روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۵۳
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

روانکاوی و فرهنگ ۵۳: از روان‌کاوی به سیاست

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۷)
  1. ایران۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴، ... · کشورها و مناطق فرهنگی
  2. آلمان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۶ · کشورها و مناطق فرهنگی
  3. آمریکا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲، sec-۳، sec-۵ · کشورها و مناطق فرهنگی
  4. کارل گوستاو یونگ۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۳، sec-۶ · روان‌شناسان و روانکاوان
  5. ایمان۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲، sec-۵ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  6. فرهنگ۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵، sec-۶ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  7. فلسفه۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۴ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  8. مکتب فرانکفورت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲ · جریان‌های اجتماعی و انتقادی
  9. پست‌مدرنیسم۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲ · مکاتب فلسفی و الهیاتی
  10. اروپا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · کشورها و مناطق فرهنگی
  11. اریک فروم۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · روان‌شناسان و روانکاوان
  12. اسطوره۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  13. خودآگاه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  14. زیگموند فروید۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · روان‌شناسان و روانکاوان
  15. سنت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  16. شرق۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · کشورها و مناطق فرهنگی
  17. عقل۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  18. عیسی مسیح۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · پیامبران و چهره‌های قرآنی
  19. قدرت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  20. قیامت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  21. مدرنیته۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · نظریه‌های اجتماعی و سیاسی
  22. مسیحیت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · ادیان و مذاهب
  23. ناخودآگاه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  24. نماد۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  25. نماز۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  26. نوام چامسکی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · متفکران اجتماعی و فرهنگی
  27. هربرت مارکوزه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · متفکران اجتماعی و فرهنگی

با توجه به اتفاقات اخیر، و با توجه به اینکه بحث‌های جلسات قبل به جایی رسیده بود که تقریباً چیز نیمه‌کاره‌ای نمانده بود، فکر کردم برنامهٔ این جلسه را عوض کنیم. من دربارهٔ آن هستهٔ همیشگی بحث‌هایم صحبت کرده بودم، جلسه تمام می‌شد، و قولی هم برای جلسات آینده نداشتم. یکی از کارهایی که می‌خواستم بکنم، و احتمالاً بعد از آن بحث‌های مختلف هم به آن می‌رسیدیم، این بود که دربارهٔ دیدگاه‌های سیاسی ـ اجتماعی یونگ صحبت کنم.

از روان‌کاوی به سیاست

در این زمینه یک کتاب هم به فارسی داریم. نشر نی آن را چاپ کرده و عنوانش، تا جایی که یادم هست، «یونگ و سیاست» است. نمی‌دانم الان در بازار هست یا نه. فقط می‌گویم چنین کتابی حدود سال ۱۳۷۷ چاپ شده بود؛ اگر تمام شده باشد، شاید باید در کتابخانه‌ها یا جاهای دیگر دنبالش گشت. به هر حال، با توجه به حال‌وهوای موجود، به نظرم رسید این موضوع را دو سه جلسه جلو بیندازیم و در دو سه جلسهٔ آینده دربارهٔ آن صحبت کنیم.

اگر یادتان باشد، دربارهٔ فروید صحبت کردیم و گفتیم دیدگاه‌های فروید به یک سلسله تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی ختم شد. هم خود فروید چنین کارهایی کرد و هم مخصوصاً بعد از او آدم‌هایی مثل اریش فروم و مارکوزه، بر اساس نظریه‌های فروید، نوعی دیدگاه سیاسی ـ اجتماعی ساختند. در مکتب فرانکفورت، به‌ویژه اریش فروم، سعی کرد دیدگاه‌های مارکسیستی را با دیدگاه فروید به نحوی تلفیق کند. از این تلاش‌ها انجام شده است؛ یعنی نوعی نگاه کردن به تحولات اجتماعی و سیاسی با استفاده از مدل‌های روان‌کاوانه، شبیه کاری که فروید می‌کند.

یونگ هم خودش مستقیماً مقاله‌هایی دارد که به مسائل سیاسی و اجتماعی روزگار خودش مربوط می‌شود. یونگ خیلی دوست داشت پیش‌بینی کند و همیشه به این افتخار می‌کرد که پیش از شروع جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۲۸، مقاله‌ای نوشته بود که در آن، با وضوح زیادی، خطر به‌وجود آمدن جنگی بزرگ و دوباره از طرف آلمان را پیش‌بینی کرده بود؛ آن هم بر اساس داده‌هایی که از مراجعان روان‌درمانی خودش می‌گرفت. از مردم آلمان در روند درمان داده می‌گرفت و بر اساس آن‌ها می‌گفت چنین چیزی ممکن است رخ بدهد. در مقاله‌های سیاسی ـ اجتماعی‌اش هم، که تعدادشان زیاد نیست، چند بار به همین اشاره می‌کند که من سال ۱۹۲۸ چنین پیش‌بینی‌ای کرده بودم.

من می‌خواهم خطوط کلی‌ای را بگویم که نظریهٔ یونگ، وقتی در تحلیل سیاسی و اجتماعی به کار می‌رود، بر آن‌ها تکیه دارد. نویسندهٔ کتابی هم که به فارسی ترجمه شده، از شاگردان مستقیم یونگ بوده و سعی کرده جایی که خود یونگ نظر صریحی نداده، دیدگاه‌هایی را از خودش عرضه کند. این کتاب فقط نقل‌قول از یونگ یا اشاره به مقاله‌های او نیست؛ نویسنده از خودش هم تحلیل‌هایی ارائه می‌دهد و کتاب، از این نظر، خواندنی است.

پس اگر در این جلسه و جلسه‌های بعد، گاهی از یونگ فاصله می‌گیرم و به مسائل روز اشاره می‌کنم، منظور این نیست که قرار است از نظریهٔ یونگ یک دستگاه آماده برای داوری سیاسی بسازیم و بعد با آن، تک‌تک اتفاق‌های امروز را توضیح بدهیم. بیشتر می‌خواهم نشان بدهم نوع نگاه یونگی چه امکاناتی برای فهم پدیده‌های جمعی دارد. در مورد فروید هم همین را گفتیم: یک نظریهٔ روان‌کاوانه، وقتی از اتاق درمان بیرون می‌آید، می‌تواند به فرهنگ، سیاست، جنگ، جنبش‌های جمعی، رهبران کاریزماتیک و حتی شیوهٔ خبر خواندن ما مربوط شود.

در نگاه فرویدی، معمولاً تأکید روی سرکوب، میل، عقده‌های فردی و ساختارهایی مثل سوپرایگوست. از آنجا می‌شود، مثلاً به کمک فروم یا مارکوزه، سراغ تحلیل جامعه رفت و دید چه نسبتی میان سرکوب روانی و سرکوب اجتماعی هست. اما یونگ از ابتدا فضای دیگری باز می‌کند. او بیشتر به نماد، اسطوره، رؤیا، ناخودآگاه جمعی و الگوهای کهنی فکر می‌کند که ممکن است در لحظه‌های تاریخی خاص دوباره فعال شوند. همین تفاوت باعث می‌شود تحلیل سیاسی یونگی، اگر درست فهمیده شود، فقط تحلیل روان‌شناسی فردی سیاست‌مداران نباشد؛ بیشتر تحلیل میدان‌های روانی جمعی است.

حضور و ادراک ناخودآگاه

حضور و ادراک ناخودآگاه

حضور و ادراک ناخودآگاه

حضور و ادراک ناخودآگاه

بنابراین برنامهٔ این جلسات این نیست که خیلی مستقیم بخواهیم با استفاده از نظریه‌های یونگ به تحلیل شرایط معاصر خودمان برسیم. با این حال، به مسائل معاصری که در گوگل‌گروپ‌های کیولیست و روان‌کاوی پیش آمد، یک نکته می‌خواهم اشاره کنم. چون به روان‌کاوی ربط دارد، در همین جلسه موضوع را مطرح می‌کنم.

احساس کلی‌ای که نسبت به تفاوت ایمیل‌های زده‌شده داشتم، از نظر محتوا، تفاوت میان کسانی بود که در ایران ساکن‌اند و کسانی که خارج از ایران هستند. می‌خواهم از دیدگاه یونگی بگویم چرا چنین اتفاقی می‌افتد. اگر روی این نکته تأکید می‌کنم، برای این است که شاید بعداً هم از جهاتی مهم شود.

این موضوع، اصولاً در دنیای روشنفکری و پست‌مدرنیسم هم موضوع مهمی است: بحث دربارهٔ اهمیت یا عدم اهمیت «حضور». به همان معنایی که دریدا دربارهٔ آن حرف می‌زند؛ بخشی از فلسفهٔ دریدا بحث دربارهٔ «متافیزیک حضور» است. نمی‌خواهم بگویم حرفی که من می‌زنم در ردّ حرف‌های دریداست، یا حتی در عرض آن‌هاست، ولی به نوعی به حرف‌های دریدا هم مربوط می‌شود.

چیزی که می‌خواهم بگویم این است: اگر هیچ فکت و نتیجهٔ تجربی هم نداشته باشید، و همین‌طور از نگاه یونگی از شما بپرسند که در درک یک مسئلهٔ سیاسی و اجتماعی، آیا حضور داشتن در آن محیط اهمیت دارد یا نه، فکر می‌کنم از فضای تفکر یونگی این پاسخ به ذهن می‌آید که بله، خیلی اهمیت دارد. خواندن اخبار مربوط به ایران در اینترنت، از راه دور، از نظر مقدار اطلاعاتی که منتقل می‌کند، با اینکه خودتان در یک واقعیت حاضر باشید، خیلی متفاوت است.

چرا؟ برای اینکه از دیدگاه یونگی، وقتی به ماجراها نگاه می‌کنیم، بخش عمده‌ای از اطلاعاتی که میان شما و جهان خارج ردوبدل می‌شود از طریقی عبور می‌کند که اصلاً از خودآگاهی شما نمی‌گذرد. شما در فضایی قرار می‌گیرید و چیزی را حس می‌کنید، و خیلی هم قاطعانه حس می‌کنید، در حالی که اگر از شما بخواهند بپرسند چه دلیلی داری که چنین احساسی پیدا کرده‌ای، شاید هیچ فکت تجربی نتوانید ارائه کنید و بگویید دلیلش این است. من هم واقعاً چنین احساسی داشتم.

وقتی بیرون از آن فضا هستید، طبیعی است که خودآگاهی‌تان بیشتر با عدد، خبر، گزارش، فیلم و نقل‌قول کار کند. مثلاً می‌شنوید چند نفر بازداشت شده‌اند، چند نفر کشته شده‌اند، چه کسی چه بیانیه‌ای داده و کدام سایت چه نوشته است. این‌ها همه لازم است، ولی جنسشان جنس خودآگاه است؛ چیزهایی است که می‌شود آن‌ها را روی کاغذ آورد، دسته‌بندی کرد، کم‌وزیاد کرد و با آن‌ها استدلال ساخت. اما درون یک واقعه، چیز دیگری هم هست: کیفیت هوا، نحوهٔ نگاه آدم‌ها، سکوت‌ها، اضطراب بدن‌ها، نوع حرکت نیروها، صدای شهر، نوع خلوتی یا شلوغی خیابان، و حتی حس غیرقابل توضیحی که آدم از حضور در یک مکان می‌گیرد.

این چیزها را معمولاً نمی‌شود به خبر تبدیل کرد. اگر هم تبدیل کنید، چیزی از دست می‌رود. خبر می‌گوید پیامک قطع شد؛ اما شما وقتی در تهران هستید و می‌بینید انتخابات تمام شده، شهر هنوز زیر فشار است و پیامک وصل نمی‌شود، فقط «خبر قطع بودن پیامک» را دریافت نمی‌کنید. یک حال و فضا را دریافت می‌کنید. خبر می‌گوید چند نفر بازداشت شدند؛ اما اگر کسی در همان محیط باشد، ممکن است پیش از اینکه هیچ عددی بداند، بفهمد که اتفاقی جدی افتاده است. این همان جایی است که به نظر من نگاه یونگی کمک می‌کند، چون اجازه می‌دهد بپذیریم همهٔ شناخت ما از راه استدلال خودآگاه و دادهٔ صریح نمی‌آید.

کنجکاو شدم و یکی دو مورد را بررسی کردم. کسانی که حرف‌هایی می‌زدند که به نظرم می‌آمد انگار در باغ نیستند، چک کردم و دیدم همه‌شان خارج از کشورند. دو سه مورد از ایمیل‌هایی که بعضی‌ها فرستاده بودند همین حس را داشت. بگذارید شاید این نکته را دقیق‌تر بگویم.

من در نامه‌ای که بعد از آرام‌تر شدن اوضاع فرستادم، گفتم: شما چه کار دارید؟ چند خبر خوانده‌اید، چند نفر بازداشت شده‌اند، چند عدد و رقم دیده‌اید. طبیعی است که بیشترین چیزی که ذهنتان را درگیر می‌کند از طریق خودآگاهی‌تان است؛ از همان جایی که اتفاقاً کمیت وجود دارد و می‌شود تا حدی درباره‌اش ریاضی‌وار صحبت کرد.

مثلاً یادم نیست دقیقاً چه کسی، شاید آقای درخشانی، ایمیلی زده بود و بعد کسی جواب خیلی تندی داده بود. فرضم این است که همهٔ شما، حتی اگر در آن لیست نیستید، ماجرای آن لیست را می‌دانید. یک نفر از داخل کوی دانشگاه نامه‌ای خیلی شدیداللحن نوشته بود، کار به عذرخواهی و این‌ها کشید. من فکر می‌کنم واقعاً فضای ذهنی کسی که تجربهٔ یک شب ماندن در کوی دانشگاه را از سر گذرانده، قابل انتقال نیست. هر قدر هم عکس، تصویر، خبر و توضیح بفرستید، حسی در آنجا وجود دارد که منتقل نمی‌شود.

ممکن است شما هزار عکس از کوی دانشگاه ببینید، فیلم ببینید، متن بخوانید و خبر بشنوید. همهٔ این‌ها به درد می‌خورد، اما جای آن تجربه را نمی‌گیرد. کسی که یک شب را آنجا مانده، با بدنش چیزی را فهمیده است. ترس، خشم، تحقیر، بی‌خوابی، صدای رفت‌وآمد، انتظار اینکه دوباره اتفاقی بیفتد، و اینکه آدم نمی‌داند بعد از چند ساعت چه خواهد شد، همه در ذهن و بدنش ثبت می‌شود. بعد وقتی او ایمیل می‌نویسد، حتی اگر جمله‌هایش دقیق و منطقی نباشد، از جایی حرف می‌زند که آدم دور از آنجا به آن دسترسی ندارد.

در مقابل، کسی که خارج از کشور نشسته، ممکن است با حسن نیت کامل بگوید بیایید منطقی باشیم، آمار را ببینیم، خبرها را کنار هم بگذاریم، نتیجه بگیریم. حرفش از جهتی درست است؛ هیچ‌کس نمی‌گوید منطق و خبر و عدد مهم نیست. اما مشکل وقتی پیش می‌آید که آن شخص گمان کند آنچه او از راه خبر دریافت کرده، کل واقعیت است و کسی که از دل واقعه واکنش عاطفی نشان می‌دهد، صرفاً دارد از منطق فاصله می‌گیرد. از دید من، اتفاقاً آن واکنش عاطفی می‌تواند حامل بخشی از واقعیت باشد که به خبر تبدیل نشده است.

این دقیقاً، به طور بدیهی، با ایده‌های روان‌کاوانه به طور کلی و نظریهٔ یونگ قابل توجیه است. من شخصاً می‌توانم بگویم بیشترین احساسی که پیدا کردم، و بیشترین چیزی که به ذهنم رسید که در این کشور چه می‌گذرد، وقتی بود که در خیابان بودم؛ نه وقتی پای اینترنت نشسته بودم و، در داخل ایران، مقالهٔ تحلیلی یا خبر می‌خواندم.

وقتی از نزدیک درگیر می‌شوید، روان‌کاوی به شما می‌گوید آنجا فضایی وجود دارد، اطلاعاتی وجود دارد، و آن حقیقتی که آنجاست با شما ارتباطی پنهانی برقرار می‌کند. انگار فقط فکت‌های تجربی نیستند که منتقل می‌شوند؛ انگار چیزهای عمیق‌تری، مثل تحلیل‌های شما، درونتان محتوا پیدا می‌کنند و به ذهن شما می‌رسند.

حضار: یک فکر، یا بیشتر احساس؟

آفرین. اصلاً فقط احساسات هم نیست، یا اگر احساس است، احساسِ خوشایند و آگاهانه نیست. مثلاً احساس اینکه اتفاق بدی افتاده یا اتفاق مهمی رخ داده است. فکر می‌کنم اکثر آدم‌هایی که در ایران هستند، به نحوی احساس می‌کنند که کشور وارد مرحلهٔ جدیدی شده است؛ در حالی که آدم‌هایی که بیرون از ایران‌اند ممکن است اصلاً چنین احساسی نداشته باشند.

بگذارید تجربهٔ شخصی خودم را بگویم. دو سه روز قبل از انتخابات، در اولین دیدار با یکی از همکاران در مرکز تحقیقات صحبت می‌کردم و برای اولین بار حرف «کودتا» مطرح شد. می‌خواهم به این اشاره کنم که بعد از نامه‌ای که فرستادم، دو سه هفته بعد از این ماجرا، یکی از بچه‌های کیولیست از آمریکا برایم نامهٔ خصوصی فرستاد و نوشته بود اصلاً فکر می‌کنم این مسئلهٔ کودتا که مطرح کرده‌اید، خیلی مربوط به این فضای «مخملی‌بازی» و این چیزهاست.

می‌خواهم بگویم آدم‌هایی که در ایران‌اند، اصلاً این «مخملی‌بازی» را می‌بینند. یک فضای خاص قبل از انتخابات ایجاد شده بود. بعد از انتخابات، اگر از خارج از کشور به بعضی سایت‌ها نگاه کنید، ممکن است این فضا را نبینید؛ اما این حس که اتفاقی از این نوع دارد می‌افتد، قبل از انتخابات به وجود آمده بود.

صبح روز بعد از انتخابات، وقتی با تاکسی به سمت مرکز می‌رفتم، تقریباً ساعت شش یا هفت صبح، بحث در تاکسی این بود که آیا این کودتا را می‌توانند نگه دارند یا نه. یعنی به آن حالت، چنین تعبیری به ذهن مردم می‌آمد، در حالی که شاید شواهد دقیق و روشنی وجود نداشت. نمی‌خواهم بگویم استفاده از واژهٔ کودتا، از نظر مفهومی، درست بود یا غلط. می‌خواهم بگویم فضایی وجود داشت که چنین واژه‌ای را به ذهن متبادر می‌کرد.

قطع بودن پیامک‌ها، عجیب بودن نتایج انتخابات، استقرار نیروی انتظامی در شهر، و چیزهایی از این دست اثر می‌گذاشت. تجربهٔ شخصی خودم این بود که صبح روز بیست‌وسوم، خیابان‌ها حتی از یک صبح شنبهٔ عادی خلوت‌تر بود. من تقریباً در ساعت معمول از خانه بیرون آمدم. شاید اشتباه کنم، ولی فکر می‌کنم چنین بود. نمی‌توانم دقیق بگویم چرا فضای ذهنی بعضی آدم‌ها به سمت تعبیر کودتا رفت؛ چون فکت تجربی دقیقی ندارم که بگویم این‌ها نشانه‌های یک حرکت نظامی بوده است. به نظر هم نمی‌آید چیزی مثل کودتا در ایران اتفاق افتاده باشد؛ کودتا یعنی یک حرکت نظامی صورت بگیرد.

فروید، مارکسیستیسم و مکتب فرانکفورت

اما یک احساس بسته شدن فضا وجود داشت. روزنامه‌ها صبح شنبه چاپ شده بودند، ولی با این حال انگار چیزی در ذهن آدم‌های اینجا زودتر شکل گرفته بود، بدون اینکه فکت تجربی واضحی وجود داشته باشد. حتی اگر یونگ را قبول داشته باشید، می‌شود گفت فضای اتفاقی که قرار است در آینده رخ بدهد، پیش از وقوعش در زمین ایجاد می‌شود. شاید واژهٔ کودتا واژهٔ درستی برای اشاره به اتفاقی که افتاده نباشد، ولی فکر می‌کنم به فضایی اشاره می‌کند که آدم‌ها اینجا حس کردند.

ببینید، من نمی‌خواهم با این حرف‌ها بگویم هر احساسی که در فضا ایجاد می‌شود، الزاماً درست است. خیلی وقت‌ها احساس جمعی اشتباه است، شایعه می‌سازد، بزرگ‌نمایی می‌کند و حتی آدم‌ها را به سمت رفتارهای خطرناک می‌برد. اما می‌خواهم بگویم احساس جمعی را نباید به آسانی کنار گذاشت. وقتی واژه‌ای مثل کودتا پیش از آنکه تحلیل سیاسی دقیق پشتیبانش باشد در دهان آدم‌ها می‌افتد، شاید از نظر حقوقی و سیاسی غلط باشد، ولی بی‌معنا نیست. این واژه نشان می‌دهد در تجربهٔ زیستهٔ مردم، چیزی شبیه قبضه شدن فضا، بسته شدن راه‌ها و غیرعادی بودن وضعیت حس شده است.

من خودم آن روزها، پیش از اینکه بخواهم با قطعیت چیزی بگویم، این حس را داشتم که فضای ذهنی آدم‌ها به سمت امکان یک برخورد شدید رفته است. ممکن است بعداً معلوم شود خیلی از آن نشانه‌ها تعبیرهای اشتباه بوده، اما اینکه این تعبیرها اصلاً چرا به ذهن آمده، خودش موضوع تحلیل است. از نگاه یونگی، گاهی نشانه‌ها و حس‌ها پیش از مفهوم روشن می‌آیند. آدم‌ها هنوز نمی‌توانند دقیق توضیح بدهند چه شده، ولی بدن و ناخودآگاه جمعی‌شان انگار چیزی را گرفته است.

خبر اینکه پیامک‌ها قطع است، به هر کس دیگری هم می‌رسد؛ اما این خبر، آن احساسی را که شما وقتی می‌بینید انتخابات تمام شده و پیامک‌ها هنوز وصل نشده به دست می‌آورید، منتقل نمی‌کند. حتی تماشای بعضی صحنه‌ها از تلویزیون، که شاید آن طرف آب چندان دیده نمی‌شود، ممکن است چنین حسی ندهد.

مرصاد و خطای دور از میدان

مرصاد و خطای دور از میدان

مرصاد و خطای دور از میدان

مرصاد و خطای دور از میدان

چیزی که می‌خواهم بگویم و به نظرم مهم است، این است که چرا آدم‌هایی که خودخواسته یا ناخواسته از یک جامعه جدا می‌شوند، در محاسبات سیاسی معمولاً به شدت اشتباه می‌کنند. همین یکی دو هفتهٔ قبل، سالگرد عملیات مرصاد بود. شما احتمالاً خاطره‌ای از آن زمان ندارید، ولی فکر می‌کنم در تاریخ دنیا شاید نمونهٔ مهمی از اشتباه محاسباتی وحشتناک باشد؛ انجام دادن یک حرکت سیاسی رادیکال بر اساس برآوردی کاملاً غلط.

بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند حملهٔ عجیب و غریب ستون نظامی سازمان مجاهدین خلق به ایران، بعد از قبول قطعنامه، نوعی توافق بوده است. بعضی تحلیلشان این بود و شاید هنوز هم هست که توافقی بوده تا به نحوی سرِ سازمان مجاهدین و طرفدارانشان زیر آب برود؛ یعنی بعد از صلح دیگر نمی‌توانستند در عراق بمانند و کاری هم نداشتند بکنند، پس بهتر بود از شرشان خلاص شوند. من حاضرم قسم بخورم که این‌طور نبود. رهبری سازمان مجاهدین واقعاً تحلیلش این بود که این‌ها تا تهران می‌رسند و رژیم جمهوری اسلامی را سرنگون می‌کنند.

برای آدمی که در ایران بود، اگر چنین چیزی را می‌گفتند، به نظرش غیرقابل باور می‌آمد. تحلیل آن‌ها، چون اینجا نبودند و فضا را نمی‌دیدند، این بود که وضع در ایران طوری است که از هر شهرستان و شهری رد شوند، جمعیتی به آن‌ها اضافه می‌شود؛ دو برابر می‌شوند، چهار برابر می‌شوند، و راحت به تهران می‌رسند. در حالی که احساس عمومی مردم روستاها و شهرهایی که این ستون از آن‌ها عبور می‌کرد، این بود که وقتی آن‌ها را می‌دیدند فرار می‌کردند و حتی برای اسلحه گرفتن و درگیر شدن با آن‌ها آماده می‌شدند. این سازمان اصلاً محبوبیت نداشت؛ از نظر بسیاری از مردم، نوعی هم‌ارزی با عراق و صدام حسین پیدا کرده بود.

می‌خواهم بگویم مسئله این نیست که کسی صرفاً بد بفهمد. نفرت نشانه دارد، دوستی هم نشانه دارد. عجیب است که کسی در فضایی قرار بگیرد که مردم از او متنفرند و او فکر کند مردم دوستش دارند. این دقیقاً از دور بودن از جامعه می‌آید.

یک بار یکی از کانال‌ها یا سایت‌های گروه‌های کمونیستی خارج از کشور را دنبال می‌کردم. البته این کمونیست‌ها در این بیست سال اخیر خیلی پیشرفت کرده‌اند. اما آن برنامه‌هایی که آن موقع می‌دیدی، تقریباً همان واژگان دهه‌های قبل را داشتند. چند نفر بین خودشان نشسته بودند و مدام خبر می‌خواندند: قیام‌های کارگری در کرج، قیام کارگران فلان کارخانه علیه فلان رژیم، قیام مردم فلان جا، کارگران فلان شهرستان. چون نام سازمانشان هم کارگری بود، همه چیز برایشان «قیام کارگری» می‌شد.

حالا ما که در ایران هستیم، می‌دانیم بسیاری از این‌ها اگر هم رخ دهد، اسمش قیام نیست؛ ممکن است اعتصاب باشد، ممکن است مسئلهٔ صنفی باشد، و معمولاً حتی کار به درگیری هم نمی‌کشد. در سال‌های بعد از انقلاب، نه قیام کارگری به آن معنا داشتیم و نه اعتصاب کارگری خیلی گسترده. مهم‌ترین موردش شاید اعتصاب شرکت واحد در تهران بود که با کمی خشونت با آن برخورد شد.

در چنین تحلیل‌هایی، کلمه‌ها خیلی زود جای واقعیت را می‌گیرند. کسی که دور نشسته، چون سال‌ها با واژهٔ «طبقهٔ کارگر»، «قیام»، «سرنگونی» و «انقلاب» زندگی کرده، هر خبر کوچکی را به همان واژگان ترجمه می‌کند. کارگری اعتراض کرده، پس قیام کارگری است؛ چند نفر تجمع کرده‌اند، پس مقدمهٔ انقلاب است؛ چند شعار داده شده، پس طبقهٔ کارگر به حرکت درآمده است. اما آدمی که اینجاست می‌بیند آن اعتراض ممکن است محدود، صنفی، کوتاه‌مدت و حتی بدون خواست سیاسی روشن باشد. تفاوت در همین است: از دور، جهان با واژه‌های آماده دیده می‌شود؛ از نزدیک، مقاومت واقعیت در برابر آن واژه‌ها بیشتر حس می‌شود.

در مورد مرصاد هم همین بود. کسی که از دور، در عراق و در فضای بستهٔ سازمانی خودش نشسته بود، تصور می‌کرد مردم ایران منتظرند او بیاید و به او بپیوندند. اما کسی که در ایران زندگی می‌کرد، می‌دانست مردم چه تصویری از آن سازمان دارند؛ می‌دانست این سازمان برای بخش بزرگی از مردم فقط یک نیروی سیاسی مخالف نیست، بلکه با جنگ، عراق و صدام گره خورده است. همین یک حس عمومی کافی بود که آدم بفهمد آن محاسبه فاجعه‌بار است. لازم نبود تحلیل پیچیده‌ای بکنید؛ حضور در جامعه به شما می‌گفت چنین چیزی جواب نمی‌دهد.

دقیقاً احساسی که داشتم این بود که اگر به کسی که آنجا نشسته و این حرف‌ها را می‌زند بگویی این‌طور نیست، باید یکی بلند شود و برود ببیند خیابان چیست و جامعه چه وضعی دارد. خارجی‌هایی که به ایران می‌آیند، معمولاً شگفت‌زده می‌شوند. یادم هست یک بار مسابقهٔ اتومبیل‌رانی‌ای بود که از ایران هم عبور می‌کرد، و جلب توجه کرده بود که بخشی از مسیر از ایران می‌گذرد و بعد به ترکیه می‌رود. چند رانندهٔ خارجی که احتمالاً با ترس وارد ایران شده بودند، وقتی از ایران خارج شدند، همه گفتند اینجا خبری نیست. فکر می‌کردند همه دارند با خمپاره زندگی می‌کنند.

بخشی از این مسئله به این برمی‌گردد که رسانه‌ها خبرها را بد منعکس می‌کنند. اما حرف اصلی این است که حتی اگر دقیق‌ترین انعکاس خبری را هم در خارج از کشور داشته باشید، اطلاعاتتان از نوع اطلاعاتی نیست که وقتی جایی حضور دارید به دستتان می‌رسد.

مثلاً الان ببینید اینکه آقای احمدی‌نژاد در خارج از کشور واقعاً طرفدارانی دارد، من این را داوری می‌کنم بر اساس اطلاعاتی که دربارهٔ او به آن‌ها می‌رسد؛ مجموعه‌ای از حرف‌هایی دربارهٔ ضد استکباری بودن، ضد آمریکایی بودن و از این دست. بعضی از آدم‌های تندرو و ضدآمریکایی، حتی از میان روشنفکران اروپا، از آقای احمدی‌نژاد حمایت می‌کنند.

یک مقاله هم در اینترنت هست که یکی از چپ‌گراهای فرانسوی نوشته؛ آدم چپ‌گرای سنتی هم نیست، آدم مدرنی است، و دقیقاً از نتایج انتخابات ایران پشتیبانی کرده است. نه فقط از اعتراض‌ها پشتیبانی نکرده، بلکه صراحتاً می‌گوید مسئلهٔ تقلب یک ترفند جناح مخالف است و احمدی‌نژاد نمایندهٔ طبقهٔ کارگر ایران است و باید از او حمایت کرد. ما اینجا اصلاً چنین چیزی نمی‌بینیم. اینکه او نمایندهٔ طبقهٔ کارگر باشد، چیزی نیست که ما در اینجا بفهمیم. ذهنیت آدم یک چیز است، مجموعه‌ای از اطلاعات وارد خودآگاهی‌اش می‌شود، آن‌ها را تحلیل می‌کند و چیزی می‌گوید.

برای چنین آدمی، چند نشانه کافی است: ضدآمریکایی حرف زدن، حمله به قدرت‌های جهانی، استفاده از واژگان عدالت، و ژست دفاع از محرومان. این نشانه‌ها در ذهن او فوراً در یک الگوی آشنا قرار می‌گیرد: پس این آدم باید نمایندهٔ طبقات پایین باشد، پس جریان مقابلش احتمالاً بورژوازی یا طبقهٔ متوسط لیبرال است. اما اگر اینجا زندگی کنید، می‌بینید این تقسیم‌بندی این‌قدر ساده نیست. ممکن است بخش‌هایی از طبقات پایین به او رأی داده باشند، ممکن است بخش‌هایی از طبقهٔ متوسط هم دلایل دیگری برای مخالفت یا موافقت داشته باشند، ممکن است شبکهٔ قدرت، اقتصاد دولتی، رانت، نهادهای امنیتی، رسانه و هویت دینی همگی در هم تنیده باشند. از دور، همهٔ این‌ها صاف می‌شود و به یک جملهٔ ساده تبدیل می‌شود.

این همان مشکلی است که در تحلیل‌های بیرونی زیاد می‌بینیم. تحلیلگر خارجی یا مهاجر ممکن است آدم باهوشی باشد، متن‌های زیادی خوانده باشد، و حتی از نظر نظری از بسیاری آدم‌های داخل قوی‌تر باشد؛ اما چون در فضای اینجا نفس نمی‌کشد، مجموعه‌ای از نشانه‌ها را در دستگاه نظری خودش می‌ریزد و نتیجه‌ای می‌گیرد که برای کسی که اینجا حضور دارد عجیب به نظر می‌رسد. این عجیب بودن لزوماً به معنای برتری قطعی آدم داخل نیست، اما نشان می‌دهد حضور نوعی دادهٔ دیگر تولید می‌کند.

باز بگذارید مثال بزنم. همین کسانی که از دور حساب و کتاب می‌کنند، دربارهٔ اینکه چه کسی چه نسبتی با اسلامیت یا عدالت یا طبقهٔ محروم دارد، از دور نتیجه می‌گیرند. من اصلاً نمی‌خواهم از داشتن یا نداشتن سفارت آمریکا در ایران دفاع کنم، ولی فکر می‌کنم نداشتن سفارت آمریکا در ایران، روی سیاست‌های آمریکا و اشتباه‌های وحشتناکی که در این سال‌ها کرده، تأثیر داشته است. اگر چهار تا آمریکاییِ کارکشتهٔ سیاسی الان در ایران بودند و در خیابان‌ها نفس می‌کشیدند، می‌فهمیدند اینجا انقلاب سال ۵۷ نیست و می‌فهمیدند چقدر باید حمایت کرد و چقدر نباید.

آمریکایی‌ها در موضعی هستند که در اتاق‌هایی در واشنگتن اطلاعات ایران را تحلیل می‌کنند. این خیلی فرق دارد با اینکه آدمی را بفرستید تهران تا در تهران نفس بکشد. کشورها از تجربه فهمیده‌اند که از راه دور، حتی با وجود خبر، کار درست پیش نمی‌رود. پیش‌تر که رسانه‌ها به این شکل وجود نداشتند، این مسئله آشکارتر بود؛ اما وجود رسانه‌ها هم باعث نشده کشورها از هزینهٔ هنگفت حضور در کشورهای دیگر صرف نظر کنند. هر کشوری در هر کشور مهم دیگری سعی می‌کند چند آدم مورد اعتماد داشته باشد و اطلاعاتش را از آن‌ها بگیرد.

حتی خبرگزاری‌ها هم همین‌طورند. شاید خیلی به آن توجه نکرده باشید، ولی وقتی خبر مهمی در دنیا رخ می‌دهد، خبرگزاری‌ای که برای اولین بار آن خبر را منتشر می‌کند، روی رتبه و اعتبارش اثر می‌گذارد. یک بار، اگر اشتباه نکنم، خبر کودتایی در افغانستان برای اولین بار از طرف یک خبرگزاری اعلام شد. دقیق یادم نیست کدام خبرگزاری بود؛ شاید ایران. برای من جالب بود که با توجه به نزدیکی جغرافیایی، ایران بتواند خبر آن منطقه را زودتر اعلام کند. یادم هست در این مورد کلی دربارهٔ سرعت و دقت اطلاع‌رسانی آن خبرگزاری صحبت شد. این اتفاق برای خبرگزاری‌های دنیا مهم است؛ خبر اشتباه امتیاز منفی می‌آورد، خبر درست امتیاز مثبت، و سرعت عمل و دقت در انعکاس خبر مهم است.

پس حتی در دنیای رسمی خبر هم اصل حضور و دسترسی مستقیم از بین نرفته است. اگر خبرگزاری‌ای در منطقه دفتر داشته باشد، آدم داشته باشد، خبرنگار داشته باشد و بتواند با کسانی حرف بزند که واقعاً در محل‌اند، ارزش خبری‌اش بیشتر می‌شود. هیچ‌کس نمی‌گوید چون اینترنت هست، دیگر لازم نیست خبرنگار در کابل، بغداد، تهران یا پاریس باشد. اتفاقاً برعکس، هرچه خبر زیادتر شده، نیاز به کسی که بفهمد کدام خبر از دل واقعیت آمده و کدام خبر فقط بازنشر شایعه است، بیشتر شده است.

در سیاست هم همین‌طور است. داشتن فیلم، سایت، توییت، ایمیل و گزارش جایگزین حضور نمی‌شود. این‌ها لایه‌ای از واقعیت را می‌دهند، اما نه همهٔ آن را. شما ممکن است از خارج کشور فیلم تظاهرات را ببینید، اما نمی‌فهمید خیابان قبل و بعد از آن فیلم چه حالتی داشته، آدم‌ها در مترو چه می‌گفته‌اند، مغازه‌دارها چطور نگاه می‌کرده‌اند، نیروهای انتظامی با چه فاصله‌ای ایستاده بودند، یا شهر در چه سطحی از ترس و انتظار بوده است. این‌ها جزئیاتی است که در تحلیل سیاسی، اگرچه به ظاهر نامرئی‌اند، بسیار اثر می‌گذارند.

ژیژک، فوکو و انقلاب ایران

ژیژک، فوکو و انقلاب ایران

ژیژک، فوکو و انقلاب ایران

ژیژک، فوکو و انقلاب ایران

باز در مورد مسائل امروز ایران یک مقاله از ژیژک دیدم که خوشبختانه یکی آن را به دو لیست فرستاد. خوشبختانه می‌گویم، چون من حدود بیست‌وچهار ساعت بود می‌خواستم خودم لینک بدهم. فکر می‌کردم خوب است مخصوصاً بچه‌های روان‌کاوی این مقاله را ببینند؛ چون ژیژک آدمی است که مبانی لاکانی دارد و در تحلیل‌های سیاسی نمایندهٔ نوعی نگاه لاکانی است.

به نظر من آن مقاله، مقالهٔ خوبی نبود؛ صددرصد تحلیلش اشتباه است. می‌خواهم آن را مقایسه کنم با شرکت فعال میشل فوکو در انقلاب سال ۵۷ ایران. نمی‌دانم مقاله‌های فوکو را خوانده‌اید یا نه. به فارسی ترجمه شده و واقعاً توصیه می‌کنم بخوانید. کتاب خیلی مفیدی است، چون هم‌زمان با روند انقلاب ایران نوشته شده است. آن‌طور که شنیده‌ام، فوکو آن زمان از مهم‌ترین و معروف‌ترین روشنفکرهای فرانسه بود و نزدیک گرفتن کرسی دانشگاهی کولژ دو فرانس، یعنی در اوج شهرت جهانی‌اش، این مقاله‌ها را نوشت. طبیعتاً این مقاله‌ها خیلی تأثیر گذاشت.

نکتهٔ مهم این است که فوکو برای نوشتن این مقاله‌ها به ایران آمد و همهٔ آن‌ها را اینجا نوشت. خود مقاله‌ها را که بخوانید، می‌بینید خودش هم می‌گوید تقریباً بی‌غرض به ایران آمد و بعد از یک دوره‌ای که در ایران مستقر بود، نظرش عوض شد. انعکاس مقاله‌های فوکو در داخل ایران شاید الان برای بحث ما خیلی مهم نباشد، و نقدهایی هم که به این مقاله‌ها وارد شد شاید همیشه نقدهای وسیعی نباشد؛ اما این مقاله‌ها روی دیدگاه جامعهٔ روشنفکری اروپا دربارهٔ انقلاب ایران تأثیر خیلی قاطعی گذاشت.

یونگ و دشواری تحلیل سیاسی-اجتماعی

فوکو سعی کرد به جامعهٔ روشنفکری اروپا بگوید تحلیل رایجشان کاملاً اشتباه است. همان‌طور که امروز بعضی می‌گویند احمدی‌نژاد نمایندهٔ طبقهٔ کارگر است، آن زمان هم جناح چپ روشنفکری فرانسه و اروپا معمولاً می‌نشستند و انقلاب ایران را به عنوان یک انقلاب ارتجاعی تحلیل می‌کردند: واکنشی ارتجاعی در برابر پیشرفت سرمایه‌داری مدرن، تکنوکراسی و چیزهایی از این دست. از دیدگاه مارکسیستی، معمولاً این‌طور به انقلاب ایران نگاه می‌کردند.

فوکو راه جدیدی برای نگاه کردن به انقلاب ایران باز کرد. عنوان کتابی که الان به فارسی هست «ایران، روح یک جهان بی‌روح» است. او دیدگاهی خارج از مناسبات صرفاً اقتصادی مطرح کرد. فکر می‌کنم خیلی از حرف‌هایی که فوکو زد، هنوز وقتی آدم می‌خواند، برایش زنده است؛ انگار آن زمان را به نحوی منتقل می‌کند.

اتفاقاً اینجا بین آدمی مثل من و آدمی هم‌سن شما، دربارهٔ انقلاب اسلامی، اختلاف نظری وجود دارد. معمولاً آدم‌های هم‌سن شما به کسانی که زمان انقلاب بودند و به نحوی در انقلاب شرکت کردند، با نگاه عاقل اندر سفیه نگاه می‌کنند؛ از این فاصله که نگاه می‌کنند، اصلاً نمی‌فهمند چرا آن انقلاب شد. ابهام‌های زیادی وجود دارد و معمولاً می‌پرسند شما می‌دانستید بعدش قرار است چه بشود؟ جواب صادقانه این است که نه.

مقاله‌های فوکو، به نظر من، حامل آن فضای خاص آن دوران است؛ فضایی که باعث می‌شود آدم بفهمد چرا بعضی‌ها حتی با افتخار می‌گویند نمی‌دانستند. منظور این نیست که ندانستن مایهٔ افتخار است، بلکه تا در آن فضای پرتنش قرار نگیرید و آن را حس نکنید، نمی‌فهمید چه اتفاقی می‌افتاد.

به همین دلیل توصیه می‌کنم مقاله‌های فوکو را بخوانید. حرف فوکو این است که موضوع اینجا خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. کسی صرفاً دنبال منافعش نیست. یک احساس خیلی ساده وجود دارد: اینکه عده‌ای خوب‌اند و عده‌ای بدند و باید آن آدم‌های بد کنار بروند. یک حکم اخلاقی ساده در جامعه وجود دارد. او در کوچه و بازار با مردم حرف می‌زند و می‌بیند کسی از نارضایتی اقتصادی حرف نمی‌زند؛ کسی نمی‌گوید شاه به ما نان نمی‌دهد. مسئله فراتر از این حرف‌هاست: آقای خمینی خوب است، شاه بد است. این شاید ساده به نظر برسد، اما برای فوکو موضوع مهمی بود؛ چون دل‌بستگی‌ای به مدرنیسم نداشت و انقلاب ایران را به عنوان یکی از نخستین جنبش‌هایی دید که می‌شود فضای پست‌مدرن، نه ارتجاعی، در آن دید؛ نوعی بازگشت امر ایمانی.

اینکه بعداً در داخل ایران چه اتفاقی افتاد، بحث جداگانه‌ای است. چیزی که فوکو در ایران سال ۵۷ دید، از دید او بار مثبت داشت. حالا در اتفاقات سال اخیر، من چیزی از جنس آن نمی‌بینم. اینجا بخشی از جنبش کاملاً سکولار است، بخش‌هایی صریحاً و بخش‌هایی پنهانی، حتی به لیبرال دموکراسی نزدیک‌اند. بنابراین ژیژک، وقتی می‌شنود مردم شب‌ها روی بام‌ها «الله‌اکبر» می‌گویند، یا رنگ سبز به کار می‌برند، یا آقای موسوی حرف‌هایی زده که شبیه حرف‌های زمان انقلاب است، یک مجموعه اطلاعات اینترنتی را می‌گیرد و بر اساس آن مقاله‌ای می‌نویسد.

من فکر می‌کنم اگر ژیژک دو روز یا یک هفته می‌آمد تهران، خودش می‌گشت و با دو نفر صحبت می‌کرد، این مقاله را نمی‌نوشت. این مقاله شبیه مقالهٔ فوکو نوشته شده، اما به نظر من کاملاً اشتباه است؛ مقاله‌ای که با مواد خام اینترنتی، و شاید اطلاعاتی از چند ایرانی همکار، نوشته شده است.

البته همین «اطلاعات گرفتن از ایرانی‌ها» هم مسئله را حل نمی‌کند. آدم‌هایی که با یک تحلیلگر خارجی همکاری می‌کنند، خودشان هم انتخاب دارند، جهت دارند، موافقت و مخالفت دارند، و اطلاعاتی که می‌دهند بی‌طرف و خام نیست. ممکن است کسانی که ژیژک با آن‌ها حرف زده، خودشان دوست داشته باشند ماجرا را به شکل ادامهٔ انقلاب یا نوعی جنبش ضدسرمایه‌داری و ضدآمریکایی نشان بدهند. بنابراین تحلیلگر، هم از فاصلهٔ جغرافیایی ضربه می‌خورد، هم از واسطه‌هایی که اطلاعات را برایش انتخاب و قاب‌بندی می‌کنند.

فرق فوکو با این وضعیت این بود که خودش در ایران راه رفت، با مردم حرف زد، فضا را دید، و بعد نوشت. ممکن است آدم با نتیجه‌های فوکو موافق نباشد، ممکن است بعداً بگوید خوش‌بینی او نسبت به انقلاب ایران اشتباه بود، اما دست‌کم آنچه نوشت فقط از ترکیب چند خبر و چند نشانه ساخته نشده بود. او کوشید یک فضا را بفهمد. به همین دلیل مقاله‌هایش، حتی وقتی با آن‌ها مخالف باشید، هنوز ارزش خواندن دارند؛ چون چیزی از حس آن دوران را حمل می‌کنند.

در مورد ژیژک، برعکس، نشانه‌ها از دور جمع شده‌اند: رنگ سبز، الله‌اکبر، نام موسوی، ارجاع به انقلاب، و چند جملهٔ سیاسی. این نشانه‌ها به‌سرعت وارد دستگاه نظری لاکانی ـ چپ او شده و نتیجه‌ای بیرون آمده است. مشکل من با مقاله این نیست که نویسنده‌اش نظریه دارد؛ اتفاقاً نظریه داشتن خوب است. مشکل این است که نظریه وقتی با حضور و تجربهٔ مستقیم تصحیح نشود، ممکن است روی واقعیت سوار شود و آن را به شکل خودش درآورد. نظریه باید به واقعیت گوش بدهد، نه اینکه فقط از واقعیت شاهد جمع کند.

تحریفی که من از خواندن آن ایمیل‌ها حس کردم و تفاوت بسیار زیاد بعضی دیدگاه‌ها، دقیقاً از همین جا می‌آمد. بعضی بحث‌هایی که مطرح می‌شد به نظرم کاملاً نشان می‌داد که نویسندهٔ ایمیل از جای دیگری حرف می‌زند. یک نفر، مثلاً دربارهٔ اینکه خانم ندا آقاسلطان را می‌شود شهید گفت یا نه، ایمیلی زده بود. خبر شنیدن، حتی فیلم دیدن، با فضای ذهنی‌ای که شما وقتی در جایی حضور دارید تجربه می‌کنید، فرق دارد.

در همان بحث، یکی از خانم‌های داخل ایران به نکتهٔ خیلی خوبی اشاره کرد: اینجا دقیقاً اختلاف از جنس اختلاف میان زن و مرد است. آن طرف از دور با کشمکش‌های منطقی به ماجرا نگاه می‌کند، در حالی که اینجا پاسخ کاملاً عاطفی است. دعوای لفظی هم بیشتر از آنجا پیش آمد که دیدگاه دور از اینجا، جوابش این بود که باید منطقی نگاه کنید و چرا عاطفی نگاه می‌کنید. اما مسئله این است که یک حق و حُرمت عاطفی هم وجود دارد.

من یک بار در بحثی دربارهٔ مهاجرت، با بعضی از دوستانی که به این جلسات ربطی نداشتند، همین مسئلهٔ اهمیت جغرافیا را مطرح کردم. ببینید، حضور در یک جغرافیا تأثیرهایی می‌گذارد که خیلی وقت‌ها خودآگاه نیست. آن زمان که این بحث را می‌کردیم، جورج بوشِ پسر هنوز رئیس‌جمهور آمریکا بود و روزبه‌روز هم برای ما حالتی خطرناک‌تر پیدا می‌کرد. گفتم وقتی ما در ایران نشسته‌ایم، بن‌لادن برای ما خطرناک نیست. بن‌لادن با من کاری ندارد؛ اما بوش ممکن است دیوانه شود و بمب اتمی روی تهران بیندازد. برای من، در این جغرافیا، بوش خطرناک‌تر است.

اما اگر جغرافیای خودم را عوض کنم و بروم آمریکا، همان آدم‌هایی که دیروز برای من خطرناک بودند، ممکن است حافظ امنیت من شوند. این پدیده را در مورد بسیاری از دانشجویان مذهبی می‌بینید: آدمی که اینجا بسیار ضدآمریکایی و آتشین است، می‌رود آمریکا، شش ماه می‌ماند، و وقتی برمی‌گردد، از یک جای دیگر حرف می‌زند. لازم نیست حتماً خودش هم بفهمد چه شده است. تا وقتی اینجا هستید، سر سفرهٔ این نظام نشسته‌اید، در این نظام نفس می‌کشید، اقتصاد، امنیت، خیابان و قدرت سیاسی‌تان اینجاست؛ بنابراین بخشی از تصاویر روانی‌تان روی همین سرزمین و همین قدرت پروجکت می‌شود. وقتی می‌روید آمریکا، بخشی از همان تصاویر روی سرزمین جدید و قدرت جدید پروجکت می‌شود.

آدم‌هایی که بیرون از ایران برای شما خطرناک بودند، ممکن است در آنجا همان کسانی شوند که به شما امنیت می‌دهند. مهم نیست خودآگاهانه چه فکر می‌کنید؛ به طور غریزی احساستان تغییر می‌کند. حالا بن‌لادن، که تا دیروز برایتان خیلی دور بود، ناگهان موجود خطرناکی می‌شود؛ یا احمدی‌نژاد از آنجا ممکن است موجود خطرناکی به نظر برسد. فقط با تغییر محل و مکان، از جایی پنهانی و بیرون از خودآگاهی، تمایل‌هایی به افکار جدید پیدا می‌کنید.

طبیعی است که مردم آمریکا نسبت به ایران یا بن‌لادن احساس منفی داشته باشند. آدم آمریکایی نمی‌تواند به‌سادگی بنشیند و منصفانه دربارهٔ اینکه بوش خطرناک‌تر است یا بن‌لادن فکر کند. شاید آدمی مثل چامسکی بتواند چنین کاری بکند. چامسکی از اول عمر سیاسی‌اش، انگار، سعی کرده همین تحریف‌های ناخودآگاهانه را از ذهن خودش پاک کند؛ یعنی دائماً نشان بدهد اگر شما با یک منطق جلو بروید، می‌بینید همان کاری که می‌گویید وقتی عراق یا کشوری دیگر می‌کند باید جنگ شود، آمریکا هم در جاهای دیگر کرده است. اگر اشغال کویت دلیل جنگ بود، چرا اشغال‌های آمریکای جنوبی یا جاهای دیگر همان نتیجه را ندارد؟

حرف من شوخی نیست. از دید یک آمریکایی، «تروریست» دقیقاً یعنی کسی که منِ آمریکایی را می‌ترساند. هر تعریفی بخواهید بدهید که تروریسم را دقیق و عام کند، به مشکل می‌خورید. اگر بگویید تروریست کسی است که عملیات نظامی علیه غیرنظامیان می‌کند، آن وقت آمریکا و اسرائیل هم وارد تعریف می‌شوند. اما در ذهن آمریکایی معمولی، آن‌ها تروریست نیستند، چون از آن‌ها نمی‌ترسد. بن‌لادن تروریست است، چون او را می‌ترساند. شاید برای ما اسرائیل تروریست باشد، چون ما را می‌ترساند، تهدید می‌کند و می‌گوید ممکن است کشورمان را بزند. پس در تجربهٔ ما، مجموعهٔ ترس‌ها فرق می‌کند.

چامسکی، به نظرم، همهٔ عمرش با همین مسئله کار کرده است: نشان دادن اینکه اگر معیار را عمومی بگیریم، چیزهایی که ما برای دیگران تروریسم می‌نامیم، در رفتار خودمان هم هست. اما ذهن سیاسی جمعی معمولاً این‌قدر بی‌طرف کار نمی‌کند. آدم‌ها از جایی که ایستاده‌اند می‌ترسند، و همان ترس‌ها واژگان سیاسی‌شان را می‌سازد. این هم باز نمونه‌ای است از اینکه جغرافیا و حضور، فقط محل فیزیکی نیست؛ محل پروجکشن‌ها و ترس‌های ناخودآگاه هم هست.

این حرف را از این جهت می‌زنم که تفاوت موضوع‌های مورد توجه آدم‌های داخل و خارج ایران را توضیح بدهم. خارج از ایران بودن، برای تحلیل شرایط داخلی ایران، همیشه مانعی جدی بوده است. نمونه‌اش را در حرف‌های اپوزیسیون خارج از کشور در سی سال گذشته دیده‌ایم. گاهی واقعاً انگار دربارهٔ مریخ صحبت می‌کنند. یکی از همان آدم‌ها گفته بود من فلان جمعه در تهرانم؛ آدم اول فکر می‌کرد شوخی است، بعد چک می‌کرد و می‌دید جدی گفته است. تلویزیون ایران هم چون خنده‌دار بود، آن را پخش می‌کرد. کسی که آنجا نشسته، فکر می‌کند آخر این ماه با چند هواپیما می‌آید و ایران را می‌گیرد. از دور بودن، هرقدر هم خبر بخوانید، باز چیزهایی را ناممکن می‌کند.

این مسئله حتی در سطح احساس ناامنی هم هست. هر بار که برادرم از آلمان به ایران می‌آید، فکر می‌کند این دفعه دیگر اوضاع خیلی فرق کرده است. ما که اینجا هستیم شاید همان میزان ناامنی را احساس نکنیم، یا نوعش را بهتر بفهمیم. اخبار مستقیم از آدمی که در صحنه حضور دارد معمولاً با فیلم و خبر قابل جایگزینی نیست. مخصوصاً این اتفاق‌های اخیر نمونهٔ خوبی است. چون در سی سال گذشته خبرهای دروغ زیادی از ایران به مردم داده شده، ممکن است کسانی بیرون از ایران فکر کنند این بار هم مثل دفعات قبل است. اما باید بهشان گفت نه، این بار واقعاً خبرهایی شده است؛ این زندگی در خیابان واقعاً همراه با ناامنی است.

من یک بار در خیابان ولی‌عصر بودم. نیروها ایستاده بودند و من واقعاً فقط ایستاده بودم و تماشا می‌کردم. اتفاق خاصی هم نمی‌افتاد؛ روزهای اول بود. شاید عده‌ای آن گوشه ایستاده بودند و شعار هم نمی‌دادند. ناگهان نیروها حرکت کردند. من نمی‌دانستم چرا، ولی با چهار نفر دیگر که کنار پیاده‌رو ایستاده بودیم، بی‌اختیار فرار کردیم. بعد آدم به خودش می‌گوید این ناامنی یعنی همین: کاری که تا دیروز طبیعی بود، یعنی ایستادن کنار خیابان و نگاه کردن، ناگهان خطرناک می‌شود. من نه شعار داده بودم، نه کاری کرده بودم؛ فقط ایستاده بودم. ولی بدنم فهمید باید فرار کند.

برای همین می‌گویم من چرا اصلاً به خیابان می‌روم؟ چون می‌دانم چیزهایی را آنجا می‌فهمم که اگر در خانه یا پای اینترنت بنشینم نمی‌فهمم. گاهی انگار جواب‌هایی دربارهٔ ریشهٔ ماجراها، دربارهٔ اینکه این جریان به کجا وصل است، در خیابان به آدم الهام می‌شود. البته این کلمهٔ «الهام» را دقیق و سنگین نگیرید؛ منظورم این است که حضور در خیابان دریافت‌هایی می‌دهد که پشت میز به دست نمی‌آید.

حتی شکل اعلام نتایج انتخابات هم برای من از همین جنس بود. نمی‌خواهم نظر شخصی‌ام را دربارهٔ اینکه تقلب شده یا نشده مطرح کنم؛ فکر نمی‌کنم نظر شخصی من آن‌قدر اعتبار داشته باشد. اما یکی از چیزهایی که فضای عجیب و غریب ایجاد کرد، نحوهٔ اعلام نتایج بود. اگر نتایج مثل سال‌های قبل، مرحله‌به‌مرحله و با فاصله اعلام می‌شد، شاید اثر خیلی متفاوتی می‌گذاشت. اما آن اعلام سریع و غیرعادی، آدم‌ها را شوکه کرد. شب انتخابات، وقتی می‌دیدید عددها با آن سرعت و آن شکل اعلام می‌شوند، احساس می‌کردید اوضاع عادی نیست؛ حتی اگر بعداً کسی بگوید عددها درست بوده است.

این هم باز فکت قطعی نیست، اما حس دارد. ممکن است تلویزیون راست بگوید، اما نحوهٔ گفتنش طوری باشد که شما احساس کنید دروغ می‌گوید. غیرعادی بودن شکل اعلام، ذهن آدم‌ها را به سمت غیرعادی بودن کل وضعیت برد. به نظر من اگر کسی بخواهد بگردد و بگوید چه کسی مقصر اصلی ایجاد هیجان بود، باید به صداوسیما خیلی جدی نگاه کند. صداوسیما هیجان زیادی ایجاد کرد، بیش از اندازه، و بعد نتوانست آن را کنترل کند. نوعی دست‌پاچگی و بی‌تجربگی در این کارها مؤثر بود.

احساس من این است که صداوسیمایی‌ها در سال‌های اخیر خیلی حرفه‌ای‌تر شده‌اند و از این حرفه‌ای‌تر شدن مغرور شده‌اند. حس کرده‌اند می‌توانند افکار عمومی را مثل رسانه‌های آمریکایی شکل بدهند و مهندسی کنند. سطح کار رسانه‌ای‌شان نسبت به ده سال قبل خیلی حرفه‌ای‌تر شده، اما همین باعث شده گمان کنند می‌توانند همه چیز را کنترل کنند. به نظر من در این ماجرا، برخورد رسانه‌ای با اعتمادبه‌نفس فراوان هیجان ایجاد کرد، ولی بعد از دستشان در رفت.

من یکی از آثار حضور را دربارهٔ خودم بگویم. روز چهارشنبه، شب مناظره، در شهسوار بودم. دو شب بعد برگشتم تهران و حتی خبر نداشتم که در تهران چه شده و شب‌ها می‌آیند تظاهرات می‌کنند. ساعت ده و نیم یا یازده شب رسیدم تهران. از خیابان آزادی ماشین گرفتم که به سمت ونک بیایم. راننده می‌گفت این طرف بسته است، طرفدارهای کاندیداها دارند تبلیغ می‌کنند. من اول فکر کردم بهانه می‌آورد، چون می‌خواهد از مسیر دیگری برود. اما وقتی رسیدیم، دیدم اصلاً غیرقابل تصور است؛ ونک پر از آدم بود، شعارهای عجیب و غریب علیه احمدی‌نژاد می‌دادند، ماشین‌ها را آورده بودند و بعضی‌ها مثل دیسکو می‌رقصیدند.

زنگ زدم به مادرم و گفتم من رسیدم تهران و الان در میدان ونکم؛ اینجا انقلاب شده است. به شوخی گفتم احتمالاً به زودی سه چهار نفر هم کشته می‌شوند. مادرم پرسید چه خبر است. اگر گوش می‌داد، از همان موبایل می‌شد صداها را شنید. من آن لحظه واژهٔ دیکتاتور را به کار نمی‌بردم، اما شعارهایی از این جنس بود. مسئله این است که آدم همان لحظه می‌توانست احساس کند این را نمی‌شود به این راحتی جمع کرد. هم امید بود و هم نفرت. آدم‌هایی بودند که با تمام وجود امید بسته بودند آخر هفته این وضعیت تمام شود. اگر بعد به آن‌ها بگویید چهار سال دیگر همین وضعیت ادامه دارد، معلوم است به‌سادگی جمع نمی‌شود.

ایران، انتخابات و انرژی جمعی

هفتهٔ آخر انتخابات، با ابتکار صداوسیما، یک جو گرم ایجاد شد. همه می‌گفتند شور انتخاباتی ایجاد شده است. خب، وقتی شوری در این حد ایجاد می‌کنید، باید بدانید نتیجه هم دارد. در دوم خرداد هم چیز کوچکتری از این اتفاق افتاد، اما چون خاتمی انتخابات را برد، نتیجهٔ منفی به آن معنا نداشت. این بار به نظر من بدیهی بود که بعد از این همه شور، اگر نتیجه خلاف انتظار بخش بزرگی از آدم‌ها اعلام شود، جمع کردنش ساده نیست. اشتباه است اگر فکر کنیم اگر آقای موسوی هیچ چیز نمی‌گفت، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. اتفاق‌هایی می‌افتاد؛ شاید حتی گستاخانه‌تر و پراکنده‌تر، چون رهبر و مسیری نداشت.

شنبه صبح، وقتی من ایمیلی به گروه زدم و کلاس‌ها را تعطیل کردم، از ساعت شش یا هفت صبح رفته بودم مرکز تحقیقات و با التهاب خبرها را چک می‌کردم. خبر دستگیری سران مشارکت بود و حتی شایعهٔ دستگیری موسوی هم بود. آن لحظه، واقعاً خودم را برای احتمال جنگ داخلی هم آماده کرده بودم. احتمال درگیری‌های شدید منتفی نبود. البته هیچ اتفاق عملی در آن حد نیفتاد، اما شایعات دربارهٔ طرفداری بخشی از سپاه یا بخش‌هایی از نیروهای نظامی از این یا آن طرف، ممکن بود ماجرا را به تحرکات نظامی بکشاند. می‌خواهم بگویم برای آدم‌های داخل ایران، این امکان کاملاً در فضا بود؛ برای بعضی کسانی که بیرون بودند، اصلاً مسئله در این حد مطرح نبود.

وقتی به من ایمیل می‌زدند و می‌پرسیدند از این چه شده، یا می‌گفتند مگر ممکن است برای خاطر انتخابات آدم‌ها به چنین درگیری‌ای برسند، احساس می‌کردم فاصلهٔ تجربه چقدر زیاد است. آدم‌هایی بودند که اخبار را هم پیگیری می‌کردند، اما باز در آن حس نبودند که ماجرا ممکن است به درگیری شدید برسد. کسانی که اینجا بودند، حتی اگر همهٔ خبرها را هم نمی‌دانستند، حس می‌کردند این ماجرا به‌راحتی ختم نمی‌شود.

همهٔ این‌ها را برای یک نکتهٔ ساده می‌گویم: تفاوت حضور و عدم حضور در فهم سیاست، با روان‌کاوی قابل توضیح است. اگر کسی این را نپذیرد، ناچار است بگوید دلیل اختلاف این است که خبرهای صحیح‌تری به آدم‌های داخل ایران رسیده است. من فکر نمی‌کنم مسئله این باشد. ممکن است کسی خارج از ایران خبرهای خیلی دقیق‌تری از من بخواند. اما آدمی که در ایران است و در این فضا نفس می‌کشد، چیز دیگری هم می‌گیرد. همین چیز است که از دید روان‌کاوانه اهمیت دارد.

از همین جاست که به بحث دریدا هم می‌رسیم. دریدا طرفدار نوشتار در مقابل گفتار است و به نحوی شأن نوشتار را احیا می‌کند؛ نسبت به حضور نوعی بدگمانی دارد. اما از دیدگاه روان‌کاوانه، به نظر من گفتار و حضور چیزهایی دارند که طبیعی است با هم همراه باشند. در حضور یک نفر، حتی وقتی حرف نمی‌زند، چیزی به شما منتقل می‌شود که با هزار نوشته و حرف منتقل نمی‌شود. من شخصاً احساس می‌کنم همان حرف‌هایی که در فلسفهٔ افلاطون دربارهٔ برتری گفتار و نسبت گفتار با حضور هست، یک چیز درست در خودش دارد. البته اگر بعداً دربارهٔ لکان صحبت کنیم، شاید بشود حرف‌های دریدا را هم به نحوی توجیه کرد؛ آنجا بحث پیچیده‌تر می‌شود.

یک نکتهٔ دیگر هم هست. من یک ایمیل زده بودم و قول داده بودم ایمیل دیگری هم بزنم، اما نزدم؛ چون واقعاً سخت بود تایپ کنم و توضیح بدهم. چند نفر از من پرسیده بودند چرا این حرف را زدی، منظورت چه بود، و جواب ندادن به این پرسش‌ها کمی حالت بی‌ادبانه پیدا می‌کند. اما اگر می‌خواستم واقعاً جواب بدهم، باید یک کتابچه می‌نوشتم. خیلی از چیزهایی که الان در این جلسه می‌گویم، همان چیزهایی است که می‌خواستم در ادامهٔ آن ایمیل بنویسم.

جغرافیا، پروجکشن و سیاسی‌شدن

جغرافیا، پروجکشن و سیاسی‌شدن

جغرافیا، پروجکشن و سیاسی‌شدن

جغرافیا، پروجکشن و سیاسی‌شدن

من می‌خواهم از همین حالت استفادهٔ خوب بکنم و شما را تحریک کنم که حالا که سیاسی شده‌اید، کمی عمیق‌تر سیاسی شوید. شاید به طور معمول، آدم سیاسی‌ای که من هستم، همیشه مطالعات سیاسی داشته‌ام. اخبار روز ایران و جهان را کم‌وبیش پیگیری می‌کنم؛ عادتی است که از دوازده، سیزده سالگی، از زمان انقلاب، با خودم دارم. برای آدمی که آن فضا را دیده، بدیهی است که باید به مسائل سیاسی فکر کرد.

اما فکر می‌کنم برای خیلی از شما، مخصوصاً هم‌سن‌های شما در دانشگاه، این موج سیاست یک‌دفعه به وجود آمد. برخوردهایی که در این یکی دو ماه با دانشگاه داشتم، از این جهت برایم خیلی هشداردهنده بود که دیدم چقدر چیزها را نمی‌دانند؛ چقدر از تاریخ بعد از انقلاب نمی‌دانند؛ آدم‌ها را نمی‌شناسند. وقتی حرفی می‌زنید، می‌پرسم می‌دانید این کسی که درباره‌اش حرف می‌زنید کیست؟ جریان‌های مهمی وجود دارد که اگر گذشته‌شان را ندانید، نمی‌فهمید از کجا شکل گرفته‌اند.

احساسم این است که فضایی ایجاد شده و هر اتفاقی هم در هفته‌ها یا ماه‌های آینده بیفتد، حساسیتی که نسبت به سیاست به وجود آمده، از یک جهت اتفاق خوبی است. به دلیل اتفاق‌های بدی که افتاده، شما احساس کمبود اطلاعات سیاسی و، مهم‌تر از آن، احساس کمبود تحلیل سیاسی پیدا کرده‌اید.

واقعاً فکر می‌کنم کار خوبی است که ببینید چقدر در جریان ماجراها هستید. وقتی حدس می‌زنید ماجرا به این سمت می‌رود یا به آن سمت، آن را یادداشت کنید و هر هفته یک بار چک کنید چقدر اشتباه کرده‌اید. اگر می‌خواهید ببینید چقدر در جریان مسائل سیاسی روز هستید، این تمرین مفید است.

سیاست، در ایران و هر جای دیگر دنیا، چیز پیچیده‌ای است. آدم‌های خاصی استعداد سیاسی خاصی دارند. من خیلی رک می‌گویم، شخصاً دربارهٔ خودم به این نتیجه رسیده‌ام که آن چیزی را که به آن شمّ سیاسی می‌گویند، خیلی ندارم. همان‌طور که ممکن است کسی دربارهٔ ریاضیات با من صحبت کند و ببیند ریاضی برای من راحت است و برای او نیست، برای من هم در مورد سیاست این اتفاق افتاده است؛ با یکی دو نفر آدم آشنا شده‌ام که نوعی استعداد ویژهٔ سیاسی داشتند و فهمیدم سیاست هم برای خودش استعداد می‌خواهد.

بیشتر آدم‌های عمل‌گرا این استعداد را دارند. مثلاً فکر می‌کنم در میان مهندس‌ها، شاید بیشتر بشود آدم‌هایی پیدا کرد که از نظر سیاست استعداد دارند تا در میان آدم‌های خیلی نظری. من آدم خیلی نظری‌ای هستم و فکر می‌کنم آدم‌های خیلی نظری معمولاً به درد تحلیل سیاسی نمی‌خورند. سیاست، از زمان ارسطو، جزو حکمت عملی است، نه حکمت نظری. کار مهمی است، ولی جنسش با کار نظری فرق دارد.

اکثر نظرهایی که می‌بینید، حتی در روزنامه‌ها و مجله‌ها و حتی از کسانی که معروف‌اند به اینکه تحلیل سیاسی می‌کنند، از نظر من مشکل دارند. من خیلی از این تحلیل‌ها خوانده‌ام. اغلب نه مبانی نظری روشن دارند، نه معلوم است از چه دستگاه فکری‌ای استفاده می‌کنند.

مثلاً فرض کنید یک تحلیل مارکسیستی از این ماجرا بدهیم. تکلیف کسی که در پارادایم مارکسیستی می‌خواهد یک واقعهٔ سیاسی را تحلیل کند روشن است: دنبال ریشه‌های اقتصادی‌اش می‌گردد. اگر در ایران سال ۵۷ انقلاب شد، باید بگردد دنبال یک تغییر اساسی در زیربناهای اقتصادی ایران که باعث انقلاب شده است.

یا همین تحلیل ناشیانه‌ای که کسی می‌گوید آقای احمدی‌نژاد نمایندهٔ طبقهٔ کارگر ایران است. این نوعی آدم مارکسیست است، یا دست‌کم با واژگان مارکسیستی فکر می‌کند. وقتی می‌خواهد بگوید این آدم خوب است یا بد است، باید ببیند زیر بناها، تحولات اقتصادی و طبقات اجتماعی چه وضعی دارند و این طبقات چطور با هم تعامل می‌کنند. جریان‌هایی که در سطح سیاست می‌بینید، از نظر او باید نمایندهٔ جریان‌های اقتصادی عمیق‌تر باشند.

مثلاً گفته می‌شود آقای مهندس موسوی نمایندهٔ طبقهٔ متوسط جدید است. شاید کتاب‌هایی هم دربارهٔ تحولات سیاسی ـ اجتماعی دهه‌های اخیر ایران نوشته شده باشد و در آن‌ها از طبقهٔ متوسط حرف زده شده باشد. یک بحث هست که طبقهٔ متوسط در ایران از بین رفته یا ضعیف شده است. برای این حرف هم مثال‌های خوبی می‌آورند.

در زمان شاه، یک کارمند را می‌شد طبقهٔ متوسط حساب کرد. یعنی آدمی که با پس‌انداز کردن پولش می‌توانست مثلاً یک‌بار در عمرش چیزهایی بخرد، یا زندگی معینی بسازد. یادم هست در زمان جنگ، یک بار چیزهای احتکارشده‌ای در تهران کشف کرده بودند. آن زمان فساد اقتصادی بیشتر از نوع احتکار بود؛ نه مثل امروز، از جنس رانت‌های بزرگ. انبارهای بزرگی کشف می‌شد و چیزهایی در آن‌ها پیدا می‌کردند. خیلی هم کار بالا نمی‌گرفت و دادگاه و حکم سنگینی صادر نمی‌شد، با اینکه آن زمان مسئلهٔ احتکار خیلی مهم بود و دربارهٔ ارزاق عمومی سخت‌گیری وجود داشت.

وزارت مربوط به ارزاق عمومی در زمان جنگ از مهم‌ترین وزارتخانه‌ها بود. اصلاً مسئلهٔ تعزیرات حکومتی از همین جا شروع شد؛ اینکه اگر کسی چیزی مثل احتکار انجام داد، چطور می‌شود مجازاتش کرد؟ شرعاً طرف با پول خودش چیزی خریده و در انبار گذاشته؛ با کدام حکم شرعی باید او را مجازات کرد؟ بعد این جریان از نظر فقهی به سمت این رفت که حکومت می‌تواند عنوان «تعزیرات حکومتی» ایجاد کند و بگوید الان این کار جرم است و حاکم شرع می‌تواند تعزیر کند.

فضای آن زمان این بود که مسئلهٔ فقهی و حکومتی در آن پررنگ بود. می‌خواهم بگویم این اسم‌ها خالی نیستند؛ مشکلاتی را می‌خواستند حل کنند. مثلاً چطور کسی را که ارزاق عمومی را احتکار کرده مجازات کنند، آن هم در زمان جنگ.

یادم هست در همان زمان، برای یکی از محتکران جریمه‌ای گذاشته بودند. در یکی از برنامه‌های فقهی یا در یکی از روزنامه‌ها کسی حساب کرده بود که یک کارمند اگر چند صد سال هیچ نخورد و فقط حقوقش را پس‌انداز کند، تازه می‌تواند آن جریمه را بدهد. این نمونه‌ای از چیزی است که وقتی می‌گویند طبقهٔ متوسط از بین رفته، درباره‌اش حرف می‌زنند؛ یعنی آدم‌ها به دارا و ندار تقسیم می‌شوند و کارمندان و تحصیل‌کرده‌ها هم دیگر به آن معنا طبقهٔ متوسط نیستند.

الان در کشور، قشری داریم که طبقهٔ متوسط محسوب می‌شود. یک تحلیل مارکسیستی یا با مبانی مارکسیستی ممکن است بگوید آقای موسوی نمایندهٔ طبقهٔ متوسط جدید است؛ اقبالی که به او شده، به خواسته‌ها و آرزوهای این طبقه مربوط است. نکتهٔ من این است که اصولاً مشکلی در بسیاری از تحلیلگرهای سیاسی مشهور وجود دارد: من مبنای تحلیلشان را نمی‌فهمم. معلوم نیست بر اساس چه مبنایی این تحلیل‌ها را انجام می‌دهند. به هیچ نهضت فکری وابسته نیستند. شاید از جهتی آدم مستقلی هستند، اما معمولاً تحلیلشان مرکز ندارد؛ کمی از خبر فراتر می‌رود، ولی به چیزی عمیق در جامعه اشاره نمی‌کند.

من دوباره سعی می‌کنم از شرایط فعلی حسن استفاده کنم. احساسات زودگذری که ایجاد شده به کنار؛ واقعاً سعی کنید از این ماجرا استفاده کنید. به جای صرف خبرخوانی، کمی عادت کنید تحلیل کنید. عادت کنید میان مبانی مختلف تحلیل سیاسی فرق بگذارید. امیدوارم دربارهٔ مبانی روان‌کاوانه هم چیزهایی از این طریق بگویم.

من اصلاً معتقد نیستم یک مبنای خاص وجود دارد که همیشه خوب جواب می‌دهد. مبانی مارکسیستی روی بعضی تحولات اجتماعی خیلی خوب جواب می‌دهد؛ بعضی تحولات سیاسی و اجتماعی واقعاً مستقیماً به مسائل اقتصادی مربوط‌اند، و بعضی دیگر نه. فکر می‌کنم انقلاب ایران نمونهٔ انقلابی است که اگر روان‌کاوانه به آن نگاه کنید، نتیجهٔ بهتری می‌گیرید تا اگر فقط به مبانی اقتصادی نگاه کنید.

امید، نفرت و امکان بسیج اجتماعی

ملت‌های مختلف، بر اساس فرهنگ‌هایی که دارند و بر اساس نوع و شدت تحولاتی که در آن‌ها رخ می‌دهد، فرق می‌کنند. بعضی تحولات بیشتر به زیربنای اقتصادی مربوط‌اند و بعضی نیستند. کسی که به سیاست نگاه می‌کند و می‌خواهد تحلیل سیاسی خوبی داشته باشد، باید ذهن منعطفی داشته باشد و همیشه یک‌جور نگاه نکند. اگر همیشه آخرش به این نتیجه برسد که باید طبقات اجتماعی ایران را بشمارد و بعد ببیند احمدی‌نژاد در کدام طبقه می‌گنجد، ممکن است به نتیجه‌های عجیب برسد: سرمایه‌دار نیست، طبقهٔ متوسط جدید هم نیست، پس لابد نمایندهٔ طبقهٔ کارگر است.

ممکن است هیچ کارگری هم پیدا نکنید که از او با این عنوان چیزی شنیده باشید، ولی چون باید در یکی از این طبقه‌ها بگنجد، به چنین نتیجه‌ای می‌رسید. دو پیشنهاد می‌خواهم بکنم. یکی اینکه به جای خواندن خبر روز، که همین امروز صبح اتفاق افتاده و بعد از ظهر عوض می‌شود، کمی چیزهای مبنایی‌تر بخوانید. شاید راحت نباشد، اما اطلاعاتی دربارهٔ سوابق سی، چهل ساله پیدا کنید. کتاب‌های خوبی هست که می‌تواند به شما نشان دهد این جریان‌ها چطور شکل گرفته‌اند.

ما نمی‌توانیم همین الان بنشینیم، به مختصر خبرها نگاه کنیم و بفهمیم چه می‌گذرد. حداقل باید ده سال، بیست سال، سی سال را ببینیم؛ واقعاً باید ببینیم جریان‌ها چطور شکل گرفته‌اند و از کجا آمده‌اند. از این جهت هم خوب است با جامعه‌شناسی و فلسفهٔ سیاسی آشنایی کلی پیدا کنید، دیدگاه‌های مبنایی را بشناسید و عادت کنید تحلیل‌های سطح بالای سیاسی بخوانید.

من می‌گویم مقالهٔ ژیژک مقالهٔ درستی نبود، ولی مقالهٔ سطح بالایی بود. مبانی خاصی دارد؛ ژیژک با آن مبانی به همهٔ دنیا نگاه می‌کند و ممکن است حرف‌های خیلی خوبی هم بزند. خواندن مقالهٔ چنین آدم‌هایی همیشه مفید است، چون تحلیل‌های بااسلوب و با متدولوژی دارند؛ ممکن است نتیجهٔ درست بگیرند یا نتیجهٔ غلط، ممکن است اطلاعاتشان غلط باشد یا نگاهشان با محسوس سیاسی خاص یک کشور نخواند، ولی شما از روش تحلیلشان چیزی یاد می‌گیرید.

توصیه‌ام این است که از این فضای آشفته و احساسی نتیجهٔ مثبتی بگیرید. اگر علاقه‌مند شده‌اید، ببینید چقدر چیز هست که نمی‌دانید. نمی‌فهمید کی چه می‌گوید، چرا فلانی این کار را کرد، چرا آن کار را نکردند. بخشی از علتش این است که اطلاعاتتان دربارهٔ جریان‌های تاریخی‌ای که کار را به اینجا رسانده کم است. با اطلاعات دو ماه اخیر خیلی پیش نمی‌روید. دست‌کم ده، پانزده سال، و بهتر است عقب‌تر، باید بروید و ببینید چه جریان‌هایی شکل گرفته و چطور کار به اینجا رسیده است.

به علاوه، لازم دارید بحث‌های کلی دربارهٔ سیاست را هم بدانید. منظورم اتفاقاً تحلیل سیاسی حزبی نیست. فضای کلی دنیا، مخصوصاً از فروپاشی شوروی به بعد، تغییر کرده است. آدم‌های قدیمی‌ای که تحلیل سیاسی می‌کنند، به نظر من همپای اتفاق‌هایی که در دنیا رخ داده جلو نیامده‌اند. فضای ذهنی‌شان در دههٔ شصت و هفتاد گیر کرده است. واژه‌هایی که به کار می‌برند، با دنیا نمی‌خواند.

در صد سال اخیر واژگان جدیدی در فضای سیاسی دنیا به وجود آمده است. پدیده‌هایی پیدا شده که قبلاً وجود نداشتند، نه اینکه فقط متوجهشان نبودیم. خروج دنیا از حالت دوقطبی تحول بسیار بزرگی بود. نقش آمریکا در دنیا تغییر کرده است. این آمریکای امروز آمریکای دههٔ هفتاد یا دههٔ شصت نیست. با مثبت و منفی بودن این تغییر کاری ندارم، اما خود تغییر مهم است.

حتی آمدن اوباما به ریاست‌جمهوری آمریکا شوخی نیست. این شبیه حرف‌هایی نیست که دربارهٔ آقای خاتمی می‌گفتند که همه‌اش بازی است. این چه حرفی است؟ مگر می‌شود از واقعیت اجتماعی و سیاسی‌ای که رخ داده این‌قدر بیگانه باشیم؟ البته در ایران، برای بسیاری از آدم‌ها این تصور خیلی پررنگ است که همهٔ اتفاق‌هایی که در ایران می‌افتد از خارج است، و مخصوصاً از انگلستان. انگلستان شاید خودش در حال از دست دادن کشورش باشد، ولی هنوز ایرانی‌ها فکر می‌کنند سرنخ همهٔ کارها دست انگلیسی‌هاست. دربارهٔ آمریکا هم همین‌طور است؛ بعضی آدم‌های سنتی هنوز فکر می‌کنند پشت همه چیز آمریکا یا انگلیس است.

در عین حال، واقعیت‌های اقتصادی هم وجود دارد. مثلاً میان طرفداران دو جریان، اختلاف دیدگاه اقتصادی جدی هست. نمی‌خواهم بگویم تحلیل مارکسیستی غلط است یا درست. مشکل بسیاری از مارکسیست‌ها این است که همه چیز را می‌خواهند در همان قالب ببینند. اگر می‌گویید موسوی نمایندهٔ طبقه‌ای است، باید دقیق پیدا کنید کدام طبقه و چگونه. البته همهٔ مارکسیست‌ها این‌طور نیستند؛ مارکسیست‌های امروز خیلی تغییر کرده‌اند و دیگر بسیاری از آن‌ها معتقد نیستند که هر تحول سیاسی را باید با همان نگاه قدیمی توضیح داد.

حتی در نقد مارکسیستی امروز مفاهیمی مثل گذار از «دولت سرمایه‌داران» به «دولت سرمایه» مطرح می‌شود؛ واژگانی جدید که در تحلیل دولت‌های نهم و دهم به کار می‌رود. این‌ها نظریه‌های جدیدند. چنین واژگانی سی سال قبل اصلاً در این فضا تولید نشده بود. حالا ممکن است بگویید این تحلیل درست نیست. اشکالی ندارد، ممکن است غلط باشد؛ ولی دست‌کم از نظرگاه دقیق‌تری می‌آید و تکنیک تحلیلی بهتری دارد.

من اینجا نمی‌خواهم وارد این شوم که دقیقاً کدام تحلیل مارکسیستی درست است و کدام غلط. فقط می‌خواهم بگویم اگر کسی می‌خواهد دربارهٔ سیاست حرف جدی بزند، باید بداند پشت کلماتش چه دستگاهی هست. اینکه بگوییم این دولت طرفدار محرومان است یا آن جریان نمایندهٔ طبقهٔ متوسط است، کافی نیست. باید معلوم باشد طبقهٔ متوسط را چطور تعریف می‌کنیم، سرمایه را چطور می‌فهمیم، دولت را چه می‌دانیم، و نسبت دولت با سرمایه، بازار، نهادهای امنیتی، ایدئولوژی و فرهنگ چیست. اگر این‌ها روشن نباشد، تحلیل سیاسی بیشتر شبیه گفت‌وگوی روزمره می‌شود.

گاهی هم تحلیل‌ها به یک سطح کاملاً اخلاقی و شخصی فروکاسته می‌شود: این آدم خوب است، آن آدم بد است، فلانی از فلانی خوشش نمی‌آید، فلان گروه با فلان گروه دعوا دارد. این‌ها ممکن است بخشی از واقعیت باشند، اما تحولات اجتماعی مهم را توضیح نمی‌دهند. ممکن است در سطح بالا رقابت، حسادت، رابطهٔ خانوادگی، خصومت شخصی و علاقهٔ فردی وجود داشته باشد، اما اگر جامعه از زیر تغییر نکرده باشد، این رقابت‌ها به جنبش بزرگ تبدیل نمی‌شود. همیشه باید پرسید زیر این سطحِ آدم‌ها و دعواها چه جریان‌های عمیق‌تری وجود دارد.

به همین دلیل است که من اصرار دارم از خبر روز فاصله بگیرید. اگر فقط خبر بخوانید، مدام در سطح آدم‌ها و اتفاق‌های روز می‌مانید. امروز فلانی این حرف را زد، فردا دیگری جواب داد، پس‌فردا بیانیه آمد. این‌ها لازم است، اما کافی نیست. باید تاریخ شکل‌گیری نهادها، طبقات، جریان‌های فکری، زبان سیاسی، و حتی خاطره‌های جمعی را هم دید. سیاست فقط صحنهٔ امروز نیست؛ رسوب ده‌ها سال تجربه، ترس، امید، شکست، اسطوره و اقتصاد است.

می‌خواهم از بحث سیاسی جدا شوم. حالت من هم این است که از این چیزها جدا شویم و برویم جلو، ولی نمی‌شود؛ اجازه نداریم این حرف‌ها را نادیده بگیریم. اگر این حرف درست باشد، بعد از این می‌شود آن را کنار گذاشت. این یک جور نگاه جدی‌تر به مسائل سیاسی است، نه اینکه بگوییم این آدم خوب است و آن آدم بد. نمی‌گویم در سیاست آدم خوب و بد نداریم، اما تحولات سیاسی ـ اجتماعی عمیق معمولاً مبانی پیچیده‌تری دارند؛ به جای عمیق‌تری مربوط می‌شوند.

فاشیسم و ناخودآگاه جمعی

فاشیسم و ناخودآگاه جمعی

فاشیسم و ناخودآگاه جمعی

فاشیسم و ناخودآگاه جمعی

عمیق‌ترین نمونه‌هایش را باید از یونگ شنید؛ جاهایی که اصلاً به سرمایه ربط ندارند. می‌خواستم همین جلسه دربارهٔ تحلیل یونگ از آلمان و ظهور فاشیسم صحبت کنم، اما احتمالاً می‌ماند برای جلسهٔ آینده. لطفاً در جلسهٔ آینده نگذارید دوباره به مسائل روز کشیده شوم؛ من خودم شروع کردم دربارهٔ مسائل روز صحبت کردم. نمی‌خواهم بگویم شما باعثش بودید، ولی شما هم مانعش نشدید.

در تحلیل یونگ از آلمان و ظهور فاشیسم، مسئله این نیست که صرفاً چه مبانی اقتصادی‌ای وجود داشته است. یونگ می‌گوید این زنده شدنِ تصویر یک موجود اسطوره‌ای در فرهنگ آلمان است؛ موجودی که بعد از هزار سال، به دلایلی که شرایطش آماده شده، سر برآورده و روی آدمی مثل هیتلر پروجکت شده است. در ناخودآگاه جمعی آلمان و اسطوره‌های آلمانی، شخصیتی وجود دارد؛ شخصیتی در اسطوره‌های توتنی. یونگ می‌گوید ظهور این شخصیت اسطوره‌ای را در رؤیاهای آلمانی‌ها ردیابی کرده است: آدم‌ها رؤیاهایی می‌دیدند که چنین موجودی در آن‌ها بود.

شرایط اقتصادی مؤثر بوده، اما از نظر یونگ همهٔ این‌ها فقط بستر را فراهم می‌کند. اتفاقی عمیق‌تر از این چیزها می‌افتد. چطور این همه آدم آلمانی، از همهٔ طبقات، پشت موجود روانی‌ای مثل هیتلر بسیج می‌شوند و کارهایی می‌کنند که یونگ می‌گوید در همان دوران احساس می‌کردم خود این آدم‌ها می‌فهمند حالت تسخیرشده دارند؟ یعنی کارهایشان عقلانی و منطقی نیست؛ دارند به سمتی کشیده می‌شوند، بی‌آنکه بدانند آخرش به کجا می‌رسند.

یونگ می‌گفت خود هیتلر هم نماد مجسم تسخیرشدگی بود؛ آدمی که تحت کنترل خودش نیست، تحت کنترل نیروهایی ماورایی یا ناخودآگاه کارهایی می‌کند، و رفتارها و حرکت‌هایش همین حالت را دارد. بعضی تحولات سیاسی ـ اجتماعی عجیب‌وغریب، گاهی برمی‌گردند به چیزهایی در ناخودآگاه جمعی یک ملت که ممکن است چهار هزار سال قبل شکل گرفته باشند یا به‌گونه‌ای در ما مشترک باشند. کافی است بسترها فراهم شود تا چیزهایی کهن و نهفته نمود پیدا کند و دیوانگی‌های عظیمی رخ دهد.

هیچ کس نمی‌تواند بگوید ملت آلمان به دلایل اقتصادی دیوانه شد. جنگ جهانی دوم فراتر از این است. انگیزه‌های خودآگاه و نیمه‌خودآگاه وجود دارند؛ سود و منفعت و این حرف‌ها می‌توانند بخشی از بحث باشند، ولی بیشتر به انفجار یک عقدهٔ روانی عجیب شبیه است که تحت کنترل کسی نیست.

حرف من این است که گرایش‌های مختلفی در تحلیل سیاسی وجود دارد. من می‌خواهم سعی کنم بگویم گرایش‌های یونگی چه هستند و خود یونگ چه حرف‌هایی زده است.

در اینجا، اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، نگاه یونگی می‌پرسد: کدام تصویرها فعال شده‌اند؟ کدام اسطوره‌ها دوباره جان گرفته‌اند؟ مردم چه چیزی را روی چه کسی پروجکت می‌کنند؟ چه نیرویی از ناخودآگاه جمعی بیرون آمده و خودآگاهی سیاسی را تسخیر کرده است؟ این پرسش‌ها با پرسش‌های اقتصاد سیاسی فرق دارند. اقتصاد سیاسی می‌پرسد چه طبقه‌ای چه منفعتی دارد، کدام ساختار تولید تغییر کرده، سرمایه کجا رفته، و دولت چه نقشی در بازتوزیع یا انباشت دارد. این پرسش‌ها مهم‌اند، اما همیشه کافی نیستند.

گاهی یک رهبر سیاسی به دلیل منافع اقتصادی پیروانش محبوب نمی‌شود؛ بلکه چون تصویری از نجات، پدر، قهرمان، انتقام، پاکی، قدرت یا بازگشت گذشته را بر دوش می‌کشد. در چنین حالتی، اگر فقط بپرسید کدام طبقه از او سود می‌برد، بخش بزرگی از ماجرا را نمی‌بینید. باید بپرسید چه چیزی در روان جمعی مردم به او چسبیده است. چرا آدم‌ها با دیدن او احساس می‌کنند چیزی از درونشان پاسخ گرفته است؟ چرا حاضری می‌شوند برای او فداکاری کنند، حتی وقتی به سود مادی‌شان نیست؟

تحلیل یونگ از فاشیسم از همین جا مهم می‌شود. او نمی‌گوید اقتصاد هیچ نقشی نداشت. نمی‌گوید شکست جنگ جهانی اول، تورم، تحقیر ملی، بحران سیاسی و بیکاری بی‌اهمیت بود. اما می‌گوید این‌ها بسترند. روی این بستر، یک تصویر کهن فعال شد؛ تصویری که در فرهنگ آلمانی و اسطوره‌های توتنی ریشه داشت. این تصویر، وقتی روی هیتلر پروجکت شد، او را از یک سیاست‌مدار معمولی به مرکز نوعی شور جمعی تبدیل کرد.

سؤال: یعنی این صداها و حرکت‌های ناخودآگاه، از مسئله‌های جدید اقتصاد و جامعه جدا هستند؟

نه لزوماً جدا، اما باید فکر کنید که از دور و دورتر چه چیزی را می‌بینید. همین فکر ترسناک است. من یک بار اشاره کردم که یونگ در یکی از کتاب‌هایش، که خیلی دربارهٔ ناخودآگاه و سلطهٔ ناخودآگاه حرف می‌زند، صراحتاً می‌گوید این حرف‌ها ترسناک است. احساس اینکه چیزهای کنترل‌نشده‌ای در وجود ما هست، ترسناک است.

این همان حرفی است که فروید از روز اول، وقتی موضوع ناخودآگاه را مطرح کرد، گفت. او گفت در آینده خواهید دید فرهنگ به شدت در برابر روان‌کاوی مقاومت می‌کند، چون خودآگاهی ما نمی‌خواهد بپذیرد چیزی خارج از حیطهٔ اختیارش وجود دارد. خودآگاهی ما نوعی تمامیت‌خواهی دارد؛ صفتی که در سیاست شاید صفت بدی باشد، اما اینجا هم می‌توانیم دربارهٔ خودآگاهی به کار ببریم. خودآگاهی گرایش دارد خودش را همه‌چیز بداند.

یونگ مخصوصاً می‌گوید دوران مدرن این گرایش را تشدید کرده است. این عامل بسیاری از بی‌عقلی‌ها، جنگ‌ها و اتفاق‌های بدی است که در دنیا رخ داده و می‌دهد.

سیاست فراتر از کشمکش‌های شخصی

این مقاومت در برابر ناخودآگاه فقط مقاومت یک فرد در اتاق درمان نیست. فرهنگ‌ها هم ناخودآگاه خودشان را انکار می‌کنند. یک جامعه ممکن است بگوید ما عقلانی شده‌ایم، علمی شده‌ایم، مدرن شده‌ایم، دیگر اسطوره نداریم، دیگر آیین نداریم، دیگر نیاز به نماد نداریم. اما از دید یونگ، این‌ها از بین نمی‌روند؛ فقط شکل عوض می‌کنند و اگر راه سالمی برای بیانشان نباشد، از راه‌های خطرناک‌تر برمی‌گردند. سیاست مدرن، در بعضی لحظه‌ها، تبدیل می‌شود به میدان بازگشت همان نیروهایی که فرهنگ مدرن خیال کرده بود پشت سر گذاشته است.

به همین دلیل است که گفتنِ اینکه «این حرف‌ها ترسناک است» برای یونگ مهم است. ترسناک است چون ما دوست داریم خودمان را موجوداتی بدانیم که با عقل و اراده تصمیم می‌گیریم. اما ناگهان می‌بینیم ملت‌های بسیار متمدن، با فلسفه، موسیقی، دانشگاه و علم، می‌توانند در مدت کوتاهی وارد دیوانگی جمعی شوند. این فقط با منافع اقتصادی توضیح داده نمی‌شود. چیزی در عمق روان جمعی فعال شده و آدم‌ها را با خودش برده است.

بعضی‌ها می‌گویند یونگ از مذهب و دین حمایت و طرفداری می‌کند. معنایش این نیست که یونگ آدم مذهبی‌ای به معنای معمول کلمه است. حرفش این است که دین و مذهب در طول هزاران سال دقیقاً به وجود آمده‌اند، تغییر کرده‌اند، و خودشان را با شرایط ناخودآگاهی ما وفق داده‌اند تا نظام‌پردازی‌هایی برای کنترل این نیروها بسازند.

کار فرهنگ‌های معنوی این است که شما را تا حدی از آسیب‌های ناخودآگاهی حفظ کنند. دلیل اینکه در قرن بیستم، بیش از هر دوران دیگری در غرب دیوانگی رخ داد و همچنان رخ می‌دهد، از نظر یونگ این است که این سوپاپ‌های اطمینانی که به وجود آمده بود، هر اسمی می‌خواهید رویشان بگذارید، ضعیف شدند.

مذهب به شما امکان می‌دهد آن بخش اصلی روان ناخودآگاهتان را، که یونگ اسمش را خویشتن می‌گذارد، روی مسیح یا روی خداوند پروجکت کنید. مسیحیت به شما اجازه می‌دهد آن بخش مرکزی ناخودآگاه را روی مسیح یا خداوند بیندازید. از دید یونگ مهم نیست که آیا خدا وجود دارد یا نه، یا مسیح واقعیت تاریخی داشته یا نه. برای این بحث، آن سطح مسئله مهم نیست. مهم این است که شما چیزی در بیرون دارید که می‌توانید واقعیت‌های درونی خودتان را در آن پیدا کنید.

وقتی چنین امر معنوی‌ای در بیرون دارید، خویشتنتان را روی آن پروجکت می‌کنید. اگر این را کنار بگذارید، ممکن است همان خویشتن را روی رهبر سیاسی پروجکت کنید. آن وقت ممکن است موجودی دیوانه را رهبر خودتان ببینید و چیزی عمیق و فوق‌العاده محرک را روی او بیندازید؛ چیزی که برایش حتی جانتان را هم بدهید. اگر آن را روی خدا بیندازید یک جور نتیجه دارد، اگر روی هیتلر بیندازید فاجعهٔ آلمان و اروپا پیش می‌آید.

فضای سکولری که در اروپا به وجود آمد، یا بهتر است بگوییم فضای لائیک، باعث شد فرهنگ دینی تحت فشار قرار بگیرد و مردم از آداب و رسوم دینی خارج شوند. حتی ممکن است اعتقاداتشان از بین نرفته باشد، ولی آیین‌ها را اجرا نکنند. از دید یونگ، آیین‌ها چیزهایی هستند که برای نیازهای خیلی عمیق روانی ما معادل و محل تخلیه ایجاد می‌کنند. وقتی این‌ها را تضعیف می‌کنید، نتیجه این می‌شود که نه فقط آلمانی‌ها، بلکه ملت‌های دیگر هم برای خودشان قهرمان درست می‌کنند؛ چون چیزهایی در درونشان هست که باید جایی نسبت داده شود. ناخودآگاه می‌گردد ببیند در بیرون چه چیزی معادل این نیاز درونی است: قهرمانی، موجودی ماورایی، یا رهبر سیاسی.

از این نظر، دین برای یونگ فقط مجموعه‌ای از گزاره‌های اعتقادی نیست. دین یک نظام نمادین و آیینی است که به نیروهای درونی امکان بیان می‌دهد. وقتی کسی دعا می‌کند، عبادت می‌کند، در آیینی جمعی شرکت می‌کند، یا در برابر نمادی مقدس می‌ایستد، از نظر یونگ فقط کاری «عقیدتی» انجام نمی‌دهد؛ دارد رابطه‌ای میان روان خودش و واقعیت‌های بزرگ‌تر برقرار می‌کند. اگر این امکان از بین برود، روان همچنان همان نیاز را دارد. آن وقت ممکن است همان نیاز به شکل پرستش رهبر، ایدئولوژی، ملت، نژاد، حزب یا انقلاب برگردد.

پس حرف یونگ این نیست که مردم باید حتماً به معنای کلامی و سنتی مذهبی باشند. حرفش این است که فرهنگ اگر نتواند برای نیروهای ناخودآگاه ظرف بسازد، آن نیروها ظرف‌های خطرناک‌تر پیدا می‌کنند. وقتی مسیح، خدا، قدیس، آیین و نمادهای دینی کنار می‌روند، الزاماً عقل جای آن‌ها را نمی‌گیرد. گاهی هیتلر، موسولینی، ملت، پرچم یا رهبر انقلابی جای آن‌ها را می‌گیرد. این همان خطری است که در تحلیل سیاسی یونگی باید دید.

بنابراین مبنای تحلیل‌های یونگی دربارهٔ بروز دو جنگ جهانی، و بروز پدیدهٔ عجیب فاشیسم، از این جنس است. ما چون آنجا نبودیم و حضور نداشتیم، هر قدر هم اطلاعات بگیریم، شاید نتوانیم فضای دیوانه‌وار اروپا، مخصوصاً کشورهای فاشیستی را در دوران بین دو جنگ و دوران جنگ جهانی دوم حس کنیم. زحمت می‌خواهد تا آدم آن دیوانگی محض را بفهمد.

بعضی فیلم‌های خطابهٔ موسولینی را که نگاه می‌کنید، دیوانه بودنش بدیهی است، ولی مردم او را می‌پرستند. بعد از جنگ، فکر می‌کنم همهٔ کشورهایی که دچار فاشیسم بودند، سعی کردند با ساختن آثار ادبی و هنری و حتی روایت‌های نادرست، گذشته را جور دیگری نشان دهند. جنبش مقاومت فرانسه چند نفر بیشتر نبود؛ واقعیت این است که بسیاری با آلمانی‌ها ساختند. فرانسوی‌ها آن‌طور که قهرمانانه ممکن است در فیلم‌ها ببینید، مقاومت قهرمانانه نکردند. اصولاً فضای فرانسه تا حد زیادی فضای سازش با آلمان بود. حکومت ویشی هم در زمان خودش طرفدار و نفوذ مردمی داشت.

به هر حال، تصویری که امروز از فاشیسم در فرهنگ ایتالیا، آلمان و اسپانیا می‌بینید، معمولاً به نحوی ذهن آدم را منحرف می‌کند تا نفهمید واقعاً چه خبر بوده است.

بعد از جنگ، طبیعی بود که ملت‌ها بخواهند خودشان را از گذشته‌شان جدا کنند. هیچ ملتی دوست ندارد بگوید ما واقعاً با شور و اشتیاق دنبال یک دیوانگی رفتیم. برای همین، در هنر و ادبیات و سینما، معمولاً تصویر مقاومت، شرافت، مخالفت پنهان و قربانی بودن پررنگ‌تر می‌شود. البته مقاومت واقعی هم وجود داشته، آدم‌های شجاع هم بوده‌اند، اما اگر این تصویر جای کل واقعیت را بگیرد، دیگر نمی‌فهمیم فاشیسم چطور ممکن شد. فاشیسم فقط با سرنیزه حکومت نمی‌کند؛ باید بخشی از روان جمعی مردم را هم بگیرد.

این همان چیزی است که از بیرون دیدنش سخت است. ما امروز فیلم‌های مستند را نگاه می‌کنیم، خطابه‌های موسولینی یا هیتلر را می‌بینیم، و شاید بگوییم چطور کسی فریب این‌ها را می‌خورد؟ اما اگر در آن فضا بودید، اگر تحقیر، فقر، شکست، خشم و اسطورهٔ ملیِ زخمی را با هم حس می‌کردید، شاید می‌فهمیدید چرا آدم‌ها جذب می‌شدند. این به معنای توجیه نیست؛ به معنای فهم مکانیسم است.

من یک بار، خیلی وقت پیش، از دانشگاهی که بودم تا کوی دانشگاه که آن موقع جای امنی بود، یک سینما داشتیم و هفتهٔ فیلم تشکیل کرده بودند. آنجا یک فیلم آلمانی خیلی جالب دیدم که چند سال بعد از پایان جنگ ساخته شده بود و فضای آلمان را خیلی صادقانه نشان می‌داد. برای من شگفت‌انگیز بود، چون فکر می‌کنم داخل آلمان واقعاً همین‌طور بوده است.

فاشیسم معمولاً این‌طور در ذهن ماست که انگار با زور و سرنیزه مردم آلمان را برده‌اند. اما در آن فیلم می‌بینید اصلاً این‌طور نیست. همه می‌خواهند سرباز آلمانی باشند. کار به جایی رسیده که نوجوان‌های سیزده چهارده ساله ثبت‌نام کرده‌اند؛ نزدیک پایان جنگ است، آمریکایی‌ها رسیده‌اند، و این بچه‌های سیزده چهارده ساله از اینکه اسمشان برای اعزام نیامده دق می‌کنند. ناراحت‌اند که چرا آلمان آن‌ها را نمی‌پذیرد، چرا آن‌ها را سرباز حساب نمی‌کند. فضا واقعاً همین‌طور بوده است.

حضار: اسم فیلم «پل» است؟

آفرین، «پل»؛ «Die Brücke». کارگردانش برنهارد ویکی است. شاید فیلم‌های دیگری هم ساخته باشد، ولی فیلم مهمش همین است. در صحنه‌ای از این فیلم، پدر در جنگ مرده، مادر اسلحهٔ پدر را به پسرش می‌دهد و پسر می‌گوید اصلاً به من فکر نکن، فقط به آلمان فکر کن. این پسر سیزده ساله است. چنین فضایی است که به آدم نشان می‌دهد داخل آلمان چه خبر بوده، داخل ایتالیا چه خبر بوده.

یک فیلم دیگر هم هست، یک فیلم بسیار قشنگ ایتالیایی، «یک روز به‌خصوص». در یک مجتمع ساختمانی، فرض کنید ده پانزده طبقه و هزار نفر زندگی می‌کنند. روزی است که موسولینی خطابه دارد و همه برای شرکت در آن بیرون رفته‌اند. دو نفر در مجتمع مانده‌اند: یکی زن خانه‌داری که نرفته، و یکی مردی که ظاهراً مخالف سیاسی یا طردشده است. این دو نفر در آن روز خاص با هم آشنا می‌شوند. فیلم خیلی خوب آن فضای جمعی را نشان می‌دهد؛ اینکه نرفتن، نپذیرفتن و بیرون ماندن از آن شور عمومی، خودش چقدر ترسناک است.

قبول کردن این نیروها ترسناک است و قبول نکردنشان هم آثار ترسناکی به بار می‌آورد. حرف روان‌کاوی همین است: چیزی وجود دارد؛ اگر قبولش نکنید و انکارش کنید، جاهای دیگری خودش را نشان می‌دهد. مدرنیسم، از این نظر، انکار ناخودآگاه است و برای همین به نحوی عقیم می‌شود. آن انسان زندهٔ مدرنیستی هم، اگر بخواهیم دقیق باشیم، از درون به شکلی پنهانی با همین نیروها درگیر است.

یونگ این حرف‌ها را با صراحت می‌زند؛ حرف‌هایی که واقعاً برای درست فهمیدنشان باید رویشان فکر کرد. این‌طور نیست که فقط به دلیل شروع یک ایدئولوژی یا چند مناسبات سیاسی، چنین پدیده‌هایی به وجود بیاید. معمولاً خطاهای زیادی در تحلیل ایجاد می‌شود، مخصوصاً وقتی آدم به یک ماجرا نزدیک نیست.

من هم دربارهٔ اتفاق‌های خودمان همین احتیاط را دارم. حاضر نیستم در جمع، با قطعیت دربارهٔ بعضی چیزها حرف بزنم، چون ممکن است بسیار اشتباه کنیم. مثلاً در مورد «سایه» یا «shadow» و مسئلهٔ خشم، در آینده و شاید جلسهٔ بعدتر صحبت می‌کنم. این یکی از دو سه ایدهٔ مهم یونگ در تحلیل‌های سیاسی است. اما اینکه اینجا اگر چنین اتفاقی افتاده، باید دید آیا شما آنجا بوده‌اید، سایه‌ها را دیده‌اید یا نه. اگر ندیده باشیم، خیلی راحت نیست که از اتاقمان دربارهٔ آن حرف بزنیم.

امیدوارم از جلسهٔ آینده بحث را طوری پیش ببرم که جنبهٔ مبنایی داشته باشد. می‌خواهم شما را به توصیه‌ای عملی برسانم. اگر روزی شش ساعت در اینترنت خبر سیاسی می‌خوانید، یک ساعتش را کم کنید و تاریخ بخوانید. اصلاً آن یک ساعت را بگذارید برای چیزهایی که قبل از شما نوشته شده، تا دربارهٔ ایران و سیاست کمی زمینه به دست بیاورید. یک ساعت هم بگذارید برای این پرسش که اصلاً سیاست چیست.

در مورد سیاست داریم صحبت می‌کنیم، نه در مورد دعوای شخصی چند نفر. واقعاً بیشترین چیزی که از مردم می‌شنوم این است که سیاست را مثل یک اختلاف خانوادگی می‌بینند: این‌ها با هم مشکل دارند، آن‌ها با هم می‌جنگند، فلانی از فلانی خوشش نمی‌آید. جریان‌های سیاسی این‌طور نیستند. حتی اگر آدم‌هایی که بالا و پشت پرده هستند به شما بگویند این‌طور است، باز این همهٔ ماجرا نیست. ممکن است احساس‌های شخصی، خوش‌آمدن و بدآمدن، رقابت‌ها و اختلاف‌ها وجود داشته باشد، اما تحولات مهم سیاسی ـ اجتماعی از جای عمیق‌تری می‌آیند: از فرهنگ، از اقتصاد، از زیربناهایی که جامعه بر اساس آن‌ها شکل گرفته، و بعد در سطح بالای سیاست به شکل درگیری‌های روزمره دیده می‌شوند.

امیدوارم بتوانم واقعاً از موضوعات روز کمی فاصله بگیرم. اما در همین جلسه هم می‌خواستم راهی باز کنم تا وقتی دربارهٔ یونگ، سیاست و ناخودآگاه جمعی حرف می‌زنیم، روشن باشد چرا این بحث فقط نظری نیست. حضور در یک جامعه، نفس کشیدن در فضای آن، و درگیر شدن با نشانه‌هایی که از خودآگاهی عبور نمی‌کنند، در فهم سیاست نقش دارد. اگر این نکته را جدی نگیریم، هم در تحلیل جامعهٔ خودمان خطا می‌کنیم و هم در فهم پدیده‌های بزرگی مثل انقلاب، فاشیسم، جنگ و شورهای جمعی.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها