خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.
قرآن و وحی
در جلسه سوم برنامه، میخواهم نکاتی را در واقع در تکمیل دو جلسه قبل مطرح کنم. همچنین قول داده بودم که وارد بحثهایی درباره مرجعیت ارم و آن دو موضوعی که آمدهاند، بشویم. اگر وقت داشته باشیم، در همین جلسه به طور مختصر درباره این مسائل صحبت خواهم کرد.
در دو جلسه گذشته، در هر جلسه یک آیندهپژوهی داشتیم. در جلسه اول، خیلی دور از موضوع اصلی نگاه کردیم؛ مثل این که کل دوره را از دور بررسی کردیم. فکر میکنم این نوع نگاه به موضوع، کار خوبی است. من سعی کردم در جلسه اول بگویم که اگر خیلی دور نگاه کنیم، مثلاً فرض کنیم آدمهایی که اسمشان برده میشود را زیاد نمیشناسیم و به جزئیات ماجراهای خاصی که در حال وقوع است دقیق نمیشویم، بلکه کلیت ماجرا را در سوره میبینیم. به نوعی مسئله تولد امشانه است که در دو داستان اول به شدت روی آن تأکید شده است و در داستان آخر هم نوعی تقارن نسبت به هم دارند.
در داستان اول، تولد در اثر دعای زکریا رخ میدهد و در دو داستان بعدی، هیچ مردی نقش ندارد و فقط یک زن حضور دارد. سپس آمد و شد انسانها را میبینیم که به دنیا میآیند، میمیرند و مغبون میشوند. این یک طرح کلی در داستان است و نهایتاً در پایان، حرف افرادی که به این جریان کلی دقت نمیکنند و ریامت را نمیشناسند مطرح میشود. البته این نگاه بسیار کلی است و بسیاری از نقاط داخل سوره را پوشش نمیدهد.
سوره درباره شاید مهمترین شخصیتهای تاریخ، یعنی مسیح و مریم است. اگر قرآن را بخوانید، میبینید که حالت استثنایی و فوقالعاده بودن این افراد به شدت برجسته است. اگر نزدیکتر شویم، ماجرایی که در سوره میبینیم این است که شجره نبوتی که از ابراهیم شروع شده و از طریق یعقوب ادامه پیدا کرده، به جایی رسیده که زکریا فرزندی ندارد و کسی نیست که نبوت را به او منتقل کند. انگار در شجره نبوت یک خلأ پیش آمده است.
زکریا، یحیی و انتظار مسیح
زکریا، یحیی و انتظار مسیح
سوره با نگرانی زکریا آغاز میشود؛ او نگران است که چرا پیامبری ظاهر نمیشود. زکریا که مرد صالحی است، دعا میکند و تولد یحیی را طلب میکند. تقریباً همزمان با تولد یحیی، تولد عیسی نیز اتفاق میافتد. از نظر تاریخی، این یک اعتراض مهم است؛ نگرانیها جای خود را به تحقق دادهاند و شجره نبوت کامل شده است. یعنی یحیی جانشینی پیدا نکرد و مسیح هم این مسیر را ادامه داد. بنابراین، آل یعقوب که وارث نبوت بودند، با ظهور یحیی و مسیح به پایان رسیدند و این سلسله انبیاء بنیاسرائیل تمام شد.
همه منتظر ظهور شخصیتی مانند مسیح در همین شجره بودند. این اطلاع تاریخی است که ما میدانیم در بنیاسرائیل همیشه این انتظار وجود داشت که نهایتاً مسیح ظهور کند. بنابراین، داستان علاوه بر تولد، درباره برخی تفکراتی است که در آنجا مطرح میشود؛ اصولاً درباره انسان و دیدگاه انسان نسبت به تاریخ و ظهور انسان در جهان است.
نکته اصلی، ویژگی خاص تاریخی است که به انتهای شجره نبوت آل یعقوب میرسیم و به روزی میرسد که دوباره این شجره نبوت بازگردانده میشود. در ابتدا، مانند این است که به ما تذکر داده میشود که چگونه شجره ابراهیم به وجود آمد و به اینجا رسید. در این گفتار، شجره از ابراهیم به بعد یادآوری میشود که فراموش نکنیم شاخه اسماعیل هم وجود دارد و جریان نبوت از آن شاخه نیز ادامه یافته است.
این موضوع بسیار مهم است؛ به گونهای که میتوان از آن به عنوان یک درخت استفاده کرد. من یک بار به ذهنم رسید که این شجره نبوت مانند الگوریتم DFS است؛ اول میرود تا یک جایی، سپس برمیگردد. در این جلسه، حرفهای خاصی مطرح میشود؛ مثلاً درباره کابلیترینها و دانلود کردنها و موارد سختافزاری و نرمافزاری که به جای تکلم و تشریح استفاده میکنم. این روش برای خودم قابل فهمتر است تا وقتی درباره تکلم و تشریح صحبت کنیم.
نهایتاً، دوران فکری مهم و تاریخی این دوران فطرتی است. اینگونه نیست که وقتی مسیح ظهور کرد، نبوت به طور کامل به آل اسماعیل منتقل شده باشد و دیگر انبیایی وجود نداشته باشند. انگار برای اولین بار در تاریخ، مدت نزدیک به ۶۰۰ سال هیچ پیامبری فرستاده نشد. این اتفاقی است که نه تنها از منظر تاریخی بلکه از نگاه قرآن نیز به آن اشاره شده است. در قرآن آمده است: «علا فترت من رسول» که به معنی این است که دورهای بدون پیامبر بوده است.
این اتفاق عجیب در قرآن بیان شده است؛ از ابتدا اینگونه نبوده و به نظر میرسد همیشه انبیایی وجود داشتهاند. اما به لحاظ رسالت، از آدم تا به حال، اگر کسی هزار سال عمر میکرد، در زمین رسولی وجود داشته که مردم را دعوت کند و شریعتی را تعلیم دهد. اما بعد از مسیر، ما دچار دوشاری فکری شدیم و سپس با فاصله ۶۰۰ سال، رسالت مجدد در خاندان اسماعیل ظهور کرد.
مهم است که قرآن این موضوع را تحکیم میکند؛ طوری که شما فکر کنید این فقط یک شاهد تاریخی است. باید بفهمیم که یک جریان وجود دارد؛ اینکه جریان چیست و اسماعیل چه نقشی دارد. در قرآن بارها اشاره شده که ابراهیم و اسماعیل به خانه خدا آمدند و آن را بنا کردند. اینجا مرکز جهان است؛ نه اقوب بلکه اسماعیل در کنار خانه خدا ساکن شد و این موضوع بارها تکرار شده است.
اسماعیل و ذخیرهٔ رسالت
اسماعیل و ذخیرهٔ رسالت
این موضوع مانند یک کار عجیب است؛ انگار خداوند به ابراهیم دستور داده که در وسط کعبه، یک دفش از خانواده همانجا بگذارد. انگار این نیروهای ذخیرهای هستند که باید آنجا بمانند و روزی استفاده شوند. قرآن بارها تأکید میکند که اسماعیل در تاریخ به عنوان یک شخصیت فراموششده وجود دارد. در تورات و فرهنگ یهودی، فرهنگ تحریف شده اسماعیل وجود دارد؛ به گونهای که او را قبول ندارند و شخصیت مهمی نمیدانند.
حتی برخی صفات منفی به اسماعیل و هاجر نسبت دادهاند و اخراج هاجر به بیابان را به عنوان مجازات میدانند که باید در بیابان زندگی کند. اما قرآن همیشه بر این باور است که مرکز جهان همان جایی است که خانه کعبه قرار دارد و اسماعیل آدم مهمی است که در ساختن خانه شرکت کرده و در آنجا مستقر شده است.
آل اسماعیل رسالت تاریخی خود را با بردی از فطرت به عهده میگیرند. نهایتاً، آیا در پایان سوره نیز به طور خاص درباره این دوران فطرتی صحبت میشود؟ بعد از این سلسله انبیاء، دوران فطرتی آغاز میشود.
مسیحیت و ششصد سال فترت
مسیحیت و ششصد سال فترت
ببینید، مسیحیان چه کارهایی کردند؛ به ویژه مسیحیان بزرگ، نماز را ترک کردند. در دورانی که زمین دیده شد، نگاه بین رسول ما مستندات تاریخی زیادی داریم از جریانهای این ۶۰۰ سال. درباره مسیحیت هم من شاید به مناسبت یک جلسه در این زمینه نقل کنم که چگونه عقاید مسیحیت تثبیت شدند؛ شوراهایی برگزار میشد که عقاید را تصویب میکردند و اگر کسی قبول نمیکرد، کشته میشد.
مثلاً در قرن چهارم، شوراها با فاصلههای نه چندان زیاد تشکیل میشدند و عقاید را تصدیق میکردند. اگر کسی قبول نمیکرد، او را میکشتند. من فکر میکنم به یکی از این موارد در کلاس اشاره کردهام.
نه، دربارهٔ خود مسیح، یکی از اقاید را مثلاً در یکی از شوراها تصدیق کردند. افرادی مخالف بودند، همه را پشت سر گذاشتند. بعد آنهایی که مخالف بودند، اکثریت به دست آوردند و اینها را پشت سر گذاشتند؛ یعنی شورای بعدی تصمیمی برعکس گرفت. و هنوز هم شاید واقعاً ندانید که کلیسا این کار را میکند؛ یعنی کلیسا اعلام میکند که مثلاً فلان شخص قدیس است، از این روز قدیس اعلام میکند یا خیلی چیزهای دیگر. در ساختار کلیسا به طور مداوم مصوبات وجود دارد و این مصوبات جزو اقاید دینی محسوب میشود. این یک فرآیند است که ما در دین خودمان ندیدهایم؛ یک جوری شاید برای ما خیلی عجیب و غریب و غیرعادی باشد، ولی در مسیحیت هست. این جریانهای خاص در آن دوران، فطرتاً یک بلدی روی مذهبی بوده که سابقه نداشته است. اینطور است که همیشه بر سر افراد خاصی که رسالت داشتند، پیش میآمد. خیلی مهم است که این جنبشهای تاریخی را ببینیم. و الان دورهای است که فقط با نگاه کردن به راههای خیلی محدود، نمیشود قضاوت کرد. مثلاً دربارهٔ شیعه که به خودی خود میخواهند این مسائل را تصمیم بگیرند و به جای بیرون بروند. به سبب اینکه به همین نوعی که برایتان پیش آمده، همچنین تصمیم میگیرند که تصمیم بگیرند. شاید آن کوشیه که به مونی زمان شکل گرفتند اقایدی، نه اینکه تصمیم بگیرند. قرار هم اینطور است. قرار هم ارزش دارد که در دیوهران هیچگاه هیچچیز تغییر نکرده است. این حالت دارد که یکی از اینجاها حدیثانی را ابلاغ کنند، از دست نامی اداری؛ ما اینطور نداشتیم، همینطور هم نداریم. مثلاً تصور نمیکنیم کلی برای ما که اقایدیمان را...
ما یک شعاری داریم درباره اسلام که میگوید اعتقاد آدم با خلوص و عقل و احکام ما خیلی مرتبط است و احکام را در همین فضای کاملاً منسجم داریم. تو نمیتوانی اعتقادی را در فضای دیگری بگیریم. ما مصداقیت کاملی داریم که میگوید این مصداقی بیان میکند که این را تصدیق میکنند. اما اینکه روشش دقیقاً چیست، مثلاً دو هزار سال پیش، یک موضوعی را هم بررسی کنند، بله، دقیقاً به نتیجه میرسد. مثلاً در این نمونه، مسئله اعتقاد امامی خیلی گستردهتر است و هنوز کامل شیعه نشده بود. مثلاً در دوره شیخ صدوق به نظر میرسد که اعتقادات مرتب شدهاند و برای هر نوع اعتقادی در تاریخ اتفاق افتاده است، ولی امامیها هم قبول دارند که فرقههای مختلفی وجود داشتند و کمکم احساس شد که این فرقهای که حرفش درست بود، غالب شده است.
مثلاً مخصوصاً در مورد شیعه، باید گفت که حکومتها، معمولاً امپراتوریها، خیلی در مسائل کلیساهای مسیحی تأثیر داشتند؛ یعنی انگار میخواستند اینگونه باشد و بعد اینطور شد. اما واقعاً شیعه دورهای درگیر این حالت عربیت و سیاست نبود. میشود گفت که بین علما، اگر قبول داشته باشیم، آدمهای بدی نبودند. برخی از فرقها پرکار بودند و کمتر نابود شدند، برخی دیگر بندگان شدند. برای هر فرقه میتوان درباره عقاید و خودش چنین رضایتی داشت. ما شعرهای تصویری و عقاید واقعی به این شکل نداشتیم. الان هم چیز تاریخی نیست، الان هم این چیزهای تصویری و ابلاغی نیست. نمیخواهم به گونهای بیایم و فکر کنم یک چیز دیگر است.
یک نکته دیگر هم در این سوره هست که اگر دقیق نشوید و به نوعی به همان قرائت قبلی که دقیق کردن به مسئله جزئیات تاریخی ماجراهاست، نگاه کنید، یک چیز دیگر هم هست که لازم است به این سوره نگاه کنید. این است که در این سوره به طور مکرر و تأکید به زمان حال اشاره میشود. اگر بخواهم خوب بیان کنم منظورم چیست، در تمام سورههای دیگر به پیامبر شخصاً خطاب میشود، بنابراین این خطاب در زمان حال است. من میخواهم به شما نشان دهم که در این سوره به جدیت خواسته شده که در کنار جریانهای تاریخی و درخشان فلیپولدی، به خود همین وحی که این بار نازل شده و پیامبر دارد اشاره میشود، به خود این کتابی که بعد از این دوره دارد میآید، اشاره میکند.
نشانهای خیلی سادهاش تکرار عبارت «وَزْخَرَفَ الْكِتَابَ» است. وقتی تاریخ را نقل میکند، همواره با عبارت «ذکر» یا «ذکر مستقیماً» در کتاب آمده است. مثل این است که به طور مداوم شما در حال خواندن هستید. در واقع دیگر دوره جنگهای تاریخی و باقی کارها که میدهید، اینها دارند تحکیم میکنند روی این چیز تاریخی که داریم برای شما بیان میکنیم. اینها انگار ثبت میشود. خداوند اینها را در این کتاب یاد میکند، کتابی که الان داریم، بهتر از این که خود قرآن روانه این چیزهاست. در شروع این سوره جدید، آل عمران، این نیجه وجود دارد که ما داریم چیزهایی را از گذشته داخل این کتاب ذکر میکنیم. این اطلاع دادن، ذکر کردن در کتاب، بعد از هر ماجرای تاریخی تقریباً خودش میآید. مثلاً این عبارت «وَزْکَرَ إِلَى الْكِتَابِ مَرْيَمَ» یا «وَزْکَرَ إِلَى الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ» است.
ابراهیم و قرآن
انگار این حس وجود دارد که تاریخ در قالب این ثبت میشود، این حس ثبت شدن چیزی از گذشته در زمان حال و اطلاع داده شدنش به همه مردم دنیا، چیزی است که در این سوره به طور مداوم کار میشود. این شکلی نیست که نشانهای یکی یا دو تا باشد. بگذارید اینطور بگویم؛ این مثل این است که شما دارید یک چیزهایی را در آینه میبینید و بعد به طور مداوم کاری میکنند که شما متوجه خود این آینه شوید. یعنی فراموش نکنید که اینجا یک آینه گذاشته شده و شما در این آینه دارید وقایع را میبینید.
در جریانهای تاریخی خیلی در قرآن این ویژگی وجود دارد که وقتی جریانهای تاریخی ذکر میشوند، همین حالت هست. یعنی خیلی وقتها با عبارتهایی شروع میشود یا گاهی اوقات تحکیمهای خاصی مثل این عبارتهایی که چندین بار در قرآن تکرار میشود، به پیامبر خطاب میشود. مثلاً «وَإِذْ كُنتَ لَمْ تَكُنْ» یعنی «وقتی که تو آنجا نبودی که این کار را انجام میدادند». یک جوری احساس حضور پیامبر بوده است. انگار ما همراه با پیامبر، همراه با مصور کتاب، شاهد ماجرای تاریخی هستیم.
ذکر کردن وقایع تاریخی اینگونه نیست که ما بخواهیم روی خود این قرائت یک چیز سومی داشته باشیم، بلکه تأکید روی همین اتفاقی است که الان داریم میگوییم و همین الان داریم از این سوره میگوییم. دلیل این تأکید حالت به خدا به سوره مجادله شده و چیزهایی که دارد، این است که کاری داریم تثبیت شده. بنابراین این کاردازی مهم است که الان نیستید، بعد این صفت الان دارید. باید بیشتر صحبت کنیم. یک رسول جدیدی، یک بحث جدیدی، کتاب آسمانی جدیدی دارد نازل میشود. بعد از آن اتفاق عجیبی که پیش از زمان افتاد، یک دفعه خدافران این کار را رابطه شده با مردم کلیسا قدر میکند. یک دوره ۶۰۰ سالی داریم و بعد دوباره ادامه پیدا کرد.
بعد بید کلیسا سرسره یا دستوره آدمی اشاره میکند به این اتفاق که اینباره دیدیم درهای آسمان باز شده است. این در سوره اوش ترکیب میشود، نه فقط با همین عبارتهایی که به این جاها میبینید. انتهای سوره را مثلاً نگاه کنید که این سوره کمی میشود یک عبارتی. من عموماً آخر متن مهم است. یک توجه شود به ابتدا و انتهای متنشکل، نه اینکه همه حرفهای خلافی که کفار میزنند نرم شود. دقیقاً سوره با این خاتمه پیدا میکند با حکیم کردن و مستقیماً یادآوری کردن که الان داریم مثل این برگ از ماجرایی که برایت نقل کردیم، زکریا آمد دعا کرد یا مسیح متولد شد، ولی دوره فطرت پیش آمد و آن آل یعقوب در واقع به انتها رسید و یک دوره فطرت پیش آمد.
مردم حرفهای عجیب و غریب و خلافی زدند و نماز را دیگر ارزش قائل نشدند و این حرفها. اما خلاصه کار به جایی رسید که تمام شدن دوره میگوید. یعنی مهم است که ما این احساس را کنیم که در دوران جدیدی قرار گرفتهایم. سوره اینگونه تمام میشود و میگوید: «فَعِيلٌ مَا يُسْرَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ رُقَبَاءَ لِمُتَّقِينَ» و تأکید میشود که به راستی قرآن را که داریم نازل میکنیم آسان کردیم تا به مؤمنان بشارت دهیم و به گناهکاران انذار بدهیم.
ذکر و امتحان شکر
ذکر و امتحان شکر
این آیه امتحانی این سوره است. «وَقَلِيلٌ مِّنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ» یعنی کم بودند کسانی که در دوران گذشته شکرگزار بودند. آیا تو هستی؟ و ما هم هیچکس را از این آدمها نمیشناسیم. صدای آنها را میشنوید. این سوره اینگونه تمام میشود. ما داریم به گذشته نگاه میکنیم. میتوانیم چیزهایی را در همین سوره ببینیم، چیزهایی که ما حس میکنیم اینها آدمهایی بودند که با آقایی ماندند از گذشته و در تاریخ نگاه کنید، چقدر آدم بودند که چیزی از آنها باقی نمانده است.
يَعْمَلُونَ لَهُۥ مَا يَشَآءُ مِن مَّحَٰرِيبَ وَتَمَٰثِيلَ وَجِفَانٍۢ كَٱلْجَوَابِ وَقُدُورٍۢ رَّاسِيَٰتٍ ۚ ٱعْمَلُوٓا۟ ءَالَ دَاوُۥدَ شُكْرًۭا ۚ وَقَلِيلٌۭ مِّنْ عِبَادِىَ ٱلشَّكُورُ
[آن متخصصان] براى او هر چه مىخواست: از نمازخانهها و مجسمهها و ظروف بزرگ مانند حوضچهها و ديگهاى چسبيده به زمين مىساختند. اى خاندان داوود، شكرگزار باشيد. و از بندگان من اندكى سپاسگزارند.
مثل این حالت یک خلقی در گذشته بود که دارد از این قرآن مخصوصاً نگاه میکنید به آدمهای خاصی که خلقشان اینجا نقل شده است. این مفهوم ذکر خیلی مهم است. قرآن لغت ذکر را به کار برده است. خداوند از تاریخ آدمهایی را انتخاب کرده، سخنهایی را که گفته شده، وقایع را انتخاب کرده و اینجا تثبیت کرده برای عبد، دقیقاً مثل آینهای که در مقابل کل تاریخ و زمان حال و زمان فعلی پیامبر گذاشته شده است و کاری است که در مقابل آینده شما میبینید.
مثل اینکه جالبترین چیزها و آدمهایی که بودند، ذکر شدهاند. درباره آنها سخنان جالبی گفته شده، دعاهایی که در خلوت خودشان گفتهاند یا مثلاً فرض کنید من روی این تأکید کردم، مثلاً سخنرانی که یوسف در زندان برای این دو نفر کرد، آنقدر جالب بوده که مطمئناً سخنرانی که در قرآن آمده است. یا بعضی از کارهای شنی که انجام شده، شایستگی این را داشته که به عنوان این عمل شنی در قرآن ذکر شود.
اما کلان وقتی به گذشته نگاه میکنید، انگار دارید به یک خلقی مینگرید، به آدمهای فوقالعاده و رازآلودی که تعداد زیادی از آنها هیچ چیزی ازشان باقی نمانده است. و این را دقیقاً در مقابل آدمهایی قرار میدهید که در همین سطور ذکر شدهاند، انبیایی که خداوند توجه خاصی به آنها داشته و ما صدای آنها را میشنویم. بعد از قرنها هم به همین شکل باقی میمانند.
این احساس وجود دارد که بالاخره روزی رسید که این ذکر نازل شده و پیامبر آن را ابلاغ میکند. در این حال ما این احساس را داریم که افراد خاصی اینجا ذکر میشوند. این چیزی است که در فضای سوره دیده میشود و در انتهای سوره به روش تحکیم میشود. در واقع انگار برمیگردیم به همین زمان حال و میبینیم این جریان اعتقادی که دارد شکل میگیرد، گذرشی است که انجام میشود و این قرآن بر اساس ذکر آدمها، ذکر موقعیتها یا حقایق شکل میگیرد.
شاید قدیمیتر از هر دو اینها، جایی است که آدم این احساس به او دست میدهد که نباید غافل شد که در این سوره روی گشایش مجدد وحی و این که همین چیزی که ما الان میشنویم، همان چیزی است که انگار بعد از آن فطرت منتظرش بودند و تقاضایش احساس میشد. شاید بیشتر از همه جایی که وقتی سلسله انبیاء کم میشود، ذکر میشود. حرف از این میشود که آدمهایی بودند که نماز را رها کردند، به غیر از کسانی که توبه کردند و از بدیها برگشتند.
یک دفعه اصلاً بدون هیچ مقدمهای صدای خود جبرئیل را میشنوید که چیزی میگوید. انگار خود فرشته وحی همین الآن که وحی نازل میکند، ناگهان در این موقع در این سوره ظاهر میشود، دو جمله میگوید و بعد دوباره برمیگردد به خود سوره. میگوید: «وَمَا نَفْتَأُ مِنْ ذِكْرِهِ إِلَّا وَهُوَ عِمْرٌ» که یک روایتی هست که نوعی جوابدهنده است. میگویند این حرفی بود که در جواب پیامبر زده شد، پیامبری که منتظر بود و دیر به سراغش آمد. گفت: «چرا دیر کردی؟»
و گریلی جواب بوده؛ فکر کنید خیلی چیزها را واضح کردید از این موضوع. این جواب میگوید که چرا این همان مدتی است که پانصد و شصت سال نمیشود دیگر گریلی نیامده است از طرف خود. بعد از اینکه این ماجرا نقض میشود، اینکه امشبی اتفاقی که پاره زمین حقوق دارد، فتنت در واقع به وجود آمده است. این جواب فرشته انگار به همه ما هست؛ از ثبات خودش میگوید و ما نتن از ذل و اله به امر ربک الان دارد توضیح میدهد فرشته. بعد سیصد سال میگوید ما به غیر از این با امر پروردگار نازولی نمیشود؛ بنابراین از اینها، بنابراین خلق، بنابراین ظالت، بنابراین کان رب و په نصیحها میگویید نیست که مثلاً خدا انسانها را فراموش کرده باشد. اینجوری بوده که ما امداد امن نکردند؛ مثلاً ما نیامدیم، حالا آمدیم و این دلیل برای فراموشگاری یا فراموش شدن انسانها یا اینکه قهر خداوند باشد، دلیلش این چیزها نیست. بقیه به ما دستور ندادند بیاییم و ما نیامدیم و الان شما در این سرشتار میبینید دیگر. من میخواهم این روی این دارد تأکید میشود که تمام شدید دوران ما در دورانی داریم از آن دوره فطرت صحبت میکنیم. یک بار اینی که در خود همان دوران فطرت دارد میشود سید دارد فکر میکند که چه شده که این زیر شده. یک بار این که الان قرآن دارد نازد میشود و آن دوره به سر رسیده و ما رسول جدیدی داریم. ملاحظه دوباره همان ملاحظه این آمدن به زکریا منطقه در این سوره میآیند دیگر به زکریا، میآیند بشارت میدهند، میآیند پیش مریم. در این ملاحظه را میبینید انگار سالها سال نمیآمدند و حالا دوباره ظاهر شدند و جبریل انگار دارد تذکری میدهد که چه شد که ما نمیآمدیم. نه اینکه چه شد من الان نیم ساعت دیگر کردم در فضای این سوره دارید صورت را میخوانید. من اینکه میگویم که مثل اینکه دارید در آینه نگاه میکنید، یک دفعه اتفاق میافتد خوبی فهمید که این آینه است. آدم واقعاً اینجوری میشود. دیگر شما آینه خیلی تمیز است. اصلاً فکر میکنید که آن را برای واقعی از آن میبینید. ولی دقیقاً این حالت را دارد. مثل اینکه یک شکلی به شما فکر کند. تو میدانی خود فرشته را داری میبینی. یعنی حرفها را کی داریم میزنیم؟ خود این قرآن چطور داریم آزاد که در حضور فرشته ره این اتفاق میافتد. بنابراین تمام شد دوره فطرت و نگرانی که زکریا داشت که اگر جانش نداشت برایش چه میشود؟ به همین ترتیب شد به دورهای آمد گذشت و حالا دوباره ره آمده و اما ما میدانیم که و مطمئناً پیامبر هم از این حلقه را بگیرد. میدانید که این بیداری به اصطلاح رهی جاددانهای است که نیاز به رهی مجاز دارد به یک نوعی از بگیرند. بنابراین این دو جمله خاصی که این وسط مثل یک همچنین بگویم، یک میانپرده است.
واقعاً به نظر میآید که تدبیر است که ندیدهایم آیا رو به حضور بکنی و امتحان کنی، مثلاً آیا شخصیتی را به شخصیتی، آیا شخصیتش به نظر میآید که به گونهای منطق حفظ میشود که شما از افرادی حرف میزنید که کارهای بدی انجام دادهاند و توبه میکنند. حالا برگفت و یک غول الانسان مثلاً، بعد دیگر تا آخرش اینگونه است که حرفهای خلافی که در مورد قیامت میزنند، در مورد نبوت میزنند، و این آخریه، کلن من میخواهم بگویم که این فضایی، این صُوره، این ظهور مجدد ره، این ظهور مجدد فرشتگان روی زمین، حرف صَدنی با پیران در نازه شدن قرآن، یکجوری جز سورست، همهجا این حرف را در مورد هر آیه و صُورهای میشود زد. من میخواهم بگویم اینجا مثلاً چنین جملههایی معترضه دارد، تشدید میکند این احساس را، برای اینکه ما در انتهای این دوره فطرت هستیم و یکجوری در واقع این تأکید کردن روی خود کلامی که دارد نازل میشود، مناسبت دارد با آن اتفاق عجیبی که داخل خود سر رو افتاده. اینکه در قرآن فقط اینجا نیست که چنین اشارهای دارید، اولاً در قرآن مدام خطاب دارید به پیامبر، بنابراین حضور پیامبر را لااقل به عنوان واسطه به شدت روی آن تأکید میشود. اصلاً یکجوری انگار اصرار از فقاران است که شما این حضور پیامبر را ببینید. اینکه خداوند خیلی چیزهایی که میخواهد به ما بدهد را خطاب پیامبر دارید میگوید، داستان تاریکی که دارید نرم میشود، یکجوری باز خطاب پیامبر دارید روایت میشود. مثلاً فرض کنید سوره یوسف را میخوانید، درست است که در سوره خیلی تأکید نمیشود ولی به حرارت اولش میگوید خدا دارد بر پیامبر این کاری دیگر بر تو دارد میگوید، بقیه به طبع پیامبر دارند میشوند، همه چیز به کل پیامبر شنیده میشود و قرآن همینجوری است. ما به واسطه اینکه پیامبر وجود دارد، داریم قرآن را به ما میرسد و روی این وساطت مرتب تو قرآن اشاره هست. از اینجا باید به پیامبر باشد. نفر داستانها مرتب. مدام میبینید که این حس حضور پیامبر گاهی خیلی پررنگ، گاهی یکقدری کمرنگتر وجود دارد. و گاهی همین حالتی که تو این سوره هست. یعنی اشاره به همان مثل یک دفعه باز یک نمایشی قطع میشود. یک لحظه شما پیامبر را در حالی که دارد رحیمی میشنوید میبینید و بعد دوباره اعدامی پیدا میکند.
فضای این کار یکدفعه، فرض کنید در غار خراست، ناگهان تصویری از خود غار نمایش داده میشود و سپس به دوران تاریخی بازمیگردیم. حالا به مردم نگاه کنید؛ ببینید مردم الان چه میگویند. ادامه این موضوع چنین است که در سینما چیزی وجود دارد به نام «شکستن دیوار چهارم». مثلاً بازیگران به صورت مستقیم با تماشاگران صحبت میکنند، مانند فیلم «ایران بودیدی» که بسیار متفاوت شده است. مثلاً یکی به شما میگوید که بازیها همیشه درباره فیلمها صحبت میکنند و تماشاچیان را درگیر میکنند. این را میدانید که میشود میزان تأثیرگذاری را کمتر کرد؛ اینها دقیقاً از تکنیکهای پاسرگزاری هستند. اکثر این تکنیکها از برشت گرفته شدهاند. در تمام لحظات باید سعی کنید مردم متوجه باشند که در حال تماشای نمایش هستند، به گونهای که عواطفشان بیش از حد تحریک نشود. مثلاً اگر داستان خیلی غمانگیز میشود، فوراً چیزی غیرواقعی در آنجا قرار دهید تا مردم به خودشان بیایند و داستان را بیش از حد جدی نگیرند و گریه نکنند.
شما ببینید یک واقعیت دیگر این است که وقتی دارید مطالب را تحلیل میکنید یا فیلم میبینید، اگر در جایی عواطف شما خیلی تحریک شود و گریه کنید و همانجا کار تمام شود، گاهی من خودم این تجربه را با بعضی فیلمها داشتهام که فرصت نمیدهند احساسات شما به طور کامل بروز کند. نمونه بسیار واضح این موضوع فیلم «دانتون اندروید» است. در این فیلم، ریتم آنقدر سریع است که فرصت نمیکنید انتظار داشته باشید مثلاً جایی توقف کند تا بتوانید احساسات خود را در درونتان پردازش کنید. در این فیلم، شخصیت اصلی به گونهای ساخته شده که اصلاً باور نمیکند کسی بخواهد او را بکشد؛ او میگوید: «من کی هستم که بخواهند مرا بکشند؟»
من میخواهم اصلاً ساعت انگاره و فرانسه در دوبلاژ میبینید، اصلاً چیز ندارد، اعتنا نمیکند و همینطور مثلاً خیلی ریلکس و راحت انتهای داستان زرد است؛ دو دقیقه که شما میکنید، میآیند میبرند. خیلی آدم فکر میکند حالا یک اتفاق، یک مکثی پیش میآید، نه، خیلی سریع اجرا میشود این فیلم و همانجا هم فیلم تمام میشود و همه مردم مثل این یکی روی میشوند. خیلی خیلی داده بیداده، تمام میشود. حتی قواعد در فیلمهای افزایان هالی بودی، مخته اوج و طبق قبایل هالی بودی میگویند باید فاصله از انتهای داستان گذاشت، مردم برگردند دیگر به حال طبیعی، بعد چراغها را روشن کنیم. اینکه تو اگر این فرصت را به مردم ندهی، مثلاً فرض کن آخر یک فیلمی دوئل است، یارو بزند، مثلاً اینکه مرد منی مثل پایان چراغها هم روشن دهید، مردم همه بیموندند، تازه مثلاً دارند نگاه میکنند. خلاصه این یک جور تکنیک واقعاً فاصلهگذاری است، اشاره کردن به خود وحی، مثل این که شما الآن نمیخواهم این به قصد فاصلهگذاری دارد انجام میشود، ولی خب آن تأثیر هم دارد؛ یک لحظه افکار آدم، مخصوصاً داستانه، مثلاً داستانه اینجا خیلی شیرین است، آدم این غرب این شده. او مثلاً فرض تولد مسیح را دیدم، او ابراهیم چه جالب، چه جالب. آدم مثلاً یک لحظه توجه بکند به اینکه خود این اتفاق کجا دارد میافتد؛ این اتفاقی که خود این وحی دارد نازل میشود، برای اینکه اینجا یک نقطه اساسی سور همین پیش آمدن فطرت و بنابراین شروع مجدد وحدت جز محتوای این سور است. فرشتگان دوباره برگشتند بعد از این دوران، آخرین بار آمدند، مثلاً آخرین باری که در قرآن ما فرشتگان را قبل از وحدت میبینیم، میبینیم که آمدند سراغ مریم و مسیح متولد شد و انگار دیگر مسیح متولد شد، همه رفتند مرخصی. ششصد سال کسی دیگر این طرف را نگیرد. و این یک واقعیت است. واقعیت مهم است. بنابراین یک جوری در این سوره دارد روشنتر میکند. یادت باشد چه دارد میشود؛ دارند یک واقع تاریخی در این کتاب جدید ذکر میکنند برای مردم، افتاده دمونه. حتی داستان دو خطر در رفتی رفتی رفتی کتاب رفتی کتاب، مثلاً اسمایی که چیزهایی دارد در تاریخ صفت میشود، در کتاب خود این کتاب شخصیتیه، یک رو خواهد نمیشوند از، به یک معنای اشاره به بیشتر پیامبرشان، حالت یادآوری دارد. مثلاً اگر بیدی در ترجمهها، بعضی جا مینویسند، بعد هم نمینویسند، مثل اینکه در یک نفر بگویی که به یاد داشته باش که اینطوری شده، ولی واقعاً این خیلی فراموشان عبارت دستگاه کتاب تحکیل خیلی بیاری داشت و تکرارش مدام. یک بار میشود اول بگویی آه بس کفر کتاب مثلاً و بعد یک خب همه دارد ذکر میشود. اینکه هی مدام تکرار میشود، اول اصلاً سوره اینجوری باز میشود؛ ذکر رحمت، رحمت ایجاد عبدالله و زکریا و بعد مدامه.
علم و قرآن
در ابتدای سوره، به موضوعی اشاره میشود که انسانها از آنها ذکری باقی نمانده است؛ یعنی تعداد زیادی انسان آمده و رفتهاند که هیچ اثری از آنها باقی نمانده است. این موضوع ارتباط مستقیمی با محتوای اولیهای دارد که من بیان کردم؛ حس این که انسانها آمده و رفتهاند. بسیاری آمدهاند و رفتهاند و آنچه باقی میماند، بسیار اندک است. باید این حس را در نظر بگیریم که انسانها متولد میشوند و میمیرند؛ آمد و شدی در جریان است که از جمعی به جمع دیگر منتقل میشود. این حس که باید بحثی پس از آن باشد، وجود دارد. انسانهایی مانند جرگهای ظاهر میشوند، شعاعی هستند که دیده میشوند و محقق میشوند. اگر آخر سورهها را با هم مقایسه کنیم، با ذکر یک شخص خاص شروع میشوند و سپس به این موضوع اشاره میکنند که چقدر انسانها بودهاند؛ میلیاردها نفر آمده و رفتهاند که هیچکس از آنها هیچ خبری ندارد و هیچ چیزی از خود به جا نگذاشتهاند.
مثلاً برخی جملهای گفتهاند؛ در این کتاب خلاصه آمده است که زن فران جملهای زیبا گفته که به تعداد ماندگار شده است. ما که در دوران بعد از ذکر روزی هستیم، هر کاری هم بکنیم، چیزی نمیشویم و در روز جزا ذکری از ما نخواهد بود. این موضوع جای شکر دارد. میتوانیم بگوییم که کسی از ما ذکر نکرده است؛ ممکن بود اتفاقاً دلایل بدی برای ذکر شدن داشته باشیم. مثلاً بگوییم کسی زحمت کشیده است و در زمان کارهای گرده از اسمش در قرآن ذکر شده است؛ سوره به اسم او نامگذاری شده است. ما الحمدلله میتوانیم خوشحال باشیم که از این اتفاقات برای ما رخ نداده است. این خواسته و اراده من است که میگویم در این سوره نسبت به این حالت، قرآن ذکر شده و یک کتاب جدید است و دوباره ملاحظهای برگردانده شده است که احساسی وجود دارد که طبیعی هم هست و محتوای سوره این تحمیل را میخواند.
در اینجا به قرآن اشاره شده، ولی به یک یار میگوید که کتاب را به قبع (قبول) بگیر؛ چون در آنجا به فوراته (فوراً) اشاره شده است. در برخی جاها، کتاب یک مفهوم فلسفی در جامعه دارد؛ به طور کلی فضا اینگونه است که انگار یک کتاب بیشتر ندارید؛ یکی یکی کتاب است و همه چیز در سطح دارید. یک چیزی به نام عمل کتاب بسیار هم دارید. این یکی از مفاهیم اساسی قرآنی است که قرآن اینگونه نیست که یک چیز ثابت و دقیق باشد که به این شکل ظاهر شده باشد؛ ممکن است به شکلهای دیگر هم ظاهر شود. انسانها هم اینگونه هستند؛ انسانها هم از عنوان کلمه یاد میشوند. ما کلمات تشریحی و کلمات تکمیلی داریم. یکی از کلیترین مفاهیم تلگرام شاید فلسفی و باران از کتاب است؛ کتابی که ناظر است و خطاب به پیامبر است و از کتاب ابراهیم در این کتاب اول هم میدانیم که این خطاب خوبی است به افراد.
این موضوع بعد از مسیح کم بود؛ دیگر نداشتیم. خلاصه اینکه نمیدانم واقعاً پیامبر چقدر میدانست که چه اتفاقی در آینده خواهد افتاد و چقدر از اسمایل خبر داشت. به نظر میرسد خیلی خبر نداشت. من همین را که الآن دارم میگویم، واقعاً یک چیز بسیار شخصی است، اما احساس من این است که حتی این شجره اسمایل در پیش انبیاء قبل هم خیلی شناخته شده نبود؛ واقعاً مثل یک چیز پنهان شده بود. فقط یک جوری یادش هست که بردهاند، اما اینگونه نیست که اهمیت زیادی به این ماجرا میدادند؛ غیر از آل یعقوب، مثلاً آل اسمایلی هم وجود دارد که روزی به رسالتی میرسند. منظورم از تاریخ همین انبیاء است. من واقعاً اینگونه نگاه نمیکنم که مثلاً آیال قرار باشد؛ همیشه یاد این حاجره هست. کسی میداند؟ یعنی همینطور، همینطور نگرانی زکریهها شاید بیشتر از آن اندازهای باشد که باید باشد.
برای عالی یعقوب نامی نمیبرند، اما ابراهیم اینگونه میداند که بعداً اسمایلی که سد در سد ابراهیم است، میداند که ابراهیم اصلاً همین دعاهایش در آنجا مانده است. آنها که آنجا ساکن شدند، مدام دعا میکنند و آن شهر را دعا میکنند. مثلاً شما اینجا اسمایل را میبینید که به اهل خودش، یعنی همه آدمهایی که آنجا ساکن میشوند، چیزی میگوید. این که ابراهیم و اسمایل میدانند، اما اینکه بعداً یعنی آل یعقوب توجه خاصی به این دارند که شاخه دیگری از این درخت در جایی دیگر است و بعدها اتفاق خاصی در آنجا قرار است بیفتد، قرآن به آن اشاره کرده است.
این موضوع زیاد مطرح شده و تحکیم یافته است. یک تم بسیار پررنگ در داستانهای انبیاء وجود دارد که اسمایل مهم بوده است و این را آوردهاند و جایی گذاشتهاند. حالا وقت شده که این وحی در شاخه آل ابراهیم نازل شود. در واقع جملههایی در تورات به این اشاره دارد که دو پیامبر بزرگ بعد از موسی و عیسی هستند؛ یکی از نشانهها مسیح است و یکی پیامبری است که در بیابانهاست.
ببینید، اشارههایی از این دست وجود دارد؛ مثلاً ما معتقدیم که در انجیل به پیامبر ما اشاره شده است. اینکه این موضوع چقدر در ذهن مردم باشد، مثلاً الان من به طور اتفاقی هر جا که باشم، میخواهم بدانم یهودیها درباره مسیح و پیامبر ما چه فکری میکنند. چون همه آنها همان تورات موجود را دارند، حالا چه تحریف شده باشد یا نشده، همه همان کتاب مقدس را میخوانند که اینها به آن استناد میکنند. در آن کتاب مقدس، از دو پیامبر بزرگ پس از موسی صحبت شده است. پیامبر موسی خاتم نیست؛ بنابراین خود تورات میگوید که یهودیها هنوز منتظر مسیح هستند تا پیامبر دیگری بیاید. باید اینگونه باشد که یهودیها منتظر ظهور مسیح باشند؛ به عنوان اولین پیامبر بزرگی که هنوز نیامده است. این موضوع بعد از دوران پستمدرن اهمیت زیادی پیدا کرده است. این نکته بسیار مهم است که ما در خود تورات این مطلب را داریم؛ اشارهای واقعی و اتفاقاً در این کتاب مقدس وجود دارد که آن قومی که به آن اشاره شده است، اصلاً اسناد تاریخی از آل اسماعیل است. اما من میخواهم این جریان فکری را در «چیز نبودی انوار» یا «انویه بنیاسرائیل» بررسی کنم. قطعاً آنها اطلاعاتی داشتند که چقدر ظهور را میدانستند، چقدر میدانستند که فطرتاً پیش از آن اتفاقی افتاده است. این اتفاق خیلی عجیبی بوده است که یک پیامبر خاتم شده و پس از آن کسی جایگزین نشده است؛ تا سالها این وضعیت ادامه داشته است. یک اتفاق دیگر خواسته شده است؛ مثلاً یک چیزی بگویند که این پیامبر قرار است بیاید و کسی دیگر جایگزین شود. بله، مسیح هنوز نیامده است. این موضوع نظر تاریخی مستقلی به نظر میرسد؛ اینکه یهودیها آمده بودند چون اخبار داشتند که یکی از این انبیاء بزرگ در اینجا ظهور خواهد کرد. در قرآن هم چند بار به این موضوع اشاره شده است که آنها به این موضوع اعتقاد داشتند و حتی در تاریخ آمده است که آنها در اینجا در انتظار بودند. چرا گروهی از یهودیها در اینجا ساکن شدند؟ آنها میدانستند که اتفاقی قریبالوقوع است. چیزی که برای من خیلی مهم است این است که چقدر در سطح خانه که به آن اشاره شده، در میان یهودیها موضوع مشخصی بوده است. حالا مثلاً حضور اسماعیل اینجا نیست؛ مثلاً در اینجا ابراهیم همه کارها را انجام داد و اسماعیل را ساکن کرد و رفت. واقعاً همینطور بوده است. ببینید، واقعاً مثل این است که در کتاب مقدس یک حالت پنهان شدن وجود دارد؛ مثلاً در جایی بسیار دور، خانهای ساخته شده است، یک نفر رفته است، ابراهیم هم آنجا رفته و دیگر همه کارها با اسحاق و یعقوب و آل یعقوب و انبیاء آنجا انجام شده است. اینگونه به نظر میرسد. قطعاً منظور این است که فطرتی در قرآن ذکر شده است. فضای همین سوره هم به این شکل است. فطرتی اتفاق میافتد؛ همین حرفی که جبرئیل میزند، به نظر من به این سؤال بزرگ اشاره دارد: چرا نیمدیده؟ چرا این مدت نیمدیده؟ و میگوید که ما خداوند آن را فراموش نکردهایم، بلکه دلیلی داشته که نیمدیدهایم؛ به گونهای قرار شده است. به آن معنایی که در معنی اسرائیل به طور مداوم گریه و رهی داشته، از زمان نوح وجود داشته است.
شیث، فرزند آدم بوده است. فکر نمیکنم درختها در این دنیا رشد کنند؛ فکر میکنم در آن دنیا رشد نمیکنند. احساس من همین است. ببینید این عبارت چگونه است: چگونه میفهمیم که در این داستان، حاویر قابل ذکر میشود؟ مثل اینکه درختی را تصور کنید، مانند یک انسان که دو شاخه دارد؛ یکی از شاخهها قطع شده است. این یعنی نتیجهای منطقی گرفته میشود. میگوید: آنچه گفتیم این بود که اگر کسی به نفر دیگری آسیب برساند، مثل کسی است که همه مردم را کشته است. بنابراین، دقیقاً آن شاخه معادله با این شاخه است و اندازه آن، همان آدمهای دنیا هستند. برای اینکه حاویر کشته شد، مثل اینکه دقیقاً نصف مردم دنیا، یعنی یک قطعه از درخت، از بین رفت. اگر دو شاخه نباشد، این موضوع به خوبی درک نمیشود. من نمیخواهم استدلال کنم که آدم فقط دو برزن داشته است، ولی اصلاً مهم نیست دو شاخه بوده یا نبوده؛ احساس میکنم نسل بشر اگر از آن دنیایی که قابل ذکر شده است، یک جور آدمهای خوب کمتر شدهاند. تا جایی که ابراهیم از آنجا جدا میشود، این اعتزال یا جدا شدن از خلقت، ماجرای مهمی در اسلام و تکامل انسان است. شما یک دفعه میبینید که اصلاً درختی که پر از پیامبر است، همه پیامبران مانند شاخههایی از یک چوب هستند. انگار از وقتی ابراهیم آمد، دیگر بقیه آدمهایی که متکفل شدند از جاهایی که آمدند، آن شاخهها دیگر در آنها آدم خاصی نیست یا هست. به معنایی که قرآن میگوید، حاوی انبیای بزرگی است. واقعاً بعد از ابراهیم، همه انبیای بزرگی در نسل ابراهیم بودند. من نکتهای که گفتم، احساس میکنم میتوانیم وارد جزئیات شویم؛ یعنی همین سه دیدگاه و سه تیم در تو در تویی که در این سوره وجود دارد، یک احساس جدیدی به من میدهد که میتوانیم از اول شروع کنیم؛ آیه به آیه بخوانیم یا از جایی شروع کنیم. نمیخواهم بگویم که از داستان اول شروع کنیم. همه ثبوتها به زمان حال اشاره دارند، درست است؟ آنچه اشاره شده به ختم فطرت است. مثلاً محتوای خود سوره درباره ماجرایی قدیم است که آل یعقوب و کل سلسله انبیاء و آدمهایی که بعد از آن آمدند را شامل میشود؛ یعنی به دوران فتح تبچه اشاره دارد، اما به طور واضح به این که این دوران تمام شده است، اشاره میکند. انگار بشارتی میدهد که دیگر الان دوران ما گذشته است. اینها که ظاهراً به برقای زیران اشاره دارند، یعنی همیشه مثلاً نگاه تو میتواند سرکون باشد. این را فراموش نکنید؛ واجب است که تم را به کار ببرید، زیرا ممکن است مشکل ایجاد شود. اینها در هم تنیده هستند. در سراسر سوره نیز حضور دارند. انگار هیچ یادآوری نمیشود که فراموش کنید. الان دارید وحی را میشنوید. این وحی بعد از این ماجراست که به آن اشاره دارد. این مربوط به خاندان اسماعیل است. اطلاعات ما به این صورت است که به او میگوید که مثل سه لایه است؛ پشت سر هم.
خطوط کلی از آمد و شد آدمها ذکر شده است؛ ذکر نکتهای که آدمهایی که از رد گم شدن در تاریخ و کمی خاص و خیلی مهم درباره مسیح و ماجرای سلسله انبیاء بنیاسرائیل، مخصوصاً مسیح، چگونه معنی آن را ترکیب کنند. اگر بخواهیم یک کلمه بگوییم که سوره مریم درباره چه موضوعی است، در مورد ماجرای تولد مسیح است. این مهمترین و پررنگترین چیزی است که در این سوره وجود دارد و دوباره در پایان سوره به آن بازمیگردد. همچنین ادعاهای خلافی در این دوره فطرت به وجود آمده که این ادعاها شامل این است که پسر خدا است یا چند مصرف دیگر دارد. در زمانی که قرآن نازل میشود، دو یا سه مصرف وجود دارد؛ اینکه پسر خداوند است، خود خدا است که متجسد شده است، به اصطلاح در ایلا. اینها جریانهای مدرن نیستند، بلکه واقعاً تا همه قرون اول دوسته چهار است، یعنی قبل از مطابق قرآن این ادعاها در مورد مسیح وارد شدهاند و همین هم قرآن با شدت زیادی تحکیم میکند که این حرکت آشکار است و... این خود مسئله مهمی است. اگر این ادعا نبود، قطعاً روش دیگران را ترکیب میکردیم.
مسئلهای که من از ابراهیم گارد کند دارم این است که از پردندانش داشتند در میکلآینالا از گزدانونی. این قصه باید تمام شود؛ تمام قصه باید کشیده شود، تمام نیست. میرسند به این قصه مسیح که هنوز باید بگیرد. میرسند به جایی که اینقدر زاهی هم نفتیم. مسیح همگو میروند دارش میگویند مسیح دلارا خدا کلتر. یعنی به نظر میآید که... این قطعه چیزی نمیداند؛ یعنی مثل این است که وارد دوران سیاهی شده است. مسیح مثل درخشانترین ستاره این انبیا ظهور میکند و بعد... باز من از پیش گفتهام که این کنجگی همین کارها ناحق است. من فقط فامزن در این همه ایمان ایز روی ایز درست کنم. باز به حال من احساس میکنم که در قرآن اشارهها اینگونه است که مثل اینکه این دوره فطرت نمیشود گفت. من احساسم این نیست که مردم چون بد شدند سرسره هم بیاقت شد؛ اصلاً یعنی مسیح آخرش بود. اینگونه است که این عالیترین حقوق آخرش هم همان است که مسیح بیاید و تمامی شود. به دلیل عدم شایستگی مردم واقعاً نیست؛ دلیل خیلی خیلی چیز دیگری بود. مسیح شخصیتی نیست که زن خوبی مثلاً نبوده یا اذیتش کرده باشند. مسیح اینگونه است، در خلاف بقیه آدمها است؛ یک شخصیت خاص با ظهور خیلی هالت تجربت دارد. بگیر بابرم اینقدر حرف برایش آوردهاند، مثل این حرفها آوردهاند، یک بیشگیهای خاص دارد. مسیح از هنوز موجزاتی که میکند، ازدواج نمیکند، اصلاً زمین میگوید آه من سعی میکنم یک چیزهایی توضیح بدهم که مسیح چیست یا هم آره، ولی واقعاً یک یاش...
نه اصلاً شخصیت یحیی اینطوری نیست که مثلاً بگوییم نمیکند سه ازدواج بکند یا نصیب نظر بدهد؛ قرار نیست ازدواج بکند، موجودی نیست که بخواهد ازدواج کند. یحیی شخصیت استثنایی بود و من اینطور احساس میکنم، مثل اینکه انتها به نصیب خط بشود، آخرش نصیب ظاهر میشود. و حالا وقتی یحیی دچار عقل فطرت میشود، اگر آخر چیز نباشد، انتهای سلسله انبیا نباشد، از قبل دانسته شده بود. این توانست که اتفاق خارجی خاصی بیفتد که دلیل اینکه مربون مثلاً کارهایی کرده باشد. من برای دومین بار به جایی رسیدم که احساس میکنم وقت ندارم بحث را ادامه بدهم، جایی که نمیدانید مسئله علمی و اینهاست. گفتم میخواهید توضیح بدهم، اما واقعاً عجله دارم و این جلسه را میخواهم کوتاه برگزار کنم، باید زود بروم برای یک... دفعه قبل عنوان یک شیطنتی بود، چه میگویند؟ اصحار نظر عجیب و غلط، سعی کردم سوالی ایجاد کنم در مورد اینکه چرا مریم را میگویند خواهر بله؟ خب من اصلاً همان مقداری که گفتم را نمیخواستم بگویم. دختری پیش من آمد و پشیمان شدم که چرا به یک اتفاق خاص اشاره کردم. مهم این است که این سوال ایجاد شود. به نظر من این یک سوال است. من اصلاً اینقدر زود در موضوعش بخش نمیکنم شما، چون میتوانید آرامتر افتتاح کنید. برای اینکه چیزی نیست که از جایش نیزنه، دربارهاش همه چیز صحبت کنید. یک خود بیشتر با سوره آشنا شوید، بعداً شاید راحتتر بشود صحبت کرد. یک خورده من واقعاً جلسه را اقامه میکنم. مثلاً یک جوری چیزهایی گفتم که میخواستم این سوال را ایجاد کنم. یک سری استدلالها بعضیها کردند، یعنی خیلی رد کردنش راحت بود. من هم آن را رد کردم. یک چیزی گفتم و بعد هم یک جوری با دیده مصفت صحبت کردم. بگذارید من... چه؟ چه؟ تحنی میزنم. تحنی میزنم. خب؟ من چانل هستم. بله بیرونم بشنم. یعنی چه تحنی میزنم؟ همانش یک جوری انگار همه که خودتان موجود است. انگار مثلاً برود این آدم به استوامونه. یک جوری مثلاً بین شرایطی که بوده، انگار مثلاً کلیه جویی مستقلی یا مثلاً شبیه خواهر را آنجایی یا مثلاً در آن را با آن مقایسه کنید. این چنین مدت. یعنی بین مردم... بین مردم هیاسی وجود داشته. آن در واقع خیلی مهم بوده. در حضورش آن رفتار. ممکن است... آن را مثلاً درامش پمپ تحنی میزنند که مثلاً دیگر آن یک نرم بوده یا هر چه که بودهاند. این که آنجا حالت این که آنجا یک حالت تنظیمی گفته دارد که هست. ببین من نکته ماجرا این است که این را بگذارید کنار اینکه مریم به عنوان دختر عمران و مادر مریم به عنوان همسر دو تا نشانه در چند جای قرآن آمده که من فقط شما را به فکر اصلاً نظر توجیههای چند دقیق دست دارد، توجیه خوب وجود دارد. من یک چیز خیلی به این سال اکستریم گفتم، بگذار من آن چیز اکستریم گفتم. اطلاعات خودونی دارید دور دنیا فقط قرآن خواندید و تو قرآن یک چیزهایی نوشته، شما این را باور کردید چون در داستان اصابه کف، در مورد اصابه کف که اصلاً پیامبر نبودند، میخوانید که با حالات تحجب که آیا شما این ماجرا را جزو آیات ما عجائب حساب میکنید؟ به نظر شما شگفتانگیز است؟
خب، اینها یک عده بودند که ما آنها را بردیم در یک غاری. سی سال بعد دوباره ظهور کردند. من میخواهم بگویم اگر شما در فضای قرآن باشید و برای شما خیلی... مثلاً اینطوری من به شما میگویم: فرض کنید که برای شما اصلاً دنیا اینطوری است که آدمها به طور معمول دو هزار سال عمر میکنند. خب، این را فرض بگیرید در ذهنتان، بعد بیایید قرآن را بخوانید و ببینید قرآن میگوید که مادر مریم، همسر عمران است و اینکه مریم دختر عمران است و به او میگویند خواهر هارون. من میخواهم بگویم اگر احساس شما این باشد که به طور طبیعی مردم دو هزار سال عمر میکنند، شما باید یک توجیه بیاورید که چرا این عمران، آن عمران نیست و این هارون منظور آن هارون نیست، یا مردم دارند به یک طریق دیگری میگویند. یعنی وقتی آدم میخواند، احساس میکند که خب، دارد به یک چیز حقیقی اشاره میکند. حرف من این است که به این دلیل ممکن است این خیلی حرف عجیبی به نظر برسد، که به نظر ما مثلاً عمر زیاد کردن یا دوباره زبور کردن یک چیز خیلی خیلی غیرمتعارف و عجیبی است، یا مثلاً با دادههای علمی ممکن است نظر ما سازگار نباشد، بنابراین ما آن را میگذاریم کنار و شروع میکنیم بحثهای دیگری روی پولکیش کردن. اگر آن برای شما ساده باشد، یعنی شیفتانگیز نباشد، به راحتی شما بپذیرید که خب وقتی اصحاب کف یا چنین کاری در موردشان انجام میشود و عجیب است، انبیا که دیگر اصلاً عجیبترین اتفاقها در مورد انبیا میافتد. آدمها کلان جهان، از جهان اجسام شروع میشود، همینجوری طبقات که همینجوری میروند بالا، به انسان که میرسد، آخر انسانها طبقات مراد اندیش است و آنها دیگر نزدیکی به بله هرم هستند. یک جوری کن، و این هرم خاصیتش این است که هر چه بالاتر بروی انگار قوانین سرسادهتر است. شکستشدن آنها در مورد اجسام، مثلاً شما میتوانید فرمولهایی بریزید که دیگر اینجوری حرکت بکنند. موجودیتشان یک جوری خیلی چیزها اصلاً تحت قانونمند است. انبیا، سولن، این همه معجزه هست، محاسبه قانونمند است، زندگی محاسبه قانونمند نیست. نه، نه میگوید که انتظار شما شگفتزده میشوید، مثلاً شاید، ولی نباید بشوید اگر مثلاً ایمان داشته باشید. این که چیز عجیبی نیست، این را آدمهایی بودند ایمان آوردند. شما ایمان داشته باشید. نه، نه برعکس، نه، نه. یعنی حالا یادم خیلی خوب است، خیلی خوب است. تو حالا عجیبه که چنین کاری کردی. اصلاً ببینید من این را که به هیچ وجه نمیتوانم بپذیرم که این هارون نیست. این را کلاً هر بحثی میخواهید بکنید اینجا، این توجیه مرگ هم اتفاقاً یک برازنده به اسم هارون داشته است. اصلاً این را بگذارید کنار، نگویید باشید اگر خیلی آدم خوبی هم که باشد، اگر هارون خیلی آن را بیان ساله جانش میوه بکند؟
نه، من نمیگویم که حارون زنده است؛ بلکه حارون همان شخص طریقی است که در زمان نوسا زندگی میکرد و دانش او نوسا بوده است. او کهانت را مثلاً به عوضه داشته و سالها قبل آن را فکر کرده بود. اما مریم خواهر به نظرش ممکن است خواهر واقعی باشد، ممکن است نباشد. مثلاً معروف است این چیزی که میگویم. بگذارید بعضی از قولهای دیگر را نقل کنم تا به توضیح خودم برسم. معروف است این چیزی که در تفاصیل هست، حدیثی از خود پیامبر درباره این آیه است که میگوید نسبت دادن اشخاص به بزرگان جزو رسوم آن زمان بوده است. برای این اصلاً عجیب نیست که به یک نفر لقب «اخت هارون» بدهند، لقب «مریم اخت هارون» بوده به دلیل اینکه مثلاً شاید رفته بوده در دیر و مردم به او با این لقب احترام زیادی میگذاشتند. به این اسم در دیر شدن، شاید مثلاً رهبران مذهبی دوران به مریم لقب «اخت هارون» داده بودند و طبعا مردم هم به همین اسم میشناختنش. حالا خیلی عجیب است که کسی که چنین لقب بزرگی به او داده شده، لقب «خواهر هارون» به او داده باشند؛ چطور این کار کرده؟ بله، مردخیستن ایمان کنیم که در قرآن ذکر میشود. نشوند قرآن همی تو ترسیب نمیدانیم. اما مسئله این است که باز باید توجیه کنیم که امران چطور پدر مریم است، در حالی که به نظر میآید که امران پدر حارون هم هست. من اصلاً نمیخواهم بگویم که یک استدلال بیشتر دارد که حتماً این چیزی که در پندرفیقرم گفتم، عملی عجیب و غریبی است که این را بشود از قرآن استخراج کرد؛ اصلاً این در نیست. اصلاً شما میتوانید بگویید که اولاً اسم امران، پدر مَنسا که در قرآن نیست، ذکری از امران نیست و امران ممکن است اینجا یک شخصیت خاص باشد که یک بار اسمش برده شده است. استدلال آنطور که داده شده، دادههایی در تورات وجود دارد که امران را به نوعی پدر مثلاً میدانند. من میخواهم بگویم که اگر خود این موضوع عجیب بودنش را کنار بگذاریم، بیشتر ذهن آدم سنجیدهتر میرود که اینجا واقعیت باشد. بله، خیلی تأکید ندارم. من این را در سرقب گفتم برای اینکه میخواستم در مورد مرجعیت دانش صحبت کنم؛ اینکه ما چقدر باید...
تولد غیرعادی و فیزیک
تولد غیرعادی و فیزیک
این تصویر ویژگیهایی دارد؛ مثلاً تصویری که نور نداشت و در آن از بقایای تدییهای مانند تولد صحبت میشود، اما به شیوهای که به نظر میرسد هیچ ربطی به نحوه روایت علمی ندارد. مثلاً کودکهایی که در اینجا متقلب میشوند یا پدر ندارند یا مادر نازا هستند، کلاً به نظر میرسد این بقایا به طور تدییهای اتفاق نمیافتد. کودک دومی که متولد میشود، واقعاً از این که هر کاری به دستش انجام میشده، بله، در گذشته چگونه ممکن است سخن بگوید، نمیتوانم بفهمم چطور آن اتفاقهای موقع تولدش میافتد و چطور این همه معجزات را عجیب میکند. فضای بحث کردن در مورد انبیا و آدمهای خیلی بزرگ، همین چیزها عجیب و غریب است و از نظر علمی اگر من بخواهم مرجعیت و دانش را تغییر دهم و آن مناهی که دفعه قبل به آن اشاره کردم، یک مقدار اصلاً کنار آمدن با این موضوع ممکن است سخت باشد، همانطور که خیلی آدمها با توجیهات مختلف، من هم چقدر دیدهام آدمهای مؤمنی وجود دارند که سعی میکنند معجزات را اصلاً توجیه علمی کنند؛ مثلاً این که چطور شد دریای نیل شکافته شد. این توجیهات دارند که چطور ممکن است به طور طبیعی در آن لحظه این اتفاق افتاده باشد، از نظر فیزیکی ایجاب میکند نه اینکه بخواهند توجیه کنند. من نمیگویم که این معجزات را نداریم، من میخواهم بگویم اگر روحیهتان اینگونه باشد که بخواهید هر چیزی را، هر فکری را، مثلاً گورانها را ببینید و توجیه علمی کنید، اینگونه رویتان این شکلی است که تا حد ممکن اصلاً چیزهایی که میشود فعلاً دربارهشان حرف زد را کنار میگذارید. نه اینکه صفات گرمی است که نظریههای علمی ممکن است قدرت داشته باشند. من اصلاً کلان با این روند مشکلی ندارم، ولی همین الان من دقیقاً در قدم اول کردم همین را به آن اشاره کنم، باز این رقم را درست نکردم که در مورد این موضوع صحبت کنم، اینکه همین الان دانش بیشتری داریم و همین الان این احکام را داریم و دانش هم همین است و اگر من هر چیز را به زور باید بیاورم، اینکه همین توجیههایی در مورد شکافتن دریای نیل، اینکه اگر نمیدانم یک سیاره اینقدر به زمین نزدیک شده باشد که جاذبهاش فرام باشد، ممکن است این آب شکافته شود، باید الان که یک مقدار فیزیک نیوتونی خواندم، همه موضوعات را یک جوری بریزم در قالب کنیم. ولی اینکه چیزهایی بسیار عجیب وجود دارد، این پارادایم هم موجود است در این ویدیو. خب، مقابل من بگذارید، در مقابل مثلاً توجیه نشدن به فکتها و هر حال این موجود در این ویدیو، من میگویم باید در این ویدیو، من میگویم که این سری فکتهای خیلی خیلی بزرگ و مهم را قبول کنیم که رو کنیم و پارادایم از این سال برود و وارد پارادایم جدید شود. این بعد هم میز از پارادایم، این خیلی خوب است. این رویه که من به عنوان یک آدمی که مثلاً فکرهای دینی را هم دارم، این را هم فکرهای محکمی حساب کنم و سعی کنم پارادایمهای علمی موجود را اگر نمیتوانید توجیه کنید، تفصیلش بکنم، مثل اینکه آزمایشی انجام شده باید آزمایشی توجیه کنم. ولی چیزی که من میخواهم بگویم، همه چیز اتفاق نیفتد، این است که فضای آن پارادایم غالب، آن چیزی است که بر اساسش رضایت میشود که چه علمی است و چه علمی نیست، به دلایل عجیب و غریبی چند گونه که یک چیز ثابتی میگیرد. و با اینکه من یک توضیحاتی میخواستم در این یادداشت بدهم که هنوز که هنوز است به نظر میرسد ذهن آدمها دنیا را مثلاً مطابق با جهان لاپلاسی میداند؛ ذراتی وجود دارند و میوههایی وجود دارند و زمان وجود دارد و مکان وجود دارد. بنابراین مثلاً شما الان به روز واقعا در جهان لاپلاسی محال است که بشود تخت بلقیس را در یک چشم بر هم زدن از راه دور به اینجا منتقل کرد. الان شما به آدمهایی که موجود در دانشگاه سنتی شریف هستند، به شما میگویند که اتنامه گردین چقدر میشود؟
اگر با صورت خیلی تیز و دقیق آن را بیاورید، ابتدا باید نور صورت بیشتر باشد. بنابراین نظریه نسبیت نمیتواند صد درصد درست باشد. اگر هم صورت مکان خیلی دقیق نباشد و زمان و کتابش را آورده باشید، باز هم نظریه نسبیت دچار اشکال میشود، زیرا با ذرات تصادم پیدا میکند. شما که مهندسی خواندهاید، هنوز ذهنتان میتواند مثلاً یک خود پیشرفته لاپلاسیه را درک کند و دانشی که دارید مشخص است. من میخواهم بگویم که پارادایمی که معمولاً بر اساس آن قضاوت میشود، حتی در موضوع مسائل دینی، هنوز یک چیز منسوخ شده است.
مثلاً اگر الان به آدمهای دانشگاهی فیزیک بگویید، میگویند خب این ترپورتیشن کار سادهای نیست، همان کاری که روی آن آزمایش هم میکنند. این موضوع از مکانیک کوانتوم است و اینطور نیست که آن را از آنجا بردارید و اینجا بگذارید. یا مثلاً فعلاً... من نمیخواهم بگویم این اتفاقها چیزهای غیرممکن است، اما این اتفاقی که احساسی در قرار دارد، دقیقاً همان چیزی است که ما الان در نظریه کوانتوم به آن میگوییم تلپورتیشن. نمیخواهم بگویم این همان است، ولی میخواهم بگویم اگر واقعاً فیزیک جدیدی را قبول داریم، خیلی چیزها دیگر عجیب و غیرعادی است. همانقدر که تو راه میروی و آنطرف میرسی، ممکن است تحت شرایطی اتفاقهایی بیفتد.
یک نظریه وجود دارد که اینها میشود در نظریه ریسمان (String Theory) و کرمچاله (Wormhole). این که یک راه مختصری در مکان وجود دارد که ممکن است از اینجا در یک زمان کوتاه به مکانی دیگر بروی، به جای اینکه مسیر اضافهای طی کنی. مثلاً شما دارید اصلاً ببینید نه، این چیزها را به یک داستان علمی تخیلی نسبت ندهید. نظریه کوانتومی و نظریه نسبیت دنیایی را به ما نشان میدهند که هنوز هم در ذهن آدمها جا نیفتاده است. ما در دبیرستان نیوتنی میخوانیم، در واقع به دلیل محدود بودن، حتی من میخواهم بگویم بحثهایی که شما در اینترنت درباره مسائل و مشکلات علمی میبینید، همه فیزیک نیستند.
تمام اشکالات... اشکال نیست، اشکال مهم نیست. من میخواهم بگویم که اصلاً وقتی حرف از غیرعلمی بودن ادعاها زده میشود، دانشمندان این حرفها را نمیزنند. مثلاً یک جمعیت نیمهبیثبات اطراف هستند که اصلاً چیزهایی خودشان از در دبیرستان و اینها یاد گرفتهاند و غالباً اینها شروع میکنند به اینکه «آه، این که نمیشود»، «این فلان است»، «میسازیم»، «اوه، آن کتابهایی که اصلاً میل نیستند از این دیدگاه»، اصلاً از این ادعاهای ضعیف حمله میکنند. من میل داشتم ولی شاید دارند این کار را ادامه میدهند.
دو جلسه است که میخواهم برسم و مجبورم این را بگویم که چند تا ایده و فکر جدید وجود دارد که خیلی واضح است و میتواند ذهن آدم را نسبت به اتفاقاتی که در دنیا میافتد، اصلاح کند. میگویید؟
اصطلاح «یدالله مغلوله» که در قرآن آمده، به معنای «دست خدا بسته است» است. نسبت به این عبارت در خداوند بحثهای زیادی وجود دارد؛ به نظر میرسد که جهان بسیار بسته و لاپلاسین، یعنی کاملاً تعیینشده است و نمیتوان به راحتی در آن دخالت کرد. اما در جهان فیزیک، روزنههای فراوانی وجود دارد که میتوان کارهایی انجام داد که هیچ چیز به نظر نمیرسد. هر اتفاقی به نوعی قابل توجیه است.
وَقَالَتِ ٱلْيَهُودُ يَدُ ٱللَّهِ مَغْلُولَةٌ ۚ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا۟ بِمَا قَالُوا۟ ۘ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَآءُ ۚ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًۭا مِّنْهُم مَّآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَٰنًۭا وَكُفْرًۭا ۚ وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ ٱلْعَدَٰوَةَ وَٱلْبَغْضَآءَ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ ۚ كُلَّمَآ أَوْقَدُوا۟ نَارًۭا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا ٱللَّهُ ۚ وَيَسْعَوْنَ فِى ٱلْأَرْضِ فَسَادًۭا ۚ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلْمُفْسِدِينَ
و يهود گفتند: «دست خدا بسته است.» دستهاى خودشان بسته باد. و به [سزاى ] آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند. بلكه هر دو دست او گشاده است، هر گونه بخواهد مىبخشد. و قطعاً آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو فرود آمده، بر طغيان و كفر بسيارى از ايشان خواهد افزود، و تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم. هر بار كه آتشى براى پيكار برافروختند، خدا آن را خاموش ساخت. و در زمين براى فساد مىكوشند. و خدا مفسدان را دوست نمىدارد.
الان با این حرفهایی که میزنم، امیدوارم دفعه بعد، شاید جلسه آینده، بحث را با این موضوع شروع کنم. خوشم نمیآید جلسهها را با این مسائل آغاز کنم، ولی سعی میکنم به گونهای عمل کنم که این بحثها حتی در پایان یک جلسه هم قابل فهم باشد. کاری که میخواهم انجام دهم این است که تعدادی از مباحث فیزیک و همچنین ژنتیک را مطرح کنم و چند فکر بیان کنم که به نظر میرسد فراموش شدهاند. سالهاست که در این زمینهها کشفهایی داشتهایم و اکنون نیز در حوزههایی ادعاهای به ظاهر عجیب وجود دارد که برای ما بسیار غیرممکن به نظر میرسند.
علم و فیزیک
خب، ببخشید که این جلسه را کمی زودتر تمام میکنم. انشاءالله جلسه آینده ادامه خواهیم داد.