خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.
ماجرای جلسات تفسیر و تفسیر سوره بقره
دوستان عزیز، سلام. در این جلسه میخواهم درباره مباحثی که قبلاً مطرح کردهام صحبت کنم و سپس به بخشی از سوره نساء که در آیه پنجم قرار دارد، بپردازم. ابتدا لازم است نکاتی را درباره جلسات گذشته یادآوری کنم. در همان جلسه اول که درباره سوره بقره و اهمیت آیاتی که داستان بقره را روایت میکنند صحبت کردم، سعی کردم بیان کنم که یکی از محتویات مهم این است که سنگین شدن شریعت به نوعی با آن سؤالهایی که نباید پرسیده شود، مرتبط است. من در این زمینه بحثی داشتم که قصد دارم آن را باز کنم.
موضوع این است که ایمیلی به گروه ارسال شد و مقالهای نیز به گروه فرستادم. حقیقت این است که مقاله را کامل نخواندم و فقط چکیده آن را مرور کردم. کمی که نگاه کردم، به نظرم آمد که ارتباط چندانی ندارد؛ یعنی احساس کردم حرفهایی که زدم درست فهمیده نشده و برداشت غلطی از آن وجود دارد که میخواهم آن را روشن کنم و بر نکاتی که گفتم تأکید کنم. برای روشن شدن موضوع، دو مثال خواهم زد.
البته هنگام خواندن مقاله یادم آمد که باید دقیقتر نگاه میکردم و آن را در کلاس بررسی میکردم، اما متأسفانه این کار را نکردم. وقتی چکیده مقاله را خواندم، احساس کردم سوءتفاهمی وجود دارد؛ زیرا این مقاله درباره فلسفه شریعت است، در حالی که من بحثی درباره فلسفه شریعت نکردهام. بنابراین به نظر نمیرسد که اختلاف نظری بین حرفهای من و این مقاله وجود داشته باشد. اگر نکته خاصی در مقاله بود، آن را دقیقتر خواهم خواند و اگر لازم بود، بعداً دوباره دربارهاش صحبت خواهیم کرد.
حرفهایی که من زدم، این نبود که پرسشهایی انجام میشود و به واسطه آن شریعت ایجاد یا پیچیده میشود؛ بلکه منظورم این بود که شریعت به مرور زمان سنگینتر میشود. نمونه این موضوع در همان داستان بقره است که مبدع آن انس است. اصل این است که حکم کشتن بقره که وجود دارد، خود به خود سؤال ایجاد نمیکند؛ یعنی حکم اولیه ساده است و توضیح خاصی ندارد. هر چه سؤال بیشتری پرسیده شود، دایره حکم در واقع کوچکتر شده و اجرای آن سختتر میشود.
فکر میکنم امروز که به این موضوع فکر میکنم، شاید بهتر باشد فقط همین نکته را بیان کنم و بعد درباره آن تأمل کنیم تا روشنتر شود. من حرفهایی که زدم، ممکن است باعث ابهام شده باشد؛ مثلاً ممکن است برداشت شده باشد که من میگویم شریعت نتیجه نافرمانیهاست. در حالی که من درباره فلسفه شریعت و نقش آن در دنیا و آخرت صحبت نکردهام. چنین موضوعی برای گروه متعالی مطرح شده است.
من یک جمله زیبایی از حضرت مسیح نقل کردم که ایشان به پیروان و خودشان میگویند: «آن کاری را که دلتان میخواهد، انجام دهید.» این جمله با حقیقت ذات مسیح بسیار سازگار است، زیرا ذات مسیح هیچ تمایلی به شر ندارد و همه تمایلاتش به خیر است. بهترین کارها همان کارهایی است که انسان دوست دارد انجام دهد. انسان تکامل یافته و سالم، هر کار خیری را دوست دارد و از هر کار بدی بیزار است. او تمایلی به گناه ندارد و تمایل به نماز، عبادت و هر کار نیکویی دارد.
بنابراین اگر انسان مسیح باشد، شریعت برای او لازم نیست؛ زیرا خودش همه کارهای خوب را انجام میدهد. با شناختی که از مسیح، خداوند و همه چیز داریم، شریعت چیزی جز تقلید ما از همین الگوهای رفتاری نیست. مثلاً نماز که به ما آموزش داده شده، همان عبادتی است که پیامبر در شرایط خاصی مانند نماز در عرفات یا حج انجام داده است. اینها الگوهای کمال انسانیت هستند و هدف عبادات شریعت، تقلید ما از این الگوهاست.
نکتهای که گفتم این است که اگر انسانها در سطح مسیح باشند، حتی شاید احکام اولیه شریعت هم برایشان لازم نباشد؛ یعنی لازم است کسی که در سطح مسیح است، خود به خوبی نماز بخواند. این موضوع ارتباطی به سایر مردم ندارد. شریعت مجموعه احکامی است که برای یک جامعه دینی نازل شده است تا مؤمنان به این شکل زندگی کنند؛ هم در زندگی فردی و هم در زندگی جمعی.
شریعت برای سطح متوسط
بنابراین فرض اصولی این است که شریعت برای افراد متوسط و سطح پایین نازل شده است. نکته اینجاست که این افراد سطح پایین، شریعت را پیچیده میکنند. مثلاً در داستان بقره، آنچه نشان میدهد این است که ممکن است فرشتگان هم در اینجا حکم صادر کنند، اما سؤال نمیکنند که حکم پیچیدهتر شود. افرادی سؤال میکنند که در سطح پایینتری از نظر معرفت و روانی قرار دارند. من احساس میکنم این افراد تمایل ندارند که گام بردارند و مقاومت میکنند و مرتب میگویند: «این یعنی چه؟ ما نمیفهمیم.» و به همین دلیل احکام پیچیدهتر میشود تا اینکه نهایتاً قرار میگیرد که یک گوسفند خاص و مطلوب قربانی شود.
بنابراین شریعت نازل شده است تا دستورالعمل زندگی برای افرادی باشد که در جامعه دینی زندگی میکنند؛ هم در زندگی فردی و هم در زندگی اجتماعی. پس اینکه گفته شود از شریعت برداشت شود که مثلاً شریعت لازم نیست، برداشت نادرستی است. من فکر میکنم ممکن است چنین برداشتی به عنوان پاسخی به مباحثی که در کلاس مطرح شده، داده شده باشد.
نقطهای که من در این موضوع مطرح کردم این است که کاملاً منفی نیست؛ حتی میتوانم بگویم سؤالهای بیهوده شریعت را پیچیده میکنند، نه اینکه ایجاد کنند. شریعت در اثر این سؤالها پیچیده میشود. ممکن است برخی از این سؤالها از روی کنجکاوی باشد و هیچ چیز منفی در آن نباشد؛ یعنی تمایل به انجام یا عدم انجام کاری نیست. فرض کنیم که این سؤالها از روی کنجکاوی علمی است و طرف میخواهد چیزی بیاموزد.
من خیلی فکر میکنم که آن آیات مربوط به سوره بقره، فضای آنها خیلی تند و سخت نیست. به نظر میرسد که مقاومت از روی عدم تمایل است. اما حتی اگر سؤالها از روی عدم تمایل نباشد و صرفاً کنجکاوی باشد، به نظر من اتفاقی میافتد؛ یعنی به سمت پیچیده شدن شریعت میرویم. احتمالاً این سؤالها یک بار جواب داده نمیشود یا جوابهای متفاوتی داده میشود، اما بالاخره این نوع سؤالها پاسخهایی دارند که باعث میشود شریعت احکامی سختتر و سنگینتر پیدا کند.
ادعای من در آن جلسه این بود که روند پیچیده شدن شریعت در اصل به این سؤالها برمیگردد و در قرآن نیز به آن اشاره شده است. اما من نمیفهمم که این مقاله اصلاً چه ارتباطی به این موضوع دارد. فکر میکنم در آنجا بحثی هم مطرح شده بود که چرا پیشداوری بد است، اما این موضوع را باید دقیقتر بررسی کنیم.
مثلاً موضوع این است که خدا را دوست داریم و در این تورهای سامان، موقع سجده و زاری میگوییم: «یک بار جدی یاد خدا و آقا کنیم، دقیقاً این کار را انجام دهیم، این کار را انجام دهیم، این کار را انجام دهیم.» چرا این کار بد است؟
نقطهای که پیشآمدن احکام و ماندگاری آنها برای انسان مطرح است، این است که من ابتدا حفظ خودم را بگویم؛ یعنی اصولاً اعمالی که ده حکم وجوب انجام میشوند، ارزش بیشتری دارند. یعنی وقتی مثلاً به شما بگویم که یک گاو را بکشید، اگر بنیاسرائیل بگویند خداوند دستور داده من یک گاو بکشم و قربانی کنم، حالا به هر طریقی خودم بروم بهترین گاوی را که میدانم دارم و بیشتر از همه گوشش را دارم، بیاورم برای خدا قربانی کنم، این ارزش دارد؛ نه اینکه بگویم برو آن گاو را بیاور. این یک نکته است. ببینید، یک نکته بدیهی در دین ما وجود دارد که این پرسش و پاسخها و جزئیات نامتناهی دارد. من سعی میکنم این را مثال بزنم و بگویم افراد اینگونه نیستند که شما بگویید حکمی را میشود با جزئیاتی داد که دیگر پرسش ایجاد نشود. بنابراین جایی باید متوقف شود.
پیچیدهشدن احکام با پرسش
مثلاً فرض کنید حکم در مورد وضو گرفتن صادر میشود به لفظ. هر چقدر این را دقیقتر هم بکنید، باز ممکن است یک نفر سؤال کند که احتیاط بسیار دقیقتر چیست؟ یک چیز کلی گفته میشود. اینکه شما سعی کنید حالا این را به زیباترین صورت ممکن، یعنی اختیار داشته باشید در خودتان و انجام دهید، ارزشش بیشتر از این است که جزئیات را به شما بگویند. اینکه جا برای کشف و اختیار شما باشد، حالت شما هم همانطور که مثلاً فرض کنید من میخواهم بگویم یک نقطهای که اینجا وجود دارد این است که وقتی تحت فشار نیستید کاری را انجام میدهید. فرض کنید احکام مثلاً وضو گرفتن در همین حد باشد که قرآن بیان کرده، خیلی خیلی ساده است. یک روز شما خیلی حس و حال عبادت دارید، خودتان آن را پیچیدهتر میکنید، بیشتر انجام میدهید، طولانیتر میکنید. یک روز هم نه، خود همان حکم را اجرا میکنید و میروید عملتان را انجام میدهید. ولی اگر بگویید همیشه باید آن پیچیده را انجام دهید، در حالی که یک روزهایی حالش را ندارید، این خوب نیست. همین که شریعت حالت اخص پیدا کند برای اکثریت مردم خوب نیست. بنابراین خوب است که شریعت ساده و مختصر باشد، پیچیده نباشد برای مردم.
ببینید، درستی که سؤال میکنید، حالا روزه پیچیده و پیچیدهتر میشود، بعد میگویند اگر اینگونه باشد باطل میشود و شما باید آنگونه انجام دهید. نمونهاش روی چیزی است که الان ممکن است ببینیم. من دقیقاً حس هم همین را دارم که محض شما سؤال میکنیم، نه اینکه مجازات شوید و چیز بدی از شما خواسته شود. بهترین چیز این بود، یعنی شما از این سوره بقره باید اینگونه بفهمید که انگار نظر خدا این بود از اول که اگر من به اینها میگویم بقره بکشم، بروند همان گاو خوبشان را بیاورند و بکشم. درستش این بود، زیبا این بود که این کار را بکنند، ولی من نگفته بودم میتوانستند این کار را نکنند اگر حسش را نداشتند. ولی پرسیدن یعنی حکم روشن شد. اینگونه نیست که بخواهم بگویم حالت مجازات دارد، نه اینکه حکم دارد. مثلاً خدا این را نمیخواهد، دوست ندارد این گاو قربانی شود، ولی مثلاً شما چه دارید میپرسید؟ یک حکم انحرافی به شما داده میشود؟ نه، این گاو حکم دارد، روشنتر میشود. بهترین حالتش هم این است که بروید این گاو را بیاورید و بکشید.
اگر در مورد وضو از ائمه مثلاً شما هی سؤال کنید و سؤال کنید، زیباترش را به شما میگویند. اینکه بهتر است به شما گفته شود، ولی قرار نبوده به شما گفته شود. اینکه این خوب است که این دایره را بزرگ کنیم یا کوچک، قرآن صراحتاً میگوید که نهی میکند، سؤالها را نپرسید. اگر من گفتهام انفاق کنید، خب بروید، معلوم است که انفاق باید بکنید. بهترین چیزتان را انفاق کنید. در حکم انفاق کردن خداوند نگفته واجب است که بگردید ببینید چه چیزی را بیشتر از همه میتوانید انفاق کنید که بعد به دردسر بیفتید.
حالا سوال پیش میآید که اگر من ۶۰ درصد احتمال بدهم این را بیشتر دوست دارم و ۴۰ درصد احتمال بدهم آن را بیشتر دوست دارم، باید بنار را روی ۶۰ قرار دهم یا هر دو را انفاخ کنم؟
بعد، مثلاً اگر این سؤال را مطرح کنید، احتمالاً حکم شرعی صادر میشود که در این موارد احتیاط واجب است و باید هر دو را انجام داد؛ زیرا حکم به همین صورت پیش میرود. من میخواهم از یک طرف بگویم که این موضوع پایانی ندارد؛ نه اینکه پایان خوشی نداشته باشد، بلکه برای من واقعاً کلمه «پایان» ندارد؛ یعنی هر چقدر جزئیات بپرسید، جواب جزئیات داده میشود. من از پیامبر و ائمه خودشان سؤال میکردم، پیامبر از خدا میپرسید. به نظر من این داستان بسیار زیبایی است که این اتفاق میافتد. سپس حکما به نوعی به سمت دشواری میروند؛ زیرا خداوند اساساً انتظاری که از مردم دارد این است که اگر یک چیز کاملتری وجود دارد، خدا نمیخواهد ناویسر (ناقص یا ناپیدا) را از شما بخواهد، بلکه کامل را از شما میخواهد. اگر بپرسید بین این دو کدام را انجام دهم، خدا که نمیتواند یکی را انجام دهد و دیگری را ندهد؛ خدا میداند یکی را انجام دهید که مثلاً مثل گاوهبینی است؛ گاو سیاه و زرد، خب کدامش حس بهتری دارد؟ نه اینکه گاو زرد از گاو سیاه بهتر باشد، ولی کشتن کدام برای آدمها سختتر است؟ گاو زرد سختتر است. میگوید خب گاو زرد؛ چون اساسش این است که آنچه بیشتر دوست دارید، آنچه تعلق و خاطر بیشتری دارید، قربانی کنید که خداوند بپذیرد. مثلاً از اینجا دستور داده شده که بگویند قربانی به آن معنایی که مثلاً خواهی را قربانی میکرد، گاوی را بکشید. اگر حال انجام دادنشان را ندارید، کار بگیرید. من فکر میکنم این پیچیدگیهایی که در ظواهر وجود دارد، حسن آن این است که دیده میشود. حالا اینکه چطور بتوانم استدلال کنم، پیچیدگیای که مثلاً فرض کنیم در ظواهر به وجود میآید، اگر یک حکم خیلی پیچیده شود، آن وقت خود به خود وقتی ظواهر پیچیده میشوند، از آن حالات معنوی به نوعی کم میشود. من مشکلی ندارم؛ اتفاقاً ببینید در حدی تقلید کردن پیامبران مؤثر است. ببینید به این طریق من استدلال میکنم: قبول دارید که بلاخره تقلید یک جایی به یک نقطه ماکسیموم میرسد و باید برگردیم. یعنی اگر بینهایت کنجکاوی کنید، شما در مورد اینکه مثلاً تیمبر انگشتانش را چگونه میگذاشت، سجده را چگونه انجام میداد، من مثالی زدم که وزورو نشد بگویم. مثلاً فرض کنید اگر من کنجکاوی نشان دهم که پیامبر چقدر پیشانی خودش را روی محراب یا روی زمین محراب که نبوده در آن زمان، روی خاک میز گذاشته و چقدر فشار میداد، این هم بپرسم که مثلاً فلانقدر جول در متر مربع، فلانقدر نیوتون در متر مربع نیرو وارد میکرده، بعد من در امتحان کنم مثلاً باید مزنهی بگویم که میشود این هر وقت که سجده میخواهم بکنم، این باید مدنظرم باشد که اینگونه نمیتوانم از خودم بیخود شوم موقع عبادت کردن. اگر این را قبول کنید که یک جایی مزاحم میشود این جزئیات، خب بالاخره حرف از این میشود که آن چیزهایی که ماکسیموم بوده گفته شده است و از آن بیشتر نروید، به پایینتر. یعنی مثلاً فرض کنید اگر در مورد وضو واقعاً حکم همین است که در قرآن گفته شده، بیایید یک لحظه فرض کنیم من این را، افراد مطمئن نیستم و نمیدانم، فرض کنید که حکم وضو در قرآن آمده و همین بوده و بقیه جزئیات در سر سؤالها ایجاد شده است؛ یعنی هیچ وقت پیامبر و ائمه مستقلانه نیامدند حکم وضو را کامل کنند. این را یک لحظه فرض کنید. خب این معنایش این میشود که همین مقدار دانستن و عمل کردن همان نقطهای است که بهترین صورت ممکن است. زیادی بخواهید حالا جزییات و جزئیات یاد بگیرید، بیشتر مزاحمت است تا اینکه به شما کمک کند. یعنی من از اینجا میگویم که اولاً احکام در بهترین صورت ممکن بیان شدهاند. اگر چیزی بهتر بود، بیان میشد. فرض داریم که خداوند به بهترین صورت ممکن و پیامبر و ائمه، یعنی کل شریعت، بیان کردهاند. سؤالها را یک لحظه کنار بگذارید؛ آن چیزی که بیان میشود، اگر میگویم وضو در روایات مستقیماً تکمیل نشده باشد، یعنی اینگونه نباشد که یک روز پیامبر رفته باشد بگوید من میخواهم آداب وضو را به شما یاد بدهم و چیز بیشتری بخواهد یاد بدهد. بنابراین دارد میرساند به جایی بالاتر؛ اگر همهاش این طریق باشد، پرسیدن و جواب گرفتن، بنابراین این همان کاملترین چیز و بهترین نقطه بوده که میشود در آن متوقف شد. بگذارید مثال وزورو را کمکم با آن چیزی که در قرآن هست، مقایسه کنم. میخواهم یک لحظه واقعاً آیه را بخوانیم. آیه چه میگوید؟ میگوید صورت خود را بشویید، دستهای خود را تا آرنج بشویید و سر و پاهای خود را مسح کنید. معلوم است چه کاری باید انجام دهیم. من واقعاً یک آیه مصونم و احساس نمیکنم که ابهامی دارد که حالا حتماً باید یک نفر... من همین فکر میکنم شاید هیچ وقت پیامبر و ائمه مستقلانه وضو را کامل نکرده باشند. یعنی ببینید درست است میگوید صورت خود را بشویید، خب صورت خود را بشویید، دیگر اینکه صورت کجایش ابهام دارد؟ اینکه شستن واقعاً ببینید این حرف را بگذارید کنار؛ اگر یک جای همینطور یک نفر به شما بگوید مثلاً دستت را بشور، شما از او چیزی میپرسید که چگونه بشورم؟ مثلاً از این وردی، از آن وردی، از راست به چپ، آب را از راست به چپ بریزم؟ چقدر آب مصرف کنم؟ گفته بشور دیگر، یکجوری برای شستن مفهومش واضح است. صورت هم مفهومش واضح است. اینکه حکم اساس وضو این است که صورت خود را بشویید، دستهای خود را بشویید، روی سر و پاهای خود مسح بکشید. مسح هم معنایش مایعی است که در فرهنگ ما میشود مسح و اگر فرهنگ دینی را کنار بگذاریم، خیلی جاها افتاده نباشد، ولی در آن زمان جا افتاده بود. معلوم میدهد که مسح یعنی یکی دست کشیدن است؛ دستتان را روی سر و پاهای خود بکشید. حالا من بیایم سؤال کنم که صورت که گفته میشود از کجا تا کجا صورت حساب میشود؟ خب بلاخره حالا فرض کنید هیچ چیز هم نیست، مقاومتی هم نیست، کنجکاوی هم نیست. بعد به شما میگویند که نمیدانم از رستنگاه نو تا نمیدانم دورتر به کنار، تا چانه مثلاً محدودش را مشخص میکنند. اگر نپرسیده بودید، حال کمی کمتر میشستید، به نظر من ایرادی نداشت. آیه چیزی ندارد که بگویید حداقلش این است؛ این از ابروها تا لبها را شامل میشود، یعنی از این کمتر که شما نمیگویید صورت است. مثلاً از ابرو تا دماغ را نمیگویید، کلش با یک خورد دور شما میگوییم صورت. حالا وقتی این را میپرسید، آخوند چطور؟ خب یک مرز مشخصی را باید بگوید دیگر؛ یک مرزی برای تو مشخص میکند تا بپرسید که از بالا به پایین بشوییم. میگویند نه، مثلاً از در پیامبر زیباتر این است که از بالا به پایین شسته شود، مثل همین گاو. از بالا به پایین زیباتر است، اینگونه انجام بده. قد همینطور شما بپرسید و جواب بگیرید. قد مثلاً دست را از بالا به پایین بشوییم، سر از کجا تا کجا میشود؟ میشد بپرسید که چقدر دستمان را فشار دهیم، چند سانتیمتر. اگر یک خود دوران مدرنتر بود، میشد تعیین کنیم که چقدر آب. فکر میکنم اگر این سؤال هم پرسیده شود، یکجوری ممکن بود جوابهایی هم داده شود که آب مثلاً الان میگویند آب حداقل باید در اندازهای ریخته شود که روان شود. مثلاً اگر فقط دستتان را تر کنید، مالیدن کافی نیست و سختتر شده است. حالا اینکه بیشتر میپرسیدند، شاید سختتر از این هم میشود؛ شاید اینقدر سخت میشود که شما اینقدر جزئیات مجموع میشود دقیق کنید که آن حال و هوای وضو گرفتن و معنایش سادگی و توجه بیشتری داشته باشد. من فکر میکنم حداقل در اوقات به معنایش میدهد. حالا در حالی که ما دوست داریم شبیه پیامبران و ائمه اول عمل کنیم، آن خیلی خوب است، ولی فکر میکنم یک حدی دارد. و اینکه حالا من مطمئن میشوم که مثلاً روزهای که ائمه میگرفتند، از همه جزئیات به آن ادعا کردند که این هم دیگر بوده؛ مقدار فشاری که میآوردند، نمیدانم مقدار آبی که برمیداشتند. در آخر تفاوتها در یک حدی هست که اصلاً مهم نیست؛ یعنی تو آن حال و هوای معنوی تحصیلی هم نزدید. یک حدی بیشتر. من فکر میکنم در آن معنویت هم دیگر تحصیلی نمیزد. دیدم یک نکتهای در مورد وضو الان به ذهنم رسید که برای خودم بامزه است. اهل سنت استدلال میکنند روی این آیه که میگویند «فَغْسِلُوا أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ»؛ در حالی که «إِلَى الْمَرَافِقِ» یعنی تا آرنج. در حالی که شیعیان از بالا به پایین میشویند، این اهل سنت از پایین به بالا میشویند. اصلاً نمیخواهم بگویم هیچ دلیلی بکنم که این «إِلَى الْمَرَافِقِ» این معنایی که آنها میخواهند میدهد یا نمیدهد. سوالم از اهل سنت این است که اینجا واقعاً یک ابهامی وجود دارد؟ «إِلَى الْمَرَافِقِ» شستن «إِلَى الْمَرَافِقِ» یعنی دست را تا آرنج بشوییم؛ یعنی اینکه محدود شستن را مشخص میکند، نه مسیر را. مثلاً جهددار شستن به سمت آرنج، ولی یک چیز واضحی در این آیه وجود دارد که میگوید «وَامْسَحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ»؛ سر و پاهای خود را مسح کنید. اینها پاهایشان را میشویند، عملی که برای دست و صورت و پا انجام میدهند، شستن است؛ برای سر، برای من خیلی بامزه است که یکجوری مثلاً این حرفی که روز قبل زدم که از یک طرف پنج وقت نماز تبدیل به سه وقت شده، بعد شیعه ایراد میگیرد که یک کلمه را نمیگویند به نماز سرچاره اضافه کردید که جزء مستحبات نماز هم هست، ولی بعد خودشان سه بار به جای پنج بار اذان میگویند. این هم همانقدر بامزه است که چنان استدلال اهل سنت علیه شیعه میکنند که آقا اینجا گفته «إِلَى الْمَرَافِقِ» اینجوری است نه آنجوری. این وقت خودشان یادشان میرود که آخر خیلی به غسول مصد دارد صحبت میشود؛ شیعه یا مصد میکنند و آنها میشویند پای خودشان. این در مورد غسول آن آیه روشن است؛ دو بخش بدن را میشویید، دو بخش را مسح میکشید. حالا جزئیاتش هم ممکن است زیبا باشد؛ ببینید جزئیاتش زیبایی بیشتری دارد. نکته این است که کشتن آن گاو زیباتر از کشتن گاو مردنی بود؛ یعنی وقتی سؤال کردند، مجبور شدند کار سختتر و زیباتری انجام دهند. ما هم اگر از اعلم، هر چقدر مثلاً از پیامبر و اعلم سؤال کنیم، چیزهای زیباتری به ما خواهند گفت، ولی نه شدیم از اینکه این سؤالها را بکنیم. من میگویم آیه قرآن را دقیق کنیم که از این نوع سؤالها سؤال وقتی یک خفی میآید جزئیات ندارد. از سؤال کردن نه شدیم؛ بهترین است که خودمان بهترین کارهای ممکن را سعی کنیم انجام دهیم. یعنی آن بخشی که من خودم تصمیم میگیرم که کار زیبایی را مثلاً انجام دهم، این خیلی ارزشمندتر است از اینکه به من به زور واجب کنند مثل مسئله نماز شب که در مقام نمازهای یومی است؛ یعنی چیزی که به آن اصلاً واجب نیست، نافلهها اصلاً خودشان خاص هستند؛ اینکه با نافلهها انسان به تربیت و به درگاه خدا میرسد. اگر نماز شب واجب بود، آن اثری که الان دارد را نداشت؛ اینکه یک نفر بدون اینکه واجب شده باشد و عقوبتی داشته باشد، از او نخواستند که نماز شب بخواند حتماً، ولی به عنوان عملی که مثلاً خداوند اینگونه بیشتر دوست دارد، من خودم این کار را انجام میدهم. این تأثیر معنوی روزیات را میکند. بحث من در آن روز این بود که یک چنین رویکردی را بگذارم و از اینجا شروع کنم.
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا قُمْتُمْ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ فَٱغْسِلُوا۟ وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى ٱلْمَرَافِقِ وَٱمْسَحُوا۟ بِرُءُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى ٱلْكَعْبَيْنِ ۚ وَإِن كُنتُمْ جُنُبًۭا فَٱطَّهَّرُوا۟ ۚ وَإِن كُنتُم مَّرْضَىٰٓ أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ أَوْ جَآءَ أَحَدٌۭ مِّنكُم مِّنَ ٱلْغَآئِطِ أَوْ لَٰمَسْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَلَمْ تَجِدُوا۟ مَآءًۭ فَتَيَمَّمُوا۟ صَعِيدًۭا طَيِّبًۭا فَٱمْسَحُوا۟ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُم مِّنْهُ ۚ مَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَجٍۢ وَلَٰكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چون به [عزم] نماز برخيزيد، صورت و دستهايتان را تا آرنج بشوييد؛ و سر و پاهاى خودتان را تا برآمدگى پيشين [هر دو پا] مسح كنيد؛ و اگر جنبايد خود را پاك كنيد [=غسل نماييد]؛ و اگر بيمار يا در سفر بوديد، يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد، يا با زنان نزديكى كردهايد و آبى نيافتيد؛ پس با خاك پاك تيمّم كنيد، و از آن به صورت و دستهايتان بكشيد. خدا نمىخواهد بر شما تنگ بگيرد، ليكن مىخواهد شما را پاك، و نعمتش را بر شما تمام گرداند، باشد كه سپاس [او] بداريد.
آیهای وجود دارد در سوره بقره که مربوط به داستانی است. سوال این است که این داستان چرا مهم است و از این داستان چه میفهمیم؟ من از اینجا شروع میکنم. یکی از این داستانها را میفهمم و میگویم. سپس سعی میکنم بگویم که در برنامههای بعدی سوره، مدام همین حرف تکرار میشود. میگوید که از این سوالها میخواهید بکنید یا نکنید؛ مثلاً بعد سوالهای بیخودی در مورد انصاف پرسیده میشود. میشود فهمید که انگار این سوالها مطرح میشود، یعنی خطر برای مسلمان را هم تهدید میکند. در نهایت هم حرف این است که یک شریعتی بر گذشتگان تحمیل شده بود و بر ما تحمیل نکنید. میخواهم بگویم که این همه توجیه برای این است که آن ماجرای یهود چرا به آن سمت پیش رفت که شریعتشان پیچیده شد و ما نشدیم. من گمان میکنم که در حول و حوش این آیات به چنین نتیجهای میرسند. نکتهای که میخواهم بگویم این است که اگر کسی این حرفها را قبول ندارد، سوال سر جای خودش باقی است. اما این مقاله، مثلاً فرض کنید مربوط به حرف من هم بود، اعلام تبایی در بارۀ شریعت چیز دیگری است؛ مثلاً در مورد فلسفه شریعت گفته شده است. من سوالم این است که در مورد این آیات چه میگویید؟
در این مقاله درباره سوره بقره صحبت شده است. انگیزه من برای بیان این مطالب این نیست که مثلاً بخواهم به طور بداهه درباره فلسفه شریعت یا پیچیدگیهای دیگر شریعت اظهار نظر کنم، بلکه هدفم این است که سوره بقره را بفهمم. بنابراین اگر کسی بخواهد پاسخ دهد، میگویم حرفهایم همین است. نکته اصلی این است که از داستان بقره در سوره بقره، چیزی جز آنچه من میگویم و میفهمم برداشت نمیشود. من کنجکاو هستم که کسی حرفی بزند و بگوید من اینگونه میفهمم. مثالی هم درباره شریعت و خودمان کاملاً میزنم.
فرض کنید اگر میگویم گذور، اگر این زیری باشد، این پیچیدگیها نتیجه پولسش است. دوستی این ایمیل را بعد از یک رساله که من درباره پیچیدگی آن رساله نوشتم، فرستاد. آن رساله کاملاً رساله شیعه است؛ رساله امنیه همان احادیث است و چیزی به آن اضافه نشده است. حالا بدیهی است که این زیری نیست؛ یعنی همه چیز رساله است و رساله شیعه هم نباید آمده باشد که با حرف من تناقض داشته باشد. من که از نوسان نمیپرسم، از پیامبر و احکام پیچیدهتر میشود. اگر آدمهایی از ائمه مثلاً در وسائل شیعه چیزی پرسیدهاند و بعد این نرفته شده باشد، آن هم مشمول همین حکمت است. یعنی وسائل شیعه هم پیچیدگیاش نتیجه همین چیز است. یعنی فقط حرف من نیست که این رساله متابعه با مثلاً فتواهای ائمه است یا نه. سؤال این است که آیا شریعت ممکن است در زمان خود ائمه در برخی پرسشهای بیهوده، همانطور که در زمان موسی پیچیده شد یا در زمان خود پیامبر پیچیده شده بود، پیچیده شده باشد؟ و ما نتوانستهایم از این پیچیدگیها جلوگیری کنیم تا دایره مستحبات و دایرهای که روشن شده وسیعتر باشد، در حدی بهینه، تا شریعت باز بماند و تأثیر خود را بیشتر بگذارد؟ من اینگونه میفهمم.
اینکه فلسفه شریعت اصلاً چیز دیگری است، به نظر من بحثی جداست. اینکه احکام اولیه چرا آمدهاند، بحثی جداست. سؤال این است که آیا این مکانیسمی که من میگویم و به طور غیرمستقیم میفهمم، وجود دارد یا ندارد؟ آیا در اصل پرسشهای بیهوده شریعت پیچیده میشود یا نمیشود؟ فکر میکنم نقطهای که در جلسه اول بود، حول همین مسئله بود. و اینکه خب من ادامه میدهم که در فقه پیچیدگیهایی وجود دارد. ممکن است مسئله این باشد که این پیچیدگیها را فرض کنیم به گردن مثلاً فقیهها بیندازیم؛ یعنی اگر رساله هر چیزی که فقیهها میگویند، احادیث باشد و خودشان هیچ پیچیدگی اضافه نکرده باشند، که به نظر من اینگونه نیست. اگر هم اینگونه باشد، باز بحث من فقط گناه فقیهها نیست؛ پیچیدگی توسط فقیهها ایجاد نشده، بلکه توسط افرادی در اوایل، مثلاً در زمان ائمه، ایجاد شده است. باز فکر میکنم نکته اصلی که من میخواهم بگویم زیر سؤال نمیرود. نکته اصلی برداشت من از داستان بقره در سوره بقره است؛ اینکه این مکانیسم وجود دارد یا ندارد.
من یک مقدمه درباره سؤالی که میخواهم در جلسه بعدی بپرسم، دارم. به ذهنم رسید که یک پرسش مطرح کنم و خودم هم جوابی دادم. خوب است اگر جواب را بپذیریم و دیگر خود فکر کنم باید به جزئیات بپردازم. یک نکته این است که وقتی پرسشهایی میآید، اگر همه حالت یک مدار گناهکارانه داشته باشد، مثلاً فرض کنید که بنیاسرائیل قرار بود همیشه یک گاو بکشند و این سوالها را پرسیدند، حالا فرزندانشان و از نسلهای بعدی همان پیچیدگی روی گردهشان مانده و دارند به گناه میافتند. فرض کنید افرادی که قبلاً بودند، به نوعی میسوزند و مجبورند آن حکم سخت را انجام دهند. اولاً نکته این است که آن حکم سخت چیز دیگری است؛ زیباتر است، ولی بهتر بود که شریعت اینگونه نباشد. سختگیری شده به دلیل اینکه مثلاً فرض کنید تمایل به فرار موضوع داشته است. برداشت من از ماجرای بقره این است.
نکتهای که میخواهم بگویم این است که فکر میکنم در آن حکمی که برای عبد نیمونه است، واقعاً یک نفر برده سؤال کرده است. شاید اینگونه اتفاق نیفتاده باشد. اینجا در یک زمینه خاص، همین الان قرار است گاو کشته شود، همین الان که میخواهم بگویم، سؤال میکنم و انگار یکجوری سخت و سختتر میشود برایش. میتوانستند راحتتر انجام دهند. اولیها سختتر شدند، به یک معنا. حالا خیلی چیز به جای بدی نمیرسد؛ یعنی آن کاری که باید خودشان به بهترین وقت انجام دهند، به طور مستحب انجام میدهند و واجب را انجام میدهند. از طرف دیگر، فکر نمیکنم با یک سؤالی که یک نفر پرسیده باشد، قرار باشد شریعت برود همه افراد را درگیر کند. ولی اگر اینگونه باشد که سؤالهایی که پرسیده میشود، کاشف این باشد که این مردم، این انسانها در آن دوره که احکام بنیاسرائیل و قوم یهود است، چنین تمایلات منفی و چنین عدم همکاری دارند، یعنی مثل این است که یک نفر این سؤال را کرده است؛ سؤالها کاشف از چیزی درباره این مردم است و بعد شریعت برای این مردم سختتر میشود.
نکتهای که میخواهم بگویم، قبلاً به آن اشاره کردم، این است که شاید رازی وجود دارد که چرا شریعت موسی سختتر است و شریعت پیامبر آسانتر است. این است که مردم، انسانها در حال تکامل بوده و هستند. در زمان مثلاً فرزندان بنیاسرائیل به دلیل اینکه ذهنشان در حالت ابتداییتر بوده، تمایل به شرک و بتپرستی و اینکه یک چیز جسمانی را جلوی خود ببینند، بیشتر بوده است. مثلاً فرض کنید دورانی که بعداً پیامبر ما ظاهر شده است. برای همین است که آن شریعت، اگر فرض کنیم آن آدمها آمدهاند و میخواستند خدا را ببینند یا برای ما یک بت قرار بدهند، این توجیهپذیر نیست که اینها یکی دو نفر باشند و بقیه هم برایشان بت بسازند. این کاشف از این است که دوران اینگونه بوده و این مردم اینگونه هستند. شریعتی که باید برای این مردم وضع شود، خوب است که سختگیریاش بیشتر باشد. وقتی که هی میآیند و میپرسند، میبینید مردم اصولاً شوق این را دارند که یک بت داشته باشند. مثلاً مجسمهسازی را کلّاً برایشان ممکن است ممنوع کنند. اینگونه نیست که یکی آمده و سؤال کرده باشد.
میخواهم بگویم سؤالها کاشف از یک تمایل عمومی اگر باشند، در حکم شریعت میتواند تأثیر بگذارد و این منطقی هم هست. آنهایی هم که من آن نکته را گفتم، آنهایی که اصلاً تمایل به بتپرستی ندارند، در واقع فشار یکجوری بر آنها اعمال نمیشود، چون نیازی به بتپرستی ندارند و مشغول چیزهای دیگر هستند. نکتهای که میخواستم تکمیل کنم این است که احکام شریعت در اصل سؤال یک یا دو نفر به طور رندوم تعیین نمیشوند. در اصل سؤالها احتمالاً من هیچ فکر و شواهدی ندارم، دارم به طور کلی میگویم، اگر اینگونه منطقی فکر کنیم که اگر پرسشها انجام شود و این پرسشها حاکی از این باشد که مردم در این دوران چنین تمایلاتی دارند، آن وقت میتوان به طور منطقی گفت که شریعت پیچیده و سخت میشود. خب، بگوییم سراغ شکل نیست. تا حالا اینگونه بوده، ولی من اصرار دارم هر دفعه این را تحکیم کنم که قرار نیست همیشه اینگونه باشد.
تا حالا همیشه از یک آیه در بخشی که فکر میکنم خوانده شده، خواندهام و بحثهایی را شروع کردهام، ولی واقعاً منظورم این نیست که هر دفعه یک آیه بردارم و استناد کنم. ما اصلاً جدیّت نمیکنیم؛ ممکن است هیچ آیهای اشاره نشود یا همینطور آیه خوانده شود. این بار که میخواهم یک آیه را بخوانم و درباره آن بحث کنم، قبلاً اینگونه نبوده است. در آیه، در اینگونه موارد، میخواهم درباره آیه ۳۴ سوره نساء که در جزء بیستام قرار دارد، بحث کنم. آیه مورد پرسش امروز مدرسه، آیه ۳۴ سوره نساء است که میگوید
آیهٔ قوّامون و نشوز
مردان قوام زنان هستند به دلیل اینکه خداوند بعضی را بر بعضی برتری داده و به خاطر اینکه از اموال خود انفاق میکنند.
ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ وَبِمَآ أَنفَقُوا۟ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ ۚ فَٱلصَّٰلِحَٰتُ قَٰنِتَٰتٌ حَٰفِظَٰتٌۭ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ ٱللَّهُ ۚ وَٱلَّٰتِى تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهْجُرُوهُنَّ فِى ٱلْمَضَاجِعِ وَٱضْرِبُوهُنَّ ۖ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا۟ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيًّۭا كَبِيرًۭا
مردان، سرپرست زنانند، به دليل آنكه خدا برخى از ايشان را بر برخى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مىكنند. پس، زنان درستكار، فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان] حفظ كرده، اسرار [شوهران خود] را حفظ مىكنند. و زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد [نخست] پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاهها از ايشان دورى كنيد و [اگر تاثير نكرد] آنان را بزنيد؛ پس اگر شما را اطاعت كردند [ديگر] بر آنها هيچ راهى [براى سرزنش] مجوييد، كه خدا والاى بزرگ است.
روش و مبانی تفسیر پیش رو
این آیه را چند جور ترجمه کردهاند. شما یک ترجمه بگویید؛ من نمیخواهم درباره این نشانه بحث کنم و نمیخواهم ترجمه خاصی را مطرح کنم. قضیه این است که ترجمهها این است که مردم باید مثلاً تکیهگاه زنان باشند. قضیه همینطور مطابق ظاهر ترجمه آیه است. این آیه خیلی مورد اعتراض قرار گرفته است در ترجمهاش، در اینکه اینگونه باید گذاشته شود. ایشان مطلبی هم میگوید که چرا باید اینگونه خوانده شود؛ مثلاً معنایش این است که اراده جلو مؤمنان علمی نشان میدهد که باید اینگونه باشد، نه اینکه اینگونه هست. حالا برای «رجال و قوامون» در نساء من جوست بدونم که چیست.
ترجمه میکنم: این مردان مثلاً تکیهگاه زنان هستند به دلیل فضیلتهایی که خداوند به بعضی داده و به خاطر اینکه از اموال خود انفاق میکنند. «فَسْتَالِهَاتُ غَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ» زنان ساله غانتات، حافظات برای غیب، یعنی مطیع و حافظ غیب هستند. این قسمت در بحث من نیست.
و آنهایی که میترسید از نافرمانیشان، به آنها نصیحت کنید و در بسترها از آنها دوری کنید و آنها را بزنید. این قسمت مورد بحث است. «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا» اگر از شما اطاعت کردند، دیگر راهی برای مخالفت با آنها نیست. این لحظه کانون بحث است. این آیه معروف شده به آیه ضربه، آیهای در قرآن است که گفته شده زنان را بزنید. برخی میگویند این آیه جواز زدن است، برخی میگویند آیه زدن نیست. این که عملاً به زدن انجام شده، نه به جواز زدن.
ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ وَبِمَآ أَنفَقُوا۟ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ ۚ فَٱلصَّٰلِحَٰتُ قَٰنِتَٰتٌ حَٰفِظَٰتٌۭ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ ٱللَّهُ ۚ وَٱلَّٰتِى تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهْجُرُوهُنَّ فِى ٱلْمَضَاجِعِ وَٱضْرِبُوهُنَّ ۖ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا۟ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيًّۭا كَبِيرًۭا
مردان، سرپرست زنانند، به دليل آنكه خدا برخى از ايشان را بر برخى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مىكنند. پس، زنان درستكار، فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان] حفظ كرده، اسرار [شوهران خود] را حفظ مىكنند. و زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد [نخست] پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاهها از ايشان دورى كنيد و [اگر تاثير نكرد] آنان را بزنيد؛ پس اگر شما را اطاعت كردند [ديگر] بر آنها هيچ راهى [براى سرزنش] مجوييد، كه خدا والاى بزرگ است.
بگذارید من خودم میخواهم درباره این آیه صحبت کنم، همینطور نه از این که صد بار پرسیده شده است. من قبلاً درباره این نکته صحبت کردهام که این چیزها یادم افتاد و شاید آخر جلسه وقت شود به آن نکته که قبلاً گفتم اشاره کنم که هیچ وقت بحث مفصلی دربارهاش نکردم. یک بار درباره امکان نسخ آیات صحبت کرده بودم و به این آیه اشاره کردم. این یادم است و نمیدانم جاهای دیگر هم یکی دو بار اشاره کردهام. فکر میکنم همینطور اشارههای دیگری هم بوده است. مثلاً یکی درباره همین که این آیه امروز زدن میشود، بلکه مثلاً یک جور اگر حرف زده شود، بازدارنده باشد. این حرفهای زدن، ولی کلاً این را مستقل من درباره آیه بحث نکردهام.
حقوق زنان در جامعهٔ مسلمان
کلاً یک مسئله الان مطرح است در دنیا و در جامعه مسلمان، و آن مسئله حقوق زنان است. اینکه شریعت اسلام آیا حقوق زنان را در شریعت اسلام چگونه دیده است؟ آیا با وضعیت موردی سازگار است یا سازگار نیست؟ این مسئله متداول است. یکی از شاید پرتکرارترین ایرادهایی که به احکام شریعت در اسلام گرفته میشود، مربوط به مسئله زنان است. زنان حق به نظر میرسد طبق شریعت زن هم حق طلاق ندارند، حقوقی ندارند، مردان یک جور قوامون علم هستند، یعنی آقا بالای سر زنان هستند. اصلاً نمیدانم یک فضایی در ذهنها هست که بالاخره یک جوری زنها حقشان نادیده گرفته شده و مردان برتریهایی در قوانین دارند و قوانین اسلام خیلی مردانه و مردسالارانه است. این حرفها احتمالاً زیاد شده است و شاید بیشترین چیزی که معمولاً وقتی میخواهند خیلی مختصر و مفید حرف بزنند، به عنوان یک برگه قاطع از این آیه یاد میکنند که بله در قرآن کار به جایی رسیده که مثلاً میگوید این زنان را میتوان زد با جواز زدن.
من میخواهم کمی از یک جایی شروع کنم؛ اصلاً کلی درباره نفس آیه زنان بگویم، بعد کمی درباره این مسئله صحبت کنم و نظر خودم را بگویم بدون اینکه اصرار داشته باشم که برداشت من درست است. من یک بار درباره اینکه یک نفر میتواند بدون اینکه ایمانش به قرآن کوچکترین خدشهای پیدا کند، معتقد به نسخ این آیه باشد، صحبت کردهام و هنوز هم فکر میکنم. ولی خودم فکر میکنم همان موقع هم گفتم، ولی نظر شخصی من این نیست. ممکن است کسی برداشت دیگری داشته باشد. اصراری ندارم که بخواهم چیزی را الآن ثابت کنم.
اختلافات سر این است که این آیه دقیقاً چه میگوید؛ مثلاً معنی نشوز چیست و این چیزهایی که گفته شده، معنی دقیق و چیزی که باید بفهمیم چیست؟ نسخ شده یا نسخ نشده؟ اینها همه چیزهایی است که مورد سؤال است و فکر میکنم یک محدوده وجود دارد که افراد درباره آن بحث میکنند. فکر میکنم بعضی چیزها هم یک جورهایی خارج از محدوده است. اسمشان حتی عوض میشود، اموالشان به شوهرشان منتقل میشود به نوعی. به هر حال، به نظر میرسد که استقرار مالی خیلی کمتری داشتند و چندان از حقوق اجتماعی برخوردار نبودند. هرگز رأی نداشتند. اینها هم که مطلقاً از این حرفها نبودند. کار هم که میکردند، حقوق کارگری که میگرفتند خیلی پایینتر بود. به هر حال، از یک سری حقوق اجتماعی و فردی محروم بودند و کمکم شروع کردند به مبارزه و واقعاً در طول تاریخ خیلی از حقوق خود را احیا کردند. من بارها در صحبتهایی که کردهام، از این جمع مبارزات فمینیستی دفاع کردهام، وقتی مثلاً فرض کنید زنی در شرایط اجتماعی و اقتصادی طوری که میآید کار میکند، حقوق کمتری به او میدهند.
یعنی مبارزه کردن، مبارزهای مشروع است. مبارزه کنند تا حقوق مساوی با مردان در محل کار داشته باشند یا حتی ممکن است بخواهند حقوق اضافهای هم برای خود در نظر بگیرند؛ بنابراین، این کار درست است.
نکته کلی که میخواهم بگویم این است که اگر بخواهیم، مثلاً فرض کنید، از من چند بار خواستهاند که جلساتی برگزار کنم و در مورد حقوق زنان بحث کنم، باید توجه کنیم که وقتی میخواهیم درباره حقوق زنان صحبت کنیم، مثلاً فرض کنید مسلمانان بخواهند با غربیها وارد بحث شوند، یک مسئله بنیادی وجود دارد که باید حل شود یا حداقل بهطور دقیق بیان شود. ما بر اساس چه نگاهی به مسئله نگاه میکنیم؟ مثلاً فرض کنید مرد و زن داریم، احکامی وضع میکنیم؛ هدف آن چیست؟ یا تصور ما از اینکه مثلاً «مَجِیغانکیه» چیست؟ کلن میخواهم بگویم در فلسفه حقوق یک مسئله کلی وجود دارد؛ تو باید اینها را با هم تفاهم کنی.
من میخواهم کلن بگویم که اینقدر بنیادهایی که غرب بر اساس آن مسائل حقوقی را مطرح میکند، متفاوت است با نگاهی که ما به مسائل داریم؛ از موضوع مسئله گرفته تا نحوه اجرا و هدفی که میخواهیم به آن برسیم، همه اینها با هم در حدی اختلاف دارد که هیچجور تفاهمی نمیشود صورت بگیرد مگر اینکه این اختلافهای بنیادی به نوعی حل شود. من میخواهم به عنوان مثال فقط در مورد حقوق زنان و مردان و خانواده صحبت کنم؛ همه جا اینگونه است. یعنی کلن ما به چیزهایی ایمان داریم؛ مثلاً به آخرت ایمان داریم، به اینکه شأن انسان چیست اعتقاد داریم، در مورد شأن انسان باورهایی داریم، در مورد مرد و زن و اینکه چرا آفریده شدهاند و هدف چیست، اعتقاداتی داریم که بر اساس آنها و بر اساس اهدافی که برای خودمان مشخص کردهایم، مثلاً انسان کمالش در چیست، جامعه انسانی یا مدینه فاضله چگونه باید باشد، بر اساس اینها یک سری احکامی صادر شده است.
اگر در این موارد اختلاف نظرهای جدی داشته باشیم که داریم، اصلاً این بحثها که هیچ، سعی کنیم که مثلاً از ترس اینکه ندانیم غربیها و کنوانسیونها تبعیض علیه زنان را تصدیق میکنند و این با فلان اصل شریعت سازگار نیست، ما یک جوری آن سند را طوری تنظیم کنیم که بتوانیم از آن کنوانسیون خارج شویم و متهم نشویم به اینکه ما ضد زن هستیم و این حرفها، این برخورد به نظر من به معنای واقعی کلمه انحراف است. بهترین کار این است که من بفهمم این احکام شریعت بر چه مبنایی استوار است و به چه چیزی میخواهد برسد و سعی کنم به غربیها توضیح دهم که مبانی ما اینها است و اصلاً ما هم میخواهیم به اینجا برسیم. مثلاً نتیجه اجرای این شریعت هم در جامعه نمونه اگر خوب بوده، به آنها نشان دهیم که خوب بوده است.
اگر بر اساس تحلیل و تفسیر صحیحی که در مبانی این احکام کردهایم، به این نتیجه رسیدیم که این احکام نتیجه یک شرایط اقتصادی خاص بودهاند که اکنون دیگر وجود ندارد، خب میتوانیم آنها را نسخ کنیم. به نظر من، مثل بردهداری، اگر من به این نتیجه رسیدم که بردهداری سیستمی است که با یک سبک تولید خاصی در طول تاریخ سازگار بوده و خیلی هم بهینه کار میکرده، اگر به این نتیجه رسیدم و سپس دریافتم که اکنون آن شرایط اقتصادی دیگر وجود ندارد، مسئله بردهداری منتفی شده است، نه اینکه منتفی کردن آن صرفاً یک تصمیم باشد. واقعاً در نظر من روند تاریخ بردهداری را منتفی کرده است.
حالا در یک شرایط خاصی مقاومتهایی شده است، انگار با این سیر تاریخی نمیخواستند خودشان را هماهنگ کنند. یک جنگ هم پیش آمده است و براز جنگ برای آزادی صرفاً نبوده، ولی بلاخره اتفاقی افتاده است که در آمویخا بیانی برای آزادی بردهداری صادر شده است. به نظرم مهمترین نکته این است که هر کسی میخواهد در مورد این آیه بحث کند یا در مورد هر موضوع دیگری مربوط به حقوق زنان یا هر چیز دیگری در شریعت، باید یک مدار اصول و مبانی شریعت را سعی کند بیان کند؛ یعنی سعی کند به یک درک امیری برسد از اینکه چرا این احکام وضع شدهاند. بعد بر اساس آن چیزی که در ذهنش هست و از متون استخراج کرده، حالا میتواند تأملات عقلی هم وارد کرده باشد، بر اساس آنها درک خود را از این احکام بیان کند، تعیین کند که آیا شرایط برای این احکام گذشته است یا نه، و سپس وارد بحث با غربیها شود.
من کلن بارها این حرف را زدهام. خیلی سخنرانیها درباره این موضوع داشتهام که بگویم یک حکم نسخ شده باید خیلی دلیل و دلالت قاطعی داشته باشد که یک حکم را کنار بگذاریم. مثلاً فرض کنید مسائل حقوق زنان هم از این قاعده مستثنی نیست. حالا در مورد این مسائل قبلاً صحبت کردهام، ولی بگذارید کمی متمرکز شویم روی همین موضوعی که الان میخواهیم صحبت کنیم.
قبل از اینکه شروع کنم، از جمع بپرسم: یکی دو نفر از خانمها و آقایان اگر نظرشان این است که آیهای اشکال دارد، بگویند. اگر فکر میکنید که آیه بد است یا خودتان این نظر را دارید، بگویید مشکل چیست؟ مشکل این است که گفته شده که برای مردها جوری است که میتوان زنها را زد. بگویید این خیلی چیز بدی است؟ البته طبیعتاً اینگونه است که خیلی راحت قبول میکنم که این دقیق است.
خوانشهای معاصر آیهٔ تنبیه
بگذارید اشاره کنم به آخرین شماره مجله «نهنامه» که مقالهای از آقای امالدین باقی دارد با عنوان «نحسی در آیه». آقای امالدین باقی را احتمالاً میشناسید؛ ایشان در اواخر عمرشان با آقای منتظری از نزدیکان ایشان بودند و خیلی مصاحبههای مفصل با ایشان داشتند. قبلاً شهرت اولیهشان برای کتابهایی بود که درباره اندیشههای خودجتیه نوشته بودند، سپس افشاگریهایی که در زمان آقای خاتمی درباره نصف بای زنجیری کردند. ایشان زندانی شده و بعد هم تبدیل شدند به یک روشنفکر دینی که سواد و خرد دینی دارد و بحثهای فقهی مثلاً روشنفکرانه مطرح میکند. به اصطلاح یک روشنفکر دینی است، مثل آقایی که اخیراً فوت کردند و خیلی سواد و خرد داشتند. ایشان روحانی بودند، نه آقای کاهریک، بلکه ایشان آقای بودند که با دانشمندان دینی مرتبط بودند و روحانی بودند، اما دیگر لحاظ روحانیت نداشتند.
چند مدتی که ایشان فردی بودند که با دانشمندان دینی همکاری نمیکردند، حالا اسمش را انشاءالله یادم میآید، چیزی مثل «تاف» یا چیزی شبیه به آن. به نظر من شاید آن مقدار که آن آقا بعضاً خرد دینی خوانده بود و اینها نیست، ولی بالاخره نوع مقالاتی که میبینید این را نشان میدهد که اصلاً کلی افکار دارد و اصلاً آیات، تفاسیر، روایات را بررسی میکند. یعنی مثل خیلی از روشنفکرهای نیمهمستقل که اصلاً در این باب مطالعه دارند، اگر درباره فقه اظهار نظر میکنند، به نظر میرسد که آن باب فقهی را باید درخواست کنند و یک مدار ثواب فقهی دارند و به اشارههای زیادی مثلاً به کتاب احادیث سنی استناد میکنند.
من از این مقدمه کلی گذشتم. آقای قابل، چند ماه پیش، خیلی اخیر، آقای قابل حضرتالاسلام قابل بودند که بعداً لباسشان را تغییر دادند و خودشان هم لباسشان را درآوردند. من یک عبارتی از ایشان خواندم که این چیزها را نقد کردهاند. ایشان در چند بحث تقسیم شدهاند. در بحث دوم گفتهاند که ناپسندترین عمل ضربه زدن به بدن هر انسانی است؛ تنبیه بدنی زشت است و علیه زن زدن زشتتر است. این یک حکم وجدانی و فطری است. فکر میکنم مبنای ایراد ایشان از فرق خودش است. مبنای ایراد ایشان این است که اصلاً زدن یک انسان زشت است و زدن زنها طبیعتاً زشتتر است و خود این حکم وجدانی و فطری است.
بحثی هم در این سطح وجود دارد که تنبیه بدنی یک عمل زشت است. اگر قبلاً کسی انجام داده خلاف وجدانی و فطری عمل کرده است، یک حس اینگونه وجود دارد. الان در فضا اینگونه است که زدن کار بدی است، تنبیه بدنی کار بدی است، ولی تنبیه کار بدی نیست. یعنی هیچکس نمیگوید تنبیه اصولاً کار بدی است. اخیراً اینگونه شده که تنبیه بدنی خیلی خیلی کار زشت و غیراخلاقی است و به حدی رسیده که ادعا میشود که مخالف وجدان و فطرت است. یعنی مثلاً پدر و مادرها اگر بچههایشان را تنبیه بدنی کنند، این هم مخالف وجدان و فطرت است. اما همه ما میدانیم که تنبیه بدنی در تربیت کودکان همیشه سابقه داشته است. همه مخالف وجدان و فطرت نیستند. شما شنیدهاید که امام میگفتند این که کلن زیر منی خورده، ادعای عجیب و غریبی است. همینکه به تو کلی بگوییم هر نوع تنبیه بدنی زشت است، هیچگاه تنبیه بدنی در مراحل تربیت، مثلاً کودکان، احتمالاً تنبیه کودکان از تنبیه زنان هم زشتتر است.
اگر دختر بچه باشند که به طریق اولی ثابت میشود؛ در مورد پسر بچهها هم همینطور است. حالا بودم ۱۰.
بهتر است چند سال پیش درباره زنانه و خود آن صحبت کنیم. من مخالف این نیستم که اینجا چیزی مخالف وجدان و فطرت وجود داشته باشد؛ اما این را هم دارم که بدیهی نیست در شرایط خاصی تنبیه بدنی، مثلاً فرض کنید کودکی که کار ناشایستی کرده، راهحل خوبی نباشد. یعنی همیشه راهحلهای تند بدنی وجود دارد که بهتر باشد. فکر میکنم اصلاً این جزو مد روز نیست. فضای امروز اینگونه است که به قول معروف، فکر میکنند تنبیههای جسمی خیلی زشت است، در حالی که من چند بار از آن کتاب مراهبت و تنقیه یاد کردهام. اصولاً در مجازاتها سیبی وجود دارد؛ مجازاتهای رهشتناک جسمانی که در گذشته مردم انجام میدادند، اکنون مردم اگر قتلی انجام داده باشند یا هر کار دیگری کرده باشند، تنبیه بدنی نمیکنند، شلاق نمیزنند کسی را. من نمیدانم آقای باغی دارد میزند یا نه، اما این شامل چیزهایی هم میشود که مثلاً در شریعت بعضی از احکام اینگونه است که مجازات و تنبیهها بدنی است. بلاخره چند درد شلاق است. این هم مخالف وجدان و فطرت نیست؛ یعنی بخشی از احکام شریعت در آن زمان مخالف فطرت انسان نبوده است. این موضوع کمی عجیب است. من فکر میکنم که تنبیه بدنی جزو تنبیههاست و مخالف وجدان و فطرت نیست؛ اگر خیلی شدید و نامناسب باشد یا جای آن نباشد، خود این مثل هر چیز نامناسبی که جای آن نیست، چیز بدی است؛ ولی ممکن است موردی پیدا شود که مثلاً روانشناسان علمی بخش بکنند و در مورد اینگونه موارد بگویند اتفاقاً یک تنبیه بدنی مختصر ممکن است کاراترین تنبیه بین همه باشد. بلاخره باید تنبیه صورت بگیرد. یعنی میگویم کسی نمیگوید تنبیه مخالف وجدان است. شما میخواهید کسی را تربیت کنید؛ هر کسی که کش نمیدهد یک بچه را، حالا من فعلاً مثال تربیت بچهها را میزنم که هر کسی نیست، مثلاً فرزندی کار خطرناکی میکند و حالش هم نیست. شما باید جوری تنبیهی برایش بگذارید که اگر این کار را بکنی، مثلاً به تو غذا نمیدهم، زندانیات میکنم یا چند ضربه به تو میزنم؛ در مجازات قضاوت بکنی که آن کار را نکنی. تنبیهها خیلی وقتها برای انجام دادن نیست، برای بازدارندگی است. کلن تنبیه را نمیتوان برداشت کرد. این مورد توافق است. منظر من بدیهی نیست که آیا مواردی وجود ندارد که تنبیه جسمانی، یعنی فشار آوردن به بدن، بهترین راهحل باشد. من فکر میکنم اگر یادتان باشد، یک بار خیلی مفصل و فوت آقا بل و گفتی خیلی نیم و این مال بیش از پنج سال قبل است. خیلی از آن زمانها بود. بله، میخواستم بگویم در جلسات اخیر، بله، بیش از پنج سال گذشته است. یک بار بحث شلاق زدن و اینها کلاساً صحبت کردم که باز هم همین حرفی که الان زدم، شاید آنجا هم در موردش صحبت کردم که شما باید ببینید اصلاً فقط نخواهیم کسی را تنبیه کنیم؛ مجازات مقرر میکنیم که بازدارنده باشد، آن نکند و اگر کرد تنبیهش کنیم که دیگران ببینند و درس عبرت بگیرند که نکنند. غالباً تنبیههایی که بسیاری میشود، فکر مفصل در موردش صحبت کردیم. اصولاً تنبیهها رفته مجازاتها رفته به سمت مسئول نگه داشتن جامعه از یک خطراتی، نه اصلاح فرد. در حالی که من در این جلسه اخیر یا خیلی جلسات انجام شده اصرار کردم که در مجازاتهای اسلامی، مجازاتهای کیفری، مسئله اصلاح فرد خیلی مهم است. مثال آخرش مهم است؛ یعنی اصلاً فضایی دیگر برای اعمال مجازات وجود دارد. جامعه در درجه دوم اهمیت است. من آدمی که مثلاً مرتکب زنا شده، اگر صد درد شلاق قرار بگیرد، این نیست که دیگران عبرت بگیرند که این کار را نکنند؛ خود او باید کاری بکند که پاک شود. یعنی تصور از خیلی از مجازاتهایی که انجام میشود، نجات فرد بوده است. در قدیم اینگونه بوده و کمکم این تبدیل شده به نجات جامعه. این یک روند کلی است که در تاریخ غرب اتفاق افتاده که جامعه وزنش در همه چیز، در حقوق، در قوانین، در سنگینی جامعه افزایش پیدا کرده و فرد به نوعی محجوب شده در مقابل جامعه. در حالی که ادعاها یکجوری برعکس است. این نقطهای است که من فکر میکنم جزو مقاطع تکراریترین مقاطعی است که همیشه در مورد آن صحبت میکند و سعی میکند نشان بدهد که فرق در جامعه غربی عملاً در جامعه حل شده و دیگر هیچ فردیتی برایش باقی نمانده است. من الان اینها را جاهای دیگر فکر میکنم اشارههایی داشتهام. لازم نیست بخش بخش بگویم. ممنون. اشکال فکر میکنم این است که زدن اصلاً بد است و زدن زنان بدتر است. این با فتنسازی بار بسیار یک جور دیگر است. اگر بخواهیم بیان کنیم، مثل این است که حالا من بگذارم خود سر کنم و عوارض اشکال را بیان کنم. این در خشونت علیه زنان یکی از معضلات جامعه است. خیلی زنان را کتک میزنند. این آیه میتواند شریعت اسلام را متهم کند به اینکه دارد این خشونت را مجاز اعلام میکند. حتی اگر من بگویم این دستور زدن نیست، ولی که مجاز اعلام کردن زدن است؛ یعنی یک عمل زشتی که خشونت علیه زنان دارد را به نوعی به رسمیت میشناسد. یعنی مثلاً میتوانم بگویم اما وقتی گفتهای میتوانی بزنی، دیگر میزنم، داغ میخوانم؛ نمیتوانی بگویی نزنند. این با کنوانسیونهای بینالمللی مثلاً در نروژ و غزه بد است. کنوانسیون تصویب شده که نزنند. مثلاً یک امام جماعتی در اسپانیا فکر میکنم چند سال قبل، اخیراً دهسامنه هم در خطبههای نماز جمعه گفته است که زدن زنان، که مثلاً خیلی نرم و ناز است، در روایات توصیه شده که تا نرم و ناز بزنید، زندانیشان بکنید. همین که این حرف را زده، یعنی حرف از زدن زنان زده است. یادم نیست در این هم ماجرا چه بود؛ شاید بتوانید در اینترنت پیدا کنید، ولی یک چیزی بود که یک بلوایی ایجاد شد که مثلاً رهبر محسوب مسلمانها به دلیل اینکه به همین جرم، ترویج خشونت علیه زنان کرده، مورد اتهام قرار گرفت و فکر میکنم بازداشتش کردند. یک چنین ماجرا بود یا در کتابی نوشته بود یا در خودت نوشته بود. یک کتاب نوشته بود و در جایی چنین چیزی آورده بود. بنابراین اگر من به عنوان ناشر بخواهم بعضی از کتابهای روایات را که چنین حرفهایی در آن هست منتشر کنم، ممکن است در اسپانیا بازداشت شوم؛ زیرا این حرفها مجاز دانستن خشونت علیه زنان با کنوانسیونهای بینالمللی در تعارض است. ما همچنان خیلی میترسیم از کنوانسیونهای بینالمللی و باید تابع باشیم. باید اینها را حل کنیم. من یک مقرراتی نمیخواهم به آقای اماردین باقی جسارت کنم؛ فضای دستیشان بینالمللی تطبیق دادن و حل کردن این مشکل را دیدهام. یک کاری بکنید جایی که به این کنوانسیونها اشاره میکنیم، بدانم صراحتاً همین را میگوییم. دغدغه این است که خلاصه چه کار باید بکنیم. حالا که این چیزها وجود دارد، خب پس آن را میخواستم بگویم که نکته این است که ما در دورانی زندگی میکنیم که تنبیه بدنی، این برنامه، این فشار به جسم، بلکه فشار به روح، خیلی چیز زشتی محسوب میشود و اینجا هم یک جواز صادر شده است. بنابراین این آیه مورد اشکال است.
و رفتن او هم هیچ راهی ندارد، چون این مسئله فطری است و نمیتوان گفت این آیه آن را نمیگوید. مثلاً موسیقی، حس آقای بالاسری و این که زن به عنوان ناقصالعقل مطرح شده، اینها هم در آن هست. من واقعاً مشکل دارم که بگویم چنین حسی در آن وجود دارد؛ یعنی چون در آیات دیگر حرفی از این نیست که اگر مردها نشوز کردند، چه باید کرد. حرفی درباره نشوز نیست، یعنی دیعقلی در کار نیست. شاید نشوز را به یک معنایی بگیرید که در مردان هست، در زنان هست؛ مثلاً اگر زنان نشوز کردند، شما این کار را بکنید، اگر مردان نشوز کردند، یک کار دیگر. در مورد نشوز زنان جواز زدن سادهتر شده، مشکلی دارند، ولی برای مردان پیش نمیآید. این یک چیز دیگر است. این نکتهای است که شما گفتید؛ فقط انگار زنها خطاکار هستند و مردان باید آنها را مثل بچه تربیت کنند. ببینید، ببخشید، اجازه بدهید بگویم که مخاطب این آیات آقایان هستند. این بحث جدایی دارد. ببینید، کلن مخاطب یا اصلاً تنبیه بدنی برای آقایان در نظر گرفته نمیشود. نکته این است که زنها ناقصالعقل نیستند؛ نکته این است که رفتار در مورد نشوز مردان با نشوز زنان فرق میکند. تفاوت این است که در مورد نشوز زنان به مردان نوعی جواز داده شده، حتی جواز زدن هم داده شده، ولی به زنها چنین جوازی داده نشده است، درست است؟
من میخواهم یک نکتهای را بیان کنم؛ اینکه برخی تصور میکنند زنان کمارزشترند و باید تربیت شوند، یا اینکه مردان رفتارهای بچگانه یا ناغافلانه دارند، این برداشتها اشتباه است. درباره مردان هم همینطور است؛ نباید از این مسائل خارج شویم. خداوند بزرگ است و من در مورد مردان و زنان در قرآن بحث کردهام، اما نمیخواهم از موضوع اصلی منحرف شویم. موضوع اصلی، خطراتی است که برای زنان وجود دارد و این حرفها که به نوعی در جامعه مطرح میشود، واقعیتی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
مثلاً در قرآن به نظر میرسد که مردان بیشتر مخاطب هستند و زنان کمتر، یا مثلاً در سوره نساء و آیات مربوط به قوامون، این مسئله مطرح میشود. من میخواهم روی این موضوع تمرکز کنم که به آن «آیه زدن» گفته میشود. ابتدا گفتم که ترجمهها را به صورت سردستی بیان میکنم و نمیخواهم وارد بحث ترجمهها شوم. این آیه معمولاً مورد توجه قرار میگیرد و ممکن است قبل یا بعد از آن هم صحبت کنم.
از این بابت ممنونم که این احساسات را بیان میکنم تا در آینده در خصوص این بخشها هم صحبتهایی داشته باشیم. اگر کسی از این آیه برداشت خشمگینانه علیه زنان داشته باشد، باید بحث شود. وقتی به آیات و روایات به طور کلی نگاه میکنیم، درباره زن و مرد هیچ شکی نیست که رفتار پیامبر کاملاً توصیه به مودت و محبت است. خانواده جای مودت، رحمت و آرامش است. پیامبر نمونهای نرمخو و مهربان با زنان و همه مردم بود.
یک روایتی از حضرت عایشه هست که میخواستم بگویم، اما یادم آمد که آنجا نمیشود به آن اشاره کرد. جالب است که احترام به اصحاب پیامبر در اینجا هم دیده میشود. من روایتی از حضرت عایشه خواندم که گفته پیامبر در طول عمرش، به جز در جنگها، هیچکس را نزده بود؛ تنبیه بدنی اصلاً در کار پیامبر نبود. پیامبر اهل نرمش بود و خانواده جای محبت است. تمام روایات بر این نکته تأکید دارند که با زنان خوب رفتار کنید.
اسلام اینگونه است و در آن خشونت جایی ندارد. گاهی وقتی یک آیه را بحث میکنیم، باید آن را در کلیت نگاه کنیم. نمیخواهم بگویم اگر کسی از این آیه برداشت کند که خشونت علیه زنان مجاز است، این برداشت بسیار ناعادلانه است. زیرا در تمام احکام شریعت، روایات و سیره پیامبر، مسئله مودت، رحمت و رفتار خوب با زنان وجود دارد. در سوره نساء، بقره و دیگر سورهها این موضوع به طور مکرر آمده است.
نباید زنها را تنبیه کرد، بلکه باید حقوق آنها رعایت شود. زنها حق دارند و باید به آنها احترام گذاشت. همه اینها را کنار بگذارید؛ کانون خانواده باید کانون نرمش، ملایمت و محبت باشد. اینها بدیهیات است. بنابراین، این آیه تشویق خشونت علیه زنان نیست.
روش و مبانی تفسیر پیش ر
اگر کسی بگوید که در کشورهای اسلامی خشونت علیه زنان زیاد است به خاطر این آیه است، چنین ادعایی نادرست است. فرض کنید کسی آماری ارائه دهد که خشونت علیه زنان در کشورهای اسلامی دو برابر اروپا است، اما نتیجه بگیرد که این نتیجه سنت اسلام است و به خاطر این آیه است، این کاملاً اشتباه است. سنت اسلام کاملاً میگوید با زنان ملایم رفتار کنید.
در همین قرآن که این آیه آمده، نمونهای از ضربه زدن به زنان وجود دارد که به حضرت عیوب گفته شده است که به زن خود ضربه بزن، مثلاً صد ضربه. این نشان میدهد که حتی در آن زمان هم زدن زن محدود و حسابشده بوده است. اما این موضوع به شکل فانتزی و اغراقآمیز در برخی برداشتها مطرح شده است.
هزاران آیه، روایت و سیره پیامبر وجود دارد که همه بر نرمش و مهربانی با زنان تأکید دارند. پیامبر میفرماید من سه چیز را از این دنیا دوست دارم که یکی از آنها زنان است. اگر واقعاً سنت اسلامی خشونت علیه زنان را تأیید میکرد، پیامبر چنین رفتاری نداشت.
بنابراین، بسیار ناعادلانه است که فقط یک آیه را پیدا کنیم و بگوییم این آیه اجازه خشونت میدهد. اگر اعراب در گذشته زنان خود را کتک میزدند، دلیل نمیشود که این آیه را به آنها نسبت دهیم و بگوییم آنها فقط این آیه را خواندهاند و بقیه آیات و روایات را نخواندهاند. چرا به روایات پیامبر نگاه نمیکنند؟ چرا رفتار پیامبر را در نظر نمیگیرند؟
چرا آن قسمت مورد نظر و رحمتش را نگاه نمیکنند؟ بنابراین اینگونه نگاه کردن صد درصد مغرضانه است؛ یعنی تخصیص خوشنیت علی زنان، مثلاً در کشور اسلامی، به یک قسمتی از یک آیه در قرآن نسبت دادن است. فقط این است که یک آدم میخواهد مثلاً فرزند مثل یک آتایی بگیرد و این حرف را در اینجا بزند. اگر سنت اسلامی را در نظر بگیریم، مردم باید مثل پیامبر باشند؛ هیچچیز نازکتر از گل به زنها نباید گفته شود. اگر نشوز اتفاق افتاد، حالا پیامبر احتمالاً در آن مرحله اول حلش میکرده، اگر نه، بران. اینجا مسئله این است که میتواند به سمتی برود که حتی یک زدنی اتفاق نیفتد، ولی این آیه سبب خشونت علیه زنان در کشورهای اسلامی و عربی نبوده و نیست، مگر اینکه بدانیم اینگونه برداشت کنند که اینها مثلاً عربها دوست داشتند زنها را بزنند و این آیه را بهانه کردند که زنها را بزنند.
این را من ممکن است یکی بگویم به جواز این در تمایل؛ یعنی آن همه پیامبر گفتند نرمش کنید و روایت داشتیم، و این همه آیه حق و حروف قائل شدهاند. این حرفها در مورد زدن که در قرآن آمده، اصلاً زدن واقعی نیست. اینها را گذاشتند که بهانهای باشد؛ به این معنا که هر چیزی را میشود بهانه کرد. اصلاً اینگونه استدلالها جواب نمیدهد. این که این منظوری نبود، هدفی نبود، بهانه کردن و به تمایلات خودشان رسیدن است. مثل این است که فرض کنید یک نفر داستانی را تعریف میکند که میگویند یک آدم خیلی ظاهر و سلاری بود، در مسافرتها همه شیفته این شده بودند که این چند آدم خودی هستند، اما موقع نماز که رسید، همهشان مردند؛ یعنی نماز نمیخواندند. به او گفتند نماز، گفت نماز نمیخوانند. گفتند چرا؟ گفت قرآن نوشته است. گفتند کجای قرآن نوشته؟ گفت قرآن نوشته «لا تقربوا الصلاة» (به نماز نزدیک نشوید). گفتند خب بعدش نوشته «إلى انتون سوکارا» (به انتون سوکارا). خدا که همه چیز را نمیتوانیم عمل کنیم. همان قسمت اولش را عمل میکنیم.
این را مثلاً حالا یک نفر بگوید بینمازی است. مثلاً مردم در ایران نتیجه این است که یک جایی در قرآن نوشته بود «لا تقربوا الصلاة»
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَقْرَبُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَنتُمْ سُكَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَعْلَمُوا۟ مَا تَقُولُونَ وَلَا جُنُبًا إِلَّا عَابِرِى سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا۟ ۚ وَإِن كُنتُم مَّرْضَىٰٓ أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ أَوْ جَآءَ أَحَدٌۭ مِّنكُم مِّنَ ٱلْغَآئِطِ أَوْ لَٰمَسْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَلَمْ تَجِدُوا۟ مَآءًۭ فَتَيَمَّمُوا۟ صَعِيدًۭا طَيِّبًۭا فَٱمْسَحُوا۟ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَفُوًّا غَفُورًا
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در حال مستى به نماز نزديك نشويد تا زمانى كه بدانيد چه مىگوييد؛ و [نيز] در حال جنابت [وارد نماز نشويد] -مگر اينكه راهگذر باشيد- تا غسل كنيد؛ و اگر بيماريد يا در سفريد يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان آميزش كردهايد و آب نيافتهايد، پس بر خاكى پاك تيمم كنيد، و صورت و دستهايتان را مسح نماييد، كه خدا بخشنده و آمرزنده است.
این را بهانه کردند. خب بهانه کردند، بهانه احمقانه کردند. این که مردم یک جور احمقانه مثلاً از همخانوادههای خودشان ببندند به یک جایی از قرآن یا روایات، این اصلاً چیزی نیست که نقص یا روایت حساب بشود. هیچوقت نمیشود شما یک صفحه بنویسید که از آن نتوانند سوء برداشت بکنند، چه برسد به اینکه بخواهید یک کتاب عظیم بنویسید و در آن درباره همه این مسائل صحبت کنید. حتماً از آن هزار جور سوء برداشت شده و میشود.
من این جلسه هم بیشتر هستم، ساعت شش تمام میشود. اگر بگویید که آخرش احساس گناه بکنم، از الان بگویم که اینگونه دارد پیش میرود و به این صورت کم میشود؛ یعنی به این صورت که آقایی کم دهید درباره زن و مرد، اختیاراتی که به زنها داده شده، اختیاراتی که به مردها داده شده، یکی نیست.
تفاوت زن و مرد و حقوق
من این حس را دارم که در فضای عمومی، مثلاً در جامعه غرب، وقتی صحبت از تساوی زن و مرد میشود، واقعاً این موضوع تا حدی بیربط و بیمعناست که آدم نمیداند چه بگوید. انگار فقط یک حرف کلی و بیمحتواست که ممکن است در دورهای مورد توجه قرار بگیرد، اما کاملاً ممکن است ده سال یا پنجاه سال بعد، به دلیل تغییراتی که در مسائل اقتصادی و فضای غرب رخ میدهد، این دیدگاه به کلی تغییر کند. واقعیت این است که زن و مرد تفاوتهای اساسی دارند و بنابراین این تفاوتها باید در نظر گرفته شود. این موضوع اصلاً قابل انکار نیست؛ بدیهیتر از این چیزی نیست که بین دو جنس تفاوت عمدهای وجود دارد که همان جنسیت است. بنابراین واضح است که رفتار و وظایفی که نسبت به آنها وجود دارد، و نقشهایی که در خانواده بر عهده میگیرند، باید متناسب با این تفاوتها باشد.
این تفاوتها به معنای نابرابری حقوق نیست؛ مثلاً حقوق زن در کارخانهای که همان کار مردان را انجام میدهد نباید کمتر باشد. اما در روابط متقابل زن و مرد، نقشهای اجتماعی که هر کدام به عهده میگیرند، باید به گونهای تنظیم شود که این دو موجود متفاوت به بهترین شکل ممکن به تعادل و هماهنگی برسند. بدیهی است که تفاوت وجود دارد و احکامی که در مورد آنها صادر میشود باید متناسب با این تفاوتها باشد.
اگر به مبانی علمی که در غرب رواج یافته نگاه کنیم، من یک بار این نکته را مطرح کردهام که از یک طرف شما این حرفها را میشنوید و از طرف دیگر دانش روانکاوی بسیار محترمی با بنیانگذار محترمی به نام فروید وجود دارد که اساس آن بر این است که همه چیز در جامعه نتیجه جنسیت است. اگر حرفهای فروید را در نظر بگیرید، تفاوت جنسی منجر به تفاوت عظیمی میشود؛ انگار دو موجود کاملاً متفاوت هستند، زیرا جنسیت آنها با هم فرق دارد. در خود روانکاوی نیز کاملاً مشاهده میکنید که تحمیلهای متفاوتی بر مردان و زنان وجود دارد و اینکه جنسیت آنها چگونه شکل میگیرد، از این منظر قابل بررسی است.
اگر از علم بپرسید، مثلاً در علوم اعصاب (نوروساینس) روز به روز بیشتر مشخص میشود که مغز زن و مرد به شکل متفاوتی کار میکند. رابطههای دوستانه زن و مرد متفاوت است؛ مغز زن در برخی عملکردها فعالتر است و مغز مرد در برخی دیگر. برای مثال، حافظه زن و مرد تفاوتهایی دارد. هرچه علم پیش میرود، بیشتر نشان میدهد که تفاوتهای فردی، به ویژه تفاوتهای جنسی، شامل تفاوتهای مغزی، سیستم عصبی و روانی نیز هست. بنابراین ما با دو موجود متفاوت روبهرو هستیم و طبیعی است که احکامی که صادر میشود بر اساس این تفاوتها تنظیم شود.
این موضوع مبنای تفاوتهایی است که در شریعت وجود دارد. ما باید نشان دهیم که احکامی که در شریعت آمده است، متناسب با تفاوتهای رفتاری و حقوقی زن و مرد است و این تفاوتها نتیجه تفاوتهای طبیعی آنهاست. این چیزی است که باید به سمت آن حرکت کنیم، نه اینکه بخواهیم به گونهای رفتار کنیم که همصدا با کنوانسیونهایی مانند رفع تبعیض باشیم که میگویند هیچ تفاوتی نباید وجود داشته باشد و زن و مرد باید کاملاً برابر باشند.
من فکر میکنم خانمها هر وقت که حرف تفاوت به میان میآید و مرد میشود، حسد شدیدی دارند که آقا میخواهند یک چیزی با مرد دارند و با نمیخواهند بردن بیدید. کلی هم فضا اینجوری است. من هیچ چیزی از برتری استفاده نکردم. هر طرف تفاوتی دارد. تفاوتی لابطه متقارن است. یعنی از هر دو طرف به ضرر یا به سود هر دو طرف میتواند باشد، به مرخص هیچگاه نمیتواند تاون نشود. آنچه در مباحث دینی است، من میخواهم یک خود به چیزهایی که قبلاً گفتم اشاره بکنم و وارد این بحث خاص بشوم. یعنی اگر شما میخواهید مغناطیسی تفاوت را پیدا بکنید، ما در بحثهای خود روی یک بحث خیلی کلی داریم. یعنی این سؤال، سؤال خوب و مشروعی است که اصلاً خداوند چرا زن و مرد خلق کرده؟ انسان را با دو جنس به صورت زوج خلق کرده. چیزی که ما از دینی میفهمیم این است که اصلاً یک دوگانگی در اسما الهی میگذارد گرده. اصلاً ظهور عالم انگار نتیجه این افتراقی است که بین اسما به وجود آمده.
اسمای رحمانیت خدا در مقابل رحمت یا اسمای جلال و جمال، قدرت در مقابل زیبایی دارند. این تعدیل خیلی خوبی نیست و ممکن است ذهن را به سمت تضاد ببرد، اما در خود خداوند که خالق عالم و هر چیزی در عالم هستی است، نتیجه بروز اسمای الهیه را میبینیم. انگار یک دوگانگی یا دو قطبی وجود دارد که همان جلال و جمال یا قدرت و زیبایی است. من گاهی اشاره کردهام که این به تشریح و تکمیل هم ارتباط دارد. از این دوگانگی، که حاصل خلقت است، این میشود که همه موجودات انگار زوجهای فردی میشوند؛ یعنی در یک موجود، مثلاً در همین موجود انسانی، جایی اسمای جلال بیشتر غلبه میکنند و جایی اسمای جمال. بعد این تمایز در موجودات تبدیل به نر و ماده یا مرد و زن میشود.
این چیزی است که اساس خلقت است؛ یعنی این تمایزهایی که در اسما وجود دارد، اساس خلقت و ظهور کثرت بوده است. نتیجهاش این است که مرد و زن ظاهر میشوند. به وقت خودش، خلقت به سمت این مرکزی میرود که این اسما که انگار منتشر شدهاند، دوباره همه به وحدت برگردند. هدف از این که مرد و زن در کنار هم قرار میگیرند، رسیدن به یک اتحاد است؛ مثل تشکیل یک خانواده که در آن تعادلی از این اسما وجود داشته باشد و به کمال برسد. انگار عالم به دو نیمه تقسیم میشود و بعد دوباره این دو نیمه به هم میرسند و به کمال میرسند؛ خانواده کامل شکل میگیرد و آدمهایی که در خانواده تشکیل شدهاند، انسانهای کاملی میشوند و از این طریق به اصل خودشان برمیگردند و به نور میرسند.
جلال و جمال در بنیان خانواده
این فرض من است، برای اینکه شما بخشهایی را که من در موضوع سوره نور گفتهام، شنیدهاید و میدانید که در آنجا، در سوره نور، مجموعه احکام برای خانواده است. هدف این است که ما بخواهیم یک خانواده نورانی باشیم؛ خانوادهای که در آن عبادت انجام میشود، شناخت و معرفت خدا حاصل میشود و به نور میرسد. فلسفه کلیه احکام مربوط به زن و مرد و خانواده در اسلام این است که بر اساس چنین مبنایی، زن و مرد در کنار هم در خانواده زندگی کنند، در شرایط ایدهآل، و این نتیجهاش کمال انسانهایی است که در آنجا زندگی میکنند و رشد میکنند. یعنی هم زن و هم مرد به کمال میرسند و به خدا میرسند.
همینطور کودکانی که در آنجا متولد میشوند، انسانهای والایی میشوند که استعداد کمال دارند و میتوانند رشد کنند. تمام سوره، اگر یادتان باشد، درباره احکامی است که این خانواده را به نوعی مراقبت میکند؛ تشکیل خانواده، حفظ آن و تدابیرش را مراقبت میکند. من آنجا خیلی روی این تحکیم تأکید کردهام و اصرار عجیبی در نظر من در این سوره هست. اگر یادتان باشد، من اشاره کردهام به طول بسیار زیاد و تکرار فراوانی که در آیات پایانی آمده است، که به خانواده میگوید میتوانید اینجا غذا بخورید.
کل حسی که در سوره نور هست، این است که انگار خانوادهای که تشکیل میشود، دور و برش یک حصار خیلی بلند کشیده میشود که نه تنها حکومت حق ندارد وارد این حصار شود و دخالت کند، بلکه زن و شوهر هم حق ندارند هر وقت خواستند در آن دخالت کنند. حتی نزدیکان هم حق ندارند بدون اجازه وارد این خانه شوند و دخالت کنند. واقعاً سوره نور یک حرف اساسی دارد که در این خانواده، خانه باید بسته باشد؛ هر کسی میخواهد وارد شود باید در بزند و اجازه بگیرد، حتی نزدیکان.
اگر یادتان باشد، در آن خانه اتاقی هم هست که درش بسته است و بچهها هم نمیتوانند وارد آن شوند؛ یعنی یک کانونی است که همان تشبیهی است که به آن چراغ داده شده است. این نور باید دورش حفاظهایی باشد. این فلسفه اساسی برخورد قرآن، شریعت و مسائل مربوط به خانواده است. حرمت عجیبی برای خانواده قائل است و حرمت عجیبی برای رابطه زن و مرد داخل این خانواده.
این چقدر در طول تاریخ عمل شده است؟ مسلمانها به این چیزهایی که من میگویم، عمل کردهاند؛ به وضوح در احکام شریعت، در احکام سوره نور، کوچکترین تخلفی که موجب شود تشکیل خانواده یا دوام خانواده به هم بخورد، از جمله روابط نامشروع خارج از خانواده، مجازات شده است. روابط بین زن و مرد باید محدود به همین حصارها باشد؛ در خود جامعه، در محیط کار و بعد از بیرون آمدن از خانه، مسئله زن و مرد نباید مطرح باشد. زن و مرد فقط داخل آن حصارها هستند که با همین رابطه، پیوند نانآور ایجاد میشود.
اینها مبناهایی هستند که در واقع بر اساس آنها احکام شریعت تشریح شده است. حالا من فقط مختصر میخواهم بگویم، شما فرهنگ غربی را تصور کنید که بخواهد این سوالها و این تصورات را آنگونه مطرح کند و پاسخ دهد: مرد و زن برای چه هستند؟
من فکر میکنم پاسخ غربیها احتمالاً بر اساس نظریه تکامل است؛ اگر علمی نگاه کنیم، مثلاً همه موجودات تکاملشان جهتگیریاش بر اساس نظریه تکامل است. تولید مثل بیشتر است؛ بعضی از موجودات تکجنسی بودند و بعد به دلایلی که تولید مثل بیشتر و تنوع بیشتری در فرزندان ایجاد شود، تا تکامل بتواند سریعتر به نتیجه برسد، دو جنسی بودن ترجیح داده شده به تکجنسی بودن. همینطور دو جنس یعنی مرد و زن، همانطور که مثلاً حیوانات نر و ماده دارند، ما هم جزو موجودات نر و ماده هستیم. به همان دلیلی که دو جنسیتی به تولید نسل و تنوع زیستی کمک میکند.
این احتمال، این جوابی که غربیها میدهند، به خودی خود نمیکنم که در مبانی فلسفی باشد؛ مثلاً این سؤال خیلی مجاز است که بپرسیم علت غایی اینکه مرد و زن به وجود آمدهاند چیست؟ در همین حد گواه میدهند که یک جور علت فاعلی است. البته نظریه تکامل معمولاً شبیه علتهای غایی بحث میکند، که معلوم هم نیست چگونه با مبانی علم سازگار شود. در حال حاضر فرض میکنیم که الان با مبانی مشکلی ندارد. نوع حرف زدن در نظریه تکامل به نظر میرسد که دارند در مورد علت غایی صحبت میکنند، ولی ادعایشان این است که علت فاعلی است.
بنابراین دلیل وجود مرد و زن تولید نسل است؛ یعنی مثلاً فرض کنید اینکه اصالتی برای عشق و خانواده و اینها قائل باشیم، واقعاً خیلی در مبانی غربی نمیگویند. یعنی مبانی غربی، مبانی تفکر و اندیشه است، مثلاً آنطور که خودشان افتخار میکنند، علم است. جوابها در همین حد داده میشود و هدف جامعه هم کلّاً این نیست. وقتی ما داریم احکامی در جامعه پیاده میکنیم، این نیست که مثلاً خانواده نورانی تشکیل شود و عشق بین زن و مرد به نتیجه برسد و این حرفها.
معمولاً چیزهایی که الان من میگویم مقبول در همین دوران است که احتمالاً به زیرگروه میگذرد. در نظام سرمایهداری موجود، ما میخواهیم حداقل پولید را داشته باشیم. پس اگر تصمیم بگیریم که زنها در محیط کار باشند یا نباشند، حقوقشان کم باشد یا زیاد باشد، اینها بیشتر در رای اکثریت است؛ چون اگر در جامعه سرمایهداری به انسانها به عنوان افرادی که میتوانند کار کنند و تولید را راه بیندازند در موقعیتهای مختلف نگاه کنیم، واقعاً جنسیت در این جامعه با این نگاه هیچ اهمیتی ندارد. یعنی اگر یک مهندس زن باشد یا یک مهندس مرد، همان کار مشابه را انجام میدهند، مثل یک مهره دیگر است.
معنی ندارد در محیط کار، مثلاً کارخانه و اینها، به جز آن کارهای فردی به چیز دیگری دقت کنیم، مثلاً به جنسیتش نگاه کنیم. یعنی در نگاه اجتماعی در نظام سرمایهداری خوب است که مرد و زن تفاوتشان نادیده گرفته شود و فقط کاراییشان مهم باشد. اگر حقوق یکی بالاتر از دیگری باشد، بر اساس کارایی است نه بر اساس جنسیت.
شخصاً به نظر من این شروع هیجانانگیز تصاویری از مرد و زن و تصاویری از حقوق زن و مرد است و زن ممکن است کمی جمعه فلسفی هم بخواهد به آن بدهد. اساسش همین است؛ الان جایی است که تفاوت گذاشتن بین مرد و زن فایده ندارد. ما بعد از مدتها به چنین جایی رسیدیم. حالا اگر مثلاً فردا نوعی تولید خانگی خیلی سطح بالایی انجام شود، ممکن است بگویند یکی از دو جنس بهتر است، مثلاً شما رباتها زیاد دارید، کارگر زیاد میآورید، میخواهید تعدیل نیرو کنید، ممکن است کمکم استدلالها در بیاید.
اگر همینطور پیش برویم، کمکم ادعا میشود که دوباره علاقمند شوند به مسائل مربوط به تفاوت زن و مرد و استدلالهایی بگویند که خوب زنها یا مردها در خانه بمانند. من نمیکنم بگویم مردها، مطمئن نیستم بگویم زنها در خانه بمانند. دوباره برگردیم به حالتی که مثلاً هر دو جنس نصف نیروی کار را لازم نداریم. یک جایی همه نیروی کار لازم بود، زنها را از خانهها بیرون کشیدند. هیچ بعید نیست که در افق پیشرفتهتر تکنولوژی به جایی برسیم که لازم نباشد زنها کار کنند و به ضرر نظام سرمایهداری باشد یا مردها نصفشان کار نکنند.
ممکن است فلسفههای جدیدی با فشار زیاد و کنوانسیونهایی هم ممکن است بر اساسش کشف شود که یکی از این دو جنس بهتر است که کار نکند، مثلاً بچهداری کند. مثلاً احتمالاً مردها بیشتر این نوعی باشد. مثلاً کنوانسیونها این شکلی باشد، کنوانسیون رفع، مثلاً اسمش را میشود گذاشت کنوانسیون حفاظت از کودکان، اسمهای قشنگی میشود گذاشت، درشتی.
بعد مثلاً احساس شود که حتماً یکی از والدین باید در خانه بماند. ولی تأمل کنیم، این مال این است که نیروی کار مازاد آمده و میخواهند همه نرم کار کنند. بگذاریم بمانند. من میخواهم بگویم مبانی غربی که این کنوانسیونها از آنجا درمیآید، در همین حد است که باور کنید من گفتم این تره است، من هیچ مبنایی ندارم، مبنای قابل ملاحظهای ندارم؛ در حالی که شریعت و چیزهایی که دین است، از درون مبانی عرفانی دارد، مبانی فلسفی دارد و یک جورایی هم ربطی به شرایط اجتماعی اقتصادی ندارد، کلیاتش ندارد. ممکن است بعضی از جزئیات مثل مسئله اقتصادی اهمیت پیدا کند.
از آن دیدگاه کلی، اینکه مرد و زن و مرد دارد، یک چیزی به روزی میآید، یک تصور کلی به روزی میآید که در این خانوادهای که تشکیل میشود، مرد نماینده اسم جلاله است مثلاً و زن نماینده اسم جماله است. اصلاً عشق بین مرد و زن مبنایش این است که آن نماینده جمال و جلال را دوست دارد و دوست دارد به خودش اضافه کند. آن موجودی که نماینده و ظهور مثلاً اسم جلاله است، عاشق جمال در بیرون خودش میشود و یک جوری میخواهند اینها به همدیگر پیوند بخورند، مثل اینکه موجود کاملی که همه اسماء در او تجلی کردهاند را بسازند.
با همشان مبانی ما میتوانیم نگاه کنیم که در خانواده چه ارتفاعی میافتد. نکتهای که میخواهم بگویم این است که اصولاً روی این میخواهم تأکید کنم که مرد اگر موجودیتی در خانواده دارد، با این نگاه کن، از طریق این که نماینده جلال و قدرت است، و زن اگر موجودیتی دارد از این جهت است که نماینده جمال و زیبایی است. نقش مرد و زن در مقابل همدیگر چنین چیزی است.
من قبلاً مفصلتر در آن مورد صحبت کردهام، فکر میکنم در همین جلسات شریف نمیخواهم واقعاً جزئیات بشوم. میخواهم از این نکته استفاده کنم که اگر بخواهم محدودیتهایی قائل شوم در نحوه حضور این آدمها در خانواده و این محدودیتها را از بیرون تحمیل کنم، این از نظر شریعت اشکال دارد.
اولین نقصی که میخواهم بگویم، درست بر خلاف دیدگاه غربی است که روز به روز دولت و حاکمیت را بیشتر در هر چیزی انگار میتواند دخالت دهد. در اینجا مردمشناسانه صادقانه بگوییم هر چه را سفت کنیم، بیشتر از غرب، الان در ایران این فساد وجود دارد که حکومت در همه چیز دست میگذارد و این را انگار حق خودش میداند.
مروری بر تاریخ انبیاء در عهدین
در کشورهای غربی اصلاً متوجه این نیستند و شاید قبول ندارند. به نظرم میشود در عدم توجه گفت که بابا اصلاً دخالت کردن در چارچوب خانواده خودش اینگونه است که من بگویم اگر در خانواده اتفاق بدی بیفتد، پلیس برود این دستورها را حل کند یا به محض اینکه کوچکترین مشکل پیش آمد، تشریک وجود داشته باشد، راه باز شود که اعضای خانواده تلفن کنند به پلیس یا بروند شکایت کنند به دادگاهها.
در ایران الان خیلی متداول شده است. من فکر میکنم غرب هم اینقدر متداول نیست که زن و مرد از همدیگر بروند دادگاه شکایت کنند. این بنیان خانواده را از بین میبرد. یعنی شریعت اولین اصل به نظر من در مورد خانواده، همانطور که در سوره نور هست، این است که خانواده واحد مستقلی است که تا حد ممکن باید مسئول باشد که از بیرون در آن دخالتی انجام نشود.
شریعت تشویق نمیکند مرد و زن را که به مجرد اینکه مثلاً اختلاف پیدا کردند بروند دادگاه، آخرین مراحل یعنی مثلاً میخواهند طلاق بگیرند، اینجا سخت بگیرند، بروند دادگاه یا آنطور که مثلاً در سوره نور هست، در شرایط خاص ممکن است، من حتی سعی کردم در سوره نور نشان دهم که آنجا هم یک جوری دست محاکم بسته است و دخالت در خانواده محدود شده است.
استقلال کانون خانواده
اولین اصلی که به نظر من در شریعت مطرح میشود این است که دخالت از بیرون نباشد؛ اعمال و قدرت از بیرون بر خانواده وارد نشود. این چارچوب خانواده باید استقلالش حفظ شود. ممکن است مبرراتی وجود داشته باشد؛ مثلاً یک مرد و زن ناسازگار باشند، یا یکی از آنها فرد بدی باشد و ما بخواهیم تلاش کنیم که از بیرون دخالت نشود. یا مثلاً پدر و مادر بدی که با فرزندان خود در یک حصار و دور از جمعیت زندگی میکنند، ممکن است بلایی سر این فرزندان بیاورند. به نظر من، دید کلی شریعت اسلام این است که برخی از این فسادها را تحمل کنیم، اما آن فساد را نپذیریم که استقلال خانواده از بین برود؛ یعنی دست حکومت و جامعه باز نباشد که هر وقت خواستند در مسائل داخلی این خانواده دخالت کنند. این یک اصل کلی است که به نظر من در همه جای شریعت رعایت میشود. محاکم خیلی مسائل خانوادگی را مطرح نمیکنند و به حد حاکمیت و منطق خودشان بسنده میکنند.
نکته مهم این است که اگر آن اصل کلی را بخواهیم دنبال کنیم، باید به سمت اصل دیگری برویم که در این زمینه مطرح میکنم. زن ویژگیها و برتریهایی دارد؛ مثل من که بسیاری از آنها را میتوان در مسئله زیبایی خلاصه کرد. زیبایی فقط مسئله ظاهری نیست. همانجایی که قدرت مرد فقط قدرت جسمانی نیست، بلکه قدرت مرد شکل عالیتری دارد؛ مثلاً فرض کنید تواناییهای کلان مرد. نازلترین حالت آن قدرت جسمانی مرد است. من یک بار در مورد همین سلسله مراتب قدرت در روانکاوی، سلسله مراتب آنیما و آنیموس و اینها، در یک جلسه صحبت کردهام. نیازی به جزئیات نیست. واضح است که وقتی حرف از تجلی قدرت یا جلال در مرد میزنیم، منظورم فقط جسم او نیست.
در مراتب و لایههای معنوی نیز این ویژگیها همچنان وجود دارد؛ همانطور که زیبایی در زن صرفاً یک زیبایی ظاهری و سطحی نیست، بلکه در مراحل روانی نیز نوعی زیبایی خاص وجود دارد. این زیباییهای ویژه زن، مانند تواناییهایی است که در جمع و اجتماع کمتر دیده میشود. زنها قدرت ایجاد عواطف را دارند و اگر بخواهم یک قید منفی به کار ببرم، میتوانند با عواطف خود مرد یا هر موجود دیگری را به نوعی گرفتار کنند. این موضوعات را میتوانید بهطور مفصل در روانشناسی کارل یونگ مطالعه کنید.
زن میتواند انسانی را، چه مرد و چه زن، بهطور محسوس مجبور کند که آنگونه که زن میخواهد رفتار کند و کاری را انجام دهد. این توانایی زن است. من میتوانم یک حکم کلی بدهم که زنها حق ندارند از این نوع تواناییهای خود سوءاستفاده کنند. اگر بخواهم حکم نادرستی بدهم، میگویم زن حق ندارد برای مجبور کردن شوهرش کاری از زیبایی خود استفاده کند. در واقع، همه زنان همیشه از شوهران خود با استفاده از همین ویژگی و زیبایی خود چیزی میخواهند و به دست میآورند و حد این خواستهها در ذاتشان محدود است و هیچ چیز اضافی ندارد.
من این نکته را گفتم که اگر مردی بدخلق، ناسازگار با خانواده یا هر ویژگی منفی دیگری داشته باشد، زن با استفاده از همین ویژگیهای عاطفی خود میتواند مرد را رام کند. فکر میکنید این یک پدیده عمومی و تاریخی نیست که مردی با ویژگیهای بد ازدواج میکند و کمکم آن ویژگیهای بد را از دست میدهد، زیرا زن میداند چگونه باید رفتار کند و او را به خانه میکشاند. اگر مرد روابط نامناسب خارج از خانه داشته باشد، زن میتواند این روابط را قطع کند و کمکم او را محدود کند. من میخواهم بگویم که اگر بخواهیم از کلمات منفی استفاده نکنیم، زن از این قدرت خود استفاده میکند.
من میتوانم یک حکم کلی بدهم که زنها حق ندارند از این تواناییهای خود سوءاستفاده کنند. اگر بخواهم از این توانایی که ایجاد کردهام استفاده کنم، میگویم معادل آن این است که مردان حق ندارند از قدرت خود سوءاستفاده کنند، از قدرت کلامی خود استفاده نکنند. آنچه میخواهم بگویم این است که هیچ حکمی از طرف جامعه یا خانواده نباید مطرح شود؛ یعنی این دو نفر که تنها هستند و رابطهای بینشان برقرار شده، هر دو حق دارند از تواناییهای خود استفاده کنند. ممکن است این استفاده در جهت خیر یا شر باشد، اما در جهت خیر مجاز هستند از آن استفاده کنند.
مرد حق دارد از همه لایههای توانایی و قدرت خود استفاده کند و زن نیز از زیبایی خود در همه لایهها. اگر زن از زیبایی ظاهری و جسمانی خود برای رسیدن به بهره جسمانی استفاده کند، مجاز است و کسی حق ندارد زن را محدود کند. زیرا شریعت میگوید که هر دو در کنار هم باید به اوج برسند؛ مرد در کنار زن، جنبههای قدرت و توانایی خود را به اوج برساند و زن نیز زیبایی خود را به اوج برساند. در کنار هم کامل میشوند و به نوعی به اوج میرسند.
من میخواهم در ذهن شما این تعادل را برقرار کنم که معادل استفاده نکردن از قدرت، استفاده نکردن از زیبایی است؛ مانند یک فرمول کلی. همانقدر که میگوییم زن باید در استفاده از زیبایی و ظرافتهای آتفی (عاطفی) که دارد آزاد باشد، مرد نیز به همان اندازه حق دارد از تواناییهای خود استفاده کند. زنها محدود نشدهاند و در استفاده از آن ظرافتها آزادند. البته میدانیم که گاهی سوءاستفاده میکنند، اما این به معنای آن نیست که مردان در استفاده از نیروی کلامی یا حتی نیروی جسمانی خود محدود شوند.
باید بدانیم که ممکن است استفاده نامعقولی صورت بگیرد، اما آنچه ما در اینجا میگوییم این است که مرد مجاز است در موارد معقول از قدرت خود استفاده کند. مراحل آن نیز به این صورت است که ابتدا باید از لایههای بالاتر شروع کند؛ به این معنا نیست که ابتدا از نیروی کلامی استفاده کند. مردها خاصیتی دارند که میتوانند تأثیرگذار باشند. اگر اتفاق بدی در خانواده رخ دهد و خانواده در خطر قرار گیرد، نشوز (نافرمانی) یک مسئله ساده نیست. در آیهای درباره نشوز آمده است که میتوان از آن برای اصلاح استفاده کرد؛ مثلاً در برابر نشوز، مرد میخواهد اصلاحی انجام دهد و این اصلاح را با استفاده از قدرت خود انجام میدهد؛ از نیروی کلامی و تواناییهای جنسیتی خود بهره میبرد.
مراحل اصلاح و تعادل قدرت
مرحله دوم این است که مرد میتواند زن را در خوابگاهش تنها بگذارد و نهایتاً در آخرین مرحله، از پایینترین سطح قدرت خود یعنی نیروی جسمانی استفاده کند. زن نیز در هر مشکلی که پیدا کند، مجاز است از تواناییهای خود استفاده کند. نکته جالب این است که توانایی زن به رسمیت شناخته نمیشود. من به عنوان مرد نمیتوانم به دادگاه شکایت کنم که زن با ترفندهای عاطفی مرا به این وضعیت رسانده است. اگر زنی از تواناییهای خود سوءاستفاده کند و شوهرش را آزار دهد، این قابل اثبات در دادگاه نیست، اما مرد چون بیشتر در ظاهر آسیب میبیند، میتواند شکایت کند.
زن بیشتر در باطن آسیب میبیند و هر کاری بکند، آثار آن کمتر قابل مشاهده است. اگر مرد از نیروی کلامی خود استفاده کند، میتواند شکایت کند، اما کارهایی که زن انجام میدهد، قابل اثبات نیست. اگر زن چنین رفتاری داشته باشد، زندگی به هم میریزد. همه این مسائل را میدانم و میدانم که این رفتارها چه حسی ایجاد میکند، اما ما خیلی نمیدانیم که این کارها چه احساسی در طرف مقابل ایجاد میکند.
میخواهم بگویم که مسئله کشیده شدن به دادگاه و نحوه رفتار مردان در خانواده به نظر من مربوط به ظاهری بودن رفتارهای مرد است که قابل استناد و گواه گرفتن است. در این آیه، فضای کلی اصلاح است؛ یعنی زن گناهکار است و جرمی مرتکب شده، بنابراین مرد میخواهد اصلاحی انجام دهد و این اصلاح را با تواناییهای خاص خود انجام میدهد؛ از توانایی کلامی شروع میکند و به هر جایی که برسد، حتی توانایی جسمانی را به کار میگیرد.
هیچ محدودیتی برای اعمال این تواناییها چه در مورد مرد و چه در مورد زن تعیین نشده است، اما نکته این است که این اعمال باید از طریق ویژگیهای مردانه و زنانه خود صورت بگیرد و برای اصلاح باشد، وگرنه غیرمجاز است. یعنی اگر مرد بدون دلیل به زن خود آسیب جسمانی بزند، مجرم است و آیه هیچ مجوزی برای این کار نمیدهد. بنابراین باید نشوز وجود داشته باشد.
میتوان درباره نشوز بحث کرد، اما من تمایل زیادی به این کار ندارم. هر چه میخواهید بگویید، فرض کنیم در آنجا فسادی وجود دارد. نشوز یعنی زن کاری بد انجام داده و مرد به او میگوید نکن، اما زن باز هم ادامه میدهد. وقتی کار به اینجا میرسد، از مراحل عشق و محبت گذشته است؛ زیرا زن کاری میکند که به آرامش خانواده آسیب میزند. مرد به او میگوید نکن، باز هم ادامه میدهد. حتی در خوابگاه نیز تنها گذاشته میشود، اما تأثیر ندارد. آخرین راه این است که مرد از پایینترین سطح قدرت خود یعنی نیروی جسمانی استفاده کند تا این نشوز را برطرف کند.
همانطور که زنها حق دارند نشوز مرد را با تمام تواناییهای خود اصلاح کنند، مرد نیز حق دارد از تواناییهای خود استفاده کند. این فضای کلی حکم است که به نظر من تاریخ مصرفش نگذشته است. اینکه جلوی اعمال قدرت در خانواده گرفته شود به این دلیل که جامعه امروز چنین است، به نظر من معنایی ندارد. این موضوع در همان بستر کلی دینی است که اساس آن بر مدارا و نرمش نسبت به زنان است.
در نهایت ممکن است کار به اینجا برسد و من مشکلی با آن ندارم. یعنی این محدود کردن حق مرد به گونهای است که حتی نتواند از نیروی جسمانی خود استفاده کند. این مسئله مانند از هم پاشیدن خانواده است؛ به معنای این که روابط کاملاً مختل شود و خانواده دیگر کارکرد اصلی خود را نداشته باشد. از هم پاشیدن خانواده، همانطور که در روایات و قرآن آمده، بسیار نکوهیده است و رسیدن به طلاق آنقدر منفی است که حتی به آن به عنوان نکتهای مصیبتی نگاه میشود. هیچکس میل ندارد که کسی را کتک بزند.
این موضوع مانند انتخاب بد و بدتر در انتخابات است؛ طلاق گرفتن زن و مرد از همدیگر بدترین بنیان است. طلاق و شکاف در خانواده بسیار بد شمرده میشود و مجاز دانسته میشود که اگر قرار است اصلاحی صورت بگیرد، از خارج خانواده یعنی دادگاه استفاده نشود.
اصل کلی اول این است که هر چیزی که قرار است اتفاق بیفتد، تا جای ممکن در داخل خانواده باشد. بنابراین، فرض کنید مردی میخواهد رفتار نامناسب همسرش را اصلاح کند؛ خوب نیست که به دادگاه مراجعه کند یا به پلیس زنگ بزند. به همان صورت، زن هم نباید این کار را انجام دهد. اگر قرار است تنبیهی صورت بگیرد، بهتر است این کار در خود خانواده توسط مرد انجام شود. سپس، اگر نهایتاً زن حاضر نشد که رفتار خود را اصلاح کند، به نظر من کاملاً طبیعی است که مرد از همه قدرت و اختیار خود استفاده کند؛ البته این قدرت باید معقول و قابل قبول باشد و نباید به گونهای باشد که خانواده آسیب ببیند. حفظ خانواده تا حد امکان، به نظر من اصل کلی و مهمی است که در حال حاضر هنوز معتبر است و حس نمیکنم باطل شده باشد.
من در این زمینه به خوشخیالی نمیپردازم و در شرایطی که مرد مجاز نیست اعمال قدرت کند، این موضوع مطرح است. اعمال قدرت از طرف زن نیز مجاز نیست. مسئله این است که ممکن است زن زورش بیشتر از مرد باشد، اما شرعاً زن مجاز نیست که اگر میخواهد مشکلات زندگی را حل کند، مرد را کتک بزند. این خلاف بنیاد رابطه زن و مرد است که بر مبنای تبادل زیبایی و قدرت استوار است. زن مجاز است از ویژگیهای خود برای حفظ زندگی استفاده کند، اما مرد نباید به گونهای رفتار کند که زندگی زن را نابود کند.
تفاوتی بین مرد و زن در تشکیل خانواده وجود دارد که اساساً متفاوت است و این تفاوتها باعث میشود که احکام مربوط به خانواده گاهی دقیقاً برعکس هم باشند؛ یعنی چیزی که برای یک طرف مجاز است، برای طرف دیگر مجاز نیست. تأکید من این است که این مراحل و اعمال، از لایهها و سطوح بالاتر شروع میشود و به پایینترین سطح میرسد؛ چیزی که جواز آن صحیح باشد، در واقع وجود ندارد.
از نظر من، در بسیاری از مواقع نتیجه این رفتارها مثبت بوده است. من شخصاً آدمی نیستم که همسر خود را کتک بزنم، اما دادههای روانشناسی نشان میدهد که شرایط به گونهای نیست که فکر کنیم مردها و زنها از هم متنفرند. اصلاً اینطور نیست که همیشه خشونت رخ دهد. باید شرایط و پیشزمینههایی را در نظر بگیریم؛ مثلاً وقتی زن مرتکب عملی خلاف عرف میشود و خودش هم میداند که اشتباه میکند، مرد به او تذکر میدهد ولی زن توجه نمیکند، باید این شرایط را در نظر گرفت.
مردها و زنها بیدلیل یکدیگر را کتک نمیزنند؛ کسانی که بیشرم و ظالم هستند، کتک میزنند. واضح است که اگر در شرایط عادی و بدون دلیل، زن را کتک بزنید، یعنی رفتار ناجوانمردانه انجام دادهاید و اثر مثبتی نخواهد داشت.
یک موضوعی وجود دارد درباره ماجرایی که زن گناهکار است و به جای اینکه در اینجا دادگاه تنبیه شود، در خانواده تنبیه میشود؛ آن هم بعد از اینکه به او گفته شده است. مثلاً در روایات آمده که چند بار باید به او تذکر داده شود. نمیدانم چه مراحلی دارد که آن حالت غریزی که پیش میآید، اصلاً اثر کند. نکند شرایط مرد را در نظر نگرفتهایم؛ مرد تا حدی مظلومانه سعی کرده جلوی کار زن را بگیرد، اما اصلاً موفق نشده است. بعد هم قرار نیست مرد بزند و بگوید خب حالا دیگر مجاز است که به زن ضربه بزند. اصلاً اینگونه نیست؛ فضای قرآن اینگونه نیست. میگویم آن نمونه تنبیهی که وجود دارد، بیشتر تنبیه نمادین است. اگر قرار باشد چیزی واضح و بدیهی باشد، یعنی اگر قرار باشد تنبیه به آن حد برسد، کار این نیست که اول یک کتک مفصل زده شود و بعد یک کار خیلی نمادین انجام شود. ما باید یک مرحلهای را تعریف کنیم. من فکر نمیکنم هیچ وقت روایات اینطور باشد. آقای باغی این روایات را بخوانید؛ این مراحل بد است. به خاطر این است که روایات زیادی وجود دارد که میگوید اگر مرد به گونهای کتک بزند که جای آن بماند، دیه دارد و زن حق شکایت دارد و دیه میگیرد. این حرفها یعنی اصولاً هیچ وقت حرف از تنبیه بدنی آنچنانی نیست. چون دادگاههایی که میگویید، زنان بیجهت و بیدلیل در حالی که هیچ حقی ندارند، حق اصلاً با زن است. هر اختلافی که پیش میآید، ابتدا مرد کتک میزند، خیلی هم اساسی کتک میزند؛ نه فقط در ایران، بلکه در همه جای دنیا. آمار هم وجود دارد؛ در آمریکا ۲۵ تا ۳۵ درصد زنان ادعا کردهاند که از شوهرشان کتک خوردهاند. ۱۵ درصد بیشتر گفتهاند که در زمان بارداری هم کتک خوردهاند. یعنی الان این قوانین هم که گذاشتهاند و این حرفها... بگویید... بگویید. من این نکته را به عنوان... حالا میخواهد آخر کار باشد... خیلی حرف زدم... ببخشید...
بسیاری از زنان این کار را نمیکنند، چون میدانید وقتی زن به دادگاه شکایت میکند، مردم او را دستگیر و به زندان میبرند و خانوادهاش قبول نمیکند. زنان به دلیل علاقهای که به خانواده خود دارند، خیلی وقتها شکایت نمیکنند. همین الان در آمریکا هم زنها کتک میخورند و به دادگاه نمیروند. میخواهم بگویم این یک هشدار است که نباید به بیرون مراجعه کرد؛ این موضوع در زنان بسیار دیده میشود. فرض کنید زنی تصمیم بگیرد که دیگر نمیتواند با مرد زندگی کند؛ این مسئله خیلی متداول شده است. زن نمیداند چگونه این تصمیم را به اجرا بگذارد و مرد را ترک کند، چون زندگیاش تمام شده و نمیتواند دوباره با این مرد زندگی کند. به همین دلیل، مراجعه به بیرون از خانه، به نوعی کار را به جای باریک میکشاند. همین الان زنها کتکهای بسیار وحشتناکی میخورند و جایی هم به کسی نمیگویند.
میخواهم بگویم نکتهای که شما در شروع صحبتتان گفتید، این بود که این رفتارها اثر منفی میگذارد. اگر تصور شما این است که رفتارهایی که مردان با زنان در همه جای دنیا دارند، اثر منفی میگذارد، باید بگویم اصل موضوع چیست که اثرش مشخص شود؟ مثلاً میگویند مردان همسران خود را از سر حسادت کتک میزنند. واقعاً علت کتک زدن چیست؟ مثلاً دوست دارد کتک بزند، زن آرام میگیرد، اما باز هم کتک میخورد. زنها حدی دارند؛ اگر بخواهند از شوهرشان چیزی بگیرند، کتک میخورند. اکثر موارد اینگونه است. مردانی که کتک میزنند، آنقدر شدید کتک میزنند که زن مجبور میشود به دادگاه شکایت کند. جای شکایت هست و میتواند شکایت کند. آدمها درست نیستند که فکر کنیم مردها آدم خوب و زنها آدم بد هستند. هرچه هم به زن گفته شود، گوش نمیکند و نهایتاً میگویند اگر به دادگاه یا طلاق مراجعه کنی، امتحان کن. مثلاً اگر زن خودش کتک بخورد، شاید تأثیر بگذارد. این موضوع برای زنان چیز دیگری است.
واقعاً با آنچه اینجا گفتیم، سر این قانون این است که مرد صالح است و زن ناصالح؛ زن کارهای بد میکند و هرچه گفته شود گوش نمیکند، خانواده از هم میپاشد. کار به جایی رسیده که میگویند این هم انتهاست؛ اگر نشد، بگیر. من تأکیدم در این جلسه این بود که از این دیدگاه نگاه کنیم که مرد و زن در خانواده نماد جلال و جمال هستند. بنابراین این اعمال و قدرت به گونهای نیست که بگوییم چرا به زن حق اعمال قدرت داده نشده است. به زن حق اعمال زیبایی داده شده و به مرد حق اعمال قدرت داده شده است. در همه موارد، ولی در پایینتر از آن، چیزی دیگر محسوس است. در مورد مرد به نظر میرسد که غباحت وجود دارد. ترتیب هم گفته شده است؛ هر کاری که مرد میتواند بکند، این سه مرحله دارد و حالت سمبولیک دارد. یعنی هر کاری را از بالا شروع کنید، با کلام شروع میکنید و هر عملی که انجام میدهید، در نهایت به آنجا میرسید. همچنین گفته شده است که به بیرون از خانواده نروید، خانوادهها از هم نپاشند و جای زن و مرد را عوض نکنید؛ یعنی جای زیبایی و قدرت را عوض نکنید.
این یک نوع تصمبار کلی است که من حس میکنم به دلیل این تصمبار، این حکم با شرایط اجتماعی و اختشادی خیلی نسخ و نقض نمیشود. اما بازی بیشتر این است که بگویند این مال دوران قدیم است که محاکم نداشتند و همه چیز باید آنجا حل میشد. به نظر من اینجا نیست. به نظر من همین الان خوب است که محاکم دخالت نکنند. یعنی اتفاق خوبی نیست که پلیس به خانه بیاید و شوهر یا زن را دستگیر کند. شکر میکنم که در شریعت این حسن وجود دارد که مسائل داخل خانواده دیده میشود. وقتی قرار است طلاق اتفاق بیفتد یا اختلاف جدی شده است، اول میگویند که در همین صورت بمانید و فکر کنید. به نظر من این نگاه به خانوادهها درست است.
یعنی مثل اینکه از این حصار یک مقدار دور شوید، نه بیشتر، قاضی دادگاه. من یک خبرنگار هم اگر بیاید، میداند گزارشش را بدهد تا همین مردم عالم خبردار شوند که در این خانواده چه گذشته است. یک مقدار موضوع متفاوت است. خطر کودکآزاری وجود دارد. خطر خشونت علیه زنان نیز وجود دارد. ولی موضوع این است که این حصار یک قداستی دارد که خب این خطر را... ولی مثلاً اگر کودکآزاری یا خشونت علیه زنان باشد، اینگونه میشود کنترل کرد و ارجاع داد به آن روایت. اگر خشونت به حدی برسد که آثارش باقی بماند، خب بعد میتوانم به آن شکایت کنم. ولی کلیت فضای شریعت اینگونه است؛ من میخواهم بگویم این فقهی که اصلاً در ابتدا مثل قدرت و زیبایی و اینکه تفاوتهایی اینگونه دارد، در کنوانسیونها اصلاً دیده نشده است، یعنی این مسائل را نمیفهمند. به نظر من، اصل اینکه این خانواده چیزی است که حرمت بزرگی دارد برای دخالت کردن در آن، اصلاً حسن بزرگی ندارد؛ یعنی به راحتی خانم تصمیم میگیرد که اگر اینگونه شد، دادگاه میتواند بچه را بگیرد و ببرد، زن را نمیداند، فلان کار را بکند. یعنی قدرت به حکومت و جامعه انتقال پیدا کرده که میتوانند در خانواده دخالت کنند. در شریعت، خانواده اصالت و چیزی دارد، یک خوبی دارد که سعی میکنیم حفظ شود. این در شرایط خیلی خاص، این حصار خانواده را حفظ میکند.
به نظرم بد نیست که چند بار به این موضوع بپردازم و درباره این آیه صحبت کنم. مخصوصاً من به آن جلسه ارجاع میدهم که در مورد امکان نسخ این آیه بحث شده است. به معنایی که ممکن است از طرف یک فرد ادعایی مطرح شده باشد، این آیه قابل نسخ باشد. اگر کسی بپذیرد که به همان معنایی که من در آن جلسه بیان کردم، این آیه اکنون قابل اجرا نیست و نباید اجرا شود، این به معنای آن نیست که قرآن را قبول ندارد و شواهدی برای این موضوع ارائه داده است. آن جلسه را تمام کردم.
این آیه در زمان خودش آیه بسیار خوبی بوده، مانند جواز برگی بادی، ولی اکنون دیگر مناسب نیست و به نوعی کهنه شده است. مثلاً فرض کنید که یک نفر حساسی باشد که علت این حکم را این بداند که در آن زمان محاکم وجود نداشتهاند و مردم در بیابان زندگی میکردند و راهی برای کنترل زنان نبوده است. اکنون راه بهتر این است که زن زنگ بزند و پلیس بیاید و او را ببرد یا تهدید به زندان شود یا به خانواده معرفی شود. اگر قانون به این شکل باشد، اگر کسی این را بهتر بداند، به نظر من خلاف شرع و قرآن نیست.
اگر ادعایش این باشد که دیگر اکنون نباید این حکم اجرا شود چون راههای بهتری وجود دارد، من سعی کردم نظر شخصی خودم را بیان کنم. از مبانی فلسفی و عرفانی که در ذهن من ممکن است وجود داشته باشد، این آیه را اینگونه تفسیر میکنم. برخی این آیه را به این شکل تفسیر میکنند که مرد و زن در خانواده نقشهایی دارند و شریعت این آیه را به گونهای ابلاغ کرده است. در مقالهای که درباره نشوز و آی باغی نوشته شده، مفصل درباره این موضوع صحبت شده است.
نویسنده سعی میکند با آیات قبل و بعد این آیه ارتباط برقرار کند. ایشان به آیات قبل، آیۀ ۱۹ سوره نساء، ارجاع میدهد و همچنین به قسمت قبل از خود این آیه اشاره میکند و تلاش میکند استدلال کند که نشوز از نوع فاحشه است. این موضوع در آیات قبل آمده و ایشان در روایات هم آورده است که نشوز چیست و یک فصل کامل درباره آن وجود دارد. استدلالهای زیادی ارائه شده و روی این آیه تأکید شده است که این موضوع خلاف آشکار است، نه اینکه مرد به زن بگوید که من همینطور باید تو را کتک بزنم.
ایشان میگوید که من گفتم مثلاً ترک خیانت کردم، دیگر باید بزنیم. نشوز هر کسی که باشد، حد آن دقیقاً مشخص است و یک خلاف بسیار آشکار است که زن هم دفاعی ندارد که بگوید نه، کاری که میکنم کار خوبی است. ولی اگر قبول نکند و عادت بدی داشته باشد و آن را انجام دهد، این موضوع متفاوت است.
مروری بر ماجراهای بنیاسرائیل در سوره بقره
ایشان ادعا میکند که نشوز باید در حد فاحشه باشد. به نظر من استدلالش خیلی قوی نیست، ولی برای من مهم نیست. ارجاعی که به آیات میدهد خوب است، منتها همان روایات و معنی لغوی آنها همه چیز را روشن میکند. چون گفته شده که اگر مدت زمان تجاوز از نیم ساعت بیشتر شود، باید اقدام شود.