این جلسه از یک تغییرِ روش آغاز میشود: فروید را میشد از صفحاتِ خودش فشرده سند کرد، یونگ اما نظریهاش را برای دانشگاه جمع نکرده و بازسازی ناگزیر است. همان گسستِ روش تمثیلِ جزیره در اقیانوس را لازم میکند تا ناخودآگاهِ شخصی و جمعی در یک تصویر جا بگیرند، و از آنجا به پرسشی میرسد که نظریه شرطش نمیکند: منشأِ اطلاعاتِ جمعی کجاست. کهنالگو چون نیرویِ نیوتون فرضی تبیینی میشود که تا آسمانِ رؤیا دیده نشود مهمل مینماید. از همین مشاهده است که روانکاوی حق مییابد منتظرِ فیزیک نماند. میدانِ مشاهده رؤیاست: موقعیت را گزارش میکند، جبران میکند، و گاه از عمق رؤیای بزرگ میآورد. بحث در پایان به تمایزِ نوگرایی و پسامدرن میلغزد و همانجا، بیجمعبندیِ نهایی، میماند.
یونگ را نمیشود مثل فروید سند کرد
در بحثِ فروید میشد تقریباً هر گزاره را به آثارِ خودِ او قفل کرد و مقالهای یافت که با همان شیوهٔ بیان بخواند. دربارۀ یونگ این انتظار باید کنار گذاشته شود. او نظریهاش را به آن دقتِ نظاممندی که فضایِ دانشگاهی میخواهد ننوشته است؛ تجربهگر بوده، نه کسی که به نظریهپردازی به معنای مطلوبِ دانشگاه دل ببندد. کسانی که میخواهند روایتی منسجم از او بدهند ناچارند بخوانند، بفهمند، و سپس زبانی برایش بسازند، نه آنکه نقلقول بچینند و ادعا کنند همهچیز در متن هست.
کتابی که رسماً تعبیرِ رؤیا را از دیدگاهِ روانشناسیِ یونگ وعده میدهد نمونۀ همین وضع است: «همین کتاب را شما بخوانید تعداد ارجاع به یونگ به طور شگفتانگیزی کمه.» در هر ده یا بیست صفحه شاید یک نقل هم نباشد، و با این حال کتاب بهشدت یونگی است. مفاهیمی چون اطلاعات نیز در آثارِ او به صورتِ امروزین نیست، چون در زمانِ او چنان صورتبندیای جا نیفتاده بود. این نقصِ اخلاقی نیست؛ محدودیتِ تاریخی و سبک است. معیارِ اعتبار از قفلکردنِ هر جمله به صفحه، به این پرسش عوض میشود که آیا شبکۀ مفاهیم رؤیا و اسطوره و تجربه را بهتر توضیح میدهد یا نه.
فضایِ سه مکتبِ فروید و یونگ و لکان به فرقههایِ مذهبی شبیه شده است: یکدیگر را تکفیر میکنند و حاضر نیستند چیزی از دیگری کوتاه بیایند. «ایمان مثل حالت آدمهای مومنی که به این افراد ایمان آوردن و دیگر حاضر نیستند.» این خصومت فقط نظری نیست. مطب و معیشت و حقِ طبابت در میان است، و هرجا اقتصاد وارد شود عقل آسان کنار میرود. تلفیق ممکن است، به این شرط که چیزی از فروید و چیزی از یونگ کنار گذاشته شود؛ ریختنِ هر سه در یک جعبه و تکاندادنِ آن تلفیق نیست.
تمثیلِ پزشکیِ دانشگاهی همین منطق را روشن میکند. شیوههایِ بدیلِ درمان گاه آمارِ عملیِ خوبی نشان میدهند، اما «آن هسته مرکزی به اصطلاح آکادمیک پزشکی واقعاً به صورت تکفیر کردن با این شیوههای آلترناتیو برخورد میکند.» استثنا طبِ سوزنی است: نظریۀ علمیِ محکمی پشتش نیست، ولی شدتِ کاربرد و اثرش آن را در کشورهایِ جهان رسمیت داده است. همساندرمانی و انرژیدرمانی همچنان بیرون میمانند، حتی وقتی آمارِ درمان عرضه کنند. هستۀ ارتدکس آنچه را نتواند جذب کند اخراج میکند؛ روانکاوی نیز با مکاتبِ رقیب همین کار را کرده است.
بازسازی مرز دارد. نباید هر خیال را به نامِ یونگ ثبت کرد، و نباید هر جملهای را که در بیست جلدِ او پیدا نشود باطل شمرد. روحِ حرف ممکن است یونگی بماند حتی وقتی صورتبندی تازه باشد. دعوتی که در برابرِ اعتراض گذاشته میشود از همینجاست: اگر تناقضی با متنِ یونگ دیده میشود، چند عبارت بیاورند. سندیتِ فرویدی کنار رفته است، نه برایِ بیانضباطی، که چون خودِ ماده چنان سندی را برنمیتابد.
جزیره در اقیانوس ناخودآگاهی
اختلافِ عمیق از شأنِ ناخودآگاه آغاز میشود، نه از جزئیاتِ تعبیر. عبارتی از یونگ، طعنهزنان به خوانشِ فرویدی، میگوید «ناخودآگاه زبالهدانی مثلاً روان انسان نیست.» در آن تصویر، عقدهها و انرژیهایِ افسارگسیخته مثل زباله در پسکوچهای پنهان میشوند تا دیده نشوند. ناخودآگاهِ یونگی شأنِ مستقل دارد: اقیانوسی است که جزیرۀ کوچکِ خودآگاهی از آن سر برآورده، نه زائدهای در کنارِ آگاهی. تمثیلِ معروف همین است که «خودآگاهی را یک جزیرهای در اقیانوس ناخودآگاهی میداند.»
این اقیانوس مشترک است. جزایرِ آگاهیِ آدمها در یک پهنه ایستادهاند و نسبت به آن بسیار کوچکاند. ارتباطِ مستقیمِ جزیره با جزیره ممکن است ضعیف باشد؛ آنچه شریکاند عمق است، نه حاشیۀ شخصی. در این عمق اطلاعاتی هست که به زندگینامۀ فردی ربط ندارد: از مقتضیاتِ روانی و موقعیتِ اجتماعی تا قوانینی که بر جهان حکم میرانند. ناخودآگاه چیزی نیست که تجربۀ شخصی آن را ساخته باشد؛ نخست اقیانوس هست، سپس آگاهی همچون قطعۀ کوچکی از آن سر میزند.
تمثیل را میتوان چنان تکمیل کرد که با فروید هم بخواند. موجودی که روی جزیره زندگی میکند — همان ایگو، همان پارۀ آگاه — در حینِ تجربه میتواند آبهایِ اطراف را آلوده کند. آلودگیِ پیرامون همان ناخودآگاهِ شخصی است: رسوبِ تاریخچۀ فردی و سرکوبها و آگاهیهایِ نادرست. هرچه پریشانی بیشتر، ارتباط با عمقِ متصل به آگاهیِ کیهانی ضعیفتر میشود. آدمِ سالمتر این ارتباط را بهتر برقرار میکند. آدمها در حاشیۀ جزیرۀ خود شریکند نیستند؛ اشتراک در ژرفاست.
فروید به وجودِ لایهای غیرشخصی اذعان دارد، دستکم در مقالهای که به این بحث معرفی شده، اما آن لایه را بیرون از دسترسِ علم میگذارد. تصورِ او از آن لایه اقیانوسِ بزرگ نیست؛ چیزهایی است که شاید از اجداد رسیده باشد و چون مطالعه نمیشود موضوعِ روانکاوی نیست. موضوعِ او ساحل است: ناخودآگاهِ شخصی، منشأِ بیماری و رفتارِ ناخودآگاه و رؤیا. یونگ از میانسالی از روانپزشکیِ روزمره جدا شد، رؤیایِ آدمهایِ عادی و اسطوره و فرهنگ را خواند — چیزهایی که لزوماً بیمار نساخته — و سروکارش با جنبههایِ مشترک افتاد. طبیعی است که یکی ساحل را بکاود و دیگری عمق را.
روانگسیختگی در همین تصویر معنایِ تیزی پیدا میکند. تعریفش گمکردنِ مرزِ واقعیت و خیال است: صدایی که از درون میآید از صدایِ بیرونی تمیز داده نمیشود، و آدمِ دیدهشده خیالی یا واقعی بودنش را از دست میدهد. جزیره چنان آلوده است که ارتباط با بیرون قطع شده است. جملهای در دفاع از واقعگراییِ ادبی همین را فشرده میکند: «انسانهایی که بیدارند، دنیای مشترکی دارند.» خوابیدگان هر یک دنیایِ خود را دارند. جزیرههایِ بیدار در یک اقیانوساند؛ جزیرههایِ بیمار هر کدام در مردابِ خویشاند. از همینرو کسانی که در درمانگاه کار میکنند بیشتر فرویدی میمانند، و کسانی که با فرهنگ و اسطوره سروکار دارند به یونگ متمایل میشوند. اثرِ هنری را بیمارِ روانی بهتنهایی نمیسازد، و همین اختلاط است که هر دو نقشه را با هم لازم میکند: باید دید چه از عمقِ جمعی آمده و چه از تجربۀ ناقصِ شخصی به میانِ اثر پریده است.
منشأ اطلاعات جمعی فرض است نه شرط
تمثیل تا اینجا نظم میدهد، اما سازوکار را نمیگوید. جزیره چگونه از اقیانوس جدا میشود، آلودگی دقیقاً چیست، و آیا خودآگاهی فقط آلوده میکند یا کارکردِ مثبت هم دارد — اینها هنوز دانسته نیست. نه یونگ تا اینجا پاسخی قطعی داده و نه فروید، جز آنکه فروید پیدایشِ ناخودآگاهِ شخصی را تا حدی شرح میدهد. لکان از همینجا به میان میآید: میانۀ فروید و یونگ، دقیقتر در سازوکار، و بیاعتقاد به ناخودآگاهِ جمعی به آن شدت. تا سازوکار روشنتر نشود، قضاوتِ عجول دربارۀ نقشِ همیشه منفی یا مثبتِ آگاهی زود است. تمثیل از جایی به بعد گول میزند و حسِ فهمیدن میدهد بیآنکه فهمیده باشد.
اختلافِ دوم، در کنارِ شأنِ ناخودآگاه، تأکیدِ یونگ بر رشد است. به فروید این ایراد را میگیرند که الگویِ کمال ندارد: همه بیمارند و هر اثرِ فرهنگی جلوهای از روانرنجوری است. میتوان تعادل و رشد را دو محور گرفت. تعادلِ زیستی ایستا نیست؛ نقطهای دینامیک است که با سن جابهجا میشود. تعادلِ هورمونی و عصبیِ چهلسالگی همانِ دوسالگی نیست. اگر ناخودآگاهِ جمعی انسان را بهسویِ همین نقطۀ متحرک براند، هم تعادلِ فرویدی در آن هست و هم رشدِ یونگی. بیماری دورشدن از همین نقطه است.
فروید بیماران را میبیند، کسانی که در سطوحِ پایینِ رشد ماندهاند و عدمِ تعادلِ شدیدی دارند؛ ازاینرو مؤلفۀ افقی را میگیرد، که تا حدِ زیادی جنسی است. یونگ آدمهایِ متعادلتر را میبیند و تفاوتها را رویِ محورِ عمودی میخواند. ویژگیهایِ کودکی برایِ فروید از همینجا مهم میشود: بیمار انگار هنوز در کودکی گیر کرده، یا به عدمِ تعادلِ آن دوره برگشته است. در آدمِ رشدیافته وابستگی به کودکی قابلِ صرفنظر است، و شگفتیِ نخست در برابرِ فروید — اینکه همهچیز به دو سالِ اول و عقدۀ ادیپ برگردد — در آدمِ متعادل کمتر موجه مینماید. هرچه بیماری شدیدتر، مؤلفۀ افقی بزرگتر و رشد مختلتر.
راه درمان منحصر به درستکردنِ زوریِ عدمِ تعادلِ کودکی نیست. معنادرمانی، یا کاری که جیمز میکرد و ایمانِ مذهبیِ بیمار را تقویت مینمود، رویِ مؤلفۀ عمودی فشار میآورد: با رشد، گرههایِ گذشته خودبهخود کماثر میشوند. موجودی که در حالِ رشد است عدمِ تعادلهایش کمتر آزارش میدهند. رشد در این نظریه مفهومی عامیانه نیست. فردانیت نزدِ یونگ فرآیندی روشن و عمومی است، و در سالهایِ آخر با سیرِ سلوکِ شرقی — آیینِ بودا و هندو، نیروانه و روشنشدگی — نزدیک دیده میشود. «هیچ انسان رشدیافتهای به معنای یونگی محاله که بیماری روانی داشته باشه.» این مانعِ آن نیست که کسی پیش از رشد از بیماریِ سخت بگذرد و با فشاری درونی به فضایِ روشن پرتاب شود.
پرسشِ منشأِ همان اقیانوس را یونگ آییننامه نمیکند. شاید ژنتیک باشد، شاید تجربۀ باستانیِ اجداد که انباشته و به ارث رسیده؛ حتی «از اولِ حیات مثلاً از نظرِ یونگ حتی جمادات به نوعی اشتراکی با انسان دارند.» این شایدها هستۀ اجباری نیستند. میتوان منشأ را چیزِ دیگری دانست و همچنان به لایهٔ جمعی معتقد بود. پدیده وجود دارد؛ اطلاعات هست؛ از کجا آمده معلوم نیست. در زمانِ طرحِ این حرف ژنتیکِ امروزین نبود و ارثبردنِ اطلاعات عجیبتر مینمود. امروز بخشِ عمدۀ ژنوم کارکردِ روشنی ندارد؛ شاید همانجا تجربۀ اجداد نوشته شده باشد. حتی اگر تا آخر هیچ حرفی در بابِ منشأ زده نشود، رخنه در نظریه نیست.
کهنالگو چون نیروی نیوتون
نیوتون را بزرگ میدارند نه چون ذاتِ جاذبه را گفت. فرمولی داد که منظومه و حرکتهایِ گرانشی را پیشبینی میکرد، و یک کلمه نگفت جاذبه چیست. هنوز منشأ گرانش محلِ نزاع است؛ سخن از تبادلِ ذرهای در میان است و گرانشِ کوانتومی نظریۀ جاافتادهای ندارد. دانشمند حق دارد فرضِ وجودِ ناخودآگاهِ جمعی را پیش بکشد بیآنکه بگوید آن چیست. یونگ کهنالگوها را از تجربه میبیند و معمولاً بیش از آنچه تجربه نشان داده حرف نمیزند. روانکاوی را هنوز در دورانِ نوزادی میداند: واقعیتِ تجربیِ کافی برایِ مدلِ جامع جمع نشده است.
کهنالگو از نظرِ او واقعیتِ تجربی است نه سازۀ نظری. تا کسی آسمان را نگاه نکند، هرچه نیوتون از نیرویِ میانِ اجسام بگوید مهمل مینماید: لیوان به لیوان چه جاذبهای وارد میکند؟ رویِ زمین نظریههایِ ارسطو هم کار میکنند: جسمِ خاکی میافتد چون میخواهد به محلِ طبیعیاش، مرکزِ زمین، نزدیک شود. نیوتون بعد از رصدِ تیکو براهه و کوپرنیک و قوانینِ تجربیِ کپلر آمد و با فرضِ جاذبه حساب را تمام کرد. کهنالگو همین وضع را دارد. در زندگیِ روزمره دیده نمیشود: «ما مثلاً درس میخونیم، نمیدانم میریم، میآییم، غذا میخوریم، آرکتایپی نمیبینیم.» در رؤیا ظاهر میشوند.
اسطوره برایِ دیدنِ همین الگوها گاه از رؤیا بهتر است، چون کتابِ اسطوره را میتوان گشود و کتابِ رؤیا را نه. هر کس رؤیایِ خود را دیده، و مجموعهای منتشرشده ممکن است ساخته باشد. اسطورههایِ چندهزارساله دروغ نیستند. داستانهایِ مکزیکی به یونانی و هندی شبیهاند بیآنکه رفتوآمدی در کار بوده باشد؛ آمریکا آن سویِ جهان بوده و باز همان طرحها مابهازا دارند. از این مشاهده است که فرضِ لایهٔ جمعی و سازوکارهایی شبیه کهنالگو ناگزیر میشود. دختربچه و پیرزن و درنده و سفر در بافتِ همان خواب معنا میگیرند، اما الگو از انبارِ شخصیِ صرف فراتر میرود.
فروید جملۀ معروفی دارد که «رویا شاهراهیه که ما را مثلاً به ناخودآگاهی میرسونه.» با خواب، آگاهی خاموش میشود و آنچه ظاهر میشود فعالیتِ ناخودآگاه است. میتوان در این اصل خدشه کرد و گفت آگاهی در خواب به نحوِ دیگری کار میکند؛ اما هر فعالیتی جز همان تفکر و حس و کارِ ارادیِ روزانه، به تعریف، ناخودآگاه است. رؤیا از این نوعِ روزانه آشکارا متمایز است. منشأِ فرویدیِ هر رؤیا تحققِ آرزوست. در رؤیایِ تزریقِ ایرما، فشارِ درمانِ ناتمام و رقابت با پزشکی باتجربهتر در خواب تسکین مییابد: بیماری جسمانی میشود، رقیب تحقیر. آرزو تحقق یافته است.
اگر آرزو تا میلِ رسیدن به نقطۀ تعادلِ دینامیک و میلِ به رشد تعمیم یابد، نقشۀ فروید و نقشۀ یونگ از این جهت منطبق میشوند. آرزو به آگاهی نزدیک است؛ میل میتواند ناآگاه بماند و تازه در خواب آشکار شود. بیماری جسمانی، مزاحمتِ خواب، و در سویِ دیگر نمادهایِ ماندالا که عمیقترین سیگنالِ رشدند، همه از همین میل برمیخیزند. یونگ نظریۀ خاصی دربارۀ منشأِ رؤیا به سبکِ فروید نداده است. فروید بهشدت فروکاهنده است و میکوشد همهچیز را به زیستشناسی برگرداند؛ یونگ پدیدار را منظم میکند بیآنکه عجله کند منشأِ زیستیاش را بگوید. تعمیمِ آرزو این فاصله را قابلِ عبور میکند بیآنکه یکی دیگری را باطل کند.
روانکاوی منتظر فیزیک نمیماند
فروکاستن به فیزیک در زمانِ فروید بدیهی مینمود. شیمی به فیزیک برگشته بود، زیستشناسی با تکامل بهسویِ شیمی میرفت، و خودِ فروید کارش را ادامۀ داروین میدانست: نه فقط جسم، که سازوکارِ روانی نیز در روندِ تکامل شکل گرفته است. در آغازِ قرنِ بیستویکم این روحیه از میان رفته و در فلسفۀ علم محلِ پرسش است. کسانی میگویند هر رشته باید پدیدهاش را در سطحِ خودش بخواند. جامعهشناسی را نمیتوان از قوانینِ فیزیک درآورد، و روانکاوی را نیز. میل به فروکاستن دستوپا میبندد.
پایگاهِ فیزیک نیز دیگر آن پایگاهِ محکمِ نیوتونی نیست. از پیدایشِ مکانیکِ کوانتومی به این سو، دهه به دهه پرسشهایِ بیپاسخ بیشتر شدهاند. تازه دانسته شد که بخشِ عظیمی از مادۀ جهان — نزدیک به نودوهفت درصد اگر مادۀ تاریک و انرژیِ تاریک با هم دیده شوند — شناخته نیست. ذراتی هستند که قوانینشان درست دانسته نمیشود، و نسبیتِ عام با مکانیکِ کوانتومی جمع نمیشود. این به معنایِ نرفتنِ فیزیک نیست. بخشِ روشن دقیقتر شده، اما حسِّ جهل بسیار است. در قرنِ نوزدهم چنین نبود.
آن قرن جهانِ لاپلاسی را روشن میدید: «جهان لاپلاسی، جهان روشنه.» ذرات برهمکنش میکنند، مکانیکِ آماری ویژگیِ درشتمقیاس میسازد، ترمودینامیک و حتی حرکتِ براونی در معادلات جا میگیرند. الکترومغناطیس و نسبیت چیزهایی را نابود کردند و چیزی جایشان گذاشتند. از مکانیکِ کوانتومی به بعد چیزهایی نابود شد که جایگزین نیامد. پیشرفتِ ابزار یک حرف است و حسِّ استحکام حرفی دیگر. «فیزیکدانها اصلاً آن احساس قرن هجدهم، نوزدهم را دیگر ندارند.»
اگر فیزیک با این روشِ سخت هنوز حفره دارد، روانکاوی حق دارد مشاهداتش را بیکاهشِ اجباری پیش ببرد. زیستشناسی نیز استقلال اعلام کرده است. استقلالِ روانکاوی پدیدۀ شومی نیست. یونگ هر واقعیتی را که قانع شود هست بیان میکند، حتی اگر با فیزیکِ زمانهاش نخواند؛ فروید مشاهدۀ مشکوک را مسکوت میگذارد. مثالِ تیز این است که آیا رؤیا میتواند از آینده خبر دهد. فیزیکِ کلاسیک و جدید میگویند آیندهای که نیست چگونه بر حال اثر میگذارد. اگر مشاهدۀ بالینی چنین تعاملی را نشان دهد، این فیزیک است که باید نظریه را اصلاح کند، نه روانِ مردم که معطلِ فیزیکدان بماند.
مشاهدۀ درونی از هر مشاهدهای مستقیمتر است. جهانِ بیرون تازه وقتی فهمیده میشود که درونی شده باشد. بهدلایلِ تاریخی فیزیک زودتر پیش رفت و سیاراتی که جز علامتی ضعیف از آنها نمیرسد دانشِ پایه شدند، در حالی که روشنترین مشاهده — آنچه هر کس در درونِ خود میبیند — باید به آن دانشِ پرشکاف فروکاسته شود. در فلسفۀ قدیم علمِ حصولی بر علمِ حضوری بنا میشد؛ در دورانِ مدرن حصولی پایه شد و حضوری آلوده نام گرفت. هاوکینگ هنوز مقالهای مینویسد با عنوانی که فیزیکدانِ فروکاهندۀ بیشرم را اعلام میکند؛ فضا چنان است که فروکاهنده باید خجالت بکشد و او میگوید نمیکشد. یونگ روانکاوِ بیشرم است و همین او را از محیطِ دانشگاهی اخراج کرده و به طعنه رمال خوانده، در حالی که فروید در همان محیط به اوج رسیده است. دورانِ حاضر حق را به استقلال میدهد. البته آزادی از دانشگاه فضیلت است و خطر: در سالهایِ آخر یونگ گاه به حرفِ غریبِ غیرضروری لغزید، از جمله دیدنِ ماهی از بام تا شام. هدفِ یادآوریِ فیزیک این است که مشاهدۀ نمادین شرمنده نشود، نه آنکه هر خیال مجاز شود.
رؤیا جبران میکند و رؤیای بزرگ از عمق میآید
چرا رؤیا؟ چون تا کهنالگو دیده نشود فرض مهمل است، و راه همان است که یونگ رفته: مشاهده در خواب و اسطوره. او مدعی است صد هزار رؤیا تعبیر کرده، و برایِ آنکه نمونهاش فقط اروپایی نباشد به قبایلِ آفریقا و بومیانِ آمریکا سفر کرده است. تجربهگر نمونهگیریِ یکمحلهای نمیکند. وظایفِ رؤیا چند دستهاند و این دستهها افراز نیستند: یک خواب میتواند چند کارکرد داشته باشد. خوابهایی از تحریکِ جسمانی — بیماری، کناررفتنِ پتو، زنگِ ساعت — برایِ حفظِ خواب میآیند و از نظریۀ کلی بیرون نیستند. تفکیکِ مهمتر رؤیایِ موقعیت است در برابرِ رؤیایِ جبرانی، و در کنارِ اینها خوابهایی که انرژی را جابهجا میکنند، و آنچه یونگ رؤیایِ بزرگ مینامد.
رؤیایِ موقعیت به آگاهی چیزی دربارۀ وضعِ واقعی میافزاید یا تصورش را اصلاح میکند. مثل خبر است: اوضاع اینطور است، معمولاً آنجا که تصور درست نیست. مردی پیش از بازگشت به خانه کسی را در خیابان میبیند که روزنامه میخواند و سگش جستوخیز میکند بیآنکه صاحب توجهی کند. شب همان صحنه را میبیند، با این تفاوت که خودش روزنامه میخواند و سگ گرداگردِ اوست. «اصولاً رویاها در اثر رزونانس یک تجربههایی تو ۲۴ ساعت قبل از خودشان به وجود میآیند.» مواد از روز میآیند؛ این به معنایِ بیمعنایی نیست. هزار چیز دیده شده و یکی آمده، چون تمثیلِ وضعیتِ خودِ بیننده بوده است.
نسخۀ فرویدی میگوید نماد از تجربۀ روزانه انرژی میگیرد. کسی که خرس ندیده ناخودآگاهش نمیتواند انرژی به تصورِ خرس بدهد؛ نمادهایِ دمِ دست ظاهر میشوند. نسخۀ یونگی جهت را عوض میکند: چرا اصلاً آن صحنه در روز جلبِ توجه کرد؟ چون مشابهی در ناخودآگاه بود. ناخودآگاه روزها خاموش نیست؛ بیستوچهار ساعته کار میکند. در بیداری سیگنالِ آگاهی قوی است و سیگنالِ ناخودآگاه به شکلِ رؤیا درنمیآید، اما فکرهایی که بیرون از اراده میآیند — همان «فکر به ذهنم رسید» — عواطفی که هجوم میآورند، و توجهِ انتخابی به یک صحنه، همان سازوکارند، ضعیفتر از آنکه آگاهی را کنار بزنند. تعبیرِ این خواب ساده است: حیوان در رؤیا جنبۀ طبیعی و زیستی است، نه بارِ منفی. توجهِ بیش از حد به فرهنگ — روزنامه نمادش است — غریزه و نیازِ ابتدایی را نادیده گرفته است. اگر صحنه در خانه بود معنا تلطیف میشد؛ روزنامهخواندن در پیادهرو بیتوجهی به موقعیتِ اجتماعی را هم میگوید. پایانِ ناخوش اخطار است؛ اگر روزنامه کنار میرفت و به سگ رسیدگی میشد، نویدِ تغییر بود.
رؤیایِ جبرانی فقط نمیگوید چیزها چگونهاند؛ میگوید چگونه باید باشند. زنی که به همسر یا دوستش احساسِ مثبت دارد و بچهدار نشده، مکرر میبیند که فرزند دارد و مردی با کلاهی آشنا کودک را بهخشونت میگیرد. کلاه در خوانشِ فرویدی به جلوگیری از بارداری اشاره دارد. روابط در بیداری خوب است و آگاهی شاید میلِ شدید به فرزند را حس نکند؛ ناخودآگاهِ زیستی کوتاه نمیآید. مرد ممکن است با فلسفه زن را قانع کرده باشد که فرزند مزاحم است؛ بیولوژی قانع نمیشود. این ندا خودآگاهیِ نادرست را جبران میکند.
جبران گاه بیتعبیرگر کار میکند. «رویا میتواند یک حس بدی را که شما دارید از بین ببره.» نفرت کافی است در خواب آن کس به زیباترین صورت دیده شود تا در بیداری همان نفرت نماند. نمونۀ سنگینتر مردی است که همسرش در اوجِ اختلاف خودکشی کرده و او واقعه را انتقام میخواند: آخرین بلا، نابودیِ فردی و اجتماعی، شاید با تهدیدی که پیشتر شنیده. شبی زن با حالتی مطبوع وارد میشود، میبوسد، و میرود. حسِّ عاشقانۀ خواب، بازگشت به دورهای که مهر بوده، روایتِ انتقام را میشوید. کسی لازم نیست تعبیر کند؛ احساس عوض شده است. خوابهایِ مذهبیِ تاریخی همین شدت را دارند: اگر مسیح در خواب یاری بخواهد، روندِ زندگی ممکن است یکسره عوض شود. حتی بهیادماندن شرط نیست؛ فردا حس دیگری است، چنانکه تجربهای از سر گذشته باشد.
اشتراک بزرگ و تفاوت جزئی
رؤیاهایِ بزرگ از ناخودآگاهِ شخصی میگذرند و در آنها چیزِ روزمره دیده نمیشود. فضا اسطورهای است، جانورانِ غریب، مناظری که زندگی هرگز پیش ننهاده. «آنچه میبینید معمولاً سرشار از زیبایی خارقالعاده است» — و گاه بهطرزِ وحشتناکی ظلمانی. راهی ساده برایِ شناختشان این است که صبح آدم میخواهد برایِ هر که میرسد تعریف کند؛ چند روز را اشغال میکنند. مردی پس از افسردگیِ کارِ علمی و رابطهای جذاب خواب دید تودۀ سیاهِ خاک شکافت و گویِ آبیِ زیبایی چون خورشید بیرون آمد، به ظرفی بلورین بدل شد، چهار مار جامی حمل کردند، ستونِ بلور به جامی دیگر رفت که چهار شیر در چهار جهت بر دوش داشتند، و باز ستونی با الماسی هزارتراش. تصاویرِ ماندالا و نمادهایِ خویشتن معمولاً در همین خوابها میآیند. یک یا دو بار در عمر محتمل است، و آنجا ظاهر میشوند که زمینۀ تحول هست.
اثباتِ عمومیِ این خوانش از بیرون دشوار است. خوابِ دیگری را نمیتوان مثل پرده کنار زد. تمثیل همین است که «پشت این پرده خورشید هست»: نمیتوان پرده را برایِ همه کشید، اما میتوان راهی نشان داد که هرکس خود برود و ببیند. کتاب ممکن است خواب ساخته باشد؛ خوابِ خویش را با هر دو نقشه آزمودن همان رفتن از پشتِ پرده است. تعبیرِ فرویدی در تجربۀ شخصیِ این بحث، جز شاید برایِ بیمارانِ بسیار آشفته، کار نمیکند؛ یونگی با زندگی میخواند. این برهانِ همگانی نیست. دعوت است به مقایسۀ شخصی، نه به ایمان.
بحث از اینجا به فیزیک و زمان میلغزد و جمع نمیشود. تعبیرهایی از مکانیکِ کوانتومی، از جمله تعبیرِ تبادلیِ کرامر، حال را تکینگی نمیگیرند: پارههایی از آینده از هماکنون تثبیت شدهاند و میتوانند بر حال اثر بگذارند، چنانکه در آزمایشِ دو شکاف رفتارِ الکترون از ابتدا فرق میکند، انگار میداند شکافِ دوم باز است یا بسته. جهانِ لاپلاسی چند توپِ بیلیارد است و حتی استحکامِ جسمِ جامد را درست توضیح نمیدهد. این گفتوگو رؤیایِ آینده را بهعنوانِ واقعیتِ مسلم نمیپذیرد؛ واقعیتِ تجربیِ کافی نمیبیند. حتی اگر بپذیرد، با فیزیکِ امروز لزوماً در تناقض نیست. نکتۀ اصلی همان استقلال است که پیشتر آمده بود، و اینجا فقط تکرار میشود.
آنگاه تقابلی طرح میشود که جلسه را میبندد بیآنکه ببندد. «به معنای واقعی کلمه یونگ به شدت مدرنیستیئه تئوریش و فروید عمیقاً پستمدرنه.» در نوگرایی هنوز حقیقت و عقل هست: انسانها چیزی مشترک دارند که میتوانند بر آن توافق کنند. ناخودآگاهِ جمعی همان اشتراک است. «در مدرنیسم آدمها یک بخش عمدهشون با هم اشتراک دارن، یک جزئیاتی تفاوت دارند.» در پسامدرن جزئیات چندان بزرگ میشوند که ملاکِ مشترکی نمیماند. فروید جایی برایِ حق و حیثیتِ مشترک نمیگذارد و نتایجش همهچیز را متلاشی میکند؛ لکان ادامۀ منطقیِ او در سنتِ پسامدرنِ فرانسه است. یونگ جایی برایِ عقل باز میکند و علم را همچنان فعالیتی میداند که حقیقت میجوید. اتهام این است که کهنه میاندیشد و به پنجاه سال پیش برگشته؛ پاسخ این است که اگر یاوه بود اینهمه اشتراک در اسطوره و خواب پیدا نمیشد. هراسِ روبهرو نیز برجا میماند: مبادا ناخودآگاهِ جمعی چنان فراخ شود که حتی عبور از خیابان و دیدنِ سگ هم مقدر خوانده شود و اختیار بشوید. جلسه این هراس را رفع نمیکند. میانِ استقلالِ مشاهده، خوابِ جبرانی، رؤیایِ بزرگ، و این تقابلِ ناتمام میایستد.
→ متنِ کاملِ این جلسه