→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۲۴ · نقشهٔ جلسات

یونگ — رؤیا (۲)

۲۱,۱۷۲ واژه · ۲۸ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه کتاب «رویا و تعبیر رویا از دیدگاه روانشناسی یونگ» معرفی می‌شود و تمایز تجربه‌گرایی یونگ از نظریه‌پردازی فرویدی یادآوری می‌گردد. بحث روی تئوری رویا، مسیر اطلاعات از ناخودآگاه به خودآگاه و نمادهای حیوانی متمرکز است و با نمونه‌هایی از رویاهای روزمره ادامه می‌یابد.

معرفی کتاب رویا و تعبیر رویا

من یادم نمیاد که این کتاب را آنجا معرفی کردم یا نه. اگر نکردم می‌خواهم معرفی بکنم با وجود اینکه می‌دانم تو بازار نیست همیشه قرار است که چاپ جدیدش بیاید و نمیاد. اسمش هست رویا و تعبیر رویا از دیدگاه روانشناسی یونگ مال یک آدمی به اسم ارنست آفت. ترجمه خوبی هم دارد از خانم دلارای قهرمان.

این کتابیه که حالا ممکن است یکی دو جلسه تقریباً بهترین منبع باشه برای این حرف‌هایی که من دارم می‌زنم. در واقع از یک جایی شروع کردیم و به یک دلایلی بحث‌ها منجر به این شد که من می‌خواستم در واقع از یک جایی از جلسه قبل تصمیم گرفتم که یک خورده عمیق‌تر مسئله تئوری رویا و نحوه مثلاً برخورد یونگ با رویا کار عملی با رویا این‌ها را در واقع بیشتر در موردش صحبت کنم.

می‌خواهم یک یادآوری خیلی مختصری از کاری که داریم می‌کنیم و چیزهایی که تا به حال گفتیم بکنم و بعد ادامه بدهیم از این بحث کردن در مورد رویا.

به هر حال فکر می‌کنم همه چیزهایی که می‌گویم طبعاً از در این کتاب نیست ولی نهایت سعی‌ام را می‌کنم که یعنی قبل از اینکه مثلاً بیام جلسه این کتاب را ورق می‌زنم که مثال‌ها را سعی کنم از در این کتاب دربیارم و یک جوری مثلاً حالت تکست پیدا بکنم.

شاید به هر حال چاپ شد. حالا دو بار فکر می‌کنم چاپ شده و گیر کرده. یعنی الان چندین ساله که تو بازار نیست. متقاضی هم زیاد دارد ولی به دلایلی به هر حال چاپ نمی‌شود.

دلایلش معمولاً برمی‌گردد به آن انتشارات و اینکه حالا کتاب‌های زیادی مثلاً زیر دستش هست برای چاپ کردن در صف. خب بگذارید من یادآوری بکنم که بعد از حالا بحث‌هایی که قبلاً در مورد فروید کردیم و از این دوره جدید وارد یونگ شدیم من دو تا نکته خیلی مهم در که ربطی به یونگ ندارد در مورد خود بحث‌هایی که ما داریم می‌کنیم گفتم.

می‌خواهم روش تاکید بکنم که فراموش نکنید. یکی اینکه برخلاف حرف‌هایی که من در مورد فروید می‌زدم و خیلی مستند بود به کار خود فروید حتی نهایتاً یک مقاله‌ای پیدا شد که فکر می‌کنم خیلی تطبیق می‌کرد با شیوه بحث کردن من در این کلاس‌ها.

نهایتاً می‌شد در واقع همه حرف‌هایی را که دارم می‌زنم را مستند کرد به آثار خود فروید و سندیت حرف‌هام خیلی در واقع وضعیت خوبی داشت.

برعکس من از اول تاکید کردم که در مورد یونگ به دلیل اینکه فکر می‌کنم یونگ خودش آدمی نبوده که نظریه خودش را خیلی خوب بیان کرده باشه نه اینکه من اینجا دارم این کار را می‌کنم معمولاً معمولاً کسانی که در مورد یونگ کتاب می‌نویسن آن حالت استناد خیلی دقیق به کارهای یونگ را اجباراً یک جوری باید بذارن کنار. اگر می‌خواهند واقعاً یک نظریه منسجمی ارائه بدن طبعاً باید یک مقدار از خودشان حرف بزنن.

یعنی در واقع مثلاً یونگ را یک نفر باید بخونه بفهمه و بعد سعی کند حالا یک بیانی پیدا بکند برای کار چیزی که دارد ارائه می‌کند.

من از اول تاکید کردم که انتظار نداشته باشید که این بحث‌ها مثل بحث‌های فروید مثلاً من یک مقاله‌ای یا یک کتابی یا ۱۰ تا کتاب حتی از یونگ بهتان معرفی بکنم که بشود به عنوان تکست بهش ارجاع داد و ادعا کرد که همه حرف‌ها این تو هست.

مثلاً من این بحث‌هایی که با استفاده از مفهوم اینفورمیشن کردم نمی‌تواند تو آثار یونگ باشه به دلیل اینکه اینفورمیشن اصلاً آن موقع مفهوم شناخته شده‌ای از نظر علمی به آن صورت نبود. و به هر حال این اشکالی ندارد.

من ادعام این است که حرف‌هایی که دارم می‌زنم روح حرف‌های من روح حرف‌های یونگه ولو اینکه مثلاً بعضی جاهای یک تفاوت‌های ظاهری پیدا بکند مثل بقیه کسانی که در مورد یونگ حرف زدن. همین کتاب را شما بخوانید تعداد ارجاع به یونگ به طور شگفت‌انگیزی کمه.

تعداد نقل و قول‌هایی که از یونگ می‌شود تو این کتاب خیلی کمه در حالی که این کتاب شدیداً کتاب یونگیه. اصلاً اسم کتاب هست مثلاً تعبیر رویا از دیدگاه روانشناسی یونگ ولی واقعاً فکر نمی‌کنم تو هر ۱۰ ۲۰ صفحه‌اش یک بار هم یک نقل و قول از یونگ بده.

در واقع فکر می‌کنم این مشکلیه که همه کسانی که در مورد یونگ کتاب می‌نویسن دارند برای خاطر اینکه یونگ هیچ اثر منسجمی منسجمی ندارد و اصولاً اعتقاد چندانی به نظریه‌پردازی به این معنایی که ما بهش علاقه‌مندیم نداشته، بیشتر آدم تجربه‌گرایی بود.

یونگ تجربه‌گرا در برابر نظریه‌پردازی

این یک نکته درباره بحث‌هاست، نه درباره خود یونگ. و نکته دیگر اینکه من چندین بار این را روش تاکید کردم و الانم می‌خواهم که کلاً به غیر از آن جنبه کاربردی که هدف این جلسات هست، یعنی می‌خواهیم با روان‌کاوی در حد مختصری آشنا بشویم با هدف اینکه یک جوری بتوانیم روان‌کاوی را در یک زمینه‌های عملی که مربوط به نقد فرهنگ و بحث‌های فرهنگی می‌شود به کار ببریم، نه در مورد روان‌درمانی.

یک در واقع کار دیگه‌ای هم من در ضمن این بحث‌هایی که دارم انجام می‌دهم می‌خواهم انجام بدهم و طبعاً از بحث‌هایی که در مورد یونگ دارم می‌کنم شروع شده و آن هم این است که سعی کنیم یک نظریه تلفیقی داشته باشیم. یعنی اینطوری الان یک جوری من بارها را این تاکید کردم که فضای بحث‌های روان‌کاوی به طور غیرعادی حالت خصمانه دارد.

یعنی این سه تا مکتب فروید و یونگ و لکان کلاً مثل این فرقه‌های مذهبی همدیگر را تا حدودی تکفیر می‌کنن، هیچ‌کدوم همدیگر را قبول ندارند. در حالی که من فکر می‌کنم که اگر یک نفر بدون جهت‌گیری خاصی این سه تا مکتب را بخونه و بفهمه اینطوری نیست که این حرف‌ها را نشود با همدیگر تلفیق کرد و یک جوری همزمان به کار برد.

من واقعاً علاقه شخصی خودم این است که مثلاً فرض کن یک اثر هنری یا یک مسئله اجتماعی یا یک چیز فرهنگی را که می‌خواهیم در موردش بحث بکنیم سعی کنم از یک جایی به بعد نشان بدهم مثلاً یونگ که تمام شد نشان بدهم که یک لایه‌هایی مثلاً از نقد نقد فرهنگی وجود دارد تو هر تو یک اثر که می‌شود از تئوری‌های فروید استفاده کرد و در عین حال به طور همزمان یک بخشی دیگر از همان اثر را به طور منسجم با یونگ نه اینکه اثر را به چند قسمت تقسیم بکنیم. یک قسمت یونگی. همزمان این‌ها قابل اپلای کردن هستند.

همان‌طوری که در مورد تفسیر رویا به طور همزمان می‌شود از این نظریه‌ها استفاده کرد و کلاً علاقه شخصی من این است که سعی کنم نشان بدهم که تا چه حدی می‌شود این‌ها را تلفیق کرد. مطلقاً این اعتقادو ندارم و فکر می‌کنم خیلی واضح است که اینطوری نیست که این سه تا مکتب با همدیگر اختلاف‌های جدی نداشته باشند.

قطعاً با همدیگر اختلاف‌های جدی دارند و تلفیق به این معنا نیست که همه این‌ها را را همدیگر مثلاً بریزیم تو یک جعبه تکونش بدهیم و حتماً باید یک قسمتی از آرای فروید را بگذاریم کنار، یک چیزهایی از یونگ را بگذاریم کنار تا این‌ها قابل تلفیق با همدیگر باشند. بنابراین تلفیق‌های مختلفی ممکن است از این ایده‌ها وجود داشته باشه.

الان من فکر می‌کنم این‌جوری است که به دلیل همان حالت فرقه گرایانه‌ای که تو روان‌کاوی وجود دارد به هر حال آدم‌ها یک عده‌ای هستند که هیچ چیزی از فروید حاضر نیستند کوتاه بیان، یک عده‌ای هیچ چیزی از یونگ را کنار نمی‌ذارن. ایمان مثل حالت آدم‌های مومنی که به این افراد ایمان آوردن و دیگر حاضر نیستند.

یک خورده فضا غیرعادیه دیگر. دلیلشم این است که به هر حال این مسائل روان‌کاوی به یک جوری به مسائل اقتصادی و این‌ها وابسته است. هر جایی که مسائل اقتصادی پیش بیاید به هر حال عقل و منطق و این چیزها یک خورده می‌رود کنار. یعنی شما مثلاً فرض کنید فرویدی‌ها قبول ندارند که کسانی که طرفدار لکان هستند مطب بزنن.

و اگر لکان را مثلاً یک جوری قبول بکنند بعد تمام این لکانی‌ها می‌روند تو مثلاً کشورهای آمریکا و اینجا هم مطب باز می‌کنند. دیگر یک خورده پزشکی الان همین‌طوریه. مثلاً یک شیوه‌های آلترناتیو درمان وجود دارد. حالا من واقعاً آن‌قدر مطالعه ندارم که بخواهم دفاع بکنم از این‌ها ولی به نظر می‌آید که کاربردهای عملی خیلی خوبی دارند این روش‌های آلترناتیو.

ولی آن هسته مرکزی به اصطلاح آکادمیک پزشکی واقعاً به صورت تکفیر کردن با این شیوه‌های آلترناتیو برخورد می‌کند. حالا به غیر از شاید طب سوزنی که در اثر شدت کاربردی که داشته و تاثیری که با اینکه تئوری در واقع تئوری علمی پشتش نیست ولی می‌بینید که تو تمام کشورهای دنیا رسمیت پیدا کرده.

ولی بقیه شیوه‌های آلترناتیو درمان مثلاً یک چیزهای عجیب و غریب مثل هومیوپاتی یا انرژی درمانی و این‌ها مطلقاً مورد پذیرش نیست. ولو اینکه آمارهای خوبی ارائه می‌دهند از درمان‌های مثلاً عملی مناسبی که انجام می‌دهند.

دو نکته در تلفیق فروید و یونگ

پس دو تا نکته را من روش تاکید می‌خواهم بکنم. یکی اینکه هر دوتاش در واقع تاکید من به این دلیله که بخشی از حرف‌هایی که می‌زنم اصلاً قابل استناد به آثار یونگ نیست. آن قسمتش هم که قابل استناده من دیگر تقریباً کوتاه می‌آم.

خیلی استناد نمی‌کنم. شما اگر تو چه میگن؟ توپ تو زمین شماست. اگر کسی فکر می‌کند من حرفی اینجا می‌زنم که با چیزی که از یونگ خوانده تناقض داره، بیاورد که من نشان بدهم که مثلاً تناقض ندارد.

یعنی فکر می‌کنم یک خورده از این جهت فرق دارد این درس‌هایی که دارم می‌کنم با قسمت فرویدی که می‌تونستم یک پیپری، مقاله‌ای، چیزی بیارم بگویم اصلاً هرچه که دارم می‌گویم اینجا هست و مثلاً یک جوری جامع و مانع دارم ایده فروید را می‌گویم در حالی که یونگ اصولاً جامع و مانع نمی‌شود در موردش می‌توانم صحبت کرد.

هر کسی می‌خواهد بحث بکند یک خورده باید خودش یک چیزهایی اضافه بکند. بعد هم اینکه اگر قصد تلفیق داشته باشیم جرح و تعدیل هم داریم می‌کنیم. یعنی یک چیزهایی از فروید را می‌خواهیم اینجا وارد بکنیم که دیگر وقتی این کارها را داریم می‌کنیم دیگر کلاً من چیز کردم. دیگر آن جنبه سندیت را گذاشتم کنار، یک خورده خودمو آزاد گذاشتم.

فقط چه می‌گن؟ واژه عربیش تحدیه. اگر شما مشکلی دارید، مثلاً اعتراضی دارید، خب بیاورید. مثل همیشه ادعایی که قرآن در مورد کسانی که می‌گوید اگر خب قبول ندارید شما یک چند تا جمله از یونگ بیاورید که با حرف‌های من متناقض. ۱۰ تا بیاورید کافیه. ۳ تا حالا یک دانه فرق نمی‌کند. خب بگذریم.

من به هر حال چون حس خوبی ندارم حقیقتش. اگر می‌تونستم فکر می‌کنم اگر وقت خیلی زیادی می‌ذاشتم می‌تونستم سند سندیت خوبی هم برای حرف‌هایی که می‌زنم از مثلاً ۲۰، ۳۰ تا کتاب یونگ کم‌کم مثلاً یک عبارت‌هایی بیارم تا یک خورده محکم بشود بحث‌ها. ولی چون وقت زیاد نمی‌خواهم بگذارم طبعاً از این شیوه چیز استفاده می‌کنم.

تحدی استفاده می‌کنم. حالا واقعاً جاهایی اگر یک عبارت‌هایی از یونگ مناسب بود و منطبق بود با چیزی که داشتم می‌گفتم، خب طبعاً نه. خب حالا شروع کنم.

من خیلی سریع می‌خواهم یادآوری بکنم با فرض اینکه فروید را خوب یاد گرفتید مثلاً و اگر یادتون باشه جلسات اول اختصاص داشت به اینکه یک جوری وارد یونگ بشویم که از همان اول مشخص باشه که چقدر اختلاف‌های اساسی وجود دارد بین یونگ و فروید.

اختلاف عمیق دو نظریه

با وجود اینکه من میل دارم که تلفیق بکنم ولی معنایش این نیست که کوتاه بیام مثلاً یک جوری بیان بکنم که به نظر بیاید اختلاف وجود ندارد.

نه اختلاف خیلی عمیقی وجود دارد ولی تلفیق کردن ممکن است به یک معنایی که حالا مثلاً در همین شروع بحث امروز سعی می‌کنم که یک مثال خوبی از ایده‌های تلفیقی بزنم. اگر یادتون باشه از اینجا شروع کردیم که شأن ناخودآگاه در نظر یونگ کاملاً متفاوته با شأن ناخودآگاه در دیدگاه فروید.

یک عبارتی از یونگ هست که می‌گوید که ناخودآگاه به عنوان به اصطلاح طعنه زدن به دیدگاه‌های فروید می‌گوید که ناخودآگاه زباله‌دانی مثلاً روان انسان نیست. یک جایی در یعنی می‌خواهد بگوید در دیدگاه فرویدی ناخودآگاه انسان مثل یک جاییه که واقعاً عقده‌ها، آن چیزهایی که سرکوب شده و این‌ها آدم این را یک جوری آنجا پنهان می‌کند.

مثل یک پس‌کونی که شما همه زباله‌ها را در واقع چیزهایی که به درد نمی‌خوره، یک جورهایی وحشتناکن، نمی‌خواید باهاش روبرو بشوید آنجا می‌ریزید. چیزهایی که انرژی‌های مثلاً افسارگسیخته‌ای دارند و شما را اذیت می‌کنند. برعکس در فروید در یونگ ناخودآگاه برای خودش یک شأن چیز داره، مستقلی دارد. یعنی این تمثیل معروف یونگ که خودآگاهی را یک جزیره‌ای در اقیانوس ناخودآگاهی می‌داند.

ناخودآگاه یونگی خیلی خیلی بزرگ‌تر از ناخودآگاه فرویده. تو فروید به نظر می‌آید ناخودآگاهی یک زائده‌ای در کنار خودآگاهی به وجود می‌آید در حالی که در یونگ ناخودآگاهی یک اقیانوسیه که یک جزیره کوچیک خودآگاهی ازش بیرون آمده. و این اقیانوس تو دیدگاه یونگی اقیانوس مشترکیه که همه جزایر خودآگاهی انسان‌ها در این اقیانوس قرار دارند.

بنابراین یک ناخودآگاه مشترک جمعی وجود دارد که خودآگاهی‌های متمایز انسان‌ها مثل جزایر متعددی هستند که در این اقیانوس سر برآوردن و خیلی هم کوچیکن. با همدیگر هم ممکن است ارتباطشون خیلی چیز نباشد. تو این هر کدومشون می‌شود به عنوان یک جزیره در اقیانوس خیلی بزرگ در نظر گرفت که ارتباط مستقیمی با دیگران ندارند.

تمثیل جزیره و اقیانوس

این ایده کلی یونگ در مورد ناخودآگاه. ناخودآگاه یونگ شامل یک دانش‌های فوق‌العاده آن‌چیزی می‌شود درباره جهان که هیچ ربطی به زندگی شخصی من و شما ندارد. یعنی در ناخودآگاه اینفورمیشن آن چیزی که شبیه آن چیزی که بودا یا به آگاهی کیهانی ازش تعبیر می‌کنن، چیزی است که یونگ ناخودآگاه را در واقع یک جوری وصل به این آگاهی کیهانی می‌بیند.

شما از مقتضیات مثلاً روانی خودتان و موقعیت‌های اجتماعی روانی که خودتان در آن قرار گرفتید، اینفورمیشن در ناخودآگاه می‌توانید پیدا بکنید تا قوانین علمی که به جهان دارند حکم‌فرمایی می‌کنند و هیچ ارتباطی با من و شما ندارند.

بنابراین ناخودآگاه اصولاً یک چیزی نیست که توسط تجربه شخصی من تو زندگیم به وجود آمده باشه. ناخودآگاهی وجود داره، بعداً خودآگاهی شکل می‌گیرد به عنوان یک خیلی به اصطلاح قسمت کوچکی از این اقیانوس ناخودآگاه، یک چیزی است که سر درمیاره در این اقیانوس.

حالا اینکه در این ناخودآگاهی چه محتوایی وجود دارد و چه جور ارتباطی بین ناخودآگاهی و خودآگاهی می‌تواند وجود داشته باشه، این‌ها بحث‌هایی که من در واقع یک جایی رسوندم به این سوال‌ها را در واقع مطرح کردم، بعد وارد موضوع رویا شدم به دلیل اینکه فکر می‌کنم احتیاج به یک مقدار تجربه بیشتری داریم در زمینه‌ای که بشود بعداً سوال‌ها را با دقت نسبتاً خوبی جواب داد.

حالا من همین‌جا گفتم که شروع کار با یک ایده تمثیلی در واقع ارائه می‌دهم. اگر یادتون باشه من این تمثیل را به نوعی سعی کردم تکمیل بکنم که یک جوری با ایده‌های فرویدی هم سازگار بشود.

آن هم این است که شما فرض کنید که این موجودی که در این جزیره خودآگاهی دارد زندگی می‌کنه، آن ایگوی من، آن چیزی که مثلاً من به قسمت خودآگاه خودم ازش یاد می‌کنم، در حین اینکه دارد تجربه می‌کند و زندگی می‌کنه، می‌تواند آب‌های اطراف جزیره خودش را آلوده بکند.

یک مقدار خیلی زیادی آلودگی، حالا کم یا زیاد می‌تواند اطراف این جزیره ایجاد بکند که هر مقداری که این آلودگی بیشتر باشه، ارتباط این جزیره با آن اقیانوس عمیق و مثلاً عظیمی که به آگاهی کیهانی متصله، ارتباط کمتر می‌شود.

در حدی که ممکن است یک آدمی در ناخودآگاهی آن فضای اطراف جزیره که تحت تأثیر رفتارهای خودآگاه من و تجربه شخصی من به وجود اومده، آن چیزی است که در تئوری فروید بهش می‌گوییم ناخودآگاهی شخصی.

هرچقدر که یک آدم وضعیت روانی پریشان‌تری داشته باشه، طبعاً نشان‌دهنده این است که ارتباطش با واقعیت، ارتباطش با همان آگاهی کیهانی ضعیف‌تر شده. یعنی ناخودآگاه آلودگی‌هایی که اطراف این جزیره هست، توسط رفتارهای خودش و آگاهی‌های نادرستی که وارد خودآگاهیش شده، به نوعی این آلودگی باعث قطع ارتباط با آن اقیانوس شده. هرچقدر یک آدم سالم‌تر باشه، این ارتباط بهتر برقرار می‌شود.

این تمثیل یعنی ناخودآگاهی شخصی را به عنوان یک بخشی از ناخودآگاهی که نزدیک جزیره‌ست در نظر گرفتن، خیلی فکر می‌کنم طبیعی است. یعنی واقعاً از فروید هم شما بپرسید، من چندین بار تأکید کردم که فروید به نوعی اعتراف می‌کند به وجود ناخودآگاهی جمعی. اعتقاد دارد به اینکه بخشی از ناخودآگاهی هست که شخصی نیست.

تو همان مقاله‌ای که من تو آن شماره خاص ارغنون بهتان معرفی کردم، حداقل یکی دو بار اشاره می‌کند. فکر می‌کنم همون‌جا تأکید می‌کند که مشکل این است که از نظر فروید آن بخشی از ناخودآگاهی که شخصی نیست، قابل مطالعه نیست. خارج از دسترسی ساینس و مطالعه تجربی و مثلاً علمیه. بنابراین اگر هم وجود داره، اولاً تصور فروید به طور قطع این‌جوری نیست که یک اقیانوس بزرگیه.

یک چیزهایی هست، یک چیزهایی که ممکن است از اجداد ما به ما رسیده باشه یا به هر طریق به هر حال در روان ما هک شده باشه. ولی چون قابل مطالعه نیست، پس خب مثل خیلی چیزهایی که علم این‌ها را می‌گذارد کنار، فرض کنید وجود دارد ولی خب مورد موضوع روان‌کاوی نیست.

ناخودآگاه شخصی نزدیک جزیره

روان‌کاوی موضوعش از نظر فروید مطالعه همان بخش روان‌کاوی، بخش ناخودآگاه شخصی‌ئه، چیزی که فروید در واقع تو تمام آثار خودش به نوعی دارد این را مطالعه می‌کند.

و منشأ همه بیماری‌ها می‌دونه، منشأ این در واقع ویژگی‌هایی که در ناخودآگاهی شخصی هست را می‌شود منشأ هم بیماری‌ها، منشأ رفتارهای ناخودآگاهی که از انسان سر می‌زند و منشأ رویاها و خیلی چیزهای دیگر روان روانی می‌داند که تو انسان در واقع به وجود می‌آید.

بنابراین این تمثیل از یک جهت تمثیل طبیعی است. آن بخشی که نزدیک‌تر به جزیره، ناخودآگاه شخصی‌ئه. هرچقدر که دورتر می‌رید، در به قسمت‌های عمیق‌تر اقیانوس نزدیک می‌شید، قسمت‌های ناخودآگاه جمعی که همه آدم‌ها در آن مشترک هستند. آدم‌ها در این قسمت حاشیه جزیره من با من مشترک نیستند.

این چیزی است که من این قسمت را ایجاد کردم. و این تو این تمثیل اینکه شما هرچقدر بیشتر آلودگی ایجاد می‌کنید، ارتباطتون با آن اقیانوس قطع می‌شه، با توجه به اینکه در دیدگاه یونگ واقعاً ارتباط داشتن با آن قسمت‌های عمیق اقیانوس به نوعی نشان‌دهنده میزان رشد و میزان سلامت فرده.

به نوعی حالا من هنوز به این‌جاها نرسیدم ولی تمام فرایندهای رشد در انسان معطوف به این هستند که این جزیره انگار این‌جوری با آن بخش‌های عمیق آن اقیانوس به نوعی انگار تلفیق بشود.

حالا اینکه این تلفیق چگونه ممکن است صورت بگیره، آن چیزی که یونگ عنوانش را تحت عنوان فرایند فردانیت ازش یاد می‌کنه، به هر حال این ارتباط برقرار کردن این جزیره، خودآگاهی با ناخودآگاه جمعی، مسئله خیلی مهم و اساسی در واقع که نشان‌دهنده رشد انسان هست در روان انسان.

بنابراین از این جهت هم با ایده‌های فروید هم با ایده‌های یونگ به نوعی این تمثیل هماهنگی دارد. مخصوصاً اینکه ببینید یک چیزی را اینجا که من مرتب هرچه نزدیک‌تر بشویم و بخواهیم بیشتر از تلفیق حرف بزنیم روی این بیشتر تأکید می‌کنم، یک نقطه خیلی خیلی مهمی در واقع در دیدگاه‌های یونگ و فروید وجود دارد.

فروید تجربیاتش، مشاهداتش اساساً در کلینیک انجام می‌شود و در مورد بیمارای روانی. بنابراین طبیعی است که آن چیزی که بیشتر در واقع مشاهده می‌کند ناخودآگاه شخصی و آثار ناخودآگاه شخصی.

یک فرد بیمار که کاملاً تعادل خودش را از دست داده و از شرایط عادی خارج شده، دقیقاً مشکلش این است که این‌قدر اطراف این جزیره آلوده‌ست که ارتباطش مثلاً در اسکیزوفرنی به نوعی ارتباط انسان در اثر همین حالا تو این تمثیلی که من دارم می‌گویم در اثر آلودگی زیاد ناخودآگاه شخصی به نوعی ارتباط با واقعیت اصلاً قطع می‌شود.

آدمی که دچار دچار اسکیزوفرنیه نمی‌تواند در واقع مشکل اصلاً تعریف اسکیزوفرنی این است. یک بیمار روانی که بین توهم و واقعیت آن دیگر فرق نمی‌ذاره. یعنی آن ارتباط طبیعی که ما می‌توانیم در واقع برقرار کنیم با واقعیت و بین واقعیت و خیال و واقعیت و هر چیز غیرواقعی می‌توانیم یک مرز مشخصی در واقع در ذهنمون بکشیم.

یک چیزهایی واقعی‌ان و یک چیزهایی واقعی نیستند. یک چیزهایی حقیقت دارند و یک چیزهایی حقیقت ندارند. من ممکن است تو ذهن خودم بتوانم صداهایی ایجاد کنم. تخیلاتی در مورد افرادی داشته باشم ولی می‌دانم این‌ها واقعی نیستند. ولی صداهای واقعی را وقتی می‌شنوم، افراد واقعی را می‌بینم، می‌دانم که این‌ها واقعی‌ان.

اسکیزوفرنی یعنی اینکه من اصلاً این حس را گم کنم. یعنی این صدایی که می‌شنوم نفهمم که صدا خیالیه، آدمی که می‌بینم نفهمم که این آدم خیالیه یا آدم واقعیه. مثل همین‌طور هر حس دیگه‌ای که بهم دست می‌دهد. در واقع در شدیدترین حالت‌های روانی همه ارتباط جزیره انگار با خارج خودش قطع شده به دلیل اینکه اطراف آلوده‌تره.

من می‌خواهم بگویم که خیلی طبیعی است که فروید اگر شما این‌جوری با این تمثیل نگاه کنید به موضوع روان‌کاوی و دیدگاه مثلاً یونگ و فروید را بخواهید به نوعی با همدیگر تلفیق بکنید، این تمثیل به شما می‌گوید که خیلی طبیعی است که فروید به این بخش ناخودآگاه شخصی توجه بکند و برعکس یونگ کمتر به این بخش توجه بکند.

چرا؟ برای اینکه یونگ حداقل از دوره میان‌سالی به بعد وقتی نظریات واقعی خودش یعنی آن رویکردهای یونگی خودش را در واقع شروع کرد، از آن دیسیپلین روان‌پزشکی و روان‌کاوی روزمره‌ای که تو آن زمان بود و روان‌کاوی نوع فرویدی کم‌کم جدا شد، شروع کرد به مطالعه کردن رویاها و آدم‌های عادی.

رویاهای آدم‌های معمولی را مطالعه می‌کرد و فرهنگ‌ها را مطالعه می‌کرد، اسطوره‌ها را مطالعه می‌کرد که لزوماً افراد بیمار این اسطوره‌ها را ایجاد نکردن و طبعاً سروکار یونگ بیشتر افتاد با آن جنبه‌های مشترک بشری که در آدم‌های سالم به نوعی در واقع اشتراک دارد. یک جمله قشنگ معروف هست که من در دوران دبستان که بودم یک کتابی خواندم که گاهی جمله‌های جالبی را اول یک فصل انتخاب می‌کنند.

یک جمله همین‌جوری به نظر من جمله خیلی یادم نیست از کیه ولی خیلی جمله تأثیرگذار و خوبی است. کتابی کتابی بود درباره رئالیسم در ادبیات و این جمله را در واقع یک جوری به دفاع از رئالیسم و تحسین رئالیسم نقل کرده بود در فکر می‌کنم ابتدای فصل رئالیسم خودش.

رئالیسم و دفاع ادبی

و جمله این بود که آدم‌هایی که انسان‌هایی که در انسان‌هایی که بیدارند، دنیای مشترکی دارند. انسان‌هایی که در خوابند، هر کدام دنیای مخصوص خودشان را دارند. و این یک عبارت خیلی زیباییه در مورد اینکه آدم‌های سالم به این معنا بیداری، به معنای بیداری روانی، تو یک دنیا دارند زندگی می‌کنند.

با این تمثیلی که من دارم اینجا ارائه می‌کنم، این جزیره‌ها همه‌شان تو یک اقیانوس قرار گرفتند. ولی اگر اطراف خودشان را آلوده کرده باشند، هر کسی انگار تو یک دنیایی دارد زندگی می‌کند. آدم‌های بیمار روانی، که از آدم‌هایی که دچار اسکیزوفرنی هستند، به هیچ‌وجه با دنیای همدیگر در ارتباط نیستند. هرکی موجودات خیالی خودش را می‌بیند و دنیای عجیب و غریب و مثل خیابونه.

خب به هر حال، بگذارید من زیاد روی این مقدمات تکیه نکنم، ولی چون واقعاً فکر می‌کنم این‌جوری که داریم پیش می‌ریم، کم‌کم نزدیک می‌شویم به اینکه در واقع آن ایده‌های تلفیقی را سعی کنیم بیان بکنیم. من فکر کردم بد نیست که برای اینکه خیلی هم تکراری نشه، این قسمتو که قبلاً مختصر بهش اشاره کرده بودم، یک خورده در ابتدا بیشتر در موردش صحبت بکنم.

به هر حال همین تمثیلو در آینده معنی خود بسطش می‌دهم و از الان دارم سعی می‌کنم شما را قانع بکنم که این تمثیل علاوه بر اینکه به نوعی می‌تواند دو تا نظریه را تو خودش داشته باشه، توجیه می‌کند که چرا فروید به آن نتایج رسید، چرا یونگ به این نتایج رسید، چرا هنوز آدم‌هایی که روان‌درمان، دیدگاه‌های روان‌درمانگری دارند، تو کلینیک کار می‌کنند، اکثریت‌شون طرفدار فرویدند، برای اینکه مشاهدات‌شون بیشتر فرویدیه تا یونگی.

در حالی که آدم‌هایی که را فرهنگ و اسطوره کار می‌کنند، تمایلات یونگی بیشتر دارند، برای اینکه در مورد انسان‌های یک خورده عادی‌تر دارند مطالعه می‌کنند.

به یک نوعی این چیزی که داریم در مورد یونگ و فروید می‌گیم، فکر می‌کنم این حس را ایجاد می‌کند که یک مقدار کفه ترازو را به سمت فرو، به سمت یونگ در بحث‌های ما حداقل چیز می‌کنه، به اصطلاح می‌چرخونه، کم آن کفه را سنگین‌تر می‌کند.

چرا؟ برای خاطر اینکه شما اگر بخواهید نقد فرهنگی بکنید، آثار هنری را لزوماً آدم‌های بیمار روانی تولید نمی‌کنند، ولو اینکه همه آدم‌ها به هر حال یک مقداری بیماری روانی دارند.

و همین که یک مقدار بیماری روانی دارند، دلیلش این، دلیل این است که می‌شود فروید و یونگ را با همدیگر به کار برد. یعنی شما وقتی که یک اثر هنری را مطالعه می‌کنید، باید بتوانید تشخیص بدهید که چه بخشی از این محتوای ناخودآگاهی که در این اثر وجود داره، از ناخودآگاه جمعی آمده و چه مقدارش مربوط به تجربه‌های ناقص شخصی خود این آدمه که در واقع پریده مثلاً وسط این اثر.

حالا مثال‌هایی که بعداً یک مقدار در موردش صحبت می‌کنیم، مثلاً آثار هنری یا حالا بعضی از پدیده‌های اجتماعی، فکر می‌کنم این دیدگاه را به آدم می‌دهد که فروید همیشه یک جوری گول‌زننده‌ست. یعنی در ظاهر به نظر می‌آید خیلی خوب دارد همه‌چیز را توجیه می‌کند.

چرا این‌جوریه؟ برای خاطر اینکه آن خطوط کلی‌ای که در واقع به نوعی در آثار فرهنگی وجود دارند و طبیعی هستند، خیلی نظر آدمو جلب. ببینید شما آدم وقتی که یک چیزی را نگاه می‌کنه، نظرش به آن قسمت‌های عجیب و غریب یک خورده بیشتر جلب می‌شود. حالا بگذارید من زیاد وارد این بحث‌ها نشم.

فقط حالا دارم همین‌جوری یک مقدمه‌ای می‌گویم که یک ایده‌ای داشته باشید که بعداً چگونه در بررسی یک اثر می‌شود کاملاً به‌طور همزمان این دو تا دیدگاه را به کار برد و در واقع دیدگاه‌های فرویدی را یک جوری با دیدگاه‌های یونگی تعمیق کرد. یک جنبه‌هایی از یک اثر هنری یا یک پدیده اجتماعی را شما می‌توانید بیرون بیاورید که اصلاً به هیچ‌وجه ارتباطی با دیدگاه‌های فروید ندارد.

حتماً باید از یک جور دیدگاه یونگی استفاده بکنید. در عین حالی که ممکن است به هر حال کارهای فروید هم در کنار این‌ها بتواند مؤثر باشه و یک چیزهایی را روشن بکند.

پرسش و پاسخ

سؤال داشتید؟ تو چند تا خواب دیدم. این یک قسمتی شما گفتین که چیزه، یک قسمتی شما گفتین که این نیست که مثلاً ناخودآگاه به وجود بیاره، این یک چیزی که انگار داشتین می‌گفتین که این جزیره یک جورهایی مثل یک تیکه کوچیکی که جدا شده از این اقیانوس.

آیا واقعاً مثلاً آن چیز را بعداً یک جور بعداً صحبت بعدی این است که مثلاً بله نقش دارد که کثیف بکنم هوای اطراف آن جزیره. ناخودآگاه یک جور نقش منفی دارم بازی می‌کنم راجع به ناخودآگاه‌های اصلاً ایمیج شخصی خود این‌جوری.

واقعاً این‌جوری است یا مثلاً نقش چیز یعنی آدم‌ها در تولید تولید ناخودآگاه شخصی خودشان می‌توانند نقش مثبت هم بازی بکنند. من اینجا این چیزی که ایشان دارند می‌پرسن را نوشتم جلوش علامت سوال گذاشتم که به عنوان سوال بگویم که تو ذهنتان باشه که بعداً جوابشو می‌دهیم.

بنابراین خب حالا من یک بار دیگر این سوال را تکرار در واقع سوال این است اصلاً چه جوری مثلاً این جزیره به وجود میاد؟

این آلوده کردن یعنی چی؟ این تمثیل خوبی است به نظر می‌آید یک جورهایی این تمثیل آدم را دچار یک تخیلات خوبی می‌کند و احساس فهمیدن به آدم می‌دهد ولی مکانیسم‌ها چی‌ان؟ یک ناخودآگاه جمعی وجود دارد بعد یک جزیره‌ای مثلاً در آن به وجود چه جوری این جزیره به وجود میاد؟

این جزیره چیه؟ چه جوری یک چیزی جدا می‌شود از ناخودآگاه جمعی و خودآگاهی شکل می‌گیرد و معنی این آلوده کردن چیست و چه جوری این در واقع آلوده کردن اتفاق می‌افته؟ این‌ها را باید بدونیم. بعد در موردش صحبت بکنیم که آیا فقط نقش خودآگاهی آلوده کردنه یا به نوعی مثلاً یک فانکشن مثبت هم می‌تواند ارائه بکند.

مهم این است که ما ماهیت این چیزها را الان نمی‌دونیم یعنی همین‌طوری نه یونگ تا اینجا حرف‌هایی که از یونگ زدم چیزی در این مورد گفته و نه فروید چندان. فروید یک مقدار مکانیسم‌های مثلاً به وجود اومدن ناخودآگاه شخصی را سعی می‌کند توضیح بده.

و من از الان تبلیغات خودمو در مورد لکان شروع می‌کنم که فکر می‌کنم که لکان اینجاها وارد کار می‌شود یعنی بهتر از فروید و یونگ می‌تواند این مکانیسم‌ها را به نوعی شرح بده.

ولو اینکه حالا به ناخودآگاه جمعی به آن شدتی که یونگ اعتقاد دارد اعتقاد ندارد ولی یک مقدار به نظر می‌آید که به هر حال حالت بینابینی فروید و یونگ را دارد. من در واقع جواب شما را این‌جوری دارم می‌دهم. آن‌قدر هنوز مکانیسم‌ها را نمی‌دونیم که بخواهیم یک چنین قضاوت‌هایی بکنیم که آیا مثلاً همیشه نقش منفیه یا مثبته.

تو این تمثیل به نظر می‌آید که مثلاً برای خودآگاهی و برای ناخودآگاه شخصی به نوعی داریم یک جنبه منفی در نظر می‌گیریم ولی فکر می‌کنم آن موکول می‌شود به اینکه یک خورده مکانیسم‌های به وجود اومدن منشأ این سه تا مثلاً ناخودآگاه شخصی، جمعی و خودآگاهی را یک خورده بیشتر بدونیم. نه مخصوصاً خودآگاهی را.

ولی بدونیم این جزیره اصلاً محتواش چه جوری آب از در آن خوشی در می‌آید. تمثیل‌ها همیشه تا یک حدی کار می‌کنند و یک جواب یک چیزهایی را ممکن است بدن و به درد می‌خورن ولی همیشه از توشون در واقع یک حالت‌های گول‌زننده‌ای هم پیدا می‌شود آدم زیادی فکر می‌کند که فهمیده. خب بازم سوال دارید؟ فکر کنم اینجا من سه تا سوال نوشتم.

این یکیش بود بقیه را هم می‌خواهید بگویید من سوال را بگویم. این اولی که پرسیدید سومی من راستگویی‌ام. خودکارم دستم نیست نوشتم بپرس. سوال دومم این است که خب من ادامه بدم؟ بله اگر بعد دوباره خواستید سوال می‌کنم.

من در جهت این تلفیق یک یک کار دیگر هم انجام دادم اگر یادتون باشه آن هم این بود که گفت مدام روی این تاکید کردم که یک اختلاف عمده غیرقابل صرف‌نظر کردن یونگ و فروید تاکید یونگ روی رشد که اصلاً به نظر می‌آید این مفهوم به نوعی در دیدگاه فرویدی وجود ندارد.

یعنی همیشه این ایراد را به فروید می‌گیرند که روان‌کاوی فروید فاقد الگوی کماله همه بیمارن و اصلاً هیچ پدیده‌ی روانی مثبتی انگار وجود ندارد فقط هر پدیده‌ی فرهنگی هر چیزی که انسانی را که می‌بینید باید بگویید که این از کجا از رویا گرفته تا آثار هنری همه به نوعی روان‌رنجوری در درشون دیده می‌شود و تئوری فروید هم اصولاً معطوف به کشف مثلاً مکانیسم‌های روان‌نژندی نه یک لحظه اجازه بدهید نه دیگر الان نمی‌شود.

رشد در یونگ و نبود الگوی کمال در فروید

وقتی که در مورد یونگ داشتیم بحث می‌کردیم من گفتم که خب یونگ از همان جلسه‌های اول این دو تا صرف عمده این است یکی شأن عظیم ناخودآگاه در تئوری یونگه و یکی هم اینکه یونگ به شدت روی مفهوم رشد تاکید می‌کند بیشتر از حتی مفهوم عدم تعادل که روی آن هم تاکید می‌کند بعد برای تلفیق سعی کردم این‌جوری در واقع پیش برویم که بیایم بگوییم که آن چیزی که در واقع انسان در ناخودآگاه خودش به دنبالش هست آن مکانیسم‌هایی که ناخودآگاه عمل می‌کند مثلاً افکار و الهامات و احساسات و رویاها و این‌ها. را به وجود میاره فانکشن‌های ناخودآگاه در جهت رسیدن به تعادل و رشده که تعادل به نوعی در تئوری فروید روش

تاکید می‌شود. و اینکه حالا خیلی از این مفهوم تعادل از این واژه شاید زیاد استفاده نکند ولی به هر حال روان‌نژندی به نوعی به هم خوردن تعادله و روان درمانی به نوعی رسوندن به تعادل حساب می‌شود و یک چیزی در واقع یک رشد وجود دارد و یک تعادل مثل اینکه در دو تا محور افقی و عمودی این‌ها را می‌شود در نظر گرفت من این ایده را سعی کردم در واقع یک جوری مطرح بکنم حالا کم‌کم همین‌جور جلو برویم این ایده‌ها را سعی می‌کنم یک خورده بیشتر بحث بدهم که شما اگر فرض بکنید. که این فرض کاملاً فرض معقولیه به دلایل فیزیولوژیک به دلایل زیست‌شناسانه که ما یک تعادل بیولوژیک دینامیک داریم

این‌جوری نیست که یک نقطه تعادلی برای روان انسان وجود داشته باشه که از اول تا آخر زندگی همون‌جا قرار است که ما به تعادل برسیم مثلاً فرض کن این تعادل اگر بخوای یک تعبیر بیولوژیک ازش ارائه.

بدی مثلاً یک نوع تعادل هرمونی یک نوع تعادل سیستم عصبی و الی آخر معمولاً همه چیز می‌شود ردیوس کرد به سیستم عصبی یا مثلاً فعالیت‌های هرمونی و الی آخر مثلاً فرض کنید حالا ضربان تپش قلب چقدر باشه هرمون‌ها باید در چه نسبت‌هایی با همدیگر قرار بگیرند واضح است که انسان‌ها یک چنین تعادل‌هایی در بیولوژیشون وجود دارد و خیلی واضح است واضح‌تر این است که اگر این را بپذیرید که در سنین مختلف این تعادل‌های هرمونی و نمی‌دانم عصبی و این‌ها

فرق می‌کند یعنی یک آدم ۴۰ ساله تعادل بیولوژیکش همان تعادل هرمونی دو سالگیش نیست دقیقاً. وقتی که ما رشد می‌کنیم مثلاً از سن بلوغ می‌گذریم ۲۰ سالگی ۳۰ سالگی را پشت سر می‌ذاریم یک تفاوت‌هایی در نحوه عمل سیستم عصبی و هرمونی ما پیدا می‌شود.

حالا که در واقع این تغییر نقطه تعادل همان مفهوم رشد را در واقع می‌رسونه و یعنی در واقع شما یک مثل اینکه یک نقطه تعادل دینامیکی دارید که دارد روی محور عمودی جلو می‌رود و حالا بگویید که همیشه ناخودآگاهی مثلاً جمعی به نوعی در جهت رسوندن ما به این نقطه تعادله اگر این‌جوری نگاه بکنید رسیدن به نقطه تعادل اگر تعادل دینامیک باشه واجد هر دو تا مفهوم

تعادل استاتیکی که مثلاً در تئوری فروید هست و رشدی که در تئوری یونگ هست در واقع می‌شود. بنابراین می‌توانیم به جای اینکه از رشد حرف بزنیم و در کنارش تعادل بگوییم دو تا فانکشن وجود دارد که ناخودآگاه می‌خواهد ما را به تعادل و رشد برسونه که تاکید یونگ بیشتر روی سیگنال‌هایی که از ناخودآگاه می‌آید و در جهت تامین آن مقدمات رشد روانه می‌توانید بگویید که ما ناخودآگاه در یک کلام دنبال رسیدن به تعادل به معنای دینامیکش و این‌جوری می‌توانید فرض بکنید که باز یک تلفیقی از یک جهت دیگه‌ای از تئوری فروید و یونگ می‌رسید می‌توانید بگویید که باز به دلایل تجربی یونگ چون فروید بیماری‌های روانی را مطالعه. می‌کند که به

شدت مؤلفه افقی بزرگی دارند. یعنی اصلاً رشد نکردن تو آن سطوح پایین رشد موندن و مشکلشون عدم تعادل شدیدی که ایجاد شده بنابراین مؤلفه‌های افقی را بیشتر می‌گیرد که مربوط می‌شوند حالا به دلایلی که من بعداً می‌گویم مربوط می‌شوند به فرایندهایی که تا حدودی زیادی جنبه جنسی دارد این عدم تعادل و برعکس وقتی یونگ آدم‌ها را مطالعه می‌کند بیشتر به آن مؤلفه‌های عمودی نگاه می‌کند یعنی آدم‌های شما وقتی آدم‌های نسبتاً متعادل را مطالعه می‌کنید تفاوت‌هایی که می‌بینید در محور عمودی می‌شود دیگر یعنی آدم‌هایی که مثل اینکه در یک حاشیه‌ای از محور عمودی دارید آدم‌ها.

را مطالعه می‌کنید. بنابراین یک جوری دیدگاه‌های فروید دیدگاه‌هایی افقی‌ان و مربوط به عدم تعادل می‌شوند در مورد آدم‌هایی که اصولاً رشد نکردن و مشکلشون این است که آن عدم تعادل مانع از آن شده که بتونن در واقع به همان تعادل‌های دینامیکی خودشان به نقاط تعادل خودشان در یک خیلی پایینی حتی برسن چه برسد اینکه بخوان به نقطه های تعادل به معنای مثلاً دینامیک در سنین سنین واقعی خودشان برسن.

تعادل دینامیک و ویژگی‌های کودکی

اینکه ویژگی های کودکی برای فروید مهم می‌شود این‌جوری قابل توجیهه. برای خاطر اینکه آن آدم های بیمار های روانی به شدت هنوز در کودکی خودشان انگار گیر کردن.

برای خاطر اینکه رشد نکردن دیگر واقعاً این هنوز مثل اینکه در سنین خیلی پایین یک عدم تعادل هایی درشون به وجود آمده یا به نوعی برگشتن به آن عدم تعادل های دوران کودکی خودشان و بنابراین خیلی ویژگی های کودکانه ممکن است ازشان مشاهده بشود.

در حالی که وقتی که آدم های یک مقدار متعادل تر و رشد یافته تر را نگاه می‌کنید واقعاً وابستگی آدم های متعادل به کودکیشون قابل صرف نظر کردن.

یعنی فکر کنم هر آدمی در برخورد اول با فروید تعجب می‌کند از اینکه تمام مثلاً آن مشکل مسائل روانی بشر برمی‌گردد به دو سال اول زندگیش و عقده ادیپ و یک چیزهایی که اصلاً به نظر نمیاد اینقدر واقعاً تو زندگی آدم های نرمال مؤثر باشه. البته خب فروید می‌گوید که اشتباه می‌کنید.

از خودتان مثلاً می‌تواند این‌جوری ادعا کند دیگر می‌تواند بگوید که شما از خودتان دارید یک چیزی را پنهان می‌کنید. ولی من فکر می‌کنم واقعیت این است که این‌جوری می‌شود نگاه کرد. هرچه یک نفر بیمارتره روان نژندی ظاهر و چیزی دارد و عدم تعادل در آن مؤلفه های بزرگتری دارند رشد تقریباً اصلاً مختل شده بنابراین به نوعی وابسته است به همان مشکل دوران کودکی خودش.

رویاهای کودکانه می‌بیند هنوز در واقع با مثلاً سنین دو سه سالگی خودش مشکل دارد. واقعاً این پدیده ها هست یعنی بیماری های روانی معمولاً مشکلات خانوادگی مربوط به دوران کودکی دارند و همان چیزهایی که باعث شده که این‌ها رشدشون مختل بشود.

و این توجیه می‌کند که چرا روان درمانی هایی به وجود آمده که به نظر خیلی مؤثر می‌رسند مثلاً مثل معنا درمانی یا کارهایی که جیمز می‌کرد که رسماً ایمان مذهبی بیمار های خودش را تقویت می‌کرد و معتقد بود که از این طریق بیماری هاشون تا حدودی زیاد رفع می‌شود.

یعنی اینکه شما می‌توانید به جای اینکه فشار بیاورید به آدم‌ها که آن عدم تعادل ها را حالا به زور یک جوری درست بکنند مشکلات کودکی خودشان را حل بکنند یک کاری بکنید که مؤلفه های عمودیشون خود به خود وقتی که طرف رشد می‌کند مشکلاتش با گذشته خودش حل می‌شود.

یعنی تنها راه روان درمانی این نیست که شما بیاید مستقیماً عدم تعادل ها را سعی کنید به تعادل برسونید. مشکلات دو سالگی مردم را حل بکنید. ممکن است ما هم که الان اینجا نشستیم با یکی دو سالگی خودمان یادمون نیست ولی مشکلاتی داشتیم. ولی کی یادشه؟ کی چقدر اهمیت میدین؟ چقدر تو زندگی ما تأثیر گذاشته؟

ممکن است تو یک شرایط خیلی خاص واقعاً آن خاطرات زنده بشوند و یادمون بیاید که تو آن دوران مثلاً فرض کنید یک مشکلاتی داشتیم. یک تأثیرهای بدی مثلاً تو روان ما ظاهر شده. ولی این‌ها را پشت سر گذاشتیم برای خاطر اینکه یک مسیری را طی کردیم و داریم پیش میریم. موجودی که در حال رشده به نوعی عدم تعادل هاش تأثیرهای کمتری روش می‌گذارد.

یعنی در واقع شما اگر مؤلفه های عمودی بزرگی بتوانید ایجاد بکنید خود به خود تأثیر آن مؤلفه های افقی یک مقدار کم می‌شود. پس یک جوری می‌شود نگاه کرد که طبعاً از من انتظار باید داشته باشید که این‌جوری نگاه کنم چون مختصات و یک خورده شبیه ریاضیات و این‌ها می‌شود به هر حال.

و من همیشه فکر می‌کنم این سؤال را باید جواب بدهم که چرا این چنین سخنرانی هایی را می‌کنم میام تو دانشکده فنی می‌کنم. فکر کنم همیشه احساسم این است یک خورده جلو برویم معلوم است دیگر چرا. نمی‌شود رفت در دانشکده مثلاً علوم انسانی این فورمش و اسم شانون و برد و کانال مثلاً فرض کنید نمی‌دانم واقعاً چون منشأ منشأ هم اینجاست.

همین مثلاً همین دانشکده است. خود به خود ذهنم می‌رود مثلاً یک جوری سعی می‌کنم چیزها را ریاضی بکنم، اصل موضوعی بکنم. شماها خوشتون می‌آید. یعنی من مثلاً فرض کنید بیان فروید را سعی کردم یک جورهایی مثل اصل موضوعی بیان بکنم.

مطمئن باشید اگر آدم برود در یک دانشکده علوم انسانی یک چنین کاری بکند هیچ احساس خوبی بهش دست نمی‌دهد.

پیچیدگی تمثیل و خطر ساده‌سازی

احساس می‌کند آدم دارد یک چیزی را بیخودی پیچیده می‌کند آخرش هم هیچی ازش در نمیاد و همان حرف ها را دارم می‌زنم که دیگران می‌گویند.

ولی یک جوری به هر حال من ساختار ذهنم این‌جوری است و این‌جوری می‌فهمم، این‌جوری بیان می‌کنم و خوشم می‌آید و فکر می‌کنم که آدم هایی که هم زبان من هستند تو دانشکده های فنی بیشتر پیدا می‌شوند تا دانشکده های علوم انسانی. حالا موضوع هم به هر حال یک جوری موضوع عامیه که همه باهاش درگیری آدم هایی که روانکاوی می‌خوانند با ریاضیات در حد صفره.

ولی درگیری آدم هایی که ریاضی و مهندسی می‌خوانند با روانکاوی اصلاً صفر نیست. اصلاً صرفِ زیاد زیاد تعادل آدم را به هم می‌زند. خب بفرمایید. این از نظرِ یونگ ناخودآگاهِ جمعی کِی مثلاً نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افته؟ ناخودآگاهِ جمعی هست یا اصلاً در کودکی شروع می‌کند شکل گرفتن در یک آدم؟ مثلاً می‌گوید مثلاً یک چون سؤالِ سوم را دوباره دارید می‌پرسید.

در ماهیتِ ناخودآگاهِ جمعی چیه؟ چگونه شکل می‌گیره؟ یک اینفورمیشنِ عظیمی در آن هست، این اینفورمیشن از کجا می‌آد؟ یونگ معمولاً با صراحت به این سؤال جواب نمی‌دهد و می‌گوید هم که جواب نمی‌دم. می‌گوید شاید ژنتیک باشه. شاید نتیجه‌ی تجربه‌ی باستانیِ اجدادمون باشه که به نوعی مثلاً جمع می‌شود و به ارث می‌رسد.

ولی ادعا نمی‌کند که این جزوِ نظریه‌اشه. یعنی شما لازم نیست که نظریه‌ی یونگ را اگر می‌خواهید بپذیرید، قبول بکنید که مثلاً اینفورمیشنِ موجود در ناخودآگاهِ جمعی از اجدادِ شما به ارث رسیده. یونگ می‌گوید این پدیده وجود داره، این اینفورمیشن وجود دارد. من هم نمی‌دانم دقیقاً این از کجا آمده. شاید این‌جوری باشه.

معمولاً برای اینکه احساس می‌کند باید یک چیزی بگه، این را می‌گوید. ولی لزوم ندارد که شما معتقد باشید به این. می‌توانید می‌توانید شما نظریه‌پردازیِ دیگه‌ای بکنید و منشأ ناخودآگاهِ جمعی را چیزِ دیگه‌ای بدونید. معتقدِ مستقل از همه‌ی وقایعی که برای آدم می‌افته، ناخودآگاهِ جمعی‌شه. یونگ اعتقادِ خاصی را رسماً بیان نمی‌کند که جزوِ نظریه‌ی یونگ حساب بشود.

ولی آن شایدی که می‌گوید به نوعی منشأمه. اگر ژنتیکه و از اجدادِ بشر، از تجربیاتِ مثلاً یونگ می‌گوید این از تجربیاتِ بیولوژیک در سیرِ تکامل، تکاملِ جانورهای چیزهایی همین‌طور انباشته شده، اطلاعاتِ مفیدِ زیستی که به دردِ رشد و تکاملِ فردیِ انسان هم می‌خورد طبعاً. و این‌ها همین‌جور انباشته شده و به ارث رسیده به همه‌ی انسان‌ها. بنابراین ما در تجربیاتِ باستانیِ اجدادِ خودمان می‌شری‌کنیم.

این اجداد صرفاً انسان‌ها نیستند. از اولِ حیات مثلاً از نظرِ یونگ حتی جمادات به نوعی اشتراکی با انسان دارند. حالا یک خورده جلو بریم، این چیزها را می‌گویم. این‌ها جزوِ هسته‌ی مرکزیِ دیدگاهِ یونگ نیست. لازم نیست، ببینید مثلاً فرض کنید شما نیوتون انقدر تحسین می‌شود به عنوانِ یک ساینتیستِ بزرگ، شاید بزرگ رأی‌گیری شد به عنوانِ بزرگ‌ترین ساینتیستِ تاریخ انتخابش کردن.

و یکی از مهم‌ترین حرف‌هایی که زد، مسئله‌ی نیروی جاذبه و توجیه کردنِ منظومه‌ی شمسی و تمامِ حرکاتِ مثلاً گرانشی که در اطرافِ زمین هست بر اساسِ یک فرمولِ خیلی زیبایِ جاذبه بود. یک کلمه هم فکر نمی‌کنم گفته باشه که جاذبه چیست. منشأ جاذبه چیه؟ ما هنوزم نمی‌دونیم منشأ جاذبه چیست. گرانش چگونه ایجاد می‌شه؟

چگونه دو تا جسم همدیگر را فرمولِ ریاضی‌شو داده. ها؟ نیوتون یک فرمولی داده، می‌گوید در واقع می‌گوید اگر فرض کنیم که چنین نیرویی وجود داشته باشه، ببینید همه‌چیز توجیه می‌شود. پس بیاید ایمان پیدا بکنیم به اینکه چنین نیرویی وجود داره، بگردیم ببینیم منشأش چیست. الان خب می‌گویند که منشأش یک جور تبادلِ مثلاً گراویتونه.

یک ذره‌ای وجود دارد که تبادلش بینِ اجسام به نوعی باعث می‌شود که یک نیروی جاذبه بینشون به وجود بیاید. حالا این‌ها دیگر مباحثِ فیزیکِ مثلاً مدرنِ کوانتوم فیلد تئوریه. در واقع آن فیلی که به عنوانِ جاذبه ما می‌شناسیم، همان تبادلِ ذره‌ی گراویتونه. اصلاً فرقی بینِ ذره و فیلد وجود ندارد. خب؟

حالا این هم خب یک نظریه‌ایه که می‌دانید که آن نقطه‌ی تاریک‌ترین نقطه‌ی فیزیکِ مدرنه دیگر که حل نمی‌شود به هر حال. یعنی کوانتوم گراویتی یک تئوریِ تئوری برایش در واقع نداریم و همه دنبالِ اینن که چنین چیزی پیدا بکنند. ببینید بنابراین ایرادی ندارد که یک ساینتیست فرضی را مطرح بکنه، فرضِ وجودِ ناخودآگاهِ جمعی بدونِ اینکه بگوید که این چیست.

یونگ هیچ اصراری ندارد که الکی، این یک خوبیِ یونگ داره، همان بدیش، خوبیش هم هست.

آرکتایپ به‌عنوان فکت تجربی یونگ

حرفِ الکی نمی‌زنه، یعنی تجربیاتش یک چیزهایی را بهش نشان می‌ده، یک چنین چیزهایی وجود دارد. می‌آید بحث می‌کند که آرکی‌تایپ‌ها وجود دارند. نمی‌گوید آرکی‌تایپ‌ها دقیقاً چگونه شکل می‌گیرند. هر بیشتر از آن چیزی که تجربه بهش نشان داده، معمولاً سعی می‌کند حرف نزنه.

یعنی آدمی نیست که بخواهد همه‌چیز را هی فوری برایش نظریه، اصلاً صراحتاً این را می‌گوید که حالت متنفر و فرار می‌کند. می‌گوید که روان‌کاوی هنوز در دوران نوزادی خودشه. ما هنوز به اندازه کافی فکت جمع نکردیم که بخواهیم یک مدل جامع و یک نظریه کامل ارائه بدهیم.

بنابراین همیشه به این سوال شما یک چنین جوابی می‌دهد و خیلی خودش احتمالاً با لبخند مثلاً اگر اینجا بود، در حالی که حالا یک خورده نه خیلی جدی یک چنین حرفی می‌زند. شاید این‌طوری باشه.

آن موقعی که این حرفو می‌زد، هنوز ما اطلاعی از ژنتیک به معنای امروزی نداشتیم و خیلی خیلی عجق‌وجق‌تر بود این حرف که از این صحبت بکنیم که ممکن است اینفورمیشن از اجداد ما به ما به ارث رسیده باشه.

ولی الان فکر می‌کنم با توجه به اطلاعاتی که از ژنوم انسان داریم، همین چند سال پیش ژنوم را کلاً درآوردن و بخش عمده ژنوم اصلاً معلوم نیست که به چه درد می‌خورد.

یعنی یک درصد بسیار بسیار کوچیکی از ژنوم انسانه که تمام این چیزهایی که شما تو جسم انسان می‌بینید، یعنی انواع و اقسام پروتئین‌هایی که تولید می‌شه، فانکشن‌هایی که انجام می‌شه، توسط یک قسمت خیلی کوچیکی از ژنوم انجام می‌شود. بقیه‌اش به نظر می‌آید اضافه‌ست. خب حالا شاید یونگ اگر بود می‌گفت ببینید آنجا تجربه اجداد ما را آن قسمت نوشتن.

حالا من یک خورده در مورد اینکه این چگونه می‌شود منشأ ناخودآگاه جمعی، چه تئوری‌هایی می‌شود برایش ارائه کرد، بعداً صحبت می‌کنم. ولی قبول کنید که لزوم تا آخرش هم اگر هیچ حرفی نزنم، هیچ مشکلی تو نظریه یونگ نیست. نظریه یونگ دقیقاً مثل یک نظریه فیزیکی.

فرض کنید میدانی وجود داره، فرض کنید رابطه مثلاً عکس مجذور فاصله برقراره، جاذبه را این‌جوری تعریف کنید، فرض کنید میدان‌های الکترومغناطیسی وجود دارن، آثارشو بگویید و اینکه چگونه با همدیگر ارتباط و چگونه می‌شود تحلیل کرد با استفاده از این‌ها، چگونه می‌شود وضعیت‌های موجود را تحلیل کرد.

چطور من می‌توانم رویا را تحلیل کنم؟ یا فانکشن‌هایی که ناخودآگاه دارد را تحلیل بکنم با یک سری فرض وجود یک آرکتایپ‌ها مثلاً، بدون اینکه بدونم آرکتایپ‌ها واقعاً چه هستند. کلاً این در ساینس مجازه، این را فراموش نکنید.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. سوال دوم را می‌خواستم. بله ایشان سوالش همان سوال سوم بود. به نوعی تأکید روی هم بود. و از اینکه این سوال سوم، یعنی آخر این صفحه این را نوشتن و این واقعاً مهم است.

یعنی کلیدی این سوال را دارید می‌پرسید. که خلاصه این‌ها چی‌ان؟ مخصوصاً اینکه ناخودآگاه چگونه خودآگاهی از در آن به وجود می‌آد؟ و ناخودآگاه شخصی مثلاً یک جوری حائل بین باید یک خورده بیشتر ماهیت این چیزها را و منشأشون را بدونیم تا یک خورده عمیق‌تر بتوانیم این تمثیل مثلاً قشنگی که درست کردیم را بفهمیم.

بفرمایید. ببخشید من یک احساس خجالت می‌کنم از اینکه هی آب می‌خورم از شما. من پیشنهاد می‌کنم همهتون با خودتان آب بیاورید که خب بفرمایید. مثلاً مریضی را می‌خواهم که یکی که اسکیزوفرنی دارد مثلاً این یا هر مریضی مثلاً این مثلاً مخصوصاً آن هم داشته مشکل دارد و مثلاً ممکن است خیلی رشد نکرده. رشد نکرده؟

ببینید از نقطه تعادل دینامیک خودش دور شدن، از نقطه تعادل دینامیک یعنی بیماری. درست است. خب ممکن است اگر طرف ۶ سالشه و مشکل روانی دارد به شدت حتماً از نظر افقی به هر حال یک جوری یک طرف‌هایی رفته.

تمثیل‌ها این‌ها هنوز معنی مشخصی ندارند. این سوال تمثیلی. نه من با این‌ور قضیه مشکلی ندارم که مثلاً یک مشکل روانی که به وجود می‌آد، احتمالاً ممکن است ناشی از ممکن است نمود تعادل و معدل رشد باشه.

این با این بخش مشکلی ندارم. ولی با این بخش مشکلی دارم که مثلاً رشد یک امر طبیعی است. می‌دونی این مثلاً خیلی وقتا این‌جور شباهت‌ها مثلاً بعضی وقتا نشان می‌دهد خیلی آدم‌هایی که آدم‌های مثلاً خیلی رشدیافته‌ای می‌شوند بعضی وقتا تو یک برهه‌ای از زندگی‌شون از مریضی روانی شدید رد می‌شن، رنج می‌برن.

خب شما دارید برای خودتان تصوری از رشد را تصوری از آدم عادی تو خیابون خیلی چیز داشته باشه. رشد در نظریه فروید یک چیز خیلی خیلی مشخصه، کانکریته. یعنی اصلاً این‌طوری نیست که رشد این آدم هم با رشد آن آدم فرق کند. فرایند فردانیت یک یک در واقع مفهوم کاملاً روشن و عمومی برای بشره.

بنابراین رشدیافته بودن، اصلاً نمونه فرهنگ‌هایی که در آن فرایند فردانیت به نوعی وجود دارد و مکانیسم‌هاش مثلاً و نحوه رسیدن و تعمقش را بررسی کردن از نظر یونگ، فرهنگ‌های شرقی از جمله فرهنگ چینی و هند یعنی بودیسم و مثلاً هندوئیسم این‌ها خیلی خیلی اواخر عمرش یونگ ارادت پیدا کرده بود به معنای واقعی کلمه معتقد بود این‌ها اصلاً همه این چیزهایی که می‌گویند در واقع آن چیزی که در شرق به عنوان سیر و سلوک عرفانی مطرحه از نظر یونگ خیلی خیلی نزدیک و منطبق با آن چیزی است که یونگ اسمش را می‌گذارد فرایند فردانیت.

یعنی این‌ها شیوه‌های عملی‌ایه که انسان‌ها از دوران باستان پیدا کردن برای خاطر اینکه فرایند فردانیت را تحقق ببخشن در خودشان و خیلی آن اوج رشد انسان شبیه توصیفیه که بودایی‌ها از رسیدن به مثلاً نیروانا و فرزانگی و روشن‌شدگی و این حرف‌ها دارند. خب همین رشد این‌جوری خوب شد.

همه این‌ها رشد خیلی بنابراین هیچ‌وقت یک عارف بیماری روانی نمی‌شود. به طور بدیهی. هیچ انسان رشدیافته‌ای به معنای یونگی محاله که بیماری روانی داشته باشه. نه نگفتم من یک انسان رشدیافته بیماری روانی دارد. این را نه. شما گفتید آدم‌های رشدیافته‌ای را مثلاً پیدا می‌شود که خیلی رشد کردن ولی یک دفعه مثلاً دچار بیماری‌های روانی شدید شدن.

منظورتون این بود که یعنی مثلاً یک مشکلی داشته و مثلاً به اون‌هاش مثلاً نه که به طور با هم این تعریف رشدیافته. که یک زمانی قبلاً تو یک چیزی دیده. یعنی قبل از اینکه رشد پیدا بکند در بیشتر از آدم‌های دیگر در یک چاهی بوده. بله. هیچ اشکالی ندارد که.

یعنی اصلاً اتفاقاً ممکن است یک بیماری روانی که یک دفعه بله کاملاً از نظر یونگ ممکن است. یعنی آدم‌هایی بیماری‌های روانی شدیدی دارند و بعد یک‌دفعه در اثر یک فشارهای عمیق و شدیدی که از درونشون می‌آید پرتاب می‌شوند به سمت یک فضای مثلاً روشن. خب این هیچ اشکالی ندارد.

خیلی کورلیشن با آدم معمولی تو خیابون ندارد آن رشد که مثلاً اگر بخواهیم اصلاً رشدی که یونگ می‌گوید یک مفهوم خیلی خاصه باید خوب در موردش مثلاً بحث بکنیم. این‌جوری نیست که حرفی که مردم مثلاً همین‌جوری می‌گویند طرف رشد پیدا کرد، رشد پیدا نکرد.

آقای فردوسی رفتن یک آب عمومی آوردن بطری آب جمعی، این بطری آب شخصیه. حالا ان‌شاءالله یک اقیانوس، اقیانوس می‌آوردن خیلی خب. خب بگذریم. نه برای من که من مطمئن باش برام کافیه. خیلی ممنون.

خب بگذارید من یک چیزهایی را فاکتور بگیرم.

جمع‌بندی و ورود به بحث رویا

فقط در واقع دارم یک جوری یک جمع‌بندی از جلسات قبل می‌کنم ولی به طوری که تکراری نباشد. یک چیزهایی اضافه بکنم که حوصله آن‌هایی که خوب یادشونه سر نره.

خب من چیزهایی که باز قبلاً می‌خواهم دیگر وارد بحث رویا بشوم. چرا وارد بحث رویا؟ آقا بگذارید سوال این دو تا سوال دیگه‌ای که مطرح نشد یکی این بود که اگر یادتون باشه اصلاً رسوندیم به اینجا و بعد وارد بحث رویا شدیم که این سوال که اصولاً اینفورمیشن چگونه از چه مکانیسم‌هایی وجود دارد که اینفورمیشن از ناخودآگاه جمعی به ناخودآگاه به خودآگاه منتقل می‌شود.

مثلاً فرض کنید در قالب زبان منتقل می‌شود. شما مثلاً یک افکاری به ذهنتان می‌رسد در قالب زبان که این‌ها از ناخودآگاه جمعی یک دفعه پریدن اومدن بیرون. یا مثلاً یک جوری از ناخودآگاه جمعی از کانال‌های ناخودآگاه شخصی نقب‌هایی می‌زند.

به هر حال اینکه چه مکانیسم‌هایی وجود دارد که ناخودآگاه جمعی اینفورمیشن به تئوری فروید از تئوری یونگ اساسش این است که به هر حال این ناخودآگاه جمعی پر از اینفورمیشن مطلوب و درست وجود دارد که این‌ها هی فشار می‌آرن و به ناخودآگاه به خودآگاهی در واقع سعی می‌کنند اینفورمیشن را منتقل بکنند.

اینفورمیشن‌هایی که به‌شدت در جهت رشدن و در جهت رسیدن به همان تعادل دینامیک. خب؟ حالا این چگونه انجام می‌شه؟ خب این سوال خیلی مهمی است دیگر. چرا وارد بحث رویا شدیم؟ من واقعاً تا اونجایی که این سوال را مطرح کردم آخر یک جلسه قصد نداشتم که وارد بحث رویا بشوم.

ولی هرچه فکر کردم که چگونه با چه مشاهدات و تجربیات مثلاً روزمره‌ای می‌توانم بگویم که مثلاً آرکتایپ وجود داره، فکر می‌کنم راهش همونیه که یونگ رفته. یعنی باید یک مشاهداتی در مورد رویا یا اسطوره‌شناسی یک چیزی داشته باشیم شما آرکتایپ‌ها را ببینید.

اسطوره‌شناسی و آرکتایپ

وجود آرکتایپ‌ها از نظر یونگ یک فکت تجربیه، نه یک چیز نظری. یعنی شما به دلایلی مجبورید فرض کنید یک چنین چیزهایی وجود دارد. بنابراین همان راهی را که یونگ رفته من حالا اسطوره‌شناسی یک خورده از یک جاهایی بهتر است برای خاطر اینکه می‌شود کتاب اسطوره برداشت.

کتاب رویای رویا نمی‌شود برداشت. هر کسی رویای خودش را دیده. هر کتاب را مجموعه رویایی هم اگر یک نفر منتشر کند ممکن است دروغ باشه.

ولی اسطوره‌های ۴، ۵ هزار سال قبل که دیگر دروغ نیستند. ما می‌دانیم این‌ها اسطوره‌های ملل مختلف‌ان با همدیگر شبیه‌ان مثلاً ما مثلاً پدیده‌های عجیبی که وجود دارد اسطوره‌های مکزیکی شبیه اسطوره‌های یونانی‌ان، شبیه اسطوره‌های هندی‌ان، اصلاً داستان‌های تقریباً مشترک وجود دارد بدون اینکه این آدم‌ها رفت و آمدی کرده باشند.

یعنی حداقل آمریکا یک طرف دیگر دنیا بوده و ارتباطی به این بخش دنیا نداشته ولی تقریباً همه اسطوره‌هایی که این‌ور دنیاست مابه‌ازا دارند در اسطوره‌های آمریکای لاتین مخصوصاً و این‌ها خب به نوعی پدیده‌هایی هستند که شما این‌ها را مشاهده می‌کنید بعد نتیجه می‌گیرید که باید یک چنین فرض‌هایی را در واقع بکنید.

مثل اینکه در واقع شما مثلاً فرض کنید یک نفر اصلاً آسمونو نگاه نکند خب طبعاً هرچه نیوتون بیاید بهش توضیح بده که یک چنین نیروی جاذبه‌ای وجود دارد خب این طرف به نظرش می‌آید این چه حرف احمقانه‌ای دارد می‌زند. کو کجا اشیاء به همدیگه، لیوان مثلاً به این دارد نیروی جاذبه وارد می‌کند.

تو سطح زمین تئوری‌های ارسطو هم کار می‌کند. این چرا مثلاً فرض کن پایین می‌افته؟ برای اینکه می‌خواهد به محل طبیعی خودش که در مرکز زمین نزدیک باشه. چون جنسش از خاکه. هر چیزی که از خاک باشه می‌خواهد به مرکز به محل طبیعی خودش نزدیک بشود. تا یک موقعی تا قبل در واقع اصلاً تئوری‌های نیوتون چگونه به وجود اومد؟

وقتی که تیکو براهه، کوپرنیک این‌ها به شدت کارهای تجربی انجام دادن، مدار سیارات را به دست آوردن، کپلر به طور تجربی قوانین حرکت سیارات را بیان کرد بعد نیوتون آمد با فرض نیروی جاذبه از نظر ریاضی همه را توضیح داد.

بنابراین یک یک جایی را نگاه کردن، آسمونو نگاه کردن و نیروی جاذبه را بیان کردن. این هم همین‌جوریه. شما تا اگر زندگی روزمره خودتان را نگاه کنید، هرچه من بهتان بگویم آرکتایپ می‌گویید کو؟ این آرکتایپ‌ها کجا هستن؟ ما مثلاً درس می‌خونیم، نمی‌دانم می‌ریم، می‌آییم، غذا می‌خوریم، آرکتایپی نمی‌بینیم. ولی تو رویاها ظاهر می‌شوند.

شما برای اینکه توجیه بکنید که یک تئوری‌ای داشته باشید، توجیه بکنید که این رویاها چگونه شکل می‌گیرند و چرا این چیزهای عجیب و غریب و مشترک مثلاً وجود داره، به نوعی مجبور می‌شوید به ناخودآگاه جمعی، به مکانیسم‌هایی مثل وجود آرکتایپ و این چیزها معتقد بشوید.

پس یکی این است که نحوه انتقال ناخودآگاه به خودآگاه سوالی بود که قبلاً مطرح شده بود، داریم سعی می‌کنیم جوابش بدهیم. و نکته دیگر که بازم در واقع به نوعی یک جزئی از همان سوال اصلی ماست، سوال سومی که ایشان مطرح کردن، این است که وقتی که می‌گوییم که ناخودآگاه شخصی یک جور حائل بین خودآگاهی و ناخودآگاهی جمعی می‌شه، این خیلی خب حرف مبهمیه.

این قسمتش اصلاً کلاً نه فقط اینکه منشاء این چیزها چیه، اصلاً اینکه چگونه ممکن است یک چنین اتفاقی بیفتد هیچ توضیحی فعلاً برایش وجود ندارد. این‌ها سوالاییه که باید سعی کنیم یک جوری بهش جواب بدهیم. همه را هم نمی‌توانیم توسط یونگ جواب بدهیم. این‌ها تبلیغاتیه که من دارم زمینه‌سازی‌هایی برای ظهور لکان تا حدودی البته.

من نمی‌خواهم بگویم که لکان همه این چیزها را به دقت می‌تواند توضیح بده. خب، بیایم پس وارد بحث در مورد رویا بشویم. ببینید یک یک فرضی وجود دارد. من فکر می‌کنم که این فرض مثل یک اصله و خیلی خیلی به واقعیت نزدیکه. همه هم کم‌وبیش قبولش دارند. یعنی از فروید کاملاً همین کار را کرده.

فروید این جمله معروفش که رویا شاهراهیه که ما را مثلاً به ناخودآگاهی می‌رسونه. اینکه وقتی ما می‌خوابیم خودآگاهی خاموش می‌شود و آن چیزی که در رویا ظاهر می‌شود نتیجه فعالیت ناخودآگاهه. بنابراین مطالعه رویا و مکانیسم‌های رویا، محتوای رویا به نوعی مطالعه مکانیسم‌های ناخودآگاه و مکانیسم‌های و محتوای ناخودآگاهه.

یک نفر می‌تواند این اصل را در آن خدشه وارد بکند بگوید این را از کجا می‌گید؟ شاید مثلاً خودآگاهی به نوعی در آن زمان خواب هم دارد فعالیت‌هایی می‌کنه، مثلاً یک نوع فعالیت‌های دیگه‌ای می‌کند.

ناخودآگاه و مسیر اطلاعات به خودآگاه

به هر حال فکر می‌کنم خیلی چیز دیگر. یعنی کسی که مفهوم ناخودآگاه را می‌فهمه، همه آن چیزهایی که در واقع هر چیزی که تو خودآگاه نیست، همین خودآگاه به همه معنای معمولی که دارد کار می‌کنه، اگر همین خودآگاه جور دیگر دارد کار می‌کنه، ما بهش اسم ناخودآگاه را می‌ذاریم.

هر چیزی به غیر از، یعنی خودآگاهی‌ای که در واقع یک تعریف مشخص داره، ما می‌دانیم چیست. همین تفکر و حس خودآگاهی که در طول روز نسبت به در واقع نسبت به خودمان یک آگاهی‌ای داریم و نسبت به افکار و اعمال خودمان کارهای ارادی می‌کنیم، این‌ها به عنوان یک چیز شناخته‌شده‌ایه، کم‌وبیش قابل تعریفه. آن جزیره است.

هر نوع فعالیت دیگه‌ای انجام بگیره، به هر حال به نوعی در ناخودآگاه دارد انجام می‌گیرد. بنابراین رویا به وضوح از این نوع فعالیت روزمره ما تمایز خیلی واضحی دارد. بنابراین این اصل این فرض کاملاً فرض معقول و به‌جایی.

من باز اشاره می‌کنم به اینکه تئوری فروید در مورد منشأ رویا این بود که وقتی یک نفر می‌خوابه حالا نمی‌خواهم بگویم آن بحث‌هایی که چگونه از مفهوم انرژی استفاده می‌کند را پیش بیارم.

به‌طور کل منشأ رویا، هر رویایی در واقع در اثر تحقق آرزو به وجود می‌آید. یک آرزویی وجود داره، این آرزو در رویا تحقق پیدا می‌کند.

اگر شما مثلاً فرض کنید در رویای ایرما از اینکه ایرما شفا پیدا نکرده و شما احساس فشار می‌کنید، می‌خواهید آرزو دارید که به نوعی این را به کرسی بنشونید که تقصیر شما نبوده، تقصیر خودش بوده یا مثلاً آرزو دارید که آن دکتری که نسبت به شما تجربه بیشتری دارد را یک جوری منکوب بکنید، رویایی می‌بینید که به شما این تسکین را می‌دهد.

ایرما بیماری‌اش مربوط به عدم موفقیت شما در درمان نیست، مثلاً بیماری‌اش جسمانیه یا آن شخص را با یک عیب‌ها و نقص‌هایی در رویا می‌بینید که به نوعی تحقیرآمیزه و بنابراین آرزوهای شما در رویا دارد تحقق پیدا می‌کند.

این رویای کلیدی تزریق ایرما که فروید تأکید می‌کند که از طریق این رویا در واقع تئوری خودش را برای اولین بار به ذهنش رسیده و بحث داده، یک نمونه مشخصی از نگاه فرویدی. من یک جلسه تقریباً حرف زدم و از مثال‌هایی در مورد بیماری و این چیزها شروع کردم و اینکه بیماری چگونه در رویا می‌تواند ظاهر بشود.

برای اینکه سعی کنم بهتان نشان بدهم که اگر فرض کلی را بر این بگذارید که آرزو آرزوی کل مکانیسم مکانیسم روانی انسان رسیدن به همان نقطه تعادل دینامیکی که ازش حرف می‌زنیم، بنابراین کاملاً حق دارین که به این معنای تعمیم‌یافته اگر آرزو را در نظر بگیرین، یعنی آرزوهای شخصی و فردی و چیزهای روزمره را صرفاً آرزو ندونین، میل کلی سیستم را تحت عنوان آرزو، یعنی در واقع آرزو را بیایم جاش واژه میل بذاریم، این‌جوری یک خورده تعمیمش بدهیم.

وقتی می‌گوییم آرزو، مثل اینکه یعنی من نشستم آرزو دارم می‌کنم که ای کاش خیلی خود خیلی نزدیک می‌شود به خودآگاهی مفهوم آرزو. ولی میل کاملاً از خودآگاهی می‌تواند خارج بشود. من ممکن است میل‌هایی داشته باشم که اصلاً نمی‌دانم این میل را دارم. در رویا ممکن است به من برای من آشکار بشود که یک چنین میل‌هایی در من وجود داشته.

بنابراین اگر یک خورده تعمیم بدهیم مفهوم آرزو را و بگوییم که مکانیسم کلی در واقع در تمام فرایندهای روانی میل به رسیدن به همان نقطه تعادل دینامیکی، یعنی میل به تعادل داشتن و میل به رشد کردنه، می‌شود گفت که تئوری یونگ با تئوری فروید از این نظر منطبق می‌شود که تمام تئوری فروید و یونگ را می‌شود این‌جوری بیان کرد که رویا در جهت تحقق آن آرزو، آرزوی خودآگاه و ناخودآگاه، هرچه که می‌خواهید اسمش را بذارید، رسیدن به همان نقطه تعادل.

این می‌تواند نقطه تعادل در اثر بیماری به تعادل جسمانی به هم خورده باشه، می‌تواند به نوعی مثلاً مزاحمت‌های جسمانی در خواب وجود دارد که مانع خواب می‌شه، آن هم به نوعی در واقع باز با آن میل بیولوژیک در واقع دارد مخالفت می‌کند و تا آن رویاهای عمیق ظاهر شدن به اصطلاح یونگی، ظاهر شدن نمادهای ماندالا که عمیق‌ترین رویاهایی هستند که سیگنال‌های رشد را در واقع دارند به ما می‌دهند.

همه این‌ها می‌شود گفت که از میل به رسیدن به آن نقطه تعادل دینامیکی دارد ظاهر می‌شود. بنابراین مفهوم تحقق آرزو را می‌توانیم نگه داریم، یک خورده در واقع آرزو را ناخودآگاه‌تر و عمومی‌ترش بکنیم و مکانیسم تولید رویای فرویدی را تعمیم بدهیم به تئوری یونگ و این خیلی خوب است برای خاطر اینکه یونگ اصولاً تئوری خاص یونگی در مورد منشأ رویا ارائه نکرده.

تعمیم مکانیسم رویای فرویدی

یعنی کمتر شما می‌بینید که بحث بکنید که رویاها چگونه ظاهر می‌شن، هرچند این‌جوری هم نیست. به یک معنایی یک بحث‌هایی می‌کند که حالا بعداً بهش اشاره می‌کنم. منتها نه آن‌جوری که فروید مثلاً عمیقاً سعی می‌کند تعبیرهای بیولوژیک ارائه بده. کلاً من باز تأکید می‌کنم فروید به‌شدت ریداکشنیسه، سعی می‌کند همه‌چیز را به بیولوژی ریدیوس بکند و یونگ این‌جوری نیست.

این‌ها بحث‌های کلیه که من قبلاً در مورد تفاوت این آدم‌ها از نظر متدولوژی کارشون کردم. یونگ آدم تجربیه، اصولاً نظریه‌پردازی نمی‌کند بنابراین ریداکشن نیست. عجله‌ای ندارد برای اینکه همه مکانیسم‌های روانی‌ای که دارد بیان می‌کنه، منشأ بیولوژیکشون را مثلاً بیان بکند.

حالا پدیدارهایی را می‌بینه، سعی می‌کند منظمشون بکند و مکانیسم‌هایی که بین این‌ها ارتباط برقرار می‌کنند را بیان بکند بدون اینکه خیلی در واقع تأکیدی داشته باشه که مکانیسم‌های بیولوژیکشون را می‌فهمد در حالی که فروید به شدت سعی می‌کند که این ریداکشن را تا حد ممکن انجام بده. خب من یک چیزی را قبلاً یک زمینه‌هایی را آماده کردم فقط بهش یک اشاره‌ای می‌کنم.

یادتون هست که یک جایی بحث کردیم در مورد همین ریداکشن و این‌ها که بعد از تو آن جلسه‌هایی که از نظریه فروید با یک دید انتقادی داشتیم بررسی می‌کردیم، یک جلسه‌ای تقریباً اختصاص داشت به اینکه اصلاً ریداکشن خوبی است یا بده و اینکه آیا همه‌چیز مثلاً باید ریدیوس بشود به فیزیک؟

در زمان فروید کاملاً این یک چیز بدیهی بود که دانش‌ها باید برای اینکه به نوعی در واقع استحکام پیدا بکنن، ریدیوس بشوند به فیزیک. شیمی به خوبی به فیزیک ریدیوس شده بود، بیولوژی به نظر می‌اومد با نظریه تکامل دارد خودش را یک جوری در واقع به شیمی ریدیوس می‌کند و تمام کار فروید اگر از خود فروید می‌پرسیدید، در واقع می‌گفت من دارم کار داروین را ادامه می‌دهم.

نه تنها از نظر جسمانی دارم می‌گویم که چگونه جسم در واقع شکل می‌گیرد در روند تکامل، دارم می‌گویم که مکانیسم‌های روانی‌شم چگونه شکل می‌گیرد. بنابراین در ادامه پروژه ریداکشن به فیزیک در واقع دارم کار می‌کنم.

و الان در اوایل قرن بیست و یکم هستیم، مطلقاً این روحیه دیگر وجود ندارد و کاملاً زیر سؤاله تو فلسفه علم که اصلاً این چه کاریه که همه‌چیز به فیزیک ریدیوس بشود و خیلی خیلی سؤال‌های اساسی آنجا وجود دارد که این کار اصلاً درست است یا غلط است. من مثلاً در مورد این بحث کردم که اصلاً آدم‌هایی هستند که معتقدن کلاً ریداکشن کار خوبی نیست.

هر دیسیپلین علمی برای خودش. یعنی بیولوژی یک دیسیپلین علمیه به جای اینکه هی به خودشان فشار بیارن که بیان منشأهای فیزیکی را پیدا بکنن، باید پدیده‌های بیولوژیک را در سطح بیولوژیک مطالعه بکنند و الزامی به ریداکشن به پایین مثلاً به سمت فیزیک نیست. و چه برسد دیگر به پدیده‌هایی چیزی مثل روان‌کاوی.

در واقع این میل به ریداکشن دست و پای آدم‌ها را تو دیسیپلین‌های دیگر می‌بنده. که مثلاً فرض کنید جامعه‌شناسی را بخواهیم به فیزیک ریدیوس بکنیم. مثلاً از قوانین فیزیک بشود قوانین معلوم است که یک چنین کاری قابل تو علوم انسانی قابل انجام نیست. روان‌کاوی را چندان نمی‌شود یک چنین کاری باهاش کرد. این یک بحثه. اصولاً ریداکشن دیگر مقدس نیست.

ریدیوس کردن به فیزیک چیزی نیست که بدیهی باشه مثل زمان فروید که مثلاً یک نکته خیلی واضحی بود که خوب است که این کار را انجام بدهیم. به اضافه اینکه من یک تردیدهایی سعی کردم ایجاد بکنم که اصلاً چرا این‌جوری است که فیزیک ببینید این نتیجه دوران نیوتونیه که فیزیک به نظر می‌آید که صددرصد یک پایگاه محکمیه، پایه‌هاش خوب محکمه، حالا بیایم همه‌چیز را روش بنا بکنیم.

نمی‌شود دیگر الان این‌جوری نگاه کرد. کجا فیزیک پایگاهش محکمه؟ از همه تقریباً وضعیت فیزیک الان خراب‌تره. یعنی شما هرچه که پیش می‌رود می‌بینید که به هیچ وجه فیزیک پایه‌های محکمی ندارد. فیزیک‌دان‌ها باید بیان حالا سعی کنند ریدیوس بکنند به یک چیز دیگر. واقعاً یعنی فیزیک مطلقاً دانش قابل اعتمادی در حال حاضر نیست.

یعنی از ۸۰ سال قبل که مکانیک کوانتوم به وجود آمده تا الان می‌شود گفت که دهه به دهه اوضاع بدتر دارد می‌شود. یعنی آن سؤال‌هایی که با مکانیک کوانتوم به وجود آمد که جواب داده نشده، همین‌طور که جلو می‌رید، الان مثلاً دارک موضوع دارک متر و نمی‌دانم دارک انرژی این‌ها را احتمالاً باید شنیده باشید.

فیزیک، دارک‌متر و پرسش‌های بی‌پاسخ

دارک مثلاً ۹۷ درصد ماده موجود در جهان را تازه فهمیدیم که نمی‌شناسیم. یعنی جهان پر از دارک متره و ما اصلاً نمی‌دونیم دارک متر چه هست. در زمان فروید که اوج مثلاً دیگر انتهای قدرت مکانیک در واقع فیزیک کلاسیک بود، تصوری از اینکه ما اصلاً چیزهای خیلی اساسی از جهان را نمی‌دونیم چی‌ان.

ذرات را نمی‌شناسیم، قوانینشو درست‌حسابی نمی‌دونیم. الان تقریباً می‌دانیم که ذراتی هستند که نمی‌شناسیم، قوانین را هم در مورد آن ذراتی که می‌شناسیم هم قوانین را نمی‌دونیم و همین‌طور الی آخر. یعنی ابهام‌های وحشتناکی وجود دارد و نسبیت عام را نمی‌شود با مکانیک کوانتوم تلفیق کرد. این معنایش این نیست که فیزیک پیش نرفته.

خب خیلی چیزهایی را فهمیدیم ولی به شدت از آن حالت نورانی بودن که همه جاش روشنه در آمده. بخش روشنش اضافه شده به معنایی دقیق‌تر شدیم، پیشرفت کرده یک بخش‌هایی از فیزیک ولی احساس جهل در فیزیک خیلی خیلی زیاد. لااقل تو قرن نوزدهم این‌جوری نبود. واقعاً فیزیکدان‌ها واقعاً بعد از نیوتن احساس می‌کردی همه چیز را تقریباً فهمیدیم دیگر.

معادلات دیفرانسیل مرتبه دوم، یک سری ذرات، جهان لاپلاسی، جهان روشنه. این ذراتی وجود دارند که با همدیگر برهم‌کنش می‌کنن، مکانیک آماری هم به شما می‌گوید که این‌ها چه جوری ویژگی‌های ماکروسکوپیک را ایجاد می‌کنند. و واقعاً قرن نوزدهم شاهکاره دیگه، ترمودینامیک، همه چیز ریدوس می‌شود به همین جهان لاپلاسی.

یک سری ذراتی‌ان دارند مثلاً برهم‌کنش می‌کنند و همه چیز را می‌شود خیلی قشنگ نوشت. حتی پدیده‌های عجیبی مثل حرکت براونی و این‌ها را هم می‌شود معادلاتش را نوشت. همه معادلات دیفرانسیل خوبی هم هستن، کم‌وبیش می‌شود حلشون کرد. بعد الکترومغناطیس اومد، مکانیک نظری نسبیت اومد، نیروی جاذبه نابود شد، قوانین جمع کردن سرعت‌ها نابود شد ولی چیزهایی جاش در واقع گذاشتیم.

بعد دیگر از یک جایی به بعد چیزهایی آوردیم که چیزهایی را نابود کردیم که چیزی هم جاش نداشتیم. یعنی از وقتی مکانیک کوانتوم اومد، خب این بخش‌هایی از فیزیک در واقع فیزیک کلاسیک زیر سوال رفت، نابود شد، چیزی هم جاش نیومد و هنوز هم نیامده.

الان ما نظریه کوانتوم را نمی‌توانیم با گراویتی، این گراویتی را نمی‌توانیم در نظریه کوانتوم خودمان وارد بکنیم. و اینکه فیزیک پیشرفته یک بحثه، اینکه آن حس استحکامش مطلقاً از بین رفته یک بحث دیگه‌ست. فیزیکدان‌ها اصلاً آن احساس قرن هجدهم، نوزدهم را دیگر ندارند.

من دارم تاکید می‌کنم، من زمینه‌ها را آماده کردم که چرا اصلاً دلایل فلسفی‌ای وجود دارد که من ممکن است ترجیح بدهم که بعضی از دانش‌ها را به سمت مثلاً روان‌کاوی ریدوس بکنم یا حداقل آن‌قدر برای روان‌کاوی استقلال قائل باشم که بتواند حرف‌هایی بزند که در فیزیک حال‌حاضر معنی نداشته باشه.

این نکته اینکه از قید ریداکشن را بزنی، یعنی من اگر پدیده‌هایی را در مطالعات خودم تو روان‌کاوی می‌بینم که به هیچ وجه با فیزیک کلاسیک و مدرن سازگار نیست، کوتاه نیام، بگویم من این را مشاهده کردم.

فروید قطعاً این کار را نمی‌کند. فروید اگر مشاهدات مشکوکی داشته باشه که از نظر ساینتیفیک در زمان خودش قابل توجیه نباشه، ترجیح می‌دهد که مسکوت بگذارد. یونگ به دلیل تجربه‌گرا بودنش، خب هر چیزی که مشاهده می‌کند بیان می‌کند ولو اینکه به طور قطع قابل جمع با ایده‌های فیزیکی مثلاً زمان خودش نباشد.

من مثال خیلی واضح این که این سوال که آیا رویا می‌تواند اینفورمیشنی در مورد آینده به من بده یا نه، خب فکر می‌کنم در فیزیک کلاسیک و فیزیک مدرن جوابش این است که نه. آینده‌ای که وجود نداره، چه جوری می‌خواهد روی زمان حال تاثیر بذاره؟ ولی یونگ اگر رویاهایی را در واقع مطالعه می‌کند و می‌بیند که یک چنین تعامل‌هایی وجود داره، خب می‌گوید که بله.

فیزیکدان‌ها باید بروند نظریه‌های خودشان را اصلاح بکنند که یک چنین چیزی را در واقع توجیه بکنند که چه جوری ممکن است اتفاق بیفتد. نه اینکه روان تمام مردم معطل این باشند که اول فیزیکدان‌ها کارهای خودشان را بکنن، بعد ما بگوییم بله ما یک چنین چیزهایی دیده بودیم. چرا این‌جوری باید باشه؟

من دفاع کردم از این ایده‌ای که بهش می‌گویند یونیتی آف ساینس. برای همه حوزه‌های علمی شخصیت قائل باشیم، بگذاریم مشاهدات خودشان را بکنند. شاید واقعاً از نظر تجربی ثابت شد. من تردید دارم یک مقدار خودم و یونگ هم صراحتی ندارد که یک همچین، من دارم به عنوان یک مثال می‌زنم.

رویا و اطلاع از آینده

مثلاً اگر، مثلاً اگر رویاهای متعددی مشاهده شد که این آدم‌هایی هستند می‌گویند ما قطعه‌ای از آینده را عیناً در رویا دیدیم.

من تردید دارم یک چنین واقعیتی وجود داشته باشه. ولی اگر مشاهدات بالینی ما نشان داد که این پدیده وجود داره، خب فیزیک را باید، این را به عنوان یک فکت می‌توانیم به فیزیکدان‌ها بدهیم. چه جوری می‌توانید فیزیک را تعمیم بدید، اصلاح بکنید که یک چنین چیزی در آن بگنجد؟

می‌خواهم بگویم یعنی روان‌کاو آن حق شخصیت برای خودش قائل باشه که اگر ف یک چیزی را دید برایش مسلم شد که یک چنین چیزی وجود داره، خب می‌تواند به فیزیکدان‌ها گزارش بده و آن‌ها توپ تو زمین آن‌ها باشه، نه اینکه همیشه توپ تو زمین سایر دانشمندها باشه که خودشان را یک جوری باید تطبیق بدن، حرف زیادی نزنن یا بار یک باری یک چیزی نگن که آن‌ها مثلاً بگویند نه این چیست گفتی.

روان‌کاوها هم به خودشان حق بدن که به فیزیکدان‌ها بگویند این چه تئوری‌هایی را ساختی که این چیزها را توجیه نمی‌کند. من خیلی من با شما احساس همدردی می‌کنم و نظر من این نیست که از این مثال بخواهیم نتیجه بگیریم که من می‌گویم که فرض کنید که مشاهداتی به ما نشان داد که نه این‌طوری که شما می‌گویید.

من یک مثالی زدم تو یک جلسه‌ای که مثلاً خودم از نزدیک حداقل با یک نفر آشنا هستم که مطمئنم راست می‌گوید. می‌گوید من یک در یک مسافرتی منظره‌ای دیدم که عیناً این را تو خواب دیده بودم. نه اینکه آن لحظه که دیدم یادم بیفتد که ای قبلاً من این را دیدم.

از موقعی که خواب دیده بودم همیشه به یاد این خواب خودم بودم این‌قدر منظره‌زیبا بود و یک روزی واقعاً در یک مسافرت عجیبی که مثلاً به یک جای خیلی دوری رفته بودم که هیچ‌وقت ندیده بودم من این منظره را عیناً دیدم. ببینید نه ببینید یک لحظه اجازه بدهید اصلاً من نمی‌خواهم از این مثال روی این مثال خاص بحث بکنم.

ایده کلی‌ش درست است. یعنی تمام دیسیپلین‌های علمی اگر مشاهدات قطعی درشون به وجود آمد که یک چیزی را به ما نشان می‌دهد به عنوان فکت که با دانش فیزیک، شیمی یا هر دانش دیگه‌ای سازگار نیست فضای فلسفه علم در زمان حاضر در زمان ما این اجازه را به دانشمندا می‌دهد می‌گویند تو دیسیپلین خودتان به تجربه‌های خودتان ادامه بدهید.

تحول داشته باشید. چه اشکالی دارد که یک بار فکت‌هایی که اینجا هست تأثیر روی دیدگاه‌های فیزیک‌دانا بذاره؟ چرا روان‌کاوی باید تحت سلطه مثلاً فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی باشه؟ من یک نکته‌ای را گفتم تو آن جلسه میل نداشتم این‌قدر این بحث را آن جلسه را تکرار بکنم ولی حالا برای خاطر شما امیدوارم دیگر ادامه ندید.

ما درون خودمان را مستقیم‌تر از هر چیزی مشاهده می‌کنیم. تمام مشاهدات فیزیکی ما به نوعی در واقع مشاهدات روان‌شناسانه‌ان. یعنی عالم خارج را می‌آریم در درون خودمان و با مکانیسم‌های روانی خودمان شناخت پیدا می‌کنیم. عمیق‌ترین و مستقیم‌ترین شناخت را نسبت به مکانیسم‌های روانی خودمان و درونی خودمان داریم.

چه پدیده‌ی عجیبی اتفاق افتاده به دلایل تاریخی چون فیزیک اول پیشرفت کرده ما فیزیک کاملاً مبهم مثلاً فرض کنید سیارات و ستاره‌هایی که باهاشون ارتباط نداریم ولی یک آثار و علائم خیلی خیلی مختصری ازشان می‌گیریم را در یک مجموعه فرمول‌های عجیب و غریب می‌ذاریم و این را به عنوان دانش بیس می‌گیریم در حالی که واضح‌ترین مشاهداتی که هر کسی در درون خودش می‌تواند بکند را می‌خواهیم ردیوس بکنیم به آن دانشی که کاملاً پایه‌هاش ممکن است مشکل داشته باشه.

متوجه هستید؟ ما فکت‌ها و مشاهدات روانیمون به نوعی ارجحیت دارد به تمام فکت‌هایی که در ساینس داریم و این اتفاق عجیبیه که ما این رویداد را پیدا کردیم و کاملاً اتفاق تاریخی‌ایه.

تقصیر نیوتونه. خب در این صورت ما دقیقاً درست از خودمان داشته باشیم. خب فیزیک که قطعاً می‌دانیم نداریم. خب؟ در مورد خودمان لااقل یک جورهایی باز به نظر می‌آید که وضعمون بهتر است. یعنی مشاهدات درونی ما خیلی به نظر می‌آید مشاهدات یعنی ما یک جهانی در درون خودمان داریم خیلی خیلی مستقیم مشاهده‌ش می‌کنیم.

جهان درونی خودمان را و جهان بیرون را یک جوری با واسطه‌ی اینکه درونی‌ش می‌کنیم تازه داریم می‌فهمیمش و اینکه این‌قدر فیزیک تبدیل به یک دانش پایه شده آن هم با این مشکل اگر واقعاً باز تو قرن نوزدهم بودی من جرأت نداشتم این حرفو بزنم.

جرأت گفتن در قرن بیستم

هیچ‌کس این حرف‌ها را نمی‌زد. به نظر می‌اومد فیزیک کار را تمام کرده.

یعنی قرن هجدهم و نوزدهم کاملاً مثل این است که یک سفره‌ی نیوتون پهن کرده بقیه دارند در آن می‌خورن. کسی کار اساسی معادلات دیفرانسیل را مثلاً یک خورده بهتر دارند حل می‌کنند یا مثلاً کلکولس را دارند پیشرفت می‌دهند. اپلای مثلاً کار مکانیک کلاسیک را اپلای می‌کنند روی یک زمین‌هایی که تا زمان مثلاً نیوتون اپلای نشده بود.

مثلاً اویلر همه عمرش هم این کار را کرد. نمی‌شود گفت که کار خیلی خیلی اساسی و جدیدی انجام داده. کلکولس را بسط داده و ازش نتایج مثلاً جدید و جالب گرفته و همه‌ی دانشمندا کم‌وبیش داشتن همین کار را می‌کردند. ولی الان واقعاً وضع فیزیک وضع آشفته و خیلی خیلی در و برهمیه.

یعنی اولاً دلایل فلسفی وجود دارد که اصولاً بنا کردن همه دانش بر اساس فیزیک که این‌جور مشاهداتش غیرمستقیمه، اینفورمیشن‌های غیرمستقیم داریم و بعد از ریاضیات برای مثلاً توصیف داریم در آن استفاده می‌کنیم، کلاً از نظر فلسفی خیلی توجیه ندارد.

به نظر می‌آید که روان‌کاوی خودش یک قطب خیلی مستحکمیه به دلیل اینکه آدم‌ها خیلی مستقیم در واقع دسترسی به اینفورمیشن‌های روانی خودشان دارند و از طرف دیگر وضع فیزیک هم وضع خوبی نیست.

یعنی این‌ها دو تا عامل مؤثرن که الان من فکر می‌کنم فضای عمومی فلسفه علم را به اینجا کشونده که ریداکشن، من یک جمله‌ای نقل کردم از هاوکینگ، عنوان یک پیپری از هاوکینگ که در نقد یک کتابی از پنروز نوشته.

عنوانش هست دیدگاه‌های یک فیزیکدان ریداکشنیست غیر شرمگین که یک فیزیکدانی که هنوز ریداکشنیسته و خجالت هم نمی‌کشه. فضا را می‌بینید دیگه، یعنی هاوکینگ مثلاً دیگر اصولاً این‌جوری است که اگر یکی الان ریداکشنیست باشه در دنیا، مثلاً باید خجالت بکشه از وضع خودش ولی هاوکینگ می‌گوید من خجالت نمی‌کشم، هنوز ریداکشنیستم و معتقدم مثلاً کاگنتیو، موضوع اینه، کاگنتیو ساینس را باید به فیزیک ریدوس کرد.

پیپرش می‌خواهد بگوید هنوز معتقده که یک چنین کاری باید انجام داد. بنابراین فضا این‌جوری است دیگر. فکر می‌کنم به دلایل فلسفی و به دلایل موجود وضعیت فیزیک، کلاً این حالت ایده که فروید به عنوان یک چیز بدیهی در واقع تو کارش هست که سعی کند همه چیز را در محدوده فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی که تا آن زمان وجود دارد بیان بکنه، این کاملاً از بین رفته.

روان‌کاو می‌تواند بگوید که من قانع شدم که رویاها می‌توانند اینفورمیشن در مورد آینده بدن و حالا من این را به عنوان مثال می‌زنم، ایشان هرچند با این نکته خاص می‌خواهد وارد بحث بشه، من اصلاً کاری به این نکته ندارم.

نکته کلی این است که دیدگاه‌های روان، فکت‌های روان‌کاوی اگر توسط تئوری‌های فیزیک نقض بشن، ناقض تئوری‌های فیزیک، زیست‌شناسی یا هر چیز دیگه‌ای باشن، روان‌کاوا باید خجالت نکشن، همون‌طور که هاوکینگ خجالت نمی‌کشه. بفرمایید. چون می‌گویید که فقط چون که نگاه ما نسبت به خودمان خیلی آلوده‌ست، می‌گویید به خاطر همین بهتر است که یک چیزی بیرون مثل گومتریک را به عنوان مبنا بگیریم.

اگر نگاه ما به خودمان خیلی آلوده‌ست، اما واقعاً وسیله خیلی از چیزهایی که تو ذهنشون مطرح می‌شه، حالا بهش نگاه می‌کنیم، خودمان را نمی‌توانیم واقعاً درست بشناسیم، به هیچ وجه. خیلی آلوده‌ست، غلطه، فکر می‌کنم. ما مثال‌های داخلی خودمان را نداریم.

این کاملاً یک دیدگاه شخصی شماست دیگه، یعنی اینکه نگاه کردن ما مثلاً به سیارات، نگاه پاکیه، اینفورمیشن‌هاشو خیلی خوب می‌گیریم، خیلی خوب تحلیل می‌کنیم و نگاهمون به درون خودمان خیلی آلوده‌ست و یکی‌ام می‌تواند به دلایلی برعکس این را بگوید.

نگاه ما به خودمان خیلی مستقیم و به اصطلاح فلسفه قدیم می‌گفتند این اصلاً علم حضوریه، آن علم حصولیه، اصلاً علم حصولی که علم نیست. همه علم بشر در واقع علم حصولیه.

ببینید در فلسفه قدیم قبل از دوران مدرن بدیهی بود برای همه فلاسفه که علم حصولی را باید در واقع بنا کرد بر علم حضوری و اصلاً مکانیسم‌های شناختی ما اینجوری‌ان که علم حضوری بیسه، علم حصولی روش بنا می‌شود. در دوران مدرنه که یک دفعه یک علم حصولی شده بیس سایر علوم، از جمله علوم حضوری آلوده.

من فکر می‌کنم زیادی بحث کردیم. من فقط می‌خواهم بگویم که یونگ یک روان‌کاو غیرشرمگینه که هر فکتی که به نظرش می‌آید که هست، هرچقدر هم عجیب و غیرمنطبق با فضای ساینس باشه، بیان می‌کند اگر قانع بشود که این فکت وجود دارد.

اخراج یونگ از محیط آکادمیک

فروید این کار را نمی‌کند.

برای همین که یونگ یک جوری از محیط آکادمیک اخراج شده، یک موجود تبدیل به یک آدمی شده که با طعنه و کنایه مثلاً بهش می‌گویند که رماله و در حالی که فروید به اوج مثلاً عظمت در محیط آکادمیک رسیده. یونگ این احتیاط را نمی‌کنه، شرمگین نیست و فکر می‌کنم دوران ما دورانیه که حق را به یونگ می‌دهد.

یعنی استقلال روان‌کاوی پدیده شومی نیست، پدیده خوبی است. نه روان‌کاوی، الان زیست‌شناس‌ها هم صداشون دراومده و کلاً استقلال خودشان را رسماً اعلام کردن و هیچ کاری به کار این ندارند که حرف‌هایی که می‌زنند لزوماً ریدوس بشود به فیزیک و شیمی و این حرف‌ها مثل ساده‌ست. زیست‌شناسی وقتی این کار را کرده که روان‌کاوا و دیگر طبعاً چه می‌گن؟

می‌گویند اگر تانش از درخت سیبی بخوره، ولهامان درخت را از یا می‌کند روان‌کاوی که دورتره بدیهیه که دیگر اصلاً کاری به کار فیزیک‌دان‌ها نداشته باشه. بگذریم، این موضوع را زیاد طولش ندیم برای اینکه بحث فکر می‌کنم کاملاً تکراریه تو یک جلسه تقریباً می‌شود گفت کامل در این مورد بحث کردیم.

فقط می‌خواستم یادآوری بکنم که آن بحث‌ها را کردم برای اینکه یک زمینه‌ای آماده بشود برای اینکه ما مشاهدات یونگی خودمان را بدون خجالت انجام بدهیم. همان‌طوری که یونگ خجالت نمی‌کشید. البته اگر قصد داریم که پست آکادمیک داشته باشیم هنوز باید یک خورده خجالتی باشیم. خیلی هم نمی‌شود حرف‌های عجیب و غریب زد.

یونگ چون قید این چیزها را زده بود دیگر خب خجالت هم نمی‌کشید یعنی بلکه یک انحرافی به نظرم در آن به وجود آمده بود که هرچه بیشتر دیگر حالا که مثلاً دیگر از محیط آکادمیک آمده بیرون دیگر حالا هرچه دلش می‌خواهد بگوید یعنی یک سال‌های آخر عمرش به نظر می‌آید من چندین بار تأکید کردم اصلاً دوست دارد حرف‌های عجیب و غریب بزند.

هر سخنرانی می‌کند خلاصه آخرش یک حرف‌هایی می‌زند که هر آدمی که من که به یونگ علاقه هم دارم تهش فکر می‌کنم آخه چرا این‌ها را داری می‌گی؟ لازم نیست اصلاً آبروی آدم را بردی. که نمی‌دانم یک روز از صبح پاشده تا شب همه‌اش ماهی دیده، یک جایی حرف‌های عجیب و غریب زیاد می‌زند به هر حال.

بگذریم. من به یک دلیلی می‌خواهم به اینجا رسوندم، در واقع یک جوری جمع‌بندی کردم بحث‌هام را به اضافه اینکه سعی کردم تکراری نباشد حرف‌های لابه‌لاش حرف‌های جدید بزنم. به اینجا رسوندم که چرا داریم عمیق سعی می‌کنیم که عمیق تئوری رویا و شیوه‌ی در واقع تفسیر رویای یونگی را مطالعه بکنیم برای خاطر اینکه فکر می‌کنم تمام آن سوال‌هایی که مانده برمی‌گردد به اینکه مشاهداتمون را تقویت بکنیم.

باید فکت به اندازه‌ی کافی جمع بکنیم که همان کاری که یونگ کرد. یونگ من بارها این را تکرار کردم چون به نظر من خود این فکت خیلی عجیبیه که یونگ ادعا می‌کند که ۱۰۰ هزار تا رویا را در طول عمرش تفسیر کرده. ۱۰۰ هزار تا خیلی زیاده.

واقعاً برای‌تان چندین بار تعریف کردم که تمام دنیا مسافرت می‌کرده و همه‌جا، برعکس به دلیل اینکه فکر می‌کرد شاید رویاهای اروپایی‌ها با همدیگر نقاط مشترک داره، بروم ببینم قبایل آفریقایی چگونه خواب می‌بینن، سرخ‌پوست‌ها چه می‌بینند و الی آخر. که اسطوره‌های همه‌ی جهان، یعنی سعی کند جغرافیا، تاریخ، همه‌چیز را یک جوری در واقع در نظر بگیره، فکت‌هاش از یک نمونه‌گیری دارد می‌کند دیگر به عنوان یک آدم تجربه‌گرا.

نباید نمونه‌ها را از یک جا بردارم. من بروم مثلاً در الهیه در مورد وضع اقتصادی مردم نمونه‌گیری بکنم بعد بیام به گزارش بدهم که عالیه، همه‌چیز خیلی خوب است. خب من همه‌ی این‌ها در واقع شروع این بود که دلیل خیلی مشخصی وجود دارد که چرا در مورد رویا مطالعه می‌کنیم.

من بحثی که در مورد رویا کردم را برای اینکه دیگر به اندازه‌ی کافی تکراری شده حرف‌هام می‌خواهم به یک چیز کاملاً جدید بگویم. جلسه‌ی آینده دوباره آن لول‌های سطوح در واقع رویا را جلسه‌ی آینده اشاره می‌کنم بهش و تکمیل می‌کنم. تو این کتاب یک فصلی دارد درباره‌ی وظایف رویا.

من می‌خواهم دیدگاه یونگی در مورد اینکه رویا اصولاً، فرض کنید آن تئوری کلی درسته، فرض کنید حالا. تا حدودی به نظر می‌آید می‌شود تئوری رویا را من سعی کردم بگویم که می‌شود تئوری رویای یونگ را وقتی حرف از رسیدن به تعادل و این حرف‌ها و بیماری‌ها ظاهر می‌شن، حتی آینده این‌جوری گزارش‌هایی در زمان حال پیدا می‌کنه، غیر از آن نوعی که مخالف فیزیکه.

اطلاعات، تحلیل و آینده

همان‌طوری که شما گفتی یعنی اینفورمیشن‌ها تحلیل می‌شوند و چیزهایی در مورد آینده به من می‌گویند. مثل اینکه من تو زمان حالم اگر فکر می‌کردم ممکن بود بفهمم که یک چنین اتفاقی برام می‌افتد. این‌ها که کاملاً با فیزیک در واقع یک جوری هماهنگه.

من می‌خواهم بگویم تا حدودی فضا این‌جوری است که خیلی شاید لازم نباشد که فانکشن رویا را از رسیدن مثلاً تحقق آرزو به معنای رسیدن به تعادل دینامیک و این حرف‌ها چیز سرش بکنیم. یعنی بیشتر باز بکنیم و تفاوت تمایز ایجاد بکنیم. ولی یونگ به دلایل عملی این کار را انجام داده. یعنی وقتی از وظایف رویا دارد صحبت می‌کند این‌جوری نیست که بگوید همیشه رویا تحقق آرزوئه.

می‌آید وظایف رویا را سعی می‌کند که به چند قسمت به نوعی رویاها را تفکیک بکند از همدیگر بنا به وظایفشون، بنا به مثلاً منشأشون و الی آخر.

من یک تفکیکی در مورد رویاها از نظر سطح نمادین بودن جلسه‌ی آخر گفتم که الان دیگر اگر تکرار بکنم هیچ چیز کاملاً جدیدی تو این جلسه نگفتم که خیلی بد می‌شود. می‌خواهم حالا یک تفکیک دیگه‌ای از نظر فانکشنی که انجام می‌دهد، زوایای‌اش به طور یک خورده دقیق‌تر.

من اولاً این قبول دارد که همون‌طور که فروید و همه بهش اشاره کردن که بعضی از دلایل جسمانی مثل از بیماری گرفته تا اینکه پتو از روی یک نفر کنار برود یا ساعت زنگ بزند و صداش دربیاد، این‌ها می‌توانند رویا را به وجود بیارن و وظیفه رویا در مقابل این‌ها همون‌طور که فروید می‌گوید یک جوری انگار حفظ حالت خوابه که این چیزی نیست که بخواهیم در موردش بحث بکنیم و جدای از تئوری کلی‌مون هم نیست.

ولی یک تفکیک خیلی خیلی مهم یونگ دارد در مورد رویاها و تفکیک رویاها به رویاهای موقعیت و رویاهای جبرانی. به اضافه اینکه در کنار این‌ها یک نوع رویاهایی یک خورده غنی‌تر هم وجود، رویاهای معمولی، رویاهای موقعیت یا رویاهای جبرانی یا تلفیق به اصطلاح این دو تا فانکشن هستند.

این حرفی که من دارم می‌زنم معنایش این نیست که الان من یک رویا بگذارم مثلاً یک متری بردارم بگویم این رویای موقعیته، این رویای مثلاً جبرانیه، این یکی رویای فلان. اصلاً این‌طوری نیست که ما بخواهیم مرزهای مشخصی بکشیم. چهار تا فانکشن وجود داره، ممکن است در یک رویا هر چهار تا فانکشن وجود داشته باشه.

یک یک فانکشن اسمش را می‌ذاریم این کتاب گذاشته رویاهای مثلاً موقعیت، رویاهای جبرانی، یک سری رویاهایی هستند که انرژی‌ها را جابه‌جا می‌کنن، به یک چیزی انرژی می‌دهند یا انرژی یک چیزی را تخلیه می‌کنند که به نوعی فانکشن‌شون با رویاهای موقعیت و جبرانی باز قابل تفکیکه. باز می‌گویم در یک رویا ممکن است همه این فانکشن‌ها وجود داشته باشه.

این تقسیم‌بندی رویاها به چهار قسمت، افراز کردن رویاها نیست. یک رویا می‌تواند تا حدود زیادی جبرانی باشه، موقعیت را بیان بکند و حالا کاملاً ممکن است بعضی از رویاها خیلی خالص مثلاً به یکی از گروه‌ها تعلق داشته باشه. و یونگ یک رویاها از رویاهایی حرف می‌زند که اسمش را می‌گذارد رویاهای بزرگ که خیلی روشون تأکید دارد.

برای خاطر اینکه این‌ها خیلی به ناخودآگاه جمعی در واقع ربط دارند. منشأشون ناخودآگاه جمعیه، بنابراین برای یونگ به نوعی رویاهای جالب‌تری هستند و خیلی علاقه خاصی به این‌ها داره، سعی کرده مثلاً نمونه‌هایی از این‌ها را جمع بکند. چون این رویاهای بزرگ اصلاً با تئوری‌های فروید دیگر کاملاً غیرقابل توجیه هستند. حالا می‌رسیم من یک خورده در موردشون توضیح می‌دهم.

بیاید از اینجا شروع بکنیم که رویای موقعیت چیه؟ رویای موقعیت رویاییه که در واقع خودآگاهی شما را به نوعی تصحیح می‌کند یا چیزی به خودآگاهی شما اضافه می‌کند درباره وضعیت‌های واقعی که در زندگی اجتماعی، زندگی فردی، زندگی روانی‌تون باهاش مواجه هستید. به اصطلاحی که این کتاب به کار می‌برد می‌گوید رویای موقعیت یک رویاییه که به طور کلی دارد می‌گوید که اوضاع این‌طوریه.

مثل اینکه دارد به شما خبری در مورد وضعیت واقعی خودتان می‌دهد. معمولاً در زمینه‌ای که شما تصور درستی از اوضاع ندارید. بنابراین دارد انگار تصور شما را از واقعیت اصلاح می‌کند. مثلاً یک رویایی که من نمونه‌ها را تقریباً از در این رویا، این چیزهایی که اینجا نوشتم همه‌شان تقریباً تو این کتابه، من ورق زدم یک چند تا مثال نوشتم.

یک رویایی نقل می‌کند تو این کتاب که یک مردی یک روز تو خیابون قبل از اینکه بیاید خونه، آدمی را دید که دارد روزنامه می‌خونه، سگی که همراهشه مرتب دارد مثلاً جست‌وخیز می‌کند و سروصدا می‌کند ولی این آدم در حالی که دارد روزنامه می‌خونه هیچ به سگ خودش توجه نمی‌کند.

نمونه‌ای از صحنه روزمره در رویا

شب می‌آید خانه و عیناً همین خواب را با یک تغییراتی حالا تو خیابون و این چیزاش می‌بیند که خودش، فقط فرقش این است که خودشه که دارد روزنامه می‌خونه و یک سگی در اطرافش دارد فعالیت می‌کند که بهش توجه نمی‌کند.

اولاً یک نمونه خیلی خوب از آن پدیده رزونانسیه که فروید بهش اشاره می‌کند. اصولاً رویاها در اثر رزونانس یک تجربه‌هایی تو ۲۴ ساعت قبل از خودشان به وجود می‌آیند.

یعنی شما مواد اولیه رویا از مشاهدات و تجربه‌های روز روزانه می‌آید. شما یک چیزهایی را می‌بینید، در واقع این معنایش این نیست که، این معمولاً آن چیزی است که مردم را به اشتباه می‌ندازه، مثلاً بلافاصله پا می‌شوند می‌گویند چه جالب! چون آن آدم را دیده بودم، عیناً تو خواب من مثلاً اومد، پس هیچ معنی خاصی ندارد.

دیده بودم یک چنین را تو خواب دیدم. مثلاً تو تلویزیون سگ دیده بودم، شبم تو خوابم سگ بود. و این هیچ معنی‌ای ندارد. چون تو تلویزیون دیده بودم، ادامه پیدا کرد تو خوابم این را دیدم. فروید می‌گوید که خب این کاملاً تصور اشتباهیه. من یک میلیون چیز در روز می‌توانم بگویم دیدم، چرا آن یکیش آمده در خواب من؟

فروید می‌گوید که این یک جور مثل پدیده‌ی رزونانسه. آن موقعیتی که این آدم دیده، که یکی روزنامه دارد می‌خونه، یک سگی اطرافش هست، تمثیل خیلی خوبی برای موقعیت خودش بوده. برای همین است که تو رویاش ظاهر شده. خیلی چیزهای دیگر هم در روز دیده بود، ولی در رویاش ظاهر نشدن.

دقت می‌کنید؟ مثل اینکه در واقع من یک پدیده‌های روانی‌ای دارم، ناخودآگاه من یک چیزهایی انگار می‌خواهد بگوید به تو، تمثیل می‌خواهد در واقع چیزهایی را بیان بکند. توسط مشاهدات روزانه این تعبیرها به وضوح، چون انرژتیک‌ان، فرویدین. فروید این‌جوری توضیح می‌دهد. من مشاهدات روزانه‌ام بعضی از این قسمت‌های ناخودآگاهمو انرژی بهشان می‌دهد.

مثلاً فرض کنید یک آدمی که اصلاً خرس ندیده تو عمرش، ناخودآگاهش انرژی‌ای نمی‌تواند اختصاص بده به یک تصوری از یک خرس. یا اگر مثلاً فرض کنید یک‌بار خیلی خیلی ضعیف یک جایی مثلاً عکس مبهمی از یک خرس دیده باشه، این آن‌قدر انرژی ندارد که تو رویا ظاهر بشود.

ولی اگر در طول روز فرض کنید که یک خرس مناسبتی دارد که می‌تواند در تمثیل‌های ناخودآگاه این آدم به یک معنای خوبی ظاهر بشود. ناخودآگاه این آدم دوست دارد از نماد خرس استفاده کنه، ولی نمی‌تواند استفاده کند.

یعنی نماد خرس به اندازه‌ی کافی برای این ناخود موجود شناخته‌شده نیست. انرژی به اصطلاح ندارد. به هر حال باید این نمادها یک جوری از یک جایی انرژی بگیرند که بتونن ظاهر بشوند.

اگر اصلاً خرس ندیده باشه یا خیلی خیلی خاطره‌ی محو و گنگ قدیمی از خرس داشته باشه، ناخودآگاهش هیچ‌وقت از نماد خرس استفاده نمی‌کند. ناخودآگاه از نمادهایی استفاده می‌کند که یک جوری دم‌دستن، توسط اتفاق‌های روزانه انرژی گرفتن. این اتفاقاً این دیگر یک موقعیت خیلی خاصه.

نه فقط سگ، روزنامه، این و این اتفاق حتی این اتفاق که سگ دارد یک کاری می‌کند و آن طرف روزنامه می‌خونه و توجهی به این نمی‌کنه، همه‌ی این‌ها به‌شدت مورد علاقه‌ی ناخودآگاه این آدم بوده و بنابراین انرژی‌ای که در واقع این دیدن این تصویر به این نمادها داده باعث شده که بلافاصله همان شب ناخودآگاه این برگ برنده را مثل اینکه به اندازه‌ی کافی نماد نمادهای خوب پیدا کرده و همان شب مثلاً این رویا را تحویل می‌دهد به دلیل اینکه این خیلی منطبق با وضعیت روانی این آدمه.

تعبیر این رویا، تعبیر یونگی‌شه. این است که تعبیر خیلی ساده‌ای‌یه در اگر مثلاً این شیوه‌ی کار یونگو یک خورده آشنا باشید باهاش، خیلی نمادسازی خیلی ساده‌ای اینجا در واقع وجود دارد.

رویا دارد به این آدم می‌گوید که تو در چنین وضعیتی هستی. حیوانات تقریباً همیشه در رویا به عنوان نمادهایی از آن جنبه‌های حالا تو فرهنگ ما می‌گویند جنبه‌های حیوانی و یک جوری بار منفی دارد و ولی از نظر یون بار منفی ندارد.

جنبه‌های طبیعی وجود آدم. من گرسنه می‌شم، مثلاً فرض کنید نیاز جنسی دارم، نمی‌دانم هر چیزی به هر حال یک سری نیازهای طبیعی جسمانی و بیولوژیک من دارم که تقریباً همیشه این نیازهای بدوی که خیلی جنبه‌ی انسانی ندارن، جنبه‌ی ربطی به خودآگاهی ندارن، مربوط به نیازهای بیولوژیک‌ان، این‌ها به صورت حیوان در رویا ظاهر می‌شوند.

نماد حیوانی و نیازهای بدوی

مثلاً تحریکات شهوانی به صورت شیر و کلاً گربه‌سانان درنده ظاهر می‌شوند. وقتی که دارند از حالت خفتگی به اصطلاح بیدار می‌شوند و دارند خطرناک می‌شوند و یک نفر در رویای خودش حیوانات این‌جوری ببیند و احساس خطر بکنه، این در واقع یک جوری بیان این است که در درونش اتفاق‌هایی افتاده و آن امیال مثلاً شهوانی‌اش دارند به جوش و خروش افتادن.

حالا همین امیال شهوانی با فرم‌های دیگر هم می‌تواند تو رویا ظاهر بشود. حالا اجازه بدهید این به همین رویا، این رویا خیلی واضح است برای خاطر اینکه یک چیز روشنی را دارد می‌گوید.

دارد می‌گوید توجه بیش از اندازه‌ی تو به فرهنگ و حالا ممکن است ساینتیست بوده یا هر چیزی که روزنامه خواندن به نوعی نمادش هست، باعث شده که توجهی به چیز نکنی، توجهی به غرایز خودت، توجهی به آن نیازهای ابتدایی خودت نکنی و این کار خوبی نیست.

حسی که در رویا هست این است که جالب نیست که این آدم مثلاً این سگ این‌همه که اصلاً خوشش می‌کشه که یک جوری مثلاً جلب توجه بکند و آن آدم تو خیابون در حال روزنامه خواندن دارد رد می‌شود که در واقع رویای یک چیز عمیق عمیق دیگر هم در آن در واقع هست. اگر این رویا در خانه این آدم اتفاق می‌افتاد معنایش یک مقدار تلطیف می‌شد.

اینجا روزنامه خواندن در پیاده‌رو یک جوری به معنای عدم توجه به موقعیت‌های اجتماعی و جامعه هم هست. آدم شما واقعاً یک آدمی روزنامه می‌خونه در خیابون دارد راه می‌رود چه حسی بهتان دست می‌ده؟ فرق مثلاً حالا ببینیم باز جزئیات این رویا تو این کتاب نیست. اگر روزنامه روزنامه خاصی باشه باز اطلاعات بیشتری تو آن رویا هست.

ببین این نمونه خیلی خوبی از یک رویای موقعیته. رویا دارد به این آدم می‌گوید تو موقعیتت این است. وضع یک یک مشکلی در زندگیت هست. در موقعیت تو جالبی نیستی. این همه توجه مثلاً به مسائل فرهنگی یا شاید سیاسی در حالی که به واقعیت‌هایی که اطرافت دارد می‌گذره از جمله واقعیت‌های غریزی که مثلاً در درون هست بی‌توجهی کردن جالب نیست.

رویا آگاهی دارد می‌دهد به این آدم در مورد موقعیتی که در آن قرار گرفته و موقعیت خوبی نیست. معمولاً رویاها حالت اخطار و انذار و این چیزها دارند. یعنی اگر یک نفر وضعش خوب باشه یک چنین رویایی که پایان این رویا نمونه یک رویاییه که happy end نیست. پایان خوشی ندارد.

اگر همین رویا این‌جوری تمام بشود که این آدم روزنامه را بگذارد کنار و به سگ خودش مثلاً رسیدگی بکنه، نوازشش کند یا غذا بده معنایش این است که به نوعی موقعیت در واقع دارد تغییر می‌کند. این رویا نویددهنده‌ای این است که یک مشکلی دارد حل می‌شود. در حالی که در حال حاضر این رویا کاملاً چیزی که دارد می‌گوید جنبه منفی دارد.

من می‌خواهم از این موقعیت استفاده بکنم یک آن پدیده رزونانس و ورژن یونگی‌شو بهتان بگویم که چه جوری می‌شود. ورژن فرویدیش این‌جوری است که خب این انرژی‌هایی هست، نماد انرژی می‌گیرد و این حرف‌ها. یونگ طبق معمول برعکس از ناخودآگاه شروع می‌کند. می‌گوید که اصلاً این اصلاً موضوع موضوع از نظر یونگ این است.

چرا این آدم متوجه این سگ و آن آدم روزنامه‌خون و نمی‌دانم چرا این نظرشو جلب کرد؟ ببینید من در خیابون که دارم راه می‌رم هزاران هزار اتفاق اطراف من می‌افتد. ولی من بعضی چیزها را روش فوکوس می‌کنم و نظرمو جلب می‌کنم. مثلاً احساس می‌کنم که چقدر آدم احمقیه این سگه اینقدر دارد یا اصلاً این عاطفه از کجا می‌آد؟

این توجه از کجا اومده؟ چرا این آدم این صحنه برایش جالب شده؟ دقت می‌کنید؟ برای خاطر اینکه تو این ناخودآگاهش این حقیقت وجود دارد. یعنی با وضعیت روانی خودش ارتباط دارد. این آدم مثل اینکه دارد خودش را بیرون دلیل توجهش در روز به این پدیده و تحت تأثیر این پدیده قرار گرفتن همونه که تو ناخودآگاهش مشابه مشابهتی وجود دارد.

برای همین است که به این موضوع در واقع توجه می‌کند. مثلاً این آدم ممکن است اگر مثلاً یک یک آدمی اگر چنین مشکلی نداشته باشه اصلاً به غرایز خودش به اندازه کافی می‌رسه، نمی‌دانم روزنامه هم که به توجهش به مسائل علمی و نمی‌دانم سیاسی و این‌ها هم به قاعده است.

خیلی این‌جوری نیست که وقتی چنین صحنه‌ای را می‌بیند دچار رقت بشود یا توجه خاصی به این صحنه بکند.

توجه انتخابی به صحنه

ممکن است رد بشود. یک زمینه روانی وجود دارد که ما را در طول روز باعث می‌شود که تحت تأثیر عاطفی تحت تأثیر یک صحنه‌هایی قرار بگیریم، تحت تأثیر یک صحنه‌هایی قرار نگیریم. روی یک چیزی فوکوس کنیم، قضاوت بکنیم. این چقدر آدم بدیه، چقدر آدم احمقیه، این سگه بیچاره، چرا مثلاً اینقدر بدبخته که صاحبش این‌جوری است.

همه این‌ها برمی‌گردد به زمینه‌های عواطف و احساسات روانی که تو خود ما هست. در واقع یک چیزی ناخودآگاه ما درست است هنوز این رویا را تولید نکرده بود، ناخودآگاه این آدم این رویای روزنامه و سگ و آن شب تولید کرد.

ولی حسش وجود داشت در ناخودآگاه. یعنی ناخودآگاه این پیام که یک سگی اینجا وجود داره، یک روزنامه خوندنی مزاحم به این هست را چیزی حس مشابهی اینجا وجود دارد به عنوان یک واقعیتی که ناخودآگاه میل دارد گزارش شده به این آدم. برای همین است که این آدم اصلاً آن صحنه را می‌بیند.

ببین برعکس این‌جوری نیست که من بگویم که اول صحنه را دیدم بعد انرژی منتقل شد. اصلاً آن صحنه را دیدم برای خاطر اینکه ناخودآگاه احتیاج داشت به یک چنین نمادهایی، به یک چنین حسی، آن حس کلی‌ای که در واقع تو این رویا هست و در آن واقعیت بوده مشابهتی وجود داشته که در واقع من چرا این را گفتم؟

باز در واقع این همان پدیده رزونانسه ولی دقیقاً آن فرق اساسی یونگ و فروید را می‌بینیم. یونگ باز اولویت را همه چیز از ناخودآگاه شروع می‌شود. این‌جوری نیست که تأثیری از خودآگاه آمده در ناخودآگاه.

ناخودآگاه باعث شده که یک چیزی در خودآگاهی بهش توجه، توجهات ما در طول روز، چیزهایی که وارد ناخودآگاه ما می‌شود و ما بهش یک جور خاصی نگاه می‌کنیم، تحت تأثیر قرار می‌گیریم، برمی‌گردد به ویژگی‌های ناخودآگاه خودمان.

در واقع این یونگ بارها روی این مسئله تأکید کرده که این تصور کاملاً غلط است که ناخودآگاه روزها خاموشه، شبا روشن می‌شود. ناخودآگاه به طور کاملاً یکنواخت در طول ۲۴ ساعت دارد کار می‌کند.

چون ناخود، چون خودآگاهی در روز روشنه و سیگنال‌های قوی‌ای دارد رد و بدل می‌کنه، مثل اینکه شلوغ پلوغه اوضاع روانی و مثلاً ذهن، ما سیگنال‌های ناخودآگاه را در طول روز نمی‌گیریم. به صورت رویا، تخیلات، تصورات ظاهر نمی‌شن، به صورت رویا ظاهر نمی‌شن ولی در خواب که ناخودآگاه را خاموش می‌کنیم همه سیگنال‌ها را در واقع می‌گیریم.

به شدت یونگ روی این تأکید می‌کند که خیلی از سیگنال‌های ناخودآگاه به نوعی در روز هم می‌گیریم. مثلاً همین پدیده. یک چیزی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد. چرا تحت تأثیر؟ چرا یک روز عواطفمون یک جور خاصیه، یک روزی نیست؟ چرا یک فکرهایی به ذهنمون می‌رسه؟ دقت می‌کنید؟

که ما باید به طور مجهول می‌گوییم که فکر به ذهنم رسید. از کجا رسید؟ در واقع تمام فکرهایی که خارج از اراده ما به ذهنمون می‌رسه، تصوراتی که به آن هجوم می‌آرن، عواطفی که بهمون دست می‌ده، این‌ها همان مکانیسم‌های ناخودآگاهن که در طول روز هم فعالن ولی آن‌قدر قدرتمند نیستند در مقابل خودآگاهی که بتونن خودآگاهی را بزنن کنار و مثلاً یک پدیده‌ای مثل رویا را ایجاد بکنن، یعنی تخیلات پیچیده دنباله‌دار در ذهن ما به وجود بیارن.

من دوست دارم کسی سؤال نکند چون وقت کم دارم. می‌خواهم این موضوع را تمام بکنم. اگر اشکال ندارد بعد از جلسه از من بپرسید که اگر کسی خواست بتواند به خب بعد رویای موقعیت مشخصه چیه؟

گزارشی از وضعیت موجود. مثل اینکه یک نفر دارد اخبار می‌خونه، به من می‌گوید وضع روانیت این‌جوری است یا حتی روابطت با آدم‌ها این‌جوری است. من اینفورمیشن غلطی در واقع دارم که رویا دارد این را تصحیحش می‌کند. رویای جبرانی یک مقدار در واقع فرقش با این است. به قول همین این کتاب می‌گوید که فقط نمی‌گوید که چیزها این‌طوری‌ان.

می‌گوید که چیزها چطور باید باشند. یک مقداری ممکن است مثلاً در آن یک اطلاعاتی در مورد کارهایی که نمی‌کنید و باید بکنید، اشتباهاتی که دارید می‌کنید، کار عملاً دارید اشتباه می‌کنید، رویای جبرانی سعی می‌کند که مثلاً اشتباه شما را تصحیح بکند. بنابراین فقط یک جور اینفورمیشن در مورد موقعیت در رویای جبرانی نیست.

مثلاً فرض کنید من یک مثالی که در این کتاب هست به عنوان مثال اول، مثال خیلی خوبیه، می‌گوید یک زنی که نسبت به همسر خودش یک احساس کاملاً مثبتی دارد ولی بچه‌دار نشده.

رویای تکراری بچه‌دار نشدن

به طور مداوم تو رویاش بارها و بارها این رویای تکراری را می‌بیند که بچه دارد. بعد یک مردی در حالی که کلاه را سر خودش گذاشته، همیشه این نکته مشترک رویاهاست، می‌آید و بچه را ازش می‌گیرد. یا مثلاً حالا یک بلایی سر بچه می‌آورد.

که کلاً رویاهای وحشتناک و بدی که در آن به آرزوی خودش که بچه‌دار شدن هست به نوعی رسیده ولی من الان یادم نیست که شوهرش یا یک مردی می‌آید و در واقع این آرزو را یک جوری نقشی بر آب می‌کند.

حالا بتوانم سریع پیداش بکنم بد نیست که هر بار مردی در رویا ظاهر می‌شد که همان کلاهی را بر سر داشت که دوستش به سر می‌کرد، آ، شوهرش نیست، دوستشه. و طبعاً اصلاً می‌گوید بچه‌دار نمی‌شن و کودکش را از هر حال با خشونت جدا می‌کرد.

تو پرانتز تأکید می‌کند که به دلایل فرویدی خیلی واضح، کلاه اشاره‌ای به وسیله جلوگیری از بارداریه در این رویا و اینکه مدام همیشه در واقع این کلاه، چون اصلاً از نظر فروید که بدیهیه که چون همه این نمادها به نوعی از نظر فروید تعبیر جنسی می‌شن، طبیعی است که به کلاه این‌جوری نگاه می‌کند فروید.

در آن کتاب تفسیر رویاش در مورد کلاه تفسیر نمادین مشخصی دارد که ازتون به این معنا نمی‌گیره ولی به هر حال معنی جنسی‌شو می‌گوید و در این رویا این معنی را در واقع دارد. پس ببینید نکته رویا چیه؟ رویا دارد به این زن در واقع به شدت اخطار می‌کند که که این مرد دارد یک بلایی سرتون میاره.

یعنی تو را دارد از یک چیزی خیلی مهمی محروم می‌کند. روابط این دو تا آدم خوبه، اصلاً به هم علاقه دارند و این زن متوجه این نیست که اینجا این مرد دارد انگار یک چیز بزرگی را ازش می‌گیرد. ممکن است واقعاً تو خودآگاهی این زن میل به بچه‌دار شدن به آن شدت وجود نداشته باشه که رابطه‌اش با این مرد خراب بکند.

ولی در ناخودآگاه هر زنی یک میل شدیدی به بارداری و بچه‌دار شدن وجود دارد. یعنی هر زنی که بچه‌دار نشود حتماً اخطارهای شدیدی از ناخودآگاه دریافت می‌کند که باید مثلاً بچه‌دار بشی. یعنی آن میل درونی، غریزی، بیولوژیک حالا فیزیولوژیک هر در هر لولی برید، حتی فیزیک هم بروید وجود دارد در زن که باید بچه‌دار بشود.

مثل اینکه شما مثلاً فرض کنید دست دارید و از نظر فیزیولوژیک، بیولوژیک دست‌هاتون از بچگی به بندن، چون به هر حال تو رویاهاتون دست‌هاتون را تکون می‌دید. این دست ساخته شده برای اینکه تکون بخوره نه اینکه بسته باشه. و زن باید بچه‌دار بشود. به دلایل بیولوژیک. یعنی هر مکانیسم‌های روانی زن این سیگنال را قطعاً بهش می‌دهند.

ممکن است مثلاً این معمولاً پیش می‌آید. خیلی از مردها در چنین روابطی دوست ندارند که بچه به وجود بیاید. حالا به دلایل مختلف. مسئولیت پیدا می‌کنن، مجبور می‌شوند ازدواج بکنند و دلشون نمی‌خواد تن به مسئولیت بدن.

ممکن است آن علاقه‌ای که یک زن به یک مرد داره، مرد آن را قانعش کرده باشه که اصلاً بچه خوب نیست و هزار تا دلیل آورده باشه و زن را تحت تأثیر قرار گرفته باشه و مثلاً فکر می‌کند که بله راست می‌گوید دیگر بچه چه چیز مزخرفیه. مثلاً ما همدیگر را دوست داریم، داریم زندگی می‌کنیم و این حرف‌ها. ولی ناخودآگاه ساز دیگه‌ای دارد می‌زند و این را مدام تکرار می‌کند.

یعنی دست از سر این آدم برنمی‌داره که واقعیت این است که تو بچه می‌خوای و این نمی‌ذاره که بچه‌ت را دارد ازت می‌گیره، دارد این فرصت را ازت می‌گیرد و این کار را با بی‌رحمی و خشونت دارد انجام می‌دهد ولی آن که تو حس نمی‌کنی در خودآگاهی خودت.

در واقع این یک رویای یک مرحله‌ای هی دوستی که دارد یک چیزی را از این زن می‌گیرد. حالا هر چقدر می‌خواهد فلسفه‌بافی کرده باشه و این زن را قانع کرده باشه، ناخودآگاه این زن را نمی‌تواند قانع بکند. نمی‌توانید بیولوژی این زن را در واقع قانع بکنید که نه بچه چیز خوبی نیست.

این مثل یک ندایی از ناخودآگاهه که یک حقیقت که دارد در واقع خودآگاهی نادرستی که برای این زن ایجاد شده را حالا به هر دلیلی سعی می‌کند جبران کنه، اصلاح کند. اشتباه داری می‌کنی که بچه‌دار نمی‌شی، اشتباه می‌کنی که این فکر می‌کنی این مرد مرد خیلی خوبی است و خیلی مثلاً بهش علاقه‌مندی و دارد خیر تو را می‌خواهد.

ظاهر خیرخواهی و واقعیت پنهان

واقعیت این است که چیز دیگه‌ای اینجا در واقع در بینه. خب این نمونه یک رویای جبرانی. من این رویای جبرانی که خیلی بهش علاقه دارم که تو این کتاب اولین خواندم و همیشه تو ذهنم هست، فکر می‌کنم خیلی مثال جالبیه در برای خاطر اینکه از نوع رویاهایی که اصلاً تعبیر لازم ندارند.

خود رویا یک چیزی را جبران می‌کند. رویا می‌تواند یک حس بدی را که شما دارید از بین ببره. دقت می‌کنید؟ شما از یک نفر بدتون می‌آد، کافیه تو رویا این آدم را به زیباترین صورت ببینید، به یک صورت مطبوع، حستون عوض می‌شود. یعنی بعداً در عالم واقعاً نسبت به این آدم دیگر آن احساس بد را نمی‌توانید داشته باشید.

برای اینکه تو رویا یک جوری بهش علاقه‌مند شدید. رویا چیزهایی را به شما نشان می‌ده، عواطفی را در شما ایجاد می‌کند و بدون اینکه احتیاج باشه کسی بیاید تعبیری بکند برای رویای شما، در واقع رویا تأثیر خودش را می‌گذارد و یک چیزی را در وجود شما جبران می‌کند. یک خطایی را جبران می‌کند.

این رویای خیلی خیلی جالب که برای من خیلی جالبه، ممکن است برای شما نباشه، رویای یک مردیه که زنش خودکشی کرده در اوج اختلافات و تشنجی که بینشون وجود داشته. من از خودم چون این قسمت‌ها را واقعاً نخوندم، امروز ممکن است کم و زیاد بکنم، حالا حس حس نهاییش همان چیزی است که تو این کتاب آمده.

خودکشی این زن این تصور را در مرد ایجاد کرده که این زن خودکشی کرد برای خاطر اینکه از من انتقام بگیرد. یعنی آخرین بلایی که دیگر می‌تونست سر من بیاورد را این‌جوری آورد که خودش را کشته و من را در بدترین شرایط ممکن از نظر مثلاً زندگی فردی و اجتماعی قرار داده و یک جوری احساسش نسبت به این خودکشی این است که این تعمداً دارد اذیت کردن من این کار را کرده.

ممکن است در دیالوگ‌های مثلاً بدی که با همدیگر داشتن، زن یک چنین تهدیدی کرده که مثلاً من خودم را می‌کشم، تو هم بدبخت می‌شی، دیگر نمی‌تونی بعد از من زندگی بکنی، هیچ‌کس دارند و بعد همه می‌فهمند که تو چه بلایی سر من آوردی. واقعاً زنی این‌قدر خودکشی بکند اصلاً به چه اجتماعیش نابود می‌شه؟

زن چه کار کرده که زنش خودش را مثلاً کشته؟ ممکن است یادداشتی هم بنویسه که این مثلاً فرزند می‌گم‌ها این زنی خودش را بکشه یادداشتی هم بنویسه که از دست این خودم را کشتم. هم از نظر روانی طرف نابود می‌شود هم از نظر اجتماعی نابود می‌شود. تصور این آدم از این ماجرای خودکشی یک چنین چیزی است و به‌شدت از زنش عصبانیه.

بعد یک شبی در این رویا را می‌بیند که روی صندلی نشسته و زنش در یک حالت خیلی مطبوعی وارد اتاق می‌شود در حالی که مثلاً این در رویا من واقعاً ممکن است دارم کم و زیاد می‌کنم ولی سعی می‌کنم آن حسی که در این رویا هست را منتقل بکنم که زنش با یک حالت مطبوعی وارد می‌شود شاید مثلاً در آن سنی که روابطشون خوب بوده در طی این اواخر و خیلی مثلاً احتمالاً حس رویا این‌جوری یکی دوست‌داشتنیه این‌ها را دارم از خودم می‌گویم. بدون اینکه هیچ حرفی بزند می‌آید مرد را می‌بوسه و می‌رود.

قبول دارید این رویا با این حالت مطبوعی که دارد بعد از اینکه این آدم از رویا از خواب بیدار می‌شود دیگر آن احساس عصبانیت شدید رویا یک جوری انگار رویا دارد بهش می‌گوید که اشتباه داری می‌کنی واقعاً این‌جوری نبوده که ولی بهت علاقه هم داشته حتی.

یک جوری انگار رویا دارد یادآوری می‌کند که شما یک روزی خیلی همدیگر را دوست داشتید احساس خیلی خوبی وجود داشت. خیلی تصور احمقانه‌ایه که این برای بدبختی خودش را کشته یعنی اینکه من فکر کنم که این آدم خودش را کشته که بلایی سر من بیاورد خیلی دیگر فکر پرتیه.

این رویا این افکار را قبول کنید که می‌شوره و از بین می‌برد برای خاطر اینکه یک جوری بازگشت به یک دوره خیلی خوبی از روابطشون و حس‌های بد را در واقع رویا به وضوح یک حس عاشقانه در آن هست. مثل تجدید مثل یک جور تجدید روابط زناشویی قدیمیشون می‌ماند این رویا.

کسی لازم نیست بیاید به این مرد بگوید که منظور از این رویا این است که یک چنین واقعیتی وجود دارد یا این آدم از خواب بیدار شه دیگر نمی‌تواند نسبت به زنش آن احساس نفرتی که قبل از خوابیدن داشته را داشته باشه.

رویا و تغییر احساس نسبت به همسر

رویا احساساتی ایجاد کرده که این آدم نمونه این‌جور رویاهایی که احتیاج به تعبیر ندارند آدم‌هایی هستند که رویاهایی می‌بینند دچار تحولات فکری و مذهبی می‌شوند.

مثلاً شدت تأثیر رویا یک رویای خیلی معروفی هست که یونگ فکر می‌کنم نقل نکرده ولی از این رویاهای تاریخی‌ایه که یکی از این آدم‌هایی که کشیش شده، دیس شده در اثر یک رویایی را به مثلاً روحانیت و این‌ها آورده که رویاش خیلی رویای معروفیه من در کتاب خواندم که رویای مذهبی می‌بیند.

مثلاً فرض کنید مثلاً یک نفری رویایی ببیند حضرت مسیح بیاید بهش بگوید من مثلاً به کمکتون نیاز دارم. اگر یک ذره ایمان به مسیح داشته باشه زیر و را می‌شود با من این رویا یک شدتی دارد از نظر حسی که این آدم نمی‌تواند دیگر مطابق روال سابق زندگی خودش زندگی کند.

خیلی آدم‌ها رویاهای مذهبی این‌جوری دیدن و یک دفعه مثلاً فرض کنید زندگیشون متحول شده یا رویاهای حالا مشاهده تو زمینه‌های دیگر که تأثیرهای مشخص این‌شکلی می‌گذارد. نسبت به یک سری بی‌توجه هم رویا بهشان توجه می‌دهد و می‌گویم یک سری ولی جالبی‌اش این است که لازم نیست شما حتی رویا را یادتون بمونه. شما فردا با یک حس دیگه‌ای از خواب بیدار می‌شوید با اینکه رویا یادتون نیست.

مثل اینکه یک آدمی یک تجربه‌ای را از سرش گذرونده در خواب چیزی را واقعیتی را دیده یا اتفاقی برایش افتاده. خب در رویاهای جبرانی توشون در واقع یک اختلال‌های رفتاری اختلال‌هایی که از نظر بینش وجود دارد ممکن است تصحیح بشوند بدون اینکه تعبیر بشوند بدون اینکه اینفورمیشنی تبدیل در خودآگاه در واقع به وجود بیاید.

من خیلی جزئیات را نمی‌گویم. اینکه رویاهایی وجود دارند که انرژی بخش‌هایی را کم و زیاد می‌کنند این یک خورده حالا شاید بعداً در موردش صحبت کردیم. فقط یک اشاره‌ای بکنم به چیزی که یونگ بهش خیلی علاقه دارد آن هم رویاهای بزرگن. رویاهای بزرگ رویاهایی هستند که از کاملاً از ناخودآگاه شخصی می‌گذرن.

هیچ چیز نرمال روزمره‌ای توشون دیده نمی‌شود. من فقط باید مثلاً یک نمونه‌هایی برای‌تان بخوانم تا متوجه بشوید که دقیقاً منظور از مثلاً یک رویای بزرگ چیست. رویاهایی که ممکن است شما را مثلاً به دوران اسطوره‌ها ببرن. چیزهای خیلی عجیب و غریب، حیوانات عجیب و غریب در آن ببینید. فضای روزمره زندگیتون در آن وجود ندارد.

هرچه هست چیزهای سمبلیک عجیب و غریب و اسطوره‌ای یا مثلاً چیزهای عمومی‌ایه که در زندگیتون ممکن است هیچ‌وقت با یک چنین چیزهایی مواجه نشده باشید.

خواندن نمونه‌هایی از رویا

چند تا رویا به عنوان مثال هست که من یک دونه‌اش را حالا همین‌جا برای‌تان بخوانم حالا بعداً در موردشون بیشتر بحث می‌کنیم که فهرستش هم متاسفانه خب می‌گویم بگذار من این قسمتش را بخوانم آنچه می‌بینید معمولاً سرشار از زیبایی خارق‌العاده است حالا ممکن است زیبایی نباشد به هر حال یک جور تاثیرگذاری شدید یک چیز جالبی که تو این کتاب می‌گوید یک راه ساده برای تشخیص رویاهای بزرگ این است که رویاهای بزرگ رویاهایی هستند که صبح وقتی از خواب بیدار می‌شوید به هر کی برسید دوست دارید برایش تعریف.

کنید یعنی آن‌قدر تاثیرگذارن و آن‌قدر مثلاً یک جوری انرژی دارند که نه تنها از یاد نمیرن که هیچی دست از سرتون برنمیدارن تمام روزتون را چند روز را ممکن است اشغال کنند به دلیل تاثیر شدیدی که گذاشتن بنابراین یک ویژگی رویاهای بزرگ پر انرژی بودنشونه سرشار از انرژی و اصلاً آدم‌ها را می‌تواند زیر و را کند و به اضافه اینکه این‌ها آن چیزهایی هستند که از اعماق آن اقیانوس بیرون اومدن و یک دفعه مثلاً وارد خودشان را به یک زندگی آدم تحمیل کردن مانند شعری بزرگ.

اما گاهی هم به طرز وحشتناکی ظلمانی و در هم و برهم می‌نماید یک دانه هم زیبایی خارق‌العاده‌ای مانند شعر دارد گاهی هم ممکن است وحشتناک ممکن است از

خورشیدی عظیم او را ببرد یعنی کسی که رویا را دارد می‌بیند و یا شاهد مناظر شگفت‌انگیز باشند یا با موجودات انسانی یا موجودات دیگه‌ای که شبیه انسان هستند اما او هرگز ندیده است ملاقات کنند ممکن است است در موقعیت وحشت‌های ابتدایی درگیر شود و الی آخر یک نمونه مردی پس از یک دوره افسردگی حاصل از کار شدید علمی و رابطه با شخصی جذاب رویایی دید.

که به وضوح نشانگر تجدید حیات روانی او بود این‌ها معمولاً نقطه عطف‌های زندگی روانی آدم‌ها هم هست او دید که یک توده سیاه خاک یک گوی آبی‌رنگ زیبا مثل یک خورشید دید او دید از یک توده سیاه خاک یک گوی آبی‌رنگ زیبا مثل یک خورشید بیرون آمد

همین‌جوری آدم می‌خوانم جالب است. واقعاً دیدن یک چنین رویایی مثلاً این چیز توده سیاه خاک از در آن یک چیز نورانی آبی‌رنگ مثلاً بیرون می‌آید معمولاً می‌دانید در رویا اصلاً تاثیرها یک جوری به شدت حالت اگزجره یعنی الان که یک خورده را ما تاثیر می‌گذارد آدم ممکن است در رویا اصلاً در حد دیوانه‌واری که تاثیر زیبایی این گوی قرار بگیرد طوری که اصلاً نشود توصیفش کرد در بیداری گوی باز و به یک ظرف بلورین تبدیل شد که از آن چهار مار بیرون آمدند که جامی را حمل می‌کردند عین چیز است دیگر این تصاویر اسطوره‌ای آدم ممکن است هیچ‌وقت اسطوره. هم نخونده. باشه ولی چنین رویاهایی را ببیند مارها به سوی داخل پیچیده بودند از جام یک

ستون بلور بیرون می‌آمد که تبدیل به جام دیگری می‌شد و چهار شیر در چهار جهت اصلی آسمان آن را بر دوش داشتند و دوباره ستونی از بلور که بر فراز آن الماسی هزارتراش و درخشان به چشم می‌خورد این رویاهای بزرگ رویای یعنی کاملاً حالت شعرمانند بودن اسطوره‌ای بودن این رویای عجیب و غریبی که این آدم دیده مشخصه خیلی خیلی نمادهایی وجود دارد که مثلاً مخصوصاً نمادهای ماندالا چیزهایی که نماد سلف هستند این‌ها معمولاً تو رویاهای بزرگ.

ظاهر می‌شوند و وقتی که به سلف رسیدیم یک خورده بیشتر در این مورد صحبت می‌کنیم. ولی به هر حال یونگ خیلی تاکید دارد روی رویاهای بزرگ معمولاً آدم‌ها تو زندگیشون به هر حال یکی دو

تا رویای بزرگ ممکن است ببینن احتمال خوبی وجود دارد و این‌ها گاه‌گداری آدم‌ها را آن‌قدر تحت تاثیر قرار می‌دهند که واقعاً از نظر روانی ممکن است طرف متحول بشود و این‌ها در یعنی جاهایی در واقع ظاهر می‌شوند که زمینه‌های تحول وجود دارد و این‌ها کمک می‌کنند به نوعی برای خاطر اینکه یک چیزهایی خیلی عمیقی در روان انسان انرژی بگیرد و بیدار بشود من جلسه آینده یک بار دیگر آن تقسیم‌بندی‌های رویا را از یکی.

دو جهت دیگر تکرار می‌کنم و واقعاً تصمیمم این است که به طور خیلی خیلی واقعی در مورد تفسیر رویا یک خورده به طور عملی بحث بکنم و من خیلی خوشحال میشم اگر آدم‌ها در همین کلاس رویا بیارن لازم نیست که

اسم خودتان را بنویسید. ولی اگر رویاهای تکراری خاصی دیدید که معمولاً این‌ها رویاهای تکراری رویاهای مهمی این‌طور به نظر می‌آید که مثل اینکه یک پیامی که خیلی یک چیزی که خیلی مهم است شما بهش توجه نمی‌کنید و رویا دارد سعی می‌کند که هرجوری شده ناخودآگاه می‌خواهد یقه تون را گرفته و این حقیقت را مثلاً به شما بگوید با تعبیر یونگ و با آن من آن تعبیر مسامحه‌آمیز که رویا یک موضوعی که می‌خواهد پیام بده را بارها گفتم که تصور تئوریک این‌جوری نیست ولی می‌شود از این استعاره بدون اشکال استفاده کرد.

به هر حال اگر رویا هم بیاورید من تو میل دارم یک خورده حالت عملی پیدا بکند یعنی فقط مثال‌های کتابی یا مثال‌هایی که خودم باهاش مثلاً مواجه شدم شخصاً یا از دیگران شنیدم و بیارم یک خورده شاید ببینید من یک بار این حرف را زدم دوباره هم تکرار می‌کنم به عنوان آخرین چیزی که تو این جلسه دارم می‌گویم من به یونگ اعتماد پیدا کردم برای خاطر اینکه به وضوح تجربه شخصی من با رویاهای خود من نشان می‌دهد بهم نشان داد که شیوه برخورد یونگ با رویاها درست است نه فروید. من روش تعبیر فرویدی را بلدم تا حدود زیادی یونگی‌شم بلدم تا حدود زیادی و اصلاً به نظرم می‌آید تعبیرهای فرویدی کار نمی‌کند.

شاید برای آدم‌های خیلی دیوونه و این‌ها کار کند. واقعاً یعنی وقتی من فکر می‌کنم یک آدم لازم ممکن است من نتونم یک چیزی را الان بیارم اینجا به عنوان استدلال بگذارم تئوری یونگ را ثابت کنم ولی این خودش یک جور اثباته دیگر. مثلاً مثل این است که من بگویم که پشت این پرده خورشید هست.

نمی‌توانم پرده را بزنم کنار همه تون ببینید ولی می‌توانم یک راهی نشان بدهم که بروید هر کدومتون تک‌تک بروید پشت پرده ببینید آنجا خورشید هست. ولی اگر نرید خب یک کاری باید بکنید تا بفهمید که یونگ دارد درست می‌گوید یا فروید. یعنی من ممکن است یک رویاهایی بیارم به شما ثابت کنم که این‌ها یونگی خوب تعبیر می‌شوند.

راستی‌آزمایی روایت رویا

شما از کجا مطمئنید که این رویاهایی که من دارم می‌گویم واقعاً راستن؟ شاید این آقای آپلی برای خودش کلک زده یک سری رویا ساخته دارد می‌گوید. نمی‌تواند نمایش بده را پرده که یک آدمی واقعاً این رویا را دیده. دقت می‌کنید؟ من هم نمی‌توانم رویاهای خودمو بیارم به شما بهتان تحمیل کنم که والله به خدا مثلاً من این رویا را دیدم و معنایش این بوده.

من وقتی من رویاهای خودمو می‌فهمم تعبیر می‌کنم خب می‌دانم تو زندگیم آن تعبیر درست بوده یا این در آینده نزدیک واقعاً برای من روشن می‌شود کی دارد راست می‌گوید. فکر می‌کنم این نمونه‌ای هم این است که هرکی کسی خودش باید برود پشت آن پرده را ببیند.

حالا می‌توانید هم نرید. من شما را تشویق می‌کنم به هر حال نه اینکه حالا حتماً رویا را بیاورید تو کلاس مطرح بشود. لااقل برای خودتان سعی کنید این تجربه را بکنید. یعنی یک خورده دو تا تئوری را به طور شخصی با همدیگر مقایسه کنید. خب این جلسه از حد نرمال بیشتر طول کشید.

من فکر می‌کنم تا قبل از این قرار است که جلسه تو همین ساعت برگزار بشود. درسته؟ من یک مطلبی می‌خواستم خدمت شما عرض کنم. تعبیرهایی وجود دارد از مکانیک کوانتوم در از دهه ۸۰ میلادی که یک جوری معنی اینکه زمان آینده در حال حاضر وجود دارد توشون هست. تئوری تاریخ‌های موازی نه. مثلاً یک تعبیری که بهش می‌گویند Transactional Interpretation مال یک آدمی به اسم Cramer.

نه چیزهای نزدیک به این تعبیر. در واقع آینده این‌جوری زمان حال سینگولاریتی نیست. فیزیک را به خیال‌پردازی خودمان داریم نزدیک می‌کنیم. برعکس خیال‌پردازی‌های ما خیلی به واقعیت نزدیک‌اند. فیزیک دقیقاً به همان دلیلی که خیلی از حالت انسانی دور شده یک جورهایی مشکلاتی پیدا کرده. مکانیک کوانتوم خب خیال‌پردازانه‌تر از مکانیک جهان ارسطویی لاپلاسیه.

یعنی جهان لاپلاسی کاملاً عقلانی‌ست. چیزی به غیر از یک چند تا توپ بیلیارد به هم بخورن برای من نمی‌تواند توجیه بکند. در تئوری‌های لاپلاس شما اصلاً نمی‌توانید توجیه بکنید که یک جسم جامد چرا استحکام دارد و مثلاً متلاشی نمی‌شود. مکانیک کلاسیک می‌گوید که این باید به از یک مدت زمانی خلاصه توضیح بشود در چیز.

مکانیک همه چیز اصلاً هیچ چیزی را مکانیک کلاسیک واقعاً توضیح نمی‌دهد. من فکر می‌کنم شما فقط مهندس‌ها هستند که فکر می‌کنند هنوز مکانیک کلاسیک یک چیزهایی را دارد توضیح می‌دهد. هیچ پدیده‌ای فیزیکی را مکانیک کلاسیک خب آقا این همبستگی بین فیزیک و واقعیت وجود ندارد. همبستگی جدی.

من برای اطلاع شما می‌خواستم این را بگویم که من خودم شخصاً چون این تعبیرهای شبیه تعبیر کرامر را دوست دارم فکر می‌کنم این سینگولار در نظر گرفتن زمان حال خیلی ایده عجیبیه که در فیزیک به وجود آمده. یعنی طبیعی‌تر این است که آدم آینده و گذشته را یک هاله‌ای ازشان را الان موجود بدونه. یعنی خب شما با این با جبر به مشکل می‌خورید. با چی؟

با جبر به مشکل می‌خورید. یا منظور این چیه؟ منظور این است که از الان وقتی آینده خوش میاد، این دیگر آینده نیست. این کسی نمی‌گوید آینده مشخصه. آینده به تدریج به وجود می‌آید. یعنی چیزهایی در آینده الان فیکس شدن. از این‌ها همه‌ش.

انگار در تونلی داریم میریم و کم‌کم وقتی که به آینده داریم به یک لحظه زمانی در آینده نزدیک میشیم، کم‌کم دارد شکل آخه من متوجه نمیشم. من متوجه‌ام که همه‌چیز به هم وابسته است. چون اینکه هر ذره‌ای که بخواهد در زندگی به تمام ذرات دیگر کل دنیا وابسته است. یعنی هیچ‌چیزی فیکس نمی‌شود. هر واقعاً لحظه بعد، لحظه بعد به وجود میاد، نه این لحظه.

این خیلی تصور عجیبیه دیگر از جهان فیزیکی که تقریباً می‌شود گفت که در فیزیک کلاسیک این‌جوری نگاه می‌کنند. حال واقعاً یک سینگولاریتی و به نظر من ایده عجیبیه. یعنی من فکر می‌کنم از نظر ریاضی هم ایده عجیبیه. یعنی سینگولار در فیزیک هم ما از سینگولاریتی خوشمون نمیاد.

بنابراین این تصوراتی که آینده بتواند به تدریج به وجود بیاد، یعنی چیزهایی از آینده فیکس بشه، می‌تواند ساپورت بکند این را که واقعاً یک آدمی یک چیزی از آینده را در واقع یک چیزی از آینده، ببینید، نکته اینه، یک چیزی از آینده می‌تواند در زمان حال تأثیر واقعی بذاره، تأثیر علمی بگذارد. دقت می‌کنید؟ یعنی به بین زمان حال و آینده می‌تواند یک رفت و برگشت‌هایی وجود داشته باشه.

پرسش و پاسخ

آخه من این را که بله. یک سؤال الکترون که در واقع همین است. سؤال الکترون. الکترون. آره، با توجه به اینکه می‌دونست چه می‌شود و چه کار می‌کرد. آها، آره، بله. مثلاً در آزمایش دو شکاف، واقعاً وقتی یک شکافو می‌بندیم، اگر ببندیم یا باز کنیم، رفتار الکترون فرق می‌کند. یعنی انگار که می‌داند که آنجا دو شکاف بازه یا بسته‌ست.

از اول که از گسیل میشه، دو تا رفتار متفاوت دارد. یعنی این‌جوری نیست که برسد به شکاف‌ها ببیند اوه، آنجا بسته‌بود. آخه خب این یک چیز پیچیده‌ای نیست. این واقعاً می‌تواند بسیار پیچیده است. آن واقعاً می‌تواند درک داشته باشه از اینکه دمتون گرم، اصلاً چه خبره. باید فرض بکنیم که یک هوشیاری داره، هوشیاری دارد و اینفورمیشنی منتقل می‌شود بهش.

آره، من متوجه‌ام. به راحتی می‌شود پذیرفت. اوه. خیلی خب، بله. فوق‌العاده است. من فکر می‌کنم که به هر حال اینجا مکانیک کوانتوم، تئوری‌های کوانتومی، خیال‌پردازی به وجود میارن و اینکه خیلی تخیلی‌ان. یعنی واقعاً با خیلی رک بگویم اگر می‌شود. بگذار من همین برای من این اولین چیزی که شما می‌خواستید بگید، من در اعلام این بحث، نخواستم در کلاس به بحث پیچیده‌اش بکنم.

من فکر می‌کنم فیزیک الان تناقضی با این ندارد. حداقل فیزیکدان‌های بزرگی هستند که به نوعی قبول می‌کنند که چیزی از آینده بتواند در زمان حال تأثیر بگذارد. من اصلاً فکر نمی‌کنم طرفدار این نیستم که آدم‌ها بتونن آینده را ببینن تو رؤیا. برای من به اندازه کافی فکت وجود ندارد که بشوند این را پذیرفت.

ولی می‌خواهم بگویم حتی اگر این روان‌کاوهای روز اعلام بکنند که این را این جزو فکت‌های ماست، این‌طوری که مثلاً بعضی از طرفدارهای یونگ حداقل این را به عنوان فکت در نظر می‌گیرن، الان با فیزیک تناقض ندارد. ولی بحث من این بود که اصلاً مهم نیست با فیزیک تناقض داشته باشه یا نه.

روان‌کاوها باید بتونن استقلال داشته باشند و اگر چگونه فکر می‌کنن، تو دیسیپلین خودشون، با معیارهای خودشون، تجربیاتشون می‌گوید این فکته، خب فکته. ولی من یک یک کلی می‌خواهم بگویم. من قبول دارم. خیلی کمتر از مثلاً یونگ خواندم که بخواهم یک چنین نظر کلی‌ای بدهم. ولی به نظر من یونگ حتی بعضی از لک‌ها، این‌ها نظر من اصلاً این‌ها فقط یک عصیان علیه مدرنیسم‌ان.

چون فقط تو جمع پست‌مدرنیسم و فقط هم همین‌جور دارند می‌روند جلو. دقیقاً. به معنای واقعی کلمه یونگ به شدت مدرنیستی‌ئه تئوری‌ش و فروید عمیقاً پست‌مدرنه. نه، این‌جوری نیست آخه. یک شدت. چون حتی آخر لک‌ها هم نگاه می‌کنید، من فکر می‌کنم من دارم نیم ساعت در مورد این بحث می‌کنم. این کلاس در آینده، آینده‌ای که الان فیکس شده.

این بخشی از آینده‌ست که از الان من می‌بینم، تو این نیم ساعت حداقل. حتی تو یادداشت‌های امروز من جمله بود، ولی خب دیگر وقت نشد و فکر وقتی که قبل از کلاس داشتم می‌اومدم، احساس کردم این را نمی‌توانم بگویم. ولی فروید، فروید به شدت در واقع پست‌مدرنه. آخه ما اگر نگاه کنیم از لحاظ تئوری، پست‌مدرنیسم با فرویدیسم سازگاره.

برای خاطر اینکه هیچ‌چیزی، چیزی در واقع هرچقدر دقیقاً برای این فکر می‌کنم. برای اینکه شما متوجه نیستید که پست‌مدرن با مدرنیسم، فرق خیلی اساسی‌ش این است. در مدرنیسم، یک جور هنوز مفهوم حقیقت وجود دارد. عقل هنوز وجود دارد. یعنی من از درون خودم، انسان‌ها یک چیز مشترکی با همدیگر دارند که می‌توانند روش توافق بکنند.

دقیقاً. مثل ناخودآگاه جمعی. یعنی یک چیزی، یک حقیقتی. نه، آخه این‌جوری نیست. نه، ببین. من باید من حداقل یکی از مدرنیسم‌ها، نه، نه. مدرنیسم، مدرنیسم فرق خیلی اساسی‌ش پست‌مدرنی در پست‌مدرن دیگر هیچ چیزی از متافیزیک نشسته. مدرنیسم یک فیزیک هم نشسته.

ببینید فیزیک نشسته ولی ما می‌بینیم که یونگ اصلاً دارد متد متافیزیک را واسه خودش نمی‌دونه، یک گزاره‌هایی می‌گوید که به هیچ‌جا وصل نمی‌تواند به ریاضی وصل، نه به فیزیک وصل، نه به شیمی وصل، به هیچ‌جا وصل نیست. همین‌جور را هواست. از یک جهاتی ممکن است شما بگویید که بعد بعضی‌ها نه، ببینید عمیقاً مدرن کسی که این‌جوری نگاه می‌کند می‌تواند مدرنیست باشه.

یعنی من اگر فرض کنید به آدمی اصلاً یونگی نگاه می‌کنم به دنیا، به نوعی یونگ یک جایی راه جایی باز می‌کند برای مفهوم عقل. خب ببین من چه می‌ترسم؟ من از این می‌ترسم که آن خداگونه جمعی، پس فردا برگرده به اینکه حتی آن خدایی که داشته از تو آن خیابون رد می‌شده که سگ را ببینه، حتی اینکه این از آنجا رد می‌شده هم معنی‌دار بوده.

من از این می‌ترسم واقعاً. که پس فردا به این نتیجه برسد که یونگ از این حرف‌ها، یونگ از این حرف‌ها می‌زند. بله دیگر. یعنی وقایع وقایع عالم. یعنی وقایع عالم. بیاید این خیال‌بافی که دیگر کلاً همه اختیار را شستن و درست کردن که ناخودآگاه جمعی بوده که همه‌چیز را تصمیم می‌گیره، همه‌چیز را مشخص می‌کنه، ما کلاً نیستیم.

یک نکته خیلی مهم، خواستم این را فراموش نکنم، این است که در تئوری فروید هیچ‌جایی برای حق و حیثیت مشترک نیست. بنابراین به‌شدت آدم فرویدی گرایش پیدا می‌کند به ایده‌های پست‌مدرن. اصلاً لکان، ببخشید، اصلاً این‌قدر جدی با قضیه برخورد می‌کند که نمی‌تواند برسد به پست‌مدرنیسم.

این‌قدر جدی با قضیه برخورد می‌کنه، خودتان خیلی‌هاتون کامل می‌گید، دوست دارم این‌همه زندگی‌تون را از این جهت می‌ترسم دیگر. از این جهت می‌ترسم. آخه شما فکر می‌کنید که پست‌مدرنیسم با مدرنیسم فرقش این گپ را نه، ولی همین‌قدرتون را بگویم. خب ببینید مسئله این است که یک مسئله اساسی در تفاوت پست‌مدرنیسم و مدرنیسم اینه، امکان تفاهم بین آدم‌ها، ببینید یک یک چیزی دیگر ایده‌ی کلیه.

در مدرنیسم آدم‌ها یک بخش عمده‌شون با هم اشتراک دارن، یک جزئیاتی تفاوت دارند. تو پست‌مدرنیسم آن‌قدر این جزئیات بزرگ می‌شود که به نظر می‌رسد اصلاً ملاک مشترکی برای آدم‌ها وجود ندارد. خب، می‌دونی آخه مدرنیسم، باید با همدیگر به تفاهم برسیم، بحث کنیم و مثلاً یک نتیجه مشترک بگیریم.

آقا مدرنیسم بر پایه‌ی دیدگاه پوزیتیویستی به علمه، خب پست‌مدرنیسم به‌راستی به نگاه مخالف این قضیه به علمه. دیگر پوزیتیویستی به علم نگاه نمی‌کند. نگاه نمی‌کنم. خب، اصلاً خب اصلاً به علم به یک معنایی علم کلاً به‌عنوان یک موضوع در پست‌مدرنیسم یک سواله.

این اصلاً خب مسئله‌اش این است که از ته این است که درمیاد که ما عقلمون مشترک جواب می‌ده، چون که اون‌موقع علم پوزیتیویستی است، معتقدیم به حقیقت می‌رسیم، پس معتقدیم که خب همان به این نتیجه می‌رسیم.

موضوع این است که دقیقاً یونگ می‌تواند علم را تثبیت بکند به‌عنوان اینکه برای خاطر اینکه می‌تواند یک چیزی مثل عقل را تثبیت بکند. می‌گوید ما یک چیز مشترک خیلی بزرگ داریم، اختلاف‌های ما یک چیزهای خیلی جزئی‌ان.

خب، ولی من می‌بینم که از شما جدا‌ام. بله؟ ولی واقعاً من می‌بینم که از شما جدا‌ام. یعنی چه جدا‌ام؟ مسائل کاملاً متفاوت از شما می‌بینم. چی‌هاتون؟ مسائل من هم از شما جدا‌ام، هم مسائل کارم متفاوت از شما‌ام. پس نمی‌توانم بگویم مسائل چی‌هاتون؟ مسائل کارم متفاوت‌ام. مسائل‌های کاملاً متفاوت‌ام. مسائل‌های خب می‌بینید خب؟

پس من نمی‌توانم بگویم که یک ناخودآگاه جمعی برای من و شما مشترک باشه. آن دقیقاً به شما نشان می‌دهد که ۹۹.۹ درصد مکانیسم‌های درون‌تون، نه، همه‌یکی‌ان. همه‌یکی‌ان. الکی فکر می‌کنید خیلی با هم فرق دارید. بنابراین به‌شدت جایگاه مدرن، یعنی دیدگاه مدرن دارد. می‌شود در آن حرف از عقل زد، می‌شود ساینس را همچنان مقدس دونست به‌عنوان یک فعالیت بشری که دارد حقیقت را کشف می‌کند.

درحالی‌که فروید، درست است ظاهراً در بستر ساینس به وجود اومده، ولی نتایج دیدگاه‌های فرویدی یک جوری همه‌چیز را متلاشی می‌کند. خب، فروید یک تئوری دارد که در آن قرص داره، ولی یونگ یک تئوری دارد که در آن قرص ندارد. قرص ندارد. هرچقدر که فروید قرص می‌ده، یونگ هم می‌تواند قرص بده.

نه، به نظر من تئوری‌های یونگ قرص نداره، ولی تئوری‌های فروید قرص دارد. ولی از در حرف‌های فروید پست‌مدرنیسم به‌نظر من نه‌تنها درمیاد، درون‌اش اصلاً. یکی از پایه‌های پست‌مدرنیسم دیدگاه‌های فرویدیه. اصلاً لکان را شما نگاه کنید، لکان به‌عنوان ادامه منطقی به اصطلاح فروید، دیدگاه‌های کاملاً فرویدی دارد. فروید، فروید و لکان یک جوری خیلی به هم نزدیک‌ان. آخه بحث‌هایی که فروید دیدگاه‌های لکان چپ می‌شود.

اصلاً کاری به دیدگاه‌های سیاسی‌شون نداریم. آن‌ها به آن بستگی به پایگاه اجتماعی و یهودی بودن آن آدم و آن چیزهای فرانسوی بودن این آدم دارد. نه، کاری به آن کارش نداریم. لکان اصلاً در سنت پست‌مدرن فرانسه به‌عنوان یک ستون وجود دارد.

می‌گی یعنی اینکه فروید و لکان کاملاً درواقع ساپورت می‌کنند پست‌مدرنیسم را و درحالی‌که یونگ این‌جوری نیست و یونگ آدم دقیقاً علت اینکه آن‌جوری شد، چرا این‌جوری شد، یکیش همین است که یک جورهایی دارد قدیمی فکر می‌کند.

اصلاً برگشته خیلی قدیمی، برگشته به ۵۰ سال قبل. آره، خب این یک مشکله، این افتخار نیست. منظورتون چیه؟ اینکه آن‌وقت این‌جوری مسترها شروع به گوش دادن کردن، خیلی حائز اهمیته، واقعاً خیلی حائز اهمیته، یک مشت چرت‌وپرت‌ان.

آها، خب واقعاً این‌جوری نیست. اگر چرت‌وپرت‌ان، این‌قدر مشترکات در آن پیدا نمی‌شود.