متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
خلاصه جلسه
ادامه مباحث جلسه گذشته در توضیح آیات ابتدایی سوره بقره در مورد ویژگیهای الذین فی قلوبهم مرض و در پایان توصیف دو تمثیل ابتدایی سوره در مورد این آدمها
یادآوری مباحث یهودیت، بنیاسرائیل و جامعه دینی
فایل صوتی جلسه چهارم سری یهودیت در قرآن
دریافت فایل صوتی جلسهی ۴ با کیفیت بالاتر
دریافت فایل صوتی جلسهی ۴ با حجم کمتر
یادآوری
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُۥ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَيُشْهِدُ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا فِى قَلْبِهِۦ وَهُوَ أَلَدُّ ٱلْخِصَامِ
و از ميان مردم كسى است كه در زندگى اين دنيا سخنش تو را به تعجّب وامىدارد، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد، و حال آنكه او سختترين دشمنان است.
• "الذین فی قلوبهم مرض" گروه مهمی هستند چون پیچیدگیهایی دارند نسبت به متقین و کفار. و مطرح کردن بحث راجع به این گروه از آدمها زمینهای است برای فهمیدن کل سوره بقره و کل وضعیت اهل کتاب و اینکه اینها همانها هستند که ادیان را تحریف میکنند.
تاکید بر روی اهمیت این گروه از آدمها ممکن است این سوال را پیش بیاورد که اگر این مساله اینقدر اهمیت دارد چرا در قرآن زیاد روی آنها بحث نشده است. یعنی تقریبا به جز در سوره بقره و یکی دو بار دیگر که اسم "الذین فی قلوبهم مرض" میآید خیلی در قرآن در موردشان بحث منسجم دیگری وجود ندارد. جواب این سوال به نظر من خیلی واضح است و آن این است که اگر شما فهمیده باشید که اینها چطور آدمهایی هستند، هر جای قرآن را که باز کنید تقریبا حضورشان را میبینید. یعنی تمام بحثهایی که در مورد اهل کتاب هست در واقع بحث راجع به این جور آدمهاست. پس وقتی معرفی این گروه از آدمها انجام میشود، شما صدها آیه در قرآن میتوانید پیدا کنید که مربوط به این آدمها است. یعنی قرآن خودش را محدود نمیکند به اینکه همه توصیفات این افراد را در همان جایی که آنها را تعریف کرده و ویژگیهایشان را گفته بیاورد و بحث را تمام کند. مثلا بحثهایی که در مورد بنی اسرائیل و علمای یهود در قرآن هست را میتوان به عنوان منابع اطلاعات برای این دسته از آدمها به حساب آورد. از طرف دیگر اگر کسی چنین اعتراضی بکند که راجع به این آدمها در قرآن کم صحبت شده، میتوان اینطور پاسخ داد که همین اعتراض در مورد گروه مؤمنین هم وارد است، چون کمتر جایی در قرآن مؤمنین تعریف میشوند. مثلاً اولین آیات سورهٔ مؤمنون چند تا عبارت در مورد آنها هست. اگر خیلی دوست داشته باشید که گزارههای کلی بشنوید راجع به ایمان و مؤمن، خیلی در قرآن پیدا نمیکنید ولی مثلاً تمام آیههایی که در مورد پیغمبرها یا پیروان راستین آنها هست به نوعی مشخص کردن این است که مؤمن کیست و چه کار میکند. مثلاً در سورهٔ غافر تعریفی از مؤمن ارائه نمیشود ولی مثال خیلی روشنی از اینکه مؤمن چطور آدمی است در آنجا زده میشود. این اصولاً زبان قرآن است که خیلی بحثهای انتزاعی و کلی در آن نیست و اگر مسائل کلی را هم مطرح کند بعداً شما به وسیلهٔ مثالها آن را کاملاً میفهمید.
• تفاوت «الذین فی قلوبهم مرض» با «منافقین»
این دو گروه از نظر مفهومی با هم متفاوت هستند. «منافق» واژهای است که بیشتر جنبهٔ جامعهشناسانه دارد و گروهی است که در اجتماع تشکیل میشود و اهداف خاصی دارند. و من در جلسهٔ اول کلی بحث کردم تا نشان دهم این ادعا که این افراد («الذین فی قلوبهم مرض») کسانی هستند که میدانند ایمان ندارند و به دروغ ادعای ایمان میکنند، غلط است. توصیفی که از این افراد در قرآن هست، این است که اینها مؤمن نیستند و ادعای ایمان میکنند و عبارات «وَمَا یَشْعُرُونَ»، «وَلَکِنْ لَا یَشْعُرُونَ»، «لَا یَعْلَمُونَ» [بقره ۹-۱۳] که بلافاصله پس از توصیف این دسته میآید، بیانگر این است که این افراد وضعیت خود را درک نمیکنند.
أَوَلَا يَعْلَمُونَ أَنَّ ٱللَّهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ
آيا نمىدانند كه خداوند آنچه را پوشيده مىدارند، و آنچه را آشكار مىكنند، مىداند؟
۱۵ سوره بقره و ویژگی منافقان
وَإِذَا لَقُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا۟ إِلَىٰ شَيَٰطِينِهِمْ قَالُوٓا۟ إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ
و چون با كسانى كه ايمان آوردهاند برخورد كنند، مىگويند: «ايمان آورديم »، و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند، مىگويند: «در حقيقت ما با شماييم، ما فقط [آنان را] ريشخند مىكنيم.»
معمولاً ما خیلی به بحثهای انتزاعی علاقهمندیم و انتظار داریم که وقتی راجع به چیزی میخواهیم صحبت کنیم، اول آن را تعریف کنیم. به این صورت که اول یک definition (تعریف) میآوریم و سپس چند تا property (ویژگی)، تا ذهنیتِمان در موردش شکل بگیرد. در این آیات اولیهٔ سورهٔ بقره تا حدی مطابق تمایل امروزی ما عمل شده و آن این است که اینجور آدمها بالاخره یک تعریفی دارند و تعریفشان این است: «مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ»
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَبِٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ
و برخى از مردم مىگويند: «ما به خدا و روز بازپسين ايمان آوردهايم»، ولى گروندگان [راستين] نيستند.
[بقره/۸]. پس هرکسی که ادعا میکند که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، ولی مؤمن نیست، جزء این دسته انسانهاست. حالا اینکه این موجود در چه حدی از خودآگاهی یا ناخودآگاهی است خیلی مهم نیست. به هر حال یک چیزی شبیه definition اینجا داریم. بعد یک سری صفاتشان گفته میشود و نهایتاً در یک آیه اشاره میشود به اینکه چرا اینها این صفات را پیدا کردهاند. بعد دو تمثیل راجع به اینها هست که اصلاً در دنیای مدرن به روش کار ما نمیخورد؛ ما معمولاً از تمثیل در کتابهای امروزیمان استفاده نمیکنیم، ولی قرآن زیاد از تمثیل استفاده میکند. در آخر هم راهحل برای اینکه اینها چه بکنند که اینطور نباشند وجود دارد. پس میبینیم که در بیان این آیات روالی وجود دارد که برای ما خوشایند است. خیلی وقتها در قرآن نه گزارهٔ کلی که شبیه definition باشد وجود دارد، نه لیست مشخصی از propertyها وجود دارد؛ ممکن است حتی در مورد چیزی که دارد صحبت میشود فقط یک نمونهٔ خاص گفته شود و بعد به آن نمونهٔ خاص ارجاع داده شود. اتفاقاً امروز در روشهای هوش مصنوعی این طرز کار هم وجود دارد؛ در concept learning سعی میشود که از روی چند نمونه و مثال، یک concept تولید شود و حتی نیازی به definition نیست. به هر حال در بیست-سی سال اخیر کمی دارد این فضای چند هزار سالهٔ بحث منطقی و وسواسی که وجود داشت (که در قرآن نیز رعایت نمیشود)، کمی شکسته میشود... یک گروه از دانشمندان که روی نحوهٔ کار مغز انسان کار میکنند یک حرف قابل تأملی زدهاند که خیلی ساختارشکنانه است و آن این است که اصولاً مغز انسان همیشه با استعاره کار میکند. این خیلی قابل تأمل است چون کسانی که این حرف را زدهاند آدمهای مهمی در این زمینه هستند، مثل لیکاف. اگر این حرف پیش برود و شواهدی برای این امر پیدا شود و در زیر همهٔ ادراکات ما استعاره وجود داشته باشد، وحشتناک است! اینکه چقدر بشر راه انحرافی رفته و اصولاً استعاره و تمثیل و ... را از متون حذف کرده و گفته اینها بداند و یک سری استدلال قیاسی را جایگزین کردهاند. در این قسمت آیات، از انواع ابزار و روشها برای معرفی این دسته از آدمها استفاده شده است.
نهایتاً یک جایی بعد از اینکه ویژگیهای این آدمها گفته میشود، یک آیهٔ کلی وجود دارد که «أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَةَ بِالْهُدَىٰ»؛ اینها کسانی هستند که ضلالت را به هدایت ترجیح دادند و معامله کردند و ... . فکر میکنم از ابتدای این بحثها من مطرح کردم که اساساً وجود این آدمها وابسته است به نزول هدایت؛ یعنی قبل از اینکه دینی از طرف خدا باشد، چنین موجوداتی وجود نداشتند. اینها ضایعات نزول دین و هدایت از طرف خداوند هستند. این آیه صراحتاً دارد به همین نکته اشاره میکند که اینها آدمهایی هستند که به نوعی هدایت بهشان عرضه شده و اینها آن را پس زدهاند و ضلالت را انتخاب کردهاند. این انتهای این آیات است. اگر این را خوب فهمیده باشید، آن تمثیلها هم برایتان واضح میشود. فهمیدن کامل این آیات نیاز دارد که شما راجع به انسان و روانشناسی انسان چیزهایی بدانید؛ مبانی باید داشته باشید که بتوانید یک جور روانشناسی خاص را درک کنید، باید یک مدل از انسان ارائه بکنید که در آن مدل، این آدمها وضعیتشان روشن باشد، ولی ما اصولاً در دورانی داریم زندگی میکنیم که این بحثها خیلی پیش نرفته است، چون به دنبال چیزهای مهمتری! مثل تسخیر فضا و ارتباطات! و ... هستیم. بشر کلاً یک چند هزار سالی است که زیاد در مورد خودش مطالعه نکرده است و بیشتر در مورد اسباببازیهایی که درست میکند مطالعه میکند. ...
تمثیلهای قرآن برای منافقان در بقره
يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱعْبُدُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِى خَلَقَكُمْ وَٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
اى مردم، پروردگارتان را كه شما، و كسانى را كه پيش از شما بودهاند آفريده است، پرستش كنيد؛ باشد كه به تقوا گراييد.
اولین ویژگی این دسته آدمها این است که اهل فریباند؛ میخواهند دیگران را فریب دهند، ولی واقعیت این است که خودشان را فریب میدهند. که قبلاً صحبت شد و زیاد بهش نمیپردازیم. فقط یک سؤال مطرح شد که چرا اولین باری که فعل خدعه اینجا صرف شده «یُخَادِعُونَ اللَّهَ» است و دومین بار میگوید «یَخْدَعُونَ». آیه این است: «یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ»
يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ
با خدا و مؤمنان نيرنگ مىبازند؛ ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمىزنند، و نمىفهمند.
. این سؤال از نظر صرف و نحوی خیلی سؤال خوبی است. جواب استاندارد به این سؤال که کاملاً هم درست است این است که «یُخادعون» که از باب مفاعله است و یکی از معانی که از افعال باب مفاعله میتوان استنباط کرد «در صدد کاری برآمدن» است، نه «کاری را انجام دادن»؛ یعنی قصد کاری را کردن. اصولاً «یَخدعون الله» غلط است چون این معنی را میدهد که اینها خدا را فریب میدهند، در حالی که اینها میخواهند خدا را فریب بدهند. پس اینکه این دو فعل نباید به یک شکل بیایند واضح است و باب مفاعله این کار را در زبان عربی انجام میدهد.
در مورد آیهٔ «فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً...» (یادآوری بحث جلسهٔ قبل در مورد عذاب این دسته از آدمها). یک نکته در مورد این بحث وجود دارد و آن این است که اگر خوب این آدمها و این مرض را شناخته باشید، باید بهخوبی بفهمید که چرا این مرض، مرضی است که مدام در حال زیاد شدن است. در مورد این مرض گفته میشود که خداوند این مرض را اضافه میکند. در این مورد بعداً بیشتر توضیح داده میشود.
پس یک ویژگی که گفته شد این بود که اینها مرض و مشکلات شناختی پیدا کردهاند. دیگر اینکه وقتی بهشان گفته میشود که در زمین فساد نکنید، میگویند ما داریم اصلاح میکنیم. پس یک ویژگی دیگر این است که انسانهایی هستند که اهل فساد در زمیناند.
أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ ٱلْمُفْسِدُونَ وَلَٰكِن لَّا يَشْعُرُونَ
بهوش باشيد كه آنان فسادگرانند، ليكن نمىفهمند.
َ [بقره: ۱۲] اینجا بهصراحت آمده است که اینطور نیست که بخواهند فساد کنند، در واقع نمیفهمند، چون احساس میکنند مصلحاند.
أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ ٱلْمُفْسِدُونَ وَلَٰكِن لَّا يَشْعُرُونَ
بهوش باشيد كه آنان فسادگرانند، ليكن نمىفهمند.
چیزی که ما بهش اعتقاد داریم در مورد انسان این است که انسان از درون بهنحوی هدایت شده است و هدایت درونی دارد. چیزی به نام عقل هست که به من میگوید چه کار بکنم و چه کار نکنم. اگر عقل سالم باشد، به من میگوید که حق چیست و باطل چیست. ما دستگاههای درونی داریم که حق و باطل را تشخیص میدهد. بنابراین مثلاً این روایت که میگوید: «العَقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ و اکتُسِبَ بِهِ الجِنان»، عقل همان چیزی است که اگر بهش گوش بدهید، دقیقاً بندگی خدا را کردهاید. پس انگار ما ندای درونی داریم که درست و غلط را به ما میگوید و اگر به حرفش گوش کنیم، اتفاقی برایمان نمیافتد. اتفاقی که در طول تاریخ خداوند وعدهاش را داده بود و اتفاق هم افتاده این است که این حقایقی که در درونمان هست از بیرون هم در قالب زبان به ما گفته شده است. یعنی انبیایی آمدهاند و حقایق را با یک سری بایدها و نبایدها به ما گفتهاند. بنابراین ما هم یک جور هدایت درونی و تکوینی داریم و هم هدایت تشریعی و بیرونی. این آدمها آدمهایی هستند که به حرف عادی درونی خودشان گوش نکرده و نمیکنند و علاوه بر این چیزهایی که از بیرون بهشان عرضه شده را هم نپذیرفتهاند. حال اینکه رسیدن هدایت به این آدمها یعنی چه ... خب مثلاً شخصی در زمان یک پیامبری قرار میگیرد و آن پیغمبر چیزهایی میگوید و معنای رسیدن به هدایت، در معرض سخنان پیغمبر قرار گرفتن است و ما هم که در زمان هیچ پیغمبری نیستیم به هر حال شریعت و احکام الهی از یک کانالهایی با یک نویزهایی به ما رسیده، قرآن به دستمان رسیده است، روایات و کتابهای دینی هستند، بایدها و نبایدها و مسائل اخلاقی با یک اعوجاجی به ما رسیده. همهٔ اینها و بهخصوص مسائل اخلاقی در درون ما هم هست، یعنی چیز تازهای نیست، اینکه دروغ نباید گفت و ... اینها چیزهای بدیهی است که همهٔ ما میدانیم. اتفاقی که برای این آدمها میافتد در واقع این است که برای فرار از هدایت، همانطور که سخنهای درونی را نپذیرفتهاند و کج و معوجش کردهاند، این هدایت بیرونی را هم که بهشان میرسد نمیتوانند بپذیرند و درعینحال آدمهایی هستند که به معنای متعارف مذهبی هستند و درون جامعهٔ دینی هم زندگی میکنند، و نمیگویند که ما اسلام را نمیپذیریم ولی درک خودشان را از اسلام به نحوی دچار اعوجاج میکنند که بتوانند به کارهای خودشان برسند. در واقع خودفریبی از اینجا شروع میشود که اینها کارهایی را که نباید بکنند میخواهند انجام بدهند، بنابراین ذهنیتهایی میسازند و احکام را تغییراتی میدهند که کلاه شرعی درست کنند که بتوانند کار خودشان را انجام دهند. در واقع این کار نتیجهٔ یک میل درونی است که میخواهند از زیر بار عقل و حق دربروند. این منشأ اصلی تحریفاتی است که در دین انجام میشود. اینها برداشتهای جدیدی از دین ارائه میدهند و دین را به یک سری مسائل ظاهری تبدیل میکنند، حکمی که آمده این است که نماز بخوانید به معنای اینکه یک عمل عبادی انجام بدهید و به خدا توجه کنید، ولی این آدمها مدام به بخش ظاهریاش اضافه میکنند و به بخشهای باطنی کمتر توجه میکنند. اینکه چرا همهٔ ادیان به این سمت میروند که مدام احکام ظاهری در آنها خیلی وحشتناک زیاد میشود و جنبههای اخلاقی و معنویاش کمتر میشود، در آموزشهای دینی هم میبینیم که این اتفاق میافتد، نتیجهٔ این است که ما با آدمهایی بهطور معمول سروکار داریم که چنین ویژگیهایی دارند که اینجا گفته میشود.
اتفاقی که برای این آدمها میافتد این است که درکی که اینها از هدایت بیرونی پیدا میکنند با یک اعوجاجهایی همراه است، مثل اینکه حتی وقتیکه گزارههای درست را میشنوند، یک سری گزارههای غلط در ذهنشان تولید میشود. قبلاً راجع به اینکه چطور واژهها را از معانی خودشان خارج میکنند، بحث کردیم (البته نه به قصد فریب مردم، بلکه در درون خودشان). اینکه واژههایی میسازند که به چیزی اشاره نمیکند و واژههای موجود را هم تغییر معنا میدهند. به نظر من وضعیت این افراد اینگونه است که برای توجیه امیال نادرست خود و تمایلشان به رسیدن به امیال با حفظ دینداری، یک سری گزارههای درست را به گزارههایی که تحریفشده و کاذبند، تبدیل میکنند. بیایید همین درک ساده را مبنا قرار دهیم. یعنی فکر کنیم که کاری که این آدمها انجام میدهند اصولاً این است که برای توجیه رفتارهای خودشان و برای تحقق امیالشان، در هدایتهایی که در قالب زبان به آنها عرضه شده، در معنی کردن گزارهها و واژهها اعوجاج ایجاد میکنند... هدایت درونی ما در قالب زبان نیست، یک جور حسهای درونی است که ما را هدایت میکند و امیال طبیعی است که ما داریم. ولی هدایت بیرونی همان هدایت درونی است که در قالب زبان ریخته شده است.
واضح است که اگر یک سری گزارهٔ غلط را وارد یک سیستمی از گزارهها بکنید، با گذشت زمان مجموعهٔ گزارههای غلط و اعوجاجیافته رشد پیدا میکنند. پس اگر «مرض» این افراد را این طور تعبیر کنید، که به دلیلی درکهای نادرست از مفاهیم تولید میکنند، میتوان گفت که اگر یک فرد دچار این بیماری شود، به طور طبیعی به مرور زمان بیماریاش گسترش پیدا میکند. یعنی همینطور میلهای خلافی که وجود دارد، هر روز برای انجام دادن اینها یک تغییراتی میدهد. گزارههای درست هم ویژگیِشان این است که وقتی با گزارههای نادرست ترکیب میشوند، گزارههای نادرست تولید میکنند. وضعیت این است که در یک سیستمی یک اختلالی به وجود آمده و این اختلال مدام در حال گسترش است. در ابتدا، بچهها حسهای خیلی درستی دارند، در نوجوانی اگر هم آدمها گمراه باشند، خیلی کم گمراهند، ذهنیتها و درکهای عجیب و غریب از مسائل دینی ندارند، ولی همینطور که انسان رشد میکند و پافشاری میکند که در این حالت گمراهی بماند، مدام به وضعیت بدتری از نظر ذهنی کشیده میشود، تا جایی که حتی سادهترین حقایق را هم دیگر نمیتواند بفهمد. میخواهم بگویم که یک توجیه خیلی ساده برای من وجود دارد که این نوع مرض، که معنایش این است که ذهنشان کذب تولید میکند چون به این کذب برای رسیدن به امیالشان نیاز دارند، مرضی است که زیاد میشود و گسترش پیدا میکند.
آن حرف ابن عربی که میگوید «هر حرفی سخن خداست»، معنایش این است که انسان موجودی است که هیچ کاری به غیر از کار درست نمیتواند انجام دهد. پس اگر میخواهد کاری را انجام بدهد، باید ذهنیتاش را به نحوی شکل بدهد که آن کار درست به نظر برسد. ما طوری خلق شدهایم که ذاتاً توانایی غیر از تبعیت از حق را نداریم. بنابراین اگر بخواهیم ناحق زندگی کنیم، راه چارهمان این است که ذهنیت نادرست برای خودمان بسازیم. شما حتی اگر با کسی که به ناحق آدم دیگری را کشته است هم صحبت کنید، به شما دلایلی را میگوید که ثابت کند او حقش بود که کشته شود. معمولاً هم اینطوری نیست که این ذهنیت را از قبل داشته باشد، بلکه وقتی آن کار را انجام میدهد، آن آدم را جز کسانی میگذارد که حقشان بوده از بین بروند.
امیال ما و کارهایی که میکنیم روی ذهن ما تأثیر میگذارد. تمام تفکر معنوی عرفانیِ طول تاریخ اساسش این بوده که باید درست زندگی بکنید تا حقایق را درک کنید. مثلاً از یونان نهضتی شروع شد که میشود با تفکر خالص و استدلال کردن و چیزی شبیه بحث فلسفی، حقایق را شناخت و درک کرد. اصولاً ادیان زیرمجموعهٔ نوعی تفکر هستند که بینشها و شناختهای ما را جدا از زندگی و اعمال ما نمیدانند. یعنی اگر یک آدمی حقایق را نبیند، دین نمیگوید که فلان کتاب را بخوان تا حقایق را ببینی، دین میگوید که اگر این آدم حقایق را نمیبیند حتماً زندگی بدی کرده است و اگر میخواهد که حقایق را ببیند باید کارهای خوب انجام داده و رفتار خود را تغییر دهد. مشکل ما این است که مدلی از انسان داریم که به ما بهطور مشخص توضیح نمیدهد که چطور اعمال روی ذهنیتهای ما تأثیر میگذارد. پس اگر فرض کنید که انسانها همیشه میخواهند خودشان را وابسته به حق بدانند و از حق تبعیت کنند، بنابراین وقتی اشتباه میکنند ناگزیرند که حقایق را کجومعوج بکنند و اینها این کار را میکنند. این افراد با وجود اینکه هدایت از درون و بیرون بهشان عرضه شده، نمیخواهند از هدایت تبعیت بکنند برای اینکه امیال نادرست دارند. نتیجهاش این میشود که همهچیز را به هم میریزند و این تبدیل میشود به یک مرضی که به تاریکی میکشاندشان و همهچیز پیچیده میشود. بهعنوان مثال آمریکاییها زمانی استدلالشان این بود که علت مداخلهشان در کشورهای دیگر دفاع از حقوق بشر است. بعد از گذشت زمان موقعیتهای خوبی برایشان پیش آمد که نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند و حمله نکنند، یا مثلاً مجبور شدند از کودتای شیلی که یک کودتای ضد دموکراتیک بود حمایت بکنند، کارشان را توجیه کردند و گفتند درست است که آنجا حقوق بشر رعایت نشد، ما هم قبول داریم ولی چون فلانطور بود مجبور شدیم این کار را بکنیم. بعد موردهایی پیش آمد که مانند مورد قبلی هم نبود! ولی باز هم نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند و ... بهطور کلی اگر در طول ۱۰۰ سال اخیر توجیهات وزارت امور خارجهٔ آمریکا را مدنظر بگیرید میبینید که توجیهات مدام پیچیدهتر شده است و مجبور شدهاند که مدام تبصره اضافه بکنند و ... قانونهای کلی و ساده مدام پیچیده میشود، برای اینکه این آدمها امیال عجیبوغریب و متنوعی دارند که باید همه را یکجوری توجیه کنند، پس از سادگی درمیآیند. اگر کسی بخواهد با حفظ ایمان و مذهب هر کاری که میخواهد بکند، دچار مشکل میشود و ذهنیتهای پیچیده پیدا میکند، مجبور است احکام و حقایق را بپیچاند و ... .
چرا «الذین فی قلوبهم مرض» مؤمنان واقعی را آدمهای سفیه میدانند؟ اگر انسانی را ببینند که خیلی صاف و ساده ایمان آورده، خیلی آن فرد به نظرشان مؤمن نمیرسد. زیرا که اصولاً دین و ذهنیتهای پیچیدهتری دارند و آدمهایی که خیلی ساده ایمان دارند به نظرشان سبکعقل میآیند. حال به این فکر کنید که کفار به مؤمنین چطور نگاه میکنند؟ با خود میگویند مؤمنین آدمهایی هستند که واقعاً باورشان شده که بعد از مرگ زنده میشوند و ... چون این حقایق را درک نکردهاند و برایشان واضح نیست که آخرتی هست، احساسشان این است که آدمهایی که این حرفها را پذیرفتهاند آدمهای صاف و سادهای بودهاند که بهشان گفتهاند آخرت وجود دارد، آنها هم باورشان شده و حالا بر اساس اینکه فکر میکنند آخرتی هست میروند و جانشان را به خطر میاندازند و آدمهای احمقی هستند. واقعاً آدمهایی که ایمان ندارند به مؤمنین اینجوری نگاه میکنند. یک مشت آدم بیعقلِ فریبخورده که مجموعهای از اعتقاداتی که پایه و اساسی از نظر آنها ندارد و اگر هم داشته باشد خیلی پیچیده است و به نظرشان آدمی که خیلی ساده در مغازهاش نشسته و هیچ کتابی هم نخوانده نمیتواند ادعا کند که ایمان دارد، او آدم سادهای است که یک چیزی بهش گفتهاند و قبول کرده است. خود ما در نظر دوستان خودمان که آدمهای مذهبی نیستند معمولاً اینجوری به نظر میرسیم، آدمهای صاف و ساده و سفیه. چون این گزارهها برای یک انسان کافر نه تنها روشن نیست، بلکه برعکس به نظرش واضح میرسد که این گزارهها غلط هستند. بنابراین چه تصوری ممکن است از کسی که اینها را باور کرده داشته باشد؟ که افراد فریبخوردهای هستند. و خودشان را همیشه در یک موضعی بالاتر میدانند، میگویند که ما آدمهایی هستیم که کنجکاوی داشتیم، همین حرفها را به ما هم در مدرسه گفتند، ولی ما با دیدهٔ عقلانیت انتقادی! نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که اینها غلط هستند و کاملاً احساس برتری میکنند. آدمها، آدمهایی هستند که باطنشان کفر است، ظاهرشان ایمان است. چون خودشان اگر هم ایمان دارند با یک سری استدلال فلسفیِ پیچیده ایمان دارند و بنابراین ایمانِ ساده برایشان ارزشی ندارد. در حالی که واقعیت این است که معمولاً مؤمنینِ واقعی جزو همانها هستند که خیلی صاف و ساده ایمان میآورند. اصلاً به نظر من ایمان با سواد خیلی رابطهٔ مثبتی ندارد، اگر رابطهٔ منفی نداشته باشد! مخصوصاً در دوران جدید. بنابراین اینها آدمهایی هستند که قوای شناختیشان ضعیف است و با استدلالهای پیچیده این ضعف را جبران میکنند و طبعاً به آدمهایی که پیچیده نیستند با یک دید منفی نگاه میکنند و آنها را سفیه فرض میکنند. مثلاً من آدمهای مذهبی دیدم که وقتی با جوانهای مؤمن دوران جنگ که راحت میرفتند و شهید میشدند روبهرو میشدند به نظرشان میآمد که چقدر اینها آدمهای سادهای بودند که بهشان گفتند برو جنگ اگر بمیری به بهشت میروی و آنها هم رفتند و کشته شدند. ... اصولاً آدمی که مذهبیِ این تیپی است نسبت به آدمی که خیلی راحت جانش را در راه دین میدهد شما انتظار دارید چه احساسی داشته باشد؟ در حالی که خود این فرد اصلاً حاضر نیست جانش را بدهد، قطعاً برایش کلی پیچیدگی وجود دارد مثلاً اینکه باید دربارهٔ این جنگ بررسی شود، شاید هنوز شرایط مناسب ایجاد نشده باشد و ... کلی دنگ و فنگ دارد و هیچ کاری را ساده انجام نمیدهد و ...
در جواب سؤالی که در مخالفت با وجود رابطه بین ایمان داشتن و ساده یا پیچیده بودن انسانها مطرح شد: من اصلاً حرفم این نیست که مؤمنین سادهاند. بلکه این کفار هستند که مؤمنین را ساده و سفیه میبینند در حالی که خودشان سفیهاند. به عقیدهٔ من سواد داشتن به معنای امروزی (تحصیلات دانشگاهی یا مثلاً استدلال فلسفی بلد بودن) خیلی همبستگی مثبت با ایمان آوردن ندارد، چه بسا همبستگی منفی هم داشته باشد. اتفاقاً دربارهٔ همین واژهٔ سفیه آیهای در همین سورهٔ بقره هست که میگوید: «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» [بقره – ۱۳۰] ساده معنای بدی ندارد. دین چیز سادهای است و حقایق هم برای آدم مؤمن ساده است. آدمی هم که حقایق را میبیند، ساده است. هر چه یک آدمی قوای شناختیاش قویتر باشد، برایش خیلی سادهتر است که حقایق را ببیند. ببینید که در قرآن پیغمبرها چقدر ساده حرف میزنند. آدمی که همه چیز برایش واضح است، بیان خیلی سادهای هم پیدا میکند و از طرف آدمهایی که این چیزها را نمیبینند، سفیه به نظر میرسند. شما ساده بودن را به معنی منفیاش یعنی کسی که فریب میخورد در نظر گرفتید، در حالی که این مؤمنین نیستند که فریب خوردهاند، آنها هستند که فریب خوردهاند. خیلی همه چیز را پیچیده کردهاند و آخرش خودشان گول خوردهاند، یک مدتی برای زندگی کردن زمان داشتهاند و به بدترین شکل ممکن زندگی کردهاند و آدمهای مؤمن فریب نخوردهاند، چون خیلی خوب زندگی میکنند. مؤمنین کسانی هستند که اصلاً گول نمیخورند. نه خودشان فریب خوردهاند و نه کسی را فریب میدهند. مثلاً در قرآن آیهای هست به این مضمون که متقین کسانی هستند که وقتی شیطانی دورشان میگردد، فوری زنگ خطرشان به صدا در میآید، در حالی که بقیهٔ انسانها به راحتی فریب شیطان را میخورند.
این آدمها واضح است که چرا مفسد فی الارض هستند، در حالی که ادعاهای دیگری دارند. عمدی بودن این قضیه هم که اینجا اصلاً مطرح نیست. طرف واقعاً احساس میکند که نماز را حتماً باید به یک شکل خاصی خواند که اثر بکند! کارهای عجیب و غریب انجام میدهند، مراسم مختلف تولید میکنند و ... به هر حال آدمهایی که دین در درونشان تحریف شده است، آن را به بیرون هم انتقال میدهند. همانطور که خودشان کارهای خرابی انجام میدهند، دنیا را هم خراب میکنند. آیهای در سورهٔ بقره هست که میگوید: «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ» [بقره – ۲۰۴]. میگوید که آدمهایی هستند که وقتی حرف میزنند، تعجب میکنی از اینکه چقدر حرفهای خوبی دارند میزنند. وقتی برمیگردند، انگار با تمام وجود سعی میکنند همه چیز را خراب کنند. این توصیف رهبران چنین گروههایی است که فکر میکنند دقیقاً فهمیدهاند چکار باید کرد و حرفهای زیبا میزنند، ولی نتیجهاش چیزی به جز فسادهای آیات ۱۴ و ۱۵ بقره
ويژگي هاي "الذين في قلوبهم مرض"
«وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ»
أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ ٱللَّهُ أَضْغَٰنَهُمْ
آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟
بیشترین جایی که احساس میشود که شاید این افراد آگاهانه این کارها را میکنند این آیه است که «... وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ ...» خلوت داشتن با شیاطین یعنی چه؟ و این شیاطین، شیاطین نامرئی هستند و یا آدمهایی هستند که اصطلاحاً شیاطین نامیده شدهاند؟ این برداشت که شیاطین آدمهایی هستند که خصوصیتهای شیطانی دارند برداشت درستی نیست. اولاً لزوماً شیاطینی که در این آیه ذکر میشوند انسان نیستند، و برعکس. یعنی اگر کسی بخواهد بگوید اینجا منظور از شیاطین آدمها هستند باید دلیل بیاورد. کسی هم که بخواهد بگوید خلوت کردن با شیاطین یعنی اینکه بروند در یک اتاقی خلوت با آدمی که شیطانشان است، توصیفی میکند که باید برایش دلیل بیاورد.
توضیح در مورد خلوت شیطانی: نکتهای که وجود دارد این است که لازم نیست شما حتماً در محضر کسی باشید تا بتوانید با او حرف بزنید. ممکن است تنها باشید و در درونتان با کسی صحبت کنید. بدیهی است که حرف زدن لزوماً معنایش این نیست که من با فردی خلوت بکنم. من به خلوت خودم میروم ولی در درونم آدمهایی زندگی میکنند. اصلاً واقعیت این است که وقتی من با شما هم صحبت میکنم در واقع دارم با تصویری از شما که در ذهنم هست صحبت میکنم. مثلاً اگر من آدمی را مدتی بشناسم، این آدم تأثیری روی من گذاشته است و من تصویری از او در ذهنم ساختهام، با دانستن اینکه او چه چیزهایی را میداند و چه چیزهایی را نمیداند، چه چیزهایی را قبول دارد، چه چیزهایی را مسخره میکند، چه چیزهایی به نظرش جالب میرسند و ... . مثلاً وقتی من برخلاف چیزی که در ذهنم هست حرفی برای خوشایند کسی میزنم، این نتیجهٔ شناختی است که من از آن فرد دارم و فکر میکنم این آدم باید از این حرفها خوشش بیاید. این ویژگی آدمهایی است که شخصیت محکمی ندارند. ما با تصاویر زیادی از آدمهای دیگر در ذهن خودمان زندگی میکنیم و حتی ممکن است گاهی با آنها حرف بزنیم؛ در خلوت نشستهایم و خودمان را در محضر یک آدم دیگر تصور میکنیم و جواب حرفهایش را میدهیم. خیلی از افراد وقتی یک ماجرایی پیش میآید، پیش خودشان میگویند اگر الان فلانی اینجا بود چه میگفت و ... . چرا که وقتی شخصی از فرد دیگری خیلی تأثیر گرفته باشد، انگار همیشه حضورش را در کنار خود حس میکند و باید در حرفها و کارهای خود عکسالعملهای او را نیز در نظر بگیرد. موضوع این است که این تصاویر بیشتر همان شیاطین هستند تا آن آدمها. قبلاً هم این حرف را گفتهام. مثلاً شما ممکن است یک عمر کارهایی را برای جلب رضایت پدرتان انجام دهید که آن کارها، کارهای شایستهای هم نبوده باشند و فقط انجام داده باشید چون فکر میکنید پدرتان از این کارها خوشش میآید؛ در حالی که ممکن است واقعاً پدرتان هیچوقت چنین چیزی از شما نخواسته باشد و این یک برداشت کاملاً اشتباه باشد. یعنی ممکن است تصاویر تحریفشدهای از خواستهای دیگران در ذهن شما به وجود بیاید که شما بر اساس آن، به جای انجام اعمال درست و شایسته، اعمال ناشایست انجام دهید. این تصاویر ممکن است تصاویر شیطانی باشد... واقعیت این است که اگر عمیق به همهٔ آدمها نگاه کنید، از کارهای درست خوششان میآید و از کارهای غلط بدشان میآید. در ایجاد این تصاویر غلط در ذهن آدمها، که در نهایت منجر به اشتباه زندگی کردن برای کسب رضایت دیگران میشود، ممکن است دخالتهای شیطانی وجود داشته باشد. این دخالتهای شیطانی ممکن است به دو شکل باشد: ۱) دخالت و تأثیرگذاری شیطان در آن آدم خاص و در بیرون از ذهن فرد تأثیرپذیر، که یعنی آن شخص واقعاً انتظارات نادرستی داشته ولی به این دلیل که شیطان منحرفش کرده؛ ۲) شیطان در این کانال ارتباطی دخالت کرده و تصویری دروغین در ذهن فرد تأثیرپذیر ساخته که به او فشار میآورد که یک کارهایی را انجام دهد یا ندهد.
پس در محضر شیاطین بودن یعنی اینکه شیاطین از طریق تصاویر واقعی یا تحریفشده از آدمهایی که اطراف من هستند، در درونم زندگی میکنند. من در خلوت هستم ولی جواب این شیاطین را میدهم. من واقعاً آدمهایی را میشناسم که این پدیده را کاملاً درک میکنند؛ مثلاً در خانوادههایی بزرگ شدهاند که همیشه دین در آن به مسخره گرفته شده است. آن شخص ممکن است گاهی از برخی مسائل مرتبط با دین خوشش بیاید یا حتی تحت تأثیر یک فرد مذهبی قرار گرفته باشد، ولی در درون خودش هم حتی جرأت نمیکند که از چنین چیزی خوشش بیاید، زیرا که آن چیز در کانون خانوادهٔ او مورد تمسخر بوده است... مجبور است که خودش را بزند به حالت مسخره کردن... زیرا تصویر والدی که در درونش هست به او فشار میآورد که احساس خوبش به دین را از بین ببرد. پس «خَلَوْا إِلَىٰ شَيَاطِينِهِمْ» به این معنی نیست که واقعاً آدمی وجود دارد که هر از چند گاهی به محضرش میروند و خلوت میکنند. این یک برداشت فانتزی از این آیه است که مفهوم آیه را عوض میکند. مفهوم سادهتر و رئالیستیتر این آیه این است که این افراد با بعضی از شیاطین خلوتی دارند، که این شیاطین همان تصاویر شیطانی هستند که در ذهن خودشان ایجاد شده است، حال ممکن است که این تصاویر واقعاً مربوط به شخصی باشد که در عالم خارج وجود دارد، و یا حتی این آدم واقعاً وجود نداشته باشد. تنها کافی است که انعکاسی شیطانی در ذهن این فرد ایجاد شود. (مثلاً ممکن است با مؤمنین معاشرت داشته باشند و به دلیل فشارهایی که از درون دارند بعضی کارهای مؤمنین به نظرشان مسخره برسد، مثل آدمی که جزو مؤمنین است و میآید به مسجد و با بعضی از مؤمنین که به نظرش خیلی آدمهای صاف و سادهای هستند که همه چیز را باور میکنند و... مینشیند و صحبت میکند و تا وقتی که با آنهاست تصدیقشان میکند که بله انسان شهید میشود و به بهشت میرود و... و وقتی برمیگردد به سمت خانه سرش را با تأسف تکان میدهد و میگوید که چه آدمهای احمقی پیدا میشوند!... ... ... «وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَىٰ شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ» و چون به مؤمنان میرسند، میگویند: ایمان آوردهایم و چون با شیطانهای خویش خلوت میکنند، میگویند: ما با شما هستیم، ما استهزایشان میکنیم. میکنند. [بقره – ۱۴]
لزومی هم ندارد که این شیاطین تصویر انسانها باشند؛ این شیاطین میتوانند «عقاید» خاص باشند. اصولاً اینها آدمهایی هستند که از این خلوتها زیاد دارند. و یکی از ویژگیهایشان این است که خیلی تحت تأثیر والدشان هستند. اتفاقاً دلیل ایمانشان هم والدینشان هستند. آدمهایی هستند که خودشان به ایمان نرسیدهاند، بلکه در محیط مذهبی به دنیا آمدهاند و ایمان را قبول کردهاند، ولی خودشان به عقاید دینی نرسیدهاند. آدمی که تحت تأثیر والد است یکی از ویژگیهایش همین است که درونش شلوغ است، هی در حال توضیح دادن و بحث کردن با آدمهایی است که اصلاً وجود ندارند، چون ذهنش توسط نیروهای خارجی کنترل میشود. یکی از نشانههای بلوغ فکری این است که آدمها حتی در ذهن خودشان هم به کسی توضیح نمیدهند که چرا یک کارهایی کردهاند یا نکردهاند. بعضی از آدمها همیشه در محضر دیگرانند، حتی در خلوت هم که نشستهاند، در جمع هستند! انگار اصلاً بدون جمع وجود ندارند و وجودشان وابسته به جمعی است که در آن زندگی کردهاند.
در انجیل روایتی هست که مسیح از درون آدمها شیطانها را اخراج میکرد. اینکه انگار در درون آدمهای گناهکار واقعاً موجوداتی زندگی میکنند. روایتی هست که شیاطین درون قلب مؤمن تخمگذاری میکنند و از درون این تخمها شیاطین جدیدی ایجاد میشود. اولین باری که من این روایت را شنیدم احساس کردم که این روایت چقدر توصیف خوبی است از اینکه اگر یک گزارهٔ غلط در قلب انسان بگذاری، از درونش هفتاد تا گزارهٔ غلط دیگر درمیآید و همینطور تکثیر میشود.
در جواب سؤال: ممکن است یک نفر دقیقاً به دلیل اینکه معاشرت با آدمهای خوب میکند، عکس همین حالت برایش پیش آمده باشد. یعنی این حالت ممکن است نتیجهٔ مثبت هم بدهد. به همین دلیل است که معاشرت با آدمهای خوب توصیه شده است. در این حالت نیز ممکن است فرد زمانی میل پیدا کند که کار بدی انجام دهد، ولی با خودش میگوید که اگر فلانی من را ببیند چه میگوید و این کار را نمیکند. هرچند این هم چندان خوب نیست. ولی به هر حال همهٔ ما تحت تأثیر چنین چیزهایی هستیم و نمیتوانیم آن را صفر کنیم. وقتی در یک جمع خوب قرار میگیریم، این آدمها در ذهنمان تصاویر خوبی تولید میکنند و نظارتی میکنند که حتی در خلوت هم روی ما تأثیر میگذارد. بنابراین به نفع آدمهاست که تا جایی که ممکن است با آدمهای بهتر از خودشان ارتباط داشته باشند. در درون حضرت ابراهیم هیچکس زندگی نمیکند و او که در محضر خداست، هر کاری که میخواهد بکند تنها به این فکر میکند که خدا الآن چه میگوید. این حالت ایدهآل است.
سوال: تفاسیر و حرفهایی که الآن میزنیم ... به نظر من داریم پیچیده صحبت میکنیم، مثلاً مطالبی که در مورد داستان آفرینش گفته شد برای من خیلی عجیب بود یا مثلاً بعضی آیهها ... توضیحشان خیلی پیچیده و عجیب است. پس در زمان پیغمبر ...
آيات ۱۴ و ۱۵ بقره
جواب: پیامبر خیلی ساده و بدون پیچیدگی قرآن را درک میکرد. من همیشه روی این نکته تأکید میکنم، مثلاً در سورهٔ یوسف خیلی بحثهای عجیب و غریب کردیم که من سعی کنم یک چیزهایی را توضیح بدهم. در حالی که به نظر من پیغمبر آنلاین و بلافاصله تمام چیزها را در مورد سورهٔ یوسف میفهمد، یعنی هزار برابر چیزهایی که من با این پیچیدگیها توضیح دادم را میفهمد. این ربطی به زمان قدیم یا جدید ندارد، آدمهای زمان پیامبر هم سورهٔ یوسف را نمیفهمیدند. سادگی به معنی خنگ بودن و استدلال نکردن و ... چیز خوبی نیست. سادگی به معنیِ ایمان و حقایق را به وضوح دیدن است. مثلاً من کلی توضیح دادم که چرا ما سورهٔ یوسف را نمیفهمیم؟ چون ما بیشتر توجهمان به یعقوب و فراق یوسف و رابطهٔ یوسف و زلیخا و ... جلب میشود، ادبیات ما هم کلاً به همین مسائل توجه میکند. اما پیغمبر تا سورهٔ یوسف را برایش بخوانند توجهش جلب میشود به اینکه طفلی این برادرها که این کار را کردند حالا در آن دنیا چه بلایی سرشان میآید. زیرا آدمی که همهٔ ذهنیتش با آخرت پیوند خورده است، اصلاً به اینکه یعقوب دارد زجر میکشد توجه نمیکند. اگر یک آدم واقعاً مؤمن این سوره را بخواند بلافاصله توجهش جلب میشود که ده نفر یک گناه بزرگ انجام دادند، حالا چکار باید کرد. بنابراین سورهٔ یوسف را میخواند و انتظارش این است که یوسف کارهایی بکند که برادرانش را اصلاح کند. من حرف شما را کاملاً تأیید میکنم که فهم قرآن برای پیغمبر ساده بوده است و ما به دلیل اینکه واقعیتها را واضح و روشن نمیبینیم مجبوریم طوری توضیحشان بدهیم که پیچیده میشود. من واقعاً فکر میکنم که وقتی سورهٔ یوسف را توضیح میدهم نهایتاً مسئله خیلی ساده است، شاید راه پیچیدهای پیدا بکنم برای اینکه آن را به شما توضیح دهم، ولی آخرش واقعاً ساده است، الان اینطوری نیست که بگوییم مثلاً سورهٔ یوسف خیلی سورهٔ پیچیدهای است. عادتهای ذهنی ماست که باعث میشوند بعضی چیزها را نفهمیم. یعنی آن چیزی که کار را پیچیده میکند این است که ما باید خیلی عادتها را بشکنیم و ذهنیتهایی که داریم را کنار بزنیم تا بتوانیم یک چیزهایی را ببینیم. کلاً بیان قرآن، بیان پیچیدهای نیست ولی ما به این بیان عادت نداریم و باید کلی تلاش کنیم تا یک چیزهایی را بفهمیم. مشکل واقعاً سبک بیان نیست. ما احساساتمان طوری است که حقایقی را هم که واضح میبینیم با چیزی که پیغمبر میدید خیلی فاصله دارد... پس باید راه پیچیدهای را طی کنیم.
جواب یک سؤال دیگر: من ادعا نمیکنم که مؤمنین کاملاً قرآن را میفهمند، پیغمبر است که قرآن را بلافاصله و به طور کامل میفهمد. مؤمنین به هر حال همهشان به دلیل اعوجاجهایی که دارند ممکن است جاهایی را نفهمند یا تأثیر درستی هم رویشان نگذارد. سادگی ایمان، یعنی اینکه یک نفر خیلی ساده به خدا و آخرت ایمان داشته باشد، اینجا هم حرف از ایمان به خدا و آخرت است. مثلاً شما فکر میکنید برای مؤمنین واضح است که چرا شریعت اینچنین است و همه چیز شریعت را میفهمند؟ خیر. بلکه برای پیغمبر واضح است. برای پیغمبر جزئیات شریعت، جزء بدیهیات است.
تمثیلها
آیات ۱۷ تا ۲۰ بقره
دو تمثیل اینجا وجود دارد. وجه مشترک این تمثیلها این است که آدمهایی را تصویر میکنند که در تاریکی گیر افتادهاند و برای راه رفتن، احتیاج به نور دارند. تمثیل اول محیطش آرامتر است و تمثیل دوم محیط ترسناکتری دارد، زیرا تاریکیاش همراه با رعد و برق و... است. در همین تمثیل دوم میگوید که «یَجْعَلُونَ أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ مِنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ» حتی ترس از مرگ هم در آنجا هست. تفاوت عمدهٔ تمثیل اول و دوم این است که در تمثیل اول اینها خودشان فاعل هستند و سعی میکنند که آتشی روشن بکنند تا نوری برای خودشان درست بکنند. یعنی تمثیل اول تصویر آدمی است که در تاریکی گیر کرده و دارد سعی میکند یک آتشی روشن بکند تا راه را پیدا بکند. در تمثیل دوم آدمها مفعولند. یعنی آدمها در جایی قرار گرفتهاند که در خارج یک سری نورهایی همراه با صدا و رعد و برق میزند، اما باز هم مسئلهٔ اینها نور است. اینها حتی در نور برق هم سعی میکنند که در ظلمت یک راهی پیدا بکنند. بنابراین جفت این تمثیلها مربوط به این است که انسانی در تاریکی گیر کرده است و دنبال نور است. در تمثیل اول خودش سعی میکند که یک نوری ایجاد بکند، در تمثیل دوم محیط است که نور را ایجاد میکند و این افراد سعی میکنند که از نور استفاده بکنند. این آدمها کسانی هستند که در زیر کذبها و شناختهای غلطی که ساختهاند به تاریکی رسیدهاند، در حقیقت روی خودشان را با لایههایی از کذب پوشاندهاند که حقیقت را نمیبینند. اینها کسانی هستند که از نظر باطنی کافرند و در پوشش و حجابهایی (به اصطلاح عرفا) قرار گرفتهاند که ناشی از امیال و اعمال اشتباه است.
بنابراین چون این افراد در حجاب قرار دارند، باعث میشود تا سعی کنند نور به دست بیاورند... شما این نور را با توصیفی که من در سورهٔ نور کردم مقایسه بکنید... چیزی که من در مورد تمثیل اول به ذهنم میرسد این است: شما همهٔ آدمهایی که تحت تربیت مذهبی هستند ولی به آن ایمان و تقوای واقعی نرسیدهاند را در نظر بگیرید، واقعاً گاهی تلاشهایی میکنند در جهت اینکه ایمان به دست بیاورند، حال مذهبی پیدا بکنند و... وقتی کسی در محیط ایمانی زندگی میکند بالاخره نماز میخواند، ممکن است در یک مراسم دعا شرکت کند یا حتی نماز شب بخواند. قبول کنید که بالاخره هر چقدر هم که یک نفر به دلیل گناهانش قوای شناختیاش آسیب دیده باشد گاهی یک شور و حال مذهبی پیدا میکند... انگار یک چیزهای مبهمی میبیند... ممکن است به طور لحظهای واقعیتهایی را درک کند، ولی این مسئله پایدار نیست. نکتهٔ مهم در این تمثیلها این است که این نورهایی که این افراد بهش میرسند ناپایدار است. در تمثیل اول شخص سعی میکند نوری درست بکند ولی خدا میگوید که من این نور را خاموش میکنم و نمیتواند از نور استفاده بکند. ... مثلاً شما مراسم دراویش را در نظر بیاورید، برای اینکه نور تولید کنند، سماع و ... میکنند. مینشینند هی هی و هوهو میگویند تا بالاخره یک شوری به دست بیاورند، ولی در نهایت این شور خاموش میشود. در آن حالی که آن شور عرفانیِ مذهبی به وجود میآید انگار واقعاً یک چیزهایی میبینند. اینها محیط روانیشان نور را پس میزند و نور در دلشان نمیماند.
در مورد تمثیل دوم ... بالاخره خدا با همهٔ موجودات زنده روابطی دارد. شما حالتی را در نظر بگیرید که یک نفر در زندگی شخصی خودش هیچ کاری برای رسیدن به نور نکرده است، ولی طی یکسری اتفاقها، به مرگ نزدیک شده و پس از این نزدیکی انگار یک پردهای از جلوی چشمانش کنار رفته که مثلاً من داشتم در زندگی چکار میکردم؟ ... چرا به آخرت خیلی توجه نمیکنم؟ ... خلاصه یک چند روزی را در حال و هوای شبهمذهبی میگذراند و بعد از بین میرود. اینها همان صاعقههاست. لحظههایی در زندگی آدمها هست که خودشان کاری نکردهاند ولی در فضای ذهنی و زندگیشان نورهایی روشن میشود ... شما نور صاعقه و بُردش را در نظر بگیرید و مقایسه کنید با نوری که در تمثیل اول ساخته میشود، در صاعقهٔ شدید ممکن است انسان خیلی چیزها را ببیند، حتی ممکن است چیزهای دوری را ببیند که بهش کمک میکند تا راهش را پیدا کند. چرا در صاعقه حالت خوف وجود دارد؟ برای اینکه اتفاقاً این حالتهای روانی خیلی تأثیرگذارترند ... یک آدمی که به دنیا چسبیده است، اگر یک لحظه ذهنش به طور مصنوعی روشن شود، دچار وحشت میشود. چون آمادگی کنده شدن از دنیا را ندارد. چرا حالت «حذَرَ الموت»
أَوْ كَصَيِّبٍۢ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ فِيهِ ظُلُمَٰتٌۭ وَرَعْدٌۭ وَبَرْقٌۭ يَجْعَلُونَ أَصَٰبِعَهُمْ فِىٓ ءَاذَانِهِم مِّنَ ٱلصَّوَٰعِقِ حَذَرَ ٱلْمَوْتِ ۚ وَٱللَّهُ مُحِيطٌۢ بِٱلْكَٰفِرِينَ
يا چون [كسانى كه در معرض] رگبارى از آسمان -كه در آن تاريكيها و رعد و برقى است- [قرار گرفتهاند]؛ از [نهيب] آذرخش [و] بيم مرگ، سر انگشتان خود را در گوشهايشان نهند، ولى خدا بر كافران احاطه دارد.
دارند اینها؟ اگر آدمی که واقعاً مؤمن نیست حقایق را ببیند، بیدرنگ غش میکند! چرا که میفهمد زندگی اشتباهی داشته و از این به بعد باید یک جور دیگر زندگی بکند .... آیهای که من خیلی بهش ارجاع میدهم آیهای است که در مورد یک شخصی میگوید: (سورهٔ اعراف) «ما به این آدم آیات خودمان را دادیم و لکنه اخلد الی الارض... یعنی خلاصه این آدم دنیا را ول نکرد. میگوید «این آدم مثلش مثل سگی است که چه به سمتش بروی و چه نروی، پارس میکند!». شما یک آدم مذهبی را در نظر بگیرید که تمام مدت نشسته و دعا میکند که خدا یک حالی بهش بدهد و از ظلمات خارجش بکند، ولی اگر یک حالی پیدا بکند برعکس، به شدت میچسبد به دنیا. یعنی اگر خدا به او رو نیاورد که این همش جزع و فزع میکند که چرا بر من تجلی نمیکنی و اگر تجلی هم بکند شروع میکند به داد و فریاد که خدایا چکار داری با من... من داشتم زندگیام را میکردم! مثل کسی که میداند خدایی هست ولی از نظر عملی نمیتواند با خدا زندگی کند. فضای ذهنی و زندگیاش، الهی نیست.
این شخصی است که از طرفی میداند خدا هست و میخواهد با او ارتباط داشته باشد، اما از طرف دیگر ارتباط با خدا برایش سخت است. خداوند در مورد «الذین فی قلوبهم مرض»
وَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَىٰ رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا۟ وَهُمْ كَٰفِرُونَ
اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر درمىگذرند.
میگوید ما آنها را سالی یکی دوبار در شرایطی قرار میدهیم و امتحانشان میکنیم که توبه کنند، این مثل همان صاعقه است، که کمی اطراف را روشن میکند و شخص میفهمد که این چه زندگی مسخرهای است که میکند... تفاوت این دو تمثیل در این است که گاهی اوقات اینها خودشان تلاش میکنند که نور پیدا کنند و گاهی خداوند از آسمان برایشان نور میفرستد. ولی نه آن نور اولی به دردشان میخورد و نه دومی. ...شما به آخر آیه توجه کنید که میگوید: «صم بکم عمی فهم لا یرجعون»
صُمٌّۢ بُكْمٌ عُمْىٌۭ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ
كرند، لالند، كورند؛ بنابراين به راه نمىآيند.
یعنی اینها نمیخواهند برگردند... دنیا هم روشنایی دارد و هم تاریکی. ولی اینها، کسانی هستند که رفتهاند در جنگلهای تاریک زندگی میکنند. زیرا آنجا را دوست دارند و میخواهند آنجا زندگی کنند. ولی در ضمن سعی میکنند که شعلههایی هم روشن کنند که نور هم داشته باشند. نمیشود! آن جایی را که خداوند تاریک قرار داده است، روشن نمیشود. اینها به جایی رفتهاند که نباید باشند ولی برنمیگردند... در دنیا خورشید است که نور میدهد، نه صاعقه برای این کار آفریده شده است نه شعلههای کوچک کبریت... بالاخره یک جایی در دنیا روز است... ما با کارهایی که انجام میدهیم مثل این است که در جغرافیای هستی جای خودمان را تعیین میکنیم. اگر کارهای بدی انجام دهیم به سمت تاریکیها میرویم. اگر بخواهیم در تاریکی نباشیم باید برگردیم. نمیشود همانجا بمانیم و هوای نفسمان را هم داشته باشیم و در ضمن نور هم داشته باشیم... اینکه خدا میگوید که من نور را خاموش میکنم، در حقیقت همین هوای نفسانی است که شعلههای نور را خاموش میکند. نشنیدهاید روایتی را که «خدا میگوید من لذت عبادت را به کسی که غیر من را دوست داشته باشد نمیچشانم»... نمیشود که هوای نفس داشته باشی و از طرفی لذت عبادت هم داشته باشی. اگر میخواهی لذت عبادت داشته باشی و وجودت نورانی باشد باید چیزهایی را رها کنی...
تمثیل ها
این دو تا تمثیل در واقع تصویر فضای ذهنی تاریک این آدمهاست که به دلیل کارهایی که خودشان انجام دادهاند به تاریکیها رسیدهاند. نه خدا اجازه میدهد که آنجا بمانند و برای خودشان نور مصنوعی تولید بکنند و نه آن جرقههای آسمانی به دردشان میخورد و اینها اساساً از جرقههایی که میآید، در حالت خوفند... چون آمادگی رویارویی با حقیقت را ندارند... حال وقتی این تمثیلها را میخوانیم به این فکر میکنیم که اگر ما در چنین شرایطی قرار داریم چطور میتوانیم به نور برسیم؟ آیهٔ آخر آیةالکرسی را به یاد بیاورید که انگار ادامهٔ این تمثیلهاست، میگوید: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ...» یعنی خدا تعهد میکند که ولیِ کسی است که ایمان میآورد و او را از تاریکی به سمت نور میآورد. پس راهش این است که این افراد ولایت خدا را بپذیرند و ایمان بیاورند تا به نور برسند. آیهٔ بعد از آن تمثیل هم دارد همین را میگوید ولی از آن طرفش... از این طرف اگر به ولایت نگاه کنید میشود عبودیت... میگوید
[بقره – ۲۱]. اگر میخواهید به تقوا برسید باید ولایت خدا را بپذیرید، اگر بپذیرید خدا شما را به سمت نور میبرد. این کلیت این دو تمثیل است که تمثیلهای جالبیاند، چون احساسی راجع به درون وحشتناک این آدمها پیدا میکنیم. و این که چه طور زندگی میکنند...