→ بازگشت به سورهٔ یوسف

جلسهٔ ۶ · سورهٔ یوسف

جه نمادین پیراهن یوسف، ریتم و حرف ربط واو، و چهره زلیخا در قرآن

وب‌گاهِ منبع ↗

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۳)
  1. مصر۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مکان‌ها
  2. یوسف۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها
  3. نماد۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی

در این جلسه در ادامهٔ بحث داستان سورهٔ یوسف به نکات روایی داستان یوسف اشاره می‌شود و در مورد گمراهی از نوع زنانه (در مورد زلیخا در داستان) صحبت می‌شود.

اشاره‌هایی به جلسهٔ قبل و وجه نمادین کاروان

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۱۰)

قَالَ قَآئِلٌۭ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا۟ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ ٱلسَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَٰعِلِينَ

گوينده‌اى از ميان آنان گفت: «يوسف را مكُشيد. اگر كارى مى‌كنيد، او را در نهانخانه چاه بيفكنيد، تا برخى از مسافران او را برگيرند.»

در صحبت‌های مربوط به وجه‌های تمثیلی و وجوه نمادین، به «قمیص» اشاره شد. اینکه لباس یوسف و پیراهنش خیلی نقش بازی می‌کند و به عنوان یک شیء خاص، مرتب در داستان ظاهر می‌شود. که در این جلسه دربارهٔ آن صحبت خواهد شد.

در مورد تکرار واژهٔ ذئب به معنای گرگ نکته‌ای که وجود دارد این است که برادران یوسف واقعاً به طور تمثیلی نماد گرگ‌هایی هستند که قصد دارند یوسف را از پدرش جدا کنند. چیزی که پدر یوسف خیلی از آن می‌ترسد.

چاه - قبلاً خیلی توضیح داده شده است - به نوعی با حقیقت یوسف بسیار متناسب است.

کاروان به طور تمثیلی، «نحوهٔ معیشت انسان در زندگی» ("carrier") است. همراه با یک کاروان از یک جایی به جای دیگر رفتن، به طور تمثیلی نماد وارد شدن به carrier اصلی زندگی است. مثلاً اگر شما فرض کنید که در یک رویا کسی با یک کاروان از محل سکونت خودش می‌رود نماد این است که گویی وارد بخش اصلی زندگی‌اش شده است.

جه نمادین پیراهن در روانشناسی و سرنوشت یوسف

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الأَعۡرَافِ، ۱۹۸)

وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَى ٱلْهُدَىٰ لَا يَسْمَعُوا۟ ۖ وَتَرَىٰهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ

و اگر آنها را به [راه‌] هدايت فرا خوانيد، نمى‌شنوند، و آنها را مى‌بينى كه به سوى تو مى‌نگرند در حالى كه نمى‌بينند.

وقتی یوسف را در چاه قرار دادند اصلاً ایدهٔ آن‌ها این بود که کاروان بیاید یوسف را ببرد. هر آنچه که باید انجام می‌شد صورت پذیرفت. و کاروان به طور تمثیلی یوسف را به همان محل اصلی زندگی‌اش که مصر بود رساند. مصر در آن زمان مرکز قدرت عالم بود و کسی که قرار بود قدرتمند شود باید به یک نحوی به مصر منتقل می‌شد. در داستان یوسف روی نمادهای گرگ و چاه و کاروان تأکید خیلی زیادی نیست. روی پیراهن، تأکید بیشتری است و با معنا تر هم است.

برای من جالب است که برادران دقیقاً همان کاری را می‌کنند که باید بکنند. ببینید عبارتی که وسط دیالوگها برادران می‌گویند که بعد از اینکه پیشنهاد قتل یوسف داده می‌شود و یکی از آن‌ها با تأکید زیادی گفت: یوسف را نکشید و در چاه بیندازید که یک کاروان بیاید آن را ببرد... «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فی غَیابَةِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ» (آیهٔ ۱۰ سورهٔ یوسف) این دقیقاً آن چیزی است که یوسف را به آنچه که سرنوشتش است، نزدیک می‌کند. این مثل یک الهام الهی است که یک نفر به ذهنش رسید که گفت که آن کار را انجام دهیم.

سرنوشت یوسف و گناه برادران

من منظورم این نیست که قرار بوده برادران این گناه را بکنند. بلکه قرار بوده که یوسف به مصر برود و فرمانروایی آنجا را به یک نحوی به دست بگیرد. منظور این است که حتی اگر برادران بخواهند توطئه کنند جلوی این سرنوشت را نمی‌توانند بگیرند تا اتفاقی که قرار است بیفتد نیفتد.
مثلاً فرض کنید برادران آدمهای خوبی بودند و این کار را نمی‌کردند، یوسف به طریق دیگری این مسیر را طی می‌کرد ـ بدون آنکه خودش و پدرش رنج و عذاب زیادی بکشند. ولی به هر حال این اتفاق ـ رسیدن یوسف به مصر و فرمانروایی ـ اتفاقی بود که قرار بود بیفتد. اگر برادران با گناه این کار را نمی‌کردند این اتفاق به شکل دیگری رخ می‌داد.

وجه نمادین پیراهن در روانشناسی

پیراهن به طور کلی (مگر آنکه شکل خاصی داشته باشد و یا به چیز خاصی اشاره کند، به طور کلی) نماد چیزی است که در روانشناسی به آن personality [شخصیت] می‌گویند. یعنی نحوهٔ جلوه کردن ما در جامعه.

هر آدمی یک مجموعه رفتارهایی دارد که رفتارهای بیرونی او حساب می‌شوند. پرسنال در واقع یک ماسک است. که اصلاً معنای منفی ندارد. همهٔ آن چیزی است که ما در مقابل دیگران از خود نشان می‌دهیم. وقتی از پرسنال حرف می‌زنند منظور شیوهٔ ما برای جلوه کردن در اجتماع است. مثلاً فرض کنید ما یک سری ضوابط اجتماعی را قبول نداریم ولی به هر حال باید رعایت کنیم. برای جلوه کردن برای خود داریم. در همهٔ آدمها این شیوه با آن چیزی که واقعاً هستند و احساس می‌کنند یک درصدی فرق می‌کند. یعنی اصلاً درست نیست که آدم با همهٔ احساسات و عواطف خودش در جامعه ظاهر شود.

عمق رابطهٔ ما با دیگران، به اندازهٔ عمق رابطهای که ما در درون با خودمان داریم نیست. پس اصلاً لازم نیست که کسی همهٔ ابعاد وجودش را به یکباره در جامعه نشان دهد، هر جور که دلش بخواهد و هر شکل که واقعاً میل دارد رفتار کند. همیشه قیدهایی وجود دارد و ما در این قید و بندها از یک ماسکی استفاده می‌کنیم. ممکن است شما خودتان را از آنچه که هستید بهتر نشان دهید و یا از آنچه که هستید بدتر نشان دهید. اصلاً خودآگاه نیست؛ یعنی این جور نیست که فکر شده باشد. ما طبق اتفاقاتی که در زندگی برایمان افتاده، عادت می‌کنیم که به شکلی جلوه کنیم.

وجه نمادین پیراهن یوسف

در این داستان مسئلهٔ پیراهن یوسف به معنای نمادین سادهای است که اغلب در روانشناسی می‌گویند پیراهن نماد Person است. اما اینجا موضوع عمیقتر است. در واقع این است که مسئله ظاهر شدن در جمع و اجتماع نیست، بلکه مسئله ظاهر شدن در «دنیا» است. پیراهن نماد وجهی از یوسف است که در این دنیا ظاهر می‌شود در مقابل آن وجهش که غایب است. یوسف به عنوان انسانی که به کمال رسیده، گویی جان او پیش خداست، خیلی خیلی بالاست. یوسف در دنیا هم به شکلی ظاهر می‌شود اما نحوهٔ ظاهر شدن یوسف در این دنیا و چیزی که از یوسف دیده می‌شود، همه چیز نیست. در باطنش خیلی چیزها می‌تواند باشد که در ظاهر نمی‌توان دید. پس پیراهن یوسف نماد آن بخشی از یوسف است که در این دنیا ظاهر می‌شود و به نوعی در دسترس قرار می‌گیرد.

مفهوم «پیراهن» و تکرار آن در این داستان یک وجه نمادین دارد. حداکثر بخشی از یوسف که در دسترس مردم است همین است. تنها می‌توانند با پیراهن یوسف یک کارهایی بکنند. کسی نمی‌تواند با خود یوسف کاری بکند. برادران یوسف یا زلیخا که موجوداتی هستند که می‌خواهند به نحوی به یوسف آسیب برسانند به تنها چیزی که دسترسی دارند، پیراهن یوسف است نه به خود یوسف. برادران نمی‌توانند خود یوسف را به خون آلوده کنند، پیراهنش را به خون آلوده می‌کنند. زلیخا وقتی به دنبال یوسف می‌رود، دستش به خود یوسف نمی‌رسد، دستش به پیراهن می‌رسد و پیراهنش را پاره می‌کند.

نهتنها در بخشهایی از سوره که در مورد قمیص صحبت می‌کند؛ بلکه از همان شروع خاص داستان، ما با وجه معنوی یوسف که خیلی خیلی برجسته است سروکار داریم. شروع داستان از طریق یک پیشگویی در مورد یوسف است و ما آن را باور داریم و در تمام طول داستان ما به نوعی با یوسف هستیم و می‌دانیم که آدم بزرگی است. می‌دانیم موجودی است که تقریباً مقدس است. جزو محسنین است... انگار هرچه بیشتر از داستان می‌گذرد خدا بیشتر از یوسف تعریف می‌کند. ما گویی با بخش پنهان یوسف، که در دسترس مردم نبوده است سروکار داریم. آن را می‌شناسیم و با آن وجه، یوسف را در طول داستان همراهی می‌کنیم.

چیزی که در داستان مرتب پیش می‌آید این است که ما به حقیقت یوسف نزدیکیم. دیگران - که حقیقتی را که ما میدانیم، نمی‌دانند - از یوسف چیز دیگری می‌بینند. برادران، یوسف را به عنوان رقیبی که در سر راه ارتباط آن‌ها با پدرشان قرار گرفته می‌بینند. که این حقیقت یوسف نیست. کاروانیان هم طبق آیه «وَجَاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وَارِدَهُمْ فَأَدْلَىٰ دَلْوَهُ ۖ قَالَ یَا بُشْرَىٰ هَٰذَا غُلَامٌ ۚ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً ۚ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَعْمَلُونَ» (آیه ۱۹) تنها چیزی که آن شخص با دیدن یوسف به ذهنش می‌رسد این است که: خب، می‌شود او را به غلامی گرفت!

آن‌ها حقیقت یوسف را نمی‌بینند اما چیزی که ما به نوعی می‌بینیم و به آن نزدیکیم - ولو اینکه کاملاً نفهمیم حقیقت یوسف چیست - وجهی از یوسف است که در دنیا، ظاهر نمی‌شود. این داستان را خداوند روایت می‌کند گویی ما نیز یوسف را طوری می‌بینیم که خداوند او را می‌بیند. و مرتباً در داستان تکرار می‌شود که: ببینید، دیگران یوسف را چگونه می‌بینند! چه برداشتهای سطحی و سطحپایینی دارند! پیراهنی که مرتب به خون آغشته می‌شود و پاره می‌شود، در واقع وجه بیرونی یوسف است که در واقع نماد بسیار طبیعی و خوبی است. به وسیلهٔ پیراهن مرتباً تأکید می‌شود که شما مواظب این باشید و ببینید دیگران نسبت به یوسف چه دیدگاهی دارند.

نکتهٔ دیگری در آخر داستان وجود دارد که یوسف پیراهنش را میفرستد، و بعداً مفصل صحبت می‌کنیم. دلیل تأکید من روی مسئلهٔ پیراهن و جنبهٔ نمادین آن به این خاطر است که این بخش در داستان یوسف خیلی برجسته است. ما در مورد بقیهٔ پیغمبران، زیاد به این موضوع کار نداریم که دیگران، پیغمبران را چگونه می‌بینند. من قبلاً آیهای (۱۹۸ اعراف) را که از منظر ادبی جالب بود گفتم: خدا خطاب به پیغمبر (ص) می‌فرماید: «وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ لا يَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْکَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ» (در مورد کفار و مفسدین): ... آن‌ها را می‌بینی که به تو نگاه می‌کنند ولی درکت نمی‌کنند.

در این داستان، روی این مسئله تأکید زیادی می‌شود که یوسف یک حقیقت بسیار بالایی دارد و گویی همیشه در محضر خداست و دیگران چیزی که از یوسف می‌فهمند یک چیز سطحپایین و در حدِ خودشان است. چندین بار بر این مسئله تأکید می‌شود و «قمیص» هم در واقع آن بخشی از یوسف است که به نظر مردم می‌رسد و نه آن طوری که واقعاً است. «قمیص» تأکید بر این نکته است که: متوجه باشید که دیگران چگونه یوسف را می‌بینند.

چند نکتهٔ ادبی از داستان یوسف

سه صحنهٔ اول داستان تنها دیالوگ است

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۱۹)

وَجَآءَتْ سَيَّارَةٌۭ فَأَرْسَلُوا۟ وَارِدَهُمْ فَأَدْلَىٰ دَلْوَهُۥ ۖ قَالَ يَٰبُشْرَىٰ هَٰذَا غُلَٰمٌۭ ۚ وَأَسَرُّوهُ بِضَٰعَةًۭ ۚ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِمَا يَعْمَلُونَ

و كاروانى آمد. پس آب‌آور خود را فرستادند. و دلوش را انداخت. گفت: «مژده! اين يك پسر است!» و او را چون كالايى پنهان داشتند. و خدا به آنچه مى‌كردند دانا بود.

صحنهای که یوسف رویایش را تعریف می‌کند؛ صحنهای که برادران نقشه می‌کشند و صحنهای که برادران می‌آیند و از یعقوب می‌خواهند که یوسف را به آن‌ها بدهد تا جایی که یوسف را می‌خواهند در چاه بیندازند. این یک ویژگی عجیب است برای یک داستان. سه صحنه در این داستان داریم که حتی یک کلمه، شرح صحنه ندارد. دیالوگ خالص است.

من هنوز عصبانی هستم از اینکه می‌گویند زیباییشناسی قرآن همان چیزی است که در بین اعراب بوده... اعراب که هیچ، شما همین الان یک داستان بنویسید، سه صحنهٔ اولش دیالوگ باشد. کاملاً یک اثر آوانگارد است. اگر خوب دربیاورید یعنی خیلی عجیب و غریب نباشد و مضمون طوری باشد که اجازه دهد چنین کاری انجام دهید، یک اثر ادبی خیلی مدرن حساب می‌شود. من هیچ مثالی در ذهنم نیست که یک داستانی، سه صحنهٔ بدون شرح داشته باشد. ممکن است شروع داستانی با دیالوگ باشد ولی مقداری که پیش می‌رود یک کسی می‌گوید که این‌ها چه کسانی هستند، کجا شما نمی‌دانید که این دیالوگها (داستان یوسف) کجا اتفاق می‌افتد؟ نمی‌دانید که برادران کجا با هم صحبت می‌کنند؟ همهٔ این‌ها حذف می‌شود؛ در عین حال نکته این است که لطمهای به داستان وارد نمی‌شود. این‌ها را من الان می‌گویم، ممکن است شما چندین بار خوانده باشید و خیلی هم به این ویژگی توجه نکرده باشید، زیرا لطمه نزده است.

مثلاً یوسف احتمالاً از خواب بیدار شده و برای پدرش خواب را تعریف می‌کند. احتمالاً صبح است، با توجه به اینکه رؤیا را اول صبح تعریف می‌کند. نشانههایی هست که ما حس گنگی نسبت به مکان و فضا و آدمها پیدا نمی‌کنیم. قبل از اینکه برادران توطئه کنند، در دیالوگ قبلی آمادهٔ این شدهایم که برادرانی وجود دارند و احتمالاً توطئه می‌کنند. بنابراین وقتی دیالوگشان شروع می‌شود، ما هیچ شکی نداریم که این‌ها چه کسانی هستند که در حال حرف زدن هستند. کما اینکه در خود دیالوگشان خودشان را معرفی می‌کنند. و از نوع دیالوگ که توطئهآمیز است آشکار است که این‌ها جایی با هم خلوت کردهاند و مشغول حرف زدن هستند و بعد هم اینکه پیش پدر می‌روند.

با توجه به اینکه در قسمت قبل زمینهچینی شده است، داستان قطع می‌شود و مستقیماً به جایی می‌رود که برادران از یعقوب می‌خواهند یوسف را در اختیارشان قرار دهد. همه چیز روشن است و هیچ پرشی احساس نمی‌شود. احساس نمی‌شود اینجا چیز گنگی وجود دارد و نوشتن داستان به این نحو اصلاً ساده نیست. امتحان کنید! سعی کنید سه صحنه بنویسید که هیچ چیز راجع به آدمها، وضع ظاهرشان، مکان، زمان و... نگویید و با دیالوگ داستان را پیش ببرید. این ویژگی خاص ادبی در مورد شروع داستان است. آن یک میاننویسی هم که هست (آیهٔ ۷) شرح صحنه نیست، چیزی در مورد داستان است. تأخیری بین صحنهٔ اول و دوم داستان ایجاد می‌کند، بهاضافهٔ اینکه نکتهٔ مهمی را هم تذکر می‌دهد. اینکه می‌گوید: «لَقَدْ کانَ...» اینکه داستان مربوط به یوسف و برادرانش است و تأکید می‌کند که از این داستان باید سؤال کرد تا جواب بدهیم.

عوض شدن صحنه بعد از پیشنهاد برادران

همهٔ کسانی که فیلم دیدهاند می‌دانند امروزه یک جور کات خوردن در همهٔ ی فیلم‌ها متداول است. فرض کنید عده‌ای مشغول حرف زدن هستند و در مورد چیزی قصد تصمیم گرفتن دارند، یک نفر نهایتاً پیشنهادی می‌کند. یعنی هر کسی پیشنهادی می‌کند و یک نفر یک پیشنهادی می‌کند و همه ساکت می‌شوند بعد این صحنه کات می‌خورد به صحنهٔ بعدی. از این صحنه می‌فهمیم که این پیشنهاد آخر، تصویب شده است. اینجا هم دقیقاً این کات وجود دارد. هیچ حرفی نیست که برادران پذیرفتند یا نپذیرفتند. یک پیشنهاد، پیشنهاد قتل است. سپس یک پیشنهاد می‌آید که او را نکشید و فلان کار را بکنید.

سپس این صحنه کات می‌شود به این که به یعقوب می‌گویند: «یوسف را به ما بده تا ببریم...» و همهٔ ما می‌دانیم که یوسف را می‌خواهند ببرند بیندازند در چاه. یعنی حرف آخر تصویب شده و حالا کات خورده به اینکه این‌ها از یعقوب می‌خواهند که یوسف را در اختیارشان قرار دهد. همه چیز روشن است و آدم هیچ پرشی احساس نمی‌کند. احساس نمی‌کند که اینجا یک چیز گنگی وجود دارد. در واقع طبیعی هم هست که اگر حرف دیگری زده شده باشد و حرف دیگری تصویب شده باشد باید در متن بیاید. و وقتی صحنه کات می‌شود یعنی حرف آخر، مورد قبول جمع قرار گرفته است، چون نشانه‌ای از عدم پذیرش نیست، کسی رویش حرفی نزده است.

راوی

یک بحث‌های خیلی کلی در مورد روایت ادبی در ادبیات هست. مثلاً بحث‌های جدیدی که در ۳۰ سال اخیر در موردش صحبت شده، مثلاً درمورد راوی. این بحث‌هایی که راوی اول‌شخص است، سوم‌شخص است، دوم‌شخص است و... قدیمی شده است. ولی بحث‌های جدید که در واقع با رمان‌ها و داستان‌های جدید، بحثش پیش آمده است این است که به عنوان مثال فرض کنید راوی تا چه حد قابل اعتماد است. این الان یک پارامتر است. شما وقتی که داستان را می‌خوانید یک پارامتر آن است که راوی چقدر قابل اعتماد است. در داستان‌های قدیمی همیشه به نوعی راوی هر چه می‌گوید درست است. راوی نمی‌خواهد شما را فریب دهد. ولی امروزه داستان‌های جدید این طور نیست. شما یک داستان می‌خوانید بعد از اینکه از نصف گذشت متوجه می‌شوید که راوی عقب‌افتاده است! یا یک آدمی است که خیلی چیزها را نمی‌داند و چرند و پرند می‌گوید از خودش بنا بر این مسئله کمی پیچیده می‌شود.

امروزه خودش یک بحث است که چقدر می‌توان به راوی اعتماد کرد. این را گفتم به عنوان بحث جالبی که امروزه وجود دارد و اصولاً کار نویسنده را به شدت انعطافپذیر می‌کند و قدرت به او می‌دهد. البته طبع خوانندهها می‌پذیرد راویای را که دروغ می‌گوید یا خیلی چیزها را نمی‌داند یا اشتباه می‌کند یا فهمش به یک چیزهایی نمی‌رسد... این‌ها کاملاً در ادبیات دهههای اخیر جا افتاده است.

مخاطبِ نمونهٔ داستان

این خیلی نکتهٔ مهمی است که کسی داستان را برای چه کسی مینویسد؟ بگذارید اینطور بگویم که نویسنده چه توقعی دارد از سطح معلومات خواننده؟ اینکه چه چیزهایی را خواننده می‌داند و بر اساس آن اطلاعاتی انتقال پیدا می‌کند.

چقدر نویسنده روی خواننده حساب می‌کند که این آدمی باشد که ظرافتهای ادبی را می‌فهمد یا نمی‌فهمد، سطح نوشتار ادبی کاملاً تغییر می‌کند. بعضی از نویسندهها طوری می‌نویسند که به نظر می‌آید خیلی از خوانندههای خود انتظار دارند. حتی گاهی ارجاعهایی به آثار ادبی و هنری دیگر در اثر وجود دارد. اینکه من داستانی می‌نویسم و می‌توانم برای عوام بنویسم، کسی که هیچ اطلاعاتی راجع به ادبیات ندارد، هیچ توقعی از او ندارم که داستان را با دقت خیلی زیادی بخواند. قدیم به این صورت بود. شما داستان‌های قدیمی را نگاه کنید مثل فیلمهای هندی می‌ماند! فیلمهای هندی معمولاً به این مشهور هستند که هیچ چیزی را با توضیح کم در این فیلمها نمی‌بینیم. سادهترین چیزها هم رویشان تأکید می‌شود. به قول یک منتقد: فیلمساز هندی روی اینکه مخاطب ممکن است وسط فیلم به دستشویی برود و برگردد حساب می‌کند! ممکن است از سینما بیرون برود، تخمه بخرد و برگردد، برای چنین آدمی فیلم می‌سازد! بنابراین شما در یک فیلم هندی یک لحظهٔ حساس که اگر آن را نبینید بقیهٔ فیلم را نفهمید پیدا نخواهید کرد. مثلاً اگر یک نکتهٔ خیلی حساسی وجود داشته باشد آن را ۵ بار می‌گویند.

حالا شما نویسندههایی را که خیلی سخت می‌نویسند در نظر بگیرید یا فیلمسازهایی که خیلی سخت فیلم میسازند، مثل پاراجانف سازندهٔ فیلم «رنگ انار». با یک بار دیدن فیلم «رنگ انار» نمی‌دانم چقدر می‌توان از آن چیز فهمید. یا با یک‌بار خواندنِ بی‌دقتِ «خشم و هیاهو» یا آثار دیگری که پیچیدگی روایی دارند، شخصیت‌ها تودرتو هستند، واقعیت‌هایی دیر برملا می‌شوند – که تا وقتی آن واقعیت‌ها را ندیده باشیم بسیاری از اوایل داستان را نمی‌فهمیم – به جایی از داستان که می‌رسیم احساس می‌کنیم باید برگردیم و از اول داستان را دوباره بخوانیم. مثلاً وسط داستان فهمیده‌ایم که راوی یک آدم خل‌وضع است و یا دروغ می‌گوید، پس در همهٔ چیزهایی که تا به حال خوانده‌ایم شک می‌کنیم و لازم می‌بینیم که برگردیم و از اول بخوانیم...

داستان‌های قرآن برای آدم‌هایی که ۱۰۰ بار یا ۱۰۰۰ بار این‌ها را می‌خوانند نوشته شده.

در قرآن روی تکرار خواندن حساب می‌شود. اینکه شما برای بار اول داستان یوسف را بخوانید خیلی از چیزهایش را متوجه نمی‌شوید. ابزار عاطفی‌اش را درک نمی‌کنید. من قبلاً این مثال را زدم که قرآن روی این حساب باز کرده است که شما بارها آن را می‌خوانید. کتابی که زیاد خوانده می‌شود و با دقت خوانده می‌شود تا حد ممکن – هر آن‌قدر که بخواهید – به ظرافت‌ها اشاره شده، چیزهایی که محال است دفعهٔ اول درک کنید. مسئله فقط ظرافت هم نیست. من مثالی را که زدم دوباره تکرار می‌کنم. شما تراژیک بودن جمله‌ای را که در جواب برادران می‌گوید – وقتی که از او می‌خواهند یوسف را همراهشان بفرستد – دقت کنید: «قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُوا...» می‌گویند: او را به ما بده، ما صبح می‌بریم عصر برمی‌گردانیم. (یوسف را پیک‌نیک می‌برند!) یعقوب می‌گوید: من دلم تنگ می‌شود، حاضر نیستم او را از خودم جدا کنم. شما دفعهٔ اول اگر ماجرای داستان را ندانید نمی‌فهمید که چه فاجعه‌ای است. بار دوم که داستان را دوباره می‌خوانید و متوجه می‌شوید که این آخرین دیدار است و دیدار بعدی می‌رود برای ۳۰ سال دیگر، متوجه می‌شوید که این جمله قرار است اثر عاطفی خاصی بگذارد.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۱۳)

قَالَ إِنِّى لَيَحْزُنُنِىٓ أَن تَذْهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ ٱلذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَٰفِلُونَ

عربی

گفت: «اينكه او را ببَريد سخت مرا اندوهگين مى‌كند، و مى‌ترسم از او غافل شويد و گرگ او را بخورد.»

ترجمه فارسی فولادوند

من مرتب تأکید می‌کنم که در این داستان خیلی از قسمت‌ها حذف می‌شود، روی یک چیزهایی تأکید نمی‌شود ولی شما وقتی داستان را می‌خوانید و خوب می‌فهمید یک‌جاهایی را در ذهن خودتان باید تکمیل کنید وگرنه داستان را از نظر عاطفی نمی‌توانید خوب درک کنید. البته اینجا تکمیل کردن نمی‌خواهد، داستان جلو می‌رود و شما متوجه می‌شوید که یعقوب سال‌ها یوسف را نمی‌بیند و گویی زمینهسازی برای این است که شما انتظار این را داشته باشید که یعقوب خیلی دلتنگ است. بعد از ۱۰ سال، ۲۰ سال، ۳۰ سال می‌بینیم که دلتنگیاش رو به فزایش است. به هر حال این جمله بهنوعی زمینه را آماده کرده است که روابط عاطفی آن‌ها به حدی است که نمی‌توانند برای مدت کوتاهی از هم جدا شوند.

و باز من تأکید می‌کنم که آن برادر کوچک، که به نظر می‌رسد از همه بیشتر درگیر است، اینجا غائب است ولی بعداً با چیزهایی که اتفاق می‌افتد و داستان جلو می‌رود متوجه می‌شویم که در داستان حضور دارد و حضور پررنگی هم دارد ولی به او اشاره نمی‌شود. او یک قسمت کمرنگ داستان است که قرار است خیلی در موردش فکر نکنیم. مثل یک چیزی که قابل فهم نیست.

عوض شدن صحنه بعد از پیشنهاد برادران / راوی

تأکید می‌کنم که این داستان‌ها برای کسانی نوشته شدهاند که تا حد ممکن دقت دارند، زیاد می‌خوانند، ظرافت کافی دارند تا بعضی از نکته‌ها را بفهمند. رعایت اینکه فهم عموم چقدر است در داستان‌های قرآن نشده است. با یکبار خواندن و بیدقت خواندن، خیلی از نکته‌ها فهمیده نمی‌شود.

از آن چیزهایی که باید برای خودتان بسازید این است که از داستان واضح است برادران دیر به خانه می‌آیند و این یک جو انتزاعی ایجاد می‌کند که بعد از آن که جملهای را از یعقوب می‌شنویم، صحنهٔ دیر آمدن برادران یوسف یک صحنهٔ قوی می‌شود و به این جملهٔ عجیب ختم می‌شود که حضرت یعقوب می‌گوید

می‌بیند این چیزی است که از عهدهٔ خودش خارج است که تحمل کند. اینجا می‌گوید که خدا باید یک کاری بکند، آن چیزی که شما توصیف میکنید، برای یک چنین موردی فقط باید از خدا کمک گرفت.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۱۸)

وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍۢ كَذِبٍۢ ۚ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌۭ ۖ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ

عربی

و پيراهنش را [آغشته‌] به خونى دروغين آوردند. [يعقوب‌] گفت: «[نه‌] بلكه نَفْس شما كارى [بد] را براى شما آراسته است. اينك صبرى نيكو [براى من بهتر است‌]. و بر آنچه توصيف مى‌كنيد، خدا يارى‌ده است.»

ترجمه فارسی فولادوند

غیبت یعقوب

غیبت یعقوب در این داستان از نظر دراماتیک نکتهٔ مهمی است. (بعداً بیشتر رویش تأکید می‌کنم) دیگر شما یعقوب و برادران را نمی‌بینید. غیبت یعقوب در این داستان به شکلی طولانی می‌شود با توجه به زمینهسازی که در مورد عواطف یعقوب شده، در تمام مدتی که یوسف در مصر است، بعد برادران می‌آیند و ... تا یک جاهایی دیگر یعقوب نیست و اگر یک نفر از لحاظ عاطفی با داستان درگیر شده باشد نگرانی برایش به وجود می‌آید که بالاخره یعقوب چه شد؟ با توجه به چیزهایی که از عواطف خودش در مورد یوسف می‌گوید غایب شدنش از داستان یک التهابی ایجاد می‌کند. تا اولین جایی که دوباره یعقوب را در داستان می‌بینیم، که دوست داریم بدانیم در چه حال است و در این سال‌ها چه بر او گذشته است.

ریتم و حرف ربط واو

آیهٔ پانزدهم سورهٔ یوسف

یک نکته در مورد ریتم خاص این آیه وجود دارد –این‌ها نکته‌های ریزی است که به نظر من جالب است و به شکلی هم به مفاهیم داستان ارتباط دارد– این جمله یک حالت خاصی دارد. جملهای است که اولین شرح صحنه در این داستان است. دیالوگ نیست. «فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ: آنگاه که بردندش ... و أَجْمَعُواْ أَن يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ: و جمع شدند که او را در چاه بیندازند... و أَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـذَا: و وحی کردیم به او که برادرانت را آگاه می‌کنی به کاری که کردند و آن‌ها نمی‌فهمند: وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ».

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۱۵)

فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ ۚ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ

عربی

پس وقتى او را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانخانه چاه بگذارند [چنين كردند]. و به او وحى كرديم كه قطعاً آنان را از اين كارشان -در حالى كه نمى‌دانند- با خبر خواهى كرد.

ترجمه فارسی فولادوند

به طور کلی در ادبیات اگر در صحنهای چیز عجیبی اتفاق بیفتد –از نظر تکنیکی یا ادبی یا اتفاق خاصی بیفتد که با آنچه ما انتظار داریم جور درنیاید– این صحنه به نوعی دقت ما را جلب می‌کند، گویی نکتهای در آن است. می‌خواهم بگویم اینجا ظاهراً یک «و» اضافه وجود دارد. شما اگر بخواهید این جملهای را که گفتم تکرار کنید، به طور طبیعی چگونه می‌گویید؟ که وقتی که بردندش تصمیم گرفتند در چاه بیندازند، به او وحی کردیم که آن‌ها را آگاه می‌کنیم و این‌ها نمی‌فهمند.

ولی بین این دو قسمت هم یک «و» وجود دارد. عبارت اینگونه است: پس آنگاه که بردندش و جمع شدند که در چاه بیندازندش و وحی کردیم که این‌ها را آگاه خواهی کرد و آن‌ها نمی‌فهمند. وَجَاؤُواْ أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ: و آمدند پیش پدرشان... بین همهٔ آن‌ها «و» است. یک جا این «و» کاملاً اضافه هست، ما انتظار داریم که اینگونه باشد که وقتی بردند و این کار را کردند، بعد جواب این قسمت باید بیاید. این قسمت «و ما وحی کردیم» به گونه‌ایست که گویی اینجا جوابش نیامده است. بعد از آن هم یک «و» دیگر می‌آید و بعد از آن نیز... و هیچ‌وقت هم جوابش نمی‌آید. چرا این «و»ها اینجاست؟ می‌خواهم بگویم وجود «و»، حرف ربط بین همهٔ این جمله‌ها، یک نکتهٔ غیرعادیِ ادبی است. در واقع یک نکته اینجا وجود دارد که اینگونه نقل می‌شود: ریتم این عبارت به‌شدت تند است. حرف ربط جزء چیزهایی است که ریتم را تند می‌کند. یعنی وقتی که «و» است شما خودبه‌خود اجازهٔ مکث به خودتان نمی‌دهید. فکر می‌کنید که ادامه دارد. رفتند و خواستند بیندازند و به او وحی شد و ... و صحنه تمام می‌شود و گویی چیزی که شما می‌خواهید اتفاق نیفتاده است. چرا اینگونه است؟ زیرا این صحنه یک‌کم زیادی زشت است! گویی می‌خواهند زود از آن رد شوند... قرار نیست خیلی وارد جزئیات شویم و رویش مکث کنیم. صحنهٔ خیلی افتضاحی که این‌ها انجام می‌دهند با یک ریتم بسیار تند –جوری که شما هیچ مکثی رویش نمی‌کنید– گزارش داده می‌شود. «و» وسط باعث می‌شود قبل از اینکه تصویر تمام شود که آن‌ها رفتند و یوسف را در چاه می‌اندازند وصل می‌شود به اینکه به یوسف دارد وحی می‌شود. آدم به‌طور طبیعی وقتی که حرف ربط وجود دارد، جمله‌ها را پیاپی می‌خواند.

استفاده از حرف ربط مثلاً در شاهنامهٔ فردوسی در قسمت‌هایی فوق‌العاده جالب بوده است. اینکه چه‌طور با آوردن حرف ربط در اول مصراع‌ها ریتم را تند می‌کند. با اینکه تمام شاهنامه با یک وزن گفته شده ولی اگر شما شاهنامه را بخوانید به‌وضوح در جاهایی ریتم را تند و در جاهایی ریتم را کند می‌بینید. فردوسی از نظر استادی در کار خودش به بالاترین حد ممکن رسیده است. اکثر آدم‌هایی که به ادبیات به‌طور تکنیکی نگاه می‌کنند، فردوسی را بزرگ‌ترین شاعر ایران می‌دانند نه حافظ را. فردوسی از نظر به‌کار بردن تکنیک و کنترل وزن و ... غیرعادی است! تمام شاهنامه را با یک وزن می‌گوید ولی باز می‌تواند ریتم را کنترل کند و تقریباً هر کار که بخواهد در آن وزن می‌کند. معمولاً این کتاب‌های صنایع ادبی را که نگاه کنید اکثر مثال‌ها را از فردوسی می‌آورند نه از حافظ و سعدی و ... .

فردوسی از نظر صنعت، صنعتگر ماهری است. مثلاً زمانی که قسمت کشته شدن سهراب به دست رستم است، سهراب شروع می‌کند خود را معرفی کردن تا رستم بفهمد که پسرش است. به جایی می‌رسد که حالت تهدیدآمیز پیدا می‌کند ناگهان حالت شعر عوض می‌شود. جایی هست که با این مصراع شروع می‌شود، می‌گوید:

کنون گر تو در آب ماهی شوی

و یا چون شب اندر سیاهی شوی

مخاطب نمونه داستان / غیبت یعقوب

وگر چون ستاره شوی بر سپهر

...

این سه بیت که پشت سر هم می‌آید، ریتمش کاملاً فرق می‌کند با ریتم ابیات تا قبل از آن. نه فقط به خاطر لحن تهدیدآمیزی که دارد. به خاطر آنکه مانع مکث می‌شود. یعنی شما هیچ مکثی نمی‌کنید به خاطر آنکه بینشان «و» است.

به هر حال این «و» اضافهای که اینجاست و آدم انتظارش را ندارد یک جور ریتم جمله را تندتر از آنی می‌کند که شما به طور معمول - اگر «و» نباشد - می‌خوانید. و به نوعی باعث می‌شود که شما روی آن عبارتی که یوسف را در چاه می‌اندازند مکث نمی‌کنید. این چیز خوبی است که اینجا مکثی اتفاق نیفتاده است. تا جایی که آن‌ها برمیگردند پیش پدرشان: «وَ جاؤُوا أَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ...» و دیالوگها دوباره شروع می‌شود، این قطعه با سرعت زیادی می‌آید: کار خودشان را می‌کنند و برمیگردند.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۱۶)

وَجَآءُوٓ أَبَاهُمْ عِشَآءًۭ يَبْكُونَ

عربی

و شامگاهان، گريان نزد پدر خود [باز] آمدند.

ترجمه فارسی فولادوند

گذر سریع قرآن از کار شنیع برادران

سوال: چرا خوب است که آدم راجع به این موضوع - انداخته شدن یوسف در چاه - فکر نکند؟

جواب: نمی‌خواهم بگویم فکر نکنید... جزئیات این صحنه کمی زننده است. (و این حرف‌های ربط می‌خواهد بگوید) قرار نیست وارد جزئیات شویم. مثل: یوسف چه گفت... آن‌ها چه گفتند... می‌خواهم بگویم این صحنه در حداقل ممکن در داستان روایت می‌شود. این صحنه، صحنهٔ خیلی مهمی است. صحنهٔ خیلی شنیعی است.

خیلی می‌شود از نظر عاطفی تشریح کرد که این صحنه، چقدر صحنهٔ بدی بوده است. قرار نیست خیلی رویش تأکید شود. من احساسم این است که با سرعت زیاد از روی این کار برادران رد می‌شود. جزئیات، در قرآن نیامده و ریتم هم، ریتم خیلی سریعی است. جمله‌ها کوتاه است و همه هم با حرف ربط به همدیگر ارتباط برقرار کرده‌اند.

سوال: اینکه قید زمان را بیاوریم، بگوییم: «زمانی که این اتفاق افتاد» و بعد ادامه‌اش ندهیم، این احساس را ایجاد نمی‌کند که گویی باید خودمان به این زمان فکر کنیم؟

جواب: چیزی که اینجا وجود دارد این است که یوسف در این صحنه بیش از هر چیزی غافلگیر می‌شود. برادرانش را دوست دارد. همه چیز در ظاهر خوب است. یوسف هم آدمی نیست که بگوییم فهمیده است که این‌ها ممکن است بلایی سرش بیاورند. حتی تصورش هم در ذهن یوسف نیست. نکته اینجاست که یوسف به عنوان یک موجود – هر چقدر هم که خوب باشد – از این اتفاق ممکن است آسیب بپذیرد. ممکن است کینهٔ برادران را به دل بگیرد. در چاه به یوسف وحی می‌شود تا این طور نشود. یعنی به گونه‌ای تأثیر کار برادران در قلبش پاک شود. اینجا اتفاق عظیمی برایش می‌افتد – با فرشته یا بدون فرشته – یک چیزی به او وحی می‌شود آن هم این است که این‌ها چیزی نمی‌فهمند که دارند این کار را می‌کنند و تو یک روزی به آن‌ها می‌گویی.

گویی از یوسف دلجویی می‌شود. وجود «و» بین این دو صحنه مثل این است که خدا نخواست حتی برای لحظه‌ای بدی به دل یوسف بنشیند. بلافاصله این وحی آمده است و از اینکه یوسف نسبت به برادرانش احساس بدی بکند او را نگه داشته است. به او اطمینان داده است که تو یک روزی به این‌ها می‌گویی و این‌ها نمی‌فهمند که چه کار می‌کنند.

گذر سریع قرآن از کار شنیع برادران / انحراف از گرامر دلیل مکث

اینجا یوسف حفظ شد و بلافاصله وحی اتفاق افتاد. کلاً ریتم سریع است و این اتفاقات را به همدیگر می‌چسباند. ممکن است هرکس یک حسی داشته باشد، من فقط می‌گویم اینجا یک «و» اضافه است و خوب است که به آن توجه کنیم.

سوال: سوال من این بود که می‌توانست «زمانی که» را نیاورد. گفته است: «زمانی که» و بعد یک صحنه را توصیف کرده است. حالا برای اینکه نتیجه بگیرد باید در مورد آن صحنه یا زمان، یک دیالوگی بگوید. ولی این کار را نمی‌کند.

جواب: آره... فَلَمّا ذَهَبُوا بِهِ... آنگاه که بردندش و یک کاری کردند...

ادامهٔ سوال: و در آخر هم چیزی نمی‌گوید. این احساس را ایجاد نمی‌کند که ما باید رویش فکر کنیم؟ صحنهٔ مهمی است و ما باید رویش تأکید داشته باشیم؟

جواب: روی این صحنه تأکید است، ولی بدون جزئیات. زیرا فلاشبک می‌خورد. این صحنه، لحظهٔ خاص داستان است. مهمترین لحظهٔ داستان است. گرهِ داستان بهاصطلاح در این صحنه به وجود می‌آید -از نظر ادبی-.

ولی مثلاً شما یک صحنهٔ قتل را که ممکن است خیلی هم مهم باشد نشان ندهید. و یا به گونهای نشان دهید که اگر صحنهٔ شنیعی است مردم نبینند. من نمی‌گویم در این صحنه اتفاق مهمی نیفتاده، مهمترین اتفاق قصه در این صحنه است، منتها وارد جزئیات نمی‌شود. از رویش رد می‌شود. با سرعت زیادی روایت می‌شود. من از نظر ریتم می‌گویم (کوتاه بودن جمله‌ها و حرف ربطها و...). شما یک چیز دیگری می‌گویید. شما می‌گویید یک «فلمّا» آمده و بعد، چیزی در جوابش نیست تا شاید یک تخیل برای آدم ایجاد کند. این که آدم بنشیند و راجع به آن فکر کند و من هم نمی‌گویم نباید به این صحنه فکر کرد.

قبلاً مثالی در مورد صحنهای از فیلم اِم (M) زدهام که فردی دختربچهای را می‌کشد. این فیلم یک فیلم بسیار قدیمی برای سال ۱۹۳۰ است. کارگردان این فیلم در مصاحبهای در مورد این که چرا این صحنه را این طور نشان داده، حرف جالبی زده است. این مثال برای آن بحث که در داستان بعضی چیزها باید کمرنگ باشند و بعضی چیزها پررنگ، مثال خیلی جالبی است.

در فیلم مردی وجود دارد که دختربچهها را به طرز فجیعی می‌کشد. از اول فیلم هم ما شنیدیم که جنایات عجیب و غریبی می‌کند. ما می‌بینیم که برای دختر بادکنک میخرد و داخل پارکی می‌روند و می‌بینیم که پشت شمشادهایی می‌روند، دیگر دیده نمی‌شوند. مدتی که می‌گذرد می‌بینیم که بادکنک از پشت شمشادها بیرون می‌آید -یعنی از دست دخترک رها می‌شود- و به هوا می‌رود و به سیمهای برق میچسبد، یک مدت مکث می‌کند و ناگهان با سرعت زیادی رها می‌شود و به آسمان می‌رود... به این معنا که دخترک مرد. از کارگردان می‌پرسند که چرا این صحنه را این طور نشان دادید؟ جواب داد اگر قتلی را که بسیار شنیع است نشان دهند مردم به دو دسته تقسیم می‌شوند: آنهایی که نمی‌توانند دیدن چنین صحنهای را تحمل کنند. کنند. و آن‌ها که صحنه را می‌بینند و می‌گویند: «خیلی هم شنیع نبود.» من ترجیح دادم که هیچ نشان ندهم و این را به تخیل آدم‌ها واگذار کنم. هرکس هرقدر که تحمل دارد یک صحنهٔ شنیع در نظر خودش بیافریند.

اینجا هم یک صحنهٔ شنیع اتفاق می‌افتد و شاید اصلاً قابل درک نباشد که یوسف در آن لحظه چه حسی داشته و آن‌ها در آن لحظات چه کار می‌کرده‌اند، مثل گرگ به جانش افتاده‌اند، لباسش را از تنش درآورده‌اند و ... سریع بودن اشاره به این معنی نیست که اینجا اتفاق مهمی نیفتاده است و به این معنی نیست که قرار نیست ما به آن فکر کنیم... بلکه به این معنی است که داستان قرار است وارد جزئیات نشود.

انحراف از گرامر دلیل مکث

می‌خواستم نظرتان را جلب کنم که این «و» غیرعادی است. و هر چیز غیرعادی در یک اثر هنری –و نه فقط ادبیات– که نظر آدم را جلب کند، جایی است که باید مکثی کرد و پرسید چرا این‌گونه شد. جاهایی که به‌طور سلیس روایت می‌شود کافی است بفهمیم خود روایت چه می‌گوید ولی وقتی جایی، از نظر عبارت‌بندی، اتفاق خاصی می‌افتد جایی است که باید مکث کرد و اندیشید. مثل انحراف از گرامر. اگر مثلاً در قرآن، از نظر ادبی انحراف از گرامر دیدید حتماً باید مکث کنید و بدانید که آنجا نکته‌ای است که ارزش این را داشته که یک مطلب گرامری از بین برود.

فروخته شدن یوسف

باز شبیه همین ریتم –که البته در اینجا التهابش بیشتر است– در این قسمت وجود دارد که «کاروان می‌آید و یوسف را از چاه درمی‌آورد» جمله‌های کوچک هستند که همه به هم وصل شده‌اند. «و جاءت سیّاره: کاروانی آمد... فأرسلوا واردهم: وارد خودشان را فرستادند... فأدلی دلوه: دلو خودش را انداخت... قال یا بشری هذا غلام» بیشتر از هر چیزی روی این تأکید می‌شود که حتی یک لحظه هم فکر نکرد که این –یوسف– به هر حال آدم است! مثل اینکه طلا و جواهر پیدا کرده باشد... «و أسَرّوه بضاعة» فقط به عنوان یک بضاعت، یک کالا او را پنهان کردند. این جمله‌ها ریتم خاصی دارد، کوتاه کوتاه هستند تا اینکه می‌رسد به جایی که: قال یا بشری...

من در جلسهٔ اول گفتم که اول از دیدن یوسف به‌شدت خوشحالند، به نظرشان می‌ این متن

فروخته شدن یوسف / ورود یوسف به مصر

آید چیز بسیار خوبی پیدا کرده اند و بعداً به قیمت بسیار ناچیز می‌فروشند این اشاره به وضع یوسف از نظر جریان این سفر دارد. یعنی دور شدن از پدرش او را به وضعی می‌رساند که آدمهایی که در اول با شادابی هر چه تمام تر ، کالا پیدا کرده بودند، هرچه سریع تر می‌خواهند از دستش راحت شوند، زودتر بفروشندش ولو به قیمت خیلی کم.به نظر می‌رسد یوسف در حال مردن است.یعنی به نوعی امید زیادی به زندگیش ندارد.در واقع می‌خواهد بگوید که فکر کنید که چه شد آن‌ها او را به مبلغ نا چیزی فروختند؟ حتماً اتفاقی افتاده است... بعداً در داستان مشخص می‌شود که بله...برای یوسف و برادرش اتفاق بدی افتاده است.فشار بسیار زیادی را تحمٌل کرده اند به طوریکه حتی به ادامه ی زندگی یوسف، زیاد امید نداشته اند. مثلاً شاید غذا نمی‌خورده...خیلی ضعیف شده بود... ۲۴ساعته گریه می‌کرد... ممکن هست حتی دلشان هم به رحم آمده و از او پرسیده اند که: مال کجا هستی؟ پدر و مادرت کجا هستند تا ما تو را پیش آن‌ها ببریم... ولی یوسف حرف نمی زند، با توجه به وحی ای که به او شده می‌داند که نباید برگردد.

آن‌ها هم دیدند که گریه می‌کند و غذا هم نمی‌خورد و حرفی هم نمی‌زند...فروختندش تا از دستش راحت شوند!

در تورات، داستانی هست در مورد اینکه برادران یوسف بر می‌گردند سر چاه و آن‌ها هستند که یوسف را می‌فروشند و عده ای از مفسٌرین اسلامی هم با استناد به تورات متاسفانه این را به آن معنی می‌گیرند که فاعل جمله "شروه بثمنٍ بخس معدودة" برادران یوسف هستند.

از قرآن کسی این مفهوم را استنباط نمی‌کند و استناد کردن به تورات در مورد این داستان کار جالبی نیست! در تورات به این شکل است که برادران بعد از مدتی بر می‌گردند می‌بینند که کاروانی آنجا ایستاده می‌گویند این برده ی ماست و او را می‌فروشند. داستان بی مزه و عجیبی است.

و كانوا فيه من الزاهدین: زاهد یعنی بی میل. نکته این است که چرا کاروانیان نسبت به یوسف بی میل بودند در حالیکه پسر خوبی است، ظاهر خوبی دارد، پدرش هم که آدم ثروتمندی بوده است پس از نظر جثه و... همه چیزش خوب بوده، تاًکید می‌شود بر روی کلمه ی الزٌاهدین... از</think>... چیزی بسیار خوبی پیدا کردهاند و بعداً به قیمت بسیار ناچیز می‌فروشند. این اشاره به وضع یوسف از نظر جریان این سفر دارد؛ یعنی دور شدن از پدرش او را به وضعی می‌رساند که آدمهایی که در اول با شادابی هرچه تمامتر کالا پیدا کرده بودند، هرچه سریعتر می‌خواهند از دستش راحت شوند، زودتر بفروشندش ولو به قیمت خیلی کم. به نظر می‌رسد یوسف در حال مردن است؛ یعنی به نوعی امید زیادی به زندگیاش ندارد. در واقع می‌خواهد بگوید که فکر کنید چه شد آن‌ها او را به مبلغ ناچیزی فروختند؟ حتماً اتفاقی افتاده است... بعداً در داستان مشخص می‌شود که بله... برای یوسف و برادرش اتفاق بدی افتاده است. فشار بسیار زیادی را تحمل کردهاند به طوریکه حتی به ادامهٔ زندگی یوسف زیاد امید نداشتهاند. مثلاً شاید غذا نمیخورده... خیلی ضعیف شده بود... بیستوچهارساعته گریه می‌کرد... ممکن است حتی دلشان هم به رحم آمده و از او پرسیده باشند که: اهل کجا هستی؟ پدر و مادرت کجا هستند تا ما تو را پیش آن‌ها ببریم... ولی یوسف حرف نمیزند، با توجه به وحیای که به او شده می‌داند که نباید برگردد.

آن‌ها هم دیدند که گریه می‌کند و غذا هم نمی‌خورد و حرفی هم نمی‌زند... فروختندش تا از دستش راحت شوند!

در تورات، داستانی هست در مورد اینکه برادران یوسف برمیگردند سر چاه و آن‌ها هستند که یوسف را می‌فروشند و عدهای از مفسرین اسلامی هم با استناد به تورات متأسفانه این را به آن معنی می‌گیرند که فاعل جملهٔ «شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدودَة» برادران یوسف هستند.

از قرآن کسی این مفهوم را استنباط نمی‌کند و استناد کردن به تورات در مورد این داستان کار جالبی نیست! در تورات به این شکل است که برادران بعد از مدتی برمیگردند، می‌بینند که کاروانی آنجا ایستاده، می‌گویند این بردهٔ ماست و او را می‌فروشند. داستان بیمزه و عجیبی است.

وَ كانوا فيهِ مِنَ الزّاهِدين: زاهد یعنی بیمیل. نکته این است که چرا کاروانیان نسبت به یوسف بیمیل بودند در حالیکه پسر خوبی است، ظاهر خوبی دارد، پدرش هم که آدم ثروتمندی بوده است پس از نظر جثه و... همه چیزش خوب بوده، تأکید می‌شود بر روی کلمهٔ الزّاهدین... از یوسف بدشان آمده بود، می‌خواستند بهنوعی او را رد کنند. با تمایل زیادی به او نگاه نمی‌کردند. منشأ اینکه برادران، یوسف را به کاروانیان می‌فروشند تورات است. تورات چنین چیزی را نوشته است.

ورود یوسف به مصر

از جایی که یوسف وارد مصر می‌شود تا جایی که وارد زندان می‌شود یک فصل کامل است که همهٔ اتفاقات پشت سر هم می‌افتد. جملهٔ اولی که این فصل با آن آغاز می‌شود بهنوعی نطفهٔ اتفاقاتی که در این فصل قرار است بیفتد در خود دارد. می‌گوید: کسی که در مصر یوسف را خرید به همسرش گفت: «أَکْرِمِی مَثْوَاهُ» او را گرامی بدار «عَسَىٰ أَنْ یَنْفَعَنَا» شاید نفعی به ما برساند «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا» یا بهعنوان فرزند او را انتخاب کنیم... و ادامه پیدا می‌کند با جملههایی که مثل میاننویس هستند.

اینکه مردی برای همسر خودش از بازار فرزند خریده، این مقدمهٔ این است که اینجا مشکلی وجود دارد. شاید وقتی بعداً این داستان را می‌خوانید این حدس تقویت شود که عزیز مصر یک مرد بسیار مسن است که با زن بسیار جوانی ازدواج کرده است و آن‌ها بچهدار نمی‌شوند. نکته این است که این‌ها بچهدار نمی‌شوند و مشکل هم از عزیز مصر است که بچهدار نمی‌شوند. زیرا از بازار برای همسر خودش بچه خریده است. این قسمت مثل یک مقدمه، برای ماجرایی است که در این فصل ادامه پیدا می‌کند. بعداً می‌بینید که همسر عزیز مصر، بچه نمی‌خواهد، احتیاج به معشوق دارد بهجای بچه. و اینکه مشکلی بین این زن و مرد وجود دارد از همین جمله ـ پیشنهاد اینکه یوسف را به فرزندی قبول کنند ـ از نظر روایی پیشزمینهای را مشخص می‌کند.

این حدس بعداً تقویت می‌شود که بعد از آنکه مشخص می‌شود مراودهای که بین یوسف و زلیخا بوده تقصیر زلیخا بوده، عزیز مصر بسیار راحت برخورد می‌کند. فقط می‌گوید که عذرخواهی کند و بعد هم می‌بینید که عکسالعملش در حدی نیست که حتی یوسف را از او جدا کند. مثل اینکه به همسر خودش از جهاتی حق هم می‌دهد. جملهای که در شروع فصل می‌آید نکتهای راجع به روابط عزیز مصر و همسرش در آن است، اینکه فرزند ندارند و عزیز مصر می‌خواهد بهطور مصنوعی به همسرش فرزندی اعطا کند.

چند جملهٔ میاننویس اینجا است: «وَ کَذٰلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ»: ما یوسف را در زمین مکنت دادیم. «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ»: و به او تأویل احادیث یاد دادیم. «وَ اللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ»: خداوند در امر خودش چیره است. «وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ»: ولی اکثر مردم نمی‌دانند. «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنَاهُ عِلْمًا وَ حُکْمًا وَ «کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ»».

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۵۶)

وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَآءُ ۚ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَآءُ ۖ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ

عربی

و بدين گونه يوسف را در سرزمين [مصر] قدرت داديم، كه در آن، هر جا كه مى خواست سكونت مى‌كرد. هر كه را بخواهيم به رحمت خود مى‌رسانيم و اجر نيكوكاران را تباه نمى‌سازيم.

ترجمه فارسی فولادوند
آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۶۸)

وَلَمَّا دَخَلُوا۟ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِى عَنْهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِلَّا حَاجَةًۭ فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا ۚ وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍۢ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ

عربی

و چون همان گونه كه پدرانشان به آنان فرمان داده بود وارد شدند، [اين كار] چيزى را در برابر خدا از آنان برطرف نمى‌كرد جز اينكه يعقوب نيازى را كه در دلش بود، برآورد و بى‌گمان، او از [بركت‌] آنچه بدو آموخته بوديم داراى دانشى [فراوان‌] بود، ولى بيشتر مردم نمى‌دانند.

ترجمه فارسی فولادوند
آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۲۲)

وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًۭا وَعِلْمًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ

عربی

و چون به حد رشد رسيد، او را حكمت و دانش عطا كرديم، و نيكوكاران را چنين پاداش مى‌دهيم.

ترجمه فارسی فولادوند
آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۲۱)

وَقَالَ ٱلَّذِى ٱشْتَرَىٰهُ مِن مِّصْرَ لِٱمْرَأَتِهِۦٓ أَكْرِمِى مَثْوَىٰهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُۥ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ ۚ وَٱللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰٓ أَمْرِهِۦ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ

عربی

و آن كس كه او را از مصر خريده بود به همسرش گفت: «نيكش بدار، شايد به حال ما سود بخشد يا او را به فرزندى اختيار كنيم.» و بدين گونه ما يوسف را در آن سرزمين مكانت بخشيديم تا به او تأويل خوابها را بياموزيم، و خدا بر كار خويش چيره است ولى بيشتر مردم نمى‌دانند.

ترجمه فارسی فولادوند

من نمی‌خواهم بگویم هرجا میاننویس می‌آید حتماً برای کنترل ریتم است و به معنای گذر زمان است؛ ولی اینجا این طور هست. یعنی شما این میاننویس را جایی دارید که قبل از آن یوسف هنوز بچه است و خریده می‌شود تا صحنهٔ بعدی چندین سال گذشته است. یوسف بزرگ شده و دیگر بچه نیست. همین جملهٔ «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» اشاره می‌کند به اینکه یوسف به بلوغ رسید و در صحنههای بعدی به نظر می‌رسد که لااقل ۱۷-۱۸ سال سن دارد در حالی که قبلاً بچه بوده است. در واقع این چند جمله گذر زمان را شبیهسازی می‌کنند و بین صحنهای که یوسف وارد مصر می‌شود و صحنهای که مراودهٔ بین یوسف و زلیخاست وقفه می‌اندازد.

جواب: ببینید... عزیز مصر از یوسف خوشش آمده. احساس می‌کند که او موجود خاصی است. مهرش در دلش قرار گرفته. خداوند همین را می‌خواهد بگوید که خدا به راحتی می‌تواند محبت یک نفر را در قلب کسی قرار دهد. عزیز مصر از یوسف خوشش آمده و احساس می‌کند که او موجود مفیدی است. ممکن است دانشمند شود، ممکن است آدم قدرتمندی شود... بنابراین به نوعی احساس می‌کند که او به آن‌ها نفع می‌رساند و آن قدر هم برایش جالب است که حتی می‌تواند به عنوان فرزند قبولش کند. من توضیح خیلی خاصی ندارم در مورد اینکه «یَنْفَعُنَا» یعنی چه.

داستان یوسف و زلیخا

داستان یوسف و زلیخا در این داستان قرآن، حجم خیلی زیادی را اشغال نکرده است ولی ادبیات ما کامل متمرکز بر این قسمت است! من واقعاً سؤال می‌کنم که چرا این طور است؟! داستان تأکید خودش را از اول روشن کرده است: «إِنَّ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیَاتٌ لِلسَّائِلِینَ» این داستان، در قرآن، داستان یوسف و برادرانش است و نه داستان یوسف و زلیخا و نه داستان یعقوب.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۷)

۞ لَّقَدْ كَانَ فِى يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِۦٓ ءَايَٰتٌۭ لِّلسَّآئِلِينَ

عربی

به راستى در [سرگذشتِ‌] يوسف و برادرانش براى پُرسندگان عبرتهاست.

ترجمه فارسی فولادوند

یک نویسنده چندین کتاب نوشته که ۲ تا از کتابهایش در مورد داستان‌های قرآن است. یکی از آن‌ها در مورد حضرت مریم (س) است به نام: «مریم، مادر کلمه». خیلی مختصر و مفید است. به نظر من نکته‌های خوبی را فهمیده است. این، کتاب دوم است. کتاب اولی را که نوشته بود و فکر می‌کنم حدود ۴ سال قبل چاپ کرد، کتابی بود به اسم: «اندوه یعقوب». در واقع داستان یوسف بود. چیزهای جالبی نوشته بود. شروع داستان، عبارتی داشت به این صورت: خواستم داستان یوسف را بگویم، داستان یعقوب حاصل شد.

اسم کتاب را هم گذاشته: «اندوه یعقوب». یعنی تمرکز چیزی که نوشته بر روی اندوه یعقوب است، نه یوسف. چرا؟ زیرا به داستان یوسف، بیشتر آنطور که در تورات آمده است نگاه شده است تا آنطور که در قرآن آمده است. در تورات رابطهٔ بین یوسف و برادران بسیار کمرنگ است. مثلاً فقط سفر اول و دوم وجود دارد؛ سفر سومی در کار نیست. به نوعی اصل ماجرا، کاری که یوسف انجام می‌دهد، در تورات اصلاً نیامده است. و فکر می‌کنم که اگر کسی تورات را ملاک قرار دهد، شخصیت بارزی که از نظر عاطفی جلب توجه می‌کند، بیشتر یعقوب است تا یوسف یا برادرانش.

در قرآن، داستان، داستانِ یعقوب نیست. یعقوب در این داستان کاملاً یک شخصیت مثبت و حاشیهای است. اندوه یعقوب در این داستان چیزی است که برای انسان‌ها قابل درک است؛ می‌توان روایتش کرد و انسان احساس کند آنچه از اندوه و ناراحتی می‌فهمد اگر ۱۰۰ برابر کند می‌رسد به اندوه یعقوب. می‌توان تصور کرد آدمی که دوری فرزندش را از صبح تا شب نمی‌تواند تحمل کند، چه احساسی دارد که ۳۰ سال فرزندش را نمی‌بیند. نکته این است که احساس و اندوه یوسف و برادرش را نمی‌توان تصور کرد؛ مثل آسیبهایی که انسان‌ها در بچگی می‌بینند. کسی که آن آسیب را ندیده باشد نمی‌تواند بفهمد. من فکر می‌کنم در قرآن، از ذکر اندوه یعقوب اینطور استفاده می‌شود که شما بعداً در مقابل چیزی قرار می‌گیرید که بسیار شدیدتر از اندوه یعقوب است [اندوه برادر تنی یوسف]. در ادبیات ما، این داستان به عنوان داستان اندوه یعقوب خوانده شده، به عنوان یوسف و زلیخا خوانده شده، ولی تقریباً جایی به عنوان یوسف و برادرانش انعکاس پیدا نکرده. ## تفاوت روایت قرآن و تورات

سؤال در مورد تحریف شدن تورات.

جواب: تحریف شده... تورات را بعداً نوشتهاند. سینه به سینه نقل شده و بعداً نوشته شده است. مثل تاریخ می‌ماند. قرنها بعد از اینکه پیامبران بنیاسرائیل آمدند و رفتند، عدهای این داستان‌ها را که سینه به سینه نقل شده بود نوشتند. بسیاری از مطالبش درست است و بسیاری از مطالبش هم ممکن است ناقص و غلط باشد.

تفاوت داستان یوسف در قرآن و تورات این است که بخشهایی از داستان اصلاً در تورات نیست. در تورات همیشه از دیدِ «بشر» به ماجراها نگاه می‌شود، بنابراین چیزهای ظاهری را می‌بیند. در حالی که در قرآن بر لحظههایی تأکید شده که اصلاً کسی نیست، راوی وجود ندارد. صحنههایی هست که راوی وجود ندارد که بخواهد آن را روایت کند ولی روایت شده است.

چهرهٔ زلیخا در قرآن

اینجا، ماجرای یوسف و زلیخا یک ماجرای عاشقانهٔ مثبت نیست. کثیفترین وجه رابطهای که می‌توان اسمش را رابطهٔ عاشقانه گذاشت اینجا روایت می‌شود: تقاضای شهوانی مادری از فرزندخواندهاش (دیگر از این بدتر نمی‌شود!)
یعنی این قطعه در قرآن نشان می‌دهد که چقدر چنین چیزهایی می‌تواند به فضاحت کشیده شود. در داستان یوسف و زلیخا هیچ چیز مثبتی وجود ندارد. به غیر از آنکه در آخر – بعد از آنکه زلیخا یوسف را سال‌ها در زندان نگه می‌دارد – زلیخا اعتراف می‌کند که کار او بوده است، هیچ چیزی در قرآن نیست که بخواهد زلیخا را به یک شخصیت مثبت نشان دهد یا رابطه را شبیه یک رابطهٔ عاشقانهٔ مثبت بداند.

چهرهٔ زلیخا فاجعه است! در حین روایت داستان، شما زلیخا را فوقالعاده کثیف می‌بینید. وقتی می‌بیند که شوهرش هم هست بلافاصله می‌گوید

در حالی که تا به حال عاشق بود به محض اینکه منافعش به خطر می‌افتد بلافاصله می‌گوید: چه می‌تواند باشد جزای آن کسی که به اهل تو نظر بدی داشته است به غیر از آنکه زندانی شود یا عذاب شود.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ يُوسُفَ، ۲۵)

وَٱسْتَبَقَا ٱلْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُۥ مِن دُبُرٍۢ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا ٱلْبَابِ ۚ قَالَتْ مَا جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوٓءًا إِلَّآ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ

عربی

و آن دو به سوى در بر يكديگر سبقت گرفتند، و [آن زن‌] پيراهن او را از پشت بدريد و در آستانه در آقاى آن زن را يافتند. آن گفت: «كيفر كسى كه قصد بد به خانواده تو كرده چيست؟ جز اينكه زندانى يا [دچار] عذابى دردناك شود.»

ترجمه فارسی فولادوند

و بعد هم جلسهای که زلیخا تشکیل می‌دهد و زنان را دعوت می‌کند بسیار شیطانی است. انسان از آن حالت شیطانی که در آن جلسه است به شدت وحشت می‌کند. در «خطاب» ممکن است که مطلب خاصی در مورد زلیخا نداشته باشیم ولی چهره‌ای پلید در این داستان دارد؛ هیچ چیز مثبتی در او نیست.

یکی از برداشت‌های ادبی – مثل حافظ – به این نکته می‌پردازد که در واقع تقصیر یوسف است که آن‌قدر زیباست که چنین وضعیتی پیش می‌آید:
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم / که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را
به هر حال وضعیت یوسف، وضع زلیخا را تطهیر نمی‌کند. زلیخا یک چهرهٔ بسیار پلید است. حتی آمدن زنان هم تغییری ایجاد نمی‌کند. هیچ چیزی که راه را باز بگذارد تا ما زلیخا را خوب ببینیم، واقعاً وجود ندارد. و این داستان در قرآن مثال یک عشق به‌اصطلاح مجازیِ بسیار شهوانی است، نه یک عشق لطیف آسمانی.

بعضی از مطالبی که در ادبیات ما انعکاس پیدا کرده از تورات گفته‌اند، چه چیز باعث شده که در اطراف این داستان به این میزان ادبیات ایجاد شود به‌طوری‌که سعی کنند به نوعی آن را تبدیل به یک عشق تا حدی آسمانی کنند؟ (چیزهایی به آن اضافه کنند تا کمی درست شود) – مثلاً در ادبیات، در داستان یوسف و زلیخا، تلاش شده تا زلیخا را یک عاشق واقعی نشان دهند در حالی که در این داستان اصلاً این‌گونه نیست. کذب است. اگر زلیخا ادعای عشق دارد کذب است. چرا که تا می‌بیند منافعش به خطر افتاده است حاضر است یوسف را به کشتن دهد اما به خودش آسیبی نرسد.

عشق در قرآن

تصور شعرا و عرفا و همهٔ کسانی که در افکارشان به عشق وزن زیادی می‌دادند این بود که خلاصه در این کتاب (قرآن) باید چیزی وجود داشته باشد تا ما بتوانیم در اطرافش حرف بزنیم، و چون پیدا نکردند، به این قسمت گیر دادند! ولی پیدا نکرده‌اند؛ داستان عاشقانه در قرآن هست ولی آن‌قدر با ظرافت نقل شده که ممکن است کسی به راحتی متوجه نشود. تجریدی از عشق معنوی در قرآن وجود دارد که می‌توان اطراف آن داستان‌سرایی کرد، نکته اینجاست که آن را ندیدند. نه یک جا، بیش از یک جا در قرآن به طور تلویحی به عشق، با معنای معنوی‌اش که می‌تواند بسیار مثبت باشد، با ظرافت زیادی اشاره شده است و چون صحنه‌های هیجان‌انگیز نداشته نظر ادبا را جلب نکرده است.

داستانی که به نوعی عشق معنوی در آن اتفاق می‌افتد، داستان موسی(ع) و دختر شعیب است. شما به طور تمثیلی می‌بینید بین موسی و دختر شعیب رابطهای برقرار می‌شود که به این موضوع، با ظرافت اشاره شده است. قرار نیست کسی از احساسات موسی و دختر شعیب صحبت کند. ما می‌فهمیم که اتفاقی افتاده است ولی همهٔ آن در حاشیه است و فقط به آن اشاره می‌شود. این دقیقاً تمثیل یک عشق معنوی است که موسی را از یک آدم که به قول خودش گمراه است و آواره در بیابانهاست به محضر شعیب می‌رساند و پیغمبر می‌شود.

هیچ تمثیلی بهتر از این نیست. داستانی که عرفا می‌خواستند تا با آن بگویند عشق می‌تواند زمینهساز عرفان باشد و یک نفر را به مقام عرفانی برساند همین است. داستان علاقهٔ موسی به دختر شعیب مثل عشقهای در اولین نگاه است! یعنی در لحظهای که همدیگر را می‌بینند به نظر می‌آید از همدیگر خوششان می‌آید. با هم صحبت می‌کنند، دختر شعیب با پدرش حرف می‌زند تا موسی را استخدام کند. بسیار تلویحی است، صراحت ندارد ولی اگر دقت کنید واضح است؛ مثلاً جملهای که دختر شعیب به پدرش می‌گوید: «إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ» این جمله، جملهٔ دیوانهواری است: "این بهترین کسی است که می‌توانی استخدام کنی." از کجا میدانسته؟ فقط آدمی که عاشق شده است چنین جملات دیوانهواری که کاملاً دور از منطق است می‌گوید، گویی همهٔ دنیا را دیده است ولی موسی از همه بهتر است. حس اینکه موسی از همه بهتر است و ...

پیشنهاد شعیب مبنی بر اینکه می‌خواهد یکی از دو دخترش را به موسی دهد به این دلیل است که شعیب فهمیده است اینجا یک ماجرایی است. به هر حال، این داستان یک داستان عاشقانهٔ لطیف است که نمی‌توان خیلی هیجانانگیزش کرد، خیلی معنویتر از آن است که بخواهد صحنههای هیجانانگیز داشته باشد.

به هر حال داستان یوسف نظر شعرای ما را بیشتر جلب می‌کند! واقعاً در قرآن داستان یوسف و زلیخا، عشق زلیخا، جنبهٔ کثیف و خطرناک احساسات عاشقانه است. این عشق نیست، چیزی که اینجاست به نوعی احساسات شهوانی است که به حالت خاصی که می‌رسد فرد ممکن است تصور کند که احساسات عاشقانه است ولی واقعاً نیست. احساسات عاشقانه لطیف‌ترند و به چنین وقایعی نمی‌رسند.

سوال: به نظر شما اگر ذره‌ای جنبه‌های شهوانی که در هر انسانی هست، در هر عشقی باشد، آن عشق از عشق آسمانی پست‌تر می‌شود؟

پاسخ: نه، اینجا با احساساتی که منشأ شهوانی دارند و معنوی نیستند روبه‌رو هستیم. اینجا معنویتی در کار نیست. اینجا ارتباط بین دو روح نیست. کاملاً چیزی در سطح جسم است و ادبیاتش هم به وجود آمده است. همین احساساتی که می‌توانند ساده باشند و چیز خوبی هم نیستند و زمینه‌ساز چیز خوبی هم نیستند، برجسته شده‌اند. در اینجا عشق به طور معمول – حس فداکاری، حس مقدم داشتن دیگری و ... – وجود ندارد. یک سری تمایلات شهوانی است که وقتی خود را در معرض خطر می‌بیند، حاضر می‌شود دیگری را فدا کند. به هر حال من تأکید دارم که چیز مقدس و جنبهٔ مثبتی از عشق، اینجا وجود ندارد. اینجا دقیقاً جایی است که قرآن می‌خواهد به خطر بزرگی که چنین احساساتی می‌توانند به وجود بیاورند اشاره کند.

زلیخا نقطهٔ مقابل مریم

زلیخا در قرآن نقطهٔ مقابل مریم است. مثل موسی و فرعون که مقابل هم هستند، چهرهٔ زلیخا چهرهٔ منفی زن در قرآن است. ذکر زنان در قرآن به ندرت انجام می‌شود و این با تمایلات درونی زن‌ها سازگار است. به یک معنا، قرآن تأکید زیادی بر روی سیاه و سفید دارد. هنری بودن به معنای مدرن از نظر محتوا، نباید در قرآن رعایت شود و نمی‌شود. به هر حال اگر از تمام زنانی که قرار است یادی از آن‌ها نکنیم، فقط مریم را بیرون بکشیم و داستانش را بگوییم، به نوعی تناقض‌آمیز است. همهٔ زنان، مریم نیستند. یک زن هم با جلوهٔ بد زنانه در قرآن است. وقتی موسی و فرعون هستند، در مقابل مریم هم، زنی – با وجه سیاه زن – باید در قرآن ذکر شود که می‌شود.

سوال در مورد ذکر زنان پیغمبران

جواب: برای زنان پیغمبر (ص) شخصیت‌پردازی نمی‌شود، مثلاً برای زن فرعون نشان می‌دهد که شخصیت مثبتی دارد. می‌خواهم بگویم وقتی قرآن می‌خوانیم شخصیت ابراهیم و یوسف و ... را می‌شناسیم، یک تصوری در ذهنمان به وجود می‌آید که چه نوع آدمی هستند. آدم حس می‌کند که با آن‌ها آشناست. ولی شما زنان پیامبر (ص) را در قرآن... نمیشناسید. در موردشان حرفهایی زده می‌شود ولی شخصیتپردازی نمی‌شود. ولی حضرت مریم را واقعاً می‌شناسیم. مریم به عنوان وجه مثبت زن در قرآن است. زلیخا هم در قرآن یک شخصیت است که در موردش شرح داده شده است و نه یک اسم. خیلی از زن‌ها در قرآن در حد یک اشاره حضور دارند.

یک شخصیت مثبت دیگر هم در قرآن وجود دارد: ملکهٔ سبا، در داستان حضرت سلیمان. نمی‌خواهم بگویم زنان بهکلی در قرآن غایبند، گاهی ممکن است یک تکجمله در مورد زنی در قرآن گفته شود. ذکر زنان در قرآن کمتر است، نه اینکه اصلاً نیست. من سعی کردم اینطور استدلال کنم که: بین زن و مرد تفاوتی وجود دارد که زنان را بهنوعی از تمایل اینکه خود را در تاریخ ثبت کنند بینیاز می‌کند. ولی مردان بهشدت احساس ثبت شدن در تاریخِ بهاصطلاح خطی را دارند. من برای اینکه خودم را راحت کنم شما را ارجاع دادم به مقالهای از کریستوفر که خواندنش شاید خیلی راحت نباشد. این حرفی نیست که خیلی عجیب و غریب باشد؛ الان حتی بعضی از فمینیستها هم این حرف‌ها را می‌زنند. اعتقاد به اینکه یک تفاوتهایی در ارتباط با زمان بین مرد و زن وجود دارد. زن گویی زمان را بهطور غیرخطی نگاه می‌کند. من می‌توانم توضیحات بیشتری هم بدهم ولی شاید واقعاً برای اینکه وضعیت زلیخا روشن بشود فکر می‌کنم بد نیست چیزی که می‌خواهم واردش شوم و فکر می‌کنم طول بکشد این است که در مورد مریم باید کمی صحبت بکنم و اینکه زلیخا چگونه نقطهٔ مقابل مریم می‌شود. حرف زدن سخت است.

حضرت مریم یک شخصیت خیلی خیلی خاص است و خیلی حرف در مورد حضرت مریم در همان داستان کوتاه هست. در سورهٔ حضرت مریم خیلی نکته‌های اساسی است. بگذارید بهجای اینکه خوبیها را بگوییم راجع به مشکلات زنانه حرف بزنیم. زنان هم مثل مردان ویژگی عمومیشان این است که اکثراً بد هستند!

چهره زلیخا در قرآن / عشق در قرآن

همانطور که ممکن است از مردان بسیار تعریف کنیم که مردان قدرت تفکر انتزاعی دارند و ویژگیهای خاصی دارند و... اما چند درصد مردان در زندگی خودشان به این ویژگیها تحقق میبخشند؟ زنان هم همینطور. ممکن است ویژگیهای مثبت خیلی داشته باشند ولی اینکه چقدر زن خوب در این دنیا وجود دارد. چقدر آدم وجه سیاه و منفی زن را می‌بیند و چقدر وجه مثبتش را؟ حرفی در این مورد ندارم. فکر می‌کنم از نظر آماری زنان و مردان از این نظر مساویند.

وابستگی زنان به حیات، مانع کمال در زنان

یعنی اگر در مورد مریم صحبت کنیم می‌توانیم بگوییم همهٔ زنان به این ویژگیها می‌توانند برسند ولی اکثراً نمی‌رسند. من می‌خواهم به یک نکتهٔ خاصی در مورد زن‌ها اشاره بکنم که در واقع یک مشکل عمومی زنان است. اینکه فرق می‌کند بین زنی که به کمال نرسیده و مردی که به کمال نرسیده. در واقع نوع گمراهیهایی که زنان دچارش می‌شوند و گمراهیهایی که مردان دچارش می‌شوند فرق می‌کند. مشکلی که زیاد برای زنان به وجود می‌آید و چیزی که برایشان جاذبهٔ زیادی دارد و باید سعی کنند از کمندش فرار کنند تا به کمال برسند؛ این است که زنان گرایش خیلی خیلی عمیقی به حیات به معنای طبیعیاش دارند. این مشکل در مردان نیست.

کلاً در زبان فارسی، زن و زندگی از یک ریشه هستند. بین زن و زندگی، زن و حیات یک وابستگی است، وابستگی خاصی که بین مرد و حیات نیست. زن‌ها اصولاً مولد حیات هستند، محافظ حیات هستند و به نوعی زندگی و حیات در زن نمود بیشتری دارد تا در مرد. مرد از نظر واژه در زبان فارسی با مرگ همریشه است. از آنجا که زندگی و حیات در زن‌ها خیلی میجوشد، این مشکل زنهاست که بتوانند خود را از جاذبهٔ حیات طبیعی رها کنند. در واقع فکر می‌کنم اکثریت زنان در همین وضعیت باقی می‌مانند که در همین حیات طبیعی و روزمره گم می‌شوند. اصلاً احساس نمی‌کنند که ما در این جهان هستیم و قرار است یک راهی را طی کنیم و به کمالی برسیم و زندگی به همین معنای زنده بودن، به اندازهٔ کافی ارزش ندارد. در خیلی از زنان این مفهوم کمرنگ می‌شود. احساس می‌کنند هر چه هست همین زنده بودن و زندگی کردن با همین خوشیهای حیات است و این آنقدر برایشان جاذبه دارد که احساس نمی‌کنند اگر همینطور زندگی کنند چیز بیخود و بیهودهای را به دست آوردهاند. مردان کمتر دچار این حالت می‌شوند که به حیات، به معنای طبیعی خودش کاملاً بسنده کنند. همیشه یک حس در مردان هست که این زنده بودن و زندگی کردن به معنای خودش کافی نیست. لازم است آدم یک کار مهمی در زندگی خودش، در حیات خودش انجام دهد. مشکل زنان این است که جلوهٔ این حیات برای زنان بیشتر است.

خیلی از زنان مشغول حیات به معنی طبیعی می‌شوند. زندگیشان این می‌شود که غذا بخورند، به بچههایشان غذا بدهند، بچه‌ها را بزرگ کنند. از همین روابط دور هم نشستن، روابط خانوادگی خیلی لذت می‌برند و حیاتشان منحصر می‌شود به اینکه به یک زندگی صلحآمیز به دور از جنگ و جدال برسند. زندگی در سطح حیات. آنچه که برای زنان مشکلتر از مردان است رسیدن به این حس است که این زندگی، کافی نیست؛ اگر کسی بسیار خوشرفتار باشد، به مردم کمک کند و در روابط اجتماعی آدم بسیار خوبی به معنای متعارف کلمه باشد باز هم برای یک زندگی کافی نیست. یعنی یک چیز متعالی بزرگتری لازم است تا زندگی توجیه شود. اینکه زن‌ها درک کنند که یک مسیری است، یک راهی است که باید طی شود برای رسیدن به کمال. کمال فقط در سطح حیات سادهای که ما می‌بینیم به دست نمی‌آید. من فکر می‌کنم این مفهوم در مردها کمتر گم می‌شود که یک کاری باید کرد و یک راهی را باید طی کرد و یک چیزی ورای اینکه فقط باشیم و زندگی کنیم وجود دارد. زنان خیلی بیشتر این مشکل را دارند که اینجا گیر می‌کنند. در حیات مادی و طبیعی گیر می‌کنند. زن‌ها می‌توانند از این حالت دربیایند مثل حضرت مریم (س). اصلاً به نظر می‌آید حضرت مریم غافل از حیات مادی و طبیعی خودش شده است - به طوریکه غذایش را هم برایش می‌فرستند. مریم کسی نیست که بلند شود دنبال غذایش برود و زندگیاش را صرف عبادت و اطاعت خدا کرده است.

هم زن و هم مرد خلق شدهاند تا با خدا ارتباط داشته باشند نه با دیگران و نه با خودشان، و نه اینکه فقط زنده باشند. این حس اصلی که در تعالیم مذهبی است در واقع همین است که ما یک دورهٔ موقت کوتاهمدتی در این دنیا هستیم و این مقدمهای برای زندگی اصلیمان است که در این دنیا نیست و ما در این دوره باید تا حد ممکن بیش از هر چیزی به ارتباطات با خدا فکر کنیم. بنابراین اساس حیات و زنده بودن، چیز خیلی باارزشی نیست. مردها مشکلاتشان چیز دیگری است. مردها اصلاً یادشان می‌رود که یک چنین base ای وجود دارد. به نوعی تبدیل به موجوداتی انتزاعی و گمشده در راههای کج و معوج می‌شوند. مردها راه می‌روند ولی معلوم نیست چه راهی می‌روند! مردها شدیداً حس می‌کنند زندگی چیز باارزشی نیست و دائم دنبال چیزهای دیگرند و تقریباً هیچکدامشان هم راه مستقیم نمی‌روند. دائم کج و چپ و پایین می‌روند. مردها در اینکه «باید راه رفت» معمولاً مشکلی ندارند. در اینکه کدام راه را باید پیدا کنیم و چه راهی را باید برویم مشکل دارند. هر نرمافزاری را می‌توان بر روی مردها install کرد. زن‌ها بهشدت روی اینکه نرمافزاری رویشان install شود مقاومت نشان می‌دهند. چه درستش چه غلطش. و اصلاً نرمافزار غلط رویشان install نشده و دائم پاک می‌شود. از آن طرف، هر چه بر روی مردان install کنید install می‌شود. ممکن است یک مرد برای مزخرفترین عقاید هم خون خود را بدهد. زنان معمولاً این کار را نمی‌کنند و بهعلاوه، جلوی مردان را هم می‌گیرند!

تلفیقی از زنانگی و مردانگی خوب است. مردان باید base حیات را درک کنند، اول پایشان را بر روی زمین بگذارند و بعد راه بروند. آن‌ها معمولاً روی هوا راه می‌روند و به جایی هم نمی‌رسند. این‌ها باید با هم ترکیب شود. به نظر من امروزه در باور زنان بسیار مطرح است که راهی باید طی شود. ولی اینکه در زندگی عملی چقدر به آن عمل می‌کنند و حسشان چگونه است...

مثلاً به عرفان علاقهمندند ولی اگر در زندگی روزمرهشان نگاه کنید نیم ساعت هم به آن عقیدهشان اختصاص ندادهاند. ولی اگر مردان به یک مطلب چرند هم علاقهمند شوند تمام زندگیشان را بر روی آن سرمایهگذاری می‌کنند، به هیچ چیز توجه نمی‌کنند و در آخر هم به جایی نمی‌رسند.

مردان بعد از مدتها سرگردانی در راههای عجیب و غریب مختلفی که می‌روند، ناگهان بر اثر روبهرو شدن با یک زن ـ جلوهای از زنانگی ـ عاشق شده و base حیات را کشف می‌کنند. آن حالتهایی که برای زنان بسیار طبیعی است برای مردی که کارهای عجیب و غریبی کرده تا راهی را طی کند، برای مردی که کارهای زیادی کرده و به هیچ چیز هم نرسیده و خسته شده، بسیار جذاب است. در واقع مردان ناگهان از این گمراهیِ معمولیِ مردانهشان می‌افتند در گمراهیِ زنانه!

خوانندهٔ بسیار معروفِ غربی وجود دارد به نام جان لنون. جان لنون تا حدودی مارکسیست بوده و عقاید چپ داشته. ناگهان در سال‌های آخر عمرش –بعد از آنکه با همسر ژاپنیاش آشنا می‌شود– نمونهٔ مردی می‌شود که دچار حملهٔ آنیما شده است. البته اینکه آنیمای مردی به جنبش بیفتد و در تعادلی قرار بگیرد خوب است ولی مشکلِ بسیاری از مردان این است که در حالتهای عجیب و غریبِ خودشان در آنیما غرق می‌شوند.

ترانهٔ فوقالعاده زیبای جان لنون، از ابتدا تا انتها شرح حال آدمی است که در آنیما قرار گرفته است. اگر این ترانه را بخوانید متوجه منظور من از آنیما می‌شوید. مثلاً اینکه: زندگی است دیگر... مرز برای چیست؟ چرا کشورها مرز دارند؟ چرا آدمها خوش و خرّم با هم زندگی نمی‌کنند؟ آرزوی اینکه هیچ عقیدهای نباشد. هیچکس مالک هیچچیز نباشد. هیچچیز قراردادی وجود نداشته باشد. همهچیز طبیعی باشد و... خلاصه، احساسات بهشدت صلحآمیزی در شخص به وجود می‌آید. حرفش را به صورت یک تصور ایدهآل مطرح می‌کند. و البته تنها جان لنون نیست. بسیاری از هنرمندان را می‌بینید که در دورههایی از زندگیشان بهطور افراطی وارد حالات آنیمایی شدهاند. مثلاً مائدههای زمینی آندره ژید نشان می‌دهد که یک آدم –با زمینههای شدید مادی– ناگهان کشف می‌کند که چقدر می‌تواند در این دنیا از حیات طبیعی لذت ببرد.

در واقع مشکل اساسی که در راه تکامل زنان وجود دارد این است که اصولاً پذیرفتن و فهمیدن اینکه صرفاً زندگی کردن، خوب زندگی کردن، به دیگران خوبی کردن و... کافی نیست و یک چیز متعالی باید بیاید و به زندگی ارزش دهد، در زندگی زنان غائب است (حتی اگر حرفش را بزنند).

کمتر این مشکل را در مردان می‌بینیم. مردان مشکل خاص خود را دارند. مردان معمولاً خود را غرق کار می‌کنند و نه زندگی. اکثر مردان بعد از متأهل شدن از این مینالند که نمی‌توانند کارهای دوران تجرد را انجام دهند –آن اهدافی که در زندگی داشتند–.

احساس می‌کنند که در حیات مادی اسیر می‌شوند. حسی که بسیاری از مردان نسبت به ازدواج دارند: اسیر شدن در مناسبات حیات مادی است.

زلیخا نقطه مقابل مریم

و در این داستان، زلیخا نمونهٔ بارز یک زنی است که هیچ مقررات و عقیدهای را نمی‌پذیرد، هیچ برنامهای رویش نصب نمی‌شود، زندگیش در همین هواهای نفسانی است و به خودش حق می‌دهد که هر کاری که می‌خواهد بکند.

مریم (س) دقیقاً نقطهٔ مقابل زلیخا است. زنی که موفق شده است از دام و حریم زندگی مادی بهطور کامل رها شود؛ حتی غذا خوردنش هم دیگر عادی نیست. به سادهترین موضوعات حیاتیاش هم توجهی ندارد. به نوعی در عبادت کردن و اعتقادش به خدا غرق شده است. از نظر گرایش به آزادی جنسی، این دو در نقطهٔ مقابل هم هستند. وقتی از مریم (س) یاد می‌شود، مرتب به این نکته اشاره می‌شود که او چقدر برای جسم خودش حریم قائل بوده است. اینجا شما زلیخا را می‌بینید که هیچ حریمی قائل نیست، هر کاری از او سر می‌زند.

سؤال: اصلاً خوب است همهٔ مردم این کار را بکنند (مثل حضرت مریم، از دنیا کامل دل ببرند)؟

جواب: در مورد حضرت مریم (س) که این کار خوب است. چرا که بعداً نتایج خوبی حاصل می‌شود. اما برای بقیه... سؤال شما مثل این سؤال است که بگوییم: آیا برای همه خوب است که مثل پیامبر (ص) عبادت کنند؟ من نمی‌دانم. آدمها با یکدیگر فرق دارند. در قرآن هم که نگاه کنید، شخصیت پیغمبران با همدیگر فرق دارد، حالا هر چه قدر هم در مورد یکی بودن یا نبودن سطح معنویشان حرف بزنیم.

مثلاً در مورد حضرت یحیی (ع) بنا به روایات تاریخی در کتاب مقدس به نظر می‌آید خیلی محزون بوده است. در روایات ما هم هست که حضرت یحیی شخصیتی بوده که به شدت به عذاب فکر می‌کند و خیلی به خودش سخت می‌گیرد و خیلی گریه می‌کند.

جمله را دقت کنید: و او بسیار گریه می‌کرد و ما اینگونه قرارش دادیم. نمی‌توان گفت که آیا همهٔ مردم اینقدر گریه بکنند خوب است؟ نمی‌توانند بکنند! او اینچنین آدمی بود. یک آدمی اگر به اوج کمال برسد، ممکن است مثل حضرت یحیی بشود. شخصیت و تیپ و منشش این جور شود که بیشتر با حزن روحیهاش سازگار باشد. این جزء ذات آن آدم است. نمی‌توان از آن برای دیگران الگو گرفت. یک سؤال ساده: آیا قرار است همه مثل حضرت عیسی زندگی کنند؟ که هیچ توجهی به این دنیا ندارد. ازدواج نمی‌کند. به امور دنیوی و دنیا توجه نمی‌کند. بیشتر شبیه فرشته زندگی می‌کند تا انسان. گویی از احساسات بشری فاصله گرفته است. خوب است که مردم اینگونه باشند؟ حضرت یوسف یا حضرت موسی که تمام مدت بین مردم است، حرف می‌زند و می‌شنود و به او بدی می‌کنند و... .

به نظر من همهٔ آدمها نمی‌توانند مثل حضرت مریم باشند. ولی حضرت مریم خوب است که اینطور شده است. مریم را مادرش نذر کرد که وقتی به دنیا آمد، اختصاصش بدهد به خدا. خدا هم می‌گوید ما این را قبولش کردیم. نذری است که قبول شده و حضرت مریم مال خدا شده است، حتی غذایش را هم خدا می‌دهد و همه چیزش به عهدهٔ خداست. و به نظر من حضرت مریم نمی‌تواند الگوی همهٔ آدمها باشد. حضرت عیسی هم نمی‌تواند الگوی همهٔ آدمها باشد، ولی الگوی بعضی از آدمها می‌تواند باشد. همین الان هم ممکن است آدمهایی باشند که به نوعی حالتی برایشان پیش بیاید – و خوب باشد که اینطور زندگی می‌کنند، ولی نه همه. مخصوصاً مردها. مردها فرقشان با زن‌ها از نظر مراحل عرفانی دین است.

زن‌ها می‌روند و در خدا غرق می‌شوند، حل می‌شوند و به اصطلاح عرفا به فنا می‌رسند و خدا آن‌ها را برنمیگرداند؛ همانجا قبولشان می‌کند و هستند. ولی مردها معمولاً وقتی به یک مقاماتی میرسند، به زور باید برگردند. یعنی یک رسالتهایی به عهدهشان گذاشته می‌شود و باید بیایند یک کارهایی در این دنیا انجام دهند. زن‌ها بیشتر از این چیزها معاف هستند. بیشتر شخصیتشان اینجور است که شبیه مریم می‌توانند زندگی کنند. مثلاً فرض کنید پیغمبر ما (ص) به نوعی شبیه حضرت مریم داشت زندگی می‌کرد. می‌رفت در غار و عبادت می‌کرد و در حالت خلوت با خدا بود. ولی خدا نمی‌گذارد پیغمبر ما زندگیاش را اینطور ادامه دهد. باید برگردد و یک کارهایی را انجام دهد. مسئولیتهای اجتماعی به عهدهٔ مردان گذاشته می‌شود، ولی به عهدهٔ زنان گذاشته نمی‌شود. از اینکه برگردند و قومی را رهبری کنند و... معاف هستند.

مریم یک موجود ایدهآل است. الگو است. و اینکه آیا همه می‌توانند آنطور باشند و یا خوب است که آن... طور باشند … به نظر من همه نمی‌توانند آن طور باشند. مثلاً فرض کنید زنی سعی کند مثل حضرت مریم زندگی کند، نمی‌تواند.

به هر حال حضرت مریم در زندگی زاهدانه و عابدانه برای بعضیها خوب است. بعضیها اصلاً خلق می‌شوند که همین طور زندگی کنند. کسی کاری به کارشان ندارد.

جواب: من گفتم که از بین همهٔ زن‌ها یک زن انتخاب شده است به عنوان الگو و در قرآن نقل شده؛ یعنی عرفانی که ما در مورد حضرت مریم می‌بینیم نزدیک به چیزی است که زنان می‌توانند به آن برسند و با عرفانی که مردان می‌توانند به آن برسند فرق می‌کند. در واقع حالت انقطاعی که حضرت مریم داده یک نوع عرفان زنانه است.

مردان اصولاً این گونه و قرار هم نیست که این گونه باشند. الگوی عرفان برای مردان پیغمبران هستند که کار انجام می‌دهند، کار به کار دیگران دارند. این طور نیست که بروند یک گوشه بنشینند و زندگی خود را غرق در خدا کنند. اگر بشنوند هم برشان میگردانند!

چیزی که در اسفار اربعه است: بعد از غرق شدن در خدا یک سفر دوباره از حق به خلق، عرفا می‌گویند است. مثل اینکه مسئولیتی را طرف احساس می‌کند که باید برود در این دنیا کاری را انجام دهد. زن‌ها اصولاً این گونه نیستند. اینجا یک الگوی زنانه وجود دارد.

مراجع