→ بازگشت به سورهٔ فرقان

جلسهٔ ۲ · سورهٔ فرقان

معنای واژه فرقان، فیلتر خوب و بد در هنر امروزی و جستاری در روانکاوی

وب‌گاهِ منبع ↗

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. هنر۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی

مقدمه / معنای واژه فرقان

درس‌گفتارهای سورهٔ فرقان، جلسهٔ ۲، ۱۳۹۴

مقدمه

جلسهٔ گذشته کموبیش به این پرداختیم که سوره را به قسمت‌های مختلف تقسیم کنیم و از هر قسمتی یک کلیتی را بیان کنیم. به این ترتیب کمتر وارد محتوا شدیم. در جلسهٔ قبل همچنین در مورد مفهوم فرقان به‌عنوان یک واژهٔ کلیدی در قرآن صحبت کردم. به این موضوع اشاره کردم که فرقان – همان‌طور که از لفظ برمی‌آید – اشاره به هر چیزی دارد که حق و باطل را از هم جدا می‌کند. فرقان می‌تواند نیروی درونی و نیروی عقل و تشخیص انسان باشد. در قرآن با صراحت گفته می‌شود اگر تقوا داشته باشید این نیرو را به شما می‌دهیم. فرقان می‌تواند وحی الهی باشد که نقطهٔ اوج آن قرآن است و شامل تورات و کتاب‌هایی که قبل از قرآن نازل شدند هم می‌شود.

معنای واژهٔ فرقان

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(فرقان، ۲)

ٱلَّذِى لَهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًۭا وَلَمْ يَكُن لَّهُۥ شَرِيكٌۭ فِى ٱلْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَىْءٍۢ فَقَدَّرَهُۥ تَقْدِيرًۭا

همان كس كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آنِ اوست، و فرزندى اختيار نكرده و براى او شريكى در فرمانروايى نبوده است، و هر چيزى را آفريده و بدان گونه كه درخور آن بوده اندازه‌گيرى كرده است.

در این سورهٔ خاص که اسم آن فرقان است به نظر می‌آید که مفهوم فرقان به معنای جداکنندهٔ حق از باطل مد نظر است. در عین حال، آیهٔ اول تقریباً روشن می‌کند که از فرقان مانند اسمی برای اشاره کردن به قرآن استفاده شده است. قرآن ویژگی جداکننده بودن حق و باطل، فرق گذاشتن بین حق و باطل آن‌قدر در آن بارز است. بنابراین این کلمه مانند یک اسم خاص در مورد قرآن به کار برده شده است. این سوره با این عبارت در آیهٔ اول شروع می‌شود که «تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِ ..» و کاملاً مشخص است که به نزول قرآن اشاره دارد. همچنین در آیهٔ چهارم که گفته می‌شود «وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» واژهٔ تنزیل عیناً برای قرآن به کار رفته است. همان‌طور که مفسرین می‌گویند، تنزیل اشاره به نزول تدریجی دارد؛ بنابراین وقتی در مورد فرقان، نزول تدریجی به کار رفته است، به نظر می‌آید که همان نام قرآن است. منتها هر وقت مدلولی را با یک واژهٔ خاص بیان کنید، مثلاً به جای اسم خاص از یک صفت برای اشاره کردن به آن استفاده کنید، شما آن صفت خاص را برای آن اسم برجسته کرده‌اید. در اینجا نیز وقتی به قرآن با عنوان «الفرقان» اشاره می‌کنید، شما جنبهٔ جداکننده بودن حق از باطل را برای قرآن بیشتر وزن داده‌اید.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(فرقان، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ تَبَارَكَ ٱلَّذِى نَزَّلَ ٱلْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِۦ لِيَكُونَ لِلْعَٰلَمِينَ نَذِيرًا

عربی

بزرگ [و خجسته‌] است كسى كه بر بنده خود، فرقان [=كتاب جداسازنده حق از باطل‌] را نازل فرمود، تا براى جهانيان هشداردهنده‌اى باشد.

ترجمه فارسی فولادوند

جلسهٔ قبل به این نکته اشاره کردم که در این سوره الفاظ مکمل و متضاد زیاد می‌بینید. مخصوصاً در بخش آیات توحیدی این سوره تمثیلی هست که اشاره به وجود دو جریان آب دارد، یکی تلخ و دیگری شیرین، که از هم جدا می‌شوند و گویی بین آن‌ها مرزی وجود دارد و با هم ترکیب نمی‌شوند. این تمثیلی از حق و باطل است که با محتوای سوره که قرآن را با صفت جداکنندهٔ حق و باطل از هم معرفی می‌کند ارتباط نزدیک دارد. این محتوا در سایر الفاظ سوره نیز انعکاس پیدا کرده است. شما به صورت مداوم الفاظ متضاد می‌بینید، مثلاً شب و روز، موت و حیات، ضرر و نفع. این الفاظ متضاد در آیات اولیه ظاهر می‌شوند و همچنان حضور آن‌ها در آیات توحیدی ادامه پیدا می‌کند. می‌خواهم در این جلسه به سوره محتوایی‌تر نگاه کنیم و این نکته را بسط بدهیم.

حق و باطل در کنار هم

اگر بخواهیم خیلی خلاصه نگاه کنیم که در این سوره چه می‌گذرد، شاید اولین چیزی که در یک نگاه نظرمان را جلب کند تعدد انعکاس حرف‌های باطلی است که مخالفین پیغمبر در مورد او می‌زده‌اند. این سوره که شروع می‌شود، بلافاصله بعد از سه آیه، در آیهٔ چهارم «وَقَالَ الَّذِینَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» دو اعتراض بی‌ربط به صورت همزمان در کنار هم آورده می‌شوند؛ و این روند همینطور ادامه پیدا می‌کند. همانطور که پیش می‌روید، آیات قیامت ظاهر می‌شوند و باز شاهد اعتراض‌های دیگری هستید. می‌بینید که یک مجموعه‌ای از حرف‌های باطل دربارهٔ نبوت به صراحت ذکر می‌شوند. این تقریباً بی‌سابقه است. شاید سورهٔ دیگری در قرآن پیدا نمیکنید که حرف‌های مشرکین در مورد پیامبر را اینگونه بهطور منسجم کنار هم ببینید.

متن در ادامه در مورد بعضی از این استدلالها صراحتاً بحث می‌کند و موضوع را سعی می‌کند روشن کند. این حجم از سخنهای باطل در مقابل نه فقط سخن حق، بلکه در مقابل خودِ حق، ویژگی این سوره است. منظور من از خودِ حق این است که اینگونه نیست که سخنان مشرکین اینجا نقل شده باشند و صرفاً سخنان حقِ پیامبران در جوابشان آمده باشد. هرچند که پاسخگویی وجود دارد، ولی حقی که اینجا انعکاس پیدا کرده است فقط در قالب کلام نیست. نمایشهایی که از آخرت به تصویر کشیده شدهاند هم نمایش حق هستند. شما ابتدا یک مجموعه از باطلهایی که در این دنیا نمود پیدا کردهاند را به صورت سخنان باطلی که در مورد پیامبر گفتهاند در این سوره میبینید. سپس در کنار آن‌ها صحنههای قیامت را میبینید. همهچیزِ قیامت حق است. این در کنار هم آمدن حق و باطل مشابه تمثیل عبور یک جریان آب تلخ در کنار آب شیرین و جدا شدن آن‌ها از هم است که در ادامهٔ این سوره آمده است. این‌ها کنار هم قرار گرفتهاند؛ سخنان باطل می‌آیند و در کنار آن‌ها حق ظاهر می‌شود و دوباره باطل تکرار می‌شود و الی آخر. ویژگی نام فرقان که نام این سوره است همین جداکنندگی حق از باطل است و علت اینکه این اسم برای آن انتخاب شده است همین کنار هم قرار گرفتن حق و باطل به این شکلی است که در این سوره میبینید. تأکید من روی این است که معنی ظاهر شدن سخن حق در مقابل سخن باطل این نیست که کسی سخن باطلی گفته باشد و پیامبر یا انسانی سخن حقی را در جواب آن بگوید. خودِ توصیف قیامت یا آیات توحیدی حق هستند. در تمام قرآن حق تجلی دارد، اما در این سوره سخنان باطل نیز نمود زیادی پیدا می‌کنند.

فیلتر خوب و بد در هنر امروزی

اگر از راه دور نگاه کنید، شاید مهمترین ویژگی این سوره تعدد سخنانی است که دربارهٔ وحی و نزول قرآن از قول مشرکین نقل شدهاند، که خیلی پیگیرانه هستند. بهطور خاص جلسهٔ گذشته به آیهٔ ۶۰ اشاره کردم و مجدداً میخواهم روی آن تأکید کنم «وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًا» که خیلی غلظت باطل بودن آن زیاد است.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(فرقان، ۶۰)

وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱسْجُدُوا۟ لِلرَّحْمَٰنِ قَالُوا۟ وَمَا ٱلرَّحْمَٰنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًۭا ۩

عربی

و چون به آنان گفته شود: «[خداى‌] رحمان را سجده كنيد»، مى‌گويند: «رحمان چيست؟ آيا براى چيزى كه ما را [بدان‌] فرمان مى‌دهى سجده كنيم؟» و بر رميدنشان مى‌افزايد.

ترجمه فارسی فولادوند

در قرآن خیلی کم اینگونه به آدم متکبر کافر نزدیک میشوید. چنین روحیات رذیلانهای خیلی غیرمستقیم در قرآن انعکاس پیدا می‌کنند، چون انعکاس مستقیم آن ممکن است روی خواننده تأثیر بگذارد و عواقبی داشته باشد. کلاً اگر دربارهٔ حالات زشتی که در اثر گناه به وجود آمدهاند خیلی با جزئیات یک متن بنویسید، افرادی که با آن متن مواجه شدهاند تحت تأثیر قرار می‌گیرند. این اتفاق وحشتناکی است که در یک قرن اخیر افتاده است. یعنی ما انعکاس حالات گناهکارانهٔ آدمهایی که راههای اشتباهی را رفتهاند و به یک احساسات پلیدی رسیدهاند در آثار هنری میبینیم. قبلاً به این شدت این اتفاق نمیافتاد که در یک قرن اخیر افتاده است. همهٔ این حالتها در هنر به شدت تجلی پیدا کردهاند. شاید بزرگترین ضایعهای که برای بشر پیش آمده این است که ما یک هنر مملو از انعکاس اینگونه حالات داریم. این افراد مواد مخدر مصرف می‌کنند و یک حالتهایی به آن‌ها دست می‌دهد.

هنرمند امروزی خودش را راوی صادق حالتهای خودش می‌داند. هیچ فیلتری وجود ندارد که تفکیک کند آیا احساسی که به فرد دست داده خوب است یا بد، و مشخص کند آیا بهجاست که این احساس را بیان کند یا خیر. کلاً در این زمانه چنین سؤالی احمقانه به نظر می‌رسد. فرض کنید به یک هنرمند بگویید شما که حالتان بد بود چرا این شعر را گفتید. فکر می‌کنم اگر علناً به شما نخندد و یا متلکی به شما نیندازد، حداقل در درون خودش این حس را خواهد داشت که با یک آدم احمق مواجه شده است که نمی‌داند هنر چیست. اگر چنین فیلتر تفکیککنندهای وجود میداشت، هنرمند یا به صورت کلاسیک در حالت تقلید میبود و یا صبر می‌کرد که در او احساسات خوبی ایجاد شوند قبل از اینکه بخواهد شعری بگوید. مثلاً اگر بهار شود و حس شادمانی و خوبی به او دست بدهد، آنگاه او شروع به سرودن از بهار می‌کند. متأسفانه مشکل هنر کلاسیک این است که هنرمندی که حس خاصی نسبت به بهار ندارد یک بهاریه میسازد، چرا که از او خواستهاند که بهاریه بسازد. ما در دورانی زندگی می‌کنیم که ویژگی هنر این است که فیلتری ندارد. آثار هنری از صافی عبور نمی‌کنند و حالت خوب و بد اصلاً معنی پیدا نمی‌کند. صداقت مهمتر است، هرچند که مطمئناً در هنر مدرن صداقت به معنای واقعی کلمه وجود ندارد، چون چیزی که بیشتر از هر چیزی در هنر امروز مطرح است میزان فروش است. بنابراین اگر یک فیلتر هم وجود دارد، این است که مردم از چه چیزی خوششان می‌آید و برویم به سمت تولید اثر هنری که بتوان آن را زیاد فروخت. مثلاً گروه بیتلز جزو اولین گروه‌هایی بودند که آثاری را از حالات خود بعد از مصرف مواد روانگردان ایجاد کردند. وقتی نشان داده شد که فروش چنین کالایی بالاست و از آن استقبال می‌شود، این روش تولید هنر مد شد. بنابراین گروه‌هایی بعداً تبدیل به اپیدمی شدند که این کار را انجام دادند. بعضی از آن‌ها اهل این کارها نبودند، ولی در جو مد در آن دوره آثار اینچنینی ایجاد کردند. بدین ترتیب در موسیقی ژانری به وجود آمد که به آن سایکدلیک می‌گویند که موسیقی راکی است که تحت تأثیر مواد مخدر و روانگردان به وجود آمده است.

تجلی حق و باطل در کلام

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(فرقان، ۴۳)

أَرَءَيْتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا

آيا آن كس كه هواى [نفس‌] خود را معبود خويش گرفته است ديدى؟ آيا [مى‌توانى‌] ضامن او باشى؟

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(فرقان، ۴۴)

أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ ۚ إِنْ هُمْ إِلَّا كَٱلْأَنْعَٰمِ ۖ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا

يا گمان دارى كه بيشترشان مى‌شنوند يا مى‌انديشند؟ آنان جز مانند ستوران نيستند، بلكه گمراه‌ترند.

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(فرقان، ۵)

وَقَالُوٓا۟ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ ٱكْتَتَبَهَا فَهِىَ تُمْلَىٰ عَلَيْهِ بُكْرَةًۭ وَأَصِيلًۭا

و گفتند: «افسانه‌هاى پيشينيان است كه آنها را براى خود نوشته، و صبح و شام بر او املا مى‌شود.»

جلسهٔ گذشته به حالات و تماثیل حق و باطل اشاره کردم و توضیح دادم که نام فرقان به عنوان مرز جداکنندهٔ بین آن‌ها تعبیر می‌شود. به جز این حالات، نام فرقان به جداکنندهٔ سخنان حق از باطل نیز اشاره دارد. چرا در این سوره به این میزان زیاد سخنان باطل نقل می‌شوند؟ نکته اینجاست که معمولاً باطل در قالب کلام جلوه‌گر می‌شود. پدیده‌هایی که در عالم طبیعت واقع می‌شوند باطل نیستند و حقیقت دارند. اما در کلام باطل به فراوانی جلوه‌گر می‌شود. در این سوره ابتدا سخنان باطلی از کلام انسان‌ها نقل می‌شوند، ولی در مقابل آن حق به عنوان تصاویری از آخرت دیده می‌شود. بدین صورت حق و باطل کنار هم قرار می‌گیرند و یک مرز خیلی روشنی بین آن‌ها پدیدار می‌شود. کاری که قرآن می‌کند این است که به شما تمریناتی می‌دهد تا بتوانید حق را از باطل در کلام نیز جدا کنید.

ادعای دوم: قرآن همان بازگویی اسطوره‌های کهن

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(فرقان، ۶)

قُلْ أَنزَلَهُ ٱلَّذِى يَعْلَمُ ٱلسِّرَّ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ إِنَّهُۥ كَانَ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا

بگو: «آن را كسى نازل ساخته است كه راز نهانها را در آسمانها و زمين مى‌داند، و هموست كه همواره آمرزنده مهربان است.»

شما وقتی یک بحث سیاسی را گوش می‌دهید اینگونه نیست که یک نفر به عنوان باطل و یکی به عنوان حق حرف بزند. شما هستید که باید تشخیص بدهید چه کسی حرف حق یا باطل می‌زند. البته در بحث‌های سیاسی تقریباً همه حرف‌های باطل می‌زنند و کسی حرف حق نمی‌زند. ولی قرآن مانند یک نمونه از مسئلهٔ حل‌شده است که مثلاً می‌گوید این سخن باطل است و حق آن اینگونه است، این سخن در مقابل این سخن دیگر قرار می‌گیرد. و اینگونه ذهن انسان به تشخیص حق از باطل عادت می‌کند. افرادی که با قرآن مأنوس هستند گاهی ممکن است از نحوهٔ سخن گفتن یک نفر، به دلیل شباهت به سخنان باطلی که در قرآن نقل شده است، به باطل بودن سخنان او پی ببرند؛ هرچند که محتوای سخنان خیلی روشن نباشد. از لحن سخنان یک نفر ممکن است یک حسی به آن‌ها دست دهد که مثلاً این فرد باطل می‌گوید و برای او محقق شود که این سخن واقعاً باطل است. قرآن با کنار هم قرار دادن صریح حق و باطل گویی آن‌ها را از هم جدا می‌کند و صفت فرقان بودن قرآن همین است.

تفسیر آیات ابتدایی

بد نیست با اشاره به بعضی آیات کمی مستدل‌تر صحبت کنیم که چرا انتخاب اسم فرقان نسبت به محتوای سوره اسم بامسمایی است. اولین قسمت سوره سه آیهٔ اول است که به صورت مقدمهٔ سوره هستند. سپس اعتراضات افرادی که مخالف پیغمبر هستند آورده می‌شود که بخش نسبتاً بزرگی است. بحث را با خواندن اول مقدمهٔ سوره شروع می‌کنیم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(حمد، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

عربی

به نام خداوند رحمتگر مهربان

ترجمه فارسی فولادوند

«تَبَارَكَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِیكُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرًا» (الفرقان: ۱)

مبارک است آنکه فرقان را بر بندهٔ خود نازل کرد تا برای جهانیان نذیر باشد (یعنی حالت انذار داشته باشد و آن‌ها را از عاقبت کار بترساند).

«الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیرًا» (الفرقان: ۲)

کسی که پادشاهی و ملک آسمان و زمین به دست او است و فرزند و شریکی در مُلک ندارد و همه چیز را خلق کرده است و تقدیر می‌کند.

آیه به‌طور مشخص و با تأکید، تصوری که ما از توحید داریم را بیان می‌کند: اینکه یک خدا هست که همه چیز را خلق کرده است و همه چیز را تدبیر کرده است و در حال ادارهٔ همه چیز است و پادشاه جهان است. همهٔ امر و حکم به دست خداوند است و کس دیگری هم در ادارهٔ آن‌ها دخالتی ندارد. و در مقابل این‌ها گفته می‌شود: «وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ». اینجا وقتی از پادشاهی خداوند صحبت می‌شود، از مالکیت و مُلک صحبت می‌شود. آیهٔ دوم از اینجا شروع می‌شود که مُلک آسمان و زمین به دست خداوند است و آخر به این می‌رسد که خداوند خلق کرده است. می‌شود اینطور تفسیر کرد که گویی منشأ ادراک ما از اینکه چرا خداوند پادشاه جهان است این است: چون خداوند این جهان را خلق کرده است و تقدیر همه چیز به دست اوست، پس خداوند پادشاه جهان و مالک همه چیز است. خودش خلق کرده است و خودش هم اداره می‌کند.

نگاه عرفانی به قوای شناختی

شرک برای مشرکین است و روایت برعکس است: آیهٔ سوم از این شروع می‌کند که «وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ» سپس می‌گوید «وَلا یَمْلِکُونَ لأنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَلا نَفْعًا وَلا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلا حَیَاةً وَلا نُشُورًا». از اینکه چیزهایی را مشرکین عبادت می‌کنند و شریک خدا می‌گیرند که هیچ چیز را خلق نکردند و در نتیجه مالک چیزی هم نیستند و نفع و ضرری برای خودشان مالک نیستند، چه برسد به اینکه به کس دیگری بخواهند نفع و ضرر برسانند. این مقدمه با بیان ادعای توحید و معرفی صفت فرقان برای قرآن اشاره می‌کند و وارد سوره می‌شود.

ادعای اول: افراد دیگری قرآن را به پیامبر آموخته‌اند

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(مدثر، ۲۴)

فَقَالَ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ يُؤْثَرُ

و گفت: «اين [قرآن‌] جز سحرى كه [به برخى‌] آموخته‌اند نيست.

در ادامهٔ سوره شاهد ادعاهای باطلی علیه همین فرقانی که خداوند به بندهٔ خود یعنی پیامبر نازل فرموده است هستیم. حرف‌های باطل آن‌ها در این مورد نقل می‌شود و بدین ترتیب سوره ادامه پیدا می‌کند.

«وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاّ إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» کسانی که کافر شدند می‌گویند قرآن و وحی که پیغمبر مدعی آن است چیزی نیست به غیر از «إِفْکٌ افْتَرَاهُ» یعنی دروغی که به صورت افترا ساخته شده «وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» یعنی افراد دیگری به او کمک کردند «فَقَدْ جَاءُوا ظُلْمًا وَزُورًا»، حقیقتاً سخنی که گفتند ستم آشکاری است. می‌خواهم در مورد هر کدام از این ادعاها بحث کنم و اینکه همهٔ این‌ها ادعاهای جالبی هستند و نکته‌های جالبی در آن‌ها است. چه نکتهٔ جالبی در ادعای اول است؟ اینکه قرآن را دروغی که پیامبر ساخته است بدانند حرف باطلی است. اما کلاً همهٔ حرف‌های باطل اینگونه هستند که اگر یک مقدار تحلیل کنید حقایقی نیز در آن‌ها مییابید. نمی‌خواهم شما را به جلسات روانکاوی دانشکدهٔ فنی ارجاع بدهم. در جلسات قرآنی هیچوقت به این جلسات ارجاع نمیدادم و نمیدهم و برعکس. این‌ها دو دریای شور و شیرین بودند که باهم هیچ ارتباطی نداشتند. احساس من این بود که هیچ لزومی ندارد آدمی که آن جلسات را گوش می‌دهد این جلسات را هم گوش داده باشد و برعکس.

جستاری در روانکاوی

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(فرقان، ۱۰)

تَبَارَكَ ٱلَّذِىٓ إِن شَآءَ جَعَلَ لَكَ خَيْرًۭا مِّن ذَٰلِكَ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ وَيَجْعَل لَّكَ قُصُورًۢا

بزرگ [و خجسته‌] است كسى كه اگر بخواهد بهتر از اين را براى تو قرار مى‌دهد: باغهايى كه جويبارها از زير [درختان‌] آن روان خواهد بود، و براى تو كاخها پديد مى‌آورد.

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(طارق، ۹)

يَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَآئِرُ

آن روز كه رازها [همه‌] فاش شود،

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
(بقره، ۲۴)

فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا۟ وَلَن تَفْعَلُوا۟ فَٱتَّقُوا۟ ٱلنَّارَ ٱلَّتِى وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلْحِجَارَةُ ۖ أُعِدَّتْ لِلْكَٰفِرِينَ

پس اگر نكرديد -و هرگز نمى‌توانيد كرد- از آن آتشى كه سوختش مردمان و سنگها هستند، و براى كافران آماده شده، بپرهيزيد.

در هر حال کمی از نگاه روانکاوی میخواهم به مسئله نگاه کنم. میخواهم از تئوریهای یونگ استفاده کنم. لزومی ندارد که کسی این تئوری را بلد باشد و لزومی ندارد که این توجیه را بپذیریم. دیدگاه یونگی اینگونه است که شما هر چیزی را بخواهید بگویید میزانی از حقیقت را انعکاس میدهید. در هر سخن باطلی یک مقدار که تحلیل کنید انگار به یک حقایقی میرسید. این در تئوری یونگ مبنای خیلی روشنی دارد. هر وقت شما سخن میگویید ناخودآگاه شما دخالت می‌کند. هرچقدر هم سعی کنید که حرف‌های باطلی بزنید، خودتان فکر میکنید یک چیزی میگویید ولی در کنار آن مانند یک اثر هنری یک محتوایی را تولید میکنید که وقتی آن را تحلیل کنید میبینید که حتی اگر آن محتوا محتوای کاملاً غلطی هم باشد ضد آن در خودش است. مشابه این – نه دقیقاً آنطور که یونگ نگاه می‌کند – اینکه ضد یک گزاره در دل خود متن به وجود می‌آید در کارهای ژاک دریدا هم هست. من در جلسات دانشکدهٔ فنی دربارهٔ ارتباط بین دیدگاه دریدا و یونگ صحبت های مختصری کردم. شاید در دو جلسهٔ پراکنده بود.

کلاً باید این عادت را داشته باشیم که در ورای باطل همیشه حق است. تمثیلی که می‌گوید باطل مانند کف روی آب است را به یاد آورید. وقتی شما به آب کفآلود نگاه میکنید بیشتر کف روی آب را میبینید. ولی ما میدانیم که هر چیزی که هست آب است. حتی همان کف هم یک حبابهایی است که جنس آن‌ها از آب است. انگار یک شکل دیگری به خود گرفته است. باطل خیلی چیز ناپایداری است و امکان این وجود دارد که آدم سخن باطل را بشنود و تحلیل کند و از آن حقایقی کشف کند. اینکه این کار خوبی است یا خیر این بحث جدایی است.

در حرفی که این‌ها زدند یک حقیقت خیلی خوبی نهفته است. از اینکه میپذیرند که این حرف پیامبر نیست و پیامبر نمی‌تواند این حرف‌ها را زده باشد و لازم است که گروهی به او کمک کرده باشند «وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» من یک چیزی را متوجه میشوم. اینکه این‌ها ادعا می‌کنند که او دروغ می‌گوید و گروهی به پیامبر کمک کردهاند انگار بیشتر از پتانسیلی که در پیغمبر میدانستند در این سخنان وجود دارد. مثلاً داستانهایی را که میدانستند پیامبر نمی‌داند در این کتاب آورده شده است. و اشاره به حقایقی که پیامبر نمی‌داند یا یک نوع ادبیاتی که ادبیات پیامبر نیست و مسحورکننده هستند. این اشاره که پیامبر مانند آدمهای سحر شده است هم بازتاب حقیقتی است که در ذهن کج و موج این‌ها یک جور دیگری بازتاب پیدا کرده است. واژهای که به کار میبرند نادرست است ولی واقعیت این است که پیامبر به یک آدم مسحور شباهت دارد. این‌ها فکر میکردند که یک آدم دیوانه آدمی است که جن زده است، اجنه به او حمله کردند و او را تسخیر کردند. و این‌ها سخنانی نامعقول در اثر جنزدگی هستند. واقعیت این است که فرشتهای می‌آید و حقایقی را برای پیامبر بازگو می‌کند و پیامبر هم آن‌ها را انتقال می‌دهد.

حقی وجود دارد که در ذهن این‌ها کج و موج انعکاس پیدا کرده است. نکتهٔ کلیدی که از تئوری یونگ که در جلسات دانشکدهٔ فنی توضیح دادم استفاده می‌کنم این است که من اگر آینهٔ کج و موجی که حقیقت را در افراد انعکاس اگر آینه را خوب بشناسم، از انعکاس کج و معوج ایجادشده می‌توانم واقعیت را تشخیص دهم. در عالم اپتیک هم مخصوصاً اگر تکنیک‌های کامپیوتری داشته باشم و ویژگی‌های یک آینه را بفهمم که چگونه انحنا پیدا کرده است، می‌توانم یک برنامهٔ کامپیوتری بنویسم که تصویر اعوجاج‌یافته را به تصویر درست تبدیل کند. این کار شدنی است.

چیزی که در این جهان واقع می‌شود حق است. باطل که واقع نمی‌شود. هر چیزی که هست حق است. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا خیر. سخن حق یعنی من یک چیز واقعی را به خوبی بیان کنم، طوری که سخن من با واقعیت منطبق باشد. بنابراین آن چیزی که واقعی است خودش حق است. فرض کنید این آدم‌ها یک چیزی که در بیرون واقع شده است را در ذهن بیمار خود انعکاس داده و در قالب کلام بیان می‌کنند. گاهی ممکن است خطاهایی بر اثر عدم بیان مناسب آن چیزی که فرد در درون خود می‌بیند ایجاد شود و باطل بودن کلام ممکن است به ضعف بیان ربط داشته باشد. گاهی هم ممکن است فردی آن تصویر اعوجاج‌یافته از حقیقت را به صورت کلام درآورد و حتی خوب این کار را انجام دهد. بنابراین بیان شیوا در کلام، مبنی بر حقیقت کلام نیست. اگر از دور به کلام نگاه کنیم، وجود یک حقیقتی در بیرون و انعکاس نامتوازن آن را می‌بینیم. بنابراین این خود نشانه‌ای از حقیقت است. وقتی یک آدمی با این مشخصات بیمارگونه در مقابل این حقیقت قرار بگیرد چه چیزی در او منعکس می‌شود؟ همین مزخرفاتی که می‌شنویم. انگار حقیقت همین است.

پس این سخنان باطل از یک جهاتی سخن حق هستند. ولی وقتی در آینهٔ تغییرشکل‌یافتهٔ کثیف منعکس می‌شود، من اگر زحمت بکشم و خوب تحلیل کنم، نه فقط حقیقت را از ورای آینه می‌توانم ببینم، بلکه می‌توانم در مورد خود این آدم و روحیات آن‌ها هم چیزهایی بفهمم. از یک اثر هنری هم به یک حقیقتی می‌توانم برسم و هم می‌توانم هنرمند را از ورای این اثر هنری بشناسم. این سخنان باطلی که اینجا گزارش می‌شوند نتیجهٔ انعکاس حقیقتی هستند. حقیقت این است که پیامبر کلامی را آورده است که نمی‌تواند از خودش بوده باشد. حرف ما هم همین است. معجزه‌آسا بودن قرآن این است که شما نمی‌توانید این کتاب را با این محتوا و با این شکل به آن شخصی که در ۱۴۰۰ سال پیش ادعای پیامبری کرد نسبت بدهیم و بگوییم این‌ها سخنان این آدم هستند.

بیماری چیست؟

بالاتر بودن سطح آیات قرآن از کلام پیامبر حقیقتی است که در ذهن این آدم‌ها اینگونه انعکاس پیدا کرده است. آن‌ها این حقیقت را به طور بیمارگونه بیان می‌کنند. بیماری چیست؟ شاید بتوان تک‌تک این ادعاها را تحلیل کرد و به‌نحوی به عمقی از روحیهٔ آدمی که این حرف را می‌زند برسیم. بیماری این است که در انتهای این قطعه بیان می‌شود:

«أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا» (الفرقان: ۴۳)

آیا کسی را دیده‌ای که اله خود را هوای نفس خود قرار داده باشد؟ آیا تو نسبت به او مسئولیتی داری؟

«أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ ۚ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ ۖ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا» (الفرقان: ۴۴)

آیا می‌پنداری اکثر آن‌ها گوش فرا می‌دهند یا تعقل می‌کنند؟ حقیقتاً آن‌ها همانند چهارپایان هستند. چه بسا گمراه‌تر.

به این دلیل که این‌ها تابع هوای خود هستند چیزی که در ذهن آن‌ها انعکاس پیدا می‌کند دارای انحراف‌هایی هست. امیالی در وجود آن‌ها هست و اعوجاج‌هایی که در آینهٔ وجود آن‌ها به وجود آمده است نتیجهٔ تبعیت از این امیال است. کسی که پر از هوای نفس است نمی‌تواند حقیقت را به روشنی درک کند.

عرفان چیست؟

کل داستان عرفان از این قرار است که اگر این هواها را خاموش کنید حقیقت خودبه‌خود در وجود شما انعکاس پیدا می‌کند. اگر من میل نداشته باشم، به عبارت دیگر امیال و جهت‌گیری‌های خاصی نداشته باشم، مثلاً از یک چیزهایی خوشم و بدم نیاید، بعد حقیقت را که می‌بینیم در درون من همان‌طوری که هست انعکاس پیدا می‌کند. ما چون منافع و معیشت داریم و مطابق با معیشت و منافع خود انگار دوست داریم چیزها را ببینیم نمی‌توانیم حقیقت را درک کنیم. می‌گویند اگر می‌خواهید به حقیقت برسید باید عقل معاش را کنار بگذارید چون همهٔ چیزهای شخصی و دوست‌داشتن‌ها و دوست‌نداشتن‌ها – از یک چیزی من بدم می‌آید، ها – مانع دیدن حقیقت می‌شوند. مثلاً یک آدمی حرف‌های حق میزند ولی چون من از او خوشم نمی‌آید حرف‌های او را قبول نمی‌کنم. اینکه چون من از منشأ این سخن بدم می‌آید این سخن را قبول نمی‌کنم مثال واضحی از پیروی از هوا است.

در آیهٔ وحشتناک «قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا» (الفرقان: ۶۰) موضوع اینکه چه چیزی به آن‌ها گفته شده است در حاشیه است. چون تو گفتی من این کار را بکنم، من این کار را نمی‌کنم. این ته رذالت است که امیال یک نفر باعث شود یک چیزی را بپذیرد یا نپذیرد. چون از آدمی که این حرف را زده است خوشش می‌آید یا نمی‌آید. کلاه داشته باشید قبول نمی‌کند، کت و شلوار داشته باشید قبول می‌کند، لباس و ظاهر شما و اینکه پسر چه کسی هستید در قبول کردن حرف شما تأثیر دارد. این حالت مبتذل تبعیت از هواست. در درون همهٔ ما حالتهای مبتذل هستند. یعنی یک تمایلاتی داریم که بر اساس آن‌ها یک سری چیزها را میپذیریم و یک سری چیزها را نمیپذیریم. نکته این است که ما از بعضی حقایق خوشمان می‌آید و از بعضی خوشمان نمی‌آید. از چیزهایی که انگار مطابق با میل ما نیست استقبال نمی‌کنیم و حقیقت را دچار اعوجاج می‌کنیم طوری که با میل ما سازگار شود.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(فرقان، ۶۰)

وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱسْجُدُوا۟ لِلرَّحْمَٰنِ قَالُوا۟ وَمَا ٱلرَّحْمَٰنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًۭا ۩

عربی

و چون به آنان گفته شود: «[خداى‌] رحمان را سجده كنيد»، مى‌گويند: «رحمان چيست؟ آيا براى چيزى كه ما را [بدان‌] فرمان مى‌دهى سجده كنيم؟» و بر رميدنشان مى‌افزايد.

ترجمه فارسی فولادوند

اولین ادعا ادعای خیلی خوبی است و مانند سند و مدرکی است که حداقل این را برای ما اثبات می‌کند که عرب آن دوران که قرآن را نمیپذیرفت حداقل این را میپذیرفت که این کار پیغمبر نیست. یک بخشی از حق یعنی معجزهآسا بودن قرآن را اینگونه بیان می‌کند. ولی چون اصل آن ماجرا و اینکه خدا به پیغمبر وحی کرده باشد برای او قابل پذیرش و خوشایند نیست این را یک مقدار تغییر شکل داده است. یک عدهای هم هستند که به پیغمبر کمک می‌کنند که حرفهایی را بزند.

ادعای دوم: قرآن همان بازگویی اسطورههای کهن

ادعای دوم این است که

«وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَى عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلًا» (الفرقان: ۵)

و آن‌ها می‌گویند: اساطیر پیشینیان که نوشته شدهاند که بر او صبحگاهان و شامگاهان خوانده می‌شوند.

این ادعا نیز نزدیک به حقیقت است. اول که این آیه را می‌خوانید مانند این است که طرف مقابل وحی بودن قرآن را انکار می‌کند و بد و بیراه می‌گوید. ولی کمی دقت کنیم، توصیفشان نزدیک به توصیف وحی است. گفته می‌شود که صبحگاهان و شبانگاهان چیزهایی به او املا می‌شود. سپس گفته می‌شود این‌ها اساطیر الاولین هستند و منظورشان این است که این‌ها یک سری داستان‌های پوسیدهٔ قدیمی هستند. ولی حقیقت این است که این‌ها یک سری حقایق تاریخی قدیمی هستند؛ هر حقیقت تاریخی حتماً قبلاً گفته شده است. مثلاً فرض کنید من دربارهٔ وقایع سیاسی ۲۸ مرداد حقایقی را بیان کنم. بالاخره امکان ندارد یک حرفی بزنم که کسی نگفته باشد. هر چیزی که بوده به صورت پراکنده یا جسته‌وگریخته گفته شده است و آدم‌هایی حرف‌هایی را بیان کرده‌اند. بنابراین دربارهٔ حرف‌هایی که در مورد تاریخ زده می‌شود همیشه حالت تکراری بودن هست. بالای ۹۰ درصد چیزهایی که در مورد تاریخ گفته می‌شود همه پرت‌وپلا هستند، ولی حقایقی وجود دارد که مدام تکرار می‌شوند. اینکه یک چیزی تکراری است و شبیه حرف‌های قدیمی‌ها است نکتهٔ بدی نیست، مگر قرآن مدام نمی‌گوید آیاتی در قرآن هستند که تأییدکنندهٔ تورات هستند؟

شما اینگونه تصور کنید از طریق وحی خداوند با بشر ارتباط برقرار کرده و حقایقی را گفته است. شما انتظار دارید هر بار یک چیز جدید بگوید یا اینکه قسمت‌هایی از حرف تکراری باشد؟ تکراری بودن چیزهایی که در قرآن آمده است نسبت به تورات و خیلی متون و سنت‌های شفاهی که از پیغمبران باقی مانده باشد نشانهٔ صدق ادعای پیغمبر است. بنابراین احساس اساطیرالاولین بودن و تکرار در قرآن باز هم حقیقتی را بیان می‌کند. این تکرارها بازگوکنندهٔ اشتراک دعوت و سخنان پیامبر با پیامبران پیشین و گذشتگان هستند. این نکته‌ای است که خود قرآن هم از آن استقبال می‌کند و مدام تأکید می‌کند که ما حرف جدیدی نیاوردیم.

قبلاً به یک رویکرد ضد دینی اشاره کردم که جا دارد دوباره به آن اشاره کنم. یک رویکرد ضد دینی علیه اسلام که خیلی فراوان می‌بینید این حرف است که چون مثلاً مراسم حج در بین اعراب بوده است و شبیه نماز در ایران و یهودیها هم بوده است. پس مناسک اسلام تقلیدی از مناسک گذشته است. یا اینکه مثلاً فلان حکمی که اینجا به عنوان قصاص وجود دارد، در فلان منطقه و پیروان فلان دین هم همین کارها را میکردند. و از این‌ها نتیجه می‌گیرند که اسلام ترکیبی است از یک سری سنتهای قدیمی و چیز جدیدی در آن نیست. خیلی از این حرف‌ها میزنند و کتاب مینویسند که نشان بدهند مواردی که در اسلام آمدهاند سابقه دارند. اما این به نفع اسلام است. مگر در اسلام پیغمبر مانند هنرمند مدرن ادعا کرده است که من یک اثر جدید آوردهام؟ اثر جدیدی در کار نیست و همین است. اگر در گذشتگان واقعاً عبادتی مانند نماز پیغمبر وجود نداشت، باید یک مقدار شک میکردیم که چگونه می‌شود نوح و ابراهیم و موسی و عیسی خدا را عبادت میکردند و نوع عبادتشان شبیه نماز نبوده است.

اگر کسی به عنوان یک فرد ضد دینی زحمت بکشد و تحقیق کند و ثابت کند چنین منسکی در فلان منطقه بوده است، خدمت بزرگی به اسلام کرده است، چون ما لازم داریم که ثابت شود میزانی از مناسک و مفاهیم اسلام سابقه داشتهاند. چون خدایی که دین اسلام را فرستاده است، مشابه این احکام را احتمالاً باید قبلاً هم فرستاده باشد. شاید عیناً یک شکل نباشند، چون زمانه و اوضاع اقتصادی و اجتماعی فرق کردهاند و احکام ممکن است تغییر کرده باشند یا صورت نماز و روزه تغییر کرده باشند. مثلاً یهودیها هم روزه میگرفتند، فقط آن‌ها ۲۴ ساعته میگرفتند. ولی در اسلام زمان محدود شده است، شاید به خاطر اینکه هوای عربستان خیلی گرم بود و تشنه میشدند و نمی‌توانستند ۲۴ ساعت روزه بگیرند، پیغمبر گفته است از صبح تا غروب بگیرید. معمولاً یک چیزهایی اضافه می‌شود. ولی تحقیقاتی که نشان می‌دهد همهٔ مناسک و مفاهیمی که در اسلام هستند سابقهٔ تاریخی دارند و در ادیان دیگر بودهاند و آن‌ها را در جاهای دیگر میتوانید پیدا کنید، این‌ها کاملاً تحقیقات مثبتی هستند که ما دوست داریم بیشتر از این‌ها بشنویم. ما دوست داریم بشنویم که همهٔ این چیزها در ادیان دیگر مشابههایی داشتند. نیت آن‌ها این است که بگویند پیغمبر همهٔ این چیزها را میدانست ولی اقتباس کرده است. خودشان چند قرن تحقیق می‌کنند و این‌ها را پیدا می‌کنند. اینکه بگویند پیغمبر چیزهایی را از هندیها اقتباس کرده است، چگونه ایدهٔ آن‌ها را از وحی نبودن قرآن ثابت می‌کند؟ به نظر من نه اینکه راه نداشته باشد، ولی اگر پیغمبر در صحرای عربستان چیز خیلی جدیدی می‌آورد، با اینکه دین دروغی ساخته باشد سازگارتر بود تا اینکه اینقدر به ادیان قبل از خودش شبیه باشد.

ادعای دوم:‌ قرآن همان بازگویی اسطوره های کهن / ایراد سوم: چرا پیامبر غذا می خورد؟ چرا فرشته ای همراه او نیست؟

هیچکدام از داستانهایی که در قرآن آمدهاند، تقریباً و مطلقاً بیسابقه نیستند. خیلی بهندرت شاهد داستان‌های جدید هستیم. حتی داستان موسی و خضر هم پیشینههایی در ادبیات قبل از قرآن دارد. داستان‌های پیامبران هستند. داستان اصحاب کهف هم وجود دارد و چیزهایی در مورد آن‌ها نوشته شده است. شاید چند داستان خیلی اختصاصی باشند که اصلاً قبلاً گفته نشدهاند. شباهت محتوای قرآن به داستان‌های قبل حقیقتی است که این‌ها به این شکل بیان می‌کنند و انگار فقط لحنِ لحنِ مخالفت است وگرنه واقعیتی را می‌گویند که متناسب با ادعای قرآن است. بلافاصله بعد از این ادعا در آیهٔ ششم میخوانیم:

«قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُورًا رَحِیمًا» (الفرقان: ۶)

بگو این را همان کسی که راز آسمانها و زمین را می‌داند فرستاده است. حقیقتاً او آمرزندهٔ بخشنده است.

پس خداوندی که چنین احاطهای به اسرار در آسمانها و زمین دارد، وجود ثابتی است. پس باید انتظار داشته باشیم در تنزیل جدید شباهتهایی با متون قبلی وجود داشته باشد.

ایراد سوم: چرا پیامبر غذا می‌خورد؟ چرا فرشتهای همراه او نیست؟

ادعا و ایراد بعدی که به نظر آن‌ها می‌رسد این است که این چگونه فرستادهای است. «وَقَالُوا مَالِ هَٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیرًا» (الفرقان: ۷). این چگونه پیغمبری است که خداوند فرستاده که مانند ما غذا می‌خورد و در بازارها راه می‌رود. چرا فرشتهای بر او نازل نشده که همراه او عمل انذار را انجام بدهد. اینجا مسئله این است که آیینهٔ آن‌ها چیزی را می‌بیند و یک چیزی را تشخیص نمی‌دهد. باطن پیامبر توسط این‌ها، به دلیل اینکه خودشان باطن ندارند، خیلی دیده نمی‌شود.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(فرقان، ۷)

وَقَالُوا۟ مَالِ هَٰذَا ٱلرَّسُولِ يَأْكُلُ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشِى فِى ٱلْأَسْوَاقِ ۙ لَوْلَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌۭ فَيَكُونَ مَعَهُۥ نَذِيرًا

عربی

و گفتند: «اين چه پيامبرى است كه غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود؟ چرا فرشته‌اى به سوى او نازل نشده تا همراه وى هشداردهنده باشد؟

ترجمه فارسی فولادوند

تکبر به عنوان یک مانع اساسی شناختی

اینجا ایراد شناختی از نوع اعوجاج آینه نیست، بلکه مانند لکههایی است که در آینه چیزهایی بازتاب پیدا نکردهاند. این‌ها قسمت معنوی، قسمت پنهانی کار را نمی‌بینند و درک نمی‌کنند. در حقیقت بر پیامبر نه یک فرشته، بلکه لشکری از ملائکه نازل می‌شوند و ارتباط دارند. وقتی یک چیزی در وجود آن‌ها منعکس نمی‌شود، می‌گویند وجود ندارد. استراتژی کلی بشر این است که وقتی چیزی را نمی‌بیند بگوید نیست. گرایش ما این است که اگر یک چیزی را درک نمی‌کنیم، حس ما این است که نیست. عامل این عدم شناخت چیست؟ یکی از عوامل اساسی و منشأ کفر و حرف‌های از این دست، وجود کبر و غرور در این افراد هست. این حقیقت در آیهٔ «لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوًّا کَبِیرًا» (الفرقان: ۲۱) منعکس شده است. کسی که دچار کبر است و خودش را بزرگ می‌داند، نمی‌تواند بگوید من نمیفهمم و یک چیزی است که من نمیبینم. بنابراین منشأ خیلی از انکارها این است که طرف واقعاً در سطح نازلی از ادراک است، ولی چون کبر دارد نمی‌خواهد بپذیرد.

من نمی‌دانم چقدر کبر دارم، ولی من در سطح نازلی از ادراک خود نسبت به خیلی از چیزها مشاهدات غیبی ندارم، ولی نمیگویم نیست. خیلی به من برنمیخورد. مثلاً یک عده از عرفا هستند که چیزهایی در این عالم می‌بینند که من نمیبینم. من با ملائکه حشر و نشر ندارم و این را کمبود خود می‌دانم، چون سطح من پایین است این‌ها را نمیبینم. یک آدمی که متکبر باشد نمی‌تواند این حرف را بزند و نمی‌تواند این را بپذیرد. یک چیزهایی هست که یک عده می‌بینند و من نمیبینم، چون آدم سطح پایینی هستم. قبول کردن این با کبر خیلی ناسازگار است.

بنابراین اگر ملکی هست آن را نمی‌بینند. چیزی که می‌بینند این است که پیغمبر می‌خورد و در بازارها راه می‌رود. قسمت ظاهر را می‌بینند و قسمتی که مربوط به باطن است را نمی‌بینند. چیزی که گزارش می‌دهند، بیشتر از اینکه گزارش حقیقت باشد، گزارش در مورد خودشان است. وقتی یک نفر رسالت پیامبر به عنوان یک حقیقت جلوی او قرار گرفته است. می‌گوید من می‌بینم که این آدم در بازارها راه می‌رود و چیزی می‌خورد و نمی‌بینم که ملکی بر او نازل شده باشد. بعد می‌گوید ملک نازل نشده است؛ در واقع گزارش می‌دهد که چشم باطن من کور است. چیزی که شما می‌توانید نتیجه بگیرید، بیشتر از اینکه یک چیزی دربارهٔ واقعیت باشد، این است که این آدم گفت ملکی نیست؛ یعنی آدم فرشته‌بینی نیست، آدمی است که همین را می‌بیند. یک آدمی را می‌بیند که مانند من راه می‌رود و می‌خورد، تصوری ندارد از اینکه در باطن همین آدمی که در بازار راه می‌رود چه چیزی ممکن است بگذرد. نمی‌تواند قبول کند که این آدم در ماورای تصور من است. به دلیل اینکه پذیرفتن اینکه این آدم در بازار راه می‌رود ولی الان در باطن او وصل به ملکوت عالم است و با خدا ارتباط دارد و در بازار یک سری ملائکه با او قدم می‌زنند و با او یک ارتباطی دارند، برای یک آدم متکبر قابل پذیرش نیست.

بنابراین آن چیزی که در این اعتراض نمود دارد این است که این‌ها خیلی چیزها را نمی‌بینند و وقتی که خیلی چیزها را نمی‌بینند، به دلیل کبر نتیجه‌ای که می‌گیرند این است که چنین چیزی نیست. این بیماری بزرگی است و همهٔ ما تحت تأثیر چنین مشکلاتی هستیم و خیلی مثال می‌توان پیدا کرد که برای ما سخت است که اگر یک چیزی را درک نمی‌کنیم، نه اینکه این را نفهمیدم، بلکه مشکلی دارم که نمی‌توانم بفهمم. این خیلی خیلی دشوار است. کل فلسفهٔ غرب و چیزی که به آن فلسفهٔ تحلیلی می‌گویند – کلاً هرچند موضوع برای آن نوشته نشده است – ولی مانند هر شاخهٔ علمی دیگر اصول موضوع پنهان دارد. یکی از اصول موضوع پنهان فلسفهٔ تحلیلی این است که قوای ادراکی ما در حد حواس و منطق است.

نگاه عرفانی به قوای شناختی

دیدگاه‌های عرفانی همیشه این‌گونه هستند که ما بیشترین سعی خودمان را در این راستا قرار دهیم که تا ابزارهای شناخت خود را قوی‌تر کنیم. هدف این نیست که از ابزار محدودی که در دست داریم برای شناخت استفاده کنیم. چشمی که ظاهر را می‌بیند می‌تواند رشد کند و چیزهای بیشتری را ببیند. منطقی که بر اثر تفکر دو دوتا چهارتا حاصل می‌شود می‌تواند به جایی برسد که حقیقت مستقیماً در آن منعکس شود و باعث ایجاد الهام شود. کلاً اگر یک آدمی قبول داشته باشد که برای درک حقیقت، حس و منطقِ دو دوتا چهارتایِ صوری کفایت نمی‌کند، نمی‌تواند فیلسوف تحلیلی شود و خیلی جدی کار کند. بنابراین هر کسی که در فلسفهٔ تحلیلی جدی کار می‌کند و فکر می‌کند که فلسفه با همین ابزارهای موجود می‌تواند به حقیقت برسد، مثل این است که این اصل موضوع را پذیرفته است که ابزارهای شناخت همین‌ها هستند و این‌ها کافی هستند. حتی اگر بگوید شاید یک عده‌ای چیزهای دیگری را بشناسند و من کاری به آن‌ها ندارم، به هر حال کفایت قوای شناختی خود را به‌نحوی پذیرفته است. در حالی که این‌ها برای درک حقیقت کافی نیستند.

نگاه عرفانی به قوای شناختی / ایراد چهارم:‌ چرا او باغ و جواهرات ندارد؟

اصولاً گرایش ما این است وقتی ما یک چیزهایی را نداریم، کلاً منکر آن‌ها هستیم. الان فضا این‌گونه است که شناختِ ماورای چیزی که همه به طور عمومی به آن دسترسی دارند خیلی معنی ندارد. لااقل به این بهانه که چنین شناخت‌هایی وجود داشته باشد به طور عمومی قابل درک نیست. بنابراین از شناخت‌های خصوصی باز می‌مانند. و معلوم نیست مشکل آن‌ها با ادراک خصوصی چیست. فکر می‌کنم همیشه درک حقیقت یک فرایند خصوصی است و عمومی نیست.

ایراد چهارم: چرا او باغ و جواهرات ندارد؟

ایراد بعدی این است:

«أَوْ یُلْقَى إِلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُورًا» (الفرقان: ۸)

یا چرا به او جواهراتی داده نشده یا چرا باغی ندارد که از آن بخورد. و خطاکاران می‌گویند از فرد مسحور شده‌ای تبعیت می‌کنید.

این چهارمین و اوج فضاحتی است که اینجا وجود دارد. چرا او گنجی همراه خود ندارد؟ در واقع اشکال این است مردی که گنج ندارد و باغ مصفایی ندارد چگونه می‌تواند پیغمبر خدا باشد. «أَوْ یُلْقَى إِلَیْهِ کَنْزٌ» چرا گنجی به سمت او پرتاب نشده است یا «أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا» باغی ندارد که از آن بخورد. «وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُورًا». رَجُلًا مَسْحُورًا را یک لحظه کنار بگذاریم. اینجا حالت اعوجاجی که در اثر هوا و هوس به وجود می‌آید این است که این‌قدر این گرایش به گنج و پول و مالک باغ بودن در این افراد زیاد است، این حس ایجاد شده که کسی که با ماورای طبیعت ارتباط دارد حتماً باید از این‌جور چیزها داشته باشد. چگونه ممکن است خداوند با چنین آدمی ارتباط داشته باشد؟ خداوند مالک آسمان‌ها و زمین است و همهٔ گنج‌ها دست اوست ولی به این آدم نداده است. فقر این آدم و نداری این آدم نشانهٔ این است که این آدم به منبع قدرتی وصل نیست. برای این افراد بسیار بدیهی است که این چیزها خوب هستند. نه‌تنها که خوب هستند، بلکه بهترین چیزها هستند. چطور ممکن است به طرف قرآن بدهند ولی گنج ندهند. قرآن که به دردی نمی‌خورد. یک کتاب شعر است. گنج خوب است. این افراد به قدری در خواسته و آرزوی گنج داشتن غرق شده‌اند که حس آن‌ها این است که اگر من به خدا وصل شوم و خدا به من عنایت کند من چه چیزی می‌خواهم؟ گنج می‌خواهم. هر آدم عاقل و بالغی باید گنج طلب کند. چگونه است که پیغمبر وصل شده است ولی به او شعر و کتاب دادند ولی گنج ندادند؟

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(فرقان، ۸)

أَوْ يُلْقَىٰٓ إِلَيْهِ كَنزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُۥ جَنَّةٌۭ يَأْكُلُ مِنْهَا ۚ وَقَالَ ٱلظَّٰلِمُونَ إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًۭا مَّسْحُورًا

عربی

يا گنجى به طرف او افكنده نشده يا باغى ندارد كه از [بار و بَر] آن بخورد؟» و ستمكاران گفتند: « جز مردى افسون‌شده را دنبال نمى‌كنيد.»

ترجمه فارسی فولادوند

اگر کسی به خدا وصل شود باید چیزهای خوب به او داده شود. اینکه پیامبر حالات معنوی خوبی دارد یکی از این گنج‌هاست. قرآن موهبت خیلی بزرگی است. آدمی که در این سطح پایین فکر می‌کند و این تمایلات دنیوی را دارد، ارزش این موهبت‌ها را نمی‌بیند.

باز هم از این حرف، بیشتر از اینکه اطلاعاتی دربارهٔ پیغمبر به دست آوریم، از اعوجاج آینهٔ ادراک این افراد آگاه می‌شویم. قسمت‌هایی از آینه در حدی اعوجاج دارد که فقط خود آینه را می‌بینید. یک آینهٔ کثیف و کج و موج که چیزی را انعکاس نمی‌دهد. به آینه نگاه کنید، به دلیل کدورت زیاد خود آینه را می‌بینید که چیزی در آن نیست. این انحراف به جایی رسیده که شما تنها آدمی را می‌بینید که از شوق گنج و باغ داشتن پرپر می‌زند. هرقدر به او بگویید که این آدم خوب است، می‌پرسد چقدر گنج دارد. یک سری ملاک‌های غیرواقعی از این دست در ذهن او هستند. واقعیت این است که پیامبر از نظر معنوی گنج دارد. در باغ است. معنوی نگاه کنید، تمام چیزهایی که می‌گویند پیامبر ندارد را دارد. ولی این افراد درکی از این سطوح معنوی ندارند. پیامبر شبانهروز از یک جنتی میوه‌های معنوی می‌خورد. آیا میتوانید به چنین افرادی بگویید که این فرد گنجی دارد و باغی از معنویات دارد؟ خیلی حرف خنده‌داری به نظر می‌رسد.

ارتباط سؤالات با فرهنگ موجود

حضار: آیا اینگونه استدلال این افراد به این ربط ندارد که آن‌ها تصوری از پیامبران پیشین داشتند که پادشاه هم بودند یا قابلیت‌های عجیب و غریبی داشتند؟ شما میگویید این پیامبر، پیامبر آخرالزمان است ولی خیلی از قابلیت‌هایی که پیشینیان داشتند را ندارد. این مثال شاید به ذهن آدم بیاید که حضرت مریم غذاهایی از آسمان می‌خورد، یا بعضی از پیامبران پادشاه بودند و قدرت‌هایی داشتند و تصرفات عجیب و غریبی داشتند. آیا صحبت آن‌ها به این نکته ارتباطی دارد؟

پاسخ: فکر نمی‌کنم. شما میگویید در فرهنگ عمومی زمان پیامبر تصوری از پیامبران وجود داشته که پیامبران پادشاه یا دارای قدرت‌های ماورایی بودند. فکر نمی‌کنم در آن فرهنگ چنین تصوراتی وجود داشته باشد. یهودی‌ها هم برای همهٔ پیامبران خود چنین چیزی قائل نبودند، چه برسد به مشرکین و قریش.

حضار: شاید در آن زمان مبلّغین مذهبی بودند که گنج‌هایی داشتند.

پاسخ: واقعاً داشتند. در دین زرتشت در زمان ظهور پیامبر، خیلی از موبدها گنج داشتند. ولی موبدها ادعای پیامبری نداشتند و نمیگفتند زرتشت گنج داشت. نکته این است که آدمی که به خدا وصل است باید چیزهای خوب را داشته باشد. جای بحث دارد. ممکن است به ویژگی‌های فرهنگی خاصی از زمان پیامبر که ما نمیدانیم ارتباط داشته باشد. ما هرقدر بیشتر جاهلیت و فضای فرهنگی عرب در زمان پیامبر را بشناسیم، ممکن است ریزه‌کاری‌هایی را در این حرف‌ها خوب نفهمیم.

ارتباط سوالات با فرهنگ موجود / حس مسحور شدگی پیامبر

تحقیقات فرهنگی و ادبی ایزوتسو یک چیزهایی را روشن می‌کند. بعضی از واژه‌ها در آن زمان معنی‌های خاص فرهنگی داشتند و هرچه ما از آن زمان دور شدیم، آن واژه‌ها به معنای دیگر به کار گرفته شدند. فهم این واژگان احتیاج به تحقیق دارد. مثلاً وقتی این‌ها به کسی شاعر میگفتند چه معنی داشت و در ذهن آن‌ها چه میگذشت، یا بعضی از واژه‌ها را به چه معنایی به کار می‌بردند. گاهی اوقات واژگان عرب در قرآن با تغییراتی به کار می‌روند ولی وقتی سخنان مشرکین نقل می‌شود برای درک آن‌ها خوب است که تحقیق کنیم که فرهنگ آن زمان چه بوده است. بنابراین من منکر این نیستم که شاید در ارتباط با استعمال واژهٔ کنز فرهنگ خاصی وجود داشته باشد یا – دقیقاً چیزی که شما می‌گویید – یک جور تصور احمقانه‌ای که داشتند این بوده باشد که پیغمبر باید پادشاه باشد. شاید مثلاً مدرکی بتوان پیدا کرد که در اشعار جاهلی آن زمان واژهٔ پیامبر معادل پادشاه بودن بوده باشد. من وقتی چنین مدارکی ندارم تصور من این است که این را آدمی می‌گوید که از بس گنج و باغ در ذهن او مهم است که نمی‌تواند بپذیرد آدم فقیری که غذای خود را هم ندارد به مالک آسمان‌ها و زمین متصل باشد. باغ داشتن یعنی اینکه حداقل غذای او تأمین باشد و بتواند چیزی بخورد.

چطور مالک آسمان‌ها و زمین نماینده‌ای فرستاده باشد که لباس خوبی هم نداشته باشد که بپوشد. من این را می‌فهمم. ولی ممکن است پشت هر کدام از چیزهایی که مشرکین در قرآن می‌گویند فرهنگی باشد. کما اینکه من در ماجرای سورهٔ قصص در مورد معجزات موسی گفتم که ممکن است واقعاً یک روزی در مورد ید بیضا یک تحقیقی انجام شود و بفهمیم این در آن فرهنگ ماجرایی داشته باشد و ما نمی‌دانیم. شما سخن فرعون و مشرکین را باید بر مبنای فرهنگ زمان آن‌ها بفهمید. بنابراین هیچ بعید نیست که پشت این‌ها چیزهایی باشد. من تأیید می‌کنم شاید باشد تا نیست. من طور دیگری تعبیر می‌کنم و سعی می‌کنم عمومی حرفی بزنم.

حس مسحورشدگی پیامبر

در آخر این آیه (آیهٔ ۸) گفته می‌شود که «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلا رَجُلا مَسْحُورًا». پیامبر تحت یک القائاتی است و از یک جهاتی سخن او هم سحرآمیز است. من دوست دارم همیشه به این قطعهٔ قرآن اشاره کنم که فردی حرف پیامبر را شنید و برگشت گفت «إِنْ هَٰذَا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ» (المدثر: ۲۴) یعنی با شنیدن قرآن حالش عوض شد و به خودش آمد که عجب جادوی مؤثری است که حتی روی من هم اثر گذاشت. این فرد یک لحظه بدون فکر کردن به تأثیرگذاری قرآن پی برد ولی چون نیت کرده بود که حقیقت را انکار کند چنین جملهای گفت، ولی در واقع حقیقت را افشا کرد. بله، پیامبر از جهاتی شبیه مسحورها است. مثلاً می‌گویند وقتی به پیامبر وحی می‌شد حالتی شبیه غش به او دست می‌داد، شبیه آدمی که سحر شده است. وقتی حرف هم میزند حالت سحرآمیزی دارد. کلاً اینکه پیامبر ساحر یا مسحور باشد هر دو به حقایقی برمیگردند. سحر و تصوری که این‌ها از سحر و مسحور دارند در آن بهنحوی ارتباط با ماورای طبیعت است. مانند این حسی که در این دوره زمانه از ارتباط با ماورای طبیعت وجود دارد که در قالب ذهنی خیلیها چیزی مانند ارتباط با خدا در آن نیست. به این نوع تفسیر می‌توان مانند سحر نگاه کرد.

امتداد به قیامت

در ادامه آیهٔ ۹ می‌گوید «انْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الأمْثَالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلا». ببین چه حرفهایی در مورد تو میزنند و گمراه شدند و راهی پیدا نمی‌کنند. آیهٔ ۱۰ با واژهٔ «تبارک» آغاز می‌شود. خود سوره هم با همین واژه آغاز می‌شود. به این دلیل صرفاً کلامی یک مقدار این حس وجود دارد که سخن جدیدی آغاز می‌شود. این ایراد که چرا پیامبر جنت ندارد را به عنوان حرف آخر گذاشته شده است و بلافاصله وصل می‌شود به اینکه «تَبَارَکَ الَّذِی إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْرًا مِنْ ذَلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ وَیَجْعَلْ لَکَ قُصُورًا» (الفرقان: ۱۰). پس از این قرار است آیات به قیامت وصل شوند. بنابراین از یک سری حرف‌های باطل عبور می‌کنیم و به سمت توصیفی از قیامت میرویم. می‌گویند تو جنت نداری و اگر خدا بخواهد می‌تواند برای تو «جنّاتٍ تجری من تحتها الانهار» قرار دهد. ما که قرآنخوان هستیم بیشتر از اینکه این آیه را به عنوان جواب ببینیم، خودبهخود یاد آخرت میافتیم. سپس می‌گوید «بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنَا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیرًا» (الفرقان: ۱۱) به سراغ این می‌رود که ماهیت این افراد در آخرت چگونه است.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
۱. (اسراء، ۴۸)

ٱنظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا۟ لَكَ ٱلْأَمْثَالَ فَضَلُّوا۟ فَلَا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًۭا

عربی

ببين چگونه براى تو مَثَلها زدند و گمراه شدند، در نتيجه راه به جايى نمى‌توانند ببرند.

ترجمه فارسی فولادوند
۲. (فرقان، ۱۱)

بَلْ كَذَّبُوا۟ بِٱلسَّاعَةِ ۖ وَأَعْتَدْنَا لِمَن كَذَّبَ بِٱلسَّاعَةِ سَعِيرًا

عربی

[نه!] بلكه [آنها] رستاخيز را دروغ خواندند، و براى هر كس كه رستاخيز را دروغ خوانَد آتش سوزان آماده كرده‌ايم.

ترجمه فارسی فولادوند

حضار: اینکه می‌گوید امثال یعنی آن‌ها مثل آوردند؟ یکی می‌گوید چرا کنز و ملکی پایین نیامده است. این بیشتر شبیه سؤال هست تا مثال. چنین استفاده ای از مثل جاهای دیگر هم هست که عجیب به نظر می‌آید.

پاسخ: فکر نمی‌کنم. معنی این واژه عمومیتر است. مثلاً همین آیه را ترجمه کردم که چه حرفهایی در مورد تو میزنند. چه چیزی در مورد تو می‌گویند. خیلی اینگونه نیست که اینجا بهطور تخصصی این‌ها امثالی گفته باشند و مثل گفته باشند. فکر می‌کنم خیلی واژهٔ عمومیتری هست. کلمهٔ مثل به صورت مفرد اگر استفاده شود معنی مثل می‌دهد. میخواهیم مثلی بزنیم ولی فکر نمی‌کنم اینجا معنی حکایت یا تمثیلی باشد و ربط به واژهٔ تمثیل داشته باشد.

حضار: «کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الْأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلَا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلًا». در اینجا ضرب هم آمده است. به این تأکید دارد که مثل چیز خاصی است.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(اسراء، ۴۸)

ٱنظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا۟ لَكَ ٱلْأَمْثَالَ فَضَلُّوا۟ فَلَا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلًۭا

عربی

ببين چگونه براى تو مَثَلها زدند و گمراه شدند، در نتيجه راه به جايى نمى‌توانند ببرند.

ترجمه فارسی فولادوند

پاسخ: بگذارید یک مقدار فکر کنم. همانطور که ترجمه کردم به همین سادگی میخوانم. شاید درک این استعمال واژه یک مقدار عمیقتر از این باشد. فکر می‌کنم اگر چیزی به ذهنم رسید یا قرآن را نگاه کنم و در مورد این اصطلاح چیز خاصی اگر پیدا کردم جلسهٔ بعد صحبت می‌کنیم.

در مورد آغاز بخش جدید با عبارت تبارک یک نکتهٔ جالب وجود دارد. اینکه این آغاز با شروع بحث در مورد قیامت همراه است و همزمان مصادف پایان سخنان باطل است. به این ترتیب، فضا برگشتن به اولین عبارت سوره یعنی «تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ» است. یک بار دیگر وقتی بشنوم تبارک الذی به غیر از حالت آغاز دوبارهٔ سخن، دقیقاً اینجا جایی است که سخن باطل تمام شد و حقیقت گفته می‌شود. کاری که سوره می‌کند این است که سخن باطل را در مقابل حق بگذارد و به این دلیل فرقانیت قرآن در این سوره انگار تجلی خاصی دارد. از تبارک الذی سخن حقیقت شروع می‌شود و سخن باطل کنار رفت و هیچ چیزی حقیقیتر از سخن دربارهٔ آخرت نیست.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(فرقان، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ تَبَارَكَ ٱلَّذِى نَزَّلَ ٱلْفُرْقَانَ عَلَىٰ عَبْدِهِۦ لِيَكُونَ لِلْعَٰلَمِينَ نَذِيرًا

عربی

بزرگ [و خجسته‌] است كسى كه بر بنده خود، فرقان [=كتاب جداسازنده حق از باطل‌] را نازل فرمود، تا براى جهانيان هشداردهنده‌اى باشد.

ترجمه فارسی فولادوند

طبق قرآن آخرت چیزی نیست به غیر از اینکه حقایق در این عالم پنهان هستند آشکار می‌شوند. مثلاً آیهٔ ۹ سورهٔ طارق قیامت را با «یَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ» توصیف می‌کند. بودن آدمها در آتش جهنم اینگونه نیست که یک آتشی روشن کرده باشند و یک آدمی را در آن بیندازند. اینکه آدمهایی که در کفر هستند همین الان در آتش زندگی می‌کنند و همه چیز آن‌ها میسوزد و وجود آن‌ها به دلیل کفر خاکستر می‌شود. به دلیل اینکه ارتباط آن‌ها با حقیقت قطع شده است، وجود آن‌ها در آتش است، ولی ظاهری نیست و نمیسوزند. در یک حالتهایی احساس سوزش هم ندارند، ولی وجود آن‌ها واقعاً خاکستر می‌شود و گرفتار آتش هستند.

باطن عالم همین است و این چیزی است که در آن دنیا آشکار می‌شود. اینکه «وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ» (البقرة: ۲۴) هیزم جهنم مردم و سنگ است، یعنی چیزی که آتش را روشن کرده است از درون خود مردم درآمده است. بنابراین «تَبَارَکَ الَّذِی» انگار یک جوری مرز روشنی بین سخنان باطل و حق است. هر باطلی حقیقتی را بیان می‌کند، ولی برای اینکه بفهمیم حقیقت پشت حرف باطل چیست باید زحمت بکشیم و از داخل آن حقیقت را دربیاوریم. آخرت ظهور حقیقت به صورت مطلق و بدون پرده است. هر چیزی که در آخرت اتفاق می‌افتد، بدون کوچکترین اعوجاجی حقیقت چیزی است که در دنیا بوده است.

نکتهای تکمیلی در مورد آثار هنری

قبلاً به نکتهای غیرمرتبط با سوره اشاره کردم و میخواهم آن را تکمیل کنم. یک لحظه فکر کنید افرادی که ادعاهایی را مطرح می‌کنند، در حقیقت از درون خودشان گزارش کلامی می‌دهند و این کار را خوب انجام بدهند. این سخن باطل گزارشی از یک حقیقت است. به یک معنایی هیچ سخنی به غیر از سخن حق وجود ندارد. این آدم چنین آیینهای است که در مقابل حقیقت قرار گرفته است و واقعاً در او چنین چیزی انعکاس پیدا کرده است و این حرف را زده است و از یک حقیقتی گزارش می‌دهد، نه از حقیقت بیرونی، بلکه از انعکاس حقیقت در درون خود گزارش می‌کند. اعوجاجهایی که در این وسط اتفاق میافتند نتیجهٔ هوا و هوس و مشکلات واقعی هستند که این فرد دارد. اگر طرف در گزارش ضعیف است، نهایتاً این گزارش نهایی باز هم در مرحلهٔ آخر حقایقی را دارد.

فروید می‌گوید اگر یک نفر کلمهای را به جای کلمهای دیگر استفاده کرد، این نشانهٔ یک واقعیت و میل است. بنابراین استفادهٔ غلط از زبان باز نشاندهندهٔ یک حقیقت است. در واقع حقیقت در درون این آدم منعکس شده است، بعد از درون این آدم در قالب کلام منعکس شده است. مثل اینکه از دو یا چند آینه به ترتیب بازتاب پیدا کند. اعوجاج ممکن است در زبان قوم باشد یا در ناخودآگاه آدمی که حرف می‌زند. همهٔ این‌ها اعوجاج ایجاد می‌کند. اگر زمان زیادی را سپری کنید ممکن است بتوانید حقیقت پشت پرت‌وپلایی که یک نفر گفته است را درک کنید. ولی معمولاً مردم این کار را نمی‌کنند.

در جلسات فنی دانشکده به میزانی همین کار را می‌کردم. یک اثر هنری – ببخشید این اصطلاح را به کار می‌برم – درپیتی برمی‌داشتم و نشان می‌دادم که در آن چه چیزهای فوق‌العاده‌ای پیدا می‌شود. هرکسی هر سخنی بگوید اگر وقت بگذارید و تحلیل کنید چیزهای خیلی جالبی می‌توانید از آن پیدا کنید. اگر تئوری اعوجاج‌ها را خوب بدانید می‌توانید این انعکاس‌ها را خوب شناسایی کنید که چه مشکلاتی پیش آمده. در نتیجه هر چیزی را به واقعیت‌های عمیقی ربط بدهید.

یکی از عمیق‌ترین حرف‌هایی که در تحلیل هنری آن جلسات زده شد در مورد یکی از سخیف‌ترین آثار هنری بود که در آن جلسات بررسی کردیم. یک فیلم تلویزیونی به نام رونالد بد را تحلیل کردم که شما در اینترنت هم نمی‌توانید در مورد آن راحت مطلب پیدا کنید. از بس اثر پیش‌پاافتاده و بی‌خودی است ولی واقعاً حقیقت فوق‌العاده‌ای در آن فیلم انعکاس دارد. اگر یک مقدار رویهٔ آن را کنار بزنید در آن چیزهای بی‌نظیری پیدا می‌کنید که در آثار روانکاوهای خیلی مهم هم چیز به این خوبی نبینید.

اختتامیه و برنامه‌ریزی جلسات

قسمت شروع سخنان باطل را تمام کردیم و جلسه خیلی کوتاه شد ولی نزدیک اذان است و انگیزهٔ خوبی دارم تا تمام کنم. به قسمت تبارک الذی دوم هم رسیدیم بنابراین انگیزه‌ام برای تمام کردن مضاعف است. فقط میل دارم اولویت با آدم‌هایی باشد که در جلسه شرکت می‌کنند و شما هم تقریباً جمع آدم‌هایی هستید که در هفته‌های اخیر آمدید. میل دارم ساعت را نیم ساعت جلوتر بکشم و چهار باشد و تلاقی با اذان پیدا نکند، ساعت یک ساعت جلو رفته و هوا تاریک می‌شود. چون دوست دارم اگر کسی مخالف است دست خود را بلند کند، چون اینرسی داریم دست بلند کردن کاری است کسانی که ممتنع هستند دست خود را بلند نمی‌کنند، کسی مخالف است که ساعت را چهار کنیم؟ پس جلسهٔ آینده از چهار تا شش است که جلسه طولانی‌تر شود. تصور من این بود که سه جلسه در مورد سورهٔ فرقان صحبت کنیم. جلسهٔ اول خوب بود ولی این جلسه خیلی ناامیدکننده است که بتوان سه جلسه تمام کرد. ولی گاهی من در جلسهٔ آخر هر طور شد تمام می‌کنم. تلاش می‌کنم که جلسهٔ آینده تمام کنم؛ اگر نشد باید چهار جلسه باشد. خیلی ممنون.