→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۷۵ · نقشهٔ جلسات

نظر مارکسیست‌ها نسبت به مدرنیته

۱۶,۱۷۱ واژه · ۲۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مدرنیته و پست‌مدرنیته از زاویه تحلیل روان‌کاوانه تحولات تاریخی بررسی می‌شود. راززدایی، فردانیت، غلبه کودک و والد مدرن، و تحمل‌نکردن قهرمان در پست‌مدرن مطرح می‌گردد. عامیانه‌شدن فرهنگ و ستاره‌های پاپ به‌جای پیامبر نیز به میان می‌آید.

ادامه بحث مدرنیته و پست‌مدرنیته

خب در این جلسه بحث‌های جلسه قبل را ادامه می‌دهم و تمام می‌کنم. قرار بود که درباره مسائل مربوط به مدرنیته، پست‌مدرنیته و مدرنیسم و پست‌مدرنیسم و اینکه چه تحلیل‌های روان‌کاوانه‌ای به اصطلاح می‌شود ارائه داد که این تغییرات چند قرن اخیری که بشر تو تاریخ خودش تجربه کرده چه زمینه‌های روانی‌ای داشته و چگونه می‌توانیم با مدل‌های روان‌کاوی بهش نگاه کنیم.

من کاری که جلسه قبل کردم فکر کنم بیشتر زمان جلسه را اختصاص دادم به اینکه سعی کردم خیلی خیلی مختصر، احتمالاً همه‌تون حداقل می‌دانید که موضوع مدرنیته و پست‌مدرنیته و نمی‌دانم حالا بازتاب این دوره‌های مدرنیسم و پست‌مدرنیسم که بازتاب این‌ها مثلاً در هنر و فرهنگ که هستند خیلی خیلی بحث‌های گسترده‌ای‌ان.

یعنی شاید بشود گفت که از دهه ۷۰ به این‌ور که این اصطلاح پست‌مدرنیته برای اولین بار توسط واقعاً توسط لیوتار وارد فرهنگ مثلاً فلسفی و روشن‌فکری اروپا شد، قبلش استفاده شده بود ولی خیلی متداول نبود.

یک کتاب خیلی مهمی لیوتار نوشت به اسم وضعیت پست‌مدرن که خوشبختانه به زبان فارسی هم ترجمه شده، حداقل ۱۰ ساله و ترجمه خوبی هم هست از آن کتاب. از زمان لیوتار به بعد دیگر بحث پست‌مدرنیته و اینکه دنیا وارد یک مرحله جدیدی شده خیلی باب شد.

خود تحلیل مدرنیسم و مدرنیته هم که سال‌ها بود وجود داشت کلاً شاید یکی از پرحجم‌ترین بحث‌هایی که تا به حال انجام شده همین در زمینه‌های فلسفی تو یکی دو دهه اخیر همین‌ان که دو تا لااقل شاخه‌ی تقریباً می‌شود گفت متمایز داره، هرچند واقعاً نمی‌شود این‌ها را اصلاً دیگر جدا کرد.

یکی جنبه توصیفی داره، ما اصلاً ببینیم ویژگی‌ها و شاخص‌های دوران مدرنیته و پست‌مدرنیته چیه، بشناسیم این دوران را. اصلاً می‌توانیم شاخص‌هایی بیان بکنیم که به نوعی توجیه بکند که لازم است یک اصطلاح جدیدی تحت عنوان پست‌مدرنیته وضع بکنیم.

یک عده مخالف این هستن، می‌گویند دنیا در مثلاً چند دهه اخیر آن‌قدر تغییر نکرده که بخواهیم بگوییم وارد یک مرحله جدیدی شدیم. مثل وارد شدن از دوران مثلاً سنتی به دوران مدرن که یک تحول خیلی واضح و مشخصی را در نظر می‌گیرند که اصلاً بشر طور دیگه‌ای به دنیا نگاه می‌کرد، طور دیگه‌ای زندگی می‌کرد و وارد یک دوران جدیدی شد. بشر حالا به معنای بشر اروپایی.

کلاً تو این بحث‌ها وقتی می‌گویند بشر و انسان و این‌ها منظور انسان اروپاییه، بشر اروپاییه. این‌ها خیلی لازم نمی‌بینن که این پسوند اروپایی یا غربی را بهش اضافه بکنند. چون واقعیت‌شون را خب خیلی جوامع اصلاً تحول از دوران سنتی به دوران مدرنیته را چند قرن سابقه ندارند.

خیلی‌هاشون به طور کاملاً غیر طبیعی تحت تأثیر تغییرات غرب و مواجهه با غرب بوده که به دوران مدرنیته یک جوری وارد شدن یا حالا مقاومت کردن و نمی‌خوان وارد بشوند.

به هر حال هر که ما داریم می‌زنیم بیشتر در مورد تحولات قرن‌های اخیر در غرب که به نظر می‌آید تحولات به طور طبیعی اتفاق افتاده، عامل خارجی خاصی در واقع دخیل نبوده.

به هر حال یک یک نوع بحث توصیفیه که ما ببینیم شاخص‌ها چی‌ان و ویژگی‌های دوران پست‌مدرنیته، مثلاً دوران مدرنیته چیست و نوع دوم بحث این است که سعی کنیم ببینیم که عامل‌های اصلی که این تحولات را به وجود آوردن چی‌ها بودن.

من جلسه قبل تقریباً بیشتر وقت را اختصاص دادم به اینکه بیان بکنم که خارج از حیطه نقد روان‌کاوانه وقتی می‌گوییم دوران مثلاً مدرن یا دوران پست‌مدرن اصلاً در مورد چه داریم صحبت می‌کنیم، چه شاخص‌هایی برایش قائلیم یا در هنر مثلاً مدرنیسم و پست‌مدرنیسم چه ویژگی‌هایی دارد.

فکر کنم بیشتر زمان بحث را به این موضوع اختصاص بدهیم و یک بخش دیگه‌ای از بحث‌هایی هم که تو این جلسه مطرح کردم در واقع می‌شود گفت باز در همین شاخه توصیفی بود. توصیف این تحولات با زبان روان‌کاوی. نه لزوماً توجیه اینکه چرا این تحولات به وجود اومدن.

من تو این جلسه حالا بیشتر می‌خواهم در واقع از همان مدل‌های روان‌کاوی استفاده بکنم. طبق بحث‌هایی که قبلاً از نظر تئوری کردم به خودم حق می‌دهم که هم از تئوری Jung استفاده بکنم هم در کنارش از اجزایی از تئوری Freud که سازگار هستند با تئوری Jung مثلاً سه‌گانه Ego، Super-ego و Id استفاده بکنم مشکلی نداشته و این‌ها را به راحتی می‌شود در کنار اصطلاحات Jungی به کار برد.

به هر حال سعی کنم که یک توصیفی از این تغییرات با زبان روان‌کاوی ارائه بدهم و در عین حال سعی کنم توجیه بکنم که چه عواملی را می‌شود مؤثر دونست. مقدمه‌ای که گفتم که این موضوع موضوع یکی از بزرگ‌ترین مباحث فلسفه امروز دنیاست.

فلسفه هم که می‌گویم نه به معنای دقیق کلمه. بحث‌های فلسفی، اجتماعی، چه می‌دانم شما هر جا بروید از بحث‌های سیاسی، همه‌جا به هر حال این موضوع مدرنیته در مقابل پست‌مدرنیته مطرحه و بنابراین زیاد انتظار نداشته باشید که من خیلی وارد جزئیات بشوم.

سعی می‌کنم در حد همان توصیف کلی که جلسه قبل گفتم یک خورده حالا با استفاده از مدل‌های روان‌کاوانه یک تحلیل‌هایی ارائه بدهم. این کار را از جلسه قبل شروع کردم و نکته اصلی که در جلسه گذشته گفتم و حالا این جلسه هم ادامه می‌دهم این است که شما وقتی از نقد روان‌کاوانه استفاده می‌کنید مخصوصاً وقتی با نگاه Jungی نگاه می‌کنید به یک چنین تحولاتی که مثلاً فرض کنید تحولات موجود در تغییر از دوران سنتی به دوران مدرن را مثلاً با یک اصطلاحاتی مثل عقل‌گرایی ازش یاد می‌کنند.

نقد روان‌کاوانه تحولات تاریخی

دورانیه که در واقع یک پدیده‌ای حالا به یک معنایی به عنوان عقل مطرح شده و خیلی بهش توجه شده. یک جور خودآگاهی بیشتری مثلاً بشر توجه بیشتری به جنبه‌های خودآگاه خودش پیدا کرده، به استفاده از ابزارهای منطقی پیدا کرده.

شما وقتی Jungی نگاه می‌کنید به انسان اصولاً نکته اصلی، نکته اولی که به نظر می‌آید این است که برخلاف آن چیزی که غربی‌ها تمام این تغییرات را به نوعی پیشرفت برای خودشان حساب می‌کنن، Jung مطلقاً از آن روز اول نه دوران پست‌مدرن، از روز اول این تحولات ایجاد شده دید خیلی مثبتی نسبت به این تحولات نمی‌تواند داشته باشه.

و من جلسه قبل یک خورده در مورد این توضیح دادم. سعی کردم یک جنبه‌های جدیدی را حداقل در بیان مسئله باز بکنم که آن حس منفی‌ای که وجود دارد وقتی که از دیدگاه روان‌کاوی نگاه می‌کنید به این تحولات، این‌ها را یک خورده بهتان منتقل کنم.

علتش هم این بود که علت منفی شروع کردن این بود که اصولاً غربی‌ها مخصوصاً به دوران روشنگری، دوران تحول از سنت به دوران مدرنیته مطلقاً مثبت نگاه می‌کنند. حالا حداقل اکثریت هنوزم که هنوزه این نگاه مثبت را معمولاً دارند. به قرون وسطی کلاً به عنوان یک دوران تاریخ و مثلاً سیاه و بعد ما دوران روشنگری مثلاً همه‌چیز روشن شد.

اصطلاحات معروفی که به کار می‌برن مثلاً اسطوره‌زدایی شد، نمی‌دانم از جهان راززدایی شد، علم آمد همه‌چیز را روشن کرد. کلاً این چیزی که تحت عنوان عقل‌گرایی، علم‌گرایی یا مثلاً گسترش پیدا کردن ایده‌های اومانیستی، همه این‌ها یک به اصطلاح آهنگ و طنین مثبتی تو ذهن آدم‌ها دارد. و ما الان تو ایران هم با این پدیده همچنان مواجه هستیم دیگر.

در حالی که کم‌کم در غرب نسبت به کل ماجرای حس منفی ایجاد شده ولی هنوز در جامعه به اصطلاح روشن‌فکری ایران یک جوری در آرزوی تحولات مشابه هستند. یعنی احساس می‌کنند که همه مشکلات جامعه ما از اینجا در واقع ناشی می‌شود که هنوز پابند سنت هستیم. مثلاً اگر سنت‌ها را کنار بذاریم، به عقل به همان معنای مدرنش مثلاً توجه بکنیم، همه مشکلات حل می‌شود.

شما با دیدگاه روان‌کاوانه وقتی نگاه می‌کنید، از آن لحظه اول مشکل وجود دارد و من از این بحث‌های یک خورده منفی شروع کردم و سعی کردم که حالا یک خورده اگر فضای ذهنی خیلی مثبتی نسبت به تحولات از دوران سنت به مدرنیته دارید، شکسته بشود. منتها خب واقعیتش این است که همه چیز مطمئناً منفی نبوده.

جنبه‌های مثبت و منفی در کنار همدیگر وجود داشتن. به هر حال نکته مهم این است. تحلیل‌هایی که الان خیلی متداول شده، بیشتر در این جهته که ابتدای خوبی داشته، بعداً مثلاً از یک جایی یک انحراف‌هایی به وجود آمده و تفاوت این نوع دیدگاه‌ها این است که حرفش در واقع این است که از اول مشکلات وجود داشت و قابل پیش‌بینی بود که انحراف پیش بیاید.

جای خاصی نیست که انحراف، یعنی پست‌مدرن، این چیزی هم که ما بهش می‌گوییم پست‌مدرنیسم که اوج همان مشکلات منفیه که از اول وجود داشته. هیچ اتفاق خاص و بدی مثلاً جدیدی نیفتاده. اتفاقاً تحلیل‌های مارکسیستی از این نظر یک مقدار با تحلیل‌های روان‌کاوانه شباهت دارند. یعنی مارکسیست‌ها هم خیلی به همه چیز مثبت نگاه نمی‌کنند از اولش.

در واقع کل جریان مدرنیته را یک جوری را اومدن طبقه بورژوا و سرمایه سالاری و سرمایه‌داری حالا به اصطلاح آن‌ها می‌بینند و وارد شدن به دوران پست‌مدرن را هم یک تحولی در درون سرمایه‌داری می‌بینند. چون وارد شدن از سرمایه، دوران سرمایه‌داری به دوران سرمایه‌داری متأخر. هرچند کلاً فضای ذهنی مارکسیست‌ها این است که جهان در حال تکامله. جامعه بشر در حال تکامله.

بنابراین اومدن از دوران مثلاً فرض کنید فئودالی و اشرافیت به دوران سرمایه‌داری و دوران مدرن، تحول مثبتیه. تحولی در جهت پیشرفته و بنابراین یک جوری ذهنشون خیلی‌هاشون در واقع حداقل آن مقطع را یک تغییر مثبت در تاریخ بشر می‌بینند. حالا روی اینکه آیا وارد شدن سرمایه‌داری به معنای متعارف سرمایه‌داری متأخر، انحراف از تکامل بشره یا نیست، این‌ها حالا یک بحث‌هاییه که من نمی‌خواهم واردش بشوم.

به هر حال یک جور نگاه مارکسیستی به حتی تغییرات از جامعه فئودالی به سرمایه‌داری، آن ایده‌آل‌گرایی‌ای که در ذهنیت غربی وجود دارد را معمولاً ندارند. بیشتر به عنوان یک تغییر جبری نگاه می‌کنند ولی در عین حال خیلی هم منفی نیستند نسبت بهش.

من دو تا نکته می‌خواهم بگویم و بحث‌های امروزمو ادامه بدهم. دو تا نکته که جلسه قبل گفتم، نمی‌خواهم دوباره در مورد این مسائل با این دیدگاهی که مطرح کردم بحث بکنم. بنابراین فقط می‌خواهم اشاره بکنم برای اینکه فکر می‌کنم تأمل کردن روی این دو تا نکته مهم است.

راززدایی و شناخت طبیعت

یکیش این بود که یک جنبه منفی دوران راززدایی و علم و یک یک ویژگی دوران مدرن این است که کم‌کم بشر مثلاً فرض کنید طبیعت را شناخته. من یک مثالی می‌زدم از اینکه جغرافیای جهان مثلاً نامعلوم نامعلوم بود. هنوز معلوم نبود چه جور موجودات زنده‌ای ممکن است باشند. آیا غول وجود داره، وجود ندارد.

تا قرن نوزدهم هم شما همچنان اتفاقاً من یادم نیست چه شد که یکی دو روز پیش یک چیزی چیزهایی یادم افتاد از اینکه مثلاً در اواخر قرن نوزدهم چند تا چیز وجود داره، چند تا ماجرای معروف در مطبوعات آمریکا وجود دارد.

من واقعاً الان دقیق یادم نیست. این‌ها را همین‌طوری در گزارش‌های تاریخی چند سال قبل دیدم. مثلاً یکیش ادعایی این است که در یکی از این سیارات، در ماه یا نمی‌دانم در مریخ چیزهایی یک نفر دیده.

و به‌شدت اصلاً باورتون نمی‌شود که در چه حد مثلاً تیتر اول روزنامه‌های آمریکا شده. ببین حالا مثلاً در زمین غول وجود نداره، شاید مثلاً در این سیارات چیزهایی هست. یک فیلم معروفی از اولین فیلم‌های داستانی تاریخ سینما در اسم سفر به ماه که ژرژ ملی‌یس ساخته و یک چیز تخیلی این‌ها می‌روند در کره ماه آنجا یک موجوداتی هست.

ممکن است یک موجودات عجیب و غریبی در همین کرات نزدیک ما زندگی کنند. من نکته‌ای که دفعه قبل گفتم این بود که در آن فضای رازآلودی که قبل از دوران مدرن وجود داشت، بشر راحت‌تر می‌تونست با اگر یونگی نگاه کنید به ماجرا، راحت‌تر می‌تونست آن عناصر روانی درون خودش را پروجکشن کند در جهان خارجی. و این از یک جهتی نکته مثبتی بود.

شما به هر حال مثلاً فرض کنید سلف به خوبی روی مسیح پروجکت شده بود و عناصر مختلفی که در روان انسان هست، هنوز حس اینکه قهرمان‌هایی وجود دارن، انسان‌های بزرگی وجود دارند یا حتی مثلاً ممکن است پری دریایی وجود داشته باشه، این موجودات اسطوره‌ای که ناخودآگاه ما ساخته بود و یک نیازی را انگار ازش برطرف می‌کرد، هنوز ممکن بود وجود داشته باشند.

بنابراین یک جور این افسانه‌ها و تخیلات یک تسکینی به بعضی از مشکلات روانی انسان‌ها می‌داد و وقتی که شما راززدایی کردید از جهان و این پروجکشن انجام نمی‌شه، دقیقاً آن مشکلاتی که قبلاً در بحث‌های سیاسی مثلاً بهش بیشتر اشاره کردم پیش می‌آید.

یعنی شما خدا را برمی‌دارید، مسیح را برمی‌دارید، حالا این درون انسان یک مثلاً آرکتایپ قهرمان وجود داره، آرکتایپ سلف وجود داره، این ممکن است قهرمان خودش را در یک پدیده‌های نامتناسبی مثل مثلاً فرض کنید هیتلر، قهرمان‌های دنیایی که اصولاً آدم‌های مناسبی در این پروجکت شدن این نیروهای درونی نیستند ببیند و این‌ها خودش در واقع زمینه انحرافه.

این قبلاً من تو آن بحث‌های سیاسی در مورد این عقاید یونگ زیاد صحبت کردم که کلاً دوران مدرن با شکستن آن اسطوره‌های سنتی، دینی که در زمان و دوران سنت در طی هزاران سال به وجود آمده بود، یک خطرات و مشکلاتی در واقع برای بشر به وجود آورد. حالا این را نمی‌خواهم دوباره واردش بشوم.

یک نکته دیگر گفتم، یک دیدگاه، یک نوع توصیف از دوران مدرن و پست‌مدرن این است که پست‌مدرن‌ها به این نکته از همان ابتداش توجه داشتن که جامعه بشری ادوار تاریخی اصطلاحاً یک فراروایاتی در آن وجود دارد.

من این را دفعه قبل یک چیزی در موردش گفتم، خیلی هم واردش نشدم. این بحث خیلی مهمی در زمینه بحث‌های پست‌مدرن. شما در یک دوران وقتی در درونش هستید، شاید متوجه نباشید که همه انگار یک جور استعاره کلی را پذیرفتن در مورد جهان.

یعنی فراروایت یک جور استعاره، یک جور انگار یک داستان پذیرفته شده‌ایه که هیچ‌کس هم هیچ‌وقت دقیق بیانش نکرده. ولی همه انگار یک دفعه بهش اعتقاد پیدا کردن. در پس ذهنشون نوع نگاهشون توسط این فراروایت دارد جهت‌دهی می‌شود.

من جلسه قبل باز نمی‌خواهم تکرار کنم بحث رو، فقط می‌خواهم بهش اشاره کنم چون این دو تا نکته فکر می‌کنم نکات مهمی هستند. شما شاید بتوانید یکی از مهم‌ترین فراروایت‌های دوران مدرن را اسمش را بگذارید فراروایت نیوتنی.

شوکی که با انتشار آثار نیوتن به وجود اومد، خیلی در این شکسته شدن فضای سنتی اهمیت داشت. این حسی که وجود داشت که انگار قوانین طبیعت را به طور کامل فهمیدیم.

این احساس اصولاً در دوران سنت وجود نداشت و اینکه حقیقت ناب و خالصی وجود داشت، ما هم بهش رسیدیم و فقط داریم یکی دو قرن در واقع دانش چیزی نبود به غیر از اینکه آراء مثلاً نیوتن را بسط و گسترش بدن، از نظر ریاضی چیزهای بیشتری کشف بکنند.

واقعاً یک حسی از اینکه رازها را همه را فهمیدیم به وجود آمد. این احساس را کسی ممکن است به عنوان یک تفکر مشخص بیان نکرده باشه در قرن‌های مثلاً هجدهم و نوزدهم، ولی به شدت این حس در همه وجود دارد.

دورانی که همه چیز روشن شده، بعد یک دفعه در اواخر قرن نوزدهم، اوایل و به نظر من این واقعاً نکته خیلی مهمی است که انگار ما از یک فرار روایتی نیوتونی وارد یک فرار روایتی حالا مثلاً به اسمش را بگذاریم نسبیتی یا انیشتینی می‌شویم.

نسبیت و زیر سوال بردن بدیهیات

جایی که یک حسی به وجود می‌آید که واضح‌ترین، بدیهی‌ترین فرض‌هایی که ما در مورد دنیا داریم ممکن است کلاً غلط باشه. بنابراین شما یکی از دلایلی که در قرن بیستم به شدت این گرایش را می‌بینید که آدم‌ها اصلاً انگار تعمد دارند که چیزهایی که همه بدیهی فرض می‌کنند را سعی کنند ببینن می‌شود زیر سوال ببرن.

این رسیدن به یک دیدگاه جدید نسبت به جهان با زیر سوال بردن یک اصل اساسی که به اصطلاح عقل سلیم پذیرفته همه مردم فکر می‌کنند درست است و یک دفعه یک نفر بیاید اعلام بکند که این اصل باید کنار برود. مثلاً همه فکر می‌کنند که حقیقتی وجود دارد. نه مثلاً، فکر کنید یک نفر بیاید بگوید که همه فکر می‌کنند که اجتماع نقیضین محاله.

اگر چیزی هست نمی‌تواند نباشد. چرا این را بپذیریم؟ بیایم یک جوری یک نگاهی به دنیا بندازیم که در آن مثلاً فرض کن اجتماع نقیضین محال نباشد. خب خوب است دیگر این ممکن است یک سروصدایی به پا بکنه، ممکن است به هر حال بشود. شما آراء دریدا را می‌خوانید یک مقدار این‌جوری است. چیزی هست من بشکنم مثلاً بدهید بشکنم.

یک حس این‌جوری آدم بهش دست می‌دهد که دارد خب این را که این را شکستم، آن یکی‌ام شکستم، آها یک چیز دیگر هم اینجا مانده این هم الان خوردش می‌کنم. اسم شیوه کارشم مثلاً شالوده‌شکنی، ساختارشکنی، هر ساختاری بدهید من می‌توانم بشکنم. البته این‌ها واقعاً یک معنای خاص خودش را دارد در دیدگاه دریدا. ولی کلاً در فلسفه، اصلاً میشل فوکو هم به شدت فضای ذهنی‌ش این‌جوری است.

شما فکر می‌کنید که قرون وسطی این‌جوری بوده، نه این‌جوری نبوده. همه چیز، همه بدیهیات تاریخ مثلاً اونطوری که شما فکر می‌کنید نبوده. بیاید این هم مثلاً شواهدش.

این حالا ما یک اصطلاح دگراندیش را در فرهنگ خودمان در سال‌های اخیر به یک طریق دیگه‌ای به کار بردیم غیر این چیزی که من الان دارم می‌خواهم به این نوع فکر کردن بگویم دگراندیشی. همه اینطوری فکر می‌کنند من یک جور دیگری مثلاً فکر می‌کنم.

ما اینجا دگراندیش را به کسانی می‌گوییم که در معرض مثلاً مرگ و این‌جور چیزها هستن، یک جوری خطری تهدیدشون می‌کند این‌ها دگراندیش. حالا به هر حال این فضای ذهنی اگر کسی قبول بکند که نیوتون خیلی چهره موثری در دوران مدرن بوده، به همان نسبت فکر می‌کنم می‌تواند بپذیره یا باید بپذیره که تحولات علمی اوایل قرن بیستم، اواخر قرن نوزدهم هم به همان ترتیب روی فضای فلسفه قرن بیستم تاثیر گذاشته.

هرچند نظریه نسبیت به معنای واقعی کلمه هیچ ربطی به نسبیت مثلاً به معنای فلسفی و اخلاقی و این‌ها ندارد. ولی خب به هر حال این تاثیرهای این‌جوری در حتی بعضی‌ها حتی سعی کردن مستقیماً از نظریه نسبیت استفاده بکنند بگویند خب انیشتین نشان داده همه چیز نسبیه، پس مثلاً قواعد اخلاقی و نمی‌دانم فلسفی و این‌ها هم نسبیه. به هر حال من این را جلسه قبل گفتم.

حالا بگذارید یک خورده کلی‌تر در مورد تحولاتی که باعث باعث این شد که از دوران سنت وارد دوران مدرن بشیم، از دیدگاه روان با مدل روان‌کاوانه صحبت بکنم و حالا در چند بخش متمایز سعی کنم توجیه بکنم که در واقع ویژگی‌هایی که به وجود آمده چرا به وجود آمده.

ببینید یک نقد روان‌کاوانه خوب در مورد مثلاً فرض کنید بحث‌های مدرنیته و پست‌مدرنیته این است که شما اولاً یک بیان جدیدی از این دوران‌های تاریخ بشر ارائه بدید، بعد هم توجیه های متناسبی بیاورید که چرا این تحولات اتفاق افتادن و اگر جرات داشته باشید پیش‌گویی کنید که به چه سمتی تحولات می‌رود.

یعنی اگر مدل‌تون خوب کار می‌کند حتی یک خورده در مورد آینده هم صحبت بکنید. این حرفش در جلسه طول می‌کشه ولی من می‌خواهم تو این جلسه این بحث را تمام بکنم. خب بگذارید آن ایده کلی، اصلاً دیگر نمی‌خواهم حالا بگویم که هر من می‌خواهم تو این جلسه این درس‌هاتم بکنم. خب بگذارید آن ایده کلی اصلاً دیگر نمی‌خواهم حالا بگویم که حرف‌های منفی بزنم یا حرف‌های مثبت.

یعنی جلسه قبل تعمد داشتم که یک خورده ساختارشکنی بکنم. یک خورده اگر خیلی ذهنیت بعضی‌ها مثبته، یک جنبه‌های منفی اشاره بکنم. این جلسه کلاً دارم سعی می‌کنم که یک ایده‌های کلی بدهم و بدون اینکه قضاوت بکنم که چه مثبت بوده، چه منفی بوده.

بیاید از این موضوع استفاده بکنید که ما طبق تئوری یونگ می‌پذیریم که در درون انسان در واقع آن هسته مرکزی اصلاً روان یک چیزی به اسم سلف.

سلف خواستار رشد تنظیم‌کننده رشد. می‌خواهد که یک چیزی که به اصطلاح یونگ فرایند فردانیت را پیش ببره. فرایند فردانیت یعنی اینکه من ایگوم به معنای همان فرویدی، خودآگاهیم منطبق بشود به سلف. من الان سلف خودم نیستم که دارم حرف می‌زنم.

و طی یک روندی که روند ذهنی نیست بلکه یک روند واقعی عملی و روانی و کل وجود انسان درگیرش می‌شه، تئوری یونگ می‌گوید که انسان به جایی می‌رسد که ایگوش به نوعی با سلفش یکی می‌شود و این معناش این است که انگار همه محتوای ناخودآگاه با خودآگاهی در واقع انگار یکی می‌شود.

فردانیت و وحدت وجودی

می‌آید در خودآگاهی. بنابراین انسان به یک وحدت وجودی می‌رسد. وحدت واقعی. یعنی الان در درون یک انسانی که فرایند فردانیت را طی نکرده و رشد نکرده، گرایش‌ها، میل‌ها، آرکتایپ‌های بخش‌های تاریک ناخودآگاهی که همین‌جور دارند برای خودشان فعالیت می‌کنند با بعضی از امیال مثلاً من ممکن است تعارض داشته باشند. کلاً یک درون متضادی من دارم ولی اگر فرایند فردانیت را طی بکنم، همه‌چیز در واقع به وحدت می‌رسد.

به یک انسانی می‌رسیم که همه درونش وحدت پیدا کرده و به خودآگاهی رسیده. یک فرض کنید از نظر تئوری یونگ به هر حال یک سلفی وجود دارد. این سلف خواهان یک رشد و تعالی فردی برای انسانه و در درون انسان هم خیلی واضح است که در مقابل این رشد یک مقاومت‌هایی وجود دارد.

رشد من آن جلسه‌ای که در مورد تلفیق سه‌گانه فرویدی با دیدگاه یونگ صحبت کردم، رشد درست ضد در واقع آن چیزی که قرار است رشد بکند یک بخشش در واقع بیس وجود انسان همان چیزی است که بهش می‌گوییم کودک یا حالا اید. این چیزی است که قرار است کم‌کم انگار به نوعی تغییر بکند تا به یک چیز رشدیافته تبدیل بشود.

بنابراین کودک ضد رشده. گرایش به لذت‌های کودکانه، بازی‌های کودکانه، این‌ها همه در مقابل رشدن و رشد یک جورهایی در واقع رسیدن به بلوغه و چون معمولاً والد فرهنگی که در یک جامعه مستقر می‌شود غیر از آن فرهنگی که به درد رشد فردی می‌خوره، من سعی کردم توضیح بدهم که تقریباً به طور بدیهی همیشه این اتفاق می‌افتد. بنابراین رشد ضد والدم هست.

هر دو تای این‌ها در واقع به نوعی در تعارض با خواست سلف هستند که رسیدن به یک جور رشد فردی غاییه که مثلاً حالا بهش می‌گوییم فرایند فردانیت.

ایده کلی من قبل از اینکه وارد این توجیه و توصیف تحولات بشم، شما انتظارتون از روان‌کاوی و درس‌های روان‌کاوی وقتی که مثلاً تفکر خودآگاهانه را دارید نقد می‌کنید چیه؟ ما یک دورانی داریم، مثلاً می‌گویند که در دوران مدرن بشر گرایش به اومانیسم پیدا کرده، بشر اشاره به عقل توجه کرده، خودآگاه شده و این حرف‌ها، رازدایی کرده.

دوران پست‌مدرن دورانیه که بشر این‌طوری کرده، اون‌طوری کرده، سبک‌های هنری این‌جوری تغییر کردن. وقتی انسان به خودش نگاه می‌کند و می‌گوید که آن دوران من این‌جوری بودم، بعد این‌طوری شدم، بعد این‌جوری شدم، شما انتظار تو باید از یک روان‌کاو این باشه که این تئوری‌ها را همه نگاهی که الان وجود دارد که می‌گویند دوران مدرنیسم این‌جوری بوده، روشنگری این‌جوری بوده و بعداً این‌طوری شده، همه این‌ها احتمالاً از نظر روان‌کاوی باید انتظار داشته باشید که یک جور تفکرات خودآگاهانه‌ای باشند که جنبه جبرانی دارند.

ببینید، حس کلی روان‌کاوان این است که نسبت به تفکر یک خورده بدبینه دیگه، یعنی خیلی اصالت بهش نمی‌دهد. اینکه بشر خودش را در دوران روشنگری مثلاً در یک اوجی، ببینید، ببینید یک انسانی فرد تو زندگی خودش وقتی سقوط هم که می‌کنه، برای خودش یک جور توجیهات و تفکراتی می‌سازه که سقوط خودش را پیشرفت ببیند.

کاملاً طرف مثلاً فرض کنید از ۱۰ سال پیش تا این الان یک روند نزولی را طی کرده ولی شما وقتی باهاش صحبت می‌کنید، برای خودش توجیهات و دلایلی دارد که نه، مثلاً من خیلی خوب.

یکی از کارهای ایگو اصلاً این است دیگر. من تفکرات را تو یک جهتی در واقع پیش ببرم که احساس راحتی بکنم. اینکه ناخودآگاه در مثلاً رویا ساز مخالف می‌زنه، برای اینکه دقیقاً در بیداری، خودآگاهی یک چیزهایی تولید می‌کند که عدم رشد را توجیه بکند و یک جور التیام بده و سلف دقیقاً کاری که می‌خواهد بکند این است که تذکر بده که نه، اوضاع مثلاً خوب نیست.

اگر فکر می‌کنی اوضاع خیلی خوبه، یک چیزی تو رویاهات می‌بینی که دقیقاً برعکسشه. یک یک روند کلی بنابراین وجود دارد که من آگاهی‌های خودمو طوری تنظیم کنم که مشکلات خودم را در واقع توجیه بکنم، عدم رشد خودمو توجیه کنم. این است که خیلی وقت‌ها در واقع این درگیری که بین خودآگاهی و ناخودآگاهی هست، تعارض‌هایی که وجود داره، به نوعی در واقع نتیجه این جنبه توجیه‌کننده خودآگاهی.

بنابراین شما وقتی که از دیدگاه مثلاً یوز به تاریخ نگاه می‌کنی، واقعیتش این است که یک بخش عمده‌ای از تحولاتی که در پنج قرن اخیر اتفاق افتاده کاملاً جنبه سقوط داره، نه جنبه پیشرفت. ولی ذهنیت غربی به هزار و یک طریق مختلف همه چیز را در جهت پیشرفت می‌بیند.

و نه اولین نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که اصلاً ما انتظار این را باید داشته باشیم که همه این چیزی که ما بهش الان اتفاقاً در خود غربی‌ها هم متوجهش هستند، اسم اسطوره پیشرفت برایش گذاشتن.

اینکه بشر هی فکر می‌کنه، لااقل بشر اروپایی همه‌اش نگاهش به تاریخ این‌جوری است که چقدر پیشرفت کرده، چقدر مثلاً ۵۰۰ سال پیش بد بوده و حالا مثلاً به اوج چیز رسیده، تاریخ رسیده. یک آدمی مثلاً پیدا می‌شود مثل فوکویاما که حرف از پایان تاریخ می‌زند به این معنای مثبت. دیگر چیزی نمونده، مثلاً تمام شده دیگر.

لیبرال دموکراسی‌مون از دیدگاه فلسفه سیاسی این‌جوری نگاه می‌کند که یعنی کاملاً یک روند تاریخی را برای شما می‌گوید که وقتی که می‌خوانید می‌فهمید که از اصلاً بشر از اینجا شروع کرده و الان به لیبرال دموکراسی رسیده به عنوان یک سازوکار مثلاً سیاسی در جامعه و این آخرشه دیگه، چیزی بالاتر از این نیست.

روایت تاریخی لیبرال دموکراسی

بنابراین به پایان تاریخ به یک معنایی رسیدیم که به یک معنای مثبت. این‌ها دقیقاً آن نوع تفکراتی‌ان که بشر به طور طبیعی تولید می‌کنه، چه سقوط کرده باشه، چه پیشرفت کرده باشه. یعنی من یک جور مکانیسم‌های دفاعی دارم که از خودم در مقابل مثلاً سیگنال‌های ناخودآگاه سعی می‌کنم دفاع کنم.

سلف اگر به من فشار می‌آورد از درون که هرچه اتفاقاً یک موجودی در وضعیت بدتری قرار بگیرد از نظر رشد، احتیاج به تولید خودآگاهی بیشتری دارد برای سرپوش گذاشتن روی مشکلی که در واقع این همان تعارض بین ناخودآگاهی و خودآگاهیه که مرتب باعث می‌شود که آدم‌ها رویاهای نامناسب ببینن، ناخوشایند ببینن. برای خاطر اینکه در واقع پیام ناخودآگاه دقیقاً برعکس آن چیزی است که در خودآگاهی سعی کردن درست کنند.

به هر حال این دیدگاه، من اولین نکته‌ای که می‌خواهم اینکه تعجبی نیست که دیدگاه روانکاوانه نسبت به مثلاً تاریخ بشر در قرون اخیر مثبت نیست. علی‌رغم اینکه خود ذهنیت غربی این تحولات را مثبت می‌بیند. در مورد یک انسان هم همین‌جوریه. شما یک با هر آدمی یک مصاحبه روانکاوانه بکنید، یکی از وظایف یک روانکاو این است که کم‌کم آن ذهنیت‌هایی که مانع رشد هستند را بشکنه.

ذهنیت‌هایی که درست شدن برای اینکه یک اختلال‌هایی را توجیه بکنند. پس من این را دارم می‌گویم که آن حس منفی‌ای که وجود دارد در نقد روانکاوانه نسبت به تحولات مثلاً پنج قرن اخیر به طور کلی طبیعی است. اینکه ساز مخالف می‌زند روانکاو نسبت به آن چیزی که بشر غربی مثلاً اسطوره‌ای که از خودش ساخته کاملاً طبیعی است.

این اه، تقریباً همه‌جا اتفاق می‌افتد. همیشه این حالت اه، جانبداری از ناخودآگاه در مقابل خودآگاهی یک چنین اه، تعارض‌هایی به وجود می‌آورد. و ایده کلی‌ای که وجود دارد در مورد تحولی که ما را از دوران سنت به دوران مدرن رسوند، این است که در دوران سنت اه، ما یک والدی در واقع داریم که حالا بهش می‌گوییم سنت.

در غرب مثلاً بیشتر کلیساست که آن مبلغ در واقع این والد فرهنگ دینی مسیحیه و تو بقیه جاهای دنیا هم به هر حال فرهنگ‌های دینی معمولاً می‌بینید که غلبه دارند.

این‌ها به نوعی مفهوم سلف را در خودشان دارند. یعنی چهره‌ای از یک انسان کامل ارائه می‌دهند. مثلاً مسیحیت مسیح را به عنوان پروجکشن سلف ارائه می‌دهد به انسان. به هر حال یک فرهنگیه، یک سنتیه که مفهوم سلف در آن وجود داره، پروجکشنی از سلف در آن وجود دارد و دعوت از انسان‌ها به اتحاد با آن الگوی غایی وجود دارد.

درسته؟ حالا من در مورد اروپا اگر صحبت بکنیم، شما باید اه، در درون اصلاً مسیحیت چه را تبلیغ می‌کنه؟ که در واقع مسیح خداست، حالا یک حدی یک چیزی بالاتر از انسان کامل، یعنی الگوی نهایی کماله و در درون همه ما مسیح وجود دارد و ما باید با مسیح خودمان متحد بشویم. خب این اصلاً مثل یک بیان دیگه‌ای از این است که من ایگو باید مثلاً با سلفم یکی بشود.

چون مسیح چیزی به غیر از یک جور بیان اه، چیز نیست، بیان مثلاً اه، بیان سلف نیست. حالا نکته این است که این فرهنگ‌های سنتی یک والدی به هر حال در آن وجود دارد که اولاً به شدت مثلاً در اروپا ضد کودکه، یعنی فشار زیادی وارد می‌کند به انسان‌ها و واقعیت هم این است که باعث رشد نمی‌شود.

ادعای تصوری از رشد به معنای واقعی کلمه در آن وجود دارد. یعنی این سلف و این‌ها خلاصه یک جوری پروجکت شدن ولی کار نمی‌کند. یعنی آدم‌ها اصولاً به آن رشدی که باید برسن نمی‌رسن. درسته؟ بنابراین مثل این می‌ماند که یک یک پدری پدری را تصور بکنید که والد خیلی خیلی سخت‌گیریه، خیلی مقررات دست‌وپاگیر گذاشته، مخصوصاً جلوی کودکی کودک خودش را کاملاً گرفته.

خیلی هم ادعاش می‌شود که باید این کارا همه همین‌طوری انجام بشوند تا مثلاً فرض کنید یک اتفاقی بیفتد. ولی واقعیتش این است که حرف‌هایی که راه‌هایی که پیشنهاد می‌کنه، ایده‌هایی که مثلاً پیشنهاد می‌کند به هیچ رشدی منجر نمی‌شود.

بنابراین تنها چیزش این است که کودک فقط یک فشاری را دارد تحمل می‌کند. شما می‌بینید وقتی که یک راهی را می‌رید، وقتی کم‌کم نتیجه می‌گیرید، به اصطلاح خستگی‌تون در می‌رود.

لااقل اگر یک لذت‌هایی را نبردی، به یک چیزهایی رسیدی، به یک حسی از تعالی رسیدی. اروپای قرون وسطی یک سنت مستقر شده‌ای‌یه که در آن تصور رشد وجود دارد ولی رشد به معنای واقعی اتفاق نمی‌افته و فشار هم روی در واقع آن جنبه‌های کودکانه بشر خیلی خیلی زیاده.

فشار هم از نظر قانونی هم از نظر فرهنگی. یعنی مثلاً شما قانون می‌توانید ازدواج کنید ولی ازدواج چیز مکروه و مثلاً مذمومیه. خلاصه این یک جور فشار آوردن به این است که مثل اینکه اگر لذتی هم حالا یک نفر دارد می‌بره، لذت حالا کودکان یا نوجوانانه یک جور همراه با احساس گناه می‌شود.

والد، کودک و احساس گناه

بنابراین چیز خیلی مشروعی به حساب نمی‌آید. خب یک یک یک والد حالا شما این‌جوری تصور بکنید، من نمی‌خواهم خیلی از این کانتکست روان‌کاوی بیرون بروم ولی این تمثیل احساس خودمو حداقل نسبت به ماجرا بیان می‌کند.

شما فکر کنید یک پدر سخت‌گیری که خیلی خیلی فشار زیادی به کودکان آورده و یک الگویی از رشد ارائه کرده ولی هیچ راهی هم نشان نمی‌ده، بنابراین کسی هم چندان به رشدی نمی‌رسه، اطاعت خیلی شدیدی هم در واقع از می‌طلبه در عین حال خودش هم به هیچ چیزی پایبند نیست.

یعنی کم‌کم این کودکان می‌بینند که همه این کارهایی که به ما می‌گوید نکن مثلاً خودشان می‌کنند. این تمثیل خوبی برای اوضاع قرون وسطاست. کلیسای آنجا وجود دارد که در اوج فساده ولی در عین حال خیلی حرف‌های مثلاً سخت‌گیرانه اخلاقی را برای مردم مطرح می‌کند.

بالاخره یک جایی اتفاقی که می‌افتد این است که تمام آن نیروهای سرکوب شده در علیه این والدی که در واقع یک جور والد دروغ‌گوییه و کسی را هم به جایی نمی‌رسونه انگار قیام می‌کند. یعنی یک جنبه یک یک جنبه‌ای از در واقع تغییر از آن دوران سنتی قرون وسطایی به دوران مدرن یک جور قیام بر علیه یک والد ناکارآمده.

حالا اگر مثلاً فرض کنید شما یک این را واقعاً می‌بینید در خانواده ببینید، یک پدر سخت‌گیری که حرف‌های خیلی آرمانی می‌زند ولی هیچ فشار خیلی زیادی هم می‌آورد ولی اوضاع خوب پیش نمی‌ره. حالا در طرف مقابل فکر کنید که آن بچه‌ها قیام بکنند ولی قیام را قیام کنند و اصلاً این والد را بکشن. مثلاً فکر کن پدر خودشان را از بین ببرن و آزاد بشوند.

نه به این عنوان که راهی که تو به ما می‌گفتی مثلاً غلط بود، فشار بی‌خود به ما می‌آوردید، ما راه درستش را می‌خواهیم برویم. نه اصلاً یک جور آزادی رسیدن به یک جور آزادی کودکانه یعنی بریدن از همه آن کنار گذاشتن همه آن قید و بند قید و بندها با در عین از بین رفتن کل مفهوم رشد.

ببینید من می‌خواهم بگویم آن نکته اساسی که در تغییر از دوران سنت به دوران مدرن هست این است که شما دیگر در دوران مدرن به معنای واقعی کلمه اصلاً پروجکشنی از سلف نمی‌بینید. چه خوبش چه بدش. الگوی الگویی تحت عنوان انسان کامل دیگر وجود ندارد. و تصوری از اینکه یک راهی برای رشد فردی باید دنبالش بگردیم هم وجود ندارد.

این دوران قرون وسطا مثل راه رشد عوضی را به مردم نشان دادنه و دوران مدرن این است که اصلاً تصور اینکه در رشد بکنیم را کنار بگذاریم. نمی‌شود گفت که کدام بهتر است کدام بدتره.

من می‌خواهم بگویم که از یک جهت به هر حال یک حرف‌های نادرستی که زده می‌شد مثل اینکه یک هدفی درستی را نگاه کنیم مثلاً یک الگوی کاملی مثل مسیح را ارائه بدهیم ولی راه را عوضی به مردم نشان بدهیم که جایی که به آن هدف نمی‌رسه تا یک جایی که مردم اصلاً خسته بشوند و اینکه کلاً قرار است یک راهی را طی بکنند به یک جایی برسن را کنار بذارن.

من فکر می‌کنم ویژگی اساسی دوران مدرن اصلاً از بین رفتن این فضای ذهنی که در دنیا وجود داشت اینکه باید به رشد فردی برسیم، باید یک الگوی کاملی داشته باشیم و به آن نزدیک بشویم تو جامعه اروپایی.

شما مثلاً حالا من برای اینکه یک حرف‌های خیلی واضح کنم این را که چرا این حرف درسته، شما مثلاً فرض کنید به انقلاب فرانسه به عنوان یک نقطه عطف دوران مدرن نگاه کنید، جایی که از لحاظ مثلاً پارامترهای اقتصادی و اجتماعی در واقع کمر اشرافیت در یک بخشی از اروپا شکست و چون کلیسا و اشرافیت هم دست در دست هم داشتن، کلیسا هم به نوعی در واقع شکست خورد.

شعارهای انقلاب فرانسه چیه؟ شعارهای انقلاب فرانسه مثلاً برابری، برادری، آزادی. این نکته اساسی این است که هیچ‌کدوم این شعارها ربطی به انسان و فرد انسان ندارد. یعنی توجه به وضعیت انسان تو جامعه‌ست. برای من مثلاً با من با دیگران برابر باشم از نظر حقوق اجتماعی. من با دیگران احساس برادری کنم.

مثلاً اشراف نگن که ما خونمون با بقیه فرق می‌کند. همه‌مون با همدیگر برادریم. ببین می‌خواهم یک چیز فردی وجود ندارد. انقلاب برای تغییر دادن نسبت بین آدم‌ها در جامعه. و بنابراین اصلاً خارج از موضوع رشد فردی و این حرف‌هاست. می‌گویم منظورم را می‌فهمید یا نه؟ چیزی مثلاً این‌جوری نیست که انقلاب انقلاب کردیم و الگوی رشد و تغییر بدهیم.

یک ایده‌ی جدیدی از اینکه انسان کامل مثلاً چه‌جوریه به وجود آوردیم. واقعیتش این است که اصولاً شعارهای انقلابی در این جهت نیست. انقلاب اجتماعی‌ان و قرار است که وضعیت فرد را در اجتماع بهبود بدن. اینکه حالا این فرد در اجتماع بهبودیافته چه کار می‌خواهد بکند اصلاً موضوعیت ندارد. شما در دوران روشنگری حداکثر الگویی که می‌بینید از مثلاً رشد این است که انسان منطقی باشه.

که کاملاً در واقع یک جور فرایند ذهنیه.

رشد منطقی در برابر رشد روانی

رشد به معنای واقعی کلمه نیست. یعنی یک رشدی نیست که شما بخواهید از نظر روانی درگیرش بشوید. منطقی بودن من می‌توانم آموزش ببینم که تفکر منطقی داشته باشم مثلاً. کلاً شما در دوران مدرن فکر می‌کنم یک چیز خیلی واضح این است که سلف جای دیگر پروجکت نمی‌شود. الگوی انسان کامل به آن معنای اگر هم دارد پروجکت می‌شود در واقع حساب‌شده نیست.

شما فکر می‌کنم یونگ به معنای واقعی کلمه معتقده که مثلاً پروجکشن سلف روی مسیح خیلی حساب‌شدست. یعنی مسیح خیلی ویژگی‌هایی نزدیک به ویژگی‌هایی که در انتهای فرایند فردانیت می‌شود بهش رسید دارد. بنابراین به نوعی پروجکشن خوبی است. انجیل یک تصویری به هر حال از مسیح دارد ارائه می‌دهد. این تصویر جای خوبی است برای اینکه من سلف خودم را پروجکت کنم.

یا مثلاً فرض کنید در فرهنگ اسلامی یا فرهنگ شرقی به طور کلی بالاخره یک تصوری از انسان کامل یک عارف مثلاً واصل، یک چیزی وجود دارد که آدم‌ها بهش مثلاً تشویق می‌شوند که شبیه انبیا باشن، شبیه مثلاً عرفا باشند. کلاً دوران مدرن ویژگی‌اش این است که این سلف یا اصلاً تلاش می‌شود که پروجکت نشود یا اگر پروجکت می‌شود یک جاهایی دارد پروجکت می‌شود که جاهای مناسبی نیست.

این تغییر وضعیت سلف در این تحولاتی که به وجود آمده خیلی مهم است. مثلاً اگر سلف دارد پروجکت می‌شود روی یک انسان، یعنی الگوی انسان کامل دارد تبدیل می‌شود به یک انسان مثلاً دانشمند به معنای نیوتن مثلاً.

خب؟ این دفعه ببینید تحول این است. آنجا سلف یک جای خوبی از نظر یونگ پروجکت شده ولی فرایند فردانیت طی نمی‌شود به دلیل اینکه نه آموزشی داده می‌شود نه اصلاً این فرهنگ وجود دارد این در فرهنگ مسیحی.

حالا من اینکه ریشه‌های واقعاً اصلاً فرهنگ علوم‌وسطا به معنای واقعی کلمه فرهنگ مسیحی نیست، فرهنگ یونانی-مسیحیه. اصلاً این مسیحیت از اولش از همان قرون اول به هر حال با فرهنگ به اصطلاح هلنیستی آغشته شده و به وضوح شما تو قرون وسطا می‌بینید که مثلاً یک شخصیتی مثل ارسطو که یک شخصیت نماینده‌ی فرهنگ حالا یک بخشی از فرهنگ هلنیستیه در قرون وسطا این‌قدر احترام دارد.

هرکی مرجعیت دارد اصلاً. کتاباش کنار انگار کتاب مقدس تقدس پیدا کرده. اگر دوران قرون وسطا این‌جوری است که من سلف را جای خوبی پروجکت کردم ولی راه را عوضی می‌رم، حالا در دوران مدرن سلف را یک جاهایی نزدیک‌تر، قابل‌دسترس‌تری پروجکت کردن که جای خوبی برای پروجکت سلف ولی ممکن است راه درست باشه.

مثلاً دانشمند شدن به معنای مثلاً نزدیک شدن به یک شخصیتی مثل نیوتن کار چندان سختی نیست. شما می‌توانید دانش‌آموزها را آموزش بدید، تبدیل به یک شخصیتی مثل نیوتن بشوند. دکارت دارد یاد می‌دهد که در همه چیز شک بکنید، تفکر منطقی بکنید، این‌جوری به حقیقت می‌رسید. انگار دارد یک راه نشان می‌دهد. این راه به مسیح شدن ختم نمیشه، به یک انسان منطقی ختم می‌شود.

ولی این چیزی نیست که درست باشه. می‌خواهم بگویم که یک بیان از اینکه تغییری که اتفاق افتاده این است که شما سنت را که به طور سنتی جای خوب پروجکت شده بود را دیگر در جای خوبی ندارید و این نکته منفیه به طور کلی. ولی در آن یک نکته مثبت هم هست. من همش می‌خواهم بگویم که اینجا قضاوت مثبت منفی راحت نیست.

نکته مثبت هم در آن هست. حالا انتظار دارید که تو دوران روشنگری اتفاقی که افتاده باشه چیه؟ ببینید قیام بر علیه والد به طور طبیعی به اسم بالغ انجام شده. یعنی نمی‌دانم این را من قبلاً در خیلی وقت قبل گفتم.

هر وقت در مورد مدرنیته بحث کردم به این اشاره کردم که اتفاقی که افتاده این است که شما اول فرهنگ بالغانه ای به وجود آمد که رقیب خوبی برای آن فرهنگ والد.

یعنی اولش تو دوران روشنگری نیومدن بگویند که ما می‌خواهیم که کودکان رفتار بکنیم. هر کاری دلمون می‌خواهد بکنیم. بلکه حرف از یک جور کمال مثلاً عقلانی زده می‌شد. به نظر می‌اومد شما وقتی که تکست‌های دوران روشنگری را می‌خوانید به نظرتون می‌آید به شدت اینجا بالغه که دارد رفتار، رفتارهای بالغانه است که دارد ترویج می‌شود.

تکیه بر عقل، دوری از مثلاً تبعیت کورکورانه، این‌ها شعارهای بالغه دیگر. بالغ دوست ندارد که از یک والدی کورکورانه تبلیغ بکند. و به یک معنایی مثلاً منطقی فکر کردن بالغانه است. ولی عملاً این اتفاق به طور طبیعی می‌افتد. به محض اینکه والد، آن سیطره والد شکسته میشه، آن کودک هم به نوعی آزاد می‌شود.

بنابراین شما تو دوران بعد از در ابتدای دوران مدرنیته در کل تاریخ اروپا انگار یک رقابتی می‌بینید بین جنبه‌های بالغ با جنبه‌های کودکانه. حالا ما مثلاً فرض کنید انقلاب فرانسه کردیم چه کار می‌خواهیم بکنیم؟ می‌خواهیم یک جامعه ایده‌آلی بسازیم که مثلاً همه چیز منطقی باشه. شعار این است دیگر. ولی بروید ببینید مثلاً در ۲۰، ۳۰ سال اول بعد انقلاب فرانسه چه اتفاق‌هایی در فرانسه افتاده.

مثلاً این همه کشت و کشتار که بالغانه نبوده. فقط یک جوری عقده خالی کردن مثلاً می‌بینید در فرانسه. آزادی عمل‌هایی که قبلاً نداشتن. مثلاً یک جور در واقع لذت‌هایی که نمی‌تونستن ببرن حالا می‌توانند در واقع این کار را انجام بدن.

غلبه کودک و والد جدید مدرن

به هر حال این سیر اینکه کودک غلبه کرده، والد قرون وسطایی شکسته، کم‌کم در واقع یک جور قواعد جدیدی تحمیل شدن به جامعه. که راه دیگه‌ای را دارند نشان می‌دهند و باز کودک اسیر یک والد جدیدی شده که به نظر می‌آید این دفعه توسط منطق تولید شده. و همین‌طور قرن‌های بعد که نگاه می‌کنید هی انگار دوباره این والدهای جدید می‌رود سوال می‌روند.

شما به یک نوعی می‌توانید دوران پست‌مدرن را این‌جوری نگاه کنید که کلیسا و دوران سنت یک والدی تولید کرده بودن، یک سلفی را هم یک جایی پروجکت کرده بودن که جای خوبی بود. بعد وارد دوران مدرن شدیم، سلف‌های دیگه‌ای پروجکت شده و بالاخره یک والد جدید به وجود آمد. شما والد جدید به وضوح وجود دارد تو دوران مدرن.

دوران در دوره مدرن والد جدید به شما می‌گوید که باید تابع قانون باشه، قوانین اجتماعی باشه، قوانینی که توسط عقل مثلاً و منطق به وجود اومدن. قراردادهای اجتماعی را باید بپذیرید. این‌ها حتی این‌ها خیلی با روحیه کودکانه سازگار نیست دیگر. خود دوران مدرن نظم جدیدی را دارد به جامعه تحمیل می‌کند. بنابراین آموزش‌های جدیدی به مردم می‌دهد. علم مثلاً جای مذهب را می‌گیرد.

قواعد و قوانین اجتماعی به نوعی در واقع قوانینی می‌شوند که تحمیل دارند می‌شوند و آزادی عمل‌ها نسبت به قرون وسطی برای کودک بیشتره ولی هنوز محدودیت وجود دارد. و کودک اصولاً این محدودیت‌ها را حالا این ترانه اینجا خیلی خوب است که از واژه اید استفاده بکنیم.

اید این محدودیت‌ها را نمی‌پذیره. اگر بتواند این دوران جدید ایجاد بکند که باز هم محدودیت‌هاش کمتر بشود یعنی نظم اجتماعی تحمیل کمتری بهش بکند یا این کار را به هر حال انجام می‌دهد.

شما می‌توانید دوران پست‌مدرن را این شکلی در نظر بگیرید که دوباره ما داریم آن والد مستقر شده حالا در دوران مدرن را نقد می‌کنیم و می‌خواهیم به زیر بکشیم. الان حرف از این است که مثلاً شما در دوران مدرن به هر حال نظم اجتماعی شامل این بود که همجنس‌گرایی چیز بدیه، مواد مخدر نباید باشه و خیلی چیزهای دیگر.

این‌ها قوانین جامعه هستند و باید همه بهشان در واقع یک جوری تن بدن. حالا شما در دوران مثلاً دهه‌های اخیر می‌بینید که همه آن قواعد دوران مدرن که با اسم منطق و عقل و این حرف‌ها به وجود آمده بودن همه یکی‌یکی می‌روند زیر سوال. چرا نباید این آزادی عمل‌ها وجود داشته باشه؟ نهایتاً سیر کلی که شما ظرف پنج قرن می‌بینید در جهت یک جور آزادسازی کودکه.

هرچه کمتر محدود بکنیم. ببینید اید چه می‌خواد؟ که به نوعی فشاری روش نباشد. آن کاری را که دوست دارد و لذت می‌برد را انجام بده. ما به شدت از یک دوران که لذت بردن از زندگی اصلاً انگار جرمه در قرون وسطی می‌رسیم به یک دورانی که الان لذت بردن جرم که نیست وظیفه‌ست و هرچه بیشتر هم محدودیت‌هاش دارد برداشته می‌شود.

نمی‌دانم چقدر این برای‌تان واضح است. اگر خیلی واضح نیست که خود در موردش بحث بکنیم. فکر می‌کنم این نکته که دوران مدرن والد جدیدی تشکیل داده و شاید یک تحول در دوران پست‌مدرن را در واقع بتوانیم بگوییم نقد والد جدیدی که تحمیل شده این کلاً نگاه خوبی است به ماجرا. و قطعاً به هر حال تمدن محدودکننده کودکه.

بنابراین دوران پست‌مدرنیته هم قواعد خودش را باید به تحمیل بکند به انسان. اید بدون هیچ نوع قاعده ای اصولاً نمی‌تواند در جامعه زندگی بکند. تمدن هر راه با سرکوبی لذت‌طلبی مطلق اید و بنابراین تا وقتی که تمدن بشری پابرجاست یک جور در واقع تجلی‌هایی از سوپر ایگو می‌بینیم.

پس یک بیان از تحولات از جامعه سنتی به مدرنیته را سعی کردم بگویم و ادامه‌اش اینکه شما من تصورم این است که تو دوران مدرنیته هنوز یک هاله‌هایی از پروجکشن سلف وجود دارد.

مثلاً یک شخصیتی مثل دانشمند فرهیخته‌ای مثل نیوتون، یک فیلسوفی که مثل دکارت همه چیز را به طور منطقی نگاه می‌کنه، یک الگویی از کماله. هرچند این الگوی کمال با الگوی کمال واقعی که در روان انسان هست سازگار نیست.

تو دوران پست‌مدرن این هم کم‌رنگ شده. شما تو دوران مدرن مثلاً به هنر وقتی که نگاه می‌کنید از لحاظ محتوا هنوز قهرمان‌ها وجود دارند. شاید قهرمان‌ها دیگر آن قهرمان‌های سنتی نیستند. قهرمان سنتی موجود الهیه. یک جوری با خدایان ارتباط دارد. قهرمان‌های دوران مدرن با خدایان دیگر ارتباط ندارند. شبیه مسیح نیستند شاید. ولی به هر حال قهرمانن. دوران پست‌مدرن فاقد قهرمانه.

انگار ما یک سیری از کم‌رنگ شدن سلف اصلاً داریم. و همین شما در طی چهار پنج قرن در همین ترتیب که سلف دارد پروجکشنش کم‌رنگ می‌شود یعنی از اول که به یک جای دوری مثل مسیح پروجکت شده به یک جای نزدیک‌تری مثل نیوتون و دکارت مثلاً فرض کن پروجکت می‌شود و بعد هم دیگر به یک دورانی می‌رسیم که کم‌کم می‌شود گفت اصلاً به چیزی پروجکت نشده.

اگر هم شده اینقدر نزدیک و دم‌دسته که خیلی نمی‌شود اسمش را پروجکشن سلف دیگر گذاشت.

آخرین وسوسه مسیح و پروجکشن سلف

من یاد این افتادم که یک بار بحث در مورد این فیلم آخرین وسوسه مسیح بود که از روی آن کتاب ساخته شد. خیلی اعتراض کرده بودن.

من یادم نیست حالا بحث از کجا شروع می‌شد ولی گفتم که این نکته‌ای که تو این فیلم یک مصاحبه‌ای بود از اسکورسیزی که در آن گفته بود که من از وقتی که این فیلم را ساختم که خب مسیحی‌ها خیلی اعتراض کرده بودن.

فیلم در واقع داستان اساسش این است که مسیح که هیچ لذتی انگار از دنیا نبرده با زهد کامل زندگی کرده در روی صلیب قبل از اینکه جان بده هوس این را می‌کند.

که چرا هیچ لذتی از دنیا نبرده و بعد می‌آرنش پایین و خداوند اجازه می‌دهد که اگر می‌خوای برگردم آن زندگی زمینی بکن می‌آید زندگی زمینی می‌کند و مثلاً ازدواج می‌کند با مریم مجدلیه و بچه‌دار می‌شوند و مثلاً یک لذت‌های زمینی را تجربه می‌کند و بعد هم پشیمون می‌شود.

از این کاری که کرده و بعد شما تو داستان در واقع تو فیلم مثلاً می‌بینید که همه این‌ها در چند ثانیه بالای صلیب تو ذهن مسیح گذشته.

مثل اینکه یک وسوسه‌ای تو ذهنش بود به طور ذهنی تجربه کرد که اگر لذت می‌برد چقدر بد می‌شد و این الگوی جاودانه مسیح یک جوری می‌شکست و از بین می‌رفت و راضی می‌شود به اینکه مثلاً بدون اینکه هیچ لذتی را تجربه کرده باشه از دنیا برود.

بعد خب این آوردن مسیح در زمین و ازدواج کردن و زندگی زمینی تصویر مسیح تصویر جدیدیه دیگر. بعد اسکورسیزی در مصاحبه‌اش گفته بود که برعکس اینکه این‌ها می‌گویند که این فیلم ضدمذهبیه من از وقتی که این فیلم را ساختم خیلی خودمو به خدا نزدیک‌تر احساس می‌کنم.

و من گفتم ببین این چیز است دیگر یک عمر این مسیح در اوج بود و خب خیلی سخت بود به خدا و مسیح رسیدن. یک ایده جدیدیه. خودش نمی‌خواد برود بالا مسیح را آورده پایین شبیه خودش شده حالا احساس قرابت و مثلاً مثل یک قرب به خدا این است که خیلی خب با خدا کمال مطلق آن بی‌نهایت قرار گرفته. سخته.

من میام یک خدا را یک چیزی شبیه خودم تصور کنم و بعد بگویم من به شدت احساس نزدیکی به خدا می‌کنم. این یک خورده این اتفاقی که برایش سلف افتاده این‌جوری است یعنی سلف از آن حالت ماورایی مسیح که دست‌رس دست‌رس ناپذیره و واقعیت ببین هر که یونگی‌ئه که فرایند فردانیت واقعاً سخته و آن نهایت کمالی که سلف بهش دعوت می‌کند دور از دست‌رسه.

بنابراین از نظر روانی درست است و مفیده که شما سلف را روی یک موجودی مثل مسیح پروجکت بکنید. حالا راه سخت می‌شود. وقتی مقصد را دور می‌گیرید راه طولانی و سخت می‌شود. خب خلاصه‌ یک جایی خسته می‌شوید. یک خورده آن سلف را میارید نزدیک‌تر. بازم یک خورده یک ذره خسته می‌شوید مثلاً حالا دانشمند هم نمی‌خواد بشوید.

مثلاً یک چیزی خیلی نزدیک‌تر بشود تا اینکه تبدیل بشود به یک چیزی کاملاً زمینی که خب این دردی را دوا نمی‌کند دیگر. ما وارد دورانی یعنی یک تیکی وجود دارد از حرکت انسان‌ها از قهرمان‌هایی در حد مسیح و پیامبران به عنوان الگوهای کمال به قهرمان‌ها یا در واقع ضدقهرمان‌های موجود در فضای هنری پست‌مدرن. اصلاً فضای هنری پست‌مدرن وظیفه‌اش این است که قهرمانی وجود نداشته باشه.

ببینید شما من یک تجربه جالبی که ندارم یکی از دوستان خودم هستند این تجربه را خیلی خیلی وقت قبل دو تا فیلم را همزمان با همدیگر من دیدم. یک فیلم کلاسیک دهه ۵۰ ۶۰ و یک فیلم بازسازی شده همان فیلم توسط اسکورسیزی در دوران مثلاً دهه ۹۰. اسم فیلم دماغ وحشت Cape Fear این تو دهه اواخر ۵۰ اوایل ۶۰ ساخته شده با بازی Gregory Peck و Robert Mitchum. Gregory Peck آدم خیلی خوبی است.

Robert Mitchum آدم خیلی بدیه. خانواده Gregory Peck خیلی خوبن خیلی معصومن و Robert Mitchum یک آدم بیمار روانیه که این‌ها را اذیت می‌کند و نهایتاً خیر بر شر پیروز می‌شود. این یک روایته. خیلی خیلی طبیعی سینمای کلاسیک. سینمای کلاسیک یعنی سینمای مثلاً تا دهه ۶۰ ۷۰ ادبیات کلاسیک موسیقی کلاسیک این‌ها دورن ولی سینما خب دیگر اولش که شروع شده تا یک جایی مثلاً کلاسیک که تو قرن بیستم.

تنها چیز کلاسیک قرن بیستمی مثلاً سینماست. حالا بیاید این واقعاً این دو تا فیلم کنار همدیگر خیلی جالبن. ببینید این فیلم جدیدی که ساخته شده، قهرمان، کسی که نقش گری‌گوری پک را بازی می‌کنه، نیک نولتی. کسی که نقش رابرت میچم را بازی می‌کنه، رابرت دنیرو. اصلاً رابرت دنیرو جاذبه‌اش خیلی بیشتر از نیک نولتیه. آدم بده جذاب‌تره.

نه از نظر ظاهر و اینکه هنرپیشه‌ی سوپراستار هالیووده. خودش هم آدم باسوادیه، آدم بافرهنگیه. درست است روانیه، ولی واقعاً تا یک جاهایی فیلم اصلاً این‌جوری شما نگاه نمی‌کنید که آن خیره، این شره. این آدم، کسی‌ست که یک رابطه‌ی خارج از خانواده با یک زنی دارد و هیچ مصونیتی تو این خانواده وجود ندارد. اینکه خلاصه اینجا شما راحت نمی‌توانید بگویید کی خیره، کی شره.

تحمل‌نکردن قهرمان در پست‌مدرن

تا این فیلم را اول تا آخر که می‌بینید، قهرمانی در آن وجود ندارد. همه‌ی یک جورهایی متوسط‌الحال به پایین‌ان. و این، ببینید این اصلاً انگار انسان دوران پست‌مدرن تحمل قهرمان ندارد.

بدشون می‌آید اگر شما یک داستان بنویسید و این چهره‌ی خیلی مثبت در آن وجود داشته باشه. برای خاطر اینکه آگاهی پست‌مدرن، ببینید این مثل این است که شما موفق شدید یک فرهنگی درست بکنید که به شما بگوید اصلاً رشد بده.

اگر تو رشد نکردی، من بهت می‌گویم اصلاً رشدی وجود ندارد. اصلاً الگوی کمالی وجود ندارد. خب بهت آرامش می‌دهد دیگر. تا آخر عمرت می‌تونی زندگی، ببینید تصورات قرون‌وسطایی آرامش‌دهنده نیستند. وقتی شما مثلاً فکر می‌کنید که می‌تونستید یک جمله‌ی معروف قرون‌وسطایی این است که تنها غم واقعی بشر، غدیس نبودنه.

شما یک چیزی همه باید غصه‌اش را بخورن. غدیس نیستید. مگر اینکه غدیس باشید. من نمی‌گویم شما غدیس هستید. وقتی شما در مفهوم غدیس را ایجاد می‌کنید در فرهنگ و هدف را می‌ذارید رسیدن به مسیح، خب غصه‌دار می‌شوید دیگر. چون نرسیدید دیگر. هر روز می‌رید خودتان را نگاه می‌کنید، مثلاً تو آینه می‌بینید چه بایدتی را نصیب نکردید.

ولی اگر من بیام یک فرهنگی ایجاد بکنم که اصلاً در آن الگوی کمالی وجود نداره، خیلی آرامش‌دهنده است. یا الگوهای کمال را بیارم. شما الان الگوهای کمالی که مطرح می‌شه، ببینید آن به من یک جور یک چیزهایی اگر اشکال ندارد بحث را یک خورده ممکن است خراب کند ولی چون یک وعده‌ای دارم که یک جورهایی به تارانتینو یک اشاراتی بکنم، به هر حال این بحث قرار بود که بعد از بحثم روی سینمای تارانتینو بیاید.

چون سینمای تارانتینو الگو و نمونه‌ی سینمای پست‌مدرن تلقی می‌شود. ببینید قهرمان‌های تارانتینو، قهرمان‌ها، یعنی شخصیت‌ها، الگوهای کمال در دوران پست‌مدرن، ستاره‌های هالیوود، خواننده‌های راک، این دنیای تارانتینو را نگاه کنید. آن آدم نیل دایموند در آن هست. اینکه همه‌ی این آدما، این دیگر نه این‌ها می‌خواهند غدیس بشوند و هیچ، الگوهای کمالشون همین شخصیت‌های سینمای دم‌دست و پاپ و الویس پریسلی و این حرف‌ها هستند.

ما وارد یک دنیایی شدیم که قهرمان‌های زیادی اتفاقاً در آن وجود دارد. همین قهرمان‌های خودمان هم این، هر لحظه ممکن است شما خودتان هم تبدیل به یکی از این قهرمان‌ها بشوید. اگر بخت، مثلاً بختتون باز بشود و شتر بخت در خونه‌تون بشینه، ممکن است یک تهیه‌کننده‌ی هالیوود بیاید بگوید بیا من از تو یک ستاره می‌سازم.

چون اتفاقاً این فرایند ستاره شدن، در واقع ستاره‌سازیه دیگر. این است که کسی باید حمایت بکند شما را تا تبدیل به یک ستاره بشوید. ستاره شدن قواعد و آدابی دارد که هر روز تغییر می‌کند. و یک کسانی هستند که بلدن که این قواعد چیست. نظرسنجی می‌کنند ببینن الان جای چه چیزی خالیه.

مثلاً این اگر یک خواننده‌ی جدیدی بیاریم روی صحنه که این‌جوری لباس را بپوشه و این اخلاق و آداب و مثلاً بروز بده، این تبدیل به ستاره می‌شود. مثل خود الویس پریسلی.

الویس پریسلی اصلاً یک چنین آدمی نبوده که شما تو صحنه می‌بینید، ولی بهش گفتن که این‌جوری رفتار کن. می‌گویند مثلاً یک پسر خیلی خجالتی‌ای بوده ولی قرار بود را صحنه یک چیز دیگه‌ای، شخصیت دیگه‌ای از خودش نشان بده.

مثلاً نسبت به دخترا حالت تهاجمی داشته باشه. این آن روز باعث مثلاً ستاره شدن می‌شد و تشخیص درستی بود. شد. خب بنابراین ما وارد دوران پروجکشن سلف در نزدیکی خودمان هستیم دیگر. فکر نکنید از این چیزتر هم بشود. تا یک جوری به تهش رسیدیم دیگر این قهرمان‌های الان که می‌بینیم یک جوری دیگر از آن پایین‌تر فکر نمی‌کنم.

خیلی روزمره است دیگر آدم‌ها به یک جایی بفرما. آها خب. باربی جزو خدایان دوران پست‌مدرنه. الگوی کماله دیگر. بله یک جور الگوی کماله. مثلاً از نظر ظرافت اندام و این‌ها خلاصه‌ یک چیزی می‌توانید بگویید که شما خودتان شبیه باربی درست بکنید مثلاً یک جوری نه واقعاً ببینید این جایی که سلف پراجکت می‌شود در واقع آن الگوی که شما تو زندگی خودتان دارید دیگر.

الان الگوی جوونا چیه؟ یکی می‌خواهد خودش را شبیه این هنرپیشه بکنه، یکی از آن یکی هنرپیشه خوشش می‌آید. عشقشون اگر مثلاً یک دختریه الگو مثلاً قبل از انقلاب ۹۹ درصد دخترا ایران الگوشون گوگوش بود.

و این تقریباً در طول تاریخ فکر کنم این همه اجماع به وجود نیامده در هیچ فرهنگی. چون یک نفر اصلاً اینجا بود. واقعاً من نمی‌دانم قبل انقلابش دختری بود که غیر از گوگوش مثلاً یک الگویی داشته باشه.

البته من جامعه سنتی داشتیم ممکن است هنوز آن‌هایی که در این فضای پاپ زندگی می‌کردند به هر حال الگوی خودشونو گوگوش قرار می‌دادن. برای مردهای ایرانی متأسفانه هیچ الگوی به اصطلاح مسلطی که دامینیت بکند بقیه را به وجود نیامده. فکر کنم مثلاً فردین، چنگیز وثوقی، بهروز وثوقی این‌ها لابد جزو بهروز وثوقی یک موقعی واقعاً یک چیز بود دیگه، یک ستاره‌ای بود که مثلاً مدل موشو تقلید می‌کردند.

ببین این همان فرایند به کمال رسیدنه دیگر. سلف مثلاً انگار یک جایی پراجکت شده، یک قهرمان وجود دارد و من می‌خواهم مثل آن قهرمان باشم.

عامیانه‌شدن فرهنگ و سطح کار

ولی خب سطح کار آمده پایین. سطح کار آمده پایین و راه خیلی ساده شده. خیلی راحت می‌شود شما شبیه گوگوش یا نمی‌دانم چیز سعی کنید این‌جوری حرف بزنید. این حرف زدن هنرپیشه‌ها، این حرف زدن آدم‌ها تأثیر می‌ذاشت و می‌گذارد. الان غرب این‌جوری است.

شما نگاه کنید مثلاً یک پدیده‌ای مثل امینم ظاهر می‌شه، یک دفعه یک جور مدل لباس، مدل راه رفتن، مدل حرف زدن، مدل فرهنگ رپ، به اصطلاح فرهنگ هیپ‌هاپ از سلام علیک کردن تا راه رفتن و لباس پوشیدن یک چیز داره، یک آدابی دارد.

این‌ها آداب جدیده و همه این فرهنگ‌ها برای خودشان قهرمان‌های خودشان را دارند. خب من یک چیز خیلی کلی گفتم و یک شمای خیلی کلی که و چون سلف مهم‌ترین مفهوم روان‌کاویه یونگه وقتی یک تحلیل گلوبالی می‌خواهیم ارائه بدهیم در مورد بشر خوب است نگاه کنیم ببینیم چه بلایی سر سلف آمده.

جایی پراجکت شده یا نشده، چه جوری پراجکت شده. من یک نکته‌ای را گفتم فقط برای تأکید مجدداً بهش اشاره می‌کنم. برخلاف یک جور تبلیغات و تصوراتی که دقیقاً جنبه جبرانی دارند که همه‌جا به شما می‌گویند که دوران مدرن، دوران فردگراییه. دورانی که فرد در آن مثلاً فردیت در آن مثلاً مطرح شده یک جورهایی برعکسه.

به همان شعارهای انقلاب فرانسه که گفتم وقتی الگوی رشد وجود ندارد و روش تأکید نمی‌شه، اتفاقاً جامعه است که فرد را می‌بلعه. کمتر نکته فرهنگی و اجتماعی هست که یونگ این‌قدر در آثارش تکرار کرده باشه که ویژگی دوران مدرن اصولاً حل شدن فرد در جامعه است.

یعنی مثلاً فکر کنید الگوهای اخلاقی و الگوهای رشدی که در فرهنگ مدرن مطرح شده، انسانی که به جامعه خودش خدمت می‌کند و این حرف‌ها زیاد احتمالاً شنیدید.

این‌ها به درد سلف نمی‌خوره. سلف نمی‌تواند خودش را پراجکت بکند روی یک کسی که به جامعه خدمت می‌کند که چه بشه؟ یعنی سلف اصولاً دنبال رسوندن آدم‌ها به رشد فردی خودشونه. اینکه من دنبال این باشم که دیگران هم به رشد فردی خودشان برسن، جامعه را مثلاً به یک سمتی ببرم خیلی خوب است ولی این تبعیت از سلف نیست.

من خودم از من به جایی نمی‌رسم اگر همه آدم‌ها را هم برسونم به استادی خودم رشد نکردم. من سلف من همچنان بر علیه من در واقع سیگنال‌های خودش را می‌فرسته و اینکه انتظار دارد که همه رشد بکنند. به هر حال این میزان وظیفه شما در ۱۰ سال قبل یک آدم ۱۰ سال قبل را ببینید خیلی این احساس اینکه وظایف اجتماعی دارد ممکن است بیشتر وظایف در مقابل خانواده دارد.

این خانواده هی مرزهاش در دوران مدرن برداشته می‌شود و بزرگ می‌شود. شهروندی یک مفهوم من یک عضوی از این شهرم در مقابل کل آدم‌هایی که تو این شهر هستند مسئولیت دارم. این‌ها دور شدن از تصور مسئولیت من در قبال خودم، زندگی فردی خودم. اینکه زندگی اجتماعی حجم بیشتری از زندگی من را در واقع به خودش اختصاص می‌دهد.

من نمی‌خواهم وارد این بحث‌های سیاه اقتصادی اجتماعی زیربنایی بشوم ولی شما اگر در مورد اینکه چه تحولات اساسی به وجود آمد که این سلف یک دفعه اختلال پیدا کرد مطمئناً دلایل اقتصادی اجتماعی یعنی شما یک تحولات زیربنایی در تاریخ بشر می‌بینید.

دوران فئودالیسم دارد تمام می‌شه، آن نوع تولید، آن نوع اقتصاد دارد دچار فروپاشی می‌شه، وارد دوران سرمایه‌داری داریم می‌شیم، طبقه بورژوا به وجود اومده، کلیسا و اشرافیت با همدیگر دستشون تو دست همه.

انقلاب‌هایی اتفاق می‌افتد که اشرافیت از بین برود. کلیسا هم به عنوان یک کسی که خودش را به اشرافیت چسبونده در مقابل این قیام‌هایی که در واقع طبقه بورژوا رهبری می‌کنند در موضع ضعف قرار می‌گیرد.

بنابراین ما یک پایه‌های اقتصادی اجتماعی خیلی روشنی داریم که چه جوری این والد در واقع شکل می‌گیرد. فقط ماجرای یک چیز فرهنگی ساده نیست. این‌ها از یک جاهای خیلی عمیق در واقع مناسبات اجتماعی می‌آید.

ببینید من می‌خواهم به یک نکته مثبت اشاره بکنم. اول هنر. هنر سنتی یک هنریه که واقعاً شما وقتی که به این هنر دقت بکنید من می‌خواهم با اصطلاحات روان‌کاوانه در موردش حرف بزنم.

هنرمند ادای انگار کمال را دارد در می‌آورد. مثل یک الگوی کمال شما گذاشتی و هنرمند یک جوری انگار دارد از طرف آن الگو انگار مثل نمی‌دانم چه انگار به کمال رسیده و دارد هنر خودش را تولید می‌کند.

فکر کنید مثلاً ما ادبیات خودمان را در نظر بگیریم. شعر عراقی را در نظر بگیریم. فکر می‌کنید چند درصد این آدم‌هایی که شعر عراقی می‌گفتند واقعاً عارف واصل بودن و این حرف‌ها را درباره عشق الهی و آن چیزها زدن؟ برآورد من این است که کمتر از یک درصد. ادای ببینید من می‌توانم الان شعر عرفانی برای‌تان بگویم.

یک خورده بشینم مثلاً این چهار تا شعر بیارم کنار خودم بگذارم من هم یک چیزی می‌گویم. هیچی هم ممکن است به هیچی هم تجربه‌ای نکردم. شعر آن قرون وسطایی هنر قرون وسطایی بیرون‌ریختن تجربیات واقعی درونی هنرمند نیست.

آن چیزی را من دارم بیرون می‌ریزم که فکر به من آموزش دادن که باید بیرون بریزی. انسان باید این‌جوری به دنیا نگاه کند و من بر اساس آن بایدها هنر دارم تولید می‌کنم.

الگوی زیبایی و مینیاتور

مینیاتور یک جور ممکن است فکر نکنید این هنرمندهایی که مینیاتور می‌کشیدن همه از این چهره‌هایی که می‌کشیدن خیلی لذت می‌بردن. ولی الگو این است. انسان مثلاً حالا زیبایی این‌جوری دارد تعریف می‌شود. ممکن است یواشکی مثل داستایوفسکی مونالیزا کشیده حالا داستایوفسکی این‌جوری در چیز است در آستانه دوران مدرنه. مونالیزا کشیده، مریم را کشیده، خیلی شام آخر کشیده، همه این‌ها جزو الگوهای خیلی والایی کشیده شدن.

بعد می‌آم نقاشی‌های آخر عمر داوینچی را ببینید. چهره‌های زشت کشیده. مثل ببینید داوینچی یک آدمیه، شاید شب که می‌رود خونه‌اش دلش می‌خواهد یک چنین مزخرفاتی بکشه، کاریکاتور بکشه. ولی اینکه نمی‌تواند این را برود تو کلیسا بکشه، کاری مثلاً آدمی بکشه دماغش این‌قدر گوشاش نامتقارنه. یک مقدار زیادی طراحی از داوینچی به یادگار مانده که پر از چهره‌های نامتقارن و زشت و خارج از آن الگوهای زیبایی‌شناسی برون‌گرا هستند.

ولی نقاشی‌های دیواری کلیساش همه از همان الگوها دارند پیروی می‌کنند. واقعاً فکر نکنید که داوینچی دارد درون خودش را بیان می‌کند. مثلاً وقتی دارد شام آخر را می‌کشه. دارد از الگوها پیروی می‌کند. بنابراین هنر کلاسیک یک عیب بزرگی داره، صمیمانه نیست، صادقانه نیست. شما به راحتی می‌فهمید که این الان این شعر همین‌طوری بافته شده. از جایی از یک حس درونی نیامده.

تحول وارد شدن به هنر مدرن این است که هنرمند می‌شکنه آن چیزی را که بهش نرسیده، لااقل صادقانه می‌گوید. ایرادش این است که حالا ممکن است احساسات سخیفی را دارد بیان می‌کند. ببینید در هنر کلاسیک شما چهره‌های زیبا می‌بینید، احساسات متعالی می‌بینید ولی صمیمانه نیستن، واقعی نیستند. برای همین خیلی تأثیرگذار نیستند. چون از عمق وجود هنرمند اصلاً بیرون نیومدن.

عوضش تو دوران مدرن خیلی صمیمیت می‌بینید. طرف احساس واقعی خودش را آن لحظه دارد بیان می‌کند. ولی این احساس مسخره‌ایه. یعنی اصلاً اگر من ارتباط برقرار بکنم نه تنها جلو نمی‌رم بلکه سقوط می‌کنم. الان این هنر پاپولار که دنیا را گرفته، این موسیقی مثلاً فرض کن، مثلاً Eminem دارد صادقانه نفرت خودش را نسبت به مادر خودش بیان می‌کند.

ولی این چه کاریه که من بیام یک چنین احساس سخیف و زشتی را مثلاً بیان بکنم. هنر کلاسیک جلوی بیان این‌جور احساسات را می‌گرفت و عوضش تاوانی که می‌داد این بود که هنر صادقانه نیست. حالا ما به یک دوران صادقانه‌تری رسیدیم که البته من واقعاً تو اینکه حتی Eminem دارد باز حرف دل خودش را می‌زند شک دارم و فکر نمی‌کنم این‌جوری باشه.

ولی به هر حال این نوع هنر، در مورد Eminem این حرف را زدم. در مورد این شخص خاص. برای اینکه می‌بینم این‌جور پدیده‌ی ساخته شده‌ست ممکن است. من یک بار در همین جلسات فکر می‌کنم به این موضوع اشاره کردم.

یک گروه به اصطلاح دوئت پاپ تو سال‌های اخیر خیلی فروش خوبی کرد به اسم تاتو. دو تا دختر که روس بودن اگر اشتباه نکنم، مهاجرت کردن رفتن آمریکا و آنجا کارشون خیلی گرفت.

این‌ها به وضوح لزبین بودن، همجنس‌گرا بودن و به وضوح روی صحنه نمایش می‌دادن همجنس‌گرا بودن خودشان را. یا مثلاً در ویدیو کلیپ‌هایی که تهیه می‌کردند به هر حال یک مایه‌ای از این حس اینکه مثلاً رابطه‌ای با همدیگر دارند وجود داشت. تا چند ماه قبل یا یک سال قبل رسماً اعلام کردن که اصلاً هیچ خبری نبوده.

تهیه‌کننده‌ها به ما گفته بودن که این الان مده. این کار را بکنید معروف می‌شید، سی‌دی‌هاتون بیشتر فروش می‌ره، ما این کار را می‌کردیم. هیچ‌وقت با هم هیچ‌گونه رابطه‌ای نداشتیم، نه اصلاً هیچ‌جور برنامه. فقط بنابراین شما ممکن است الان کسی تا حالا این ترانه را نخونده که در آن مادر خودش را با چیز بکشه. حالا Eminem دارد می‌خونه.

Eminem یک چهره‌ی ساخته شده‌ست که پشتش مثلاً یک تهیه‌کننده‌هایی قرار دارند که دارند یک فضاهای خالی که خوب می‌فروشه را پر می‌کنند. ولی به هر حال ما در هنر پاپولار، در هنر مدرن آدم‌های زیادی داریم که مطلقاً احساسات واقعی خودشان را سعی کردن بیان بکنند. منتها این احساسات متعالی نیست. شما در ادبیات کلاً نگاه می‌کنید می‌بینید دوران کلاسیک ادبیات معمولاً روایت دانای کل.

یعنی یک نفر دارد روایت می‌کند که همه‌چیز را می‌بیند و همه‌چیز را می‌داند. هرچه جلوتر می‌آید می‌بینید که دیگر این‌جوری این‌جور روایت‌ها خیلی انگار با فضای مدرن و پست‌مدرن سازگار نیست. یعنی راوی خودش یکی از آدم‌های داستانه. نمی‌دونه آدم‌های دیگر چرا این‌جوری دارند. حداکثر شما احساسات یک نفر در آن دارد بیان می‌شود. راوی برای شما روایت نمی‌کند که چرا یک کاری را انجام داده.

ولی نمی‌دونه که دیگران چرا این کار را انجام دادن. تا حالا مثلاً روایت‌های پست‌مدرن گاهی فضا را این‌جوری می‌شکنن که یک داستان را از چند تا زاویه روایت می‌کنند.

نه اینکه یک دیدگاه مطرح نشه، یک جوری انگار بازسازی دانای کله ولی به یک معنای قابل‌قبول در فضای مدرن. بله طبیعی است که آن دانای کل یک جوری انگار در آسمان‌ها قرار دارد و ما در دوران مدرن دیگر چیزی در آسمان‌ها را نمی‌پذیریم.

من به یک عاملی می‌خواهم اشاره بکنم که خیلی چیزه، خیلی کار بدیه وقتی که کسی این حرف را می‌زند.

تحول مثبت عمومی‌شدن فرهنگ

می‌خواهم به یک تحول صددرصد مثبتی اشاره بکنم. چون الان مثلاً من دارم یک حرف‌هایی می‌زنم به نظرم می‌آید که اتفاق‌های بدی افتاده. هرچند دارم سعی می‌کنم بگویم که مثبت و منفی با همه.

یعنی مثلاً من واقعاً خودم از عدم صداقت در هنر خیلی بیشتر اذیت می‌شم تا اینکه یک نفر لااقل وقتی مثلاً سخیف‌ترین احساسات خودش را یک نفر بیان می‌کنه، من کنجکاوی اینکه ببینم اوه انسان می‌تواند احساسات در این حد سخیف هم داشته باشه ارضا می‌شود.

یک چیز واقعی را دارم می‌بینم. ولی اگر احساس کنم که چه سخیف چه متعالی دروغ گفته شده، اصلاً یک احساسی وجود نداره، طرف مثلاً دارد ادای، شما فکر کن یک شعر را بخونی، خیلی احساسات لطیفی در آن بیان شده، ولی بعداً بفهمی یک آدمی بوده که فقط مثلاً شعر جامی را گذاشته جلو خودش و سعی کرده یک تقلید کند.

یک خورده واژگانش را تغییر داده و یک شعر ساخته بدون اینکه هیچ احساسی داشته باشه. مثلاً موقعی که داشته شعر را می‌گفته، مثلاً داشته خیار می‌خورده. یا تلویزیون نگاه می‌کرده. مثلاً می‌گم، یعنی همین‌جوری حسی وجود نداشته، همین‌جوری یک سری واژه‌ها را ریخته روی کاغذ.

حالا بگذار این چیزی که می‌خواهم بگویم این است که یک تحول خیلی مثبتی اتفاق افتاده که زمین‌ساز تحولات این‌شکلی بوده و از این جهت این حرف خوبی نیست که معمولاً ما انتظار داریم که اتفاق‌های خوب نتایج خوبی به بار بیاورد.

من فکر می‌کنم اختراع دستگاه چاپ و همگانی شدن آموزش خیلی کمک کرد به اینکه یک چنین اتفاق‌های فرهنگی تو دنیا بیفتد. یعنی شما فضای فرهنگ سنتی را تا وقتی می‌تونستید نگه دارید که تعداد آدم‌های باسواد یک تعداد خیلی محدودی آموزش‌دیده در یک قالب‌های خیلی محدودی بود.

یعنی کتابخونه‌ها کشیش‌ها بودن، راهب‌ها بودن. راهب‌ها کتاب می‌نوشتن، استنساخ می‌کردند و خودشان هم می‌خوندن. توده مردم فرهنگ تولید نمی‌کردن اصلاً. آن آدم‌های خاص هم نه اینکه آدم‌های متعالی بودن، آدم‌هایی بودن که تعالیم متعالی دیده بودن، لااقل بلد بودن که چگونه ادای تعالی دربیارن.

همه‌چیز قلابیه یک جورایی، نگاه کن در نسبت عمده‌ای از، من نمی‌خواهم بگویم همه مثلاً شعرا و این‌ها، اتفاقاً خب ما در حداقل ادبیات خودمان واقعاً آدم‌هایی داریم که به نظر من نمی‌شود شک کرد که این‌ها تجربه‌های شخصی خودشان را به صورت اشعار عارفانه بیان کردن.

ولی خب یک بخش عمده‌ای از ادبیات کلاسیک غیرواقعیه، غیرصادقانه است. شما وقتی در آموزش عمومی شروع شد در قرون وسطی، در جامعه‌ای که حالا تعداد خیلی خیلی زیادی آدم، ببینید ما یک ادبیات فولکلور، یک ادبیات سخیف عامیانه همیشه داشتیم.

در سراسر دنیا وجود داشته. شما مثلاً تو همان اروپای قرون وسطی داستان‌های کانتربوری را داریم، داستان‌های عامیانه انگلیسی. یا دکامرون را داریم، داستان‌های عامیانه ایتالیایی که این‌ها ثبت شدن. پر از سخافت به یک معنایی هستند که حالا من به کار می‌برم. پر از روابط مثلاً جنسی خنده‌دار، چه می‌دانم از هر همجنس‌گرایی. در توده مردم، یعنی آدم‌های تعلیم‌ندیده، بالاخره یک فرهنگ‌هایی این‌جوری وجود داشت.

فاحش، مثلاً شما تارانتینو را می‌بینید که رکیک‌ترین فحش‌ها را می‌ده، خیلی هم انگار جزو کوله دیگه، یک آدمی که خیلی زیاد فحش می‌دهد و از کلمات رکیک استفاده می‌کند جالب است.

خب این فحش دادن که تازه اختراع نشده، در سراسر تاریخ یک رشتی از جامعه بودن همه‌ش داشتن به همدیگر فحش می‌دادن. ولی در ادبیات ثبت نمی‌شد، برای اینکه آن آدم‌هایی که این تیپی بودن، این‌ها کتاب نمی‌نوشتن، این‌ها هنر تولید نمی‌کردن.

این یک جوری مثل اینکه یک مکانیسمی وجود داشت که یک آدم‌هایی برچین بشن، یک چند نفری تعلیم ببینن، الگوهای کمال را. ببین بگذار یک نکته خیلی ساده، شما خطاطی را نگاه کنید. شما یک جوری می‌توانید بگویید که تمام نوشته‌های قرون وسطی قبل همه خوش‌خطن. ولی از الان چی؟ مردم مثلاً بیاید خط نمونه خط مردم را بگیرید، کلاً اورال متوسط بگیرید، یک چیزی نزدیک به صفر در می‌آید.

وحشتناکه مثلاً خط. خب دلیلش این است که آن‌ها یک تعداد، مثل این است که آن موقع مثلاً یک آدم‌هایی را برمی‌داشتن آنجا خوش‌خط نبود، اصلاً اجازه نوشتن نداشت. یک مقدار قلم و کاغذ و مرکب را می‌دادن به چند نفر آدم خوش‌خط استنساخ می‌کردند. خیلی طبیعی است که کتاب‌های قدیمی همه خوش‌خط نوشته شده باشند.

ولی الان خودکار، کاغذ هم تو بازار هست، همه هم سواد دارند. این‌جوری نیست که مکانیسمی وجود داشته باشه بگوید اصلاً بگوید تو بنویس، تو ننویس. توده مردم همه دارند فرهنگ تولید می‌کنند. فرهنگ عامیانه همیشه وجود داشت، ولی تبدیل به اثر هنری نمی‌شد، ثبت نمی‌شد. اگر می‌شد هم خیلی در حجم کم. داستان‌های هزار و یک شب را ما داریم.

این‌ها اتفاقاً این کارگردان بزرگ سینمای ایتالیا هر سه تا داستانی که الان من اسم بردم را فیلم کرد. هم Canterbury Tales رو، هم هزار و یک شب را و هم The Decameron را. چون این را دوست داشت دیگر. این اتفاقاً تو دهه ۶۰ و ۷۰ این فیلم‌ها در اومدن. ولی اینکه الان اتفاقاً این نوع فرهنگ را می‌پسندن و می‌پذیرن.

چاپ، آموزش و عامیانه‌شدن

یعنی ببینید این عامیانه شدن فرهنگ یک نتیجه در واقع عمومی شدن فرهنگ. به نظر می‌آید چاپ و همه‌چیز خیلی خوبه، افترا شده، همه آموزش دیدن. ولی به این جنبه هم دقت بکنید که وقتی همه مردم حالا صداشون شنیده می‌شه، به الان گفتم صداشون، مثل این است که قبلاً چند نفرو آوازخوان، ستایشگرهای خوش را می‌گرفتن، تعلیم می‌دادن تو کلیساها بخونن، فکر کنید حالا یک دورانی رسیده همه می‌خوانند.

حالا دیگر چه انتظاری دارید که چه شنیده بشه؟ صداهای عجیب و غریبی به هر حال دارد شنیده می‌شود. این عمومیت پیدا کردن تولید هنر و فرهنگ که تو این قرن‌ها اتفاق افتاده که تقصیر گوتنبرگ بوده. اگر دستگاه چاپ ساخته نمی‌شد، این اتفاقاً نمی‌افتاد و ما تو همان دوران کلاسیک باقی می‌موندیم و همه‌مون داشتیم هنر قلابی تولید می‌کردیم، مصرف می‌کردیم و هیچ‌کس هم به این‌جایی نمی‌رسید.

من هر دوتاش به نظرم بد، بد می‌آید. یک جوری دارم سعی می‌کنم آن توازن را برقرار بکنم که مثلاً هنر مدرن صادقانه است ولی سخیفه، آنجا غیرصادقانه. حالا یکی ممکن است از آن بیشتر خوشش بیاد، یکی از این. ولی من واقعاً خوشم نمی‌آید خوش بشنوم و سخیف‌ترین مثلاً احساسات را در عین حال خوشم نمی‌آید دروغ بشنوم.

در هر دو تا هنر، آدم و هنر متعالی بوده. همان موقع آدم‌هایی بودن که واقعاً متعالی بودن، صادقانه احساساتشون را بیان می‌کردند. الان هم تو قالب هنر پاپیولار هم آدم‌هایی هستند که احساسات لطیفی دارند و به خوبی دارند بیان می‌کنند. من یک چیزی که می‌خواهم بگم، ببینید یک اتفاق فجیعی که افتاد در اثر عموم عمومیت پیدا کردن تولید و مصرف فرهنگ.

تولید و مصرف فرهنگ در قرون وسطی به یک رسته بسیار بسیار کوچک جامعه اختصاص دارد و بعد تبدیل می‌شود به یک مسئله عمومی. هر کدام ما الان می‌توانیم فرهنگ تولید بکنیم و شاید هم یک چیزهایی را به ثبت برسونیم. یعنی هر کسی می‌تواند شعر بگه، با یک بودجه مختصری شعر خودش را یک جایی چاپ بکند.

به هر حال همه ما یک چنین امکانی را داریم. عمومی شدن تولید و مصرف فرهنگ، مخصوصاً آن مصرفش هم، مصرف‌کننده هم عمومی شده، همزمان با بروز فرهنگ سرمایه‌داری خب نتیجه‌اش این شده که فرهنگ جزو کالاهای نظام سرمایه‌داری شده. یعنی بزرگترین فاجعه‌ای که تسریع کرده یک جنبه‌هایی از سقوط دنیای مدرن رو، این است که تولید فرهنگ تبدیل شده به یک بخشی از تولید سرمایه‌داری.

که همین این نکاتی که الان من دست‌ و گریخته گفتم، یک سرمایه‌دار میاد، نگاه می‌کند ببیند چه مورد پسند مردمه. فحش بدیم، می‌فروشه فیلم یا نمی‌فروشه؟ اخلاق و این‌ها اصلاً سرمایه‌دار چه می‌داند که چه کاری به این دارد که اخلاق چیه؟ من الان می‌خواهم ببینم که اگر واژه‌های زشتی در ترانه‌های مثلاً پاپولار به کار برود بیشتر فروش می‌کند.

خب یک تهیه‌کننده می‌آید آدم‌های آدم‌هایی را استخدام می‌کند که ترانه‌های خیلی رکیک بگن، آدم‌هایی که حالا خودشان می‌گویند می‌خوانند یا آدم‌هایی که ترانه می‌گویند دیگران می‌خوانند. رکیک‌ترین فحش‌ها را مثلاً من یک بار یک ترانه رپ شنیدم حالا خیلی تجربه شنیدن ترانه رپ نداشتم. خیلی برای من جالب بود که خواننده ترانه رپ یک خواننده‌ای بود به اسم میستیکار.

آن موقع هم جزو نامبر وان‌ها بود. مثلاً ۱۰ سال، ۱۲ سال پیش. فحش می‌داد به همه خواننده‌ها و رپرهای دیگر. فحش‌های رکیک اصلاً موضوع این مثلاً به جنیفر لوپز این‌ها می‌دادن. خیلی برای من با اینکه خیلی چیزهای مدرن و این‌ها شنیده بودم ولی اینکه اصلاً خواننده دارد یک ترانه‌ای می‌خونه که در آن واقعاً به آدم‌های واقعی داشت فحش می‌داد. خیلی بامزه‌ست دیگر.

چقدر چه هنری و متعالی واقعاً آدم روحش مثلاً به کمال می‌رسد وقتی این ترانه‌ها را می‌شنوه. خب من یک این را می‌خواستم بگویم که یک موقعی در فرهنگ سنتی ما این حرفو می‌زدن می‌گفتند که می‌گفتند سخن نو آر که نو را حلاوتی‌ست دگر. طرفدار نوگرایی و سخن نو گفتن بودن. به یک معنای خوبی سخن این سخن تازه بگو تا مثلاً دو جهان تازه شود.

سخن تازه می‌خواستم بگویم ولی سخن تازه درستی که تا حالا کسی نگفته باشه. نه هر چیزی. شیوه تولید سرمایه‌داری نوگرایی به این معنا که یک کاری بکنیم تا حالا کسی نکرده باشه. خسته شدن مردم مثلاً تا حالا این را دیگر ندیده بودن. مثلاً هر جور فیلم رفته بودن. چون اینکه مرزها همین‌جوری دارد شکسته می‌شود در اینکه خب بازار خرید و فروشه دیگر.

شما چگونه مثلاً فرض کن یک کالا روش می‌زنی نیو مردم می‌روند می‌خرن. کوکاکولای مثلاً جدیدی یک طعم جدید دارد. هنرم فرهنگم افتاده تو همین چرخه تولید چیزهایی که فروش برود. چه به فروش می‌ره؟ سخن تازه. سخن تازه حالا هر مزخرفی که می‌خواهد باشه. من از این جهت می‌گویم که فکر نکنید که امینم احساسش نسبت به مادرش خیلی دوست دارد هیچ‌وقت هم مشکلی نداشته.

ولی تشخیص این است که تا حالا کسی مادرشو نکشته و ترانه‌ای با این مضمون نخونده. پس بیا یکی بخونیم و ترانه هم خیلی می‌گیرد. همه مثلاً نوجوونا.

رسانه، خشونت و مسئولیت

بعد جالب این است که نوجوونا ممکن است بروند مادرشونو بکشن. این مسئولیتش با کسی نیست. با شما هیچ‌وقت من نشنیدم که مثلاً الیور استون یا حالا تهیه‌کننده نمی‌دانم سرمایه فیلم قاتلین بالفطره را کی تهیه کرد؟ تهیه‌کننده فیلم بود. به هر حال نمایش این فیلم تو دنیا باعث یک سری قتل شد. نوجوونایی که با همان سبک آدم کشتن. خب این جنایت محسوب نمی‌شود.

آن سرمایه‌دار هیچ مسئولیتی ندارد در قبال اینکه اثر هنری تولید کرده که منجر به قتل شده. و فکر می‌کنم حتی قابل پیش‌بینیه. خیلی بعید نبود. شما اگر فیلمو می‌دیدید قبل از اینکه این‌ها من موقعی فیلمو دیدم که خب ماجرای جنایت و این‌ها تمام شده بود. ولی فکر می‌کنم اگر قبلشم می‌دیدم می‌شد حدس زد که بچه‌ها بروند این فیلمو ببینن ممکن است پدر و مادر خودشونو بکشن.

من قبلاً به این نکته اشاره کردم در یعنی تهران یک دختر نوجوانی با دوست پسرش پدر و مادر برادر خواهرهای دختر را با همان سبک این فیلم کشتن و به مادرشون هم حمله کردن چاقو بهش زدن ولی مادر نمرد و خلاصه پلیس آمد. یک ماجرای جنجالی حدود ۱۰، ۱۵ سال قبل ایران بود که یک چنین قتل‌هایی اتفاق افتاد به تبعیت.

به هر حال ما هم بی‌نصیب از افاضات الیور استون و چیز فیلمش نموندیم. فیلم‌هاشم تارانتینو نوشته. جزو فیلم‌هایی بود که ما در موردش صحبت کردیم. خب همین این من تقریباً دارم به آخر چند تا نکته که می‌خواستم بگویم می‌رسم. این ویژگی‌ای که تولید انبوه فرهنگ و اینکه ببینید باورتون شاید نشود نمی‌دانم چقدر تجربه خواندن فلسفه پست‌مدرن دارید.

عین این شیوه تولید هنر در فلسفه پست‌مدرن هم هست. یعنی این نوگرایی به این من یک حرفی می‌زنم تا حالا کسی نزده. نه شوخی اگر فکر و این آدم‌هایی که دارند ایده‌های جدید می‌گن، این‌ها یک شهود و یک نظام کلی‌ای تو ذهنشون دارند برنامه‌ریزی می‌کنن، به‌شدت اشتباه می‌کنند. به‌شدت این سیستم نوآوری تو فلسفه هم حتی وجود دارد.

من الان یک چیزی می‌گم، هیچ‌کی به عقلش هم نرسیده اصلاً می‌شود یک چنین حرفی هم زد و بعد یک سری شواهد هم خب برای هر چیزی می‌شود آورد. اینکه انگار ما تحت همین شیوه تولید انبوه داریم به یک فرهنگی می‌رسیم که همه حرف‌ها در آن زده شده باشه. هیچ کلامی باقی نمونه که کسی نگفته باشه، هیچ ادعایی نمونه که کسی نکرده باشه.

و این یک جهان جدیدیه دیگر. و اصلاً ربطی به فرهنگ به معنای مثلاً آن روستایی‌ش ندارد. اینجا کلاً از مجموعه همه دنیای سخن، همه حرف‌هایی که می‌شد زد، یک اپیزودی گفته شده بود و گفته می‌شد، ولی الان با شدت زیاد این جهان دارد درنوردیده می‌شود و هر روز گاهی باور کن می‌شینم خودم فکر می‌کنم این را تا حالا کسی نگفته، ببینم کی این را می‌گوید.

مثلاً فلان قاعده را بگذاریم کنار. حالا خودم هم خلاقیت‌های خوبی دارم فقط حیف که قید و بندهای اخلاقی نمی‌ذاره یک سری مقالات پست‌مدرن خیلی داغ بنویسم. یک بار به ذهنم رسید که یک مجموعه مقاله با اسم مستعار بنویسم. بعد این‌ها را همه را تحت عنوان احمقانه ها مثلاً یک سری مثلاً یک چیزهایی این‌شکلی آدم منتشر بکند.

ولی که من مطمئنم هر مزخرفی شما الان بنویسید یک عده طرفدارش می‌شوند. واقعاً شوخی بدی نیست. شبیه این کار را این ملعون آلن سوکال انجام داد. نمی‌دانم آلن سوکال را می‌شناسید یا نه. یک پیپر پست‌مدرن فیزیکی تولید کرد، فیزیک پست‌مدرن. یک مجموعه مزخرفات سر هم که از فیزیکدان معروف که آلن سوکال. بعد فرستاد در یکی از این ژورنال‌های پست‌مدرن چاپ کرد.

بعد تا چاپ شد یک مقاله نوشت که اصلاً من کلاً مسخره‌بازی درآوردم. این‌ها یک مشت حجمیات احمقانه است و این‌ها این هم چاپ کردن اصلاً. بعد این منجر شد به اینکه کتابی نهایتاً منتشر کرد تحت عنوان چرندیات پست‌مدرن که کتاب فوق‌العاده بدیه اصلاً. آن ایده اولیه بد نبود، هرچند خیلی این هم ایده جالبی نیست.

حالا من نمی‌خواهم وارد آن بحثش بشوم ولی این کتاب فاجعه‌ست کلاً. برای اینکه خوب و بد پست‌مدرن همه را با همدیگر یک جوری مسخره کرده. در آن مثلاً به ساحت مقدس ژاک لکان جسارت کرده، به بودریار جسارت کرده، این‌ها با اصلاً بگذار من این‌جوری بگم، من تجربه من از خواندن کتاب چرن آلن سوکال این است که تا ۴۰، ۵۰ صفحه کتاب را کلاً خواندم.

کتاب یک مجموعه نقل‌وقول از پست‌مدرن‌ها می‌آورد و بعد شروع می‌کند حذف کردن. ۴۰، ۵۰ صفحه خواندم و این‌قدر این حجمیاتش خودش مزخرف بود که تا آخر کتاب آن پاراگراف‌هایی که نقل کرده بود را خواندم. بعضی‌هاش فوق‌العاده پاراگراف‌های قشنگ و جذاب و جالب و درستی بودن. یعنی آلن سوکال هیچی نمی‌فهمه، ولی خب نمی‌فهمه که نمی‌فهمه دیگر.

اصلاً تشخیص نمی‌دهد که الان این عبارت، یک عبارتی مثلاً آنجا از بودریار هست که می‌گوید که فرق بین، آقا من به مضمون دارم نقل می‌کنم، فرق بین جهان مدرن با پست‌مدرن مثل فرق تفاوت بین هندسه اقلیدسی و نااقلیدسی. فوق‌العاده‌ست این تشبیه. بعد این یک عالمه مثلاً این مسخره کرده.

سوءبرداشت از پست‌مدرن

آخه اقلیدسی تو چه می‌دونی چیه؟ نمی‌دانم نااقلیدسی نمی‌دونی. این چه ربطی به آن داره؟ نمی‌فهمه دیگر. اصلاً به نظر من نمی‌فهمه پست‌مدرن چیه، نمی‌فهمه مدرن چیست. فقط چون آن دو تا را خوب می‌دونه، هندسه اقلیدسی، اصلاً بعدش، ببین این محتوای چرندیات پست‌مدرن این است که این آدم به عنوان یک فیزیکدان اصلاً بدش آمده که این آدم‌ها اصلاً حرف از هندسه نااقلیدسی می‌زنند.

مثل اینکه وارد محدوده یک چیزی شدن، محدوده خصوصی‌ش شدن. تو که نمی‌دونی قضیه گودل چیه، مثلاً غلط می‌کنی که اسم قضیه گودل را می‌بری اصلاً. یعنی کاملاً چیزش این است که این‌ها کوانتوم که نمی‌فهمی، این فیزیکدان مثلاً یارو از یک جایی اسم کوانتوم را برده. نقل‌وقول‌هایی که می‌کند جاهاییه که این آدم‌ها وارد حیطه‌های تخصصی مثلاً ساینس و این‌ها شدن و به‌شدت برای‌شان عصبانی‌کننده است.

من یک ایده کلی که قبلاً گفتم از این حرف‌های من هم همه این چیزها برمی‌آد، این است که ما یک جور وارد یک فرهنگ والد سنتی را کنار گذاشتیم. به‌جای رسیدن و بلوغ کردیم ولی عملاً همون‌طور که می‌شد حدس زد به یک فرهنگ و دنیای کودکانه رسیدیم. من فقط چیزی که می‌خواهم بگویم لازم است این است که بشر از دنیای کودکانه هم شروع کرد.

ولی این بازگشت به دنیای کودکانه اول نیست. برای خاطر اینکه دنیای کودکانه بشر در ابتدای مثلاً تمدنش، تمدن چندانی وجود نداره، یک موجوداتی را شما می‌بینید که دنبال معیشت خودشان هستن، در واقع کودک‌شون به نوعی انگار حال‌شونه. در آن دنیا، دنیای ماقبل مثلاً تمدن بشری فرهنگ وجود ندارد. فرهنگ کودکانه تولید نمی‌شود. زندگی کودکانه وجود دارد.

ولی دنیای در واقع جدید ما، دنیاییه که در آن تمایلات خیلی خیلی متنوع کودکانه وجود دارد. یعنی مثلاً لذت‌جویی تنوع عظیمی پیدا کرده و همه‌ش هم ریپرزنت می‌شود. ما در جهان اولیه ریپرزنتیشن نداریم اصلاً.

فقط خود زندگی شده. اینجا ما یک زندگی خیلی متنوع‌تر داریم، مثل اینکه شما لذتی که از غذا خوردن در ابتدا برده می‌شد را مقایسه کنید با تنوع غذاهایی که بشر امروز تولید می‌کند و می‌خورد.

کودک امروز، کودک خیلی با دست‌ش بازه تو لذت بردن و همه‌ی این احساسات ناشی از این فرایندهای لذت بردن را هم دارد ریپرزنت می‌کند. بنابراین ما وارد یک دنیای جدیدی شدیم که تا حالا وجود نداشته و این را گفتم برای اینکه یک بار این شبهه پیش نیاد که ما بازگشت کردیم مثلاً به دنیای اولیه‌ای که ازش شروع کردیم.

اصلاً این‌جوری نیست. دنیای کودکانه بسیار پیچیده همراه با یک یک جور ریپرزنتیشن‌های پیچیده. بگذارید من باز به یک نقطه هنری اشاره بکنم که به تانکینا هم مربوط می‌شود.

یکی از ویژگی‌های هنر پست مدرن، پست مدرنیسم و خود مدرنیسم حتی، کولاژ و چیزی، از هم‌گسیختگی. من فقط می‌خواهم فقط به این اشاره بکنم که اگر از روز اول به شما می‌گفتند که فرایندی که دارد اتفاق می‌افتد محو شدن سلفه.

یعنی پروجکت شدن، پروجکت نشدن در واقع سلف. یعنی کار به جایی برسد که اصلاً سلف از فرهنگ به نوعی پاک بشود. سلف عامل فرایند فردانیت، عامل وحدت‌بخشی وجود انسان. یعنی یونگ تئوری‌ش به ما می‌گوید اگر شما فرایند فردانیت را طی نکنی، هرچه رشد نیافته‌تر باشید، از هم‌گسیخته‌تر.

آیا نمی‌تونستید پیش‌بینی بکنید از همان روز که ما یک هنر، واقعاً که از بین رفته، هنر صداقت پیدا کرده، بنابراین درون آدماست که دارد پروجکت می‌شود. پس با یک هنر از هم‌گسیخته مواجه خواهیم شد. یعنی من می‌خواهم بگویم تئوری‌های یونگ به راحتی پیش‌بینی می‌کنند که هنر بدون سلف، بدون فرایند فردانیت و در عین حال صادقانه، یعنی ادای سلف را اگر در نیارید، هنر بدون وحدت.

هنر از هم نمایش از هم‌گسیختگیه. درون یک انسانی که فرایند فردانیت را طی نکرده، از هم‌گسیخته‌ست. چه این‌جوری لذت می‌برد از این کولاژ به وجود بیاید. زجر می‌کشه از اینکه یک اثر منسجم به وجود بیاید. تانکینا اصلاً خوش‌ش می‌آید. از اینکه در هم و بر هم باشه یک خورده روایت.

لذت می‌برد برای خاطر اینکه ویژگی انسانه. رشد نیافته از هم‌گسیختگی هست. من مثلاً ببینید این مسئله باز شما هنر قرن بیستم را که نگاه می‌کنید در دهه‌های اول یک تحول خیلی جالبی که اتفاق افتاد و همچنان هم ادامه دارد این را من یک جایی یک حرفی زدم یک نفر گفت این حرف نژادپرستانه است. معلوم است می‌گویم اشکال ندارد.

اتهام نژادپرستی را می‌پذیرم. غلط است اتهام خودش. قاره آفریقا، هنر آفریقایی، هنر بدوی. یعنی شما هنر آفریقایی را که نگاه می‌کنید مثلاً ۱۰۰ سال قبل، همان هنر چند هزار سال قبل می‌شد. یعنی اصلاً دوران مثلاً فرض کن کلاسیک و این‌ها را اصلاً ندارند. یک هنر مسئله صورتک‌سازی‌های چند هزار سال قبل همچنان در آفریقا متداوله. موسیقی‌شون اصلاً یک جور بدویت در آفریقا وجود داشت.

خیلی از مراحل تمدن را آفریقایی‌ها طی نکردن. این قبول، نژادپرستانه نیست. چه ربطی به نژادپرستی دارد یعنی؟ به من آن طرف را بیارن بهش بگویید که حرف من نژادپرستانه.

به هر حال به بضاعت نظر تمدن این مراحل را طی نکردن یعنی بالانس نبود. وقتی که صورتک‌های آفریقایی را رفتن در اونجا، به هر حال با یک آدم‌هایی مواجه شدن که به سبک همان ۵۰ سال قبل خودشان داشتن زندگی می‌کردند.

جاذبه هنر بدوی و سیاه

این جاذبه عمیق هنر سیاه در قرن بیستم و الان این حرف‌هایی که من زدم بدیهی نیست. یعنی ما یک جوری وقتی که از نظر درونی رشد را بگذاریم کنار، به بدویت علاقه‌مند می‌شویم. شما از اول قرن بیستم از وقتی صورتک‌های آفریقایی را آوردن در مثلاً فرانسه نمایش دادن، این هنرمندهای فرانسوی عاشق این صورتک‌های کاملاً بدوی شدن.

شما مخصوصاً Picasso به عنوان استاد مدرنیسم، این سبک کوبیسم، یک عالمه از این چیزها ساخته و الهام گرفته از نوع نقاشی بدوی آفریقایی. ببین این روح، روح رشد نیافته یک آدمی که تو دوران مدرنیته و پست‌مدرن زندگی می‌کنه، بدویه به معنای واقعی کلمه.

یعنی این مراحلی را که مراحل خیلی ساده‌ای هم طی نکردن. معلوم است که از چرا اینقدر موسیقی مثلاً فرض کنید سیاه‌پوست‌ها رهبر موسیقی پاپولار تو دنیا شدن؟

این ریتم‌ها ریتم‌های بدویه. ریتم‌هایی که آدمی که انگار خیلی هنوز درون از هم گسیخته‌ای دارد و به حالت‌های وحدت نزدیک نشده، این ریتم‌ها را دوست دارد. ریتم‌هایی که هیجان ایجاد می‌کنند. یعنی یک لذت‌های خیلی لول‌های پایین ایجاد می‌کنند. لذت بردن از لول‌های بالاتر مثلاً از موسیقی کلاسیک یک مقدار تعلیم‌دیدگی می‌خواهد.

به هر حال یک جور رشد حداقل اگر روحی نمی‌خواد، رشد چیز می‌خواد، یک جور تعلیم‌دیدن و برای تظاهر کردن به لذت و اینا، خلاصه یک آموزش‌هایی می‌خواهد. ولی موسیقی پاپولار این‌جوری نیست. هر موجودی از این نوع ریتم‌های هیجان‌انگیز می‌تواند لذت ببره.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. یک بار این است که یک بار این است که من مثلاً فرض کن یک فیلمی می‌بینم درباره کودکان، لذت می‌برم برای اینکه یاد دوران کودکی می‌افتم. خب؟ حالا یک فیلمی می‌بینم که آدم‌هایی که دارند زندگی می‌کنند کودک نیستن، بزرگسالانی هستند که رفتارهای کودکانه دارند. و من چون به آن‌ها همذات‌پنداری می‌کنم، لذت می‌برم. شما ممکن است حس کنید که این یک چیز ساده کودکانه و لذت‌بخش.

من از صورتک‌های آفریقایی بدهم نمی‌آد، خوشم می‌آید. به دلیل یک جور سادگی و بدویتی که دارند. ولی این را می‌فهمم که این یک چیز بدویه. مثل اینکه شما نقاشی یک کودک ممکن است خیلی لذت ببرید. یک چیز قشنگی می‌کشه. از اینکه به صادقانه مثلاً همه درون خودش را ریخته، استفاده مثلاً به اصطلاح بی‌غل و غش و بی‌قیدش از رنگ‌ها ممکن است برای‌تان لذت‌بخش باشه.

ولی نمی‌آید این نقاشی کودک را بگیرید به عنوان الگوی کمال و یک اثر هنری برجسته تابلوش بکنید و چیزش بکنید، این را به عنوان مثلاً ته هنر بشناسید. این ته صداقت به یک معنای مثلاً من ممکن است صادقانه از درد فریاد بزنم. این یک اثر زیبا خلق نکردم، هنر هم حساب نمی‌شود ولی خیلی صادقانه است.

اینکه شما احساس خودتان را صادقانه بیان بکنید یک ویژگی خوب است. ولی متعالی بودن و نبودن واقعاً یک مسئله‌ایه. ببین همه حرف روان‌کاوی یونگ این است که رشد واقعیه. یعنی یک آدمی که تو این یک آدمی که به رشد می‌رسد و یک اثر هنری صادقانه متعالی، یعنی متناسب با آن رشدیافتگی خودش ارائه می‌کنه، این اثر هنریه که یک جوری اثر هنری متعالی حساب می‌شود.

هم صادقانه است و هم اینکه یک چیز فراتر از وجود شما را دارد بیان می‌کنه،

شما را بالا می‌کشه. شما از نگاه کردن به نقاشی یک کودک بالا نمی‌رید، رشد روانی پیدا نمی‌کنید. ولی از گوش کردن یک موسیقی یک متعالی رشد روانی پیدا می‌کند یعنی یک حس‌های عمیق متعالی پیدا می‌کند. اینجا یک تفاوت اساسی وجود دارد.

صداقت ملاک خیلی مهمی است ولی تعالی درجه‌بندی واقعی دارد. این یک چیزی است که فکر می‌کنم از در تئوری درمیاد. قرار این یک جور بازگشتی به بدویت در هنر غرب نیست و وجود دارد. صراحت دیگر حالا. اگر این بدویت یک چیزی نیست که روان‌کاوا بخوان در موردش صحبت بکنند. بدویت یعنی برگشتن به یک جور فرم‌ها و مثلاً ریتم‌ها یا مثلاً محتواهایی که ۵۰ سال پیش هم وجود داشتن.

مثل اینکه ما از یک جایی شروع کردیم، یک مراحلی را طی کردیم حالا دوباره علاقه‌مند شدیم به یک چیزهایی. مثلاً نیچه از فرهنگ دیونیزوسی قبل از سقراط دفاع می‌کند. که فرهنگ بدوی‌تریه و نیچه پیامبر پست‌مدرن‌هاست.

من یک نکته می‌گویم و بحث را تمام می‌کنم. فقط امیدوارم این احساس بهتان دست داده باشه که این مثل کاری که من کردم، مثل این است که یک تئوری کلی داشته باشیم، از چند تا پنجره خاص به یک پدیده نگاه کنیم.

نه همه پدیده را دیدیم، نه همه پنجره‌هایی که می‌شد باز کرد را باز کردیم. من فکر می‌کنم اصولاً این بحث بیش از این دامنه دارد که من فقط سعی کردم به اصطلاح چه می‌گویند یک طعم نگاه روان‌کاوانه به ماجرای پست‌مدرنیسم را مثلاً یک مقدارش را حس کنم.

حالا حداقل اینکه یک خورده منفی درمیاد یک جاهاییش و مثلاً چه جوری از من الان هیچ از هیچ آرکتایپی به غیر از سلف، شما می‌توانید در مورد تحول مثلاً آرک آنیما و آنیموس و اینکه آیا آنجا یک بازگشت به مثلاً آرکتایپ‌های باستانی وجود دارد یا نداره، بحث کنید دیگر.

آرکتایپ باستانی در هنر

این برای خودش می‌تواند چند جلسه طول بکشه. آثار هنری را بررسی بکنید و یک الگوهای مثلاً قرون‌وسطایی را با الگوهای مدرن و پست‌مدرن مقایسه بکنید که اتفاقاً این مسئله حداقل تصویر زن در هنر در تاریخ هنر خیلی مطالعه شده.

اصلاً یکی از موضوعات مورد علاقه بحث‌های فمینیستی، واقعاً مواد خامش خیلی موجوده. شما مثلاً فرض کن مواد خام بخواهید پیدا کنید در مورد سیر تحول ستاره‌های سینمای هالیوود، فکر کنم ده‌ها کتاب به راحتی پیدا کنید که اصلاً همین را بررسی کرده.

چهره زن مثلاً تو فقط سینمای هالیوود. یک مقاله خیلی جالبی هست از یکی از آن نظریه‌پردازهای فمینیست درباره چهره زن در آثار برگمان. یک فیلم‌ساز را گرفته، فیلم‌ساز خیلی مهم که زن‌ها هم خیلی تو فیلم‌هاش مهم‌ان و در موردش یک نقد خیلی خوبی نوشته که در واقع چهره زن را شباهت‌ها و تفاوت‌ها را تو این فیلم‌ها بررسی می‌کند و خب البته نه چون فمینیسته از این دیدگاه خاص نگاه می‌کند به مسئله.

من یک نکته می‌گویم و این آخرین پنجره باشه و تمومش بکنیم این بحث را. امیدوارم به اندازه کافی من یک چیزی که خیلی در مورد تارانتینو بحث شده را زیاد دیگر اشاره نکردم، آن هم این است که این دنیای پست‌مدرن واضح‌ترین ویژگی‌اش این است که دنیای انفجار فرهنگه دیگر. انفجار یک دنیای مجازی. یعنی اصلاً آدم‌ها انگار تو دنیای واقعی زندگی نمی‌کنند.

تو تلویزیون و سینما، تو ریپرزنتیشن دارند زندگی می‌کنند. این جلسه قبل در این مورد صحبت کردم. اینکه تارانتینو به شدت مؤلف مهم پست‌مدرنیسم در آن اینه، این دیگر خیلی لازم نبود روش تأکید بکنم. شما هر جایی در مورد سینمای پست‌مدرن و تارانتینو بخونید، روی این تأکید می‌شود که یک ویژگی واضح سینمای تارانتینو زندگی کردن خودش و شخصیت‌هاش در دنیای سینماست و دنیای پاپه.

که همین‌طور که خودش می‌گوید اصلاً آدم کشتن در سینمای تارانتینو به معنای آدم کشتن تو واقعیت نیست. به معنای آدم کشتن تو فیلمه. برای همین است که کوله و می‌تواند خنده‌دار هم باشه. وحشتی هم ممکن است برای خود تارانتینو ایجاد نکند.

خب، بگذارید من یک نکته بگویم که باز بحث را با این تمام بکنیم. من به این اشاره کردم که ویژگی حالا این فرهنگ دچار انبوه سازی در دنیای سرمایه‌داری این شده که همه حرف‌ها موجودن.

خب ویژگی آدمی هم که در این جهان پست‌مدرن دارد زندگی می‌کند به شدت کودک‌موندن، رشد نکردن و به بلوغ نرسیدن. انتظار دارید که یک آدم در این دنیای پست‌مدرن همه عقاید وقتی بهش دارد عرضه می‌شه، یعنی همه حرف‌ها گفته می‌شود و این هم هیچ قدرت به بلوغی نرسیده که بتواند این حرف را به آن حرف برتری بده چه اتفاقی برای‌شان می‌افته؟

شما به یک انسانی می‌رسید هیچ عقیده‌ای ندارد. نه تنها هیچ عقیده‌ای نداره، عقیده هم نداره، یعنی می‌شود عقیده داشت. و ببینید فکر نکنید در دوران قرون وسطی مردم رشد می‌کردند و یک عقیده ثابتی داشتن. یک حرف بهشان زده می‌شد. یک والد داشتن، بهشان این را می‌گفتن، می‌پذیرفتن. دنیای شلوغی نبود که صداهای متعدد در آن باشه.

یک انسان به بلوغ رسیده از نظر فکری و روحی در یک دنیایی که همه حرف‌ها دارد زده می‌شود می‌تواند عقیده مثلاً چیزی را که درست‌تره پیدا بکند و بهش معتقد بشود. ولی اصولاً مردم وقتی رشدیافته نیستن، عکس‌العملشون تو دنیای پست‌مدرن این است که اعتقاد پیدا بکنند به اینکه نمی‌توانند به چیزی اعتقاد پیدا بکنند و دشمن بشوند با یک آدم‌هایی که به یک چیزهایی معتقدن.

این پدیده آنرمال حساب می‌شود تو دنیای پست‌مدرن. شما من بارها تو بحث‌ها با آدم‌هایی که آدم‌های دانشگاهی هم هستند و به نظر می‌آید باید خب به هر حال از این بلوغ فکری برخوردار باشن، یک چیزی می‌گم، می‌گوید آخه تو مگه نمی‌دونی؟

این هم یک کسی دیگر گفته، خلافش هم گفتن. من نمی‌فهمم خب من اصلاً برای من شنیدن اینکه یک چیزی خلافش هم گفته شده، تقریباً اینفورمیشنی در آن نیست.

یعنی من فکر کنم همه چیز دارد گفته می‌شود دیگر. خب این هم معلوم است. احتمالاً می‌توانم حدس بزنم که یک چیز مزخرف این‌جوری هم گفتن. اینکه انسان‌ها قدرت به مثل اینکه شما یک بچه‌ای را در معرض اختلاف عقاید فلسفی فلاسفه بزرگ قرار داده باشید، خب نمی‌تواند قضاوت بکند کی دارد راست می‌گوید.

بنابراین به یک احساسی می‌رسید که خب دیگر این‌ها هرکی دارد حرف خودش را می‌زند. من هم برای خودم حرف خودم را می‌زنم. سعی می‌کنم حرفم نو باشه. ملاک جذابیت سخن در جهان مدرن مثلاً می‌شود اینکه جدیده. لااقل تا حالا کسی این را نگفته. مثلاً من از خیلی از آن آدم‌هایی که تو این دوران پست‌مدرن حرف می‌زنند واقعاً احساسم این است.

آقا این بچه‌هایی هستند که دارند فلسفه‌بازی می‌کنند. حرف حالا از این بازی خوششون آمده از دوره نوجوانی، مثلاً یک دوستی داشته با همدیگر خود بازی کردن، حالا هم دارند این‌جور یک حالت شیطنت در مثلاً مقاله نوشتن، کتاب نوشتن و این‌ها خیلی زیاد دیده می‌شود. مخصوصاً در آدم‌هایی که تو همین تئوری پست‌مدرن کار می‌کنند. این حالت سردرگمی.

ستاره‌های پاپ به‌جای پیامبر

ببین من یک نکته‌ای فقط بگویم که این حالا تو تالار کتاب‌ها هم خیلی اشاره می‌شود. ببین مثلاً شاید خنده‌دار به نظر برسد ولی در این دهه‌های اخیر ستاره‌های راک، ستاره‌های موسیقی پاپولار نقش پیامبرها را بازی می‌کنند. یعنی من واقعاً آدم‌ها، جوان‌هایی را می‌شناسم که اصلاً وقتی به یک گروهی علاقه‌مندند، این علاقه صرفاً مثلاً گوش کردن این موسیقی نیست.

یک حسی از اینکه این‌ها انگار دارند حقایق را این‌ها می‌فهمند و دارند بیان می‌کنند وجود دارد. مثلاً جوان‌هایی که به موسیقی متال علاقه‌مندند، علاقه خیلی جنبه ایدئولوژیک پیدا می‌کند. یعنی این گروه متال نماینده یک جور طرز تفکر سیاسیه و این‌ها وقتی به آن گروه علاقه‌مندند، یک جوری آن طرز تفکر سیاسی را هم انگار می‌پسندند. بنابراین ما در دوران دورانی داریم زندگی می‌کنیم که خیلی پیامبر وجود دارد.

همه‌شان هم یک جورهایی ولابی‌ان. مثل اینکه، ولی چقدر انتظار دارید که معجزاتشون هم این موسیقی‌هایی که دارند درست می‌کنند و آثاری که به وجود می‌آرن. این‌ها این شلوغ‌تلوغ بودن دوران پست‌مدرن و این اعتقاد به پلورالیسم به معنای اینکه حقیقتی وجود نداره، اصلاً این اعتقاد، اعتقاد طبیعی دوران پست‌مدرن و خریدار هم زیاد دارد. حقیقتی وجود نداره، هرکی حرف خودش را می‌زند.

اصلاً من اصلاً نمی‌فهمم که حقیقتی وجود ندارد یعنی چه. بدیهی‌ترین چیز این است که موضوع حقیقتی وجود دارد. می‌آید ممکن است بگویید که ما نمی‌توانیم به حقیقت دست پیدا کنیم، ولی بدیهی‌تر که حقیقتی وجود ندارد یعنی چی؟ بدیهی‌ترین چیز این است که اصولاً حقیقتی وجود دارد. ما ممکن است بگوییم که ما نمی‌توانیم به حقیقت دست پیدا کنیم ولی بدیهی‌ترین چیز این است که حقایقی وجود دارند.

ممکن است همه ما داریم اشتباه می‌کنیم ولی گفتن اینکه اصلاً حقیقت وجود نداره، این فقط حرف همان کودکیه که در یک مباحث در یک دنیای شروعی از سخن‌هایی که نمی‌تواند در موردشون قضاوت بکند گیر کرده و دوست دارد برود بازیشو بکند. حوصله این حرف‌ها را هم زیاد ندارد. خب من فکر کنم برای این بحث بشود و از اینکه خیلی در مورد Tarantino صحبت نکردم عذرخواهی می‌کنم.

دوست داشتم اصلاً نیم ساعت حداقل برگردیم مرور کنیم. اینقدر فاصله افتاده من خودم آن حسشو از بلافاصله بعد از آن جلسه آخر برگزار می‌شد شاید حضور ذهن داشتم. الان یادداشت‌ها را داشتم تهیه می‌کردم آخرش یادم افتاد باید یک چیزهایی در مورد Tarantino هم بگویم. یک چند جا نوشتم Tarantino که دوست آن صفحه که رسیدم از Tarantino یک حرفی بزنم.

بگذارید من تصمیمم در مورد ادامه جلسه این است که قرار بود که داستان انتخاب کنم. خیلی پیشنهادهای متنوعی در مورد داستان شد خوشبختانه. حداقل چهار پنج تا کتاب پیشنهاد شد و اکثراً مشکلشون این بود که من هیچ امیدی به اینکه آدم‌ها این کتاب‌ها را بخونن ندارم. مثلاً کتاب فانوس دریایی ویرجینیا وولف. خودم هم خواستم که بخوانم. و این است که یک داستان کوتاه از ادگار آلن پو انتخاب کردم.

الان هم اسکن کردم که مثلاً این‌جوری بهتان به همه‌تون بدهم. به اسم نامه ربوده شده. که ویژگی‌اش واقعاً فقط و فقط این است که خیلی در موردش بحث شد. ولی بحث‌ها از دیدگاه لکانی‌هاست. و من دارم می‌خواهم سعی کنم قبل از اینکه لکان بخونیم یا ببینیم چه می‌گوید ببینیم از دیدگاه روان‌کاوی غیر لکانی چه می‌شود در مورد این داستان گفت.

برای اینکه اگر بعداً لکان گفتیم حتماً باید در مورد این داستان حرف بزنیم. اصلاً این جزو تئوری‌های لکانی یعنی یک جوری یک سمینار در مورد این داستان ادگار آلن پو برگزار کرده. بنابراین نمی‌شود در مورد لکان حرف زد و مثلاً به این تحلیل معروف خودش و بعد دیگران در مورد این داستان اشاره نکرد. داستانی به اسم نامه ربوده شده. نامه دزدیده شده. دو تا ترجمه دارد.

یک ترجمه قدیمی‌تر دارد که من این را در اختیار داشتم. الان اسکن کردم. آدرس ترجمه جدیدترشو که ندارم می‌دهم و مطمئنم آن ترجمه بعدی بهتر است. ترجمه بعدی را آقای اگر اشتباه نکنم فرزاد سجودی انجام داده و در شماره صفر ماهنامه دیدار چاپ شده.

که ماهنامه چاپ می‌شد به اسم دیدار شماره صفرش ترجمه جدید این را دارد همراه با یک سری مقالات در مورد لکان و تحلیل‌هایی که در مورد این داستان کرده.

اگر کسی حالا می‌شناسید که اصولاً مجله جمع می‌کند و ماهنامه دیدار داره، من

اطراف انقلاب از آدم‌های مجله فروش و این‌ها وجود دارد که برای خارج از کشور حتی چیز می‌فرستن.

انتخاب داستان و نقد لکانی

محموله مثلاً مجلات ایرانی را می‌فرستن. به هر حال این تصمیم فعلی من برای اینکه قرار بود در مورد این داستان بحث بکنیم تصمیم یک مقدار خارج از عرفیه. یعنی باز البته من انتظار هیچ‌وقت سعی نکردم عرف را رعایت بکنم. یعنی این داستان خیلی مناسب برای بحث یونگی و شهرت این داستان به نقدهای لکانیه که اصلاً استفاده فوق‌العاده‌ای از این داستان تو تئوری خودشان می‌کنند لکانی‌ها.

ولی به هر حال من دقیقاً به دلیل اینکه کنجکاوی وجود دارد که حالا ببینیم این‌جوری چه در موردش می‌توانیم بگوییم که اگر در مورد لکان بحث کردیم خوب می‌شود که ببینیم چقدر فرق دارد دیدگاه‌ها وقتی در مورد یک داستان دارند صحبت می‌کنند. به هر حال من فعلاً این به این دلیل این داستان را انتخاب کردم که آن‌قدر کوتاهه که همه‌تون می‌خوانید.

و با یک خط درشت نوشتن