متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
قرار بر این شد که بین جلسات فروید و یونگ، میانپردهی آدلری داشته باشم!
«آدلر» روانشناس برجستهای بود؛ زمان اوج شهرت فروید، یونگ و آدلر از اعضای انجمن روانکاوی بودند و از فروید دور شدند و از نظریات فروید انشعاب کردند. جدایی آدلر از فروید دورتر از یونگ بود؛ مثلا در روانشناسی آدلری دیگر مفهوم ناخودآگاه جز مفاهیم پایهای نیست.
نظریات آدلر به سمتی رفت که بعدها رواندرمانی به آن سمت رفته است؛ آدلر مدلی برای روان انسان ارائه نمیدهد؛ سعی نمیکند درمان را ساینتیفیک کند. مثلا آدلر حس حقارت را اصل قرار میدهد و سعی میکند مشکلات روان بشر را حل کند.
موضوع بحث در مورد بحثهایی است که آدلر در مورد ساختار خانواده شروع کرده است؛ اینکه ترتیب تولد فرزندان چه تأثیری بر شخصیت فرزندان میگذارد. البته در مورد خانوادهی مدرن صحبت میشود؛ خانوادهای با پدر و مادر و فرزندان.
وجود پدربزرگ و مادربزرگ هم در خانواده روی شخصیت فرزندان تأثیرگذار خواهد بود.
بعد از بحث اگر به خانوادهی خود و یا اطرافیان نگاهی بیاندازید؛ احتمال زیاد نظریات آدلر را تأیید خواهید کرد؛ اگر چه مثل همهی بحثهای روانشناسی این بررسیها تقریبی است؛ مثلا خانوادهای ممکن است ویژگیهای خاصی و ساختارهایی عجیب داشته باشد که ترتیب فرزندان آنچنان تأثیری روی شخصیت بچهها نداشته باشد؛ مثلا بر طبق تئوری فرزندان آخر افرادی راحتتر هستند، اما در یک خانواده متشنج، همهی فرزندان افرادی عصبی هستند، هر چند فرزند آخر نسبت به بقیه آرامتر است!
به هیچوجه نمیتوان گفت کدام بهتر است؟ تکفرزند بودن؟ فرزند اول بودن؟ فرزند آخر بودن؟
منبع فارسی برای این بحثها کتابی است به نام «طالع فرزندان شما» از فردی به نام «کوین لمن» نام اصلی کتاب
«The Birth Order Book: Why You Are the Way You Are»است؛ لمن مطالب کتاب را برای مردم عادی با زبان شوخی و خنده توضیح داده است. کتاب علیرغم عنوان عامیانهاش کتابی مفیدی است و با لحنی شوخ مطالب را به خوبی توضیح داده است.
از لمن کتابی دیگر به نام اسرار کودکی هم وجود دارد که خواندنش را توصیه میکنم؛ در این کتاب نوشته شده است که اگر هر آدمی فکر کند که قدیمیترین و روشنترین خاطرات کودکیاش چه بوده است؛ بر طبق خاطرات یادآوریشده، میشود شخصیت فرد را بررسی کرد؛ مثلا افراد افسرده خاطرات تلخ و افراد شاد، خاطرات شیرین را به یاد میآورند.
بین بچهها در خانواده، در هر شرایطی، رقابت وجود دارند؛ کفتارها در بین حیوانات شهرت دارند که خواهر و برادر برای بقا همدیگر را میکشند. در بین همهی موجودات زنده به دلایل زیستی رقابت وجود دارد؛ البته در دوران حاضر این رقابت شاید دیگر زیستی نباشد، اما رقابت هنوز وجود دارد.
مثلا بچهها در جلب توجه پدر و مادر رقابت دارند؛ منبع قدرت در پدر و مادر است. فرزند انسان به والدین خود وابسته است؛ پدر و مادر از نظر روانی منبع امنیت فرزندان خود هستند. طبیعی است که وقتی توجه والدین باید بین فرزندان تقسیم شود، رقابت بین آنها وجود میآید؛ با اطاعت یا شلوغکاری و ... سعی میکنند توجه والدین را به خود جلب میکنند.
در کتاب مقدس بین دو پسر اسحاق رقابت وجود دارد؛ یعقوب و عیسو دو برادر دوقلو هستند که به فاصله چند دقیقه متولد میشوند؛ برادر نخستزاده که عیسو است، بر طبق سنت، وارث همهچیز خواهد بود و پدر به او برکت خواهد دارد. یعقوب به کمک مادرش کارهایی میکند حق نخستزادگی را از عیسو میگیرد! البته مسلمانان معتقدند که بعقوب پیامبر خداست و چنین کاری نکرده است.
در قرآن هم چنین رقابتی نقل شده است؛ رقابت بین فرزندان یعقوب برای جلب توجه بیشتر پدر. در قرآن عینا آمده است که برادران یوسف به یکدیگر میگویند که یوسف را در چاه بیندازیم تا «وجه» پدر برای ما خالی شود؛ یعنی پدر به ما بیشتر توجه کند!
ابزارها و تاکتیکهایی که یک فرزند برای جلب توجه پدر و مادر به کار میگیرد، بستگی به این دارد که فرزند چندم خانواده باشد؛ فرزند ممکن است منش و شخصیتی که در کودکی برای این جلب توجه کسب میکند، تا آخر عمر همراه داشته باشد؛ خیلی از رفتارهای خودآگاه و ناخودآگاه فرد بستگی به این دارد که چه شیوهی عملیاتی را برای رقابت انتخاب کرده است! از این رو بین فرزند اول و آخر تفاوتهای فراوانی وجود دارد.
عوامل مختلفی وجود دارد که این ساختار را تشکیل میدهند؛ اما برای یک بحث علمی باید تا حد امکان سادهسازی کرد، مثلا ابتدا به طور خاص ترتیب تولد فرزندان را در نظر میگیریم و بعد عوامل دیگری را وارد بحث میکنیم و در نظر میگیریم.
اولین موردی که به نوعی به ترتیب تولد مربوط است و باید به آن توجه کرد، «Spacing» یا فاصله تولد فرزندان است؛ مثلا ممکن است در خانوادهای فاصله تولد فرزندان زیاد باشد؛ فرزند اول و دوم با فاصله سنی یک سال و فرزند سوم با اختلاف سن ۱۵ سال از دومی متولد شده باشد. در این صورت فرزند سوم، فرزند اول محسوب میشود؛ چون وقتی به دنیا میآید فرزندان اول بالغ هستند.
فرزند سوم یعنی فرزندی که وقتی متولد میشود، دو بچه دیگر را در کنار خود میبیند؛ در صورتی که بچهی مورد مثال، تقریبا فرقی بین والدین خود و خواهریا برادر بزرگتر خود نمیبیند!
«لمن» در کتاب خود میگوید که وقتی فاصلهی بین فرزندان بیش از ۷ سال باشد، با یک خانوادهی جدید روبروهستیم. من خانوادهای میشناسم که هر بچه با بچهی قبلی ۱۳-۱۲ سال تفاوت سنی دارد؛ این بچهها تقریبا سه تک فرزند هستند و ویژگیهای تک فرزندان را دارند! با توجه به شناختی که من از این خانواده دارم هیچ فرزند اول و آخری در این خانواده وجود ندارد.
اگر بچهی اول فوت شده باشد؛ در این صورت بچهی دوم، فرزند اول محسوب میشود؛ البته فشار بیشتری را متحمل میشود و فرزند اولِ اغراقشده هم میشود! بر طبق نظرات آدلر اگر فرزند اول، بچهای معلول باشد، فرزند دوم تبدیل به فرزند اول افراطی میشود؛ چون وقتی فرزند اول متولد میشود، پدر و مادر به او توجه ویژهای میکنند، چون فرزند دیگری نداشتهاند.
با وجود یک فرزند معلول، توجه والدین، چندین برابر میشود و از بچه با وسواس بیشتری مراقبت میکنند.
تکفرزندان موجودات خاصی هستند! سادهترین ساختار خانواده، خانوادهای با یک فرزند است؛ به قول آدلر به او ۲۰۰ درصد توجه میشود؛هیچ کمبودی را در زندگی احساس نکرده است و احتیاج به هیچ رقابتی در زندگی خود نداشته است!
تکفرزند در بزرگسالی وقتی وارد جامعه میشود، حتی بلد نیست وقتی کسی با رقابت میکند، چه عکسالعملی داشته باشد!
تکفرزندان به شدت اعتماد به نفس دارند؛ در صورتی که ممکن است در خانوادهای با تعداد فرزندان زیاد، بچهها کمبود اعتماد به نفس داشته باشند.
تک فرزند خود را مرکز کهکشان میبیند؛ هر جا میرود این انتظار را دارد که همه به او توجه کنند و کارش را راه بیاندازند. یک تک فرزند ممکن است اگر در ادارهای به کارش رسیدگی نشود، داد و بیداد کند و شدیدا شاکی شود! اصلا ارتباط به این ندارد که چقدر لوس باشد؛ چون به او بیش از حد توجه شده است و کس دیگری را در رقابت با خودش ندیده است، اینگونه رفتار میکند؛ در واقع هیچ تاکتیکی را برای رقابت با دیگری در کودکی یاد نگرفته است!
شاید تنها تاکتیکی که یادگرفته است این باشد که برای رسیدن به خواستههایش گریه و زاری یا شلوغکاری کند؛ که در واقع بیشتر بازتاب رفتار پدر و مادرش است که در این موارد با او چگونه رفتار کردهاند؛ بیشتر، تاکتیک رفتار با آدم بزرگها را آموخته است.
به طور کلی ویژگی بارز تکفرزندان این است که با بچههای بزرگتر از خود راحتتر هستند؛ در مدرسه با معلمان راحتتر هستند تا با همکلاسیها؛ چون سالهای سال با پدر و مادر بزرگتر خود زندگی کرده است. رفتن به مهدکودک و یادگرفتن آدابِ معاشرت با همسالان و یا بازی با کودکان همسایه، ویژگیهای خاص تکفرزند بودن را عوض نمیکند.
تکفرزندان تحت فشار هستند که زودتر بزرگ شوند؛ آدلر در اولین یادداشتهایش نوشته است که اولین واژههای تکفرزندان، واژههای کودکانه نیست؛ سریعتر یاد میگیرند مثل آدم بزرگها حرف بزنند.
وقتی بچهای، خواهر یا برادر کوچکتر از خود با فاصلهی سنی یکی- دو سال را ببیند که اشتباهات فراوانی در حرف زدن دارد؛ عجلهاش برای بزرگ شدن از بین میرود، چون آدم ناقصتر از خودش را میبیند، اما تکفرزند با دو غول، با دو انسان کامل، زندگی میکند.
اگر اشتباه نکنم این گفته از لمن است؛ از دختری تکفرزند پرسیده شد که شوهر آیندهاش باید چه خصوصیاتی داشته باشد؟ دختر در پاسخ، متنی نوشته بود و در آن مردی را توصیف کرده بود که بعید است اصلا در دنیا وجود داشته باشد! دواقع تکفرزندان به سمت «آلتراپرفکشنیزم» میروند.
تجربه بچهی ۴ سالهای را در نظر بگیرد که سعی میکند تختخوابش را مانند پدر و مادرش مرتب کند؛ مسلما نمیتواند مانند والدینش مرتب کند اما تحت فشار است که کاری کامل انجام دهد.
باید بگویم بدترین ساختار، ساختار تک فرزندی است! بر طبق گفتهی آدلر تکفرزندان به دلیل حمایت بیش از اندازه در معرض خودویرانی قرار میگیرند. مثلا بچهای را در نظر بگیرید که مادرش خانهدار است و ۲۴ ساعته با او است؛ هر کاری که بچه بخواهد انجام دهد، مادر بخواهد خودش انجام دهد، چنین بچهای در بزرگسالی فردی ناتوان خواهد شد چون به او اجازه آزمون و خطا داده نشده است.
ویژگیهای تکفرزند به این نیز بستگی دارد که پدر و مادر خود خواستهاند که فقط یک فرزند داشته باشند و یا به دلایل جبری فقط یک فرزند دارند؛ والدینی که فقط یک فرزند خواستهاند؛ مشخص است که چندان حوصلهی بچه را ندارند و ممکن است به بچه کم توجه بشود؛ توقعشان از بچه این است که هر چه زودتر از عهدهی کارهایش برآید؛ بچه تحت فشار بینهایتی است که زود بزرگ شوند و مسئولیت خودشان را بر عهده بگیرند.
چنین بچههایی تبدیل به افرادی میشوند که طرفدار تمام دنیا میشوند. والدینی که به دلایل جبری فقط یک فرزند دارند و خواهان فرزندان بیشتری هستند، به اندازهی چندین بچه، به فرزند خود توجه و محبت نشان میدهند؛ چنین بچههای تبدیل به افرادی میشوند که تمام دنیا باید از آنها طرفداری کند.
فرزند اول، کودکی است که چند سال اولیه زندگی خود را به تنهایی با والدین خود زندگی کرده است؛ بالطبع بعضی از مشکلات تکفرزندها را خواهد داشت؛ چون با دو غول به تنهایی زندگی کرده است و تمام ۲۰۰درصد توجه والدین را برای چندسال به خودش جلب کرده است.
فرزندان اول معمولا به سمت «پرفکشنیسم» پیش میروند، معمولا افراد منظمی هستند، عادت دارند با پیروی از الگوها کار خود را انجام دهند؛ برای انجام هر کاری، فرد یا کتابی که الگوی خاصی را تعلیم داشته باشد، پیدا میکنند و آن الگو را موبهمو انجام میدهند. فرزندان اول کارمندان خوبی هستند ؛ با رؤسا و افراد بالادست خود روابط کاملا طبیعی دارند.
در طبیعت فرزندان اول استرس بیشتری وجود دارد؛ بیشتر به این دلیل است که در خانوادههای مدرن، پدر و مادر برای به تولد و بزرگ کردن فرزند اول، استرس زیادی دارند؛ حتی ممکن است استرس مادر در بارداری اول به دلایل هورمونی به فرزند منتقل شده باشد. چون فرزند اول، اولین تجربه والدین است، بیش از حد مواظب و نگران هستند که بچه احیانا نیفتد و یا مشکلی برایش پیش نیاید؛ این استرس حمایت بیش از اندازه به بچه منتقل میشود.
در صورتی که اگر خانوادهای ۷ بچه داشته باشد، شاید اگر فرزند هفتم در چاه هم بیفتد کسی خبردار نشود! در واقع فرزندان آخر در خطر عدم مراقبت هستند!
هر طوری که پدر و مادر با فرزند رفتار کنند، بچه یاد میگیرد با خودش رفتار کند؛ افرادی که مرتب نگران سلامتیشان هستند، احتمالا زیر دست والدینی بزرگ شده باشند که بیش از حد نگران سلامتی فرزندشان بودهاند.
فرزندان اول دنبال خلاقیت و نوآوری نیستند، بیشتر دنبال الگوهایی هستند که از آن تبعیت کنند، چون اینگونه زندگی کردهاند؛ یعنی از والدین پرفکت خود الگوبرداری کردهاند.
همهی این موارد بالا میتواند اغراقآمیز باشند یا به طور نرمال و طبیعی در یک فرزند اول وجود داشته باشد؛ مثلا یک فرزند اول میتواند خلاقیت را یاد بگیرد؛ این منشها اینطور نیستند که غیرقابل تغییر باشند؛ بهتر است گفته شود گرایش فرزند اول نسبت به الگوبرداری بیشتر است. معمولا فرزند آخر فرد منظمی نیست، در حالیکه ممکن است فرد خلاقی باشد؛ چون فشاری را برای الگو برداری تحمل نکرده است.
آدلر عقیده دارد هر فرزندی در هر خانوادهای پادشاه است تا زمانی که فرزند بعدی به دنیا نیامده باشد و او را سرنگون نکرده باشد! کوچکترین بچه بیشترین توجه و مراقبت را به خود اختصاص خواهد داد؛ چون بیشترین نیاز را به توجه دارد.
فرزند اول با تولد بچه جدید بیشترین ضربه را خواهد دید؛ چون زمانی ۲۰۰ درصد توجه به او اختصاص داشت و با تولد فرزند اول، این مقدار به صفر رسیده است! فرزند اول برای پس گرفتن تاج و تخت سرنگون شدهاش بیشک اقداماتی انجام خواهد داد؛ مریض شود تا مجبور شوند بغلش کنند یا شلوغکاری کند! مدیریت پدر و مادر در این وضعیت که فرزند اول کمتر آسیب ببیند اهمیت بسیاری دارد.
کلا فرزند اول زندگی پر فراز و نشیبی را در خانواده دارد! در یک برهه پادشاه هست، برههای دیگر عزل شده است! در زمانی به دلیل فرزند ارشد بودن مسئولیتهای فراوانی به او داده میشود.
معمولا به دلیل این شرایط، فرزندان اول افراد کارآمد و منظمی هستند و زندگی شغلی خیلی خوبی دارند؛ آفریده شدهاند برای کارکردن و مسئولیتپذیری! محال است فرزند آخری را به ارتش بفرستید؛ یا ارتش را به هم میریزد یا بیرونش میکند!
فرزند آخر فردی نیست که صبح زود بیدار شود، لباس بپوشد و عملیاتی قراردادی را طبق یک الگوی مشخص انجام دهد! ولی به احتمال زیاد فرزند اول از زندگی نظامی لذت میبرد؛ چون از پیرویِ الگوها خوشش میآید. در واقع فرزند اول جذابیت زندگی نظامی را درک میکند؛ از زندگی تحت فشار که فرد را به جایی میرساند که فکر میکند هر کاری را میتواند انجام دهد! منظم بودن و تحت تأثیر الگوی مشخص قرار گرفتن بسیار شیرین است و فرد حس میکند چه کارهایی میتواند انجام دهد؛ مثلا در شرایط عادی نمیشود ۲ وعده غذا نخورد اما در زندگی نظامی این امر امکانپذیر میشود!
پرستاران معمولا فرزندان اول هستند یا با یک احتمالی تکفرزند؛ چون نرسینگ زیادی دیدهاند ناخودآگاه با دیدن افراد ضعیفتر از خود میتوانند رفتارهای نرسینگ را از خود بروز دهند.
فرزندان اول به طور طبیعی در کار گروهی موفقاند؛ مثلا اگر در گروهی هدفی مشخص شده باشد و جایگاه آنها هم مشخص شده باشد، به راحتی با آدمها همکاری میکنند؛ چون در زندگیشان یاد گرفتهاند با رقبای بعد از خودشان که جایشان را تنگتر میکند، کنار بیایند! هر چه به سمت فرزندان آخر پیش رویم، به دلیل بینظمی ذاتی این بچهها، همکاری در کار گروهی کمتر میشود.
فلسفهی زندگی فرزند اول: «من به کار تو کار دارم؛ تو هم به کار من کار داشته باش! چون میخواهیم کارها را درست انجام دهیم!»
اگر در حال انجام کاری باشید، فرزند اول مدام در حال گفتن این است که فلان کار را اگر آنطور انجام بدهی بهتر است؛ البته اصلا منظور بدی ندارد. خودش هم خوشحال میشود اگر کسی به ویژه بزرگترها راهنماییاش کنند.
لمن اصطلاح جالبی در مورد فرزندان وسط به کار برده است؛ فرزندان وسط احساس میکنند چرخ پنجم اتومبیل هستند که به عنوان زاپاس در ماشین گذاشته شده است! در واقع توجه خاصی به آنها نشده است؛ رقیبی مثل فرزند آخر دارند که همیشه به او توجه میشود، به فرزند اول هم که نخستزاده است، به طور سنتی توجه بیشتری میشود!
معمولا فرزندان وسط از زندگی خانوادگی خود راضی نیستند؛ اما این وضعیت برایشان دستاوردهایی دارد که فرزندان اول و آخر از آن محرومند؛ افراد مستقلی هستند و از خانواده به راحتی جدا میشوند؛ فرزندان اول و آخر تا آخر عمر به نحوی با خانوادهی خود درگیرند؛ فرزند اول حافظ سنت خانواده هستند، فرزند آخر هم همیشه عادت کرده است تحت حمایت والدین خود قرار گیرند.
فرزندان وسط راحت دوست پیدا میکنند؛ یکی از مشکلات خانوادهها در مورد این فرزندان این است که بیش از حد دوستباز هستند؛ در واقع محیط بیرون از خانواده برای این فرزندان جاذبه بیشتری دارد؛ چون به آنها بیشتر توجه میشود. این موارد هم میتواند مثبت و هم منفی باشد.
معمولا در ازدواج راحتتر و موفقتر هستند؛ چون درگیری کمتری با سابقهی خانوادگی خود دارند؛ شوق مستقل بودن در فرزندان وسط از فرزندان اول و آخر بیشتر است؛ فرزند اول با رفتن از خانواده حس گناه دارد چون حس مسئولیت زیادی دارد و فرزند آخر هم که معمولا وارفته است!
فرزندان وسط آمادگی این را دارند که مبارزان در راه عدالت اجتماعی شوند؛ شاید چون ناخودآگاه بیعدالتی و بیتوجهی را نسبت به خودشان حس کردهاند!
سالُوِی در یکی از یادداشتهایش نوشته است که تحقیقاتش نشان میدهد که عقاید اجتماعی و عدالتطلبانهی انسانها بیشتر از طبقه و نژاد به ترتیب تولدشان بستگی دارد!
یک استراتژی برای تنازع بقا و رقابت در طبیعت این است که عرصههای جدیدی برای رقابت خلق شود؛ راهی که دیگران نرفتهاند. مثلا کؤالا تنها موجودی است که همهی زندگیش را روی درختهای اکالیپتوس میگذراند که بوی خاصی دارد و در بین سایر حیوانات طرفداری ندارد. کؤالا با تغذیه از اکالیپتوس بوی این گیاه را به خود میگیرد و حیوانات دیگر تمایلی به خوردنش ندارند.
اغلب فرزندان دوم هم از چنین نظریه ای پیروی میکنند؛ مثلا اگر فرزند اول درسخوان است، فرزند اول ورزشکار میشود؛ بعنی به جای رفتن در مسیری که احتمال شکست در آن زیاد است دنبال راه و مسیر دیگری میرود. البته این موضوع در جامعهی ما بعید است؛ چون خانوادهها آنقدر روی درس به عنوان تنها معیار ردهبندی افراد تأکید میکنند که این موضوع کمتر در ایران اتفاق میافتد.
فرزند آخر، پادشاهی است که هیچوقت عزل نمیشود!
فرزندان آخر به هیچوجه آقابالاسر را نمیپسندند! اگر کارمند ادارهای شدند، بیشتر به دنبال این هستند که با رئیس خود روابط دوستانهای داشته باشند. استراتژی ذاتی فرزند آخر این است که محبوبیت ذاتی دارد؛ تلاشی برای جلب محبت نکرده است. فرزند آخر به راحتی اظهار ضعف میکند و ترحم بقیه را جلب میکند. طبیعت فرزند آخر این است که همیشه آوانس میخواهد! فرزندان آخر معمولا افرادی ریلکس و راحت هستند.
البته این ویژگیها نسبی است و حتی به این ربط دارد که پدر و مادر فرزند چندم باشند؛ مثلا اگر فرزندان اول با هم ازدواج کنند، خانواده پادگان میشود!
اکثرهنرمندان، فرزندان آخر هستند؛ چون دنبال خلاقیت و نوآوری هستند. فرزندان آخر افرادی هستند که نابغه هستند اما از دانشگاهها اخراج میشوند! ممکن است مسئلهها را از روش خلاقانهای حل کنند اما درسی را که دوست ندارند نمیخوانند! فرزند اول از دانشگاه اخراج نمیشود؛ اگر بخواهد دکترایش را میگیرد!
فرزندان آخر برنامههای فراوانی برای زندگی دارند که به هیچکدام از آنها هم نمیرسند؛ چون هیچ فلوچارتی برای انجام آن ندارند؛ فقط دوست دارند کارهایی را انجام دهند. در واقع اینها ویژگی افرادی است که کار نمیکنند؛ مثلا فردی که اهل مطالعه است میداند، ممکن نیست همهی کتابهای دنیا را خواند، اما کسی که اهل کتاب خواندن نباشد، فقط دوست دارند همهی کتابهای دنیا را بخواند!
این جمله از شوپنهاور است: « آدمهایی که به شما میگویند من آنقدر کار دارم که برای کار دیگری وقت ندارم، افرادی هستند که هیچ کاری نمیکنند.» آدمهای کاری وقتشان با کارشان تنظیم شده است؛ در واقع چون با دید عملی به قضایا نگاه میکنند، در حد امکانات و ممکنها، کارها و فعالیتشان را پیش میبرند.
فرزندان آخر معمولا اهل رقابت کردن نیستند؛ استراتژی فرزند آخر معمولا این است که اگر در محیط کار، رقابتی وجود داشته باشد، با مقامات بالا ارتباط برقرار میکند و مشکلاتش را به این نحو حل میکند؛ این فاجعه است!
فرزند آخر توقع دارد که رئیس اداره در مورد مشکلی که برای او پیش آمده است، پادرمیانی کند؛ در صورتی که رئیس یک اداره خودش را درگیر مسائل کارمندان دونپایه نمیکند. فرزندان آخر از آنهایی هستند که اگر در کوچه کسی اسباببازیشان را گرفت، گریهکنان از مادر کمک میگیرند؛ در صورتی که بچه اول ممکن است اسباببازی دیگری را از او بگیرد!
فرزندان آخر به دلیل محبوبیت وشوخطبعی که دارند، کمدین خانواده هستند. « لمن» خودش فرزند آخر خانواده است و نکات جالبی از زندگی خودش به عنوان فرزند آخر نقل کرده است؛ لمن وقتی که با همسرش آشنا شده است، با وجودی که فردی مستعد بوده، رفتگر بوده است و تحت حمایت همسرش دکترای روانشناسی گرفته است! شاید اگر کسی از او حمایت نمیکرد، همچنان رفتگر باقی میماند.
همسر لمن فرزند اول بوده است که خصوصیت نرسینگ( پرستاری) دارند که توانسته است بینظمیهایش را تحمل کند؛ لمن نقل میکند که همسر بیچارهاش همیشه باید دنبال جورابهایش بگردد!
فلسفهی زندگی فرزند آخر: « من به کار شما کار ندارم؛ شما هم به کار من کار نداشته باشید! »
به نظرم خداداد عزیزی فرزند آخر است؛ مرتب در حال لج کردن و قهر کردن است! بازیاش هیچ دیسیپلین و قاعدهای ندارد؛ در زمین فوتبال کارهای غیرمنتظرهای انجام میداد؛ جذابیت بازیاش هم به همین بود! اما علی دائی هر ۳-۲ ماه که میرفت و برمیگشت؛ بازیاش نشان میداد که کار جدید یاد گرفته است؛ اینها نشاندهندهی این است که تمرین میکرد. در واقع تمرین و پشتکار در خلق و خوبی فرزند اول است؛ کاملا مشخص است که دائی فرد موفقتری است؛ در صورتی که هیچ تیمی بیش از ۶ ماه خداداد عزیزی را تحمل نکرده است! رفتارهای خداداد عزیزی، رفتارهای فردی عاطفی است؛ نشاندهندهی نبوغ است؛ اما نظمی در کارهایش دیده نمیشود.
نابغههای دنیای علم که به جایی میرسند؛ افرادی خلاق هستند که خیلی کار میکنند. نبوغ بدون پشتکار معمولا نتیجهای در بر ندارد.
نمیشود گفت کدامیک بهتر است؟ هنرمند بودن یا رئیس یک اداره شدن؟ فرزندان آخر ویژگیهای جالبی نشان میدهند که فرزندان اول آنها را ندارند و برعکس. طبیعی است که آدمها همه ویژگیهای مثبت را ندارند؛ چقدر خوب است که فرزند آخرِ خلاق یاد بگیرد که منظم و وظیفهشناس باشد.
لمن معتقد است اگر دو فرزند اول با هم ازدواج کنند، زندگیشان مانند زندگی دو بز کوهی میشود که مرتب به هم شاخ میزنند! دو آدم پرفکشنیست را کنار هم قرار دهید؛ مرتبا با هم سر انجام درست و بینقص کارها درگیر هستند. البته هر دو شغلهای خوب و آبرومندی دارند.
اگر دو فرزند آخر با هم ازدواج کنند؛ قطعا مشکل مالی خواهند داشت! همیشه هشتشان گروه نه است؛ باید از این و آن قرض کنند؛ چون هیچکدامشان اهل حساب و کتاب نیستند! در عینحال زندگی شادی را در کنار هم دارند؛ آرامش یکدیگر را به هم نمیریزند و به راحتی با هم کنار میآیند.
در ازدواج فرزند اول با آخر، ممکن است فرزند آخر له شود مگر اینکه فرزند اول ویژگیهای نرسینگ از خودش نشان دهند؛ همان زندگی «لمن» که همسرش جای مادرش را گرفت و زندگیاش را سر و سامان داد!
کیفیت رابطهی روی شخصیت فرزندان به شدت تأثیر میگذارد؛ مثلا اگر بین پدر و مادر اختلاف باشد، فرزند پسر ویژگیهای اودیپی خواهد داشت؛ چون در شکاف روابط پدر و مادر جایی خالی برای او وجود دارد. اگر مادر مورد اذیت و آزار پدر باشد؛ پسر به طور طبیعی به حمایت از مادر، ضد پدر خواهد شد.
رابطهی بین فرزند اول و دوم یک خانواده آینهی تمام نمای روابط پدر و مادر با یکدیگر است؛ یعنی اگر پدر و مادر با هم اختلاف داشته باشند، این دو فرزند هم با مشکل خواهند داشت و برعکس!
بر طبق اصل دایورسیتی داروین، چون فرزند اول یکی از والدین را به عنوان حامی اصلی انتخاب میکند، فرزند دوم سراغ والد دیگر میرود و در نتیجه ... .