→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۷۵ · نقشهٔ جلسات

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

نظر مارکسیست‌ها نسبت به مدرنیته

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از توصیفِ مدرنیته و پست‌مدرنیته به تحلیلِ روان‌کاوانهٔ همان تحول می‌رسد: چرا نگاهِ غالبْ پیشرفت می‌نامد آنچه از دیدِ کهن‌الگوها می‌تواند سقوط باشد. راززدایی میدانِ فرافکنی را می‌بندد، خودآگاهیِ توجیه‌گر «اسطوره پیشرفت» و «پایان تاریخ» می‌سازد، و مسیرِ چندقرنه به آزادسازیِ نهاد و شکستنِ والدِ کهن می‌انجامد. همان منطق سپس در هنر — از الگویِ کلاسیک تا صداقتِ مدرن — و در انفجارِ فرهنگِ بازنمایی و جهانِ مجازی دنبال می‌شود تا مرزِ تحلیل روشن بماند: چند پنجره به یک پدیده، نه نقشهٔ کامل.

نقد روان‌کاوانه در برابر اسطوره پیشرفت

بحثِ مدرنیته و پست‌مدرنیته از دهه‌ها پیش دو شاخهٔ به‌هم‌پیوسته داشته است: یکی توصیفِ شاخص‌ها و ویژگی‌های دوران، و دیگری جست‌وجویِ عامل‌هایی که تحول را ساخته‌اند. توصیفِ صرف می‌پرسد آیا چند دههٔ اخیر آن‌قدر دگرگون شده که وضعِ نامِ تازه‌ای را بطلبد، یا همان امتدادِ مدرنیته است با شدتِ بیشتر. تحلیلِ علّی اما می‌خواهد بداند چه نیروهایی — اجتماعی، اقتصادی، و روانی — این مسیر را ممکن کرده‌اند. در هر دو شاخه، وقتی از «بشر» سخن می‌رود، اغلب مقصودْ انسانِ اروپایی است؛ جوامعی که تحول از سنت به مدرن را نه از درون که از مواجهه با غرب تجربه کرده‌اند، در همان روایتِ غالب حاشیه می‌مانند.

ورودِ اصطلاحِ پست‌مدرنیته به فرهنگِ فلسفی و روشن‌فکری با کتابی چون «وضعیت پست‌مدرن» شدت گرفت و از آن پس پرسشِ مرحلهٔ تازه همه‌جا حاضر شد: در سیاست، در هنر، در نظریهٔ اجتماعی. حجمِ بحث چنان است که هر تحلیلِ روان‌کاوانه ناچار است از جزئیات بگذرد و به چند محورِ ساختاری بسنده کند. آنچه اینجا اهمیت دارد نه فهرستِ مکاتب، که تغییرِ زاویه است: به‌جایِ تکرارِ داستانِ پیشرفت، پرسیده می‌شود تحول از سنت به مدرن و سپس به وضعِ متأخر چه معنایی در زبانِ روان‌کاوی می‌یابد.

از دیدگاهی که به مدل‌های یونگی و، در جاهای سازگار، به سه‌گانهٔ خود و نهاد و فراخود تکیه می‌کند، همان تحولی که غرب غالباً پیشرفت می‌خواند از همان آغاز نمی‌تواند یکسره مثبت دیده شود. «دید خیلی مثبتی نسبت به این تحولات نمی‌تواند داشته باشه». علتش این است که روایتِ رسمیِ روشنگری — اسطوره‌زدایی، راززدایی، علم‌گرایی، اومانیسم — طنینِ مثبتی در ذهن می‌نشاند، حال آنکه نقدِ روان‌کاوانه همان لحظه را لحظهٔ گسست از تعادلِ کهن‌الگویی می‌بیند. نگاهِ رایجِ روشن‌فکریِ محلی هنوز گاه در آرزویِ همان مسیر است و گمان می‌کند رهایی از سنتْ خودْ راهِ حلِ همهٔ مشکلات است؛ تحلیلِ حاضر درست در برابرِ این خوش‌بینیِ خام می‌ایستد، بی‌آنکه ادعا کند همه‌چیز منفی بوده است.

تفاوتِ این خوانش با روایت‌هایِ انحرافِ دیرهنگام در همین‌جاست. بسیاری از تحلیل‌های متداول می‌گویند آغاز خوب بود و بعداً کج شد؛ خوانشِ روان‌کاوانه می‌گوید مشکل از همان ابتدا در ساختار بود و وضعِ متأخر اوجِ همان تنش است نه حادثهٔ تازه. حتی نگاهِ مارکسیستی که مدرنیته را برآمدنِ بورژوازی و سرمایه می‌بیند، از ایده‌آل‌سازیِ محضِ غربی فاصله می‌گیرد، هرچند تکامل‌باوریِ تاریخی‌اش همچنان رو به بالاست. نتیجه برای خواننده این است: پیش از هر دفاع یا حمله به مدرن، باید معلوم شود کدام اسطورهٔ معناییْ تحولات را به پیشرفت ترجمه کرده است.

همین دوگانگیِ توصیف و تبیین توضیح می‌دهد چرا بحثِ پست‌مدرن این‌قدر زود سیاسی می‌شود. توصیفِ شاخص‌ها می‌تواند بی‌طرف بنماید؛ تبیینِ عامل‌ها ناگزیر پایِ قدرت، سرمایه، دین و روان را وسط می‌کشد. وقتی گفته می‌شود تحولْ طبیعیِ درونیِ غرب بوده نه صرفاً محصولِ فشارِ بیرونی، همزمان مدلی از عاملیتِ تاریخی پیش نهاده می‌شود. خوانشِ روان‌کاوانه به این مدل بُعدِ سومی می‌افزاید: عاملیتِ ناخودآگاهِ جمعی. تاریخ فقط تصمیمِ نخبگان یا حرکتِ طبقات نیست؛ میدانِ جابه‌جاییِ تصاویرِ کهن نیز هست.

راززدایی و فروپاشی میدان فرافکنی

یکی از ویژگی‌های دورانِ مدرن آن است که جهانِ بیرونْ راززدایی می‌شود: جغرافیا معلوم می‌گردد، غول و پری از نقشه حذف می‌شوند، و حتی تا اواخرِ قرنِ نوزدهم خیالِ موجوداتِ عجیب در ماه و مریخ هنوز در تیترِ روزنامه‌ها زنده است و سپس فرو می‌نشیند. در فضایِ رازآلودِ پیشامدرن، روان آسان‌تر می‌توانست محتوایِ درونی را به بیرون فرافکنی کند. سلف بر چهرهٔ قدیس و قهرمان می‌نشست؛ اسطوره و افسانه تسکینی برای تنش‌های ناخودآگاه بودند. وقتی «از جهان راززدایی شد» و «علم آمد همه‌چیز را روشن کرد»، میدانِ بیرونی برای این فرافکنی تنگ می‌شود.

پیامدِ روانیِ این تنگی ساده نیست. کهن‌الگویِ قهرمان و کهن‌الگویِ سلف از میان نمی‌روند؛ فقط جایِ امنِ تجلی را از دست می‌دهند. آنگاه ممکن است قهرمان بر چهره‌های نامتناسب بنشیند — رهبرِ سیاسیِ موقت، ستارهٔ مصرفی، یا هر تصویرِ قدرت که ظرفیتِ تحملِ آن بار را ندارد. همان‌طور که در بحث‌های سیاسی نیز دیده می‌شود، برداشتنِ خدا و مسیح از صحنهٔ عمومیْ خلأ را پر نمی‌کند؛ فشارِ کهن‌الگویی را به سویِ جانشین‌هایِ شکننده می‌راند. راززدایی از این رو هم گشایشِ شناختی است و هم فقیر شدنِ ظرفِ نمادین.

نکته این نیست که علم دروغ می‌گوید یا طبیعت را نباید شناخت. نکته این است که شناختِ مکانیکیِ جهانْ به‌تنهایی جایگزینِ کارکردِ روان‌شناختیِ اسطوره نمی‌شود. انسانِ مدرن در جهانی زندگی می‌کند که از بیرون شفاف‌تر شده و از درون همچنان تاریک است؛ و چون تاریکی را دیگر به آسمان و جنگل نسبت نمی‌دهد، یا انکارش می‌کند یا در ایدئولوژی و هویتِ جمعی پنهانش می‌سازد. فرافکنیِ سالم — یعنی دیدنِ محتوایِ روان در نمادهایِ متناسب — جای خود را به فرافکنیِ کور می‌دهد: دشمن‌سازی، بت‌سازی، و پرستشِ تصویر.

در این افق، حسِ منفیِ نقدِ روان‌کاوانه به مدرنیته از بدبینیِ اخلاقی نمی‌آید؛ از مشاهدهٔ ساختاری می‌آید. هرچه جهانِ بیرون برای اسطوره بسته‌تر شود، تعارضِ خودآگاه و ناخودآگاه تیزتر می‌شود مگر آنکه زبانِ نمادینِ تازه‌ای ساخته شود. هنر، دینِ بازاندیشیده‌شده، و حتی سیاستِ اسطوره‌ای می‌کوشند این زبان را بسازند؛ اما تا وقتی روایتِ غالب فقط روشن‌شدن را جشن می‌گیرد، نیمهٔ تاریکِ ماجرا نامرئی می‌ماند. راززدایی شرطِ امکانِ علم است و همزمان زخمِ نمادینِ روانِ جمعی.

مثال‌هایِ دیرپایِ قرنِ نوزدهم — تیترهایِ درشت دربارهٔ حیات در ماه یا مریخ، و خیالِ سینماییِ سفر به ماه — نشان می‌دهند راززدایی یک‌شبه تمام نشده است. تا وقتی گوشه‌ای از جهانِ بیرون مبهم بماند، روان جایی برای فرافکنی پیدا می‌کند. با بسته شدنِ آخرین گوشه‌ها، یا باید نمادهایِ درونیِ تازه ساخته شود یا محتوا به سیاست و مصرف و ستاره سرریز می‌کند. این سرریز را نباید فقط فسادِ اخلاقی نامید؛ شکلِ محتملِ انرژی‌ای است که دیگر محملِ قدسی ندارد.

خودآگاهی توجیه‌گر و اسطوره پیشرفت

بخشِ عمده‌ای از تحولِ چندقرنِ اخیر، از دیدگاهِ یونگی، رنگِ سقوط دارد نه پیشرفت؛ با این حال ذهنیتِ غربی راه‌های بسیار برای دیدنِ همه‌چیز در جهتِ پیشرفت دارد. حتی بر این پدیده نام گذاشته‌اند: «اسطوره پیشرفت». بشرِ اروپایی تاریخ را چنان می‌خواند که گویی از تاریکی به روشنایی آمده و اکنون در اوج ایستاده است. کسی چون فوکویاما از «پایان تاریخ» به معنایِ مثبت سخن می‌گوید: لیبرال‌دموکراسی چون ایستگاهِ پایانیِ فلسفهٔ سیاسی. چنین روایت‌هایی، خواه جامعه واقعاً بالا رفته باشد خواه نه، از جنسِ تولیدِ طبیعیِ خودآگاهی‌اند.

مکانیسمْ دفاعی است. وقتی سلف از درون فشار می‌آورد و وضعیتِ رشد نامطلوب است، خودآگاهیِ بیشتری برای سرپوش ساخته می‌شود. تعارضِ ناخودآگاه و خودآگاه خواب‌های نامناسب و اضطراب می‌زاید؛ در سطحِ جمعی، همان تعارضْ اسطورهٔ تاریخِ رو به کمال می‌سازد. انسانِ فردی نیز وقتی سقوط می‌کند «سقوط خودش را پیشرفت ببیند»؛ تمدن‌ها در مقیاسِ بزرگ‌تر همان کار را با تاریخ می‌کنند. پس انتظارِ روان‌کاوانه این است که هرچه بحرانِ معنا عمیق‌تر شود، صدایِ پیشرفت بلندتر گردد — نه آرام‌تر.

این خوانش با تجربهٔ درونیِ روشنگری نمی‌جنگد؛ آن را بازتفسیر می‌کند. عقل‌گرایی و علم‌گرایی دستاوردِ واقعی دارند، اما کارکردِ روانیِ روایتِ پیشرفت فراتر از توصیفِ دستاورد است: توجیهِ گسست از سنت، آرام‌کردنِ وجدانِ جمعی، و پنهان‌کردنِ هزینه‌هایی که بر نهاد و بر پیوندِ نمادین تحمیل شده است. هرگاه صدایی بگوید مسیر از اول مشکل داشته، با مقاومتِ همین اسطوره روبه‌رو می‌شود، چون اسطوره نه فقط عقیده که سپر است.

از همین‌جاست که نقدِ پست‌مدرنِ متأخر، وقتی از پیشرفت ناامید می‌شود، هنوز لزوماً به زبانِ روان‌کاوی نزدیک نیست. می‌تواند فقط والدِ مدرن را بشکند بی‌آنکه سلف را بازیابد. تحلیلِ حاضر می‌کوشد هر دو را با هم ببیند: هم ایدئولوژیِ پیشرفت را چون دفاع، هم آزادی‌هایِ تازه‌ای را که واقعاً از فشارِ سنت کاسته‌اند. بدونِ این دو لبه، یا به ارتجاع می‌غلتیم یا به خوش‌بینیِ تکنولوژیک.

اسطورهٔ پیشرفت از این رو مقاوم است که همزمان چند نیاز را برمی‌آورد: غرورِ تمدنی، آرامشِ وجدان، و نقشه‌ای برای آینده. حتی وقتی واقعیتِ جنگ و بحران آن را تکذیب می‌کند، شکلِ تازه‌ای از همان اسطوره بازمی‌گردد — پیشرفتِ فنی، پیشرفتِ حقوق، پیشرفتِ ارتباط. نقدِ روان‌کاوانه منکرِ هیچ دستاوردِ جزئی نیست؛ منکرِ تبدیلِ دستاورد به روایتِ رستگاریِ تاریخی است. رستگاری اگر باشد، در نسبتِ فرد با ژرفایِ روان و معناست، نه در منحنیِ صعودیِ قرن‌ها.

در همین افق، تعبیرِ «بنابراین کودک ضد رشده» جایگاه دارد: آزادسازیِ بی‌مهارِ لایهٔ کودکانه، به‌خودی‌خود، به بالیدگی نمی‌انجامد. «می‌کند به هیچ رشدی منجر نمی‌شود» اگر فشارِ والد فقط برداشته شود و هیچ میانجیِ پخته‌ای جای آن را نگیرد. خودآگاهیِ توجیه‌گر همین را پنهان می‌کند: آزاد شدن را با بالیده شدن یکی می‌گیرد.

آزادسازی نهاد و پیدایش والد نو

اگر تمدن را محدودکنندهٔ کودک و نهاد بدانیم، مسیرِ چند قرن از قرونِ وسطی تا امروز را می‌توان در جهتِ یک «آزادسازی کودکه» خواند: هرچه کمتر محدود کردن، هرچه بیشتر برداشتنِ فشار از لذت. نهاد می‌خواهد بی‌فشار بماند و آنچه دوست دارد انجام دهد. از دورانی که «لذت بردن از زندگی اصلاً انگار جرمه» به دورانی می‌رسیم که «لذت بردن جرم که نیست وظیفه‌ست» و محدودیت‌ها پیاپی برداشته می‌شوند. قواعدِ مدرن دربارهٔ مرزهایِ اخلاقی و بدیهیاتِ نظمِ اجتماعی، در دهه‌های اخیر یکی‌یکی زیر سؤال می‌روند؛ پرسشِ تکراری این است که چرا نباید آزادیِ عمل بیشتر شود.

در این روایت، مدرنیته والدِ تازه‌ای ساخته است. والدِ قرونِ وسطایی شکسته و به‌جای آن قواعدی آمده که خود را عقل و منطق می‌نامند. پست‌مدرنیته را می‌توان نقدِ همین والدِ نو دید: شورشی دوباره به سودِ کودک، این‌بار علیه نظمی که دیگر مقدس نیست اما همچنان محدود می‌کند. «کودک غلبه کرده» و در عین حال تمدن نمی‌تواند بدونِ هیچ قاعده‌ای بماند؛ تا تمدن پابرجاست تجلی‌هایی از فراخود باقی است. پس آزادسازی مطلقِ نهاد توهم است؛ آنچه رخ می‌دهد جابه‌جاییِ شکلِ سرکوب و شکلِ لذت است.

هاله‌هایی از فرافکنیِ سلف در مدرنیته هنوز دیده می‌شد: دانشمندِ فرهیخته، فیلسوفِ منطقی، الگویِ کمالی که هرچند با کمالِ ژرفِ روان یکی نیست، دست‌کم تصویری از نظم و بزرگی می‌داد. در وضعِ متأخر این هاله‌ها رقیق می‌شوند. مرجعیت‌ها متکثر و موقت‌اند؛ قهرمانِ پایدار کمتر پیدا می‌شود. نتیجه دوگانه است: از یک سو رهایی از تحمیل‌های خشن، از سوی دیگر فقرِ الگو برای رشد. تمدنی که فقط آزاد می‌کند و چیزی را جانشینِ معنایِ قدسی نمی‌کند، کودک را در میدانِ باز رها می‌کند بی‌آنکه راهی به فردیتِ پخته نشان دهد.

این بیان از تحولِ سنت به مدرن و سپس به پساتجدد، مدعیِ انحصار نیست؛ یک پنجره است. پنجره می‌گوید فشار از رویِ نهاد برداشته شده، والد عوض شده، و بحرانِ کنونی تا حدی بحرانِ بی‌والدیِ معنادار است نه فقط زیاده‌رویِ اخلاقی. هر سیاستِ فرهنگی که فقط به بازگرداندنِ ممنوعیت بیندیشد، نیمهٔ نهاد را می‌بیند؛ هر سیاستی که فقط آزادسازی بخواهد، نیمهٔ فراخود را. خوانشِ روان‌کاوانه هر دو نیمه را در یک قوسِ تاریخی می‌گذارد.

باید میانِ رهایی از ستم و رهایی از هر حد فرق گذاشت. بسیاری از ممنوعیت‌های کهن ستمگرانه بودند و شکستن‌شان عدالت بود. اما نهاد اگر فقط نباید را از دست بدهد و حدی درونی نیابد، در چرخهٔ تحریک و خستگی می‌افتد. والدِ نو گاهی به زبانِ بهداشت، بهره‌وری یا خودشکوفایی حرف می‌زند و همان‌قدر می‌تواند سختگیر باشد. پست‌مدرن این زبان را لو می‌دهد و مسخره می‌کند، اما جایِ خالیِ مرجع را پر نمی‌کند. بحران از اینجا دوچندان می‌شود: نه سنتِ قدیم معتبر است نه والدِ عقلانیِ مدرن، و کودک میانِ دو ویرانه بازی می‌کند.

در سطحِ تصویرِ عامه‌پسند، حتی اسباب‌بازی و عروسک نیز می‌تواند جایِ قدسیتِ تهی‌شده را بگیرد؛ تعبیرِ تندِ «باربی جزو خدایان دوران پست‌مدرنه» همین جابه‌جاییِ فرافکنی را فشرده می‌کند. قهرمان و الاهه از محراب به ویترین منتقل شده‌اند.

هنر کلاسیک، الگو و صداقتِ مدرن

همان قوس در تاریخِ هنر فشرده‌تر دیده می‌شود. هنرِ کلاسیک از الگوهایِ زیبایی و معنا پیروی می‌کند: چهرهٔ زیبا، حسِ متعالی، ترکیبِ آموخته. مینیاتور و شمایل و دیوارنگارهٔ قدسی اغلب از بایدِ فرهنگی تغذیه می‌کنند نه از فورانِ آنیِ حس. حتی هنرمندی چون داوینچی ممکن است در خلوتْ چهره‌های نامتقارن و زشت بکشد، اما آنچه بر دیوارِ کلیسا می‌نشیند تابعِ الگوست. از این‌رو «هنر کلاسیک یک عیب بزرگی داره»: «صمیمانه نیست، صادقانه نیست». شعر و تصویر گاه بافته به نظر می‌رسند، نه برآمده از عمق.

ورود به هنرِ مدرن درست از شکستنِ همین الگو آغاز می‌شود. هنرمند آنچه را به او نرسیده یا آنچه را حس می‌کند برهنه می‌گوید. صمیمیت زیاد می‌شود؛ خطر این است که «احساسات سخیفی را دارد بیان می‌کند». کلاسیک زیبایی و تعالی را نشان می‌دهد اما بی‌ریشه می‌نماید؛ مدرن ریشهٔ حس را نشان می‌دهد اما ممکن است حقیر باشد. هر دو قطب ناقص‌اند و هر دو دربارهٔ نسبتِ خودآگاه با ناخودآگاه حرف می‌زنند: یکی ناخودآگاه را در قالبِ آرمان رام می‌کند، دیگری قالب را می‌شکند تا چیزی از تاریکی بیرون بزند.

الگویِ زیبایی فقط ذوق نیست؛ آموزشِ دیدن است. انسان یاد می‌گیرد جهان را چگونه ببیند و بر همان اساس هنر تولید کند. وقتی الگو فرو می‌ریزد، آزادیِ بیان با بحرانِ معیار همراه می‌شود: چه چیزی هنوز اثر است و چه چیزی فقط تخلیه؟ پست‌مدرن این بحران را تشدید می‌کند، چون دیگر حتی روایتِ بزرگِ پیشرویِ فرم نیز معتبر نیست. التقاط، بازی با سبک‌های مرده، و شوخی با تقدسِ اثر جایِ مسیرِ خطیِ نوآورانه را می‌گیرد.

برای نقدِ روان‌کاوانه، پرسشِ اصلی کیفیتِ زیباشناختیِ صرف نیست؛ این است که هنر چه اندازه میدانِ امنی برای تجلیِ سلف و سایه و آنیما می‌سازد. هنرِ الگویی ممکن است دروغ بگوید اما جهتِ بالا را نگه دارد؛ هنرِ صادقِ حقیر ممکن است راست بگوید اما انسان را در سطحِ تکانه نگه دارد. داوریِ اخلاقیِ ساده اینجا کار نمی‌کند. آنچه باید دید پیوندِ فرم با وضعیتِ روانِ جمعی است: وقتی جامعه والد عوض می‌کند، هنر نیز زبانِ والد و زبانِ کودک را عوض می‌کند.

این دوگانگی را می‌توان در موسیقی و ادبیات نیز دید: فرم‌هایِ مقید با حسِ عظمت، و فوران‌هایِ بی‌قید با حسِ نزدیکی. هیچ‌کدام به‌تنهایی کافی نیستند. تمدنی که فقط عظمتِ الگویی دارد دروغِ زیبا می‌سازد؛ تمدنی که فقط فوران دارد اعترافِ بی‌جهت. هنرِ زنده جایی است که الگو از درون شکسته و دوباره بسته شود، نه جایی که الگو بت شود یا یکسره نفی گردد. خوانشِ روان‌کاوانه دقیقاً همین نقطه را می‌پاید: آیا اثر پلی به لایه‌هایِ ژرف‌تر است یا فقط تخلیهٔ سطح؟

انفجار فرهنگ، جهان مجازی و آزمونِ پوچی

واضح‌ترین ویژگیِ جهانِ پست‌مدرن در این خوانش «دنیای انفجار فرهنگه» است: «انفجار یک دنیای مجازی». آدم‌ها چنان‌اند که «آدم‌ها انگار تو دنیای واقعی زندگی نمی‌کنند»؛ در تلویزیون و سینما و بازنمایی زندگی می‌کنند. فرهنگ دیگر لایهٔ نازکِ رویِ معیشت نیست؛ میدانِ اصلیِ تجربه است. در چنین فضایی هر قاعده‌ای را می‌توان کنار گذاشت و هر متنی ممکن است طرفدار بیابد. اطمینانِ تلخِ این وضع آن است که هر یاوه‌ای نیز در بازارِ توجه مصرف‌شدنی است.

آزمونِ مشهورِ آلن سوکال — ساختنِ مقاله‌ای بی‌معنا در هیئتِ نظریهٔ پست‌مدرن و پذیرشِ آن در نشریه — همین آسیب‌پذیری را نمایش داد. کتابی که سپس با عنوانِ «چرندیات پست‌مدرن» آمد، در این خوانش دو لبه دارد: ایدهٔ اولیهٔ رسواییِ پوچی بد نبود، اما در هم کوبیدنِ خوب و بدِ یک میدانِ فکریْ خود به ساده‌سازی می‌انجامد. نقل‌قول‌هایی در همان کتاب هست که مستقل از نیّتِ رسواگر، جذاب و درست‌اند؛ یعنی میدان یکدستِ چرند نیست. نقدِ تند اگر تمایز را پاک کند، همان خشونتِ والد را تکرار می‌کند که مدعیِ افشایش بود.

انفجارِ فرهنگ با انفجارِ امکانِ سخن یکی است. آنچه پیش‌تر ناگفته یا حاشیه‌ای بود اکنون می‌تواند مرکز شود. این هم رهایی است هم بی‌وزنی: وقتی همه‌چیز گفته می‌شود، وزنِ حقیقت از کجا می‌آید؟ بازارِ توجه جایِ سلسله‌مراتبِ معنا می‌نشیند. روانِ جمعی در این میدان مدام تحریک می‌شود بی‌آنکه لزوماً یکپارچه شود. بازنمایی پیش از واقعیت می‌آید؛ هویت از تصویر تغذیه می‌کند؛ و اضطرابِ ناشی از بی‌مرکزی با مصرفِ بیشترِ تصویر آرام نمی‌شود.

در پسِ این توصیف، ادامهٔ همان قوسِ آزادسازی و بحرانِ الگو دیده می‌شود. جهانِ مجازی والدِ کهن را بی‌اثرتر و نهاد را بی‌پناه‌تر می‌کند، مگر آنکه فرد از درون مرکزی بیابد. تحلیلِ روان‌کاوانه اینجا به اخلاق‌گوییِ صرف فرونمی‌کاهد؛ می‌گوید بدونِ بازسازیِ پیوند با لایه‌هایِ ژرف‌تر — سلف، معنا، مسئولیتِ فردیت — انفجارِ فرهنگ فقط سرگرمیِ وسیع است. خودنماییِ نظریه یا هنرِ متأخر، اگر از همان بی‌وزنی بیاید، درمان نیست؛ نشانه است.

بازنماییِ انبوه‌شده زمانِ درونی را نیز خرد می‌کند. تجربهٔ ممتد جای خود را به قطعاتِ کوتاه می‌دهد؛ حافظهٔ روایی ضعیف می‌شود و هویت از مجموعهٔ تصاویرِ لحظه‌ای ساخته می‌شود. در چنین وضعی، نظریهٔ پیچیده گاهی فقط پوششِ همان شتاب است: واژه‌هایِ دشوار برای تجربه‌ای که عمق ندارد. رسواییِ متن‌هایِ میان‌تهی از این‌رو نمادین است، حتی اگر در جزئیات ناعادلانه باشد. پرسشِ درست این نیست که آیا همهٔ نظریه پوچ است؛ این است که در میدانِ انفجار، چه معیاری برای تمیزِ ژرفا از بازیِ زبانی باقی می‌ماند.

کهن‌الگوها، تصویر زن و مرزِ پنجره‌ها

تحلیل تا اینجا عمداً از چند پنجره نگریسته است نه از همهٔ پنجره‌ها: راززدایی و فرافکنی، اسطورهٔ پیشرفت، آزادسازیِ نهاد، هنر، انفجارِ فرهنگ. پنجره‌های دیگری می‌توان گشود — از جمله بازگشت یا تغییرِ کهن‌الگوهایِ آنیما و آنیموس در هنر، یا سیرِ تصویرِ زن از شمایلِ قدسی تا ستارهٔ سینما. موادِ خام برای چنین بررسی‌ای فراوان است: تاریخِ هنر، هالیوود، و نقدهایی که حتی یک فیلم‌ساز را محورِ مطالعهٔ چهرهٔ زن کرده‌اند. این‌ها ادامهٔ منطقیِ همان بحث‌اند، نه زائده.

آنچه نباید از نظر دور بماند مرزِ روش است. نگریستن از چند پنجرهٔ روان‌کاوانه به مدرنیته و پست‌مدرنیته طعمِ یک نگاه را می‌رساند، نه نقشهٔ کاملِ پدیده را. هیچ کهن‌الگویی به‌تنهایی — حتی سلف — همهٔ داستان را نمی‌گوید. مقایسهٔ الگوهایِ قرونِ وسطایی و مدرن و پست‌مدرن در تصویرِ بدن و قدرت و تقدس می‌تواند بحثی جدا بطلبد. فشردنِ همه در یک قوسِ واحدْ خطرِ تحمیل دارد؛ رها کردنِ همه به تکه‌های بی‌ربطْ خطرِ بی‌نظری.

جمع‌بندیِ مفهومی نه شعارِ بازگشت به گذشته است و نه ستایشِ وضعِ موجود. قوس چنین خوانده می‌شود: جهان راززدایی شد و میدانِ فرافکنی تنگ؛ خودآگاهی اسطورهٔ پیشرفت ساخت تا سقوط را نبیند؛ تمدنْ نهاد را آزادتر کرد و والد عوض نمود؛ هنر از الگویِ متعالی به صداقتِ گاه‌حقیر رسید؛ و سرانجام فرهنگ منفجر شد در بازنمایی. در هر مرحله چیزی به دست آمد و چیزی از دست رفت. کارِ تحلیلِ روان‌کاوانه اندازه‌گرفتنِ این بده‌بستان است با زبانِ ناخودآگاه، نه صدورِ حکمِ نهایی دربارهٔ خوب یا بد بودنِ تاریخ.

خواننده‌ای که این قوس را دنبال کند درمی‌یابد چرا نقدِ تند به پست‌مدرن اگر فقط سطحِ نظریه‌بازی را بزند ناکافی است، و چرا دفاعِ ساده‌لوحانه از مدرنیته اگر فقط علم و آزادی را ببیند نابیناست. هر دو لایه — دستاورد و زخم — با هم حاضرند. و درست به همین دلیل، هر پنجره‌ای که فقط یکی را نشان دهد پنجره است نه خانه. خانهٔ مفهومی آنجا ساخته می‌شود که آزادسازی و بی‌معنایی، صداقت و حقارت، روشن‌شدن و فقرِ نماد، در یک روایتِ واحد فهمیده شوند بی‌آنکه یکی فدایِ دیگری شود.

تصویرِ زن در هنر نمونهٔ خوبی از تغییرِ کهن‌الگویی است: از مریم و فرشته تا ستاره و کالا. هر مرحله چیزی از آنیما را حمل می‌کند و چیزی را تحریف. مطالعهٔ ناظر بر حقوقِ زنان و مطالعهٔ یونگی اینجا می‌توانند موادِ مشترک داشته باشند و نتیجه‌های متفاوت. مهم آن است که تحلیل به شعار فروکاسته نشود. لایه‌ها هم‌زمان‌اند و در آثارِ بزرگ درهم می‌تنند؛ تقلیلِ تاریخ به یک قوسِ ساده از تقدس به سقوط، همان خطایِ اسطورهٔ پیشرفت را با علامتِ معکوس تکرار می‌کند.

مرزِ پنجره‌ها اخلاقِ روش است نه عذرِ ناتمامی. اعتراف به ناتمامی مانعِ ادعایِ دروغینِ نظامِ کامل می‌شود و همزمان تکلیفِ ادامه را روشن می‌کند. اگر بحثِ سینمایِ خشونت‌بازیگوش در افقِ همین دوران معنا دارد، از آن روست که بازی با شر و مرگ در جهانی رخ می‌دهد که والدِ اخلاقی سست شده و نهاد سرگرم است. آن بحث می‌تواند ادامهٔ همین قوس باشد، نه پرشِ بی‌ربط. و باز: پنجره است، نه کلِ خانه.

→ متنِ کاملِ این جلسه