خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ درسگفتار در ادامه آمده است.
درسگفتارهای سورهٔ یوسف، جلسهٔ ۱۱، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵
دشمن نبودن نفس
در اواخر جلسهٔ پیش نکاتی در مورد شیطان مطرح شد. شیطان در همهٔ مذاهب به عنوان دشمن مطرح میشود و در اسلام نیز تنها دشمنی که برای انسان وجود دارد شیطان است. با وجود اینکه در اسلام جهاد با نفس به عنوان جهاد اکبر مطرح است، نفس، دشمن انسان نیست.
یک روایت خیلی معروف از پیامبر به ما رسیده؛ زمانی که پیامبر با اصحابش از جنگ برمیگشت فرمود: ما از جهاد اصغر برگشتهایم و حالا وقت جهاد اکبر است. پرسیدند: جهاد اکبر یعنی چه؟ پیامبر گفت: مبارزه با نفس.
اینکه در اینجا مجاهدتی باید انجام داد به این معنی نیست که دشمن وجود دارد. نکته این است که در خود نفس و خواستههای نفسانی هیچچیز بدی برای انسان وجود ندارد. اینگونه نیست که نفس برای انسان نقشه بکشد و بخواهد انسان را از بین ببرد. تصور اینکه بخشی در وجود ما به اسم نفس هست تصور اشتباهی است، ما یکپارچه هستیم. اینطور نیست که بخشی به اسم نفس وجود داشته باشد و روی آن عقل سوار کرده باشند و نفس از چند تکهٔ امّاره و لوّامه و مطمئنه تشکیل شده باشد.
ما یک موجود یکپارچه هستیم و اینکه در درون ما تضادهای شدید وجود داشته باشد تصور درستی نیست. من فکر میکنم در مذاهب و مخصوصاً قرآن تأکید روی این است که دشمن یک موجود بیرونی است و نه موجود درونی.
در مذهب به معنای سنتی، از یک دشمن درونی یاد میکنند. ما میخواهیم در مورد این مسئله توضیح بدهیم که دشمن بودن نفس مانند دشمن بودن شیطان نیست. در وجود ما مجموعهای از تمایلات کودکانه وجود دارد که به این تمایلات کودکانه نفسانیت میگوییم. اینها امیالی است که از همان کودکی در انسان وجود دارد؛ مثلاً میل به خوردن یا میل به مورد توجه قرار گرفتن. بقایای این امیال در وجود ما باقی میمانند؛ اینطور نیست که در لحظهٔ خاصی از زمان، ما از کودکی به بزرگسالی منتقل شویم و همهٔ آن تمایلات کودکانه از بین بروند.
در حقیقت، تمایلات کودکانه امیال ساده و خوبی هستند که برای ادامهٔ حیات لازماند؛ مثلاً میل به خوردن که جزو تمایلات نفسانی است چیز بدی نیست و در آن دشمنیِ خاصی برای انسان نیست. من خیلی میپسندم بهجای کلمهٔ «نفس» در روانشناسی، از «کودکی» استفاده شود. به نظر من نوع رفتاری که بایستی با نفس کرد، همان رفتاری است که با یک کودک باید انجام داد. باید آن را تربیت کرد. باید یاد بگیرد که همیشه غذا نخواهد و هر چه را که میبیند هوس نکند. باید یاد بگیرد به مقداری از غذا که برای او لازم است و کفایت میکند راضی باشد، مدام نق نزند و مدام مانع کار کردن شما نشود. مبارزه کردن با نفس، به معنای نابود کردن نفس نیست.
یک مجموعه تمایلات خام در وجود انسان هست که مانع رشد کردن انسان میشود. اگر شما همیشه به حرف نفس خود گوش بدهید، مثل یک کودک بار میآید. رشد کردن، چه روانی و چه جسمانی، همیشه اینطور اتفاق میافتد که شما سطحی از تمایلات را بر اساس رشد روانی/جسمانی خود دارید؛ اگر یک عادت را که در این سطح دارید ترک کنید و عادتهای دیگری را جانشین آن بکنید، رشد میکنید. کاری را که تا به حال انجام میدادهاید انجام ندهید، راه باز میشود که کار تازهای را بکنید.
یک مثال برای این مسئله، پستانک خوردن است. همهٔ ما تا سنی پستانک میخوردیم و چون به ما گفته میشد که این کار بچههاست و ما میل داشتیم که بزرگ شویم، با آن که دوست داشتیم، آن کار را کنار گذاشتهایم. آدمی که تا آخر عمرش پستانک بخورد، بخشی از کودکی خودش را در وجود خودش مستحکم کرده و باقی گذاشته.
همهٔ مراحل چیزی که به آن مبارزه با نفس میگویند باید اینطور نگاه شود که مجموعهای از تمایلات کودکانه وجود دارند و ما قرار است این تمایلات را ترک کنیم و عادتهای متعالیتر جانشین آن بکنیم. دشمن قصد نابود کردن ما را دارد، اما کودک... درون ما یا نفس ما با ما دشمنی ندارد، بلکه مجموعهای از خواستهها را دارد. هیچکس قرار نیست لذتطلبی نفس را نابود کند. نفس خواستههایی دارد که مشروع است، اما نباید زیادی بخواهد، نباید هر چیزی را در هر زمانی که میل داشت بخواهد و مانع کارهای ما بشود. مسئله، تهذیب یا تربیت نفس است و نه کشتن آن.
مثلاً غریزهٔ جنسی، اصلش چیز بدی نیست؛ مانند خوردن است. مثل این است که بگوییم شما هر چه میخواهی بخور، اما این چند چیز را نخور.
انانیت، «منِ موهومی»
سؤال: معیار این که ما تشخیص دهیم خواستهٔ ما اصالت دارد یا نه چیست؟
تنها یک چیز ممنوعه وجود دارد و آن انانیت است؛ یعنی لذت بردن از چیز موهومی که ما به آن «من» میگوییم. این از ریشهٔ درخت ممنوعه است، اما بقیهٔ چیزها شاخ و برگهای ممنوعی دارند؛ مثلاً قرار است چند چیز خاص را نخوریم یا در مورد مسائل جنسی محدودیتهایی را رعایت بکنیم. اصل هیچیک از اینها خواستههای نامشروع و بدی نیست.
اما یک چیز موهومی به اسم «من» وجود دارد که لذت بردن از آن موهوم است و یک انحرافی است که در همهٔ ما به وجود میآید.
سؤال: معیار تشخیص این که چه چیز مربوط به انانیت است و چه چیزی مربوط به کودک درون چیست؟
نمیدانم. موهوم بودن یک معیار است. این که انانیت به هیچجا وصل نیست. غرایز ما به نحوی برای ادامهٔ حیات به معنای وسیع لازماند. مثلاً تولیدمثل هم برای ادامهٔ حیات نسل انسان لازم است. اما انانیت و چیزی که به آن «من» میگوییم، همانطور که سنت روانشناسی هم قبول دارد، چیزی است که بالای نود درصد آن وهم است. نه این که منِ واقعی وجود نداشته باشد، بلکه انسانهایی که به اندازهٔ کافی رشد نکردهاند و فرایند فردانیت خود را کاملاً طی نکردهاند، به چیزی که «من» میگویند اشاره به چیزهایی است که اصلاً وجود ندارند. ولی یک «منِ متعالی» وجود دارد که میتوان به آن رسید. وقتی من اسم شما را بگویم و شما بخواهید تصوری را که در مورد آن دارید بگویید، شما بیشتر چیزی را میگویید که در آینهٔ دیگران دیدهاید. منِ شما چیزی است که از دید دیگران به دست آمده و مستقل نیست. همهٔ ما این اختلال را داریم. از این منِ موهوم میتوان لذتهای... نامشروع، بچگانهای برد که این لذتها از اصلشان شیطانی هستند.
گزارهٔ کلی بهعنوان معیار تفکیک این خواستهها ندارم. حقیقی بودن یا موهومی بودن این نیازها را باید بررسی کرد. حقیقی بودن یک نیاز هم این است که بهنحوی به مکانیزمهای حیاتی انسان ربط داشته باشد و به درد ادامهٔ حیات یا رشد کردن بخورد.
پس نتیجه این شد که عاملی که در وجود ما وجود دارد این دشمنی را ندارد که بخواهد ما را از بین ببرد؛ تنها از ما چیزهایی میخواهد. مثلاً از ما میخواهد که تا آخر عمر پستانک بخوریم. ما باید جلوی او را بگیریم. یک پدیدهٔ روانی وجود دارد که اولین بار فروید آن را مطرح کرد که به آن fixation میگویند: در طی هر مرحله از رشد، اگر فردی بیش از اندازه از آن مرحله لذت ببرد، در آن مرحله fix میشود و باقی میماند.
مثلاً فروید سه مرحله از رشد را در کودکان تشخیص میدهد: مرحلهٔ دهانی و مقعدی و جنسی. آدمهایی که در مرحلهٔ دهانی بیش از اندازه لذت میبرند یا اختلالی در مرحلهٔ دهانی آنها پیش میآید، شخصیتهایی پیدا میکنند که فروید به آنها شخصیتهای دهانی میگوید یا شخصیتهای مقعدی، بسته به این که در کدامیک از این مراحل خیلی لذت ببرند، در آن مرحله دچار fixation میشوند.
انانیت و من موهومی
بهطور کلی ما موجودی هستیم که باید رشد کنیم و لازمهٔ رشد کردن این است که وقتی میخواهیم از این مرحله به مرحلهٔ بعد برویم، آنچه مربوط به مرحلهٔ قبل بوده است را کنار بگذاریم. این کل ماجراست که کودکی را که درون ماست باید تربیت کنیم و اگر این کار را نکنیم، مثل کودکی که تربیت نشده باشد، مزاحم زندگی ماست. همانطور که نمیتوان با یک کودک با خشونت صرف یا با ملایمت صرف برخورد کرد، با نفس هم نمیتوان اینگونه برخورد کرد.
فایدهٔ استاد در مسیر سلوک این است که به تو میگوید با این کودک درون چگونه برخورد کنی. مثلاً براساس این که حالتهایی که به تو دست داده است صادق یا کاذب بوده است، به تو میگوید که کجاها به نفست سختگیری کنی یا کجاها با آن با ملایمت برخورد کنی.
این مسئله کاملاً به شرایط فرد بستگی دارد و قاعدهٔ کلی ندارد؛ مثلاً انسانی مثل حضرت عیسی نیاز به سختگیری ندارد.
در روانشناسی فروید گفته میشود که ما در درون خود یک نیروی مخرب داریم. اما تصوری که ما از انسان در قرآن داریم این است که هیچ چیز مخربی در وجود انسان وجود ندارد. نفس میتواند مخرب شود اگر به چیزی که اصلاً نباید، خیلی علاقهمند شده باشد. مثلاً اگر کسی عادت کرده باشد که چیز کثیفِ همراه با لجن غذای مطلوبش باشد، میخورد و مریض میشود. انسان باید مدام پستانکهای مختلف را از نفس خودش بگیرد. اما در فاصلهٔ جایگزین شدن آنها خلأهایی وجود دارد و باید این خلأها را تحمل کرد. مفهوم اصلیای که در مورد رشد انسان در قرآن به کار میرود صبر کردن است.
مثلاً ممکن است لازم باشد که ده روز کاری را انجام ندهی یا چهل روز بخورونمیر زندگی کنی. تمایل شیطانی در وجودش نیست، اما فرض کنید کسی که به الکل یا مواد مخدر معتاد شده است، اختلالی در رشدش ایجاد شده است که ممکن است نتواند آن را ترک کند. به این صورت این نفس در اثر انحراف دچار تمایلی شده است که انسان را نابود میکند.
ما باید مرتباً دستورالعملهایی را در مورد خودمان انجام دهیم و مبارزه و تهذیب نفس انجام میدهیم. بنابراین نفس را نمیکشیم، بلکه آن را تربیت میکنیم. در قرآن هرگز عدوی در درون ما نیست؛ آنچه عدو ماست در بیرون ماست.
کید زنانه
یک سری حرفها و اصطلاحات در فرهنگ عرفانی وجود دارد که اصلاً درست نیستند، مثلاً همین اصطلاح کشتن نفس به جای تربیت نفس. کسی که میخواهد این راه را شروع کند اصلاً میترسد، میبیند که جایی خونریزی وجود دارد، آدم باید نفس خودش را بکشد.
همهٔ این حرفهایی که در مورد سخت بودن طریق عرفان زده شده است اصلاً درست نیستند. این حرفها را کسانی زدهاند که خودشان طی طریق نکردهاند یا تا مراحلی از عرفان پیش رفتهاند و نتوانستهاند صبر کنند و ادامه دهند و برگشتهاند.
عرفای واقعی چیزی غیر از سهولت این راه و این که در این مسیر شاد شدهاند و به لذتهای سطح بالاتری رسیدهاند نمیگویند. معمولاً آدمهایی که از سختی راه و گردنههایی که اژدهایی میآید و آدم را میخورد حرف میزنند، اینها آدمهایی نیستند که راه را رفته باشند.
احساس واقعی آدمی که واقعاً راه را رفته باشد، چیزی شبیه به حسی است که علامه طباطبایی در شعرش دارد:
من به سرچشمهٔ خورشید نه خود بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بیسر و پاییام که به سیل افتادم
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد
اصلاً احساس سختی و زحمت ندارد؛ به نظر خودش در هر مرحلهای میدانسته که بالاتر بهتر است، بنابراین فکر نمیکند که کار خاصی انجام داده است.
آدمهایی که رشد کردهاند نسبت به گذشتهٔ خودشان نوستالژی ندارند. مثلاً شما از اینکه دیگر پستانک نمیخورید ناراحت نیستید. اگر کسی ابراز ناراحتی کند، از همانهایی است که هنوز در گوشهوکنار پستانک میخورد! اما آدمی که رشد میکند میبیند که چه کار بیخودی بود؛ یک چیز پلاستیکی را که اصلاً مواد غذایی نداشت میخوردیم و هیچ لذت خاصی هم نداشت.
من از حرفهای آقای الهی قمشهای خوشم میآید. خیلی خوب در مورد این راه صحبت کرده. همیشه از شادی و عدم غم در این راه صحبت میکند.
در این راه حالتهایی به این شکل پیش میآید که شما به دو در میرسید که از طرف خدا به شما گفته میشود که پشت یکی از این درها غذاهای خوشمزه هست و پشت در دیگر اژدها، و خدا از شما میخواهد که به دری که پشت آن اژدها است وارد شوید. کسانی که انتخاب میکنند که از در اژدها وارد شوند، میبینند که آنجا اصلاً هم اژدها نبوده و خیلی چیز خوبی بوده، اما زمانی که میخواهند در را باز کنند، واقعاً اشهدشان را هم خواندهاند. کسانی که رفتهاند از خوبی و خوشی آنجا میگویند، اما کسانی که وارد آن در نشدهاند میآیند و تعریف میکنند که آنجا اژدهایی هست که آدم را میخورد. کسانی که رفتهاند میدانند که پشت آن در اژدها نبوده و فقط خدا میخواسته شما را امتحان کند که اگر بگوید به دهن اژدها برو، میروی یا نه. یک مثال در قرآن کشتن اسماعیل است: به شما دستور داده میشود که نفست را بکش، اما قرار نیست که بکشی.
در تصور قرآنی حرف از کشتن نفس نیست، بلکه حرف از این است که چرا چیزی را که به آن دعوت میکنیم که باعث حیات شماست، آن را نمیپذیرید. میگوید شما مردهاید، چیزی که ما به شما پیشنهاد میدهیم باعث زنده شدن شما میشود. و در قرآن بیشتر دعوت به صبر شده است؛ مثلاً آیهای که میگوید: «وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا» (سورهٔ مبارکهٔ جن، آیهٔ ۱۶). رشد کردن در جاهایی سختیهایی هم دارد، اما این بیشتر از بیرون به نظر میآید. مثلاً ممکن است کسی عارفی را از بیرون نگاه کند که چهل روز فقط یک دانه بادام بخورد. با خودش میگوید این عارف چقدر بیچاره است... اما خبر ندارد که این عارف مثلاً تمرکزش صد برابر شده است. با این تمرین یک چیز نامرئی در وجود او رشد پیدا میکند که کسی که از بیرون نگاه میکند لذت او را نمیبیند.
وَأَلَّوِ ٱسْتَقَٰمُوا۟ عَلَى ٱلطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَٰهُم مَّآءً غَدَقًۭا
و اگر [مردم] در راه درست، پايدارى ورزند، قطعاً آب گوارايى بديشان نوشانيم.
من یک بار از کتاب تذکرةالاولیای عطار به عنوان یک کتاب پُرت عرفانی نام بردم و باور نمیکنم عطار خودش مسیر عرفان را رفته باشد و این سخنان را نوشته باشد. مدام از سختی راه صحبت میشود و یک حس حماسی نسبت به عرفان وجود دارد. در قرآن نسبت به عرفان حس حماسی وجود ندارد. من نسبت به کتاب تذکرةالاولیا حس خوبی ندارم؛ مثل این است که راجع به پهلوانها صحبت کرده باشد. کسی که این کتاب را بخواند به عرفان علاقهمند میشود، اما چیزی که به آن علاقهمند شده است چیز باارزشی نیست؛ عرفان به معنی واقعی نیست.
اما مثلاً از کتاب بحرالعلوم پیداست که او رفته و تجربه کرده و از سایر عرفا شنیدههایی را جمع نکرده است.
سؤال دربارهٔ ضرورت استاد:
همهٔ پیامبران شاگرد پیامبر دیگر بودهاند؛ مثلاً در مورد حضرت ابراهیم و حضرت نوح گفته میشود که «وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ». اما ممکن است کسی مثل حضرت مریم باشد که بدون وجود مردی کنارش فرزند داشته باشد.
۞ وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِۦ لَإِبْرَٰهِيمَ
و بىگمان، ابراهيم از پيروان اوست.
در سطح عمومی قرآن، عشق چیز تأکیدشدهای نیست. بین بنده و خدا تأکیدی نیست که رابطهٔ عاشق و معشوقی باشد؛ فقط اشارههایی وجود دارد. رابطهٔ بنده و خدا در سطح عمومی قرآن بیشتر خوف است. چون انسانهای معمولی بهتر است وقتی قرآن را میخوانند بترسند، چون مهذّب نیستند. اما همین آدم در سطح بالاتری وقتی قرآن میخواند دیگر نمیترسد؛ خودش پی برده است که مبنای همه چیز عشق است.
اینکه در سطح عمومی قرآن هم راجع به شاگرد و استادی حرفی زده نشده است، این استدلال خوبی نیست که این رابطه، رابطهٔ معتبری نباشد، بلکه میتوان نشان داد که رابطه مهمی است. اما راه طبیعی آن این است که انسان یک استاد خصوصی داشته باشد.
در سنت عرفانی ما رابطهٔ شاگرد و استادی یک مقدار افراط شده و به این حد رسیده است که دیگر هرچه گفت باید انجام بدهی.
کید زنانه
فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَـًۭٔا وَءَاتَتْ كُلَّ وَٰحِدَةٍۢ مِّنْهُنَّ سِكِّينًۭا وَقَالَتِ ٱخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ۖ فَلَمَّا رَأَيْنَهُۥٓ أَكْبَرْنَهُۥ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٌۭ كَرِيمٌۭ
پس چون [همسر عزيز] از مكرشان اطلاع يافت، نزد آنان [كسى] فرستاد، و محفلى برايشان آماده ساخت، و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردى داد و [به يوسف] گفت: «بر آنان درآى.» پس چون [زنان] او را ديدند، وى را بس شگرف يافتند و [از شدت هيجان] دستهاى خود را بريدند و گفتند: «منزه است خدا، اين بشر نيست، اين جز فرشتهاى بزرگوار نيست.»
قَالَتْ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ ۖ وَلَقَدْ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ فَٱسْتَعْصَمَ ۖ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًۭا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ
[زليخا] گفت: «اين همان است كه در باره او سرزنشم مىكرديد. آرى، من از او كام خواستم و[لى] او خود را نگاه داشت، و اگر آنچه را به او دستور مىدهم نكند قطعاً زندانى خواهد شد و حتماً از خوارشدگان خواهد گرديد.»
چرا کید زنانه عظیم است؟
معمولاً فرهنگ عامیانه هم بر این تأکید دارد که زنان موجودات پیچیدهتری هستند. من نمیخواهم به این سؤال جواب بدهم، تنها میخواهم به چند نکته اشاره کنم.
ابتدا تأکید میکنم که کید لزوماً منفی نیست. کید داشتن تاکتیک است و به نوعی قدرت است. اما این که بیشتر استفادههای منفی از آن میشود به این علت است که بیشتر کارهایی که بشر انجام میدهد منفی هستند و اگر قدرتی هم دستش باشد بیشتر استفادههای منفی از آن میکند. مثل دینامیت داشتن که قرار بود استفادههای مثبت از آن بشود اما بیشتر استفادههای منفی از آن شد.
قبلاً توضیح دادم که رابطهٔ زنان با عالم کلام، یا عالم سخن با مردان فرق دارد. لذت بیشتری میبرند و تأثیر بیشتری میپذیرند. کلام برای زن جاذبههای سحرآمیز دارد که برای مرد به آن حد ندارد. وقتی کسی نسبت به چیزی حساسیت بیشتری داشته باشد رمز و رموز آن را هم بهتر یاد میگیرد. مثلاً زنها با کلامشان میتوانند کارهای زیادی انجام دهند و در بهکار بردن کلام برای رسیدن به اهدافشان استادی بیشتری دارند که یک دلیل آن حساسیت بیشتر نسبت به کلام است.
مثلاً فرض کنید که از کلام دیگران تأثیر زیادی بپذیرید، مثلاً اگر شما را تشویق کنند خیلی خوشحال شوید یا اگر حرف بدی به شما بزنند خیلی ناراحت شوید، اینطوری شما به تأثیر کلام بیشتر آشنا میشوید. و زنان توجه بیشتری به عالم سخن دارند.
به نظر میآید که یکی از انحرافهای زنانه برای زنان استفاده از کلام است، نه به عنوان ابزاری برای بیان حقیقت، بلکه ابزاری برای ایجاد واکنش. این یک ایدهٔ مردانه است که کلام وسیلهای برای بیان حقیقت است. زنان طور دیگری به زبان نگاه میکنند و با آن کار انجام میدهند.
کتابی که من همیشه به همه توصیه میکنم بخوانند روانشناسی خیلی عمومیای هست و یکی از پرفروشترین کتابهای دنیا هم بوده است: کتاب «مردان» مریخی، زنان ونوسی». این کتاب فصلی در مورد حرف زدن زنان و مردان دارد؛ مثلاً میگوید که زن میخواهد کاری کند که شما او را به گردش ببرید، او مثلاً این جمله را نمیگوید که «مرا به گردش ببر» بلکه مثلاً میگوید «ما هیچوقت گردش نمیرویم».
در عالم مردانه جواب این است که «ما هفتهٔ پیش به گردش رفتیم!» این یک سوءتفاهم است. زنی که میگوید «ما هیچوقت گردش نمیرویم» بهطور مستقیم امر نمیکند که «مرا گردش ببر» و اصلاً منظورش این نیست که چیزی که نقل میکند حقیقت دارد، بلکه دارند کار انجام میدهند و به شما میگویند که من میل دارم به گردش بروم.
بهطور کلی اگر چیزی به اسم اکشنیسم و ریاکشنیسم وجود داشته باشد، یعنی اصالت دادن به اکشن یا ریاکشن، که من آن را همینجا تعریف میکنم، زنها همه ریاکشنیست هستند و مردان اکشنیست هستند. زنها چیزی میگویند تا شما چیزی بگویید؛ آنچه زنان میگویند مهم نیست، بلکه مهم چیزی است که شما در جواب آن میگویید.
در این کتاب جملهای هست که «مرد به این میاندیشد که با جهان چه کند. زن به آن میاندیشد که جهان با او چه خواهد کرد.» و این همان اکشن و ریاکشن را توضیح میدهد.
مقالهای هست به اسم «زن اروپایی» که نشریهٔ توس آن را چاپ کرده است. به نظرم این مقاله یکی از شاهکارهای یونگ است. انحرافهایی که تازه در سال ۲۷ شروع شده بود یونگ پیشبینی کرده که میتواند به کجا برسد. عدهای معتقد هستند که یونگ حالت پیامبرانهای دارد که در مورد آینده صحبت میکند.
زلیخا خیلی خوب میداند که اگر آن مجلس را ترتیب دهد ریاکشن زنان چه خواهد بود. کید یعنی من شرایطی را فراهم کنم که شما کاری را که من میخواهم بکنید.
سؤال: پس کید فراتر از زبان است؟
بله، من از کلام مثال زدم که زنها از آن به عنوان ابزار استفاده میکنند. اینکه جمله یا خبری است یا دستوری یا پرسشی، این دستور زبان را مردان درست کردهاند؛ صد و هفتاد جور جملهٔ دیگر وجود دارد که ما نمیدانیم! ممکن است جمله امری باشد که تو فکر کنی سؤال است ولی خبر باشد... ممکن است جملهای سی درصد خبری باشد، شصت درصد سؤالی، ده درصد هم امری... ولی نکتهٔ اساسی این است. که زنان خیلی خوب ریاکشن میگیرند، بنابراین میتوانند موقعیتی را ایجاد کنند که شما ریاکشن دلخواه آنها را انجام دهید.
نکتۀ آخر این است که زنان اصولاً به روابط انسانی بسیار بیشتر توجه دارند و این نکتۀ مثبتی است. روابط انسانی خیلی بیشتر از شرایط کاری و... برای آنها مهم است. یونگ میگوید: فقط مردان هستند که عاشق چیزها میشوند؛ زنان فقط عاشق آدمها میشوند. مثلاً ممکن است مردی فوتبال را دوست داشته باشد، اما یک زن اگر فوتبال را دوست داشته باشد، به این علت است که کسی که دوستش دارند فوتبال دوست دارد و دوست دارند که با او فوتبال نگاه کنند. فرض کنید مرد طرفدار یک تیم است و طبیعتاً زن هم طرفدار همان تیم شده است. این دو باهم به استادیوم میروند تا تیمشان را که ممکن است مربوط به شهرشان باشد یا دوستانشان در آن بازی کنند تشویق کنند. فرض کنید تیم مورد نظر آنها بازی را هفت هیچ میبازد. ممکن است مرد با شادی بگوید که بازی خیلی قشنگی بود و حقشان بود که ببازند، اما زن دیگر نمیفهمد. میگوید: ما طرفدار کدام تیم هستیم؟ تیممان هفت گل خورده، آنوقت میگویی بازی خوبی بود!؟ اگر قرار است ما فوتبال نگاه کنیم، باید تیم مورد علاقهمان ببرد. اینکه فوتبال یک چیز انتزاعی است که خود بازی میتواند خوب باشد، برای زنان معنی ندارد.
یک خانمی از جمع: من بهعنوان یک فرد از جنس مؤنث، حرفهای شما را قبول ندارم. به نظرم میتوان خود فوتبال را هم دوست داشت.
همۀ این حرفها بهنوعی اغراقآمیز است، اما در مقدار توجه زنها و مردها به روابط انسانی تفاوت وجود دارد. مثلاً شما کمتر میتوانید زنی را پیدا کنید که در شغلش غرق شود، اما بهراحتی میتوانید زنی را پیدا کنید که در خانوادهٔ خودش غرق شده است. اکثریت مردان به شغلشان بیشتر از خانواده اهمیت میدهند و تظاهر میکنند که پیشرفت شغلی برای درآمد بیشتر برای خانواده است، بلکه حتی اگر خانواده هم نباشد همینطور عمل میکنند.
حرف یونگ هم کمی اغراقآمیز است، اما بهطور کلی یک حقیقت است که زنان به روابط انسانی بیشتر اهمیت میدهند. زنان هر زمان که وارد جایی شوند که کسی ناراحت باشد، میفهمند، اما مردان اصلاً. نمیفهمند. مثلاً یکی از دوستان من تمام شب را با یکی از دوستانش سپری کرد و صبح دوست او خودکشی کرد! و دوست من با اینکه تمام شب را پیش او بود، اصلاً نفهمیده بود که او ناراحت است. زنان بعید است که این را نفهمند و تلاش نکنند که بفهمند او چه مشکلی دارد.
یک برخورد ساده بین مردان این است که اگر مردی خیلی ناراحت باشد و همکارش از او بپرسد که چرا ناراحتی، انکار میکند و حتی ناراحت هم میشود که چرا از او میپرسد: همکار منی و نباید به این مسائل کار داشته باشی. اما زنان بهراحتی در محیطهای کاری هم از یکدیگر دلجویی میکنند.
من دو قطب بسیار مخالف را میگویم. زنان به یکی از این قطبها متمایلترند و مردان به قطب دیگر. این تفاوت حتی بین کودکان دختر و پسر هم وجود دارد. مثلاً دختران بیشتر به بازیهای جمعی علاقه دارند و برد و باخت برایشان اهمیتی ندارد، اما پسران بیشتر بازیهایی را میکنند که برد و باخت مطرح است و بهسادگی سر بازی دعوا میکنند.
تمثیل خوبی که میتوان به کار برد این است که قلب مردان دو قسمت دارد و انگار علاقه به اشیاء و علاقه به آدمها در دو قسمت وجود دارد، اما قلب زنان یک قسمت دارد و اگر دختری به فوتبال خیلی خیلی علاقهمند شد، علاقهاش به آدمها کمتر میشود؛ انگار علاقه به اشیاء مزاحم علاقه به آدمها میشود.
پس نکته این بود که زنان به روابط انسانی اهمیت بیشتری میدهند و نتیجهاش این است که روابط را بهتر میشناسند، احساسات مردم را بهتر درک میکنند و خیلی خوب میتوانند بفهمند که در چه موقعیتی چه کسی چه احساسی دارد.
من بار پیش این سؤال را مطرح کردم که قسمت اول داستان حضرت یوسف که کید مردانه است با قسمت دوم داستان چه فرقی دارد؟ من به این سؤال جواب نمیدهم، اما خوب است که به این توجه کنید. پاسخ این سؤال به یک تفاوت اساسی مرد و زن برمیگردد. در داستان یوسف قسمتهای حذفشدهای وجود دارد که ما باید خودمان آنها را بفهمیم؛ مثلاً بعد از جلسهای که زلیخا ترتیب داد، زنان دستهجمعی کاری کردند که ما آن را نمیشنویم، فقط میبینیم که آن کار باعث زندانی شدن یوسف میشود و بعد همهٔ زنان اعتراف میکنند. و میگویند: ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ.
یوسف میگوید بروید بپرسید که کید زنان چه بود. به نظر میآید که یک کار دستهجمعی هم وجود دارد.
در مورد کید زنانه و مردانه بهطور کلی اگر بخواهیم یک دوگانگی جذب و دفع بین مردان و زنان تشکیل دهیم، زنان متمایل به قطب جذب هستند و مردان متمایل به دفع، یا خشم و غضب در مقابل شهوت. و کاری که در ذهن برادران هست از نوع کشتن یا پرتاب کردن است، یعنی چیزی را تا حد ممکن دور کردن. درحالیکه فانکشن زنانه حبس کردن است؛ یعنی کاری که زنان میکنند این است که چیزی را پیش خود نگه دارند تا فرار نکند.
فانکشن گرگ، فانکشن مردانه است، اما زن اسطورهای، زن عنکبوتی است. بدترین چیزی که ممکن است در وجود یک زن رشد کند، تبدیل شدن به یک زن عنکبوتی است. زنان اسیر میگیرند، اما مردان علاقهای به اسارت گرفتن ندارند و اگر اسیر بگیرند، معمولاً او را میکشند.
چند نکتهٔ روایی در داستان
قَالَ رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِىٓ إِلَيْهِ ۖ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلْجَٰهِلِينَ
[يوسف] گفت: «پروردگارا، زندان براى من دوستداشتنىتر است از آنچه مرا به آن مىخوانند، و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد.»
یوسفُ أَعرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ
يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَٰذَا ۚ وَٱسْتَغْفِرِى لِذَنۢبِكِ ۖ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ ٱلْخَاطِـِٔينَ
«اى يوسف، از اين [پيشامد] روى بگردان. و تو [اى زن] براى گناه خود آمرزش بخواه كه تو از خطاكاران بودهاى.»
اینجا برای ما صحنهای تصویر میشود که انگار هم زلیخا و هم یوسف حاضر هستند. عزیز به یوسف رو میکند و میگوید: «أَعرِضْ عَنْ هذا» و به زلیخا رو میکند و میگوید: «وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ». یک حالت دکوپاژ در این صحنه وجود دارد؛ بدون اینکه توضیحی در مورد موقعیت داده شود، ما از این دیالوگ همهچیز را میفهمیم. علاوه بر این، حزن عزیز هم در این صحنه کاملاً واضح است و از نوع برخورد آرامش به نظر میآید که دارد به زلیخا حق میدهد.
کات شدن ناگهانی
زلیخا در ادبیات ما و انحراف از هدف قرآن
۳۱﴾
پس چون [همسر عزیز] از مکرشان اطلاع یافت، نزد آنان [کسی] فرستاد و محفلی برايشان آماده ساخت و به هر یک از آنان [میوه و] کاردی داد و [به یوسف] گفت: بر آنان درآی. پس چون [زنان] او را دیدند، وی را بس شگرف یافتند و [از شدت هیجان] دستهای خود را بریدند و گفتند: منزه است خدا! این بشر نیست، این جز فرشتهای بزرگوار نیست. (۳۱)
قَالَتْ فَذَٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ ۖ وَلَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ ۖ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِنَ الصَّاغِرِينَ ﴿۳۲﴾
[زلیخا] گفت: این همان است که در بارهٔ او سرزنشم میکردید. آری، من از او کام خواستم و[لی] او خود را نگاه داشت، و اگر آنچه را به او دستور میدهم نکند، قطعاً زندانی خواهد شد و حتماً از خوارشدگان خواهد گردید. (۳۲)
نکتهٔ بعدی دربارهٔ روایت داستان در مورد جلسهای است که زلیخا تشکیل میدهد. زلیخا در ادبیات ما به نوعی تطهیر شده است، اما این یک انحراف از هدفی است که قرآن داشته است. در قرآن، زلیخا بهعنوان موجودی که نهایت سقوط یک زن را نشان میدهد ظاهر میشود. نهایت اینکه یک زن تا چه اندازه میتواند سقوط کند، در جلسهای که زلیخا تشکیل میدهد اعلان عمومی شده است. وقاحت و شناعتی در آن جلسه وجود دارد که کمتر جایی در قرآن وجود دارد.
امروزه کاری که در ادبیات، به تبعیت از سینما، انجام میشود دقت در نحوهٔ وصل کردن صحنهها به هم است. میتوان یک صحنه را با مقدماتی به صحنهٔ بعد وصل کرد و یا ناگهانی وصل کرد. ناگهانی وصل کردن صحنهها به هم میتواند کاربردهای خیلی خوبی داشته باشد.
مثلاً در فیلم معروف «شکارچی گوزن» یک مشابهت با اتصال صحنهها به هم در داستان یوسف وجود دارد که برای آنکه تأثیر عاطفی آن را بفهمید نقل میکنم. در رأیگیریهایی که بین کارگردانها انجام میشود، «شکارچی گوزن» معمولاً آرای خیلی بالایی میآورد، در حد ده فیلم برتر. در این فیلم یک کات خیلی جالب وجود دارد.
یک سکانس عروسی در اوایل این فیلم وجود دارد که خیلی طول میکشد و به ماجراهایی در ادامهٔ فیلم ختم میشود. حدود ده دقیقه تا یک ربع این مجلس عروسی نشان داده میشود که به بیننده این حس را منتقل میکند که این آدمها شاد هستند، مشغول رقص هستند، اما میبینید که این آدمها فردا قرار است به جنگ ویتنام بروند و در آن شادی یک حس التهاب هم وجود دارد. نکته این است که این سکانس خیلی طول میکشد و بعد بهطور ناگهانی، بدون آنکه هیچ مقدمهای ببینید، صحنهای را میبینید که یک هواپیما در یک فرودگاه مینشیند (به این معنی که اینها به ویتنام رفتند) و این کات میشود به اینکه همهٔ این آدمهایی که در عروسی بودند، در یک دهکدهای که روی آب است اسیر شدهاند و در آب دستبسته هستند و ویتنامیها در بالای یک صخره قمار میکنند که اینها را رولت روسی بازی کنند (رولت روسی این است که یک فشنگ در یک هفتتیر میگذارند و آن را میچرخانند و باید با آن شلیک کنند و به این شیوه شرطبندی میکنند تا طرف بمیرد و وقتی او میمرد، بعدی را بالا میآوردند). این صحنهٔ عروسی و زندگی روزمرهٔ عادی با فاصلهٔ زمانی خیلی کوتاهی به صحنهای ختم میشود که یکی از کسانی که در این عروسی است و بسیار هم خوشتیپ است، دارد از ترس میمیرد. بقیه سعی میکنند که آرامش کنند، در حالی که همه میدانند باید چند لحظه بعد بالا بروند و بمیرند.
کمتر صحنهای در سینما هست که بتواند اینطور وحشت جنگ را منتقل بکند، به خاطر اینکه شما را غافلگیر میکند. اگر این فیلم به گونهای باشد که اینها در یک عملیات شرکت کنند و بعد در این عملیات آنها را دستگیر کنند و بعد اتفاقاتی بیفتد و بهتدریج به اینجا برسد که کشته شوند، اینقدر اختلاف سطح وجود ندارد که شما متوجه تفاوت بین زندگیای که میکنید و جنگ نمیشوید.
مهم این ایده است که در این فیلم حواس شما را پرت میکند و سرگرم یک مشغولِ عروسی میکند و ناگهان به شما میگوید که جنگ یعنی چه.
در سورهٔ یوسف هم یک کات وجود دارد، جایی که زلیخا میگوید: فَذَلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ فَاسَتَعْصَمَ. این جمله کات میشود به جایی که یوسف در یک خلوتی نشسته است و با خدا صحبت میکند. اختلاف سطح زیادی بین این دو قسمت وجود دارد. آن جلسه و جزئیاتی که ذکر شده و شرح صحنه نسبتاً طولانی دارد و یکدفعه یوسف را میبینیم که از صمیم قلب میگوید: زندان را از کاری که اینها من را به آن دعوت میکنند بیشتر دوست دارم.
الْجَاهِلِينَ ﴿۳۳﴾
[يوسف] گفت: پروردگارا، زندان براى من دوستداشتنىتر است از آنچه مرا به آن مىخوانند، و اگر نيرنگ آنان را از من بازنگردانى به سوى آنان خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد. (۳۳)
این کات کردن بین یک فضای شیطانی و یک فضای الهی است و اگر دقت بکنیم بسیار تأثیرگذار است. بعضیها فکر میکنند که یوسف در همان جلسه این حرف را میزند، اما واقعاً این طور نیست. به نظر میآید که در یک خلوتی این حرف را میزند. اصولاً وقتی دو صحنه به این صورت پشت سر هم میآیند، نباید اشتباه کنید که در همان جا در دل خودش میگوید. به هر حال فرقی نمیکند؛ اختلاف سطح بینهایت زیادی بین آن جلسهٔ زنان و این جلسهٔ خصوصی یوسف با خدا بسیار تأثیرگذار است.
میتوانید وقتی دربارهٔ یک اثر هنری صحبت میکنید، آن را به نحوی با جهان خارج ربط بدهید. میتوان در مورد درست یا غلط بودن ایدهٔ یک اثر صحبت کرد، مثلاً این که حس آن اثر را قبول دارم یا نه، یک حس واقعی در دنیای خارج است یا مربوط به دنیای نویسندهٔ اثر است و چیزهایی شبیه این. در مورد آثار ادبی جنبهٔ دیگری نیز وجود دارد که ربط دادنش به جهان خارج نیست، زیرا اثر ادبی خودش هم جزء جهان خارج است؛ میتوان به اثر ادبی به عنوان چیزی که در جهان وجود دارد نگاه کرد.
یوسف را در زندان میاندازند بعد از این که نشانهها را دیدند. در این قسمت از داستان چیزهای حذفشده وجود دارد؛ اتفاقاتی افتاد که آنها متوجه شدند کاری وحشتناکتر از زندانی کردن یک انسان معمولی انجام میدهند، اما با وجود این تصمیم گرفتند که لَيَسْجُنَنَّهُ حَتَّىٰ حِينٍ؛ تصمیم گرفتند تا مدتی که آبها از آسیاب بیفتد یوسف را زندانی کنند تا رسوایی در شهر پخش نشود. انگار انسانهایی که در مقابل یوسف هستند یک نکته را نمیدانند: این که وقتی این کارها را میکنند خدا آنها را نگاه میکند، و یک چیز مهمتر را نمیدانند: این که این کارها در کتابی که بعداً قرار است بیاید ذکر خواهد شد. هیچ رسوایی را بیشتر از ماجرای یوسف و زلیخا مردم نمیدانند. هدف آنها از زندانی کردن یوسف این بود که رسوایی برای زلیخا پیش نیاید، اما حالا بچههای شش-هفتسالهٔ دنیا هم میدانند که زلیخا چه گفت و چه کرد و چه اتفاقی افتاد. رسواترین ماجرای دنیا همین است، زیرا از پشت درهای بسته هم خدا خبر داده است. اما به نظر من یوسف میداند که داستان خوبی اتفاق میافتد و در جایی نقل خواهد شد.
خود این داستان یک موجود است که انعکاسی در جهان پیدا کرده است.
من به زمانبندیهایی که در این داستان است بسیار علاقهمندم؛ این که در چه بخشهایی از داستان حس گذر زمان وجود دارد.
بعد از جلسه و حرفی که یوسف زد، یک میاننویس وجود دارد: اتفاقاتی افتاده که ما نمیدانیم.
زلیخا در ادبیات فارسی و انحراف از هدف قرآن
اما در زندان، آیا از زمان به زندان افتادن یوسف تا زمانی که این دو نفر رؤیایشان را نقل میکنند زمان زیادی طول کشیده؟