در این جلسه رویا از دیدگاه یونگ و فروید بررسی میشود، با تمرکز بر تحقق آرزو، سانسور و محتوای پنهان. بحث به تفاوت مدل ناخودآگاه یونگ با مدل فرویدی میرسد و نمونههایی از تعبیر رئالیستی و سمبولیک ارائه میشود. تداعی آزاد و سنجش دوری رویا از سطح رئالیستی نیز مطرح است.
ادامه بحث رویا از دیدگاه یونگ
خب، من از جلسه قبل شروع کردم یک مقدار در مورد رویا از دیدگاه یونگی صحبت کردم. تقریباً میتوانم بگویم که آن مباحث تئوریک که اول مطرح کردم در مورد ارتباط با ارتباط ناخودآگاه جمعی با اینفورمیشن و این حرفها، یک جوری به یک سوالی منجر شد که ظاهراً میبایست جلسه قبل جوابشو میدادم و ندادم.
و اولین جلسه میخواهم یک توضیح مختصری بدهم که این انحرافی که در مسیر صحبتها پیش اومده، یک مقدار دلیلش این است که فکر میکنم هنوز داده و چیزهای تجربی به اندازه کافی من مطرح نکردم که بخواهم تئوریها را تا آخرش بگویم.
احساسم این بود که به جای بحث کردن، در واقع یادتون باشه قرار شد که درباره آن بخش مهم تئوری یونگ درباره آرکتایپها صحبت بشه، ولی عملاً من جلسه قبل وارد بحث رویا شدم.
این جلسه هم میخواهم بحث رویا را ادامه بدهم. هیچ بعید نیست که جلسه بعد هم ادامه بدهم.
آرکتایپها و ترجیح شواهد تجربی
و فکر میکنم که آرکتایپها مثلاً در از طریق رویاها کشف شدن و اسطورهها و طبعاً از لحاظ تئوریک آنقدر تئوری قوی وجود ندارد. از در آثار یونگ که اصولاً تئوری زیاد وجود ندارد و الان در حال حاضر هم من حداقل فکر میکنم بخش مربوط به آرکتایپها هنوز از لحاظ تئوری مشکلاتی دارد.
و بنابراین آن قسمت تجربی که قویتره را طبیعی است که من ترجیح میدهم بگم، یک جوری قانع بشین، همونطور که یونگ قانع شد که یک چیزهایی به اسم آرکتایپ مثلاً وجود دارند. ولو اینکه نفهمیم که اینها دقیقاً چه هستن، چگونه به وجود اومدن.
یونگ همیشه یک حرفهای مبهمی میزند که اینها بازمانده نمیدانم تجربیات اجداد ماست. در ژنتیک مثلاً فرض کن یک جور حالت ارثی دارد. و هیچوقت هم تاکید نمیکند که واقعاً دارد یک تئوری ارائه میدهد و نظرش این است که حتماً اینجوری است. یک احساس کلیای وجود دارد که لابد اینجوری است مثلاً.
یک چیزهایی مثلاً وقتی که اسطورههای یونانی یک جایی ظاهر میشن، لابد یک تجربه مشترکی وجود دارد بین آن یونانیای که این اسطوره را ساخته و منی که الان اینجا دارم این کار را میکنم. پس انگار یک جوری از اجداد منه حقایق و چیزهایی به ارث رسیده.
تجربه شخصی و قوت تفسیر یونگی
من احساس شخصیام این است که قسمت تفسیر رویا در نظریه یونگ جزو قویترین قسمتهاست و حتی میخواهم بگویم که مثلاً تجربه شخصی من این است.
اگر از من بپرسن که تو چطور بین یونگ و فروید تمایل بیشتری پیدا کردی به یونگ، میگویم به دلیل تجربه شخصی خودم با رویاها و اینکه این دو تا شیوه تفسیر رویا که بر اساس دو تا تئوری مختلف بنا شدن، تئوری یونگ خیلی خیلی بهتر جواب میدهد.
ممکن است من نتونم این تجربه شخصی خودم را به شما منتقل بکنم. حداکثرش این مگر اینکه شما باور کنید که مثلاً رویاهایی که من دیدم اینها بوده. من نمیتوانم رویاهای خودم را پرده برداری کنم به عنوان یک فکت عمومی به شما عرضه بکنم و بعد به شما بگویم که این تفسیر بهتر از آن تفسیر بوده. دقت میکنین؟
یعنی با زندگی من، با مثلاً فرض کنین اتفاقهایی که برای من افتاده هماهنگی بیشتری داشته. ولی قبول بکنید که شما میتوانید این تجربه را خودتان تکرار کنید.
دعوت به سنجش نظریه با رویاهای خود
من رسماً دارم شما را دعوت میکنم برای قضاوت در مورد دو تا نظریه مثلاً روانکاوی، یک مقدار در واقع به خودتان رجوع بکنید. به اینکه یونگ یک فکتهایی ارائه میده، رویاهایی از بیمارای خودش نقل میکنه، فروید هم از بیمارای خودش رویا نقل میکند.
یونگ از یک در یک سطح وسیعتری از اقصا نقاط دنیا رویاهای جمعآوری کرده و در کتابهاش نقل میکند یا اسطورهها. اسطورهها خب به هر حال یک چیزهایی فکتهای بینالاذهانی بهتری هستند برای اینکه به هر حال کتابها وجود دارند و ما میدانیم که مربوط به دوران خیلی قبل هستند.
فکر میکنم این یک روش بسیار بسیار مفید در از لحاظ اینکه آدم بتواند قضاوت بکند که کدام یکی از این نظریهها بهتر دارند در مورد رویا نظریهپردازی میکنند و از لحاظ عملی شیوهای که ارائه میدهند برای تفسیر بهتره، مراجعه کردن به رویاهای شخصی هر آدمی میتواند یک ملاک خیلی خوبی برای خودش باشه.
اطلاعات رویا از نگاه فروید و یونگ
و طبعاً خب تجربههای غیرقابل انتقالی هستند رویاها به طور کلی. هرچند که تفسیر اسطورهها و مثلاً بحثهایی که Jung در مورد اسطورهها میکنه، خب طبعاً آن هم میتواند ملاک خوبی باشه برای اینکه Jung در این زمینه قویتره.
این نکته را من گفتم برای خاطر اینکه اصولاً میل دارم که مردم را دعوت بکنم که به رویاهای خودشان دقت بکنند و سعی بکنند که یک مقدار یاد بگیرند که از رویاها چگونه میشود استفاده کرد.
و این جدای از این است که بخواهیم از لحاظ تئوری تشخیص بدهیم که Jung دارد درست میگوید یا Freud دارد درست میگوید. چه Freud راست بگوید چه Jung راست بگه، به هر حال در رویاهای ما اطلاعات خیلی خیلی ارزشمندی وجود دارد.
اگر با دیدگاه Freudی نگاه کنید، میتوانید بگویید که در رویاها اطلاعات خیلی ارزشمندی وجود دارد درباره ویژگیهای روانی خود فرد، عقدههای روانی، مشکلات روانی، بعضی از مشکلاتی که از کودکی مثلاً باقی مانده و الی آخر.
از دیدگاه Jung علاوه بر اینکه یک چنین ویژگیهایی تو رویا ظاهر میشن، حقایقی در مورد زندگی شما، در مورد آینده نزدیک به طور متعارف، تحلیلهایی در مورد موقعیتی که شما در آن قرار گرفتید و متوجهش نیستید و رویا به نوعی، من چندین بار تاکید کردم جلسه قبل که نظر Jung این نیست که ناخودآگاه نشسته غمخوار ماست و مثلاً رویاهایی را ترتیب میدهد که به ما پیامهایی در مورد مثلاً اصلاح رفتارمون در زندگی بده. ولی روی این حرف را زدم و الان دارم تاکید میکنم که اگر اینجوری نگاه کنین مشکلی پیش نمیآید.
ناخودآگاه غمخوار نیست؛ زبان سطح بالا
مثل یک زبان high level. من فکر میکنم با اینکه میدانم اینجوری نیست ولی تصور میکنم و اینجوری هم حرف میزنم در مورد ناخودآگاه.
میگویم ناخودآگاه مثلاً در این رویا یک چنین پیامی به من داد. ولو اینکه واقعیت این نیست. واقعیت این است که ناخودآگاه از لحاظ مثلاً تئوری Jung دارد برای خودش کار میکند. مثلاً فرض کنید یک تعادلهایی به هم خورده دارد اینها را در واقع اینها به هم حالت تعادل برمیگردن، مسیر رشد مثلاً یک جوری یک حرکتهایی در مورد در هنگام خواب ایجاد میکند و الی آخر.
اینها به معنای این نیست که اونجای یک موجودی نشسته یک مرد بزرگی هست که غمخوار منه. ولی خود به خود چون تمایل به تعادل و رشد داره، بنابراین همیشه پیامهاش یک جوری در جهت مثبت در زندگی من میتوانند ظاهر بشوند.
من میخواهم در واقع کاری که دارم میکنم را یک خورده توجیه بکنم که از این کاری که از جلسه قبل شروع کردیم و ممکن است حتی طول بکشه، من هیچ نگرانی طول کشیدن این بخش از بحثها نیستم.
برای اینکه جدای از هدفی که تو این جلسات داریم که مثلاً تئوری روانکاوی را تا حدی بخونیم که بتوانیم در مسائل فرهنگی به کار ببریم، این یک مورد فکر میکنم ارزش این را دارد که یک خورده دور باشیم از آن هدف اصلیمون و در مورد رویاها یک مقدار بیشتر صحبت کنیم.
مخصوصاً که تئوری Jung خیلی وابسته است به تحلیل رویا و اسطوره و فکر میکنم بدون شناختن رویاها و یک جوری باور کردن این فکتها و دادههایی که Jung از رویاها در واقع در اختیار ما قرار میده، فهمیدن یک مفاهیمی مثل آرکتایپ، ضرورت اعتقاد داشتن به یک چنین چیزهایی که Jung گفته تقریباً منتفیه. شما در جایی دیگر غیر از مثلاً فعالیتهای روانی عمیقی مثل رویا، حضور آرکتایپها را ضرورت نمیشود که فرض بکنید.
یادآوری: مبانی فروید با گسترش یونگی
من به عنوان یادآوری فقط میگویم که تو جلسه قبل کاری که کردم مطابق با همان چیزی که از اولین جلساتی که در مورد Jung شروع کردم گفتم، خارج از نظریه رسمی Jung اونطوری که خودش بیان کرده، من جلسه قبل سعی کردم مبانیای را که Freud برای مکانیسم به وجود اومدن رویا در واقع بیان کرده، نظریه Freud را سعی کنم نشان بدهم که میتوانیم نظریه Freud را بپذیریم و با آن تغییراتی که در مفهوم ناخودآگاه دادیم که یک مقدار عمیقترش کردیم، بزرگترش کردیم، به اضافه اینکه مفهوم رسیدن به تعادل و اینکه این تعادل دینامیکه، همه چیزهایی را که در واقع یونگ میگوید را به نوعی به دست بیاریم بدون اینکه لازم بشود که مبانی نظری رویای فروید را در واقع کنار بگذاریم.
خیلی مختصر فقط بهتان بگویم که اگر یادتون باشه نظریه فروید اساساً اینجوری بود که ما یک آرزویی را همیشه میبینیم که در رویا تحقق پیدا میکند که در سادهترین حالات، مبتذلترین حالات مثلاً آرزوی این است که به خواب خودمان ادامه بدهیم مثلاً در مقابل صداها و اغتشاشهایی که از بیرون مثلاً به صورت جسمانی دارد به ما وارد میشود مقاومت میکنیم و رویا این وظیفه را انجام میدهد.
چیزهایی میبینیم در رویا که به نوعی در واقع اختلالها را شبیهسازی میکنند با یک چیزهایی که بتوانیم به خواب خودمان ادامه بدهیم مثل اینکه شما اگر یک ساعتی به مدت یک دقیقه زنگ بزند اگر یک دقیقه مقاومت بکنید یعنی در خوابتون به شکل یک صدای زنگی چیزی وارد بکنید لازم نیست که خودآگاهیتون در واقع به حدی از هوشیاری برسد که این ساعته که دارد زنگ میزند.
در واقع رویا یک فریبی آنجا انگار دارد اعمال میکند که شما همچنان به خواب خودتان ادامه بدهید. از این مشاهده ساده و البته خب مشاهدههای عمیقتری که فروید در مورد بیماریهای خودش داشت نهایتاً به این نتیجه رسید که کلاً میتوانیم تئوری رویا را بر اساس همین مبنا بگذاریم.
تحقق آرزو و اصل لذت در رویا
مکانیسم رویا اصولاً اینجوری است که شما یک گرایشی دارید، یک آرزویی دارید که رویا آن را برای شما تحقق میدهد. چرا تو تئوری فروید این نگاه، نگاه طبیعیه؟
به غیر از مسائل تجربی که پشت پشت این ایده هست برای خاطر اینکه خب فروید احساسش این است که رویا اگر به وجود میآید باید این انرژیهای روانیان که دارند این کار را انجام میدن، رویا را به وجود میارن و انرژیهای روانی هم از در نظریه فروید به یک طرح خاصی در جهت لذت بردن و دور شدن از تنشی که جاری میشوند.
اینطوری نیست که مثلاً فرض کنید تو تئوری فروید شما بتوانید بگویید که انرژیهای روانی در جهتی که خیر و صلاح مثلاً شخص هست جاری میشود. فروید یک خورده مکانیسمهای روانی را ساده کرده، مثلاً مثل یک سیستم فیزیکی بهش نگاه میکنه، انرژیها جاری میشوند برای خاطر اینکه تنشها را به حداقل برسونن و لذت را به حداکثر برسونن.
بنابراین تنها چیزی که ممکن است در را در حالت خواب باعث جاری شدن انرژی و به وجود اومدن یک تصویری مثلاً رویا بشود که این به هر حال یک فعالیت روانیه، این است که یک لذتی در کار باشه و یک دور شدن از تنشی در کار باشه. بنابراین هر رویایی باید در بطن خودش لذتبخش باشه.
یعنی آرزوهایی را برآورده بکند ولو اینکه ما در به اصطلاح وقتی رویا را میشنویم آن آرزو رو، آن محتوای پنهان رویا را به راحتی درک نکنیم.
سانسور، اعوجاج و محتوای پنهان
مثلاً فرض کنید اگر یک نفر یک دختری خواب میبیند که مادرش مرده در خواب محتوای پنهانش این است که این میل دارد که مادرش بمیره و به این ترتیب یک آرزویی را دارد در واقع محقق میکند ولی رویا همیشه این را با سانسور، با یک اعوجاجهایی که خیلی برخوردنده نباشه، بنابراین سمبلیک بودن و همه این مکانیسمهای پیچیدهای که محتوای نهفته رویا را از محتوای ظاهریاش دور میکند برای خاطر این است که ناخودآگاه طوری میخواهد آرزوهای خودش را به تحقق برسونه که باز مزاحم خواب نباشد.
مثلاً فرض کنید اگر یک پسری میل دارد پدر خودش را بکشه در آرزوی پنهانش از دوران کودکی مثلاً عقده اودیپش این بوده خب اگر بیاید در خواب ببیند که دارد سر پدرش را میبرد که مطمئناً قابل تحمل نیست برایش.
پس میبیند که پدرش در خواب به طریقی که ربطی به این نداشته از دنیا رفته و حتی فروید تأکید میکند که در چنین خوابی طرف خیلی گریهزاری هم میکند در خواب، ابراز ناراحتی میکند.
یعنی همه چیز طبیعی جلوه میکند که انگار غم وجود دارد ولی محتوای پنهان این است که واقعاً آن آرزویی که تحقق پیدا کرده این است که به دلایل اودیپی این شخص میخواسته که پدرش از جلوی راهش در واقع کنار برود و این ایده در واقع تحقق و آرزو به نظر من هیچ مشکلی ندارد اگر حفظش بکنیم ولی مبانی یونگی رو، نگاه یونگی به ناخودآگاه را در واقع باهاش مخلوط بکنیم.
در نگاه یونگی ناخودآگاه یک چیزی نیست که از آرزوهای کودکی و تجربیات شخصی آدمها آمده باشه.
آرزوهای تعادل جسمانی و روانی
این یک بخش خیلی سطحی ناخودآگاهه بلکه آرزوهای ناخودآگاه آرزوهای مکانیسمهای جسمانی و روانی ما هستند. مثلاً میل به تعادل داشتن. این هم به نوعی آرزوئه دیگر. من میتوانم بگویم که تمام مکانیسمهای حیاتی من آرزو دارند که به یک حالت تعادلی برسند از لحاظ هورمونی از لحاظ تنشهای عصبی و الی آخر و آرزو دارند که رشد بکنند.
این آرزوها این مفهوم آرزو را نگه داریم ولی خیلی خیلی ناخودآگاهترش بکنیم یعنی نه اینکه آرزویی که حتی لحظهای در زندگی این آدم کرده باشه مثلاً ببینید آرزوهای فرویدی به نوعی معنایش این است که طرف لااقل در سن دو سالگی یک لحظه آرزو کرده که پدرش بمیره.
یعنی انگار آرزو یک جوری خلاصه به سطح خودآگاه نزدیک شده یا به پیش آگاهی در واقع حداقل رسیده ولی در مورد یونگ اصلاً اینطوری نیست. شما میتوانید مفهوم آرزو را حفظ بکنید میل را حفظ بکنید بدون اینکه طرف به هیچ وجه ذرهای در خودآگاه خودش یک چنین میلی را احساس کرده باشه.
ممکن است من در تمام مدت عمرم تصوری از مسیر رشدی که باید در زندگیم طی بکنم و مکانیسمهای روانی من طوری طراحی شدن که مرا در جهت آن مسیر رشد در واقع قرار بدن ممکن است لحظهای چنین تصوری یا حتی چیزی شبیه این را تو ذهنم نیاورده باشم و از کسی هم نشنیده باشم ولی وجود دارد این میل و آرزو در اعماق ناخودآگاه ما وجود دارد.
میل به اینکه شما میلی به اینکه تعادل هورمونیتون یک وضعیت خاص داشته باشه در یک سن به خصوص این چیزی نیست که به خودآگاهی شما کوچکترین ارتباطی داشته باشه.
و من تلاشی که جلسه قبل کردم با مثال زدن از اینکه بیماریها چگونه میتوانند تبدیل به رویاها بشوند که این مثال خیلی به نظر خودم مثال ملموسیه و جنبه به اصطلاح فکتهای بینالاذهانی هم دارد یعنی لزومی ندارد که به رویاهای شخصی افراد رجوع بکنیم.
آرزوهای عمومی بشر و فاصله از فروید
در واقع تو جلسه قبل سعی کردم همینو بهتان نشان بدهم که اگر شما مفهوم این تعادل دینامیک یعنی تعادل همراه با رشد تعادلی که بستگی به سن و سال و موقعیت آدمها دارد را حفظ بکنید و فرض را بر این بگذارید که به طور طبیعی مکانیسمهای روانی ما و تمام جسم و روح ما به نوعی انگار آرزو دارند که در وضعیت تعادل مطلوب خودشان باشند پس من میتوانم بگویم که تئوری فروید را دارم حفظ میکنم و هنوزم دارم میگویم که در هر رویایی آرزویی تحقق پیدا میکند به دلیل اینکه اصلیترین آرزوها آرزوهای عمومی بشر. در مورد همان وضعیت تعادله آرزوهای ناخودآگاه و در عین حال یک جوری از فضای فرویدی دارم دور میشم.
یعنی لازم نیست وقتی که یک رویا را میشنوم فکر بکنم که باید در دوران کودکی این شخص دنبال آرزوی پنهانی بگردم. و حتی میتوانم دنبال آرزوهای عمومی بشر در واقع در رویا بگردم.
آرزوی اینکه این آدم از آن مسیرهای طبیعی که باید طی بکند منحرف شده و رویا یک جوری دارد این را برمیگردونه به سر جای خودش و به همین دلیله که استفاده کردن از این زبان های لول که بگویم که ناخودآگاه دارد پیام میدهد که خیر و صلاح تو چیست اشکالی پیدا نمیکند.
یعنی همیشه در واقع تو رویاها یک جنبه مثبتی وجود دارد که اگر یک نفر از وضعیتهای تعادل از وضعیتهای طبیعی دور شده باشه یک جوری انگار ناخودآگاه این را به سمت تعادل و رشد دارد میکشه.
و به هر حال هدفم تو جلسه قبل این بود که با استفاده از تئوری فروید یک مبنای نظری برای حرفهای یونگ در واقع سعی کنم بیان بکنم.
خود یونگ اصولا تلاش چندانی برای اینکه مثلاً در مورد درباره مکانیسمهای به وجود اومدن رویا و ارتباطش با شیوههای تفسیری خودش خیلی انجام نمیدهد به دلیل همان ویژگی کلی که تو نظریهاش هست که بیشتر در واقع یک دیدگاههای تجربی را بیان میکند تا اینکه بخواهد نظریهپردازی بکند.
بفرمایید. تعادل را که شما فرمودید من تعریفی ارائه نکردم ولی فکر میکنم که من سعی کردم که توضیح بدهم که لازم نیست حتی خیلی ارجاع بدهید به مفاهیم روانشناسی. من میتوانم تعادل را به عنوان یک پدیده فیزیولوژیک در نظر بگیرم.
در واقع در مسیر سریع بله یعنی مثلاً فرض کنید شما یک انسان به طور طبیعی وضعیت هورمونهاش باید تو یک وضعیت خاصی باشه. اگر مثلاً هورمونهای اضطراب بیش از اندازه ترشح بشود این از حالت تعادل خارج شده. یعنی شما الان نه به نظر میآید مسائل زیستی به دلیل اینکه خیلی خیلی قدیمی هستند به آن صورت تحت تاثیر فعالیتهای اجتماعی قرار نمیگیرند.
نه اینکه هورمون هورمونهای بدنی آدم ممکن است تحت تاثیر فعالیتهای اجتماعی یا افکار و عقاید خاصشون از حالت طبیعی خارج بشوند ولی آن حالت طبیعی اینجوری نیست. ایران و آمریکا خیلی فرق کند. یعنی مثلاً فرض کنید حالت طبیعی موجوداتی که اینور دنیا زندگی میکنند این باشه که یک هورمونشون دو برابره هورمون دیگهشون باشه، آنور دنیا برعکس.
به نظر میآید در حال وضعیت هورمونی، تنشهای عصبی اینها چون مکانیسمهای ببینید اینجوری نگاه بکنید. هیچوقت تا حالا شده فکر بکنید به اینکه ما باید پزشکی آفریقایی داشته باشیم، پزشکی ایرانی داشته باشیم چون مردم ایران مثلاً یک جوری ویژگیهای جسمانیشون یک تفاوتهایی با جاهای دیگر دارد. واقعاً اینجوری نیست. یعنی سیاهپوست و سفیدپوست و زردپوست کلیهشون همونجور دارد کار میکند.
ببینید یک چیز خیلی مهم که الان لااقل من میتوانم با یک فکت علمی خیلی خیلی روشن بیان بکنم که چقدر انسانها با وجود اینکه فکر میکنند با همدیگر تفاوت دارند عمیقاً به همدیگر شبیهان. تقریباً یکسان هستند. این دادههای جدید ژنتیکه. که ۹۹ و ۹ دهم درصد این ژنوم انسان در همه آدمها مشترکه.
اختلاف در یکهزارمه. یعنی تمام این اختلافهایی که میبینید مثلاً چهرهها با همدیگر فرق میکنه، سایز آدمها فرق میکنه، از چیزهای ظاهری هرچه که میخواهید بگویید اینها کلاً یکهزارمه. ما معمولاً توجه نمیکنیم به آن جنبههای مشترک. اینکه همهمون دو تا کلیه داریم، این کلیهها بینهایت شبیه همدیگر کار میکنند. یعنی مواد مشخصی را میگیرن، تصفیه میکنند.
اطلاعات مربوط به اینکه این کلیه چه جوری به وجود بیاید و کار بکند تو آن ژنوم هست دیگر. بر اساس آن رشتههای DNA اینها ساخته میشوند اصلاً. بنابراین خود همین یک دانه مثلاً عضوی مثل کلیه باعث میشود که کلی اشتراک بین آدمها به وجود بیاید. دیگر آفریقایی و نمیدانم آسیایی و اینها چندان با همدیگر تفاوت ندارند.
این یک داده زیستشناسی روزه که کلاً اختلاف آدمها در یکهزارم ژنومه. این هم نه اینکه یکهزارمش با همدیگر فرق میکند. یعنی ۹۹ و ۹ دهم درصد مشترکه، اختلافها تو آن یکهزارمه. حالا بعضیها تو یک جاهاییش اختلاف دارن، بعضیها ندارند. دقت میکنید؟ این بنابراین جواب اینکه تعادل را چه جوری میشود تعریف کرد، اینکه سطح مثلاً هورمونها نسبت به همدیگر چه جوری باید باشه، وضعیت تعادل چیه، کموبیش در آدمها ثابته.
حالا اگر هم در آدمها دقیقاً ثابت نباشد برای یک شخص خاص یک جور تعادل هورمونی مشخص آن آدم لااقل وجود دارد. دقت میکنید؟ مثلاً وقتی میترسه یک سری هورمونهاش ممکن است بیش از اندازه ترشح بشوند و از وضعیت عادی خودش خارج بشود و الی آخر.
علاوه بر این، مثلاً سطح انرژی موجود تو سیستم اعصاب در همه آدمها از یک حدی مثلاً اگر بیشتر باشه، احساس تنش میکنند. ولو اینکه ممکن است سیستم اعصاب آدمها با همدیگر فرق داشته باشه، به هر حال هر آدمی یک لولی برای احساس تنش دارد. لزومی ندارد این حرفهایی که ما داریم میزنیم حتی به این معنا بگیریم که همه آدمها یک نقطه تعادل مشترک دارند.
یک انسان یک چیزی داره، یک وضعیت تعادل طبیعی دارد. از نظر فعالیتهای بدنی، ضربان قلبش، ممکن است آدمها با همدیگر یک اختلافهای کوچیکی از نظر ضربان قلب بهطور طبیعی داشته باشند. ولی یک آدم اگر مثلاً فرض کنید دچار ضربان قلب بیش از اندازه شده باشه یا شیوه تنفسش تغییر کرده باشه، در رویا من دفعه قبل سعی کردم توضیح بدهم که اینها یک جوری ظاهر میتوانند بشوند.
این دور شدن از آن وضعیت طبیعی. وضعیت طبیعی را میشود بر اساس ژنوم، بر اساس مثلاً فرض کنید یک دادههای تجربی مشخصی لااقل در مورد هر آدمی تا حدودی مشخص کرد.
بدون اینکه من واقعاً میل داشته باشم که اینجا یک بحثهای دقیقی مثلاً فیزیولوژیک و زیستشناسی بکنم، فکر میکنم که ایدههای زیستشناسی در حال حاضر کافی برای اینکه این تصور را به ما بده که جسم ما، وضعیت به اصطلاح عصبی ما، اینها به نوعی یک وضعیتهای متعادلی در واقع برای خودشان دارند که سعی میکنند بهش نزدیک بشوند.
بفرمایید. اه نظریه تکامل را یکی از اه حالا میخواهم بگویم یکی از این مبانی را که بهشان میگن، خیلی این نظریه که بهشان هست، کلاً کل اینها خیلی منطقی نیست.
ولی به هر حال با هم اینها را دارن، میگویند که اینها را که میگویند که اینها خیلی کافی نیستند، شما میتوانید بیشتر از اینها. بعد شما در مطرح کردن اینها، سعی میکنید، باید یک چنین چیزی را هم در نظر بگیرید. این باز یک اثر را میتونه، اینها را میتواند یک موضوعی را من وارد میکنم که اگر این حرفها را بزنیم آنجا وضع بدتر میشود.
خب من مسئولیت این را قبول نمیکنم. من فکر نمیکنم آن ایراد ایرادی باشه که خیلی زیستشناسها مثلاً نگرانش باشند که حالا بخوان یعنی اینقدر آن ایراد برعکس، اینقدر آن ایراد یک چیز واضحیه به نظر من که دیگر یک خرده اینور آنور کردنش و پیچیده کردن اوضاع خیلی اوضاع را خراب نمیکند.
به نظر من آن ایراد نتیجهاش این است که زیستشناسها باید دنبال مکانیسمهای غیر از این موتاسیون به معنای فعلیاش باشند برای تغییر موجودات. نه اینکه نظریه تکامل رد میشود. من فکر آن ایراد نتیجهاش به نظر من این است و به نظرم نتیجه درستیه و اگر این حرفهایی که من دارم میزنم اینجوری هیچوقت نگاه نکردم، اگر این حرفهایی که دارم میزنم آن ایراد را تقویت میکند من خوشحالم.
برای خاطر اینکه به هر حال زیستشناسها باید این را بپذیرن که این شیوه موتاسیونی که الان در ژن ژنها پیدا کردن کافی نیست برای این روند تکامل. متوجهاید؟ ببینید نظریه دار نظریه داروین بر اساس فرض این است که در موقع زاد و ولد یک تغییرات جزئی، یک جهشهایی ایجاد بشود.
دقت میکنید؟ اینکه این گامهایی که به طور تصادفی برداشته میشود چه طولی داشته باشه، این تو نظریه داروین دیگر بحث نمیشود برای خاطر اینکه داروین اصولاً وارد این نمیشود که مکانیسم این جهشها چیست. امکانش را ندارد واردش بشود.
فقط میگوید اگر فرض کنیم که یک چنین جهش گامهایی وجود دارد در هنگام مثلاً توارث، آنوقت میتوانیم بگوییم که با انتخاب طبیعی این سلسله موجودات به وجود اومدن و الی آخر. خب؟ حالا از وقتی که بحثهای ژنتیک پیشرفته، DNA کشف شد و اینها به اصطلاح در دیسیپلین نئوداروینیسم، اینها میگویند آن چیزهایی که داروین پیشبینی کرد بود به اصطلاح گامهای تصادفی که برداشته میشه، همین موتاسیونیه که ما میگوییم.
یعنی مثلاً فرض کنید یک دانه از این نوکلئونها حذف میشود یا یک چیزی میآید اینجا میشینه و الی آخر. من میگویم که همان ایرادی که شما دارید میگویید این را در واقع رد میکند. این جهشهای کوچک که هیچچیزی در واقع نیستند امکان ندارد این سلسله موجودات را به این شکل در این زمان کوتاه بتواند از همدیگر جدا بکند و این گونهها به وجود بیان.
به نظر من اینجا یک مشکل خیلی اساسیای وجود دارد. منتها نه مشکل در اساس تئوری داروین، در اینکه آیا آن جهشهایی که ما الان در زیستشناسی بهش معتقدیم و دیدیم که وجود دارن، اینها کفایت میکند برای اینکه آن تئوری در واقع کار بکند یا نه.
به نظر من شخصاً دارم به عنوان یک ریاضیدان دارم بهتان میگویم واضح است که نه. و اگر این حرفهای من دارد تقویت میکند آن اشکال رو، خب من خیلی خوشحالم. فکر میکنم به هر حال زیستشناسها مجبور میشوند که یک خرده تحقیقات بیشتری بکنند که در موقع زاد و ولد من فکر میکنم جهشهای خیلی بزرگتر از آن جانشینیهای رندوم نوکلئونها پیش میآید.
یعنی یک مکانیسمهایی یک خرده پیچیدهتری وجود دارد که باعث میشود که در حین به اصطلاح زاد و ولد و توارث یا حتی قبل از اینکه زاد و ولد اتفاق بیفته، تغییرات یک خرده بنیادیتر به وجود بیاید.
الان مثلاً من برای اطلاع شما میگویم که در هفت، هشت، ده سال اخیر خیلی خیلی زیستشناسها توجه به این کردن به چیزی که بهش میگویند انتقال ژن افقی. یعنی انتقال ژنی که بین دو تا موجود زنده در حال حیات به وجود میآید. نه اینکه صبر بکنیم که موقع زاد و ولد یک تغییراتی در ژن ژنها به وجود بیاد، ژنها کپی بشوند یا نمیدانم موتاسیون اتفاق بیفتد.
در زمان حیاتش در اثر مجاورتش با موجودات زنده دیگر. این در پدیدههای در موجودات ماکروسکوپیک مثل ما خیلی نادر مشاهده شده. ولی الان دادههایی که وجود دارد در سالهای اخیر از به نظر میآید که اصلاً تغییرات ژنوم در باکتریها به شدت از تاثیر انتقال افقیه.
یعنی باکتریها در زمانی که در حال حیات هستند تغییراتی را در واقع به صورت افقی از همدیگر میگیرند. مثل اینکه یک ویژگی را از یکی دیگر به این یکی بتوانید منتقل بکنید. من احساسم این است در سالهای آینده این اتفاق میافتد.
نه حالا بخواهم بگویم که همین به اصطلاح انتقال ژن افقی مکانیسمهایی باید پیدا بشود که این مکانیسمها تاثیر خیلی خیلی شدیدتر و بزرگتر یعنی من به عنوان میگویم به عنوان یک ریاضیدان، خب به من بگویید که آقا من یک پترنی دارم از اینکه این موجودات مثلاً از اینجا شروع شده و این درخت حیات اینجوری مثلاً رشد کرده. خب؟ بعد من خب الان از لحاظ زیستشناسی مولکولی شما هر موجودی را میتوانید بگویید به عنوان یک سیکوئنس تعریفش بکنید.
در این درخت حیات اینجوری مثلاً رشد کرده خب؟ بعد من خب الان از لحاظ زیستشناسی مولکولی شما هر موجودی را میتوانید بگویید به عنوان این سکوئنس تعریفش بکنید دیگه، یک سکوئنس از چهار تا حرف. خب؟ همه ویژگیهاش تو این سکوئنس هست. درست؟ آره، من منظورم ژنومشه دیگر.
ژنومی که چهار تا نوکلئون در یک جایی میشینه، یک طولی دارد و تبدیل میشود به اصطلاح حالا به یک موجود زنده. حالا شما به من میگویید که این سکوئنس مثلاً فرض کنید مربوط به بوره خره، این سکوئنس مربوط به خره و حالا میخواهیم یک وضعیتی را بررسی بکنیم که این بوره خر در اثر موتاسیون یک خر به دنیا آورده باشه.
خب بعد تعداد جاهایی را که با همدیگر فرق دارند را نگاه میکنم، میبینم مثلاً یک میلیون تاست. میگویم خب مکانیسمشون چیه؟ میگویند مثلاً خب به طور رندوم با این احتمال یک چیزی این شکلی بیاید اینجا بشینه.
من میگویم اگر ۱۰۰ هزار میلیارد بار هم این آزمایش تکرار بشود به طور رندوم محاله که این ۱۰ تا یک میلیون تغییر به شکل معنیداری این بوره خر را تبدیل به جانور دیگهای بکند.
این مگر اینکه مثلاً فرض کنید تمام طیف پیوستهای بین بوره خر و خر را هم لااقل ببینم تو طبیعت. این گسستگی گونهها، فاصلهشون و اینکه در زمان مشخصی این اتفاقها افتاده به نظر میآید که موتاسیون به اندازه کافی ابزاری نیست که بتوانیم توجیه بکنیم.
یعنی باید یک جور حالا انتقال ژن افقی در نظر بگیرن، مکانیسمهایی باید در نظر بگیرند زیستشناسا که یک خورده مقاومت میکنند و در واقع یک جوری آن ایدهها را بسط بدن که این تغییرات چگونه اتفاق میافتد. و به هر حال من فکر میکنم ایراد، ایراد جدیایه و اگر به نظر شما این حرفها آن ایراد را یک جوری دارد تقویت میکنه، از نظر من باعث خوشحالیه.
خیلی خوب است. خوب است. حالا. در این زمینه. آره، آخه حالا که چقدر مهمه، من زیاد من حقیقتش احساس این شکلی ندارم. فکر میکنم که اینجا یک چیزی هست که زیستشناسا به هر حال باید در موردش یک کاری بکنند و فکر میکنم که این کار را نه چندان در زمان خیلی طولانی میکنند.
یعنی احتمالاً مکانیسمهای جدید پیدا میکنند. میدانید که از مثلاً ۴۰، ۵۰ سال قبل مدام چیزهایی پیدا شده. یعنی مثلاً فرض کنید من فکر نمیکنم خیلی وقت باشه که میدانند که ژنها خودشان کپی میکنند. یعنی یک چیزی غیر از اینکه یک نوکلئون مثلاً فرض کنید تصادفاً بیاید یک جایی بشینه. ژن یک جوری ویژگیای دارد که خودش را کپی میکند مثلاً.
بنابراین یک دفعه یک تغییر یک ذره بزرگتری در واقع ایجاد میشود. کلاً من احساسم این است که این از لحاظ ریاضی این تغییرات کوچک، این به اصطلاح دایورسیتیای که در موجودات هست و به قول شما حالا در این طول زمان کوتاه را توجیه نمیکند. بنابراین مکانیسمهای دیگهای وجود دارد و این نظریه تکامل را رد نمیکند.
فقط شکل فعلیشو تغییر میدهد. در واقع نئوداروینیسم، یک نوع داروینیسمه با یک فرضهایی که به نظر من چندان درست نیست. به قول یکی از دوستان من میگوید که نئو نئوداروینیسم. یعنی باید این نئوداروینیسم را نگه داریم، موتاسیون هست ولی یک چیزهای دیگهای هم مثلاً بهش اضافه بشه، نوتر بشود.
مفهوم انتخاب طبیعی را مثلاً در لولهای میکروسکوپیک میشود در نظر گرفت. ایالآفم. یعنی به هر حال حتی ممکن است مثلاً فرض کنید بردن انتخاب طبیعی به لولهای میکروسکوپیک با خود داروینیسم مثلاً یک خورده تفاوت ذاتی داشته باشه. ولی ماهیتاً میشود گفت این نچرال سلکشن مثلاً فقط دارد تأمین پیدا میکند نه اینکه اساساً نظریه آره، استراکچرش عوض نمیشود.
بنابراین پیدا کردن تعبیر اینکه آن گامهای تصادفی که داروین میگفت چه هستند، این لزوماً این نیست که اگر این رد بشه، یعنی تعبیر فعلی رد بشه، اصل نظریه رد شده. این را اشتباه نکنید. بنابراین خیلی از ایرادهایی که به نظریه تکامل گرفته میشه، به نظریه تکامل با این روایت فعلیشه، نه به نظریه تکامل به معنای کلیش که مثلاً فرض کنید اساسش این است.
شما یک سری گام تصادفی فرض کنید و بعد فرض کنید یک مکانیسم نچرال سلکشن هست و میگوید که این به هر حال کافیه برای اینکه این به وجود اومدن گونهها را مثلاً تکور موجودات را توجیه کنه، نه تکامل. این واژه تکامل از اول در نظر در زبان فارسی گذاشتن جای تکور.
اِوولوشن به معنای تکامل نیست. ها؟ واژه اِوولوشن تو زبان انگلیسی هیچ معنایی از کمال در آن نیست. ولی وقتی میگویید تکامل، مثلاً همه یک جوری احساس میکنند که واقعاً یک حسی از مثلاً به کمال رسیدن موجود تو شخصاً این باید آن مکانیسم در آن یک خاصیتی باشه که انسانها را مثلاً موجودات را به کمال برسونه.
در حالی که یک خورده مکانیکیتر از این فکر میکنم هست، از این نظری. به هر حال من اینجوری نگاه نمیکردم، به نظرم خیلی مهم نیست، یعنی ربطی به آن موضوع ندارد ولی اگر کمک میکند که زودتر یک خورده این مکانیسمها گسترش پیدا بکنن، فکر میکنم خیلی خوب است. یعنی شخصاً احساس رضایت میکنم.
خب، من در
ادامه بحثهای جلسه قبل، دیگر بدون اینکه بخواهم وقت صرف بکنم، مثلاً همه چیز را مبنای نظری بدم، فرض کردم در واقع اینکه با همان نگه داشتن این تئوری که در رویا آرزویی تحقق پیدا میکنه، بتوانیم حرفهای خودمان را ادامه بدهیم.
یک جوری رسیدن به تعادل، رسیدن به رشد، مثل اینکه آرزوی تعادل، آرزوی رشد اینها را هم در واقع اضافه بکنیم، چیزهایی که خیلی دیگر زیادتر ناخودآگاه، ببینید کلاً این حس باید موقع مطالعه Jung در مقایسه با Freud برایتان به وجود آمده باشه.
ناخودآگاه عمیقتر یونگ و کاربردهای متفاوت
ناخودآگاه Jung خیلی عمیقتره، یعنی خیلی دورتر از آگاهیه. یک جوری این در تمام کاربردهایی هم که بعداً من میگم، همیشه در واقع من میتوانم این را به عنوان یک ملاک بهتان بگویم.
اینکه چقدر از خودآگاهی دور شده باشین، من هی مدام تاکید میکنم که به هیچ وجه قصد ندارم و اصلاً این کار را درست نمیدانم که بیام بگویم نظریه Jung خوبه، نظریه Freud خوبه، این یکی از آن بهتر است. اینکه هر کدومشون، اینها مثل نظریههایی هستند که هر کدومشون در یک زمینههایی بهتر کاربرد پیدا میکنند.
فروید در نقد ادبی و سینما
نظریه Freud، من حالا به دلایلی که بعداً در موردش بحث میکنم، در نقد ادبی، در نقد سینما بیشتر از نظریه Jung کاربرد دارد. چرا؟ مثلاً همین الان بگذارید وارد، بگوییم که وارد بحث بشوم به طور عمیق، برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید وقتی که یک هنرمندی دارد یک داستان را به وجود میآورد یا یک مثلاً فیلم رو، مخصوصاً بگذارید از فیلم صحبت بکنیم برای اینکه همراه با خلق تصویر هم هست، شباهت به رویا دارد.
واقعاً نمیتوانید بگویید در یک حالت ناخودآگاهی خیلی عمیق قرار دارد. در یک حالت بین خودآگاه و ناخودآگاه قرار دارد. کاملاً هم خودآگاه نیست، یعنی هیچ هنرمندی مطلقاً نمیدونه که همه اجزای اثر ادبی یا هنری خودش را چه جوری سر هم کرده. لازم نیست که الهام خیلی عجیب و غریبی شده باشه، مثلاً از خود بیخود شده باشه.
همین که مثلاً شما بگویید که این شخصیت را چرا گذاشتی اینجا، ممکن است یک توضیحاتی بده ولی بعداً شما خودتان متوجه این باشید که توضیح خیلی عمیقتری وجود دارد که این طرف نمیدونه خودش. ممکن است به یک چیزهای خیلی عمیقی در روانش بستگی دارد که خوشش میآید. چرا دوست دارد این شخصیت فیلمش بمیره؟
چرا دوست دارد آن یکی زنده بمونه؟ و الی آخر. واقعاً اینجوری نیست هنرمند نشسته باشه در مورد همه، حس حسش بهش میگوید که اینجا این باید بمیره، حسش بهش میگوید که و این حسها از ناخودآگاهی میآیند.
ولی نه از اعماق ناخودآگاهی مثل مثلاً چیزی که اسطوره را به وجود میآورد. بنابراین خلق آثار هنری خیلی وقتها در یک جایی بین خودآگاه و ناخودآگاه قرار میگیرد و اینجا اتفاقاً من فکر میکنم که تئوری Freud بهتر کار میکند.
خلق فیلم میان خودآگاه و ناخودآگاه
اکثراً. اکثراً بهتر کار میکند. مگر در یک مواردی من ممکن است هنوز تصمیمهای در واقع جلسات آیندهمو یک خورده دیرتر بگیرم که چه کار میخواهم بکنم. ممکن است یک فیلمی را من در موردش اینجا بحث بکنم که فکر میکنم ۹۹ درصد Jungیک.
یعنی اینقدر این آدم از حالت طبیعی خارج بوده وقتی که این چیزها را داشته میساخته. یعنی اصلاً نمیشود این فیلم را مطلقاً نگاه کرد و این را به ناخودآگاه شخصی و اینجور چیزهاش ربط داد. به آرزوهای پنهانی. خود کار، اسم فیلم هست رنگ انار، از یک کارگردان معروفی به اسم Parajanov.
کارگردان روس، شوروی سابق که در اصل گرجی، ارمنی و یک چیزی تو این مایهها بود. گرجی بود ولی خودش را ارمنی میدونست. در عین حال یک جوری با آذربایجان شوروی هم احساس نزدیکی میکرد. سه چهار تا فیلمی که ساخته، هر کدومشون به یکی از آن فرهنگها مربوط میشوند.
رنگ انار و لایههای فرهنگی
مثلاً این فیلم رنگ انار یک فیلم در واقع به شدت ارمنیه.
تمام نمادها، تمام در واقع ماجراها تو ارمنستان میگذره درباره شخصیت فرهنگی معروف ارمنستان. در یکی از مصاحبههاش گفته که من فیلمهامو اینجوری میسازم که وقتی میخواهم یک صحنهای را بسازم، توانایی این را دارم به طور مثلاً غیرعادی که به ناخودآگاه خودم به خودم سفارش میدم، میخوابم و حتماً یک خوابی در مورد آن صحنه میبینم.
یعنی در یک حالت کاملاً ناخودآگاهی یک چیزهایی به ذهنم میآید که وقتی بیدار میشم اینها را تبدیل به فیلم میکنم. اگر این راست باشه خب با اگر راست نباشد هم میگویم به هر حال این فیلم تو حالت نزدیک به خودآگاه ساخته نشده. یعنی تو آن حالتهایی که Freud بتواند چیزی به ما بگوید.
به طور قطع من میتوانم بگویم خیلی خیلی چیزهای عمیقی تو این فیلم ظاهر میشود که مطلقاً خود این شخص اصلاً تجربهشو ندارد. خیلی شبیه به واقعاً آن مکانیسمهایی که اسطوره در واقع تولید میشود.
اسطورهها این مثلاً نگاه کنید در مقابل آثار هنری اسطورهها را با شیوههای Jung بهتر میتوانید تحلیل بکنید. برای خاطر اینکه اسطورهها خیلی خیلی ناخودآگاهتر از اونی هستند که به یک ناخودآگاهی یک فرد حتی مربوط باشند. واقعاً در یک جامعه به وجود میان و به طور خیلی خیلی عمیقی ناخودآگاه هستند.
بنابراین من اصولاً احساسم این است که نظریهها را به جای اینکه بیایم به جون همدیگر بیفتیم مثلاً بگوییم که الان این درست است آن غلطه، هر سه تا نظریه معروف روانکاوی کاربردهایی دارند در حوزههایی که باید سعی بکنیم که این حوزهها را بشناسیم و یک جوری یاد بگیریم که مثلاً تو این حوزههای مختلف تشخیص بدهیم که الان کدام یکی از اینها بهتر کار میکند.
حتی همزمان یک دانه یک اثر هنری همزمان میتواند سه تا لایه داشته باشه. لایه خودآگاه چیزی که آن خود هنرمند فکر میکرده دارد میسازه، لایه ناخودآگاه شخصی که با یک تحلیل Freudی درمیاد و زیرش ممکن است یک چیزهای اسطورهای باشه که اصلاً مطلقاً به زندگی شخص ربطی ندارد.
این یک چیزهای اسطورهای که میگویم چیزهای خیلی عمیق مربوط به ناخودآگاه جمعی همه انسانها و اینکه یاد بگیریم که این لایههای مختلف را کنار همدیگر ببینیم و تشخیص بدهیم که اینجا این لایه آن لایه واسطهای که Freud خوب میتواند کار بکند بنابراین از تکنیکهای Freudی استفاده بکنیم و لایههای عمیقتر را اشتباه نکنیم که آن را هم بخواهیم با همین تکنیک بهش نگاه بکنیم.
لولهای مختلف تحقق آرزو در رویا
اینکه کلاً ببینید الان این حرفهایی که من دارم میزنم اگر بپذیرید که رویا را به طور نظری برگردونیم به همان مفهوم آرزو همین الان مشخصه که خود یک رویای یک آدم میتواند در لولهای مختلف اتفاق بیفتد. یعنی اینجوری نیست که وقتی که حرفهای Jung را در مورد رویا میپذیرید حرفهای Freud حذف بشود.
همین الان ممکن است یک آدمی رویاش تحت تأثیر ناخودآگاه شخصیش به وجود آمده باشه. همان آرزوهای کودکیش در آن ظاهر شده باشه. چرا؟ به شرط اینکه در طول روز این آرزوهای کودکی تحریک شده باشند و یک جوری ساری انرژی شده باشند که بتونن رویا را ایجاد بکنند.
ممکن است در طول آن روز آن نوع مثلاً فرض کنید عدم تعادلهایی که مربوط به رشد و این چیزها میشود که آن لایههای عمیقتر را مثلاً فرض کنید مکانیسمهای روانی را به حرکت درآره زیاد پیش نیامده باشه ولی عوضش یک اتفاقهایی افتاده باشه که نزدیک به سطح ناخودآگاه شخصی باشه به اضافه اینکه حتی ممکن است چیزهایی که Freud بهشان پیشآگاهی میدهد را تحریک کرده باشه.
بنابراین وقتی رویا را نگاه میکنم باید عمقشو در واقع اول یک جوری با یک شیوهای بتوانم درک بکنم. این در چه مرحلهای به اصطلاح کجای ناخودآگاه دراومده.
تداعی آزاد و تکنیک فرویدی
حتی در تعبیر نمادها این درک اینکه این از چه لولی در واقع ظاهر شده این چه جوری ظاهر شده میتواند تأثیر بگذارد. بنابراین به هیچ وجه من تأکیدم این است که من جلسه قبل سعی کردم که بگویم اصولاً شیوه نگاه کردن Jungی لزوماً اینطوری نیست که نقد تئوری مثلاً مکانیسم به وجود اومدن رویا در Freud باشه بلکه میتوانم به طور کامل بگویم که میتوانم فرض بکنم که منتقلان به همدیگر فقط مفهوم آرزو را دارم تعمیم میدهم به یک چیزهای خیلی خیلی ناخودآگاهی و به
اضافه اینکه الان وقتی شروع میکنیم در مورد تحلیل رویا صحبت میکنیم مطلقاً اینجوری نیست که تکنیکهای تحلیل رویا که میگویم معنایش این است که هیچوقت تکنیکهای Freudی به کار نمیآید.
اصلاً تکنیکهای تداعی در مورد یک آدم اگر شما تشخیص دادید که اینجا این رویا به شدت یک رویای شخصیه و به دلیل تجربههای روزانهاش و تحریک شدن بعضی از آرزوهای عمیق دوران کودکیش به وجود آمده خوب است که از تکنیک تداعی استفاده بکنید.
بنابراین اصلاً در زمینه مکانیسمهای به وجود اومدن رویا و تفسیر رویا نمیشود گفت که باید یک نظریه را کنار بگذاریم آن یکی را بپذیریم. نظریه Jung را میشود یک تعمیمی از نظریه فروید بهش نگاه کرد با تاکید روی یک بخشهای دیگهای از فعالیتهای ناخودآگاه، فعالیتهای ناخودآگاه جمعی.
بفرمایید. که البته من که دسترسی به ناخودآگاه نداریم یعنی چی؟ یعنی شما به راحتی در مورد ناخودآگاه صحبت میکنید که چنین و چنان است. داریم دیگر. روانکاوی روانکاوی تعریفش از نظر من مجموعه تکنیکها و بحثهای نظریه که قرار است که محتویات ناخودآگاه را در اختیار ما قرار بده، مکانیسمهای ناخودآگاه را در اختیار، اصلاً تلاش ما برای همین است.
دسترسی مستقیم نداریم مثل همانطوری که مثلاً فرض کنید یک چیز عینی را نگاه میکنیم ولی هر چون مکانیسمهای ناخودآگاه وجود دارند و تظاهر پیدا میکنند در بیماریها، در رویاها، در آثار هنری و هر فعالیت بشری. در خودآگاهترین فعالیت بشری ناخودآگاه ظاهر میشود. برای خاطر اینکه به نظر میآید ما چیزی خودآگاهتر از زبان و کلام در واقع نداریم.
به نوعی حتی شاید بشود گفت که خودآگاهی از کلام دارد نشأت میگیرد. و اگر این را قبول بکنید و یک خورده نظریات لکان را ببینید آنوقت میبینید که در آن چیزی که خیلی خیلی فکر میکنید خودآگاهه، یک از عمیقترین چیزهای ناخودآگاه در واقع آنجا وجود دارد. بنابراین نمیشود گفت که ما به ناخودآگاه دسترسی نداریم، دسترسی مستقیم نداریم.
نمیتوانیم دستکاریش بکنیم. این خیلی فرق میکند. دسترسی داشتن به این معنی که من نمیتوانم دست بکنم توش، مثلاً یک آرکتایپ بکارم یک جایی. اینها یا هستند یا نیستند یا نمیتوانم یک جوری حتی ناخودآگاه شخصی خودم را به راحتی دستکاری بکنم. ولی مثلاً شیوه تخلیه فرویدی یک جوری به هر حال خالی کردن انرژیای که یک جایی در ناخودآگاه ذخیره شده.
بنابراین اصولاً اینجوری نیست که من دسترسی کاملی ندارم برای ایجاد کردن یا از بین بردن، اینطوری باشه که به طور ناقص هم حتی نتونم دست بزنم. لااقل به نظر میآید ناخودآگاه شخصی را یک جوری میشود دستکاری کرد.
یا اگر قبول بکنید که مثلاً طبق نظر یونگ رویاهای ماندالا حالا من در موردش بعداً صحبت میکنم در اثر دور شدن از فرایند فردانیت ظاهر میشن، پس اگر من به طور خودآگاهانه خودمو در جهت فرایند فردانیت قرار بدم، آن رویاها دیگر ظاهر نمیشن به آن شکلی که قبلاً ظاهر میشدن. پس انگار دارم ناخودآگاه را لایههای خیلی عمیقشو دست میزنم دیگر. یعنی یک چیزی را از آنجا یک انرژیهایی را تخلیه کردم.
اگر آن انرژیها آنجا باشند باید این رویاها را به وجود بیارن. دقت میکنید؟ پس این اینکه ناخودآگاه چیز دور از دسترسیه، یک بار ما را دچار این توهم نکند که ما نمیتوانیم بشناسیمش و نمیتوانیم هیچجور در واقع حتی دخالتی در آن بکنیم. حداقل میتوانیم این به قول فروید بارگذاریهاشو دستکاری بکنیم.
بارگذاری به معنای اینکه حالا من فکر کنم قبلاً در مورد این از اصطلاح نمیدانم استفاده کردم یا نه. لکانیها خیلی این اصطلاح فروید را دوست دارند. اینکه یک جوری یک انرژیهایی یک جایی هست، یک مسیرهایی برای انتقال انرژی ایجاد شده که مسیرهای طبیعی مثلاً انتقال هستن، اینها را میشود دستکاری کرد. حالا من نذاشتم حرفتون تمام بشود.
اگر واقعاً احساستون این است که ما دسترسی به معنای شناختی نداریم، همه روانکاوی به یک معنایی امید به دسترسی شناختی به ناخودآگاه و مکانیسمهاشو حتی دستکاری کردنشه. اگر صرفاً این بود که ناخودآگاهی وجود دارد و من دیگر نمیتوانم بشناسمش، ببینید فروید دقیقاً تو همان مقالهای که من گفتم، دعوت میکردم که همهتون بخونید، به این اشاره میکند که یک چیزی مثل ناخودآگاه جمعی وجود دارد.
ولی در مورد آن میگوید که ما نمیتوانیم بشناسیمش. و یونگ تمام حرفش این است که آن را هم میشود یک جوری شناخت. حالا به سختی فکتهای نادرتر به وجود میآید در موردش و اینکه خب اصولاً به دست آوردن مکانیسمهاش سختتره ولی حتی عمیقترین لایههای ناخودآگاه هم دور از دسترس ما، لااقل برای شناختن نیست.
با این مثالی که من در مورد ماندالا زدم به نظر میآید حتی میشود یک جور تخلیههایی هم آنجا انجام داد. خب من با هم شما موافق هستم. فکر میکنم که حتی از تخلیه، این در واقع چیزی که بسیار پختهست، خیلی به مراتب بهتر از این است که کسی میتواند این کار را انجام بده. فکر میکنم تصویب شده دیگر.
لااقل در سنت روانکاوی اصلاً موضوع روانکاوی ناخودآگاهه. بنابراین اگر همین الان هم آدمهایی هستند که منکر این حرفها هستند یا منکر اینکه اصولاً بشود این چیزها را شناخت ولی فکر میکنم کسانی که در جلسه روانکاوی میآیند لااقل باید این را پذیرفته باشند که چنین مکانیسمهایی وجود دارد یا چنین مکانیسمهایی قابل شناختن و ما داریم همین کار را میکنیم.
ببینید من دارم عرض میکنم که باید این را مشخص کنیم از جایگاه یک کسی که من جایگاه کسی که روانکاوی میشه، تجربه شخصی را دارم میگویم. این شخص، این یک امر کاملاً شخصی. اگر شما که روانکاوی نکردید، ممکن است که یک تجربه دیگر داشته باشید.
ببخشید، این حرفی که شما دارید میزنید یک جوری معنایش دست این است که آیا من به ناخودآگاه خودم دسترسی دارم یا ندارم؟ باید در یک روند روانکاوی قرار بگیرم تا بتوانم به روانکاوی روانکاوی، روانکاوی در سنت فرویدی و مخصوصاً لکانی یک جوری یعنی در پروسه روانکاوی با یک روانکاو نشستن و یک بهش میگویند حالا روانکاوی. رواندرمانی نیست.
برای خاطر اینکه یک آدم سالم، یعنی مثلاً ببینید لکان معتقده که هیچ آدمی روانکاو نمیشود و در جمع خودش نمیپذیره یک چنین آدمی را مگر اینکه این به اصطلاح پروسه روانکاوی را در مورد خودش تجربه کرده باشه. یعنی شرط مثل یک چیز میماند مثل این به اصطلاح مکاتب عرفانی. دقیقاً یک چیزی مثل مکاتب عرفانی.
یعنی مثل اینکه یک شیخی باید با یک شیخی باید باشه، تو باید بری در محضر یک شیخی خودتو تسلیم بکنی و بعد همه چیزهایی که آن میگوید را بگی، اعتراف بکنی، بهت راهنماییهایی میکند انجام بدی، مسیر را طی بکنی تا بتونی به اصطلاح آن اعماق ناخودآگاه خودت را ببینی. دقیقاً. دقیقاً. نظر در به اصطلاح مکتب لکان اینجوری است.
آدمها باید مورد روانکاوی قرار بگیرند اگر میخواهند روانکاو بشوند. برای اینکه حداقل باید مثل این است که باید آن حقایق روانکاوی را در درون خودشان تجربه بکنند. یعنی ببینید لکان به یک چیزهایی اشاره میکند در مورد روان، در مورد روان همه آدمها که به نظر میآید که آدمهای معمولی نمیفهمند دارد به چه اشاره میکند.
مثل این مثل اینکه عرفا در مورد چیزها در مورد چیزهایی حرف میزنن، در مورد تجربیاتی و اصطلاحاتی به کار میبرن. مثلاً فرض کنید عرفا میگویند سهم بعد از محو. تا دچار محو و سهم نشده باشی، ممکن است اصلاً نفهمی که این دارد چه میگوید دیگر. به نوعی به اصطلاح دور از دسترست قرار بگیرد محتوای این چیز عرفانی.
لکان این پیچیدگیهایی تو نظریهاش هست که نتیجهاش این شده که یک چنین ادعایی دارد. میگوید که همه آدمهایی که میخواهند در به اصطلاح مکتب روانکاوی کار بکنند باید پروسه روانکاوی را طی کنند. زیر دست یک روانکاوی که خودش قبلاً طی کرده. مثل دادن خرقه بین شیخها. واقعاً یک شباهتی به مکاتب عرفانی دارد.
تجربهها تجربههای شخصی را باید از سر گذرونده باشه یک فرد تا بتواند درک بکند روانکاوی مثلاً لکان را. دقت میکنید؟ من این را میپذیرم که شناخت روان روان به اصطلاح خود یک فرد تا حدود زیادی بستگی به این دارد که طرف یک پروسههای شخصی را طی کند. ولی اینکه تئوری را نمیشود درک کرد من حرفهای فروید را نمیفهمم تا روانکاوی نشم خیلی خیلی حرف چیزی است.
من همین الان بدون اینکه عرفان عملی در واقع مسیرشو طی کرده باشم ممکن است خیلی عرفان نظری را خوب بفهمم. دقت میکنید؟ لازم ممکن است یک آدمی که مسیر را طی کرده باشه یک مقدار عمیقتر بفهمه. ولی من حتی میتوانم در عرفان نظری ابداع داشته باشم. به طور نظری. مثل هر چیزی نظری.
دیگر یکی لازم نیست که با چیزهای عملی در واقع حتماً همراه شده باشه. به هر حال این نظر لکان به نظر من خیلی یک جورهایی افراطیه. همینطور یک تذکری به شما بدهم. من آن مسیج شما را خلاصه رمزگشایی کردم. آن جلسات را اگر شما میرید، آن جلسات به شدت لکانیام به دلیل آن شخصی که آنجا اداره میکند.
و اگر از فروید دارند حرف میزنن، آن فروید فروید نیست. آن فروید فروید به راحتی لکانه که به هیچ وجه در جامعه فرویدیستها این قرائت پذیرفته شده نیست. دقت میکنید؟ در واقع لکان ایراد قرائت فرویدیش این است که تقریباً متمرکز روی آثار سالهای اول فرویده. و از ۱۹۱۰ ۱۵ به بعد را اصلاً به رسمیت نمیشناسه.
مثلاً سهگانه فرویدی ایگو، سوپر ایگو و اید اصلاً تو آثار لکان میبینید تقریباً اشاره نمیشود بهش. به آن سهگانه اولیه فروید علاقه دارد. پیشآگاهی، خودآگاهی و مثلاً یک جور ناخودآگاهی. یک جوری نیمهخودآگاه، خودآگاه و ناخودآگاه. اینکه من با توجه به آن نامی که آنجا به عنوان برگزارکننده اصلی، اینها ایشان لکانی رسمیایه و طبعاً وقتی از فروید حرف میزنه، قرائت لکانی را مطرح میکند.
این حرفی که الان شما دارید میزنید، یک حرف لکانیه، نه یک حرف فرویدی. دقت میکنید؟ یعنی فروید به هیچ وجه چنین اعتقادی نداشت که آدمها باید حتماً برای یادگیری روانکاوی در یک مراسمی مثلاً روانکاوی شرکت کنند. ولی طبیعی است که هر آدمی که میخواهد روانکاوی درک بکنه، باید به خودش مثل اینتروسپکشن داشته باشه.
به شدت بهش کمک میکند. رویاهای خودش را تحلیل کند. نه اینکه حتماً برود پیش یک روانکاو این کار را انجام بده. در سنت فرویدی اینجوری نبود و نیست. الان سنت فرویدی به آن معنای رسمیش یک چنین چیزی را نمیپذیرن که حتماً روانکاو باید روانکاوی شده باشه.
ولی شما اگر الان بخواهید وارد حلقه لکان بشید، ۱۰۰٪ این شرط برایتان وجود دارد و همه آدمهایی که هستند حتماً یک چنین دورههایی را گذروندن زیر نظر یک آدمی که بالادستشون بوده.
مثلاً همین ژیژک که الان نماینده مکتب لکان مثلاً در آمریکاست، نقدهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و همه چیزی مینویسه به غیر از بحثهای مستقیم روانکاوی، به نظر میآید تو دوره دکتراش به هر حال فقط تز ننوشته، روانکاوی هم شده.
اینطوری شنیدم یعنی. حالا به هر حال این عقیده خوب است. من فکر میکنم بله میشود گفت که خیلی جالب است اگر یک آدمی به نوعی حداقل خودش خودش را روانکاوی کرده باشه. یعنی سعی بکند که به درون خودش نگاه کنه، رویاهای خودش را تحلیل بکند.
قبل از اینکه شما بیاید، من در مورد همین صحبت کردم که من خودم شخصاً اگر مثلاً یک جاهایی به نظرم نزدیک شدم به یونگ برای خاطر تحلیلهایی که مثلاً روی رویاهای خودم داشتم. به هر حال به عنوان یک آزمایشگاه، من کاری به مردم ندارم. میخواهم خودم تکلیفم را روشن بکنم. شیوه فرویدی بهتر جواب میدهد یا شیوه یونگی؟
خواهش میکنم. البته من انتظارم این بود که شما به خاطر اینکه تجربه هستید، مطالعه دارید، یک سری چیزها برایتان خیلی مشخص بشود. همین که آن روز متوجه شدید، نه، اصلاً اینطوری نیست. شما حرفی که زدید، یک کلمه هم نیست. خب. این یک مطلب. بعد، دوم اینکه، در واقع، این اصطلاح لکانیام هست، به هر حال.
بنابراین، تکرار میکنم. از مفاهیم لکان، بازگشت به فروید، اصطلاح میشه، اصلاً نه، اصلاً رسماً یک چنین چیزی هستش. شعار لکان، دستکم کلام خلاصهش، کل اینجوری است. و آن یک کلمهای که میگوییم بازگشت به فروید. بازگشت، ببینید اینها اختلافهای خیلی جدیایه. من یک توصیهای بهتان میکنم.
آن مقالهای که از فروید در آخرین سالهای زندگی خودش نوشته را بخوانید. ببینید چقدر شبیه برداشتهاییایه که لکان از فروید ارائه میدهد. بازگشت به فروید اولیه. چهار کلمهاش بکنید. بازگشت به فروید پیش از ۱۹۱۵. این شعار واقعی لکانه. این ایرادیایه که همه به لکان میگیرند. نه. به هیچوجه. ۱۸۰ در یک زمینههایی تغییر عقیده میدهد.
یک به نظر من یک سیر تدریجی کلاً و هیچ جایی من تو فروید ندیدم ۱۸۰ درجه همان مقاله معروف وراء اصل لذتش که ۱۹۱۵ نوشته یکی از معروفترین نقطه عطفهاست ۱۸۰ درجه هم تغییر نمیکند به نظر من اینجوری تعمیم دادن بعضی از مفاهیم اولیه کارش و مثلاً ببینید این خیلی واضح است فروید خیلی زود مفاهیم خودآگاهی ناخودآگاهی نیمه خودآگاهی را ول کرده از مرکزیت تو این نظریهاش در واقع اینها دور شدن آن سهگانه بعدی جاشو گرفته سهگانه ایگو سوپر ایگو و اید و شما آن مقاله آخرو که میخوانید. ببینید حجم بحثی که در مورد این سهگانه میکند چقدره و اشارهای که به آن سهگانه اولیهاش میکند چقدره به هیچ وجه این دو
تا با همدیگر تناقض ندارند لکان تقریباً فروید را تا ۱۹۱۵ میخونه و بحث میکند و این واقعاً ایراد اساسیایه نمیشود گفت بازگشت به فروید مثل یک شعار تبلیغاتی بیشتر میماند فکر میکنم همه فرویدیستهای به اصطلاح ارتدوکس به شدت مخالف لکانن و معتقدن که لکان فروید را کاملاً تحریف میکند یعنی یک جوری به یک چیزهای خیلی ابتدایی فروید چسبیده و ۱۰۰ برابر آن چیزی که از فروید نقل میکند ایدههای خودشه که ایدههاش جالب است.
ببینید من با لکان نه تنها مشکل ندارم یک جورهایی شاید به نظرم لکان از فروید جالبترم باشه ولی اینکه بگوییم لکان دارد فروید را درست تفسیر میکند این حرف کاملاً اشتباهه به هیچ وجه تفسیر لکانی از فروید
تفسیر واقعی نیست شما این آثار خود فروید را بخوانید دیگر ببینید سالهای آخر عمرش حرفهایی که میزند را با لکان مقایسه کنید بعد بروید یک مقاله ۱۹۱۰ فروید را بخوانید ببینید چقدر شبیه حرفهای لکان در مورد فرویده واقعاً لکان در آن دوران به فروید اولیه علاقهمنده نه به فروید آخریه.
حالا بگذارید دیگر بیشتر از این بحث نکنیم ولی کلاً سنت لکانی به فروید به آن معنای واقعی کلمه نمیپردازه لکان آدم به نظرم بزرگتر از این است که بخواهد مثلاً فروید را ستایش بکند تو فروید بمونه نمیخواهم بگویم عمداً دارد فروید را تحریف میکند یا از نام فروید دارد استفاده میکند به طور سوءاستفاده میکند برای مثلاً اینجور حرفهای خودش را بزند فکر میکنم
فروید را خوانده و آن چیزهایی که به نظرش درست و جالب میرسیده و مبنای این شدن که خودش در واقع نظریات خودش را بسط بده برایش جالب بوده فروید نه مرحله آیینهای دارد فروید نه.
در مورد زبان بحث میکند به این شکلی که لکان بحث میکند و نه خیلی چیزهای دیگر نظریه لکان ۹۰ درصدش جدیده و جالبشم به همین است که هی بعضیا میخواهند بچسبونن که این یک جوری بازگشته به فرویده باور کنید نیست اگر فروید لکان فروید واقعی نیست فروید اولیه است شما را به این میپذیرم که شما را به مرحلهایه که کدام مرحله؟
این مثل دقیقاً اعتقادات دینی میماند مثل اعتقادات این عین وابسته شدن به یک فرقه زیرزمینیه که بگویند که کسی که اینجا نمیآید مثلاً دیگر نمیفهمه و بعد آدم قبول بکند و بعد یک جوری بابا آثار فروید هست میشود خوند و نظر بله نظرات حجم شما اشتراک بین نظریات فروید و لکان را با همدیگر مثلاً یک جوری اشتراک بگیرید ببینید چقدر حرفهای فروید زده که در لکان دیگر تکرار نمیشود لکان بهش توجه نمیکند و اینکه لکان به دلیل اینکه مثلاً یک جوری به عرفان رسیده.
مثل حالا به آن مرحله شهود رسیده اونه که دارد فروید را خوب میفهمد اینها ما فروید را از روی متونش میشناسیم مثل هر آدم
دیگهای بحثهای باطنی و اینها هم نداریم یعنی واقعاً این اینکه یک نفر بگوید که اینجا مثلاً فرض کنید این مقالهها را باید تعدیل کرد یک جوری مثلاً از ظاهرش گذشت این حرفها به نظر من چیز جالبی نیست فکر نمیکنم فرویدم خوشش بیاید این همه حرفهایی که فروید زده در نیمه دوم کار علمیاش بحثهایی که در مورد فرض کنید مسائل مربوط به دین خیلی چیزها اینها چندان با دیدگاههای لکان.
هماهنگ نیست بگذارید بحث را بگذاریم برای وقتی که در مورد لکان میخواهیم بحث بکنیم به هر حال من به شما این اخطار را کردم که آن جلسات جلسات فرویدی نیست جلسات لکانی و فرویدیه لکانیاش احتمالاً اینقدره فرویدش اینقدره با توجه به شناختی که من از آن شاید بیشتر از فروید بله من میگویم که فرویدش فروید نیست نمیگویم که حرفها جالب نیست Lacan Lacan، بله.
نه من گفتم این زیرزمینی بودن به معنای این، نه زیرزمینی بودن به معنای اینکه فرقه هایی وجود دارند که مثلاً فرض کنید اینجوری مثل طی آیین هایی آدم ها را به اصطلاح انگار میبرن آنجا و بعد یک جوری یک عقایدی را انگار بهشان چیز میکنند.
اینکه کسی که مثلاً فرض کنید این مرحله را در جذب شدن به این فرقه طی نکرده حقیقت را نمیتواند ببیند. پس شما هر چقدر هم مثلاً آنجا هستید میبینید حقیقت را نمیبینید دیگران بیرون فرقه هم دارند حرف های جالب میزنند ولی یک جوری مثلاً باید به چون عضو آن فرقه هستید بگویید که مثلاً نه اینها همه اشتباه میکنن، ما که اینجا هستیم داریم درست میگوییم.
من اصلاً منظورم فرقه زیرزمینی نبود که غیر مجاز و ایناست. میگویم شبیه این چیزاست. این حرفها شبیه این بحث هایی که فرقه های مثلاً مذهبی میکنند. که یک جوری تشرف در یک آیین تشرفی یک جایی مثلاً میروند و این شرط فهمیدن حقیقته.
حالا هر چقدر هم طرف حقیقت را نمیفهمه قبول نمیکند که آدم هایی که این آیین را طی نکردن ممکن است حقیقت را درک بکنند. الان اینکه مثلاً فرض کنید متون Freud برای یک کسی که این مراحل را طی نکرده قابل فهم نیست و مثل یک چیزی مثل اعتقاد دینیه دیگر. یعنی شواهدی هم که برایش وجود ندارد.
الان متون را بگذاریم جلومون بگوییم آقا این سه گانه Freud Lacan بهش اعتنایی ندارد در حالی که Freud بیشتر از هر چیزی را اینها دارد به نظر میآید تو نیمه دوم کارش تاکید میکند. بگوییم این را نباید تحویل کرد. Freud مثلاً شاید میخواسته مردم دیگر دید مردم مثلاً حرف های عمیقشو نمیفهمن یک جوری دیگر میخواست مردم را به یک چیزهای دیگر سرگرم کند.
اینها یک جور تفسیرهای بیشتر شبیه فرقه های مذهبی. مثل تفسیرهای اسماعیلیه را اگر دیده باشید از قرآن خیلی جالب است دیگر. هم یک سری عقاید دارند. همینطوری هر جا قرآن عدد هفت آمده وصلش میکنند به اینکه هفت تا امام مثلاً وجود دارد.
هر جوری به هر حال تمام اصلاً حرفشون هم این است که قرآن را هر کسی نمیفهمه. یک عالم های خاصی میفهمند باید اهل باطن باشند. بعد شما هر چه بگویید آقا این حرفی که داری میزنی نمیخوره به اینجا، این یک چیز دیگر ای دارد میگوید. میگویند نه خب تو اهل باطن نیستی. اگر اهل باطن بودی این را میفهمیدی که.
این حرفها یک خورده این فضا را دارد دیگر که من باید ایمان آوردم به اینکه اگر آن مسیر را نرفته باشم حرف های Freud را نمیفهمم. هر چقدر هم متن را بخوانم واضح اینجا نوشته این سه گانه مثلاً مهم تر از آن سه گانه است. ولی این مثلاً یک جوری احتیاج به تعویل دارد.
یکی که مسیر را رفته باطنشو میبیند. اینجوری آدم احساس میکند یک جایی گیر افتاده. نمیدانم. بگذارید من در این مورد بحث نکنم. من میخواستم شاید بهتر بود این تذکر را خارج جلسه بهتان میدادم که بحث ها داخل جلسه کشیده نمیشد.
ولی چون ایمیل را به همه جمع زدید من احساس کردم حداقل بد نیست بگویم که آن جلسات ممکن است جلسات بسیار خوبی باشه و برای شناخت Lacan نه برای شناخت Freud.
خب بیاید من بحث های جلسه قبل را فقط یک چیزی بهش اضافه بکنم وارد یک خورده بحث های عملی تر بشویم.
بازگشت به بحث عملی تفسیر رویا
این چیزی که گذاشتم این جلسه دارم اضافه میکنم برای اینکه فکر میکنم از لحاظ تئوری باز آنقدر قوی نیست که همراه با حرف هایی که جلسه قبل میزنم در موردش بخواهم بگویم.
میخواهم بگویم که آن مفهوم عدم تعادل را تا این حد میشود بسط داد که هر جور مثلاً فرض کنید این فرمیشن های غلط اگر در خودآگاه باشه یعنی هر جور دور شدن از حقایق میتواند یک جور در دیدگاه Jung یک چنین چیزی هم میتواند یک عدم تعادل حساب بشود. اینکه اینجا کجای ذهن ذخیره میشود کجای جسم یا مکانیسم های روانی یک چنین چیزهایی را دیتکت میکند به نظر من خیلی خیلی مبهمه.
عدم تعادل و تشخیص ناهماهنگی
نمیشود به آن راحتی که مثلاً در مورد وضعیت بیماری ها و الی آخر چیزهایی که گفتم در موردش صحبت کردم یک جوری به اصطلاح روشن این چنین چیزی را بیان کرد.
من احساس میکنم فقط واقعاً نه به دلیل بحثی که الان با شما کردم یعنی چیزی است که اینجا قرار بود بگویم. Lacan میتواند به ما کمک بکند که یک مقدار این موضوع را بفهمیم.
چطور ممکن است این فرمیشن غلط مثلاً یک جوری معنی عدم تعادل بده و چطور ناخودآگاه بتواند این فرمیشن غلط را به نوعی تشخیص بده و سعی کند اصلاح کند. بنابراین فقط یک سری چیزهای جسمانی ظاهری که مثلاً فرض کنید مسائل هورمونی و اینها باشه نیست.
تمثیل پردازش داده و دانای مطلق
واقعاً Jung شما وقتی شیوه نگاه Jung به مثلاً رویاها را میبینید دقیقاً میتوانید اینجوری فرض بکنید. انگار ناخودآگاه یک پروسسور بسیار بسیار قوی تر از چیزی که شما بتوانید تصور بکنید هست.
آن اینفورمیشنهایی که در روز به شما منتقل میشود را پردازش میکند. اگر دادههای غلط داشته باشید، به یک نوعی انگار دارد در مقابلش عکسالعمل نشان میدهد. مثل اینکه تقریباً مثل همان ماجرای گفتم هایلول صحبت بکنیم، میشود اینجوری صحبت کرد. انگار واقعاً آنجا یک مرد بزرگی نشسته که همه چیز را میداند. یک جور دانای مطلقه انگار. و بنابراین درست و غلط را حتی تشخیص میدهد.
اینکه چطور ممکن است مکانیسمهای روانی یک چنین ویژگیهایی داشته باشن، به نظر من خب یونگ که مطلقاً توضیحی نمیدهد. ولی اگر نظریه لکان را بفهمیم و یک جوری قبول بکنیم، یک توضیحی به وجود میآید که چطوری ممکن است اینفورمیشنهای حتی تو قالب زبان را ناخودآگاه بتواند تحلیل بکند و یک جوری سعی بکند که اینفورمیشنهای غلط را اصلاح بکند.
پس فقط مسئله یک راهشهای غلط روانی، مکانیسمهای مختلشده روانی یا جسمانی نیست که توسط ناخودآگاه در حالت رویا، در حالت خواب به نوعی دارند تصحیح میشوند. حتی اگر برداشتهای غلطی وجود داشته باشه، برداشتهایی که در خودآگاهی آمده باشه درست نباشه، با حقایق منطبق نباشن، اینها مثل یک جور عدم تعادل میمونن که دارند اصلاح میشوند.
بنابراین کلاً از این چیزهایی که من گفتم، میخواهم بگویم بدون اینکه دور بشویم از نظریات مکانیسمهای تولید رویای فرویدی که آرزوها مثلاً در رویا محقق میشن، شما میتوانید آن مکانیسمها را حفظ بکنید ولی تعمیم بدهید آرزوها را به یک چیزهای خیلی خیلی عمیقتر.
تعمیم آرزو فراتر از کودکی
مثلاً فرض کنید مثل این است که این حرف آخری که من دارم میزنم، مثل اینکه آرزوی اینکه حقیقت را در واقع کشف کرده باشم را هم مثلاً اضافه کنیم. مثل اینکه همه بگویم بگویم مثل این است که بگویم ناخودآگاه همه ما به نوعی نسبت به حقیقت و مطابق واقع بودن اطلاعات خودش حساسیت برایش وجود دارد و به نوعی اگر یک چیزهایی ناهماهنگ باشه اینها را پیدا میکند.
یک یک چیزی میشود گفت. بگذار آن چیز کوچیکی که الان میتوانم بگویم را بگویم. یک چیزی میشود گفت مثل این حرفهایی که در فلسفه جدید، فلسفه تحلیلی در مورد کوهرنسی میزنند. اینکه درست و غلط، اینکه ما چگونه میتوانیم بگوییم که یک حرفی مثلاً فرض کنید برایش جاستفیکیشن منطقی داریم.
یک تصور قدیمیتر این است که به اصطلاح یک فاندیشنهایی وجود دارد. من اگر بتوانم این گزارهای را که الان فکر میکنم درست است از آنها نتیجه بگیرم، یک جوری میتوانم بگویم که جاستفای شده. ولی یک دیدگاهی یک خورده مدرنتر، دیدگاه کوهرنسیه، کوهرنس بودن.
یعنی من الان یک مجموعهای از گزارهها دارم، مثل یک دستگاه اصل موضوعی، یک گزاره جدید که میآید این تو، نه اینکه حتماً از فاندیشن مثلاً بخواهم به این برسم، به نوعی این گزاره با گزارههای دیگر میتواند متناقض باشه، سازگار باشه، میتواند نباشد. بنابراین یک جوری کل مکانیسمهای شناختی ما نسبت به کوهرنت بودن حساسن.
پس اگر مثلاً من این توضیح کوچیکی که دارم میدهم اینه، اگر فرض کنم که من یک جوری شناختهای درستی دارم، پایه شناختهام مثلاً یک سیستم کوهرنت خوبیه، بنابراین یک اینفورمیشن غلط به طور طبیعی میتواند یک آشوب ایجاد بکند و میتواند مثلاً یک جوری آن مکانیسمهای شناختی من که در زمان به اصطلاح خواب هم به نوعی دارند فعالیت میکنن، به غیر از آن قسمت خودآگاهش، ممکن است بتونن نسبت به این اینفورمیشنی که کوهرنسی کمی دارد با سایر دادههایی که قبلاً به دست آوردم عکسالعمل نشان بدن.
یک توضیح خیلی خیلی جزئیه و فکر میکنم فقط وقتی میشود توضیحات بهتر داد که یک مقدار لااقل لکان را بفهمیم و من ادعام این نیست که میشود همه این چیزها را با نظریه لکان توضیح داد.
قبلاً هم گفتم که لزومی ندارد که اصولاً توضیح نظریه خوبی داشته باشیم. برای خاطر اینکه خود نظریه یونگ بهشدت تجربیه و همین مقدار تئوری هم که من دارم میگم، یک جوری خودم دارم سعی میکنم بگویم که مثلاً نشان بدهم که میشود تئوریزهاش کرد.
مثلاً مفهوم اینفورمیشن میتواند خیلی چیزها را در واقع بگه، مفهوم تعادل، نمیدانم دینامیک، خیلی چیزها را میتواند بگوید و الی آخر. وگرنه فکر میکنم یونگ اصلاً به همین حرفها هم اگر میشنیدن خیلی علاقهمند نبود که میشود حرفهاشو تئوریزه کرد یا نه. به نظرش میاومد که روانکاوی حالا تا سالهای سال باید همچنان یک مثلاً دیسیپلین تجربی باقی بمونه.
خب پس فعلاً من میخواهم مبنا را روی این بگذارم که به اندازه کافی از لحاظ نظری یک جوری توجیه وجود دارد که اگر بخواهیم هایلول صحبت بکنیم فرض بکنیم که ناخودآگاه مثل همان به اصطلاح عقاید قدیمی مثل یک موجود دانای خیرخواه که در رویاها دارد مثلاً مسائل آدم را چیزهایی را که نمیدونه، چیزهایی را که اشتباه میکند را به نوعی در واقع تحلیل میکنه، به نوعی در واقع در اختیارش میذاره، اطلاعات در اختیارش میگذارد و الی آخر.
صحبت هایلول و تمثیل موجود خیرخواه
واقعاً من همش نگران این هم که اینجور حرف زدن سوءتفاهم به وجود بیاورد. این صد بار هم تکرار میکنم که نظریه این نیست. نه مرد بزرگی آنجا نشسته، نه خیرخواهی وجود داره، نه هیچی.
از دیدگاه فروید همه چیز مثل یک وضعیت طبیعی است که مثلاً دارد به تعادل میرسد و این حرفها. ولی اینجوری حرف زدن راحتتره. حالا یا نه فقط من نیستم که عادت کردم. شما کتابهای مثلاً تفسیر رویا را بخونید، معمولاً همینجوری ناخودآگاه دارد میگوید ناخودآگاه مثلاً این پیام این رویا چیه؟
انگار که واقعاً آنجا یک موجودی نشسته و دارد پیام میفرسته. من میگویم اگر اینجوری هایلول اینجوری فرض بکنیم راه دوری نرفته، چیزی از دست نداده. مثل یک شیوهی که یاد بگیریم راحتتر حرف بزنیم. مثلاً هر دفعه لازم نباشد من بگویم که بله اینجا چون نمیدانم ناخودآگاه پردازش اطلاعات داشت میکرد و فلان و اینا، این یک چنین چیزی ظاهر شد.
حفظ مکانیسم فروید با آرزوهای روزمره
دیگر کلاً داریم به معانی رویاها کار داریم، یک جوری درس دارد جنبه عملی پیدا میکند. کافیه بدونیم که به اندازه کافی پایه نظری وجود دارد. عین همین اتفاق در فروید هم میافتهها.
فروید اینجوری نیست که وقتی دارد مبانی مثلاً عملی تفسیر رویای خودش را میگوید در هر رویایی مثلاً بگوید که آن رویای کودکی که همیشه میگوید که اگر تحلیل را ادامه بدهیم آن رویای کودکی را پیدا میکنیم.
نه اینکه من الان این بیمار دارد این رویا را برای من تعریف میکنه، من حتماً برای تفسیر رویایاش باید بروم تمام آن مکانیسمها را دوباره از اول از با بسمالله بشینم و مثلاً جور بکنم و یک جوری آن رویای کودکی را پیدا بکنم.
میگوید که در انتها تحلیل را ادامه بدهید به یک چنین چیزی میرسید. ولی اکثر تحلیلهای فروید از خود رویاها مربوط به رویاهای مربوط به آرزوهای خیلی پیشپا افتاده روزمره ممکن است باشند که چرا یک چنین آرزویی در واقع در رویا ظاهر شده لزوماً برنمیگرده به کودکی آدمها.
رویای ایرما و آرزوهای پیشپاافتاده
کما اینکه رویاهایی که مثلاً رویای ایرما را یادتون هست؟ تحلیلش به آرزوهای کودکی فروید برنمیگرده، بلکه به این آرزو برمیگردد که مثلاً جواب آن آدم را داده باشه. به این آرزو برمیگردد که در کارش ناموفق قلمداد نشود و الی آخر. ولی همیشه تأکیدش این است که تحلیل نهایی ما را به آرزوهای کودکی میرسونه. اینجا هم همینطور.
من میخواهم بگویم تحلیل نهایی ما را میرسونه به یک جور خواسته ناخودآگاه عمیق در مورد رسیدن به یک تعادل دینامیک و تحلیل اینفورمیشنها مثلاً به طور و مثلاً دور شدن از اینفورمیشنهای غلط، تصحیح شدن اینفورمیشنها و همینجور الی آخر.
ولی وقتی داریم حرف میزنیم از این به بعد بیشتر تفسیر رویا متمرکز میشود روی تفسیر نمادهایی که تو رویا ظاهر شده و درک کلی که از آن بافتی که اینها در آن ظاهر شدن داریم و الی آخر.
خب من میخواهم برای شروع این بحث یعنی وارد شدن تو جنبههای عملی تفسیر رویا با مبانی یونگی که فکر میکنم این کتاب خیلی خوبی است برای اینکه با یک چنین چیزی آشنا بشوید.
کتاب رویا و تعبیر رویا از دیدگاه روانشناسی یونگ که نویسندهاش یک شخصی به اسم ارنست آپلیه و مترجمش خانم دلارای قهرمان که مترجم خیلی خوبی است و کتاب متأسفانه یکی دو بار چاپ شده، معمولاً سالهای اخیر تو بازار نبوده.
الان هشت سال از چاپ اولش گذشته، چاپ دومش هم فکر کنم بعد یک مدت کوتاهی دراومد و الان به احتمال زیاد نیست ولی اگر با انتشاراتش تماس بگیرید میگوید همین الان زیر چاپه تا یک ماه دیگر درمیاد و این حرفها چند ساله دارم میزنم.
کتابهای نماد و فهرست تعبیرها
من خودم شخصاً چون به خیلیا این کتاب را معرفی کردم، خودم هم حتی یکی دو بار تماس گرفتم، همیشه همینو شنیدم که زیر چاپه و درمیاد ولی حداقل تو پنج سال اخیر این حرف را زدم و درنیومد.
امیدوارم به هر حال کتاب چاپ بشود. کتاب خیلی خوبی است به دلیل سادگیاش و اصولاً هم یونگیه. برخلاف بعضی از کتابها که یک جوری مثلاً حالا صددرصد فرویدین یا یک مقدار فرویدین، یک مقدار یونگیان، این کتاب رسماً همونطور که تیترش هم نوشته اساساً یونگیه و کلاً کتابهای تفسیر رویای خوبی که در بازار هست، کتابهای جدیدی که چاپ میشوند بیشتر یونگیان تا اینکه فرویدی باشند.
یک کتاب دیگهای هم هست به اسم ۱۰ هزار تعبیر خواب که اصولاً کتاب بررسی نمادهاست. این کتاب خوبیش این است که نصفش تئوریه، نصفش بررسی نمادهاست به طور موضوعی. ولی آن کتاب ۱۰ هزار تعبیر خواب مفصل دارد. سمبلها را نوشته و در موردش سعی میکند بحث بکند که این سمبلها چه جوری ظاهر میشن، معنیشون چیست.
ولی باز آن کتاب به نظر من کتاب خوبی است. همه این کتابهای جدید تقریباً گرایششون بیشتر به یونگه تا فروید. خب، سوال دارید؟ بگذارید من یک خورده حرف بزنم.
این انتشارات چاپ اولش نشر میترا بوده ولی فکر میکنم یک انتشارات دیگر بعداً چاپش کرد. نه نه، این ترجمه پیچیده است، این کتابهای تکست انگلیسی با هم فرق دارند. نه نه، کتاب اصلش هم کتاب خیلی سادهایه. اصلش هم سادهست. صددرصد.
متن ممکنه، متن به وضوح متن سادهایه. یعنی اصلاً فرض نکرده کسی که میخواهد بخونه کوچکترین اطلاع روانکاوی دارد. هر چیزی که لازم است را سعی میکند به سادهترین صورت، حتی اگر یک خورده مقتضب بشه، توضیح میدهد و هدفش این است که بیشتر در واقع شما بفهمید که این شیوه تفسیر رویا اصولاً چیه، از رویا چه انتظاری باید داشته باشید، چه در آن پیدا بکنید و بعد نمادها را شرح بدهید.
خب، بگذارید من از یک جایی خلاصه شروع بکنم. جایی که فکر میکنم خوب است شروع بکنیم همین موضوعی که گفتم، یک اشارهای بهش کردم که شما وقتی با یک رویا مواجه میشید، من از الان دارم سعی میکنم که یک جوری شیوه برخورد عملی با رویا برای فهمیدن درک مثلاً معنای رویا را بیان بکنم.
سطح رئالیستی در برابر سمبولیک
به طور عملی وقتی من یک رویا را کسی برای من نقل میکند یا رویایی که خودم دیدم و میخواهم تحلیل بکنم، یکی از مهمترین نکتههایی که از اول باید بهش در واقع توجه بکنم این است که سطح نمادین بودن رویا در چه حده. بگذارید با مثال سعی میکنم توضیح بدهم که این نمادین، سطح نمادین بودن یعنی چه.
شما یک اشارهای تو همین جلسه الان کردم که رویا میتواند ناشی از یک حوادث روزمره باشه، مربوط به یک چیزهایی در ناخودآگاه شخصی باشه و میتواند مربوط به لایههای خیلی عمیقتر ناخودآگاه باشه. من باید اولین چیزی که انگار نگاه میکنم تصمیم بگیرم که این رویا تو کدام یکی از این شرایط صدق میکند. بگذارید یک مثال بزنم.
یک زنی، یک مادری به طور تکراری در یک رویایی را مثلاً میبیند. رویا چیه؟ رویا این است که یک فرزند کوچکی دارد مثلاً در یک نوزاد که مدتهاست یادش رفته بهش سر بزند و در خواب احساس بسیار بسیار بدی دارد از اینکه این گرسنه مانده و اصلاً معلوم نیست این همه مدتی که این فراموش شده الان زنده است یا نه.
نمونه: گمشدن و تشخیص سطح تعبیر
مثل اینکه در رویا دارد میرود به سمتی که این را آخرین بار مثلاً گذاشته و بعداً فراموشش کرده. خب، چه چیزی را من باید اول تشخیص بدهم در مورد این رویایی که الان داریم در موردش صحبت میکنیم؟ من باید تشخیص بدهم که این رویا مربوطه، این خانم یک بچه کوچکی داره، ممکن است این رویا معنایش این باشه.
واقعاً یک فرزند کوچکی دارد که بهش بیتوجهی دارد میکند و رویا دارد یک جوری اخطار میکند بهش که تو نسبت به این فرزند مثلاً کوچک خودت بیتوجه هستی. درست؟ ولی رویا میتواند نمادینتر باشه. میتواند به دنیای درونی خود این زن دارد اشاره میکند و کودک، کودک خودشه به همان معنای روانکاوانهاش و رویا دارد بهش میگوید که تو به کودک خودت نمیرسی.
یک چیزی در وجودت بوده که سالهاست این را ولش کردی. به هر حال مثلاً یک جوری رسیدگی کردن به آن خواستههای ساده مثلاً فرض کنید لذتهای طبیعی هم لازم است. یک آدمی که خیلی به خودش سخت میگیرد یا حالت زندگی مرتازانه ای داره، مثل این است که کودک خودش را رها کرده و کودکاش دارد از گرسنگی میمیره.
دقت میکنید؟ پس همه رویاها، تعبیر کردن در شروع کار آدم باید یک جوری دقت بکند که در چه سطحی میخواهد نماد این را نمادپردازانه ببیند. باز این کودک میتواند عمیقتر از این هم باشه. میتواند به معنای امکانات مثلاً جدید روانی، چیزی که در همه ما، در همه انسانها یک جوری به طور مداوم ما امکانات روانی داریم.
که الان تو وضعیت کودکی هستند همیشه باید بهشان برسیم تا اینها رشد بکنند و ممکن است که عدم رسیدگی ما باعث بشود بعضی از امکانات روانی را از دست بدهیم. پس لزوماً نباید بگویم که این امکاناتی که اینجا دارد بهش اشاره میشود اصلاً کودک به معنای کودک روانکاوانه است که در سطح یک لول یک خورده با شاید خودآگاهانهتری قرار دارد.
خیلی هنوز عمیق نیست. خب مهم این است که من قبل از اینکه شروع بکنم یک رویا را در واقع در موردش حرف بزنم، تشخیص داده باشم که این رویا بیرونیه. و در مورد آدمهایی که در آن ظاهر شدن، واقعاً همین آدمهای اطراف خودم هستند یا نه اینها یک چیزهایی نمادهایی هستند برای بعضی از ویژگیهای درونی من.
برادر من اگر در خواب ظاهر شده، رویا در مورد رابطه من با برادرم دارد صحبت میکند یا نه؟ نه. این برادر مثلاً یک جوری منطبق به یکی از آن به اصطلاح جنبههای روانی درون خود منه و دارد به وضعیت آن ویژگی روانی من اشاره میکند.
برادر، حیوانات و سمبل شخصی
بعد برادر من اینجا حالت سمبلیک دارد. در مورد ظاهر شدن حیوانات همین ابهامها وجود دارد. در یک سطح بسیار بسیار نازلی که حیوان ممکن است یک حیوانی باشه که واقعاً در اطراف ما دارد زندگی میکند و در رویا هم نقش خیلی مهمی نداشته باشه. این را اصلاً بگذاریم کنار. حیوان میتواند به نوعی نمادین شدن یک شخصی در اطراف من باشه.
این چیزی است که مخصوصاً شما اگر کتابهای تفسیر رویای قدیمی را نگاه کنید، معمولاً اینجوری بحث میکنند. مثلاً فرض کنید موش یک آدم مثلاً بدکار، دزد، فرضاً با یک چنین ویژگیهایی در اطراف شما وجود دارد که تو رویا به صورت موش ظاهر شده. پس باز حتی یک حیوان میتواند بیرونی باشه، اشاره به یک چیزی بیرون از وجود خود روان من بکند.
میتواند به موش میتواند به بیماریهای جسمانی، میتواند به اختلالهای روانی اشاره بکند. تشخیص دادن اینکه در چه سطحی رویا دارد اتفاق میافته، تقریباً میشود گفت که اولین وظیفهایه که آدم باید احساس بکند. من باید بفهمم رویا بیرونیه، درونیه، در چه عمقی قرار دارد. چه جوری میشود تشخیص داد؟
بگذارید من همان رویای اول سعی کنم که یک جوری توضیح بدهم که چه جوری من میخواهم سعی کنم که بفهمم رویا در چه لولی قرار دارد و چه جوری باید بهش نگاه بکنم. اگر آن رویایی که آن زن مثلاً میبیند در مورد کودک، در مورد کودک خودش، محیطی که در آن رویا دارد اتفاق میافتد محیط آشنای خانه خودش باشه.
در آن رویا قبل از اینکه مثلاً به این پایان وحشتناک برسد که احتمالاً با بیدار شدن ناگهانی از خواب ممکن است همراه باشه، برای یک مادر یک چنین احساسی قطعاً خیلی پریشانکنندهست. فرض کنید اتفاقات تو خانه خودش دارد میافته، کارهای روزمره خودش را دارد رویا اینجوری شروع بشود.
زن دارد تو خانه خودش کارهای روزمره خودش را انجام میدهد و اطرافیانش مثلاً شوهرش و بچههای دیگهاش هم آنجا هستند. و این یک دفعه به یاد این میافتد که آن بچه کوچیکی را که مثلاً فرض کنید ترک کرده، به یادش میآید و این التهاب رویا شروع میشود.
خب وقتی فضا رئالیستیه شما نکته یعنی یک چیزی مثل آن چیزهایی که میتواند اتفاق بیفتد در زندگی معمولی، طبعاً باید تصورتون این باشه که این رویا بیرونیتره. دقت میکنید؟
ولی اگر یک نشانههای رئالیستی در رویا نباشه، این رویا مثلاً فرض کنید زن خودش را در یک دهلیز ناشناسی ببیند در جایی که هیچکس نیست و یک سری نشانههای عجیب و غریب هم در آن دهلیز باشه، مثلاً مشعلهایی روشن هستند.
فضای ناشناس و نشانههای غیررئالیستی
شما نباید تصور بکنید که این رویا دارد به یک چیز واقعی اشاره میکند. فضای رویا، آدمهایی که ظاهر میشن، نحوه ظاهر شدنشون چقدر طبیعی است یا چقدر غیرطبیعیه. ممکن است یک آدمی که آشنا هست در این رویا ظاهر بشود ولی با یک وضع کاملاً غیرطبیعی، چیزی که رئالیستی نیست. اینها نشانههاییه که ذهن آدم را میبرد به سمتی که این رویا آن شدت نمادین شدنش در واقع زیاده.
دقت میکنید؟ هرچقدر رویا دور از واقع باشه، یعنی احتمال واقع شدنش در جهان واقعی آدمی که دارد رویا میبیند خیلی کم باشه، عجیب و غریب باشه، فضاها آبستره باشه، رویاهایی که در طبیعت میگذره بدون حضور کسی. نباید انتظار داشته باشین درباره اطرافیان آن آدم، درباره زندگی روزمرهاش اطلاعات بهتان بده.
احتمالا یک اطلاعات خیلی خیلی عمیق عمیق روانی در این رویا ظاهر دارد میشود. هیچ چیزی را در مورد تفسیر رویا نمیشود به عنوان یک قاعده قطعی گفت ولی میشود به اصطلاح یک طیفی از رویاها را مثلا با این حرفهایی که من زدم روشن کرد که احتمال درونی بودن و بیرونی بودن را آدم تشخیص بده.
گاهی ممکن است یک نشانههای دیگهای در خود به اصطلاح آن بافت رویا وجود داشته باشه که ما را مطمئن بکند که علیرغم ظاهر رئالیستیش این رویا نمادینه یا برعکس. علیرغم مثلا فرض کنید اینکه دارد در یک محیط غریبه و بدون نشانههای واقعی میگذره به نوعی رویا رویای مربوط به زندگی رئال این آدم با آدمهای دیگهست.
پس این یک نکته، اینکه من وقتی که شروع میکنم به تحلیل یک رویا باید متوجه این باشم که رویا را در چه سطحی دارم تحلیل میکنم. چقدر میخواهم آدمها را واقعی فرض بکنم؟ برادر را میخواهم برادر معنی بکنم یا نه میخواهم یک چیز عمیق درونی بگیرم؟ پدر و مادر را چگونه میخواهم بهشان نگاه بکنم؟
اگر به هر حال پدر، مادر، هر پدر میتواند در رویا به عنوان نشانهای از سنت ظاهر بشود. خب یک سطح نمادین برای پدر اگر خب اینکه خیلی واضح است که شما میتوانید رویاهایی ببینید که مربوط به روابط خانوادگی خودتان باشه و پدرتون در رویا پدرتونه و رویا دارد به روابط شما با پدرتون و الی آخر اشاره میکند و همینطور پدر میتواند در سطح یک مقدار نمادینتر نماینده سنت اجتماعی باشه.
تقریباً به همان معنایی که فروید میگوید.
پدر، قانون و سوپرایگو
به هر حال و به معنایی که اتفاقاً لکان خیلی روش تاکید میکند. پدر نماینده قانونه، نماینده نماینده قانون نه به معنای کلانتر، اصلاً قانون منشأش در قانون و قانونمندی و هر نوع نهی منشأش در پدره. به نوعی و نه لزوماً به معنای منفی. سوپرایگو به معنای یک مقدار سنت اجتماعی.
حالا ممکن است سوپرایگوهای یک سوپرایگو یک مفهوم خیلی عامتریه. پدر بیشتر به سنت به آن معنای اجتماعی. مثلاً اگر شما به معنای نمادین پدر را در خواب ببینید احتمالاً به سنت مذهبی که در ایران وجود دارد اشاره میکند و هیچ ربطی به این ندارد پدر شما مذهبی هست یا نه. دقت میکنید؟
وقتی این سطح نمادین پیش میآید اینجوری نیست که شما بگویید نه اصلاً پدر من نماینده سنت اجتماعی در خانه ما نیست. اصلاً اینها دیگر ربطی ندارد وقتی که این ویژگیهای سمبلیک را داریم بررسی میکنیم به دلایل به دلیل مکانیسمهای خیلی عمیقتری پدر به هر حال نماینده قانونمندی، نماینده سنت حاکم در اجتماع و الی آخر.
ولو اینکه خودش قبول نداشته باشه به عنوان یک شخص و هیچوقت هم آن سنتها را تو خانه اعمال نکرده باشه. یک خورده موضوع این ارتباط بین پدر با سنت اجتماعی عمیقتر از آن چیز ظاهریه که واقعاً اتفاق افتاده. در همه آدمها این حس نسبت به پدر با حس نسبت به سنت غالب اجتماعی در جامعه بیرون نزدیکان به همدیگر.
بنابراین اینها یک جور جایگزین همدیگر میشوند. خب پس اولین چیز به نظر من در دقت کردن به اصطلاح تفسیر کردن رویاها یکیش این است. نگاه کردن به متن رویا و تشخیص اینکه چه مقدار این متن رئالیستیه یا سورئالیستیه به اصطلاح. هرچقدر سورئالیستیتر باشه شما باید دنبال نمادهای عمیقتری بگردید.
از حالتهای ناخودآگاه شخصی ممکن است رد شده باشه به یک چیزهای لایههای خیلی خیلی عمیق روانی رسیده باشه. من در این لولهایی که به طور نمادین پدر میتواند در رویا ظاهر بشود یونگ رویایی را نقل کرده از یکی از بیمارای خودش که به طور قطع میگوید که اینجا پدر به معنای خود خدا ظاهر میشود. منتها ببینید رویا چه جوریه. من متن رویا را برایتان تعریف بکنم.
ما نباید انتظار داشته باشیم یک چنین تفسیری مربوط به یک رویایی باشه که دختر مثلاً در اتاق خودش تو خانه نشسته و پدرش مثلاً از در وارد شده چیزی بهش گفته.
مطمئناً یک چنین رویایی انتظار نمیره که در این سطح سمبلیک پدری، پدری که در واقع جایگزین مثلاً پروردگار شده باشه. رویا این شکلیه که یک فکر میکنم من واقعاً دارم از حافظه خودم دوست دارم به دقیق نقل میکنم.
نمونه رویای مرغزار و تپه
این دختر خودش را روی یک تپهای بالای یک مرغزاری میبینه، کاملاً ناآشنا. یک مرغزاری را میکند یا یک روی یک تپه مانندی فکر میکنم هست و در یک طبیعت بکری، گندمزاری یا من یادم نیست.
فکر میکنم این را در همان انسان و سمبلهایش یونگ نقل کرده، شاید هم جای دیگر یادم نیست. بعد پدر خودش را تو رویا مثل یک موجود یک غول مانند که ابعاد بسیار بزرگتر از حد معمول میبیند که میآید این را بلند میکند و شروع میکند میچرخونه، مثل اینکه همراه با بادی که دارد میوزه و اینا، یک چنین حرکتی انجام میدهد.
این فضا اینقدر غیرعادی هست که آدم بتواند بگوید که حتی اینجا دیگر سنت اجتماعی هم نمیخوره به این پدر هولهراسی که مثلاً فرض کنید در دامن طبیعت دارد این دختر را روی دست خودش گرفته. این است که یونگ مثلاً میگوید اینجا این نشان یک تجلی مثلاً فرض کنید این مفهوم پروردگار در به طور نمادین در رویای این دختره.
چرا من از اینجا شروع کردم؟ به خاطر اینکه معمولاً آدمها یک جوری اولین برخوردهایی که با تفسیر رویا دارند به این دلیل گیج میشوند که مثلاً فرض کنید دو تا رویا قبلاً تو گفتی پدر معنایش اینه، حالا میگی اینه، لباس فردا هم میگی یک چیز دیگر است.
و اینکه تمام فکر میکنم روانکاوها از فروید گرفته تا یونگ همه به این معتقدن که شما نمیتوانید برای رویاها دیکشنری درست بکنید. یعنی اینجوری نیست که من بگویم که آقا پدر یعنی این، موش یعنی این، نمیدانم گربه یعنی هیچ راهی وجود ندارد به غیر از این متن رویا را مستقلاً بشنوید، سطح سمبلیک بودنش را تعیین بکنید و بافت خود آن رویا را تحلیل بکنید.
نمادها تکتک معنی نمیدن، در آن بافته که معنی پیدا میکنند. دقت میکنید؟ ولی این به این معنا نیست که نمیشود در مورد سمبلهای مشترک حرف زد. یعنی مثلاً فرض کنید شما در سمبولیسم فرویدی حداقل یک ردهبندی بسیار گستردهای میبینید از نمادهای جنسی که برای همه آدمها به طور یکسان ظاهر میشوند.
این نمادهای نرینه اینجوری نیست که شما بگویید که نه مثلاً کارت برای من نماد نرینه نیست. چون من مثلاً ۵۰ سالهام و خیلی با کارت سروکار دارم، بنابراین تو رویای من کارت مثلاً یک معنای دیگهای دارد. دقت میکنید؟ دیگر به هر حال یک سری اشیاء نماد نرینه هستن، یک سری اشیاء مادینه هستند و الی آخر.
سمبولیسم جنسی و احتیاط در تعمیم
سمبولیسم جنسی اینطوری نیست که به طور مطلق، ولی واقعاً اینجوری هم نیست که من الان بگویم در این رویا حتماً اگر تو چاقو دیدی، این یعنی یک نماد سمبلیک، به خاطر اینکه ممکن است چاقو آنجا هیچ حسی از برندگی یا مثلاً چاقو بودن خودش ندارد. مثلاً یک شیء عتیقهست و جوری ظاهر شده که مثلاً نماد چیز دیگهایه.
میدونید؟ بافت رویا ممکن است معنی یک شیء را تغییر بده. نه برندگی حس بکنید، مثلاً بیشتر زیباییش ممکن است مطرح باشه یا براق بودنش ممکن است مطرح باشه. یاد این جمله نقاش معروف اسپانیایی افتادم که در یکی از نقاشیهای خودش گفته که من برق شمشیر را در دست این قرار دادم. احساسش این نیست که شمشیر دستش دارد.
آن برق را لازم داشته در نقاشیش. یک چیزی که آنجا در وسط مثلاً این نقاشی بدرخشه. دقت میکنید؟ من میخواهم یک چاقو ممکن است در یک رویا خارج از هویت چاقو بودن خودش ظاهر شده باشه و من به اشتباه بیفتم بروم دیکشنری را نگاه کنم، آها این چاقو دید، این دیگر حتماً الان یک معنای جنسی باید اینجا پیدا بکند و مثلاً بر اساس یک محتوای جنسی این را تعبیر بکنم، در حالی که واقعاً بافت رویا یک چنین چیزی را اجازه نمیدهد. این نقطه دوم، چون اشاره کردم به اینکه رئالیستی بودن و غیررئالیستی بودن، میخواهم بگویم که رویای رئالیستی نداریم.
به معنای اینکه شما محاله که یک رویا ببینید و در آن یک چیزی، من دارم محال میگویم واقعاً، احساسم این است که حداقل اگر باشه خیلی به ندرت ظاهر میشود.
رویا هرچقدر هم که رئالیستی باشه، یک جاش یک پیچی دارد که با واقعیت نمیخونه و اتفاقاً معنی اینجا مثلاً یک رویایی که کمزنی ناخیان رویا را که با دوستاش رفتن تو همان رستورانی که همیشه مینشستن، نشستن، دارند غذا میخورن، همان حرفهای روزمره را میزنن، میخندن، غذا سفارش دادن و گارسون وقتی که غذا را میآورد در ظرفی که جلوی این میگذارد یک کلاه هست. این خیلی این که تا یک جایی رئالیستی بود، تمام تفسیر این رویا برمیگردد به اینکه این کلاه اینجا چیست.
آن چیزی که مثل واقع نیست چه معنیای دارد. و معمولاً همیشه رویاها اینجوریان. هرچقدر هم حالت رئالیستی داشته باشن، یک جاهاییش شما احساس میکنید که این اونطوری که تو واقع هست نیست. اختلاف بین رویا با واقعیت خیلی معنیداره. کمتر باید این احساس را داشته باشید که عین یک چیز واقعی را در بگردید. اگر خیلی هم یک رویای رئالیستی دیدید، ببینید که کجاش خیلی منطقی نیست.
فاصله از رئالیسم و سمبولیسم یونگی
انتظار ندارید این آدم اینجوری رفتار بکند. انتظار ندارید که یک چنین اتفاقی بیفتد. هرچقدر دور بشوید از رئالیسم، سمبولیسم میرود به سمت سمبولیسمهای یونگی، ناخودآگاه جمعی، یک بار دیدید پدر به جای پروردگار نشست. یک هرچقدر هم رئالیستیتر باشه، شما سمبولیسم کمتری احتیاج پیدا میکنید.
شما کاملاً ممکن است در مورد روابط شخصی خودتان با آدمها رویاهایی ببینید که در آن سمبل خاصی را آینه نشود. بلکه برخورد خاصی، دیالوگی بین شما دارد یک شخصی این رویا را برای من تعریف کرد که با یک عدهای در جمع هست و مدام منتظره که این آدمها حرفهاشون را که میزنند تمام که شد، ساکت که شدن، این حرف خودش را بزند و این اتفاق نمیافته.
به محض اینکه میآیند حرف خودشان را بزنن، یکی از آنها شروع میکند صحبت کردن و این در رویا مثلاً یک حالت معذبی داره، عصبانی میشود از اینکه چرا اینجوریه؟ چرا اینها به من فرصت نمیدن که حرف خودمو بزنم؟ خب؟
شما یک چنین رویایی را به نظر نمیآید قرار باشه خیلی اگر این آدمها هیچکدوم آشنا نباشن و محیطی که در آن رویا اتفاق میافتد آشنا نباشه، خب میشود یک خورده موضوع را در واقع عمیقترش کرد، درونیترش کرد. ولی به نظر میآید این آدم دچار یک مشکلی تو روابط اجتماعیاش.
مثل اینکه به هر حال در اجتماع این رقابتهایی وجود دارد دیگر. آدمها خیلی به همدیگر فرصت حرف زدن و اینها نمیدن. بازی نیست که مثلاً حالا نوبت توئه. این با من مثلاً محیطهای شغلی. محیطهای شغلی اینطوری نیست که حالا من کارمو کردم حالا تو هم بیا کار خودتو بکن. یک جاهایی مثلاً شرکتها با همدیگر منافع مشترکی دارند.
طرف نوبت خودش را که بازی میکنه، اگر بتواند نوبت تو هم بازی میکند. اینکه یک نفر دیدش نسبت به روابط آدمها اینجوری باشه که انگار باید به همدیگر به اندازه کافی فرصت بدن که مثلاً کار خودش را طرف بکنه، حرف خودش را بزنه، این مشکلیه که تو این رویا مطرح شده دیگر و به نظر میآید که این رویا معنیاش برای این آدم این است که دچار یک چنین اختلالی تو روابط اجتماعیاش.
انتظار دارد که مردم بهش راه بدن تا این راه برود. در حالی که خیلی جاها در جامعه شما یک مقدار به همه دارند به هم تنه میزنن، شما تو محیط شغلی مجبورید که راه خودتان را باز کنید.
نه اینکه تو سر و کله مردم بزنید، ولی اینکه من یک گوشه وایستم، بگذارم همه رد بشوند بعد خلوت بشه، هیچوقت خلوت نمیشود.
رویای شلوغی و روابط اجتماعی
ببینید یک چیزی تو این رویا هست که خیلی به نظر میآید احتیاج به سمبولیسم، سمبولیسماش در این حده که این آدمهای خاص مهم نیستند. اصلاً بگویید که این کلاً نشاندهنده به طور سمبولیک روابط اجتماعی این آدم با دیگران را دارد توصیف میکند.
حالا قبول کنید که در یک چنین رویایی موضوع صحبت اگر یاد این طرف باشه، به نوعی اشاره میکند که کجای روابط اجتماعی این اختلال بیشتر تو زندگی این آدم تأثیر گذاشته که این رویا ظاهر شده. افراد خانواده هستن، نمیذارن این حرف بزنن، افراد محیط کارشان، محیط تحصیلاشان و الی آخر.
و اینها یک نوع ببینید، من میخواهم بگویم یک نوع سطح نمادین در این رویا هم حتی وجود داره، ولو اینکه این رویا در یک محیط خیلی آشنا با افراد آشنا اتفاق افتاده باشه. به هر حال منظور این آدمهای خاص و آن مکان خاص نیست. یک مقدار به دلایل سمبولیک رویا خودش را تحمیل خودش را به شما تحمیل میکنه، سمبولیک بودن خودش را.
در واقع رویا رئالیستیترین رویاها، بهغیر از حالا من استثنا میکنم، بهغیر از اینکه شما به نوعی معتقد باشید به اینکه گاهی یک قطعهای از اتفاقهای آینده ممکن است تو رویا ظاهر بشود. اگر یک چنین اعتقادی داشته باشید، خب آن رویا اصلاً میتواند مطلقاً فاقد سمبل باشه.
به نوعی مثلاً به یک واقعهای در آینده دارد اشاره میکند که من شخصاً خیلی احساس ممنون که به من این اتفاق میفته. به نظر من خیلی گزارشهای اینجوری وجود دارد. من واقعاً از آدمهای زنده مطمئن اطراف خودم یکی دو مورد چیزهایی شنیدم که سخته برای خودم که رد بکنم حرفشون. خودم برام پیش نیامده.
یک ای از آینده را عیناً ببینم تو خواب و ولی حداقل حرف که زیاد میزنند دیگر برای این چیزهایی که از مردم آدم زیاد میشنوه که عین یک واقعهای را دیده.
ولی حالا در مورد خودم حداقل زمینهسازی برای مثلاً اتفاقهای آینده که خیلی زیاد و متداوله به دلایل خیلی روشنی که حالا بعداً یک خورده جلو برویم سعی میکنم بیان بکنم زمینه اینکه زمینههای وقوع یک حوادثی وجود دارد و اینها به طور سمبلیک تو رویا ظاهر میشن، این چیز خیلی خیلی روتینیه.
ولی اینکه یک قطعهای از آینده عیناً ظاهر بشه، مثلاً شما فرض کنید یک شخصی را که تا حالا مثلاً که یک کسی ادعا میکرد بعد جزو آن کانالهای معتبری که من میگویم یکی دو نفر به من این چیزهایی گفتن که خیلی برای من حالت چیز دارد به اصطلاح مطمئنم میکند که راست دارم میگویم و اشتباه هم نمیکنن، مثلاً فکر کنم از این داستانها زیاد شنیدید دیگر.
رویاهای پیشگویانه و ملاقات آینده
من از یک نفر به طور غیرمستقیم این را شنیدم که همسر خودش را قبل از اینکه ملاقات بکند در رویا دیده. در حدی که وقتی دیده مثلاً این را شناخت، یعنی تو رویا هم این است که یک نفر را دیده، یک نفر را به عنوان همسر آینده خودش دیده و بعد وقتی که بهش برخورده گفته که خب این همونه.
من خیلی این گزارشها را باور نمیکنم شاید. خیلی خیلی باورم نمیشود ها نه اینکه میخواهم از این حرفها خب زیاد زده میشود و در یک مورد من میگویم حداقل یک مورد خاص وجود دارد که من مطمئنم که این آدم دروغ نمیگه، مطمئنم که حرفی که دارد میزند نمیتواند نادرست باشه.
اگر حالا یک اشتباهی به هر حال ممکن است پیش بیاید. اگر اینجور رویا را بگذاریم کنار، من میخواهم بگویم هر رویایی هر چقدر هم عادیست، همیشه یک بار سمبلیک دارد. بگذارید من به این رویای معروفی اشاره بکنم که در داستان یوسف هست. یک بار تو این کلاس یک نفر سوال کرد ما مجبور شدیم به یک چیزهایی مذهبی اشاره بکنیم.
اولین رویایی که یکی از زندانیها میبیند این است که دارد شراب میگیره، انگور را آب میگیرد و تعبیرش این است که این در آینده برای آزاد میشود و واقعاً شراب میگیرد. این فضا رئالیستیه. بار سمبلیک هم تعبیر این رویا چیزی نیست به غیر از انگار اینکه این اتفاق به یک معنایی میافتد. فقط تعبیرش این نیست که حالا حتماً شراب میگیرد.
سمبولیسمش در این حده که در خدمت مجدداً به خدمت مثلاً پادشاه برمیگردد. دقت میکنید؟ ولی این شخصی که این رویا را دیده ساقی بوده، ساقی پادشاه بوده. و این رویا برای این آدم یک رویای کاملاً رئالیستیه که خودش را در حال مثلاً گرفتن آب انگور ببیند. پس نباید این را برگردونید شما مثلاً به یک هوا چیزهای خیلی عمیق روانی دیگر.
سطح رئالیست بودن در حدیه که شما میتوانید این را به عنوان یک چیزی با یک سمبولیسم خیلی ملایم در واقع این را تعبیر بکنید. انگور، آب گرفتن انگور میتواند معنای سمبلیک خیلی عمیق بده. اگر این رویا بافتش چیز دیگهای بود، باید در سطح دیگهای تعبیر میشد.
ولی رویای پادشاه که هفت تا نمیدانم گاو فلان شما انتظار دارید که این مثلاً معنایش این باشه که پادشاه گاوهای پادشاه هم میگویند میخورن. اصلاً آن اتفاقی که آنجا دارد میافتد رئالیستی نیست. گاوها که همدیگر را نمیخورن. ها؟
رویای فرعون: گاوها و خوشهها
گاوها هفت تا گاو چاق، هفت تا گاو لاغر، نمیدانم هفت تا خوشه انگور و فلان، هفت تا فضا اصلاً فضای رئالیستی نیست. محیط محیطی نیست که پادشاه به طور معمول در آن بوده.
میدانید در آن عصر خودش خواب را نمیبینه. ظاهراً در یک محیط بیگانهای مثلاً در فضای طبیعی دارد میبیند. بنابراین شما باید انتظار این را داشته باشید که به یک تعبیرهای سمبلیک عمیقتری در واقع احتیاج داشته باشید این رویا. این یک قاعده کلیه. مخصوصاً بگذارید همین الان به این اشاره بکنم که یونگ یک رویاهایی را رسماً اسمشون را میگذارد خوابهای بزرگ.
رویاهای بزرگ، رویاهایی که از سطح فردی کاملاً خارج میشوند. مثل اینکه مسائل اجتماعی در آن ظاهر میشود یا حقایق علمی در آن ظاهر میشود. ویژگی این رویاها این است که شخص ناظر که آن کسی که رویا را دارد میبیند به هیچ وجه شرکت ندارد تو رویا. فقط مثل ویژنه. مثل دیدن یک فیلمه.
یک چیزی را دارد میبیند. شما معمولاً تو رویاهای خودتان حاضرید، برهمکنش دارید با اجزای رویا. خواب بزرگ ویژگیاش این است که شما فقط یک چیزی را میبینید. مثل این صحنهای که پادشاه میبیند دقیقاً بافت یک خواب بزرگ را دارد. رویایی که اصلاً ربطی به حضور پادشاه ندارد. پادشاه فقط ناظر یک صحنهست.
حتی اگر شما این رویا را ببینید و احساس بکنید که آن گاوها ممکن است بیان شما را بخورن، شما تو رویا به عنوان ناظر فقط شرکت نکردید. میدونید؟ ناظر بودن یعنی اینکه اصلاً شما فقط انگار دارید فیلم نگاه میکنید. انگار دارید یک صفحه یک چیز زیبا یا یک چیز با ابهت را نگاه میکنید که ربطی به من ندارد.
یک چنین رویایی از سطح تعابیر فردی از سمبولیسم روزمره و اینها به شدت دور میشود. تبدیل میشود به یک واقعیتی که ممکن است جنبه علمی داشته باشه، اجتماعی داشته باشه و الی آخر. خب بگذارید من دیگر به یک جایی رسیدم که هیچ جای مشخصی برای قطع کردن ندارم. بنابراین بگذارید سر ساعت ۸ تقریباً قطع بکنیم.
برای اینکه من میتوانم تا یک ساعت، دو ساعت دیگر هم با یک چیزهای ۱۰ دقیقه، یک ربع مثلاً حرفایی بزنم و ادامه بدهم. من جلسه آینده این بحث را ادامه میدهم. ببینید کاری که دارم میکنم مثل یک جور از نظر خودم موقتاً دور شدن از آن هدف اصلیه. به دلیل اینکه این موضوع اولاً مهم است.
خود این موضوع تفسیر رویا مهم است. به دلایل فردی برای هر کسی فکر میکنم اهمیت دارد که رویاهای خودشان را ببینن. و در نظریه یونگ فکر میکنم یکی از نقاط قوت این شیوه برخورد با رویاست که با شیوه برخورد فرویدی فرق میکند.
تداعی آزاد و نقش شاگردان فروید
نه به دلیل اینکه یک جوری از پایه تئوریکشون یک تفاوتهایی با هم دارن، طبعاً از طریق به اصطلاح تعبیر کردن هم تفاوت دارند. ببین من از یک آدمی که خواب گاو و نمیدانم اینها را دیده نمیپرسم که تداعیهای تو چیه؟
دقت میکنید؟ هر رویایی را من نمیپرسم که تو چه چیزی را تداعی میکنی. ولی یک رویای بینابین که خیلی رئالیست، خیلی هم سمبولیک نیست ممکن است دقیقاً بروم از شیوه شاگرد فرویدی استفاده بکنم.
مثلاً اگر یک آدم یکی از دوستان شما تو رویاتون ظاهر بشود و یک نفر بخواهد رویای شما را تفسیر بکنه، باید از شما بپرسه که ارتباطت با این آدم چگونه بوده؟ این آدم برای تو چه معنایی داره؟ این نمادیه تو زندگی شما یک نقشی دارد.
اینطوری نیست که آن آدم بروید دیکشنری نگاه کنید ببینید این آدم اسمش خب اگر هست مثلاً این آدم نماد چیه؟ این یک چیز کاملاً شخصی شماست. بنابراین یک جاهایی همچنان آن ویژگیهای به اصطلاح شاگردهای فرویدی تداعی کردن و اینها به کار میرود به شرط اینکه رویا در یک زمینههای شخصی اتفاق افتاده باشه.
من فعلاً فکر میکنم حرف اصلی که این جلسه دارم به عنوان مقدمه این است که یکی از اولین، مهمترین و اولین کارهایی که یک نفر تو برخورد با یک بافت با یک داستانی که تو رویا ظاهر شده میکند این است که میزان دور و نزدیک بودنش را از حالت رئالیستی بسنجه و یک جوری برای خودش تعیین بکند که تو چه سطحی میخواهد از سمبولیسم استفاده بکند.
سنجش دوری و نزدیکی به رئالیسم
از تعبیرهای سمبولیک استفاده بکند. حالا من جلسه آینده این بحث را ادامه میدهم. میگویم زیاد نگران نیستم که این بحث مربوط به رویا طول بکشه برای خاطر اینکه در لکان هم دیگر شما جایگزینی ندارید.
من فروید وقتی که در مورد رویا داشتیم صحبت میکردیم تو یک جلسه تقریباً کار را تمام کردم برای خاطر اینکه جلسات یونگ را داشتیم و اینجا به نظر من جای خوبی است که در مورد رویا صحبت بکنیم و لکان چیزی به نظر من اضافه نکرده به شیوههای تفسیر رویا که مثلاً عقبش بندازیم بگذاریم حرفهای لکان هم گوش بدهیم.
ولی اینجوری هم نیست که وقتی به لکان رسیدیم یک چیزی در مورد رویا آنجا نگیم. یعنی به هر حال به یک چیزی اضافه کرده. فکر میکنم آنجا هم یک ایدههایی وجود دارد که میتواند کمک بکند به تفسیر رویا.
ادامه بحث در جلسه آینده
خب انشاءالله من جلسه آینده هم به طور قطع حداقل جلسه آینده هم در مورد تکنیکهای تفسیر رویا در اصلاً دیدگاه یونگ و اینکه حالا کی تمام بشود من نمیدانم ولی بعداً چون از اینها در تحلیلهای فرهنگی از شیوه مشاورهای استفاده میکنیم فکر میکنم اشکالی ندارد خودتان بکشید.