→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۷۴ · نقشهٔ جلسات

پست‌مدرنیته و هنرِ پست‌مدرن

۱۴,۶۷۰ واژه · ۳۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه هنر پست‌مدرن با الگوی سینمای تارانتینو و پیوند دیدگاه یونگ با مدرنیته و پست‌مدرنیته بررسی می‌شود. گذار از جهان سنتیِ الگوهای ازلی به خودآگاهی افراطی روشنگری و نقد یونگی این گذار مطرح می‌گردد. فراروایت، زوال دانای کل و تمثیل‌های علمی پست‌مدرن نیز طرح می‌شود.

ادامه بحث تارانتینو و هنر پست‌مدرن

خب، این جلسه مثلاً ادامه بحث‌هایی که قبلاً داشتیم در مورد سینمای Tarantino ولی قولی که داده بودم این بود که از بحث‌هایی که در مورد Tarantino کردم استفاده کنم یک جوری و یک بحث‌هایی در مورد هنر پست‌مدرن و کلاً پست‌مدرنیسم و این‌جور چیزها انجام بدهم.

بنابراین آن تحلیل‌های فیلم‌ها و Tarantino یک حالت بهانه دارد به عنوان یک الگوی سینمای پست‌مدرن و من خودم خیلی مقید به این نمی‌کنم که حالا در یک محدوده‌ای صحبت بکنم که حتماً به Tarantino ربط داشته باشه. حالا امیدوارم نهایتاً برسیم به یک جایی که در مورد سینمای Tarantino ارتباطش با هنر پست‌مدرنم بتوانیم یک بحث‌هایی بکنیم.

ولی می‌خواهم یک چیزی یک خورده کلی‌تر بگویم چون فکر می‌کنم که اولاً موضوع مدرنیسم و پست‌مدرنیسم موضوع مهمی است از نظر فرهنگی در فضاهای فرهنگی الان دنیا.

اصولاً مطرح شدن مفهوم پست‌مدرن از دهه ۷۰ مثلاً به بعد و موافقت‌ها و مخالفت‌هایی که در مورد این مفهوم وجود داشته و هم‌زمان دارد که عده‌ای اصولاً منکر این هستند که وارد یک دوران جدیدی به اسم پست‌مدرن شدیم و این‌ها را جزو چیز می‌دانند مثلاً حتی مخالفین فیلسوف‌هایی که پست‌مدرنیسم را مطرح کردن این را یک جور مخالفت با مدرنیسم و عقل‌گرایی می‌دانند.

بعضی‌ها حتی تا اینجا پیش می‌روند که آدم‌هایی مثل Lyotard را مثلاً فیلسوف‌های محافظه‌کاری که با مطرح کردن ایده‌های پلورالیستی مثلاً پست‌مدرن یک جوری جلوی انقلاب را می‌خواهند بگیرند و چه هستند به اصطلاح کارگزاران سرمایه‌داری هستند و از این حرف‌ها به هر حال زده می‌شود دیگر توسط کسانی که مثل حالا من نمی‌خواهم بگویم حالت افراطیش ولی شما حتی در آدم مهمی مثل Habermas این‌جور مخالفت‌ها با مفهوم پست‌مدرنیته و این‌جور چیزها را می‌بینید.

من می‌خواهم سعی کنم که یک مقداری بحث کلی و اصولی‌تری در مورد این گذار دنیا از دوران ماقبل مدرن به دوران مدرن بعد وارد شدن به چیزی که حالا بهش پست‌مدرنیته می‌گویند یک نگاه کلی داشته باشیم.

پیوند دیدگاه یونگ با مدرنیته و پست‌مدرنیته

دلیلش هم این است که به شدت فکر می‌کنم که شما اگر با دیدگاه‌های Jung آشنا شده باشید Jung خیلی حرف دارد. یعنی خیلی موضع مشخص و خاصی دارد در مورد مفهوم مدرنیته و مدرنیسم و تحلیل‌های مشخص خودش ارائه می‌دهد و طبعاً اگر زنده بود به طور قطع در مورد دوران پست‌مدرن هم حرف برای گفتن داشت.

من در واقع دارم سعی می‌کنم مناسبت‌های دیدگاه Jungی با مفاهیمی مثل مدرنیته و پست‌مدرنیته را یک خورده روشن بکنم. اگر یادتون باشه در جلسه‌هایی که در مورد کاربرد تئوری‌های Freud در زمینه‌های سیاسی و اجتماعی صحبت می‌کردیم من یک مقدار یک بحث کوتاهی در مورد گذار از دوران مثلاً سنتی به دوران مدرن کردم.

منتها همون‌جا حالا در جلسه یا بیرون جلسه اگر خیلی یادم نیست در مورد این صحبت کردم که تا Jung را نگیم خیلی نمی‌شود خوب صحبت کرد. یعنی این حرف‌هایی که زدم یک خورده مسامحه‌آمیزه و یک مقدار شاید حتی یک جایی بود که از تئوری‌های Freud فاصله گرفتم برای اینکه بتوانم یک حرفی را که می‌خواستم بزنم بگویم. الان به نظرم جای خوبی هستیم.

نقد دیدگاه آکادمیک و ضرورت مدل انسان

به غیر از این که حالا Lacan نخوندیم و در مورد زبان خیلی نمی‌توانیم حرف بزنیم و نقشی که زبان بازی کرده در تحولات کلی که در تاریخ بشر می‌بینیم ولی فکر می‌کنم می‌شود یک جوری از آن بحث‌های صرف‌نظر کرد و فعلاً تو همین چارچوب Jung و یا فرویدی یک نگاهی بکنیم به اینکه تحولات کلی تاریخ بشر تو این چند قرن اخیر از کجا اومدن،

چه معنی‌ای داشتن و چه جوری می‌توانیم در واقع یک جوری این تحولات و سیر تحولات و به همدیگر مربوط بکنیم. قبل از اینکه شروع بکنم به بحث کردن که طبعاً خب قرار است که یک جور دیدگاه روان‌کاوانه نسبت به سیر تاریخ داشته باشیم در قرون اخیر، می‌خواهم بگویم این را فراموش نکنیم که یک جور دیدگاه‌های اقتصادی، اجتماعی نسبت به این تحولات وجود داشته و دارد.

یعنی تحولات جوامع را اصولاً کسانی که جامعه‌شناس‌های حرفه‌ای هستند و در کار آکادمیک می‌کنن، معمولاً سعی می‌کنند که با ارتباط دادن تحولات به تغییراتی که در زیرساخت‌های اقتصادی صورت گرفته توجیه بکنند.

بنابراین موضع روان‌کاوی اینجا موضع خیلی مورد پذیرشی از لحاظ آکادمیک با وضعیت موجود آکادمیک نیست. و من می‌خواهم این را بگویم حالا شاید یک جاهایی اشاره به آن دیدگاه‌های یک مقدار مشهورتر موجودم بکنم که مثلاً چه این تغییرات چه جوری به زیرساخت‌های اقتصادی ربط داشت ربط داشته و در عین حال مجدداً این بحث را هم بهش اشاره بکنم که دیدگاه آکادمیک موجود در زمینه‌های سیاسی، اجتماعی واقعاً کافی نیستند. یعنی من اصرار کردم و می‌کنم که تا شما یک مدل مشخصی از رفتار انسان نداشته باشید، بحث‌های سیاسی،

اجتماعی تو آن جنبه علمی پیدا نمی‌کند. یعنی اینکه من به چه دلیلی، چه مدلی از انسان تو ذهن من هست که فکر می‌کنم که تغییرات زیرساخت‌های اقتصادیه که عامل اصلی تغییرات در تاریخ بشره، تا وقتی که مدل مشخصی برای بیان کردن این‌چنین دیدگاه‌هایی ندارم، فکر می‌کنم که این دیدگاه‌ها چندان جنبه علمی ندارد.

ممکن است در سال‌های آینده بالاخره روان‌کاو مدل‌های روان‌کاوانه آن‌قدر پیشرفت بکنند که شما یک جور در واقع علوم انسانی، مخصوصاً جامعه‌شناسی مبتنی بر این مدل‌ها بتوانید داشته باشید که قدرت بیشتری از مدل‌های موجود داشته باشید.

به هر حال روان‌کاوی یک رشته تازه‌نفسه که هنوز تأثیرات عمیق خودش را واقعاً در محیط‌های آکادمیک نذاشته. بنابراین اینکه الان فضای آکادمیک این‌جور بحث‌ها نیست، این هیچ ملاک اینکه این بحث‌ها بحث‌های خوبی نیستند یا قابل پذیرش نیستند نمی‌تواند باشه.

ویژگی‌های دنیای مدرن و گذار تاریخی

من به نظرم روان‌کاوی در واقع دانش آینده‌ست، نه زمان حال. حالا تازه دارد شروع می‌شود. بیاید من می‌خواهم شروع بکنم از اینکه در واقع دنیای مدرن و مدرنیته چه ویژگی‌هایی داشته، چه تغییراتی باعث شده که وارد یک دورانی بشویم که تقریباً اختلافی در اینکه یک تحول بزرگی در مثلاً سه چهار قرن قبل اروپا اتفاق افتاد که دنیا وارد یک مرحله جدیدی از حیات خودش شد که اصطلاحاً بهش می‌گوییم دوران مدرن،

این تغییرات چه جوری اتفاق افتاده و دوران مدرن چه ویژگی‌ای داره؟ سعی می‌کنم کنارش یک مقدار اشاره به مفهوم هنر مدرنم بکنم و همین‌طور بحث را بکشونیم به اینجا که چه جوری وارد یک دنیایی شدیم که حالا بهش می‌گویند دنیای پست‌مدرن.

سعی می‌کنم تو چارچوب دیدگاه‌های یونگی بحث بکنم. در عین حال که خودم مجاز می‌دانم که از بعضی از مفاهیم فرویدی هم استفاده بکنم تا اونجایی که سعی کردم نشان بدهم که بعضی از مفاهیم فروید را می‌شود کنار یا تو دل تئوری یونگ حفظ کرد.

جهان سنتی و باور به مطلق‌ها

مثلاً سه‌گانه فرویدی و این‌جور چیزها.

خب بگذارید یک خورده در مورد جهان سنتی صحبت کنیم و بعد اینکه چه جوری وارد جهان مدرن شدیم و یک یک مقداری در مورد اینکه چرا این تغییرات اتفاق افتاد هم سکوت کنیم.

بله چرا یعنی منظورم این است که بیشتر توصیف بکنیم که چه شد تا اینکه حالا مثلاً آیا زیرساخت‌های اقتصادی عاملش بودن یا تحولات دیگه‌ای تو جوامع اتفاق افتاد که این‌جوری شد یک مقدار سکوت کنیم نه خیلی ولی منظورم این است که هدف بحث را این نذاریم که بفهمیم که چرا این اتفاقات افتاد.

بیشتر یک توصیفی با دیدگاه روانکاوانه اول من دوست دارم ارائه بدهم که اصلاً چه اتفاقی افتاده و یونگ چگونه به این اتفاق نگاه می‌کند به این گسستن از دوران مثلاً جامعه سنتی و وارد شدن به دوران مدرن.

فکر می‌کنم اینجا یک نقطه‌ایه یک جاییه که به شدت دیدگاه‌های فروید با یونگ تعارض دارد و اصلاً یونگ کاملاً یک دیدگاه‌هایی از تمام تئوریش نتایجی که در واقع گرفته می‌شود تعارض دارد با همه تقریباً دیدگاه‌های موجود درباره مدرنیته.

یعنی خیلی یونگ حرف خاصی برای گفتن اینجا دارد و فکر می‌کنم به هر حال تا اینجا که با یونگ آشنا شدید باید این را احساس بکنید که اصلاً یونگ مخالف یک جوری مدرنیته است. احساس خوبی ندارد نسبت به مدرنیته.

یونگ و نگاه منفی به گذار از سنت به مدرنیته

برخلاف همه دیدگاه‌هایی که به هر حال تو دل جامعه غربی در واقع رشد می‌کنن،

یونگ به عنوان یک تحول خیلی مثبت نگاه نمی‌کند گذار از دوران سنتی به دوران مدرن را. در حالی که نه تنها دیدگاه‌ها معمولاً نسبت به این دوران که مثلاً دوران روشنگری بود و این حرف‌ها مثبته، بلکه حتی می‌شود گفت حالت تقدس دارد.

برای‌شان برای اروپایی‌ها و فرهنگ غربی توهین کردن به دوران روشنگری، توهین کردن به مدرنیته یک جوری مثل توهین کردن به ذات تمدن غربه و خب یونگ هم دقیقاً به همین دلیل آدم کاملاً حاشیه‌نشینی در فرهنگ غربه و هرچه هم که گذشته بیشتر به معنای واقعی کلمه متمایل به فرهنگ شرق شده که فرهنگ سنتی‌تریه.

یعنی در واقع آن جنبه‌هایی از فرهنگ شرق که آن گذار به مدرنیته را اصلاً شما در آن نمی‌بینید مورد توجه یونگه. بگذارید من سعی کنم که حالا بدون اینکه بخواهم بگویم که بگذارید برای اینکه یک خورده دقیق‌تر صحبت کرده باشم فکر نمی‌کنم دیدگاه یونگ این است که یک فاجعه‌ای اتفاق افتاد ما از دوران سنتی وارد دوران مدرن شدیم مثلاً دوران سنتی عالی بود دوران مدرن بده.

مهم این است که یونگ به جنبه‌های کاملاً منفی این گذار توجه دارد. یعنی در عین حالی که شما ممکن است بگویید که یک جنبه‌های مثبتی وجود داشته اینجا ولی یونگ به شدت در واقع تاکید دارد روی اینکه جنبه‌های منفی هم داشته و این جنبه‌های منفی مثلاً شما فرض کنید وقتی پست‌مدرن‌ها به مدرنیته انتقاد می‌کنند کمتر این انتقاد را به ریشه‌های مدرنیته می‌برن.

مثل اینکه شما یک جریانی راه افتاد خوب بود ولی بعداً به جاهای بدی رسید. این خیلی فرق می‌کند با اینکه بگویید از آن لحظه شروعش از همان انقلاب‌های مقدس مثلاً فرانسه و دوران روشنگری اصلاً یک ایرادی وجود داشت و کاملاً از اول یک انحراف‌های واضحی از اول یونگ وجود دارد که انتظار یعنی با تئوری یونگ شما نمی‌توانید از این چنین تحولاتی انتظار مثبتی هم داشته باشید که تاریخ بشر به یک جای خوبی برسد. کما اینکه نرسیده.

الگوهای ازلی در فرهنگ و هنر سنتی

بنابراین من سعی می‌کنم که یک خورده با زبان یونگ یک بحث‌هایی بکنم و جنبه‌های مثبت دوران سنت را دوران سنتی را هم سعی کنیم بهش توجه بکنیم.

در عین حالی که قطعاً یک جنبه‌های مثبتی در این گذار از سنت به مدرنیته هم وجود داشته. من قبلاً در مورد دوران سنت‌گرایی و هنر مثلاً قرون وسطایی یک توضیحاتی دادم که شاید خیلی مختصر اگر بخواهیم بهش نگاه کنیم ویژگی دور فرهنگ سنتی فرهنگ دوران ماقبل مدرن یک جوری باور به مطلق‌ها، باور به یک الگوهای ازلی.

یعنی مثلاً شما اگر یک هنرمند هستی الگوهای ازلی و ثابتی وجود دارد برای خلق زیبایی که این‌ها معمولاً صراحت هم حتی بیان می‌شود. یعنی هنرمند اگر خطاطه خطش باید از این الگوهای ازلی مثلاً خط نستعلیق یا فلان خط پیروی کند.

اگر الف سه نقطه است طولش الف سه نقطه است نباید چهار نقطه مثلاً نوشته بشود. اگر قرار است شعر گفته بشود یا نمایشنامه‌ای نوشته بشود ارسطو قواعدشو بیان کرده. زیبایی‌شناسی یعنی کتاب بوتیقا وجود دارد و در کتاب بوتیقا نوشته شده که نمایشنامه باید مثلاً وحدت زمان داشته باشه، وحدت‌های سه‌گانه داشته باشه، شعر باید اینطوری باشه و شعر باید حتماً وزن داشته باشه.

وزن باید در طول یک قطعه، غزل، قصیده و حتی یک مثنوی حتی اگر قرار است ۷۰ من کاغذ بشوند این وزن باید ثابت بمونه و اگر ثابت نمونه از یک قاعده‌ای تخطی شده.

این قاعده مثل یک قاعده آسمانیه. کلاً دوران سنتی دورانیه که آدم‌ها خیلی خوش‌بینانه به اتصال زمین و آسمان نگاه می‌کنند. خیلی چیزها را انگار از آسمان گرفتن.

تمرکز دین و معیار الهی در دوران سنتی

از دین گرفته تا قواعد زیبایی‌شناسیشون، احساسشون این است که برای همین است مثلاً تعجب‌آور نیست که همه‌چیز از علم و هنر همه‌چیز مثلاً تو کلیسا متمرکزه. یعنی همان آدمی که مرجع دینیه همان آدم مرجع علم هم هست، همان آدم مرجع زیبایی‌شناسی هم هست و هنرم کلاً با همان معیارهای دینی و به اصطلاح الهی دارد سنجیده می‌شود. بنابراین دوران سنتی، دوران تفکر سنتی،

هنر سنتی و سنت‌گرایی به طور کلی این حس ازلی بودن ارزش‌ها و احترام به ارزش‌های ازلی در آن غالبه. اصلاً سنت به همین معناست، یک چیزی از دوران گذشته به ما رسیده که ما می‌خواهیم حفظش بکنیم و قبولش داریم به عنوان اینکه انگار حقیقت در گذشته تجلی کرده و کشف شده و حالا ما وارث حقیقت هستیم.

فرهنگ قداست دارد. دیدگاه دینی می‌تواند این باشه که خداوند در تاریخ مثلاً فرض کنید به صورت حضرت مسیح تجلی کرده، بنابراین ما وارث یک تاریخ مقدس هستیم. این می‌تواند مثلاً یک رنگ مذهبی بده به این نوع تفکر.

می‌تواند بدون اینکه حتی رنگ مذهبی داشته باشه هم شما سنت‌گرایی را توجیه‌های فلسفی برایش پیدا بکنید. اینکه در مثلاً آغاز تاریخ یک جور آشکار بودن حقیقت وجود داشته و بعداً که حقیقت در طول تاریخ دارد مخفی میشه، بنابراین ما وارث یک سنتی هستیم که از یک حقیقتی در واقع داریم میایم.

انگار واقعاً باور به اینکه انسان یک موقعی به خدا وصل بوده بعد جدا شده، ما الان در دوران هبوط هستیم و یک چیز مقدسی در گذشته وجود دارد.

دین کاتولیک، پروتستانتیسم و آغاز مدرنیته

این به هر حال این فضای ذهنی سنت‌گراییه که به شدت هم فضای دینیه که در همه‌جای دنیا یعنی آن فرهنگی که در واقع غالبه فرهنگ دینیه.

حالا ما چون در مورد مدرنیته و تحولات اروپا بیشتر داریم صحبت می‌کنیم، خب طبیعی است که وقتی حرف از دین می‌زنیم منظورمون همان دین به معنای دین کاتولیک مثلاً کلیساییه که حالا یکی از استارت‌های در واقع مدرنیته توسط یک انشعابی در دین مسیحیت به وجود آمده که واقعاً هم تأثیرگذار بوده.

یعنی به وجود اومدن پروتستانتیسم و کشف آمریکا این‌ها جزو آن عوامل حالا اقتصادی یا غیر اقتصادی به وجود اومدن دوران مدرن هستند. من گفتم که کمتر در مورد چراهاش صحبت بکنیم. فکر می‌کنم این ضرورت ندارد فعلاً برویم سراغ اینکه کدام عوامل عوامل مهم‌تری هستند و این از این بحث‌های تکراریه که خیلی هم زیاد در موردش صحبت شده.

حالا قطعاً اصلاحات مذهبی در اروپا به اضافه رشد سرمایه‌داری به اضافه کشف آمریکا این‌ها همه عوامل خیلی خیلی مؤثری بودن تو اینکه وارد یک دوران جدیدی شدیم. و مطمئناً حالا اینکه کدام این‌ها عامل اصلیه، کدوم‌ها معلولش هستن، شما مثلاً می‌توانید بگویید که فضای اروپا به دلیل تغییراتی که در زیرساخت‌های اقتصادی به وجود آمده بود به اینجا کشید که پروتستانتیسم به وجود آمد.

مثلاً خب این یک فئودال دارد شکست می‌خوره، اشرافی‌گری شکست می‌خوره، کلیساهایی که هم آغوش با مثلاً اشرافیته طبعاً دارد نفی می‌شود. یک جور یک دین مردمی‌تر دارد به وجود می‌آید.

من خیلی نمی‌خواهم خودمو درگیر این بحث‌ها بکنم. فقط یک جور چیزی که میل دارم این است که بگویم که این نگاه‌های روان‌کاوانه لزوماً مخالف با اینکه شما عوامل اصلی را مثلاً فرض کنید تحولات زیرساخت‌های اقتصادی بدونید نیست.

یعنی بیشتر در واقع من دارم سعی می‌کنم آن جنبه توصیفی این دیدگاه را ارائه بدهم. خب حالا تو این دیدگاه سنتی چه چیز خوبی وجود دارد که بشود ازش دفاع کرد و غصه‌شو خورد که دوران مدرنیته مثلاً یک چیزی را از بین برده.

تأکید مدرنیته بر خودآگاهی و عقل

چون معمولاً این‌جور دیدگاه‌هایی که الان من سعی کردم اشاره بکنم،

باور به مطلقا، باور به ارزش‌های ازلی نه تنها در الان مورد قبول نیستند، بلکه مورد تمسخرند و به اصطلاح یک جور دیدگاه‌های خیلی کهنه و غیرقابل قبولی به نظر می‌رسند. حالا شما اگر از این دیدگاه یونگی نگاه بکنید در واقع، آها بگذارید حالا من آن چیزهای غیرروان‌کاوانه‌اش که واضح است.

شما دوران مدرن یکی از ویژگی‌هاش تأکید بر خودآگاهیه. یعنی انسان از یک جایی دارد از سنت‌ها خودش را رها می‌کنه، سنت‌هایی که معقول به نظر نمی‌رسند و تکیه می‌کند به عقل خودش و تکیه می‌کند به ادراک خودش و این را ملاک در واقع مثل به وجود آوردن یک دوران و جهان جدید دارد قرار می‌دهد.

شما اگر مثلاً فرض کنید آثار دوران روشنگری را بخوانید در دوران روشنگری به شدت این فضای گسستن از سنت‌های نامعقول با تکیه به عقل وجود دارد. یعنی نگاه نسبت به گذشته نه تنها نگاه مثبتی نیست، نه تنها گذشته این‌جوری بهش نگاه نمی‌شود که یک جور اتصال به آسمان وجود داشته، بلکه به گذشته این‌جوری نگاه می‌شود که گذشته دوران کودکی بشره.

پس از عقلش هنوز به جایی نرسیده بود که بتواند مشکلات خودش را حل بکنه، به یک سری خرافه‌ها و باورهای من‌درآوردی و حالا با نسبت دادنش به آسمان یک جوری چون نمی‌تونسته بگوید که این‌ها چرا درستن،

در واقع نسبت دادنشون به آسمان یک ابزاری بود برای اینکه مردم را توجیه بکنند که مثلاً این باورها درستن. در واقع ما از این دوران کودکی که بشر از عقلش به خوبی استفاده نمی‌کرد، تو دوران روشنگری، احساس دوران روشنگری این است که وارد یک دوران بلوغ داریم می‌شویم.

دورانی که خودآگاه بشر به خودآگاهی رسیده و می‌تواند حالا با تکیه به عقل خودش دنیای جدیدی را بسازه. بدون تکیه کردن به سنت‌ها و نمی‌دانم دین و حالا هر چیزی که از گذشته مانده. فضای دوران روشنگری اصولاً فضای ضددینی نیست.

خیلی از متفکرهای بزرگ روشنگری مخالف دین نیستند. ولی مثلاً مخالف نهادهای دینی مثل کلیسا هستند.

سنت به‌مثابه والد و قیام بالغ

و این‌جوری نیست که واقعاً این حالت که هرچه از گذشته رسیده بده. ولی اصولاً همه چیز باید ری‌وایز بشود. شما می‌توانید به این موضوع از دیدگاه فرویدی نگاه کنید و بگویید که مثلاً اگر سه‌گانه فرویدی را ملاک قرار بدید، سنت، همان سوپرایگوئه. یعنی پایگاه سنت در انسان به عنوان یک فرد، سوپرایگوئه.

نه در فرهنگی. متولد می‌شم، تو این فرهنگ سنت‌هایی وجود داره، به من آموزش داده می‌شود و من تابع همان فرهنگ و سنت‌ها می‌شم و هرچه به من گفتن را قبول می‌کنم بدون اینکه این‌ها را از یک فیلتری بگذرونم و در واقع بگذارید از واژه سوپرایگو استفاده نکنیم،

از واژه والد استفاده بکنیم که یک خورده بهتر از سوپرایگو اینجا کار می‌کند. و در مقابلش برای اینکه می‌شود کلمه بالغ را به کار برد و دوران روشنگری دورانیه که انسان دارد به بلوغ می‌رسه، دارد قیام می‌کند در مقابل سنت‌های حالا نادرستی که بهش تحمیل شده و دارد سعی می‌کند که یک روش‌های معقولی را در واقع کشف بکند.

این دیدگاه متعارفیه که دوران روشنگری نسبت به خودش داشت و هنوزم اروپایی‌ها قاطعانه و سرسختانه از همین دارند فکر کنم. دوران روشنگری دوران خیلی خوبی بود، دورانی بود که بشر از کودکی و مثلاً خرافه و این‌ها فاصله گرفت به عقل و روشنایی مثلاً را آورد.

خیلی آدم می‌شود من دیگر به اندازه کافی، یعنی شعرا احتمالاً شنیدید، من خیلی تکرار نمی‌کنم.

ویروس خودآگاهی افراطی در روشنگری

بگذارید حالا از یک دیدگاه یونگی نگاه کنیم، ببینیم که واقعاً این اتفاقی که افتاده، در واقع اتفاق صرفاً مثبتیه یا نه یک جنبه‌های منفی هم در آن وجود دارد.

از نظر یونگ جنبه‌های منفی‌ای وجود دارد که یک جنبه منفی خیلی خیلی عمده‌اش این است که در واقع همان‌جوری که از اول گفتم، مدرنیته از اول آغشته به ویروس ترکیب بیش از اندازه به خودآگاهی و فراموش کردن یک منبع عظیمی از دانش که در درون ماست هست.

یعنی توهمی به وجود آمده در بشر تو دوران روشنگری که می‌تواند با عقل به معنای محدودی که تو روشنگری مطرحه، به معنای عقل نزدیک به آن چیزی که حالا ما بهش می‌گوییم تفکر منطقی. تفکری که با کلام قابل بیانه، ما می‌توانیم خیلی کارها بکنیم، می‌توانیم حقیقت را کشف بکنیم.

آن منابع عظیم مثلاً درونی ما اصلاً مورد به اصطلاح تقدیرش نیستن، به رسمیت شناخته نمی‌شن. شما اگر یونگی نگاه بکنید، دوران سنتی دورانیه که این نوع اطمینان و نگاه به عقل و خودآگاهی در آن وجود ندارد و از نظر یونگ حق دارد جهان سنتی که به خودآگاهی و عقل به این معنای روشنگری خیلی بها نده.

و یونگ از اولش اصلاً این را انحراف می‌داند که بشر دچار این توهم شد که می‌تواند مثلاً با تفکر منطقی همه مشکلات خودش را حل بکند. در حالی که منابع معرفتی انسان ورای این تفکر منطقیه.

ما در درونمون یک اقیانوسی از معرفت پنهان داریم که به طریق دیگه‌ای در واقع باید این‌ها را سعی بکنیم که بازیابی بکنیم. بنابراین اصلاً از اولش اتفاق خوبی نمی‌افته. بشر دچار در دوران روشنگری دچار توهمه.

پرسش و پاسخ

شما سوالی دارید؟ من می‌خواستم بگویم که ریشه‌های کلاً تمدن غرب، هر نسبت به دوران روشنگری، تمدن غرب،

یعنی ریشه‌های یونانی‌اش، اصلاً دوران روشنگری از نظر اروپایی‌ها دوران بازگشت یونانه. خب بله، ولی نه قرون وسطی یونانی نیست. یعنی شما جرقه های تمدن غربی، بگذار به زبان یونگ بگم، شما جرقه‌های این توهم را در یونان می‌توانید پیدا بکنید.

یعنی سقراط و مثلاً ارسطو در اوجش یک جوری دچار این توهم هست، ارسطو دچار این توهم که می‌تواند با تفکر منطقی، با فلسفه، حقایق را کشف بکنه، بیان بکند و مثلاً همه چیز را به طور معقولی در واقع به حقیقت برسه، حقیقت قابل بیانه و منطق و معنای ارسطویی‌اش همه چیز را حل می‌کند.

به نظر می‌رسد قرون وسطی خیلی وام‌دار ارسطو، ولی واقعیتش این است که دین مسیحیت اصولاً ضد تفکر هلنیستی بوده و مؤلفه‌های اصلی در واقع تفکر یونانی در خفا بودن و در یک حالت کمونی بودن در دوران قرون وسطی. روشنگری بازگشت اروپا به منشأ یونانی‌اش در مقابله مسیحیت.

مسیحیت آمده آن نوع تفکر یونانی را در واقع عقب زده و حالا دوباره اروپا دارد برمی‌گردد به یونان به یک معنای دیگر. حالا ممکن است این از یک نظر تناقض‌آمیز به نظر برسد برای خاطر اینکه تحولات اروپا تو دوران روشنگری تابع تحولات دنیای علمه و پیامبرهای مدرنیته از یک طرف نگاه می‌کنید آدم‌هایی مثل گالیله و نیوتن هستند که ارسطو رو،

فیزیک ارسطویی را دارند از چیز می‌کنن، به اصطلاح به زیر می‌کشن. به نظر می‌رسد کلیساست که پشت تفکر ارسطویی وایساده، ولی واقعیتش این است که این میزان تأکید به تفکر منطقی در کلیسا وجود ندارد. و روشنگریه که یک جوری روح به روح تفکر یونانی، تفکر هلنیستی دارد برمی‌گردد.

و اختلافات بین مثلاً فرض کنید آدم‌هایی مثل گالیله و نیوتن چون اشکال‌های در زمینه فیزیک با مفاهیم مثلاً ارسطویی، نه با طرز تلقی ارسطو از منطق و بیان حقیقت به صورت منطقی، بلکه شما به عنوان مثال دکارت که پیامبر دوران روشنگریه و کسی که به صراحت در واقع انگار مانیفست دوران روشنگری را با این جمله که من فکر می‌کنم پس هستم،

می‌اندیشم پس هستم بیان کرده، دکارت یک جوری ادامه دهنده، تکمیل کننده راه ارسطو که با صراحت بیشتری دارد آن گرایش‌های ارسطویی را بیان می‌کند. اینکه همه چیز را می‌شود با تفکر منطقی در واقع به دست آورد.

من در همه چیز شک می‌کنم، یک نیرویی در من هست که من بهش اعتماد می‌کنم، نیروی عقل و تفکر منطقی و از صفر شروع می‌کنم و همه حقایق را می‌توانم به صورت منطقی انگار با ریاضیات ارسطویی. یعنی شما تو روح دوران روشنگری این ریاضیات ارسطویی و دوری از تفکر غیرریاضی را می‌بینید.

بازگشت آپولونی اروپا و نقد نیچه

پرسش و پاسخ

ایناش

ایناش که خود نیوتن، گالیله این‌ها همه به یک معنایی طرفدار همین نوع تفکر ریاضی و ردیوس کردن ادراک به کلام هستند. چیزی که از یونان انحرافه و از زمان یونان در واقع یک جوری بناش گذاشته شده و حالا اروپا دوباره برمی‌گردد به همان دوران متأخر یونان در واقع.

من متأخر می‌گویم برای خاطر اینکه نیچه خیلی سعی کرده نشان بده که تفکر یونانی اصلاً یونان این نیست که در اروپا بازتاب پیدا کرده. ماقبل سقراط و در واقع فرهنگ یونانی فرهنگ به اصطلاح دیونیزوسیه، نه فرهنگ آپولونی.

و ولی آن چیزی که ما الان می‌گیم، الان من دارم به شما می‌گویم که اروپا دارد برمی‌گردد به یونان، این دارد برمی‌گردد به آن بخش آپولونی یونان، نه آن بخش دیونیزوسی. و نیچه مثلاً مشکلش با مدرنیسم مدرنیته این است. طرفدار بخش دیونیزوسی یونانه، نه بخش آپولونیش.

و حالا به هر حال اتفاقی که در اروپا دارد می‌افتد یک وجه خیلی عمده‌اش اعتماد به یک چیزی به اسم عقله که منبع اصلی شناخت. همه چیز دارد کنار، من می‌خواهم با تفکر منطقی حقیقت را کشف بکنم، بیان بکنم و از نو همه چیز را بسازم.

بله. بله یک جور عقل‌گرایی شاید بشود گفت افراطی به همراه آن چیزی که فکر می‌کنم در تا قبل از این دورانی که تو دهه‌های اخیر که حرف از پست‌مدرنیسم شده و یک عده در واقع متفکران اروپا خیلی برگشتن به عقب و مفاهیم اولیه را زیر سؤال می‌برن، این چیز مسئله عقل‌گرایی افراطی، افراطی دیدنش مسئله نیست.

مسئله این است که این عقل در مدرنیته معنای خاصی دارد. یعنی یک جور تعدیلی از عقل وجود دارد که این می‌تواند مورد اعتراض باشه. آیا واقعاً قوه شناخت انسان اینه؟

ما تنها چیزی که برای شناخت داریم تفکر منطقیه. مثلاً از دیدگاه روان‌کاوانه آیا مثلاً یونگی که نگاه می‌کنید در درون ما یک منبعی از مثلاً فرض کنید دانش وجود ندارد که ما بتوانیم از طریق دیگه‌ای در واقع دانش کسب بکنیم؟

فرایند فردانیت، ایگو و سلف

خب حالا باز شما من می‌خواهم آن جنبه منفی که اگر از دیدگاه یونگ نگاه کنید به این تحولات برجسته می‌شود را یک خورده بیان بکنم. شما اگر حرف‌های یونگ را در واقع قبول کرده باشی، ما یک چیزی به اسم سلف در درونمون داریم و یک چیزی وجود دارد به اسم فرایند فردانیت.

این فرایندی وجود دارد که انسان باید به معنای واقعی کلمه این فرایند را طی بکند تا اینکه این ایگوش منطبق بشود روی سلفش و به یک وحدت و به اصطلاح یک کاسه شدن وجود خودش برسد.

عناصر متفرق درونش با همدیگر منتقل، کم‌کم آن منابعی که تو ناخودآگاهش هست منتقل بشود به خودآگاهش و نهایتاً به این مرحله برسد که ایگو با سلف یکی می‌شود که اینجا جاییه که در واقع یک جور انفجار معرفت و کمال برای انسان دست می‌دهد. در طول این فرایند معرفت به دست می‌آید و در انتها وقتی که ایگو و سلف با همدیگر متحد می‌شن،

شما به یک مرحله نهایی از کمال انسان می‌رسید. به یک مرحله نهایی از شناخت خودتان و جهان می‌رسید. خب حالا شما به مدرنیست که نگاه می‌کنید، تفکر روشنگری که نگاه می‌کنید، تفکر روشنگری اهمیت دادن به ایگوئه بدون اینکه سیری اتفاق افتاده باشه. یعنی در واقع همین خودآگاهی به همین معنایی که موجوده.

از نظر یونگ این چیز خیلی باارزشی نیست. این یک چیز خیلی مقدماتی و پیش‌پاافتاده‌ست. و تا انسان آن مراحل مراحل رشد را طی نکند و یک جوری این ایگو با آن منبع اصلی اطلاعات و دانش که در درون ماست یک جوری نزدیک نشود و متحد نشه،

از این ایگو کار زیادی برنمی‌آد.

معرفت آمیخته با عمل در تفکر سنتی

بنابراین شما از اول آن نکته منفی که به نظر من خیلی واضحه، من هم این را دارم دیگر به شدت خودم هم روش تأکید می‌کنم، این است که در دوران روشنگری یک انحراف واضحی به وجود آمد که برخلاف همه دوران سنتی که انگار شما هر جای جغرافیای دنیا و تاریخ برید، به نظر می‌آید که همه معتقدن، مخصوصاً در شرق، صبح و شب را نگاه کنید، این یک قسمت کوچیکی از یونان و از تاریخ بردارید، تاریخ قبل از روشنگری، همه یک جوری اعتقاد دارند به اینکه باید سیری بکنند تا به حقیقت برسن.

نه اینکه بشینن فکر بکنند به حقیقت برسن، کتاب بخونن به حقیقت برسن. بله؟ زندگی بکنند. باید زندگی بکنند. بله. معرفت در اثر زندگی، رشد، زندگی کردن. یعنی معرفت آمیخته با عمله. تو نمی‌تونی هرجوری دلت می‌خواهد زندگی بکنی، مثلاً دو سه ساعت در روز بری کلاس، حقیقت را کشف بکنی.

کشف حقیقت چیزی نیست که در کتاب نوشته بشه، چیزی نیست که از کتاب بتونی یاد بگیری. حتی اگر یک نفر که حقیقت را کشف کرده بنویسه، تو نمی‌فهمی تا به آنجا نرسیده باشی که حقیقت را بتونی درک بکنی.

در واقع تصور سنتی اگر و نمی‌خواهم بگویم یک جایی یک کتاب سنتی وجود دارد که این حرف‌ها در آن نوشته، ولی فضای تفکر سنتی این‌جوری است که من انگار بیشتر از اینکه به تلاش برای شناختن با قوای ادراکی خودم وابسته باشم، تلاش دارم می‌کنم که قوای ادراکی‌م رشد کنند.

در واقع تفکر سنتی، مثلاً فرض کنید تفکرهای عرفانی، معتقد به این هستند که قوه ادراک بشر از دوران کودکی‌ش تا دوران نوجوانی همین‌جور به طور طبیعی رشدی می‌کند و یک سری رشدها را هم باید با تمرین‌های عارفانه به دست بیاورد تا به یک جایی برسد که این ادراک حقیقت بتواند اتفاق بیفتد.

ما به حقیقت نمی‌رسیم برای خاطر اینکه رشد نکرده قوای ادراکی‌مون، نه برای اینکه به اندازه کافی کتاب نخوندیم. نه برای اینکه در فرض کنید فرهنگ کسی حقیقت را بیان نکرده. شما اگر من می‌خواهم از همین چه می‌گویم از آن میخ روان‌کاوی یونگ را از اول محکم بکوبم.

از اولش واضح است که روشنگری به این معنایی که تو اروپا اتفاق افتاد توهمه. در واقع پشت کردنه به یک چیز خیلی واضحیه که همه بهش اعتقاد داشتن. آن هم این است که شما نمی‌توانید حقیقت را بدون خارج از زندگی خودتون، خارج از مستقل از اینکه چگونه عمل می‌کنید به کشف بکنید.

بلکه باید یک جور خاصی زندگی بکنید. این فرم خاص زندگی کردن که همه دنبال این بودن که این فرم خاص زندگی کردن که ما را به حقیقت می‌رسونه چیه؟ حالا شما در شرق آسیا یک چیزهایی می‌بینید، تو هند یک چیزهایی می‌بینید، در ایران یک جور نهضت‌هایی می‌بینید، صبح و شب برای خودشان کارهای دیگر می‌کنند.

هرکس یک کاری دارد می‌کند به غیر از کتاب خواندن. نه اینکه کتاب نخونن، ولی همه برای‌شان بدیهیه که فرایندهای دیگه‌ای باید اتفاق بیفتد. یعنی من یک انگار یک جور رشد طولی دارم که قوای ادراکی‌م رشد می‌کند و با مطالعه کردن هم می‌توانم عرض این چیز را زیاد کنم.

با رشد قوای ادراکی عمق پیدا می‌کند ادراک من، با مطالعه کردن سطح وسیع پیدا می‌کند.

عمق ادراک سنتی در برابر انبوه اطلاعات

و طبیعی است که اگر بخواهم آن توجه به رشد قوای ادراکی را کنار بذارم، تنها اتفاقی که برای من می‌افتد این است که بروم خیلی خیلی کتاب بخوانم و یک عالمه اینفورمیشن جمع کنم، این‌ها همه در یک لایه خیلی کم‌عمقی در ذهن من هست و به هیچ حقیقتی هم نمی‌رسم.

شما اگر از دیدگاه یونگی در همان دوران روشنگری یک آدمی مثل یونگ اگر بود، خب می‌تونست اعلام بکند که آقا این راه به بن‌بست می‌رسد.

شما به جایی نمی‌رسید به غیر از یک انبوهی اینفورمیشن به دست بیاورید و بدون عمق. و فکر واقعاً تئوری این برمی‌آد دیگر و این اتفاقیه که تو این چند قرن افتاده. یعنی در شهر به یک فرهنگ پرهیاهوی پرحجمی رسیده که خیلی عمق ندارد.

پر از اینفورمیشن و این اینفورمیشن‌ها خیلی‌هاشون متضاد با همدیگر هستند و به نظر نمی‌آید که اصلاً هم‌گرایی‌ای وجود داشته باشه در این پیشرفت به اصطلاح علمی و دانش و برتر از معرفت بشر. خب، بگذارید از اول که نگاه می‌کنید، دوران سنتی برتری‌های نسبت به دوران مدرن دارد.

به دلیل اینکه یک جور نگاه عمیق‌تری به مسئله ادراک دارد. ولی آیا می‌شود خیلی غصه خورد که چرا دوران سنتی از بین رفت و دوران مثلاً جدید جانشین شد؟ خیلی نمی‌شود غصه خورد. برای اینکه شما واقعیت را حالا نگاه کنید که درست است که ممکن است اپروچ کلی دوران سنتی درست بوده، ولی به چه رسیده بودن؟

چه را به عنوان حقیقت داشتن عرضه می‌کردن؟ مثل این است که من یک روش‌هایی خیلی اساسی برای کشف حقیقت بگم، خیلی هم خوب باشه. بعد آخرش شما بگویید که خب حالا مثلاً به چه حقیقتی رسیدی؟

بعد یک مشت حرف‌های جفنگ تحویل شما بدهم. دوران سنتی واقعیتش اینه، یعنی روشنگری برخلاف در علیه یک جور دیدگاه‌های خرافی و یک جور راه و رسم‌های عجیب و غریبی که به هیچ‌جا نمی‌رسیدن قیام کرد.

یعنی شما مثلاً کلیسای قرون وسطی واقعیتش این است که در عین حالی که خیلی به تفکر منطقی بهانه می‌ده، هیچ راهی هم برای رشد ارائه نمی‌دهد به غیر از اینکه یک سری اعتقادات رو، یک سری اعتقادات دگم را به شما ارائه می‌کند.

کلیسای قرون وسطی و نمونه سنت هندی

شما اصلاً ببینید تصور شما فکر نکنید دوران قرون وسطی در اروپا یک جور دوران مثل مثلاً فرض کنید فرهنگ هند و نمی‌دانم ایران قرن هفتم،

تفکر عرفانی وجود دارد. حتی در اروپا کلیسا تبلیغ اینکه قرار است ما در دوران حیات خودمان به یک تعالی ازش شناختی برسیم هم نمی‌کند. بیشتر تبلیغش این است که ما داریم تو این تبعید شدیم به زمین و قرار است یک زندگی‌ای بکنیم و برویم مثلاً فرض کنید در آن دنیای اتفاق‌هایی بیفتد.

یعنی تفکر کلیسایی تفکر عرفانی نیست. وقتی یونگ از تفکر سنتی دفاع می‌کند به یک معنایی، مثلاً نمونه سنت برایش فرهنگ هندی‌ه. که سراسرش در واقع تلاش برای یک جور پیدا کردن ادراکات عمیق از جهانه. در همین حالی که در حال قید حیات هستی،

نه مثلاً احاله کردن به اینکه تو حالا فعلاً برو کارگری بکن، کشاورزی بکن، راضی باش، بعد که مردی مثلاً می‌ری آن دنیا. تازه آن دنیا هم حرفی از این نیست که می‌ری آن دنیا به کشف حقیقت می‌رسی و این حرف‌ها. یک جورهایی مثلاً خوبه، خوشبخت می‌شود.

بنابراین اروپا نمونه در واقع یک فرهنگی‌ه که آن ویژگی‌های مثبت فرهنگ سنتی هم چندان ندارد. بیشتر در واقع یک فرهنگ مابین همین چیزی که در مدرنیته مطرح شد، یعنی یک میراثی از یونان برده، یک میراثی از یک جور در واقع نهضت‌های دینی برده که نهضت‌های چندان عمیقی نیستند در واقع به عرفان به آن معنا.

من نمی‌خواهم بگویم هیچ‌چیز عرفانی تو قرون وسطی وجود نداره، انواع عرفان آنجا هم هست ولی فرهنگ غالب قرون وسطی مطلقاً این نیست. فرهنگ خیلی از این جهت فرهنگ مرده‌ایه. بنابراین شما به واقعیت که نگاه می‌کنید، می‌بینید که انقلاب‌هایی که همراه با روشنگری در اروپا صورت گرفته تا حدودی زیادی موجه‌ان.

حرف‌هایی که آدم‌هایی که در نهضت روشنگری می‌زنند تا حدودی زیادی معقوله. بنابراین واقعاً یک شباهت‌هایی به قیام کردن بالغ در مقابل بالغ دارد. در مقابل والدی که حرفی برای گفتن ندارد.

انحراف مضاعف: از خرافه به عقل‌گرایی خشک

منتها موضوع این است که این تصور اتفاقی که دارد می‌افتد اتفاق مثبتی نیست.

یعنی می‌تونست مثبت باشه، می‌تونست در واقع به جای این‌همه در واقع تأکید روی تفکر منطقی و بازگشت به یونان به مثلاً فرض کنید یک جور تفکر آمیخته‌ای از تفکر منطقی و منش‌ها و روش‌های عرفانی برسیم که خب این‌جوری نشده.

یعنی مثل این است که از یک انحرافی یک مدلی به یک جور انحراف دیگه‌ای رسیدیم که در ابتدا اسمش به نظر روشنگری می‌رسه، خیلی چیزها روشن می‌شود ولی در طول ۳۰۰ سال به نظر می‌آید که همه‌چیز تاریک شده دیگر. یعنی الان من احساس نمی‌کنم کسی تو اروپا، تو غرب احساس روشنایی بکند.

به خاطر اینکه می‌رسد که همه‌چیز مبهمه. حرف از اینکه حقیقتی وجود نداره، فقط فرق بین الان اروپا با قبلش این است که قبول دارند که به حقیقت نرسیدن ولی ممکن است اینن که اصلاً می‌شد به حقیقت برسیم. مثل اینکه خودشونو به اصطلاح تک و تا نمی‌ندازن.

حاضر نیستند بگویند که از اولش چون یک اشتباهی کردیم یک راه انحرافی رفتیم رفتیم به این بن‌بست رسیدیم. مسئله این است که صراحتاً بیان می‌کنند که خب انگار راه درست را رفتیم و به اینجا رسیدیم که هیچ حقیقتی نیست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. کی تعریف می‌کنه؟ بله من خیلی دوست ندارم بگویم که تلقی از که حقیقت اصلاً چیه؟ کی متفاوته؟ واقعاً روش متفاوته. یعنی شما از سقراط به بعد می‌بینید که سقراط در واقع پیام‌آور یک جور روش جدیدی برای کشف حقیقت. می‌گوید تو حرف خودتو بزن من از تو سوالایی می‌کنم کم‌کم تو را به حقیقت می‌رسونم.

یعنی حقیقت در قالب کلام قابل بیانه، قابل دسترسیه و یک روش منطقی داشته باشم بهش می‌رسم. این دوران بعد از سقراط در یونانه که حالا افلاطون تا حدودی ارسطو با شدت بیشتر نماینده‌های این دوران هستند و تصورشون این است که می‌توانند با منطق یک چیزی یک ابزاری داشته باشند به اسم منطقی به اسم منطق،

تفکر ریاضی و این‌ها را مفاهیمی را در واقع به عنوان یک چیزهای پایه بگیریم و بعد از این‌ها برسیم به کشف حقایق همان‌طوری که اقلیدس در کتاب عظیم اصول انجام داد.

یعنی این یک تصور جدیدی از شیوه رسیدن به حقیقته نه اینکه بگویم که واقعاً فرق نمی‌کند چندان که حقیقت در یونان یعنی اینکه من درست دارم می‌فهمم به حقیقت رسیدم خیلی اصولاً تفاوتی با جاهای دیگر ندارد.

همه جا به صراحت حرف از این است که جهان در درون من به خوبی انعکاس پیدا بکند. هندی می‌گوید که تو یک چیزی در درونت داری که جهان در آن انعکاس پیدا می‌کند مشکل این است که این تمیز نیست این را پاکش کن.

پاکش کن، ظریفش کن، یک عملیاتی روش انجام بده جهان خودش منعکس می‌شود و یونانی به یک روش دیگه‌ای را پیشنهاد می‌کند. این‌ها دیدگاه‌های دیدگاه‌هایی که نیچه روش تاکید داشت. اینکه دوران پیش از سقراط از نظر نیچه دوران بدی نیست.

نیچه یک جمله زیبایی در مورد سقراط دارد من خیلی کلمه به کلمه یادم نیست ولی یک ابراز خوشحالی می‌کند از اینکه خب یونانی‌ها فهمیدن که این دارد جوان چون سقراط را کشتن و گفتن که این جوان‌ها را دارد فاسد می‌کند.

نیچه هم اصولاً موافقه. آن‌ها فهمیدن که سقراط دارد مثلاً فرهنگ یونانی را فاسد می‌کند. عقل من یک خورده مخالفم با این کاربرد یعنی دوران روشنگری انحرافش این است که به یک چیز خاصی می‌گوید عقل. آیا واقعاً عقل همینه؟

عقل این است که یعنی عقل وقتی که می‌گوییم انگار یعنی قوه یک چیزی را به اسم عقل تو دوران روشنگری انگار فرض گرفتن و این همه قوه ادراکی ماست و این همان تفکر منطقی و ریاضی و این افتضاح این تصور از نظر یونگی.

روان‌کاوی یونگی به‌مثابه ضد مدرنیته

پرسش و پاسخ

من بله یعنی اصلاً

دوران جدید در واقع روشنگری نه رشد خودآگاهی،

فراموش کردن ناخودآگاهیه. روان‌کاوی از دیدگاه یونگی ضد مدرنیته‌ست برای خاطر اینکه دارد به شما فشار می‌آورد که بگوید که یک چیزی غیر از آن ایگو داری، یک چیزی و فکر می‌کنید که خودآگاهی همه وجودتون. یعنی این جمله یونگ را شما نگاه کنید که می‌گوید که خودآگاهی مثل یک جزیره ای در اقیانوس ناخودآگاهی.

بشر دچار این توهم شد که همه چیز این جزیره است. و معلوم است که این راه به جایی نمی‌رسه. شما اگر مراحل فرایند فردانیت را طی نکنید به هیچی نمی‌رسید. ایگوتون توانایی این را ندارد که خودش مثلاً فرض کنید یک وقتی الهام ها نباشه،

الهام هایی که از ناخودآگاه میاد، از آن راه هایی که ما نمی‌دونیم از کجا حقیقت در ما ظهور می‌کنه، وقتی آن‌ها را شما باز نکنید و ایگوتون به این مرحله نرسیده باشه که بتواند انگار یک ترجمه ای از آن الهامات بکند براتون، این ایگو خودش به هیچ جایی نمی‌رسه.

یعنی این توهمه که من با بشینم، کتاب بخونم، تفکر ریاضی بکنم و یک چیزی را کشف بکنم. و بنابراین وضعیتی که فعلاً آن فرهنگ غرب بهش رسیده که هیچ حقیقتی وجود ندارد و هیچی نیست و اینا،

قابل پیش بینیه دیگر. در واقع این گزاره ها را این‌جوری باید بیان بکنیم. از این راهی که رفتیم به هیچی نرسیدیم، نه اینکه چیزی نیست. خب ولی خب غربی ها حاضر هم نمی‌رن یک چنین حرفی بزنن. کلاً چیزی نیست.

یعنی غربی ها حاضر نیستند بگویند که ما از اولش از اصل یونانمون هستند که اینقدر بهش افتخار می‌کنن، یک انحرافی در تاریخ بشر هست. یونگ را یونگ همینو می‌گوید. یونگ اصلاً به صراحت این حرف‌ها را می‌زند و برای همین موجود مطرودی. یعنی غرب در مقابل شرق تحقیر می‌کنه،

یونان را تحقیر می‌کند. بعد آدم دیگر ای غیر از یونگ که به نوع دیگر ای غرب را تحقیر می‌کنه، هایدگر. آن هم و نیچه است. و نیچه است. این‌ها همه در واقع یک جوری به ماقبل سقراط اعتقاد دارند. نیچه که نیچه ضربه ای از جنگ جهانی اول و دوم. هایدگر من نمی‌دانم چقدر واقعاً جنگ جهانی دوم روش تأثیر گذاشت.

هایدگر، نیچه و نقد غرب

ولی خب به هر حال هایدگر بعد از هایدگر متأخر بیشتر این حرف‌ها را می‌زند. من به نظرم هایدگر متأخر ادامه همان هایدگر متقدمه. یعنی خیلی مرز مشخصی وجود ندارد.

مثلاً آن‌جوری که بین ویتگنشتاین متقدم و ویتگنشتاین متأخر وجود دارد و من به نظرم هایدگر یک جوری از یک جایی شروع کرده و رفته جلو و همونطور که شما نمی‌توانید بگویید یونگ متقدم، یونگ متأخر، خب یونگ متقدم آخه در آکادمی علمی شبیه فروید حرف می‌زند و یونگ متأخر پاشو آمده مثلاً دارد در ستایش هند حرف می‌زند.

ولی شما جایی گسستگی ای نمی‌بینید. از یک جایی شروع کرده و خیلی آروم مثلاً یک چیزهایی را کشف کرده رسیده به اینجا. من خیلی راستش با اصطلاح هایدگر متأخر این دقیقاً از آن جایی که حرفایی زده که خوششون نیامده بهش می‌گویند هایدگر متأخر.

آخه این خیلی معنی ندارد که نه ایگوی فروید یک تعریف خیلی خاصی دارد. من برای همین گفتم از اصطلاح والد و بالغ استفاده بکنم که خیلی به آن ایگو به معنای فرویدیش محدود نکنیم خودمان را. نه یکی نیست. ایگوی فرویدی با خودآگاهی به طور کلی یکی نیست.

این اختلافیه که بین قرائت های لاکانی با قرائت های سنتی فروید وجود دارد که چقدر فروید روی زبان تأکید دارد. خب لاکانی جوری اعتقادش این است که زبان از اول تو اندیشه فروید خیلی پررنگ بوده. و این هم به عنوان یک چیزی که ابزار ایگو باشه.

برتری‌های تفکر سنتی و جهان افسون‌زده

ابزاری که تو ناخودآگاه ما در واقع هست. بگذارید من بحثمو ادامه بدهم. بعد از جلسه می‌توانیم صحبت بکنیم. ببینید من قرار این شروع بحث را از اینجا در واقع خواستم انجام بدهم که یک برتری هایی نظام در واقع نوع تفکر سنتی یا حالا می‌خواهید بگویید از نظر اروپایی تفکر قبل از سقراط.

چون واقعاً اصل سقراط و ارسطو همیشه دیگر تو اروپا بوده. فقط یک جوری با قدرت گرفتن مسیحیت در حالت کمونی قرار گرفته و بعداً تو دوران روشنگری دوباره همه جا را تسخیر کرد.

و این ویژگی غربه، ویژگی غرب در مقابل شرقه. شرق هیچ وقت این‌جوری راه خودش را در واقع حالا حداقل شما شرق به معنای این قسمت اسلامی هم که نگاه می‌کنید آثار ارسطو را بعد از این‌ها که ترجمه می‌کنی می‌بینی که روی یک عده‌ای تأثیر گذاشته ولی هیچ‌وقت روح فلسفی و ارسطویی‌اش یک حاکم نشد.

به هند و این‌ها هم که اصلاً نرسیده. شاید ارادت یونگ به از هند به آن‌ور این است که اصلاً آن‌ها این فضای مسموم مثلاً تفکر ارسطویی و این را اصلاً احساس نکردن و همیشه در واقع در همان فضای سنتی با آن جنبه‌های مثبتش زندگی می‌کردند.

بگذارید یک نگاه این الان فقط یک دیدگاه رمان دارم سعی می‌کنم آن جنبه‌های منفی دوران روشنگری را که همه خیلی با شیدایی ازش صحبت می‌کنند را از دیدگاه یونگ بیان بکنم.

حالا یک جنبه دیگه‌ای از دوران در واقع ویژگی‌های دوران روشنگری و دوران مدرن را سعی می‌کنم بیان بکنم و بگویم که پیش باز هم یک چیزی در جهان سنتی هست که برتری پیدا می‌کند از دیدگاه یونگ نسبت به جهان مدرن.

این جهان مدرن یک جهان به یک معنایی علم‌زده‌ست. کسی که حالا یک اصطلاحی برای این چیزی که من می‌خواهم بگویم وضع کرده و خیلی شهرت دارد این اصطلاح،

جهان مدرن جهان راززدایی‌شده‌ست. راززدایی‌شده. یا یک اصطلاح دیگه‌ای که به کار می‌برن حالا به هر حال دنیاییه که ما ببینید دنیای سنتی، دنیاییه که هنوز جغرافیا در آن کشف نشده. شما تعجب می‌کنید اگر برخی از متون حتی قرون هفدهم، هجدهم را بخونید، حتی نوزدهم، از مثلاً فرض کن اینکه در یک جزیره‌ای گزارش رسیده که غول‌هایی وجود دارند.

مثلاً فرض کن این افسانه‌ی ساسکواچ. اصلاً یک جاهایی رد پاهایی از یک انسان عظیم‌الجثه دیده شده. این دنیا در دنیای سنتی دنیاییه که جا برای توهم در آن وجود دارد. من می‌توانم فکر کنم که فرشته وجود داره،

پری وجود داره، در زیر دریا غول وجود دارد. من یک بار ناصرخسرو، این سفرنامه‌ی ناصرخسرو را می‌خوندم و خب برای من خیلی جالب بود که این حکیم عقل‌گرای مثلاً تمدن ما چقدر از این چیزا، واقعاً شاهکارها را که در آن دوران این‌قدر کمه.

ولی مثلاً فرض کن به هر حال وقتی که می‌رود مصر، نقل می‌کند که اینجا می‌گویند که یک هیولایی در دریا هست که گاهی مثلاً کشتی‌ها را می‌خوره، از این حرف‌ها. بعضی‌ها می‌گویند که ما دیدیم. ببینید من الان در دورانی دارم زندگی می‌کنم، دیگر همه‌ی تقریباً اعماق دریا را من از شبکه‌ی ۴ دیدم.

می‌دانم هیولا وجود ندارد. جغرافیای مجهولی وجود ندارد. همه را از ماهواره‌ها عکس‌برداری کردن. اگر تا چند سال قبل هم فکر می‌کردیم که شاید یک جایی هست که ندیدیم، الان دیگر ماهواره‌ها آن‌قدر واضح عکس می‌گیرند که گیشه‌های ماهواره روی سقف خونه‌های شما هم تو عکس می‌افتد.

بعداً میان مثلاً جمع می‌کنند. خب، این مکانیسمیه که عکس‌های ماهواره‌ای در این حد دقت پیدا کردن. غولی در دنیا وجود ندارد. و تا قرن نوزدهم حتی معلوم نیست که خودشان می‌دانند که غول‌ها وجود دارند یا ندارند. پری دریایی نیست. ممکن بود باشه دیگر.

ما چه می‌دونیم؟ به هر حال ممکن بود یک موجوداتی که نصفشون انسان، نصفشون اسب، این‌طوری که تو افسانه‌های یونان هست و اینکه نصف یک چیزی آدم باشه، نصفش دم ماهی داشته باشه، شاید وجود داشته باشه. ما از کجا می‌دونیم؟

ممکن است یک نفر دانشگاهی هم باشه تو قرن نوزدهم و فکر کند خب شاید یک چنین موجودات عجیبی در یک جای دنیا زندگی می‌کنند. ما همه‌ی جای دنیا رو، آمریکا را کشف کردیم، دور زمین را با کشتی رفتیم و خلاصه فکر می‌کردند تو ماه ممکن است یک موجودات عجیب و غریبی زندگی بکنند.

یکی از اولین فیلم‌های تاریخ سینما یک فیلمی بود به اسم سفر به ماه که ملی‌یس ساخته و خب تصور این است که آنجا رفتن پیاده شدن و یک موجودات عجیب و غریبی آنجا زندگی می‌کنند. ما هم رفتیم آنجا هم چیزی نبود.

راززدایی علمی و از دست رفتن پروجکشن

الان می‌دانیم در منظومه‌ی شمسی هم چیزی نیست. حالا یک سری دیش‌های خیلی بزرگ گذاشتن، علائم رادیویی از کهکشان‌های دیگر را بگیرند. بالاخره تو زمینی که ما داریم زندگی می‌کنیم، نه غولی هست، نه پری‌ای هست، نه زیر زمین، نه روی هوا، چیزی نمونده که انگار ندیده باشیم.

بنابراین توهم، تخیلات ما، بگذارید کلمه‌ی توهم را به کار نبرم، تخیل ما خیلی جا برای کار کردن ندارد. حالا ببینید این را نگاه کنید. من از درون خودم به عنوان یک انسان، یک عالمی چیزی که دوست دارد این‌ها را پروجکت بکند.

در درون خودم دیو و غول و این چیزها دارم. تصویری از قهرمان دارم. اگر هیچی ندونم در مورد این دنیا ممکن است با موفقیت هرچه تمام‌تر آن آرکتایپ قهرمان خودم را را خورشید حتی پروجکت بکنم و بعد این خورشید برای من یک موجود جانداری بشود که بتوانم در موردش اسطوره‌هایی بگویم.

من وقتی که تخیلم آزاده، هنوز وارد یک دوران دورانی نشدم که رازی وجود نداره، به راحتی می‌توانم این محتوای ناخودآگاه خودم را پروجکت بکنم. و از نظر یونگ توانایی این پروجکت، پروجکت کردن خیلی مهم است برای سلامت روانی انسان. یعنی من در واقع تو دوران راززدایی شده یک امکانی را از دارم از دست می‌دهم.

اگر در درون من یک غول زندگی می‌کنه، من نمی‌توانم این را با تخیل اینکه یک غولی در درون هست، تفسیرش بدهم یک جوری. این از یک جای دیگه‌ای سر درمیاره. اگر در درون من مثلاً فرض کنید یک جور آنیمای من فرم پری دریایی به خودش گرفته،

این تخیلاتی که تخیل پروجکشن‌های درون‌روانی به بیرون بود، تا یک حدی جا داشت و می‌تونستم باهاشون زندگی بکنم و از یک جایی این‌ها سرکوب شدن توسط راززدایی‌ای که توسط علم در واقع انجام گرفته. ما به یک دورانی وارد شدیم، دوران تفکر منطقی، دوران علم، علم به همین معنای مرسوم ساینس و این‌ها خیلی جا برای این‌جور تخیلات باقی نذاشتن.

خب، این از یک طرف خرافه‌زداییه که خیلی خوب است. از یک طرف شما یک امکاناتی را دارید از دست می‌دید. این مثل آن ماجرایی که یونگ می‌گوید. یونگ نمی‌گوید که شما حتماً باید مسیحیت را حفظ بکنید.

طرفداری نمی‌کند از اینکه مثلاً دین مسیح خوب است. چاره‌ای ندارید غیر از اینکه مثلاً فرض کنید مردم را به دین‌داری دعوت بکنید. ولی حرفش این است که نمی‌توانید دین را کنار بگذارید و جانشین برایش نیارید. ماجرای مدرنیته فراتر از کنار گذاشتن کلیساست.

امکانات پروجکشن را کلاً چه سلفی که روی مسیح پروجکت شده بود به دلیل نابود شدن مثلاً تصورات دینی این مسیر پروجکشن از بین رفت، چه آن مخلفات کوچولویی مثل پری دریایی و اینا، همه این پروجکشن‌ها از بین رفت. یعنی مدرنیته جایی برای ناخودآگاه انگار باقی نذاشت.

حرف از این نیست که اگر پری دریایی از بین بره، تخیل پری دریایی من جا چیز پروجکشن دیگه‌ای نمی‌توانم انجام بدهم. موضوع این است که من می‌توانم درون خودم را به در دوران مدرن هم فرهنگی داشته باشم که با ناخودآگاه من در واقع با یک آرامشی، یونگ در واقع پیشنهادش این است که حرفش این است که آن مهم‌ترین بخشی از فرهنگ که نماد سازی‌هایی در آن انجام شده که باعث تقویت جنبه‌های ناخودآگاه می‌شه، دینه. اصلاً دین از نظر یونگ همین است. دین یک جور فرهنگه که در اثر پروجکشن این چیزها در آن ممکن است پری دریایی نباشه،

ولی یک جور موجودات ماورایی وجود دارند که این‌ها در واقع منشأ ناخودآگاه دارند و انسان در واقع با این اعتقادات به یک آرامشی می‌رسه، در اینکه جا برای پروجکشن درون خودش پیدا می‌کند. این پروجکت شدن درون به بیرون مثل یک واسطه‌ای خیلی خوبی است برای آن سیر فرایند فردانیت.

شما اگر همه این رشته‌ها را قطع بکنید، اون‌طوری که ساینس این کار را انجام داده، یعنی هیچ راهی برای این تخیلات باقی نذاشته. نه ماورای طبیعتی باقی گذاشته که دین بتواند پروجکشن‌های دینی بتواند انجام بشه، نه جایی در درون باقی گذاشته که پری دریایی بتواند در آن زندگی بکند.

بنابراین هیچی نیست به غیر از همین در واقع اشیاء ساده‌ای که الان خودمان داریم می‌بینیم و بشر نمی‌تواند این‌جوری زندگی بکند. بشر نمی‌تواند بدون اینکه آن آرکتایپ قهرمانی‌اش یک جایی پروجکت شده باشه، زندگی سالمی انجام بده. نمی‌تواند بدون پروجکشن سلف زندگی بکند.

خطر پروجکشن زمینی و قهرمان‌سازی

شما اگر خدا را بردارید، مسیح را بردارید، همه این نمادها و الگوهایی که این‌جوری ساخته شدن را بگذارید کنار، بشر یک موجود بیماری می‌شود که مثلاً من در دو سه جلسه در مورد بحث‌های جای سی آر سی مطرح می‌کردند، شما این‌ها را از بشر بگیرید،

بشر می‌رود سراغ هیتلر. می‌رود یک قهرمان زمینی برای خودش پیدا می‌کند. هیچ‌جوری نمی‌توانید جلوی این پروجکشن را بگیرید. همین در همین چارچوب همین میز و صندلی پروجکشن انجام می‌شود و این خیلی خطرناک‌تر از این است که سلف را روی مسیح پروجکت بکنید، حتی اگر مسیح وجود نداشته.

یونگ اصلاً حرفش این نیست که مسیح خوبه، بده، وجود داشته یا نه. موضوع این است که مسیح یک مکان ایده‌آل برای پروجکشن‌ه. که بشر هر ویژگی‌ای که خوب بوده که یک چیز بیرونی داشته باشه که من سلف را روش پروجکت بکنم به مسیح داده.

و همه این‌ها را اگر بگذارید کنار، همین میز و صندلی چیز می‌شوند. حالا نه یکیشون می‌شود جای جای پری دریایی را می‌گیره، یک دانه آدم هم پیدا می‌شود جای مسیح را می‌گیرد و وای به حال بشر که مثلاً سلف‌شو پروجکت بکند روی هیتلر، موسولینی یا مثلاً یک آدم زمینی دیگه‌ای که حالا اغراضی هم دارد و دارد استفاده می‌کند از اینکه تبدیل به قهرمان شده، تبدیل به یک موجودی شده که آدم‌ها دارند این عطش درونی خودشان را باهاش خنثی می‌کنند. بنابراین آن جنبه قهرمانانه علم که خرافه‌ها را از بین برد و راززدایی کرد،

هم از نظر یونگ مشکل‌زاست. نه اینکه علم چیز بدیه. اینکه شما مثل اینکه یک تحولی را به وجود آوردید بدون اینکه زمینه‌سازی‌های کافی برای آرامش بشر را انجام بدهید. هم کلیسا مرجعیتشو از دست داده، هم آن به اصطلاح تخیلات و داستان‌های شبه‌اسطوره‌ای قرون وسطایی اهمیت و ارزش خودشونو از دست دادن.

بنابراین وارد یک دوران منطقی خشک به معنی واقعی کلمه شدیم. یعنی آن ایده‌آل دوران روشنگری به نوعی تحقق پیدا کرده. انسان ما داریم انسان‌ها را دعوت می‌کنیم تو دوران مدرن که با یک بخش کوچیکی از با آن جزیره خودشان زندگی کنند و کاری به بقیه اقیانوس نداشته باشند و این تحقق پیدا کرده.

یعنی ما می‌ریم مدرسه، این‌جوری آموزش می‌بینیم و یاد می‌گیریم که در واقع همه این تخیلات مثبت و منفی‌ای که وجود داشته را یک‌کاسه همه را بریزیم دور و بعد یک دفعه از یک در واقع نقطه صفری با انگار تفکر منطقی یک چیزی بسازیم و این‌ها برای بشر قابل تحمل نبوده و نیست.

و در واقع این‌ها چیزاییه که از نظر یونگ عامل‌های بیماری روانی‌ان اصلاً. شما یک امکانات پروجکشن را بگیرید، پروجکشن‌های غلط انجام بشه، طرف آنیمای خودش را به جای اینکه روی یک زن پروجکت بکنه، روی مثلاً فرض کنید یک موجودی روی میز و صندلی پروجکت بکنه،

بعد خب آنیما که این چیزی که در درون هست که با پروجکشن روی صندلی هرچقدر هم شما می‌خواهید درس بگیرید که به جای آنیما مثلاً صندلی استفاده بکنید، این چیز آرامش‌بخشی نیست، این جای آن را نمی‌گیره. حالا بگذارید من بیشتر از این توضیح نمی‌دم.

می‌خواهم بگویم آن مثبت‌ترین نکته مدرنیته که ساینسه هم از نظر یونگ یک خورده یک بویی می‌دهد خلاصه، یک ایرادی دارد. چه برسد حالا آن قسمت‌هایی که مثلاً فرض کنید جنبه‌های سیاسی اجتماعی‌ای یک خورده افراطی بوده که دوران مدرن به وجود آمده. به هر حال دوران مدرن ویژگی‌ش رفتن به سمت یک جور ایگو،

ایگویی که با سلف متحد نشده، یک ایگوی خیلی مقدماتی و امید زیاد بستن به یک چنین تحولی. خب بگذارید باز از ویژگی‌هایی که حالا خیلی به یونگ مربوط نیست به یک نقطه‌ای بگویم چون می‌خواهیم یک خورده بحث‌مون را به مسائل مربوط به هنر، من ویژگی‌های مثبت روشن روشنگری را فراموش نکنیم‌ها.

دارد در مقابل سنت‌های سیاه قرون وسطایی قیام کردن. این اینکه یک چنین اتفاقی در دنیا افتاده، اتفاق منفی‌ای نیست. مثل یک جور ساده‌انگاری در مورد روان انسانه بگوییم اتفاق افتاده.

اومانیسم و مرکزیت انسان

این‌جوری هم نیست که حالا نمی‌دانم یونگ خیلی دیدگاه سیاهی ندارد مثل بعضی از این آدم‌های پست‌مدرن که یک حرف‌های شبیهی می‌زنند و حرف‌شون این است که هیچ راهی هم برای برگشتن وجود ندارد.

تمام شد دیگر اصلاً بشر به آخر خط رسیده. یونگ اصلاً این‌شکلی نیست. یعنی یونگ حتی حرف از بازگشت مثلاً به یک سری چیزهای سنتی مثل همان یعنی هر آدمی از نظر یونگ همین الان هم امکان طی کردن فرآیند فردانیت‌تو داریم.

این شکلی نیست که بگوییم که به ناامیدی رسیدیم و نمی‌دانم وضع جامعه این‌شکلی شده. ببینید من خیلی مختصر می‌خواهم یک چیزهای جامعه در واقع دوران مدرن را اشاره بکنم. این دوران مدرن یک حرفی که خیلی احتمالاً شنیدید اگر در مورد این چیزها مطالعه کرده باشید، اینکه اومانیسم جزو ویژگی‌های دوران مدرنه.

مثلاً می‌گویند که انسان خدا را از مرکز برداشته و خودش در مرکز نشسته. انسان مرکز همه چیز شده. ارزش‌گذاری می‌کنه، حکم می‌کنه، حقیقت را کشف می‌کند. می‌گویند این جمله معروف دکارت که من می‌اندیشم پس هستم، اصل این نقطه این مرکزیت پیدا کردن منه.

اصلاً من هم که دارم در واقع اینجا انگار حقیقت را کشف می‌کنم. یعنی من مفعول نیستم، فاعلم. من در مرکز قرار گرفتم. جهان دارد در من انعکاس پیدا می‌کند و به هر حال من تعیین می‌کنم که چه چیزی ارزش داره، چه چیزی ارزش ندارد.

در واقع نه من، عقل من تعیین می‌کند. حالا این عقل یک جوری تو قرون وسطی ممکن است یک جنبه الهی داشته باشه ولی تو دوران مدرن دیگر جنبه الهی هم ندارد. یک چیز خیلی ملموس‌تر، انسانی‌تره. آن ویژگی که من برای این، این یک نکته‌ای که خیلی احتمالاً شنیدید، یکی از ویژگی‌های دوران مدرن واقعاً این است.

دوران اومانیسم. انسان ارزش‌گذاری می‌کنه، انسان در مرکز همه چیز است. حالا شما یک جوری دیگه‌ای اگر نگاه بکنید، این مسئله در مرکز قرار گرفتن انسان، مرکزیت انسان، یک عواقبی داشته. عواقبش این است که شما همین‌طور که به این سیر دوران مدرن را تا الان نگاه می‌کنید،

این به مرکز اومدن انسان یک عامل پوشیده شدن حقیقته. به این معنا که به طور مداوم شما اگر به تفکرات قدیمی نگاه کنید، یک جهانی در بیرون هست و انگار بدون واسطه این دارد می‌آید در درون من. به طور مداوم تأکید بشر روی این مدیوم دارد بیشتر می‌شود.

سوبژکتیویته، ذهن و فاصله از جهان

ذهن من که این جهان را دارد در واقع می‌شناسه، مورد موضوعیت پیدا می‌کند. یعنی آن تصور خامی که انگار یک آینه‌ای در درون من هست که جهان در آن دارد منعکس می‌شه، روز به روز دارد کمرنگ‌تر می‌شود. من با واسطه ذهن خودم هست که دارم جهان را می‌شناسم و این می‌تواند اصولاً منعکس‌کننده جهان نباشد.

یک مرحله اون‌ورتر من می‌خواهم به این اشاره بکنم که اصلاً موضوع موضوع شناخت از جهان، منتقل می‌شود به موضوع شناختن این ذهن. مثل مثلاً تحول خیلی واضحی که در کانت و بعداً پدیدارشناسی هوسرل اتفاق می‌افتد. اصلاً انگار من دیگر با جهان ارتباط ندارم.

من ذهن خودم را دارم می‌شناسم. من که من دنیا را که نمی‌بینم. من تصاویری را می‌بینم که در ذهن من منعکس شده. اصلاً دنیا یک چیزیه، یک علامت سؤال بزرگیه آن بیرون هست. من کاری به آن آبجکت به آن معنا ندارم. خیلی دیدگاه‌ها سوبژکتیو می‌شود.

از آن‌ور شما مثلاً فرض کنید من دارم سعی می‌کنم این را به اینجا برسونم که شما این را ببینید که ذهنیت همراه با فرهنگ، همراه با زبان دارد رشد می‌کند و نه تنها این عامل کشف حقیقت نیست، بلکه دارد یک جوری تبدیل به یک پرده‌ای می‌شود که جلوی کشف حقیقت را می‌گیرد.

یعنی ما الان در دنیایی داریم زندگی می‌کنیم، اولش این تصور خیلی قدیمی را که گفتم که شناخت مثل انعکاس یک چیزی در از بیرون در درون منه، در یک آینه‌ای که اگر صاف باشه همه چیز را نشان می‌ده،

اتفاقاً تصور عرفانی و مخصوصاً تفکر دینی در ادیان ابراهیمی این است که انسان همه حقیقت را می‌تواند کشف کند. آینه انسان طوری ساخته شده که دقیقاً خداوند را با همه صفات و مثلاً اسمای خودش می‌تواند کشف بکند. این تصور دوران سنتی را تو ذهنتان داشته باشید.

حالا بیاید به دوران پست‌مدرن نگاه کنید که اصلاً انسان انگار در حال کشف جهان نیست. در حال پالایش و به هم زدن همین فرهنگی که خودش درست کرده. یعنی دیگر من دنبال این نیستم که انگار چیزی در بیرون کشف بکنم. شما مثلاً به هنر پست‌مدرن نگاه کنید.

هنر پست‌مدرن نیست که شما یک احساس واقعی که از جهان دست داده را به انجام بکنیم. بلکه یک انواع چیزهای جالبی که در کارهای هنرمندهای دیگر دیده را می‌توانید با همدیگر تلفیق بکنید، یک چیزی درست بکنید.

من این رفتن به سمت سابجکتیویتی را این‌جوری می‌خواهم در واقع از آن روز اول انگار یک دنیایی هست، من دارم این را کشف می‌کنم، بیان می‌کنم. بعد کم‌کم متوجه می‌شم که یک ذهن اینجا حائله. کنجکاوی می‌آید روی این قسمت واسطه. بعد هم کم‌کم متوجه ادامه پیدا می‌کند که محصولات این ذهن را دارم می‌نویسم.

هنری نیست که حس خودمو از عالم خارج بگیرم و بیان بکنم. همین‌جا دارم یک سری فیلم نگاه می‌کنم، این فیلم‌ها را با همدیگر تلفیق می‌کنم، یک چیزی درست می‌کنم. دارم کتاب می‌خونم، محصولات، یعنی انگار موضوع مطالعه من جهان نیست، فرهنگه. ریپرزنتیشن جهانه که موضوع مطالعه‌ست.

حصار فرهنگ و بازنمایی به‌جای طبیعت

اصلاً انگار یادمون رفت که برای چه فرهنگ درست کردیم و داشتیم داشتیم یک چیزی را آن بیرون می‌شناختیم. کاملاً دور خودمان کم‌کم یک حصاری کشیدیم از، اصلاً اینقدر کتاب نوشتیم، این کتاب‌ها را هی چیدیم، دیگر اصلاً آن بیرون دیده نمی‌شود. همین کتاب‌ها را می‌بینیم.

آثار هنری را در فرهنگ داریم زندگی می‌کنیم، نه در طبیعت. ارتباط انسان، این ایده‌هایی که حالا انواع و اقسام بیان مختلفش در دهه‌های اخیر به وجود آمده. مثلاً بودریار این دستگاهی که در مورد دنیای مجازی می‌کند و این خیلی شیوع پیدا کرده.

یعنی الان دیگر واقعاً بردن اسم بودریار لازم نیست. شما هر جایی که بحث‌های پست‌مدرنیستی هست، یکی از مؤلفه‌های جهان پست‌مدرن جهانیه که ما در واقع اصلاً تو دنیا زندگی نمی‌کنیم، تو دنیای مجازی هستیم. مخصوصاً از وقتی که اینترنت به وجود آمده و نمی‌دانم بازی‌های کامپیوتری،

شما از چه از بدو تولدش، اصلاً یک جای دیگه‌ای دارد زندگی می‌کنه، اصلاً دیگر این کاری به طبیعت ندارد. من یک جوک هست می‌گویند که چرا تو کامپیوتر ساینس، این کامپیوتر ساینتیست‌ها این درخت‌ها را از بالا می‌کشن، ریشه را بالا می‌ذارن، بعداً اصلاً این درخت باینری می‌خواهند بکشن، می‌آیند پایین.

جوابش این است که خب این‌ها اصلاً درختی ندیدن، این‌ها فقط پشت کامپیوتر نشستن و نمی‌دونن درخت ریشه‌اش پایینه. این‌ها همین درخت‌ها را تو کتاب‌ها دیدن که ریشه‌اش بالا بوده، حالا از یک جایی یک نفر این‌جوری کشیده.

تصورشون از درخت همین است. بنابراین سؤال برای‌شان پیش نمی‌آید که ریشه چرا بالاست یا پایینه. ما تقریباً این‌جوری شده، وارد یک دنیایی شدیم که ارتباطمون با واقعیت به یک معنایی خیلی کم شده.

تو این محصولات فرهنگی خودمان داریم زندگی می‌کنیم و ریپرزنتیشن‌های خودمان را دوباره داریم ری‌ریپرزنتیشن می‌کنیم و یک وارد یک دورانی شدیم که فاصله گرفتیم از آن مبدأیی که بودیم. و این شما اگر ریشه‌هاشو نگاه کنید، این واقعاً برمی‌گردد به دوران روشنگری. این‌جوری نیست که بگوییم یک اتفاقی ۱۰ سال پیش افتاده، دوران ارتباطات و این حرف‌هاست.

این‌ها به شدت سابقه دارد. یعنی همان جایی که دکارت آن جمله‌شو گفت، یک جور به این سمت در واقع رفت. انسان در محور شد، فرهنگ در چیز قرار گرفت، در مرکز قرار گرفت. نه به عنوان یک واسطه‌ای که ما جهان را ببینیم، خود فرهنگ موضوعیت پیدا کرد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. تصویرشو انجام می‌دهم. نه، منظورم الان واقعاً جنبه‌های شناختیه. من منظورم این نیست که اتفاقاً ما آن جنبه‌ای که شما می‌گید، ما حتی طبیعت را تغییر شکل می‌دهیم. یعنی اگر شما یک روز هم بخواهید بروید پارک، پارک شباهتی مثلاً یک سری شمشاد در آن هست که به شکل یوزنه،

نمی‌دونم، می‌بینی یعنی چیز طبیعی آنجا وجود ندارد. در واقع اصلاً این است که الان یک جایی هم که درست می‌کنه، خدا بیامرزه این مرحوم تارکوفسکی، رحمت‌الله علیه، در که یک یکی از فیلم‌هاش که یادم نیست چه فیلمیه، فکر کنم ایثارش که آخرین فیلمشه، ایثار فکر می‌کنم.

یک کسی یک داستانی نقل می‌کنه، می‌گوید که مادرش، یک نفر مادرش مریض بوده و می‌رفته آنجا به دلیل بیماری مادرش، مدت‌ها بود تو این باغ خانه رسیدگی نشده بود و خیلی علف هرز شده بود و باغ درهم‌وبرهم و این یک روزی تصمیم می‌گیرد که باغ را مرتب بکند و می‌رود همه علف‌ها را می‌کند و فلان و اینا،

خلاصه کارش که تمام می‌شه، می‌آید به باغ نگاه می‌کند و خیلی غمگین می‌شود و احساس می‌کند که یک چیزی از بین رفته و بعد خودش، من واقعاً یادم نیست ایثار باشه. کلاً شبیه این‌های تارکوفسکی این‌جور داستان‌های کوتاهی که یک نفر بشینی یک کم می‌شود فکر می‌کنم این‌طوری یا شاید استاکر این دو سه تا فیلم آخرش.

این جمله را می‌گوید متوجه شدی روح باغ را از این برد. من بروم این باغ و همه مثلاً نمی‌دانم علف‌هاشو بکنم و درخت‌هاشو هرس بکنم و گل‌ها را این‌جوری بکنم این زیادی تغییر شکل دادن طبیعت هم یک حالت مرض دارد دیگر اصلاً ما انگار با آن یک بیماری‌ای پیدا کردیم که نمی‌خوایم با یک چیزی که طبیعی است سروکار داشته باشیم.

هر چیزی را یک خورده دوست داریم تغییر شکل بدهیم. یعنی لوبیا را همین‌جوری خیلی دوست نداریم بخوریم. کنسروش کنیم، در قوطی باشه، بی‌شباهتی به آن چیز واقعی که در طبیعت هست نداشته باشه. ما دنیای سرمایه‌داری جدای از این تحولات فرهنگی که حالا جنبه‌های روبنایی داشت، دنیای سرمایه‌داری دنیای تغییر دادن همه‌چیزه.

کالا کردن همه‌چیزه. بنابراین درخت خودش خوب نیست. درختی که تغییر شکل یافته خوب است. درختی که ارزش افزوده‌ای ازش درنمی‌آد دیگر. باید یک خورده تغییرش بدهم. لوبیاها را باید بکنم، یک کاری روش انجام، پروسس بکنم که بتوانم با یک قیمتی که می‌خواهم بفروشم.

بعداً هم تبلیغات بکنم روش که مردم این را بخرن و احساس کنند که یک چیز خوشمزه‌تری از آن لوبیای اولی دارند می‌خورن. مخصوصاً به دلیل اینکه این روش یک علامتی زده که نوشته نیو. تا حالا کسی از این‌جور لوبیا نخورده مثلاً. این خیلی مهم است.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. یعنی چه دنیای اصالت خودش را از دست داده؟ این‌ها از آن حرف‌های حرف‌هایی که تو این دوره‌های پست‌مدرن می‌زنند. من چیزم هستم. من کلاً معتقدم الان اصلاً این جمله‌ای که شما گفتید کلاً فاقد معناست. یعنی چی؟ شما من نمی‌خواهم بحث خیلی طولانی بشود.

توضیح بدهید یعنی چه دنیای بیرون اصالت نداشته؟ این همین این مشکلیه که دوران مدرن به وجود آمده. اصلاً اینکه اصالت خودش را از دست میده، ببینید شما یک جوری دارید درس می‌خوانید بعضی‌ها. حالا این واژه اصالت یک جوری واژه‌ی معنا داری نیست به نظر من.

به‌کار بردنش در مورد دنیا و این‌ها یک تغییر و تحولاتیه که در فرهنگ بشر پیش آمده. اتفاقی تو دنیا نیفتاده. یک اتفاقی در بشر افتاده که این‌جوری دارد نگاه می‌کند. یعنی آبجکت‌ها انگار خیلی مورد توجه نیستند. تصویرش در ذهن مورد توجهه.

این یک چیز قابل اجتنابی نبوده. هیچ اتفاقی تو دنیا نیفتاده. فقط مسئله این است که فرهنگ غرب اصولاً حالا به‌غیر از بعضی از این متفکرهای پست‌مدرن این تغییر و تحول و این مثلاً در پرانتز قرار گرفتن جهان و اصالت پیدا کردن ذهن، توجه بیشتر به ذهن و فرهنگ را مثبت بهش نگاه می‌کنند و حالا من دارم می‌گویم که تو دیدگاه یونگی این اتفاق مثبتی نیست و اتفاق غیرقابل اجتنابی نیست. این‌ها یک تحولات فرهنگی بشره. می‌تونست این‌جوری نشود.

خب بنابراین ما در دوران رشد سرطانی فرهنگ قرار داریم که این‌ها برمی‌گردد در واقع به همان دوران شما وقتی که من منبع الهام را از بشر بگیرید یعنی شناخت از یک دیدگاه یونگی انگار یعنی وصل شدن به یک منبع الهام درونی و زبان و کلام،

فرهنگ انگار در حالت طبیعی باید بیانگر یک چیزهایی باشن، یک معانی و الهاماتی که از درون دارد می‌شود. انگار من یک کشفی می‌کنم و این را بیان می‌کنم. حالا اگر شما ایگو را قبل از اینکه آن فرایندها اتفاق بیفتد همین‌جوری ایگو را خام و خالی را.

یعنی این ایگوی خام و خالی که من می‌گویم مثل یک پروسسور، مثل فکر کنید یک کامپیوتری که می‌تواند یک سری محاسبه انجام بده، این را بگیرید مبنا بدون اینکه داده‌های واقعی بهش داده بشه، این فقط همین‌جوری دارد کار می‌کند و پروسس میکنه،

خب طبیعی است که به حقیقت نمیرسه و اتفاقی که میفته این است که انواع و اقسام چیزها بیان می‌شود دیگر. نمی‌دانم من ما آن ارتباطی که از درون با حقیقت با بیرون داشتیم در واقع قطع شده و حالا این پروسسوره دارد یک عالم گزاره درست می‌کند.

این گزاره‌ها پشتش به جایی وصل نیستند. یعنی الان مثلاً فرض کن اگر در دوران مثلاً سنتی واقعاً یک آدمی، یک شاعری وقتی شعر میگفت، تحت تأثیر الهامی شعر میگفت، شاعر دوران مدرن، اصولاً تحت تأثیر الهام به معنای اینکه وصل شده به یک حقیقتی،

شعر نمی‌گوید. بلکه خیلی فرمال شعر می‌گوید. روی کاغذ دارد شعر می‌گوید. حتی شاید هیچ احساسی نداشته باشه. یا اگر احساسی داره، این احساس نتیجه وصل شدن به یک جایی خیلی دوری نیست. صبح یک شعری خونده، یک احساسی را تجربه کرده، حالا دارد یک خورده پروسسش میکنه، یک چیز مشابهش را می‌گوید. بنابراین خیلی همه چیز در واقع یک جوری به سطح آمده.

مدرنیته و پست‌مدرنیته در برابر مدرنیسم

من این توضیحاتی که دنیای سرمایه‌داری را عامل به سطح اومدن همه چیز می‌دانند را خیلی دوست دارم ولی الان بهشان اشاره نمیکنم. قرار شد که در مورد زیربناهای نمی‌دانم اقتصادی و این‌ها خیلی حرف نزنم.

خب این‌ها این بحث‌هایی که من الان اینجا گفتم در واقع حرف‌هایی که اگر بخواهیم واژه‌ای در واقع بیان بکنیم، داریم درباره مدرنیته و پست‌مدرنیته بحث میکنیم. نه درباره مدرنیست و پست‌مدرنیست. مدرنیست معمولاً به یک جور جنبش هنری تو دل مدرنیته.

مدرنیته آن حال و هوای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که به وجود آمده. وقتی شما مدرنیست میشنوید، مدرنیست یک جنبش هنری بیشتر در واقع متعلق به قرن بیستم، اواخر قرن نوزدهم، اوایل قرن بیستم. مثلاً فرض کنید در ما معماری مدرن داریم. وقتی می‌گوییم معماری مدرن در مقابل معماری سنتی نیست.

منظور در هنر وقتی می‌گوییم معماری مدرن یعنی معماری اوایل قرن بیستم تا یک حتی دهه ۶۰. این معماری مدرن و داستان مدرن یا مثلاً سینمای، هرچند حالا سینمای مدرن یک خورده شاید واژه خوبی باشه. سینما کلاً خودش هنر مدرن دیگر به یک معنایی.

ولی مثلاً کوبیسم جزو جنبه‌های مثلاً نهضت‌های نقاشی مدرن یا مثلاً فرض کنید در ادبیات ما آدم‌هایی مثل James Joyce یا Faulkner این‌ها آدم‌های مدرن هستند. داستان مدرن مینویسن. بنابراین یک خورده اینجا یک ابهامی وجود دارد که وقتی از پست‌مدرنیته صحبت میکنیم، پست‌مدرنیته در مقابل مدرنیته است.

مدرنیته یک چیزی است که حداقل ۳۰۰، ۴۰۰ سال سابقه دارد. ولی وقتی از پست‌مدرنیسم در هنر صحبت میکنیم، این معمولاً در مقابل مدرنیسم قرار می‌گیرد به عنوان یک اصطلاح که مدرنیسم یک چیز خیلی متأخریه. در واقع هنر زاییده شده در انتهای دوران مدرنیته است.

که چه ویژگی‌هایی دارد هنر مدرنیست؟ هنر مدرنیست خیلی فرماله. به شدت. شما انتظار دارید از مدرنیته چه جور هنر تولید بکنه؟ فکر میکنم دقیقاً انتظار دارید آن چیزی را تولید بکنه، اگر مدرنیته را خوب درک کرده باشید، که ما بهش می‌گوییم هنر مدرنیستی،

هنر مدرن. اولاً به شدت هنر مدرن متوجه خودشه. یعنی خود آن ابزارهای بیانی برایش مهم است. یعنی فرم برایش اهمیتش بیشتر از محتواست. این نتیجه طبیعی سیر مدرنیته است که به یک چنین هنری برسد. هنری که در واقع به خود آن مدیوم بیشتر از هر چیزی دارد فکر می‌کند. اینکه چه بیان بکنه، چه بگوید در مرحله در پرانتز قرار داده شده. که چطور بیان بکند اصله.

زوال دانای کل و روایت متکثر

بازی کردن با فرم‌ها در هنر مدرنیستی در واقع در چیز قرار داده شده. حالت اساسی. شما یک ویژگی مثلاً فرض کنید به ادبیات مدرن که نگاه میکنید،

به مثلاً داستان‌سرایی مدرن نگاه می‌کنید مثلاً یک آدمی مثل فاکنر این ویژگی خیلی روشنش این است که شما برای اولین بار می‌بینید که دانای کل راوی که راوی دانای کل، این سوم شخصی که روایت می‌کنه، کم‌کم از بین می‌رود.

شما در داستان مدرن این نگاه کردن از خیلی تدریجی اتفاق افتاده در طول تاریخ ادبیات. ولی واقعاً مثلاً در آدمی مثل فاکنر اینکه اصلاً یک ناظر وجود نداره، یک راوی وجود نداره، چند تا راوی وجود دارد. شما از برآیند این چیزهایی که دارید از راوی‌های مختلف می‌شنوید، یک چیزی را درک می‌کنید.

این ببینید شما اولش در فرهنگ سنتی یک دانای کل به معنای واقعی کلمه، اصلاً یک خداست. در دوران ابتدایی مدرنیته، انسان جای این خدا را می‌گیرد. و انتظار دارید که بعد از این مدتی این انسان هم تعدد، یعنی اصلاً وحدت خودش را از دست بده. برای خاطر اینکه دانای کل نیست.

و من آن مشکلی که پیش می‌آید شما وقتی انسان را جای خدا می‌نشونید، خب واضح این انسان دانای کل خوبی نیست. چرا در ادبیات من باید از به یک ادبیاتی که در آن یک آدم راویه که حتی تو دل مردم هم می‌گوید به شما که به چه فکر کرد،

مثلاً شما داستان حتی تولستوی به عنوان یک آدم نسبتاً متأخر را که نگاه می‌کنید، یک داستانی‌ست خیلی بزرگ، تولستوی وقتی که دارد روایت می‌کنه، می‌داند که به شما می‌گوید که تو دل آدما، آدم‌ها به چه دارند فکر می‌کنند. و خب آن خیلی عجیبه.

مثل این واقعاً مثل این حالت نشستن جای خداست. یک روایتی را شما می‌شنوید از یک حقیقتی، از یک اتفاق‌هایی که افتاده به اضافه احساس‌های درونی آدم‌های مختلف و شما در هنر مدرنیستی می‌بینید که این را کم‌کم کنار می‌گذارد. کسی که دارد داستان می‌نویسه، خیلی بیشتر در واقع در پوزیشن نادان،

نادان کل قرار می‌گیرد. یعنی همه چیزو نمی‌دونه. یک چیزهایی را برای شما می‌گوید. گاهی برای اینکه بیشتر بفهمید، از دید چند نفر می‌تواند روایت بکند. بنابراین یک تحول مثبتی اینجا وجود دارد که انسان حداقل اگر من آدم دارم روایت می‌کنم و دیگر به دانای کل به معنای واقعیش اعتقادی ندارم، باز حداقلش محدودیت‌های خودمو در واقع یک جوری بیان بکنم. هنر مدرنیستی هنر تکثرگراست.

هنر پست‌مدرن ادامه هنر مدرن

این‌ها همه این ویژگی‌هایی که من دارم می‌گویم تو هنر پست‌مدرن هم هست. یعنی هنر پست‌مدرن آن‌قدر با هنر مدرن فاصله ندارد که پست‌مدرنیته با مدرنیته فاصله دارد.

هنر پست‌مدرن دقیقاً یک جوری جانشین ادامه طبیعی است با یک تفاوت‌های جزئی نسبت به تحولات هنری در ابتدای قرن بیستم. این تحولات شامل فرمالیسم خیلی زیاد، شامل همین مثلاً تکثرگرایی به معنای روایت کردن از پایین، نه روایت کردن از بالا، حالا چه در ادبیات، شعر، سینما، همه جا.

شما اتفاقاً حالا اسم تولستوی را بردن، تولستوی نویسنده بزرگیه. خیلی از آدم‌ها الان حوصله ندارند مثلاً جنگ و صلح را بخونن. آدم‌هایی که سلیقه مدرن پیدا کردن، دقیقاً اذیتشون می‌کند. من خودم اذیت می‌کند واقعاً. من هم تا حالا جنگ و صلح را نتونستم بخوانم.

هیچ‌وقت شروع نکردم به خواندن یک چنین کتابی این‌قدر بزرگ. و یک قسمت‌هایی‌شم که خوندم، برای من خیلی دارک‌ه. مثلاً سبک نگاه تولستوی حتی این‌جوری است که با خواننده حرف می‌زند. می‌گوید خب مثلاً خواننده عزیز، حالا شما فکر می‌کنید این چه کار باید بکنه؟ مثلاً یک آدمی که من آن‌قدر ادبیات مدرن، این هم که اصلاً نمی‌توانم تحمل بکنم نویسنده یک دفعه بیاید به من یک چنین حرفی بزند.

و بعد من باید لابد جوابشم بدهم. من به نظرم حالا بهتر است که هلن مثلاً این کار را بکند. یک یک چیزی از تولستوی یک بار خواندم که داستان نیست و قانع‌کننده‌ترین چیزی است که از تولستوی خواندم که قانع می‌شم که واقعاً این آدم نابغه‌ست.

حالا داستان‌های کوتاه و ایناش که فوق‌العاده‌ست. یک داستانی دارد به اسم مرگ ایوان ایلیچ. از جنگ و صلح هم به نظر من بهتر است. و این پیشرفته‌ست دیگر. خیلی خیلی ادبیات پیشرفته‌ای داره، داستان‌گوی پیشرفته‌ای دارد تولستوی. حالا جنگ و صلحش شهرت دارد به دلیل محتواش ولی واقعاً داستان‌های کوتاهش، بعضی‌هاشون واقعاً شاهکارن.

این نوشته‌ای که من ازش خواندم یک نوشته‌ای که اصلاً نمی‌دانم از چه نوعی از هویت هست، نمی‌دانم کجا مثلاً بتوانم پیداش بکنم. من ترجمه فارسی‌شو تو یک جزوه کوچیکی خواندم. که یک در واقع یک مقاله‌ایه درباره تأثیر سینما روی ادبیات.

تأثیر سینما بر ادبیات قرن بیستم

حالا تاریخ مقاله را که نگاه می‌کنید فکر کنم مثلاً ۱۹۱۵ یک وقتیه که هنوز سینمایی وجود ندارد اصلاً. با چنان شور و حرارتی نوشته و پیش‌گویی کرده که سینما ادبیات را متحول می‌کند و به چه تبدیل می‌کند.

شما هرچه در تأثیرات ادبیات قرن بیستم که تحت تأثیر سینما به وجود آمده را تولستوی اینجا نوشته. اصلاً باورکردنی نیست که این آدم چقدر بینش ادبی دارد. اولین، یکی دو تا فیلم دیده متوجه شده که سینما ادبیات را به یک جای دیگه‌ای می‌کشونه. یعنی از این به بعد مردم چیز دیگه‌ای خواهند نوشت.

و من که احساس می‌کنم که آدم‌هایی که ذهنشون تربیت بشود که این فیلم‌ها را بفهمن خیلی چیزهای دیگر یعنی من اگر الان نمی‌تونستم باید با خواننده می‌گفتم خواننده عزیز حالا فکر می‌کنی این باید چه کار بکنه؟

دیگر آدمی که ذهنش با فیلم دیدن عادت کرده تولستوی احساس می‌کند که می‌شود حالا یک جوری ادبیات دیگه‌ای بهش در واقع عرضه کرد و اذیت نشود بفهمه. یعنی این پیچیدگی ادبیات را پیش‌گویی کرده و این اتفاق‌هایی که افتاده که در ادبیات خیلی تحت تأثیر سینما بوده. اینکه فاکنر همان مقدار، یعنی اصلاً ادبیات مدرن مثل در واقع فیلم‌نامه است.

همان‌طوری که یک فیلم‌نامه‌نویس حق ندارد که در مورد چیزهایی که آدم‌ها دارند فکر می‌کنن، شخصیت‌های سینمایی دارند فکر می‌کنند بنویسه، یعنی چه که مثلاً اگر این روش‌های یک خورده احمقانه که گاهی صدای درون ذهن در سینما شنیده می‌شود که منسوخ شده حالا اگر یک موقعی هم کسی این کار را می‌کرده، شما کمتر می‌بینید کسی صدای فکرش در فیلم بیاید.

شما در سینما به چه را حق دارید بنویسید؟ آن چیزی که را پرده قابل نمایش باشه. ادبیات این‌جوری شده. از داستان‌ها را طوری می‌نویسن در حدی که آدم‌ها می‌توانند ببینن.

شما باید بفهمید که این تو درونش چه گذشت. به چه فکر کرد که این کار را کرد. یعنی باید آن‌قدر صحنه را خوب بنویسی که آدم‌ها بفهمن که این طرف چه احساسی داشته، به چه فکر می‌کرده، چرا این کار را کرده. نه اینکه توضیح بدی برای خواننده. مثلاً این یارو این کار را کرد برای خاطر اینکه عصبانی بود.

خب یک کاری بکند که من بفهمم عصبانیه دیگر. مثلاً از کجاش بفهمم؟ کافیه که یک دیالوگش طوری باشه که عصبانیت هم در آن وجود داشته باشه. و ادبیات این‌جوری است که شما را می‌گویم نمی‌توانید حساب بکنید که لحن بیان دیالوگ اون‌طوری که در سینما هست در نوشته وجود دارد.

بنابراین یک خورده نوشتن یک دیالوگ داستانی پیچیده‌تر و سخت‌تر هم می‌شود و فکر می‌کنم تمام قرن بیستم یک جور پالایش ادبیاته برای رفتن به سمت نمایشی‌تر شدن به جای مثلاً اینکه یک دانای کل وجود داشته باشه، من یک طوری روایت می‌کنم که یک چیزی که اینجا هست را دارم می‌بینم.

خب ویژگی‌های در واقع هنر مدرن و پست‌مدرن محتوایی هم هست. بگذارید من یک مثلاً فرض کنید این حالت کولاژ پیدا کردن از تو هنر مدرن شروع می‌شود تو پست‌مدرن هم وجود دارد. یک چیزهای نامتجانس را کنار همدیگر گذاشتن.

لزومی ندارد. بگذارید من از همین‌جا برای اینکه یک چیزی را ؟ گفته باشم فقط به توصیف بعضی از ویژگی‌ها اکتفا نکنم. چه چیزی از نظر روانی به انسان وحدت می‌ده؟ به روان انسان. سلف. شما بیاید یک جور فرهنگی درست کنید که در آن سلف حذف بشود.

به یک جور انتظار دارید. من می‌خواهم بگویم که اگر شما از این می‌پرسید که دوران روشنگری انسان بدون فرایند فردانیت به چه می‌رسد به یک موضع درهم‌گسیخته می‌رسد. درهم‌گسیخته فکر می‌کنه، درهم‌گسیخته احساس می‌کند و کم‌کم یاد می‌گیرد که این درهم‌گسیختگی را بیان کند.

اصلاً هنر ببینید هنر مدرنیستی هنر بدون انسجام. کولاژ در آن وجود دارد. هنرمند این چیزهایی را کنار همدیگر می‌گذارد که مستحکم نیست.

انسجام، گسیختگی و تفاوت غصه مدرن و پست‌مدرن

می‌گویند فرق بین هنر مدرنیستی و پست‌مدرنیستی از نظر کولاژ و عدم انسجام این است که هنر هنرمند مدرنیست بدون انسجام بیان می‌کند و عدم انسجام را بیان می‌کند و غصه می‌خورد از عدم انسجام. هنر پست‌مدرن یک فرقش این است که دیگر غصه نمی‌خوره.

یعنی کلاً هنر پست‌مدرن، پست‌مدرن در یک کلام ویژگی‌های هنر مدرن را دارد بدون هیچ‌جور غصه خوردنی. یعنی اگر مثلاً فرض کن ویرجینیا وولف غصه می‌خورد وقتی دارد داستاناشو می‌نویسه که یک جور گسیختگی‌هایی را دارد بیان می‌کنه،

اصلاً محتوا هم بیان گسیختگی‌هاست، هنر پست‌مدرن غصه‌ای نمی‌خوره، همین است دیگر. این‌جوری. مثل اینکه عادت کرده. اصلاً ما یک موجودات اصلاً گسیخته‌ای هستیم. اصلاً کی می‌گوید که روان انسان باید وحدت داشته باشه؟ کی می‌گوید انسان باید بگوید حالت وحدت داشته باشه؟

انسان یک موجود اصلاً گسیخته‌ست، هنر موجود اصلاً گسیخته‌ام همین است. در واقع تو دوران پست‌مدرن هنرمند می‌تواند به گذشته خودش نگاه کنه، به گذشته بشر و بگوید که آن احساس وحدت و آن حرف‌هایی می‌زنند که هنر باید انسجام داشته باشه و اثر هنری باید این‌جوری باشه، این‌ها را تهمت.

واقعیت این است که انسانی موجود اصلاً گسیخته‌ست، بنابراین هنر هم هیچ‌جور لزومی ندارد که اصلاً گسیختگی را پنهان بکند. مثل اینکه ما یک خودمان را فریب می‌دادیم که موجود منسجمی هستیم و سعی می‌کردیم خودمان را گول بزنیم و یک آثار هنری که وحدت داشته باشند تولید بکنیم.

خب حالا چرا خودمان را گول بزنیم؟ ما این موجودات اصلاً گسیخته‌ای هستیم. غصه هم نمی‌خوریم اصلاً. این تحولات به این سمت و مت که شما یک جوری انگار آن ویژگی‌های روانی درون خودتان را انکار کردید، پروجکشن‌ها را انجام ندادید، فرایند فرافکنی‌ام طی نکردید،

بنابراین به معنای واقعی کلمه انسان مدرن، انسان اصلاً گسیخته‌ایه تا یک جایی خجالت می‌کشه از اینکه اصلاً گسیخته‌ست. یک خورده که می‌گذره، مسئله این‌جوری است دیگر. شما اولش اگر یک حس بدی داشته باشید خجالت می‌کشید، بعد یک مدتی عادت می‌کنید بهش، بعد که خب ایگوی ما چه کار می‌کنه؟

همه این چیزها را توجیه می‌کند. یعنی من یک تفکراتی تولید می‌کنم، یک فرهنگی تولید می‌کنم که حالا اصلاً گسیختگی دیگر خجالت‌آور نیست. و نهایت افتخار یک آثاری تولید می‌کنم که هیچ‌جور وحدتی در آن نیست، بلکه سعی می‌کنم که وحدتی در آن نباشد.

و این تفاوت بین دوران مثلاً پست‌مدرن با دوران مدرن در هنره. دوران مدرن حس بدیه. مثلاً شما تی. اس. الیوت با احساس بدی شعر می‌گوید و از این اصلاً گسیختگی‌ها حرف می‌زند. در حالی که شاعر پست‌مدرن دیگر آن احساس بد را ندارد.

همان حرف‌ها را دارد می‌زند ولی یک جورهایی انگار چیز جالبی کشف کرده دارد این حرف‌ها را می‌زند. همه غصه‌ای ندارد از اینکه به یک چنین جایی رسیده و یک چنین تجربه‌ای دارد می‌کند.

فراروایت، لیوتار و توصیف چندقرنی

خب بگذارید من یک یک نکته بگویم باز خیلی این موضوع مدرنیته و پست‌مدرنیته و مدرنیست در مقابل پست‌مدرنیست این‌قدر آدم‌های مختلف از زاویه‌های مختلف بهش نگاه کردن که شما اگر ۱۰ جلسه،

۱۰۰ جلسه هم بشینید واقعاً هر کسی از یک زاویه‌ای به این تحول نگاه، کلاً کار این بحث‌ها این است که ما این چند قرن اخیر تحولاتی که تو اروپا اتفاق افتاده را توصیف کنیم و تا حد ممکن تئوریزه کنیم. خود این مرحله توصیفش واقعاً زاویه‌های دید خیلی خیلی متفاوتی وجود دارد.

حالا واژه پست‌مدرن را برای اولین بار مثلاً لیوتار گفته، ولی واقعیتش این است که خیلی آدم‌هایی که الان در این به عنوان متفکرین پست‌مدرن شناخته می‌شوند و سعی می‌کنند جهان موجود را تئوریزه بکنن، وام به لیوتار ندارند به غیر از اینکه این واژه پست‌مدرن از لیوتار بهشان به ارث رسیده.

یعنی آدم‌های مستقلی هستند که هر کدام از یک زاویه‌های دیگه‌ای دارند سعی می‌کنند این تحولات را بررسی بکنند. خود لیوتار یکی از اوریجینال‌ترین ایده‌هایی که داشت این مطرح کردن این به اصطلاح اصطلاح فراروایت بود. اینکه دوران مدرن، هر دورانی فراروایت‌هایی داره، روایت‌هایی که پنهان هستند.

مثلاً یک آدم مدرن، یک آدمی در عصر روشنگری فکر می‌کند هیچ پیش‌فرضی ندارد. نه پیش‌فرض‌های آن، پیش‌فرض منطقی. فکر می‌کند که خیلی از نوع، دکارت فکر می‌کند از این نقطه صفر شروع کرده، دارد فکر می‌کند و دارد حقیقت را کشف می‌کند.

در حالی که اگر از دور نگاه کنید، دوران روشنگری هم فراروایت‌های خودش را دارد. دوران پست‌مدرن هم به طبع روایت‌های خودش را دارد. فراروایت‌ها یک جور نه اندیشه و پیش‌فرض منطقی. مثل یک داستان‌هایی هستند که گفتن نمی‌شن ولی پشت تفکرات بشر تو هر قرنی چنین داستان‌هایی وجود دارد.

من یک فراروایتی دوست دارم در موردش صحبت بکنم که فکر می‌کنم خیلی مهم است و خیلی خوب است این‌جوری که نگاه بکنید در اینکه مرز بین پست‌مدرنیست و مدرنیست را در واقع ببینید. شاید بودریار حرف‌هایی تو این مایه‌ها زده باشه من الان خیلی مرجع خوبی ندارم برای اینکه نه اینکه از واژه فراروایت استفاده کردم،

محتوایی که دارم می‌گویم را این دوران مدرنیته، دوران روشنگری یکی از مهم‌ترین فراروایت‌هاش یک چیزی است که می‌توانیم بهش بگوییم فراروایت نیوتونی. اصلاً دوران روشنگری مثلاً فرض کن آدم‌هایی مثل کانت بی‌نهایت بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنند می‌توانند فکر کنند در فضای نیوتونی زندگی می‌کنند.

در دوران نیوتون زندگی می‌کنند. یک‌دفعه انگار نیوتون همه‌چیز را پیدا کرد. یعنی الان ما می‌دانیم که مثلاً حتی اصول ابتدایی مکانیک نیوتونی درست نیستند ولی آن موقع این‌جوری نبود.

فراروایت نیوتونی و شوک اینشتین

نیوتون یک آدمی بود که یک چیزی را برای ابد کشف کرده بود و پرونده بسته شده بود و این را با همان روش‌های ارسطویی به یک معنایی انجام داده بود.

واضح که یک دفعه جهشی در تفکر حتی فلسفی به وجود می‌آید به سمت این‌جور در واقع نگاه کردن به دنیا. دنیای دنیای مدرن دنیاییه که در آن یک نیوتون وجود دارد. دنیایی که به نظر می‌رسد که علم راه افتاده و همه‌چیز را دارد روشن می‌کند و به‌زودی ببین آن چیزی که شما ممکن است نبینید کسی یک جایی نوشته.

ولی آن داستان و احساسی که پشت مدرن مدرنیته وجود دارد این است که علم به راه افتاده و چیزی نمونده که تمام کند همه‌کار را. همه‌چیز را بفهمه. انگار یک قدم مانده نیوتون راه اصولی را نشان داد،

ریاضیات هم که داریم، چیزی نمونده که همه‌ی معادلات را بنویسیم، همه‌چیز روشن بشود و همه‌چیز را بفهمیم. یک حسی وجود دارد که البته غلطیه ولی واقعاً تو دوران مدرنیته وجود دارد این احساس. و دوران پست‌مدرن شاید یک جوری بشود گفت فراروایتش اینشتینه. یعنی یک دفعه فرو ریختن آن کاخی که فکر می‌کردیم که نیوتون پی‌اش را ریخته و داریم می‌سازیم.

دوران پست‌مدرن چیزی که شما تو همه‌ی تفکرات فلسفی پست‌مدرن می‌بینید از این نظر به نظر من اینشتینیه. کاری که اینشتین کرد این بود که یک چیز بدیهی را که همه فکر می‌کردند بدیهیه که درست را زیر سؤال برد و یک دفعه یک دنیای جدیدی ساخت.

بودریار را من یادم نمی‌آید جایی خیلی به اینشتین اشاره کرده باشه. داکیومنت ندارم. فکر می‌کنم باید این کار را کرده باشه ولی آن چیزی که تو ذهن من هست اشاره‌ای که بودریار به هندسه کشف هندسه‌های نااقلیدسی می‌کند به عنوان پیش‌درآمدی که یک دفعه آن نه فقط کار نیوتون، کار اقلیدس را زیر سؤال برد.

یعنی اصلاً آن اصل ماجرایی که را همه تأثیر گذاشته بود، یک هندسه‌ای که الگوی دانش دانش قیاسی بود زیر سؤال رفت. یک فضای عدم اطمینانی به وجود آمد و بعد اینشتین همین بلا را سر نیوتون آورد و به معنای واقعی کلمه اینشتین کار را به جایی رسوند که هندسه اقلیدسی اگر هندسه نااقلیدسی اولش مثل یک بازی روی کاغذ بود،

اینشتین کار را به جایی رسوند که فضای واقعی هم غیر اقلیدسی شد. مثلاً جهانی که ما فکر می‌کردیم اقلیدسیه اصلاً اقلیدسی نیست. هندسه نااقلیدسی یک بازی روی کاغذ نیست. فضا واقعاً غیر اقلیدسیه.

این احساسی که به نظر من خیلی تأثیر گذاشته و انگار یک جوری آدم‌ها تو دوران پست‌مدرن، متفکرا دوست دارند آن بازی اینشتین را تکرار کنند. یعنی یک چیزی که همه فکر می‌کنند درست را در آن دارن، یک چیزی به یک جاش بذارن و نتایج جدید بگیرند. نتایج یک ایده‌ی عادی شگفت‌انگیز. ببین شما دوران اوایل قرن بیستم رو،

دورانی که اینشتین در واقع به عنوان شخصیت بزرگ علمی یک دفعه مطرح شد را فکر می‌کنم شاید ما نتونیم حس‌شو خیلی تجربه بکنیم. من یک بار یادم نیست کجا این را خواندم که یک نفر روایت کرده که در حالی که داشته وارد یک هتل می‌شده، شنیده که دو تا نگهبان‌های برنامه های حوزه دارند درباره نسبیت اینشتین حرف می‌زنند و مثلاً در مورد این حرف می‌زنند که اگر دو قلو باشند یکی برود به فضا و برگرده یکیش پیر می‌شود یکی نمی‌شود. ببینید اتفاقی که خیلی تئوری های انقلابی مثل تئوری کوانتوم که انقلابی تر از تئوری اینشتین هستند به وجود اومدن.

ولی پاپیولار نشدن در فرهنگ رسوخ نکردن. اینشتین حرف هایی در مورد نسبیت مکان و زمان و نمی‌دانم این‌جور چیزها که و تونست اینشتین آدم خوش ذوقی بود از نظر بیان علمی تونست این‌ها را به یک زبانی بیان بکند.

که درمان ها هم یک جوری بفهمن پارادوکس دو قلو ها را لازم نیست شما فیزیک بلد باشید فیزیک نیوتونی هم لازم نیست بلد باشید ریاضی بلد باشید همه می‌فهمند یعنی چه می‌شود دو تا دو قلو را مثلاً یکی را فرستاد به فضا برگردوند یکی جوون بمونه یکی پیر بشود. و این به عنوان یک حقیقتی که جدیداً کشف شده و همه چیز های قدیمی را زیر سوال برده.

هندسه نااقلیدسی به‌مثابه تمثیل پست‌مدرن

من نمی‌خواهم بگویم که بودریار یک جایی یک متن جالبی دارد در مورد مقایسه دوران مدرن با می‌گوید که دوران مدرن مثل هندسه اقلیدسیه و دوران پست مدرن مثل هندسه نا اقلیدسیه آنجا یک خط راست وجود دارد که از یک نقطه خارج یک خط دیگر میتونی بکشی امکان دیگر ای وجود ندارد.

از این جهت تشبیه می‌کند به هندسه نا اقلیدسی که در مثلاً در بعضی از هندسه های نا اقلیدسی شما تعداد زیادی از این‌ها را خط میکشید موازی یک خط بکشید فضای بی شکل تر و بی سرانجام تری نسبت به فضای اقلیدسی که همه چیزش یک خطوط راست مشخص معینی هستند اینجا انگار فضای نا اقلیدسی امکانات بیشتری دارد بی شکل تره و به آن راحتی فضای اقلیدسی نیست محدود به آن محدودیت فضای اقلیدسی نیست.

بلکه ممکن است یک خط هاش که خود منحنی اند اصلاً دوران پست مدرن از نظر بودریار در مقابل دوران مدرن مثل منحنی در مقابل خط راسته مدرنیته یک تصوری از عقل می‌دهد.

که انگار یک چیز واحدیه تو همه ما این عقل هست و به یک نتیجه واحدی هم می‌رسد همه چیز هم روشنه تو دوران پست مدرن این کار می‌شود که یک عقل واحد این شکلی وجود دارد.

ما بهش دسترسی داریم و این می‌تواند همه چیز را تولید بکند و برود جلو و همه چیز روشنه بلکه خیلی امکانات منحنی های زیادی وجود دارد در فضای تفکر پست مدرن به هر حال من نه به این عنوان به این شباهت هندسی از این جهت از فرار روایت اینشتینی صحبت میکنم.

که اینشتین یک چیزی را انگار باب کرد در علم آن هم زیر سوال بردن کشف کردن یک چیز بزرگ باز زیر سوال بردن یک چیز بدیهی ناخودآگاه همه متفکرین قدیمی شون انگار دارند سعی می‌کنند این شاهکار اینشتین را تکرار کنند بیان یک چیز خیلی اساسی همه تون فکر میکنید این درست است من می‌گویم این غلط است حالا گاهی حرف های چیزی می‌زنند بی ربطی می‌زنند.

ولی انگار الگو شون این است الگو شون یک پیش فرض که همه قبول دارید من این را زیر سوال میبرم. و حالا مثلاً یک نتایج جدیدی می‌خواهم برای‌تان بگیرم که آدم‌ها این‌جوری تغییر قرار را می‌بینند مثلاً فلان چیز هم که همه مون فکر میکردیم درست است آن هم می‌گویند غلط است کلاً کار متفکرین پست مدرن این است که چیزی برای‌تان باقی نمیذارن چه فکر میکنید چه مانده که همه فکر میکنید درست است بگویید تا من بگویم غلط است حالا و سعی کنم نشان بدهم که آن فرضی که شما میکنید فرض درستی نیست.

دیگر یک جور سرگرمی جالب که من نمیذارم چیزی خلاصه برای‌تان باقی بمونه درست این خیلی فکر میکنم آن فضایی که اینشتین بعد از تئوری اینشتین و من کاری صرفاً به کار اینشتین و شیوه کارش ندارم فرو ریختن آن کاخ نیوتونی آثار خودش را به هر حال در تفکر بشر گذاشت.

ما دو قرن با توهم اینکه همه چیز را فهمیدیم زندگی کردیم یک دفعه معلوم شد که همش غلط است کلاً هیچی یک دانه یک کلمه هم تو مکانیک نیوتونی نیست.

که شما بتوانید بگویید این درست است کلش مکانیک کوانتوم حالا معلوم در واقع مکانیک کوانتوم یاد نگرفتن وگرنه اگر مکانیک کوانتوم یاد میگرفتن که دیگر خیلی تاثیر پاپیول تاثیر این کشفیات جدید روی فرهنگ بشر شاید بیشتر میشد خیلی مشکلات خیلی عمده تر از اونیه که مثلاً اینشتین در تئوری نیوتون نشان می‌دهد.

خب من یک چیزهایی یونگی اولش گفتم بیشتر این جلسه فکر میکنم به توصیف مدرنیته و پست مدرنیته و مدرنیسم و پست مدرنیسم گذشت. و یک خود جلسه آینده سعی می‌کنم که در مورد بعضی از این توصیف‌هایی که کردم،

توضیحات روان‌کاوانه بدهم و تا حد ممکن طوری که خیلی مصنوعی به نظر نرسه، برویم دوباره سراغ هنر پست‌مدرن به معنای تارانتینویی‌ش که من یک خورده با بعضی از جنبه‌های پست‌مدرن تارانتینو نسبت داده شده به تارانتینو مشکل دارم. یک خورده در مورد این چیزها بحث می‌کنیم. و