متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
خب، جلسه قبل گفتم که برنامه این است که در مورد دیدگاههای سیاسی-اجتماعی یونگ در چند جلسه صحبت کنیم. خیلی یادم نیست اگر در جلسه قبل چقدر بحث کردیم؛ فکر میکنم بیشتر بحثهای این موضوع در روزهای اخیر وقت گرفت. من میخواهم از اول شروع بکنم، اینقدر از یک موضوع کلی. در واقع، بخش شروع بکنم هرچند شاید خیلی نشود ایدههای مشخص و دقیقی در مورد تحلیلهای یونگ از مسائل سیاسی ارائه کرد. واقعیتش این است که یونگ وارد یک چنین موضوعی به طور خاص نشده که بخواهد مثلاً در مورد کاربرد نظریه خودش در زمینههای سیاسی یا اجتماعی بحث مدونی انجام بده. این چیزی است که ما اینجا میگوییم: ایدههای یونگی در تحلیل سیاسی.
در واقع، نتیجه یک مجموعه مطالب پراکنده است که یونگ در مورد تحلیل مسائل خاص سیاسی که در اروپا و دوران معاصر پیش آمده نوشته است. برقیه مجموع مقالاتی است که یک بار منتشر کرده یا اواخر عمرش چند تا مقاله نوشته که به نوعی مسائل سیاسی-اجتماعی زمان خودش مربوط میشود. این کتاب که من دفعه قبل فکر میکنم ما حرفش را کردیم، کتاب یک مجموع همین حرفهایی است که یونگ در این مقالات زده را سر و کرده و مرتب کرده است. مرتب کردن به این معنی نیست که اینجا مثلاً یک جور نظریههای کلی یونگ و توضیحی داده باشد و سر و کرده باشد مثلاً به طور منطقی بگوید که نظریههای او چطور ممکن است در مسائل سیاسی-اجتماعی به کار بروند. کاری که این کرده،
در واقع، همینطوری که در چند فصل یک مجموعه از دیدگاه یونگ را بیان کرده مثل این که مقالهها را یکی دیگر خلاصه بکند و اگر احتیاج به بحث نظریهای باشد مثلاً خیلی مختصر با یک پژوهش الگوچی و تا جایی ممکن است بحث نظریهٔ یونگ را. در واقع، مطلع ندارد. من هم خوب قصد ندارم که چیزی که یونگ ندارد را مثلاً یک بحث کلی در مورد شیوه نگاه یونگ به مسئله سیاسی را اینجا مطرح بکنم. فقط چون فکر میکنم به اندازه کافی یا لازم نمیدانم به اندازه لازم کافی نیستم، به اندازه کافی یک حرکایی در مورد تئوریهای کلی اینجا زده شده، یک خورده احساس آزادی میکنم که خُرّاز میتوانم بکنم شما کلیات دیدگاهیم و بیشتر از یک خواننده ایدئالی که نفرانی کتاب را خودش در نظر گرفته نظریهای میداند.
بنابراین از بعضی اصطلاحات راحت میتوانم استفاده کنم. من میخواهم بحث کلی اول شروع بکنم در مورد این که کلاً وقتی داریم در مورد سیاست بحث میکنیم یا تحلیل سیاسی-اجتماعی میکنیم، کاری که داریم انجام میدهیم چیست و چطور اصولاً ممکن است شما یک مدل مثل مدل یونگ را بخواهید در چنین زمینههایی به کار ببرید. این مقاومت خیلی شدیدی وجود دارد در دستهای آکادمیکی، سیاسی که اصولاً مسائل مربوط به جامعهشناسی و اجتماعی این چیزها را ویدیوز نکنید به مسائل روانشناسی. این یک حرمتی وجود دارد که یک آدم بیاید و بخواهد مثلاً فرض کنید از این که افراد جامعه انسانهایی هستند و این... آدمها مثلاً یک روانشناسی خاصی دارند که بخواهند استفاده بکنند و بعد مسائل اجتماعی را به طور کلی تحلیل بکنند. یک جو گرایش برعکس وجود دارد که تا حد ممکن کاری به این نداشته باشید که این آدمها اعضای این اجتماع چه ویژگیهای روانشناسی دارند؛ وارد اختلافات بین مدلهای مختلف روانشناسی و روانکاوی و این حرفها نشوید. بگذارید به طور مشخص بگوییم تفایل بیارشت در این بیارشت هم بیارشت هم بیارشت دیده شده به ریزیره نمیشود.
من فکر میکنم که چیزی که میخواهم بگویم این است: علاقهام از این که چنین تابایی بودید دارد در فضای بحثهای سیاسی اجتماعی خیلی بدیهی است که تمام شیوههای نگاه به مسائل سیاسی اجتماعی همراه با یک مدل ذهنی ناخودآگاه از انسان است. یعنی شما به هر نوع نگاه سیاسی اجتماعی که وارد شوید و بررسیش بکنید ممکن است بگویند که ما داریم از یک ویژگیهای انسان استفاده میکنیم و یا انسان را یک موجود خاصی فرض میکنیم. اگر اولاً دارم فرض میکنم، بگذارید نخواهد. من در فریق قبل اشاره کردم که تحلیل سیاسی از یک دیدگاه مارکسیستی که خیلی خیلی متدابله، شاید قویترین.
مثلاً نوع نگاه سیاسی اجتماعی همچنان نگاههای مارکسیستی در بعضی محیطهای آکادمیک است. شما وقتی باید دیدگاه مارکسیستی را نگاه میکنید به مسائل سیاسی اجتماعی، مثلاً روزمره کاری که باید انجام بدهید این است که اگر میخواهید تحولات یک جریانهای سیاسی اجتماعی را درک بکنید از این دیدگاه مارکسیستی معنایش این است که شما باید درک بکنید که ویژگیهای کلی اقتصادی که وجود دارد در جامعه که میخواهید تحلیلش بکنید چه تغییراتی در شیوه تولید به وجود آمده است. این تغییراتی که در شیوه تولید به وجود آمده چطور روی طبقات جامعه تأثیر گذاشته، طبقات جدیدی را به وجود آورده یا بعضی از طبقات.
در تشار قرار داد و الان آخر و بعد اینطور.
در واقع، تحلیل بکنید مسائل سیاسی را که هر جریان سیاسی که الان وجود دارد، اگر حزبی هست یا جناح، به استرام ما در کشور خودمان حزب خیلی نداریم، جناح داریم، جناح راست داریم، جناح چپ داریم، در جناحها یا جناحبندیهایی داریم آن بالا دارند با همدیگر غوابت میکنند و احتمالاً حالت متخواستم دارند. هر کدامشان نماینده چه جریانهایی از این طبقات اجتماعی اقتصادی هستند که این پایین شکل گرفته. این اصولاً یک جور درک نگاه مارکسیستی به مسائل سیاسی اجتماعی یک جامعه است که به نوعی همه چیز را برمیگرداند به اصطلاح خودشان به زیربناهای اقتصادی. یعنی شما حتی اگر... میخواهید در مورد یک جامعه تحولات فرهنگی را بررسی بکنید، مثلاً ببینید که چرا جایگاه به فرض دین در این جامعه تغییر کرده، نگرشهای دینی جدید به وجود آمده، هر جور تحول فرهنگی سیاسی اینها به نوعی روونهها هستند. از دید مارکسیستی تحلیل درست این است که آن چیزی که در زیر قرار گرفته اقتصاد است و هر نوع تحلیل عمیقی باید در گرده به نوعی به تحولاتی که در اقتصاد صورت میگیرد.
خب، چه مدلی از انسان اینجا وجود دارد که یک چنین نگاهی را در واقع به جامعه مشروعیت میبخشد؟ مدلی که وجود دارد این است که غریزه اصلی انسانها اینجا معیشت، اقتصاد، چیزی نیست فقط از آن مجموعه کارهایی که شما انجام میدهید برای حفظ زندگیتان و مثلاً معاش خودتان و... در واقع، آحاد یک جامعه موجوداتی هستند که به دنبال ادامه حیات خودشان هستند به طور غریبی مثل هر موجود زنده دیگر و... بنابراین اصلاً این جامعه تشکیل شده برای امرار معاش. طبعاً چه شما آگاه باشید چه به طور ناخودآگاه بیشترین گرایشهایی که نشان میدهید و افکاری که در واقع ازشان خوشتان میآید و پیروی میکنید، آن گرایشها اصلاً که به نوعی به نفعتان است از نظر اقتصادی.
در واقع، مثلاً طبقه کارگر طبقهای است که در جامعه شکل میگیرد بنابرای معیشت مشترکی که این آدمها با هم دارند و وقتی انسانها معیشت مشترک پیدا کردند طرز تفکرات مشترک هم شکل میگیرد، مثلاً طبقه کارگر از دید مارکسیستی به طور عمومی شما باید کارگر را اینطور نگاه کنید که موجودی است که از وضعیت معیشتی خودش معمولاً راضی نیست و به دنبال تحولات کلی در اجتماع است. بنابراین یک طبقه انقلابی.
همه دیدگاه مارکس بر اساس این شکل گرفته بود که ما در هر جامعه سنتی یا مدرن یک طبقه از اکثریت مردم داریم که اینها در واقع کارگر هستند و اینها پتانسیل انقلاب کردن دارند. نظریههای مارکس اساسش این بود که چگونه در واقع برویم به سمت انقلاب. این همچنان پابرجاست و طرفداران زیادی دارد. دلیل اینکه پابرجاست و طرفدار دارد این است که خوب کار میکند. معمولاً شما خیلی از مسائل سیاسی اجتماعی دنیا را واقعاً به خوبی میتوانید در گردونه بعضی از تحولات زیربنایی که در مسائل اقتصادی اتفاق افتاده، مثلاً من خوشم میآید از این دیدگاه مارکسیستی که در مورد پستمدرنیزم توجیه میکند که چرا این فرهنگ پستمدرن متناسب است با وضعیت اصلاً سرمایهداری متأخر. یعنی وقتی که مدرنیزم تبدیل میشود به یک جور فرهنگ جدیدی که به آن میگویند پستمدرن، مارکسیست به چه فکر میکند؟ به این فکر میکند که نگاه خانه ببیند که در مناسبات تولیدی، مناسبات اقتصادی چه اتفاق مهمی افتاده که بعد از چند قرن مدرنیست یک جوری. در واقع، تبدیل شده به یک دو گرایشهای فرهنگی جدیدی. به این پس هر تغییر اوپی فرهنگ باید دیشههای اقتصادیاش را پیدا کند. تنویل خوبی وجود دارد واقعاً حتی برای چنین مسئله غامضی زیران دور از ذهنی معمولاً. بههرحال یک پایههای اقتصادی پیدا میشود. ممکن است این انتقاد نسبت به اینطور نگرشها واقعاً وجود داشته باشد که معمولاً این نگرشها به اضطراب حس نگرانه هستند، پیشگویانه نیستند؛ یعنی، بعد از اینکه مثلاً، فرض کنید اعلام میشود که خب،.
حالا یک چیزی ترتیباً پستمدرن به وجود آمده. حالا تحلیلگرهای مارکسیستی مینشینند و نگاه میکنند به این که کجای اقتصاد تغییراتی کرده که احتمالاً از در آن این در آمده؛ یعنی، هیچ متفکر مارکسیستی اولاد نمیشود بحث بکند در مورد این که ما داریم میرویم به سمت یک جور اقتصاد جدید. بنابراین باید انتظار داشته باشیم که فرهنگهای جدیدی به وجود بیاید. ولی خیلی ظالمانه نخواهیم نگاه کنیم اگر داری یک جور پیشگوییهایی هم انجام دادهاند و باز نمیشود گفت که پس نگری همیشه بده. ممکن است یک نظریه باشد؛ یعنی، هر نظریه نمیتواند خوب پسنگری بخواهد. حتی مثل این که شما نتایج آزمایشت را به یک فیزیکدان بدهی، دو زمان اگر نظریه خوبی نداشته باشد اینطور نیست که بتوانند علک این عددها را توضیح بکنیم.
بههرحال در دیدگاههای مارکسیستی قدرتی وجود دارد که به ما ادوار امکان پسنگری را میدهد. دادهداری ممکن است بتوانیم با پیشبینی بکنیم. من این مثال زدهام، خود توضیح دادم برای اینکه متوجه این باشید که شما یک مدل خیلی ساده از انسان را فرض کردید داریدیم محصول میکنیم؛ یک جوری فرض کردید که دلیل اصلی ظهور عمل اجتماعی برای انسان هست، دستکم نه لازمی. شما بگویید که فرض کردید که انسانی موجودی که همه روانش فقط در اساس معیشت دارد میچرخد. ولی یک جور فرض کردید که عمل اجتماعیش بر اساس معیشت.
در واقع، فرض کردید که انسانی موجودیه که از اول افرام جامعه را تشکیل داده، دوره هم جمع شدن برای مثلاً راحتی معیشت و آن چیزی که بیشتر نیروای گرایش را به آن دارند غیزهای که بیشتر این را به حرکت درمیآورد در جامعه لاغمی. ممکن است یک نفر بگیرد که خب، نیازی جنسی هم موجود دارد که باعث تشکیل خانواده میشود. بنابراین اگر من بخواهم مکانیزمهای داخل خانوادهها را بررسی بکنم دیگر ممکن است این مسئله معیشت را به کار نداشته باشم. یعنی، مارکسیستها مخالف با این نیستند که شما بگویید که افراد شاید در رفتارهای فردیشان خیلی در این قالب نمیگنجند؛ بیشتر دلبستگیشان در این است که شما تحرکات کلی اجتماع و سیاست و این چیزها را. در واقع، این شکلی به آن نگاه بکنید. خب، اولاً یک سادهسازی اینجا وجود دارد که این هم باز جرم نیست. شما در نش اینطور است؛ وقتی میخواهید یک مدل درست بکنید که یک چیزها را توجیه بکنید، تدبیر این است که مدل را ساده بگیرید که خوب بشود و از اساسش بسکه و نقطه که. من میخواهم روش تأکید بکنم این است که بههرحال یک مدل وجود دارد. یک جوری شما دارید میگویید که انسان را یک جوری فرض کردید، عمل اجتماعی انسان را برای مبنایی دارید در نظر میگیرید و هر چه را از این بخواهد ساده باشد.
بههرحال یک مدل است. اگر شما از نظر روانشناسی مدلی که برمیدارید اصولاً مخالف با این چیزی باشد که اینجا دارد فرض میشود، نمیتوانید این نظریهها را قبول بکنید مگر حالا با یک تقریبهای خیلی خاصی. خب، یک نکته. بنابراین این است. من اولین چیزی که میخواهم بگویم، میشود هم فکر میکنم، که اصولاً مقابلتی وجود دارد در مقابل این که کسانی که در مسئله جامعهشناسی و سیاست این را رد میکنند، مقابلت میکنند که روانشناسا و روانکاوان خیلی تو کارشان به خالت بکنند. این یک مقابلتی صنفی هم هست. در حال یک آکادمی جامعهشناسی و سیاست وجود دارد، آدمها دارند کار خودشان میکنند.
و اگر مثلاً فرض کنید دپارتمان روانشناسی بخواهد بیاید در کارهای آدمهایی که هی بیایند به جامعهشناسی بگویند شما که نمیدانید مدل یونگ چیست، نمیدانید مدل فرای چیست، چه دارید میگویید و در مدل چه دارید بحث میکنید، خب طبعاً از صنفی برای جامعهشناسان مفید نیست. یکی من نکتهای گفتم فراموش نکنید که جامعهشناسان و سیاستمداران به نوعی احساس موافقت میکنند و نظریههای خودشان تا حدود زیادی راضی هستند.
بنابراین احساس نمیکنند که احتیاج به یک جور رفورمهای حتی دارند با استفاده دیدگاههای روانشناسی. یک نکته من فراموش نکنید، بله، بشرویه در روانشناسی و روانکاوی خیلی خیلی بیشتر است اختلاف نظرها. اگر مثلاً روانکاوی و روانکاوه و روانشناسها همه روی یک مدل توقف کرده بودند، حالا میآمدند مثلاً پیشنهاد میدادند که باید از مدل ما استفاده بکنید. شاید کسانی که در زمینههای سیاسی اجتماعی کار میکردند اینطور بستن موضوعی که آنها خودشان دیورانسشان خیلی خیلی بیشتر از اینهایی است که تو زمینهای سیاسی اجتماعی دارند کار میکنند. برای این چیزی وجود ندارد که خیلی بخواهد آدمها را تحریک بکند. بنابراین طبیعی فرض بکنید که تنها کسانی که با استفاده از دیدگاههای روانشناسی و روانکاوی در مسائل اجتماعی و سیاسی کار میکنند خود هم آنها هستند. هر کسی فرویدیست است کسانی که طرفدار یونگ هستند. هر کسی بر اساس دیدگاههای خودش ممکن است برای این که نشان بدهد که دیدگاههایش خوب کار میکنند، حتی میشود با آنها مسئله سیرسی اجتماعی را تحلیل کرد، وارد این کار میشوند. فروم اینها را این مقدار به آن اشاره کرده و چیزهای دردی هم ندیدیم. من فکر میکنم که ایدههای روم اصلاً ایدههای جالبی هستند در مورد بحثهای سیاست اجتماعی که میکنیم. من خواستم این تذکر را بدهم که یک نقطهای وجود دارد اینجا. من میمانم که ضرورت این چنین بحثها از طرف خود سیاستمدارا و جامعهشناسان انکارش.
حالا از لازم نظریهک برای من سعی کردم توضیح بدهم که یک ضرورتی دیدید دارد. چه بخواهید چه نخواهید شما به نوعی مدلهای خوب یا بدی را از انسان در نظر گرفتهاید و نمیتوانید بگویید که من دارم یک جور بحث مستره لدرمانشناسی میکنم. ولی نکته مهمتر به نظر من این است که دیدگاههایی که از طریق روانکاوی و روانشناسی یک جوری عرضه میشوند گاهی قدرت تحلیلهایی را دارند که مثلاً دیدگاههای مارکسیستی یا سایر دیدگاههای جامعهشناسانه ندارند. من دارم این را بهعنوان عقیده خودم میگویم و از این میخواهم دفاع بکنم که فقط نفتر این نیست که یک جوی بیس تئوری که وجود دارد و.
حالا خوب است پس از راز تئوری ما برویم دنبال این که مدلی که از انسان داریم را یک خورده دقیقترش بکنیم و بگویم همین الان. من فکر میکنم که بعضی از تحلیلهایی که مثلاً یونگ ارائه میدهد یا اریک فروم ارائه میدهد تحلیلهای ارزشمندی هستند. من بگذارید به امان مثال خیلی مختصر در مورد این بپردازم. اشاره بکنم به این موضوع که شما تهدیدهای مارکسیستی میتوانید پیدا بکنید. واجه مارکسیستی را به کار نبرم خودش شاید بیش از اندازه است. تأکید من چون نمیدانم که واجهای استفاده بکنم. تهدیدهای جامعهشناسانشان واقعاً اینطور نیست که همه آدمهایی که این شکلی تحلیل میکنند این برگرداندن مسئله سیاسی اجتماعی مسئله مثلاً سیر بنای اقتصادی درست است یک جوری شاید بیشتر از همان مارکس این را شیوع داد.
ولی الان خیلی عمومیتر از آن است. وقتی حرف از مارکسیستیستیس میزنیم، آدم یاد انقلاب مارکسیستیستیس و توافق کارگرانیها میافتد. لازم نیست که آدمهایی که این کار میکنند تو آکادمی یا مثلاً جامعهشناس خیلی متدبّری اینطور نگاه کنند که همهشان مارکسیستیستیس باشند. بنابراین این واژه مارکسیستیستیس که به کار میبرم، شاید مسامحهآمیز باشد. تحلیلهای خوبی وجود دارد که به شما میگوید چرا در اروپا در نیمه اول قرن دو تا جنگ بزرگ اتفاق افتاد. تحلیلهای خیلی خوبی وجود دارد بر اساس دیدگاه اقتصادی که چرا ناسیونالیسم در اروپا یک دفعه به طور وحشتناکی مثلاً به وجود آمد و این.
ملتهایی که همهشان احساس میکردند که باید از مام وطن دفاع کنند و در راه تعالی وطن زحمت بکشند. در این مدتی که اقتصادهای خودشان روی هم دارند، به این حمله کردند یا یک جوری حمله کردند که مثلاً مستعمرات هم درگیرند. این که تو اروپا چه اتفاقی افتاد، شما الان در جهان بعد از آنکه انقلاب صنعتی به وجود آمد، در طی فرایند مثلاً نزدیک به دو قرن، الان به یک جایی رسیدیم که حرف از جهانیسازی زده میشود. یعنی سرمایهداری در دنیا، سرمایهداری سنتی به یک حدی از گسترش رسیده که به طور طبیعی داریم حرف از جهانیسازی میزنیم.
به نظر میدانید مفهوم ملت دارد کمرنگ میشود، چرا؟
چون یک سرمایهدار مثلاً، شما یک سرمایهدار آمریکایی دارید که خیلی سرمایه دارد، خیلی مثلاً شرکت بزرگ از این شرکتهای چندملیتی که کمکم ببینید این را هم من میخواهم تحشیه نگاه کنید تا بفهمید که چرا در اروپای مثلاً ابتدای غرب ناسیونالیسم اینقدر شیوع داشت به طور دیوانهواری. هر دار شما این آخری که نگاه میکنید خیلی خوب میفهمید که شرکتها اینقدر بزرگ شدهاند، تولیدها اینقدر پردامنه شدهاند که شما میتوانید مثلاً فرض کنید یک شرکت نرمافزاری میتواند بخشی از کارهایی که این هندوستان انجام میدهد، یک قسمتش را مثلاً در ایران به طور هیلوگانی انجام بده و بعد یک جایی دیگر هم در اروپایی شعبههایی داشته باشد. اینها را جمع بکند و یک نرمافزار تولید کند و تو همین جای دنیا هم عرضه کند.
در واقع، ارتباطات گسترش پیدا کردهاند؛ ارتباطات چه بهصورت الکترونیکی، چه بهصورت ارتباطات استفاده از حملونقل، امکان تولیدهای خیلی بزرگ و شرکتهای خیلی خیلی غولآسا این ذکریتی. در واقع، به وجود آورده که تولید در سطح جهان انجام شود و مسلماً هم در سطح جهان شده. بنابراین یک سرمایهدار الان یک سرمایهدار بزرگ از مرزهای فشار دیگر خوشش نمیآید، دوست دارد که این مرزها برداشته شوند و کل کره زمین بتواند سرمایهگذاری بکند. الان مثلاً سرمایهداران اصلاً خوششان نمیآید از این مقررات و تعرفههایی مثلاً فرض کنید میبینید یک سازمان تجارت جهانی به وجود آمده که دشمنی دارد با شما؛ حتی واردش میشوید دیگر نمیتوانید تعرفههای خاص بگذارید. تعرفهها ناسیونالیستی هستند. من میخواهم اینجا صنعت خودرو را در کشور خودم توصیه کنم. بهعنوان یک عمل ملی، تعرفه میگذارم؛ هر ماشینی که از خارج وارد شود، قیمتش بشود ۳-۴ برابر، تا بتوانم جنسی را که داخل تولید میکنم و کیفیتش الان معلوم است، به ۳ برابر قیمت تولید دقت کنم و این صنعت را گسترش بدهم که نوپا نتواند رقابت کند با جنس خارجی. این گسترش دادن کاملاً یک عمل ناسیونالیستی و ضد آن چیزی است که سرمایهدار بزرگ میخواهد. جنرال موتورز که هر روز ورشکسته شده و شرکتهای کوچکتر اروپایی که دارند ورشکسته میشوند، هر روز میبینید دارند ادغام میشوند. اینها بازار میخواهند، بازار نیمهمرز چیست که تو این کشور برای خودش بگیرد؟ من تعرفه میگذارم. آنها دوست دارند که گلوبال باشید و گلوبال هم تو نقطهای است که یعنی چه؟
یعنی محدودیتها را بردارید، نه اینکه به طور گلوبال محدودیت بگذارید. اینها برای تجارت است؛ همه که میشوید به شما میگویند حق ندارید دیگر بیشکی باشد که بتواند خودش را در محدودهای مثلاً یک مرز داخلی یک جایی مستقر بکند. آنها دوست دارند از نیروی کار کنیا استفاده بکنند، جنسشان را آنجا تولید بکنند، در ژاپن بفروشند. آنها که نمیخورند جنسشان را جنس آنجا تولید میکنند، اینجا میفروشند، تو مالزی چیزی تولید میکنند، تو اروپا میفروشند. برنامه این مرزهای جدید ملیگرایی بیمند شد، درست در وقتی که سایز سرمایهداری متوسط بود، ملیگرایی خیلی خوب بود برایش؛ یعنی یک توجه اقتصادی خوبی وجود داشت. در اول قرن که سرمایهدارها سایزشان کوچکتر بود، شرکتها تولیداتشان، میزان تولیدی که میتوانستند بکنند و بازاری که نیاز داشتند محلیتر بود. به یک حدی که رسید، خیلی برای سرمایهدار اروپایی خوب بود که از ملت خودش
در واقع، استفاده بکند، تولید بکند، تو همان جا بفروشد. مرزها مثلاً ببندد، بگوید که ما یک ملتی هستیم، خودمان تولید میکنیم، خودمان میفروشیم مردم را یک جوری. در واقع، در این شرایط، ببین که جنس مثلاً ملی خودشان، سایز کوچکتر سرمایه، یک جور. در واقع، سایز کوچکتر بازار و تولید و اینها متناسب بود، بلکه با ناسیونالیسم خیلی خوب هماهنگ میشد. مثلاً آلمان دلیل علاقهاش به خارج از کشور خودش برای تحصیل مواد اولیه بود، نه دوست داشت سرمایهدار آلمانی یا دولت آلمانی دوست داشت که برش جای شرکتی بزند، آن را تولید بکند یا جای دیگر بفروشد. بیشتر مسئله استعمال آن موقع معطوف بود به این که مواد اولیه همه را انگلستان دارد میبرد و ما باید مثلاً از بازار آنها چیزهایی بخریم، برایمان ضرر دارد. بنابراین اگر دستاندازی میکرد به تسلفات بریتانیا یا سایر کشورها به نوعی بیشتر برای بهدست آوردن منابع اولیه بود، نه برای بهدست آوردن بازار. آن تحولی که من گفتم که مارکسیستها در تحلیلهایشان برای به وجود آمدن پستمدرنیسم اشاره میکنند، محضر همینجاست که تحول عمدهای که در سرمایهداری به وجود آمد در یک تاریخی به بعد بیشتر از اینکه سرمایهدار دنبال منابع اولیه و تولید باشد، به شرایط تولید فکر میکند، به بازار فکر میکند. الان شما هر کتاب مدیریت استراتژیک مثلاً در دارید متعلق به شما، این را میگویند که اول در اینکه میخواهید تولید بکنید باید بازار پیدا بکنید، در اساس بازار تولید کنید. چه اتفاقی خودتان خب، ببینید قبلتر این جایی نبود آنقدر.
در واقع، برای تولیداتی که انجام میشد بازار وجود داشت؛ مثلاً فراموش کفش، میخواهید تولید بکنید، یک موقعی تو اروپا شما هر چقدر هم کفش تولید میکردید همچنان بازار برای فروشش وجود داشت. ولی الان این شکلی نیست. الان شما باید بازار را بازارگردی بکنید و بعد تولید بکنید. آن تحول عمدهای که از نظر مارکسیستها به پستمدرنیسم منجر میشود این است که کمکم به جای بازاریابی، بازارسازی میکند. افتادن چیزی را که کسی احتیاجی ندارد را اول میسازد، به طور غیر به اصطلاح واقعی تولید میخواند، برابر یک چیزی بازار پیدا میکند، بعد شروع میکنند و توضیح میدهند در این کار را.
به طور سازماندهی شده به طور همزمان انجام میدهند. این که در دوران سرمایهداری متأخر مثلاً تبلیغات سهم عمدهای پیدا کرده در کل نظام سرمایهداری، چیزی که سی سال پیش افتادن وجود نداشت، کسی نمیدانست چیزهایی توضیح شده خودش را خیلی تبلیغ بکند، معمولاً اینطور بود که تولید میکردند و یک جورایی هم فروش میرفت، بازارسازی انجام نمیشد و بازاریابی هم به این معنی که ما همان میگوییم وجود نداشت. وقتی که سرمایهداری داریم نیاز پیدا میکند به بازارسازی.
بنابراین یک جوری نیاز پیدا میکند به ایجاد ترهم، نیاز پیدا میکند به این که از رسانهها استفاده بکند. حول همین ماجرا یک فرهنگ جدیدی به وجود میآید که یک جوری آدمها قاعده زندگی کردن و در یک جهان مجازی میشوند. نیاز سرمایهداری است که شما را به زندگی در یک جهان مجازی بکشاند، زیرا اگر در جهان واقعی زندگی بکنید اکثری تولیدات نظام سرمایهداری را لازم ندارید. ولی در یک جهان مجازی که ذهن شما تحت کنترل رسانههاست، آنجا خیلی چیزهایی را در قسمت احساسی نیاز میکنیم. بنابراین چیزهایی که تولید میشوند، آن را خرید و مصرف میکنیم. خب، دیدید این تحلیل را من بهعنوان... حالا یک چیز کلیشان یک... حالا این تحلیلهای خوب میتوانید دادید از این که در نیمه اول قرن بیستم چه اتفاقاتی افتاد که اروپاییها درگیر مثلاً یک مسئله مثل ناسیونالیسم شدن، بعداً درگیر جنگ با هم نگهشدن، دو بار این جنگها اتفاق افتاد، بعداً باره دوران جنگ سرد شدیم. برای همه اینها توجیههای خوبی از مراحل رشد سرمایهداری بودید داریم بفرماییم مثل این است که شما تولیداتتان و بازارتان محلی است دیگر. الان چطوری ما به این جایی دستیدیم که سرمایهدار دوست دارد که در سراسر
جهان تولید کند، در سراسر جهان بفروشد، قدرتش زیاد شده و به چنین چیزهایی نیاز دارد که این مرزها را بشکند. یک موقعی برعکس نیاز دارد که تو مرزهای خودش تولید کند و مصرف کند و جلوی تولیدات دیگران را بگیرد، دوست دارد که یک بازار محلی داشته باشد، نه کشورها همهشان.
در واقع، مثل این که از این جریان در آنها دارد میگذرد و یک طوری هستاری واسفی ندیسی درشون پیدا میشده. ببینید چیزی که شما باید میدید این است که آلمان در یک دورانی که ناسیونالیستی بود اگر رشد میکرد و بزرگتر میشد، کمکم این حالتهای ناسیونالیستیش ممکن است رفت بیند، یعنی حداقل به این شکل که شروع بکند دستنده مرزها را شکستند به سمتی بیرون خودش را گسترش دهد. این یک جور در روح فراتر رفتن از مرز است. در یک مرحلهای دوست دارد که کسی خیلی بهش کار نداشته باشد. آنکه قدیمتر است با همان حس ناسیونالیستی جنگطلب ممکن است بشود از مرزهای خودش بیاید بیرون. زیاد من چون سوالی که شما دارید میکنید این است که آیا این تحلیل خوب است یا بد در مورد شرایط اروپا و مثلاً نیمه اول درنبیستان.
حالا مثلاً به این موضوع در سیونگالیس اشاره کردم. چرا به این اشاره کردم؟ میخواهم بگویم که شما هر چقدر هم تحلیلهای قشنگ و دقیقی داشته باشید نمیتوانید رفتار آلمانیها را در مثلاً جنگ جهانی را با این حرفها توجیه کنید. نمیتوانید بگویید چرا اینقدر گیج و بزدل بودند. نمیتوانید بگویید چرا یک رهبری مثل کیس بره انتخاب کردند. من یک مقدمهای گفتم که چرا به طور کلی از لحاظ نظریه که میخواهد که شما هر کاری دارید میکنید در مسائل اجتماعی و سیاسی باید یک جوری مدل روانشناسانه بیس کارتان باشید چه بخواهد چه نخواهد.
اما حرکتی که دارم میگویم این است علاوه بر آن میخواهد نظریه که از لحاظ عملی شما ممکن است بتوانید یک جریان کلی را در اروپا توجیه بکنید یا حتی جریان کلی که در آلمان گذشته را توجیه بکنید، ولی خیلی از روزیاتو نمیتوانید توجیه کنید. من نمیتوانم باور کنم که این نفر با استفاده از تحلیل اقتصادی بتواند بگوید که چرا یک دیوانهای مثل هیتلر و همزمان یک دیوانهای مثل موسولینی در ایتالیا به قدرت رسیدند. فاشیست دیوانهوارتر از آن است که شما یک توجیه منطقی داشته باشید. به این حال یک نگرشی یا مثلاً مارکسیستی بر اساس معقول بودن انسانها که منافع خودشان... را دارند تغییر میکنند، کار میکنند، عقلی دیده نمیشود در پریده فاشیست. یک خود از نزدیک نگاه کنید. یک حرفی که یونگ میزند این است که ملت آلمان در زمانه میگوید ملت آلمان را خیلی نباید فردنش کرد، یعنی که کارهایی کردند در حالت عادی انجام ندادند، مثل موجودات تسخیر شده، مثل آدمی که دو خواب دارد، میرود این کار را کرده.
بنابراین از دید اخلاقی یک مدار قابل توجیه است و یک چیز جالبش این است که این ملت کاملاً ویژگیهای یک موجود تسخیر شده را داشتند که رهبرشان در عوض تسخیر شدگی بودن، یعنی شخصیت هیتلر بیشتر از حد از آحاد مردم آلمان این حالت تسخیر شده بودن، مثل جن زده بودن را مثلاً در خودش داشت. آدمی که دیوانهوار حرف میزد، دیوانهوار رفتار میکرد، سخندانیهایی. شما اگر سخندانیهایی لیستی باید نمیان شده دیدید. نحوه مسلمی باید چیز دارد؟
نحوه دیوانه بودن در رفتارهای مسلمی واضح دارد. مثل لیستی باید برای از اینکه بازه. ولی مسلمان دیگر چون همراه باعث حرکتهای یک خود کومیک و نیان دیگر کارش هست و شما چطور میتوانید توجیه بکنید با مثلاً ایدههای نفت تلوی و معیشت تلوی مارکسیسی که چرا دو تا دیوانه به طور همزمان دو تا کشور متمندنی که سابقه تمندنیشان تو اروپا تقریباً از همه بیشتر بود و مثلاً آلمانیها به دیسیپلین و اخلاق و امید شهرت داشتند، شما نمیتوانید بگویید چطوری ملت یک لفت گیگانه شد. میتوانید بگویید که چرا ناصرین و عیسی شدند، میتوانید بگویید که چرا جنگ پیش آمد.
ولی خیلی هر وقت دارای عجیب و غریبی که پیش آمد در جنگ جان دومون را نمیتوانید توجیه بکنید. به نظر ممنون میتوانید توجیه بکنید که چرا جنگ پیش آمد، ولی نمیتوانید توجیه بکنید که چرا ملت آلمان مرکز جنگ شد که طبعاً این تبدیل میشد به یک جور تهاجم و جنگ پیشین آمد. در اینکه چرا فرانسه در غربی ۱۹ فرانسه جنگها را در اول غربی ۱۹ راه انداخت، ولی بعداً میرسیم در غربی ۲۰ به آلمان رسید. سلف این مسئله مثلاً صنعت آلمان است که از دارد تکنولوژیک پیشرفت کرده یا چیزهای دیگر وجود دارد. نوع رفتارهای آلمانیها برمیگردد به چیزهای خیلی کوهن در فرهنگ آلمانی که اینها را باید تحمیل کرد. من چیزی که میخواهم بگویم این است که به غیر از آن پایه نظریهای که به ما.
در واقع، میگوید که شما برای هر نوع بحث جامعهشناسانه به هر حال متکی به یک جور مدل فردی هستید. مفتاده خودی فراتر از اینهاست. من احساسم این است که اولاً تحولاتی در بردی از زمان اتفاق میافتد که با دیدگاه نئیشتی و مارکسیستی غالب فروجی نیستند. ممکن است یک انقلابی در یک جایی صورت بگیرد که شما هر چقدر هم بگردید تصنعانه، هر چقدر هم برگردید و هی نگاه کنید ببینید در این جامعه چه تحول اقتصادی پیش آمده بود که اینطور شد و آنجوری شد، خیلی چیز دندنگیر و خوبی ممکن است گیر کند، یعنی من ممکن است اینم که همه تحولات اجتماعی و سیاسی به خوبی قابل برگرداندن به زیر بناهای مثلاً اقتصادی باشد. ولی این که خیلی یاش هست حتی تا حدی. به نظر من، نگاه کردن به مسئله اقتصادی ممکن است به شما قدرت پیشروی هم بده. ولی درصدی از تحولات اجتماعی اصلاً از این نظم تبعیت نمیکند؛ با این ملتها به معنای واقعی کلمه دیگهگونه میشوند. بنابراین این سیز روان کاف دارند که بگوید که این ملت چرا اینجا یک دیگانگی را انجام داده و گاهی اوقات هم بجز این مسئله، مسئله این است که شما اگر حتی با تحلیلهای معیشتی بتوانید کلیت را پیشگویی بکنید، خیلی از ذراعت را نمیتوانید درک بکنید مگر اینکه مدلتون را.
در واقع، این مثل اینکه یک مدل خیلی خامه؛ مثل مثلاً، هم مدل معیشتی برای انسان در نظر میگیرید ممکن است یک خطوط کلی تحولات را بتوانید دلید. ولی اگر میخواهد حالا در مدل رفتاری یک ملت خاص دری برهای خاص یک چیزهایی بفهمید، لازم است که این مدار این ملت را، فرهنگش را و مسائل روانی این آدمها را در واقع درک بکنیم. تحمیلهای این یک از این نوع هست، از نوع مثلاً، این که چرا جنگ پیش آمد و اصولاً انکار این که تحولات اقتصادی تحصیل میدهد این شکلی نیستند. یونگ میرود سراغ بعضی از رفتارهای عجیب و غریبی که بعضی از ملتها.
و جوامه از خودشونشان دادن سعی میکند که اینها را با دیدگاههای خودش توجیه بکنیم و میرود سراغ آن که یک ریزکاریهایی که تو بعضی از این تحولات پیش آمده که اصولاً معلوم نیست که اینها از هیچ رقیب منافع اقتصادی و معیشتی نداشته باشند؛ یعنی، یک مقدار بحثهایی در مورد بعضی از تحولات عجیب و غریبی که در تاریخ اتفاق افتاده مثل ظهور فاشیسم در اروپا این را در مورد بحث بوده و یک مورد اگر جای دیگر بحث میکند به یک ذرافی اشاره میکند که معلوماً تو تنگیدهای سیاسی اجتماعی دیگر دیده نمیشود؛ چیزهایی که تحلیلهایی که فیلم را.
بیداریم نیستیم. من خودم شخصاً خیلی ارادتم دارم.
ولی در این حال فکر میکنم که یک جور مدل بهتر، یک جور در واقع تحلیلهای عمیقتر و ظریفتر نیاز به یک سری مدلهای ظریفه از انسان دارم هرچند ممکن است بحثهای پیچیده بکند و یک بحث بدنی ضرورت کند. خب، من میتوانم یک دو تا مثال بزنم یا از یک جای کلیتری بحث را ادامه بکنم، بسیاری که یک خود بحثایی یک موضوع کلی را مطرح بکنم. با آن مقدار شناختی که از دیدگاههای یونگ دارید، دیدگاههای یونگی دارید که شما با یک نگاه یونگی اگر بخواهید به مسائل سیاسی اجتماعی نگاه کنید انتظار دید.
که چه در بیاید؟ از در آن در دیدگاه کلی یونگ این است که ما آدمها به دلیل مثلاً، همانطور که تاریخ زیستی خودمان یا هر دلیلی که خیلی مهم نیست، دارای یک جور یک چیزی تحت عنوان ناخودآگاهی جمعی هستیم. این ناخودآگاهی جمعی بخشهایی یونیورسال دارد و بخشهایی یک خود لوکالتر هم دارد؛ یعنی، اقوام هم یک جور ناخودآگاهی جمعی مخصوص به خودشان دارند که در اسطورههای قومیخودشان. در واقع چنین باستابایشان میشون دلید. در واقع، سامان محتوای استوره ها را بهعنوان یک محصول ناخدادا جمعی که به آنها نگاه میکنی در اقوام مختلفی یک آلم استوره های مشترک و مشابه وجود دارد. ولی برنامه هر قومییک شخصیت های استوره خاص خودش را دارد که مثلاً، یک جور نیجگی های آن قوم را نشانده یونگ به طریقیه که وقتی که به مسائل ملوی و تاریخی نگاه میکند به این چیزها اهمیت میدهد یعنی، اگر در موضوع آلمان میخواهد یک چیزی دیگر میرود سراغ استورهای خاص آلمانی ببیند که در رفتارهای آلمانی ها چه ویژگی هایی که موجود در این استورهای خاص قومیهستند.
در واقع، به تو موجود دارد و این را برای برای حدث میزنیم که یک جور دیگر یونگی در تحلیلهای سیاسی اجتماعی بر میگرده در موردی ملت به اسطوره های خاصی آن ملت این کار را یونگی به طور منظم در همه تحلیل هاش به نوعی استفاده میدهد. ولی باز مساره خیلی کلی بودید دارد در ناخودآگاه جمعی یونیورسال ما. در واقع، نهایتاً از نظریهون به یک جوری مدل در مورد رفتارای انسان میرسیم ما در اساس کنون آرکتایپها یک جوری عمل میکنیم مثلاً، ً سلف به ما ما را فرض میکند که به سمت رشد فردی خودمان داریم من در حرف هایی که زدن به یک.
چیزی اشاره کردم که یک انتظاری که داریم از یک مدل روانکاوانه که به ما یک چیزی دگه که به دردیمون بخوره که تحلیل سیاسی اجتماعی انجام بدیم این است که یک مدل روانکاوانه به طور طبیعی به شما باید که اصلاً جامعه چرا تشکیل شده؟
آیا انسان ها دوره همدیگر جمع شدن که معیشت راحتتری داشته باشند؟ اگر این گواهی بودی آن وقت مدل های مارکسیستیستی باید برس باشند در تحلیل رفتار انسانه یعنی، انسان ها در جامعه بهعنوان مثلاً، فرض کنید معیشت اگر بگویید نه، غریزه جنسی باعث شده که آدمها به همدیگر نزدیک بشن و یک جامعه های را تشکیل دارند مثلاً، آن چیزی که باعث میشود انسان به خارج از خودش اصلاً به انسانهای دیگر توجه بکند مثلاً، غریزه جنسی شد به دلیل تولید مثل انسانها جامعه تشکیل میگویند نه به دلیل معیشت و مثلاً، غذا خوردن برالره من این را میخواهم بگویم که از مدل روان کاروانان.
انتظار دارم که آن من یک خطوط کلی را نشان بده که آدمها چه را تو جامعه دارند با هم زندگی میکنند که این به من کمک بکند که بگویم آدمها که کنارم دیگر تو جامعه به این دلیل دارند زندگی میکنند. بنابراین مدل پس اینطور عمل میکنند. بنابراین منافع معیشتیشون عمل میکنند یا. بنابراین منافع جنسیتی خودشان عمل میکنند اگر یادتان باشد نهایتاً تحلیلهای مارکوزه از تحولت و مثلاً، تبدان غرب به نوعی میرفت سامتین که یک جور تحلیلهای فرویدی است راه بده از رفتارای گلوبال آدمها بر اساس مثلاً، فرض کنید تمایل به آزادی جنسی یا آره هر چیزی خب، یونگ به ما در آرکتایپها چه آرکتایپهایی را نشان میدهد سلف که. به نظر منید خیلی به تشکیل جامعه رفت داشته باشد بلکه برعکس به درست همه الان من این نیخ یونی را دکوبم یونگ یک جورایی اگر تا الان نظریهاش را نگاه کرد خیلی موجود.
اجتماعی نیست خیلی نباید انتظار داشته باشید که دیگاه خوبی نسبت جامعه داشته باشد چون به شدت آدم فردگراییه و به فرد توجه دارد به رشد فردی توجه دارد و جامعه یک جورایی مزاهم فردیه یعنی، اصلاً یونگ از الان به دور من میخوایی که میخوایی محکم به کورن من به جانب داریم یعنی، از آن ذهنی که میبینید به سمت این بره که اعیون کلاً نه تنها نسبت مدرنیست نسبت این جوامه مدرن دولت مخصوصا نسبت دولتهایی مثل دولتهای کومونیسی که همه چیزو میخواهند دست خودشان بگیرند و آدمها را تبدیل ایجنت بکنند برای خودشان بگویند آره تو برو آنجا این کار را بکن.
حالا یک خود را بیایی و سرها این که جامعه خیلی اصولاً روی فرد تسلط داشته باشد به شدت آن احساس منفی دارد و دشمنی میکند از این خواهشتی که من اصلاً چیزها از اینکه یکی جور بسترشید مثلاً، نظام مثلاً، اینکه از اینکه همین آمریکا دلاش این یک فرق نیست که آن را مجرم هرکسی که یک جامعه باشد مسئله فرق نیست آن یک فرق به فرد و غیر فردش ندارد با کل جامعه مشکل دارد اصلاً یعنی، اینکه جامعه راحتی فرد و از جامعه میشود چیزهایی به او تحمیل میشود چیزهایی از او خواسته میشود هر چقدر اینها در مورد زد سوسیالیسم به معنی تحت.
و لفظی اصالت جامعه شما باید انتظار داشته باشید آن یک آدمیبه شدت زد سوسیالیستی باشد نه به معنی افتصادیشی معنی این که جامعه گراهی را رسولن این که اصل جامعه هست یا اصل فرده این یک برخی فردفیه دیگر از دارد این جواب بدیگیه از فرد از این جامعه وجود نداشت نداشت مهم نیست اگر نکند افراد از بین بره بیخنه یعنی، انتظار را داشته باشید دونگیه خورده حتی بدونین که اسم ببره و از این حرف ها بزند یک زیرای حالت آنرشیستی هم داشته باشید یعنی، به شدت زده هر جور نظام نظامیکه فرق را استخدام بکند و در جهت هایی که در. اصالت با سلفه دیگر سلف چه میگوید ما باید آن را گوش بدیم سلف به من نمیگوید برو مثلاً، فرض کن در مسائل برو گنبال مواد اولیه از آفریقا مثلاً، که دولتت احتیاج دارد سلف به من نمیگوید نمیگوید برو به نظام از این جهت که بخواست که تو مراحل مختلفه کاملاً اولوگایی هست که میشود میشود که اولوگایی مثلاً، سرکمینقلتون بخواده باشد اولوگای سرکمیباشه که کاملاً یک نظامیخوبی باشد اصلاً اصلاً شما وقتی که میخواهید این نظام خوب تولید بکنید بهترین چیز برای تون آدمهاییه که از روانه و گروب نرسیدن والد قدیر را را برامرزیشون بکنید دنبالتون را بیفتند این چیزی است که در استلاحی.
یونگی حرف از جامعه تودهی جامعه تودهی مثلاً، نست سوسایتی انسان تودهی یا حرف از مثلاً، یک جور حریزه گلهی کلمات گله تودهی اینها را با یک بار خیلی منفی یونگ بکار میداره تمام حرفش این است که میخواهد بگوید که ما چطور مخصوصا ببینید یک چیزی را فراموش نکنید همه آدمهایی که در نیمه اول قرن مسلم در اروپا زندگی کردن تا آخر عمرشون درگیر مسئله فاشیسم و جنگ جهانی اول و دربون و این جوامه تودهی عجیب و غریبیه که در اروپا یک دفعه در ازو بینند یعنی، شما مثلاً، در آلمان یک دفعه میبینید که یک ملتی با همیگه متحد شدن با همیگه.
جنایت میکنند با همیگه خیلی شادی میکنند میروند این بر میان در روسیان یک نظام کاملاً تودهی شکل گرفته که میخواهد آدمها را شکل بده یک پدیدهی در اروپا اتفاق افتاد که خیلی بختاور بود و همه را یک خودی گیچ گرده چون روم میخوانید، مکتب فرانکفورت، همه این آدمهایی که این جنگ را تجربه کردن تا آخر آن درگیری این رنگیری نظریهزه کنند چطور از در مداری نیست که قرار بود عمل گراه باشد یک چنین گیوانگی هایی.
در واقع، به وجود آمد من واقعاً میخواهم بگویم که الان شاید تو هم این جلسه برسیم چون بهترین حرف ها را یونگ میزند یعنی، من میخواهم بگویم نفر اگر یونگ پس نگرانه میتواند توجیه بکند چون از حرف های یونگ و اگر خوب فهمیده باشید باید انتظار داشته باشید که اروپا به سمتی فاجره بره برای خاطر این که یونگ از ذاتاً با مدرنیسم هم مشکل دارد دیگر مدرنیسم را یک چیز جالبی نمیداند در نگاه مصطفی نصف مدرنیسم ندارد و دقیقاً حرفهایی که یونگ میزند این است که یکی از اوامل این فاجرها بروزه یک چیز بدی به از مدرنیسم بوده نه سطح نمیدانم روشنگری و اینها که کلمات روشنگری یعنی، خیلی ذهن آدمها را روشنگ کردن یونگ کاملاً مخالفه با این است که روشنگری که به خوبیه من یک خود توضیح میدم که چرا. بنابراین، از دیدگاه یونگ، نسبت به تمدن غرب نباید مصیبتی دیده شود. اگر یک نفر پیرو اروپا باشد، خیلی غافلگیر نمیشود از این دیوانگی. احتمالاً یونگ ایستاده و دوستانش را میبیند. نلختم در یک حالت مدل خاصی برای آدم در این ورگی افران که خیلی مدل واقعی نبود. اینها طبعاً منجر به فاجعه میتوانسته شود. بگذارید پس این را برگردانیم به اینجا که شما از مدل روانکاوانه مثل مدل یونگ، آن بخشیاش که خیلی نیاز داری، بخشی که به شما توضیح میدهد که انسانها چرا دوران میگویند جمع میشوند و این مدل چه چیزی در مورد روابط اجتماعی آدمها با همدیگر میگوید.
چون در این آرکتایپهایی که یونگ مطرح میکند، سلک به طور طبیعی خیلی به فرد مربوطه در این آرکتایپها هست که از دردان باید تو زنی کن باشد که اینها در تحلیل روابط اجتماعی انسان باید به کار بیاید. خب، یکیش آنیما و آنیموس است که بیشتر.
در واقع، منجر به تشکیل خانواده میشود که بیس اجتماع است، یعنی واحد ازملیه اجتماع است. ولی حالا من بعد هم اینجایی جلسه، جلسه از بعد میگویم که از حد محدود شدن در حصار خانواده این خودش را میرون میکشد، یعنی در کلی از رفتار اجتماعی سیاسی انسانها ممکن است اینها دخیل باشند. یعنی هر جور انحرافی که پیدا بکند یا مشکلی که درشان ایجاد بشود، ممکن است به یک نوع رفتارهای اجتماعی خارج از خانواده منجر بشود. ولی یک اجتماعیترین آرکتایپی که یونگ معرفی میکند، پرسوناست. شما باید انتظار داشته باشید که ما وقتی که از تحلیلهای اجتماعی میخواهیم بکنیم رفتار انسانها را، یک جوری.
در واقع، به آرکتایپ پرسونا اهمیت بده در تحلیلات خود. آن که یونگ تمام بیش این کار میکند. در واقع، پرسونا چیزی که به ما میگوید این است که یونگ معتقد است در مسئله تشکیل خانواده، انسان یکی آن غریزه اجتماعی دارد و بر اساس آن غریزه اجتماعیش اصلاً. در واقع، انسان ساخته شده برای اینکه در اجتماع زندگی بکند. بگرنه این آرکتایپ پرسونا به چه درداشت میخورد؟
یعنی در عمر ذات انسان افراد یک چیزی وجود دارد به اسم پرسونا که به شما کمک میکند که خودتان را با جامعه وقت بگذارید، به شما کمک میکند که شغل خودتان را بپذیرید و نقش بازی بکنید، نقش اجتماعیای که از شما خواسته میشود بپذیرید. پس ما به طور غریزی قدرت تطابق داریم با جامعه و جامعه این جای موجودتی هستیم که. در واقع، این جدون دست متفکری است که انسان را ذاتاً موجود اجتماعی میداند و حرفش هم طبق معمولی نیست که این را بهعنوانی رضاوت فلسفی نمیگوید، تجربهاش این را نشان داده. یعنی باز آرکتایپ پرسنال از کجا آورده؟ از تو رویاها و اسطورهها آورده که وجود یک چنین آرکتایپی طبعاً معنیش این میشود که شما انسان را اجتماعی فرض میکند. بنابراین اگر از آن بپرسید که مدل یونگی در مورد علت این که آدمها کنار هم زندگی میکنند چیست، خب، یک جوابش میتواند این باشد که مثل خیلیها میگوید که اصلاً این ذات انسان است؛ انسانها دوست دارند، نیاز دارند به طور طبیعی که کنار هم باشند. یعنی، اگر هیچ دلیل نقلیتی هم با این مثال، مثلاً خانواده، هم بگذارید کنار، آدمها از کنار هم بودن یک جور لذت میبرند. آن هم سایهای از یکی از نیازهای انسان به قرار گرفتن در کنار دیگران است. این است که این سایه را باید یک جایی فرافکنی بکند. یعنی، اگر من در خلوت خودم تنها زندگی بکنم، یکی از
مشکلات، یکی از کارهایی که از نظر یونگ انسان به طور غریزی انگار انجام میدهد این است که سایه را یک جایی میاندازد. یعنی، آن بخشی از وجود خودش را که نمیخواهد به زیر آن سایههای درون خودش را بپذیرد، خوب است که یک دشمنی وجود داشته باشد که بتواند این را به آن نسبت بدهد.
حالا این که چقدر آدم بتواند در تنهایی ذهنیتهایی تولید بکند که این سایه مزاحمش نشود، آن یک ندارد مشکل. بنابراین یکی از چیزهایی که جامعه اصلاً قوام میدهد این است که جامعه امکان فرافکنی سایه را به نوعی در انسانها فراهم میکند. این جای دارد از این است که انسانها به طور غریزی دوست دارند که جوامعی را تشکیل بدهند، در جامعه. حالا احساس امنیت میکنند، همه این حرفها هست. در این حال، اولاً یکی از محاسن اجتماعی این است که سایه را در واقع میتواند در آن فرافکنی کرد. ثانیاً هم باید دقیق بکنیم که از احلام
در واقع، یک جور آمادگی ذهنی داشته باشیم که در تحلیلهای سیاسی اجتماعی یونگی، نخون سایه را به طور تبدیلی نقش بازی کنیم. خُب، من نمیخواهم بگویم انسانی که تو غار زندگی کرده است. شما الان اگر بعد از اینکه یک مدتی در جامعه زندگی کردی، حالا بروی تنها زندگی بکنی، حالا میخواهد، حالا در خلوت خودتان چه دشمنی میخواهد بتراشید؟ در خاطرات خودتان باید دنبال یک دشمن بگردید. هر چقدر سایه همانطور که ببینید، ما ببینیم تفکر کل یونگی اصولاً این است که من یک دنیای درونی دارم، یک آنیما دارم، بعد در جهان خارج یک موجودی پیدا میکنم که فرافکنی میکنم. یک میشود آنیمایم، یک سایه. برای من دنبال سایه میگردم. یعنی، آن چیزی که خیلی مهم است در دیدگاه یونگی این است که شما دنیا انسان را به طور غریزی در طول تاریخ دارد و دنیا خارج را اینطوری نمیدانید. ببینید، این درست زده، خیلی گوشنواز است. این چیزی است که ما به آن میگوییم تجربهگرایی. تجربهگرایی یعنی، این فلسفهای که فرضش این است که انسان وقتی متولد میشود بهاصطلاح لوح سفید است؛ در اثر تأثیرات و محیط و آموزش و رفتارهایی که انجام میدهد، کمکم روی این لوح این استفاده چیزهایی نوشته میشود. یونگ اساساً برعکس این را میگوید: ما یک مجموعه انگار ضربهایی داریم. حالا یک چیزی در دنیای خارج را که فیت میشود به این را سر میکنم بریزم تو این ضرب. حالا یا کار خود انجام دادم یا بد انجام دادم، سایهدارم و بعد این را فرافکنی کنم، آنیما.
دارم دنبال این میگردم که این را فرافکنی بکنم و همینطور در آخر من یک دنیای درونی دارم از قهرمانهای اسطورهای که در درون من دارند زندگی میکنند و من اگر فرصت پیدا بکنم اینها را یک جایی...
در واقع، فرافکنی میکنم. نکته این است که اولاً یک جور این انرژیهای سرگردانی که در درون من هست متمرکز میشوم، یک جایی از من خارج میشوند، احساس راحتی میکنند؛ بهعلاوه این که اینها برای من یک فایدهای دارد. مثلاً، در مدد آنیما در نظر بگیریم تا وقتی یک موجود خارجی پیدا نشده که این آنیما رویش فرافکنی بشود، یک چیزی رشد نمیکند، مشکل دارد. یعنی، انگار این فرافکنی در این چیزهایی که در داخل هست به نوعی باعث علاوه بر راحتی ممکن است برای من مفید باشد در حال رشد آنیمای من بشود. در مورد این چیزی که شما باید دیگی...
شده میتواند به یک قهرمان افسانهای که در ذهن من وجود دارد تبدیل بشود یا به یک موجودی مثلاً فرسون، شیطان، یک چیزی که هرچقدر مرموزتر و مذکرتر و بهتر و مثلاً چیز باشد، یکی طوری واقعیتر باشد، آنگاه برای من راحتتر موسیقی. خب، اینکه شما ساختارهای بهحساب ما خودآگاه جمعیتان را به عرصه بردید جزو وجودتان است. یعنی، اینطور نیست که خب، باشد، شما به عرصه بردیدید؛ مثل اینکه شما دست دارید، چرا دارید؟ مثلاً، بگویید که دارویی فکر بکنید در چند نیوی سال قبل، مثلاً فرض میخواستید نیوهها را با دستتان بردارید، یک موجوداتی که اجداد شما هستند.
این کار کنندیگهها را دست دارید دیگر بردارید. اصلاً اینجور یک نیوی جدی ندیده که این ناخبه دای جمعی واقعاً از کجا آمده. این توضیحاتی هم که میدهد که این را از اجداد به ارس بیسید خیلی جدی نگیرید، هم چون معمولاً جمعات هم اینطور است، شاید ژنتیک بوده، خیلی برایش مهم نیست. این واقعیتی که یونگ میگوید به وجود دارد، شما ساختار درمونیتان یک طوری است. حالا به ارس بردید یا موادید دارید، آن مهم نیست. ساختار روانی شما اجتماعی یعنی، یک بخشی در ساختار روانی شما مثل اینکه تو مغزتون یک بخشی اصلاً تثبیت شده که این کارش این است که منصوبات اجتماعی شما را تنظیم کند و ربطی به مسئله خانوادهای نده، مثلاً ربطش برای شغل. در واقع، پرسونل شما اجازه میدهد که یک جوری بازی کنید، نقش بازی کنید. چرا؟ برای اینکه اینجا زندگی در جامعه معمولاً اینطور است که شما مثلاً در محیط کارتون با همه وجودتون ظاهر بشید. قرار است به یک پوزیشنی که اشغال میکنید نقش متناسب، نقش مدیر را اینجا بازی بکنید.
حتی اگر موجود خیلی دلرحم و عاطفی هستید، وقتی مدیر هستید بهاصطلاح تیپ میزنید. دیگر مدیر بودن را میتوانید به خودتان بگیرید و خیلی هم خوب از عهده کار بر بیایید. من یاد این صحنه فیلم پالپیشن افتادم که آن دوتا گانگستری که آمدند و میخواهند کارهای خودشان را انجام بدهند، چند نفر را بکشند، با همین هزار گوش حرکات چهره فرز و شوخی و اینها میزنند، بعد وقتی میروند پشت نیدر، یکیشان خیلی جدی میشود و میگوید: حالا بگیریم، برویم در جست. گانگستری میروند تو و خیلی خوب بازی میکنند، مثلاً جست به گانگستر را میگیرند، میخواهند که باور باشند، مثلاً تقلید دارند. چرا؟
خیلی بسیار مهم نیست. اینطور یک چیزی که برایش مهم نیست، برایش تحکیم دارد این است که اینها یک چیزهای غریزی هستند. حالا از غریزه چطور ایجاد شدهاند، چطور به ارس میرسند، اینها دستاورد کاملاً فرق دارد. مثلاً همینطور هم هنوز خیلی دیگر دار روشن در ژنتیک وجود ندارد که چطور ممکن است به ارس رسیده باشند. ولی خب، هرچه که داریم جلوتر میرویم، به نظر میرسد آدمهایی که روی ژنتیک کار میکنند بیشتر دارند گرایش به این پیدا میکنند که صفات اقتصادی هم به ارس برسند. چون جلوتر میرویم، صحبت هستیم، استینوورده این میتواند یک جلوه پردازش شخصی به این مهم باشد؟
از من داده سوال میکنی و به نظر من، نه. ولی اینکه یونگ چنین حرفی زده در اصل از من نمیدانم. ولی من به نظر من، اسکیزوفرنی تعریفش اصولاً از دست دادن احساس واقعیت است، خیلی با سایه یعنی، لزوماً افراد اسکیزوفرنی همراه با رفتارهای خدیسان و اینها نیست، بیشتر یک جور ضعف تشخیص دادن واقعیت از غیرواقعیت است. خیلی احساس میکنم با سایه اجتماعات داشته باشد. بگذارید من دارم سعی میکنم کلیات دیگرهای یونگ را بگویم که شما از نظریه این انتظارتان باید قبل از این تحلیلهای خود یونگ بهش برسیم. انتظارتان از این که یونگ را چطور نگاه کند با نسل سیاسی. اجتماعی باید چه چیزهایی تأکید بکند را از نظریهاش درکنید. در بیرون ایران باید پرسیونا، این آرکتایپها چون در این حال انتظاری بود داشته باشید که این سرها و اسطورهها دارد. مثلاً، فنس کن هیتلر چرا اینجا ظهور کرده؟ چرا آدمها به یک چنین رهبری مثلاً پناه بردند؟ بگردون ببینید در اسطورههای آلمانی چه چیزهای مشابهی میگذرد، روحیه آلمانیها در آن زمان مشابه با تحصیل تحصیل چه چیزهای قومی خودشان ممکن است قرار گرفته شود. خب، خیلی چیزها باز بیشی در مورد نوع تحلیلاتی میزی گفت. بگذارید من بیشتر از اینکه کل یاد بگویم اگر باز چیزهای خوبی به نظر نیستید میکنم مخصوص بحث.
از ازاسه بکنم بگیرید خود به مثله خاص نگاه کنید. من سر میکنم در مورد مثالهایی صحبت بکنم که به نوعی یا تحولات سیاسی اجتماعی هستند که احتیاج به تحلیلهایی درهای مسئله اقتصادی و معیشتی اینها پیدا میکنند و از طرف دیگر نهایت سرم میکنم که خودم را فعلاً دستکم محبوب بکنم به یک نوع تحلیلهایی که خود یونگ هم را درش یک دستی دستکم برده باشد که خیلی از حالت اوریجینال دور نشوند، بسیار یک چیز غیر اوریجینال. اول بگویم در مورد ملت ایران شما اگر بخواهید مثلاً، در مورد فرهنگ ایرانی، ذهنیت ایرانی، اسطورهها و مثلاً، حماسهها و چیزهای فرهنگی.
ما ریگردید چه چیزهایی ممکن است پیدا بکنید که به شما کمک بکند بعضی از رفتارهای شاید عجیب ملت ایران را توجیه بکند. نه بابا تاسو آشور موضوع حماسه کردن است. فکر میکنم، دستکم دیگر تو این هزار و چند سال ما به شدت ملت ایران هویت دینی پیدا کردهایم. ما الان ملت ایران صحبت میکنیم کسی به رستم و کابا و اینها فکر نمیکند. بگویید واقعیت این است که این هویت مثلاً، هخامنشی ملت ایران حدود هشتاد و چند سال قبل به پیشنهاد یکی از وزرای رضاشاه ابدا شد، یعنی، نشستن و فکر کردند که خب، این هویت دینی است چون به یک جور سکولاریسم.
در واقع، رضا شاه فکر میکرد و معتقد شده بود بعد از آن مسافرت تاریخیاش به ترکیه و میخواست که یک چیز مشابه آنجا اینجا پیاده بکند. خیلی خوشمندانه اتفاقاً دنبال خودیت جدیدی برای ملتی بیرون میگشتند و همه این چیزهایی که شما میشنوید الان و خیلی در آن کن عادی شده که ما یک ملتی هستیم که تبارمان برمیگردد مثلاً، به ۲۵۰۰ سال پیش دوران هخامنشی. اینها در زمان رضاشاه نه که ابدا شد، یعنی، که این تاریخ دروغ است که ما هویتمان را از آنجا بگیریم، خودمان ملت مثلاً، پاس بدانیم، ایرانی بدانیم و یک جدید خودمان را برگردیم به آنجا. خب، این یک چیزی است که در خودآگاهی و ناخودآگاهی ملتی خیلی وجود ندارد. به نظر من، معسقم و خیلی هم. به نظر من، تاثیر عمدهای نتوانست یعنی، با وارد شدنش در خودآگاهی ملت ایران ما ناقییت این ملت آن الان ۹۰ درصدش. در واقع، ناخودآگاهش بیشتر میخواهد به این که مثلاً، از اقوام ترک و نمیدانم اینور و آنور یعنی، این که ما شما محفظ ناخودآگاه جمعیه مثلاً، یک ملت میزنی یک جوری اگر مسئله نجادی و این را بخواهد به تعدادی این ملت ایران خیلی مشکل نجادی دارد یعنی، اینکه تعیین حقیقت نجادی ملت ایران ما سر یک چاره بودیم آمدن و رفتن و خلاصه هر جور قوم و چیزی که این اطراف بوده با امروز.
قاطی شده یعنی، ما واقعاً از این نجادی این که چطور خودمان را بخواهیم برسانیم به مثلاً، حق و منشیها خیلی کار سختی است. شاهنامه همه چیزهایی که در استودههای ما هست تحصیلگذارم من اصلاً حرفی که برم میزنم انکار این است که حتی ما الان استودههایی میتراییست میشود در این معلفههایی را در همیت و قومی خود میدانیم ببینیم با اینکه.
حالا خیلی شاد قدیمی شده یا از مثلاً، ایدههای زرتشتی و بالاخره. ولی فکر میکنم، این چیز خیلی نزدیک و قدیم هویت ملت ایران خیلی به آن وابسته است. ما هویت عموممان خیلی هویت دینی بوده و هست. من همیشه این احساس خطر را میکنم که با ترجمه جداره سیاسی روز که احتمال این را برای آدم میدهد که دیر یا زود هویت دینی مردم ایران دارد زیر سوال به دلیل مسائل سیاسی که دارد میگذرد. من شک دارم که یکپارچگی کشوری ایران اصلاً قابل حفظ کردن باشد. شیعه بودن خیلی در تشکیل کشور ایران اصلاً محسر بوده یعنی، ما اینجا پیه سی ست چهار ست ساله.
اخیری که یک کشوری به اسم ایران به وجود آمده پایدار و این آدمهای جور داکتره بانی کنار همدیگر ما مشکل قومیت فراوانی برویم واقعاً یعنی، کمتر کشوری تو دنیا اینقدر اقوام مختلف با هویتهای مشخص کنار هم بر زندگی میکنند. ترکها هستند، کربا هستند، بلکهشها هستند. اینها همه واقعاً اقوام یعنی، زبان خودشان میدارند، هویتهای مستقل دارند و یک چیزی که این کشور را.
بههرحال سرپا نگه داشته از لحاظ سیاسی در چند قرن اخیر این هویت دینی بوده که از تقریب بعد. در واقع، پیدا کردن مردم ایران و من را به خیلی بحث طولانی شد. من اصلاً نمیخواهم واقعاً وارد این روشن که خیلی تحلیل بکنید که مردم ایران واقعاً هویتشون کیست بودن آره نه به دلیل زبان چون ما یکی از مجرم مشترکمان در اول زبان فارسی که یک جورایی به دلال سیاسی همهگیر شد یعنی، همه ایرانیها باش آشنا هستند چون از یک زبان مشترک پیدا کردی عددیاتی که در زبان وجود دارد به شدت تحصیلگذار در ذهنیت آدم مثلاً، فرض کنیم. حالا بگذارید من اینکه خورده این نمیخواهم واقعاً، این گاهی چیزهایی میگویم، چیزهایی که لیس ندارم خیلی برامونش بحث بکنم فرامون میخواهم گذره بگویم. اما خب، میدانم بحث برنگیزه دیگر اگر لازم نیست، بگذارید من این خود سریعتر رد بشم. اگر سوالتون خیلی اتفاقاً میبینید که همان هم میخواهم جداشم دیگر چسبشون همین اتفاقاً من اگر بخواهم بگویم که چه چیز پدیده یاسی تعیید بکند این حرف را، این است که تمام استانهایی که حقیقت شیعه بودنشان ضعیفه و حقیقت دینی دیگری دارند، معمولا در طول این ۲۳۰۰۰ سال جداییطلب بودن و هرچه هم که میگذرد میبینیم جداییطلب بودنشان خیلی فروکش نمیکند که همونش کردستانه که همیشه حداقل در این یک قرن اخیر سیستان بدوش استان همینجور اوضاع خیلی خوب نیست دار من فکر نمیکنم خیلی رضایت چندانی داشته باشند از بودن با ما بقیه یا منظوری پیشیه؟
این موضوع زیادی شد در مورد بلکهچستان این مسئله اینی که آنجا هم آن هویت منسجمیکه کرده دارند وجود ندارد به اضافه اینکه از اختصادی واقعاً جدا شدنشان خیلی کاره. در این درمورد کردستان این مکته خاصی وجود دارد که کردان واقعاً یک قومیهستند و اولاً هیلی قوم خاصی هستند، بعد اینکه در چهارت کشور زندگی میکنند و دوست دارند احساس میکنند که میتونند یک کشور تشکیل بودند با هم تلوی در کردستان ایران جدا از جدای تلوی در عراق و سوری و ترکیه نیست، یک قومیاینجا تقسیم شده، یک خطایی که شیزنگ ندارد همونی جدا کردن و یک جور میل با هم رودن دارند.
فقط جدا شدن از ما نیست کرده ایران فقط اعتقادشون نیست که با ایران نباشند، دوست دارند با کرده چارتر کشور دیگر یک کشور واحد تشکیل دارند. در بحث دیگر کلاً آن حرف شد، من چیزی که میخواستم بگویم اینکه یک تاثیری در حوییت میخواهم، میخواهم بگویم که این ماجورای هماسه و استرا کربلا خیلی در حوییت و روان همه ایرانیها یک جاگاهی دارد و یکی از دیژگیهای ایرانیها اونگل.
از اینجا میآید که ما به شدت تر تاثیری چنین هماسه هست. نکتهای که میخواهم بگویم این همه تو پرانتزه که در اینکه این دسته خود خاتم را پیدا بکند، یک نفر میتواند اینطور نگاه کند که ما هماسه کربلا را یک جور جن ایرانی شده شده را. در واقع، میفهمیم ما چه چیزی از هماسه کربلا خیلی را ما تحصیل گذاشته. به نظر من، این مسئله مواجهه یک تعداد غلی و شجاع با یک رول مثلاً، ببکار یعنی، شما در ایرانیه یک روحیهای میبینید که وقتی که با یک موجود قدیتر از خودشان مواجه میشوند نه تنها احساس نمیکنند که باید جا بزنند بلکه. از اینجا یک که اتفاقاً احساس نمیکنند که هر جور شده باید بایستند، فکر کنم در این یکی دو ماه آخرم دیگر این روحیه را در شیابانها دیدید چون تصاویری کرد ایران. من یکبار یادم به این موضوع اشاره کردم اینجا یا نه چون من یادم یکبار برموند این مسئله اهمیت حماسه کربلا تو روحیه ایرانیان یک صحبتی کردم یادم این چیز را گفتم با من. یادم اینکه تأیید بکنم که این. من یادم اینکه زمان انقلاب سال ۵۷، انقلاب سال ۵۷ با اشتباهی حماسه کربلا بود برای ادامه با دست خالی هیچ قدرتی نداشتن با یک موجوداتی که همهشون مصطلح بودن تیراندازی هم میکردند کشتن میشدن مردم.
ولی نمیرفتن افتناهاشون اینقدر نیزنه نرفتن تا اینکه خلاصه همه چیز متلاشی شد و دقیقاً به قراری کنم آدمهایی که تیراندازی میکردند هم تا تأثیر همین. در واقع، حماسه اصلاً نمیتوانم به آدمهایی مدافع مزرون مثلاً، ببین ایرانیها وقتی یک نفر زدگی شد و مضمونه بله؟ حالا سب کنید. نکتهای که در مورد چیز هست؟
من یک چیزی که میخواهم بهعنوان یک فکر و جالبی که از ذهن من مونده که الان دوباره شاید به این نوعی تکرار شد. من خب، یک ویژه دیگر که این اتفاقای یکی دو ماه آخر افتاد اتفاقای یکی دو ماه آخر داشت این بود که میزان به اسطلاح خبررسانی از اتفاقایی که داریم میافتد خیلی خیلی شدید بود مجموعات کارم فیلمهایی که در این مدت در اروپا دیده شد صد برابر کلی فیلمهاییه که از انقلاب ایران تحویل شد مثل اینکسه این موقع برای سلاسیما و چند نفر دوربین داشتند که بتوانند فیلم بگیرند من یک چیزی که شنیدم آن زمان.
در زمان انقلاب خیلی جالبونی بود که از وقایع دوره بختیها یعنی، در موقع اواخر انقلاب در همین تهران در میدان انقلاب یک درگیری بین مردم با آن ساختمان ژاندارمری که هنوز هم هست و خیلی چیز بود از این از آن مهم بود که بختیار که آمده بود قرار بود اتفاقاً نیفته تیراندازی نشد کشنه نده این ماجرایی بود که در آن بختیار را به شدت تضعیف کرد از دارد موضع سیاسی که داشت یک فیلمی از این درگیری به اروپا رسید و من آنوقت شنیدم که فوقالعاده باعث چیز شده اصلاً حیرت مردم خارج از ایران شد که اینها چه دور آدمهایی هستند؟
برای اینکه این فیلم را شما اگر ببینید بارها تکههایش را پلیویزیون پخش کرده و من چون فیلم را میشناسم. ولی نمیتوانم به شما خیلی عادت بدهم کدام تکهها که معمولاً آن ۲۲ همان که دارد میآید پخش میشود یک قسمتهای مراقب در این درگیری هست فیلم کلی این است که یک دادن این برای مفهوم میگویند هستند میروی جامبر مگرمون برای این دار مثلاً، تیراندازی میکنند اینها به طور مدام تیر میخورند بله میآید این عالمی تیر خورده برمیدارند میدارند راه آمبولانسی سوار میکنند دوباره میآید شعار میدارند یکی بگی تیر و این ساعتها تو میدان انقلاب ادامه داشته یعنی، مقابل یک خب، معمولاً. این اتفاق نمیافتد. این مفهوم را میکنم که گاز اشکآور میاندازند یا مثلاً با ماشین آبپاششان و تضادهای خارجی هم فیلمهایشان را میبینید دیگر میآیند. رابطه دیگر اگر همان جایی که متفرق میشوند، معمولاً مردم دیگر اگر خدایی نکرده کار به جایی داده شود، اولین چیزی که شدیک میشوند همینها خانهها هستند و اینجا اصلاً این اتفاق نیفتاد و نمیافتد، میبینید اعلام هم.
به نظر من، همینجور است. کلی مردم ایران وقتی در چنین شرایطی قرار میگیرند، اتفاقاً یک شوری پیدا میکنند که آره باید حتماً نه اینکه خانهها را ترک کنند، بیایند بینون گرد که این همینجایی را باید نشان دهند. این رفت از جهه و تزکانی بود که دوباره باید شده بود از پشت دیگر کنند، از پشت باید شده بود و از این رفت کنند کالایی شاید در اینجایی هم نشان دهند. کلیم با نسل به تیراندازی و خطر و اینها بگذارید باز یک نقطه بگویم اینکه هیچوقت یونگ لاغل اینطور برخورد نمیکرد که وجود این اسطورهها را بگوید اینها خوب هستند یا بدند.
انظر یونگ تمام این آرکتایپها و اسطورهها و شخصیتها همهشان به اصطلاح میگویند اندیولنکن یعنی حالت گستویه دارند، یعنی مثلاً میتواند تأثیر بد بگذارد یا میتواند تأثیر خوب بگذارد. میتواند شما با یک مثلاً فرض کنید پلیده استورهای میتواند با یک جمعه همهشان جمعه مثبت و منفی دارند، میتواند با جمعه مثبتش در جامعه الان ظاهر شود و همین میتواند بردار چند سال جمعه منفیاش را شما ببینید یک لفظی ظهور بکنید.
بنابراین خیلی حضابت ارزشی نمیشود کرد. اما همین فضیله مثلاً نوع نقطهای که من داشتم میگفتم این است که حماسه کربلا خیلی برداشت شده، شما میتوانید ازش بکنید خیلی جورای دیگر و زوایای دیگر میتوانید نگاه بکنید. میتوانید به آن قسمت حقطلبی بیشتر نه کوچک و بزرگ بودن یا مرزونی من و دانم ظالم بودنش میتوانید به امام حسین بهعنوان موضوعی که حقطلب بوده از این جزء بیشتر به آن نگاه کنید تا اینکه مثلاً جمعیت شمکم بوده یک چیزی است که هزار سال پیش ساختیم. ما یک ظرفهایی داشتیم که این حماسه وقتی در آن ریخته شد این شکلی درآمد در جامعه دیگر ممکن است همین حماسه روی چیز دیگری تحکیم شود.
بنابراین من میخواهم بگویم که مثلاً شباهتهایی که آزاداری برای امام حسین در ایران دارد به سوگ سیاوش این کاملاً پذیرفتنی است که ما ظرفهای این شکلی داشتیم و برداشتهایی که از دین کردیم هم مطابق با حقیقت قدیمیتر خودمان است. آنها منظوران را میفهمند، میدانم یعنی ما بعضی از قضایا مثل زرتشتی و خودمان را ممکن است در نوع برداشت همان از مسئله دینیمان دخالت دهیم. ممکن است حماسههای کم هزار سال قبلی که در این منطقه وجود داشته، من باز یادم نیست که اینجا در موردش صحبت کردم یا نه، یک فکر تاریخی است که نوع آزاداری که ما الان انجام میدهیم. در واقع، از عراق گرفتیم یعنی، شیعیان ایران نوع آزاداری، نوع خانی، بشود سیاه بشیدن، یعنی چیزی شبیه سینه زدن، این فضایی که ایجاد میشود. حالا مطمئن نیستم که دست را انداختنم جزدش باشیم. ولی فضای کلی آزاداری که انجام میدهیم، در واقع از شیعیان عراق گرفتیم و شیعیان آرام به طور کامل میشود گفت که این نوع نوحهخوانی و آزاداری را از نماسه گرفتهاند، یعنی پنج هزار سال این مراسم در عراق سابقه تاریخی داشته است. خب، این چیز عجیبی نیست چون وقتی که یک نوع آزاداری در یک منطقه هست.
حالا یک دین جدیدی آمده و قرار است که آزاداری بکنید، خب این تأثیر کمتر حل میشود دیگر آن سابقه تاریخی این را. در واقع، فرم میدهد مختصش ممکن است عوض شده باشد. حالا در این وقت برای امام حسین برای مسئله دینی آزاداری میکنند، ولی فرمشو از کجا آورده؟ خب، چیز دم دستی که به وجود داشته سیاه پوشیدن که تو سنت اسلامی نیست. ما اتفاقی روایتهایی داریم در مورد آزاداری. امام جعفر صادق در روزهای تاسوعا و عاشورا تقریباً هیچ شباهتی به آزاداری که ما میکنیم از هیچ نظر نداریم. من چیزهایی که کندم تا موحدی که تو ذهنم هست تقریباً معادلی مشترکی از دارد فرم.
وجود ندارد، نوحهخوانی باشد یا نمیدانم مثلاً فرض کنید دستزنی، افتخاری، این همه چیزهایی که ما ابداع کردیم به دلیل نوع خاص به اصلاً و فرمهای آزاداری که در این بُنمایهها وجود داشته مخصوصاً از عراق چیزی که.
من میخواهم بگویم این است که تأکید کردن این که هویت و قومی ما یکی از مهمترین معادلهایش حماسه کربلا است، این معنایش نیست که ما هزار سال یا هزار و دوی سال ثابت بودیم. معنیاش این است که نوع برداشت ما از حماسه کربلا برمیگردد به چیزهای خیلی قدیمی، خیلی مسئلهای که در ایران هست و ورژنهای کشورهای دیگرش هم دارد. یک نفر استدلال کرده بود که این حرف اشتباه است که بعد از این ماجراهای آزادیخواهی و اینها اینقدر به اسلام بهعنوان دین خشونتگرا نگاه میشود. گفته بود اگر اسلام دین خشونتگرا باشد، همه ورژنهایش در همه کشورها باید خشونتگرا باشد. مثال یاد را بفرمایید برید مسلمانه گسن، هرزگووین را نگاه کنید.
یکی از صورتطلبترین آدمهای محل دنیا هستند و مسلمان هم هستند. اگر اسلام در یک کشوری فرسایش وارد بشود که حتماً خشونت است، در ذات احکام اسلامی و دستورات اسلامی هر ویژه خشونت نیست. ولی وقتی که در یک قومی قرار میگیرد که قوم خشنی هستند مثل عراق، فکر نمیکنند منکر خشونت در خودشان باشند بلکه شاید با شادی تأیید کنند که اینطور بودهاند و هستند. خب، طبعاً اگر معادلهایی از خشونت وجود داشته باشد، اگرچه جزیی است، یک قسمتهایی که صلح طرف است مثلاً، این همه در وقت صلح و صفحه در قرآن ممکن است شما خیلی آیاتشان نشنیده باشید. ولی یک دونه که بعد از مدتی خلاص جوازی برای جنگ آمده، آن خیلی ممکن است تحرکآفرین بشود و بالا پرشنهایی بنویسن و این برن و ده برن. من همیشه یک آیه از قرآن را دوست دارم چون خیلی مسائل مربوط به جامعه ما مستقیماً مربوطه. یک آیه در قرآن هست که معمولاً یک کتن نشنیده باشد. خیلی من وقتی این را میگویم دوست در ترجم میشوم که در قرآن یک آیه هست که میگوید که به بطا توهین نکنید. میگوید ناسزا نگید به بطا برای خاطر اینکه چون من فکر کنم اگر چیز چارگزنی به مردم بگوییم که مثلاً، به بوتا ببین.
مصطحب واجبه نیست که مردم واجبشون میزنند که به بوتا باید ناسزا داشته باشیم. میگویم به بوتا ناسزا نگید برای خاطر اینکه آنها هم از به جهالت به الله ناسزا خواهند گفت. در آدم خب، برایشت برایشت مقدس هست هرچنان اهمالو باشد تو اگر به مقدساتتون توهین بکنی خب، آن هم به مقدسات تو توهین بکند کلی بدیگیه که این کار را میکند و.
حالا تو این را در موضعی قرار داری که دارد به الله توهین میکند. هم اتفاق زشتی در عالم دارد. این را نسانه بگویم بیچاره دارد و گناهش هم گروهان تو میافتد. تو او را گذاشتی که این موضع ما سی سال انقلاب کردیم به تمام مقدسات غربیه از آزادی و مجفتمه آزادی را مذخری میکنیم. همه چیز را مذخری میکنیم. کسی دارد کند هیچ اکسالامن میشوند ندارند. یعنی، کاریکاتور پیغمبر ما را نکشند معلوم است که میکشند. تو کاریکاتور چیزهایی که آنها دوست دارند کشیدی دارند و برای این راضیای که آنها هم اکسالامنشان یعنی، که به اسلام توهین میکنند به.
حالا مسئله توهین کردن نیست. ما جون آنها هم برابر در معرض خطر ممکن است قرار داده باشیم. خب، معلوم است که طرف اکسرهاونشان میدهد. این دستور صریحی است که در قرآن آمده و معمولاً آیه را من چیز جالبشونه خیلی نشت میدهند مرشاد ای آیه خوبی نیست. بههرحال مثلاً، مسئله خشونت به نظر میآید اینطور است یعنی، شما قرآن را بگذارید جلو خودتان ببینید که چقدر دربت به صلحه مثلاً، اگر به شما تعدی نکردند شما تعدی نکنید. ولی مسلمان اینطور رفتار کردند منتظر بودند کسی بهشان تعدی بکند تا بهشان به اینجای تعدی بکنند. من یک بار تو آن گلستاده اینطور شریفت گفتم که در این موقعات خیلی.
کوتاهی این کوتاهیش نمیگذارم. من جالب است که کمتر از ۱۰۰ سال صد و خوردهای سال بعد از پیغمبر یکی از فقیههای بزرگ فتوا داده که سالی یک بار حمله کرده جهاد رفتن واجب است در حکومت اسلام. یعنی، اصلاً اگر بهانه که هیچی یعنی، همینجوری شما افراد یک سال گذشته و حکومت اسلام دیگر جای حمله نکرده باشد مثل این است که نماز نخوانده باشد واجبات را این کار بکن از کجا برداری؟ حکومت از کجا درآمده؟ بله، یک چنین اسلامیاسلام خوشمندگره است اگر واجب باشد که هر سال یک جنگ را بندازد. ولی واقعاً یک ورژنی از اسلامی که قاطی شده با حقوقیت قومیمنطقهای که این اسلام درش موجود داشته، نه از متون اسلامیشیف درگیز اگر بخواهید مثلاً، یک چیزی در بیاورید. به نظر من، خلافش درگیز در حال وقتی من حرف از حماسه کربلا میزنم. در واقع، حماسه کربلا به قبایل ایرانیان این چیزی برایشان مهم شده که اینطور است مثلاً، بگذارید نمونش چون میدانید که مشابه این در تاریخ یهود وجود دارد کجایی مسلفی کوچک و بذاری مسلفی داوود و جالوت داوود گلیاترو داوودی موجود خیلی.
کوچکیه جالوتی موجود خیلی بزرگیه باید لشگر عظیم و اینها آنها را شکستند. چه وقت یهودیها این مسلفی برایشان اونده شده این که ما از بین این همه چیزهایی که میتوانستیم این را انتخاب کردیم و این جنبش را انتخاب کردیم برمیگردد که ما طبیعتمان بیتونی سازگر بوده با یک چنین چیزی. ما طبیعتمان با آزادی سازگر بوده قبل از اینکه اسلام بیاید سوگ سیابش داشتیم آزادی دیگرمش در منطقه وجود داشتیم. این را به قوّتهای قومیما قبل دین ما برمیگردیم اینکه چه جلدهای از دین را گزینش میکنی و چطور به آن نگاه میکنی و این را بدون اینکه بخوان باید این.
بحث شدم که این را دور از ذهن تو نباشد که مثلاً، حضوریت قومیما رفته باشد در یک چیزی که سابقه کمتر از ۳۵۰۰ سال دارد. اگر به حرام نگرش ما به این موضوع سابقه چند هزار ساله بیاور، از یک جاهایی خیلی دورتری از این میآید و فکر میکنم، موضوع خوبی است مثلاً، روش تحقیق بشود که از در بستورهها و مثلاً، چیزهای گاستانهای ایرانی چطور این شکل از کجا مثلاً، این نگاه درآمده و شیوه بگویند من چیزی که میخواهم بگویم این است من اینکه آن نگاه یونی را.
در واقع من کلتر از راضی نبودم ایچ وقت و هیچ تحلیل رضایت درشی نفتندم از ماجرای اندلاب ایران که خیلی خوب مثلاً، برایش گردن به تحولات سیاسی اقتصادی فکر میکنم، خیلی اندلابیه که روی شاه پرهنگی و. در واقع، به مسائل قومیایران برمیدارید میخواهم به یک نکته اشاره بکنم یک جمعه. در واقع، حقیقت ایرانی این است که هر و افراد. به نظر من، به دلیل همین حماسه کربلا و نوع نگاهی که ما بهش داریم دیدگاه ایرانی اصولاً یک جوری ضد قدرت و ضد دولت قدرتمند است یعنی، اصلاً به طور ناخودآگاه اگر یک حاکمیت قدرتمندی اینجا تشکیل شود مرگان کلکردشان میبرند و یک جور نگاه منفی نسبت به آن پیدا میکند و این حالت ضد قدرتمندی چیزی که. من میخواهم بگویم برای که کیپ نگاه کردن این یونگی را. در واقع، به جوری برای شما مشخص بکنم این است ساقه ببینید یک انقلابی که ایران شد که حالت جنگ داود و مثلاً، جالب دارد یک به آدم بیسلاح و یک رولت بسیار قدرت منظر نظامیکه مستقبله و به طور طبیعی اصلاً شانسی برای اینها ندارد ۲۸ عوجش واقعاً از تاسوها شورا شروع شد، بزرگترین رافعینهاییها را مردم کردن و همینجور دیگر افتاد در دور صبوت کردن رژیمشون چیزی که. من میخواهم بگویم این است، ببین این حالتیه که اینطور مردم ایران یک جوری ناخدگان میرن که ایجاد برن مقابله با یک قدرت مستقبل و خودشان در موضع پایین انگار قرار بگیرند و این حالتیه که برای آنها طبیعی است و نمیخواهم این حالتشون لذت میبرن.
ولی در این شرایط انگار ناخداگار کشیده میشوند به همین شرایط حتی اگر دولته خیلی دولته ظالمینباشه خیلی هم غریب نباشد این دارد ذهنیت ایرانی بایی میرود سراغ اینکه همشون چیزی را درست است چیزی که. من میخواهم بگویم این است ایران انقلابش پیروز شد شما شاید این را ندانید خیلی متعلقه نکرده باشید انقلاب اینها ذرهی در آن مسئله زده آمریکایی بودن میگویید نداشتیم ما که شعار زده آمریکایی در دوران انقلاب ندادیم و نشیدیم مسئله زدیت با شاه اصلاً شاه که آمریکا باید حمایت نمیکرد یک جوری حمایت جهانی نسبت به اشخاصی. حالا آمریکا باید شه رابطه خواستید.
من میخواهم میگویم این دازتولید این حالت ایران انقلابش فیروز شد نه ماه بعد رفتن لانی جاسوسی گرفتن و دوباره ما تو موضع. حالا کل کشور با همه ارتش و همه چیزش را دار بود یا مثلاً، جای تو هماسه کربلا من. امام حسین آمریکا با این یالوکوپالش شد موجودی که همه ما داریم باشیم مبارزیم آن سی ساله با معاید شادی داریم آن کار را انجام نداریم ایرانیها پیدن از حالت استقیبلشون را یک غول پیدا کنند اگر داخل بود خب، تا وقتی شاهو میشود جای یزود بذاشت خب، ما میوزه اینجا یزود باش مبارزه میکنیم بعد یک دفعه نشد دیگر خب، این از این حالت در این وقت اندالا پیروز شد.
حالا چه کار کنیم یک جوری به طور اوتوماتیک انگارت ببینید چهها هزار دلیل میتوانید بیادی که چرا اندالا به ایران رفت به سمت مبارزه با آمریکا همکنه بگیرید یک توترهای سیاسی در داخل ایران اصلاً برای حضر نیبرالا این کار را انجام دارند هزار تا داریم بگیریم برای چیزی که اینکه نمیتونی توجیب کنید بگیرید چرا اینقدر گرهت چرا اینکه مردم ایران خوشش آمدند چرا اینکه تحلق در ملت ایران ازار کرده یک رفته چرا فکر میکنید اگر مثلاً، در یک کشور اوپایی شعارای زده آمیخواهی بدن مردم مردم میتواند به شدت نسبت به. اگر اصلاً اصلاً اصلاً یک حزبی آنجا آمده و دارد خیلی زدهها میخواهد رفتار میکند و ممکن است یک درگیریهای نظامی به وجود بیاید، مردم به شدت آن حزب را پشت میکنند، اصلاً نمیروند رای بدهند، میروند سراغ حزبهایی که چنین خطری به وجود ندارند. تو ایران شما ببینید، مدام برای اینکه محبوبیت سیاسی بروجی بیاید، برایشان شروع میکنند ارخوای تومتر زدن، اصلاً بیرون هم یک هم با ما حمله بکنید، شما هیچ کاری نمیتوانید بکنید و آن مردم کاملاً احساس خودشان دست میدهد. نکته این است که چرا این دشمن دارد؟
دو تا نکته وجود دارد. ببین من یک حرکت نو بزنم که این از این نو زدید. نه نه نه، ببین مترازه نکتهاش به این کارم نیست. آمریکایی هم دشمن درست میکنند. ولی این یک غول. ببینیم آن موجودی که مناسبه برای دشمنی است در آمریکا موجود وحشی است. آره یعنی... در واقع، یک جوری این ملت با سخبوستا جنگیده. شما اگر میخواهید این را به حال فاشیستا تحریک بکنید، چه باید بگوییم؟
نباید بگویید فاشیستها موجوداتی هستند که مثلاً، غولند ویدیو دنیا را برن میخورند، ما کوچکی هستیم، ما ضعیفیم. نه، باید بگویید که اینها موجودات وحشی هستند، مثلاً، یک اکسهایی نشان بدهد که اینها دولت آمریکا چطور یک رفع شور زنده فاشیستی در آمریکا ایجاد کرد، اینکه این هم موجودات مطمئنی روحشی است. یک چیز خیلی جالب است چون نگرش ملت آمریکا، نگرش همه ملت را تنقیم است، دشمن ثابت است از ذره ماهیتش. یعنی، شما یک روزی آلمان و جاپن دشمنهای روحشی مقابل ملت آمریکا بودند، رفع مدت هنگ سال اینها دوست شدند و همان حالتها را دادن به شوروی و چین و ملت آمریکا هم قبول کرد. شوروی که دیروز لوس دید آلمان دشمن بود اونور چین.
حالا لوس نبود دشمن هم نبود، جاپانیها بودند. این که روح آمریکایی یک دشمنی را با یک چیزهایی فرض میکند با یک مختصاتی. حالا این را با یک جایی پروژکشن بکند، دیگر خیلی زود میتواند سویچ بکند. شما برایش تعریف بکنید اینطور هستند؟ این را به آلمان میجنگد. فردا میگوید روسها اینطور هستند. موضوع این است که سوال این است چرا ایرانیها دشمن به این گندگی انتخاب میکنند؟
دو تا سوال کردیم. دو تا نقطه وجود دارد. یکی اینکه آره دشمن تراشی یک ابزار سیاسی است. یک ابزار تبلیغاتی سیاسی. یک ملت و اصلاً یک دولت یکی از فانکشنهایی که یک نظام سیاسی انجام میدهد این است که امنیت مردم را تعیین میکند، معیشتشان را مثلاً، تعیین میکند. اگر امنیت برقرار باشد دولت یکی از فانکشنهای مهم خودش را از دست میدهد. نظام باید بگوید که من مهمم، لازم هم دیگر. اگر نظامی باشد نه معیشت را تعیین بکند نه امنیتی مشکلی باشد نه باشد نظام با چه رد میخواهد؟ آمریکاییها چطور سرمایهدار آمریکایی باید بگویند که این نظام سیاسیها و سرمایهداری چیزی که حتماً باید باشد، باید به مردم آمریکا بگویند که اگر ما نباشیم، ارکش نباشد و میگویند شما را میخورند سخبوسته. حالا یک چیزهای مشابه سخبوسته؛ نکته این است که درست است که این لازم است منطقه است، چرا این دشمن را آمریکاییها میسازند؟ چرا این هویت را؟ سوال این نیست که ایرانیها، نظام سیاسی ایران چرا دشمنتراشی کرد یا میکند؛ سوال این است که چرا این هویت برای مردم ایران میگیرد؟ سلف تیز همه تیز به آمریکا نداشت. ولی اینطور خوب شد، اینطور مردم میپسندیدند که عراق محکر همه قدرتهای دنیا است. ما بعد این مدتی جلوی همه دنیا داشتیم. باید واقعاً هم هیچ از این روانی شما وقتی شدارو یک جایی میاندازید، کمکم آن را واقعیت هستند ایجاد میکنید؛ یعنی، ما دقترهایی کردیم که.
واقعاً به اینجا رسیدیم که آن دنیا بر حاله ما متحده چه چه در اشخالی در اینجا از چیز چیز جنگ ایران با احراق؛ یعنی، خودمان انگار یک جویی تولید میکنیم. بگیر یک موجودتی را همانطور که آمریکا برای خودش دشمن تولید میکند. درست است ممکن است اولیش توهم باشد، یعنی، بعد از یک مدتی واقعیت پیدا بکند؛ یعنی، موجوداتی با آن حقیقتی که آنها دوست دارند شروع میکنند بهشان لطم زدن. سوال بعدیت این است که رمانی که ایرانیها الان از آمریکا بدشان میآید یا بدشان نمیآید، افتران مهم نیست؛ مهم این است که در یک دورانی که لازم بود این اتفاق افتاد. زمانی که ایرانیها این.
جاسوسی را فرد کرد، تمام ایران یک شور واقعی سیاسی با در حال آمریکا بهوجود آمد. نه من میخواهم تفریبه مردم ایران برای خاصی اینکه الان مردم ایران یک جالوت در داخل ایران احساس میکنند هست؛ یعنی، شما آدمهایی که الان میدانید به آمریکا دشمن نیستند، یک چیزی دیگر دارند که میتوانند داشت بجنگ و آنهایی که این را قبول ندارند که یک همشون چیزی وجود دارد روز داروی کایی هستند. نه من چه باید برس میکنیم دیگر؟
من فکر میکنم، بسته دیگر نه من اگر اینطور احساس کنید، از کنید نشان دارید کار را میدانید؟ نه، من یک روز دیگر داشتیم خب، حالا یک جور دیگر احساس کنیم. برآل کلیت هر رفت درست است دیگر. اما یکی از ویژگیهای کشور ما این است که مردمها یک جور غولکشند. غول که میبینند، جا نمیزنند. بقیه مردم دنیا جا میزنند. اگر میشوند باید کلیت را از اینکه باید برداشت و دشکرش کرده از دوره این مردمها، این کار دارد که همه نیست. این شیطی از این جاسی میگی دیگر این گزش را اندازه یاد نکنید مردم که از اختلافات بینید که مردم. کجاست چندی جالب که ترافید میگویند مردم ماما هستند نوت در سطح دنیا همان پشت هستند و ما باید داهمش بگوید جنگیم. به زودی ممکن است آمریکا هم زنگی میکند. امروز خبرش بود که جنگی کارتر ممکن است بیاید ایران. اگر بیاید که حتماً زنگیمش میکند. اینها با آنها هم ساختند. الان ما باید دهنه اینها دوباره بجنگیم. خب، خیلی باوردت مثلاً، هر جان دادم آدمیکه آنجا مستقره و مسلطه باز وقتی میخواهد از مردم ایران رعی بگیره احساس میکند برای خودش. میدانید تو آمریکا درست درعکسه رئیشتی مونی که میخواهد رعی بگیره تحریرامیبا باید خودش برخورد میکند از موضوع قدرت مثلاً، شما این مناظرههای
بوش را دیدید یا کلاً مناظرههای آمریکایی دیدید. مثلاً، بوش خیلی این کار را میکرد یک با دستش مثلاً، درست داشت حرف نیزن مثلاً، جیمکری را نشان میداد که آره مثلاً، اینطور باید حالتهایی دستش میشد یش میگفتن دیگر اتنی یک جوری مثل اینکه باید سوسک دارد روابط میکند. اگر مردم آمریکا را احساس کنند که این آدم اینکه قدرت دارد از موضوع قدرت صحبت میکند جزدش میشوند و مردم ایران که کچکترین رفتار این شکلی از این نفر ببینند حتماً بر علایه مضطرح میشوند. دفعه بردارید که اینکه مردمهایی که بیشتر جاوگرائی میشوند و در بیشتر جاوگرائی باشند چیست؟
جاوگرائی جب گرایی در ایرانیها جب گرایی وجود دارد و در بقیه دنیا وجود ندارد؟ در ایران خیلی وجود دارد و کمش هم یک جب گرایی خوبی و مرخبی هست. یکی هر روز جب گردنی دوسته همه نداریم چه باشد چون محشایی با سیده باید باشد چون محشایی چه باش؟ یک درشون باش چون هم یک درشون باش موسیقی مطالعه باشد اینکه این چیزهایی که میتونستن خودشان توجیه کنند یکی همینطور که یک آفراد داده تو میتونستن مرمو و برمیدن. و آنها کنند که من از برسا و عصی تا از اینکه بی خبریگا نرشده، مرمو تو من فرمید کردی، یکی خبردن تو هایی.
ترکیزند، یکی آفراد را هیچی ترکیزند، یکی هر چیزی گفتیم از نیچی نام همینکه گروه شده، یک چیزی که شما دارید میگید من منکرش نیستم در ایرانیها یک جور مثلاً، توهان توتهی دیگر از بردین ملتها وجود دارد این منافی هم دیگر نیستند که شما بیجگیهای مختلفی در این رفتار سیاسی مردم ایران ببینید. برویم افریکو همین چیزی که من دارم اشاره میکنم همه این حرفها را من میخواستم که خلاصه بزنم به این اشاره بکنم که شما وقتی که هویت مردم یک جوریه که یک جور مثلاً، فرص کند اسطورههایی یک فضاهایی برای ایشان آشناس تولید میکنند برخودشون یعنی، نمیشد دراحتی.
مردم یک کشور دیگری را سی سال درگیره با مثلاً، نظام جهانی و آمریکا کرد و مردم به ایشان احساس رضایت دست بده از این که هر سال مثلاً، در راه بیماری شرکت میکنند مشن محکمه در دهان آمریکا میزنند. این که چرا یک همشون احساس لذارتی ایجاد میشود این که شما ممکن است بگیرید این راضی سیاسیه. ولی چرا این راضی سیاسی با این فرم خاصش تو ایران میگیرد و جای دیگر نمیگیرد، برمیگردد به پیشفرضهای کلیه، مثلاً، قومی که اینجا دارند زندگی میکنند، برمیگردد به اسطورهها و آن تربیت خاصی که ما... در واقع، تو ایران شدیم و نوع تحمیلهای یونگی در مورد مثلاً، رفتار خاص یک ملت، یک چنین فضایی دارد. شما میروید تو تراگ این که از در شخصیت مثلاً، اگر میخواهد بروید ملت آلمان چرا آنطوری رفتار کرد، یونگ میرود به یکی از خدایان آلمان را معرفی میکند که اونی چنین گیجگیهایی دارد و از نظر این، مثلاً، شور خاص آلمانی در دوران حکومتی هیتلر بازگشت مثلاً.
آن فضای استودهی تو ذهن تکتک مردم آلمانی که آمادگی چنین چیزی را داشتند خیلی بحث بر مورد مسئله ایران من جلسه قرار در میدام تمام شد خودمان خود تحلیل کردم رفتار خودمان و شماها منو نداشتن ای من هیچ چیزهایی نگفتم خودم شد و شما هیچ چیزی نگفتم منو نگید در جلسه که دارم اونشو دیدم آمل اصلیش خود هست الان هم مثلاً، همان لازم نبودیم دقت معلوم است که یک جوگری این صراحت فعلی میخورد به مسائل امروز ایران و هر حدث کلمه ایران هم ببرم فکر میکنم، خود بخواهد یک بحث سیاسی در مورد مسائل روز شده آنجا من راست خودمان.
کنترل بکنم من به شما باید از شما تقاضا کنم بگذاریم که بگویم شما بحث کشیدید بگیرید نه اگر بحث کشیدم افتران شما جالب منو بکنید لانکه من خودم هالت و با من دارم چون فرمای ده سالی عدل اول بود که هریجانات سیاسی در این کشور در این حد بودید نداشته یک دفعه که از هریجانان گیسترین نقطههای هر.
من این هریجانان را نمیگذارم از بین بگوید نیای احمد اینجاد هرچهز که دارد فروکش میکند یک دفعه مثلاً، ماجرایهای مرشد. من واقعاً یک هفته خیلی به خدا فشار میآوردی که خودم را کنترل کنم یک دفعه آن مجرم این مشرایی که دیجی آن را هست در این عوجهای جان اینجا شد الان هم خدا میدونی کابینه معرفی بشود همه یک رفتار تلاشی که کردیم که یک خودآروندشیم ممکن است دوباره شرکت آقای احمد اینجا در نراسان تحلیل همراه با آقای کردان من نمیدانم با آقای آقای که شروعی رفتارهای عجیب و غریبهای جانانگیز از آن مناظره گرفته و آن مقدار هیجانی که ایجاد شد تا.
حالا اتفاقهایی که بعدش داریم من فکر کنم برای این هیجانها به این زودی فروکش نکنیم و به زودی دانشگاه هم تو بازداشتن که خودش فکر کنند این سری هیجان ایجاد میشود از ایران میشود پیش میکند بگیرداری من سعی میکنم از جلس آینده. من فکر میکنم، که بعضی هاش واقعاً تحلیلهای خوبی هستند یعنی، در موقع خودشان یکی دوتا از این تحلیلها شاید بدیل ندارند یعنی، تحلیل بهتری از این مقابل دستکم پیدا نمیکنند فکر میکنم، اینها روش تاکید بکنیم من طبق معمول میخواهم یک خورده از حرفهای خود یونگ زده سرکارم که جدا بشم یک جوری نسخه منیمالی از نظریهٔ یونگ برای من جالب است را سرکنم. ولی منتقل یک جلسه همونی بحثهایی که خیلی مربوط به تهور اوریژنال مربوط به یونگ نباشد را مطرح کنم. خب، اگر سوالی هست، میخواهم پنجه در درده شوم. کتاب اسمیچزینون دست گیا سکت انتشارات نشانهای ده ساله چاپ شده، من نمیدانم آن موجود یا نه. حالا یک آدم به اسم اوداینگ، الادین اوداینگ ترجمه خوبی دارد، کتاب خوبیه. ولی خیلی چیز دیگر، خیلی سعی کرده که به طور امیری از نظریه دینگ استفاده نکند، مینیمال از دینگ استفاده میکند و خیلی هم سعی کرده که وفادار باشد این حرفهایی که دقیق ریشهش از یونگ است.
ولی تحمیل میدهد به بعضی از مسائلهایی که بعد هم پیش آمده، هم تحمیل میکند. این یکی از موقعاتی که من به آن اشاره کردم، این مسئله دشمنتراشوی آمریکا را نویسنده این کتاب در این کتاب بهش اشاره میکند، این که به طور شگفت انگلیسی ظرف مدت کوتاهی چین و شوروی جانشین ژاپن و آلمان شدند و با همان هویت بهعنوان دشمن این نوع تبلیغات و نگاه خیلی تغییر نکرد، فقط اسم دشمن را تغییر کنید. بسیار ممنون.