→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۱۶ · یهودیت

معاد و شریعت در یهودیت و جایگاه عیسی و پیامبران

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. نبوت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی

مقدمه و مرور مباحث پیشین درباره معاد و شریعت در یهودیت

جلسه ۱۶

دقیقهٔ ۴۵

به‌طور طبیعی این فصل همهٔ نقل‌قول‌ها از قرآن است. مثلاً فرض کنید قسمت پدیده‌های کیهانی‌اش، که از آیات شروع سورهٔ حج می‌آید – این کتاب کتابی است که فرض می‌کند مضامین قرآن و کتاب‌های مقدس را در کنار هم بگذارد و یک‌جوری با هم مقایسه بکند و اختلاف‌ها و شباهت‌ها را بگوید. شما در این فصل کلاً کمتر می‌بینید که از کتاب مقدس بتواند چیزی بیاورد. اینجا از سورهٔ حشر، از ابتدایش برای آن پدیده‌های کیهانی که اتفاق می‌افتد، زلزله و این‌ها، یک آیاتی می‌آورد و بعد یک عبارتی از انجیل متی آورده شده. در سورهٔ حج این عبارت هست که «زلزلهٔ رستاخیز امری هولناک است. روزی که آن را ببینی هر شیردهنده‌ای آن را که شیر می‌دهد فرو می‌گذارد، و هر آبستنی بار خود را فرو می‌نهد. مردم را مست می‌بینی در حالی که مست نیستند، ولی عذاب خدا شدید است» این‌ها آیه‌های ۱ و ۲ سورهٔ حج هست. در انجیل متی این عبارت هست: «وای بر آبستنان و شیردهندگان در آن ایام». خلاصه یک شباهتی دارد. واقعاً هم خیلی شما سعی کنید بتوانید چنین عباراتی در کتاب‌های مقدس مسیحی‌ها یا تا حدودی یهودی‌ها پیدا کنید. بقیهٔ این فصل هم بیشترش از قرآن نقل شده. در واقع یک فکت مشخص تاریخی است که متون مقدس مسیحی‌ها و یهودی‌ها فاقد این تنوع مضامینی است که در قرآن در رابطه با معاد وجود دارد. ولی هر دو تا گروه به معاد اعتقاد دارند. من این را شاهد بر این موضوع گرفتم که سعی کردم در آن جلسه این مسئله را مطرح بکنم که جدای از بحث کردن با یهودی یا در مورد دین یهود، برای خود ما هم مهم است که فقط شریعت نیست که تکامل پیدا می‌کند، بلکه بیان عقاید هم در واقع حالت تکامل دارد. این نکتهای است که من تأکیدم این بود که مفهوم شیطان و مفهوم آخرت و معاد به شکلی که در قرآن مطرح است در آنجا مطرح نیست، ولی معنایش بیاعتقادی به این مضامین نیست. حالا نمی‌دانم، بعد از جلسه یک سؤالهایی از من شد آن جلسه، من مطلقاً حرفم این نیست که اعتقاد به معاد وجود نداشته، اگر کسی این جوری می‌فهمد کاملاً دارد بد می‌فهمد. اعتقاد به معاد توسط همهٔ پیغمبران روش تأکید شده، و اصلاً توحید بدون معاد یک جوری معنی نمی‌تواند داشته باشد، توحید بدون اینکه ما اعتقاد داشته باشیم که کسانی که کار خوب می‌کنند پاداش خوب می‌گیرند، کسانی که کار بد می‌کنند پاداش بدی می‌گیرند. این‌ها جزء اعتقادات قطعی همهٔ ادیان است، ولی مسئله نوع مطرح شدن این اعتقادات در کتب مقدس است. بعضی از این اعتقادات شفاهی مطرح می‌شده و در کتب مقدس طرح نمی‌شده. نمی‌خواهم خیلی باز روی این مسئله بحث بکنم ولی کسانی که می‌گویند که این ذکر نشدن معاد فرضاً به آن شکلی که در قرآن هست و حداقل عدم تأکیدش در کتب مقدس یهودیها نتیجهٔ تحریف است، قبول کنید که این ادعا ادعای بسیار عجیبی است و خیلی خیلی احتیاج به شواهد دارد تا یک نفر بتواند این ادعا را پیش ببرد. به هر حال ذرهای نمی‌توانم تصور کنم که ... ببینید وقتی شما حرف از تحریف میزنید، یکی از مهمترین نکات این است که یک انگیزههایی باید وجود داشته باشد. اگر من مثلاً اعتقاد دارم به اینکه شأن حضرت اسماعیل نسبت به اسحاق در کتاب مقدس پایین آمده و تحریفی صورت گرفته، یک انگیزهٔ روشنی وجود دارد که چرا این اتفاق افتاده. یکی از چیزهایی که قرآن شهادت می‌دهد که در تورات تحریف صورت گرفته ماجرای اسماعیل و اسحاق است. خوب، خیلی طبیعی است که آن‌ها جدّ اعلای خودشان را نسبت به جدّ اعلای اعراب، سعی کنند که برتری بهش بدهند. خوب. من نمی‌فهمم اصلاً اگر یک نفر ادعا بکند که در تورات این مسئلهٔ معاد را تحریف کردهاند، انگیزهشان از تحریف چه بوده. اگر تحریفی اتفاق افتاده باشد، شما یک جاهایی در کتب مقدس یهود، نه تورات، مثلاً تلمود، می‌بینید که انحرافاتی به سمت جاودانگی یهود مقابل سایر اقوام وجود دارد. یعنی در روز رستاخیز همهٔ انسان‌ها محشور نمی‌شوند. ممکن است یک مسلمان اعتقاد داشته باشد که حیوانات در روز حشر محشور نمی‌شوند، فقط انسان‌ها جاودانه می‌شوند. یک چنین انحرافی قابل توجیه است، اگر یهودی‌ها می‌آمدند در کتاب مقدسشان می‌گفتند که جاودانگی اختصاص به قوم یهود دارد. این می‌تواند یک انگیزه‌ای داشته باشد، بگوییم انگیزهٔ قومی دارد مثلاً. دوست دارند که خودشان را... اصلش این بوده که همه محشور می‌شوند، بعداً برداشته‌اند... ولی این که بخواهند کل معاد را از در کتب مقدس پاکسازی بکنند، در حالی که اعتقادشان را به آن حفظ کرده‌اند. باز اگر بخواهند یک چیزی را پاک کنند، از در سنتشان هم پاک کنند دیگر، اگر خوششان نمی‌آید از این عقیده. ولی این که از در کتاب مقدس حذفش کنند و وارد متون غیر کتاب مقدسشان بکنند، من نمی‌فهمم اصلاً انگیزه‌ها چیست.

به هر حال نکته این هست که این اعتقاد همیشه وجود داشته. واقعاً در اقلیت بودند کسانی که در تاریخ دین یهود منکر معاد شده‌اند. اوجش اتفاقاً در زمان ظهور مسیح است، که این‌ها یک اسم برای خودشان پیدا کردند، یک مذهبی دارند. شما در همهٔ این سریال‌هایی که تلویزیون ایران هم در مورد دوران ظهور مسیح پخش کرده، همیشه حرف از این است که این‌ها دو گروه فریسی و صدوقی هستند، این اختلاف مهم دوران ظهور مسیح است، که دو تا گروه وجود دارد و صدوقی‌ها که در اقلیت هستند منکر قیامت هستند، و دقیقاً هم استنادشان به این است که در کتاب مقدس نیامده. من، حالا به غیر از این که می‌خواستم این اسناد و مدارک و چند تا عبارت بخوانم، میل دارم که روی این تأکید بکنم که نه تنها این تفاوتی که ما بین ادیان قائلیم توجیه خوبی است، بلکه به نظر من اعتقاد نداشتن به این یک جوری نامعقول است. من چون جلسهٔ قبل در این باره صحبت کردم دیگر وارد این بحث نمی‌شوم. بگذارید، دو تا موضوع جدید می‌خواهم مطرح کنم.

بررسی تطبیقی مفهوم معاد در قرآن و عهد عتیق

یک موضوع، بحث خیلی کلی‌ای است در بحث با دینی مثل دین یهود. یک جوری هم به مسائل فرقه‌ای ما مربوط می‌شود. حالا من قبلاً در بحث دربارهٔ یهودیت یک اشاره‌هایی کردم، در مورد شباهت بین شیعه و یهود. آن جلسات که من اصلاً خودم نبودم، و در نتیجه مسئول حرف‌هایی که زدم نیستم! الان حرف‌هایی می‌زنم که مسئولیتش را به عهده می‌گیرم. نکته‌ای که وجود دارد ـ من دیگر دارم مستقیماً یک خدشه‌ای وارد می‌کنم به نوع اعتقادات یهودی. نکتهٔ قبلی که گفتم انگار جواب یک چیزی را می‌دادم، داشتم جواب ادعاهایی را می‌دادم که آن‌ها برای تقویت بیان عقاید خودشان و خدشه‌هایی که به دیگران می‌زنند مطرح می‌کنند. نکته‌ای که الان می‌خواهم بگویم مستقیماً دربارهٔ دین یهود این است که شما وقتی به دین یهود نگاه می‌کنید به وضوح به نظر می‌رسد که به طور اغراق‌آمیز و انحرافی تأکید روی شریعت در دین یهود زیاد است. حتی به نظر می‌رسد که شریعت یک جوری دارد بر قواعد اخلاقی و عقاید غلبه می‌کند. مثلاً فرض کنید وقتی دربارهٔ عهد صحبت می‌کنند و می‌گویند عهد یک جوری نگه داشتن قواعد شریعت است، به نظر می‌آید یک جوری این هرم عقاید، اخلاق و بعد احکام از لحاظ ارزشی یک جوری وارونه شده.

اولاً از نظر یک مسیحی خیلی واضح است که آن چیزی که پایه است و در کف هرم باید قرار بگیرد عقایدند. شما یک عقایدی دارید در مورد جهان، از این عقایدی که دارید، در مورد خدا، در مورد رستاخیز و این‌ها. از این عقاید یک مجموعه اخلاقیاتی به وجود می‌آید، که این‌ها باز در یک سطح پایه‌ای‌تری هستند، و بعد مجموعهٔ شرایعی به وجود می‌آید که یک خرده حالت پراگماتیک‌تری دارند، مربوط به زندگی روزمره و ارتباط آدم‌ها با هم می‌شوند و این ممکن است خیلی جزئیات داشته باشد. شما وقتی دین یهود را نگاه می‌کنید، یک نکته وقتی که به خود این عقاید نگاه می‌کنید می‌بینید که این دین دارد خیلی خوب این قسمت شریعت را پاسداری می‌کند و به آن عمل می‌کند، به آن ودیعهٔ الهی که بهشان داده شده. هرچند ادعایشان این است که مسائل اخلاقی هم در همان حد برایشان مهم است، موقع حرف زدن، اما در عمل به نظر می‌رسد که به شریعت یک جور اولویت می‌دهند. و شاید به همین دلیل است که این خیلی برایشان برخورنده نیست که چهطور اعتقاد به معاد در کتاب مقدس غایب است.

شما انتظارتان این است که اگر کتاب مقدس به نوعی بیانکنندهٔ عقاید و آداب و شرایع و این‌ها باشد، شما انتظار دارید که همانطور که در کتاب مقدس توحید جلوهٔ خیلی زیادی دارد، عقیدهٔ مهم و اساسی معاد هم جلوهٔ زیادی داشته باشد. اینکه یهودیها زیاد حساسیت نشان نمی‌دهند دلیلش این است که کلاً حساسیتشان در این سطحِ عقاید کمتر از ماست.

نقش و جایگاه شریعت در الهیات یهودی

این یک نکته که حالا من بحث را در موردش ادامه می‌دهم. نکتهٔ دیگر، چیزی که به نظر من خیلی اساسیتر است، این است که تأکید دین یهود روی تشریع، عالم تشریع بهطور کلی که شامل اخلاق و عقاید و این‌ها می‌شود، در برابر تکوین یک جور اغراقآمیز است، می‌خواهم بگویم که آن دیدگاهی که نسبت به تکوین دارند در حد صفر است. شما یهودیت را بگذارید در کنار مسیحیت با هم مقایسه کنید. شما در مسیحیت می‌بینید که آن بخشی که عالم تشریع باید در دین داشته باشد، که نوع نگاه انسان متدین باید داشته باشد دارد به صفر نزدیک می‌شود. یعنی کتب، عقاید در حاشیهاند. آن چیزی که در مسیحیت اهمیت تام دارد خود شخص مسیح است. همهٔ اعتقادات حول و حوش شخصیت مسیح میچرخد. در دین یهود برعکس.

جایگاه حضرت عیسی(ع) در الهیات یهودی و مسیحی و نسبت آن با شریعت

ببینید در اعتقادات دینی ما، شما به قرآن که نگاه می‌کنید، هم یک مجموعه احکام و عقاید و این جور چیزها وجود دارد، نرمافزاری، هم تأکید روی پیامبران است. پیامبران موجودات مهمی هستند، داستانهایشان نقل می‌شود. من وقتی که قرآن میخوانم، بخشی از تأثیری که قرآن روی من می‌گذارد این است و باید این باشد که شما تحت تأثیر شخصیت و منش پیامبران قرار می‌گیرید. یعنی یک الگوهایی وجود دارند که جدای از عقاید، اولاً شخصیت این‌ها برای ما مهم است، ابراهیم الگوی تمام بشریت است، مسیح قرار است که هرچند دسترسناپذیر است، اما بهعنوان یک موجود ایدهآل مورد نظر ما باشد. بخشی از قرآن اختصاص دارد به تصویر کردن انسانهایی که الگوی ما هستند. این بخشی از دین ماست: اعتقاد داشتن به اینکه این آدمها، آدمهای خیلی خیلی از لحاظ اخلاقی و عملی سطح بالایی هستند. بخشی از دین ما عقاید انتزاعی است و احکامی است که بیان می‌شود و ما از آن پیروی می‌کنیم. در واقع شرایع یک جور مثل الگو گرفتن عملی از زندگی پیامبران هم هست. یعنی ما نماز را آن طوری می‌خوانیم که پیغمبر میخوانده، احکام را طوری عمل می‌کنیم که پیامبر آموزش داده. نکتهای که به نظرم می‌آید حالت نقطهضعف دارد، غیر از اینکه به نظر می‌آید در آن هرم عقاید، اخلاقیات و احکام یک جور پدیدهٔ inversion اتفاق افتاده، که من یک بار به طور کلی گفتم که این inversionها منشأشان چیست، همهچیز آنهایی که پایین هستند می‌روند بالا و آنهایی که بالا هستند می‌آیند پایین، نکتهٔ خیلی مهم که به نظر من وقتی مسلمانها با مسائل دینی مواجه می‌شوند برایشان مهم است، مسیحیها بسیار برایشان مهم است و در یهودیت غایب است، اهمیت خود این آدمها بهعنوان الگو است. همانطور که مسلمانها و مسیحیها بهطور مشترک اعتقاد دارند، و حداقل مسیحیها اعتقاد دارند بهطور واضح، این است که ظهور نبی یک واقعهای است که در جهان تأثیری از خودش به جا می‌گذارد. من می‌خواهم بگویم که الگوی فکری یهودیها دربارهٔ دین اصولاً این است که یک مجموعهای از دستورالعمل است و ما باید از این پیروی بکنیم. خود این بشری که واسطه شده اهمیت خاصی ندارد. آن‌ها نگاهشان به این بشر مثل یک مدیوم است. یعنی می‌شد الان خداوند هرکدام از شما را انتخاب می‌کرد، مثل یک بلندگو، ازتان استفاده می‌کرد و حرفش را می‌زد. بهشدت عدم تأکید روی انبیا را در تورات می‌بینید. مخصوصاً در خود تورات، حتی در مورد خود حضرت ابراهیم، حضرت نوح، این تقدس، اهمیت دادن به خود انسان‌ها اصلاً مطرح نیست. نکتهای که من می‌خواهم بگویم این است که از دیدگاه یهودیها، دین یعنی آن مجموعه چیزهایی که در کتاب آمده. آن واسطههایی که باعث شدهاند این کتاب‌ها در اختیار بشر قرار بگیرد، آن انسان‌ها اصولاً اهمیت خاصی ندارند. مسیحیت دقیقاً برعکس این نگاه می‌کند. همهچیز خود مسیح است. همهچیز دیگر در حاشیه است. اصلاً ظهور مسیح، جدای از حرفهایی که زده، جدای از اینکه چه چیزهایی از شریعت را ملغی کرده باشد یا نکرده باشد، از دیدگاه مسیحیها تحول بزرگی است که در دنیا اتفاق افتاده و بشر وارد مرحلهٔ جدیدی از حیات خودش شده. نمی‌دانم حالا چقدر این مسئله، این اختلاف، برایتان واضح است، که آیا پیامبران، غیر از اینکه پیام میآوردند، بهعنوان الگو، بهعنوان شخصیتهایی که حتی آثار تکوینی داشتند، یعنی من می‌خواهم بگویم که ظهور یک دین، مثلاً ظهور موسی و نزول تورات، به غیر از عقایدی که در بین مردم مطرح شده آثار تکوینی دارد. ظهور مسیح، من در بحثهای مسیحیت رویش تأکید کردم و فکر می‌کنم مسیحیها درست فکر می‌کنند، و مثلاً در عرفان اسلامی هم روی این تأکید هست، که ظهور مسیح خودش پایان یک دورانی است در عالم. یک جور ارتباط بین زمین و آسمان به یک کیفیت دیگری دارد برقرار می‌شود بعد از حضرت مسیح. یعنی صرف اینکه یک انسانی ظاهر می‌شود و یک کارهایی انجام می‌دهد و یک زندگی کاملی از خودش نشان می‌دهد در واقع شأن انسان را در عالم تکوین انگار دارد بالا می‌برد، نوع ارتباط معنوی زمین و آسمان را انگار دارد تقویت می‌کند. این عقایدی که من الان دارم ازش صحبت می‌کنم را به غیر از یهودیها، تقریباً همهٔ انواع و اقسام ادیان به یک چنین چیزهایی معتقدند. شما، مخصوصاً وقتی به بودیسم نگاه میکنید، آن‌ها هم مثل مسیحیها خیلی بیشتر از اینکه روی شریعت تأکید داشته باشند روی خود مثلاً بودا تأکید دارند. ظهور هر انسانی که - بوداییها اینجوری نگاه می‌کنند، مخصوصاً بوداییها در این ادیان شرق دور - بوداییها عقیدهشان این است که هر انسانی بهطور فردی راه کمال را طی بکند روی حداقل همعصرهای خودش تأثیر می‌گذارد. راهی باز می‌شود به سمت آسمان. برای همین خیلی الزامی برای خودشان قائل نیستند که از در غار در بیایند. مثلاً بیایند تبلیغ کنند. همین که در غار باشی و به بودایی بررسی، به نیروانا برسی، وصل شدن آدم به حالت کمال، روی بقیهٔ انسان‌ها هم خودبه‌خود تأثیر می‌گذارد، روی فضای جهان تأثیر می‌گذارد. فکت تاریخی از نظر من این است که ظهور مسیح فضای دنیا را عوض کرد، بدون این‌که مسیح چندان فعالیت تبلیغی در جهان کرده باشد، انگار کمر شرک و بت‌پرستی شکست و جهان به سمت توحیدی شدن رفت از آن دوره به بعد. به غیر از یهودی‌ها کم‌وبیش همهٔ ادیان یک چنین اعتقادی دارند. انسانی که به کمال می‌رسد، خود شخص پیامبری که به کمال می‌رسد و ظهور می‌کند تغییری در جهان ایجاد می‌کند. نه تنها به عنوان الگو این‌ها مهم‌اند، یعنی در شریعت نه تنها خود نگاه کردن به این انسان‌ها و الگو قرار دادنشان مهم هست، تغییراتی هم که در جهان ایجاد می‌شود که توسط ظهور این انسان‌ها واقع می‌شود.

به هر حال این نکته‌ای است که در یهودیت به نظر من جزء نقطه‌ضعف‌های دیدگاه یهودی است. حالا می‌خواهم این بحث فرقه‌ای را مطرح بکنم که اگر در جزئیات شریعت یک شباهت‌هایی بین شیعه و یهود پیدا شده و من به شوخی در آن جلسات اشاره می‌کردم که ایرانی‌ها مثل یهودی‌ها نماز می‌خوانند، مثل یهودی‌ها چه کارهایی می‌کنند و این‌ها، بگذارید کنار، به کل فضای شیعه و سنی نگاه کنید به صورت عمده، دقیقاً سنی‌ها شباهت‌هایی به یهودی‌ها پیدا می‌کنند، در مسائل تکوینی و تشریعی در مقابل هم. یعنی مثلاً فرض کنید در عقاید به‌اصطلاح وهابی، که دیگر اوج آن خط جدا شدن از اهمیت دادن به مسائل تکوینی است، شما نگاه کنید می‌بینید که عین دیدگاه یهودی‌هاست. یعنی اصلاً حرف پیامبر را نزنید. پیامبر یک مدیوم است. فقط چیزهایی که گفته شده مهم است. انسان‌ها نه. آن وسواسی که آدم در کتاب مقدس می‌بیند که برای خاطر این‌که توحید آسیب نبیند اصلاً حرفی از شیطان، یا پیامبران خیلی در شأنشان چیزی گفته نمی‌شود که مبادا آن هنگامی که شرک غلبه دارد این‌ها دستاویزی برای شرک بشود، کما این‌که در دورانی که شرک غلبه ندارد هم برای شیعیان دستاویز شرک شده. وقتی شما انسان‌ها را می‌آورید وسط، یک ظرافتی دارد که شما چه جوری این‌ها را الگو قرار بدهید، در شأنشان صحبت بکنید اما مرتکب شرک نشوید. مثلاً از آن‌ها درخواست نداشته باشید، به آن‌ها مثلاً به عنوان موجوداتی که قرار است برای شما کارهایی انجام بدهند به غیر از طریق خداوند متوسل نشوید. این حالت وسواس در وهابیها وجود دارد. انسان اصلاً نباید بیاید وسط. حتی خود پیامبر را یک جوری می‌گذارند کنار برای اینکه ما باید فقط به خداوند ایمان داشته باشیم. من نمی‌خواهم از وضعیت فعلی عقاید شیعه، عقاید عامهٔ شیعه دفاع بکنم، اما عقاید رسمی شیعه حالت متعادلتری دارد. به نظر من قرار است که اسلام یک حالت متعادلی بین تکوین و تشریع داشته باشد، و الا چهطوری می‌خواهید توجیه بکنید که اینهمه در قرآن در مورد انبیاء، در مورد خود انبیاء، چهکار کردند، کی بودند، تجلیلی که از خود انبیاء در قرآن می‌شود را چگونه می‌خواهیم توجیه کنیم؟ اگر قرار است ما انسانهایی را که حالت الگو دارند، والا هستند، قرار است الگو قرار ندهیم، بحث نکنیم، ستایش نکنیم. قرآن یک کاری می‌کند که شما یوسف را ستایش کنید. کاری می‌کند که شما مبهوت بشوید در برابر ابراهیم و مثلاً اسماعیل. آن دیالوگی که بین اسماعیل و ابراهیم هست کافی است برای اینکه یک نفر اگر واقعاً بخواند و تحت تأثیر قرار بگیرد دیگر کافی است که، چه می‌گویند، ... بشود. انسان‌ها یک چنین موجوداتی می‌توانند باشند. اصلاً خداوند دوست دارد انسانهایی را که آنجوری شدهاند که — چون از اول در مورد انسان‌ها یک سؤالی بود که این موجود خوبی نیست. اعتراضی وجود داشت که اصلاً چرا انسان دارد خلق می‌شود، در قرآن انگار جواب ملائکه داده می‌شود که ببینید مثلاً دعاهای ابراهیم را نگاه کنید در قرآن، رفتار اسماعیل را ببینید، ببینید مریم چه جور موجودی است، حضرت عیسی را نگاه کنید و ببینید که درواقع انسان به کجا می‌تواند برسد. جدای از الگو قرار دادن، من تأکیدم روی این است که خود این تغییرات تکوینی مهم است، و جزء تاریخ دین حساب می‌شود، و این نقطهضعف بزرگی است به نظر من در دیدگاههای یهودی، نگاه کردن و اهمیت دادنشان به انبیاء به عنوان الگو و به عنوان موجوداتی که ظهورشان مهم است. شما مخصوصاً اگر در عرفان ابن عربی نگاه کنید، شاید به طور افراطی پر از این جور نگاه است. اینکه همیشه یک اوتادی وجود دارند، اصنافی از آدمها باید وجود داشته باشند. دیدگاه ابن عربی این است که رابطهٔ بین زمین و آسمان یک جوری برقرار می‌شود؛ یک چیزهایی روی دوش یک انسان‌های خاصی است. این‌ها اگر نباشند، مثل این حرفی که شما ممکن است شنیده باشید که در شب قدر، ملائکه بر قلب امام زمان مثلاً نازل می‌شوند. اینکه یک انسان کامل، یک خلیفهٔ کامل الهی در زمین باید وجود داشته باشد تا اینکه اصلاً این ارتباط عالم معنا با زمین، آسمان و زمین برقرار بشود. در واقع پذیرفتن و اعتقاد داشتن به یک شأن تکوینی برای انسان‌های کامل، که پایهٔ عرفان و گرایشهای عرفانی است به یک معنایی، در دین یهود خیلی کم است، عوضش در مسیحیت یک حالت اغراقآمیز به نظر من دارد برای اینکه آن بخش شریعت تا حد ممکن کوچک شده، و من تصورم این است که قرار است اسلام جمع بین این دوتا باشد به عنوان یک پدیدهٔ میانه. فکر می‌کنم که آن افراط و تفریط بین یهودیها و مسیحیها یک جوری بین سنی و شیعه راه خودش را باز کرده. یعنی اهل سنت مخصوصاً این گرایشهای افراطی وهابیها - همهٔ اهل سنت این شکلی نیستند - روی شأن انسان‌های مقدس و کامل کمتر تأکید می‌کنند، و در شیعه به حالت غلو نزدیک شده، که به هر حال یک نقصی حساب می‌شود در هر دوی این فرقهها. اما فکر می‌کنم اگر یک مقایسهای بین شیعه و اهل سنت از نظر نزدیک بودن به یهودیت انجام بدهیم، به وضوح اهل سنت هستند که رویکرد و رهیافت کلیشان به مسئلهٔ کل دین به نگاه یهودیها یک مقداری شباهت دارد. وهابیت دیگر اوج این ماجراست و مثلاً این آیهای که پیغمبر مأمور است بگوید که

را به این معنا می‌گیرند که پیغمبر هم مثل ماست! واقعاً ببینید به نظر من باب گرایش عرفانی بسته می‌شود، اینکه از نظر مذهبی می‌شود به جایی رسید. از نظر معنوی پیامبران انسان‌های متعالی بودند که یک راهی را طی کرده بودند، به یک جایی رسیده بودند، برای همین است که انتخاب میشدند، برای همین این جوری عمل میکردند، برای همین در قرآن چیزهای شگفت... انگیزهای از نحوهٔ رفتارشان توصیف می‌شود. یعنی ما مثل حضرت یوسف هستیم؟ برادرانمان بیایند ما را بیندازند در چاه، با آن‌ها اینجوری برخورد می‌کنیم؟ در چاه نینداخته هزار تا کار ممکن است انجام بدهیم!! کلاً ببینید یک فضایی در قرآن هست که به نظر من با تأکید زیاد دارد حرف از این می‌زند که این آدمها مهم هستند. بشرند مثل ما، به این معناست که این‌ها هم انسانند، ملائکه نیستند. وقتی بخواهند آدم را خجالت بدهند می‌گویند یوسف هم بشری بود مثل شما. که شما خجالت بکشید که چرا آنطور نشدید. بشر بودن یعنی این که بیساش همین بود دیگر، موجود دیگری نبود، انسانی بود، یک روزی زاییده شد، حالا خوب جوری زندگی کرد که به اینجا رسید. پیامبرها همه بشرند به این معنا که در خلقت با ما مساویاند، بنابراین باعث شرم ما باید باشند. اگر نخواهیم شرمنده بشویم، خوب می‌توانیم این تعبیر را بکنیم که بشر مثل ما هستند یعنی هیچ فرقی با ما ندارند، آن‌ها هم همینجوری مثل ما بودهاند. در تورات هم شما یک چنین نگاهی را به پیامبرها می‌بینید، برای این که ما شرمنده نشویم، ببینید که ابراهیم هم چه کارهایی می‌کند و چه حرفهایی می‌زند و ...!

آدمی ز سیدان دور است .......... آدم از خاک و سید از نور است!

حالا این را تعمیم داده شاعر! سیدها را اصلاً کار نداشته باشید، این‌ها اصلاً جنس‌شان فرق می‌کند. شما اگر اعتقاد پیدا کنید به این که پیغمبران جنس‌شان فرق می‌کند، دیگر وقتی داستان ابراهیم را می‌خوانید ناراحت نمی‌شوید. می‌گویید خوب دیگر، این‌ها فرق دارند، خودتان را باهاشان مقایسه نمی‌کنید.

یک کار دیگری که می‌توانید بکنید این است که اصلاً منکر این بشوید که این‌ها چیز خاصی درشان هست. وقتی اذیت می‌شوید که قبول بکنید که «انما انا بشر مثلکم»، اما من این‌جوری و شما آن‌جوری هستید، و این باعث شرمندگی می‌شود. بنابراین دو تا انگیزه شما دارید، برای راحت شدن از دست انبیاء، یکی مقدس کردنشان به‌طوری که دور از دسترس بشوند که بگویید ما اصلاً نمی‌توانیم مثل آن‌ها بشویم، ما که نمی‌توانیم مثل حضرت علی بشویم بنابراین هر کاری دلمان بخواهد می‌کنیم. یکی دیگر این که اصلاً شأنشان را منکر بشویم.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ فُصِّلَتۡ، ۶)

قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ فَٱسْتَقِيمُوٓا۟ إِلَيْهِ وَٱسْتَغْفِرُوهُ ۗ وَوَيْلٌۭ لِّلْمُشْرِكِينَ

عربی

بگو: «من، بشرى چون شمايم، جز اينكه به من وحى مى‌شود كه خداى شما خدايى يگانه است. پس مستقيماً به سوى او بشتابيد و از او آمرزش بخواهيد. و واى بر مشركان.»

ترجمه فارسی فولادوند

شما وقتی تورات را میخوانید، حضرت موسی را انسان فوقالعاده نمی‌بینید، حتی حضرت موسی را که بهطور قطع بزرگترین پیامبر الهی از دید یهودیهاست، انسانی نمی‌بینید آنجوری که ما در قرآن پیامبران را می‌بینیم. انسان‌های متعالی که انگار به یک حالت شبیه عصمت رسیدهاند. خود حضرت موسی بیشتر پیامآور است، می‌رود، می‌آید، سنگنوشتههایی را با خودش می‌آورد. مثل مدیوم.

ادامه بحث جایگاه حضرت عیسی(ع) و پیوند آن با نبوت

معمولاً اینجوری است که نسبت به دیگرانی که غیر از خودشان هستند، دیدگاههای خیلی پایینتر از این حتی دارند. اینجوری نیست که برتر بودن خودشان به این معنا باشد که ویژگیها و صفات خیلی برتری داشته باشند، بلکه یک استعدادهای برتر بودن داشته باشند. اصولاً هم اعتقادات واقعیشان، حالا از نژادپرستی و اینجور چیزها که حولشان هست صرف نظر بکنیم، آن اعتقاد یهودی نسبت به «برگزیده» بودنشان است، نه برتر بودن. یک مقدار این اصطلاح «قوم برتر»، اینجوری نیست که جزء عقاید یهودیها باشد که ما قوم برتر هستیم.

همین است دیگر، این اصطلاح به این معنی است که یک وسوسهای نسبت به لذتهای دنیوی برای مسیح در آن لحظهٔ آخر پیش آمد. و این کار را می‌کند دیگر. تجربهای انجام می‌دهد و ...

آهان، نکته این است که چرا وقتی کتاب آخرین وسوسهٔ مسیح منتشر شد، اعتراض زیاد نشد ولی نسبت به فیلم شد. چون شما وقتی دارید کتاب را میخوانید، نهایتاً احساستان این می‌شود که کل ماجرایی که شنیدید، مثل یک لحظهای است که دارد در ذهن مسیح می‌گذرد و اذیت نمی‌شود. سینما فرقش با ادبیات این است، شما وقتی مسیح را نشان می‌دهید در حالی که همسری اختیار کرده و باهاش ارتباط دارد، اگر در تصویر ببینید توهینآمیز است. درست است که مثل یک تجربهٔ ذهنی می‌ماند در آن کتاب، ولی فیلم واقعاً یک جور حالت ... بگذریم، به هر حال این فیلم به دلیل نمایش یکسری وسوسههای زمینی دربارهٔ مسیح، بهشدت احساسات مسیحیها را جریحهدار کرد. البته قصد کشتن اسکورسیزی را نکردند و تظاهرات آرامی در خیلی شهرهایی که قدرت داشتند، علیه این فیلم انجام شد. آن‌ها کلاً اعتراض خودشان را اینجوری نشان می‌دهند.

نقش و مفهوم پیامبری در سنت یهودی و تفاوت آن با اسلام

نمی‌خواهم خیلی واقعاً دفاع کنم که این مقدار نرمشی که نشان دادند چقدر درست است یا باید شدت عمل بیشتری نشان بدهند. به سفارتخانهٔ آمریکا باید حمله کنند دیگر، چون فیلم ساخت آمریکاست! در اروپا تظاهرات شد، و در همین حد. هم باقی ماند، اعتراض خودشان را نشان دادند.

ظاهراً باید جلسه را تمام بکنم. بگذارید جلسه را با این نکته تمام بکنم که من احساسم نسبت به این سه دینِ مهمی که وجود دارد، سه دینی که در قرآن هم از آن‌ها بهعنوان سه شریعت و دین اصلی یاد می‌شود، این است که درست است انبیایی مثل ابراهیم و نوح بودند، اما این‌ها جامعهٔ دینی تشکیل ندادند. سه جامعهٔ دینی تشکیل شده که در قرآن به رسمیت شناخته می‌شوند: یهودیها هستند، نصارا به اصطلاح قرآن هستند و مسلمانان. اینکه موسی و شریعت موسی ذاتاً گرایش به عالم تشریع دارد، و دین مسیحیت ذاتاً ــ ممکن است اغراق شده باشد در این جهت ــ اما واقعاً موسی بیشتر از اینکه موجودی باشد که دینش تأثیر تکوینی داشته باشد، اهتمام به شریعت دارد. عیسی واقعاً در شریعت کمتر دخالت می‌کند و بیشتر یک موجود تکوینی است. و ادیانِ ایجادشده و جوامع دینیِ ایجادشده توسط این دو نفر هم به همین سطح رفتهاند؛ حالا طبعاً ممکن است اغراق کرده باشند. من نکتهای قبلاً گفتهام و می‌خواهم آن را تکرار بکنم. اولاً قرار است که دین اسلام جمع بین این دو گرایش باشد: به انبیا بهعنوان موجودات تکوینی اهمیت بدهد، به مسیح اهمیت بدهد، درعینحال به شریعت هم اهمیت بدهد، حرف از القای شریعت نزند، یک چیز میانه است. من این را تأکید می‌کنم که اینجوری نیست که خداوند این را نداند که وقتی یک جامعهٔ دینی تشکیل شد، تا ابد این‌ها به این دین باقی می‌مانند. چون جامعهٔ دینی اصولاً اکثریتش با آدمهایی است که به اصطلاح قرآن «الذین فی قلوبهم مرض»

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ مُحَمَّدٍ، ۲۹)

أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ ٱللَّهُ أَضْغَٰنَهُمْ

عربی

آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟

ترجمه فارسی فولادوند

هستند، و تشخیص اینکه پیامبر بعدی می‌آید حرف حق میزند، قدرت تشخیص حق و باطل را ندارند. هر جامعهٔ دینی که تشکیل می‌شود سنتی در واقع در آن جامعه به وجود می‌آید که تا ابد زندگی می‌کنند. بنابراین این خطر به یک معنایی شاید بشود گفت، از اول هم وجود داشته که اگر چند دین به وجود بیاید، شاید تا ابد هم چند دین بماند. من می‌خواهم بگویم این نهتنها نکتهٔ منفی نیست، بلکه نکتهٔ مثبتی است. این سه دین دقیقاً به این دلیل که آن‌ها گرایش به ــ من می‌خواهم بگویم دین، دین ابراهیمی، مثل رئوس یک مثلث می‌ماند که در قاعدهاش، مسیحیت و یهودیت قرار گرفتهاند با همین انحرافشان به سمت تشریع و تکوین، و اسلام این وسط قرار گرفته، و وجود آن دو تا دین مانع از این می‌شود که اسلام به عنوان دین میانه یک جنبهٔ خودش را از دست بدهد. می‌دانید منظورم چیست؟ آن تعادل بین تشریع و تکوین به دلیل اهمیتی که مسیحیها به جنبههای تکوینی می‌دهند، آن تأثیری که روی اسلام می‌گذارد - یعنی اگر مثلاً دین مسیحی نبود، فکر می‌کنم مسلمانها هم به سمت تشریع گرایش پیدا می‌کردند. کلاً این سه تا دین در کنار همدیگر یک جوری پایداری بیشتری دارند. یعنی وجود آن دو تا دینِ متمایل به تکوین و تشریع باعث می‌شود که اسلام به عنوان دین میانه بهتر بتواند خودش را حفظ بکند. این نکتهای بود که من نمی‌خواهم زیاد دربارهاش بحث بکنم اما احساس کلیام این است که وجود این ادیان نه تنها مضر نیست بلکه مفید است. در قرآن در سورهٔ مائده اشاره به این هست که این ادیان را در کنار هم گذاشتهایم، سعی کنید با هم رقابت بکنید که ببینیم کی بهتر عمل می‌کند، حرف از این نیست که این ادیان از بین بروند.

من فراموش کردم در جلسهای که دربارهٔ سورهٔ اسراء صحبت می‌کردم این را بگویم که سورهٔ بعدی چه باشد. من تصورم این است که با توجه به بحثهای یهودیت حالا لااقل شاید در اواخر بحث، بد نیست که دربارهٔ سورهٔ مائده بحث کنیم.

جمع‌بندی مباحث عیسی(ع)، شریعت و پیامبران در یهودیت

پایان