متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
[موسیقی آغاز جلسه] این ترجمه که من دارم از داریوش آشوری، انتشارات آگاه، صفحه پانزده، جایی که میگوید «هان به شما و واپسین انسان را نشان میدهم»، از اینجا بخوانید. من مخصوصاً در مورد بحثی که یونگ دربارهٔ بندباز کرده، سقوط بندباز، میخواهم به مدار صحبت بکنم. میخواهم در قسمت خود بندباز شروع کنیم، برای اینکه دیدی من این قسمت بندباز را بخوانم، قسمت آخر این فصل قبل را میخوانم، اشاره به محتوای یونگ فصل میکنم، بعد میبینیم سراغ همین در فصل، در قطعه پنجم زرتشت، یک موعظههایی میکند و چیزهایی دربارهٔ آن.
واپسین انسان و خوار دارندگان جسم و این حرف من کلیاتش را بگویم که یک جوری چیزی که در این قسمت هست، قبل از اینکه این قطعه بندباز شروع بشود، این است که یک لحن تحقیرآمیزی دارد نسبت به کسانی که خیلی مواظب جسم خودشان هستند. یونگ که بحثی قبل از این که به قسمت بندباز برسد، یک بحثی میکند دربارهٔ این نحوهٔ رفتار نیچه با، در واقع، تحقیر کسانی که به جسمشان بیش از اندازه، به سلامتیشان، مثلاً اهمیت میدهند. شما بخوانید چیزهایی که از قوله، مثلاً آنها گفته میشود که چطور آدمهایی هستند و چطور عقایدی دارند. کلن به نظر میرسد که توصیف آدمهای منطقی و نرمالی است که، مثلاً فرض کنید یک زندگی طبیعی دارند، به جسم خودشان، به سلامتی خودشان اهمیت میدهند و الی آخر. در واقع، یونگ تأکیدش و یک تفسیر این قسمت این است که اینجا ما با یک نوع، در واقع، افراط نیچه مواجه هستیم که وجه معقولی ندارد، فکر میکنم.
یک جایی اشاره میکند به این که اگر نیچه یک چنین رفتاری با خودش نمیکرد، کارش به آنجا نمیرسید، یعنی این حالت افراطی که نسبت به مسئله سلامتی و بیماری و اینها دارد، یک جور، به نظر من، شاید بهتر باشد یک جور حالت ایدئالسازی که نسبت به مسئله جسمانی دارد، یک جور حالت افراطی است که نتایج منفی در زندگی خود نیچه داشته باشد. این چیزی است که یونگ اینجا میگوید که، در واقع، طبق حرفهایی که ما زدیم کلن در این جلسات و نتایج اصلی که من خیلی رویش تأکید کردم، شما هر جایی که نیچه ابراز نفرت میکند، طبعاً باید انتظار داشته باشید که یک چیزی از زندگی خودش را ببینی. مثلاً نیچه با توجه به چیزهایی که از زندگیاش میدانی، طبیعی است که یک آدمی است که خیلی خیلی نگران سلامتی خودش بود، یعنی اصلاً شما خوب، کمتر یک آدمی میبینی در زندگی خودش مجبور بشود یک جاهای خاصی زندگی کند، هی برود در کوهستان، در این رفتارهای خاصی در زندگی خودش انجام بده، از یکی دایی مهمان بشود به دلیل شرایط جسمانی خیلی بدی که دارد. بگذارید من از همینجا قبل از این مطلوب شروع بکنم.
روی این مسئله یک خود صحبت بکند که این نیچه.
جسم خیلی ضعیف و بیماری دارد و از این وضعیت خودش متنفر است. در واقع، نیچه آدمی نیست که همیشه آرزوی سلامتی داشته باشد و این به معنای آن نیست که نیچه خودش را سالم میداند، ولی یک تصور ایدئال، شاید غیرواقعی، از یک انسان کامل با یک جسم قدرتمند در ذهنش هست؛ کاملاً تخیلی. بگوییم بگذارید من از آن حرفهایی که زدم که ایدهای که باشلان با استفاده از تحلیل شعرهای نیچه و با استفاده از عناصر چهارگانه و تکنیکهای خودش دارد، یک چیزی در اشعار نیچه در همین چنین گفتار تا حد مشخصی جا دارد. در آثار نیچه شما میبینید یک جور احساس سنگینی جسم و میل به رهایی از این سرگلی که در اصل یک جسم، مخصوصاً بیمار، به انسان تحمیل میشود. نیچه مثل اینکه یک آدمی است که خیلی در بند است و دوست دارد که از این بندها رها شود. این با وضعیت آن چیزی که ما در مورد وضعیت جسمانی او میدانیم سازگار است؛ اینکه نیچه، در واقع، دستوپاگیر بودنش شاید بیش از خیلی بیشتر از یک آدم نرمال است. اسیر جسم خودش نمیتواند درس بخواند، مجبور است برود، برای اینکه مریض است، سربازی میرود، مشکلی برای آن پیش میآید، باید دل بکند، یعنی همیشه.
انگار این جسم نحیف و رنجور و مریض نیچه مانع بلندپروازیهایش است، مانع اینکه نقشههایش را عملی کند. این احساسها در عرفان هست؛ این حس رهایی از جسم در عرفان هست. دقیقاً یک احساس است که شما در اشعار نیچه و جاهایی که نیچه، حالا خیلی شاید خودآگاهانه اظهار نظر میکند، میبینید؛ مثل یک جور نفرت از سنگینی و این بندی که جسم در واقع یک جوری تحمیل میکند. باز طبق معمول شما تعارض و تناقض در رابطه با جسم و خودآگاهانه که دارد حرف میزند، ممکن است ستایش کند از جسم و کسانی که، مثلاً فرض کنید مثل مسیحیها و آدمهایی که جسم را خار میشمارند را نکوهش کند، ولی احساساتش به شدت اینگونه است که نسبت به این سنگینی که جسم در واقع به آن تحمیل میکند، حالت نفرت دارد و هر چقدر که به آن حالتهای شعری و ناخودآگاه نزدیک میشود، شما این احساسات بیشتر میبینید و باز، طبعاً در مقابلش یک بر افکار خودآگاهانه هست.
که جسم بد نیست؛ جسم خوب است. جسم باید سالم باشد، مثل این که به خودش بگیرد که با این احساسات خودش مبارزه کند. به دلیل این که یک آدم، مثلاً فرض کنید احساساتش این است که جسم تو بیمار است، یک ابرانسان میتواند یک جسم سالم و خیلی قوی و خوبی داشته باشد و این حسهای بد در واقع وجود نداشته باشد. کل آن روند کلی که در افکار نیچه وجود دارد، یک سری احساسات هست و بعد یک سری افکاری که متضاد آن است و وجود میآید، برای اینکه یک جوری در واقع این احساسات منفی را منکوب کند و یک حس مثبتی ایجاد کند. و کلن در واقع شکاف بین خودآگاه و ناخودآگاه و شانوی غالباً اینگونه است که آن حسهای منفی برای خود نیچه قابل پذیرش نیست و نمیبیند اینها را ولی. حالا، من در مورد مثلاً گفتارش با جسم، عقایدش درباره جسم و جسمانیت انسان مطمئن نیستم که اینها را در مورد احساسات خودش نگیریم؛ مثل اینکه در حالت طبیعی به این عادت کرده که اگر احساسات منفی دارد اینگونه فکر کند که خوب، اینها احساسات من من است و احساسات خوبی نیست.
من فکر میکنم در مورد خودش در لحظههای پرشوری که در زندگیاش پیش میآید که این احساسات ابرانسانی و اینها به آن دست میدهد، شاید واقعاً جرقههایی از سلامت جسمانی است که برای آن وضعیت ایدهآل دارد و همان را در واقع ستایش میکند. مثل اینکه کلن نیچه زندگیاش در حالت نرمال شباهتی به ابرانسان ندارد، ولی یک لحظههای جرقه در زندگیاش هست؛ مثل اینکه آن لحظههایی که سرورش خوب شده، لحظههایی که احساس آرامش میکند یا مثلاً به پیادهروی در کوهستان رفته و آن حس خوب رهایی، مثلاً و قدرتش دست داده، جسمش در اوضاع دیگر در شرایط بدی نیست و اینهاست آن لحظههایی که نیچه دارد به عنوان وضعیتی که باید انسان داشته باشد، ستایشش میکند. یعنی از خود نیچه بپرسی احتمالاً خودآگاهانه به شما میگوید که من همیشه در وضعیت زرتشت نیستم، ولی مثلاً یک لحظههایی اینگونه دارد و در واقع آرزوی این را دارد که ای کاش همیشه اینطوری بودم؛ همیشه این حس قدرت، این حس رهایی و این حس سلامت جسمانی را داشتم.
بگذارید این رسمت که یک خطابهای به اران نیچه ابراز میکند که هی تکرار میکند در مورد واپسین انسان دارد صحبت میکند. این را یونگ با آن در موردش صحبتهایی کرده، جایی که به نظر من خیلی تحلیلی جالب است و من امیدوارم که برای شما جالب باشد. میخواهم این قطعه مربوط به بندباز را بخوانم؛ قطعه خیلی معروفی از «چنین گفت زرتشت» درون اول کتابم هست، در اولین باری که همین زرتشت میآید بین مردم و شروع میکند صحبت کردن. یک اتفاقی میافتد که از دید یونگ خیلی اتفاق مهمی است و جذاب است به دلایلی که حالا میبینیم. میگوید:
اما سپس چیزی بر داد: جملهٔ آخر فصل قبل این است و اکنون م را مینگرند و میخندند و همچنان که میخندند از من بیزار نیستند. خندههایشان یخ است. بعد این فصل شروع میشد. اما سپس چیزی بر داد که هر دهان را فرو بست و هر چشم را خیره کرد. زی را در این میان بندباز کار خویش آغاز کرده بود. او از دریچه بیرون آمده بود و بند را که بر دو برج بر فراز مردم بازار کشیده بودند مینبرید. چون درست به میانه راهش رسید، دریچه دیگر بار گشوده شد و کسی با جامهٔ رنگارنگ مانند دلقکان بیرون جست و با گامهای تند به دنبال پیشین رفت. اتفاقی که میافتد این است که بین این موعظه، در واقع، زرتشتی چندان شنونده ندارد و دارد از واپسین انسان صحبت میکند و دارد امر انسان را مطرح میکند. یک دفعه اتفاقی میافتد که همه چیز قطع شد؛ یک واقعهای اتفاق میداد. من برای این که بارها در جلسات در مورد نقد روانکاوانه نکاتی را گفتم که معمولاً خوب، در آثار نیچه، آثار یونگ شما نمیتوانید یک کیس پیدا کنید، یک متن پیدا بکنید که مثلاً به شما به صراحت بگویید که مثلاً نقد روانکاوانه یعنی چه؟ یونگ معمولاً اینطور است که باید شما آثارش را بخوانید و وسط آثارش یک جمله پیدا بکنید که تصادفاً دارد مثلاً ایدههای کلنیاش را درباره ندارد. اوان کابانی خوب، بگیرین روی این را گفتم این بندباز که دارد صحبت میکند.
این که یک دفعه سخن زرتشت قطع میشود، این تا یک جایی زرتشت دارد سخن را نمیکند. حالا، یک واقعه دارد اتفاق میافتد. کاملاً جمله نمایشی دارد؛ صحبت زرتشت قطع میشود. یک واقعه که به طور اقراغامی یک هم خیره خواننده، مثلاً فرض کنید یک بندباز، حالا در بازار ظاهر بشود. عجیب است. دارد یک تأکید فرابانی هم نیچه دارد میکند که همه چشمها و دهانها را فرو بست و هر چشم را خیره کرد. یک بندبازی ظاهر میشود و بعداً یک واقعهای اتفاق میافتد. به نخلی این بندباز سقوط میکند. میچه به اینجا که میرسد سوالش این است که این بندباز چیست؟ این واقع معنیشی؟ و این جمله لابلای حرفهایش این جمله را بیدار میکند: ما باید تمامی این روان را به صورت فرایندی در یک انسان ببینیم. این ایده اصلی، در واقع، نقد روانکاوانه را وقتی باید متر سر و کار داریم و در یک جمله خیلی ساده میدهد. من فکر میکنم.
یک آدمی غیر از یونگ وقتی این جمله را میگوید، یک پاراگراف، یک سیکشن، یک چیزی اختصاص میدهد که یعنی چه این بیدن؟ مثلاً فرض کنید هر واقعهای که دارد اتفاق میافتد، نقطه به صورت یک فرایندی در درون انسان این اساس است. در واقع، ایده نقد روانکاوانه است. ما مدتهاست که داریم در موردش صحبت میکنیم. من این را، مخصوصاً جمله را خواستم بخوانم، برای اینکه واقعاً جمله به همین کوتاهی که و آثار یونگ اصولاً این خاصیت را دارند، این است که شما باید با دقت بخوانید. گاه یک نظریه کلی، یک ایدههای خیلی کلی جزاری را در یک جمله میگوید، وارد میشوند. یونگ بیشتر شیفته آن دادههای تجربی یا موارد خاصی است که داریم مثال میزند. ما معمولاً ذهنمان اینگونه کار میکند. حالا، به دلیل شاید تعلیمیتربیتی که در آموزشمان وجود داشته، آن گزارههای کلی را، بحثهای کلی را ترجیح میدهیم. فکر میکنم آنها اصلاً بر یک سری مثال برای شرح آن ایدههای کلی میزنیم. اصولاً روند کاری دونیدونی نیست.
یک توصیف کلی فکر کنم نقد روانکاوانه چیست، به شما جواب دید همین کارایی که من میکنم نقد روانکاوانه است یا ممکن است یک داستان همانجا برایتان تعریف بکند و نقد روانکاوانهاش بکند. شاید متن نقدش یکی دو تا از این جملههای اینگونه هم بگوید، ولی این طوری نیست که ذهن خیلی آماده داشته باشد که بله مثلاً درد روانکاوانه یعنی این اصولش این است، یک دو سه بعد مثلاً متدهایش اینها هستند و... حالا، مثلاً میفرستند برایتان این مثال بزن، این را تبودن خواندن برای اینکه کلن عادت بکنید که آثار یونگ در آن پر از این روشیز هستند، لابلای مثالها، عبارتهایی که جمله نظری دارند درشان خیلی هم تأکیدی نمیشود. همینطوری ممکن بود این حرف را وسط این سخن نزنند، یعنی واضح است، بگیر ما همین چیز را باید مثلاً به طور درونی تفسیر بکنیم. خوب، حالا کاری که میخواهد اینجا این است که سؤالش در واقع این است که بندباز چیست، چه بخشی از بودیده، در واقع، نیچه است.
من قسمت را یادداشت خواندم و از آن پیدا کردم صفحه ۱۳۴. بعد از اینکه همین قطعه اول نقل میکند، میگوید این واقعه را که بندباز ذهن صحبت زرتشت در باره خارترین انسانها کارخیش را آغاز کرده بود چگونه میبینیم؟ در اینجا رابطه علی مختصری از دیگر روانشناختی میتوانید. ما باید تمامی این روان را به صورت فرایندی در یک انسان ببینیم. بعد دانشجوها شروع کنند صحبت کنند درباره این بندباز چیست و آن موجودی که دلقکوار بعدش بر بند ظاهر میشود چیست که باعث سقوط بندباز میشود. خوب، میخواهد شما ایدهای داشته باشید که ببینید در حکام دانشوار من خیلی آدم نیست که چیزهایی که میگویند دقیقاً چیست، مثلاً یک نفر میگوید که این همان ابرانسان است یا مثلاً فرسون آن انصاری که بعد از آن موجود و دلقکباری که بعداً ظاهر میشود سایه است. چیزی که یونگ روش تأکید میکند این است که ما با یک واقعه درونی در نیچه سر و کار داریم.
زود آمدنش در کتاب، به نظر من، نشاندهنده میتواند اهمیت واقعی باشد و چیزی که یوم روش تأکید میکند این است که من اینطور که یادم میآید در بحثهایی که در این مورد میکنند هر کسی یک ایده دارد. یونگ برای اینکه به یک سرنجان در این بحث ارجاع میدهد به عبارتی که در این محض میآید. بعد از این که سوگوچی کند میگوید که هال میگوید تا اینجا چه میکنی؟ مرد بندباز قبل از اینکه بمیرد دارد به زرتشت میگوید: حال او مرا گریبانکش به دوزخ میکشاند، آیا میخواهی او را بازداری؟ زرتشت پاسخ داد: ای دوست، به شرفم سوگند که آنچه گفتی وجود ندارد، نه شیطانی در کار است و نه دوزخی.
از تن
روانت حتی زودتر از تنت خواهد مرد. پس دیگر از هیچ چیز ندارد. تأکید یونگ که، به نظر من، جذاب است روی این جمله است: روانت حتی زودتر از تنت خواهد مرد. میگوید شما به زندگی نیچه نگاه کنید. نیچه نمونه استثنائی موجودی است که روانش قبل از تنش مرده است، برای اینکه ما میدانیم که یک روزی، مثلاً در سال ۱۸۸۹، این آدم به یک معنایی از روانی مرد، در حالی که ده سال تنش بدون روانش زندگی کرد. به نوعی زندگی گیاهی که هیچ نوع ادراکی از خودش نشان نمیداد، هیچ کاری نمیکرد، فقط همینجور انگار تنش زنده بود. خوب، واضح است که نیچه اینجا چیزی یک چنین منظوری ندارد، ولی این عبارت از داری یونگ به شدت حالات پیشگویانه دارد، یعنی مثل این که در واقع یونگ از این جمله استفاده میکند و خوب، از ایدههای دیگر این مثل همین که حراوت عجیبی که بین زرتشت و این بندباز هست.
شما این برطن که میخوانی قطعاً یک جمله شگفتانگیز این بخش مطمئناً است که زرتشت چرا اینقدر با این بندباز همدلی میکند خیلی. حالا، من ایبارتهایی که بعداً میآید میخوانم که همدلانه از بعد مدتی بالای سر این جسد مینشیند، حتی با مرده این آدم همراهی میکند، در حالی که آدمها زنده در بازار هستند. این بار آنها از جنس زرتشت نیستند. این غرابت زرتشت با این بندباز و این جمله پیشگویانه عجیبی که اینجا از قول زرتشت کتاب من باز گفته میشود برای یونگ که این استدلال هست، اینجا این برهان کافی است برای اینکه بندباز به شدت به خود نیچه نزدیک است و اتفاقی که اینجا ما میبینیم پل به این واقعهای که اتفاق میافتد مثل یک رؤیایی که نیچه درباره کل زندگی خودش دارد توصیف میکند. بندبازی حضور یک مزاحمی که میتواند حالا مثلاً شیطان یا سایه اسمش را بگذارید و سهوت نهایی که باعث مرگ روانی میشود، در واقع شما با از دوی گاییدگون میتوانید بگویید که این بندباز توصیف نمادین خیلی خوبی از بندبازی همه زندگی نیچه است. انگار نیچه همیشه...
یک جوری، در واقع، انگار بر یک بندی در آسمان با یک وضعیت نامتادبی زندگی کرده برای اینکه از یک مرحله در زندگی خودش عبور بکنی و نهایتاً هم این حس بندبازی، در واقع، منجر به سقوطش میشود. من فکر میکنم که تا آنجا که یادم است این بخش، در واقع، سمبلیک بندباز تأکید نمیکند، ولی فکر میکنم در زندگی میشود خیلی مهم باشد. یعنی، شما یک امسور مدرن به یک معنایی که توضیح میدهم در کارهای نیچه. نیچه خوب، با سبا معمول در ظاهر دشمن دنیای مدرن است، ولی واقعیت این است که خودش محصول این دنیا است و به شدت یک سری ویژگیهای مدرن یا حتی میشود گفت پستمدرن، یعنی یک جوی مدرن پر از مدرن در نیچه ظاهر شده به نظر میرسد که دارد با یک وضعیت موجودی مخالفت میکند، ولی این طوری نیست که، مثلاً به وضعیتهای قبلی که در آن بودیم دلبستگی داشته باشد بلکه یک جوری مثل به یک آیندهای که این وضعیتها به آن منجر میشوند دلبسته است.
در واقع، برای همین است که نیچه به یک معنای پدر پستمدرن نیست. بعضی از این احساسات و نگاههای پستمدرنیسم که ادامهرونده، در واقع، مدرنیسم هستند. در نیچه، در واقع، سلکتور ظاهر میشود. من فکر میکنم چون قبلاً در مورد مدرنیسم و پستمدرنیسم حرف زدم، خیلی لازم نیست که اینجا بحث کنم دربارهشان. پستمدرنیست به نظر بعضیها ممکن است ضد مدرنیسم باشد، ولی من هم قبلاً سعی کردم بگویم که پستمدرنیست به نوعی مثل یک مدرنیسم پیشرفته است، مثل یک ادامه طبیعی است، یک روندی که طی شده و از جمله انتقاد از خود وضعیت مدرن را هم در خودش دارد، برای اینکه یک جور همانطوری که سرمایهداری، مثلاً، فرق کرده و از این مرحله گذشته میشود گفت که سرمایهداری متأخر پیشرفتهتر از سرمایهداری قبلی است که همینطور میتوانید بگویید که پستمدرنیست اینجا پیشرفت معنای مثبتی ندارد، یک روندی ایجاد شده سرمایهای که دارد به وجود آمده حال دارد پیش میرود به یک سمتی ممکن است به غهغ باشد و جهتش کار نداریم.
به بالا یا پایین یا به هیچجا و بالاخره یک روندی که در ادامه همان سرمایهای که داری، در واقع، متقدم به وجود آمده. پس مدرنیست هم همینطور است. جنبههایی از مدرنیست در آن هست و چیزهای جدیدی ظاهر شده که بعضی از، مثلاً آن صورهایی که مدرنیست هنوز از سنت در خودش داشت، آنها را حذف کردند و چیزهای جدیدی، در واقع، به وجود آمدند و در این حال به خود مدرنیسم هم انتقاد میکنند، برای اینکه واقعاً این مدرنیسم به من، مثلاً قدر ۱۹ همین نیستم. نیچه دقیقاً به عنوان یک آدمی که یک جنبههایی فراتر است دارد که پیشرفت فراتر از مدرنیسم زمان خودش دارد، یک مشکلی، در واقع، با مدرنیسم دوران خودش دارد، نه اینکه، مثلاً به سنت بازگشته باشد یا یک انتقادات خیلی ریشهای به معنای واقعی کرده و از مدرنیسم کرده باشد. آره، آن چیزی که میخواستم بگویم که در نیچه، به نظر من، بارزه جزوی ویژگیهای، مثلاً هنر موده همین جنبه خیره کردن ششپاست.
شما کلن ممکن است آدم احساساتی باشید، خوب، بالاخره هر هنرمندی دوست دارد اثری خیرهکننده به وجود بیاورد، ولی این اثر خیرهکننده را چطور میخواهد به وجود بیاورد؟ کاملاً، به نظر من، گرایشهای مدرن با گرایشهای مثلاً کلاسیک فرق دارد. هنرمند کلاسیک میخواهد اساساً هنر کلاسیک را به گونهای خلق کند که ایده اصلیاش این است که شما الگوهای کمال در هر هنری دارید و هنرمند خوب، هنرمندی است که اثری خلق کند که خیلی نزدیک به آن الگوهای غایی باشد. من قبلاً هم فکر کنم این مثال را در کلاس دادم که مثلاً یک نمونه مشخص از هنرهایی که میشود به آنها گفت هنر کلاسیک، خطاطی است؛ این ویژگی در خطاطی خیلی برجسته و واضح است. استادانی هستند سرمشقی به وجود آوردهاند، مثلاً فرسون در خط نسخ، که اینها دیگر کمال خط هستند. کاری که میکنید این است که مثلاً خط استاد را از استادان نگاه میکنید، میبینید که مثلاً ارتفاعشان سه نقطه است. به آنها میشمارید، نقطه میگذارید ببینید که چند نقطه، مثلاً طول به لبش نمیدانم چند نقطه میآید بالا و پایین، و یاد میگیرید که آن خط زیبا در واقع چگونه به وجود میآید. هنر کلاسیک الگوهای کمال دارد در حد تقدس و آنها را تقلید میکنند و اگر شما هم شبیه آنها باشید تقلید کردهاید. هنر مدرن جور دیگری است، بازی نسل جدید است. در هنر مدرن، مدرن در روحی که مدرن است، ولی نه اینگونه که من یک الگوی کمال را بازآفرینی کنم و انتظار داشته باشم که همان نهنگ کمال باشد، یا سعی کنم حتی از آن الگوهای کمالی خودم بالاتر بروم. در حال حاضر، در خطاطی یک استاد خط واقعاً مجبور نیست که این خط استادی را تغییر بدهد؛ برای خودش یک خطش شخصیتی پیدا میکند، ولی از آنجا شروع میکند. سرمشق دارد. ویژگی اصلی هنر کلاسیک سرمشق داشتن است. شما ادبیات کلاسیک اروپا را وقتی نگاه میکنید، اصلاً معنی ادبیات کلاسیک اروپا یعنی ادبیاتی که شیفته ادبیات آنان است، سعی میکند که آنها را به عنوان الگو قرار بدهد و از آنها چیزهای مشابه بسازد. مثلاً تراژدیهای یونانی یک جور انگار الگوی کمال مثلاً یک درام هستند. این یکی از نوع نگاهها به تفاوت بین هنر کلاسیک و هنر مدرن است. هنر مدرن اصولاً اینگونه نیست. من قبلاً آن جمله را یک بار نرم کردم.
که از ژان کلود کاریه. در یکی از کتابهایش میگوید که در هنر مدرن هیچ قاعدهای ندارد مگر برای شکستن. اصولاً اگر همه پرسپکتیو را آیت کنند و میکنند، من پرسپکتیو را در نقاشیام بگذارم و کنم؛ اگر همه فلان کار را میکنند، من این کار را نکنم. در روحیه مدرن این شیره خیره کردن، کشپا وجود دارد که کار عجیب و غریب کردن، غیرمتعارف کردن و توجه همه را جلب کردن واقعاً نه فقط در خانه شما، در دنیای مدرن میبینید که دنیایی پر از تبلیغات و رسانه است که هر کسی سعی میکند یک کاری بکند که تا حالا هیچ کس نکرده باشد. در خانه ری محسوس نمیشد که من بیایم، مثلاً فرسون. من یک بار از برادرم که کلن کارش موسیقی است پرسیدم، گفت که خیلی خیلی در اروپا از سالهای اخیر از رادیوها، چههایی که موسیقی پخش میشود، ویوالدی پخش میکنند و ویوالدی خیلی دوست دارند و خیلی ستایشش میشود.
به عنوان یک هنرمند خیلی بزرگ، من فرض میکنم همه ویوالدی را میشناسند؛ اسن یک آدمی که قبل از حتی در موسیقی قبل دوران کلاسیک کار کرده، مثلاً یک موسیقیدان دوران باروک. من از برادرم پرسیدم که اگر اینقدر طرفدار دارد و اینقدر دوستش دارند، چرا هیچکس سعی نمیکند الان مثل ویوالدی، مثلاً آهنگهایی درست بکند و مورد توجه قرار بگیرد؟ برادرم جوابش این بود که میگوید هنرمند هنرمند الان باید حس این زمانه را منعکس بکند و در این دوران آن حسها، مثلاً اگر حس آرامشی هست یا یک نوع زیبایی در طبیعت دیده میشود، این حسها را ندارند و بنابراین بیانش نمیکنند. من فکر میکنم این نقطه خیلی سادهتری هم وجود دارد. این که قطعاً درست است؛ یعنی آن هنرمندها، حالا، ازشان انتظار میرود که حسهایی که ندارند را بیان نکنند. من کلن خیلی خیلی شک دارم که هنرمندهای موجود اینگونه باشند که صادقانه حسهایشان را بیان بکنند. معمولاً اینطوری است که یک مودهایی به وجود میآید، برنامههایی هست که یک جور موسیقی یا یک جور فیلم یا یک جور داستان مورد توجه مردم قرار میگیرد و بعد از آن تبعیت میکنند. نقطه این است که تقلید کردن در دوران مدرن، به نظر من، کار کاملاً غیرقابل قبولی است؛ یعنی اگر من هم بیایم یک اثر هنری با همان حسهای ویوالدی و همان زیبایی خلق بکنم، مورد استقبال قرار نمیگیرم. این با روحیه دوران مدرن سازگار نیست. انتظار میدهد که شما یک کاری بکنید که کسی نکرده باشد. من به نظرم میآید که اولاً صد درصد موافقم با این چیزی که یونگ میگوید که بندباس خیلی خیلی نزدیک به نیچه است و واقعاً یک حسی از سقوط در این، در واقع، بخش وجود دارد؛ سقوطی که به وسیله دخالت سایه به وجود میآید و آن لحظه که من بارها روی این تأکید کردم، مثلاً فکر میکنم، در واقع، یکی از چند تا استعداد اصلی برای و اینکه یک لحظه در زندگی نیچه وجود دارد که آن انبوه هزیم چیزهایی که دوست سایه نیچه است.
بالاخره ظاهر میشوند و به گونهای انگار از آن خودآگاه ساختگی که نیچه دارد پیشی میگیرند و اینجاست که شکاف، در واقع، باعث سقوط نیچه میشود و نیچه، در واقع، روان خودش را، روان خودآگاه خودش را کلن از دست میدهد و دچار حالتی میشود که، مثلاً این هالتهای زنانه سرکوبشده این همه انگار یک دفعه ظاهر میشوند و به یک معنا باعث سقوط و مرگ میشوند؛ مرگ روان قبل از آن که تن مرده باشد، چون اینجا یک نمایش را میبینید از یک بندبازی که یک دفعه اگر قبول بکنید چون به موجودی که در قابل ظاهر میشود و پیشی میگیرد دلغت خطاب میشود و بعداً خود بندباز رسماً میدهدش میگوید شیطان هیچ چیزی نیست پیک قلقوهای، در واقع، تحریم یونگی به غیر اصلاً و سایی. بنابراین، خود مد یک جوری ما را به شدت دارم میبرد به این سمت که هیچ چالهای نداریم بگذار از این که آن را به عنوان سایه به آن نگاه بکنیم.
آن لحظهای که پیش میآید که من باز سهوتی خوب، این لحظهای که سایه از آن پیش میدهد، در واقع، دلغه که دیگی از آن جلو میگفته میگی من و باعث سهوت من باز میشود. بگذارید من دو صفحه است تا یک چایش خواندم، بگذارید باز هم بخوانم خوب است که مطمئن اگر خسکننده بود اول تا آخر این دستاقه میخواند بعداً صحبت میکردیم. یک کسی با جامه رنگارنگ مانند درقهان گیرون جست و با گامهای تند به دنبال پیشین رفت. صدای هرناکش فریاد برداشت ب را جلو چلاخ ب را جلو تبد دقل رنگ را باخده و الا با پاشنه هم قلقه نکرده. در اینجا میان برژها چه میکنی؟ جای در برژ هست، باید در را زندانی کنند. در راه بهتر از خود را بستهای. این چیزی است که دلگه هیچ دارد خطاب به آن بندبازه میدهد. این بندبازه، مثلاً هر بندبازه خیلی با احتیاط بر دو تا بندی که گذاشته دارد راه میدهد که از این برژ برود به آن برژها میدهد. آن دلگه هی خیلی فرز و در این کار، در واقع، خیلی پیشرفتهتر دوان دوان با گامهای تون میان و سعی میکند.
از آن بگذارد. به آن میگوید ب را کنار. از بر من نمیشود کنار برد. و با هر کلمهٔ به آن نزدیک و نزدیکتر شد، اما آنگاه که تنها یک گام از آن واپس بود، آن چیز هرناک بر داد که هر دهان را فرو بست و هر چشم را خیره کرد. او غریبی دیواسا برکشید و از فراز آن که بر سر راهش بود جهید، اما آن دیگری که رقیب را این گونه پیروز دید، عقل و قرار از کف داد، لنگرش را افکند و خود اشتاقتر از آن چون گربادی از پا و دست به جرفنار ف را افتاد. این صحنه سقوط در راه بندباز لحظهای که آن دلخواکی که از پشت آمده از آن، در واقع، از روش میپُر و از آن جلو بزند. سخت آسین دیده و خورد، اما هنوز جان داشت. پس از چندی مرد در همشگسته به بوش آمد و زرتشت را دید که بر بالینش زامون ضد سرانجام گفت: «در اینجا چه میکنی؟ دیری بود که میدانستم شیطان م را میرفتانه، حال آن م را گریبان کش به دوزخت میکشاند. آیا در میخواهی او را بازداری؟» که زرتشتون پاسخو به آن میدهد که در اینها وجود ندارد. روانتت در زودترست، تنست خواهد ماند. بنابراین، اینجا ما با یک نمایش سرکار داریم.
که انظر یوند و انظر نقد روانکاوانه ما چاله نداریم، بغیر از اینکه اینها را به عنوان نمایش درونی، در واقع، تعبیر بکنیم. به نظر میآید تکلیف این دلقک روشنه و این ف را افتادنه موجود کنار پای زرتشت از جان نجوم بیدن زرتشت و همدلی که از اینجا زرتشت با این موجود، مثلاً شما میتوانید از زرتشت اینگونه خفاب بکنید به آن که در، مثلاً قربانی فرامویژگی خود شد زرتشت رسولن اینگونه که خیلی با تنه و پرخاش هر چه که میبیند را به عنوان موجودات پس کند. در مورد بندباز اصلاً میتوانیم بگذارید من این جملههایی که زرتشت میگیرد و بخوانم این حالت همدلانهٔ که نسبت به بندباز جاری بعد از آن حرفی که زرتشت میزند میگوید: «مرد با بدرومانی بر میگری سنگاه گفت اگر حقیقت همان باشد که در میگویی، من با از کف دادن زندگی چیزی از کف نخواهم داد. من چندان بیش از جانبری نیستم که با کتک و لغمههای کچک رخص را آموختن.» زرتشت گفت: «نه هرگز، در خطر را پیش ساختی و در این چیزی نیست.»
که سزاوار تخلیف باشند، این موجود از دارد زرتشت سلاوار تخلیل نیست، برای اینکه خطر کرده بندبازی کرده. حال از راه پیشهف را میشدی، از این را در را با نصهای خود در گوی خواهم کرد. چون زرتشت این را بگفت، مرد میروندده دیگر پاسخی ندارد، اما نصتش را تکانی دارد، چنانکه گویی دست زرتشت را برای سپاس میگوید. این آدم در درها آبوش زرتشت مرده، در حالی که زرتشت دقیقاً بعد از این که در باره حقیرترین انسان حرفهایی ضد زد، حالا در مورد این مرد میگوید که در هیچ چیزی که تحقیب قابل سزاوار تحقیب باشد در در نیست. برای این که خطر را پیشه خودت کردی، یک پیشه خطرناکی به در بابا در زندگی خودت داشتی بندبازی میکردی. این بازون با آن نگاه باشلار این که بندباز در آسمان یک موجودی که در ارتفاعات، در واقع، زندگی میکند با روحی که یک نیچه سازگاره، یعنی شما یک آنصور در بندبازو نباید فراموش بکنید. این هم این است که کسی که بینی دو تا برج دارد راه میرود به نوعی مثل یک ایدیال. اگر پرواز نمیتوانی بکنی، هدفا بندباز یک دیگری در آسمان این کار خودشان معلق کرده و این حس خوبی، در واقع، در نیچه نصف وقتی چنین وضعیتی هست. اینکه زندگی پرمخاطرهای داری. همانطوری که فکر میکنم.
همه زندگی نیچه اینطوری بود. یعنی، نیچه اصلاً برخلاف مردمی که همیشه دوست دارند که زیر و پرمخاطره باشند، یک چیز سفتی را احساس بکنند، شغلی داشته باشند، پسندازی داشته باشند، خون زندگی داشته باشند، کلن اینگونه زندگی نکرد. یعنی شباهت زندگی بندباز با زندگی نیچه خیلی روشن است از این نظر که زندگی پرمخاطرهای است، زندگی که من پرمخاطرهای است. شغلی را دارم میگویم اینگونه حرفی که زرتشت دارد میزند نصری پیشه کردن خطره نیچه یک جوری لاغل از در شغلی که بازه دارد بندبازی میکند، برای این که هیچ شغل ثابتی ندارد همیشه، در واقع، یک جوری اینکههای آینده نامعلومی دارد. هرشنگه حقوق مختصری برابر با امان بازی شستگی میگیرد، ولی زندگیاش زندگی نرمالی نیست که میتوانست داشته باشد، در واقع، یک جوری با خطر کرده و از آن چیزی که زندگی شغلی نرمالی که میتوانست داشته باشد جدا شد.
منتظر واقعیت این است که بندبازی بیش از فقط ظاهر نیچه در درونش، در واقع، نیچه یک بندباز است؛ بندبازی که به لحظه سقوط میکند، مثل همین چیزی که من توصیف میکنم که این زندگی کردن در همین خطر حجوم سایه است. من حیث سعی میکنم که هر چقدر سایه بزرگ کرده، چون بیشتر احساسهاست در درونتان و ناخودآگاهتان احساسهاست، اینکه در خوگین یک نیبر ناشناخته انگار میتوانید قرار بگیرید هستید، حس تعویقی که ممکن است بیونه بشوید، ممکن است خودآگاهیتان از کف برود. این چیزی است که یونگ بارها رویش تأکید میکند که ما یک آدم آینهای باستانی، مثلاً داریم که اینها به نوعی نتیجه این هستند که انسان همیشه احساس خطر از همگسیختگی میکند. ما در درون بلخری شکافهایی داریم و همانطوری که، در واقع، وضعیتی که برای آدم مجموع و دیوان پیش میآید، این شکاف به جایی میرسد که ناخودآگاه غلبه میکند و خودآگاه را از بین میبرد. خودآگاه همیشه یک حس ناعمی را در خودش دارد. در دوران گذشته این حس ناعمی به راحتی به خارج از انسان پروژکت میشود؛ حس خطر حمله جانوران یا هر چیز مهم و مخصوصاً حس مورد حمله شیاطین و جنگ قرار گرفتن. شما یک وضعیتی را میبینید که در فرهنگ اروپایی، مخصوصاً فرهنگی مسیحی و حتی در فرهنگ اسلامی و جاهای دیگر میتوانید این را پیدا کنید؛ خطر جنگ ضد نسیهها. فکر کنیم بیشتر از همه ادیان دلمشغول این مستخف شدن ترسید شیطان هستند. جن ضد که میگوییم آنجا شما مخلوق جن وجود ندارد، در واقع، تصویر شیطان که مراسم جنگیری دارند، همانطوری که ما هم در مثلاً فرسون سنتهای آفریقایی میبینیم، در سنتهای آفریقایی اسلامی هم که در مثلاً جنوب ایران هست، خیلی متدابل آفریقای اسلامی که میگویم و سنتها، آیینها، اسطورهها با همین منورهایی که میدهند زندگی خودشان اعدام میدهند. در اینکه خوب، به وضوح من دیروز این را شدیدم که در شاهنامه فردوسی در مورد رستم و ماجرای رابطهاش با تحمیله یک قطعه وجود دارد. اولاً به نظر میرسد که آنجا در شاهنامه یک جور ارتباط رستم با تحمیل بدون عقبشهری و اینها اتفاق میافتد و بعد نصف شب یک آغدی را میآورند که عقب جاری بکند و نکته این است که حالا، به طور مبسط، شک وجود دارد. کسی که این را میگفت خیلی مبسط میگفت که این کاملاً درست است که این قطعه اصلاً از فردوسی نیست.
جزء دستهای افزونده شاهنامه است و میگفت که کلن اینطور است، مثلاً یک کتاب بزرگی مثل شاهنامه هست که استنساخ شده و در برخی جاها چیزهای اضافه شده؛ بعضیها را شما میدانید و میگفت که این جزء آن قسمتهایی است که، به نظر من، واضح است که اضافه شده است. دقیقاً بعد توضیح میداد که این ماجرایی که به نَخل رستن و ماجرای فرسونی رستن، سیاوش و اینها همه شخصیتهایی هستند که در ایران باستان بلگو دارند و در فرهنگ هندو-اروپایی مصدورهای قدیمی هستند. اینها در واقع از خدایان هستند، مثلاً اگر اشتباه نکنم سیاوش همان آدونیس است که اجدادی هم دارد؛ جوان زیبایی که خدایان معنیاش را آشغش میکنند و این در واقع خدای باروری است. خوب، ولی شما که نمیتوانید در فرهنگ اسلامی حرف از خدای باروری بزنید، اینها تبدیل به پهلوان میشوند، تبدیل به موجوداتی میشوند تا یک مقدار خود فردوسی در واقع آن حسهای اسطورهای که در شاهنامه وجود دارد و در فرهنگ ایرانی وجود دارد را تطبیق داده با آن چیزی که مجاز است، نه اینکه اعتقادی داشته باشد یا سانسور بکند. در درون آدم این اتفاق میافتد، یعنی فردوسی آدم مبدعی است که واقعاً به اسلام اعتقاد دارد. خوب، حالا یک حسهایی در آن هست.
جاذبههایی هست در داستانها، مثلاً کهنه ایرانی اینها را به یک فرم قابل قبولی بیان میکند. اگر یک جاهایی همان فرم قابل قبول را نداده، از جمله این که مثلاً فرسون خدایان که با همیرود ازدواج میکردند و جفتگیری میکردند که دیگر عقبجاری نمیشد. ولی حالا که اینها انسان شدهاند، نمیشود مثلاً در این فرهنگی که موجود است اگر رستن بدون عقبجاری شدن عقبکاری بکند، اینکه از این پهلوانیاش و اینها میافتد. خوب، حالا مثلاً فردوسی این کار را نکرده، ولی خوب، بعد هم برایشان کار را انجام دادهاند. اینکه یک اسطوره شرط ادامه حیاتش این است که به لحظه خودش را با شرایط موجود تطبیق بده، چه در درون انسانها و این روند همینجور ادامه پیدا میکند. یعنی شما کلن این روند اصلاح آریایی و اسطوره و اینها را در طول تاریخ میبینید؛ به نظر باید خودشان را با شرایط موجود به یک نحوی تطبیق بدهند. نقطهای که داشتم میگفتم، گفتم یادم رفت، از کجا والده این بحث است که تغییر شده که اسطوره معجون شده، اسطوره شده، اگر چه موضوعی دیگر؟ من که در دنیای تشکرانتی مثل فترانی که اوژک داشته، آه آره آره داشتم از این بحث چیزی میکردم.
که در مسیر این حس باید آن چیزی که در آرایش پروژک میشد، پروژک شدن آنی که حمله، مثلاً شیاطین بود؛ سای و شیطان در عرف یونگ خیلی به همین نزدیکند، یعنی در واقع، اگر از یونگ بپرسید، شیطان یک گروه فکنی سای است، دیگر موجوده، و در رؤیاها هم شما اگر موجودی مثل شیطان ببینید، طبعاً باید تعبیر بکنید به این که سایه خود است. همچنان که دلقک، مثلاً میتواند نمادی از دلقکی باشد که نه اینکه بامزه باشد، بلکه دلقکی که حس، مثلاً شیطنت و آزار رساندن اینها را داشته باشد. نه این دلقک ممکن است من بگویم دلقک شما موجود خیلی نازنینی است که باعث خنده مردم میشود؛ در نظرتان بیان دلقک به همین معنی موجود تعنیزن نسبتش کراحت وجود داشته باشد، میتواند نماینده سایه باشد، یا جلوی از شیطان باشد. در دنیا قدیم شما میتوانستید، در واقع، همه این حس ناامیدی را فرافکنی بکنید به موجوداتی که در بیرون خودتان هستند و ما یک جوری این امکان را در دنیا جدید از دست دادیم. بنابراین، آدمها آن حس ناامنی خودشان را بیشتر درونی احساس میکنند.
مثل یک خطری که از داخل دارد تردیدشان میکند، مثل خطر دوچار حمله عصبی شدن، دوچار فروپاشی عصبی شدن، فکر کنم. اما خیلی آدمها اباهانه احساس دارند بدون اینکه... حالا، مثلاً فرض کنید اباه باشند که آن چیست که از درون دارد فشار میآورد و اینها را میخواهد دوچار فروپاشی بکند، یعنی آن خزانه خاطرات از یاد رفته یا آن صفاتی که نمیخواهیم ببینیم، آن چیزهایی که، در واقع، پس در پنهانی کردیم، اینها را ممکن است به آن آگاه نباشیم، ولی گاهگاهی ممکن است آدم احساس فشاری کند که انگار اینها از درون دارند بیرون میآیند و ممکن است آدم دوچار فروپاشی بکند. در انسانها احساس میشود که قبلاً همین حسها بود که یک جنی به من نزدیک شد، یک شیطانی به راحتی با یک چنین چیزی خارج میشد و از یک جهتی مفید بود دیگر. بهنخری احساسی تعارض در درمیکردن ناراحتکنندهتر و خطرناکتر از احساس مورد حجوم مردم است. از اینجا باید برخوردن که اینجا برای شخصیت برخوردن که از بین تمام بهاویههایی که در دنیا میدارد، در کشور محسن انتقال میدهد و اینکه باید بیسیاسی همه چیز در اخبار چیزی که برای جالب بود.
هوادس میکنند به شدت و هوادس میخواند و به همه توصیلی کنند، مثلاً مراقب باشید، مثلاً این سیستم رفتار را شده که یک وقت حتی تحریم نکند. من فکر میکنم این هم یک نوع همین حالت است که یک نقطه احساس خطر باشد که یک انتخاب باشد سلامتی حتی اینگونه است. اولاً این عجیب است که شما تازه باید همچنین اخطاریههایی برخورد کنید. من خیلی زیاد دیدم که آدمهایی که به هر دلیل احساس ناامنی میکنند به این چیزها علاقهمند میشوند به طور افراطی. من آدمهایی میشناسم دقیقاً یک مورد خاص در ذهنم هست که تنبان هر وقت میبینمش موضوع اصلی صحبتش همین موردهای زورگیری است که پیش آمده، فجایعی که اتفاق افتاده، اوضاع ناهموار و در این مورد خاص خوب، یک آدمی است که پا به سن گذاشته و پیری همیشه با احساس آدم امنیت هم راهید. این جدای از آن آدم امنیتی است که ممکن است نتیجه چیز دیگری باشد، نتیجه فشارهای درونی، مثلاً سایه و ناخودآگاه اینها باشد. احساس آدم امنیت نسبت به آسیبی که، در واقع، یک آدمی که پیر میشود.
به طور طبیعی احساس ضعف میکند در جسمانی و احساس آسیبپذیری و یک حس نامطلوب به آن دست میدهد و واقعیت این است که وقتی مرگ نزدیک میشود، جدای از آن مسئله ضعف جسمانی، یک حسی از عدم امنیت این روال انگار دیگر نمیتواند ادامه پیدا بکند در آدم ظاهر میشود و اینجور آدمها خودشان، در واقع، این احساسشان را فرافکنی میکنند بر وضعیت اجتماعی و روز به روز بیشتر احساس این میشود که خیلی خیلی اوضاع ناهموار ما الان. فکر میکنم در یاقل خواهرمیانی دوست کشورهای خیلی امن هستیم هرچند در سال اخیر ممکن است به معنی واقعاً به دلیل شرایط اقتصادی خواستی که پیش آمده ناامنی زیاد شده باشد و بلی زیادتر شده باشد، مثلاً دزدی اتومبیل از مد افتاده بود یک مقدار دوباره میگویند مد شده یا دزدی قطعاً اتومبیل از لاستیک نمیگویم زاپاس گرفته و وقتی قیمتها همه سه چهار برابر شدهاند طبیعی است که جازب را پیدا میکنید. من در منظوم جشنواره فجر امسال یکی از این افرادی که انتخاب شده بود.
برای جایز دانستن یک حرف با منزهای زد اسمشان هم اگر فکر کنم یادم میآید، ولی خوب، بهتر است که نگم. گفتش که من قبل از اینکه اعلام جایزه بکنم میخواهم شکایتی بکنم از مسئولی که من و کسان دیگر که پارسال اینجا جایزه گرفتیم، یک شکایتی نکردیم به خطاب مسئولین سینمایی که سال گذشته خوشمان نیامد و جوایزی که واقعاً قرار بود بهدرستی داده شود، ما از همینجا که رفتیم یک سویچ پراید دادند و پراید تحویل ما دادند. ما هم رفتیم در بازار حتی ملیمان سیسیتی فروختیم اگر بدقولی میکردند، اما دویست و دو ملیمان و میم، مثلاً میفروختیم. خیلی شوخی خوبی بود. من احساس کردم که این آدم دوست داشت که یک جوری سفت بکند که ما یک سالی را پشت سر گذاشتیم که همه چیز در آن سه برابر شد. در حال یک چیز دیگر، یک سال خاصی بود و این مهمترین نکتهای است که در مورد سال گذشته از آن دهه فج تا این دهه فج اتفاق افتاده و این هم خوب، یک جور هوشمندانه و بامزه این حرف را زن منم به نام نقل کردم.
برای اینکه، در این سخنرانیها سفت شود که ما به نظر یک سالی را پشت سر گذاشتیم که سال شگفتانگیزی بود از لحاظ اقتصادی خوب، در حال ممکن است یک خودناهمی بیشتر شده باشد، ولی ما واقعیت این است که از خانهمان راحت بیرون میآییم، میآییم در محل و کارمان برمیگردیم و اگر اتفاقی هم بیفتد برای ما، برای آدمها در حدی است که من از این صبح که بروم، میدانم از خانهام بیرون احساس کنم باید احتمال معقولی من دچار خطر میشوم و شما میشنوید که نمیدانم دوست دوست دارد که این را، مثلاً دزدی در دار نمیدانم. خوب، اینگونه بخواهید اصابه بکنید با آن ایدهٔ سوشال نتورکهایی که با شش گام هر کسی خواهد به یک نفر دیگر میشود رسید، اگر من نخواهم اینها را ملاک بگیرم، برای اینکه در نتورک اجتماعی خیلی خطر به من نزدیک شده که هر اتفاقی در شش قدمی من میافتد. حالا، مثلاً اگر در سه قدمی من یک اتفاقی من. حالا، یک مورد زورگیری میتوانم بگویم که، مثلاً یک دوستی دارم.
که یک نفر میشود اسه که مورد زورگیری قرار گیرد از در من خیلی نزدیکی نیست. اگر در حلقه خانواده من یا دوستان من یک اتفاقی میافتد، خوب... حالا، ممکن است یک خود عجیب باشد، ولی در دو یا سه آن رارتر به نخره همیشه یک اتفاقهایی میگفتیم. این احساسهای ناامنی شدید یک مقدارش مربوط به همان زورهایی مربوط به دوران پیری، بیماری یا و یک مقداری را مرور خطرهایی است که جور دیگر ممکن است آدم در درون خودش احساس کند. یک مقدار خطر من همینطوری یک خورده حس خوبی ندارم که آن حسهای فروپاشی درونی خیلی بتواند به چیز برسد، به یک وضعیت ناامنی اجتماعی فرافکنی بشود. خیلی خوب، فرافکنی میشود به جنزدگی و شیطان و اینهایی که بدگیک این که دیگر به چه چیزی داری بشود پروژهای دوشی. یک مقدار من با احتیاط میخواهم بگویم که مطمئن نیستم که باید آدم حرفهای طرف بشنود و ببیند واقعاً در آن رگههایی از ناامنیهای این شکلی در درونش میبیند یا نه، به هر حال، هر نوع حس ناامنی درونی طبیعتاً که به یک چنین حسهای ناامنی بیرونی فرافکنی میشود. اینگونه آدم از درون خودش خلاص میشود و حس بهتری پیدا میکند. دوست داریم دیگر به پرسرخواست به پنگا. آن چیزی که، به نظر من، دو نگرانیام که یک آدمی را مانداریم که از زمین یک باسدهٔ گرفته، یعنی به هر در جنوب پشت شده که یک مسیح خیلی مطمئنی به بالا بعد این آدم نیست که از زمین فاصله که افترانی رفته به یک جای کاملاً نهانت خودشان کاملاً منتظر که بیفتد و بعد دارد از یک گرژی به یک گرژ دیگر میرود. من کسی میگویم که یک نفر وقتی دارد که از یک محل از زندگی میخواهد برد، یک چیزی مثل گود کند باید از این را پاش باشد که اوگور را بارید. خود نیچه در این کتاب، مثلاً اعوار از مغاک مردم میگوید. بندباز هم اینگونه هست. حرف ضروری دارد که شما باید برای ابرانسان شدن از مغاک عبور بکنید. آن بندواز یک جور به نظر میآید نماد اوگور کردن از یک مرحله و مرحله دیگر هست. این چیزی که یونگ هم در کتابش در موردش حرف زد بالاخره شباهتهای آن بندواز به نیچه یکی نیچه دقیقاً در... حالا، به طور خیالی در مسیر ابرانسان شدن که سبوت میکند.
در این متن باید تأکید کنم که احساس من نسبت به مفهوم ابرانسان دیونیزوس و اراده مهمترین مفاهیم در نیچه این است که نیچه در شرایطی، مثلاً فرض کنید در جوانیاش، تصور موسیقی یا بعداً به هر طریقی در واکنشهایی که میکرده، در لحظههایی که جسمش در حالت آسودگی بوده، یک جرقههایی از یک حس در درونش هست. این را به صورت ابرانسان، در واقع، بیان میکند و زندگی نیچه کلاً تلاشی برای ابرانسان شدن، یعنی پایدار کردن این جرقهها بوده است. نمیگویم کار عملی میکرده، بلکه آرزوی رسیدن به این وضعیت پایدار را داشته است. یعنی شما اینگونه فکر کنید که انگار در آن حسهای لحظهای که زرتشت حرف میزند، آنجا میشود زرتشت. و همانطور که یونگ در همین فصل کتابش در چند فصلی که درباره بندبازها صحبت میکند و در مورد این قطعه حرف میزند، روش تأکید میکند. ببینید، نیچه، یونگ، روزون خیلی تأکید میکنند.
همان چیزی که برای من فکر میکنم خیلی روی آن تأکید کردند، این است که نیچه یک موجود کاملاً زکیده و تجربه عملی ندارد. سعی کردم به یکی از کسانی که اینگونه هستند و بعد شروع میکنند حرف زدن و راهنمایی کردن دیگران، اشاره کنم که همیشه به نتایج عکس خودشان میرسند. حداقل اولاً دیگر یونگ اینجا به شدت تأکید میکند که شما یکی از ایدئالها یا وضعیتهای ایدئالی را نشان میدهید که ممکن است خیلی خوب بتوانید این را نشان بدهید و به شما اصلاً هستی آن را بدهد. اصلاً ابرانسان چیست و هر جایی که راه اولی میخواهد ارائه دهد، راه اولی چه کار باید کرد، فاجعه است در اینکه خودش نکرده است. یعنی راه طی شده وجود ندارد در درون نیچه. دقیقاً نیچه همین بندباز است که در یک مسیر نامتعارفی تلاش کرده که از یک جایی به یک جایی برسد و سمیت کرده و اصلاً آن طریق نیست که مسیر را طی کرده باشد، بالای کودی رفته باشد به قول شما در یک مسیر محکم و متعارفی که دیگران هم بتوانند بیایند. این است که زندگی واقعی درونی نیچه دارد میشود. به همین دلیلی که یونگ میگوید که این جمله جمله مهمی است و جمله پیشگویانهتر از پنت خواهد بود.
واقعاً جمله عجیبی است که من نمیدانم. فکر میکنم که چون ما عادت کردهایم به اینکه دلخواه در رؤیاها و تخیلات ما یک چیز پیشگویانه مهمی ظاهر میشود، چون در آدمی که یونگی خیلی فکر نکرده و آشنا نیست، خیلی دور از ذهن باشد که یک چنین عبارتی آیندهنگر باشد، در واقع، نرمش میدهد یا یک چنین تخیل یک مقدار شگفتانگیزی مثل همین بندباز و یکی از آن بپر و سقوط بکند. این احساس زندگی نیچه است، در واقع، دارد میچکد. من یک نکته گفتم، دوباره تأکید میکنم.
شروع کتاب مثل شروع سلسله رؤیا مهم است. یعنی، شما تصاویر آغازین این که میبینید خیلی واضح است که این کتاب با قسمت در قسمت با زرتشت شروع میشود که اینها تخیلات آرمانی اینی چه هست. یکی از اولین تصویرهایی که به نظر میرسید یک تصویر واقعی ناخودآگاهه که مثل یک رؤیا میماند، این تصویر بندباز در دلقکه است که دنبالش میروید باعث سقوطش میشود. من یادآوری میکنم که قبلاً در بحثهایی که قبلاً در موند رؤیا داشتیم این را تأکید کردم که یونگ تأکید میکند که همیشه بیمارای من که میآمدند و من بهشان سفارش میدادم که رؤیاهایتان را از امشب یادداشت کنید بیاورید، اولین رؤیایی که میآوردند رؤیای کلیدی زندگیشان بود. اینگونه اگر نگاه بکنید مثل اینکه این واقعه که یکی از اولین وقایع رؤیامانند در موقع چنین گفت زرتشته دور از نهیست که همه در موقع آینده نیچه در آن است.
و این خطر سقوط و رسیدن خطر سقوط همراه با این جمله عجیب که در روانت را ترز ترز خواهد مرد، آدم یک جوری میشود خودی ما زندگی نیچههای الان میدانیم هر بار که این جمله را آدم یادش میافتد یک حسی به آدم دست میدهد. واقعاً توصیفی بهتر از این برای بلایی که سر نیچه افتاده سقوط همراه با از بین رفتن روان نیست، چون آدمها هم چند نفر یکی پیدا میکنید که یک وضعیتی مثل نیچه پیدا بکند، خیلی وضعیت شگفتانگیزی که محو شده، یعنی دقیقاً یونگ احتمالاً با آدمها اینگونه زیاد تجربه داشته، بیمارهای روانی در وضعیتهای خیلیها دیگر، دیگر بیمارستانها دیگر دستداری میشوند، هستند که مههنری کلن به نظر میرسد که هیچی نمیفهمند، هیچاکتر حمل طبیعی ندارند، فقط یک جوری مثل یک گیاه دارند زندگی میکنند. بران این به امانی که از اولین وقایع که میشود گفت در کتاب آمده این قدرت پیشگویانه را یونگی، در واقع، به این واقع نسبت میدهد.
محو شدن، محو شدن و دچار صحوه نمیشوند. این مشابهتش درخ شدن، مثلاً فرض کنید در مبدع هستی یک چیزی مشترکی مثل آن حالت محو شدن دارد، ولی مطمئناً ارافا منظورشان از محو شدن این حالت جهل پیدا کردن و هیچ چیزی نفهمیدن نیست، مثل از دست دادن خوده برای ارافا، یعنی من به یک معنایی که یونگ من چند بار تا حالا، فکر میکنم این را تأکید کردن که یونگ به کلی مخالف این است که ما چیزی تحت عنوان محب داریم و، برای اینکه این محب ایدئالیک که در فرایند فردانیتی یونگ میگوید که هندیا خیلی ایدئال را دارند که انسان به یک جایی میرسد که کلن به یک حالت نیستی میرسد و، در حالی که، زنده است و یونگ مدام تأکید میکند که این اشتباه است. امکان ندارد که خودآگاه به طور کامل محو بشود، همیشه خودآگاه باقی بود و این که ممکن است به طور ناقص این در حالتهایی از دست برود، ولی تا وقتی آدم زنده است.
و ببینیم مسئله در فرایند فردانیت، جذب شدن محتوا ناخودآگاه در خودآگاه است به طور تدریجی، در حالی که در این محو شدن دیوانهوار، مسئله غلبه کردن ناخودآگاه به خودآگاه و نابود کردن خودآگاه نیست. یونگ اصولاً معتقد نیست که فرایند فردانیت به نه را منوی بابی کلمه منجر میشود. من فکر میکنم در زبان عرفان ما هم که حالا یک سیر و سلوک و مقاماتی مشابه نه این فرایند فردانیت قائل هستند، آنها هم بالاخره عارفی که به صحوه بعد از محق میرسند را اومان قلب میدانند، در واقع، اشتباه میکنند. نه فقط به صحوه بعد از محق میرسند، عرفایی که متشرعترند، خوب، قطعاً آدمهای نیستند پیغمبرهایی که به رسالت بعد از صحوه بعد از محق، در واقع، میرسند را بالاتر میبینند به معنایی، یعنی نه فقط از حالت محق در ماندن و حالت سخت پیدا کردن، یعنی تمام آن مسئلهای که باید تیمیکردن و آن حالت فنا را تجربه کردن و حالا، خدا رباه و خودشان را دارند، در واقع، مسئله این است که انگار در این حالی که یک جوری میتوانند کسرت را درک بکنند، وحدت را میبینند از با دیگاه، مثلاً با زبان و عرفه اگر میخواهید حرف بزنید، این هم غرق در وحدت هم در این حال کسرت را درک میکنید. کلن پیغمبرها آنگونه هستند. پیغمبرها آدمهایی هستند که به یک غرب فوقالعاده رسیدند و بعداً برگشتند با مردم حرف میزنند، زندگیشان میکنند و فکر کنند. عموماً اینگونه است که عرفای ما این را حالت ایدئال میدانند، در حالی که در عرفان هندو و لودیس ماینها خیلی روی آن مسئله نحف شدن و نیست شدن به امان کمال غایی تأکید میشود، یعنی آنها خیلی انگار میل ندارند از خدا غایی براشون باقی بماند. هیچ کدام اینها حالتهای نهایت فرارنده فردانی هستند. ارتباطی به آن وضعیت رنجومه ناخودآگاه افزار گسیخته و نابود کردن خودآگاه ندارد. اینجا، مثلاً جذبه یک حالت اتحاد ممکن است یا غلبه ناخودآگاه به معنای اینکه محتوایاتش بیرون میآید از حالت ناخودآگاه، ولی این واقعاً چیز ندارد. اشرافی خودآگاه ندارد. تدویجی اتفاق نمیافتد. یعنی علاقه در این حاله یک شباهتی دارد، اختلافات خیلی زیادی وجود دارد. سؤال: دیوانگی؟ آفرین، اصلاً ببینی اتفاقاً بالاخره یک شباهتی بین حالات عرفا با دیوانگی هست که حرف از دیوانگی میزنند، ولی خوب، دیوانگی نیستند که به بالاترین درجات معرفت میرسند. در اصل این یعنی از خودشان بپرسی این دیوانگی بالاتر از آقای بودن، در حالی که آن دیوانگی یک جور از حالت نرمال پایینتر کرد. فکرهای خود از آن دیوانگی پایینتر کرد را نرمال دفاع میکند. قدیم کسی به این شکل دفاع نمیکرد. خب، من این قطعه را خواندم کامل. فکر میکنم.
موقع اصلی که باید در موردش بحث میکردم را گفتم. حالا، اشیایی که جزئیاتی دارند، خیلی باید مقایسه کنم. خودم میخواهم دقیقاً رادداشت برنامه را ببینم که یک چیزی گفته، ولی فکر میکنم نکته اصلی فصل این است که حالت پیشگویانه داشتن و نزدیک بودن منبع به خود نیچه و دلقک، در واقع، مورد سایه نیچه است. حالا، حتماً جزئیات و چیزهای جالبی هست، مثلاً جایی میگوید که همینطور چشمم افتاد که بخوانم؛ شما بسیاری کردیم برونیجه آقای آلمان میگوید که در مورد دلقک یا بندبازی، در مورد دلقک نه، به نظر میرسد در مورد بندباز دارید یا اگر در مورد بندباز نگه میگفت یونگ اصلاًح میکند. آقای آلمان میگوید که این بخشی از نیچه است که از مغاک عبور میکند تا ابرانسان شود. یونگ جواب میدهد که بله، بندباز خوشش نیچه است برای ابرانسان شدن که به نظر میرسد این حالت مثل اینکه اوگول کردن و بندبازی درونی نیچه همین است که خودش را در وضعیت نامتعارفی قرار میدهد؛ به این معنا که در معرض برجونه یک راه تخیلی برای ابرانسان شدن، در واقع، دارد پیش میبرد که خفرماکه مثل این است که من یک لحظههایی در زندگی خودم دارم و واقعیت این نیست.
که ۲۴ ساعتی دارم، هر ماه یک بار دارم و سعی میکنم با خودآگاهم در خودم تثبیت کنم، یعنی خودم را همیشه در آن حالت ببینم. این بیماری نیچه است؛ مثل اینکه من یک لحظه از زندگی نمونه خیلی واضح شما. فکر میکنم که همه آدمها ممکن است این را تجربه کرده باشند، در واقع، یک جور چیز دیگر، یک حالتهای مثل فیکسیشن در، مثلاً دوران کودکی، یک لحظههای هیجانانگیز، لحظههای خیلی لذتبخشی، مثلاً در دوران کودکی وجود دارد و هی آدمها تلاش میکنند به آن برسند. حالا، بیمارگونهاش این است که شما فکر کنید که یک آدم همش سعی کند که در خودآگاه خودش در همان وضعیت خودش را قرار بدهد. من، مثلاً یک آدم را تصور میکنم که دوست دارد مثل بچهها باشد. تمام زندگی خودش را طوری تنظیم میکند که، مثلاً فرض کنید که همه مثل بچهها رفتار کنند. ممکن است حتی شغلی انتخاب کند که مدام با بچهها سر و کار داشته باشد و این بیمارگونه باشد. این حالت مثل این است که من میخواهم آنطوری باشم، میخواهم آن حس و حال خودم، حسی که دیگر در این مورد دارم.
نسال میزنم حسی که برنمیگردد در مدینی چه؟ فکر میکنم این حس وجود داشته، گاه برمیگشته. در تمام طول زندگیاش دارد سعی میکند که آنجا باشد، آنگونه باشد، ولی نیست؛ مثل آدمی که یک لحظه سردردش خوب شده و دردمش سردرد دارد، ولی در تخیل خودش آدمی است که تن درستی دارد. در این قسمتهای خود خندداری من، به نظرم، اگر یک لحظه فکر کنید که یک بیوینده این حرفها چیست، فکر میکنم حالت کومیکش زیاد میشود. جاهایی که درباره وضعیت جسمانی زرتشت صحبت کند، اگر من این دبله همجوری رد میشوم، قولناک است و هنوز بیمعنا، چنانکه یک دلقک فرجامی برای آن فراهم تواند کرد. من این را امان دارم از دوی کتاب سمینار یونگ میخوانم؛ ممکن است متن آشوری با این فرق خواند، بگذارید من هم بخوانم. بیشتر میخواهم به انسانها معنای حسیشان را بیاموزم، ابرانسان را که.
آذرخشی است از عبور تیپیک انسان. به نظر من، این خیلی توصیف خیلی از زندگی حس ابرانسانی در زندگی نیچه مثل آذرخش واقعاً یک لحظه میآید، انگار یک چیزهایی را روشن میکند و حالا این دارد آن را آموزش میدهد و در مورد خودش هم سعی میکند که آن طوری باشد، ولی نه به شکل طبیعیاش، یعنی به منابع واقعی آنجا برسد با همان دنبازی دارد. آره، شباهتهایی آن چیز دارد. یک لحظههایی هست که آذرخشانی زمانی چیزهایی میمانند زرتشت و بیماران نرم خوش. من دارم یک قطعه میخوانم که یک لحظه فکر کنید که نیچه این حرفها را دارد میزند: «به راستی از شیوه آرام گرفتن و از ناسپاسیشان خشبی نیست بادا که لر شمار شفای آفتگان و چیز شبندگان در آین به بحر خیشت تنی والاتر بسازند و نیز زرتشت خشمی نیست از شفایی آفده که با مهر و کنداردای خیش مینگرد و نیمشبان گرد گور خدایش میخذد، اما عشقهایش هنوز بر نشانی از بیماری است و تنی بیمار در میان افثان سرایان و شوریدگان خدا. همواره مردم بیمار بسیار بودند.
آنان را از مرد دانا نفرتی است خشمالی و نیز از آن جوانترین فضیلتها که نامش راستی است.» یک قطعههایی دارد، مثلاً در آن آدمها بیمار که تنشان زعیرش و رنجوره میخواهد نمیدانند. آدم یک حسی پیدا میکند که میدانیم نیچه وضعیت جسمانیش چطور دیده؛ این که خیلی عجیب است دیگر این حالت گستستگی که واقعاً ببینید چقدر دور است، همه، یعنی یک جور بیمارترین آدمهاست. همه زندگیاش با درد و رنج گذاشته و بلی طوری حرف میزند که انگاری انسان خیلی تندرسته که. حالا، نسبت به بیمارهایی که میخواهند شفا پیدا کنند، یک حس ترحوم و که برابانی هم از خودش نشانه است و همینجور هر قطعه که بخواهید چیزی که خوانده مانند قطعه بعد بود. فکر میکنم دیگر وارد این قطعه داشتی که بعد از مرگ، در واقع، اشارههای اینجا هست. من بعد هم نمیآید فکر مانند اولین جلسه که در جلسات میمردم نیچه صحبت کردم.
روی این نقطه که نیچه کلن یک همزاد بینداری با مسیح دارد، یک جویی انگار جانشین مسیح است، یک پیامبر جدید که بعد از دو هزار سالی دهور کرده، چنین حسیه و. حالا، اگر مسیح نیست دجاله، در حال یک چیزی در حد مسیح است. مسیح هم در خداستی فرق میکند با این؛ در اندیشه مسیحی، مسیح پیغمبر نیست، مثلاً پیغمبرهای دیگر نیست. میگوید که انبوه زرتشت از جای برخواست و با دل خود چنین گفت: این بعد از ماجرایش بندبازه بالای سرش نشسته تا بلند بشود، با دل خود چنین گفت به راستی.
زرتشت امروز عجب ماهگرفتگی! او نه یک انسان که یک نهش گرفت. این جمله در انجیل هست که مسیر وقتی که پتروس و اینها حواریون ماهیگیر بودن، فکر کنم به پتروس میگوید: بیا من به در سید انسان یاد میدهم، به جای سید ماهیگیر. این که حواریون سید انسان بودن و مسیر خودش سید انسان است، به جای اینکه تون به نظر ماهیگیر. اینها میرفتند و انسانها را سید میکردند. این اشاره نه ناخودآگاهانه به انجیل است که زرتشت امروز عجب ماهگرفتگی. در قول زرتشت همان نوعی مسیحیه دیگر است. اصلاً علموی چنین گفت زرتشت کتاب مقدس که این می را بالای کوه میآید و دقیقاً به همان فرم نوشته شده. همین گتر بندیهاش بارد تمثیلی و نهره صحبت کردن زردشتیان و همه یکی شباهتهایی کتاب مقدسی است. خوب، اگر سوالی ندارد من یک درست است دیگر هم درست آینده میخوانم. همینطور محصه نمونه سوالی ندارد و دیگر بخشتر ترم بشم. اگر سوالی نیستم شکر میکنم.