→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۲۷ · دفاع عقلانی از دین

تعارض علم و متون دینی در گزاره‌‌های ناظر به طبیعت

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۵)
  1. زبان۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  2. طبیعت۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  3. نظریهٔ تکامل۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · نظریه‌ها
  4. مرگ۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  5. پیر-سیمون لاپلاس۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · اشخاص و شخصیت‌ها

مروری بر دو بدفهمی حاصل از نظریه‌ی تکامل در تعارض با دین

موسیقی را روشن می‌کنم که حتماً بگوییم. خیلی خلاصه اگر بخواهم بگویم، در جلسه قبل دو نکته مطرح کردم. اول اینکه این تفاوت بین دیدگاه علمی که ما دنبال علت فاعلی می‌گردیم و علت غایی و معنابخشی است. دو نکته و دو بحث را به صورت دو آیتم مطرح کردم. یکی اینکه در ادامه بحث‌های نظری تکامل، این مسئله را گفتم که چرا این تصور نادرست وجود دارد که اگر جنبه‌های غیرآنتروپیستی در یک فرایند وجود داشته باشد، مثلاً بخش‌هایی ساختاری که رنگون باشند، این تصور به وجود می‌آید که در آنجا طراحی وجود ندارد.

ما مثال‌های بسیار خوبی داریم که بهترین طراحی برای رسیدن به یک نتیجه، بهترین به معنای این است که پارسیمونی رعایت شده باشد و با انرژی کمی کار انجام شود. طراحی فقط این نیست که فرصت زیادی داشته باشید، بلکه به معنای انجام کار است. از مهندسان پرسیده‌اند که آیا می‌شود هزینه‌ها را کم کرد و این جزو خوب بودن طراحی است. من سابقه مهندسی دارم و این مسئله را یادم هست. اولین بار در درس مدارهای دیجیتال این موضوع به ما گفته شد. آن لحظه برای من اولین جایی بود که طعم مهندسی را چشیدم؛ اینکه وقتی مدار طراحی می‌کنیم، قیمت‌ها را هم می‌نویسیم. مثلاً فرض کنید این طراحی جالب است ولی قیمتش بالاتر از طراحی دیگر است. آن یکی ممکن است کمی نسبت به این از نظر علمی ضعیف‌تر باشد ولی ارزان‌تر است، پس بهتر است.

برعکسش در دوره‌ای که در استراد به عنوان کارآموز بودم، یک دوره اعلام کردند. اول جلسه خاطره می‌گویم. در دوره دانشجویی مهندسی بودم که اعلام کردند تحت عنوان دوره تربیت شش ماهه، بچه‌هایی که مهندسی می‌خوانند، شش ماه از دوران تحصیلشان را در خدمات نظامی یا زمان جنگ می‌گذرانند. کار تخصصی با دانشجویان است، حالا کاری به ماجرا نداریم. من وسط دوره دانشجویی رفتم به پادگانی که بخش الکترونیک داشت و کارهای طراحی انجام می‌دادند. برعکس آنجا، از من خواستند مداری طراحی کنم که کسانی که با توپ صد دستی کار می‌کنند، بتوانند استفاده کنند. توپ صد دستی، توپی است که مثلاً روی تانک نصب می‌شود و می‌گویند درست است زده‌ای، آموزش آن خیلی مهم است. چون دو دسته دارد که باید با دو دست گرفته شود و بچرخد، بالا و پایین و چپ و راست حرکت می‌کند. مثل تیراندازی به اهداف متحرک است. باید توپ سنگینی را روی تانک نصب کنید که حرکت می‌کند و شلیک کنید که به هدف بخورد. برایشان مهم بود که کسانی که با توپ صد دستی کار می‌کنند، آموزش دیده باشند.

به من گفتند مداری طراحی کنم که وقتی مثلاً در سوله‌ای در پادگان تمرین می‌کنند و چیزی متحرک روی آن حرکت می‌کند، روی آن نشان دهند و مدار الکترونیکی به آنها امتیاز بدهد. من مدار طراحی کردم و دو گزینه داشتم: یکی اینکه یک تفریق‌کننده بسازم که می‌دانستم چگونه انجام دهم، یا اینکه یک آی‌سی بگذارم که همه کارها را انجام دهد. با مسئولش صحبت کردم و گفتیم از آی‌سی زید ۸۰ استفاده کنیم. کسانی که مهندسی قدیم خوانده‌اند می‌دانند زید ۸۰ چیست، الان دیگر کسی نمی‌داند. با این آی‌سی می‌شود همه کار را انجام داد. مدار را اینگونه حساب کردم که قیمتش نصف شود. مثلاً اگر قیمتش ده هزار تومان باشد، پنج هزار تومان می‌شود. فرض کنید من بگویم قیمت یک میلیون تومان است، پس پنج هزار تومان است. مسئول نگاه کرد و گفت با هر کدام از این توپ‌ها که هدر می‌رود، قیمتش یک میلیون تومان است و ما بیشتر از چهار تا از این مدار نمی‌خواهیم تولید کنیم. پس همان آی‌سی را بگذاریم و کار را تمام کنیم.

موضوع این است که در طراحی مهندسی قیمت مهم است و اصولاً هم فکر می‌کنم مسئله قیمت در طبیعت نیست. ما این پارسیمونی را می‌بینیم؛ کارها به ساده‌ترین شکل ممکن انجام می‌شوند. اگر خداوند بخواهد یک کانال آبی طراحی کند، نمی‌آید یکی یکی مولکول‌ها را بردارد و جایشان را مشخص کند. این مثالی بود که در جلسه قبل گفتم. نکته‌ای که می‌خواهم اشاره کنم، نکته اول این است که اگر رندوم باشد و دیترمینستیک نباشد، یعنی همه چیز از پیش تعیین شده نباشد، این احساس وجود دارد که طراحی وجود ندارد. مثل نظریه تکامل که در آن جهش‌های رندوم وجود دارد. فعلاً به نظر می‌رسد دانش ما این است که جهش‌ها رندوم هستند.

نکته دوم این است که وقتی قوانین طبیعت را کشف می‌کنیم، مثلاً نیوتون جاذبه را کشف کرد و فهمیدیم منظومه شمسی با نیروی جاذبه و قوانین مکانیک چگونه حرکت می‌کند و پایدار است، احساس می‌کنیم دیگر نیازی به کشف معنا یا علت غایی نیست. فکر می‌کنیم کار تمام شده است. اگر دیترمینستیک باشد، یعنی همه چیز را بتوانیم به طور دقیق محاسبه کنیم و معلوم شود قوانین همه چیز را پیش می‌برند، احساس می‌کنیم معنایی وجود ندارد و نیازی به علت غایی نیست. اگر دیترمینستیک نباشد و حالت ساختاری و رندوم وجود داشته باشد، آنجا هم احساس می‌کنیم طراحی وجود ندارد و نیازی به معنا نیست. پس کلن دو حالت مکمل وجود دارد.

این دو نکته‌ای بود که در جلسه قبل گفتم: اگر قوانین همه چیز را پیش ببرند و هرچه دقیق‌تر باشند، بیشتر احساس می‌کنیم همه چیز را پیدا کرده‌ایم و نیازی به معنا، علت‌خواهی و ماورا و طبیعت نیست. اگر اینطور نباشد، طراحی وجود ندارد و نیازی به هیچ چیز نیست. پس از قبل انگار تصمیم گرفته‌ایم که نیازی به هیچ چیز نیست. من هم همینطور هستم؛ یعنی اصلاً چیزی نیست و نکته‌ای در کار نیست. ما در علم تصمیم گرفته‌ایم که دنبال علت‌های فاعلی باشیم و دنبال علت غایی نرویم و از قبل تصمیم گرفته‌ایم. به همین دلیل به اینجا می‌رسیم.

از دید فلسفی، این حالت به اصطلاح ابسورد است؛ یعنی شما به هر چیزی برسید، به این نتیجه می‌رسید که علت غایی لازم نیست و معنایی وجود ندارد. در علم، تحقیقات علمی به ما برای طبیعت نمی‌رسند. یکی از شرایط تحقیقات علمی این است که ناترالیستیک باشد؛ یعنی با استفاده از چیزهای طبیعی، چیزهای طبیعی را بررسی کنیم. از اول جزو مفروضات ماست که علم اینگونه رفتار می‌کند. اگر جایی برای چیزی علت طبیعی پیدا نکند، سراغ جن و پری و ماوراءالطبیعه نمی‌رود. می‌گوید پیدا نکردم و تحقیقات ادامه دارد. یا می‌گوید رندوم است و ترجیح می‌دهد بگوید علت وجود ندارد تا اینکه بگوید چیز ماورای طبیعی وجود دارد.

این چیزی است که از اول در علم فرض شده است. بنابراین علم به ماورای طبیعت نمی‌رسد و قرار نیست برسد. نهایتاً می‌گوید نمی‌دانم، اینجا چیزی غیرقابل محاسبه است که نمی‌توانم در آزمایش وارد کنم. اشکالی هم ندارد. این یک نوع محدودیت است. مثل اینکه من بخواهم علت فاعلی پیدا کنم، طبیعی است که علم هیچ وقت به علت غایی نمی‌رسد. اصلاً علم به ماورای طبیعت کاری ندارد. اینها چیزهای بدیهی است که فرض‌های عددی ما به اینجا می‌رسد. آنچه نادرست است این است که من از اینکه علم پیش می‌رود به این نتیجه برسم که کلن این فرض‌ها به معنای فلسفی درست هستند و علم این فرض‌ها را پشتیبانی می‌کند. این فقط وقتی ممکن است که شما احساس کنید علم همه چیز را پیدا کرده است و نیازی به چیز اضافه ندارید؛ که اصولاً اینطور نیست.

نکته اساسی این است که علم فرض می‌کند قوانینی را پیدا می‌کند که نظم عالم را توضیح می‌دهد. من اینقدر گفته‌ام که فکر می‌کنم تکرار آن ممکن است بعضی‌ها را خسته کند، بدون اینکه بگویم این قوانین چیستند و از کجا آمده‌اند. کلن در مورد قوانین در علم بحثی نشده و نمی‌شود. تازه دارد جوانه می‌زند که بعضی‌ها متقاضی این هستند که حداقل درباره اینکه قوانین از کجا آمده‌اند، در چند صدم ثانیه بعد از بیگ بنگ صحبت کنند. به نظر من مهم‌تر این است که بگوییم این قوانین چیستند و چگونه در جهان تحقق یافته‌اند.

وقتی این حرف‌ها را نمی‌زنیم، در واقع شما فکر کنید معنا ممکن است آن چیزی باشد که من لازم دارم تا بگویم این قوانین چرا هستند. مثل مثالی که زدم درباره نقطه نورانی که فهمیدیم اینها آدم‌هایی هستند که می‌روند و برمی‌گردند و این حرف‌ها. این خانه، ماشین و نورهایی که می‌بینم، ممکن است به من کمک کند بگویم چرا این قوانین آماری که به دست آورده‌ام درست است. وگرنه بدون مراجعه به معنا، قوانین را به دست آورده‌ام، محاسبه کرده‌ام، پیش‌بینی کرده‌ام و خیلی چیزها درباره این نقاط نورانی می‌توانم بگویم بدون اینکه کوچک‌ترین حسی درباره اینکه این قوانین چرا هستند، داشته باشم.

نکته آخر اینکه این حالت مکمل بودن و ابسورد بودن این حرف است که اگر قوانین کاملاً معین باشند، حسنش این است که نیازی به چیز دیگری نداریم. اگر نداشته باشیم و رندوم باشیم، احساس می‌کنیم یعنی اگر پیدا نکنیم، می‌گوییم رندوم است و اینها علت ندارند یا پس‌زوفی اینگونه شده‌اند و طراحی و غایت وجود ندارد. بنابراین اینجا یک مشکل فلسفی وجود دارد. در اینجا من دوست دارم بگویم از نظر علمی مشکلی وجود ندارد؛ علم به تعهدات مفروضات خودش عمل می‌کند، ولی از نظر فلسفی مشکلی هست.

اگر کسی دقیق‌تر شود، می‌گوید نتیجه‌گیری اینکه معنا وجود ندارد یا طراحی وجود ندارد، مجاز نیست. من به این نتیجه می‌رسم ولی خود این نتیجه مطلقاً علمی نیست. علمی این است که بگویم اگر فرضیه نقض شود، رد می‌شود و اگر تأیید شود، تأیید می‌شود. گزارش‌های علمی قابل آزمایش هستند و با آزمایش نقض می‌شوند. این نوع گزارش‌ها نشان می‌دهد که من از جای دیگری این نتیجه را می‌آورم، نه از علم. نتیجه علمی نمی‌گیرم.

بگذارید حالا برنامه‌ام را کافی کنم. فقط خواستم حالت مکمل بودن این دو نکته را ببینیم. خب برویم سراغ. ببینید تا اینجا رسیدیم که مسئله این بود که آیا تحقیقات علمی می‌تواند ما را به این نتیجه برساند که معنا در عالم نیست یا علت غایی وجود ندارد یا ماوراءالطبیعه وجود ندارد. فکر می‌کنم به اندازه کافی توضیح دادم. اما سابقه بحث ما اینگونه بود که می‌خواستیم درباره تعارض دین، علم و متون دینی، مثلاً قرآن صحبت کنیم. نه تصورات و عقاید دینی، نه اینکه آن‌ها مهم نباشند. بحث ما این بود که بیاییم درباره اشکالاتی که به متن قرآن می‌گیرند، صحبت کنیم. اولین چیزی که در این کلاس مطرح شد، این بود که یک سری اشکالات علمی به قرآن می‌گیرند؛ مثلاً دحسایی که در قرآن آمده با علم روز تعارض دارد و بنابراین مشکلی در قرآن وجود دارد.

بحث از اینجا شروع شد. من نظریه تکامل را به دلیل اینکه در مقدمات و اسقیدی موقع صحبت نکرده بودم و احساس می‌کردم لازم است، اشاره مختصری به متن قرآن کردم. فکر نمی‌کنم خیلی ادعای تعارض نظریه تکامل با قرآن وجود داشته باشد. اگر وجود داشته باشد، به بحث‌هایی که من کردم امیدوارم پاسخ داده شده باشد. حالا می‌خواهم بحث را متمرکز کنم روی اینکه اصولاً گزاره‌های علمی با آنچه در متون دینی، از جمله قرآن، می‌بینیم، ممکن است به تعارض برسند یا نه. این بحث کلی است و بعد یکی دو مثال هم امیدوارم در همین جلسه درباره قرآن بگویم. این بحث می‌تواند چندین جلسه ادامه داشته باشد.

تعارض علم و متون دینی در گزاره‌های ناظر به طبیعت

بفرمایید در مورد این بحث‌ها. همه می‌دانند انرژی هسته‌ای قبل از باسمان‌ها در قرآن آمده است. باید بگویید علت این قوانین را باز هم بیاوریم. برای اینکه یک سه قانون بیاوریم، یکی بیاوریم که دوباره بیاورد و یک قانون توجه کند. مثل اینکه دقیقاً منشأ قوانین را پیدا کنیم. الان یک فیزیکدان بزرگ می‌گوید شاید قوانین به چیزی ریدوس شده‌اند و شاید بگوییم رندوم هستند و از هیچ جا نمی‌آیند. خب، حرفی زده‌ایم. سوال این است که آیا از این حرف‌ها چیزی به دست آورده‌ایم؟

نه، لازم نیست بزنیم. همین موضوع این است که فیزیک به جایی رسیده که شروع کرده‌اند چنین حرف‌هایی زدن؛ یعنی چنین سؤال‌هایی پیش آمده و از لحاظ فلسفی بی‌نهایت مهم است. یکی از بزرگ‌ترین شگفتی‌ها این است که این سؤال‌ها مسکوت مانده‌اند. من می‌خواهم بگویم هیچ‌گونه توضیح فلسفی و منطقی درباره جهان وجود ندارد مگر اینکه این سؤال‌ها را پاسخ دهیم. یعنی تا حالا انگار فقط بازی کرده‌ایم، محاسبه کرده‌ایم و نظم طبیعت را توصیف کرده‌ایم، نه توضیح داده‌ایم.

توصیف یعنی من بگویم مثلاً فرض کنید منظومه شمسی این‌گونه است؛ قوانینی بگذارم و فرمول‌هایی بنویسم که این نظم را برای من به خوبی درآورد و توصیف کند. یک سطح توصیف شاید قوی‌تر باشد، مثل اینکه داریم توصیف خودمان را با فرمول‌های ساده در دستگاه اصلی موضوعی انجام می‌دهیم. ولی واقعیت این است که نمی‌گویم این دستگاه از کجا آمده، چرا معتبر است. نه اینکه بگویم اصلاً یک جوری به نظر می‌رسد که نامی‌کننده‌ای وجود ندارد. نمی‌توانم بگویم چون قوانین نیوتون را می‌گذارم، توصیف خوبی انجام می‌دهد. بعد معلوم می‌شود که نظریه نسبیت را می‌گذارم، انتظار دارم که بعداً معلوم شود آن هم اشکالی دارد. یک جوری به نظر می‌رسد که مشکلی در قوانین وجود دارد.

ولی فرض کنید به نظریه‌ها و یگانگی رسیدیم؛ حالا باید بگوییم این قوانین از کجا آمده‌اند یا به یگانگی رسیده‌ایم. شاید کسی بتواند بگوید من قوانین طبیعت را از منطق بیرون می‌کشم، نه از منطق. یعنی مثلاً فرض کنید بگویم همان‌طور که قوانین کل ریاضیات، مثلاً راسل امید داشت که ریاضیات را بر مبنای منطق توضیح دهد و استوار کند، بیاید کسی بگوید کل فیزیک را از منطق دربیاورم. در دوران بین نیوتون، در اوج تسلط مکانیک نیوتونی تا فروپاشی فیزیک نیوتونی بعد از نسبیت و کوانتوم، آنجایی که خیلی احساس قدرت می‌کردند، مثلاً بعد از لاپلاس تلاش‌هایی این‌چنینی شده است. فکر می‌کنم کانت هم بحث دارد که قوانین مکانیک نیوتون را نمی‌توان به طور منطقی اثبات کرد.

بنابراین فرض کنید من باید بگویم این که به دور می‌رسد یا نه، به این معنا است که فرض کنید من بتوانم قوانین فیزیکی را از قوانین منطق ساده دربیاورم یا از چیزهای خیلی ساده‌تر. بگویم حالا شما می‌توانید بگویید آن‌ها مثلاً خاصیت کل هستی هستند یا چیزهای این‌چنینی. اگر فکر می‌کنید دو حد در این قضیه است، من مطمئنم که قانون جاذبه را همین‌طور، مثلاً حالت نیوتونی یا نسبیت، نمی‌توانم بپذیرم. این نیاز به توضیح دارد. ولی اگر برسونیدش به سطح منطق، به قول یکی از فیلسوفان معاصر ایرانی که گفته بود من همه چیز را از امتناع تناقض می‌خواهم نتیجه بگیرم، فکر می‌کنم می‌شود این کار را کرد. همه فلسفه و هر چیزی که در دنیا هست، از صرف اینکه مثلاً منطق دودویی داریم، یعنی یک چیزی هست یا نیست، یک گزاره یا خودش درست است یا نقیضش، و جمع نقیضه، یعنی محال است، فرض کنید یک آدم چنین ادعایی بکند. خب این خیلی کار مهمی است.

فکر نمی‌کنم بتوان این ادعا را کرد. اما هم می‌گویم که این تصور شما که این یک جوری دور است و تصور این است که قوانین ارجاع داده شوند به چیزهای قابل فهم، مثل اینکه من یک چیزی را اگر به منطق ارجاع دهم، ذهن من، مغز من چیزی به غیر از مثلاً عدم جمع نقیضین، این قانون ساده منطقی که یک گزاره یا خودش درست است یا نقیضش درست است، نیرو و ذرات بنیادی و این دستگاه عریض و طویل که در طبیعت ترسیم شده، این از کجا آمده، خیلی فرق می‌کند.

به علاوه این که من چیزی که رویش تأکید دارم این است که قوانین باید موضوع تحقیق‌شان فیزیک باشد؛ قوانین چگونه کار می‌کنند، چگونه برقرارند. یعنی من فکر می‌کنم خیلی در موضوع صحبت کردم. دیگر لازم نیست بزنیم. کل موضوع قانون طبیعت چه در فلسفه و چه در علم دارد به آن بیشتر توجه می‌شود. این یک چیزی است که از زمان نیوتون به بعد کم‌کم کم‌رنگ شد، توجه به آن، و دوباره برگشتیم. فکر می‌کنم نکته خیلی مثبت است.

من می‌خواهم درباره تعارض بین گزارش‌های علمی و گزارش‌هایی که در متون دینی هست صحبت کنم. مقدمه‌اش این است که در جلسه قبل گفتم به این دلیل که می‌خواهم سعی کنم بگویم مثلاً یک مدلی مثل قرآن برخوردش با طبیعت کاملاً تعارض دارد با نوع برخورد علمی با طبیعت. مثل اینکه از دو دیدگاه و با دو هدف متفاوت نگاه می‌کنیم.

منظور دینی به این دلیل به طبیعت ارجاع می‌دهد، قرآن به این دلیل شما را به طبیعت ارجاع می‌دهد که می‌خواهد شما آیات و نشانه‌های خداوند را در طبیعت ببینید. اصلاً نمی‌خواهد مثلاً چیزی به شما درباره طبیعت بگوید که باعث شود شما به طبیعت مسلط شوید، تکنولوژی از آن دربیاورید، بتوانید پیش‌بینی انجام دهید. تمام این اموری که ما در علم داریم، این‌ها یک چیزهایی هستند. نه اینکه خوب یا بد دارند، آن یک کار دیگر انجام می‌دهد.

شاعر به یک دلیل به شما طبیعت را نشان می‌دهد؛ می‌خواهد حس زیبایی‌شناسی شما را با استفاده از طبیعت تحریک کند. شاید شاعر هم مثل منظور دینی بخواهد که چیزی ورای این ظاهر طبیعت کشف کنید. در قرآن فقط و فقط همین است؛ یعنی شما طبیعت را نگاه کنید، مثل اینکه پشت این پرده طبیعت چیزی را ببینید. ببینید که یک خالقی با صفات ویژه این طبیعت را خلق کرده است. مخصوصاً شما به کل جهان نگاه کنید، حالا به طبیعت به جزئیاتش نگاه نکنید؛ به درخت و آدم و حیوان نگاه نکنید. خالق جهان را ممکن است همین‌طور به طور فلسفی هم بتوانید کشف کنید که خالقی وجود دارد. ببینید در جهان خلق شده، در این مخلوقات، صفات الهی را می‌توانید ببینید.

من چندین جلسه قبل وقتی بحث به قرآن رسید، سعی کردم بگویم که قرآن اصولاً شما را با خدا آشنا می‌کند و نحوه آشنایی هم این است که نه فقط یک خدایی وجود دارد که این خدا صفاتش را بشناسید، بلکه در سراسر قرآن می‌بینید که چیزهایی گفته می‌شود؛ وقایع تاریخی اتفاق افتاده، چیزهایی درباره طبیعت گفته شده، هر حقیقتی گفته شده و آخرش می‌گوید که مثلاً «والله حکیم علیم» یعنی این‌هایی که گفتیم نگاه کنید، انگار به این‌ها نگاه کنید که صفات حکمت و علم خداوند را بشناسید. این‌ها مظاهر این دو صفت هستند.

همین‌طور اسمای الهی در موقعی که در قرآن می‌آید، در کنار چیزهایی مربوط به طبیعت، وقایع تاریخی یا هر حقیقت دیگری که اشاره می‌شود، از گذشته یا آینده. بنابراین طبیعت در قرآن و در متون دینی نقش این نیست که مثلاً من بخواهم آن را زیر ذره‌بین بگذارم، مطالعه کنم، ببینم چگونه می‌توانم به طبیعت مسلط شوم، قوانینش را بفهمم، محاسباتی انجام دهم که بتوانم پیش‌بینی کنم.

در قرآن به خسوف و کسوف اشاره شده است، ولی به این دلیل نیست که شما بتوانید محاسبه کنید خسوف بعدی چه زمانی اتفاق می‌افتد یا علم درباره خسوف و کسوف چه دارد. می‌خواهد ببینی این مکانیزمی که این‌ها به وجود می‌آیند چیست و بعد بتوانی در این حال محاسبه کنی. آن محاسبات خیلی وقت قبل یاد گرفته شده بود. در زمانی که قرآن نازل می‌شد، این محاسبات برقرار بود، ولی قرآن به این محاسبات اشاره نکرده، بلکه به این اشاره کرده که خسوف و کسوف چیست و چگونه اتفاق می‌افتد. به مکانیزم آن اشاره شده است.

در مورد خسوف و کسوف، قرآن به این موضوع اشاره می‌کند که این پدیده‌ها از اتفاقاتی هستند که در پایان جهان، هنگام قیامت، رخ می‌دهند. در آن زمان، نظم ستاره‌ها و سیاره‌ها به هم می‌ریزد و خسوف و کسوف نیز اتفاق می‌افتد؛ خورشید تاریک می‌شود و خسوف و غروب از صفات حوادث و وقایع پایان دنیا هستند که رخ می‌دهند. پایان دنیا بسیار ترسناک است، زیرا همه چیز نظم طبیعی که ما به آن عادت کرده‌ایم، به هم می‌ریزد؛ خورشید دیگر نمی‌تابد، ماه تاریک می‌شود و به طور رسمی گفته می‌شود که نظم ستاره‌ها به هم می‌خورد و خیلی چیزهای دیگر از جمله زلزله رخ می‌دهد. همه این‌ها روند طبیعی طبیعت را به هم می‌زند و وقایع هولناکی اتفاق می‌افتد.

قرآن معمولاً خسوف و کسوف را در این کانتکست مورد اشاره قرار می‌دهد. این‌ها مانند نشانه‌هایی هستند که به ما می‌گویند روزی قیامتی در پایان جهان خواهد بود که همه چیز به هم می‌ریزد. خسوف و کسوف نشانه‌هایی هستند که برای ما گذاشته شده‌اند تا بفهمیم خورشید همیشه نخواهد تابید؛ مانند اینکه یک لحظه به ما اشاره شود که فکر نکنیم خورشید همیشه می‌تابد، بلکه در جایی تابشش قطع می‌شود. همچنین نباید تصور کنیم ماه همیشه در آسمان است و روشن می‌ماند، بلکه در جایی خسوف اتفاق می‌افتد و دیگر پایان می‌یابد؛ یعنی خسوف دائمی خواهیم داشت. بنابراین این‌ها نشانه‌های چیزی بزرگ و واقعاً مهم هستند.

زبان متفاوت علم و دین

اگر معناگرا و غایت‌گرایانه فکر کنیم، می‌بینیم که خورشید و ماه و این‌ها به طور تصادفی این‌گونه قرار نگرفته‌اند. می‌توانست منظومه شمسی به گونه‌ای باشد که خسوف و کسوف نداشته باشیم، اما منظومه شمسی ما طوری تنظیم شده است که این دو پدیده خسوف و کسوف در مواقع خاصی اتفاق می‌افتند. چرا این اتفاق می‌افتد؟

جواب قایت یارانیان این است که بشری که اینجا زندگی می‌کند، نشانه‌ای از قیامت را در طول حیات خود ببیند. این نماز آیات هم که می‌خوانیم، برای خاطر دیگران است؛ یعنی اگر نمی‌دانیم، باید بترسیم. چیزهای ترسناک، آیات‌اند. این آیات، آیات قیامت هستند؛ یعنی من وقتی خسوف را می‌بینم، باید یاد این بیفتم که یک روزی این خاموش می‌شود. این پدیده‌ها مثل زلزله و خسوف و سایر نشانه‌ها، همه برای این هستند که من را یاد این بیندازند که این نظم عبث نیست، این نظم یک روزی از بین می‌رود و یک جهان دیگری بعد از این می‌آید که انگار این قوانین دیگر کار نمی‌کنند. چطور این نظم از بین می‌رود؟ جای فکر کردن دارد. قوانین به هم می‌ریزند، احتمالاً قوانین دیگری کار می‌کنند؛ قوانینی که ما نمی‌دانیم چیست و نمی‌دانیم از کجا آمده‌اند. انگار تاریخ مصرف دارند؛ یک جایی از کار می‌افتند و نظم این عالم—ستاره‌ها، سیاره‌ها و همه چیز—برمی‌رسد به پایان.

این نگاه به خسوف و کسوف چقدر به مسائل حلیمی ربط دارد؟ یعنی تفاوت و دیدگاه اصلی این است که می‌توانید این‌ها با هم تعارضی پیدا نکنند؛ نه اینکه اصلاً نتوانند تعارض پیدا کنند. در مورد خسوف و کسوف، دو پدیده هم هستند. قرآن هم نمی‌گوید این‌ها چگونه اتفاق می‌افتند یا هر چند سال یک بار قرار است خسوف یا کسوف شود. فقط این‌ها را به عنوان نشانه‌های قیامت و چیزهایی که در احوال قیامت است در قرآن به آن اشاره شده است. علم همه کارهای دیگر را می‌کند؛ علم دارد محاسبه می‌کند. اولاً ما دقیقاً می‌دانیم که مکانیزم آن چیست؛ سایه مثلاً بر زمین می‌افتد یا بر ماه، یا سایه ماه بر زمین می‌افتد. این اتفاق‌هایی که در واقع می‌افتد، اتفاق‌هایی هستند که در منظومه شمسی تبعیت می‌کنند از همان معادلاتی که ما می‌دانیم و توصیف می‌کنیم. می‌دانیم چگونه حرکت می‌کند و هر مدت یک بار اتفاق می‌افتد. الان می‌توانید با یک برنامه کامپیوتری چند هزار سال جلوتر را دقیقاً بدانید که در چه ثانیه‌ای این اتفاق شروع می‌شود و در کدام نقاط زمین دیده می‌شود. اولاً می‌شود محاسبه کرد. من قبلاً هم می‌توانستم. من این نکته را دارم و آن را ترکیب می‌کنم که در زمان قبل از پیامبر، محاسبات وجود داشت، ولی قرآن کاری به این محاسبات ندارد. چه فایده‌ای دارد محاسبه کنیم که خسوف و کسوف کی اتفاق می‌افتد؟

اجازه دهید خاطره‌ای بگویم: یک خسوف کامل سال‌های قبل در اسلام رخ داد. آن خسوف خیلی پدیده نادری بود و طولانی بود. فکر می‌کنم می‌گفتند که آخرین خسوف به نام قبله بوده است. به هر حال من خیلی مردد بودم که بروم ببینم. خیلی‌ها رفتند؛ همانجا رفتند به سمت اصفهان. اصفهان خیلی از همان دنیا آمده بودم. خیلی دیر، مثلاً نزدیک ساعت یازده یا دوازده شب، تصویر گرفتم و رفتم. صبح رسیدم از تیانو، از اصفهان، باز فکر کنم برگشتم. خسوف را فکر نمی‌کردم اینقدر روی من تأثیر بگذارد. احساس همین بود. خب خسوف حالا می‌دانم چیست و چطور اتفاق می‌افتد، ولی واقعاً یک حس عجیبی دارد. خسوف خیلی این‌طور نیست، خسوف خیلی تأثیر عجیبی دارد؛ یک حس متوقف شدن حیات، یک جو حالت رویاوری دارد. وسط روز می‌دانید، چیزی که روی باور بودیم بود که یک اتفاق ناگهانی نمی‌افتد؛ خورشید مثل این که دارد مریض می‌شود. چند ساعت قبلش، شما فرض کنید که حالا رصد نمی‌کنید و مثلاً خورشید را نگاه نمی‌کنید که کم‌کم دارد سیاه می‌شود. یک آدم عادی، مثلاً در یک روستای هزار سال قبل، که این را می‌بیند، حس می‌کند که اتفاق عجیبی دارد می‌افتد. می‌شود.

می‌دانید، این یک چیز ترسناک است، زیرا غیرعادی است. حالا تصور کنید تا به حال افراد کسیف ندیده‌اید و این اولین بار شماست. کم‌کم یک حالت رغبت و وحشت در آدم ایجاد می‌شود، به این دلیل که این عادی‌ترین چیزی است که در دنیا دارید.

شما دارید این را می‌بینید که هر روز صبح خورشید از مشرق طلوع می‌کند؛ این اتفاق طبیعی‌ترین چیزی است که ما همیشه منتظرش هستیم. این حس، این که جهان لزومی ندارد که حتماً برای ما باشد، یک حسی است که در کسوف وجود دارد. من الان خیلی دقیق نمی‌خواهم درباره کسوف صحبت کنم، اما در کسوف واقعاً این احساس وجود دارد که چه کسی گفته است خورشید حتماً باید دوباره ظاهر شود؟ می‌دانید، نظمی که ما به آن عادت کرده‌ایم ممکن است به هم بریزد. این یک نشانه خوب است برای این که من به این فکر کنم که روزی قیامتی هست. این حس باید منتقل شود، نه این که فقط روی کاغذ باشد و استدلال فلسفی باشد؛ باید وارد تجربه‌ی کامل کسوف بشوید تا این احساس به شما منتقل شود که نظم جهان یک چیز لایتغیر نیست. ممکن است روزی این قوانین دیگر کار نکنند. به هر حال، مثال کسوف مثال خوبی است برای این که ببینیم انگار از دو دیدگاه داریم نگاه می‌کنیم که هیچ اشتراکی با هم ندارند و می‌توانند اشتراک نداشته باشند.

یک دسته دوست دارند همینجا کار را تمام کنند و بگویند آقا، دین دنبال معناست، راه هست، معنا در طبیعت است، و علم درست برعکس است؛ علم دنبال معنا نیست، آن‌ها غایت‌ها را می‌خواهند در طبیعت کشف کنند، اما علم دقیقاً می‌خواهد بدون غایت کارش را انجام دهد. وقتی می‌گویم علم، منظورم همین علم است. بنابراین این دو دیدگاه همیشه ربطی به هم ندارند. همینجا بحث را ببندیم و تمام کنیم. اما اینجا نیست؛ من می‌خواهم بگویم که کمی تأمل کنیم. حالا این مثال کسوف خیلی مثال خوبی بود برای این که بدانیم در قرآن چند جا به آن اشاره شده، آن هم در احوال قیامت. اگر قرآن درباره کسوف گفته باشد، مثلاً «آنگاه که اجنه‌ها ماه را می‌بلعند»، یعنی درباره اینکه کسوف چیست حرفی زده است، ولی آن زمان با علم تورست پیدا نمی‌کنیم. خرافاتی که درباره کسوف وجود داشت، مثل این که اجنه‌ای می‌آید و می‌خواهد خورشید را بخورد، و ما تشت‌ها را می‌کوبیم تا اجنه‌ها بترسند و بروند. هر دفعه که تشت می‌کوبیدند، کسوف به پایان می‌رسید و بعد از مدتی برطرف می‌شد. فکر می‌کردند اگر تشت‌ها را نکوبند، کسوف برطرف نمی‌شود. این مراسم دینی خرافی بود که انجام می‌دادند. می‌دانیم چون همیشه اگر کسی باید می‌گفت «آقا یک بار انجام ندهید»، این پدیده طبیعی بعد از سه ساعت خودبه‌خود برطرف می‌شود. ولی تا همین امروز نمی‌دانم در آفریقا جایی همچنان مراسمی برگزار می‌کنند موقع کسوف یا نه، ولی فکر می‌کنم در همین کشور خودمان تا شصت، هفتاد سال پیش برگزار می‌شد. شما دوست دارید. بنابراین خیلی هم در باره هزارهای غرب صحبت نمی‌کنیم. این ترس طرف را به یک جنبش وادار می‌کند که کاری بکند برای خوشی خودش. برای ما و کارهای نیک انجام دادن در مورد این پدیده طبیعی که در قرآن درباره آن صحبت شده است.

آن پدیده، پدیده‌ای بسیار ساده است و در قرآن توصیف خاصی ندارد، فقط به عنوان پدیده‌ای که همه می‌دانیم وجود دارد، درباره‌اش صحبت شده است. درباره مکانیزم آن صحبت نشده است، بنابراین تعارضی وجود ندارد، ولی می‌توانست تعارض وجود داشته باشد. این توضیح این است که آنجا دنبال معنا نمی‌گردیم، اینجا دنبال معنا می‌گردیم. افروشا متقابل زاویه دید و مدی است. ولی بلاخره اگر در متنی دیدید درباره یک پدیده طبیعی چیز اشتباهی توصیف شده یا مکانیزمی گفته شده که غلط است، خب این تعارض ایجاد می‌شود. این که چرا در متنی دیدید مثلاً درباره جنین‌شناسی، حالا درست است که قرآن نمی‌خواهد با اهداف جنین‌شناسی آموزشی به جنین نگاه کند، بلکه می‌خواهد یک معنایی از آن دربیاورد، می‌خواهد شما متوجه نکته‌ای بشوید که درباره جنین حرف می‌زند، ولی بلاخره می‌گوید جنین اول این‌گونه است، بعد آن‌گونه می‌شود، بعد این‌گونه می‌شود، بعد آن‌گونه می‌شود. حالا ما آمدیم و علم به ما نشان داد که نه، اول این‌گونه نیست، بعد آن‌گونه می‌شود، اول آن‌گونه است و بعد آن‌گونه‌تر می‌شود، بردارسان چیز دیگری می‌شود. بلاخره قرآن درباره یک پدیده طبیعی حرف زده که درست نیست، یعنی چنین چیزی نداریم. اگر این‌گونه باشیم، می‌خواهم بگویم با گفتن این که اهداف کاملاً متفاوت است و رویکردها متفاوت است، جور دیگری داریم نگاه می‌کنیم، به نتیجه دیگری می‌رسیم. تا حدود زیادی می‌فهمیم که این دو رویکرد به طبیعت خیلی با هم فرق دارند، همان‌طور که شعر با علم فرق دارد. اگر کسی درباره انسان مثلاً شعر بگوید، این اصولاً با انسان‌شناسی و بحث‌های جامعه‌شناسی تعارض ندارد، ولی اگر شاعر زیاد بخواهد به مباحثی نزدیک شود که درباره فیزیولوژی انسان است، می‌گوییم اصلاً وقتی با حالت شاعرانه نگاه می‌کنیم، مثلاً وقتی می‌گوییم غذا را که می‌خوریم این‌گونه می‌شود، ولی ما می‌دانیم غذا آن‌گونه نمی‌شود، بلکه به شکل دیگری تبدیل می‌شود، الان فهمیدیم که شعر یک چیزش غلط است. بلاخره در متن دینی تصویری از طبیعت وجود دارد که به هر دلیلی به دلیل تقابل با علم، توصیف‌هایی دارد که ممکن است با توصیف‌های علمی و آنچه علم درباره آن داده تفاوت داشته باشد. اصلاً این بحث‌ها که علم ممکن است یک روزی درست باشد یا نباشد، این‌ها را می‌توانیم کنار بگذاریم. چرا؟

برای اینکه اصلاً تعارضی در من ایجاد نشود، همه نظریه‌ها را کنار می‌گذارم؛ مثلاً تعارض با مشاهدات علمی، فکرهای علمی و توصیفی که در متن دینی آمده است. یعنی فرض کنید من دوربینی گذاشته‌ام و نه ماه از این جنین فیلم‌برداری کرده‌ام؛ دیگر می‌دانم چه اتفاقی در رحم بر جنین می‌افتد و چگونه رشد می‌کند. برای مثال، از تمام روزها عکس گرفته‌ام؛ فرض کنید اول سونوگرافی انجام می‌دادند. من نمی‌دانم جالب است که حالا ضرب چند دقیقه رشد جنین را نشان می‌دهد، حتی در زمانی که خیلی میکروسکوپیک است، مثلاً قابل فیلم‌برداری است. به طور شماتیک این قسمت میکروسکوپیک را هم می‌دانیم و احتمالاً قابل فیلم‌برداری هم شده است. من خیلی اطلاع ندارم که بگویم، اما آن چیزهایی که پاپیولار است، یکی یکی خرد شده‌اند؛ مثلاً چیزی وجود داشته که اندازه‌اش یک میلی‌متر بوده و فیلم گرفته شده است. بنابراین ممکن است تعارضی در این زمینه وجود داشته باشد؛ تصویر طبیعت در متن دینی ممکن است مقارنت‌هایی داشته باشد با چیزهایی که ما الان در مورد طبیعت می‌دانیم.

من کلّاً این راه‌ها را خیلی محافظه‌کارانه نمی‌بینم؛ چه می‌گویند؟ آماده به جنگ هستم. اگر اینجا در متن دینی چیزی نوشته شده است، باید در مورد همان بحث کنیم. اینکه راه‌حلی ارائه دهیم که علم کلّاً با دین تداخلی پیدا نکند، به همان دلیل یا دلایل دیگر، علم با متن دینی تداخلی پیدا نمی‌کند، آدم ساده نیست که گزارش‌های علمی و دینی را خیلی راحت کنار هم بگذارد و حتی این توصیف‌ها با هم تفاوت دارند. می‌خواهم در مورد همین موضوع‌ها بحث کنم. خود این توصیف‌ها ممکن است در واقع با زبان انجام شده باشد. زبان علم با زبان دین فرق دارد؛ بنابراین زبان شعر با زبان روزمره فرق دارد و با زبان علمی هم فرق دارد. این‌ها را باید بفهمیم. آدم‌های ساده همین‌طور بگویند که مثلاً در قرآن درباره جنین این‌گونه گفته شده است؛ در نتیجه، این توصیف معنایش چیست؟

خب، این چیزی که اینجا نوشتم خیلی مهم است، ولی مطمئنم اگر بگویم، مثال‌های قرآنی از نفس می‌روند. می‌خواهم الان همین قدری که حرف زدم، بروم سراغ خود معت و دو تا مثال، همین هفت آسمان و جنین‌شناسی را یک خورده امروز برداشت کنم و بخوانم که دوباره مثل جلسه قبل نشود که همه بحث‌ها کلی باشد. بگذارید درباره بحث‌های کلی بگویم تا بهتر بشناسیم که توصیفات علمی الان چگونه است. پس مسئله روشن است؛ به نظرم وقتی یک پدیده یا چیزی در طبیعت انعکاس پیدا می‌کند، توصیفی از آن در متون وجود داشته باشد و در علم همان پدیده توصیف شده باشد، این دو ممکن است تعارض داشته باشند، مثل هفت آسمان یا مراحل رشد جنین که در قرآن آمده است. حالا هفت آسمان یک خورده ابهام دارد که یعنی چه، باید بفهمیم یعنی چه، ولی رشد جنینی که دارد درباره رشد جنین انسان صحبت می‌کند، یک مرحله را مثلاً ذکر می‌کند که اگر با فیلم‌برداری که ما همه انجام می‌دهیم، نه با تئوری‌های جمعیت‌شناسی، بلکه با فکت‌های بدیهی که داریم می‌بینیم و آزمایش‌ها، خب، به داخل اینجا مشکلی به وجود آمده است.

راه‌حل دکتر سروش این است که کلّاً شما مدد دینی را در سایه یکی از راه‌حل‌های قدیمی بفهمید. یکی از راه‌حل‌های قدیمی این بود که مدد دینی را در سایه علوم اصلی بفهمید؛ یعنی اگر جنین‌شناسی به شما چیزی می‌گوید، شما این مدد را در سایه آن بفهمید، مستقل از علم نفهمید. مثل این که آن را پیش‌فرض بگیرید، بعد بروید مدد را بخوانید و ببینید حالا چه می‌فهمید. خب، اگر آن پیش‌فرض داشته باشم، من چیزی از این می‌فهمم که دیگر با آن تئوری‌ها ندارد. این راه‌حل کلی من از حالا می‌آیم، خوشم بود. راه‌حل جدید این است که فکر کنید این همه رویا بوده، یک رویا دیگر؛ حالا مثلاً تصاویری که در رویا ظاهر می‌شده، یکی مقدر نباید جدی بگیرید که حالا بگویید نمی‌دانم، مثلاً پیامبر در رویا دیده که جنین این‌گونه رشد می‌کند، باید تعبیرش کنیم، رویا را تفسیر کنیم، تعبیر کنیم، تعبیر کنیم که بشود یک‌جوری خلاص مشکل را حل کنیم.

خب ببینید، زبان علم زبان خیلی خاص و جدیدی است که اصلاً قبل از این وجود نداشته است. با تمام زبان‌ها و همه چیزهایی که در طول تاریخ گفته شده، ممکن است پیدا شود، چون اصلاً یک جور دیگر است. در واقع ما توصیف می‌کنیم. حالا امیدوارم این متنی که اینجا دارم و بتوانم بخوانم، این حرف‌هایی که می‌زنم دقیق روشن شود که مثلاً یک آدم ساینتیست چه انتظاری دارد. اصلاً وقتی شما از یک پدیده طبیعی دارید یک توصیف علمی می‌دهید، بی‌نهایت مهم است که خیلی دقیق این کار را انجام دهید؛ یعنی یک ناظر، یک مشاهده‌کننده خیلی دقیق باشید. سعی کنید به چیزهایی اشاره کنید که تا حد امکان کمی باشند، قابلیت کمی شدن داشته باشند. یعنی مثلاً من همین‌جوری بیایم درباره طبیعت بگویم که خورشید مثلاً رنگ باخت پیش از کسوف. من همه حرف‌هایی که زدم توصیف‌های علمی نیست. آه، من آنجا بودم، دیدم خورشید حالت رنگ‌پریده‌ای پیدا کرده، انگار که مریض است. یا آدم ساینتیست عصبانی می‌شود که بگوید فرکانس نورش مثلاً از فلان مقدار شروع کرد به این مقدار رسید، بعد نمی‌دانم در این حد متوقف شد. دوباره این توصیف علمی است.

و همین‌طور بیایید مثلاً درباره جنین به احساسی که به من دست داده در مورد خصوصیات صحبت کنم، عصبانی می‌شوند و می‌گویند اصلاً این نیست. علم این است که من مشاهدگری باشم که هر چیز را دارم مشاهده می‌کنم. اگر کوچک‌ترین امکان آنجوری دارد که یک اندازه‌گیری‌هایی انجام دهم، انجام دهم، کمی‌اش کنم دقیق. اگر مثلاً درباره جنین دارم صحبت می‌کنم، بگویم در مثلاً هفته نهم، در روز مثلاً چندم، سایزش به طور میانگین چقدر است. ما قبلاً اصلاً این‌جوری صحبت نمی‌کردیم. یعنی به تدریج، در تاریخ بشر، بلاخره به جایی رسیدیم که این کمی کردن خیلی مهم شد. این جدید است، خیلی مهم است. لااقل یک نفر در دنیا هست که خیلی روی آن تأکید کرده است. این است که یک مقوله وجود داشت؛ فقط این از قِبَل علت فاعلی و غایی و این‌ها، همه کنار علت فاعلی، یک مقوله در کنار کمیت وجود داشت به اسم کیفیت. اصلاً شما نمی‌دانید کیفیت چه بود در فلسفه. کلاً ماسماله شد. و از وقتی که علم آمد، ما همه فقط به کمیت کار داریم. مثلاً چیزی به اسم کیفیت نمی‌شود. سیم کوالیتی واجهش مانده، ولی این واجه آن بار معنایی فلسفی، مثلاً ارسطویی را دیگر نمی‌دهد.

شما باور نمی‌کنید که عددها علاقه به کمیت و کیفیت داشتند. یعنی دو فقط یک کمیت نیست. دو سه اصول پیانو در ریاضیات به من می‌گوید که اعداد طبیعی مثلاً یک، دو، سه، فرِنوالیه مهم است. در ریاضیات قدیم، یک چیزی به نام مباحث کیفی نسبت دادن کیفیات و اعداد هم وجود داشت که در واقع می‌شود گفت ریاضیات نبود، دیگر به این معنا که ما ریاضیات را می‌شناسیم. این چیزهایی که مباحث کیفی در مورد اعداد وجود داشت، چیزهایی بودند که ریاضی اصلاً نمی‌شد، ممکن است به درد جادوگری می‌خورد یا هر چیز دیگر، به درد محاسبه نمی‌خورد. دو اضافه سه می‌شود پنج، ربطی هم به کیفیت‌شان ندارد با همان اصول پیانو هم درمی‌آید. منظورم چیست؟ ولی می‌خواهم بگویم حتی کمیت‌های خالصی مثل عددها در کنار خودشان کیفیت هم داشتند.

تفاوت زبان علم با زبان پدیداری

آن آدمی که خیلی به این موضوع اهمیت داده، رنگنونه است. رنگنونه آدمی است که خیلی به علوم، در واقع به سنت‌های معرفتی بشر اهمیت می‌دهد و خیلی چیز دیگر. یعنی فکر می‌کنم یک نهضتی ایجاد کرد که یک مقدار آدم‌ها این چیزی که الآن به آن می‌گویند انشنت ویزدم، یعنی خرد مثلاً باستانی را جدیدتر بگیرند. ایده گنون این بود که این‌ها خیلی‌شان الهی هستند. به عنوان آدم دیندار می‌گفت مثلاً فرس‌ها این چیزی که در هند است، آن هم الهامات و وحی الهی بوده است. در چیز به اصطلاح علوم قدیم، ما خیلی وقت‌ها برای توجیه بعضی از علوم حتی حکمت می‌گفتیم این‌ها این اتحامی که مثلاً حکمت اسلامی، فلسفه ارسطوری و فلسفه افلاطون و فلسفه یونان است که به ارسطو بردند. بنابراین آن‌ها مخالف فلسفه بودند و احساس می‌کردند این چیز غیر دینی است. دفاع حکیم‌ها این بود که این‌ها را یونانی‌ها اختراع نکردند، یونانی‌ها از مثلاً فرس‌ها، کنعانی‌ها، مصری‌ها و سومری‌ها این‌ها را به ارسطو بردند. خیلی از این علوم را می‌گفتند این‌ها منشأشان ادریسه است. می‌گفتند و یعنی همین الآن هم باور کنیم در حوزه علمی کسانی که حکمت و فلسفه طبیعی، طبیعیات و این‌ها کار می‌کنند، حسشان این است که این‌ها چیزهای الهامات الهی بوده که اصلاً پیامبران به دست‌تر آموخته شده و یونانی‌ها به ارسطو بردند.

گون دیدگاهش این است که این چیزهای قدیمی را برویم بخوانیم، این‌ها خیلی جالب است، در آن حقایق زیادی هست که بشر کلّاً این‌ها را فراموش کرده است. خیلی آدم زده مدرن است، طبعا زده علم هم به معنای هستی است. یعنی علم را یک جور انحراف می‌دانم که کمیت کنار کیفیت کنار گذاشته شده، قایت‌گرایی کنار گذاشته شده. اصلاً امکان ندارد این‌جوری به جایی برسیم در مورد جهان. و بگیرید همین که علم ممکن است به یک تکنولوژی ختم شده باشد، ولی به حقیقت ختم نمی‌شود، بهتری می‌گفتند.

یعنی از دیدگاه دانشمندهای برجسته، شما را ارجاع می‌دهد و مثلاً چند هزار سال پیش بهتر می‌فهمیدند. کاملاً حس می‌شود که آدم‌هایی که در یونان بودند، حتی در پایان عمرشان نیز احساس می‌کردند که یونانی‌ها جهان را بیشتر می‌شناختند نسبت به ما.

در واقع، علم باعث شده است که ما چیزهای بیشتری از جهان بفهمیم و به جای حدس و گمان، به بررسی رابطه ریاضیات و طبیعت بپردازیم. یونانی‌ها نکات جالبی مطرح کرده‌اند؛ این حس که منبعی از دانش در گذشته‌های بسیار دور وجود داشته و گروهی از انسان‌ها، به‌ویژه گنون، افراد بسیار جدی و متفکری بوده‌اند. جریانی که گنون ایجاد کرد، جریانی است که به آن اصطلاحاً «تردیشنالیست» یا پیروان حکمت خالده می‌گویند. آقای سید حسین نصر یکی از مهم‌ترین نمایندگان این جریان در جهان است. ایشان ایرانی است و از نزدیکان فیتوف شوان به شمار می‌رود و در مرکز این جریان قرار دارد. البته اینکه این افراد چقدر پیرو واقعی گنون هستند ممکن است محل مناقشه باشد، اما به هر حال این گروه هنوز هم به شدت فعال است.

کتابی به نام «علم و تمدن در اسلام» از آقای سید حسین نصر منتشر شده که در آن مطالبی از این دست می‌توانید بیابید. مثلاً بحث کیفیت داشتن اراده در نظام قدیم و علوم قدیم در آن کتاب مطرح شده است. این کتاب مقدمه‌ای دارد که دیدن آن جالب است. همه این‌ها مبانی‌ای دارند که به عنوان علم مطرح می‌شوند. اتفاقاً در مورد علوم غریبه، بسیاری استرالوژی را منشأ آن می‌دانند. من دقیقاً می‌دانم که گفته‌اند هرمس همان ادریس است و منشأ این علوم ادریس بوده است.

من در اینجا می‌خواهم کاری انجام دهم که به بحث قرآنی نرسیم و همه را دوزبانه نکنم. می‌خواهم زبان علم را با زبان روزمره‌ای که ما صحبت می‌کنیم، با زبان شاعران و با زبان آن چیزی که من یک بار در کلاس حد اشاره گفتم و به آن «زبان فنومنال» می‌گویم، مقایسه کنم. این زبان‌ها کاملاً متفاوت هستند. قرار است درباره موضوعاتی صحبت کنیم که دقیق باشند و تا حد امکان کمی صحبت کنیم درباره پدیده‌هایی که تکرارشونده باشند و قابلیت تکرار داشته باشند. این شرط لازم برای علم است که بدانیم درباره چه چیزی حرف می‌زنیم و چگونه حرف بزنیم.

اگر بخواهیم درباره کسوف و خسوف صحبت کنیم، نباید صرفاً احساسات خود را بیان کنیم؛ بلکه باید توصیف‌های دقیق داشته باشیم، زمان را یادداشت کنیم و هر کاری که می‌توانیم برای افزایش دقت مشاهده انجام دهیم. هدف ما این است که الگوهای تکرارشونده پیدا کنیم و قوانین کشف کنیم. اگر کسی بخواهد مشاهده علمی درباره کسوف انجام دهد، نباید هیچ حس یا احساس دیگری به او دست دهد و هیچ شعری نمی‌تواند در این زمینه گفته شود. این دو نگاه کاملاً در تعارض با هم هستند.

اگر من به آنجا رفته بودم، کار از دستم گرفته بود که ببینم مثلاً کسوف از چه ثانیه‌ای شروع شده و چه حجمی از نور کم شده است. فرض کنید نیم ساعت اندازه‌گیری می‌کردم و با یک نوشتار دقیق ثبت می‌کردم. در این حالت ذهنم کاملاً مشغول اعداد و ارگام‌ها و مشاهدات بود و احساس از دست می‌رفت. این دقیقاً واقعیتی است که برای کلنگری لازم است که به جزئیات توجه کند. علم نیازمند توجه به جزئیات است.

زبان فنومنال، همان‌طور که گفتم، زبانی است که ما با آن صحبت می‌کنیم؛ مثلاً زبان فرشید جدید. بین زبان علم و متن قرآن تعارض وجود دارد. مثلاً در قرآن آمده است که خورشید دور زمین می‌چرخد یا زمین دور خورشید می‌چرخد؟ در قرآن مثلاً گفته شده است که ابراهیم به آن شخصی که با او مناظره می‌کرد، احتمالاً نمرود، گفت: «خداوند خورشید را از مشرق بیرون می‌آورد، تو آن را از مغرب بیرون بیاور.» این آیه به معنای حرکت خورشید است. در بسیاری از جاها همین‌طور است که درباره طلوع و غروب خورشید صحبت می‌کند. ممکن است انسان احساس کند که قرآن می‌گوید خورشید حرکت می‌کند و می‌آید و می‌رود.

اما نتیجه‌گیری دقیق‌تر این است که ما هنوز همه حرف‌ها را به صورت دقیق نمی‌زنیم. مثلاً اگر به کسی بگویم «خورشید از غرب بیرون بیاور»، این به معنای این نیست که من به حیات مطلق اعتقاد دارم، بلکه چون تجربه روشنی دارم به او می‌گویم. یا اینکه خورشید از آنجا می‌آید و به اینجا می‌رود. اینکه این حرکت وضعی زمین است یا خود خورشید حرکت می‌کند، مسئله‌ای است که باید دقیق‌تر بررسی شود.

ما هر روز می‌گوییم «خورشید طلوع می‌کند» و «خورشید غروب می‌کند» اما در واقع زمین در حال چرخش است. وقتی درباره طلوع و غروب خورشید صحبت می‌کنیم، چه در قرآن و چه در مکالمات روزمره، هیچ اشاره‌ای به نوع حرکت یا مکانیزم آن نمی‌شود. مثلاً من نمی‌گویم امروز خورشید وسط آسمان است، بلکه می‌گویم زمین به جایی رسیده که به نظر می‌رسد خورشید وسط آسمان است. این زبان فنومنال است؛ زبانی که پدیدارها را توصیف می‌کند، پدیداری که ما از هزاران سال پیش تا امروز مشاهده کرده‌ایم.

پدیدار این است که خورشید از شرق می‌آید، به وسط آسمان می‌رسد و در غرب غروب می‌کند. ما درباره همین پدیدار صحبت می‌کنیم و هیچ اشاره‌ای به مکانیزم ایجاد این پدیدار نداریم. مثلاً اگر بگویم نور خورشید زرد است، یعنی فقط یک فرکانس خاص از نور وجود دارد که نور زرد را تشکیل می‌دهد و چیز دیگری در آن نیست. اگر کسی بیاید و توضیح علمی بدهد که علت زرد دیده شدن نور خورشید فلان است، من کاری به آن ندارم؛ من درباره پدیدار صحبت می‌کنم.

خورشید گرم است و نورش زرد است، ماه نورش سفید است. حالا هر کسی بخواهد بگوید این‌ها چیست، من می‌گویم خورشید از شرق طلوع می‌کند و در غرب غروب می‌کند. من درباره پدیدار صحبت می‌کنم، درباره توصیف آن به زبان عرفی و زبان فنومن‌ها. همه شعرها هنوز همین کار را می‌کنند؛ درباره طلوع و غروب خورشید صحبت می‌کنند و نسبت به این پدیدارها حرف می‌زنند. اتفاقاً فکر کردن به مکانیزم پشت این پدیدار ممکن است ما را از اصل موضوع دور کند، همان‌طور که فکر کردن به مکانیزم کسوف و اندازه‌گیری آن ممکن است ما را از اصل موضوع دور کند.

علم دنبال این نیست که ما هستی را پیدا کنیم، بلکه دنبال این است که بتوانیم محاسباتی انجام دهیم. بنابراین وقتی درباره تفاوت توصیف‌های متن دینی، مثلاً قرآن، درباره پدیده‌های طبیعی با توصیف علمی آن‌ها صحبت می‌کنیم، باید متوجه باشیم که این پدیده‌ها با دو زبان متفاوت توصیف می‌شوند. در قرآن، در همه متون دینی، اشعار، ترانه‌ها و مکالمات روزمره، زبان ما زبان فنومنال است، نه زبان علمی.

زبان علمی کارکرد خودش را دارد. دانشگاه‌ها ممکن است بخواهند زبان علمی را به مردم و کشور تحمیل کنند، اما در فیزیک ما واقعاً نباید از اصطلاحاتی مانند «بالا» و «پایین» استفاده کنیم. من یک بار اینجا به عنوان مثال زبان فنومنال را توضیح دادم. ما الان حرف می‌زنیم که «برو بالا» یا «بیا پایین»، اما بالا و پایین در جهان تعریف دقیقی ندارند. اگر زمین کروی باشد، بالا و پایین نسبی هستند. در فیزیک ما مختصات مرجعی می‌گیریم و جهت‌ها را مشخص می‌کنیم، اما جهت یونیورسال در جهان وجود ندارد. ما به طور فرضی جهت‌ها را تعریف می‌کنیم؛ مثلاً اگر من اینجا بگویم بالا، اگر آن طرف زمین باشم، آنجا پایین است. بنابراین چیزی به نام بالا و پایین مطلق وجود ندارد.

بررسی دو نمونه از توصیفات طبیعی قرآن

در زمین گرد، بالا و پایین تعارض‌آمیز است و نمی‌توان آن را به عنوان یک جهت دقیق در نظر گرفت. اما ما از کلمات بالا، پایین، چپ و راست استفاده می‌کنیم و مشکلی هم نداریم و می‌فهمیم منظور چیست. این نمونه‌ای از زبان فنومنال است که ممکن است با زبان علمی سازگار نباشد. در زبان علمی حق ندارید از بالا و پایین صحبت کنید و باید مختصات دقیق را مشخص کنید تا حرف دقیق و محاسبه‌پذیر بزنید، نه اینکه ساده‌سازی کنید.

بنابراین در زبان روزمره، زبان شعر و متون دینی، از زبان علمی استفاده نمی‌کنیم. اگر این موضوع را درک نکنیم، ممکن است تعارض‌هایی ببینیم که همه مسخره می‌کنند؛ مثلاً کسی به استفاده از «بالا» و «پایین» یا «طلوع» و «غروب» خورشید ایراد می‌گیرد. اما در نهایت این‌ها سر جای خود باقی می‌مانند.

اگر توصیفی با زبان فنومنال غلط باشد نسبت به یک مشاهده دقیق، ممکن است چنین اتفاقی بیفتد، اما من همچنان می‌گویم که باید درک دقیقی از زبان متون دینی و تفاوت آن با زبان علمی داشته باشیم. این مسئله ممکن است باعث سوءتفاهم شود. مثلاً حافظ می‌گوید: «مزرعه سبز و فلک دیدم و داس مه نو»؛ اگر یک دانشمند بخواهد درباره این صحبت کند، ممکن است بگوید این‌ها بی‌سواد و احمق هستند که زبان شعر و متون دینی را به دلیل حسی بودن، غایت‌گرایی و استفاده از استعاره و تمثیل نمی‌فهمند. ما این‌ها را در زبان علمی نمی‌آوریم.

فرض کنید کسوف را مشاهده کنیم و مشاهدات ما شبیه چیزی باشد که در بچگی دیده‌ایم؛ این یک زبان دیگر است. اخیراً سخنانی شنیده‌ام که بسیار گنگ بود، اما انگار نسخه جدیدی از آن ساخته شده که معلوم است درباره نتایج فلسفی آن چه می‌گویند. فکر می‌کنم آنچه من می‌گویم اهمیت زیادی دارد، چون آنجا سعی می‌کنم نشان دهم که زبان روزمره، زبانی که به آن عادت کرده‌ایم، به نوعی بهینه‌سازی شده است برای انتقال معنا. زبان علم زبان خوبی برای انتقال معنا نیست؛ زبان فرمال است و برای کاربردهای خاص خود طراحی شده است.

علم بازی زبانی جدیدی است و بازی‌های زبانی دیگری هم وجود دارد. وقتی بازی زبانی می‌گوید چیزهای خاصی، من به نظرش احترام می‌گذارم، اما به طور کلی باید دید که این زبان برای اهداف دیگری طراحی شده است. همیشه باید منتظر باشیم که این زبان قواعد خاص خودش را داشته باشد و ما نباید آن را با زبان‌های دیگر اشتباه بگیریم.

بیایید دو مثال بزنم. یک مثال را قبلاً مفصل در جلسات خیلی قدیمی، شاید در ده جلسه اول، درباره کیهان‌شناسی قرآن صحبت کردم. در قرآن درباره آسمان‌ها، ماه، خورشید، ستاره‌ها و آسمان‌های هفتگانه صحبت شده است. مثلاً اصطلاح «عرش» در کنار آسمان‌های هفتگانه آمده که به نظر می‌رسد به کیهان اشاره دارد. همچنین اصطلاحاتی مانند «برالو» و «شهاب» که پدیده‌های آسمانی هستند و در قرآن چند بار از آن‌ها یاد شده است، مانند «مواقع النجوم» که خداوند به آن قسم می‌خورد.

این‌ها نوعی کیهان‌شناسی هستند. خداوند قسم می‌خورد به محل قرار گرفتن ستاره‌ها که آدم را کنجکاو می‌کند. من قبلاً درباره این‌ها مفصل صحبت کرده‌ام، به ویژه درباره آسمان‌های هفتگانه. الان می‌خواهم مختصر صحبت کنم، چون قرار نیست همه کسانی که این جلسات را گوش می‌دهند همه مطالب را بدانند یا مجبور باشند بروند و همه را گوش دهند. بعضی جاها لازم است مطالبی تکرار شود.

احتمالاً می‌دانید که در مورد هفت آسمان اختلاف‌نظرهایی درباره معنای آن وجود دارد. یعنی عده‌ای گفته‌اند نمی‌دانم اشاره به هفت یا یک جوه است، عده‌ای می‌گویند هفت آسمان همان هفت آسمان بطلمیوسی است یا هر چیز دیگری. بعضی‌ها فکر می‌کنند که این اصلاً یعنی هفت دنیا یا مبازی، از این حرف‌ها که به صورت مدرن مطرح شده است. من در آن جلسات سعی کردم نسبتاً مفصل استدلال کنم که این هفت آسمان به معنای همان هفت آسمانی است که همه به آن می‌گفتند هفت آسمان؛ در دوران قبل از اسلام و بعد از اسلام، هفت آسمان وجود داشت، آسمان‌های هفتگانه‌ای وجود داشت که همان افلاک بود که می‌دیدند. یعنی مثلاً فرض کنید فلک ماه، فلک خورشید، فلک زهره، فلک مریخ، تا هفت سیاره که به نظر می‌آمد دور زمین می‌چرخند و این‌ها به عنوان افلاک هفتگانه شناخته می‌شدند. در قرآن اسمی از فلک نیامده است؛ نمی‌دانم در عرب زمان پیامبر آیا این اصطلاحات رایج یا ترجمه شده بود یا نه. بعداً کلمه فلک در بین مسلمانان در ستاره‌شناسی متداول شد. ولی به نظر من دلایل متنی بسیار واضح است. بحث اول من متنی است. بعد می‌گویند این سبع سماوات چیست؟ می‌تواند هفت لایه جوف باشد یا هفت جهان مبازی باشد. من به دلایل متنی سعی می‌کنم بگویم که این همان هفت آسمانی است که گفته می‌شود و بعد می‌خواهم بگویم که خیلی به همان معنای فنومنال نزدیک است، چون این معتبر و خوب است و هیچ مشکلی ندارد. هیچ نیازی نیست که همان‌قدر که شرق و غرب را و خورشید و ماه را لازم است، تلاش کنیم خودمان را به زمین و آسمان بکشیم که با علم سازگار شود. هفت آسمان هم به همین معنا چیزی است که در واقع وجود داشته و دیده می‌شده است. بنابراین چرا این‌طور فکر می‌کنم؟ من فکر می‌کنم در آن جلسات بیشتر از یک دلیل آوردم، اما دلیل اصلی من این است که از مطمئن‌ترین آیات، آیه‌ای است که حضرت نوح به قوم خود می‌گوید. می‌دانید که این قوم خیلی عقب‌افتاده بودند؛ نگاه تاریخی به دوران ماقبل تاریخی تعلق دارد، خیلی آدم‌های ابتدایی بودند. نوح به قوم خود می‌گوید که در دعوتش می‌خواند این‌ها را به سمت یکتاپرستی. می‌گوید: «علم تَرَکیفَةَ خَلَقَ اللهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ»؛ آیا نمی‌دانید که خداوند این هفت آسمان را طبق طبق خلق کرده است؟ من این را که می‌شنوم فکر می‌کنم که چیزی بوده که با قوم خودش توافق داشته‌اند، آن‌ها هم قبول داشتند. بنابراین چیزی بوده که می‌دیدند، نه اینکه تلسکوپ لازم داشته باشند. این‌ها این‌قدر عقب‌افتاده بودند که حتی پیش از علم بطلمیوسی بودند. این هفت آسمان را می‌گویند مثلاً افلاک ندارند، می‌گویند این همان اعتقاد بطلمیوس است؟ کجا این ایده وجود داشتن هفت آسمان بوده است؟

یک نکته از ابتدا وجود دارد؛ مثلاً دانش بشری از زمان سومر، شاید حتی قبل‌تر، وجود داشته است. بدون محاسبه دقیق و بدون داشتن نقشه‌ای مشخص، انسان‌ها توانسته‌اند کاری انجام دهند. اولاً، انسان‌ها شب‌ها به آسمان نگاه می‌کردند، زیرا تلویزیون و لایف نداشتند. در داخل شب که می‌شد، مردم عادی کولر نداشتند، بیرون می‌خوابیدند و به آسمان نگاه می‌کردند. وقتی در خاورمیانه زندگی می‌کردند، احتمالاً چیز زیادی نمی‌دانستند، اما آسمان را زیاد نگاه می‌کردند و کنجکاو بودند. چیزهایی می‌دیدند که ما نمی‌بینیم. من و شما خیلی به آسمان نگاه نمی‌کنیم. احتمالاً تعداد افرادی که الان به نجوم علاقه‌مندند و با تلسکوپ دنبال کشف ستاره‌ای می‌گردند، زیاد نیست. اما در گذشته، مردم شب‌ها به آسمان نگاه می‌کردند. تمام تمدن‌های باستانی، از پنج تا شش هزار سال پیش، کاملاً مشخص است که سرگرم آسمان و مسائل نجومی بوده‌اند. مثلاً سومری‌ها، بابلی‌ها، مصری‌ها، نمی‌دانم، همه این‌ها دوازده صورت فلکی را می‌شناختند. این صورت‌های فلکی در آثار باستانی دیده می‌شود. نگاه آن‌ها علمی نبود، یعنی محاسبات دقیق انجام نمی‌دادند، بلکه بیشتر کنجکاوی و مشاهده بود. مثلاً دوب‌اکبر و اسقر این کار را می‌کردند و می‌دانستند با این ستاره‌ها می‌توانند راه خود را پیدا کنند؛ شمال و جنوب را تشخیص دهند و نقشه‌ای ابتدایی داشته باشند. کمی پیشرفت کردند و کاربردی داشت، ولی نگاهشان به صورت‌های فلکی بیشتر شاعرانه و بر اساس کنجکاوی و مشاهده بود.

یک چیز بدیهی که می‌دیدند این بود که آسمان هفت لایه دارد. یعنی می‌فهمیدند که ماه همیشه در لایه‌ای نزدیک‌تر به زمین قرار دارد و مانند یک پوسته با فاصله‌ای مشخص حرکت می‌کند. سپس سیاره‌هایی مثل زهره، تیر و خورشید را در لایه‌های دیگر می‌دیدند. این نظم‌ها را تشکیل می‌دادند؛ مثلاً در دوازده ماه سال، صورت‌های فلکی چگونه حرکت می‌کنند. الان وقت فلان ماه است و آن صورت فلکی در آنجا قرار دارد. این‌ها را دقیق می‌دیدند که چگونه می‌چرخند. علاوه بر این، این لایه‌ها را تشخیص می‌دادند؛ مثلاً لایه‌ای نزدیک‌تر که ماه در آن قرار دارد و لایه‌ای دیگر که سیاره‌ها در آن هستند. بنابراین تصورشان از آسمان این بود که طبقات مختلفی دارد. به نظر من، این آیه نشان می‌دهد که حتی قوم نوح هم این طبقات را تشخیص داده بودند. طبقاتی در آسمان وجود دارد که با گاتی پاتی هم نمی‌توان آن را توضیح داد. آن‌ها می‌دانستند که ما همیشه اینجا هستیم، زهره آنجا، تیر آنجا و خورشید آنجا قرار دارد. این‌ها در لایه‌های مختلف یا مدارهایی قرار دارند. به نظر من، این مدارها دقیقاً مدار نیستند، بلکه مانند پوسته‌ای دور زمین هستند؛ یک تصور ابتدایی که وجود داشت، مثل این که یک پوسته شیشه‌ای وجود دارد که این اجرام روی آن حرکت می‌کنند. حالا مهم نیست که تصورشان از مکانیزم حرکت چگونه بوده است.

بالاخره این‌که یک لایه‌هایی وجود دارد که این‌ها طبقه‌طبقه بالا می‌روند و از ادوار باستان می‌فهمیدند، و این چیزی که آن‌ها می‌فهمیدند، ما هم اگر به آسمان نگاه کنیم همین را می‌فهمیم. یعنی در واقع هفت آسمان یک توصیف فنومنال از منظومه شمسی است و یک نظم دقیقی که بالای سر ما هر شب ظاهر می‌شود. اگر خوب نگاه کنیم، برخی از این‌ها مثل ماه و خورشید را مرتب می‌بینیم، بعضی‌هایشان را همیشه نمی‌بینیم؛ یعنی مثلاً دیدن زهره را هر شب به راحتی نمی‌شود دید، مریخ هم همین‌طور است. اما بالاخره دانش کنکاش زیادی داشتند؛ همان‌طور که ستاره‌ها را می‌شناختند، خب این کرات را هم می‌شناختند. هفت لایه وجود داشت و به آن اشاره می‌کردم، و هر جایی که از هفت آسمان در قرآن یاد می‌شود، به همین نظمی که شبانه بالای سر خودمان می‌بینیم اشاره دارد. اگر بفهمیم ممکن است هفت عددی که از شبانه می‌شود، آره، آره. اصلاً ببینید، من نمی‌دانم لازم است که بگوییم هفت عدد کسر است یا نه، چیزی که مهم است این است که اصلاً سؤال این نیست که آیا لایه هشتمی وجود دارد یا نه. مثل این است که من بگویم که خورشید مثلاً از شرق می‌آید و در غرب غروب می‌کند. فرض کنید علم ثابت کرده بود که خورشید یک چیز کوچولوی دیگر هم هست که آن هر روز از شرق می‌آید و در غرب غروب می‌کند، خب؟

این موضوع درباره قرآن است؛ در قرآن به طور مثال گفته شده که دو خورشید داریم: یک خورشید بسیار بزرگ و یک خورشید بسیار کوچک که همیشه همانجا، مانند خورشید، دور زمین می‌چرخد و چیزی است که دیده می‌شود و نور می‌دهد. آن خورشید کوچک در قرآن به صورت نیمه‌مفهوم آمده است؛ نه گفته شده که وجود ندارد و نه لازم بود به طور کامل توضیح داده شود. پدیده اصلی این است که خورشید بزرگ را می‌بینیم و می‌فهمیم که چیز دیگری هم وجود دارد. اصلاً این چه دلیلی دارد؟ چند تا سیاره داریم؟ من یک نکته‌ای که در جلسات قبل مفصل گفته‌ام این است که تعداد سیارات چندتاست؟ شما فکر می‌کنید چندتاست؟ بعضی‌ها فکر می‌کنند هفت تاست. خب اصلاً هفت تا کدام‌ها هستند؟ شما هفت لایه خورشید و ماه را با پنج کره نزدیک، مثل زهره، تیر، زهره، مریخ، مشتری، زحل، اورانوس، نپتون و پلوتون در نظر می‌گیرید. این‌ها در این محدوده نیستند، در حالی که الان مثلاً منظومه شمسی یک خورشید با نه سیاره دارد. آن موقع که من این حرف را به بچه‌ها می‌زدم، گفتم علت اینکه شما فکر می‌کنید مثلاً هفت تا نیست، نه تاست، این است که در کتاب درسی شما یک خورشید کشیده‌اند با نه سیاره، اسم‌هایشان را یاد گرفته‌اید، امتحان داده‌اید و در ذهنتان مانده که این‌ها نه تا هستند. هر لحظه ممکن است بگویند ده تاست. الان می‌دانید آن موقع که من این حرف را می‌زدم، خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی پانزده سال پیش بود. پلوتون هست، گردم جلسه گذاشتم، گفتند نیست، گردم گفتند هست. من آن موقع مثالی زدم که یک مداری وجود دارد که یک سری سیارک و سیاره‌های کوچک در آن هستند. اگر آن‌ها را حساب کنیم، تعدادشان به چند هزار می‌رسد. سؤال این است که چه چیزی را حساب کنیم و چه چیزی را حساب نکنیم؟ به صورت علمی مثلاً سایزش مهم است. شما می‌دانید در آن ور پلوتون چند سیاره دیگر هست؟ خیلی تعدادشان زیاد است. یعنی منظومه شمسی یا عالم بعد از پلوتون و لابلای این سیاره‌ها، سیاره‌های کوچک دارد که دقیقاً دور خورشید می‌چرخند، ولی این‌ها به صورت علمی حساب نمی‌شوند. چرا حساب نمی‌شوند؟ می‌گویم به صورت احساسی عدد هفت را می‌گویند و اگر کسی ایراد بگیرد، با چه مبنایی ایراد می‌گیرد؟ مبنا کوچک یا بزرگ بودن است. مثلاً از نظر علمی اگر از یک حدی بزرگ‌تر باشند حساب می‌کنید و اگر از حدی کوچک‌تر باشند حساب نمی‌کنید. مردم و متون دینی این را می‌گویند که آن‌هایی که دیده می‌شوند حساب می‌شوند. بنابراین یک ترکیبی از پرمورد بودن و کوچک و بزرگ بودن است. آن‌هایی که دیده نمی‌شوند هم حساب نمی‌شوند؛ یعنی کاملاً یک حساب و کتاب پدیده‌ای دارد، نه علمی. خب دانشمندان هم هر روز تعدادشان را کم و زیاد می‌کنند. این هفته هم هفته سی به چه چیزی اشاره دارد؟ مثلاً آن چیزی که می‌خواهد اشاره کند، نظم بالای سر شماست. ببینید چه دنیای شگفت‌انگیزی بالای سر شماست؛ خورشید و ماه را به این‌ها دقیق نگاه کنید. مثلاً در قرآن آمده که نه خورشید ماه را درک می‌کند، نه این به آن می‌رسد، نه آن به این می‌رسد. می‌دانید، هی می‌آیند و می‌روند؛ نه به هم می‌خورند و نه دنبال همدیگر می‌کنند. یک چیزی آن بالا انگار یک بنایی وجود دارد که این‌ها هر کدام در یک لایه حرکت می‌کنند. قرآن می‌خواهد به همین اشاره کند. این بیشتر به واقعیت اشاره دارد. همین هفته است. این‌ها دیده می‌شدند و شناخته شده بودند. ما باید به همین اشاره کنیم. هفته آسمان‌ها می‌شدند، آمرون، نه هفته آسمان‌ها می‌شدند سیاره. بله، کاملاً یک ترجمه متداول صد درصد اشتباه است. من در آن بحث‌های ۱۵، ۲۰، ۳۰ ساله سریع این آیه را بحث کردم و خیلی روشن کردم که منظور آسمان پایین نیست، منظور آسمان دنیا است در مقابل آخرت. آسمان دنیا که ستاره دارد، در آخرت ستاره ندارد. زیرنصاع دنیا در مقابل آخرت دوگانه می‌آید. در این آیه هم همین است. می‌گوید که از آن نجومون کدرت، زنجومون تسرت. یکی از احوال قیامت این است که این ستاره‌ها نزدشان به هم می‌خورند. آسمان آخرت ستاره ندارد. این چیزی که در آیه آمده، می‌شود این. ترجمه می‌کنند دنیا را به طول شگفت‌انگیزی ترجمه می‌کنند نزدیک، نزدیک‌تر. چرا؟

در حالی که در همه جای دنیا، دنیا را مقابل آخرت می‌دانند، اینجا دقیقاً در مقابل آخرت، این دنیا را تا قبل از قیامت، آسمانش را با ستاره‌ها زیبا کرده‌اند. معنی این آیه همین است. به شدت این اشتباه در ترجمه‌ها وجود دارد. من آمار گرفته‌ام، ولی خیلی از ترجمه‌ها می‌گویند آسمان نزدیک است؛ یعنی کلمه دنیا را به معنی قرآنی‌اش نمی‌فهمند و به معنی عربی‌اش که معنای نزدیک می‌دهد، اشتباه می‌گیرند. از «دون» و «دنی» و این‌ها می‌آیند ترجمه می‌کنند، در حالی که در قرآن، وجه دنیا به طور تام در مقابل آخرت است و اینجا هم کامل است. چرا؟

فکر کنید اشتباه شما این است که کلمه «سما» را به هر چیزی که بالای سر ما هست، اطلاق می‌کنید. سما، سماوات، ساختار خاصی است که اطراف زمین قرار دارد. وقتی قرآن را می‌خوانید، در برخی جاها می‌گوید «سماوات سب»، در برخی جاها «سماوات» و در برخی جاها «سما». هر وقت می‌گوید «سماوات سب»، شما باید فکر کنید که منظومه شمسی همین دوروبر ما است، طبقاتی با لایه‌هایی که بالای سر ما قرار دارند. این «سماوات سب» کنار «سماوات سب» عرش عظیم قرار دارد که توضیح داده نمی‌شود چیست، اما از کلمه‌اش معلوم است که بسیار بزرگ و عظیم است، در مقابل «سماوات سب» که احتمالاً چیزی کوچک‌تر است. این با تصور قدیمی که فکر می‌کردند این هفت آسمان به سبک بطلمیوسی است، متفاوت است؛ یعنی تصور می‌کردند هفت آسمان وجود دارد و ستاره‌ها به فلک بیرونی چسبیده‌اند، بنابراین کل آسمان‌ها یک هفت آسمان هستند. اما در قرآن توصیفی می‌بینید که «رب السماوات سب» و «رب العرش» را ذکر می‌کند، که انگار اشاره دارد به اینکه این تازه چیز کوچک است و یک چیز بسیار عظیم‌تر ورای آن وجود دارد.

من وارد این بحث‌های پیچیده نمی‌شوم، اما واقعاً فکر می‌کنم در جلسات قبلی هم مفصل‌تر صحبت شده است. این تعبیر غلطی است که مشکل زبان است؛ یعنی اصلاً زبان علم با هدفی به منظومه شمسی نگاه می‌کند. مثلاً من فکر می‌کنم اگر سیارک‌ها در مدار سیاره‌های دیگر تأثیر می‌گذاشتند، آن‌ها را حساب می‌کنند، اما آن‌ها آنقدر کوچک هستند که تأثیر قابل توجهی ندارند. مثلاً نپتون روی اورانوس تأثیر می‌گذارد، بنابراین اگر دقیق نگاه کنید، انگار یک چیز مهم را کنار گذاشته‌اید. اما پلوتون آنقدر دور و کوچک است که روی نپتون و بقیه منظومه شمسی تأثیر قابل ملاحظه‌ای ندارد. این ملاک‌های علمی است و هدف این است که بتوانیم منظومه شمسی و محاسبات آن را انجام دهیم. اگر موشک می‌فرستم، نمی‌خواهم یک لفظ اضافه بگویم. اگر این‌گونه است، پلوتون را هم حساب می‌کنم.

کیهان‌شناسی و هفت‌آسمان

زبان عرفی و شاعرانه قدیم به این چیزی که بالای سر ما است، به عنوان یک چیز شگفت‌انگیز اشاره می‌کند و قرآن هم همیشه همین‌گونه اشاره کرده است. علاوه بر این، «هفت» می‌تواند معنای نمادین داشته باشد. معنای نمادین بودن در زبان قرآن نسبت به طبیعت، فکر می‌کنم باید بعداً صحبت کنم. الان فقط سعی می‌کنم موضوع دیگری بگویم که برخی تفاهم‌ها در واقع از اینجا ناشی می‌شود که ما انتظار داریم زبان همان‌گونه باشد که دانشمند به آسمان‌ها نگاه می‌کند. قرآن یا هر کسی دیگر، بطلمیوس، هیئت، من گفتم که می‌گویند هفت آسمان همان هفت فلک بطلمیوسی است. این اشکال دارد. من گفتم اجازه بدهید توضیح دهم. بطلمیوس واقعاً یک نگاه علمی داشت، یعنی می‌خواست محاسبه انجام دهد. بنابراین شما نمی‌توانید بگویید هفت آسمان همان هفت فلک است. اتفاقاً تعارض نظریه بطلمیوس با آنچه اکنون در علم هست، وجود دارد، زیرا بطلمیوس می‌خواست زمین را ثابت بگیرد و می‌خواست که خورشید و سیاره‌ها در مدارهای اپی‌سایکل حرکت کنند و هزار دنگ و فنگ برای محاسبه داشت. این اشتباه است. اما اینکه شاعر بیاید درباره خورشید، ماه، ستاره‌ها و سیاره‌ها صحبت کند یا در متن دینی برای نشان دادن نظم بالای سر ما از این اصطلاح استفاده شود، هیچ چیز غلطی در آن نیست و کاملاً درست بوده و هست، اما نگاه متفاوت است.

موضوع دوم که می‌خواهم درباره آن صحبت کنم، کمی طول می‌کشد و دیگر اشکالی ندارد. درباره توصیف‌های جنین‌شناسی در قرآن، حدود سی سال پیش یک نفر که آدمی با اعتبار علمی بالا بود به نام کیت مور، استاد زبده دانشگاه تورنتو کانادا، مقاله‌ای منتشر کرد تحت عنوان «تعبیرهای یک دانشمند از ارجاعات قرآن به جنین‌شناسی». این فرد که جنین‌شناس معتبری بود، چند کتاب درسی معروف نوشته بود و سال‌ها رئیس برخی از انجمن‌های علمی در آمریکا و کانادا بوده است، به ویژه به دلیل آن دو کتاب درسی‌اش، بسیار شناخته شده بود. او در این مقاله ابراز شگفتی کرده بود که توصیف‌های جنین‌شناسی قرآن چقدر دقیق و جالب است. چیزی که می‌خواست بگوید این بود که مطالبی که قرآن درباره جنین‌شناسی آورده، در آن زمان ناشناخته بوده است. او می‌خواست به این نتیجه برسد که قرآن یک بیان موجز و آسان دارد که چطور مراحل رشد جنین را توضیح می‌دهد. او می‌گفت که این مراحل برای اولین بار در سال ۱۹۴۱ توسط یک نفر مطرح شده و بعداً حدود سی سال بعد اصلاح شده است. او می‌خواست بگوید که قرآن هم این مراحل را گذاشته است که بسیار جالب است و به چیزهایی اشاره می‌کند که در آن زمان شناخته شده نبود، اما او معتقد بود که این وحی بوده و نمی‌توانسته خود پیامبر این‌ها را بداند. این موضوع را بسیار مورد توجه قرار داد.

قبل از او هم در کارهای دیگر، ارجاعات قرآن به جنین و روش‌های جنینی به صورت معجزه‌آسا مطرح شده بود. کتاب‌های قدیمی هم پیدا می‌شود، چه منشأ غربی داشته باشند یا نه، اما این فرد با اعتبار علمی که داشت، این موضوع را به شکل جدیدی مطرح کرد. من می‌خواهم حرف‌هایی که او زده و جواب‌هایی که مخالفان داده‌اند را به صورت مداری بررسی کنم. مطمئناً نمی‌خواهم به این نتیجه برسم که اینجا باید معجزه علمی اثبات کنیم. از حرف‌های من این‌گونه برمی‌آید که معجزه علمی به آن معنا خیلی نباید انتظار داشت، چون نگاه ما اصلاً علمی نیست. کتاب قرآن کتاب علمی نیست و نباید انتظار داشت که یک پدیده علمی را با حالت معجزه‌آسا در آن پیدا کنیم. هدف قرآنی چیز دیگری است. این موضوعاتی که ایشان گفته را کمی بررسی می‌کنم و جواب‌هایی که در مقابلش هست را هم می‌گویم. بعضی جاها دقیقاً یک مورد دارم که جواب جالب‌تری به حرف‌های ایشان بدهم و نهایتاً به یک جمع‌بندی خوب برسیم. فکر می‌کنم بیست دقیقه برای طرح این موضوع کافی باشد.

احتمالاً همه شما در قرآن بحث‌های مربوط به رشد جنین را دیده‌اید، حتی در دو جا به صورت محدود، مثلاً «مزه» و «خلقن مزغت من امن» و «من امن لحمه» و بعد «خلقن آخر» که در سوره مومنون و سوره حج آمده است. پراکندگی آیاتی در این مورد وجود دارد. من جاهایی که این مقاله را دارم، می‌توانم در گروه بگذارم. اصل مقاله دو سطح دارد؛ چیزی که ایشان نوشته جالب است. او اول اشاره می‌کند که چرا اکنون متوجه این توصیفات معجزه‌آسا در بارۀ جنین‌شناسی شده‌ایم. می‌گوید اولاً ترجمه‌هایی که ما داشتیم به زبان انگلیسی خوب نبودند و ترجمه‌های بهتری وجود دارد. ایشان از ترجمه‌ای استفاده می‌کند که اسم مترجمش یادم نیست، اما می‌گوید یکی از دلایل اینکه ترجمه‌ها خوب نبودند، این بود که ما علمی بودن برخی از این مطالب را نمی‌دانستیم. تازه فهمیدیم که اولین بار کسی در سال‌های گذشته درباره رشد جنین صحبت کرده است، مثلاً درباره مرگ در تخمک، اما اولین کسی که درباره رشته‌های جنینی انسانی نوشته، دابینچی بوده و آن هم کار کاملی نبوده است.

متن حرف‌هایی که می‌زند این است که در آیه‌ای که می‌گوید «یخلقون فی بطون امهاتهم خلقاً»، یعنی خلق در ظلمات است، اشاره می‌کند که جنین در ظلمات سه لایه‌ای رشد می‌کند. او این را توصیف می‌کند که سه لایه اصلی وجود دارد؛ خود جنین و لایه‌های اطراف آن که این همان «سماوات سنگسته» است. به نظر من این قسمت جالب نیست که الان بخواهم مفصل بحث کنم، می‌توانیم در مقاله‌اش بخوانیم. اولین نکته‌ای که می‌گوید، این است که کسی که جواب داده، می‌گوید این حالت اختیاری است و می‌توان لایه‌های بیشتری هم در نظر گرفت. چرا سه لایه؟ مثلاً چه چیزی دارد که بگوییم این یک چیز معجزه‌آسا است؟ اصلاً سه لایه اصلی هستند و بقیه فرعی. شاید به دلیل عدم تشخیص من این نکته خیلی مهم نیست. کشف ایشان به نظر من کشف جدیدی نیست.

اولین چیزی که می‌گوید، فکر می‌کنم جالب است، اشاره به آیه‌ای دارد که می‌گوید «سومن جالنم نوت فتفی قرار مکی». این خود عجیب است، چون اکنون می‌دانیم وقتی نطفه بسته می‌شود، تخمک روی دیواره رحم جایگزین می‌شود. او با قاطعیت می‌گوید که این همان چیزی است که قرآن می‌خواهد بگوید؛ یعنی نطفه در جای مشخصی مستقر می‌شود و این چیزی نبوده که ما در گذشته بدانیم. اکنون می‌دانیم این اتفاق در همان ابتدای کار رخ می‌دهد. او عکسی چاپ کرده که حتماً برای شما جالب است؛ تصویری از جنین ۲۳-۲۴ روزه که شبیه زالو است. این توصیف که گفته می‌شود اولین مرحله «مزه» است، خیلی خوب است، زیرا هر دو معنی «آویزون بودن» و «زالو مانند بودن» به جنین در روزهای اول تا روز ۲۴ اشاره دارد. چون هم آویزان است، مثل زالویی که به جای خاصی چسبیده و خون می‌مکد و از خون تغذیه می‌کند.

او می‌گوید که این توصیف دقیق است، اما من دوست داشتم این قسمت را دقیق‌تر ترجمه کنم و برای شما بخوانم. اولین نکته‌ای که کسی که جواب داده می‌گوید، این است که زالو ویژگی‌های دیگری هم دارد که فقط شکل آن نیست. سایز، رنگ و ظاهر زالو با جنین متفاوت است. جنین دقیقاً یک انسان است و نمی‌توان علمی گفت که جنین زالو است. اندازه زالو بزرگ‌تر است، در حالی که جنین در آن مرحله خیلی میکروسکوپی است. رنگ زالو زرد یا سیاه است، اما جنین این‌گونه نیست. شکل و ظاهر آن‌ها تفاوت دارد. یک فرد علمی نمی‌تواند بگوید جنین زالو است. او می‌گوید باید اندازه بگیریم و ببینیم چند میلی‌متر یا چند سانتی‌متر است، رنگش چگونه است و هزار چیز دیگر. این دقیقاً مسئله است. من می‌خواهم بگویم که به نظر من خود آقای مور باید علمی‌تر باشد. وقتی می‌گوید می‌خواهد قرآن را از یک زبان به زبان علمی تبدیل کند، مشکل پیش می‌آید. این طرف می‌گوید اگر علمی است، پس این توصیف به زالو شباهت دارد، اما ویژگی‌های دیگری هم دارد که با جنین سازگار نیست.

مثلاً می‌گوید زالو خون می‌مکد، در حالی که جنین خون می‌مکد و مواد را پس می‌دهد به خون مادر. زالو این کار را نمی‌کند و زایای خود را دور می‌ریزد. بنابراین در اینجا تفاوتی در مکانیسم خون‌رسانی وجود دارد. زالو فقط خون می‌گیرد و پس نمی‌دهد، اما جنین یک گردش خون دارد که مواد را می‌گیرد و پس می‌دهد. این تفاوت مهمی است. در نهایت، جواب‌های دیگری هم داده شده که من در ادامه اشاره خواهم کرد.

مثلاً قدیمی‌ها به خیلی چیزها با چاشنی افرین نگاه می‌کردند، نه آنقدر کوچک که در حد نه خیلی باشد. آره، شاید آل‌ترپوز ۲۴ به این حد هم رسیده باشد. آفرین، برنامه از گندم دقیقاً نوشته که مثل هسته سه بومی است. نکته‌ای که در مخالفت با این حرفش وجود دارد، خیلی جالب است. نیم‌نور می‌گوید سه بومی نکته این است که هر وقت حرف می‌زنند در مورد این مرحله اول، یکی فقط این اشاره نمی‌کند که یک کیسه زرده و یک چیز دیگر هم هست که چسبیده است. بگیر، زالوکم آن را ندارد. ببین، این قسمت از همه برای من جالب‌تر است که در حالی که همچنان به نظر من توصیف روزهای اولیه زالویی که آبیزون شده و دارد خون می‌خورد، خیلی توصیف خوبی است، ولی علمی نیست. یعنی شما نمی‌توانید به عنوان یک دانشمند حداکثر بگیرید که جالب است؛ اگر بخواهی وارد این موضوع شوی که مثل این است که علم را از قبل قرآن پیشگویی کرده و این‌ها، این جایگاه هم همین است. یا علمی نیست؛ سایزش را نگفتی، رنگش را نگفتی، فنان چیز را نگفتی. آخرش خیلی بامزه است که می‌گوید مثلاً کیسه زرده‌شم نگفتی، زالو کیسه زرده ندارد. من فکر می‌کنم یک تبادل‌های خونی دارد با خودش که اینجا به آن اشاره نمی‌کند. ولی موضوع این است که اصلاً این قسمت خیلی خوب است، چون نشان می‌دهد که غاطی پاتی کردن از آن ورش است؛ بیایی فشار بیاوری که الان اینجا انگار قرآن دارد علم می‌گوید. خب، این هم جواب علمی است که زبان غیرعلمی را اصلاً دوست ندارد و برایشان جالب نیست. برای بارها ببینی و مطمئن شوی که شده بارها از این عبارت که یک تشبیه به کار برده به درد نمی‌خورد. کاملاً با عنوان علمی احساسش این است که او از موضع علمی حرف نمی‌زند. توصیف‌های قرآن از عنوان علمی خیلی قابل قبول نیست. بعد این موضع مثلاً یک عکس خیلی جالبی چپ کرده؛ مزق یعنی جدید شده. یک عکسی چپ کرده از یک مرحله از روز ۲۴ تا نمی‌دانم چندم که می‌گوید این مرحله، این چیزی که در قرآن تحت عنوان مزق به آن ارجاع شده، واقعاً آن شکل جنگی یک حالتی مثل اینکه جای دندان رویش است، کنارش یک چیز جدید شده قرار داده که این دو چقدر شبیه هم هستند و توصیف خیلی خوبی است از آن مرحله جنین که به عنوان مزق از آن یاد شده. یک چیزی که روی من تأثیر گذاشت این است که یک جایی در سوره حج واقعاً این چیز عجیبی است. یعنی من الآن از این ندارم می‌گویم، آن تأثیر گذاشت که اگر حرفی که ایشان زده را نپذیریم که با علم خیلی مدرن دارد می‌گوید، من آیه را همین‌جوری هم چیز از آن نمی‌فهمم. یعنی به نظر مفهوم این هم یک چیز است. در سوره حج می‌گوید «سَمّیَن مِنْ عَلَقٍ سَمّیَن مِنْ مُضْغَةٍ مَخْلُوقَةٍ وَ غَيْرِ مَخْلُوقَةٍ». یعنی چه؟ مخلوق و غیرمخلوق؟ خیلی می‌گوید این آره بگو در این مرحله، مثلاً مرحله اولیه به اصطلاح جنین‌شناسی، یک بخشی از سلول‌ها که هستند، دیفرنشییت شده‌اند. دیفرنشییت شده یعنی یک سلول نیستند؛ یعنی یک سلول خلقتش مثل اینکه تمام شده و تبدیل شده به سلول قلب، یک سلول. این مسئله سلول‌های بنیادی است. یک سلول‌ها هستند که الآن در برنامه شما باقی نمی‌مانند. یک سلول انولیه است؛ این سلول هیچ چیز نیست؛ نه مغز است، نه قلب. این‌ها تقسیم می‌شوند. موضوعی است که در آن مراحل اول یک بخش‌هایی دیفرنشیت شده وجود دارد، یک بخش‌هایی غیره؛ یعنی مثل اینکه یک بخش‌هایی که خلقتشان تمام شده، یک قسمت‌هایی نشده‌اند. من ترجمه‌ها را آنجا نگاه کردم؛ خورمشایی نوشته شکل‌یافته و شکل‌نیافته، فولادبان نوشته دارای خلقت کامل و خلقت ناقص، انساریان نوشته با آفرینشی کامل یا غیرکامل، مکارم شیرازی نوشته بعضی دارای شکل و خلقت هستند و بعضی بدون شکل. می‌خواهم بگویم الآن یک تعبیر علمی دارم که این اصلاً یعنی چه؟

این مترجم‌ها چه فکری می‌کنند؟ یعنی چه؟ یعنی اینکه یکی بخشی از موزه خلقت کامل دارد و بخش دیگری ندارد. می‌خواهم بگویم فهم این آیه خودش سخت است و الان احساس من این است، می‌دانی، خب این آیه تعبیر خیلی جالبی به من می‌دهد که یک بخشی از این سلیم را خلقت جان تمام شده است. آخه الان این نوشته، مثلاً این مترجم آقای فولادون نوشته است «دارای خلقت کامل» و «خلقت ناقص»، ولی اگر از او می‌پرسیدی خلقت ناقص یعنی چه، به شما چه می‌گفت؟ اگر جنین‌شناسی مدرن را خوانده باشد، این... این جنین‌ها شبکه کامل دارند. مثلاً می‌بینید یکی دیگه‌های محیط شده، یکی دیگر دارد پرده آدم نشان، یکی دیگر شکل قلب؛ آخه همه‌اش مثل گوشت و فرآن است دیگر...

مردم از اول با من تشویق کردند؛ می‌دانید، یعنی می‌دانم، ولی می‌دانید تا چه اندازه‌ای مردم را تشویق کرده بودم. اصلاً من یک جایی این نکته را نوشتم و گفتم که می‌خواهم یک جوابی بدهم به آن قسمتی که می‌گوید استخوان‌ها اول می‌آیند و ماهیچه‌ها. به نظر من، از روی سختی ممکن بود فهمیده باشند، ولی این قسمت واقعاً جای بحث ندارد. یعنی اینکه من اصلاً این مفهوم تفکیک شده بودن و نبودن را یک چیز خیلی عجیبی می‌دانم؛ یعنی اینکه من مثلاً فرض کنم یک چیز میلی‌متری را اول آزمایش کنم، در حالی که هیچ شواهدی در مورد اینکه چنین کاری قبل از داوینچی انجام شده باشد، حتی در قرون وسطی هم وجود ندارد. داوینچی هم این قسمت‌های خیلی ابتدایی را کار نکرده بود که بفهمد قسمت‌هایش مثلاً به حد نهایی رسیده یا نرسیده است. کلّاً یک تکه لخت استخوان دیگر شبیه لخت استخوان چیزی وجود ندارد در این قسمت موزه. الان این اشعه‌هایی که وجود دارد و با میکروسکوپ می‌گیرند، شما قلب را مثلاً می‌بینید، بله، این تشریح انجام نمی‌شود. یعنی شما این چیزی که دارید می‌گویید، خیلی ممکن است که یک نفر دیگر در قرن هفدهم هم با میکروسکوپ قابل مشاهده بوده باشد؛ شاید حالا ما سندی نداریم که کسی این را نوشته باشد، ولی اینکه در عهد باستان کسی می‌توانست قلب را بشکافد، قلب را ببیند و بفهمد که اینجا چنین است، خیلی دارید حرف عجیبی می‌زنید. من اصلاً نمی‌خواهم فضای ذهنی‌ام این باشد که بیایم مثل این آقا اعلام کنم که این وحی الهی بوده، ولی این متنی که ایشان نوشته را خواندم، چون این آیه را خود من هم نمی‌فهمیدم، حس خوبی دارم و فکر می‌کنم که اینجا ناقل یک تعبیر خوبی است. الان من دارم می‌فهمم که این یک تکه، مثلاً یک چیز است؛ یک قسمت‌هایش تمام شده و جالب است برای من که از روی واجه مترجم همین را نوشته، ولی اگر از ایشان بپرسید مفهوم تفکیک شده و غیرتفکیک شده را نمی‌دانند؛ شاید فکر کنند بعضی از اعضا هیچ عضوی کامل نیست در آن مرحله که بگویید یک قسمت‌هایش کامل شده. واقعاً سلول‌هایی که می‌توانید بگویید بعضی‌هایشان کامل است، بعضی‌ها ناقص نیستند و همین است که این بخش تصویرگذار حرف‌هایش این شده که برای اینکه یک ابهامی را بگذارد. من برعکس، من از این نظر که علم دارد یک ابحاثی را پیش می‌برد نگاه می‌کنم، نه اینکه قرآن یک مثلاً فرض کنید چیزی را دارد می‌گوید که حالا نه، آن تیکه جالب است. من هیچ چیزی ندارم دقیقاً پاسخی برای آن قسمت استخوان و ماهیچه. اینجوری است که این آقایی که جواب داده متوجه این نکته نشده که می‌تواند از این مسئله استفاده کند. سه تا نکته، دو تا نکته گفته که به نظر من استحیای جنین احتمالاً از یک جایی به بعد حالت خیلی کوچک درمی‌آید؛ اینکه مثلاً استخوان‌ها اول تشکیل می‌شوند و بعد ماهیچه‌ها. این چیزی است که ما الان می‌دانیم.

گوشت و ماهیچه بعد از استخوان تشکیل می‌شود؛ یعنی در روند تمایز بافت‌ها این اتفاق رخ می‌دهد. فرض کنید در ماه دوم، سوم یا چهارم ممکن است این موضوع مشاهده شده باشد. در این مرحله نظر من عجیب است اگر کسی بگوید که به دلایلی توانسته‌اند تشخیص دهند که استخوان در ابتدا وجود دارد و ماهیچه دور آن نیست. در قرآن این‌گونه توصیف شده است که ابتدا استخوان‌ها به وجود می‌آیند و بعداً با گوشت دور آن‌ها پوشانده می‌شود. این اتفاق بارها و بارها رخ می‌دهد؛ مثلاً در دوران قدیم که سخت‌زایی رایج بوده، خیلی از بچه‌ها سخت به دنیا می‌آمدند. فکر می‌کنم این موضوع شایع بوده است. به نظرم حسن قضیه این است که از قدیمی‌ها خیلی شنیده‌ام که مثلاً بچه را سخت به دنیا می‌آوردند و این‌ها ده‌ها بچه به دنیا می‌آوردند که بیست‌تا سخت به دنیا می‌آمدند. اطلاعات من در حد حدس و گمان است و اطلاعات علمی دقیق نیست؛ این‌ها از باورهای عامیانه است. این قسمت‌ها را می‌توانیم بگوییم از یک جایی به بعد مشاهده سخت است. کسی که پاسخ داده به این نکته اشاره نکرده است. اگر من بودم این‌گونه جواب می‌دادم که این قسمت‌های استخوان‌ها خیلی عجیب است.

یک نکته دیگر این است که گفته می‌شود در قرآن آمده که جهنم و کم‌وسب (احتمالاً منظور کلمه‌ای دیگر است) در مراحل رشد جنین قرار دارند. جمیل می‌گوید مثلاً از یک جایی به بعد برای شما سم، آب‌سار و افعیده قرار داده می‌شود. او می‌گوید ترتیب شکل‌گیری گوش، چشم و مغز به همین صورت است؛ یعنی اول گوش به وجود می‌آید، بعد چشم و بعد مغز. ایشان گفته که جوابش قابل قبول است. خوب است. می‌گوید اگر من بگویم که به شما نان و آب و ماهی می‌دهم، منظورم این نیست که اول نان می‌دهم، بعد آب و بعد ماهی؛ بلکه همه را هم‌زمان می‌دهم. شما نمی‌توانید از این که می‌گویم سم، آب‌سار و افعیده به شما می‌دهم نتیجه بگیرید که این ترتیب زمانی را نشان می‌دهد. این نمونه به نظر من خوب است و از خطاهای فهم زبان جلوگیری می‌کند.

الان نکات زیادی مطرح شده که جمع‌بندی آن‌ها خیلی مهم است. برنامه‌ای که برایم جالب بود این است که این موضوع با علم جدید تعارض نداشته باشد. اگر تعارض داشت، به چه نتیجه‌ای می‌رسیدیم؟ اکنون احساس ما این است که این قسمت چقدر خوب با کشفیات جدید علمی تطابق دارد و این باعث خوشحالی است. اما اگر تعارض داشت، چه می‌گفتیم؟ این دقیقاً نکته است. الان احساس ما این است که این بخش چقدر خوب با کشفیات جدید علمی هماهنگ است و می‌توانیم آن را به پرچمی تبدیل کنیم که معجزه قرآن را نشان دهد و بگوییم که قرآن کشف شده است و این حرف‌ها. اما در موارد دیگر اگر کمی زیاد به هفت آسمان اشاره کنیم، ممکن است با علم جدید همخوانی نداشته باشد. باید رعایت کنیم که این‌ها را با هم قاطی نکنیم. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که وقت نیست مفصل درباره‌اش صحبت کنم، اما قرآن برای چه نازل شده است؟ قرآن واقعاً برای چه آمده است؟ وقت هست که دو نفر پاسخ دهند که قرآن چرا به جنین اشاره می‌کند؟ نه فقط یک بار، بلکه چندین بار. این شگفتی است. ممکن است ندانید که من بگویم در غارهای استغفایی موجودات عجیب و غریبی وجود دارند که کسی ندیده است. بله؟

خب، بگذارید استعجال را کنار بگذاریم. نه، این استعجال را به چه منظور می‌خواهیم؟ واقعاً آن قسمت‌های اندلیه اصلاً نمی‌شد؛ یعنی میکروسکوپ لازم است. از یک جایی به بعدش هم حالا استخوان است. آیا گفته شده که بردن این موضوع به عنوان یک معجزه علمی، حقانیت قرآن را برای آقای مر ثابت کند؟ یک خورده ببینید، یک جایی در قرآن می‌گردم. من نمی‌خواهم حرف شما را تأیید کنم. سوره حجر، علم انسانش همین‌گونه مانده است: «لم یکن شی‌ءً مذکوراً»؛ زمانی بود بر انسان که هیچ چیزی قابل ذکر نبود. باز می‌گوید این‌ها خلق‌نشده، انسان هم نبود، ندفت، نمی‌شد، نمی‌تدیه، فجلناه و سمیه. برای من مهم است که به عنوان انسان یادم باشد که یک موقعی این‌قدر بودم؛ نه اینکه بچه بودم، جنین بودم. خودم را یک جوری انگار به خودم تذکر می‌دادم؛ یک موقعی مثل یک زالو فقط یک گوشه بودم، خون می‌خوردم. این ریز بودن، این حس، این که برای آدم مغرور مثلاً فراموش نشود که یک موقعی یک موجی، یک مرچه کوچکتر بوده، چیزی. این سابقه زندگی ما از اینجا شروع شده؛ یک موجود ناتوانی که یک جایی ما را فقط انگار کاشتند، از ما مراقبت شده، مثل اینکه بزرگ شدیم. این حس را باید فیدا کنیم. مثل اینکه یک آدم... من یک بار در جلسات حج، که یکی از این دو آیه طولانی در مورد رشته جنین در سوره حجر است، گفتم که اینجا یک استدلالی درباره قیامت هست. مثل اینکه اگر یادت باشد که تو در مرحله زندگی قبل از این دنیا بودی، آن موقع اگر به تو می‌گفتند که دنیا یک جای دیگر است، تو می‌رفتی، می‌مردی، دست و پا می‌زدی، این‌ها اصلاً به نظر کسی می‌آمد که دیوانه شده است. چیزی به مزاح زندگی همین است؛ این که من انگار یادم باشد به خودم این را یادآوری کنم که من یک دنیای این‌جوری را طی کردم، یک مرحله این‌جوری. الان در مرحله دوم با حیات خودم هستم. بنابراین عجیب نیست که باید به مرحله سوم برسم، که بعضی از چیزهایی که الان نمی‌فهمم به چه درد می‌خورند، آنجا به درد می‌خورند. این در سوره حجر کاملاً در جهت قیامت گفته شده است؛ کاملاً در کانتکست این که جهان آخرتی وجود دارد، این حرف‌ها زده می‌شود. ولی یک نکته من می‌خواهم بگویم که نظر شخصی خودم است؛ آن هم این است که مراحل رشد جنین در واقع در شکل‌گیری آن چیزی که الان ما به آن می‌گوییم ناخودآگاه جمعی، نقش دارد. یعنی ناخودآگاه جمعی مشترکی بین بشر از کجا می‌آید؟

مراحل جنین

از بخش جنینی شروع می‌شود؛ از وقتی به دنیا می‌آید، ناخودآگاه شخصی شکل می‌گیرد. بخش ناخودآگاه مراحل مختلفی دارد که چه اتفاق‌هایی را ما تجربه می‌کنیم، مانند اولین تجربه‌ها و احساسات، این‌ها وارد بخش بسیار عمیق‌تری می‌شوند که ناخودآگاه جمعی است. بنابراین دانستن این مرحله، که در آن دانش درباره انسان وجود دارد، اهمیت دارد. اگر قرآن به این مرحله اشاره کرده است، کسی که پاسخ داده، مایر است. اولین نکته‌ای که او می‌گوید، مرحله است. البته همه مراحل را قرآن نگفته است؛ باز هم آن جمعه را می‌خوانم، برای تو بسیار مناسب است. شروعش این‌گونه است که می‌گوید اولاً همه مراحل را نگفته، تایم‌لاین آن‌ها را مشخص نکرده، ترتیب زمانی‌شان را بیان نکرده و برای توضیح آن‌ها از تمثیل استفاده شده است. این دقیقاً پاسخ علمی است؛ تایم‌لاین ندارد. مثلاً نمی‌شود گفت چند روز اول از کجا تا کجا است، مانند علقه که همین‌طور گفته شود، من اصلاً قبول ندارم. موضوع این است که برای درک اینکه این مرحله چه تأثیری در وجود من گذاشته، همان چیزی است که قرار است گفته شود و کافی است. یعنی اگر بخواهیم زیادش کنیم یا کمش کنیم، شاید چند «من» ایجاد شود که نمی‌خواهم وارد آن شوم، ولی می‌خواهم بگویم این مرحله اهمیت دارد در شکل‌گیری بخشی از روان که هنوز علمی درباره آن نادانسته‌ایم. شاید روزی بخواهیم بگوییم این بخشی از درس انسان‌شناسی قرآن است، نه جنین‌شناسی به معنای علمی آن، که می‌خواهیم ببینیم آن مراحل چیست. نمی‌دانم که این لازم است برای آغاز پزشکی یا اینکه غربالگری انجام دهیم یا ندهیم، بحث این نیست. اولاً این یادآوری از نظر اخلاقی مهم است که من بفهمم که جنین بودم، شیعه یا مذکور نبودم، نطفه بودم و در یک فرایند تبدیل به موجودی سمی و بصیر شدم. آن مراحل، همین الان انگار در روان من، در پس‌زمینه روانی من حضور دارند، مانند تجربه‌های اولیه زندگی که فراموش کرده‌ام، مطلقاً دو سال اول که ناخودآگاه شخصی شکل می‌گیرد و فراموش شده است. ولی احتمال دارد که چیزی از آن یادم بیاید تحت شرایطی. آن نه ماه‌ها چیزی یادم نیست، البته مثلاً خوافظم شکل نگرفته بود که چیزی در آن ثبت شود، اما تأثیرش روی مکانیزم‌های روانی من گذاشته شده است. بنابراین موضوع اصلاً جنین‌شناسی نیست، بلکه نوعی انسان‌شناسی است که بیشتر بار اخلاقی دارد. مثلاً مولوی درست فهمیده است؛ از این تمثیل استفاده می‌کند و می‌گوید سخت‌گیری و تعصب خامی است که تا مرحله جنینی وجود دارد. کار جنینی سخت‌گیری و تعصب کودکانه است، مانند کار دوره جنینی. تا وقتی جنین هستی، خون‌آشام هستی. مثل اینکه در مرحله‌ای اخلاقی، در عربی افتاده‌ای که خون‌آشام است. تعصب و سخت‌گیری هم خام است. این نزدیک‌تر به حرف‌های آقای مور است که به عنوان الهامات علمی از قوم حد دارم. ایشان گفته است که مخلوقات غیرمخلوقه را قبل از اینکه این مقاله را ببینم، هیچ ایده‌ای نداشتم و هیچ تفسیر مناسبی هم ندیده بودم که جور در بیاید. ایشان ایده‌ای گفته که شاید واقعاً درست باشد. بقیه اشتیاق به علمی کردن بیش از حد آن به نظر من همان پاسخ‌های علمی است که آن‌گونه دنبال می‌شود. تایم‌لاین ندارد. آن قسمت خیلی جاری است و می‌گوید تایم‌لاین ندارد، ترتیب زمانی ندارد. نمی‌دانم آخرش با حالتی می‌گوید که کلن هم از تشبیه استفاده کرده است. تشبیه که ضرری ندارد؛ شبیه زالو است، شبیه گوشت جدید شده است، اصلاً در چه درد است؟ در محیط دانشگاهی دارد بررسی می‌شود. خب همکاری کرده با ما، خب کرده باشد، چه اشکالی دارد؟ ما مثلاً از دانشگاه خودش پول می‌گیریم. ایشان شما بگویید حرفش درست است یا غلط. دو سال در عربستان همکاری کرده و با آن دانشگاه عربستانی دو سه سالی همکاری کرده‌اند که آن‌ها چیزهای مختلف قرآن را برایش استخراج کرده‌اند و بحث کرده‌اند که معنایش چیست. آن‌ها هم، شما یک لحظه فکر کنید، واقعاً منظرش جالب است که قبول کرده پول هم به او داده باشند، احتمالاً نه به عنوان همکار علمی، بلکه پولی هم به او داده‌اند. یک بار اینکه بگوییم پول داده‌اند که آن چیزی که آن‌ها می‌خواهند باشد، و بگوییم آن‌ها این چیز را بلد نبودند، اگر غیر از این بود خودشان بیمار بودند که پروژه‌ای را انجام داده‌اند که به نتیجه رسیده است، بسیار برایشان مفید بوده است.