلاً وارد میشود یک چیزی میگوید و کاملاً برای شما واضح است که خوبی آمد، برای اینکه مثلاً این قهرمانو از اینجا بکشیدیم ده صفحه میخوایید میروید یک صفحه میفهمید که نه آن شخصیته یک چیز مهمترم در.
موردش هست باز دوباره یک خوردی میروید جلوتر میروید آن شخصیته یک کارکرد دیگر هم در این داستان دارد، مثلاً چون شغلش فلانم، حالا فلانجاد این داستان را پیش میبرد یک آدم مبتدی تو هر جایی که داستانشی گیر دارد اینکار همان جایی یک انصاری را وارد میکند گیر را از بین میبرد و داستان پیش میبرد، در حالی که، یک آدمی که دیگر خودی زهنیتی پیچیدی تری دارد خیلی وقتا اصلاً هنرش این است که یک انصارهایی وارد داستان بکند که هیلی انظر دراماتیک بتوانند مشکلات را حل بکنند، یعنی چند جنده داشته باشد بزرگشون.
از در پیش بردن داستان کمکهای زیادی بکنند تو هر داستان و هر کار هنری خوبی حتماً شما این چیز دارد میبینید، ولی نه هم یک مثال خیلی واضح و روشنی تو زینم باشد و گاهٔ اوقات هم ببینیم اینجوریه، یعنی کار کرده اصلی یک چیزی است که دیرتر میآید و برای همین حس بهتر ایجاد میشود، یعنی شما خیلی وقتا نویسندهها این کار را میکنند، مثلاً در داستان این است که کار کرده اصلی یک امسور را به تخیل میدازن یک جذابتر میشود، یعنی شما بیشتر حس میکنید که چقدر جالب من فکر.
نمیکردم این، مثلاً اینجا به درد این چیز بخوره عمدن با یک کارکرده فرعی یک انصارو وارد می کنند، ولی مثلاً ممکن است دو تا کارکرده فرعی به آن بینن و یک دفعه یک جایی داستان به شدت، مثلاً فرسون این کار اصلی خودش را انجام میکنید، یعنی از اشیا گرفته تا شخصیتها میشود باشد کار روی، حالا برار نفران اینجا شما شی را اول به یک عنوان میبینید، ولی بعد میبینید از در دراماتیک نفران یک نخش مهم دیگر یک هم بازی میدهد اونم درگردوندن آن انسانهایی بالاتر به داخل وارد و آن صحنه.
به قول شما شگفتن، یعنی این نیز مهربانی و میسیدن عشقاش و مرود شیره و بعدم کار کرده، یعنی تو همه چیزهایی که انگار قرار گفته بشود، این شیره به خوبی نخش خودش را ایفان کند بگو بگو من از صحنه ظهور پرندهها را یک بار بگیر بخوانم. فکر میکنم یک چیز خدا عجیب و غریب هست در مورد این میشود صحبت ناگهان صدای بیشمار پرنده را شنید که گلوار و پرفشان گرد او را گرفتند همه همین همه باد و فشار پیرامون سرش چندان بود که چشمانش را بزد همه.
هنگو با طبیعت اگر قرار باشد هرچیزی این پرندهها میتوانند بیان اگر اینها یک جوری نماد، مثلاً اقبال عمومی به نیچه هستند میتوانند بیان و کنار نیچه بشینن همان شروع کنند به مهربانی کردن ظهورشون یک مقدار اول حتی میشود گفتی خود حالت رعبه آورده صدای هم همه شون اولین چیز اونگاه چنان افتاد که ناگهان صدای بی شمار پرندراشنی که گلگار و پرخشان گردورا گرفتن و همه این همه بال و فشار پیرامون سرش چندان بود که چشمارش را بست این که اینها دور سر زرتش یک جوری اجتماع کردن بال میزنند و.
باعث شده که چشماشو ببنده و این که به این گر که آن اولی از عشق بود فرون می شسته بر دوستی تازه توصیفی که دارد انجام میشود خیلی به نظر آشغانه است، ولی همراه با یک جور، در واقع، اینگار جمعه مزاهمت هم هست که این یک خود شگفتنگیزه دیگر این کار چقدر تحت کنترولی نیشست که اینطور پندهها را ظاهر بکند تو این داستان تصورم این که اینجا خیلی حسیه، یعنی مثلاً فرض کنید این پرندهها میخواهند ظاهر بشوند اینطور خوب است ظاهر بشوند بیایید یک خورده اول در مورد نماد.
پرنده در رویا یک چیزهایی من یاداوری بکنم و نهایتاً سرکنیم ببینیم که این تصویر اگر نیات خداگاه نیچه را در نظر نگیریم تصویر چه میتواند باشد احساس من باشد که این مثل تصویر رویاست تصویری که ناخودآگاه تولید کرده، مخصوصاً من میگویم روی این تأکید میکنم که رفتار شیر کنترول شدهتر، به نظر من، تا رفتار این پرندهها که اینطور ظاهر میشوند با جیغداد و بال زدن و دور سر نیچه را گرفتن اینجا را من بیشتر دوست دارم لاغل از آن شروع را کنیم در مودش صحبت کنیم پرنده کبوتر اینها نماد.
چیست؟ پرنده که کار از آنش تو خانه و مردانه نشان زنان هست آرهیه نه اینطور پرنده، مثلاً شما در رویاه یک پرنده زیبا ببینی میتواند نماده یک زن به مناه خیلی واقعی چیزش باشد دیگر معنای اسیریشی، یعنی روح زن زنی که میتواند، مثلاً نماد یک زنی باشد که خیلی روح زنانه دارد معناوییت زنانه، در واقع، این شرط شرطش این است که زیبایی، مثلاً پرنده جلده بی داشته باشد اینجا پرندهها بیشتر پریدنشون و بارزدنشون و این چیز هست که مهم است پرنده به طور عمومی نماد چیست؟ فکر کنم در جلسات مروخ نماد.
و اینها در موضوع بحث کردن این است آن شما این که در مجموع نمادهای زنانی یک چیزی هم نباتون پرنده هست پرنده اصولاً خیاله دیگر پرنده بیش از هر چیزی در رویا نشاندنده خیاله به دلیل آزادی که خیال دارد که همین دلیلی پرنده نماد خوبیه براشه واقعاً ما ما اصلاً در بدون این که در اکسل روزبانها یک عبارتهای شایرانه و آمیانه یک بیشتر دارد که خیال و پرنده با هم میگوید میان، یعنی مثلاً پرنده خیال طرف یا، مثلاً خیال اینطور پرواز میکند این حالت به سره آم نماد پرنده است.
خب، آده یک انبوگی از این پرندهها به سمکه من میگویم یک نظرین به صورت یک رویا ببینیم که یک مجموعه یک از نظرین من یک رویا برای شما تعریف بکنم بعد دوباره بیم این رویایی که من، مخصوصاً به انشون میبینم، یعنی یک نفر یک موزی بر من تعریف کرده و خیلی روشن بود گاهٔ آدم از این که یک رویایی میشنبه و به دلیل، مثلاً اینجور آشنایی که وجود دارد من میفهمم که این، مثلاً فرض رویایی که ترخ دیده یک جوری معنیشتی زندگی این آدم چیست خیلی برای من شاید از چیزهایی.
که کتابا را میخوانم ممکن است معتبرتر باشد رویا این بود که شخصی که میبرون تعریف کرد یک کسی بود که یک مادر بزرگی در. فکر میکنم یک محیطی، حالا خورده شاید نه خیلی شهری به نظرم یک چنین اینجا خیلی خاطرهش برای من روشنگیست، ولی فکر میکنم آنطور بود و این که رویا اینطوری بود که لفته در به حال ممکن است واقعیت اینطور نبود در خواب، مثلاً فرض کنیم اینطور اتفاق میافتد خواب دلاخل اینطوری بود یک خونهٔ مثل خارج از شهر و این آدم لفته بود و آنجا مهمون مادر بزرگش بود. فکر میکنم اینطور.
بود که تو طبقه دومش تنها بود خیلی آدم ده نظرم میآید شب بود، ولی نکته اصلی این بود دیگر یک پنجرهٔ را باز کرد و یک حجومی از پرندهها. فکر میکنم بیشتر کلا به داخل این خونه انجام شد که اگر اشتباه نکنم پنجره را، مثلاً دست یک حس اینطور در دولهها موجود داشت همانطوری که زیر زمین، مثلاً ناخودآگاه است طبقات بالاتر یک جوری جمعههای خداغاهدر و زندگی، مثلاً فکریه انسان این حجوم پرندهها در اصل باز شدن پنجره در این رویاه، من جزئیاتشون نمیگم که، حالا موجود به.
خود این آدم یا شیر کاره، من میخواهم همه چیزو نمیگم در مورد اینکه معنی شیر. چیز خیلی واضحش مثل حجوم یک افکار ناخاسته تخیلات ناخاسته که اینجا منفی هست کامل اینجا به دلیل سیاق بودن پرندهها به وضوح منفی هست این کاره پنجه را باز کردن، یعنی چه من بارد این را نمیخواهم میشود من فقط چیزی که برای من مهم است اینجا انبوه یک پرندههایی که بجون میارم مثل انبوه یک افکار خارج از کنترولیه که به آدم اجوم میآورد و آدم را دوچار مشکل میکند اینجا، مثلاً اینجا بود که باید این پنجره.
بسته میشود شباحت این تصویر پرندهها هرچند اینجا کبول کرن روزه پنجره یک هم باز نشده، ولی آن حس مزاهمت در اخره در آنها هست سر و صدای زیاد و حجومی که به اطراف سر زرتشت نیچه میآورند دیگار من کلن نیگم زرتشت یا نیچه خیلی فرق نمیکند دیگر به بزرگ اینجاش زرتشت نیچهٔکی هست چیزی که نیچه میخواهد بگوید اینی که اینجای مهربانی وجود دارد و مهری هست و حرف از این زد که من شما را دوست میدارم و بعد این اتفاق افتاد و این را هم از در این نیچه نشانههای.
این هستند که، در واقع، یک انبوحی از پیروان جدید شاید کچک بودن این کبوترها با آنها را فرزندان خودش خطاب میکنند و همه هنگی دارد بی طور خداگاه چیزی که میخواهد بگوید ظاهران این است، ولی حسی که اینجا وجود دارد تصویری که وجود دارد این را نمیدهد تصویری که وجود دارد بیشتر شبیه همان حجوم یک سری، در واقع، خیالاته تا نشانه یک هزیه اگر من، مثلاً فرسون این صحنه را در رویاه ببینم که یک تعداد خیلی زیادی ترنده به سمت من حجوم موازه ایمت ایجاد میکنند، ولی در این حال من دوست.
دارم و دلداری میدهم نوازش هم میکنم چون کلی از این چه میفهمیم اگر آن را در خواب داریم من یک مجموعه خیالات نوازشگرد دارد به من حجوم میآره و فانکشن نیچه چیست؟ فانکشن زرتشت اینکه چشماشو میبنده شما دقیقاً وقتی که تخیل میکنید مثل اینکه چشمتون را به واقعیت دارید میبندید این تصویر جدای از آن چیزی که به در دراماتیک واقعاً میخواهد بگوید، به نظر من، دقیقاً همان واقعیت را دارد بیام میکند که این فرزندان خیالی هستند این حجومه اصلاً نیچه در خیال دارد زندگی میکند.
اگر فکر میکند که الان این کتاب منتشر بشود این همروهٔ از نسل جدید به آن در واقعی جدید حجوم میآورند این خیالات، در واقع، نیچه هست خیالاتی که باعث میشود که نیچه چشمش روی واقعیت ببنده و این خیالات خیالاتی هستند که نیچه خودش را با این را آروم میکند میتواند بشینه در تنهایی خودش گریه کند و این پرندههای خیالی نوازشش بکند یا آن شیر خیالی عشقاشو بگیزه من به نظرم میآیداده غیر این که میدهم پایان جالبی بر این کتاب تحییل شده باید باز طبق معمول جاهایی که تصاویر ظاهر میشوند شده مقدار زیادی.
از دست آدم در بیره وقتی شما دارید این تصبیرو این که دیگر ایده کلی ممکن است این باشد که نشانه حجوم زهور حیوانات را قرار بده نشانه این را قرار بدهید که، مثلاً یک موجوداتی بیان و ذرتش را دوست داشته باشند که اینها نشانه این پیروبان آینده باشند در این که اینها پرنده باشند اینها به این شکل حجوم بیاورند سر و صدا داشته باشند این همه همه یک، مثلاً کر کننده همراه با این که چشم خودشان نیچه میبنده این اصلاً هست جالبی ندارد، یعنی به نظر میآید که اینجا باید یک فضای.
خیلی خوبی ترسیم بشود، ولی اینطور نشده این که تصمیم گرفته که اینطور باشد دیگر یک مقدار هستیه دیگر، یعنی واقعاً. من فکر میکنم هیچ آدمی کنترول کاملی داشته باشد روی کلام خودش شاید چه برسد روی تصاویری که ذهنش خلق میکند به نظرش اینطور خوب رسیده و چرا برای خاطر این که این با همان، در واقع، مختوای واقعی چیزی که داریم میگوید نزدیکه، یعنی این که اگر این پرندها قرار نشانه چیدی باشند نشانه حجوم اتفاقا اینها نشانه حجوم تخیلات بیشتر از این نوع برای این چه هستند، یعنی در سالهای آینده میشود.
فرض کرد که به طور مداوم میشود خودش را با یک چنین موجودات خیالی که به سمتش خواهند آمد و نوازشش خواهند کرد سرگرم کرد و دلداری داد. من فکر میکنم شاید نکته جالب این دخش پایانی، حالا میشود خیلی باری دو جزویات من در مورد شید و این کزا هم شد، ولی من به نظرم آمد که طبق معمول در خاطر این حرفی هم که در انتهای این جلسات میخواهم بزنم باز برویم سعی کنم نشان دارم که همیشود یک ساز مخالفی تحسیل ناخودآگاه زده میشود، یعنی شما دوست دارید که یک چیزی خداگاهانه.
بگویید بلی نهایتاً چیز دیگر این میدید واقعیت اینکار خودش را یونگی که نگاه کنید فرویدی نگاه مکنید فروید به شما میگوید که امیال درونی خودشان را ظاهر میده امیالی که شما نمیخوایید آنها را در واقعی جوری ظاهر بکنید، ولی وجود دارد یونگی که نگاه بکنید انگار اینطور میشود گفت واقعیت خودش را ظاهر میکنید، یعنی شما همهها به روی در حال انکار احساسی خودتان هستید انکاری نقطه زردی خودتان هستید که واقعاً وجود دارد شب میخوابید و این نقطه زرد ترسویت ناخودآگاه ظاهر میشود مثل اینکه ناخودآگاه به عنوان یک منبع معرفتی که.
همه چیزو میبینه و میفهمد، مخصوصاً در مورد خود و برد انسان همینطور وقتی دارید شعر میگید، داستان میگیدید یا حرف میزنید، این واقعیتهای درمونی خودشان را ظاهر میخونه. واقعیت زندگی میشود همین است که با خیالات، در واقع، این باری یک جوری در مورد حضیرش و خودش توسط دیگران سرگرم بوده و با این که اینجا چیز دیگر میخواهد بگوید میخواهد حرف از این نشانهٔ خلق کنی که ظهور واقعی پیروانش را پیروان جدیدش را بیان بکند، ولی خود دو خود این نشانهها را سمتی میگویند که یک واقعیتی را بیان میکند واقعیت اینکه.
اینها حالت تخیل دارند و واقعی نیست من نیمی شد اگر میخواستیم وارد ویدیوزی یاد کشیم نکل کتاب چنین گفت زرتشتت کتاب سمیدار یون در باره زرتشت را هم نمیشد تمام کرد من به نظرم قبل اونوز داشتم این را آمدم به نظرم رسید که قطعه پایانی چنین گفت زرتشتت را بخونیم که یک جوریه هستی از پایان اصلاً به جلسات بده دید بینش یک کنیم ست سخه ای را نخوندیم آن دیگر خیلی مهمیست من امیدوارم که هم درقل این ایده اصلی این جلسات که خواندن کتاب سمیناری آن در باری زرتشت بود.
را به یک جایی رسونده باشم که همه به اندازه، یعنی درسگفتارها مقدمی بشود برای این که همه این کتاب بخوند من یک روز اولی که در مورد قطعای از آن خواندم سعی کردم نظرتون را این جلب بکنم که کتاب یک آزمون خوبیه و اینکه خودتان، در واقع، یک جوری به سنجیتی چقدر با دیدگاههای یون آشناسیدیه تحمیل اوریجناله یون در یک محفلی که همه آدمها، در واقع، سالهاست که از یون چیزهای شنیدن را یاد گرفتن سطح دستارو خیلی بالا میبره پردین که، در واقع، کاری که یونی انجام میده دقیقاً.
این قطعه قطعه کتاب را دارد میخواند و در موردش بحث میکند من آن پیشنهادی که کردم را دوباره تکرار میکنم به آن مورد آخرین مفضه در مورد این کتاب و در مورد نیچه که یک تمرین خوب برای این است که شما کتاب چنگوزرتش را پارگراف به پارگراف بخونی از اول تا اونجایی که، حالا دقیقاً یونی تحلیل کرده اول خودتان ببینید چه نکاتی نظرتون جلب میکند چه به ذهنتون میرسه بعد متابقت ببینید یون سراغ چه نکاتی میرود و بعد هم سعی بکنید کتاب سمیناری یونی که دارید میخوانید یون به طور مداوم از.
مخاطب خودش سؤال میپرسه که این، یعنی شما، یعنی چه در جایی که در اینجور بخوانید و رد بشید خیلی با تعلی بخوانید و در مورد هر کدام این سوالها فکر بکنید ممکن است حالی یک سال طول بکشد روزی عفتی چند سطحی بیشتر نفتونید، ولی به نظر من، ارزش آن دارد که یک خورده به سنجید برید که چقدر مورد دیدگاه یونگی چیز میدانید و حسدشو دارید که، مثلاً یک کتاب مثل چنین گفت زر پشت و، مثلاً یونگی به آن نگاه کنید، خب، من آره برای اختتام جلساتی بیرونی داشتیم روانکاوی آره فعلاً داشتیم.
بعد هم نمیدوند که کلیتی را دوباره تکرار بکنم و اونم این است که آن چیزی که ما از روانکاوی باید یاد بگیریم درست همانطور که ناخودآگاه ای سازم و خواهیم روانکاوی هم در باقی همین کارو در مجموعه اینگار معرفت بشری به معنای امروزیش میزند، اما در دورانی زندگی میکنیم که چند غرنه که بیش از اندازه به تفکر و خداوا اهمیت داده میشود و نفرد تیر صوفا و متفکرین معمولاً آدمهایی دونسته میشوند که میشینن فکر میکنند به نتایجی میرسند و این نتایجی که به آن میرسند نتیجه یک را تفکر منطقی و.
استنتاجیه روانکاوی به ما یاد میدهد که نه تنها وقتی میخوابید یا شعر میدید یا یک کار هنری میکنید اوزایی جوری نیست حتی وقتی فکر میکنید هم اوزایی جوری نیست وقتی کتاب متعلق میکنید اوزایی جوری نیست وقتی کتاب برای متعالیه انتخاب میکنید هم اصلاً قوضایی میدانید، یعنی به شدت ما ترت تأثیر گرایشهای درونی خودمان هستیم چیزی که از یون، مخصوصاً باید یاد گرفت اینی که ما برخلاف آن تصور عمومیی که در فرهنگ غرب بودید داشته و الان تو همه جای دنیا به نوعی تسلط پیدا کرده ما برخلاف این تصور.
که perception به معنای این است که من دریچه زهن خودمان به سمت آلم باز میکنم و این در زهن من باستاب پیدا میکند نقد را زیادی از perception این است که من یک چیزی از درون خودمان به بیرون پروژکت میکنم فقط از بیرون نیست که یک چیزی به داخل من پروژکت میشود چون کاملاً در قلبوی تفکر غربی در غرنای اخیر اینطور میبینید که انگار یک آبجکتی هست یک سابجکتی هست آن چیزی که در بیرون هست، مثلاً دکارت سختی دارد فلسفه خودشان بنامی کند یا، مخصوصاً اوجش دیگر کانت در مورد.
شناخت حرف میزند انسان انگار اینجا هست نشسته پشت یک دریچه دریچه زهن خودشان باز میکند و حد اکثر چیزی که کانت توجه میکند این است که آن چیزی که در بیرون هست از کانالهای شناختی من میگذرد دیگر حداقل کانت این مقدار ساده اندیش نیست که این پنجره را من همجور باز میکنم و و کانت حد دقل متوجه این نکته هست که حس میکند که بعضی از مرغولهای اساسی مثل، مثلاً زمان و مکان را ما به واقعیت حمل میکنیم، ولی بلخره از این فراتر نمیرود، یعنی به نظر من، در فرهنگ غربی.
یک بسواد یک چیزی وجود دارد مقابلتی وجود دارد در مقابل این که ما میلهای خودمان را پروژکت میکنیم به خارجی نه فقط ویژگیهای ذهن انسان به طور کلی ویژگیهای روانی خود من به عنوان انسان خاص در موقع شناخت پروژکت میشود من چیزی که میخواهم بگویم این است که شما از روانکاوی همانطوری که یون در انتهای عمرش همینطور که سنش بالا میرفت بیشتر به گرایشهای ارفانی شرط توجه کرد. من فکر میکنم که روانکاوی یون به طور طبیعی آدم را باید اینجا برسونه که شما به هیچ چیزی نمیتوانید برسید که.
چه حقیقت را نمیتوانید درک بکنید؟ من گرمی که در درون خودتان یک کاری کرده باشید تا وقتی که من درونم یک جوری به یک معنای خود اخلاقی تن اصلاح نشده باشد، تا حالا با استراحات یونگی آن پراکندگی آن سرهای ناخودآگاه در درون من همچنان مولید داشته باشد. من کاری که انجام میدم موقع شناخت اینی که به طور مداوم این چیزهایی که در درون خانم هست و دیرون پروژک میکند، بنابراین، به هیچ شناخت اصیبی نمیرسم. به هیچ وجه آدمها نمیتوانند با همدیگی به تفاهم برسم، برای خاطر اینکه، امیال متعارض و.
متناقضی دارند به هیچ راهٔ برای شناخت درست نیست بگیرین که شما یک فرایندی را در درم خواهدتون تقییم کنید یک فرایند واقعی که جمعه وجودی دارد نه جمعه، مثلاً فکر کردن که که خواهید کنید به نظر میآید که، خب، فرهنگ غربی تمدان غربی بود چیزی که فرهنگ مدر که از روشنگری در این ورد به وجود آمد و اوج گرفت به شدت در مقابل این همشین تصوراتی مقابل میکند، یعنی به شدت گرایش حضور دارد که آدم را تفکر آدم را از زندگیش جدا بکند، یعنی شما حتی هنر هنرمند را از زندگی.
هنرمند جدا بکند و حرفش اثر بکند و نتیجه مثبت به بار بیاورد. ما از روانکاوی را یاد میگیریم که این اتفاق نمیوفته، یعنی شما هر نقطه زرفی که در درونتون باشد، اولا روانکاوی ما یاد میده که آدمها اتفاقا دوست دارند که برخلاف آن چیزی که هستند حرف بزنند، یعنی تفکرات و خداگاه درست آدمها را میبره به سمت این که خلاف آن چیزی واقعیت را انگار بگویند و زشتیهای خودشان را به بیرون نصفت بدن، چیزهایی که در درون خودشان نیست و خوبیهای تخیلی را به خودشان نصفت بدن.
و ربانکایی با ما یاد میدهد که این فراین وجود دارد و همیشود هم، در واقع، آن واقعیتهای درونی در در اثری که خلق میشود در گفتاری که به وجود میآید باستا پیدا میکند و اثر را خودشان میگذارد، یعنی یک آدمی که یک تجربه واقعی را انجام نداده وقتی برای اصلاس تخیل خودش آرزوهای خودشی یک داستان درست میکند تحصیل برعکس میدهد میخواهد مردمو من مثال خوبش. فکر میکنم باز برای چندون بار دارم به آن ارجامیدم آن فیلم انجمن شادران مورده قرار است که یک از شخصیتی معلمی یک استورهٔ.
درست بکند که بچهها را از به نوعی، مثلاً به خلاقیت تشکیل میکند از پیرویر از سنت، مثلاً یک جوری دورشون میکند، ولی من. فکر میکنم سعی کردم تحلیل هم بگویم که این فیلمی تصویر نمیذاره، یعنی در این حالی که به شدت نصف خداگاه فیلمساز این است، ولی چون خودش اینطور نبوده اینطور زندگی نکرده فقط آرزوش این است که اینطور باشد شما وقتی فیلم را میبینید تأثیر ابتدایی فیلموی شما این است، ولی وقتی درونتون نشست میکند و، به اصطلاح میرود در لایههای پایینتر درعکس عمل میکند، حالا من نمیخواهم آن بحثی که اینجور.
کردم را دوباره تکرار بکنم در را من چیزی میخواهم بگویم این است که شما از روانکاری فلوید و، مخصوصاً از یون این را یاد میدیدید که را پیش ببرید همالا اسمِ آن را میخواهد بگذارید فرایند فردانی هست اسمشو هرچی میخواهد بگذارید اگر زرفایی که هست باید به آن غلبه بکنید این غلبه کردن به زرفایی درونی نه فقط بیربط با شناخت حقیقت نیست بلکه اصلاً قسمت عمده، در واقع، شناخت حقیقت این چیزی است که در مقابلش مقابلت وجود دارد ما دوست داریم که فکر کنیم که میتوانیم کتاب زیاد بخریم و بخونیم و یک حقائقی را کش.
کنیم مطمئنان هر کتابی آدم بخواند یک چیزهایی میفهمد یک چیزهایی هم درک میکند، ولی نهایتاً این ایدههای کلی اینهایی که نسبت به جهان داریم، ایدههای کلی که نسبت به زندگی داریم، اینها با کتاب خواندن درست نمیشود. اینها با یک چیزی در درون ما درست میشود اگر، حالا که به یک چیزی برسیم. من میخواهم بیشتر از این دستهای کلی بکنم. فکر میکنم اگر این جلسات خست نیداشتن آن جزیاتشه، یعنی شیوه تحلیل دارد در مورد خاص یک هرکی زدن امیدوارم اگر یک نفر این جلساتی گوش بده.
این چیزی که من این آخر دارم میگویم آن خودش در کلی جلسات حس کرده باشد لازم نباشد که من تشویق بکنم آدمها را که اگر میخواهی به جایی برسی جهان را، مثلاً بهتر درک بکنید باید یک چیزی در درمون خودتان را، مثلاً درست بکنید. فکر میکنم در طول جلسات اگر سراحتن گفته نشده، ولی ایده شان در اول وجود دارد در تمام قرصهایی که با استفاده از یونو میکنیم این است که بالاخره ما موجوداتی هستیم که برای تیه یک مسیر رشدی خلق شدیم انگار میکانیسمهای روانی ما در این جهت کار.
میکنند و تا وقتی که این نصیب را تیعی نکنیم هیچ چیزی هیچ ایده خوبی نصفت به جهان و زندگی نصفت به هیچ چیزی پیدا نمیکند ریاضیات میتوانیم بفهمیم فیزیک میتوانیم بفهمیم ممکن است یک چیزهای فنی علوم انسانی هم بتونیم بفهمیم، ولی نهایتاً جهان را در کلیتش نمیفهمیم احساسی که نصفت به دنیا داریم اصلاً نمیشود و، مخصوصاً انسان را نمیفهمیم زندگی را نمیفهمیم که چه کار باید بکنیم و اینها چیزهای اصلی تریهٔ که ما در قابل باید داشتیم، خب، آنه امیشالله اگر جلسات آیندهٔ بود در حالت هر موضوعی که دوباره این بحث.
دار شدیم کنیم فعلاً این جلسه صد امروز تمام میشود کنیم.