→ بازگشت به سورهٔ انفال

جلسهٔ ۲ · سورهٔ انفال

شبهات اتصال قرآن به پیامبر، قطعه‌بندی سوره انفال و غنائم، خطاب‌های درون قرآن

وب‌گاهِ منبع ↗

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۲)
  1. سنت۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳, sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  2. شر۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی

مروری بر جلسه قبل سنت الهی در قالب جنگ

جلسله قبلی به واقعه جنگ بدر و اتفاقاتی که پس از آن رخ داده اشاره داشت، اما این‌که تصور کنیم سوره انفال صرفاً درباره همان جنگ است، یک تصور اشتباه است. در واقع، این سوره به مؤمنان، هم مؤمنانی که در آن زمان زندگی می‌کردند و هم مؤمنانی که بعداً می‌آیند، می‌فهماند که این جنگ‌ها که در زمان پیامبر اتفاق افتاده، چیزی جز ادامه همان سنت الهی نیست؛ سنتی که پیامبری ظهور می‌کند، قومی مقابل او می‌ایستند و ایمان نمی‌آورند، کار به جایی می‌رسد که قصد قتل یا آسیب رساندن به پیامبر و مؤمنان را دارند و نهایتاً عذاب الهی نازل می‌شود. این بار در زمان پیامبر، این واقعیت به این شکل اتفاق می‌افتد که به جای این‌که صاعقه از آسمان بیاید یا سنگی از آسمان ببارد، در جنگ‌ها این اتفاق می‌افتد؛ آن‌ها شکست می‌خورند، کشته می‌شوند و در نهایت می‌بینیم که تعداد زیادی از افرادی که معمولاً اگر صاعقه می‌آمد یا سنگی از آسمان می‌بارید کشته می‌شدند، این بار زنده می‌مانند.

بنابراین، من مخصوصاً می‌خواهم تأکید کنم که کسانی که جنگ‌های زمان پیامبر و خشونت‌های آن را می‌بینند، به این توجه کنند که انگار این لفظ خیلی بر فرد ملاحم با کفار دارد. خداوند یک لحظه از دیدگاه ایمانی نگاه کنید؛ سرنوشت معمولی کفار این بود که همه‌شان قومشان نابود می‌شد، در حالی که در این لفظ می‌بینید که این‌طور نیست. به تعداد خیلی کمی از افرادی که مقابل پیامبر ایستادند در جنگ‌ها کشته شدند و بقیه‌شان هم به طور ظاهری ایمان آوردند و محفوظ ماندند. یک نکته اساسی در سوره انفال این است که این دیدگاه را پیدا کنیم که جنگ‌ها را در غالب همان سنت الهی که همیشه در طول تاریخ بوده ببینیم. این چیزی است که در سوره انفال کاملاً تحکیم می‌شود.

روی خود مسئله اصلی سوره انفال و روی مسئله انفال و غنائم جنگی در این سوره تأکید شده است که من در این جلسه بیشتر به آن اشاره خواهم کرد. اجازه دهید قبل از این‌که وارد جزئیات سوره شویم، یک لحظه این را مرور کنیم که در چه موقعیتی قرار داریم و انتظار داریم که یک سوره مثل سوره انفال چه نکاتی را به ما بگوید و روی چه موضوعاتی تأکید کند.

تاریخ زندگی بشر روی زمین و نسبت آن با قرآن

موقعیت زمان پیامبر این‌گونه است که برای اولین بار یک پیامبری ظهور کرده است؛ بعد از سال‌ها فترت، بعد از ظهور حضرت عیسی که حدود شش قرن گذشته بود، پیامبری نیامده بود و حالا یک پیامبر آمده است. برخلاف حضرت عیسی و همه پیامبرانی که قبل‌تر می‌آمدند و معجزات آن معنایی که آن‌ها می‌آوردند، این پیامبر معجزه‌ای نیاورده، بلکه معجزه‌اش کتابی است که از طرف خداوند نازل شده است. تأثیر خودش را گذاشته، ولی اکثریت به نظر می‌رسد که اکثریت تا حصول معجزات قبلی هم قرار نگرفته بودند و این بار هم اکثریت تا حصول معجزات قرار نمی‌گیرند.

پیامبری ظهور کرده و در مقابل قومی قرار گرفته است؛ همین نوع جنس و استراتژی روابط طوری است که انگار قبلاً هم تکرار شده بود. در جلسه قبل گفتم که انتظار در طول تاریخ این‌گونه بوده که وقتی پیامبری می‌آمد، قومش نفی می‌کردند، دعوتش را نمی‌پذیرفتند و نهایتاً کار به جایی می‌رسید که مثلاً قصد کشتن پیامبر را می‌کردند، از آسمان سنگی می‌بارید، صاعقه می‌آمد، زلزله می‌شد و آن قوم از بین می‌رفتند. این بار این اتفاق نیفتاد؛ یعنی وقتی که قصد پیامبر کار به جایی می‌رسید که آزار می‌دادند پیامبر و مؤمنان را و قصد می‌کردند که پیامبر را حتی بکشند، اما سنگی از آسمان نمی‌بارید و زلزله‌ای نمی‌شد، بلکه پیامبر از شهری که این قوم را دعوت می‌کرد، مهاجرت کرد و به شهری دیگر رفت.

این اتفاق ظاهراً خلاف این سنت است که ما به طور مداوم در برخورد با بقیه پیامبران و اقوامشان دیده‌ایم. این‌گونه تمام نمی‌شد و به نوعی شاید یک حالت عقب‌نشینی کردن داشت. جالب هم این است که در همین سوره می‌بینید که آن‌ها با نهایت پررویی ایستاده‌اند و می‌گویند که سنگ ببارد؛ می‌گویند اگر مثلاً «اللهم إن کان هذا حقاً» و اگر این آدم راست می‌گوید، اگر این چیزهایی که این می‌گوید حق است و از طرف توست، چرا علیه ما هجرت می‌کنی؟ چرا عذاب نمی‌آوری؟ اگر عذاب شدیدی بر ما مقرر بود، پس چرا سنگی نمی‌بارد؟ این سوره می‌گوید که ماهیت اتفاق‌هایی که دارد می‌افتد همان است، فقط شکلش فرق کرده است.

من مجدداً روی این تأکید می‌کنم که موقعیت تکراری اتفاقی که دارد می‌افتد و از آبی که دارد نازل می‌شود، همین است که آن‌ها با جمعیت انبوه هم که می‌آیند به جنگ، تعداد کمی شکست می‌خورند. معجزه‌ای که اتفاق می‌افتد و از آسمان نازل می‌شود، فرم آن تغییر کرده، ولی مسئله این است که آن‌ها شکست می‌خورند، کشته می‌شوند و نهایتاً مجبور می‌شوند عقب‌نشینی کنند و در این مدت بسیار کوتاه، کلّاً نابود می‌شوند. نه این‌که همه آدم‌ها نابود شوند، ولی آن عقیده از بین می‌رود. مساجد حرامی که در اشخاصشان هست توسط مؤمنان فتح می‌شود و کل این ماجرا به این شکل اتفاق می‌افتد.

شبهات حول اتصال قرآن و شخص پیامبر

این سوره می‌گوید که این همان سنت الهی است که همیشه اتفاق می‌افتد. در واقع شما یک مجموعه‌ای از اتفاقات جدید را می‌بینید. بعد از حضرت موسی، شما تمام تاریخ را در قرآن نقل می‌بینید؛ از ابتدا تا حضرت ابراهیم، بعد از حضرت ابراهیم تا زمان موسی و از زمان موسی تا حضرت عیسی و بعد از حضرت عیسی. این‌ها یک مقاطع هستند؛ انگار تحولات خاصی اتفاق افتاده است. شما مثلاً قبل از پیدایش قوم بنی‌اسرائیل و رسالت حضرت موسی، اصولاً سنت الهی که اجرا می‌شد همان بود که بارها و بارها در آیات قرآن می‌بینیم؛ یک پیامبری می‌آمد، قومی را دعوت می‌کرد و قوم نابود می‌شد، در اصل نپذیرفتن این دعوت، مانند قوم لوط، قوم صالح و امثال آن‌ها بود. اما از زمان بنی‌اسرائیل دیگر همیشه این اتفاق نمی‌افتاد. مثلاً فرض کنید...

اولین اتفاقی که به عنوان معجزه رخ داد، مربوط به فرعون بود که قدرت تبدیل عصا به مار را داشت. در زمان حضرت موسی، همین موضوع به صورت تاریخی برای ما روشن است؛ یعنی به اندازه کافی درباره فرعون‌ها و فرهنگشان می‌دانیم که پر از تمایل و اعتقاد به جادوگری بودند و جادوی بزرگی داشتند که می‌توانستند ریسمان را تبدیل به مار کنند. این افراد قدرت داشتند که یک ریسمان را بیندازند و در ذهن مردم این خیال را ایجاد کنند که ریسمان تبدیل به مار شده است. اینکه این جان گرفته باشد یا نه، نمی‌دانم؛ یعنی واقعاً ریسمان را تبدیل به مار می‌کردند یا فقط تخیلی ایجاد می‌کردند که مردم ریسمان را به صورت مار ببینند، مثلاً با حرکاتی خاص. هر طور که این کار را می‌کردند، نمی‌دانم، اما نکته این است که وقتی موسی این معجزه تبدیل عصا به مار را داشت و آن لحظه پیش آمد که جادوگرها عصاهای خود را انداختند و تبدیل به مار شد، وقتی یک پیامبر به صورت واقعی به قومی می‌رسد که زیاد با این نوع تأثیرات و جادوگری‌ها آشنا هستند، بهترین داور برای فهمیدن تفاوت معجزه با جادو، همان جادوگرها هستند. آنها عصاهای خود را به عنوان فرعون به دست موسی دادند و فریب مکر الهی را خوردند؛ فکر کردند عصاهایشان را می‌اندازند و تبدیل به مار می‌شود، اما وقتی دیدند عصای موسی واقعاً تبدیل به مار شده است، جادوگرها به اشتباه خود پی بردند و ایمان آوردند. برای مردم هیچ چیز غم‌انگیزتر از این نیست که ببینند جادوگرها پذیرفته‌اند که این جادو نیست و این یک چیز دیگر است؛ زیرا مار موسی عصاهای آنها را خورد و دیگر آنها نمی‌توانستند چنین کاری کنند. وقتی جادوگرها قبول کردند، مردم هم نمی‌توانستند نپذیرند. بالاخره معجزه با طبیعت مردم که معجزه به آنها ارائه شده بود، نوعی سازگاری داشت. ممکن است تعجب کنید از اینکه حضرت ملکه سبا این‌گونه به سلیمان ایمان آورد؛ وقتی غصبی مجلل را می‌بیند که مثلاً زیر قسمتی از آن شیشه‌هایی است که به نظرش آب می‌آمد، یعنی اگر ذهنیت مردمی را در نظر بگیریم که اوج کمالشان در ساختن چیزهای باشکوه است، وقتی چنین چیزی می‌بینند، می‌فهمند که این کار آدمیزادی است و چیزی فراتر از تکنولوژی است. فرض کنید اینها تکنولوژی داشتند، مثلاً ساختمان‌سازی و معماری، و ناگهان پیامبری در دورانشان ساختمانی برایشان ساخته که می‌فهمند این کار آدم نیست. برای عربی که اهل شعر و جنگ بود، این معجزه قرآن و شکست‌های مفتضحانه‌ای که در جنگ‌ها می‌خوردند، همه نیروی خود را جمع می‌کردند که با ده نفر به جنگ بروند، اما همین ده نفر بدون هیچ عامل خارجی، عبر و باد و این‌ها، می‌آمدند و پیروز می‌شدند. این شکست‌های مکرر در جنگ‌ها، بعد از هشت سال، باعث شد که مردم احساس کنند واقعیتی غیرانسانی وجود دارد که از آنها حمایت می‌کند. چگونه ممکن است این آدم‌ها هیچ چیز را در جنگ نشناسند؟ ممکن است ما به نظر خودمان خیلی نرسیده باشیم که این جنگ‌های زمان پیامبر چرا این اثر را روی کفار گذاشت. این آدم‌های اهل جنگ بودند و خیلی خوب می‌فهمیدند که یک نفر عرب می‌توانست نگاه کند و بگوید این جنگ را قطعاً آن‌ها می‌برند، اما بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد و عبر و بادی هم در کار باشد، این جمعیت کمی که مسلح نیستند و آموزش نظامی خوبی ندارند، چگونه پیروز می‌شوند؟ این روند ادامه پیدا کرد؛ یعنی به طور مداوم جاهایی که باید حتماً پیروز شوند، شکست‌های مفتضحانه می‌خوردند. نهایتاً هم می‌بینید که مکه ظرف مدت کوتاهی فتح می‌شود و این حس به عرب دست می‌دهد که انگار معجزه‌ای رخ داده است. فکر می‌کنم این فقط تظاهر و ایمان آوردن نیست؛ قرآن به عنوان چیزی که فوق اشعاری بود، تأثیر زیادی داشت. در زمان پیامبر، مردم زبان‌آور و جنگاور بودند؛ این دو ویژگی مهم آن‌ها بود. یعنی کلان در حال جنگ بودند و در زمان صلح هم شعر می‌گفتند و اشعار را به خانه کعبه آویزان می‌کردند. من می‌خواستم به این اشاره کنم که شکست‌های پی‌درپی در جنگ‌ها برای آن‌ها حسی ایجاد کرد که گویی با نیروی غیرانسانی مواجه هستند. دلیل این که این‌ها آدم‌های بی‌تجربه در جنگ نبودند و شکست‌های غیرعادی‌شان تأثیرگذار بود، همین است. ما در چنین موقعیتی، قبل از اینکه جزئیات را بگویم، اولین جنگ زمان پیامبر اتفاق افتاد و دقیقاً جایی که باید می‌باختند، پیروزی بزرگی به دست آمد. با کمترین تعداد کشته، لشکری بسیار مجهز نابود شد. انتظار داریم در چنین موقعیتی چه حرف‌هایی بشنویم؟ انتظار نداریم درباره فرش کردن یا تعداد اسب‌های آن‌ها حرفی بشنویم؛ قرآن در این زمینه حرفی نمی‌زند. این پیروزی اول، موقعیتی است که می‌توان حرف‌های ازلی زد. منظورم حرف‌های کلی و انتزاعی نیست؛ بلکه حرف‌هایی است که به درد همه زمان‌ها می‌خورد. آدم‌هایی که ذهن انتظاری دارند، فکر می‌کنند حرف‌های ازلی و کلی باید گزاره‌های کلی باشند که هیچ ربطی به زمان، مکان و شخص خاصی نداشته باشند. من یک بار این حرف را در کلاس دادم که ادبیات رمانتیک در اروپا وقتی وارد دوره رئالیسم شد، تفاوتش با رمانتیک همین بود؛ رمانتیک‌ها حرف‌های کلی و بزرگ می‌زدند، اشعارشان در هیچ زمان و مکان خاصی نمی‌گنجید و قهرمانانشان قهرمان‌های اسطوره‌ای بودند. دوران رئالیسم دوره‌ای بود که حرف‌های مهمی زده می‌شد، اما در قالب آدم‌ها و شخصیت‌های معمولی. یعنی اگر من درباره یک آدم ساده حرف می‌زنم، این‌گونه نیست که حقایق ازلی و عبدی بیان کنم. اگر کسی خودآگاه باشد، می‌تواند در آن موقعیت چیزهای عمیقی درک کند. در واقع، رئالیسم سبکی است که به خودآگاهی بیشتری در مخاطب نیاز دارد تا تأثیر عمیق خود را بگذارد. یک آدم کم‌هوش داستان را می‌خواند و وقتی از او می‌پرسید این داستان چه بود، می‌گوید داستان یک آدمی بود که اسمش این بود و اتفاق‌هایی برایش افتاد؛ یعنی نفهمیده است. ما همان داستان را فقط می‌توانیم تعریف کنیم، اما یک آدم خودآگاه‌تر می‌گوید این داستان محتوای عمیقی داشت که انسان وقتی در چنین موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد، این‌گونه عمل می‌کند. این در قالب یک داستان کاملاً زمینی بیان می‌شود و حالا یک نفر باید آن انتظار را خودش انجام دهد، نه اینکه دیگری آن را در ذهنش بنشاند. روشن‌فکرانی که فکر می‌کنند خیلی عالم هستند، من فکر می‌کنم در همان دوران عقب‌مانده رمانتیک، همین نوع برخورد را با جنگ داشتند؛ یعنی اگر در مورد جنگی آیاتی نازل می‌شد، نمی‌گفتند این چیز ازلی و عبدی نیست. ادبیاتی که می‌خوانند، مثلاً ویکتور هوگو را ترجیح می‌دهند به کسی که مدرن‌تر می‌نویسد. اگر کسی مثل تولستوی وسط داستان بگوید «خانم خواننده عزیز، اینجا نتیجه می‌گیریم که بشر...» این برایشان قابل قبول نیست. قرآن خیلی روی خودآگاهی مخاطب حساب کرده است؛ خودآگاهی که البته بیشتر از خودآگاهی آی‌کیویی متعارف است و نیاز به تفکیک نفس دارد. در این وضعیت که اولین پیروزی و اولین معجزه اتفاق افتاده، به جای باریدن سنگ از آسمان، این بار در ظرف هشت سال لطمه‌های زیادی به کفار مکه وارد شده و نهایتاً شکست خورده‌اند. در این دوران، عده‌ای مانند ابو لهب و ابو جهل کشته شده‌اند و عده‌ای باقی مانده‌اند و ایمان آورده‌اند؛ ممکن است اول ایمانشان واقعی بوده یا از ابتدا تظاهر به ایمان کرده باشند، اما اکثریت بعد از مدتی شعله ایمانشان خاموش شده است، همان‌طور که بعد از مرگ پیامبر شعله ایمان اکثریت مؤمنین رو به افول گذاشت و حتی بزرگان مهاجر و انصار هم مشکلاتی پیدا کردند. خب، انتظار داریم در چنین موقعیتی چه چیزهایی بشنویم؟ من می‌خواهم بگویم که چیزهایی که می‌شنویم در همین کلیت است. اولین نکته‌ای که روی آن تأکید کردم، شاید مهم‌ترین نکته باشد، این است که این جنگ را در قالب سنت الهی بگیریم. این چیزی است که ممکن است در نظر اول برای خود مؤمنین هم خیلی روشن نباشد؛ هیچ چیز خاصی نیست، همان داستانی است که تا حالا مؤمنین شنیده‌اند که پیامبران می‌آیند و بعد از آن، عذاب الهی ظاهر می‌شود. این هم همان است و هیچ تفاوتی ندارد. نکته دوم تأکید فرمان خداوند است که همه کارها را خدا انجام می‌دهد. شما خودتان فکر نکنید که شما که در جنگ پیروز شدید، همان اندازه که سنگ از آسمان می‌بارید، مؤمنین احساس می‌کردند که خداوند این قوم را عذاب کرده است. احساس مؤمنین زمان پیامبر، با اینکه فرم نزول عذاب را تحریر کرده است، باید این باشد که خداوند دارد آن‌ها را عذاب می‌کند. آیه «وما رمی‌ت إذ رمی‌ت» در همین سوره همین را می‌گوید؛ مؤمنین نباید فکر کنند که مثلاً جمعیتشان زیاد بوده یا شرایط جنگیشان بالا بوده و چیزی را به خودشان نسبت دهند. این پیروزی در واقع نتیجه نزول ملائکه و یک اتفاق معجزه‌آسا است. روی این تأکید می‌شود که این پیروزی و شکست کفار تحقق سنت الهی است و هیچ تفاوتی ندارد. مؤمنین باید دخالت ظاهری خودشان را نادیده بگیرند و این جنگ را در قالب سنت الهی و پیروزی‌شان را در قالب توحیدی درک کنند. یعنی یک مؤمن واقعی در مورد جنگ این‌گونه نگاه می‌کند که خداوند عده‌ای از کفار را در این جنگ نابود کرد و پیروزی را نصیب ما نمود. کسانی که این‌گونه نگاه نمی‌کنند، احتمالاً دچار غرور شده‌اند. از این غرور انتظار دارید چه چیزی را بشنوید؟ مجموعه‌ای از تحدیدها نسبت به مؤمنین بعد از آن پیروزی وجود دارد، زیرا عده‌ای از آن‌ها درک توحیدی ندارند و این‌گونه به بقا نگاه نمی‌کنند. آن‌ها احساس می‌کنند که پیروز شده‌اند و احتمالاً خیلی خوب جنگیده‌اند و پیروزی را به خودشان نسبت می‌دهند و دنبال قانع کردن خود هستند. یعنی بعد از این جنگ فضایی وجود دارد که حاصل نگاه شرک‌آمیز به این ماجراست. کسانی که مؤمن واقعی نیستند، این سوره این نوع گرایش‌های غیرتوحیدی را بیان می‌کند و به طور تحدیدی با مؤمنین برخورد می‌کند. یکی از شدیدترین تهدیدها به نظر من نسبت به مؤمنین، لحن آیات همین سوره است. من درباره آیه ۱۹ کمی بیشتر صحبت می‌کنم. آیه می‌گوید: «پیروزی می‌خواستید، پیروزی برایتان آمد.» این دقیقاً بعد از آیه «وما رمی‌ت إذ رمی‌ت» است. خداوند این کارها را انجام داده است. این تصفیه و پیروزی فقط برای شما بود و خیر و برکت برای شماست، اگر تمامش کنید برایتان بهتر است. اگر بازگردید، ما هم باز می‌گردیم؛ انگار به جایی رسیدند که لازم است توبه کنند، وگرنه اوضاع خوب نیست. «ولن تغنی عنکم فعتکم شیعا» یعنی جمعیتتان هیچ فایده‌ای برایتان ندارد، حتی اگر خیلی زیاد باشد. «ان الله و مومنین» یعنی خداوند و مؤمنین، این آیه و این تهدید و این لحن تند، آنقدر تند است که شاید اکثریت مفسران این آیه را خطاب به کفار دانسته‌اند، نه مؤمنین؛ چون انتظار ندارند خدا با مؤمنین این‌گونه سخن بگوید. در حالی که «فوا و خیر و لکم» بیشتر به کفار و مشرکان مربوط است. من معتقدم که خطاب این آیه به مؤمنین است و در ادامه بیشتر درباره آن صحبت خواهم کرد. یکی از نکات این سوره که از آن برداشت می‌شود، نکته ازلی است؛ یعنی یک اتفاق، اولین پیروزی، رخ داده است و قطعاً عده‌ای مغرور شده‌اند و پیروزی را درک نمی‌کنند که این پیروزی نتیجه امداد الهی بوده است. آن‌ها فکر می‌کنند خودشان پیروز شده‌اند و خیلی خوشحالند و حس دنیوی در آن‌ها به وضعیتی رسیده که حالت فاجعه‌آمیز دارد. این شاید مهم‌ترین نکته این سوره است که به دلیل نامگذاری آن، مسئله قنیمت‌گیری بسیار جدی است. همان‌طور که سوره جلو می‌رود، بیشتر متوجه می‌شوید که مسئله چیست؛ نه فقط اینکه یک غنیمت جواهری به دست آمده و بین زنان تقسیم شده و دعوا شده است، بلکه مسئله عمیق‌تر است. بنابراین یکی از محتوای این سوره، برخورد شدید با مؤمنینی است که بعد از این پیروزی، به دلیلی که نمی‌فهمند، آن چیزی را که باید بفهمند، درک نمی‌کنند. این سوره توضیح می‌دهد که این پیروزی باید در قالب سنت الهی و با درک توحیدی پذیرفته شود. چون آن‌ها این‌گونه نمی‌بینند، دچار مشکل شده‌اند و این سوره تلاش می‌کند این رفتار را اصلاح کند. اولاً معجزات پشت پرده جنگ را برای کسانی که مؤمن واقعی نیستند و فقط به ظاهر نگاه می‌کنند، بیان می‌کند و با جزئیات نشان می‌دهد که شیطان چه کار کرد؛ انگار پرده‌ای بالا می‌رود تا این افراد ببینند پشت صحنه چه اتفاقی افتاد که پیروز شدند. نباید فکر کنند که خودشان شجاعت زیادی به خرج داده‌اند یا مهارت‌های جنگی‌شان باعث پیروزی شده است. این موضوع به آن‌ها نشان داده می‌شود و در عین حال لحظه تهدیدی است که اگر این اشتباه را در مورد دلایل پیروزی انجام دهند و پیروزی را به خودشان نسبت دهند، دچار عواقب خواهند شد. طبیعتاً دعوت می‌شوند که شکرگزار این پیروزی باشند و مغرور نشوند. اگر بفهمند که این پیروزی از طرف خداوند بوده و امداد الهی باعث آن شده، شکرگزار خواهند بود. در این حال بارها در این سوره دعوت به اطاعت می‌شوند، زیرا به نظر می‌رسد که اکنون در جمع مؤمنین نسبت به انفال حس تمردی وجود دارد. در بعضی جاها قرآن همیشه این‌گونه است که مؤمنین حقیقی جدا می‌شوند و بین منافقین و مؤمنین واقعی، گروهی در میان هستند که مخاطب این سوره‌اند؛ کسانی که ایمان ضعیف‌تری دارند. یک نکته که خیلی مورد تأکید نیست، این است که این صحنه‌های جنگ اشاره دارد به اینکه کسانی که ایمان قوی نداشتند، میل نداشتند این‌گونه به جنگ فکر کنند. شکست برایشان موقعیت خوبی است تا یادشان بیاید که قبل از اینکه رابی بیفتد چه حالی داشتند و میل نداشتند با لشکر دشمن مواجه شوند. این یادآوری نوعی خجالت دادن است؛ اینکه به آن‌ها گفته می‌شود «یادتان باشد این‌گونه فکر می‌کردید.» این موقعیت خوبی است که وقتی بعد از پیروزی ایمانشان ضعیف شد، در جنگ بعدی خجالت بکشند و اگر دوباره احساس کنند که احتمال شکست هست، این خجالت به آن‌ها کمک کند.

آیه و ترجمه فولادوند
## تناسب معجزه با قوم
(انفال، ۱۷)

فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِيُبْلِىَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭ

عربی

و شما آنان را نكشتيد، بلكه خدا آنان را كُشت. و چون [ريگ به سوى آنان‌] افكندى، تو نيفكندى، بلكه خدا افكند. [آرى، خدا چنين كرد تا كافران را مغلوب كند] و بدين وسيله مؤمنان را به آزمايشى نيكو، بيازمايد. قطعاً خدا شنواى داناست.

ترجمه فارسی فولادوند

سوره انفال و فضای نازل شدن آن

نمی‌دانم منظورها می‌فهمد یا نه. خیلی کم است؛ این موضوع در این تصویر بسیار کمرنگ است.

می‌دیدید پیامبر درباره فتح صحبت می‌کند و احتمالاً می‌گوید که نگران نباشید، ملاحقه می‌آیند و به ما کمک می‌کنند، اما باور نمی‌کردم. حالا یک جوری، مثلاً برای تقویت ایمانشان، یادآوری می‌شود. خجالت دادن هم به این معناست که مثلاً آدم یک نفر را شرمنده کند تا ایمانشان تقریباً بشود و در موقعیت‌های مشابه متوازه باشند؛ یعنی وعده‌هایی که به آنها داده شده است، تحقق پیدا کند. این در نهایت یک مجموعه پیام برای کفار است، طبق آن سنت الهی، یعنی سری اطمینان‌بخش. موجه تو این دفعه شکست خوردید، مطمئن باشید باز هم شکست نخواهید خورد؛ دست بردارید از این کارتان. این چیزی است که همیشه به کفار گفته می‌شد؛ مثلاً عذاب می‌شوید. معمولاً این‌گونه بود که به استراغ قرآنی، عذاب یک باره نازل می‌شد و کار تمام می‌شد. این دفعه این‌گونه است که این عذاب دارد در ظرف هشت سال تحرک پیدا می‌کند و هر دفعه که این‌ها اتفاق می‌افتد، که شکست می‌خورند، می‌شود این پیام را تجدید کرد: می‌بینید باز هم باختید، فکر می‌کردید می‌برید ولی باختید، برگردید. در واقع یک پیام محبت‌آمیز است؛ دعوت به این است که دیر نشده، حالا که آن‌هایی که زنده مانده‌اند برگردند و ایمان بیاورند. مشکلشان این است. بارها در این سوره تکرار می‌شود که اگر این‌ها نجنگیدند و اگر از خصومتشان دست برداشتند، این کارشان نداشته باشد. به مومنین در واقع گفته می‌شود و برای یک مجموعه از دستورات برای ادامه این فعالیت‌ها به مومنین هم داده می‌شود که بیشتر در انتهای سوره است. حالا من شروع می‌کنم در مورد جزئیات سوره صحبت کنم. هنوز هم فکر می‌کنم، با اینکه نزدیک به ۴۵ دقیقه گذاشته‌ام، ولی فکر می‌کنم که می‌رسم جزئیات سوره را هم بگویم. خب، ما معمولاً وقتی سوره را بررسی می‌کردیم، در واقع این مقدماتی که می‌گویم بعداً به کار می‌آید؛ یعنی در بررسی سوره یک خورده سرعت را زیاد می‌کنیم. کاری که معمولاً می‌کردیم این بود که یک خورده سوره را تفکیک می‌کردیم به قطعه‌هایی. در مورد هر قطعه اکثراً وجود داشت که وارد جزئیات خود قطعه‌ها نمی‌شدیم، برای اینکه کلیت سوره را بفهمیم. من می‌توانم هم از اول تا آخرش را جلو بروم و بگویم مثلاً از اینجا تا اینجا یک قطعه خیلی مشخص است، بردن یک قطعه دیگر. یک کار مفیدتر به نظر من این است که سوره شروع می‌شود با مصدر انفال؛ یعنی اولین چیز این است که خب یک جنگی شده، غنائم به دست آمده و حالا مشکلی در مورد این هست: این انفال را به کی باید بدهیم؟ این غنائم مال کی هستند؟ ولی واجه انفال با واجه غنیمت هم فرق دارد و وارد است. احتمالاً می‌دانید که در احکام شریعت الان وقتی می‌گویند انفال، فقط منظورشان انفال به معنای اموال عمومی است که غنائم هم جزو آن‌ها محسوب نمی‌شوند، به گونه‌ای با آن‌ها برخورد می‌شود. ولی به هر حال یک چیزی در سوره بحران هست، یسالون، که همه انفال؛ اگر انفال همان معنی اموال عمومی را داشته باشد که الان من نمی‌خواهم بگویم که چقدر منتبه باشید، هر کسی سوره را بخواند می‌تواند که اینجا منظور این غنائم است. من شکی در این نیست که اینجا وقتی می‌گوید یسالون، این سوالی که الان دارند از پیامبر می‌کنند و جواب می‌خواهند این است که این جنگی که شد و این انوالی که به دست آمده، این‌ها مال کی هستند؟

این‌ها را چه کار باید کرد؟

جنگ بدر در سوره انفال

فکر می‌کنم بخواهید کل سوره را بررسی کنید؛ به تکرار موضوع انفال در سوره نگاه کنید، بسیار مفید است. یعنی شما ابتدا سوره را می‌بینید که با همین موضوع شروع می‌شود؛ مجموعه‌ای از آیات تا دقیقاً وسط سوره آمده است. این سوره ده صفحه است، به‌گونه‌ای که نوشته شده، و وقتی صفحه اول تمام می‌شود، دوباره این موضوع مطرح می‌شود. انگار من می‌خواهم یک قطعه بزرگ بگویم؛ از ابتدای سوره که شروع می‌شود تا سر این آیه، دوباره برمی‌گردد به مسئله انفال و یک قطعه جدید شروع می‌شود تا برخی مطالب گفته شود، تا به آیه‌ای برسد که می‌گوید «ما کان النبی نیکونه و اصرا حتی یسخنه». اینجا تازه متوجه می‌شوید که اصلاً ماجرا چیست و چرا این‌قدر مثال انفال و ماجراهایی که بعد از سوره پیش آمده اهمیت دارد. ماجرا این است که در دردار من اشاره دیگری هم به این سوره هست؛ خوب است که در نوریدی صحبت کنم تا این تقسیم‌بندی توجیه شود که چرا این‌قدر به این مسئله انفال اهمیت می‌دهند.

حالا بقیه از اینکه اسم سوره ماجرای جنگ بدر است، از نظر تاریخی لازم است که تاریخی بررسی کنیم. در خود همین سوره چیزی که باید بفهمیم این است که قرار بود انگار کاروانی را قدیمت بگیرند، انفالش را به هر دلیلی، و ناگهان ماجرا به جنگ کشیده شد. این شامل حال کسانی می‌شود که حالا در میانشان مومنین حقیقی هستند، اکثریت‌شان کمی ضعف در ایمان دارند تا منافقینی که اصلاً هیچ ایمانی ندارند و تظاهر می‌کنند. منافق یعنی کسی که فقط به زبان چیزی می‌گوید. این‌ها قرار بود بروند کاروان را بگیرند، نه اینکه بروند جنگ کنند. بعد از اینکه راه افتادند، می‌گوید «من یعید کمالله اهدت طایفت این انا لکم و تودون انا غیر ذات شاکت تکنو لکم»؛ یعنی راه افتادید، می‌دانستید که دو حالت وجود دارد: یکی اینکه با آن لشکر مواجه شوید، یکی اینکه با این کاروان. شما دوست داشتید با این کاروان مواجه شوید، میل داشتید. این یک لقمه خیلی خوبی بود؛ می‌رفتند چند محافظ داشتند، این‌ها را می‌زدند کنار، انوال را برمی‌داشتند، می‌آمدند خانه‌شان، زندگی‌شان رونق می‌گرفت، وضعشان خوب می‌شد. در تنگدستی به سر می‌بردند. موضوع انفال پررنگ بودنش در این سوره، بعد در جنگ و در این سوره انفال این است که انگار نیت اولیه بیرون رفتن بود، بعد رفتن کاروان برای خودش رفته بود. به پیامبر دستور داده شده بود که نه، خداوند خواسته است که با این لشکر بجنگید، نه اینکه بروید سراغ کاروان. می‌گوید «یرید الله یورید الحق»؛ خدا دنبال این است که حق را به کرسی بنشاند و «یرید الحق» به کلمات است و «یختادبر الکافرین» سنت الهی است. آن بیرون رفتن شما سنت الهی نیست که مومنین پولدار شوند، سنت الهی نیست که مومنین ندانند بروند یک کاروان را انفالشان را پس بگیرند. این خیلی چیز است. سنت الهی این است که شما اولین حرکت را کردید، در آن جردان به وجود بیاید که این ریشه‌شان قطبشه کفار است، مثل این حرکت نظامی جانشین آن عذابی است که از آسمان قرار است نازل شود. خدا دنبال آن است. در حالت شما دنبال چیز دیگری هستید؛ مسئله غنیمت است.

در جنگ بعد، وضعیت متفاوت از بقیه جنگ‌های زمان پیامبر پیدا کرده و برای همین هم از این سوره آن‌گونه شروع می‌شود و انگار اختشاشی حتی بعد از این موضوع وجود دارد. انگار آن نیت اولیه که آدم‌ها داشتند، خارج شدنشان شوق به این بود که آن کاروان را بگیرند، انوال شد. بلاخره باید اتفاقی می‌افتاد که چه شود. فقط بعد از جنگ مشکل پیدا شد. فاجعه این است که این آیه‌ای که بعداً می‌گویم، از اینجا به بعد و این تیک آخر، بگوییم انگار قسمت سوم سوره است. معلوم می‌شود که این‌ها در زمانی که داشتند می‌جنگیدند، آن نیت قنیمت گرفتنشان تبدیل شد به نیت اسیر گرفتن، که بعد بتوانند اسیر را مبادله کنند و پول به دست بیاورند. تخلفی که این‌ها در زمان جنگ کردند این بود که برخلاف دستور پیامبر، برخلاف آن فرصت استراتژی جنگی که چیده شده بود، به جای اینکه شمشیر بردارند و بروند به جنگ، طناب دستشان گرفتند کنار شمشیر تا زنده بگیرند آن‌هایی که فرار می‌کردند یا زخمی بودند، برای اینکه عرب اسیر را فدیه می‌داد. نصاره فقط این است که سری قناعی به دست آمده. حال، برداری جنگ، مطالبه وجود داشت که چگونه تقسیم شود. این میل به قنیمت گرفتن در خود جنگ تأثیر گذاشت؛ به گونه‌ای شدت لحن را زیاد کرد که باعث شد این میل به قنیمت گرفتن و مال به دست آوردن که نیت اولیه بوده، باعث تخلف در خود میدان جنگ شود. این آیه‌ای که می‌گوید نشان می‌دهد قبل از اینکه حتی موقعیت نظامی آن‌ها تثبیت شود و پیروزی به دست بیاید، این‌ها شروع کردند به اسیر گرفتن. یک بار این است که مثلاً جنگ تمام شده، پیروزی قطعی شده، موقعیت نظامی لشکر پیامبر تثبیت شده، سر جای خودشان هستند، حالا عده‌ای بروند قنیمت جمع کنند، عده‌ای بروند زخمی‌ها را بیاورند به امان، اسیر یا آدم‌هایی که در حال فرار هستند را دستگیر کنند. موضوع این است که به نظر می‌رسد این اتفاق رخ داده قبل از اینکه موقعیت پیروزی تثبیت شود. این ماجرای اسیر گرفتن شروع شد. شدت لحن این آیه فوق‌العاده زیاد است، می‌گوید اگر مثلاً چیزی رحمتی از طرف خدا باشد، «مرد لماسکن فی معخستون» یعنی کاری که کردید عذاب عظیم برایتان خواهد داشت. وسط جنگی که در واقع آن اختلافی که بعضی از مومنین از اول با خدا دارند، این است که این‌ها دوست دارند با آن غیر ذات شاکت برخورد کنند. آن آیه‌ای که اول می‌آید می‌گوید این یک دو کمال است، دعوت این‌ها آن کاروان را دوست دارند، خدا دوست دارد که این‌ها با آن لشکر مواجه شوند و این‌ها وسط مواجه شدن و آن لشکر، آن نیت اولیه خودشان را دارند و پیش می‌روند. این تخلف بزرگی که انجام شده، حالا قنیمت‌خواهی بعد از جنگ هم هست، ولی به نظر می‌رسد شاید این شدت لحن زیاد در مورد این است که این‌ها در وقت جنگ دنبال قنیمت بودند قبل از اینکه حتی پیروز شوند. این دقیقاً چیزی بود که می‌توانست باعث شکست شود و ما الان می‌دانیم که باعث شکست جنگ بعدیشان شد؛ یعنی دقیقاً قبل از اینکه موقعیت نظامی‌شان تثبیت شود، رفتند دنبال غنیمت و شکست خوردند در جنگ.

سوره بدر یک اشاره‌هایی به امکانات و شکستی که بردند دارد. در سوره احد به تحقق می‌رسد. یکی از آن‌ها این است و یکی هم حالا جای دیگر اشاره می‌کند که بردن، چون در سوره آل عمران می‌بینید که انگار ادامه این آیات است، اینجا گفته که این کارها را نکنید، این‌جوری نکنید، آن‌جوری بکنید. در نه محطی احد شکست خوردند. آیا این است که دیدید این‌گونه کردید و شکست خوردید؟ این سوره قبل از سوره احد و سوره آل عمران نازل شده است. آن رابطه‌ای که بین سوره آل عمران و آیات این سوره هست، در واقع اشاره مجدد به چیزهایی است که در این سوره خوشدارهایی اینجا داده شده به مومنین که نهایتاً عمل نکردند و باعث شکستشان در جنگ بعدی، جنگ بزرگ بعدی، جنگ احد شده است.

قطعه‌بندی سوره، انفال، غنائم و اسیر گرفتن

خب، شما در این قطعه بزرگ اولیه که پنج صفحه است، مسئله انفال مطرح می‌شود، صفات مومنین حقیقی گفته می‌شود. این در آغاز سوره است. بعد صحنه‌هایی از جنگ می‌آید، منتها از دیدگاه پشت صحنه جنگ، بد را می‌بینید، مال قسمت مومنین است که ملاحقه می‌آیند، چه کارهایی می‌کنند که باعث پیروزی می‌شوند. این اولین قطعه سوره است. ماجرای مثل اینکه سؤال مربوط به انفال مطرح می‌شود. اولین صحنه‌هایی که می‌بینید، صحنه‌های جنگ است و اینکه ملاحقه آمدند و چه آثاری گذاشتند و شما پیروز شدید. در یک مجموعه نسبتاً طولانی خطاب‌هایی به مؤمنین است که همان خوشدار است؛ مثلاً اولین خطاب همان خوشداری است که بعداً در سوره آل عمران می‌بینید که دوباره تکرار می‌شود: «یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتمو الذین کفروا زحفوا فلا تولوا الادبار»

آیه و ترجمه فولادوند
(انفال، ۱۵)

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ زَحْفًۭا فَلَا تُوَلُّوهُمُ ٱلْأَدْبَارَ

عربی

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، هر گاه [در ميدان نبرد] به كافران برخورد كرديد كه [به سوى شما] روى مى‌آورند، به آنان پشت مكنيد.

ترجمه فارسی فولادوند
. همان عقب‌نشینی وقتی با موقع جنگ پشت نکردید به دشمن، یادتان هست در سوره آل عمران صحنه‌هایی بود که می‌گفتید داشتید فرار می‌کردید، پشت کرده بودید به دشمن، پیامبر از پشت سر شما را صدا می‌کرد و شما برمی‌گشتید. لحظه‌های شکست مثل اینکه پشت کردید. اینجا اولین توصیه این است که هر اتفاقی بیفتد، دقیقاً همین است. هم این آیه، آیه‌ای که بعد از آن می‌آید، پشت سر هزاران ملائکه آمدند و کارهایی می‌کردند. اگر ایمان داشته باشید، در هر لحظه می‌دانید که اگر بمانید، پیروز می‌شوید. تنها چیزی که ممکن است باعث شکست شما شود این است که صحنه جنگ را ترک کنید. تا وقتی هستید، ملائکه کارهایی می‌کنند. اگر باز پیروز نشدید، کارهای دیگر هم بر عهده‌شان است. بنابراین اینجا نگرانی نیست، هیچ وقت نترسید، پرش نکنید. کل این توصیه‌هایی که به مؤمنین می‌شود، یک مجموعه آیات است که همین چیزهایی است که من گفتم. حالا در کلیات نمی‌خواهم وارد جزئیات شوم، اینکه بفهمند ملاحقه این کار را کردند، اینکه بفهمند همه این کارها کار خدا بوده، جمعیتشان معصر نبوده و دعوت به اطاعت می‌شوند، دعوت به این می‌شوند که دعوت خدا را که باید باعث حیاتشان شود بپذیرند. و الاخر، یک مجموعه آیات است که این‌ها را بعد از اینکه به آن‌ها بشدت می‌کند که این جنگ در واقع پیروزی است، پیروزی که خداوند برآورده کرده، به آن‌ها اختیار می‌دهد که اگر غیر این فکر کنند و غیر این عمل کنند، این را توهین بدانند، مجازات می‌شوند و بعد به اطاعت و شکر و استجابت دعوت می‌شوند و نهایتاً به آن‌ها وعده داده می‌شود که اگر تنها باشند، خداوند به آن‌ها فرغان می‌دهد. اکثر آیات شاید خیلی لحن مصفتی ندارد، عده‌ای خیلی مثبت هستند. این قطعه تمام می‌شود. داخل این قطعه اول، بعد از صحنه جنگ، یک مجموعه توصیه‌ها به مومنین است و بعد آن مجموعه آیات که من دفعه قبل فقط در مورد این آیات صحبت کردم، آیات خطاب به پیامبر است و یک جور در واقع وضعیت موجود را در مورد مومنین و کفار و گروهشان در آن سنت الهی می‌خواهد جا بیندازد. یعنی حرف‌های آن‌ها را نقض می‌کند؛ اینکه این‌ها می‌خواستند تو را آنجا اسیر کنند، در مکه یا بکشند یا اخراج کنند. خطاب پیامبر یادآوری می‌شود که این‌ها چه کار کردند، چه گفتند، قرآن را نپذیرفتند، گفتند که عذاب بر ما نازل کن. اشاره به اینکه این‌ها مسجد الحرام را دست خودشان گرفتند و راه مسجد الحرام را بستند. این‌ها در واقع انگیزه‌های کلی جنگ مومنین با کفار و غرش است که باید مسجد الحرام را از آن‌ها پس بگیرند. این‌ها آدم‌هایی هستند که در همان سنت‌هایی مثل کفار قبلی عمل کردند و بنابراین مستحق عذاب هستند. آن آیه که می‌گوید «و مال هم الله عزیزه و هم الله و هم یسودونه» مسجد الحرام دقیقاً دارد می‌گوید که این‌ها مثل همان کفاری هستند که همیشه در طول تاریخ بودند، مصنف اعذابه. پایان این قطعه که قطعه در واقع آخر است، این پاسخ اول است. می‌گوید «لیميز الله خبیشم اینت تیب» برای اینکه خداوند خبیش را از نیک جدا کند و ادامه می‌دهد «قل لذین کفروا ان تهبوا یغفر لهم ما سلف و یعودوا فقط عند سنت الابنی»
آیه و ترجمه فولادوند
(انفال، ۳۸)

قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِن يَنتَهُوا۟ يُغْفَرْ لَهُم مَّا قَدْ سَلَفَ وَإِن يَعُودُوا۟ فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ ٱلْأَوَّلِينَ

عربی

به كسانى كه كفر ورزيده‌اند، بگو: «اگر بازايستند، آنچه گذشته است برايشان آمرزيده مى‌شود؛ و اگر بازگردند، به يقين، سنت [خدا در مورد] پيشينيان گذشت.»

ترجمه فارسی فولادوند
. این قطعه این‌گونه تمام می‌شود که به کفار می‌گوید بگو اگر کوتاه بیایید از چیزهایی که تاله کردید می‌گذریم، ولی اگر نه، سنت الابولین، همان کاری که با بقیه کفار کردید، همان بلا سر شما می‌آید. فرمش این است که در جنگ کشته می‌شوید، نابود می‌شوید و پایانش این است که «وقاتلو هم حتی لا تکونه فتنه». مثل اینکه آن سنت الابنین فرم دارد. به روشنی می‌گوید این‌گونه نیست که قرار باشد از آسمان سنگ ببارد، قرار است جنگ باشد تا این‌ها ریشه‌کن شوند، مگر اینکه هر لحظه که دست بردارند، این روند موجز آسایش شکستشان در واقع متوقف شود. پیروزی مومنین این است.

این یک قطعه است که فکر می‌کنم از شروعش تا اینجا چیزهایی گفته شده است. من فقط به این دلیل نیست که الان می‌خواهم روی مسئله انفال در این سوره تکیه کنم. شما اگر این قطعه را در نظر بگیرید، خودش چند تکیه دارد: خطاب به توصیف جنگی، بعد خطاب‌هایی به مومنین و خطاب‌هایی به پیامبر؛ سه قطعه خیلی روشن بعد از آیات اولیه است که می‌توانید این را رسم دیگری تفکیک کنید. نیمه دوم سوره که شروع می‌شود، تکلیف انفال و تکلیف غنائم را روشن می‌کند. اینجا با واژه غنیمت می‌آید: «و انما غنیمتکم من شیء فان لله خمسه و للرسول و للذی قرب و الیتاما و المساکین و ابن السبیل ان کنتم آمنتم بالله و ما انزل علی عبدنا یا اومل فرغان یا اومل تغل جمعان والله علی کل شیء قدیر»

آیه و ترجمه فولادوند
(انفال، ۴۱)

۞ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَىْءٍۢ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُۥ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ إِن كُنتُمْ ءَامَنتُم بِٱللَّهِ وَمَآ أَنزَلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا يَوْمَ ٱلْفُرْقَانِ يَوْمَ ٱلْتَقَى ٱلْجَمْعَانِ ۗ وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ

عربی

و بدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و براى خويشاوندان [او] و يتيمان و بينوايان و در راه‌ماندگان است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى [حق از باطل ]-روزى كه آن دو گروه با هم روبرو شدند- نازل كرديم، ايمان آورده‌ايد. و خدا بر هر چيزى تواناست.

ترجمه فارسی فولادوند
. دوباره مسئله غنائم مطرح می‌شود و یک بار دیگر صحنه‌های جنگ تکرار می‌شوند. صحنه‌های جنگ این دفعه تکرار می‌شوند، انگار ادامه همان صحنه‌های اول است و یک دفعه شما این دفعه پشت صحنه آن را می‌بینید. این طرف ملائکه بودند که می‌آمدند کارهایی می‌کردند. در مورد جزئیاتش صحبت می‌کنم. دفعه دوم می‌بینید که شیطان چه رابطه‌ای با این موضوع نشان می‌دهد. می‌گوید نباشید مثل کسانی که آمدند با غرور و ازدگان لهم و شیطان و اعمالهم و قال لغال و لکمالیهم. این حرف‌هایی است که در دلشان بود، حرف‌های شیطانی که دلشان بود، مغرور بودند، برای نمایش در مقابل مردم. این حالتی که به جنگ می‌آمدند، مثل اینکه با خودشان پرچم‌های نیاکانشان را نیاوردند و رجز می‌خواندند. این چیزهایی در بین عرب رواج داشت. چیزی که در دلشان بود این بود که شیطان اعمالشان را زینت داده بود و به آن‌ها می‌گفت که «لا غالب لکم و لیام کچی»، امکان ندارد او را شکست بخوری و این می‌دهد جارو. شیطان یک‌جوری به آن‌ها انگار این حس را می‌داد که پناه می‌دهد به آن‌ها، حمایتشان می‌کند. بعد می‌گوید وقتی این را به هم می‌گویند، رسیدن شیطان فرار کرد و گفت من چیزی می‌بینم که شما نمی‌بینید.

دفعه اول صحنه جنگ فقط مومنین را می‌بینید و امداد الهی را می‌بینید، در حالی که دفعه دوم صحنه جنگی که روایت می‌شود، که باز مثل دفعه اول نسبتاً مفصل‌تر است، علاوه بر اینکه یک چیزی از این طرف جبهه می‌بینید، نکته‌اش این است که این‌ها جمعیت آن‌ها را کم دیدند و آن‌ها هم جمعیت این‌ها را کم دیدند. کم‌کم سویچ می‌شود به اینکه آن‌ها وقتی بارده جنگ می‌شدند، حالشان چطور بود و چگونه شکست خوردند. در دفعه اول فقط نشان می‌دهد که مومنین چگونه پیروز شدند، ولی شاید نتوانم خیلی خوب بیان کنم که چرا. برای اینکه یک‌جوری من اما همه این حرف‌هایی که می‌زنم، سنت انوالین چیست؟ خلاصه قرار است اتفاقی بیفتد که کفار و قریش نابود شوند. کدام داستان قرآن است که شبیه آن اتفاق می‌افتد؟ داستان مثلاً فرض کنید قوم لوط، یعنی به جای اینکه مثلاً فرض کنید یک آتش‌فشان باشد و همه نابود شوند، این دفعه قرار است تمام کفار و قریش در جنگ با شمشیر از دنیا بروند. داستانی که دارد تکرار می‌شود، داستان آل فرعون است. بزرگان و قریش نابود خواهند شد. این ادامه این رسمت است. آیات خیلی روشن دارد. این دفعه می‌گوید آن سنت الولینی که سنت الهی است، کدام یک است؟ یعنی شبیه کدام اتفاق دارد می‌افتد؟ شبیه اتفاق زمان موسی است. زمان موسی قوم فرعون نابود نشدند، در خاطر اینکه ببینید زمان موسی زمانی که جامعه نوینی تشکیل شد، در پیامبرانی که اصلاً مثلاً زمان حضرت نوح یا نمی‌دانم حضرت لوط تعداد مومنین در حدی نبود که یک جامعه تشکیل دهند. جوری بود که چند نفر انگشت‌شمار بودند، جامعه دینی تشکیل نمی‌شد و بنابراین اوضاع شکل می‌گرفت. اوضاع زمان پیامبر شبیه در واقع زمان موسی و برخوردش با فرعون است که یک مجموعه آیات نشان داده شد به آل مصر. ایمان نیاوردند، ولی همه‌شان نمردند. بزرگانشان، یعنی اگر فرض کنید فرعون مرد، خامان مرد، در جنگ‌های زمان پیامبر ابو جهل و ابو لهب و عده‌ای این‌گونه مردند، با تعداد نیروهای نظامی که اطرافشان بودند. این هم اتفاقی است که برای آل فرعون افتاد. خیلی با صراحت اینجا این نکته گفته می‌شود که بعد از اینکه این صحنه می‌آید و در مورد عذاب الهی که این‌ها دچار آن خواهند شد صحبت می‌کند، می‌گوید که دعوت به آل فرعون مثل آل فرعون و کسانی که قبلش بودند، اما از اینکه باید بیشتر از آیه‌هایی که یک بار آمده‌اند فکر کنند. یک آیه بینش می‌آید دوباره می‌گوید که دعوت به آل فرعون و کسانی که قبلش بودند، اما تا اینجا که این همان است که دعوت به آل فرعون و کسانی که قبلش بودند، هم اول بود کفر و به آیات الله این دفعه از کذب و به آیات رب بهن. دفعه اول بود فرخزه همان لاهو به زنو بهن، این دفعه از «فاهلکناهم» به زنو بهن و «اغرقنا آل فرعون»

آیه و ترجمه فولادوند
(انفال، ۵۴)

كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ ۙ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ ۚ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنَٰهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَآ ءَالَ فِرْعَوْنَ ۚ وَكُلٌّۭ كَانُوا۟ ظَٰلِمِينَ

عربی

[رفتارى‌] چون رفتار فرعونيان و كسانى كه پيش از آنان بودند، كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند؛ پس ما آنان را به [سزاى‌] گناهانشان هلاك، و فرعونيان را غرق كرديم و همه آنان ستمكار بودند.

ترجمه فارسی فولادوند
. آن آیه با یک اختلاف جزئی است که مثل اینکه دفعه اول یک‌خورده مقدماتی‌تر است، دفعه دوم نتیجه نهایی است. دفعه اول آیات ایرانی نپذیرفتند، وقتی دوم تکذیب کردند، درجه‌ای انگار شدیدتر است. وقتی اول می‌گوید که این‌ها را به گناهانشان گرفتیم، شاید بیشتر اشاره به آن موجزاتی است که بلاهای سرشان می‌آمد به دلیل کفرشان، ولی وقتی کلن تکذیب کردند، می‌گوید وقتی «اهلکناهم» هم حلاکشان کردیم. این شباهت بین این کفار که صراحتاً گفته شده، من فکر می‌کنم از اول معلوم است که نتیجه اجرای سنت الهی در زمان پیامبر چیست؟ قوم مخالف پیامبر نابود نمی‌شوند، یک‌شکن نمی‌شوند، بلکه سرانشان کشته می‌شوند همراه با افراد نظامی که اطرافشان هستند. دقیقاً بلایی که سر فرعون آمد، خودش با لشکری مجهز دنبال حضرت موسی بود و در دریا غرق شدند. این دفعه هم حالا به طور کمی متفاوت این اتفاق می‌افتد. بزرگانشان در می‌آیند، جنگ می‌کنند و کشته می‌شوند. ما الان می‌دانیم که این اتفاق دقیقاً افتاده و این آیه یک حالت پیشگویانه دارد که وقایع به چه سمت خواهد رفت.

نگاه جزئی‌تر به آیات ابتدایی سوره انفال

پایان سوره به موضوع اول سوره برمی‌گردد. بعد از اینکه مسئله انفال مطرح شد، یک مجموعه صفات مومنین واقعی گفته شد، قبل از اینکه اصلاً سطور شروع شود، چند آیه که می‌گوید «الذین آمنوا الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض». آیات خیلی زیبایی در توصیف مومنین است که بعداً می‌خواهد بگوید اکثر شما جز مومنین حقیقی نیستید. بعد از اینکه این توصیف مومنین آمد، که این آدم‌ها هستند که وقتی یاد خدا می‌کنند، در قلبشان تأثیر می‌گذارد و وقتی آیات الهی را تلاوت می‌کنند، ایمانشان زیاد می‌شود، به پروردگار خودشان توکل می‌کنند، نماز به پا می‌دارند و از آنچه به آن‌ها روزی داده شده انفاق می‌کنند. اولین آیه «هم المومنون حقاً»

آیه و ترجمه فولادوند
(انفال، ۴)

أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُؤْمِنُونَ حَقًّۭا ۚ لَّهُمْ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌۭ وَرِزْقٌۭ كَرِيمٌۭ

عربی

آنان هستند كه حقاً مؤمنند، براى آنان نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و روزىِ نيكو خواهد بود.

ترجمه فارسی فولادوند
؛ این‌ها مومنین واقعی هستند، درجاتشان بالا است و مخفرتشان و روزی‌شان داده شده است. بعد اطراف پنهان‌ور نشان می‌دهد که این‌ها انگار خیلی‌ها این‌گونه نیستند. می‌گوید مثل اینکه اول سوره این‌گونه است که خب، عده‌ای مومنین حقیقی هستند، عده‌ای مومنین حقیقی نیستند. کما اینکه آخر سوره هم همین است که «رب بکن این بیتی بالحق و این فریق هم من المومنین هلا کاره». این‌ها کسانی هستند که مومنین حقیقی نیستند، که خود پیامبر و عده‌ای مومنین حقیقی هستند و عده‌ای مومنین حقیقی نیستند. این که اول سوره مطرح شده، پایان سوره دقیق‌تر است. انگار برای همین، آدم‌هایی که هستند، از کسانی که مهاجرت کردند و در آن مهاجرت و انصار اولیه، آن‌هایی که از مکه راه افتادند همراه پیامبر آمدند و زندگی‌شان را گذاشتند و همه چیز را رها کردند و همراه پیامبر شدند، و آن‌هایی که همه چیز خودشان را در مدینه در اختیار این‌ها گذاشتند، این‌ها مثال‌های مومنین حقیقی هستند. شروع می‌کند می‌گوید: «فهم ببخشید ایمان آوردند ولی مهاجرت نکردند». این‌ها یک‌جوری تفکیک می‌شوند. نهایتاً می‌گوید: «والذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله و الذین آمنوا و نصروا». دوباره این‌ها همان آیات تکرار می‌شود. اولین آیه «هم المومنون» حکم این‌ها مومنین واقعی است. یعنی اول سوره یک سری حالات مومنین گفته شده بود که مومنین حقیقی این‌ها هستند. پایان سوره مستغای همین حال حاضر را دارد می‌گوید مومنین حقیقی آن‌هایی هستند که مهاجرت کردند و جهاد کردند و همراه شما بودند. اولیاء آن‌ها از شما هستند. من حالا یک مرور کلی از سوره کردم که فکر می‌کنم این تقسیم‌بندی اساس دفعاتی است که برمی‌گردیم به مسئله انفال و غنائم. یک‌خورده تقسیم‌بندی خوبی است برای اینکه این تقسیم‌بندی‌ها یک‌جوری به اصطلاح یکنواخت نیست. باید این‌گونه نگاه کنیم. من فکر می‌کنم کمی روشن می‌کند موضوع سوره را به دلیل اینکه تکرارهایی در سوره هست؛ یکی این تکرار سوره مسئله غنائم است، پشت سرش تکرار صحنه‌های جنگ است و پشت سرش مثلاً یک سری توضیح‌ها به مومنین، یک سری توضیح‌ها به پیامبر که این‌ها هی در این قطعه‌ها تکرار می‌شود. قطعه اول و دوم، یعنی اولین بار که تا پنج صفحه می‌خوانید و دفعه دوم که دوباره تا سه صفحه و مثلاً نصف بیشتر می‌خوانید، این‌ها یک‌جوری با هم قابل مقایسه هستند؛ مثل دیدن حالا این دفعه جبهه مومنین را دیدید، دفعه بعد مثلاً جبهه بیشتر کفار را دارید.

خب، حالا من آن نکات مربوط به خود ریستر، یعنی کلیتی که مثلاً روندش چگونه است، گفتم. چند تا از جزئیات بعضی از این قطعه‌ها را می‌خواهم بگویم که به نظرم می‌رسد شاید تذکر دادنشان راحت باشد.

ابتدا یک نکته را بگویم، چون می‌ترسم فراموش کنم: سوره آل‌عمران درباره جنگ احد صحبت می‌کند، اما سوره انفال درباره جنگ بدر است. در آنجا مسئله شکست نیست، بلکه موضوع پیروزی است. به هیچ وجه سوره آل‌عمران را نمی‌توان سوره‌ای جنگی به حساب آورد، در حالی که سوره انفال سوره جنگی است. سوره توبه هم همین‌طور. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که این‌گونه نیست که وقتی خداوند در قرآن درباره یک جنگ صحبت می‌کند، موضوع لزوماً جنگ باشد.

سوره احد و سوره آل‌عمران را من به هیچ وجه سوره جنگی نمی‌دانم. سوره بدر، انفال، سوره آل‌عمران، همه در مورد مسائل داخل جامعه هستند؛ اصلاً صحنه جنگ به آن صورت در آن‌ها مطرح نیست. نه به هیچ وجه اشاره‌ای به کفار و کارهایی که انجام داده‌اند و بلایی که بر سرشان آمده است، نیست. بلکه ما جنگ را در جامعه مؤمنین می‌بینیم. موضوع سوره آل‌عمران مسائل داخل این جامعه ایمانی است. سوره بقره تشکیل جامعه ایمانی است و سوره آل‌عمران به‌طور واقع‌گرایانه به اکثریت فقیه‌نماها، به هم‌مرزها و منافقینی که داخل جامعه مؤمنین هستند، اشاره می‌کند. چون جنگ احد با اشراف و این‌ها پررنگ می‌شود و نفاقشان روشن می‌شود، از زمینه جنگ احد استفاده شده تا این مسائل را ببینید. اصلاً کاری به آل‌عمران ندارد، کاری به جنگ ندارد، کاری به اینکه کفار کجا آمدند و سر جنگ چه اتفاقی افتاد، ندارد. موضوع چیز دیگری است.

کفار قریش و آل فرعون

باید دوباره به آن موضوع بازگردیم. نمی‌دانم، چون درباره سوره احد و شکست مؤمنین در جنگ احد قبلاً صحبت کرده‌ام، چون جنگ احد در قرآن اشاره شده، پس به یک چیز خاص اشاره می‌شود که همین‌طور اتفاق افتاده بود. شما می‌بینید که درست به جنگ احد اشاره می‌شود، اما این موضوع کاری به جنگ ندارد؛ آنجا منظور چیز دیگری است. ممکن است واقعه دیگری در زمان پیامبر اتفاق افتاده باشد؛ منافقین ظاهر شدند، یعنی این بی‌ایمانی که اکثریت دارند، مؤمنین حقیقی نیستند. به دلایل مختلف در زمان پیامبر اتفاقاتی می‌افتاد و این‌ها روشن می‌شد. جای این بود که درباره آن صحبت شود. اوج آن جنگ احد است که در سوره آل‌عمران درباره آن صحبت می‌شود.

با تمرکز صریح‌تر بگویم: همیشه گفته شده که سوره آل‌عمران درباره جنگ احد صحبت می‌کند، به این نیت که ببینید در جامعه دینی که تشکیل شده، همین الان که در زمان پیامبر است، اوضاع خوب نیست؛ اکثریت مؤمنین حقیقی نیستند و بدانید که تا ابد همین‌طور خواهد بود. جامعه دینی این‌گونه نیست که فکر کنید جامعه آرمانی و مدینه فاضله می‌شود. بلاخره در آن اکثریت با هم ملزی، نفاق و قلوب هم‌مرزی وجود دارد که در سوره بقره دیدید که بنی‌اسرائیل هم همین‌طور بودند.

بنابراین من این دو را کنار هم می‌گذارم و جالب است که سوره آل‌عمران را کنار سوره انفال نگاه کنید؛ هر دو درباره جنگ بدر صحبت می‌کنند، اما موضوع کاملاً متفاوتی دارند. یکی واقعاً درباره جنگ و اتفاقاتی است که در جنگ افتاده، روحیه مؤمنین و افراد دیگر که آنجا بودند، کفار در زمان جنگ و اینکه در آینده چه خواهد شد. مثلاً توصیه به مؤمنین که سلاح داشته باشید و چه کار کنید. فضای آن کاملاً جنگی است و هدف فقط این است که این جنگ را از فهم الهی درک کنید.

مؤمنین حقیقی

اما اینجا موضوع این نیست؛ اینجا شما فقط بستر جنگ را در داخل جامعه ببینید. می‌توانست سوره آل‌عمران زمینه‌ای غیر از جنگ احد را انتخاب کند و آن حرف‌ها را بزند، اما جنگ احد واقعه جالبی است. نتیجه این تفاوت این است که ببینید چقدر درباره منافقین و افرادی که ایمانشان ضعیف است در کل سوره انفال صحبت شده است. جایی می‌گوید که کلمه منافقین آمده و گفته قبل از اینکه جنگ شروع شود، این‌ها داخل لشکر مؤمنین بودند؛ عده‌ای بودند که به دین خود مغرور شده بودند. کسی که به خدا توکل کند، خدا عزیز و حکیم است.

یک بار حرفی نقل می‌شود که این منافقین داشتند به اصطلاح وزوز می‌کردند، در حالی که این وزوز در سوره آل‌عمران خیلی زیاد است؛ حرف‌ها و رفتارهایشان، در جنگ چگونه برخورد کردند، این‌ها را داریم. خب، یک نکته بگذارید بگویم: شما احتمالاً به این عادت کرده‌اید. من مخصوصاً قبلاً گفته بودم که سوره انعام را زیاد تحکیم کرده‌ام. کلن یکی از مهم‌ترین کارکردهای واجه‌قول در قرآن این است که خداوند با کفار مستقیم صحبت نمی‌کند. پیام‌هایی که برایشان هست، به پیامبر می‌گوید به آن‌ها بگو. یعنی یا به مؤمنین مستقیم خطاب می‌کند، یا بنی‌اسرائیل داریم، یا اهل کتاب داریم؛ یعنی یا ای اهل کافرون نداریم، یا ای اهل کافرون داریم. برای این اصلاً شأنشان این نیست که کسی خداوند به آن‌ها خطاب کند و حالت غیرمستقیم صحبت کردن بلاخره یک مقدار خوب نیست.

اگر خداوند چیزی را بگوید «یا ای اهل‌الذین آمنوا» خیلی بهتر است تا اینکه مثلاً پیامبر بگوید به آن‌ها بگو. جواب «یَسْأَلُونَکَ» معمولاً این‌گونه می‌آید. می‌توانست این‌گونه باشد یا مثلاً جواب بیاید. اما من احساس می‌کنم که این‌قدر «یَسْأَلُونَکَ»هایی که در قرآن نقل می‌شود، فضایی ایجاد می‌کند که این‌ها این‌گونه به کف نزدیک شده‌اند. جوابشان با قلب درستی است، چون سؤال و جواب به پیامبر گفته می‌شود، ولی در نهایت این قول یک خورده فضای منفی که وجود دارد را به نظر من منتقل می‌کند. مستقیم به آن‌ها جواب داده نمی‌شود و این واسطه بودن پیامبر، حالا به دلایلی که الان نمی‌خواهم درباره‌اش بحث کنم، اصولاً واسطه رحمت خداوند بودن است.

یعنی بعضی از این سؤال‌ها طوری است که اگر پیامبر نبود، ممکن بود در جوابش عذابی نازل شود، اما حضور پیامبر و اینکه این دیالوگ از طریق پیامبر برقرار می‌شود، شدت آن جواب را که ممکن است در واقعیت اتفاق بیفتد، کاهش می‌دهد. من خیلی نمی‌خواهم درباره این بحث کنم، فقط می‌خواستم به این قولی که اول سوره هست اشاره کنم.

مقایسه توصیف مؤمنین در سوره انفال و آل عمران

من چند نکته اینجا نوشتم که نمی‌خواهم بگویم؛ فکر می‌کنم کمی طول می‌کشد و خیلی هم ضرورت ندارد. به خطاب‌ها در این سوره دقیق‌تر نگاه کنید؛ از اول که شروع می‌شود، مثلاً خطاب به پیامبر است، بعد به مؤمنین خطاب می‌شود، سپس این عبارات «یا ایهالذین آمنوا» می‌آید و بعد دوباره پیامبر مورد خطاب قرار می‌گیرد. به نظر من یک دور مرور کردن این سوره و دیدن اینکه چه چیزهایی خطاب مؤمنین گفته می‌شود و چه چیزهایی خطاب پیامبر، جالب است.

نکته‌ای که اشاره کردم با جزئیات بگویم: سخن اولی که از جنگ می‌بینید، مسئله دخالت ملائکه در جنگ است. می‌گوید: «من تستقیصون ربکم فاستجاب لکم إنی ممددکم بألف من الملائکه مردفین». متوجه شدید؟ خداوند جواب شما را داد که من با هزار فرشته که پشت سر هم آمده‌اند، شما را امداد می‌کنم؛ امداد غیبی به معنای واقعی. حالا امداد غیبی چیست؟

آیه و ترجمه فولادوند
(انفال، ۹)

إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَٱسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّى مُمِدُّكُم بِأَلْفٍۢ مِّنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ مُرْدِفِينَ

عربی

[به ياد آوريد] زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مى‌طلبيديد، پس دعاى شما را اجابت كرد كه: «من شما را با هزار فرشته پياپى، يارى خواهم كرد.»

ترجمه فارسی فولادوند

ببینید، من باز هم درباره معنوی‌تر شدن فضای دنیا و زمان پیامبر نسبت به دوران بنی‌اسرائیل صحبت می‌کنم. آنچه ذکر می‌شود این است که دشوار است برای شما که ملائکه را تصور کنید. شما انتظار دارید که این ملائکه شمشیر بزنند، اما آن‌ها چنین نکردند؛ بلکه باد و توفان ایجاد کردند. ملائکه قدرت این را دارند که مانند ملائکه عذابی که سر قوم لوط آمد، وقایع طبیعی را ایجاد کنند. آیا این ملائکه چنین کاری کردند؟ همه کارهایی که این هزاران ملائکه انجام دادند، از نوع اتفاقات معنوی بود؛ بشارت دل‌ها بود. مثلاً دل‌هایشان روشن شد و گفتند که خواب شما دیگر خواب سبا نیست که رفتید و از یوغ ظلم رهایی یافتید. می‌گوید خداوند ملائکه‌ای فرستاد و ادامه آیات هم همین است که هزاران ملائکه را خداوند معمول کرد تا به این‌ها کمک کنند. عباراتی که می‌خوانید، مانند «وما جعله الله إلا بشراً» یعنی خداوند فقط بشارت‌دهنده است، ولی قلب‌ها را آرام کنید. این یک بشارت بود و قلب‌هایتان را آرام گذارید. «ومن نصره إلا من أَند الله» یعنی نصرت از آنِ خداوند است، خداوند عزیز و حکیم است.

خطاب قرار گرفتن مؤمنین و غیر مؤمنین در قرآن

وقتی که خواب سباکی شما را در بر گرفته بود، امنتان منهو و یو نزدلو علیکم من استماه ما اند یوتهرکم بهی و یوزه به انکم رجل شیطان؛ یعنی یک باران سباکی هم بارید که قلب‌هایتان تطیر شد. همه چیز این‌گونه نیست که سیگ آمد و مثلاً کفار بردند. اگر هم واقعاً اتفاق طبیعی افتاده بود، مثلاً بارانی آمد و این‌ها قلبشان یک تحصیل روی لیوته گرکون بهی و یوزه به انکوم ریزشتنگتان ولی یرگتا علاقه رو بکن که قلب‌هایتان به همگی معتقد شد و یوسبتتا به هل اقدام قدم‌هایتان ثابت شد. همه اتفاقات به طور معنوی در مؤمنین رخ داد. در اثر حضور این ملائکه، آن باران هم بر سر آن‌ها بارید. دیگر این‌گونه نیست که مثلاً باد و بارانی آمده باشد و اتفاق طبیعی این شکلی افتاده باشد. خداوند به این ملائکه وحی کرد که من با شما هستم؛ این مؤمنین را تثبیت کنید. «سعال غیفی غلوب لذیم کفر و روب در قلب کفار به زودی ترس خواهد افتاد.» همه کارهای این ملائکه آمدن نبود که شمشیر بزنند یا توفانی بیاورند، بلکه قلب مؤمنین آمادگی تثبیت شدن و بشارت را داشت و تثبیت‌شان کردند، بشارت دادند و کفار که قلب متزلزل و شیطانی داشتند، ترسیدند. نتیجه شد که «فضل بوفاقل اعناق وضل بوفاقل اعناق من کل برای من گردن‌ها را بزنید، دست‌ها را قطع کنید.» اتفاق این است که انگار شمشیر زده‌اند، توفانی نیامده، سنگی هم از آسمان نیامده، بلکه شمشیر خوب کار کرد، دست‌ها خوب کار کردند و گردن‌ها قطع شد و دست‌ها بریده شد. «عذاب زالکم فضوغوه و انه لیل کافرین عذابن.» این وعده عذابی است که در دنیا محقق شده است.

دفعه دوم که به ماجرا اشاره می‌کند، یعنی آیه‌ای بسیار زیباست که خوب است بگویم و دقیق بخوانید. از «انتون به ادوت دنیا و هم به ادوت غصبه» سخن می‌گوید؛ آن صحنه را که شما اینجا ایستاده بودید، خیلی آیه جالبی است از آیه محمود که می‌گوید رسیدید، همزمان آن لشگرها و همه چیزهایی بودند که خالص بودند. به کدامیک برفورد می‌کنند؟ همزمان با هر دوی آن‌ها برفورد کردند. دلشان می‌خواست بروند به کاروان حمله کنند، آن لشگر هم آنجا بود و نهایتاً قرار بود با لشگر بجنگند. بعد آیه‌ای هست که می‌گوید آن‌ها چیزی نداشتند، دوره‌شان خیلی این‌گونه نبود که قطنما و این‌ها داشته باشند و خیلی راه‌ها را خوب پیدا کنند. این‌ها همه همزمان در یک جا به هم رسیدند. می‌گوید اگر قرار بود با هم قرار بگذارید، نمی‌رسیدید. این‌گونه وعده ملاقات نمی‌شد که ساعت سه مثلاً بیاییم پای آن تپه، آن کاروان بیاید و از آن طرف آن لشگر از آن طرف بیاید. این اتفاق نمی‌افتد که این‌گونه به هم برسید. این‌ها سخت بودند. کاروان را دیدند، رفتند به جنگ. فره همین رفتن اسیر بگیرند و آقایی جوری جبران شوند. اگر آن کاروان هدفشان نبود، شاید آن التحابشونی خود کمزن دوباره اینجا می‌دیدیم. ماجرا این است که این‌ها پیروز شدند. می‌گوید خداوند هم در رویایی که پیامبر دید و هم در واقعیت، فضایی جوری بود که ببینید هیچ معجزه‌ای نیست. من می‌توانم بگویم گرد و خاک بود، مثلاً گرد و خاکی با باد شد که این‌ها اگر این‌گونه بود که می‌گفتید ملائکه باعث شدند که شما آن‌ها را کم ببینید و آن‌ها شما را زیاد ببینند، خب این اتفاق یک مقداری معجزه است. اتفاقی که افتاده این است که «از یوری کموهم از ایل تقایتون فی أعیانکم غلیلن و یوغللکم فی أعیانکم.» شما آن‌ها را کم دیدید، آن‌ها هم تعدادشان کم بود و می‌ترسیدند که با جمعیت زیاد می‌جنگند. روحیه گرفتند، اشتراک کردند. این‌ها قدم زیاد نیستند. مشکلشان این بود که مغرور بودند و فکر می‌کردند که الان می‌زنند درب را خراب می‌کنند. معجزه اگر اتفاق افتاده به دریافت امکانات معنوی است که اینجا وجود دارد. ملائکه تا جایی که خیلی نرم‌افزاری دارند دخالت می‌کنند، سخت‌افزاری نیست. ممکن است حالا جایی لازم باشد باد و توفانی هم بیاید، ولی فرق بین دوران پیامبر با دوران قبل این است که خود معجزه در فضای معنوی است. همه چیز به گونه‌ای در حد قلب و روح و چیزهای معنوی اتفاق می‌افتد و اینجا تفاوت است که دنیا تغییر کرده و امکانات جدید ایجاد شده که این‌ها به اندازه مسیح مرد می‌شد.

خب، من به خطاب «یا یا لذن آمانو» هم در این سوره نگاه کنیم. من می‌توانم آن جزئیات را بیشتر بگویم، ولی فکر می‌کنم لازم نیست. چیزهایی که یادداشت کرده بودم تقریباً گفتم. با حذف بعضی جزئیات فکر می‌کنم در حد کاری که معمولاً برای یک سوره انجام می‌دهیم، انجام داده‌ام. می‌گفتم هر چه باید بخواهیم، می‌شود بیشتر هم صحبت کرد. کلیت موضوع سوره و اینکه قطعه‌های مختلفی، بخش‌هایی از این سوره هستند. اواخر سوره که این آیه معروف است و «ایدوله هم مستتتون من قوه» آنجا هست، مجموعه‌ای از چیزها هم در بخش آخر است؛ توصیه‌هایی که خطاب به مؤمنین است که انگار چگونه باید در آینده رفتار کنند. اینکه مثلاً فرسون اطلاعات معجزات دارد، صورت می‌گیرد. شما اگر تعدادتان کم باشد هم برنده می‌شوید، ولی هر فضیلتی باید به اندازه کارتوی برید دنبال سلاح. این‌گونه نیست که مثلاً مثل همین که تا جای ممکن قرار است همه روال‌های طبیعی تیه شود. این‌گونه نیست که شما بنشینید و باد و توفان و این‌ها بیاید. ایمان باید داشته باشید و مقدمات هم فراهم کنید. خدا باید هم وعده پیروزی بدهد. خیلی شرایط، مخصوصاً بعد از پیامبر، شرایط خیلی طبیعی است. اتفاقات ماورای طبیعی کمتر می‌شود. تا جای ممکن همین چیز به طور طبیعی اتفاق می‌افتد.

بگذارید من فقط یک نکته یادم آمد که نگفتم. این آیه ۱۹ که گفتم، آیه خیلی شدید و لحنش «تستفتهو فقط جاکم و الفت و این تنتهو فقط خیر و لکم» است. این می‌گوید به مؤمنین: شما خداوند این‌ها را کشت و «ما رمیت من رمیت و تو تیر نگن داختی»؛ آن‌گاه که تیرها را انداختی، ولی «الله رمیت» یعنی خداوند بود که تیرها را انداخت، ولی «یو بیال مؤمنین منهو بلا انحسن.» از همین‌جا به نظر من مقدمه‌ای آماده می‌شود که این یک آزمایشی برای مؤمنین بوده است. آزمایش جالبی است. «نالله سمی و نهیم» خداوند شنوا و داناست. «زالکم و انالله موهن و کهید کافرین.» این راهی است که خداوند کفار را کوچک می‌کند و از بین می‌برد.

آیه و ترجمه فولادوند
(انفال، ۱۸)

ذَٰلِكُمْ وَأَنَّ ٱللَّهَ مُوهِنُ كَيْدِ ٱلْكَٰفِرِينَ

عربی

[ماجرا] اين بود، و [بدانيد كه‌] خدا نيرنگ كافران را سست مى‌گرداند.

ترجمه فارسی فولادوند

صحنه‌های جنگ

بعد این آیه می‌آید «انتصفتهو.» چقدر عجیب است که آدم بگوید این خطاب کفار دارد به مؤمنین می‌گوید که شما این کار را همین‌جوری انجام دادید. بعد هم می‌بینید «ای مؤمنین، پشت نکنید، بدانید که خداوند این کارها را انجام داد و این بلا آزمایشی جالب بوده که از شما شده است.» «انتصفتهو اگر طلب فتح کردید فقط جا اکومل فتح فتح بر شما آمد و این تن تهو فهو و خیرون مکن.» اگر بس کنید، برای شما بهتر است. این خطاب‌هاست که یک خورده در به شک انداخته که ممکن است این خطاب به کفار باشد. «ولن تغنیه انکم فعتکم شیعا.» اینکه مختلف است که مؤمنین مغرور شدند و فکر می‌کنند خودشان کاری کرده‌اند، به آن‌ها می‌گوید: «ولن تغنیه انکم فعتکم شیعا.» جانیتان هیچ فایده‌ای برایتان ندارد، ولو که زیاد هم باشید. حالا که کم هستید، غرور را کنار بگذارید و فکر نکنید خودتان جنگ را بردید.

به نظر من از کلی واضح می‌رسد که منظور این آیه این است. چون این خود شدید و لحن است، مثلاً چنین عبارتی در آن است: «و این تن تهوفه و خیر و لکن و این تاود و نهود.» اولاً در این «تاود و نعود» که در سوره اسرائیل هم آمده است، یادمان باشد اولش این عبارت هست: «برگردید، برمی‌گردید.» مؤمن هم دیگر به نخره برامانی خارج از مختبه آیات قرآن نیست که به مؤمنی چنین خطابی بشود. این را ملاکی بگیریم که چون این‌گونه گفته، این خطاب کفاره است. می‌دانید وقتی می‌گویند خطاب کفاره، مجبورند بگویند که این آیه اول که «انتفتفت فقط جا اکمال فت» چگونه خطاب کفاره است؟ اگر فت می‌خواستی دینم فت مسخره می‌گویند دارد می‌کند کفار. یعنی می‌گوید که فت می‌خواستی بیایی دینم فت، بس کنید. حالا چه تصویر دلیل یا آیال لذین آمنوه. همه حرف‌ها به مؤمنین گفته شده است. قبلش از غرور و امکان غرور و آزمایش مؤمنین صحبت شده است. بنابراین محتوایش معلوم است. الفاظ هم که جاهای دیگر برای مؤمنین به کار رفته است. یعنی شواهدی نیست که غیر از این فکر کنید.

ولی منظور من یک دلیل دیگر هم دارد. قول ندارد. اولاً خدا که به کفار این‌گونه خطاب نمی‌کند. این تصرفه بود فقط «جاکم و فت و این تن تا و فا و بخاند.» اگر می‌گفت قول این تصرفه بود، مثلاً پیامبر به آن‌ها بگوید که اگر فت طلبید بیایید. اولاً این که آدم خدا با کفار شوخی کند که فت می‌خواستید، بفرمایید این هم فضل انسان‌های افراد در قل قبل. فکر کنم همه جورای قبول دارند که آن‌هایی که بعد از فت مکی ایمان آوردند خالص نبودند، ولی یک جوری انگار دوست دارند که این آدم‌هایی که تو جنگ بودند، همه‌شان آدم‌های فوق‌العاده بودند و این حرف‌ها. مخصوصاً اهل سنت خیلی این‌گونه نگاه می‌کنند.

آیه «إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَکُمُ الْفَتْحُ…» و خطر لغزش مؤمنین

ولی یک عالم آیه در قرآن هست که شدید لحن است و این‌ها را یک جوری می‌گویند که اگر بشود می‌گویند محبت کفاره؛ یعنی محبت یک نفر خاص است که کاری کرده بود و آن هم بلافاصله توبه کرده است. این‌گونه نیست. فضای ایمانی اطراف پیامبرم یک عالم ناخالصی داشت؛ از اولش تا آخرش، حتی در جنگ‌ها. بعضی می‌بینید این‌گونه است که مسلمانان کلن جاخالی می‌دهند و در تفسیرها می‌رود. این حالت هست. کما این‌که تمام حرف‌هایی که به بنی‌اسرائیل در قرآن زده می‌شود، در واقع از این نوع است که می‌گویند به در بگویند پنجره بشنود، به در بگویند دیوار بشنود. ولی مؤمنین همیشه این‌گونه تفسیر می‌کنند که ببینید بنی‌اسرائیل چقدر بد بودند، یهودی‌ها چقدر بد بودند، خدا چقدر بد بود، اصلاً به ما هیچ ربطی ندارد. این حرف‌ها زده نشده که ما سرنوشت یک جامعه ایمانی را ببینیم که به چه فضایی کشیده شده و درس بگیریم و بترسیم که در آینده این‌گونه نشود که شده است. ولی همه شنگیرند که این‌ها محروف بنی‌اسرائیل است و نتیجه این است که بنی‌اسرائیل آدم بدی بودند، ما که خوبیم، ما به ما ربطی ندارد. خب، باز من برای جلسه قبل را اطرافی کنند که کشیدیم.