روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۸۷
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

جلسهٔ ۸۷زندگیِ نیچه

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۰)
  1. ادبیات۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  2. ایمانوئل کانت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  3. روانکاوی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  4. زایش تراژدی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · کتاب‌ها و متون
  5. زبان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  6. شیطان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  7. طبیعت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  8. عیسی مسیح۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  9. فرهنگ۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  10. فریدریش نیچه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  11. ماتریالیسم۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  12. مسیحیت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  13. پروس۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکان‌ها
  14. چارلز داروین۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  15. چنین گفت زرتشت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · کتاب‌ها و متون
  16. ژان-ژاک روسو۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  17. کلیسا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  18. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  19. فلسفه۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  20. مدرنیته۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · نظریه‌ها

جلسه ۸۷

از این دو جلسهٔ تحلیلی که پیش آمد و برنامهٔ جدیدی که اعلام می‌کنم، بی‌ربط با این تحلیل‌ها نیست. همین که فاصله‌ای افتاد، یک خرده نظراتم در مورد اینکه چه کار می‌خواهم بکنم تغییر کرد. همین که داشت تغییر می‌کرد، یک جلسه واقعاً کار خاصی نداشتم، می‌ماندم تا مثلاً یک جوری به نتیجهٔ قطعی برسم و بعداً شروع کنیم دوباره یک خرده توضیح بدهم که چه شد که یک خرده نظرم تغییر کرده در مورد برنامه‌ای که جلسهٔ قبل گفتم که قرار است اجرا بکنم. اینجا تقریباً قرار شده بود که اساس کار را بگذاریم روی همان کتاب سمینار‌های یونگ دربارهٔ چنین گفت زرتشت نیچه. یک نکته این است که من در این دو هفته‌ای که بعد از آن جلسه بود، آن کتاب را مرور کردم و خیلی راستش احساس رضایت به این دست نداد که جلسه‌های خوبی بتوانم بگذارم، اینکه باید ما کتاب را بخوانیم فراز به فراز یا نمی‌دانم کاری که من قرار است انجام بدهم چیست خیلی برایم روشن نیست که اگر بخواهیم این کتاب را بگوییم، اصلاً دیدگاه‌های یونگ در مورد نیچه را بگوییم یا مثلاً خودمان از خودمان شروع کنیم یک کاری انجام دهیم در مورد آن کتاب. احساس من این بود که آن طور که داشتم خیلی کار اورجینالی نمی‌شود در مورد آثار نیچه و آن کتاب هم که در دسترس همه هست، مثلاً اگر کسی بخواهد دیدگاه یونگ در مورد آن کتاب نیچه را بگوید، می‌تواند برود کتاب بخواند. کتاب نسبتاً ساده است، یک کتاب سنگین نیست که خیلی احتیاج به شرح و تفسیر داشته باشد. در واقع خود آن کتاب هم که اصولاً چون یادداشت‌هایی که سر سمینار برداشته شده خیلی کتاب دقیقی نیست، مطمئن نیستم که همه حرف‌هایی که یونگ زده آنجا منعکس شده باشد. بعد هم اینکه من با نهایت تأسف بگویم اصلاً کتاب خیلی خوبی هم نیست. راستش احساسم این است که یونگ خیلی اندازهٔ کافی مثلاً با فلسفه آشنا نبوده که بخواهد در مورد یک فیلسوف کتابی بنویسد. کتاب را مثل کتاب داستان نقد کرده و به نظر من خیلی جالب نیامد این دفعه که داشتم می‌خواندم. حسنش این بود که مثل اینکه خیلی نقطه‌های اصلی را اصلاً بهشان نمی‌پردازد، اولش جاهایی که برای خودش آشناست، مثل علم‌هایی مثلاً اسطوره و این‌ها، خیلی کتاب خیلی خوب است. این حرفی که دارم می‌زنم، نسبت کتاب قابل خواندن است ولی شاید آن‌قدری که من قبلاً احساس می‌کردم کتاب فوق‌العاده‌ای نیست. حالا به هر حال این یک نکته است که آن کتاب را مرور کردم. خاموش نمی‌شود سنترال‌ها جان. یک نکته این است که من آن کتاب را نگاه کردم و حسنش آن بود که کاری که از آن کتاب بخواهم انجام دهم خیلی جالب است و نکته‌ ولی واقعی نکته‌ فرعی‌ نکتهٔ مهم‌تر این است که شروع کردم یک خرده در اینترنت دنبال مطلب در مورد نیچه گشتن و خب یک شوک اینترنتی به آن وارد شد، در دست بودن منابع خیلی خوب دیگر، یعنی فکر می‌کنم مثلاً یونگ آن امکانی که ما الان داریم که بخواهیم مثلاً یک کار تحلیل روانکاوانه در مورد نیچه انجام دهیم نداشته. بنابراین یک خرده چنین کار بی‌مزه‌ای می‌شود که بیاییم با اطلاعات یونگ در مورد نیچه، مثلاً فرض کن در زمان هزار و نهصد و دههٔ سی میلادی داشته، بیاییم با...

حرف‌هایی که یونگ زده را ملاک قرار بدهیم، در مورد کتابی که جزو کتاب‌های متأخر نیچه هست، در دوران دوم زایش تراژدی. فکر می‌کنم اگر اصلاً آن موضوع را کلاً تو ذهنمان پاک کنیم که قرار بود در مورد آن کار یونگ صحبت کنیم، بخواهیم در مورد آدمی مثل نیچه یک نقد روانکاوانه انجام بدهیم، خیلی طبیعی است که اگر امکانش را داشته باشیم از اول شروع کنیم دیگر. یعنی مثلاً فرض کنید مجموعه آثاری که از نیچه در ابتدای زندگی هست را شروع کنیم تا یک جایی پیش بریم. فکر می‌کنم این خیلی معقول‌تر است با توجه به اینکه الان واقعاً الان می‌گویم، مثلاً من وقتی که خودم سرچ کردم، احساسم می‌شد که بعضی از چیزهای منتشرنشده که الان تو اینترنت نیچه را پیدا کرد، واقعاً حرف دو سه سال اخیر است که پابلیش شده. یک جوری مثلاً مجموعهٔ کارها، چیزهایی که نیچه نوشته تقریباً می‌شود گفت به طور کامل تقریباً در دسترس هست، از نامه‌های پنج سالگی‌اش گرفته تا مثلاً فرض کنید کتاب‌ها و مقاله‌های دانشگاهی که نوشته قبل از این که نیچه بشود. این‌ها را همه را به نوعی می‌شود پیدا کرد. حالا نه خیلی منسجم، خیلی هنوز به صورت کتاب منتشر نشده، بعضی‌هایشان تو اینترنت هست، بعضی هنوز ترجمه نشده به انگلیسی، ولی بالاخره به نوعی می‌شود دسترسی پیدا کرد. این وجود داشتن منابع خوب به نظر من چیز دیگر انگیزهٔ اصلی من است که می‌خواهم یک جور در واقع تغییر کلی در کاری که قرار بود انجام بدهیم اعلام بکنم. قصدم این است که از این منابع موجود، تا از ابتدا هر چه که نیچه منتشر کرده تا جایی که می‌شود به نامه‌هایش مثلاً دسترسی داشت — حالا می‌گویم که خودم همه چیز را هنوز پیدا نکردم ولی همین‌قدر فهمیدم که همه چیز کم و بیش در دسترس منتشر شده، احتمالاً می‌شود پیدا کرد — از مجموع کارها شروع کنیم، از زندگی‌اش گرفته تا آثار علمی‌اش، مقاله‌های ابتدایی‌اش و اولین آثار دورهٔ اول آثارش که مهم‌ترینشان شاید همان کتاب زایش تراژدی باشد. این که چند جلسه طول بکشد، من نمی‌دانم و این که همین‌جا دور اول آثار نیچه کار را تمام بکنیم و من هنوز تصمیم قطعی نگرفتم و اصولاً این دارد که جلسات چطوری پیش برود. اگر خیلی طول نکشید و مثلاً علاقه و اندازهٔ کافی وجود داشت، می‌شود ادامه هم داد. و من فعلاً فرضم این است که قرار مقدماتی بگویم، مثل یک مقدمه به شروع کردن و به خواندن آثار نیچه که خیلی در واقع به آن نیچهٔ اصلی که همین مردم شاید بیشتر با آن افکارش آشنا هستند نرسیم. ولی نکتهٔ خیلی جالب برای خود من در این مطالعاتی که در این چند هفته کردم این است که واقعاً به طور هیجان‌انگیزی خیلی از آرای نیچه که متأخر هستند، در اولین چیزهایی هم که نوشته وجود دارد. یعنی مثلاً یک سری مقاله هست که قبل از همین زایش تراژدی حتی نوشته، یا یک نکاتی در نامه‌ها که به نظر من شگفت‌انگیز است که تا چه حدی آن افکاری که دیرتر در واقع مثلاً در چنین گفت زرتشت بیان شدند یا حتی بعد از چنین گفت زرتشت، به‌شدت در همین آثار اولیه، جمعه‌محوری دارند. یعنی در بقیه... شاید زایش تراژدی و دورهٔ اول آثار نیچه یک مقداری دور شدن از یک فضای فکری که...

داشتند؛ یعنی در یک جهت خودآکادمیک‌تری پیش رفت. بعد که دیگر از فضای آکادمیک فاصله گرفت، انگار دوباره برگشت به همان دغدغه‌های اصلی خودش که از دورهٔ نوجوانی داشت. حالا برنامه‌ای که در ذهنم هست این است که خودم یک چیزهایی گیر آوردم در مورد نیچه که فکر می‌کنم می‌توانیم یک جایی آپلود کنیم. مثلاً من خودم یک مجموعه کتاب‌هایی که به قلم خود نیچه چاپ شده و همش به زبان انگلیسی ترجمه‌های خوبی دارد، این‌ها را آپلود بکنم. یک سری کتاب‌های خوبی که در مورد نیچه هست را آپلود کنم. بعد تا جایی که آن آثار اولیه‌اش را گیر آوردم، آپلود کنم و یک جور... برای اینکه وقتی خودم سرک‌کش بشوم، کسانی که علاقه‌مند هستند هم مشارکت بکنند که آنجا مثلاً یک لیستی از همهٔ چیزهایی که نیچه نوشته و موجود هست بگذاریم یک جایی؛ هر کدام که پیدا شد مثلاً تیک بزنیم تا مجموعه کامل بشود. من احساسم این است که اردان نیچه هر چیزی که نیچه در واقع نوشته را یک جایی به دخل... را پیدا کرد. من مثلاً یکی از مقاله‌هایش را که به لاتین نوشته هم پیدا کردم که ترجمهٔ انگلیسی هم ندارد. اگر داشته باشد هم من نمی‌دانم کجا چاپ شده، ولی با گوگل که ترنسلیت کردم، بالاخره قابل فهم است که چه نوشته، خلاصه می‌شود این‌جوری به همهٔ کارهای نیچه دسترسی مختصر باقلی پیدا کنیم.

برنامهٔ جلسه و زندگی نیچه

حالا در همین جلسه می‌خواهم پیش برم، یعنی مثلاً در این جلسه می‌خواهم یک مقدار مفصل‌تر از آنی که در ذهنم بود شروع کنم، از جزئیات زندگی نیچه و کارهایی که انجام داده، آثاری که مثلاً منتشر کرده و چیزهایی که خوانده، حتی یکهو صحبت بکنم تا آن‌جور برسیم به بررسی بعضی از آن کارهایی که کم‌کم بهشان اشاره می‌کنم به ترتیب تاریخ. هدف هم دقیقاً یک جوری بررسی کردن تاریخ زندگی نیچه و مجموعهٔ کارهایی که در واقع منتشر کرده تا همان دورهٔ اول، دوره‌ای که به آن استرال می‌گویند، نیچهٔ متقدم، که شاید مهم‌ترین کار دورهٔ متقدمش همان زایش تراژدی است. و حالا شاید چندتا مقاله‌ای که در تعاملات نها به هنگام داشت بود. در واقع یک جوری احساس هم این است که تا جای ممکن، تا جای ممکن بدانید که با تحجب محدودیت وقت یک خرده عمیق بررسی بکنیم. مثلاً نمی‌شود نیچه را فهمید بدون اینکه حداقل یک مقدار شوپنهاور را بلد باشید. شما آن مجموعه کارهای اولیِ نیچه را که نگاه می‌کنید، تأثیر شوپنهاور، تأثیر واگنر، تأثیر مثلاً کلاً متعلقاتی که در زمینهٔ ادبیات و فلسفهٔ یونان داشت، این‌ها خیلی پررنگ است. فکر می‌کنم لازم نیست آدم شوپنهاورشناس باشد یا واگنر را به طور کامل همه چیزیش را بداند، ولی نمی‌شود واقعاً ندانیم که بفهمیم این آدم‌هایی که تأثیر خیلی زیادی روی نیچه گذاشته‌اند مثلاً چه می‌گفته‌اند، تأثیرشان چه بوده، تا نیچه را فهمید. و خود زندگی نیچه، جزئیاتش به نظر من مهم است. با ترجمهٔ این‌که قصد تحلیل روان‌کاوانه دارید باید یک مقدار آشنایی با جزئیات زندگی نیچه داشته باشیم که الان باز در انتشارات خیلی خوبی وجود دارد که جزئیات زندگی نیچه در آن آمده. و باز یک چیزی که به نظر من خیلی مهم است این است که مثلاً تا حدودی فضای آن دوران اروپا و مخصوصاً خود آلمان را، جایی که نیچه زندگی می‌کرد...

و گرایشات سیاسی که وجود داشت، تحولات اجتماعی که در جریان بود، این‌ها را بفهمیم. در واقع، بعضی از موضع‌گیری‌های نیچه که یک جوری مربوط می‌شود به مسائلی که دور و برش می‌گذشته، این‌ها را یک جوری خوب درک بکنیم. برای من هدفم، احساسم این است که آن بررسی که یونگ کرده، خیلی با اطلاعات کم و از دیدگاه یونگی، بدون چیز دیگر، بدون خیلی تأمل زیاد، یعنی کتاب چنین گفت زرتشت را در گفتش جلو خودش نمادهایش را بررسی کرده. کتاب مفید است، ولی فکر می‌کنم که خیلی عمیق نیست این کار. یعنی از یک نقطه، یونگ در یک جایی دارد زندگی می‌کند که به خود نیچه نزدیک است، به فرهنگ نیچه نزدیک است. بنابراین، او ممکن است به خودش به‌راحتی این اجازه را بدهد که به این احساس برسد که نیچه را خیلی خوب می‌فهمد و ما که دورتر هستیم، شاید خیلی لازم باشد که مثلاً شرایط سیاسی اجتماعی دوران نیچه را در موردش تأمل کنیم، حرف بزنیم تا یک خورده روشن شود که فضای مثلاً آن زمان نیچه از نظر سیاسی، اجتماعی، هنر چگونه بوده.

واگنر یک شخصیت خیلی خیلی خاص است در دورانی که نیچه زندگی می‌کرده و بینهایت روی نیچه تأثیر گذاشته، مخصوصاً در همین دورهٔ اول آثارش. شما مثلاً وقتی می‌بینید که زایش تراژدی اصلاً یک جور تبلیغات به نفع واگنر است، یعنی کلاً این احساس وجود دارد که رسماً می‌رود به سمت این که واگنر را همان‌طور که خود واگنر احساس می‌کرد و معتقد بود که مثل این که منجی فرهنگ آلمانی است، یک چنین شأنی برای واگنر قائل بشود. باید این‌ها را یک خرده عمیق‌تر بفهمیم در این زمینه.

راستش یک خرده هیجان‌زده شدم از این که یک چنین موقعیتی وجود دارد که می‌شود نیچه را خیلی عمیق فهمید و طبعاً احساسم این است که این کاری که الان می‌خواهم بکنم هم برای خودم و هم قطعاً برای کسانی که گوش می‌دهند خیلی مفیدتر از این است که بخواهیم آن کتاب سمینار یونگ را هر چقدر هم آدم نوآورانه بخواندش و یک چیزهایی به آن اضافه بکند، ولی به نظرم می‌آید تا آن مسیری که به چنین گفت زرتشت رسیده را خوب نشناسید، هیچ کار خیلی عمیقی نمی‌شود روی آن کتاب کرد.

من قبلاً در نامان بود که خیلی مختصر این چیزهایی که قبل از چنین گفت زرتشت هست را مرور کنید و بعداً آن کتاب را عمیق‌تر بخوانید و احساسم این است که نمی‌شود مختصر این کار را کرد. یعنی نمی‌دانم چگونه می‌شود در سه چهار جلسه مثلاً کارهای نیچه را مرور کرد. در ضمن در مورد شوپنهاور و واگنر و خیلی چیزهای دیگر هم حرف می‌زنم. فکر می‌کنم همان کاری که می‌خواهیم انجام بدهیم تا مثلاً زایش تراژدی شاید بشود خوب انجام داد. امیدوارم که همین کاری که می‌گویم بتوانم در تعداد جلسات معدود که خیلی طول نکشد انجام بدهم.

گزارش زندگی تا استادی

خب، من می‌خواهم این گزارشی از زندگی نیچه در دوران، تا جایی که وارد به عنوان استاد دانشگاه، زندگی آکادمیک که رسمی خودش را به عنوان استاد شروع می‌کند، بگویم. از لحظهٔ تولدش، همهٔ چیزهایی که به نظر خودم مهم آمده که بهشان خوب است که اشاره بکنم، که مخصوصاً تأکیدم روی حوادث مهم زندگی‌اش و فضای زندگی‌اش، نظر خانوادگی و اتفاق‌هایی که برایش افتاده و چیزهایی که فکر می‌کنم بعداً مهم شده در افکارش.

و عقایدش تأثیری گذاشته و مخصوصاً چیزهایی که خوانده و چیزهایی که نوشته. حالا تا همین جایی هم که می‌گوییم، برد به اندازهٔ کافی انتشارات دارد. منطقهٔ انتشاراتش شش، کدام انتشارات؟ خیلی چیز نیست، اصلاً معروفی نیست. همهٔ چیزهایی که می‌گویم قبل از انتشار اولین کتابش که زایش تراژدی است برمی‌گردد. خب شروع کنم از حبّ ذاتی. مثلاً یک چیزهای هیجان‌انگیز این است که خب من می‌دانستم که نیچه خیلی علاقه‌مند به موسیقی بوده و شما تو همین زندگی‌نامه‌اش می‌خوانید اشاره به این می‌شود که در آن جوانی شعر می‌گفته، چیزهای موسیقی، مثلاً حتی قطعه‌هایی برای پیانو نوشته و این‌ها، ولی اصلاً فکر نمی‌کردم که این‌ها اجرا شده باشد، در دسترس باشد. و اینکه در اینترنت مثلاً چند قطعه پیانوی نیچه را پیدا کردم، کلی برای من هیجان‌انگیز بود که اشعارش که به فارسی هم ترجمه شده قبلاً چاپ شده بود، ولی نمی‌دانم چقدر کامل. اشعارش که اینی که ترجمه شده به فارسی، ولی اینکه موسیقی‌اش هر چه که موجود بوده را اجرا کردند، مثلاً دو تا سی‌دی منتشر شده و خب طبعاً بعضی از دوستان در اینترنت، یک نفر کامل گذاشته که من نتوانستم دانلود بکنم، برای همین احتیاج و کمک دارم. احتمالاً از یک جاهایی می‌شود به‌نخره همین‌ها را پیدا کنیم بگذاریم آن را. خلاصه دورانی‌ست که بذار من وضعیت خودم را بگویم. من یک بار ۱۶-۱۷ سالم که بود، چنین گفت زرتشت را خریدم، مثلاً در تابستان قبل که از چهارم دبیرستان بودم. خب خیلی نصفشال محتوایش این را من تأثیر گذاشته. بعد این کتاب زندگی و آثار نیچه، ایوو فرنتسل که سال پنجاه و هشت چاپ شده بود، این تو بازار بود. این را گرفتم سال چهارم دبیرستان بودم فکر می‌کنم این را خواندم به‌اضافهٔ ترجمهٔ فراسوی نیک و بد، بعد نیچه که آی آشوری درآورده بود، فکر می‌کنم همین‌ها مثلاً تو بازار بود. بعد یک دوره دوباره به مناسبت اینکه با یکی، با یک نفر آشنا شده بودم که یک خورده علاقه به نیچه داشت، یک خورده دوباره علاقه‌ام زنده شد و یک دوره بود که انتشارات جامی داشت خوب مثلاً کارهای نیچه را چاپ می‌کرد و چیز، آشنایی‌ام از آن موقع همین‌جوری تو کتاب‌فروشی هر وقت رفتم مثلاً کتاب جدید در مورد نیچه درآمده دیدم دیگر مثلاً فرانکارش هم ترجمه شد یا تلان اصفر معروف هایدگر در مورد نیچه یا یاسپرس در مورد نیچه یا دلوز در مورد نیچه، این‌ها همه‌شان در سال‌های اخیر ترجمه شدند. ولی واقعاً اصلاً این چیزی که در این چند هفتهٔ اخیر دیدم که شما نامهٔ یکی تا بیست‌وپنج‌سالگی به مامانش نوشته، می‌توانید آن را، که خوشبختانه آن یک کتاب فارسی ترجمه شده به اسم «نامه‌های نیچه به مادرش» که مجموعهٔ نامه‌هایش به مادرش را ترجمه کردند، خیلی کتاب کوچکی است. و این موضوع این است که همهٔ نوشته‌هایش موجود است، دیگر به انگلیسی ترجمه شده تقریباً همه‌اش، و این خب هیجان‌انگیزه دیگر. شما بتوانید یعنی الان من احساسام این است که چقدر نیچه را با آشنایی بیشتری می‌شود بررسی کرد تا مثلاً فرض کنید آثار آقای اصغر فرهادی را. ما اصلاً فرهادی را مثلاً دیگر حداکثرش این است که دو تا مصاحبه کرده، چیزهایی در موردش می‌دانیم یا آثارش را دیدیم، ولی...

نیچه را همهٔ نامه‌هایش را دیدیم؛ همهٔ یادداشت‌ها، مکالمات، یادداشت‌ها، خاطراتی که دیگران در مورد زندگی‌اش نوشتند در دسترس هست. به‌حسن‌بی‌غیر از این که خب برتری ما در بررسی اصغر فرهادی این است که ایرانی هستیم. مثلاً خب واقعاً بدون این که خیلی احتیاج به اطلاعات داشته باشید، مثلاً همین که شما بگویید که یک سال، نمی‌دانم، پنجاه در اصفهان به دنیا آمده، من به اندازهٔ یک کتاب چیز می‌فهمم که سال پنجاه به دنیا آمدن یعنی چه؟ اصفهان به دنیا آمدن یعنی چه؟

و چیزهایی که ما الان به شما بگویم، نیچه سال هزار و هشتصد و چهل و چهار، نیچه در ساعت ده صبح، پانزدهم اکتبر ۱۸۴۴، مثلاً فرض کنید روستای روکن نزدیک لایپزیگ به دنیا آمده. شما چقدر چیز می‌فهمید؟ ۱۸۴۴ چقدر تو ذهن شما یک معنی خاصی دارد؟ یا مثلاً فرض کنید نزدیک لایپزیگ به دنیا آمده، یعنی چه؟ واقعاً معنی دارد؟ آیا می‌فکر کنیم هم خیلی ساده‌تر از محل به دنیا آمدن نیچه یا سال تولدش، خیلی چیز مظهر تاریخی معنی دارد؟ اتفاقاً چون دور شدیم، چرا معنیشان را بیشتر نمی‌فهمیم؟ که سال پنجاه و چند تو اسفند به دنیا آمدن یعنی چه؟ ولی خب احتیاج به چیز دارد دیگر، احتیاج به سری اطلاعات مربوط به دوران و تاریخ و جغرافیا دارد که یک حس. پیدا بکنیم که محل تولدش، زمان تولدش و دوران مثلاً نوجوانیش، تحولاتی که اتفاق افتاده، چه شخصیتی را طبعاً باید انتظار داشته باشیم ساخته باشیم.

خب بگذارید از همینجا شروع بکنیم. تاریخ تولد نیچه ۱۸۴۴، پانزدهم اکتبر ۱۸۴۴، در روستا به دنیا آمده، یعنی روستایی در منطقهٔ ساکسونی که الان مثلاً در نقشهٔ جغرافیایی شاید معروفترین شهر نزدیکش، مخصوصاً از نظر موسیقی، فعالیت‌های دانشگاهی که بعداً احتمالاً می‌دانید لایپزیگ است. لایپزیگ جزو آن بخشی از خاک آلمان است که جزو اروپای شرقی شد، جزو آلمان شرقی شد، یعنی به هر حال در ناحیهٔ شرقی آلمان قرار دارد این محل تولد نیچه.

خانواده و تبار کشیشی

خب من این خود در موضوع خانوادهٔ نیچه صحبت می‌کنم که چه جور خانواده‌ای بوده که اطلاعات بسیار مهمی فی‌الواقع در خانوادهٔ نیچه وجود دارد. پدر نیچه، کارل لودویگ نیچه، یک کشیش روستاست، کشیش روستای روکن. سابقهٔ این آدم، پدر خود این آدم هم یک چیزی بوده، یکی از مقامات کلیسایی بوده، یک خرده بیشتر از یک کشیش روستا که تعریفاتی هم داشته. فریدریش آگوست لودویگ نیچه، پدربزرگ پدری نیچه هست که حداقل در قصه در همین کتاب ایوو فرِنزل اشاره کرده که دو تا کتاب تألیف کرده در زمان حیاتش. یکی‌شان اسمش هست «گامالائیل: دقایق جاودانهٔ مسیحیت برای تعلیم و ایمان»، نمی‌دانم، و «ایجاد یقین در برابر فساد امروزی دنیای مذهب». از این اسم‌های قدیمی کتاب‌ها و مقالات را دو جمله اسم می‌گذاشتند برایش. و یکی هم یک کتابی به اسم «ترغیب، روشی عقلی در ارتقای مذهب، تعلیم و تربیت، مزایای شهروندی و چیزهای انسانی»، همه چیز هست دیگر. دو تا کتابی که کل همهٔ مشکلات دنیا را تنها من در این دو تا کتاب به نظر می‌آید.

به هر حال شما زندگی نیچه را که نگاه می‌کنید، در خانواده، یک هم پدربزرگ پدری، هم پدربزرگ مادری کشیشند، جزو مقامات کلیسای پروتستان هستند. پدر خود نیچه هم همین وضعیت را دارد، منطقه یک خرده در مقام پایین‌تر است. خب برای جوان بوده در زمان تولد نیچه سی و یک ساله بوده و چهار سال بعدش هم مرده، بنابراین احتمال اینجور دو مقامات بالاتر که ریاست بشود وجود داشته. فعلاً در زمان حیات نیچه کشیش روستای روکن بود. قبل از اینکه کشیش روستا بشود پدرش این‌ها. به نظر من چیزهایی که دارم می‌گویم اطلاعات مهم است، جزئیات خیلی زیاد. ممکن است شما در مورد رنگ لباس، نمی‌دانم، نیچه، هم مادر نیچه، در زمان، نمی‌دانم، بارداری، هم این چیزهایی در اینترنت پیدا بکنید.

این‌قدر اطلاعات زیاده. من چیزهایی را دارم می‌گم که فکر می‌کنم یک جورایی مهم است که در مورد نیچه بدونیم. پدر نیچه قبل از اینکه کشیش روستای روکن بشود، معلم سرخانه در چیز بوده، دربارهٔ آلتنبرگ بوده، پیش یک دوک مهمی که جزو مثلاً مقامات، در واقع اشرافی منطقهٔ آلمانه. به دختر‌های این دوک درس می‌داده یا به بچه‌های این دوک درس می‌داده. این اطلاعات از این جهت مهم است که در تقریباً همهٔ زندگینامه‌های نیچه این نکته گفته می‌شود که پدرش به شدت طرفدار پادشاه بوده، طرفدار همان به‌اصطلاح اشرافیت مستقر در کشور پروس بوده. و علت اینکه اصلاً نام نیچه را فریدریش ویلهلم گذاشتن این است که در زمان تولد نیچه، پادشاه پروس فریدریش ویلهلم چهارم بوده و این در واقع نامگذاری به افتخار پادشاه صورت گرفته، هم به دلیل ارادتی که به وضوح پدر نیچه نسبت به پادشاه داشته. که قطعاً در واقع این را ما می‌دونیم که با دستور پادشاه کشیش روستای روکن شده. بنابراین یک جورایی هم وامدار پادشاه هست، شخصاً علاقه‌مند به پادشاه هست و نیچه هم در روز تولد پادشاه به دنیا آمده. بنابراین طبیعی است که به بزرگ‌داشت پادشاه، و این هم‌زمانی، هم‌زمانی روز تولد نیچه با تولد پادشاه، اسم پادشاه را روی نیچه گذاشته. باز اطلاعات نسبتاً جالب در مورد خانوادهٔ نیچه این است که این ارادت پدر نیچه به خاندان‌های اشرافی یک نکتهٔ دیگه‌ش این است که اسم خواهر نیچه که دو سال بعد به دنیا میآید، الیزابت تریزا الکساندرا، این اسم سه‌تا دختر همان دوکیه که پدر نیچه برای او کار می‌کرده، که اسم هر سه دختر را با همدیگر روی دختر خودش گذاشته. حالا اگر این پسر اولش اسم پادشاه را دارد، یعنی فریدریش ویلهلم، و اسم دخترش هم اسم دخترهای آن دوک، این نشان می‌ده که فضای ذهنی بر این آدم چجوریه دیگر: خادم کلیسا، خادم خداوند، خادم عیسی مسیح و خادم پادشاه و دوک، و به هر حال اینجا یک شخصیتی است. من یک جایی خواندم که در خانهٔ نیچه، حالا چرا این را می‌گویم مهم است؟ برای اینکه دورانی که نیچه به دنیا می‌آید، دورانی که این‌ها دارند زندگی می‌کنند، دورانی است بعد از این قهرِ فرانسه است، اشرافیت تحت فشار است، همه جا در حال انقلاب است، و اینکه یک خانوادهٔ مثلاً شاه‌دوست طرفدارِ اشرافیتِ مذهبی، در همان دوران تحت فشار است دیگر. من یک جایی خواندم که پدرِ نیچه هر نوع حرف زدن علیه - نمی‌دانم - پادشاه و مقامات و این‌ها را در خانه‌اش عِدلِ عِدل قدر کرده بود، مثل اینکه فضای خارج را نمی‌تواند کنترل بکند ولی یک فشاری در قلب داشت که در خانه‌اش این شاه‌دوستی و این‌ها چیز نشود، فراموش نشود. برای آدم، موتیف نسبت به هم از درِ مذهبی، هم از درِ ارادتش نسبت به مقامات سیاسی و اشرافی، این‌ها از این نظر مهم است که شما بعداً این حس، حالا یک جوری بگوییم دفاع از اشرافیت را به شدت در نیچه در سراسر عمرش می‌بینید. و این باز من در یک جایی چون خاطره است، به هر حال درصدی از احتمال خطا وجود دارد، اینکه یک آدمی نقل کرده که یک چنین چیزی از نیچه گیرش آمده، ممکن است بالصد درست نباشد، ولی یکی از دوستان نیچه...

نقل کرده که در دوران دانشجویی‌اش وقتی یک خبری را در روزنامه خواند که یک دسته انقلابیون رفتند و پادشاه مجبور شده مثلاً یک جوری حرکت متواضعانه انجام بدهد، حمله کردند مثلاً به قصر و پادشاه آمده بیرون و مثلاً یک حرکت متواضعانه انجام داده که این‌ها را ساکت بکند، نیچه گریه کرد وقتی این خبر را خواند. در دورهٔ جوانی‌اش این‌جوری است که این فضا در ذهن نیچه هم بران است. شما بعداً می‌بینید که نیچه هم دارد موضع سیاسی کاملاً ضد دموکراسی، همان‌طور که دشمن مسیحیت است، دشمن دموکراسی هم هست. دموکراسی به همان معنایی که انقلاب فرانسه مثلاً دارد در اروپا تبلیغ می‌کند، به شدت در ذهن نیچه یک چیز منفوری است. در واقع آن چیزی که نیچه می‌بیند در اروپا سر کار آمدن عوام است. ممکن است اشرافیت را قبول نداشته باشد ولی از اینکه گرایشات عوامانه مثلاً دارند به نوعی غلبه پیدا می‌کنند، کاملاً ناراحتی دارد. یک چیزی در مورد نیچه به سادگی می‌شود گفت که نیچه مطلقاً یک آدم نخبه‌گراست. در ضد عوام، هر چیزی که تقریباً هر توهینی که ممکن است به عوام بکند، معمولاً عوام را با عنوان گوسفند و دیگر هر لغتی که این شکلی باشد به تودهٔ مردم نسبت می‌دهد. خب بگذریم، این برمی‌گردد به فضایی که نیچه در آن به دنیا آمده؛ یک فضای محافظه‌کار مذهبی، طرفدار پادشاهی و این حرف‌هاست. و در این حال فضای فرهنگی هم هست. یک پدربزرگش نویسندهٔ کشیش معتبری بوده، آدم باسوادی بوده. حالا این کتاب‌هایش چقدر کتاب‌های جالبی هستند، قطعاً کتاب‌های خیلی جالبی نیستند که الان اعتباری داشته باشند، ولی به هر حال یک آدم تحصیل‌کرده هست. این‌طوری که می‌گویند من این را خیلی مطمئن نیستم، ولی پدر نیچه آدم هنردوستی بوده، حتی مثلاً با موسیقی آن‌قدر آشنایی داشته که خیلی هم غیرطبیعی نیست در آن تاریخ و جغرافیا که قطعاتی هم برای مثلاً پیانو، آهنگ‌هایی هم ساخته. و بنابراین عجیب نیست که نیچه هم به عنوان آدم بااستعدادی در چنین فضایی، آدم بافرهنگی بوده و به مثلاً موسیقی و هنر علاقه‌مند باشد. خب این مجموع، سن پدر نیچه در زمان تولد نیچه سی و یک ساله و مادرش هجده ساله هست، یعنی در هجده‌سالگی در واقع مادرش ازدواج کرده و یک سال بعد نیچه متولد شده. این هم یک نکتهٔ جالبی است. اما نکات جالب‌تر در مورد وضعیت خانوادگی نیچه این است که اولاً حدود یک سال و نیم بعد از نیچه خواهرش به دنیا می‌آید، باز کمتر از دو سال بعدش یک برادری به دنیا می‌آید. خواهرش الیزابت که شخصیت مهمی در زندگی نیچه است و در دههٔ بعد از مرگ نیچه هم آدم مهمی است در شناساندن نیچه به دنیا، که جمعاً خیلی مصونیتی هم نداشته؛ یعنی بیوگرافی نیچه را نوشته، آثار نیچه در انحصارش بوده و به دلیل این که با هیتلر و این‌ها همکاری کرده، بر عهدهٔ مسئولیت‌هایی دارد در قبال انحرافی که در شناخت نیچه در دورانی در آلمان و دنیا به وجود آمده. از این نظر کلاً آدم خوشنامی نیست. کسانی که به نیچه علاقه‌مندند احتمالاً از خواهر نیچه هیچ دل خوشی ندارند به دلیل نوع رفتاری که با آثار نیچه کرده و بعضی از جعلیاتی که به نیچه نسبت داده. ترمه الان ما به طور غفلت...

می‌دانیم که یک سری چیزهایی که خواهرش بعد از مرگ نیچه منتشر کرده، دروغ هست. برادر، یک خواهر حدود یک سال و نیم بعد به دنیا می‌آید، کمتر از دو سال بعد یک پسر دیگر به دنیا می‌آید. اتفاق مهم خانوادهٔ نیچه این است که وقتی نیچه چهار ساله است، پدرش دچار یک بیماری مغزی می‌شود که ظرف مدت کمتر از یک سال باعث مرگش می‌شود؛ به تدریج لال می‌شود، بعد کور می‌شود و نهایتاً می‌میرد. نیچه حدوداً پنج سال داشته که پدرش از دنیا رفت و برادر کوچکش هم بلافاصله بعد از مرگ پدرش می‌میرد. برای همهٔ مردهای خانواده این‌طور بوده که مرد واقعی بماند. در میان پنج دایزن، مادربزرگ نیچه، این‌ها با همدیگر زندگی می‌کنند. از روانکاوی این خیلی نکتهٔ مهمی است که نیچه کجا دارد بزرگ می‌شود. از پنج سالگی در فضایی دارد بزرگ می‌شود که یک مادربزرگ هست، مادر در واقع پدر که در زمان مرگ پدر نیچه هفتاد و دو ساله هست. اگر اشتباه نوشتم، تقریباً آره. سال ۱۸۵۰ وقتی که برادر نیچه می‌میرد، خانواده وضعیتش این‌جوری است: یک مادربزرگ ۷۲ ساله که ۶ سال بیشتر زندگی نمی‌کند، ۱۲ سالگی نیچه زنده است، یک عمهٔ ۴۰ ساله و یک عمهٔ ۳۹ ساله که این‌ها مجرد هم پیش برادرشان زندگی می‌کردند. یکی‌شان پنج سال بعد مرد و یکی‌شان هجده سال بعد. و یک مادر بیست و چهار سالهٔ خیلی جوان که می‌گویند یا من نمی‌دانم با چه قطعیتی می‌شود این حرف را زد که خب کاملاً تحت حکومت مادربزرگ و دو تا عمه زندگی می‌کند و یک خواهر چهار ساله کوچک‌تر از خودش هم نیچه دارد. پنج زن هستند که نیچه در کنار این‌ها دارد بزرگ می‌شود. این تنها مرد خانواده بوده. خب قطعاً از دید روانشناسی یک چیزی دارد، یک آثاری دارد که بعداً من سعی می‌کنم بگویم که به وضوح وقتی زندگی نیچه را می‌خوانیم، یک انتظاری پیدا می‌کنیم که با چه شخصیتی، با چه جور افکاری احتمالاً روبه‌رو می‌شویم. من تا حالا سعی کردم بگویم که آن فضای محافظه‌کاری سیاسی که تو خانوادهٔ نیچه وجود داشته و طرفداری از اشرافیت، هرچند نیچه موضع سیاسی این‌جوری ندارد ولی در روح نیچه به هر حال وجود دارد، یعنی آن نخبه‌گرایی شدید نیچه و ضدیتش با انقلاب‌های عوامانه‌ای که در دوران نیچه در اروپا دارد اتفاق می‌افتد. کاملاً بیسِ خانوادگی داشته در زندگی. نامه‌های نیچه نوشتن که پدر نیچه به‌شدت نسبت به جریان‌های انقلابی سال ۱۸۴۸ در خودِ آلمان اصلاً چیز خوبی نداشته، ناراحت بوده و شاید حتی این بیماریاش هم برمی‌گشته به فشاری که به ایشان آمده به دلیل فضای انقلابی که داخل خود آلمان به وجود آمده بود. نمی‌شود این را انکار کرد. همزمانی وجود دارد: ۱۸۴۸ سال انقلاب‌های توگهی شبیه انقلاب فرانسوی در آلمان هست. یک چیزی در این کتاب ایو فرانسل نوشته که احتمالاً معتبر است، برحال که یک عموی ناتنی نیچه داشته که مهاجرت کرده به انگلستان و یک ثروت زیادی به دست آورده. این از این نظر مهم است که در این کتاب اشاره کرده که یکی از دلایلی که نیچه تا آخر عمر بدون اینکه کار بکند توانست زندگی بکند، یکی‌اش این ارثیه‌ای بوده که از این عمو به دستش رسیده، هرچند ما این را می‌دانیم

که نیچه حقوق بازنشستگی خوبی از دانشگاه می‌گرفته. بعد از اینکه خدمت در دانشگاه را ترک کرده، من همه‌جا این را خوانده‌ام، ولی این کتاب تنها جایی است که دیدم به این موضوع اشاره کرده که یک ارثیهٔ این‌جوری هم خانوادگی به نیچه رسیده که برای نیچه خیلی مرفه بوده. ما می‌دانیم که از یک جایی به بعد خیلی مرفه زندگی نمی‌کرده، ولی خب شغل نداشته؛ یعنی این‌جوری نبوده که مستمری از جایی بگیرد، همان حقوق بازنشستگی در واقع ازکارافتادگی که از دانشگاه می‌گرفته و برای زندگیاش استفاده می‌کرده.

مرگ پدر و انتقال به نانبورگ

خب، مرگ پدر نیچه نتیجه‌اش این بوده که خانواده‌شان، خانهٔ سازمانی که کشیش داشتند در آنجا، را باید تخلیه می‌کردند. نتیجه‌اش این شده که از آن روستا آمدند شهر و به انتخاب مادربزرگ رفتند در شهر نامورک که شهرِ در واقع مادربزرگ نیچه بوده و مستمری هم از طرف کلیساها می‌گرفتند که با آن زندگی می‌کردند. به‌جز اینکه بازی سروت خانوادگی هم وجود داشته، ولی بیشتر ظاهراً متکی به حقوق بازنشستگی پدر بوده.

منظورم این است که شما باید خانوادهٔ روبه‌رویی را تصور کنید که از روستا آمدند شهر و خیلی هم وضعیت مالی درستی ندارند. در این شرایطی که دارند زندگی می‌کنند، در همین حدود پنج، شش‌سالگی، اول یک مدرسهٔ دولتی رفته، بعد کمکم در مؤسسات خصوصی شروع کرده به درس خواندن. چیزهایی که ما در مورد درس خواندنش می‌دانیم این است که حداقل از شروع تحصیلاتش کاملاً یک شاگرد متوسط رو به پایین بوده. گزارش‌هایی که وجود دارد این است که اصلاً محصل خوبی نبوده، تا اینکه کمکم در مدرسهٔ خصوصی و این‌ها یک مقدار وضعیت بهتری پیدا می‌کند.

موسیقی و زبان‌های کلاسیک

باز نکات مهم زندگی نیچه این است که در این نانبورگ، از سن هفت سالگی نیچه با موسیقی آشنا می‌شود، پیانو زدن یاد می‌گیرد و شروع می‌کند به آهنگ‌سازی. شاید اولین کار درخشان نیچه در سن پایین این است که خیلی زود قطعاتی برای پیانو نوشته که این‌ها باقی نماندند، ولی به هر حال نوشتن در سن پایین، شعر گفتن و موسیقی تصنیف کردن به هر حال نشان‌دهندهٔ یک جور استعداد خاص است.

در همین سال‌ها، دوران ابتدایی‌اش وارد یک مدرسهٔ خصوصی شده و بعداً در واقع خودش را آماده کرده برای اینکه در سال‌های بعد در یک مدرسهٔ خیلی خوبی که جزو بهترین مدارس آن دوران منطقه بوده، شروع به تحصیل کند. مدرسهٔ کتدرال، از اسمش برمی‌آید که مدرسهٔ مذهبی بوده. بعد از سه سال تحصیلات ابتدایی آمده اینجا و چیزی که در زندگی‌اش وجود دارد این است که اینجا در این مدرسه، اولاً ده‌سالگی‌اش می‌شود، سال ۵۴ یا ۵۵، این مدرسه شده مدرسه‌ای که حدوداً سخت‌گیری می‌کردند و ادبیات یونانی و لاتین یاد می‌دادند.

در زندگی نیچه از این نظر خیلی مهم است که خیلی خوب به زبان یونانی و لاتین در همین سن مسلط شده. سال ۵۵، نکت‌های که من در خلال این مجموعه چیزهایی که خواندم، مهم است این است که یکی از عمه‌ها فوت می‌کند، عمهٔ کوچک‌تر فوت می‌کند و سال بعدش هم مادربزرگ فوت می‌کند و عمهٔ بزرگ‌تر هم از پیش این‌ها می‌رود و خانواده تبدیل می‌شود به همان مادر، خواهر و پسری که دیگر تا آخر عمری مثل خانوادهٔ کوچک باقی می‌مانند.

با توجه به اینکه نیچه ازدواج هم نکرده، تقریباً رابطهٔ خانوادگی نیچه منحصر به همین مادر و خواهر بوده. اولین چیزهایی که کاری کرده، قطعات پیانو و اشعاری که گفته در سنین پایین هستند. خیلی از قطعات پیانویش که در دسترس نیستند، اشعارش را هم همه را نداریم یا من ندیدم. یک سری نامه‌های خیلی ساده از نیچه باقی مانده.

اولین کار

جالب نیچه این است که در سن دوازده سالگی یک نمایش نوشته، نمایشی تحت عنوان «خدایان در المپ» که اجرا هم کرده و خودش نقش مارس، خدای جنگ، را بازی کرده. این کار در فضای تقریباً کودکانه بوده.

ولی باز هم این حالت نوپای نیچه را نشان می‌دهد. می‌بینیم که در سنین خیلی پایین شعر می‌گوید، موسیقی می‌سازد، نمایش می‌دهد. نمی‌شود انتظار داشت که کیفیت خیلی خوبی داشته باشد و در عین حال این ماجرا جالب است. نقطهٔ مهم دوازده سالگی این است که این اولین جایی است که ما مطمئنیم مشکلات جسمانی‌اش شروع شد؛ چون بعداً نیچه دچار مشکلات خیلی زیادی از نظر جسمانی در زندگی شده و یک چیز قطعی که ما از زندگی نیچه می‌دانیم این است که در دورهٔ جوانی مبتلا به سفلیس شده و نهایتاً تقریباً قطعی می‌دانیم که دیوانگی پایان عمر نیچه هم یک جور نسبت داده می‌شود به زوال عقلی که نتیجهٔ بیماری سفلیس است. ولی چیزی که الان ما مطمئنیم از اسناد و مدارک قطعی که داریم، مثلاً نامه‌های خود نیچه، این است که مشکلات جسمانی نیچه خیلی به قبل از این جور بیماری‌ها برمی‌گردد؛ یعنی از همان دورهٔ نوجوانی سردرد مداوم داشته، چشمش مشکل داشته، حالت‌های تهوع و این‌ها چیزهای خیلی دقیقی است که در نامه‌هایش نوشته بود که در یک سال چند بار بستری شده، رفته به خانه برای معالجه، و سال ۶۲ یعنی در ۱۸ سالگی یک هفته هست، یک هفتهٔ دیگر، دو تا یک هفته، یک پنج روز، دوباره یک هفته، یک بیش از یک هفته که رفته نانبورگ با خانواده‌اش. این‌ها همه حالت استعلاجی دارد، یک چهار روز هست. و در رکورد‌های پزشکی‌اش هم مثلاً روماتیسم ذکر شده به عنوان مشکل جسمانی. همهٔ این چیزی که من دارم می‌گویم یک چیز قطعی است که ما از وضعیتش در آن مدرسه سال ۶۲، در ۱۸ سالگی‌اش می‌دانیم؛ در طول یک سال، بیشتر از یک ماه، چهل و پنجاه روزش در حدی مریض است که احتیاج به مراقبت پزشکی پیدا کرده. این چیزی که ما الان می‌دانیم این است که از ۱۲ سالگی مشکلات سردرد و مشکلات بینایی و این‌ها را داشته که این، از بینایی‌اش که در طول زندگی‌اش مشکل اساسی بوده، از یک جایی به بعد نابینا شده. می‌نوشت، امکان نوشتن هم به آن صورت نداشته، خیلی کم توانسته بخواند و بنویسد. از این سال به طور مرتب تا یک سال‌هایی آهنگسازی می‌کرده؛ یعنی از سن ده، الان سال ۵۶، دوازده‌سالگی، مثلاً دو تا سونات در همین دوره نوشته که اسم یکی‌شان جالب است، اسمش هست تراژدی برای پیانو با چهار دست. اتودی می‌نوشتند که دو نفری باید اجرا می‌کردند. موضوعی می‌گوید تراژدی است. بچهٔ دوازده‌ساله حس تراژدی دارد. این‌قدر احتمالاً مشکلات بیماری و این‌ها داشته که شاید از این نظر هم باشد که اولین کاری هم که زندگی‌اش به طور مشخص منتشر می‌کند دربارهٔ تراژدی است؛ دربارهٔ تراژدی، نه که خودِ تراژدی باشد. باز دوباره سال سیزده‌سالگی‌اش که سال ۱۸۵۷ می‌شود، چیز وجود دارد؛ یک مجموعه آثار موسیقی که از آن باقی مانده و احتمالاً در این چیزهایی که اجرا شده هست. یک قطعه بگذارید من بخوانم که مربوط به ۱۳سالگی‌اش می‌شود. با نقل از خواهرش در همین کتاب فرانسل آمده می‌گوید که خواهرش یک جایی این‌ها چیزهایی که من می‌گویم مال این دوره است. یکی از پیندر دوست دوران کودکی نیچه چیزهایی نقل کرده و یکی هم خواهرش. به نظر من بد نیست که این‌ها را مکنه کتاب‌هایی که نوشتند را بخوانیم. می‌گوید که دوستش پیندر می‌گوید که وقتی که نیچه کوچک بود...

بازی‌هایی می‌پرداخت که شخصاً انجام داده بود. پیندر دوست دوران ابتدایی و راهنمایی مثلاً نیچه است. بعداً که نیچه می‌رود در آن مدرسهٔ معروف فورتا، دیگر پیندر آنجا نیست و مدتی با همدیگر ارتباط دارند و بعد هم ارتباطشان قطع می‌شود. حالا دلوتر در مورد اینکه چطور ارتباطی با همدیگر داشتند هم یک نکته‌ای می‌گوید. نوشته وقتی نیچه کوچک بود، به بازی‌هایی می‌پرداخت که شخصاً انجام داده بود و این نشانی از یک ذهن حساس و مستعد و پرتوان بود. در مورد سایر بازی‌ها هم معمولاً رهبری را به عهده داشت و هر بار راه‌های تازه‌ای برای هر بازی پیدا می‌کرد. یا باز در خاطراتش نوشته که از زمانی که کودکیِ بیشتری بود، تنهایی را دوست داشت، دوست داشت تنها باشد و خیال‌پردازی کند. می‌توان گفت که از مردم گریزان بود و طبیعت و زیبایی و آراستگی آن. را دوست داشت. خواهرش در همین سال ۱۸۵۷ یک نکته‌ای نوشته که در تحصیلات ایده‌آل بعد از این گزارش رضایت‌بخش از مجلس برای هر دو رسیده. خواهرش می‌گوید که «خواهرم می‌بخشد که من و فریتز، خلاصه فریدریش، وقتی که فریتز و من تنها شدیم، از من پرسید آیا این عجیب نیست که ما چنین شاگردان خوبی هستیم و چیزهایی می‌دانیم که بچه‌های دیگر هیچ اطلاعی از آن‌ها ندارند؟ این خیلی حس نیکویی دارد.» این عبارتی است که خواهرش حس متفاوت بودن نسبت به دیگران در سن ۱۳ سالگی را بیان می‌کند. اگر این خاطرات درست باشند، در ذهن نیچه وجود دارد. ۱۴ سالگی می‌گویند که نزدیک ۵۰ قطعه شعر که اشعار مثلاً بیشتر در وصف طبیعت بوده گفته و سالی است که خانه‌شان را عوض کردند و به آن خانه‌ای رفتند که تا آخر عمر مادر در آن زندگی می‌کند. و نکتهٔ مهم، خیلی مهم، سال ۱۸۵۸، چهارده سالگی است. این چه چیزی است؟ اینکه بورس تحصیلی به دست آورده که در مدرسهٔ خیلی خیلی معتبری که اگر من بخواهم حس بهتان بدهم مثل مدرسهٔ تیزهوشان، یک چنین جایی شروع به تحصیل کرده، یک مدرسهٔ خیلی معروف با اساتید خیلی برجسته، به عنوان مدرسه‌ای که تو کل آلمان شهرت دارد، تو پروس مثلاً آن دوره شهرت دارد. و طوری هم نیست که مثلاً کسی که واردش می‌شود حتماً تمام کند، یعنی این‌طوری که مثلاً رکوردی که وجود دارد این است که مثلاً هم‌زمان با نیچه چهل نفر وارد مدرسه شدند که ۲۵ نفر فارغ‌التحصیل شدند، ۱۵ نفر نصفشان در میانهٔ راه نتوانستند ادامه بدهند. سخت‌گیری زیاد دارند. در این حال خیلی خیلی مدرسه از نظر آموزشی قوی است که نیچه توانسته با بورس تحصیلی واردش بشود و به موقع فارغ‌التحصیل شده. سال فارغ‌التحصیلی نیچه سال ۶۴ است که ۶ سال تو این مدرسه دورهٔ متوسطه مثلاً درس خوانده و با وضعیتی که من می‌گویم فارغ‌التحصیل شده که تقریباً تو همهٔ درس‌هایش عالی بود. با وجود اینکه این مدرسه حدود یک ساعت پیاده، مثلاً تا خانه، مدرسه یک کلیسای قدیمی مثلاً چند صد ساله است که بیرون شهر ناومبورگ قرار داشته و در رفت‌وآمد روزانه چیز نبوده، ممکن نبوده شبانه‌روزی بوده. و نیچه مثلاً این‌جوری که در یکی از زندگی‌نامه‌ها نوشته‌اند، یک ساعت پیاده تا خانهٔ نیچه راه است، ولی کلاً این‌جوری است که در طول سال چند بار مثلاً یکشنبهٔ آخر هفته‌ها و کریسمس و اعیاد می‌آید خانه.

مدرسهٔ فورتا

شده کاملاً مثل آدمی که دیگر شبانه‌روزی دارد زندگی می‌کند. آن کتابی که در زبان فارسی هم ترجمه شده، نامه‌های نیچه به مادرش، بخشی‌اش مربوط به نامه‌هایی که در همین مدرسه داشته. نامه‌های بامزه‌ای هم مثلاً نامه‌های مهمی نیستند، غالباً خیلی نکات جالبی نیست، مثلاً یک سری گزارش‌ها می‌دهد یا معمولاً این‌جوری که چیزهایی از مادرش خوراکی و پوشاکی می‌خواهد. خب، مدرسه کاملاً مذهبی است، شاید گفتم تیزهوشان، مثلاً اگر بگویم مدرسهٔ علوی یا مفید شاید بهتر باشد برای اینکه حس پیدا بکنید که چگونه است. مدرسه خیلی خوب است، مذهبی است دیگر، صبح مثلاً ساعت پنج صبح پا می‌شوند دارند عبادت می‌کنند، بعد نمی‌دانم شش صبح سر وقت می‌آیند صبحانه بخورند، بروند شروع بکنند. اول یک خرده مثلاً چیزهای مذهبی بخوانند، بعد لاتین و یونانی، مثل کلیسا سنتی داشته در تعلیم و تربیت. دیگر فقط انجیل یاد نمی‌دادند، کلی یونانی یاد می‌دادند، لاتین یاد می‌دادند، زبان مذهبی مثل لاتین در واقع مثل عربی برای چیز ماست دیگر. شما انتظار دارید یک مدرسهٔ مذهبی در ایران خب به بچه‌ها قرآن یاد بدهند، بنابراین عربی بیشتری یاد بدهند، آن هم دقیقاً یک مدرسه‌ای دارند که در این حال. بله، مدرسه قوی است، یعنی اگر یونانی یاد می‌دهند خیلی حسابی یاد می‌دهند، آدم‌های معتبری دارند و ادبیات یونان را مثلاً خوب تدریس می‌کنند. و کلی مدرسه که فارغ‌التحصیل‌های مهم داشته. مثلاً یک جایی نوشته بود که ساعت نُه شب خاموشی می‌زد، سرِ بازخواب هست، این یعنی سرِ ساعت نُه شب در را بسته می‌شده، بچه‌ها باید می‌خوابیدند. پنج صبح باید پا می‌شدند، سال ۱۸۵۸. اولین نوشتهٔ رسمی نیچه که من مثلاً در مجموع آثارش یک جایی نوشته بود، مرداد این سال می‌شد، یک قطعه نوشته تحت عنوان «زندگی از زندگی من» اگر بخواهیم ترجمهٔ تحت‌اللفظی بکنیم. و یک مطلبی هم نوشته تحت عنوان «دربارهٔ موسیقی»، یک قسمت یک پُت‌آبی که خیلی جالب است. در این کتاب ایبوفراند من این دوتا را ندارم، یعنی متن اصلی را پیدا نکردم، ولی خب اینجا کتابی که می‌شود در آن پیدا کرد و منتشر شده را در مراجع همین کتاب فرانسوی می‌شود دید. قسمتی‌اش را اینجا ترجمه کرده که بامزه است. من به نظرم سفرش را یادداشت نکردم، الان پیدا می‌کنم، سال پنجاه و هشت است، بنابراین چهارده ساله است، دارد دربارهٔ زندگی خودش می‌گوید. مثلاً دارد دربارهٔ این قطعه‌ای که اینجا ترجمه شده، نقل کرده به فرانسه و ترجمه شده، در مورد اشعار ده‌سالگی‌اش دارد گزارش می‌دهد. من یک خودِ طولانی هستم، همه‌اش را نمی‌خوانم ولی فکر می‌کنم جالب است. می‌گوید در این زمان بود که من نخستین اشعارم را سرودم. همه کس معمولاً در اشعار نخستین خود کم و بیش مناظر طبیعی را می‌سرایند، از هر چیز. هر قلب جوانی تحت تأثیر این تصاویر و مناظر قرار می‌گیرد و دوست دارد که این تأثیرات را به نظم آورد. بعد می‌گوید که در مورد چیزهای شعر گفته، می‌گوید هنوز هم به سختی می‌توانم تصور کنم که چطور کسی قادر است از شاعری تقلید کند. من اشعارم را همان‌گونه که روح هم به من دیکته می‌کرد، می‌نوشتم. طبعاً سطور ضعیفی در میان این اشعار وجود داشت و قسمت‌هایی از این اشعار با زبانی ناهموار و ناموزون سروده شده بود، ولی این مرحلهٔ نخستین را به مرحلهٔ بعدی که شرحشان خواهم داد ترجیح می‌دهم. همیشه غصه داشتم کتاب کوچکی بنویسم و بعد خودم خوانندهٔ آن باشم. این خودخواهی کوچک و بی‌اهمیت هنوز هم وجود دارد، ولی در آن زمان‌ها من فقط نقشه می‌کشیدم و هرگز این نقشه‌ها را عملی نمی‌کردم.
لحظهٔ جالبی است دیگر، از یک بچهٔ چهارده ساله که دارد یک جوری از خودش انتقاد می‌کند. فردا من امیدوارم اگر این کتاب در دست دیگران باشد کل این قطعه را بخوانید. برای اولین بار، مطمئن‌ترین رسمی است که نیچه نوشته به قلعه ساله، یک سری اشعار پراکنده که موجود است و آن قطعه دربارهٔ موسیقی‌اش هم هست. فکر می‌کنم خیلی مهم است که در چهارده سالگی آن‌قدر موسیقی برایش مهم است که دربارهٔ موسیقی می‌نویسد، علاوه بر اینکه موسیقی خودش می‌سازد.
فکر می‌کنم که در این نقطه مهم است که در دوران نوجوانی شاید بیشتر از هر چیزی، یعنی موسیقی برای نیچه جدی است. حالا تفریحی ندارد، می‌تواند موسیقی‌دان بشود و این که هر سال به طور مداوم یک سری آثار موسیقی به وجود آورده، نشان می‌دهد که چقدر در زندگی‌اش حالت عمده‌ای داشته. بنابراین این جالب می‌شود که دقیقاً در یک سالی تصمیم می‌گیرد دیگر موسیقی را ادامه ندهد. مثل این که بالاخره در انواع استعداد‌هایی که داشته، یک جایی موسیقی حذف می‌شود. هرچند تا آخر عمرش در زندگی‌اش موسیقی مهم است، ولی این حس که شاید آهنگ‌ساز بشود را به حال یک روزی از دست می‌دهد که احتمالاً بی‌ارتباط نیست با آشنایی‌اش با واگنر.
یعنی یک نبوغی مثلاً. تو کار من خیلی وقت آدم‌هایی دیدم که یک کاری را کنار می‌گذارند وقتی با یک نفری از نزدیک آشنا می‌شوند که خیلی تو زمینه نبوغ دارد و می‌فهمند که آن‌قدرها که فکر می‌کنند با استعداد نیستند. من یک بار در یک جلسه‌ای که یادم نیست دقیقاً چه بود به این اشاره کردم که آشنایی من با یک نفر که خیلی خوب سیاست می‌فهمید، تقریباً باعث شد که کلاً سیاست را به عنوان یک چیزی که خوب می‌فهمم و در قبالش بفهمم که خوب نمی‌فهمم، کنار بگذارم. شما شاید مبالغه می‌کنید خیلی این‌جوری نیست، ولی واقعاً آدم‌هایی که در زمینه خیلی خوب اطلاعات دارند و استعداد دارند، این تأثیر را برای اطرافیان می‌گذارند.
من نمی‌دانم نیچه، خیلی چیزی نخواندم که چه شد که موسیقی در زندگی‌اش، کار موسیقی کردن از حالت جدی خارج شد. فقط گوش می‌کرد موسیقی و علاقه‌مند شده بود به موسیقی، که هرچند از یک جایی اصلاً رابطهٔ نیچه و موسیقی هم یک خود پیچیده است. یعنی خیلی در سال‌های اواخر کارش موسیقی هم نوشته، موسیقی اصلاً چیز جالبی نیست، شعر مثلاً جالب‌تر و این حرف‌ها.
حالا در این دوران همین مقاله دربارهٔ موسیقی‌اش نشان می‌دهد که موسیقی برایش خیلی جدی بوده. در پانزده‌سالگی نمایشی می‌خواسته بنویسد به اسم پرومتئوس که یکی از موجودات اساطیری یونان است که نیمه‌کاره مانده. من نمی‌دانم که چیزی از این نمایش در دسترس هست یا نه و در همین...

پانزده‌سالگی پدربزرگ مادرش که با هم زندگی نمی‌کردند ولی آدم مهمی در زندگی خانوادگی‌شان بوده، از دنیا رفته. از اینجا ما ترم از این سن پانزده‌سالگی گزارش‌های خوبی داریم در مورد مطالعات نیچه؛ که چه چیزهایی در مدرسه می‌خوانده، چه چیزهایی خودش خوانده. من در زندگی‌اش چیزهایی که به نظرم مهم می‌رسد و می‌گویم یادداشت کردم که به نظرم می‌رسد دانستنش بد نیست. اصلاً در سن پانزده‌سالگی یک مقدار خیلی زیادی، طبیعتاً احتمالاً علاوه بر کارهای مدرسه‌ای، کارهای یونانی خوانده، نمایش‌های یونانی را خوانده. من روی این می‌خواهم تأکید بکنم. یکی از مهم‌ترین نکات زندگی نیچه در دورهٔ اول آثارش، شاید تا آخر عمرش، یک چیزی که ثابت مانده در دیدگاه نیچه، احترام و ارزش فوق‌العادهٔ زیادی است که نسبت به فرهنگ یونانی قائل است. واقعاً فکر کنیم که این نیچه خیلی فراز و نشیب دارد احساس و افکارش، ولی یک چیز به‌شدت ثابت است که همیشه یونانی‌ها را حتی یک‌جایی من ازش خواندم که صراحتاً می‌گوید که یونانی‌ها به بالاترین حد مثلاً تمدن بشری رسیدند در آن دوران خودشان و همهٔ دوران اروپای مثلاً غرب بعد از یونان را در مرحلهٔ نازل‌تری از فرهنگ یونان می‌بیند و در مثلاً یک کتاب مثل زایش تراژدی به‌وضوح این ایده را دارد که چگونه می‌شود به آن عظمت یونان برگشت و واگنر را به این دلیل ستایش می‌کند که احساس می‌کند که می‌تواند ما را برگرداند به همان دوران باشکوه یونان، یعنی غرب قبل از غلبهٔ مسیحیت. در این سن ۱۵سالگی فاوست گوته را ظاهراً خوانده. گوته آدم بزرگی است. شیلر خوانده، شاعر بزرگ آلمانی در آن دوران. این‌ها آدم‌های مهم فرهنگ آلمان در آن دوران هستند. و لرد بایرون هم که منفرداً یک جایی ذکر شده که در این سال خوانده، که اثری است که کلاً لرد بایرون آدم شاعر مهم انگلیسی است که در آن دوران مهم بوده. که اوج چیز دیگر به‌اصطلاح هم شیلر هم بایرون دوران به‌اصطلاح ادبیات رمانتیک است. سال شانزده، باز در سن شانزده‌سالگی کارهایی که نیچه انجام داده، مثلاً یک کار بامزه این است که یک گروهی همراه با آن دوست دوران کودکی‌اش پیندر و کروگ، یک گروهی به اسم گرمانیا درست کردند که مثل یک کلوب فرهنگی سه‌نفره است. مثلاً برای نیچه طبیعتاً سمت رهبری شاید این‌جوری باز تصور بکنید. این‌ها سه تا دوست دوران راهنمایی هستند. حالا نیچه رفته در دبیرستان خیلی معتبری، چیز، مدرسهٔ شبانه‌روزی پفورتا دارد درس می‌خواند، برمیگردد با آن‌ها که همبازی بودند و با همدیگر کار می‌کردند. این‌جوری است که سمت رهبری و آموزش و این‌ها دارد. مثلاً تکلیف کرده که خودش و آن‌ها هر کدامشان هر ماه یک مقاله بنویسند، بیایند بخوانند و بعد دیگر در موضوعش بحث شود. مثلاً یک جریان فرهنگی نوجوانانه است که بعد از این مدتی هم خب از بین می‌رود. من نمی‌خواهم خیلی وارد جزئیات بشوم ولی مثلاً اسناد و مدارک داریم که مثلاً در سن ۱۶ سالگی نیچه چیز می‌خواند، کتاب مذهبی همچنان دارد می‌خواند دربارهٔ زندگی مسیحی. ۱۷ سالگی یک جایی بعدها یک یادداشتی از نیچه باقی مانده، یادداشت عجیبی است که من این را باید یک خرده جلوتر مینوشتم، اشتباه هم اینجا نوشتم که الان...

مثلاً ۱۶ ساله هست، فکر می‌کنم یک جایی نوشته که در ۱۲ سالگی خداوند را با همهٔ شکوهش به چشم دیدم. یعنی خصلت‌های مذهبی نیچه در آن خانواده در سالهای نوجوانی باقی است تا سال شصت. مطمئنیم که وضعیت در واقع برقرار بوده و همچنان متعلق به مذهب بوده. خیلی زود بعد هم دیگر از این وضعیت خارج می‌شود و اعتقادش به مسیحیت را از دست می‌دهد.
حدود ده سالگی شاید مهمترین چیزی که ما می‌دانیم در مورد نیچه این است که هولدرلین را کشف کرده. این خیلی ماجرای جالبی است. هولدرلین الان یکی از بزرگترین شاعران قرن نوزدهم آلمان حساب می‌شود و مطلقاً به نظر می‌آید که قبل از نیچه هیچ آدمی هولدرلین را کشف نکرده. یعنی ببینید این حالت اوریجینال بودن، استعداد واقعی که نیچه دارد و استقلالش، به نظر من از این نکته خیلی مشخص است.
اگر به من بگویید که آدم این آثار پیانو دارد، نمایشنامه سر کرده، در نیمهسالی خیلی شاگرد زرنگ‌ها روحیشان این‌جوری وقتی تشویق می‌شوند کارهایی می‌کنند. ولی اینکه یک آدمی تو ۱۷ سالگی عاشق شاعری بشود که مطلقاً مورد توجه نیست در فضای فرهنگی، این نشان می‌دهد که به یک پختگی و استقلالی رسیده که درک هنری دارد و به خودش این اعتماد را دارد.
مثلاً در یکی از این زندگینامه‌های نیچه به این نکته اشاره شده که برای تحصیل درسیاش یک مقاله دربارهٔ هولدرلین نوشته و معلمش نوشته که خوشش نیامده. دیگر معلمش نوشته که توصیهٔ من مثلاً به نویسندهٔ مقاله این هست که در مورد آدم‌های سالمتر که حرف‌های واضحتری می‌زنند بنویسد.
یک چیز دیگر که خوب یادم نیست، مقاله به نویسنده نشان می‌دهد هولدرلین آدمی است که دقیقاً در پایانِ همش به معنای واقعی کلمه دیوانه شده. و فکر می‌کنم در فضای فرهنگی آن موقع، یک دانش‌آموزی رفته در مورد شاعر دیوانه، شعر نوعی خیلی پیش‌راهی است که در آن زمان درک نمی‌شده. و نیچه به شدت... یعنی این‌جوری نیست که فقط علاقه‌مند باشد، واقعاً این‌جوری بوده.
هفده‌سالگیِ نیچه در همین کتاب فرانسویان، یک متنی که نیچه دربارهٔ هولدرلین نوشته نقل شده که چقدر هیجان‌زده است که آدم را کشف کرده. من نمی‌خوانم دیگر، فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد می‌تواند رجوع کند.
۱۷ سالگی ولی در مجموع آثارش برای دوره دارد، به نظر می‌آید در سن و سال هگل خوانده، با کانت آشنا بوده و پنج زبان می‌دانسته. در ۱۷ سالگی مثلاً به نظر می‌آید این‌طوری که در این چیزها نقش شده، دانته را به زبان ایتالیایی خوانده. در این سن یک سری کارهای فرانسوی خوانده، لاتین و یونانی که قطعاً می‌دانیم خیلی خوب بلد بوده، حتی عبری بلد بوده.
مثلاً یک جایی نقش شده که کتاب تورات و کتاب پیدایش را در این سن به زبان اصلی عبری خوانده. صد درصد، صد درصد شما اگر مطمئن بخوانید می‌فهمید کاملاً این‌جوریه.
اصلاً این‌جور هم‌ذات‌پنداری با هولدرلین دارد، کاملاً حس مشترک دارد. و الان اگر شما در مورد هولدرلین بخواهید تأمل بکنید، به نظر می‌رسد که مهم‌ترین آدمی که هولدرلین را تبدیل به هولدرلین کرده که الان یکی از مهم‌ترین شعرای مثلاً تاریخ ادبیات آلمان است، همین نیچه است. هایدگر، هایدگر، اصلاً دیگر چیز دیگر کتاب دارد.

در مورد هولدرلین، مثلاً هر چه بخواهید تفسیر کرده‌اند اشعار هولدرلین را و هولدرلین را به یک مقامی رسانده که الان دارد، ولی به نظر می‌آید هایدگرتر. تفسیر نیچه با هولدرلین آشنا شده. نیچه به هر حال در معرفی هولدرلین همین حالا، مدنی که ۱۷ سالگی نداشته و کشف هولدرلین مهم بوده. نیچه آدمی است که حتماً در آن روی اده‌ای از معاصرین خودش قطعاً تصدیق گذاشته، دوستان معتبری داشته که باهاشان در مورد هولدرلین حرف زده. یعنی شروع شناختن هولدرلین به هر حال این بوده که نیچه هولدرلین را کشف کرده و قطعاً وقتی شما یک شاعر را در این حد دوست دارید یعنی این که حساب مشترک دارید. هولدرلین می‌فهمد زبانش را، درکش می‌کند. من بیشتر از همه به این نکته اشاره کردم به دلیل این که شما این حس را که نیچه بچهٔ درس‌خوانی که تا به محیط مثلاً علمی خودش از این فن دیگر وجود ندارد. کامل از ۱۶ سالگی به بعد به نظر می‌رسید آن اریژینالیته، استقلال فکری دارد و این مهم است دیگر. به هر حال در فهمیدن یک فیلسوف که تا این حد زود در واقع به حالت پختگی و استقلال رسید، باز دوباره من یک گزارش‌هایی نوشتم از نامه‌های خودش که دیگر جزئیاتشان را نمی‌خوانم. از وضعیت بد جسمانی‌اش که مثلاً یک جایی نوشته: «دیگر از این سردرد‌ها خسته شدم، این‌ها بهتر نمی‌شوند.» هر وقت هم که خوب می‌شوند دوباره برمی‌گردند. و ما با یک آدمی سر و کار داریم که این مهم است. شما با یک آدمی سر و کار دارید که از سن دوازده سالگی مشکلات جسمانی مزمن دارد، یعنی روز به روز وضعیت چشمش دارد بدتر می‌شود، سردرد‌های مزمن دارد که خوب نمی‌شوند. و حالا بعداً که مشکلات جسمانی بدتر هم پیدا می‌شود، در همین سن یک چیز نوشته، یک قطعه برای پیانو نوشته تحت عنوان «درد مایهٔ اساسی طبیعت است». این مقیاس‌دار دارم می‌گویم برای این که بعداً این تأثیر قاطعی که شوپنهاور روی نیچه گذاشته، دقیقاً مثل همین حالتی که شما می‌گویید که علاوه بر شاعر، نتیجه هم‌احساس بودن آدمی است که دارد درد می‌کشد. پس از شوپنهاور برایش چیزی است، برایش یک جور طبیعی و بیان احساس خودش نسبت به زندگی است. این قطعه مربوط به ۱۷ سالگی نیچه می‌شود. من راستش پنهان نمی‌کنم که انگیزه‌ام از گفتن بعضی از این جزئیات این است که شما را به نیچه علاقه‌مند کند. آدم وقتی یک آدم را می‌شناسد، دردش را مثلاً زندگی‌اش را می‌داند، مثلاً خانوادگی‌اش را می‌داند، به حال یک جوری حس خوبی پیدا می‌کند. چون فکر نمی‌کنم خیلی موفق بشوم به افکار نیچه شما را علاقه‌مند بکنم، حتی در این که آدمیزاد هم خوب است که علاقه داشته باشد که یک خرده بعد هم کنکاش بشوید، نه به بعضی از افکارش. این سن اگر اشتباه نکنم، من یک خورده مطمئن نیستم چون یادم هست از دویسن چند تا مطلب داشتم، سال ۵۶ آره، سال ۶۱ سال... یک مرد دویسن، دوستِ دوستی که سال‌های سالم با نیچه دوست بوده و نامه‌هایی که نیچه به او نوشت، نامه‌های باارزشی هستند. در یک مجموعه خاطراتی که در مورد نیچه دارد این را نقل کرده که دویسن می‌گوید: پاک ۱۸۶۱ یعنی ۱۷ سالگی نیچه که یک چنین آدمی شده. سالیه که نیچه به اصطلاح مراسم مذهبیِ... را انجام داده، تثبیت ایمان رو انجام داده. ما یک مثلاً چیزی داریم مراسم...

تکلیف داریم و این‌ها مسیحیان تو سن نوجوانی یک مراسمی را انجام می‌دن که اینجا در این کتاب فرانسه یک شرحی از همین خاطرات دویسن آمده که نوشته: «چون مؤمنان دو به دو به محراب وارد شدند»، یعنی دارد می‌گه که من و نیچه دوتایی وارد محراب شدیم تا برای اجرای مراسم مذهبی زانو بزنیم. نیچه، به من نزدیک‌ترین دوستان، در کنار هم به زانو درآمدیم. من به خوبی آن حالت مقدس و انزواجویانهٔ هفته‌های قبل از تثبیت ایمان را به خاطر دارم. ما کاملاً آماده بودیم که از زندگی دنیوی جدا شویم و به مسیح بپیوندیم و تمام افکار و اعمال ما از آرامشی آن‌جهانی می‌درخشید.

چقدر این قطعه توصیف درستی از حالت مشترک نیچه و دویسنه، یک خودفریبیِ پررنگیه. برای این قطعاً حالت دویسن هست و فکر می‌کند نیچه هم همین‌جوریه، دروغ نمی‌دهد. ولی یک ذره من شک دارم که این مقدار «تمام افکار و اعمال ما از آرامشی آن‌جهانی می‌درخشید» درست باشد. همان سال و ایامی که هولدرلین را کشف کرده و دارد سعی می‌کنه معرفیش کند، خب سال ۵۲، ۱۰ سالگی، هنوز تو همان مدرسه دارد درس می‌خونه. درست ۲۰ سالگی و به شدت چیز دیگر. یعنی شما از همان سال ورودش به این مدرسه یک آدمی که سال به سال به اندازهٔ چند سال دارد بزرگ می‌شود، و آدم واقعاً می‌بینه نیچه قطعاً یک آدمی بوده که خیلی سریع‌تر از آن که باید رشد کرده.

جوان‌ترین استاد بازل

یک مثل معروفی وجود دارد که تو خیلی از زندگی‌نامه‌های نیچه این را نقل می‌کنند: نیچه مشهوره که در ۲۵ سالگی استاد دانشگاه بازل شده و حداقل در آن زمان جوان‌ترین موجودی بوده که استاد دانشگاه بازل شده و ظرف یک سال هم به بالاترین مقام، مثل این که فول پروفسور شده باشد. یعنی این‌قدر رشدش در دانشگاه سریع بوده.

یک محصولی وجود دارد که آن استاد معروفِ نیچه، ریتشل، ریکامندیشن برایش نوشته. بگذارید حالا من، ربط لازم که به آنجا به حرفِ رشد سریعش برسم بعد نیست که این محصول را بخوانم برایتان. یک بخشی‌اش در همین کتابِ فرانسل، فکر می‌کنم ترجمه‌اش آمده. نه، من نمی‌دانم کنارِ یاسپرس ترجمه‌اش هست یا نه. انگلیسی‌اش را یک جایی دارم، نمی‌توانم همین‌جوری آنلاین بگویم که چه نوشته. خیلی هم چیز، نقطه این است که دارم پرجمه‌ای آقای سیاوش جمادی که این کتابِ یاسپرس را ترجمه کرده. کتابِ «نیچه» یاسپرس می‌گوید که: «متجاوز از سی و نه سال است که ارواحِ جوانِ متعددی زیر نظر من پرورش شده‌اند.» این را ریتشل دارد می‌گوید که از معتبرترین زبان‌شناس‌های آن زمانِ آلمان بوده. طی این مدت هرگز مرد جبانی را سراغ ندارم که مثل این نیچه با چنین سرعت و در چنین سن کمی به پختگی رسیده باشند. من پیش‌بینی می‌کنم که اگر او عمر درازی داشته باشد — و از خداوند می‌خواهم این (تو پرانتزه) و از خداوند می‌خواهم که به او عمر درازی عطا کند — سرانجام در ردیف شامخ‌ترین محققانِ آلمانیِ زبان‌شناسِ تاریخی، فیلولوژی، قرار می‌گیرد.

این رشتهٔ دانشگاهی که نیچه در خوانده و بعد هم استاد دانشگاه شده و بعد هم دلش کرده. هم‌اکنون ۲۴ ساله است، جسماً و روحاً نیرومند. این را دروغ گفتید یا نمی‌دانستید؟ جسمان؟ شما می‌دانید که این‌جوری نبود، جسماً و روحاً.

نیرومند، ستبر، تندرست و شجاع است. او در اینجا در لایپزیک برای کل دنیای زبان‌شناسان جوان بُتی به شمار می‌آید. خواهید گفت که من انگار در وصف اُعجوبه‌ای می‌نویسم. بله، او به راستی نیز اُعجوبه‌ای است و در این حال نرم، خوب و فروتن. این هم دروغ است؛ او آن چیزی را که در ذهن دارد، انجام خواهد داد. خیلی چیز دیگر. ببینید، ریکامندیشنِ ریتشل آن‌قدر قوی بوده که هنوز نیچه دکترایش را نگرفته، دانشگاه بازل به عنوان استاد دانشگاه او را استخدام کرده. یعنی اصلاً کلاً ببینید وضعیت غیرعادی نیچه را. اصلاً این متنی که خواندم مشخص است دیگر که به عنوان نابغه در دانشگاه لایپزیک که بعداً درس می‌خوانده، برخورد می‌کردند؛ مثلاً وقتی یک موقعیتی پیش آمد که دانشگاه بازل احتیاج به استاد فیلولوژی پیدا کرد، ریچل از نفوذش استفاده کرد، این ریکامندیشن را به او داد و دانشگاه لایپزیگ هم بدون اینکه این تز دکترایش را به‌صورت رسمی دفاع کند، دکترایش را بهش داد. اینکه مقاله‌هایی که این‌قدر خوب منتشر کرده تا آن زمان، مثلاً این ایران دیگر، شما دیدید گاهی اوقات اگر یک نفر خیلی مقالهٔ خوب منتشر کند، دیگر انتظار نمی‌رود که یک متن همان مقاله‌ها را جمع کنند، مثلاً یک جلسه فرمالیته آنجا باشد. حالا دیگر این فرمالیته هم وجود نداشته. دانشگاه تشکیل ستابی که این مقاله‌ها در حد یک تز دکترا هست و به او دکترایش را رسماً داده‌اند و رفته. اینکه تز دکترا نیچه ننوشته، یک جوری حالت چیز دارد؛ یعنی ابهامش این است که ما انتظارمان این است که مثلاً حتماً با یک چیزی تحت عنوان تز دکترا بیاید. تعداد خوبی مقاله نوشته، در سن پایین، در مجلات معتبر آن زمان چاپ شده و نتیجه این است که در حد دکترا یعنی همان‌ها را به عنوان تز دکترا از آن قبول کردند، نه اینکه تز دکترا ندارد. پارتی‌بازی شده، مثلاً بدون تز دکترا کارش انجام شده برای نیچه. از همهٔ این چیزهایی که من دارم می‌گویم، میل دارم که این حس در ذهن شما به وجود بیاید که یک جور از این آدم‌هایی است که در سن پایین محبوب‌شان در واقع شکوفا می‌شود؛ از سن ده سالگی آهنگ نوشته و در سن مثلاً ۲۵ سالگی باید چنین وضعیتی داشته باشد؛ استاد دانشگاه، درجه یک، که یک دانشگاه خیلی معتبر اروپایی است، در سوئیس، در خود آن کشور هم نیست، رفته در بازل و آنجا استاد دانشگاه شده. باز از اتفاقات سال ۶۲ که ۱۸ ساله از همان مدرسهٔ فورتا درس می‌خواند، یک تعداد خیلی زیاد قطعهٔ موسیقی تألیف کرده، یک تعداد مقاله نوشته، یک مقالهٔ سیاسی نوشته دربارهٔ ناپلئون سوم. ظاهراً ماجرای این است که کتاب زندگی‌نامهٔ ناپلئون سوم استاندال را خوانده و یک مقاله نوشته که من این مقاله را ندیدم. به اسم مقاله «از ناپلئون سوم به عنوان رئیس‌جمهور»؛ یک مقاله نوشته به اسم «فیت اند هیستوری».

کلاً در این سال متعالیات تاریخی و فلسفی داشته، به‌جز متعالیات آکادمیکش. به نظر از چیزهایی که نوشته، به نظر می‌آید که به تاریخ و سیاست یک علاقه‌ای پیدا کرده و یک مقاله که احتمالاً فلسفی است، من نخواندم، Free Will and Faith، من ترجمهٔ انگلیسی‌اش را می‌گویم: ارادهٔ آزاد و سرنوشت. یک جایی نوشته شده که یک نوول را هم شروع کرده به نوشتن، فکر می‌کنم چاپ نشده، یعنی تمامش نکرده. ولی نکتهٔ مهم این است که راوی نوول، راوی این داستان دقیقاً یک آدمی است که به شدت بدبین و نیهیلیست است. من فکر می‌کنم از این نظر مهم است که ممکن است شما هنوز در آثار و مقالاتی که می‌نویسید این را ندیده باشید، ولی اینکه روحیهٔ یک به‌اصطلاح بدبینی و نیهیلیستی که بعداً در شوپنهاور ارزش می‌کند و یک جوری هم نسبت به مسائل دینی کمکم دورش می‌کند، از سوی دیگر در همین سن ۱۸ سالگی در این داستان وجود دارد. سال ۱۹ سالگی یک مقالهٔ لاتین نوشته به زبان لاتین دربارهٔ... این مقاله جالب است. دیگر ۱۹ سالگی، در مدرسه به عنوان تکلیف مدرسه دارد می‌نویسد برای این در زندگی‌اش، بعداً تبدیل به ماجرایی می‌شود. یعنی افرادی همین مقاله را اولین بار بعداً باز پیدا می‌کنند، ریچل تحت تعلیم قرار می‌دهد و چاپ می‌شود. مثلاً فکر کنم اولین مقالهٔ رسمی که در ژورنالی چاپ می‌کند، بر اساس همان مقالهٔ مدرسه‌ای است که مثلاً احتمالاً برای درس مثلاً لاتین نوشته. این مقاله یک به زبان لاتین دربارهٔ یک شاعر مرثیه‌سرای معروف است، مثلاً شش قرن قبل از میلاد مسیح به اسم تئوگنیس از مگارا. تئوگنیس مثلاً از مگارا. این اسم‌های یونانی معمولاً این‌جوری است. دید هرمان بر اساس این فعالیتی که نیچه انجام داده و مجموع چیزهایی که خوانده، به نظر می‌آید این‌ها قطعی است که کتاب شهریار ماکیاولی را خوانده، و امیدواری فضای ذهنی‌اش هم می‌بینید یک خود سیاسی است. کتاب امیل روسو را خوانده، تا آخر عمر به طور قطع همیشه دشمن روسو بوده، شاید از همین‌جا شروع شد. از این کتاب امیل، کتابی است که روسو نوشته، مثلاً کتاب مدرن برای تعلیم و تربیت مدرن. و باز آها بگذارید این‌جایی ماجرای خاص در زندگی نیچه که باز قطعاً می‌دانیم که اتفاق افتاده و از این نظر مهم است به نظر من که شاید فکر کنید که دانش‌آموز است، حادثهٔ مفیدی است و یک شب با یکی از دوستانش شب بیرون، این‌جوری که ثبت شده چهار لیوان آبجو خورده و مست برگشته مدرسه و تنبیه شده. من این به نظرم مهم است، بعداً اهمیتش را می‌گویم. در حالی که ببینید این حس استاندارد نبودن، شورشی بودن نسبت به جایی که حتی دارد درس می‌خواند. یک سال قبل از فارغ‌التحصیلیاش فعالیت‌های درخشان علمی دارد انجام می‌دهد و در این حال به نظر می‌رسد از آن تعلیمات مذهبی و سخت‌گیری‌هایی که آنجا هست دیگر پیروی نمی‌کند. سال ۵۴ سال فارغ‌التحصیلیاش از آن مدرسه هست که بعداً می‌رود وارد دانشگاه بُن می‌شود. یک گزارش‌های دقیق خوبی وجود دارد از وضعیت نیچه در مدرسه موقع فارغ‌التحصیلی که برای من این گزارش از این نظر مهم است که گزارش‌های دقیقی وجود دارد که معلم‌ها نوشتند موقع فارغ‌التحصیلی: زبان آلمانی در حد اکسِلنت، مثلاً زبان یونانی بینظیر است، ریاضیات افتضاح است.

متنی هست که در همین اینترنت من دیدم که معلمش نوشته در حد وضعیت ریاضیاش که یک جورایی دیگر این را ندیده گرفتند، یعنی این‌قدر همهٔ نمره‌ها خوب است که اینکه ریاضی بلد نیست و هیچ تلاش هم نمی‌کند ریاضی یاد بگیرد، این یک خورده شما از اینجا اینکه یک چنین آدمی انتظار نباید داشته باشید یک آدمی باشد که خیلی اهل استدلال منطقی باشد. واقعاً بعداً من سعی می‌کنم این را شما در آثار نیچه ببینید. نیچه بیشتر مثل یک هنرمندی است که حالا دارد کار فلسفی می‌کند، یعنی احساسات عمیقی دارد، شأن خاصی برای هنر قائل است. هیچ وقت این‌طوری نیست که در نسبت با ریاضیات، هرچند که نسبت با علوم دقیقه مثل شیمی و زیست‌شناسی و این‌ها کاملاً احساس مصفتی دارد. یک کتابی در این سال به نظر می‌آید، من بعضی از این‌ها خب مبهم است دیگر، یعنی ما خیلی دقیق مثلاً چگونه می‌گویند که این کتاب را تو این سن خوانده، تو یادداشتش اولین بار به این کتاب اشاره کرده، گاهی قطعاً تو یادداشت طوری گفته که دارد می‌خواند و معلوم است که همان سال خوانده. یک کتاب مهم را تو این سال خوانده که اسمش «حیات مسیح» از یک آدمی به اسم اشتراوس که از این نظر مهم است که این کتاب کتابی است که نیچه را رسماً نسبت به مسائل مذهبی خورده به تردید انداخته و مهمش این است که بعداً می‌شود در پایان این دوره اولین آثارش در «تعاملات نابه‌هنگام» مقال‌های دربارهٔ کتاب اشتراوس است. بنابراین اینکه کی خوانده، در چه تحصیلی رویش گذاشته مهم است. وضعیت دانشگاهش از همین سال: وارد دانشگاه بُن شده، قرار است الهیات بخواند و بعد از یک ترم تغییر رشته داده به فیلولوژی، یعنی به زبانشناسی تاریخی، که مثلاً کارش در ردیات یونان است. خب ماجرا این است که در بُن فیلولوژی خیلی قوی است، مثلاً همان ریچل آنجا درس می‌دهد همراه با یک آدم دیگر که اسمش اوتو یان است، که این‌ها جزو رهبر‌های مثلاً زبانشناسی آن موقع آلمان هستند و طبعاً خب آدمی مثل نیچه علاقه به ردیات یونانی دارد، به نظر می‌آید دیگر خیلی به الهیات علاقه ندارد و آنجا هم که وضعیت ردیات یونان خیلی خوب است، طبعاً تغییرش نمی‌دهد. بعد ماجرایی که اتفاق افتاده این است که بین ریچل و یان یک اختلافاتی وجود داشت که نهایتاً باعث می‌شود که ریچل از دانشگاه بُن برود لایپزیگ. نیچه هم می‌رود لایپزیگ. حالا اکثر هم می‌گویند که نیچه غصهٔ رفتن به لایپزیگ داشته، بعداً این اتفاق افتاده که او هم آمده یا حالا احتمالاً شاید با همدیگر از قبل چون فهمیده که این می‌خواهد برود لایپزیگ رفته. به هر حال این دو نفر یعنی استاد بزرگ با یک دانشجوی بزرگ از بُن می‌روند لایپزیگ و از لحظهٔ ورود ریچل در لایپزیگ نیچه در حلقهٔ خصوصی اطراف ریچل هست و دانشجوی مورد علاقهاش می‌شود، که تجاوز نیست که بعداً آن ریکامندیشن فوقالعاده را برایش نداشته که بر آن همه اعتبارش را انگار سر خیم کرده که نیچه آن شغل را بتواند آنجا به دست بیاورد. فقط من باز یک چیز: احتمال خیلی زیاد هنوز نیچه در سال ۶۴ تعالیت مذهبی دارد. به نظر می‌گویند یک کتابی از یک نویسندهٔ مذهبی تحت عنوان «رهایی مسیح از گناه» را در این سال خوانده. ترم آخر، آخرین سالی است که دیگر در...

زندگی نیچه یک چنین چیزهایی به وجود دارد که ما مطمئن نیستیم حتماً باشیم. مجدداً یک متن تحت عنوان «زندگی من» نوشته در سال بیستسالگی خودش که باز یک قطعهای از آن در کتاب فرانسل آمده. طولانی است، من نمی‌خوانم، فقط این قطعهاش را بخوانم، قسمت آخرش که اینجا ترجمه شده:

«زمانی که به فورتا، همان مدرسهٔ دورهٔ دبیرستانش، وارد شدم، دستم را در همهٔ علوم و فنون آزموده بودم.»
اردوش مثلاً در چهارده‌سالگی است و به همهٔ آن‌ها هم علاقه‌مند بودم، به استثنای ریاضیات، این دانشِ زیاده عقلانی که خسته‌کننده بود. به هر حال خوشبختانه اندک‌اندک از این آشفتگی نجات یافتم. می‌خواستم خودم را به اجبار محدود کنم تا بتوانم از نزدیک، نمی‌دانم، با چند موضوع خاص آشنا شوم.

یک جایی می‌گوید یک نقطه، یادم نیست که تو همین قطعه است یا یک جای دیگر، که چرا رفته سراغ فیلولوژی. می‌گوید که فیلولوژی این خاصیت را دارد که آدم را دقیق بار میآورد، چون یک زبانشناس وقتی مثلاً فرض کنید ادبیات یونان دارد می‌خواند، کلمه به کلمه می‌خواند، تفسیر‌های دقیق می‌کند. و نیچه یک جایی نوشته که احساس می‌کرده خیلی مثل اینکه آن آدم در حال انفجاری است. از آن انضباطی که در رشتۀ فیلولوژی و زبانشناسی وجود داشت خوشش می‌آمد که مثلاً یک جوری از این حالت شاعرانه و این که نمی‌دانم ذهنش آزاد باشد و حالت الهام داشته باشد، انگار این را رها بکند، یاد بگیرد که دقیق بخواند، دقیق بنویسد و فکر می‌کنم که خب موفق نشد دیگر. یعنی واقعاً بعد از یک مدت تحصیلات درخشان تو فیلولوژی و تدریس درخشان در چند سال در دانشگاه، باز بلاخره آن حالت هیجانی که نیچه داشت چه داشت؟

تردید در فیلولوژی

این موضوع از فیلولوژی دورش کرده. خیلی بامزه است که یک سری نامه‌ها از نیچه در اوج همان دورهای که آن توصیه‌ها نوشته می‌شود وجود دارد که نشان می‌دهد کلاً از فیلولوژی بعدش فاصله گرفته است. در همین کتاب «آخرین بس» قسمت چندی، این موضوع چیز بامز‌های از نیچه هست که در نامهای وقتی که به دانشگاه بازل معرفیاش کردند، عبارتی نوشته: «کرمهای فیلولوژیست با گناهان کیسهٔ پر و آویزان و چشمان ناپیدا و مخفی شده در سوراخ و موشکور»؛ این حسش نسبت به اساتید فیلولوژی است. و جایی هم می‌گوید که ما در واقع بازیچه‌های سرنوشت هستیم.

یک هفته قبل هم می‌خواستم به تو بنویسم و پیشنهاد کنم که ما دو نفر به دنبال شیمی برویم و زبانشناسی را با نوک پا به جایی که به آن تعلق دارد (در پرانتز نوشته: به آشغالدانی آبا و اجدادی) پرتاب کنیم. ولی حالا شیطانی که سرنوشت نام دارد، مرا با دانه‌ای که مقام استادی همین فیلولوژیست دارد به دام می‌اندازد.

نویسنده نوشته که نیچه در مقابل این شیطان مقاومت نکرده، یعنی وقتی که ۲۴-۲۵ ساله است. بعدش آمده دیگر فیلولوژی برایش تهی و لاپذیر شده و به نظر می‌رسد به علوم تبیینی بیشتر علاقه‌مند است، ولی نتوانسته مقاومت کند؛ مقام استادی دانشگاه بازل را گرفته و با نمرهٔ خوب و خیلی خوب رد شده است. در سال ۶۴، بیست‌سالگی‌اش، به همان سالی که وارد دانشگاه شده، به یک انجمن اخوتی که آنجا وجود داشته، پیوسته است. ما در ایران اصلاً این‌جور پدیده‌ها نداشتیم، ولی در اروپا و آمریکا خیلی متداول بوده به اسم فرانکونیا.

یک عکس جالب هم از این فرانکونیا که نیچه در جوانی‌اش عضو آن بوده، در اینترنت هست که اگر نگاه کنید در فضای چنین انجمن‌هایی شاید در آن عکس به چیزی حس کنید. وارد این انجمن شده و بعد از یک سال هم خارج شده است. در کتاب «در افتادن کسی» یک نامه نوشته به مادر و خواهرش دربارهٔ عضویتش در فرانکونیا؛ می‌گوید: «می‌توانم مجسم کنم که شما سرتان را تکان می‌دهید و اصلاً تعجب می‌کنید و چون کاری که من کردم تعجب همه است، بنابراین ایرادی بر شما وارد نیست که این عضویت یک چنین کاری شده است.»

بعد نیست

بدانید که خانواده‌اش طبیعتاً تصور دارند که خانوادهشان مذهبی است همچنان و این کمکم دارد تغییر شکل می‌دهد و احتمالاً این فرانکونیا هیچ جور حس مذهبی در آن حضور نداشته‌اند. بعد نیست بدانید هفت نفر از فارغ‌التحصیلان شول‌فورتا به فرانکونیا پیوسته‌اند، یعنی همه کسانی که در دانشگاه بُن درس می‌خواندند، اساساً دو نفر و بعضی‌شان هم نیم‌سال چهارم تحصیل را می‌گذرانند، دارد دفع می‌کند. این خیلی جای نامعقولی نیست که من اشاره کنم؛ من نام چند نفری را که شما می‌شناسید در اینجا می‌نویسم، مثلاً نوشته دویسن و بعد چند نفر دیگر و البته خود من طبعاً. من بدفعال را به دقت مورد بررسی قرار دادم و با در نظر گرفتن طریق خودم این اقدام را مفید تشخیص دادم. بیشتر ما زبان‌شناس هستیم و فیلولوژیست هستیم و همه ما موسیقی را دوست داریم. اتمسفر کلی فرانکونیا بسیار جالب است. و از قدیمتر‌ها بهشدت علاقهمندیم.

خب، سال ۲۱سالگیاش، سال تحصیلش در لایپزیگ که دیگر...

از اینجا بهشدت موفقیت‌های آکادمیک دارد و در این حال مشکلات جسمانی دارد و تقریباً می‌دانیم که در همین سال دلیل یک ماجرایی هست که خاطرهاش ثبت شده، باز قطعیبودنش مطمئناً زیر سؤال است. بعد از اینکه نیچه مرد خیلی در موردش چیزها نوشتند. برویم، ماجرا این است که در یک مسافرتی که رفته، از راهنمایی که همراهش بوده خواسته که او را ببرد یک رستوران. طرف او را برده یک جایی که شبیه زورخانه بوده. به نظر می‌رسد که می‌دانیم در همین سالها مبتلا به سفلیس شده، این فرمی که داشته و تا آخر عمر هم دیگر با اینکه می‌خواست ازدواج بکند، ازدواج نکرده هیچوقت. هم این بیماریاش احتمالاً تو سالها خیلی قابل درمان نبود و همیشه او را آزارش داده. دیگر کلاً این سالها سالهای یک کار آکادمیک که خیلی خوب است که اطراف ریتشل، اصلاً در سال بعد ۲۲ سالشه، همان مقالهٔ تئوگنیس را در حلقهٔ اطراف ریتشل ارائه کرده و ریتشل اینقدر هیجانزده شده که به آن پیشنهاد کرده که این را تبدیل به کتاب کند. مثلاً این‌قدر به نظرش جالب رسید. یک مقاله دربارهٔ سویداس نوشته که بازی، چیزه، برسد که از متفکران بیزانسی است. یک مقاله نوشته فکر می‌کنم تو همین سال است، نه تو سال بعدش، دربارهٔ سنت تفسیری ارسطویی که این هم جایزه برده. این‌ها مقاله‌هایی هستند که در یک ژورنال معتبر زبانشناسی چاپ شدهاند، بعضیشان جوایز دانشگاهی بردهاند و در حال کارهایی انجام داده که ریتشل آنجوری در موردش می‌گوید به عنوان یک اعجوب‌های که می‌تواند آیندهٔ فیلولوژی را تغییر بدهد. فکر می‌کنم الان مطمئن نیست. فکر می‌کنم همین سال، سالی است که برای اولین بار شوپنهاور خوانده، که سال ۶۵، ببخشید یک سال قبلتر، یعنی تو اولین سالی که آمده در لایپزیگ، بهطور تصادفی خودش در یادداشتهایش می‌نویسد در کتابفروشی کتاب «جهان به عنوان اراده و تصور»، کتاب معروف و اصلی شوپنهاور است در واقع، را دیده بدون اینکه خیلی از قبل بشناسدش برداشته آمده در خانه شبیه کرده، خوانده و دیگر شوپنهاوری شده. یعنی سال‌ها سال این شپنهاوری بودن ادامه دارد. در نامه‌هایش معمولاً از شپنهاور که صحبت می‌کند، استاد می‌گوید خیلی جای بامزه‌ای است که شپنهاورِ من یا شپنهاورِ ما، به دوست صمیمی‌اش که می‌نویسد، مثل اینکه چیز دیگری است. آدم عشقش دیگر شپنهاور است. من این‌جوری می‌گویم. خیلی چیز دیگر، علاقهٔ عمیقی به فلسفهٔ شپنهاور دارد، مخصوصاً. من اگر دارم خیلی تأکید می‌کنم برای اینکه آن دورهٔ اول کارهایش، مخصوصاً کتاب زایش تراژدی، به‌شدت شپنهاوری است. من هیچ چاره‌ای ندارم جز اینکه در اقلاً یک جلسه دربارهٔ شپنهاور بگویم. فکر می‌کنم اصلاً نمی‌شود آن کتاب را فهمید، بگردید که بدانید که عمدهٔ حرف شپنهاور چه بود. یک نام در تجدید چاپ کتاب زایش تراژدی، یک نام آلترناتیوی برای اسم کتاب پیشنهاد کرده که مثلاً دربارهٔ یک بدبینی در دوران باستان است. این خیلی بامزه است که آدمی که خودش بدبین است، یا آدمی مثل شپنهاور برمی‌خیزد که آدم فیلسوف بدبینی است، در عین حال عاشق یونان است. این‌ها در ذهنش این‌جوری با همدیگر تلفیق می‌شود، یعنی یک جوری کلاً در زایش تراژدی شما این تفکر را می‌بینید که...

شوپنهاور و بدبینی یونانی

یونانی‌ها چگونه بر بدبینی خودشان غلبه می‌کردند؟ حالا من فکر نمی‌کنم خیلی توافق وجود داشته باشد که یونانی‌ها آدم‌هایی بودند که مثلاً مشکل بدبینی و این چیزها داشتند، ولی طبیعی است دیگر، اگر من به‌شدت دنیا را این‌جوری نگاه کنم، انتظار دارم که اگر خیلی برای یونانی‌ها عرض شوقی داشته باشم، احساسم این است که آن‌ها باید این‌جوری به دنیا نگاه کرده باشند چون دنیا این‌جوری است؛ دنیا مثلاً پر از درد و رنج است. حالا یونانی‌ها چه می‌کردند که از درد و رنج فارغ بشوند؟ به‌هرحال این سال‌ها، سال‌های آشنایی‌اش با شپنهاور است که خیلی خیلی رویش تأثیر گذاشته. یک کتابی سال ۶۶، یعنی ۲۲ سالگی، خوانده از فریدریش آلبرت لانگه به اسم کتاب «تاریخ ماتریالیسم» که اسم طولانی‌ای دارد. این کتاب فکر می‌کنم دیگر قاطعانه تکلیف مسیحیت را کنده؛ یعنی در یادداشت‌هایش این‌جوری است که هم آشنایی‌اش با شپنهاور و هم بعد این کتاب، دو تا در واقع یک جوری از عرفان کلاً نیچه و از مسیحیت بری کرده. به هر حال به نظر می‌رسد که خود این کتاب یک قسمت‌هاییاش در همین کتاب فرانسل هست. خوشبختانه من امروز داشتم می‌آمدم یک قطعه را ترجمه کردم از یک جایی که در مورد همین کتاب نوشتهٔ نیچه. بعد این کتاب را داشتم ورق می‌زدم دیدم در این کتاب فرانسل همان قطعه دقیقاً بود و از یک جهت باعث خوشحالی است و از یک جهت باعث ناراحتی که چرا یادم نبود و زحمت کشیدم ترجمه‌اش کردم. بگذارید از روی همین کتاب بخوانم. من لازم نمی‌بینم که در مورد تحصیل کانت در آن دوران کلاً جلسه بگذارم؛ فکر کنم در همان جلسه که در مورد شوپنهاور صحبت می‌کنم، در مورد تأثیر کانت بگویم. فیلسوف مسلط قرن نوزدهم همهٔ آلمان کانت است که همه یک جوری تحت تأثیرش بودند، ولی این که الان خیلی موافق نباشند، به هر حال اثر خودش را گذاشته. و هگل یک جوری معاصر است، هگل آدم مهمی است که یک جورایی معاصر نیچه است و طبعاً نیچه زده هگل را برای این‌که شوپنهاوری است. شوپنهاور آدمی است که هر بد و بیراهی که می‌شد به هگل به عنوان فیلسوفی که فیلسوف نیست و شیاد و این‌ها می‌داد، طبیعی است که نیچه هم در همین رده قرار می‌گیرد. ولی تا تحصیل کانت، از اینجا دارم به کانت اشاره می‌کنم که این کتاب «تاریخ ماتریالیسم» خیلی خیلی کانتی است؛ در واقع به اصطلاح ایدئولوژی فلسفهٔ نوکانتی حساب می‌شود. می‌گوید نیچه نوشته که من یک چند چیزی که ترجمه کردم، یک جمعش را بخوانم که می‌گوید ما در این کتاب با یک آدم کانتی و یک دانشمند طبیعی سروکار داریم. اشاره می‌کند به نویسنده‌اش که فریدریش لانگه است و می‌گوید که کل نتایج این کتاب را می‌شود در سه تا گزاره خلاصه کرد. از اینجا در این کتاب ترجمه شده: یکی این‌که دنیای نفسانی محصول سازمان‌بندی خود ماست. منظور سازمان‌بندی فکر کنم اشتباه از ترجمه شده، یعنی ارگانیزیشن، یعنی ارگان‌های ما؛ یعنی چیزی که ما از دنیا می‌فهمیم. مثلاً این‌که چشم داریم. دیدگاه کانتی خیلی این‌جوری است دیگر؛ من دنیا را بر اساس این می‌فهمم که مثلاً چشم من این طول موج را تشخیص می‌دهد، دنیا را این‌جوری می‌بینم، نه این‌که دنیا این است. دنیایی که من می‌شناسم انعکاس دنیای واقعی در ذهن من است. ذهن من هم دریچه‌هایی...

دارد نتیجه در واقع ارگانیزیشن من است، به اصطلاح مثلاً سازمان‌مندی. باید بگویم انداممندی. شاید منظور از ارگان، اندام است. در این عبارتی که اینجور است، یکی این که دنیا، دنیای ذهنی ما، محصول مثلاً همین بدن و اندام‌هایی است که ما داریم: چشم داریم، گوش داریم، چیزهایی را در واقع حس می‌کنیم. اندام‌های قابل دیده شدن، یعنی همین اندام‌های فیزیکی که ما داریم، برای سایر قسمت‌های دنیای بیرونی صرفاً تصاویری از یک شیء ناشناخته‌اند. او-ه-او، برزم، همان ترجمهٔ خدا، ارگان‌های مرئیهٔ ما مثل همه چیزهای دیگر، تصاویری از آن شیء فینفسه هستند. شیء فینفسه اصطلاح فلسفهٔ کانت است. همینقدر فلسفهٔ کانت تأثیر قاطعی بر فلسفهٔ بعد از خودش گذاشته است. همین نکته‌ای که گفتم، این که ما یک دنیایی داریم، شیء فینفسه داریم و هیچ دسترسی به آن نداریم. ما فقط به تصویر این شیء روی ذهن خودمان دسترسی داریم که کانت به آن می‌گوید شیء برای ما. یک ایکسی وجود دارد که اصلاً ما هیچ وقت نمی‌توانیم بفهمیم که این چیست. می‌دانید منظورش چیست دیگر؟ این که به حال این یک موجودیتی دارد، ما در حد احساس خودمان و دانش خودمان برای این ذهن خودمان با جهان یک چیزی درک می‌کنیم. هیچ وقت مستقیماً به جهان دسترسی نداریم. این چیزی است که از کانت به میراث رسید و همه یک جوری در واقع شوپنهاور به شدت همین نکتهٔ کانت را- اصلاً فلسفه‌اش می‌خواهد بگوید اندام‌های ما هم همین جوری هستند. دست، دو، می‌بینم، پا و همه چیز من همین شکلی است. و به هر حال وقتی من به آن‌ها نگاه می‌کنم، به اندام‌های مرئیه، این واقعیتش را نمی‌بینم. دست من هم یک چیز فینفسه‌ای دارد، یک ایکسی دارد که من درکش نمی‌کنم. نکتهٔ ثانوی این که اندام‌بندی ما همان قدر بر ما ناشناخته است که اشیای بیرونی. تمام آنچه با من روبرو می‌شود محصول این دنیای بیرونی به اضافهٔ این ارگانیزیشن خاص خود من است. یک قطعه را نمی‌خوانم. آنجایی که مهم است اینجاست می‌گوید که فلاسفه می‌گویند که لانگه چیزی که بنابراین لانگه می‌گویند: بیایید فلاسفه را تا زمانی که برای ما سود معنوی در برداشته باشد و در تحصیل ما قدم برمی‌دارد آزاد بکنید. مثل این که ما یک جوری به حقیقت دسترسی نداریم، یک خرده آزادی عمل بدهیم که فلاسفه مثلاً ایده‌های خودشان را بگویند. انتظار نداشته باشیم چیزهای دعوی‌ای به ما بگویند. بعد می‌گوید که هنر هم از محدود تصور آزاد است. چه کسی می‌تواند با یک مومان به تو مَن مخالفت کند یا به مدونای رافائل ایراد بگیرد؟ حتی در قبال این نقطه‌نظر، سخت‌گیرانِ شوپنهاور حکم خود را حفظ می‌کنند، چرا که مدام بزرگ‌تر از پیش می‌شوند. اگر قرار باشد فلسفه در تحصیل ما مفسر باشد، من یکی نمی‌توانم فیلسوفی را مفیدتر از شوپنهاور تصور کنم. این علاقهٔ نیچه به آن آدمی که ریاضی اصلاً بلد نیست. که دقیق‌تر ریشهٔ فلسفه را بیلازیم، ببینیم از همین جا شما در این مطلب می‌بینید که فردریش لانگه، آن کتاب لانگه، چیزی که داریم می‌گوییم این است که لانگه هم با این موافق است که ما نمی‌توانیم خیلی چیزها را واقعاً بشناسیم، بنابراین همان دیدگاه کانتی. بنابراین خوب است که به فراصبهٔ خود آزادتر بگذاریم. انتظار نداشته باشیم مثل علوم دقیقه باشد و...

هنر هم چیز خیلی خوبی است و این شوپنهاور، حالا من بعداً می‌گویم، شوپنهاور هم کلاً این‌جوریه که فیلسوفی است که بین فلاسفهٔ استاندارد مثل کانت و هنر قرار می‌گیرد و به شدت هم یک بازیگر تئاتر بوده یا اپرا بوده که بهش علاقه‌مند شده. ظاهراً برای شِپه شعر گفته، موسیقی نوشته و فرستاده برای او و طبعاً هم همیشه موفقیتی به دست نیاورده. طبعاً از این قرائن ما می‌دانیم که به داخل هیچ‌وقت موفقیت به دست نیاورده. چند بار در طول زندگیش پیشنهاد ازدواج کرد و کسی قبول نکرد. آدم‌های اشتباهی پیشنهاد می‌کرد، آدم‌هایی که نمی‌خواستند ازدواج بکنند یا به هر حال یک جور خاصی بود.

۲۳ سالگی من دارم به جایی می‌رسم که باز دانشگاه می‌شود، زیادی نمانده فکر کنم این چند وقتی که داریم کافی باشد. سال ۶۷ باز مقاله‌های چاپ‌شدهٔ خیلی خوب دارد، این‌هایی که بعداً تز دکترایش حساب شد و سالی است که نوبت خدمت سربازی، خدمت نظام وظیفهٔ اجباری داشته و این ماجرایش در همهٔ زندگی‌نامه‌ها آمده که سعی کرده وارد، نمی‌دانم، هنگ برلین بشود نشده، وارد سوار‌نظام توپخانهٔ ناومبورک شده که نتیجه‌اش این شده که تو خانهٔ خودش بود و می‌رفت صبح سربازی برمی‌گشت. خیلی سربازی نکرد و بعضی مدتی هم از اسب افتاده و آسیب دید و سربازیش تَنَبوشد. یک سال قبل‌تر یک نامه هست که در آن از والکورهٔ واگنر انتقاد کرده. این خیلی مهم است. ستایش کرده و در این حال حالت دقیقاً اینجوریه که می‌گوید من نمی‌تونم الان غضب کنم چون زشتی‌هایی هم می‌بینم تو این اثر.

وین‌ها می‌خوام بگویم قبل از اینکه با خود واگنر از نظر فکری آشنا بشود، آن حالت شیفتگی را نسبت به موسیقی واگنر نداشته، گوش می‌کرده. ما می‌دانیم که مثلاً در همین سنی، تو سال ۶۸، قبل از آشناییش با واگنر، قطعاتی از واگنر را مثلاً روی پیانو اجرا می‌کرده، نوتش را داشته و دوست داشته اپرای واگنر رو. ولی باید یادمون باشد که حالت دوگانه‌ای دارد، تردید که واگنر چرا کارش خوب است.

در سن و سال، یک چیزهایی که به نظر من جالب است این است که برای اولین بار در ۲۳ سالگی در بعضی از نامه‌هاش انتقاد شوپنهاور هست. این شیفتگیِ دیوانه‌واری که اولین بار مثلاً دیگر یک آدمی رو پیدا کرده که همه چیز به نظرش جالب می‌رسه، یک خورده لحن انتقادی دارد در این حال که همچنان به شدت علاقه‌مند به شوپنهاوره. یک نامه‌ای دارد که به نظر من جالب است، که توش از این نظر جالب است که بعداً می‌دونیم که کار نیچه به کجا رسیده، که در آن مفصل توضیح می‌ده که چقدر درگیر پیدا کردن یک استایل نوشتن، سبک نگارش، چقدر کار می‌کنه و چقدر سخت است.

و ما می‌دونیم این نشان می‌ده که چقدر زحمت کشیده، همین‌جوری از آسمون این استایلش را به دست نیاورده. یعنی از این سنین که دانشجو بوده به شدت دارد سعی می‌کند که یک لحن مثلاً خاص نوشتن پیدا بکند که بعداً شما آثار اولیه را که می‌خونید این لحن رو ندارد ولی بالاخره اینقدر این کار رو ادامه می‌ده که نثر نیچه برای خودش در واقع به اندازهٔ یک شاعر، مثلاً بیشتر از هر شاعری شاید روی ادبیات آلمان تأثیر گذاشته شده.

خب، باز اینجا کار علمی‌ش هست، دربارهٔ دیوژن مقاله نوشته، دربارهٔ هومر مقاله.

نوشته و مطلقه کرده، این‌ها بعداً بعضی‌شان مقاله‌هایشان چاپ شده و بعضی‌ها بعداً در آثار دیگر آمده یا سخنرانی‌هایی بوده که در بازل انجام داده، مثلاً دربارهٔ هومر که این‌ها موجود است. سالش اواخر سال ۵۷ یا سال ۵۸ است. اولین مقاله‌اش در مجلد چاپ شده، مجلد زبان‌شناسی موزهٔ راین. بعداً تعداد مقاله‌های دیگری که می‌نوشت آنجا چاپ شدند، جایزه بردند و خیلی مورد توجه بودند. هر طور حساب کنید، سال ۶۸ آخرین سال دانشگاهی قبل از رفتن به بازل است. من بیشتر از سال ۶۸ نمی‌خواهم امروز صحبت بکنم، چون کلاً همین است دیگر. من فکر می‌کنم کل حرف‌هایی که می‌خواهم بزنم تا سال ۷۲-۷۳، کتاب زایش تراژدی و یکی دو تا کارهای بعدش نوشته نشده‌اند، بنابراین تا قبل از بازل. امروز گفتم یک چیزهایی دیگر، از این به بعد زندگی‌اش خیلی زندگی اتفاق‌افتاده‌ای است، شاید در آن نمی‌افتد ولی پر از چیز دیگر. کاری که باید بکنیم این است که نوشته‌هایش را مروری بکنیم.

دیدار با واگنر

سال ۶۸ سال بی‌نهایت مهمی است برای اینکه حضوراً با واگنر برخورد می‌کند و این رابطه‌ای است که به‌شدت روی آن آثار اولیهٔ نیچه تأثیر می‌گذارد. سربازی‌اش در این سال تمام شده به دلیل زخمی شدن که گفتم. خیلی جالب است که در یادداشتی به دوستش داشته که ایدهٔ یک رسالهٔ دکترا در ذهنش است که عنوانش این است: «مفهوم ارگانیک از زمان کانت به بعد» برای اینکه امتحان کند این رساله را بنویسد و دکترای فلسفه بگیرد. این که فیلولوژی دیگر برایش خیلی موفق است ولی در فکر فلسفه است. بعداً هم این کار را انجام نداد. شیطان آمد و پیشنهاد فوق‌العاده‌ای بهش شد و رفت استاد فیلولوژی شد، ولی حتی آنجا که استاد بود، بعداً هم جلسهٔ بعد می‌گویم که سعی کرد که برود در دپارتمان فلسفه و موافقت نکردند. کلاً این که از فیلولوژی فرار کند و برود سراغ فلسفه از اینجا وجود دارد. عنوان رساله‌ای هم که در ذهنش هست خیلی جالب است: «مفهوم ارگانیک از کانت به بعد» که نشان می‌دهد که به چیز علاقه‌مند است دیگر. همان‌طور که من در نامه نوشتم، که گفتم بیایید شینی بخوانیم، این که به شینی، شینی آری زیست‌شناسی است. دوران داروین هم هست دیگر، داروین باید این دوران خیلی مؤثر بوده در نیچه. خودش به داروین بارها اشاره می‌کند. تفکر داروینی به‌حال تأثیرگذار بوده روی فلسفهٔ آن دوران. هشتم نوامبر ۱۸۶۸، ملاقات نیچه با واگنر.

ماجرا هم این‌طوری است که یک مستشرق معروفی به اسم گروک هاوس پیل لایپزیگ زندگی می‌کند که نیچه با امان استاد دانشگاه باش رفت‌وآمد دارد. همسرش خواهر واگنر است و در یکی از ملاقات‌هایی که با این خانواده دارد، واگنر هم آنجا هست و نیچه با این بزرگ‌ترین، شاید، موسیقی‌دان دوران خودش به طور خصوصی ملاقات می‌کند که ملاقات فوق‌العاده‌ای است؛ یعنی به شدت شیفتهٔ واگنر می‌شود. بعداً روابطش با خانوادهٔ واگنر، واگنر و همسرش که همان نزدیکی زندگی می‌کنند، روابط خیلی مداوم و نزدیکی هم هست؛ یعنی یک جوری طرفینی هم هستیم، جوری که هم نیچه علاقه‌مند به واگنر است، هم واگنر به شدت به نیچه راه می‌دهد و سال‌ها، چند سال، فکر می‌کنم این‌جوری است که در خانهٔ واگنر یک اتاق دارد نیچه که هر وقت تعطیل می‌شود، مثلاً بتواند برود آنجا زندگی بکند، باشد. در این حد روابط نزدیکی دارد. من یک قطعه‌ای که بعد از ملاقات با واگنر نوشته را به عنوان حسن ختام می‌خواهم بخوانم، فقط قبلش بگذارید چند تا آثاری که اینجا تولید کرده تو این سن و سال که دیگر آخرین سال‌های دانشگاهش است بر اساس همین‌ها، مثلاً یک کار معروفی دارد به اسم «هومر و فیلولوژی کلاسیک» که تو همین دوره این مقاله را داشته تألیف می‌کرده. بعد این سخنرانی‌اش شده ورود به دانشگاه بازلش شده و دیگر بقیهٔ کارهایی که تو این سن و سال انجام داده، طبعاً همان چیز است دیگر، تعداد زیادی کارهای آکادمیک و فیلولوژی. من یک جایی یادداشت کرده بودم که سال ۶۵، آن را یادم رفته ندیدم که ببینم، سال ۶۵ یعنی تو سن ۲۳ سالگی است که رسماً در نامه‌ای نوشته که دیگر نمی‌خواهد موسیقی آهنگ بسازد. آهنگ‌هایش را کی گوش کرده بوده اولین بار، مثلاً واگنر گوش کرده. این سال‌هایی که به شوپنهاور خیلی علاقه‌مند است بیشتر از واگنر، ولی بعد از اینکه با واگنر حضوری دیدار می‌کند، دیگر کاملاً یک آدم واگنری می‌شود، جزو پروژه‌ای که واگنر می‌خواهد انجام بدهد در هنر می‌شود مثل سرباز؛ در واقع برای واگنر خدمت می‌دهد. من فکر می‌کنم جلسه را با همین قطعه که نیچه در مورد ملاقات نوشته تمام بکنیم. فکر می‌کنم به یک جایی رسیدیم که آن نیچه‌ای که ما می‌خواهیم درموردش بحث بکنیم شکل گرفته؛ شوپنهاور را می‌شناسد، ادبیات کلاسیک یونان را می‌شناسد، با مسیحیت کاملاً قطع رابطه کرده و حالا واگنر. هم پیدا کرده. کلاً می‌توانیم بگوییم که تا پنج شش سالی که ما می‌خواهیم بررسی بکنیم همین است: دستمایه‌های به‌اصطلاح فکری نیچه همین است: فلسفهٔ شوپنهاور، موسیقی و تئوری‌های هنری واگنر، عشق فوق‌العاده به یونان و ادبیات یونان، به‌اضافهٔ آن بخش جدا شدنش از مسیحیت که حالا آن فعلاً هرچقدر سنش بالاتر می‌رود آن پررنگ‌تر می‌شود، زدهٔ مسیحی بودنش، ولی به‌هرحال این‌ها دستمایه‌های اصلی آثار اولیهٔ نیچه اینجا به وجود آمده. می‌دانم، من فقط همین یک چند سطر دربارهٔ واگنر را بخوانم؛ هیجانی که نیچه پیدا کرده بعدِ اولین ملاقاتش با واگنر. یک قبل و بعد از شام واگنر قطعات مهم اپرای استاد آوازخوان خودش را می‌نواخت، همهٔ صداها را تقلید می‌کند و بسیار خوب همین کار را انجام می‌داد. این اپرای استاد آوازخوان همان قطعاتی هستند که نیچه...

تابستانش کارهای پیانوش را خریده و می‌زند و بهش علاقه‌مند است. واگنر عجیب سرحال و سرزنده است، بسیار تند حرف می‌زند، بسیار شوخ است، به‌خوبی می‌تواند جمعی را سرگرم و مجذوب کند. حالا جمعی خوش‌خلق و خصوصی مثل گروه آن شب. من دربارهٔ شوپنهاور ساعت‌ها با او صحبت کردم. می‌توانید تصور کنید که شنیدن سخنان او دربارهٔ شوپنهاور چقدر برای من لذت‌بخش بود؛ اینکه آهنگساز مورد علاقه‌اش کشف بکند که فیلسوف مورد علاقه‌اش را ستایش می‌کند و خوانده و خوب می‌فهمد و این‌ها برای نیچه جالب بوده. دیگر دربارهٔ فیلسوف، یعنی آن شوپنهاور، با شوری بیان‌نکردنی سخن می‌گفت. می‌گفت که بسیار به شوپنهاور مدیون است و نیز گفت که شوپنهاور تنها فیلسوفی است که جوهر موسیقی را درک می‌کند.

بعد از من پرسید که استادان دانشگاه در مورد شوپنهاور این روزها چه نظری دارند. از کنگرهٔ فلسفه در پراگ خنده‌اش گرفت و از اجناس فلسفی وطنی سخن گفت. و بعد قسمتی از زندگی‌نامه‌اش را که خود نوشته و هنوز هم روی آن کار می‌کنند برای من خواند. این صحنه که روزگار دانشجویی واگنر در لایپزیگ را توصیف می‌کرد، وحشتناک جالب بود و هنوز هم وقتی آن را به یاد می‌آورم نمی‌توانم از خنده خودداری کنم.

حرفم سخت روان و تن‌لرز هست، شیفتهٔ واگنر شده. یک آدمی پیدا کرده، یک آدم عاشق. موسیقی با مهم‌ترین موسیقی‌دان زمان خودش از نزدیک نشست و صحبت کرده و فهمیده که چقدر به عقاید شوپنهاور علاقه‌مند است. دیگر بهتر از این نمی‌شد. و بعد هم اینکه به شدت او هم به نیچه به عنوان یک استاد جوان و خوشنامی که به عنوان استادی که موبی دارد، آشنا شده. آدم محترمی بوده. نیچه هم کاملاً دوستش داشته که مثلاً باز هم به ملاقات من بیا. این یک لحظهٔ تاریخی در زندگی نیچه است که مخصوصاً کتاب زایش تراژدی در همین شب اصلاً این‌جوری زاییده شده؛ یعنی زایش تراژدی کتابی است که نهایتاً تقدیم شده به واگنر و در جهت آن پروژهٔ هنری و عقاید واگنری اصلاً نوشته شده. و واگنر هم اولین ستایش‌کنندهٔ آن کتاب است که یک نامه نوشته به نیچه که «اصلاً کتابت را خواندم، چقدر جالب» و این حرف‌ها.

در حال یک ماجرایی، واگنر خیلی از نیچه بزرگ‌تر است، احساس دونی نباشی، رابطه دوستانه است، مراد و مریدی است. در واقع رابطهٔ نیچه با واگنر. خب این مفصل زندگیِ... از من خیلی مفصل‌تر چیز دربارهٔ این نیچه نوشته شده، در آن حدی که من فکر می‌کنم لازم دارم. فکر می‌کنم از اول تا این دوره شروع در باب کارش در بازل و گفتم جلسهٔ آینده فکر می‌کنم خیلی زندگی‌نامه‌ای نیست، بررسی آن آثار اولیهٔ نیچه است. امیدوارم باید من یک ایمیل فکر کنم، باید به گروه بزنم و یک چیزهایی آپلود کنم، از مردم هم بخواهم که چیزهایی که من پیدا نکردم و حتماً دوستان در سرچ کردن طولانی دارند می‌توانند پیدا بکنند. یک سایت‌هایی هست که خوب این آثار را زیرش کنیم، حتی پابلیش نشده‌اند و گذاشتن آن‌ها را معرفی می‌کنم. امیدوارم که چیزهای بهتری هم دیگران داشته باشند که بتوانیم از آن استفاده بکنیم. من مدتی است که خیلی نرفتم در جاهایی مثل گیگاپدیا‌ها و این‌ها سرچ بکنم، احتمالاً الآن کار بگویم.

ولی یک جایی دیگر هست که همان کارها را می‌شود کرد. خود گیگاپدی‌ها این‌طور نیستند. یک که اصلاً ترقی زده این آیپیریش را دهید همان است، دیگر همان است، دیگر همان است. آیپیریش دست‌نوشته‌ها را دهید و یک کمی امپاد را می‌دهید برشیده بشود. دست‌نوشته چیزی بوده را برای بررسی کردم و الان فکر نمی‌کنم هیچ چیزی باشد که به‌اش نتوانید دست‌نوشته پیدا بکنم. آن را امیدوارم بشود بررسیِ خوبی کرد. من حس الان نسبتی با این جلسات ندارم، اما این‌جوری خوب است که فکر می‌کنم در زبان فارسی خیلی کتابِ خوبِ این‌شکلی وجود ندارد. یعنی یک کسی اصلاً ممکن است صرفاً به دیالکتیکِ الهامی بیندیشد، به نیچه دوست داشته باشد، مثلاً این تأملاتِ این‌شکلی را انجام بدهد. و من از این که به پرسشِ «چنین گفت زرتشت» را در موردش صحبت بکنیم، معلوم است با شیوه‌ای که یونگ صحبت کرده خیلی حسِ خوبی نداشتم. خودمان را محدود کنیم به یک نیچه‌ای که زیاد هم شده، مهم نباشد، هنوز نیچه نشده ولی عمیق و کامل تأمل‌اش بکنیم. برای من یک‌خرده دل‌پذیرتر است، مخصوصاً این که می‌گویم برای من خیلی جالب بود که بیشتر از آن که فکر می‌کردم، مایهٔ آثارِ نهاییِ نیچه در همین دورانِ جوانی‌اش وجود دارد. دو تا مقاله از آن خواندم که برای من شگفت‌انگیز بود که چرا کارهایش حتی بعد از «چنین گفت زرتشت»اش مایه‌هایش در همین مقاله‌های سادهٔ دورانِ جوانی‌اش هست. حالا ان‌شاءالله ادعا می‌کنیم دیگر، امیدوارم که بهتر از آن دیدهٔ قبلی باشد. از این سر و صدا بگیر، این دومی جلسه شد. آره عملاً امدادی، جلسه شد.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها