→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۹ · سورهٔ حج

نقد رفتار دینی ایرانی‌ها، محبت و مسیحیت، و بازگشت به تفسیر سوره حج

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۱)
  1. تشیع۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱, sec-۳, sec-۵ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  2. توحید۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳, sec-۵, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  3. صدرالدین محمد شیرازی (ملاصدرا)۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵, sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  4. قیامت۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  5. ادبیات۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  6. ایران۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مکان‌ها
  7. حج۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  8. روایت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  9. سنی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  10. علی شریعتی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · اشخاص و شخصیت‌ها
  11. نماز۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  12. کارل گوستاو یونگ۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  13. ایمان۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  14. دعا۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  15. شریعت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  16. پیامبر۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  17. حیات۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  18. شر۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  19. قدرت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  20. مارکسیسم۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  21. مریم۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها

مقدمه: تجربهٔ سفر و مسئلهٔ شیعه و سنی

قبل از هر چیز، می‌خواهم به موسیقی اشاره کنم که کمی تأثیرگذار است و بخشی از آن ممکن است ویژگی خاصی از نظر تأثیرگذاری نداشته باشد. هر بار که به حج می‌روم، ناخودآگاه وقتی به اختلافات بین شیعه و سنی فکر می‌کنم، هم به دلیل رفتارهای متفاوتی که آنجا دیده می‌شود و هم به خاطر حالت تهاجمی که عربستانی‌ها نسبت به شیعیان دارند، این موضوع برایم جالب می‌شود. ایرانی‌ها هم که کاملاً مشخص است و نمی‌شود آنجا رفت و نفهمید که ایرانی هستیم. در نهایت ممکن است سر صحبت باز شود و بخواهیم حرف‌هایی بزنیم. از این نظر، این سفر برای من بسیار تأثیرگذار بود؛ هم به خاطر نوعی جهالت و تأثیرگذاری که در طرف مقابل وجود دارد و هم به خاطر رفتارهای وحشتناکی که انگار سال به سال بدتر می‌شود.

ابتدا باید بگویم که انتقاداتی که دارم به ایرانی‌هاست و این ربطی به تشیع ندارد. رفتارهایی که ممکن است در آنجا ببینید و ایرانی‌ها ادعای تشیع کنند، یعنی مثلاً پیرو امامان شیعه باشند، لزوماً به این معنا نیست که مردم عادی ایران واقعاً شیعه هستند. این ادعا بیشتر ناشی از جهالت آن‌هاست. برخوردهایی که در این سفر داشتم، قبلاً هم شاید در گلستان اشاره کرده‌ام، این بود که چند نفر در طول سفر با من صحبت کردند و حرف‌هایی درباره شیعه زده شده بود که همه را به باد تمسخر می‌گرفتند. مثلاً می‌گفتند ادعاهای شیعه چیست؟ این افراد تحقیق نمی‌کنند که واقعاً شیعیان چه می‌گویند. علما هم حرف‌های عجیبی درباره تشیع به آن‌ها زده‌اند.

در روزهای اولی که در مدینه بودم، یکی از آن‌ها از من پرسید. من بین نماز و این‌ها بودم، فکر می‌کنم قرآن می‌خواندم و نشسته بودم تا اعظام شود. اعظام یعنی فاصله‌ای که می‌افتد تا نماز شروع شود و نافله می‌خوانند. یکی از آن‌ها کتاب حدیث داشت، از او اجازه گرفتم و کتاب حدیث را نگاه کردم، سپس دوباره فکر کنم قرآن برداشتم. او به من گفت: «شما این قرآن را قبول دارید؟» من گفتم: «آره.» او با شک و تردید به من نگاه کرد و گفت: «شما همین قرآن را می‌خوانید؟» گفتم: «آره.» بعد گفت: «شما نمی‌گویید که قرآن حضرت فاطمه در ایران هست و این قرآن نیست و این حرف‌ها.» من گفتم: «نه، اصلاً قابل قبول نیست.» او سرش را تکان می‌داد و می‌گفت فکر می‌کرد که من دارم چیزی را قبول می‌کنم. شیعیان را هم به این شکل می‌شناسند که راست نمی‌گویند. یعنی این‌ها را آموزش داده‌اند که اگر از آن‌ها بپرسید، حقیقت را نمی‌گویند، چون قانون تقیه دارند و این حرف‌ها. بنابراین هر چقدر هم به آن‌ها توضیح دهید و قسم بخورید، روی آن‌ها تأثیر نمی‌گذارد. به آن‌ها هر چه بخواهند می‌گویند. ما که در ایران هستیم، نه این قرآن را می‌خوانیم و نه...

نمی‌دانم، یک بار قبل که من رفته بودم، یکی از ترکیه می‌گفت که شیعیان نماز نمی‌خوانند. یک عده شیعیان خاصی در ترکیه هستند که وضعشان خیلی بد است؛ یعنی ادعای تشیع می‌کنند، در واقع یک جور مکتب صوفی‌گری و دراویش و این‌ها هستند که واقعاً شر و ریایت نمی‌کنند. من آن لحظه به ذهنم نرسید که در این نقطه‌ای که می‌خواهم بگویم، این است که من باید به این آدم این جواب را می‌دادم. شاید واقعیت داشته باشد که این حرف‌ها زده شده. شاید یک آدمی همین الان در ایران برود بالا، شماره یک جای خصوصی، و چنین خزعبلاتی را بگیرد؛ این که این قرآن، قرآن اصلی نیست و نمی‌دانم قرآن چیز دیگری است و در قرآن پرست حرف اسم «علی» بوده که حرف گردن است و از این حرف‌ها. احتمالاً شما هم به صورت شایع این حرف‌ها را شنیده‌اید.

من دیگر چه به ذهنم رسید که باید به او می‌گفتم؟ ما در ایران، در منطقه کردستان، یک عده اهل سنت داریم که این‌ها را شیطان‌پرست می‌دانند؛ رسماً برای ابلیس مقامی قائل هستند و از این حرف‌ها. حالا شما خوش‌تان می‌آید که ما به حساب بیاوریم که یک آدم سنی پیدا کرده‌ایم بالای کوه که شیطان‌پرست است، کلن بگوییم که سنی‌ها شیطان‌پرست هستند؟ اگر یک آدم شیعه، یکی از علمای شیعه، بگوید در قرآن، نمی‌دانم، ادعای تحریف قرآن کرده است، رسماً هم در کتاب‌ها این ادعا را نوشته‌اند و این حرف‌ها، این که یک مجموعه کوچکی از یک فرقه یا یک حرف خیلی، خیلی عجیب و غریب زده‌اند، آن را محور قرار دهیم به عنوان حرف کل آن فرقه و سعی کنیم مثلاً روی آن تبلیغ کنیم، این واقعاً عادلانه نیست. این‌گونه رفتار کردن درست نیست.

خب، اگر ما الان برویم در جهان اهل تسنن بگردیم، می‌دانیم چقدر حرف‌های عجیب و غریب و انحرافی زده شده است. بیاییم این‌ها را فرض کنیم در جلسات سمپاشی علیه اهل سنت بگوییم، آره اهل سنت این را می‌گویند؛ می‌گویند شیطان موجود و خوبی است. در یک کتاب هم بیاییم از جایی بگوییم، بیاییم اینجا هم نوشته است. برنامه از آن ور به شدت این‌گونه است که می‌گفت یکی به من در اتفاقی در مسجد افتاد، بعد هم در مسجد حرام، یک نفری که خیلی من را محکوم کرده بود، اصلاً کلن می‌گفت که شما می‌گویید دوازده امام دارید ولی دین‌شان پیامبر نیست، پیامبر را شما قبول ندارید. بعد یک چیز دیگر هم گفت؛ گفت می‌گفت آره ما خدا را می‌پرستیم، شما جای خدا دوازده امام دارید، این‌ها اله‌های شما هستند، به‌علاوه مشرکید.

یک چیز عجیبی هم که گفت، من خودم در تهران قبر ابو لؤلؤ را دیدم که مثلاً حالت زیارتگاه و این‌ها دارد. من گفتم والله من نمی‌دانم، من ندیده‌ام، نمی‌دانم، یک همشهری هست، بنای یادبودی برای ابو لؤلؤ ساخته‌اند برای آن‌ها. ابو لؤلؤ این موجود خیلی شیطان‌صفتی است که خلیفه را مثلاً ترور کرده و این‌ها. من می‌دانم که در ایران احساس خوبی نسبت به ابو لؤلؤ خیلی‌ها دارند یا در سال مرگ عمر بعضی‌ها جشن می‌گیرند، ولی این که مقبره برای ابو لؤلؤ در تهران وجود داشته باشد، این دیگر خودش اصرار می‌کرد و من خودم دیدم. در آن درک این‌گونه است؛ یعنی یک مجموعه حرف‌هایی است که شما هرچقدر انکار کنید، یک سری اطلاعات به آن‌ها داده شده که ذهن‌شان کاملاً...

وضعیت مشخص است و از رفتار آن‌ها واضح است که ما هیچ‌کدام از عقاید اسلامی را قبول نداریم و مثلاً یک سری عقاید انحرافی را جایگزین کرده‌ایم. دیدگاهشان نسبت به ما بسیار منفی و عجیب است و فکر می‌کنم دولت عربستان فشار می‌آورد به گونه‌ای که هنوز ایرانی‌ها اجازه دارند وارد شوند، اما اگر این افراد به علائم دستانی (دست‌نشانده) نباشند، فکر نمی‌کنم ایرانی‌ها را به طور کلی راه دهند. بنابراین، آیه «نوال مشرکون نجس» که می‌گوید این‌ها را به مسجد الحرام راه ندهید، کاملاً احساسشان نسبت به شیعیان این است که آن‌ها موجودات مشرک هستند. به هر حال، این موضوع از آن مسائل است.

حالا درباره رفتارهایی که از ایرانی‌ها دیده می‌شود، این بار شانس یا بدشانسی داشتم که چون با اعضای هیئت علمی رفتم، در هتل‌هایی بودیم که مثلاً عمره دانش‌آموزی هم آنجا بود. من نمی‌دانم از چند مثال بگویم که چه رفتارهای عجیب و غریبی از ایرانی‌ها دیدم. به نظر من آن‌ها رفتارهای بدی انجام می‌دهند؛ مثلاً چه کارهایی می‌کردند و چه مقدار آشوب ایجاد می‌کردند. مثلاً یک گروه با هم قرار گذاشته بودند و چند نفر دیگر هم بودند. مثلاً بچه‌هایی که دوم یا سوم دبیرستان بودند، چه مختصاتی داشتند. من با یکی دو نفرشان صحبت کردم؛ آن‌ها سوم دبیرستان بودند و با هم قرار گذاشته بودند که در مسیر صفا و مروه ناگهان شروع کردند به شعار دادن «یا لثارات الحسین». مثلاً می‌خواستند انتقام امام حسین را بگیرند و احتمالاً از کل اهل تسنن. حالا تصور کنید اینجا اهل تسنن مثلاً از مالزی و اندونزی آمده‌اند و اصلاً نمی‌دانند چه خبر است. این رفتارها را دو نفرشان جلوی من وقتی غذا می‌خوردیم، صحبت می‌کردند و می‌گفتند که یکی‌شان به دیگری گفته قرار گذاشتیم فردا در مسجد الحرام سینه‌زنی کنیم. یکی می‌گفت چرا مثلاً سینه‌زنی؟ روز خونین راحت‌تر است. دیگری می‌گفت نه، سینه‌زنی حالش بیشتر است. دقیقاً جمله‌اش این بود که «سینه‌زنی حالش بیشتر است، می‌خواهم بروم در مسجد الحرام حال کنم، سینه‌زنی کنم با این مراسم.»

واقعیت این است که من کل این موضوع را به عنوان تجربه‌ای دارم؛ وقتی می‌رفتم ایرانی‌ها با این مراسم طواف و نماز اصلاً حال نمی‌کنند. شما هم در ایران نگاه کنید، در پرشورترین روزهای مذهبی ایران، مثل روزهای تاسوعا و عاشورا، مردم ایران واقعاً با سینه‌زنی و روز خونین حال می‌کنند، با آن عبادت‌هایی که بقیه مسلمانان انجام می‌دهند. واقعاً شما می‌بینید که آن‌ها حال می‌کنند. من نماز صبحی که در مدینه، مخصوصاً مسجد الحرام، خوانده می‌شود، همین‌طور است. اما مسجد الحرام چون محل طواف و این‌هاست، شاید به آن وضوحی که در مدینه دیده می‌شود، دیده نشود.

دو ساعت قبل از نماز صبح اگر به مدینه منوره، به مسجد النبی، بروید، واقعاً این بخش‌های بزرگ آن پر است. مردم از دو ساعت قبل آنجا می‌نشینند تا موقع اذان صبح نماز بخوانند. در این مدت نماز شبشان را می‌خوانند، ذکر می‌گویند، عبادت می‌کنند، قرآن می‌خوانند. شور و شوقی که در این افراد می‌بینید، انگار نماز جماعت خیلی به آن‌ها حال می‌دهد. اما ایرانی‌ها با...

این چیزها حال نمی‌کنند.

نه با توافی حال می‌کنند، نه با نماز خواندن حال می‌کنند، و نه با قرآن، چون قرآن به زبان بیگانه است و بسیاری از آن‌ها واقعاً به این دلیل که شاید خوب نمی‌فهمند، کمتر به آن توجه دارند. شما خیلی کم می‌بینید ایرانی‌ها مثلاً نشسته باشند و در حال قرآن خواندن باشند.

من نمی‌گویم که چنین افرادی وجود ندارند؛ قطعاً هستند. من به‌عنوان یک ایرانی، خوشبختانه در حال قرائت قرآن و در حال طواف بودم. دیدم که برخی ایرانی‌ها در حال طواف بودند که طوافشان هم خالص بود. اما خیلی از کارهای معقولی انجام نمی‌دهند یا از کار چیزی نمی‌دانند. خیلی از آشنایان چیزهایی می‌گویند که شاید درباره بقیه مسلمان‌ها درست نباشد؛ البته این موضوع جدا از ذکر خدا و این حرف‌هاست.

من هنگام طواف، سه تا از این دانش‌آموزها را دیدم که نمی‌توانم از رفتارشان سر دربیاورم که چه می‌گفتند. آن‌ها داشتند درباره چیزی صحبت می‌کردند که من در خیابان می‌دیدم. من به هیچ‌کس نگفته بودم که کسی موقع طواف بلند بلند حرف بزند؛ مثلاً همان‌طور که در خیابان حرف می‌زنند. چون من کمی شلوق هستم، مجبورم صدایشان را بلند کنم. این دفعه خیلی بیشتر از دفعات قبل اذیت شدم. شاید به این دلیل بود که با عمره دانش‌آموزی همراه شده بودم. قبلاً زمانی رفته بودم که این تیپ افراد نبودند.

رفتار ایرانی‌ها در حرم

واقعیت این است که ببینید جمهوری اسلامی چه سیاست‌هایی دارد که این کار را می‌کند؛ البته این بحث جداست. ولی اکثریت قاطع مردمی که آنجا هستند، واقعاً با خواست قلبی و خیلی شدیدی که خودشان دارند آمده‌اند. این جریانی نیست که این‌ها را به زور بیاورد یا حل کند. این‌ها اهل این کارند که آمده‌اند. شاید یک عمره پس‌انداز کرده‌اند که بتوانند یک سفر عمره بروند، ولی دانش‌آموز ایرانی اصلاً ممکن است حال این کار را نداشته باشد.

اما خب، جمهوری اسلامی پر از این جریان‌هاست که عده‌ای را مثلاً فرض کنید بفرستند عمره، به هر منظوری. خیلی از این آدم‌هایی که آنجا هستند، اصلاً به نظر می‌رسد که این کار را نمی‌خواهند انجام دهند؛ حتی هفت دور طواف را هم خیلی رغبت ندارند. این‌ها را با یک برنامه‌ای آورده‌اند. خیلی‌هایشان شاید پولی ندادند یا خیلی کم پول داده‌اند. این باعث می‌شود که من فکر کنم اگر این جریان‌ها نباشد، باز ایرانی‌های خالص‌تری شاید اینجا بروند.

ولی الان که عمره از ادارات و مؤسسات و این‌ها شده یک برنامه مثل برنامه تفریح و تور و این حرف‌ها، که گاه‌گاهی حتی مجانی ممکن است بتوانند بروند، بیشتر از دفعات قبل به چشم من آمد که چقدر رفتارهای بی‌ادبانه‌ای از ایرانی‌ها سر می‌زند. حالا شما هزار تا کتاب هم بنویسید، این‌ها دیگر پاک نمی‌شود. یعنی تجربه‌ای که مردم سایر کشورهای اسلامی در مسجد الحرام از آشنایی با ایرانی‌ها دارند، این است. مخصوصاً اینکه ایرانی‌ها لباس پوشیدن و رفتارشون کاملاً تابلو است؛ معلوم است که این‌ها ایرانی هستند و این کار را انجام می‌دهند.

یک بار نشسته بودم قرآن می‌خواندم در مسجد الحرام، گهگاه صدای خنده آمد. بعد از این ماجراها بود که برگشتم و دیدم این هم ایرانی است. دیدم بله، دو تا دانش‌آموز با مسئولشان بودند؛ یکی از آن‌ها آدم مسلم‌تری بود که احتمالاً مسئول آن‌ها بود. نشسته بودند و می‌خندیدند. من در این سه دوره اولین بار بود که می‌دیدم کسی در مسجد الحرام بلند بگوید و بخندد. واقعاً نمی‌دانم بقیه واقعاً کارهای دیگری انجام می‌دهند یا نه. اگر نگوییم درست، حداقل عبادت می‌کنند، ولی این وضعیت است.

ما آنجا بودیم، شب سال نو هم شد. خلاصه فقط در صفر هفتم نشسته بودند، ولی مثلاً آجیل و پسته و شیرینی پخش می‌کردند و خلاصه...

دیگر در این میان، مسجدالحرام یک مراسم سنتی است. امساک در ایران و زادگاه‌های دیگر، خبرهای زیادی درباره آن وجود داشته است. به طور کلی، من هیچ مشکلی ندارم که مردم به هتل بروند، جشن‌های سنتی برگزار کنند و خودشان را سرگرم کنند؛ اما ایرانی‌ها اینجا نمی‌فهمند که مسجدالحرام جایی است که بسیاری از کارها در آن ممنوع است. یعنی زمانی که به آنجا می‌رسند، نمی‌دانم اسمش را حرم می‌گذارند یا نه، اما جایی است که شما حق ندارید بی‌احترامی کنید. بسیاری از رفتارها در آنجا تحریم شده است. آدم باید حسی داشته باشد وقتی وارد آنجا می‌شود که رفتار او باید متفاوت از رفتار بیرون از حرم باشد.

به نظر می‌رسد ایرانی‌ها حرف خودشان را می‌زنند و می‌خندند. این بار تجربه من بسیار شدیدتر بود. در دفعات قبلی همیشه مواردی پیش می‌آمد که رفتارهای ایرانی‌ها زننده و خارج از عرف دینی به نظر می‌رسید، اما این بار این موضوع آنقدر شدید بود که وقتی داشتم برمی‌گشتم، مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که بگویم یا نگویم. فکر کردم بهتر است بگویم، بالاخره چیزی است که آدم می‌رود تجربه می‌کند و تأثیر زیادی دارد؛ بد نیست که گفته شود.

به نظر می‌رسد این جریان در حال شکل‌گیری است؛ یعنی مدام از طرف نظام، مثلاً حج و زیارت، امکاناتی فراهم می‌شود که به عده‌ای فرصت‌های خاص برای رفتن به عمره داده شود. نتیجه این است که رفتارهای عجیب‌تر و خارج از عرف بیشتر می‌شود. به همین مناسبت، شاید تأثیر همین رفتارهای عجیب و غریب و بحث‌هایی که بین خود اعضای کاروان پیش آمد، باعث شد من با چند تن از دوستانم آنجا صحبت کنم. همه واقعاً، حتی کسانی که در حوزه‌های علمی بودند، احساس سرافکندگی نسبت به برخی از چیزهایی که من با چشم خودم دیدم، داشتند.

البته عده‌ای چیزهای دیگری هم تعریف می‌کردند که من ضرورتی نمی‌بینم درباره رفتارهایی که آنها دیده بودند صحبت کنم. اما با کسانی که صحبت کردم، حتی در صحبت‌های دوستانه و هم‌اتاقی، واقعاً احساس سرافکندگی داشتند. از این که ما ادعای تشیع و حقانیت داریم، اما رفتارهایی که مردم در آنجا انجام می‌دهند، به گونه‌ای است که فکر می‌کنم قابل توجیه نیست. واقعاً نمی‌توان با هیچ معیار و ملاکی برای سایر مسلمانان و حتی برای خودمان توجیه کرد که این رفتارها چه معنایی دارد و چه ارتباطی با مسائل دینی دارد.

من فقط چند نکته می‌خواهم بگویم که بیشتر جنبه خاطره از سفر ندارد و جنبه نظری دارد، اما به همین موضوع مربوط می‌شود. یعنی کمی انتقاد تئوریک‌تر از نوع رفتار دینی است که مردم ایران دارند. من شدیداً اصرار دارم بگویم مردم ایران کلام شیعه را واقعاً تحت شرایطی به کار نمی‌برند که اینگونه رفتارها را توجیه کند. اینکه مردم ایران چه برداشتی از شیعه بودن دارند و چه رفتارهایی انجام می‌دهند، به نظر من هیچ ارتباطی به ائمه و اصل تشیع ندارد.

اجازه دهید حرف‌هایم را این‌گونه شروع کنم: اگر از کلیت دین و حرکت انبیا در طول تاریخ پرسیده شود، به نظر...

هدف انبیاء چه بوده است؟ مردم را انبیاء به چه چیزی دعوت می‌کردند؟ بنابراین، طبیعتاً وقتی به این سوال پاسخ می‌دهید، دارید می‌گویید که انتظار من از یک آدم متدینی که پیرو انبیاء است و ادعای دین می‌کند، چیست؛ چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد و چه رفتاری باید انجام دهد. به طور کلی، هدف اصلی انبیاء چه بوده است؟ مثلاً وقتی قرآن را می‌خوانیم، هدف کلی چیست؟ دعوت اصلی به چه چیزی است؟ قطعاً دعوت به توحید است. اصل ماجرا این است که ما خدای یگانه‌ای را بشناسیم، بپرستیم و به مقاد اعتقاد داشته باشیم. شما هر جای قرآن را که نگاه کنید، می‌بینید که این جنبش عظیم انبیاء که با نزول قرآن ختم شده است، از مردم می‌خواهد که به چنین اعتقاد معرفتی برسند، به آن ایمان بیاورند و بر اساس آن زندگی کنند. حالا همین‌طور ادامه دهید تا به این موضوع برسید.

من مشخصاً می‌خواهم روی این نکته تأکید کنم که بزرگ‌ترین گناه، بدون هیچ رقیبی، شرک است. شما در قرآن می‌خوانید که خداوند همه گناهان را می‌بخشد، به جز شرک. این‌طور نیست که شرک اگر توبه شود، بخشیده نشود؛ بلکه همه گناهان دیگر ممکن است بخشیده شوند، اما شرک قابل گذشت نیست. مثل این است که تا فردی مجازات‌هایی را طی نکند، شرک از او پاک نمی‌شود. چیزی که من می‌فهمم این است که وقتی خداوند می‌گوید هر گناهی به جز شرک را می‌بخشم، معنایش این است که فرض کنید در جریان مرگ و خروج مردم از قبر و این مسائل، تحولات باید به گونه‌ای باشد که همه آثار و گناهانشان از بین برود، اما شرک از بین نمی‌رود.

در آخر، کسی که عذاب الهی را می‌کشد، پاک شدنی نیست و این به این معناست که خداوند این گناه را نمی‌بخشد. این گناه به حدی سنگین است که باید مجازاتی در قبالش صورت بگیرد. عقیده اصلی توحید است و جرم اصلی، گناه اصلی نیز شرک است. این فکر می‌کنم بدیهی‌ترین چیز در مورد اصالت ایمان باشد. وقتی به شریعت اسلام نگاه می‌کنید، مهم‌ترین چیزها چیست؟ قطعاً مهم‌ترین عبادت، چیزی که از ما خواسته شده، نماز خواندن است. بعد از آن، یک سری فروع داریم و گناهان هم به ما گفته شده که چه چیزهایی بیشترین گناهان هستند؛ شرک با اختلاف زیاد در صدر است و بعد گناه‌های دیگری مانند غیبت و دروغ هم وجود دارد.

نقد نظری رفتار دینی ایرانی‌ها و تحلیل مفاهیم شرک و توحید

حالا من می‌خواهم به این اختلاف‌ها تأمل کنم و طرف مقابل دینی که ایرانی‌ها دارند را بگذارم، همان دینی که الان عربستانی‌ها دارند که آن هم یک نوع افراط است از یک طرف دیگر، برای اینکه شرک را بیشتر کنند. من همدلی با آن چیزی که ما به آن می‌گوییم وهابیت ندارم، ولی عمداً این کار را می‌کنم که مقابل ایرانی‌ها آن‌ها را قرار دهم. وقتی شما عربستان را می‌بینید، این سوال‌های کلی را ادامه بدهم، شما حالا انتظار دارید با این حرف‌هایی که من زدم، بیشترین وسواس آدم‌هایی که متدین هستند روی چه باشد؟ روی شرک باشد دیگر. یعنی شما انتظار دارید مثلاً علمای دین بیشترین تذکراتی که به مردم می‌دهند در مورد شرک و توحید باشد. وقتی می‌روید عربستان می‌بینید همین‌طور است. یعنی شما پای منبر هر کسی که آنجا بنشینید، آنجا رسمی است، بین مغرب‌نشین‌ها علمای ترازه اولشان می‌آیند تو مسجد نبی و مسجد الحرام می‌نشینند درس می‌دهند. حالا چطور درسشان وحشتناک است؟ یعنی کند بودن و این‌ها خیلی کم است. نیم ساعت، یک ساعت می‌نشینید، آخرش دو جمله بیشتر نیست. خیلی به‌طور وحشتناکی تکرار می‌کنند و آرام می‌گویند و این حرف‌ها.

حالا من کاری به سبک درس خواندنشان ندارم، فکر می‌کنم بر همین حساب اکثریت قاطع آدم‌هایی که آنجا هستند احتمالاً در درس و بوزه‌شان این‌طور نیستند. آن سخنرانی‌ها را دارند برای آدم‌هایی می‌کنند.

یکی از این افراد از قلب آفریقا آمده و زبان عربی را به راحتی صحبت می‌کند، اما ممکن است لهجه حجاز را به خوبی نفهمد. در هر حال، وقتی پای صحبت این افراد می‌نشینید، همگی دائماً درباره شرک و توحید صحبت می‌کنند، احادیث نبوی را می‌خوانند و واقعاً وسواس دارند. من واقعاً این کلمه را به معنای واقعی به کار می‌برم؛ وسواس دارند در مسئله شرک و توحید، دقیقاً به گونه‌ای که انگار از آن بام پرت می‌شوند. یعنی حتی به چیزهایی از روی وسواس ممکن است حساس باشند؛ مثلاً حتی شیعیان را هم ممکن است محرّم بدانند و فکر کنند که این شیعیان مثل مجسمه‌هایی هستند که پرستیده می‌شوند. یک عرضشی دارند و هر چه هم به آن‌ها توضیح بدهید که اصلاً این خبرها نیست؛ ما فقط برای احتیاط و برای این است که مثلاً بر خاک سجده می‌کنیم، فکر می‌کنند که آن نقش‌نگاره‌هایی که روی خاک است، دقیقاً آدم و وسواس است. نسبت به شرک، هیچ چیزی مثلاً حائلی بین انسان و خدا قرار نمی‌گیرد.

حالا بیایید در ایران ببینید. من مجدداً تأکید می‌کنم که هیچ‌کدام از حرف‌هایی که من می‌زنم، انتقاد به تشیع نیست؛ انتقاد به این نسخه‌ای از تشیعی است که الان در ایران به گونه‌ای بیشتر نمود پیدا کرده و از منشأ اصلی خود دور شده است. من دارم به این انتقاد می‌کنم. بیشترین وصفاتی که به نظر من اگر کسی چیز دیگری می‌بیند، بیشترین وصفات در ایران مربوط به حجاب است، که حتی جزو فروع دین هم نیست. یعنی شما اگر گناهان را فرض کنید و لیست کنید، نمی‌دانم، در اولویت‌های اول این است که حالا یک مقدار مو بیرون باشد یا نباشد، چکمه روی شلوار باشد یا زیر شلوار باشد، این‌ها در اولویت‌های اول می‌آید یا نه؟ یک بار شنیده‌اید در برنامه‌های تلویزیونی یا بالای منابر به مردم هشدار بدهند که رفتاری که انجام می‌دهیم ممکن است نزدیک به شرک باشد؟ مثلاً من یک بار نشنیده‌ام در صدا و سیما یکی از علما، فقط به عنوان نمونه، بیاید بگوید که وقتی می‌روید در موقع زیارت، آن‌گونه به ضریح امام رضا می‌چسبید، هیچ کاری به خدا ندارید، از خود امام رضا چیزی می‌خواهید، ولی باید احتیاط کنید که اگر نیت‌تان درست نباشد، ممکن است شرک حساب شود. باید از خدا بخواهید، از امام رضا بخواهید که شما را به خدا نزدیک کند. مثلاً باید همیشه در نظر داشته باشید که فقط خداست که می‌دهد و می‌گیرد. توحید یعنی همین؛ من چیزی را به دل خدا اصلاً مستقل از او نداشته باشم.

من این‌گونه تذکرات را در ایران نمی‌بینم، اما آنجا می‌بینم که حدّ و حدود دقیقاً در جای درستی دست به کار هستند. یعنی حداقل به گونه‌ای سلسله‌مراتب را می‌فهمند که چه چیزهایی مهم‌تر است و چه چیزهایی کم‌اهمیت‌تر. ممکن است موضوع شرک و توحید را خوب نفهمند، ولی حداقل جای درستی فشار می‌آورند و کمتر آنجا مسئله دارند با اینکه حجاب چگونه رعایت شود، یا اینکه یک نفر ریش داشته باشد یا نداشته باشد. چون در ایران واقعاً اگر آمار بگیرید، بیشترین فشار و تأکید الآن روی چه چیزهایی است؟ عبادت‌ها؟ همین الآن فکر می‌کنم هیچ‌کدام منکر نیستید که مهم‌ترین مراسم مذهبی که در ایران برگزار می‌شود، عزاداری است، که اصلاً جزو دین اسلام نیست؛ یعنی نه پیامبر ما...

روایتی داریم که مثلاً چنین آزاداری‌هایی ترتیب داده شده باشد، اما امامان اتفاقاً در روز عاشورا چنین کارهایی انجام نمی‌دادند. نه سین‌زنی جزو سنت انبیا است و نه زنجیرزنی جز سنت انبیا است. این علم و کتل از عربستان و مثلاً میراثی از این‌ها از غفغاز آمده، آن‌ها نمی‌دانم از عراق آمده‌اند. عراق ما قبل از مسلمان شدن کلّاً این‌ها بیشتر یک آداب و سنت‌های قبل از اسلام بوده که در این منطقه بوده و جمع شده و تبدیل شده است به اینکه بگویند چنین رسم‌هایی داریم. همین‌طور می‌توانم مثال‌های دیگری بیاورم. شما اولویت‌بندی کنید؛ مثلاً فرض کنید دروغ، من نمی‌توانم به شما ثابت کنم که آن‌ها چقدر دروغ می‌گویند، مثلاً اگر بخواهیم با عربستانی‌ها مقایسه کنیم، ایرانی‌ها... ولی این را می‌توانم شهادت بدهم که ایرانی‌ها اصلاً هیچ احساس بدی نسبت به دروغ گفتن ندارند، آن‌قدر که نسبت به حجاب دارند تأکید. این‌ها همه سؤال‌برانگیز است. و چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که من قبول ندارم که عربستانی‌ها که مثلاً نماز خیلی برایشان اهمیت دارد، توحید خیلی برایشان اهمیت دارد، خیلی نزدیک به آن چیزی که باید باشد، ولی لاغر عداش را در می‌آورند؛ ایرانی‌ها عداش هم در نمی‌آورند. منظورم این است که آن‌ها فهمیده‌اند که چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست. نماز مهم است، حالا دارند عداش را می‌آورند که به نماز خیلی اهمیت می‌دهند. ممکن است من یک چیزی که صادقانه دارم می‌گویم، خیلی کم در این سفرهایی که آنجا رفتم، مثلاً حالا عرب یا غیرعرب را دیدم که خیلی با حال عبادت کنند، خیلی کمیت کمی عبادت می‌کنند؛ یعنی مثلاً می‌آیند دو ساعت آنجا می‌نشینند، هفت سفر هزار تا مثلاً فرض کنید ذکر می‌دهند، آدمی که هزاران هزار ذکر با سرعت در یک مدت کنار می‌گوید، من باورم نمی‌شود که این آدم خیلی الان دارد عبادت باحالی می‌کند. من یادم نمی‌آید واقعاً آدم‌های خیلی باحال را آنجا در حال عبادت دیده باشم، ولی انگار شما بیشتر به نظر می‌رسد که این تأکیدشان روی نماز است. حالا دقیقاً شما از همینجا می‌توانید بفهمید که آن رسوایی که دارند روی مرتب بودن صفات است. هر وقت شما ببینید که به ظواهر یک کسی خیلی اهمیت می‌دهد، معمولاً باید شک کنید که در باطن یک چیزی دیگر است. یک کم آورده که این‌قدر به ظاهر این‌قدر که این‌ها روی این چیز تأکید می‌کنند، روی اینکه نمی‌دانم این صفحه فشرده باشد، منظم باشد و این‌ها. من نمی‌بینم که از حال طرف بفهمید. همین الان که از در آمده، خودش را با فشار وادار به صف می‌کند، بلاخص الله‌اکبر می‌گوید. نمازش که تمام می‌شود، ده دقیقه، خب این من فکر می‌کنم نماز یک آدمی که آنجا حالا دارد نماز خیلی باحالی می‌خواند، معمولاً این‌طور است که بعد از نماز به این راحتی دل نمی‌کند برود. من کلّاً افترهایی که آنجا می‌بینم خیلی این شکلی نیست. برای من نبوده که احساس کنم آن‌ها این تأکیدی که روی نماز دارند و مرتب نماز می‌خوانند، پنج وقت سر وقت با جماعت، خیلی با نظم و ترتیب نماز می‌خوانند، معنایش این است که آن‌ها خیلی نزدیک به حالت‌های ایدئال عبادت کردن هستند که از ما خواسته شده است. ولی در مورد ایرانی‌ها نکته...

اصل موضوع این است که به نظر می‌رسد اصلاً نفهمیده‌اند دین از آن‌ها چه خواسته است. آن‌ها اصلاً متوجه نیستند که آزادی یک مسئله بسیار فرعی است. حالا من نمی‌خواهم بگویم که خوب یا بد بودن شکل آزادی، که قطعاً حالت‌های اشتباهی دارد، ولی کل آزادی را در نظر بگیریم. مثلاً ما یک اختلافی با اهل سنت داریم درباره مسئله جانشینان پیامبر و اینکه قدر جانشینان پیامبر را که حاملان اصلی پیام نبوت بودند، ندانسته‌اند. مسلمانان و عده‌ای به نام شیعیان قرار است کسانی باشند که آن خط اصلی در واقع بعد از پیامبر را شناخته‌اند و از آن‌ها پیروی می‌کنند و قدرشان را می‌دانند؛ مثلاً عاشق اهل بیت هستند. خب قطعاً اگر کسی عاشق اهل بیت باشد، از اینکه این‌ها بدرفتاری شده‌اند و شهید شده‌اند، مثلاً در سالروزشان ناراحت می‌شود. یک حالت عزاداری هم برای بزرگداشت آن‌ها وجود دارد؛ مثلاً مراسم ساداتی مخصوصاً برای امام حسین که به گونه‌ای واجب است که حتماً این یاد و نام زنده نگه داشته شود. یک مراسم عزاداری با همان سبکی که در روایات آمده است، که اهمیت دارد چگونه عزاداری می‌کردند و این را به نسل‌های بعد منتقل کنند. اما اصل موضوع چیست؟

اصل موضوع این است که ما می‌گوییم این‌ها حامل پیام اصلی بودند و شیعه بودن یعنی از آن پیام پیروی کنیم. پیام، پیام آزادی نبود؛ یعنی مثلاً اختلاف این نبود که آزاد باشیم یا نباشیم. پیام اختلاف سر مسائل مربوط به شرک و توحید بود؛ مثلاً فرض کنید زیر بار ظلم رفتن در جامعه‌ای که افرادی زورگو و ظالم آمده‌اند و جانشینان واقعی پیامبر نیستند، زیر بار این زور رفتن یک جو شرک است. بنابراین ما نباید زیر بار زور مثلاً یک حاکمی که اهل جور است برویم. نوع رفتارها و اختلاف‌هایی که شیعه و سنی داشته‌اند، محتوا داشته است. ما باید انتظار داشته باشیم که شیعیان بیشتر از اهل سنت عبادت کنند، بیشتر توحید را رعایت کنند و بیشتر به مسائل شرعی بپردازند. در این حال، دل‌شان هم برای ائمه تنگ می‌شود و می‌سوزد و این حرف‌ها.

ولی واقعیت این است که اصلاً محتوا انگار وجود ندارد و کل تشریح در ایران تبدیل شده به محبت دروغین ائمه، چون دروغین است. برای اینکه نمی‌شود شما بگویید من امام را دوست دارم ولی هیچ کاری به اینکه چه گفته‌اند و چه می‌خواستند ندارم. نمازم را درست نمی‌خوانم، آن همه پیام‌ها و زحماتی که آن‌ها کشیده‌اند را کنار گذاشته‌ام و فقط دوست‌شان دارم. این دوست داشتن دروغ است. من فکر می‌کنم دوست داشتن که منجر به هیچ نوع تغییر رفتاری نشود، درست نیست. کسی که امام حسین را دوست دارد ولی به شریعت عمل نمی‌کند، یا مثلاً دوستی امام حسین باعث نمی‌شود که به خدا نزدیک‌تر شود و معرفتش نسبت به خدا بیشتر و بهتر شود، این قطعاً دروغ است. یعنی به نظر من این دروغ است؛ به این معنی که اصلاً نمی‌دانند امام حسین چیست.

مثلاً خود روزه‌ها را ببینید. به خدا همین روزه‌هایی که صدا و سیما نشان می‌دهد، من می‌دانم که روزه‌های خیلی فاجعه‌بار و مستری هم در ایران وجود دارد که صدا و سیما پخش نمی‌کند. همین‌هایی که صدا و سیما پخش می‌کند را به این منظور آماری بگیرید و ببینید عواطف و هیجان مردم و گریه کردن‌شان کجا است. مثلاً وقتی اسم حضرت رقیه می‌آید که گریه می‌کنند، مثلاً شهادت یک طفل سه ساله است که خیلی چیز دیگری است، یک مسئله انسانی است. خیلی اتفاقاً در مورد حضرت رقیه مسئله اعتقادی وجود ندارد. یعنی اگر من الان بگویم یک بچه سه ساله را در بغل گرفته‌اند و تکه‌تکه کرده‌اند، شما همان اندازه متأثر می‌شوید. مثلاً فرض کنید در مورد فرق می‌کند من در امام حسین، چون امام حسین است، چون در واقع جانشین پیامبر است، مصیبتی که به این آدم وارد شده، اگر درک عمیقی داشته باشم از مقام امام حسین، ممکن است یک جور دیگر متأثر شوم؛ ولی وقتی برای حضرت رقیه گریه می‌کنند، چیزهای خیلی دقیقاً آنجاهای هیجان ایجاد می‌شود. نبودن گریه کردن خیلی پیش‌پاافتاده است. یعنی مسئله کاملاً خارج از مسئله اعتقادی است.

مثلاً وقتی یک نفر را در گوشه‌ای می‌زنند یا نمی‌دانم حضرت قاسم تازه داماد شده بود، یا حضرت علی‌اکبر جوان بود، یعنی این چیزها خیلی گریه می‌کنند برای اینکه یک آدم جوانی مرده است؛ همان‌طور که ممکن است در خیابان همین آدم را ببینید که یک پسر جوانی مرده و خیلی ناراحت شوید. من هم همین‌طور هستم.

می‌فهمم و می‌دانم که جایی که می‌خواهند عشق بگیرند، اشاره به چیزهایی می‌کنند که خیلی محتوای دینی و عرفانی و این حرف‌ها ندارد؛ یک محتوای انسانی خیلی ساده دارد. بعد بگذارید بگویم که اکثر این چیزها امروز کاملاً نسبت به اهل بهتارت توهین‌آمیز است؛ این هم جدید نیست. همیشه، من خیلی قدیم یادم می‌آید که یک بار قبل از این تحولات اخیر که دیگر به سبک روخوانی و نوحه‌خوانی عوض شده، همان نوحه‌خوانی‌های سنتی، من این را واقعاً خیلی به بزرگان تو زینب مدیون هستم که سال‌ها قبل، در مراسم عاشورایی که در منزل یک روحانی خیلی محترم هم انجام می‌شد، یک نفر این روزه و شعر را مثلاً می‌خواند از قول حضرت زینب که با ناله و آه و التماس می‌گفت: «نمی‌دانم آهسته‌تر برید که من داغ هفت برادر دیدم.» یعنی کلن گریه کنیم برای حضرت زینب، مثلاً یک جور اظهار عجز و فریاد است. من نمی‌توانم را برم برای اینکه هفت تا برادرم جلو چشمم از بین رفتند. این خیلی لازم است که شما مقام حضرت زینب را بشناسید یا مقام مثلاً ماجرای عاشورا را درک داشته باشید؛ از این که یک خواهری هفت برادرش را از دست داده باشد، خب همه ممکن است یک احساس ناراحتی به او دست بدهد در آن. من فکر می‌کنم که این نوع رفتارهایی که ایرانی‌ها شما می‌بینید به محتوای اصلی دین نزدیک نمی‌شوند. نتیجه این است که آن آزاداری‌هایشان هم قبول نیست، محبت‌هایشان هم محبت‌های همراه با معرفت نیست. یعنی من اگر ندانم امام حسین کی و چه کار کرد و محبت داشته باشم، به چه محبت دارم؟ همین‌جوری به آدمی که نمی‌دانم، روشن منظورم دیگر خالص است. من وقتی به ادعای محبت می‌کنم، مثلاً فرض کنید اگر نفر اشتباهی فکر کند که آن کسی که کشته امام حسین است و خیلی محبت امام حسین داشته باشد فقط چون اسم امام حسینی دارد، می‌برد، نتیجه به نظر شما می‌گیرد. بعد مثلاً به او بگویم: «بابا نه، برعکس، آن که کشته، یزید است؛ آن که کشته شده، امام حسین است.» باید سویچ بکند که آره، مثلاً آره، از این وقت دارد، این را کی مثلاً محبت داشته باشد. شما بدانید امام حسین چه می‌گفت، چه می‌خواست، چرا این کار را کرده. هر چقدر بیشتر بدانید و محبت‌تان به دلیل آن معرفت‌تان باشد، ممکن است آثارش ظاهر شود. من به نظرم همین که هیچ اثری ظاهر نمی‌شود در رفتار ایرانی‌ها و به آن حقیقت دین نزدیک نمی‌شوند، نشان‌دهنده این است که معرفت و محبت هم در واقع وجود ندارد. بنابراین واقعاً کلاً برنامه خیلی وضع اسفناکی است به نظر من. لایه‌های فرهنگ دینی که در ایران وجود داشت، به تدریج ما در این سال‌های بعد از انقلاب از یک لایه‌های سطح بالای خوبش شروع کردیم و همین‌طور که دارد می‌گذرد، آن بخش‌های سخیف‌ترش در واقع دارد بیشتر نمود پیدا می‌کند. مثلاً فرض کنید ما اول انقلاب از یک جور دین بین عرفان و فقه شروع کردیم. شما مثلاً امام خمینی به معنای واقعی کلمه فقیه خالص نبود؛ در حوزه علمی‌اش بیشتر برای مثلاً فسوس و لکم می‌شناختنش و محکومش می‌کردند تا به عنوان یک فقیه خیلی بزرگ. و بعد همین‌طور از چنین جاهایی شروع کردیم. شما مثلاً کتاب‌های محروم متحری را بخوانید؛ علامه طباطبایی این‌ها شخصیت‌های فرهنگی اول انقلاب بودند. بعد همین‌طور رسیدیم به اینجا.

شخصیت‌های اصلی فرنگی ما، مثلاً کم‌کم به طور رسمی نوحه‌خوان‌ها و همین کسانی هستند که این مجالس غیر دینی را اکنون اداره می‌کنند. غیر دینی به این معنا که این جزو سنت‌های دین اسلام نیست. بگذاریم کنار؛ به هر حال این‌ها بخش بخور و موسیقی در اینجا خیلی ساده و بدون شیون و زاری و نوحه‌خوانی است. اصلاً این‌ها سنت‌های خیلی، خیلی باستانی این منطقه است. من فکر می‌کنم روایت‌های قطعی داریم از پیامبر که نوحه و زجر کشیدن بالا، مثلاً روی قبر مرده و این چیزها را در اسلام مکروه دانسته‌اند. این رفتارها مکروه است؛ همان‌طور که سیاه‌پوشیدن مکروه است. ایرانی‌ها عشق و علاقه عجیبی به سیاه دارند. اخیراً که یک شاعر نوحه‌خوان هم گفته که سیاه رنگ عشق است، واقعاً خیلی جالب است. هیچ جای دنیا فکر نمی‌کنم کسی سیاه و آبی را رنگ عشق بداند. آبی رنگ عشق است، قرمز ممکن است یک‌خورده رنگ عشق باشد، ولی سیاه رنگ مرگ و بدبختی و بیچارگی است. چطور این‌ها به دلیل این‌که آن عشقی که این‌ها مدعی‌اش هستند لابد رنگش سیاه است، بگویند نتایجش هم همین‌هایی است که می‌بینیم. به هر حال چیزهای تصفیه‌آوری واقعاً من حیفم آمد. سعی کردم خیلی کوتاه هم صحبت کنم، ولی واقعاً هر بار که می‌روم آنجا و برمی‌گردم، از این‌که ما شیعه هستیم و بنابراین دسترسی به بهترین منابع را داریم و از آن استفاده نمی‌کنیم، تبدیل به این موجوداتی شده‌ایم که کاملاً به نظر من رفتار دینی‌مان عقب‌افتاده‌تر از اهل سنت است. خیلی تأسف‌آور است. بگذارید من یک نقطه دیگر بگویم و زود تمامش کنم. من یک خاطره دارم از یک آدمی که نمی‌دانم زنده است یا مرده است. اولین بار که آمده بودم تهران، در مسجدی نماز می‌خواندم که یک روحانی داشت که خیلی کم می‌آمد. آن روحانی جنگ‌زده بود، نابینا بود و معمولاً وقتی که ترمان، همیشه نمازهای ظهر و گاهی نمازهای مغرب که آن روحانی اصلی مسجد می‌آمد، ایشان دست‌بُلی بود؛ پسر جنگ‌زده‌ای بود که آمده بود در تهران و ساکن شده بود. اینجا جای نماز بود. آدم خیلی جالبی بود، آدم خیلی، خیلی ساده و گاه‌گاهی حرف می‌زد. همیشه هم بین نمازها و این‌ها صحبت می‌کرد. کلاً آدمی بود که هیچ مشغله‌ای نداشت، برعکس آن یکی روحانی که مشغله‌های زیادی داشت، از جمله این سری کارهای اداری و این حرف‌ها. ساعت‌ها گاهی بعد از نماز من آنجا برای خودش می‌نشست تا خسته شود و برود. خیلی آدم‌ها می‌رفتم با او صحبت می‌کردم. در حرف‌هایش یک چیزی همیشه در ذهنم هست که چقدر این حرف را تکرار می‌کرد. هر وقت که در مورد مثلاً این عبادت‌ها صحبت می‌کرد یا کاری را یاد می‌داد، می‌گفت مثلاً روایت هست که بعد از غذا خوردن این را بگویید، بعد از آب خوردن این را بگویید، بعد از نماز این کار را بکنید. هی واقعاً فکر می‌کردم چقدر این را احساس می‌کرد و با حال می‌گفت تأثیر می‌داشت. مدام بین حرف‌هایش می‌گفت: «به به، عجب شریعتی! ببینید بر ما یاد داده‌اند که مثلاً این را بگویید، لذت می‌برد از این‌که حالا یک جایی به دنیا آمده، یک سری آموزش‌های دینی هست که به او یاد داده‌اند که این ذکر را بگوید، این عمل را انجام بدهد» و این حرف‌ها. یک‌جوری خیلی چیز...

او به شریعت خیلی راضی بود و بسیار با آن حال می‌کرد؛ نه با آزادی، بلکه با شریعت ارتباط عمیقی داشت و این موضوع برایش بسیار مهم بود. مثلاً اصرار داشت در اوقاتی خاص دعاهایی را بخواند و تأکید داشت که این سنت متأسفانه در تبلیغات دینی مدرن فراموش شده است، در حالی که اتفاقاً در میان شیعیان بسیار رایج بوده است. مانند شما، کتابی از مراقبات معروف مرحوم میرداماد تبریزی وجود دارد که نمونه‌هایی از آن در آثار مفاتیح‌الجنان دیده می‌شود و شیعیان بسیار به آن علاقه‌مندند. این آثار، به ویژه کتاب سیده بن طاووس در دوران علم‌های الهی، از روایات استخراج شده‌اند که نشان می‌دهند در چه اوقاتی و در چه مواقعی باید چه اعمالی انجام داد و چه مراقباتی داشت. شیعیان همیشه در طول تاریخ امامیه بسیار اهل این مراقبات بوده‌اند و این مراقبات می‌تواند نتایج معنوی بسیار خوبی به بار آورد.

ایشان به معنای واقعی کلمه اهل مراقبه بود و دلبستگی زیادی به شریعت داشت. همیشه احساس من این است که می‌توان از این طریق تشخیص داد چه کسانی به معنای واقعی کلمه به ایمانی نسبت به مفاهیم دینی از پیش خودشان رسیده‌اند. مثلاً اگر وضعیت حضرت ابراهیم را در نظر بگیرید، او در یک لحظه از زندگی‌اش انگار ناگهان به یک کشف رسید که خدایی هست، رب‌العالمینی هست که دیده نمی‌شود و ما را خلق کرده است. تمام نعمت‌هایی که داریم از جانب اوست و او را به شدت عبادت می‌کند. یک آدم مؤمن به معنای واقعی، کسی است که مستقلانه خودش حقایق دینی را کشف کرده و حالا دنبال این است که چه باید بکند.

شریعت، مراقبه و معنای ولایت

مثلاً حضرت ابراهیم مرتب از مردم می‌پرسد: «شما چه چیزی را عبادت می‌کنید؟» این سؤال حضرت ابراهیم، که قبلاً هم فکر می‌کنم اشاره کرده‌ام، بسیار جالب است؛ یک آدمی که افتاده به از مردم می‌پرسد که شما چه می‌پرستید، انگار خودش نیاز به چیزی برای پرستش دارد و رب‌العالمین را کشف کرده که باید پرستیده شود. اما حضرت ابراهیم نمی‌داند دقیقاً چه باید بکند. اگر شما در چنین وضعیتی باشید، یعنی مستقلانه خداوند را کشف کرده باشید و حس عبادت داشته باشید، آن وقت قدر شریعت را می‌دانید.

این که به شما خودِ خود شریعت را بدهند، خیلی ارزشمند است. من هر چقدر معرفت داشته باشم، اگر یک نماز از پیش خودم اختراع کنم، شک دارم که خدا از این حرف‌هایی که من می‌زنم خوشش بیاید یا نه. اما وقتی الان نماز می‌خوانید، می‌دانید که این سوره‌ها را خود خدا به ما یاد داده است. هیچ شکی نیست که خدا از این که اینگونه عبادت شود خوشحال است و این پرستش را قبول دارد. پیامبر هم پیامبر محبوب خداست و اینگونه عبادت کرده است.

یعنی یک جریان نزول شریعت بین انسان‌ها وجود دارد که به ما یاد می‌دهد چگونه باید خدا را عبادت کنیم، از طریق افراد خاصی که به ما آموزش داده‌اند چگونه عبادت کنیم، چه دعاهایی خوب است انجام دهیم و چه کارهایی را انجام ندهیم که خدا از آن‌ها ناراحت می‌شود. اگر واقعاً کسی به ایمان پیش خود رسیده باشد، به یک یقین رسیده باشد و درک مستقلی از ایمان پیدا کرده باشد، شریعت برای او نعمتی است که روزانه باید آن را پاس بدارد، زیرا اصل شریعت از جانب پیامبر است.

چنین مسائلی به ما یاد دادند که معنای ولایت چیست. روایت‌هایی وجود دارد که به ما می‌گویند ولایت از همه عبادت‌ها مهم‌تر است. چرا این‌گونه است؟

معنای ولایت همین است؛ یعنی من تحت ولایت، مثلاً پیامبر، عبادت می‌کنم. یعنی من یک فردی را که می‌دانم خداوند او را پذیرفته و برای من قرار داده است، از او تبعیت می‌کنم. اگر ولایت نداشته باشم، یعنی هیچ فردی را که مطمئن باشم به نوعی از طرف خداوند آمده و مورد تأیید خداست، تبعیت نکنم و برای خودم عبادت کنم، این عبادت‌ها مشکوک است؛ مثل این که مهر استاندارد نخورده باشد. شریعت‌ها نوعی اعمال هستند که از طرف خداوند تأیید شده‌اند. تحت ولایت بودن یعنی تحت ولایت پیامبران بودن یا تحت ولایت ائمه بودن؛ یعنی من به کسانی اعتقاد دارم که در واقع به نوعی افراد مورد تأیید و فرستاده‌های خدا هستند. به همین دلیل اطمینان دارم عباداتم به معنای درست و مورد قبول واقع می‌شوند.

واضح است که این معنای ولایت از نماز هم مهم‌تر است. یعنی اگر من نماز می‌خوانم و منظورم را بفهمم، یعنی اول تحت ولایت پیامبر قرار می‌گیرم، سپس تحت ولایت ائمه، بعد از آن تحت ولایت حکام. بنابراین رتبه ولایت در صدر است؛ انگار همه چیز است. از نظر عملی هم مسئله صرفاً اعتقادی نیست. وقتی می‌پذیرم که الگویم پیامبر یا ائمه باشند و تحت ولایت آن‌ها قرار بگیرم، می‌توانم بقیه اعمالم را مطابق الگویی که آن‌ها قرار داده‌اند انجام دهم.

می‌خواهم این را این‌گونه بیان کنم که اگر کسی از بین ایرانی‌ها، که معمولاً وقتی درباره این مسائل صحبت می‌شود، می‌گویند: «شما نه نمازتان به‌جا است، نه فرائض را انجام می‌دهید، نه گناهان را ترک می‌کنید، این چطور مثلاً شیعه بودن است؟» می‌گویند اصلاً مهم‌تر از همه ولایت است. ما ولایت داریم؛ یعنی چه؟ ولایت داشتن یعنی فقط همین که بدانید حضرت علی جانشین برحق پیامبر بوده است. به این می‌گویند ولایت. ولایت یعنی من ولایت دارم یعنی همان که من شیعه باشم، شیعه پیامبر باشم و شیعه امام یعنی رفتارم الگویی از آن‌ها باشد.

پس توجیه اینکه من هیچ کاری انجام نمی‌دهم و هیچ رفتاری شبیه رفتار ائمه ندارم، این است که بگویم ولی من ولایت دارم. اما سؤال این است که ما همان حرف را می‌زنیم و ولایت نداریم. یعنی اگر واقعاً تحت ولایت پیامبر و ائمه باشی، این‌گونه رفتار نمی‌کنی. رفتارت باید نشان دهد که از چه کسی تبعیت می‌کنی. صرف اینکه احکام فقها را از روایت‌های ائمه بگیریم، مهم است، اما اینکه جزئیات احکام رعایت شود، کاملاً در درجه دوم اهمیت است. اصل ماجرا در جای دیگری است که باید رعایت کنیم.

مثلاً درباره محبت اهل بیت، معمولاً در مقابل این‌گونه انتقادها سپرهایی وجود دارد که افراد پشت آن‌ها پنهان می‌شوند. متأسفانه وقتی انسان چنین پناهگاه‌های امن و ساختگی پیدا می‌کند، نتیجه این است که انتقادها اثر نمی‌کند و رفتار هم اصلاح نمی‌شود. این‌قدر واضح است که وقتی این انتقادها را در جمعی از افراد مطرح می‌کنید، پاسخ نمی‌دهند که «نه، نمازمان خوب است، توحیدمان به‌جا است.» پاسخ‌هایشان از این دست نیست، بلکه می‌گویند: «آره...»

قبول داریم که آن‌ها را فعلاً درست نمی‌نویسیم، ولی مثلاً ما محبت اهل بیت داریم، ما ولایت داریم، آن‌ها ندارند و این برتری ماست. محبتی که به عمل منجر نشود، ولایت که اصلاً معنایش همان عمل کردن است، به همان چیز است. این‌ها پناهگاه مطمئنی برای پنهان شدن نیست. چیزی که من از ولایت می‌فهمم این است که تمام اعمالتان باید مطابق آن باشد. اگر من ابراهیم باشم، آن آقایی که زوحانی نابینا بود و آن حرف را می‌زد، واقعاً فکر کنید که مثلاً ابراهیم چه زجری کشیده تا بالاخره یک پناهی پیدا کند که تحت آن عبادت کند و بداند عبادت‌های خوب چه شکلی است. خیلی چیزها، خیلی دعاها و چیزها را خودش باید احترام می‌کرد. ابراهیم چون به سرعت وصل شده به بالا، خودش در واقع امام و ولی همه شده است. ولی این سردرگمی مثل این است که اگر شما آن سردرگمی را احساس کنید، که یک آدمی حقیقت‌های عظیمی این‌چنینی را درک کرده باشد، مواد را درک کرده باشد و حالا هیچ الگویی نداشته باشد که من چه کار باید بکنم، آن وقت می‌فهمید چقدر مهم است که جایی و در زمانی به دنیا آمده‌اید که شریعت هست، همه چیز حاضر و آماده است. دقیقاً هم این فکر کنم کلمه را مدام به کار می‌برد، ایشان می‌گفت بگویید چه صفر است، نمی‌دانم، حاضر و آماده است. صبح‌ها می‌نشینی می‌دانی چه کار باید بکنی، شب می‌خوابی می‌دانی چه ذکری باید بگویی. هر بار که صحبت می‌کرد، خودش اشاره‌هایی به این چیزها می‌کرد. لذت بردن از این به اصطلاح شریعت و ولایت ائمه که اکثر این چیزها اتفاقاً در روایات نصاری کمتر دیده می‌شود، در روایات مثلاً سنی‌ها از این جور چیزها می‌بینید که مستقیماً مثلاً از پیامبر فیلی چیزها نقش شده است. اهل سنت هم عمل می‌کنند. شما آنجا بروید، این که مدام مثلاً از کار و چیزها داشته باشند که مقید باشند به آن را می‌بینید. ولی فکر می‌کنم به آن وسطی که شیعیان به آن دست یافته‌اند، نیست. بگذاریم. بنابراین این‌ها آثار این سفر است. حالا بگذریم از آثار مثبتش که خیلی، من این‌ها آثار منفی‌اش بودند. دارم یک جوری سعی می‌کنم خودم را تسکین دهم با این حرف‌هایی که دارم می‌زنم. هر وقت که می‌روم، این بلا سرم می‌دهند. هر چقدر سعی می‌کنم که گوش کنار بنشینم، کسی در این کار نداشته باشد، چیزی نبینم، ولی این دفعه دیگر در خود تواف هم رسیده بود که مثلاً موقع تواف ببینم که ایرانی‌ها دارند چه کار عجیب و غریبی می‌کنند. بفهمم خوب، مبلغ در واقع باید مبلغ و نصیحت‌گر باشد. در اینترنت تقریباً ۹۹ درصدشان مبلغ‌های آموزش‌دیده هستند که به عنوان این که آدم عادی هستند، می‌آیند با شما بحث می‌کنند. خوب، بعد هم نیست. اگر خودتان اهل تردد رفتن و با این چیزها داشته باشید، اصلاً میزان فعالیت اینترنتی مسیحیان، کل میزان فعالیت تبلیغی مسیحیان فوق‌العاده است. برای همین هم اکثریت مؤمنین دنیا را تشکیل می‌دهند. خب آن‌ها برخلاف آن چیزی که از آن‌ها خواسته شده بود، خیلی تبلیغ نکردند و نمی‌کنند در اینترنت که فوق‌العاده است. هر جایی که این سایت‌ها بروید که فرو است و یک جایی برای بحث کردن آن‌ها است، مردم هم پر از این جور آدم‌هایی هستند که می‌آیند حرف‌های خیلی استانداردی می‌زنند که شما می‌توانید بفهمید که یک کتاب‌های مشخصی...

همه‌شان حرف می‌زنند. خب، حالا همین حرف‌هایی که ما زدیم، این‌گونه انحراف‌ها در مسیحیت هم وجود دارد؛ به طوری که ایمان به مسیح ما را نجات می‌دهد، حالا چه کاری انجام دهی و چه کاری انجام ندهی، این یک موضوع جذاب است. آره، یک نوع ارتباط عاطفی مثلاً با حضرت مسیح. من می‌گویم وقتی که یک نفر را دوست دارید، دست خودتان نیست که تلاش نکنید و به این سمت نروید که شبیه او شوید و آن‌گونه رفتار کنید. آدمی که صرفاً ادعای دوست داشتن مسیح را دارد، آره، این هم کاملاً چیز متفاوتی است.

این چیزی است که در قرآن هم نسبت به آن واکنش شدیدی وجود دارد؛ این افرادی که می‌گویند به محض اینکه شریعت را پشت سر گذاشتند، انتقاد بزرگی به مسیحیان وارد است که کاملاً حرفشان انحرافی است؛ اینکه صرفاً با محبت و این‌ها می‌شود به جایی رسید. جرم بزرگ شریعت این است که این اعمال و عباداتی که برایشان مقرر شده بود را زایل کرد.

بفرمایید، این نکته که ما باید برداریم، برای اولین بار بریم پیش، برداریم برای اولین بار بریم، این از اینجا ناشی شده که آدم در میانه شکلی یک دست را به‌طور کامل از دست بدهد؛ محتاج است، برده نیست، بسیار زیاد نیست. پس ممکن است این اتفاق بیفتد، ممکن است آدم محبت داشته باشد، ولی مثل یک آدمی که مثلاً خدا را خیلی دوست دارد، بگذارید اولیه‌ها را کنار بگذاریم. یک آدمی که واقعاً خدا را دوست دارد و می‌شناسد، ولی جلوی خودش نمی‌تواند رفتارهای بدی را کنترل کند، خب، آن محبت بالاخره آثاری دارد که ظاهر می‌شود.

گاهی یک عبادت با حضور قلب انجام می‌دهد؛ یک آدمی که واقعاً عاشق خداست، ممکن است مثلاً از برخی محرمات نتواند خود را کنار بکشد، ولی ممکن است گاهی نماز را خیلی با حضور قلب بخواند. یا اگر هیچ کاری نکند، حرف من این است که هیچ کاری نکند؛ نه نماز بخواند، نه عقاید درست داشته باشد، نه از گناه پرهیز کند، این آدم نشانه این است که یکی از این‌ها دروغ می‌گوید. واقعاً اینکه محبت دارد ولی مثلاً نماز نمی‌خواند، یک لحظه‌هایی از ذکر خیلی باحالی یادش می‌آید؛ مثلاً شما ببینید که غرق در یاد خدا شده است.

من فکر می‌کنم که تناقض است اگر بگویید جایی محبت هست ولی هیچ اثری ندارد، هیچ اثری ندارد. من قبول دارم که در آن آدم‌ها یک‌دستی نیست. یعنی ممکن است بعضی از گناهان را به دلیل عادت نتوانند ترک کنند؛ مثل فرض کنید یک آدمی از دوران جوانی الکلی شده است، حالا در حالی که این گناهان را انجام می‌داده ولی واقعاً کارهای خوبی هم کرده و هنوز خیلی عشق خداوند در دلش هست، ولی نمی‌تواند آن را ترک کند؛ بله، عشق ندارد. من این را می‌پذیرم که ممکن است پیش بیاید، ولی آن آدم حتماً به دلیل آن عشقی که دارد، کارهایی انجام می‌دهد و رفتارهایی از او دیده می‌شود.

گفت‌وگو درباره محبت، مسیحیت و اثر عملی ایمان

اگر چیزی باشد که ممکن است یک چیز خوبی در آدم باشد که نتوان آن را نگاه داشت، این صحبت خود آدم‌ها نیست.

از این همه چنین حرف‌هایی هم در باد داریم که می‌گویند جوانی آدم می‌شود، اما فرمانروا گفته است که این‌طور نیست. بعد از نمازش بگیرند، مثلاً این نماز را بگیرند، یا خود خیراندیشان گفته‌اند که این نماز باشد، بعد گفتیم نمازش نیست، این نماز باشد.

خب بله، اینکه مسلمان این‌گونه است، بالاخره شما در کل یک چیزی انجام می‌دهید. یک آدم ممکن است یک عمل انجام دهد؛ اصلاً یک آیه در قرآن هست که می‌گوید بهترین کاری که آدم انجام می‌دهد، پاداشش را می‌گیرد. شما ممکن است خیلی کارهای زشت انجام داده باشید، ولی یک کار درخشان انجام داده‌اید؛ این می‌تواند ملاک زندگی آخرت شما باشد. اما من بحثم این نیست که آدم‌ها باید همه چیزشان خوب باشد یا همه بدی‌ها را ترک کنند و همه خوبی‌ها را انجام دهند. من می‌گویم محبت اگر همراه با معرفت باشد، مثلاً اگر من مسیح را واقعاً بشناسم و این شناخت در رفتار و زندگی‌ام تأثیر عملی نداشته باشد، ممکن است من از عیب خالی نشوم. بله، این تلخ است. یک نفر جایی به دنیا آمده و بدون خجالت می‌گوید که نافم را با عشق امام حسین بریدند؛ اینکه ناف را با عشق امام حسین بریدند، امام حسین دوست‌داشتنی است. خب، من هم نافم را با عشق حضرت مسیح بریدند. اما بریدن ناف، آن محبت‌هایی که در لحظه بریدن ناف ایجاد شده، آثار عملی ندارد. نتیجه‌اش مثلاً همین حرکت‌های انحرافی است. اگر همراه با معرفت مسیح باشد، عشق مسیح همراه با معرفت مسیح باشد، شما به مقامات بالای معنوی رسیده‌اید. اگر به معرفت مسیح نرسیده باشید، همان‌طور که اگر کسی امام حسین را واقعاً بشناسد و واقعا عاشورای کربلا را درک کند، فکر می‌کنم موجود بسیار استثنایی می‌شود و قطعاً آدم مهدوی می‌شود، قطعاً آدمی می‌شود که به مسائل شریعتی که امام حسین برای آن کشته شده، احترام می‌گذارد و حساس می‌شود که چه کار بکند و چه کار نکند. در این حالت ممکن است در جایی اشتباهی کند، من منکر این نیستم. خب، بحث خاطرات سفر را تمام کنیم. گلایه من از این اوضاع است. این حرف‌ها را واقعاً با شک و تردید گفتم که بگویم یا نگوییم، تصمیم گرفتم بگویم. اصل کاری که می‌کنم این است که ما در سراشیبی قرار داریم. یک بار این است که مثلاً فسادهایی وجود دارد؛ حالا ان‌شاءالله خودش برطرف می‌شود. هرچه می‌گذاریم، هر دفعه که می‌روم، وضع بدتر شده و هیچ حالتی برای اصلاح این وضعیت وجود ندارد. ما همش داریم به اعماق این فرو می‌رویم. من بارها توصیه کرده‌ام که در هر جامعه دینی یک بخش فساد وجود دارد و یک بخش خوبی هم هست؛ مثلاً همین تشیع امامیه یک سطح‌هایی دارد که اصلش چیز بسیار درخشانی است. اما هرچه دین با توده مردم برخورد می‌کند، لایه‌های خرافی و عوامانه‌تر به وجود می‌آید؛ این غیرقابل اجتناب است. یعنی من فکر می‌کنم اگر شما بتوانید یک جامعه میلیونی داشته باشید، فکر کنید که می‌توانید یک دین بسیار شسته‌رفته و درخشانی را در آنجا ترویج دهید، یک عقیده، حتی یک عقیده روشنفکرانه، آرام در توده مردم ترویج دهید، همه بفهمند، همه درک کنند و بر اساس آن زندگی کنند، به طور طبیعی به رفتارهای عوامانه و خرافی آلوده می‌شود. و تمام ماجرا این است که سیستم آنجا، روحانیتی که آنجا هست، باید به طور مداوم این چیزهای عوامانه و خرافی را پس بزند و سعی کند...

کند که آن قسمت اصلی را در آن بیاورد و به نظرم می‌آید در ایران اصلاً کار از دست افرادی که باید این کار را انجام دهند خارج شده است. شاید وجود داشت، اما آن‌ها همه دیگر انگار کار نمی‌کنند؛ هر کسی هر کاری که دلش می‌خواهد انجام می‌دهد، مخصوصاً این آزاردهی‌ها. فکر می‌کنم سبک‌های جدیدی به وجود آمده که مورد اعتراض روحانیون هم هست، ولی اصلاً کسی به کسی اعتراض نمی‌کند، کسی برخورد نمی‌کند. من نمی‌بینم اثری از این باشد که مثلاً اگر ولش کنید، آدم گاهی فکر می‌کند این چیز خراب شده، ولش کنید خودش درست می‌شود. من این احساس را ندارم که این وضعیتی که ما داریم به سمتش می‌رویم، اگر ولش کنیم، خودش خودبه‌خود درست می‌شود. خب، بگذارید.

طبق آن قولی که دادم، گفتم بعد از آن جلساتی که قبل داشتیم، قرار شد که از این جلسه شروع کنیم در مورد خود سوره حج، بخش اولش، که صفحه اول سوره طبق نسخه خطی که در دست داریم، از روی این خود منظم بخوانیم و بحث‌هایی که در آن هست را دنبال کنیم. آن بحث‌هایی که من قبل از عید می‌کردم در مورد این بود که یک فضای کلی که در این بخش اول وجود دارد، این است که کسانی که قیامت را قبول ندارند و علیه خدا و معاد این حرف‌ها را می‌زنند، آدم‌های جاهلی هستند که چیزی نمی‌دانند و همین‌طور حرف می‌زنند. من سعی کردم در چند جلسه بگویم که این فضای توصیف شده هنوز همچنان وجود دارد، ولی اینکه افرادی که با جادل و فلاح به غیر علم می‌کنند، اتفاقاً کسانی هستند که خیلی ادعای علم دارند، ولی واقعیت این است.

حالا یک بحث حاشیه‌ای هم که خودم کشیدم، مناسب با مباحث مورد علاقه بعضی‌ها بود و هم پیش آمد در ایمیل‌هایی که رد و بدل می‌شود در کیو لیست، اگر اشتباه نکنم، یک نفر پیشنهاد کرد که در مورد موضوع علوم انسانی اسلامی و این حرف‌ها اینجا صحبت‌هایی بکنیم یا جای دیگری. من برداشت این نبود که در این کلاس‌ها باشد یا پیشنهادشان چه بود. می‌توانم مثلاً جلسات مستقلی باشد. من حقیقتاً در حد اینکه یک فصل مستقل بکنم، خیلی احساس نمی‌کنم مطلب خاصی برای گفتن دارم. و فکر می‌کنم اصولاً روی این بحث کردم که خب، فرد علوم انسانی، علوم غیر انسانی هم برای اصول مبانی‌شان چه باشد و چه نباشد، می‌شود حرف از علوم اسلامی زد، هرچند واجه خیلی جالبی نیست.

وقتی شما مثلاً می‌گویید فلسفه اسلامی، انگار که این فلسفه واقعاً جز اسلام است، خیلی ادعای بی‌خود است. اگر ما فرض کنیم فلسفه ابن‌سینا و ملاصدرای را فکر کنیم که جز منشأش مثلاً اسلام است، نمی‌دانم منظور همان است یا نه. من فکر می‌کنم این علوم، علم‌های جامعه‌شناسی اسلامی باشد. خود مسلمان هم ممکن است با مبانی فکری خودش مباحث جامعه‌شناسی را وارد کند و نظریه‌های متعارضی حتی داشته باشد که قطعاً با جامعه‌شناسی‌های موجود هم تفاوت داشته باشد و بین خودشان هم اختلاف باشد. بنابراین اینکه ما چیزی تحت عنوان مثلاً جامعه‌شناسی اسلامی بتوانیم درست کنیم و بگوییم این جامعه‌شناسی برآمده از قرآن و اسلام است، خیلی ادعای بزرگی است و ادعای عجیبی است.

خود کفرآمیزه هستند؛ اینکه در آن مشکلاتی پیش می‌آید و آن را به اسلام ربط می‌دهند، اشتباه است. جامعه‌شناسی اسلامی بر اساس این مسائل پیشگویی کرده که غلط است. بنابراین، اسلام لابد یک اشکالی داشته است. هر آدم مسلمانی با مبانی فکری اسلامی می‌تواند نظریه‌پردازی‌هایی انجام دهد، همان‌طور که یک آدم مارکسیست این کار را می‌کند. او یک جهان‌بینی کلی دارد و بر اساس آن نظریه‌پردازی‌هایی در زمینه جامعه‌شناسی، اقتصاد یا هر چیز دیگر انجام می‌دهد. یا یک آدم یهودی هم ممکن است همین‌طور باشد؛ یک دیدگاه کلی نسبت به جهان دارد که وقتی به جامعه، سیاست، اقتصاد یا هر چیز دیگری نگاه می‌کند، این‌ها در ذهنش هست. بنابراین، می‌تواند این‌ها مبناهای خاصی باشد برای پرداختن به این موضوعات و نظریه‌پردازی. من فقط می‌خواهم بگویم هر حرفی که تا الان زدم، احتمالاً شما در بالای منابر، در صدا و سیما و همه جا می‌شنوید.

مخصوصاً اکنون که به دلایل سیاسی، مسئله علوم انسانی اسلامی ناگهان مطرح شده است.

ولی یک نکته‌ی دیگر به نظر من وجود دارد. شما وقتی نظریه‌پردازی در حوزه‌ی جامعه‌شناسی انجام می‌دهید، مبانی ما با مبانی مثلاً الهادی‌ها تفاوت دارد. نگاه ما به انسان با نگاه مارکسیست‌ها یا نظام سرمایه‌داری و لیبرال‌ها متفاوت است. این‌ها مدل‌های دیگری از انسان در ذهنشان دارند، اما ما مدل دیگری از انسان در ذهنمان داریم. بنابراین، آمیزش‌های اسلامی و دینی که دینی هستند، نمی‌توانند علوم انسانی اسلامی را همان علومی بدانند که آن‌ها با آن مدل‌ها ساخته‌اند. معمولاً هر کسی که نظریه‌ای ارائه می‌دهد، مباحثی دارد. من فقط می‌خواهم یک نکته‌ی دیگر اضافه کنم و وارد بحث‌های مفصل نشوم. دارم می‌گویم که نمی‌خواهم وارد این بحث‌ها بشوم، چون به نظرم نکته‌ی خاصی نیست که بخواهیم یک سلسله بحث مفصل در موردش انجام دهیم.

نکته این است که شما وقتی نظریه‌پردازی می‌کنید، همانند نظریه‌ی شما، از یک مجموعه مبانی شروع می‌کنید و به نتایجی می‌رسید. نظریه فقط این نیست که من از ذهنیات و گزاره‌هایی شروع کنم و یک مجموعه گزاره‌های تحت عنوان مدل و نظریه ایجاد کنم. نظریه پیشگویی دارد؛ یعنی می‌تواند درباره‌ی بعضی از مسائل پیش‌بینی‌هایی انجام دهد. این پیش‌بینی‌ها می‌تواند ملاک باشد که من اصلاً مبانی نظریه را ندانم. به خود پوپر فکر کنیم؛ فرض کنید یک نظریه یا مدلی پیشنهاد شده است، هیچ مبنایی هم برای آن ذکر نشده است و من کاری ندارم که این نظریه اصلاً از کجا آمده، ذهنیت اولیه‌ی فرد چه بوده و چگونه نظریه به ذهنش رسیده و چگونه استنتاج انجام داده است. در نهایت، این مدل و نظریه‌ی پیشنهادی نتایجی دارد. آیا این نتایج با آن چیزهایی که ما در متون دینی خودمان می‌بینیم سازگار است یا خیر؟ این یک ملاک دیگر است که من اضافه می‌کنم.

علاوه بر این که اختلاف در نظریه‌های مختلف علوم انسانی می‌تواند در مبانی باشد، می‌تواند در نتایج هم باشد. یعنی من می‌توانم بگویم این نظریه بیشتر با اسلام سازگار است، چون به نتایجی منجر شده که مثلاً شبیه قضاوت قرآن در مورد یک موضوع خاص است؛ و آن نظریه‌ای که به نتایج دیگری منجر شده که مثلاً برخی رفتارهایی را که کاملاً خلاف شریعت هستند، توجیه می‌کند، بنابراین آن نظریه یا بی‌اشکال ارزیابی می‌شود یا باطل است. پس آن نظریه با نظریه‌ی اسلامی سازگار نیست. منظورم را می‌فهمید؟ معمولاً گفته می‌شود اختلاف در مبانی است، اما به نظر من اختلاف حتی در نتایج هم می‌تواند معنا داشته باشد. چون من می‌دانم که در نهایت احکامی دارم، یک نوع بینش نسبت به مسائل انسانی از طریق دین به من منتقل شده است. نظریه‌ای که با این نتایج سازگار نیست و نتایجش چیزهای دیگری است، نمی‌توانم به راحتی بپذیرم.

اما همیشه قضاوت من این است که تا وقتی این حرف‌ها در حد شعار است، یعنی ما یک جامعه یا نمونه‌ای از جامعه‌شناسی اسلامی پیشنهاد نکرده‌ایم، خیلی نمی‌شود جار و جنجال کرد که این اسلامی است یا آن اسلامی نیست. نمی‌شود مدام گفت این‌ها چیزهای غربی است، مبانی الهادی دارد، فیزیکش هم مبانی الهادی دارد و بنابراین اسلامی‌تر است. خب، پس بیاییم درست کنیم؛ یک نفر...

بیایید یک نکته را مطرح کنیم؛ مثلاً جامعه‌شناسی اولین پیشنهاد را به عنوان جایگزینی برای علوم سیاسی غربی ارائه دهد، سپس به بررسی دقیق این موضوع بپردازد. یک نفر بگوید همه شروع کنند به توجه کردن؛ دیگر مانند آن بحث‌های کلی فلسفی نباشد که آیا جامعه‌شناسی اسلامی می‌تواند وجود داشته باشد یا خیر. به نظر من، قطعاً می‌تواند وجود داشته باشد و این موضوع معنی‌دار است.

بازگشت به متن سورهٔ حج

خب، حالا بیایید بگوییم که در نهایت یک جامعه‌شناسی با مبانی اسلام شکل بگیرد؛ ببینیم آیا چیزی قابل تدریس در دانشگاه به وجود می‌آید یا نه. تا وقتی چنین چیزی نیست، فعلاً همین بحث‌هایی که شده را می‌خوانیم و یاد می‌گیریم. من اعتقادم این است که اصول ما همه‌جانبه علوم را با مبانی، مبادی و غایات اسلامی می‌توانیم داشته باشیم، ولی مثلاً فیزیک اسلامی نداریم. خب، حالا چه کار کنیم؟ بعضی‌ها حرف از این می‌زنند که فیزیک اسلامی و غیر اسلامی وجود دارد؛ ریاضی هم به معنایی می‌تواند اسلامی و غیر اسلامی داشته باشد، بله؟

خب، بله، دیگر؛ مگر این ریاضیاتی که شما می‌خوانید از دل فیزیک بیرون نیامده است؟ مسئله‌ها را فیزیکدان‌ها مطرح کرده‌اند و ریاضیان مدل‌هایی ساخته‌اند. اگر مدل‌هایتان تغییر کند، ریاضیات دیگری به وجود می‌آید؛ نه اینکه مثلاً در جبر نظریه گروه‌ها یا قضایای اسلامی درست کنید و این نظریه‌های دیگر به وجود بیاید. مثلاً که برایتان جالب است، به خاطر اینکه مشکلات و مدل‌های دیگری را حل می‌کنید. ریاضیات از درون موضوع به فیزیک، یک جورایی وابسته است؛ به همه چیز وابسته است. می‌شود این‌گونه فکر کرد که «آره، من دیگر وارد به احساس تخصصی نمی‌شوم.» دیگر نقطه ضعف همه این‌ها این است که همه‌اش در هواست تا نمونه‌ای کسی بیاورد که یک چیز علوم انسانی اسلامی بیاورد. خب صرفاً بحث جار و جنجال در مورد اینکه می‌شود یا نمی‌شود و این حرف‌ها.

من فکر می‌کنم اگر جای مخالفین علوم انسانی اسلامی بودم، که بعضی‌ها مخالف هم می‌گویند علم که نمی‌دانم اسلامی و غیر اسلامی ندارد، جامعه‌شناسی که اسلامی و غیر اسلامی ندارد، روانکاوی هم همینطور، لابد بودم. مثلاً من این نمونه‌ای که مثال زدم، اگر بخواهم توضیح بدهم که روان‌کاوی فروید بیشتر با مبانی و غایات اسلامی جور است یا یونگ یا مثلاً لکان، نمی‌توانم. این سه مکتب متعارضی که در روان‌کاوی وجود دارد، توصیفی که فروید از انسان ارائه می‌دهد یا یونگ از انسان ارائه می‌دهد، نمی‌توانم توضیح بدهم که یونگ اصلاً نزدیک‌تر است به تصور ما از انسان تا فروید. خب این یک جور توضیح اسلامی است. من نمی‌خواهم بگویم نظریه یونگ اسلامی است، ولی به وضوح اینجا اعتقادات دینی ما، هر جور جهان‌بینی که داشته باشیم، در توضیح من در اختلافاتی که بین مکاتب مختلف علوم انسانی و غیر انسانی وجود دارد، کاملاً می‌تواند مؤثر باشد. خیلی چیز واضحی است.

حالا یک عده تأکید دارند که اصلاً ما هیچ جور علم انسانی، هیچ چیز اسلامی یا غیر اسلامی نداریم. من اگر جای این آدم‌ها بودم، برعکس کسانی که این حرف‌ها را می‌زنند، می‌گفتم آره داریم، ارائه بدهید. یعنی یک توپ تو زمین کسی باشد که به نظر من خوب است توپ تو زمین کسی باشد که حرف از علم انسانی اسلامی می‌زند، باید ارائه بدهد دیگر. باید خلاصه یک جایی یک چیزی بیاورد؛ فقط حرف کلی زدن که دردی را دوا نمی‌کند. من جانب طرفداران این هستم که وجود دارد و بحث من این است که اصولاً وجود دارد. الان من چیزی نمی‌بینم که بخواهم فرض کنم بر اساس آن، تصمیم‌گیری‌هایی بکنیم و تمام شود.

بحث کسی که قبول ندارد که علوم، حتی فیزیک، بین ما، جامعه، خیلی آدم‌های پرکی هستند و این‌ها واقعاً یک جور آدم‌هایی هستند که من مثلاً در دانشگاه‌ها می‌بینم، دوید، آدم‌هایی که اصلاً به نظر من نمی‌فهمند رشته خودشان را.

عمیق نمی‌فهمند که نمی‌فهمند مبانی فلسفی دارد. مگر می‌شود مثلاً جامعه‌شناسی بدون مبنا باشد؟ مثلاً یک تصحیح ببینید؛ اگر جامعه‌شناسی مدلی از انسان در خود نداشته باشد، فرق بین جامعه مرشاها با جامعه انسان چیست؟ یعنی آن احکامی که در جامعه‌شناسی وجود دارد، اگر به انسان توجه نکند، باید در مورد مرشاها هم صدق کند، اما نمی‌کند. آن چیزهایی که ما در جامعه‌شناسی می‌بینیم، اگر آن آمارها را مشابه در موچه‌ها بگیریم، سطحی نمی‌کنیم. پس اینجا ما درباره یک موجود خاص صحبت می‌کنیم که این جامعه را تشکیل می‌دهد. آها، یک مدلی درباره آن در ذهن ما هست، فقط نمی‌گوییم. بلاخره من حرفم این است که این‌ها ادعاهای بسیار وجود دارند؛ منظورم بدیهی است که وجود دارند و خیلی هم خوب است که ما به سراغ این حرف‌ها برویم، ولی تأثیل کردن علوم انسانی موجود به این که این‌ها اسلامی نیستند، خب اگر اسلامی‌اش به وجود بیاید، یک حرفی بزنیم. آقا، ما مثلاً فرض کنیم در دانشگاه خودمان آن ورژن اسلامی را تدریس می‌کنیم یا به ایشان می‌گذاریم و بقیه را مثلاً در حاشیه می‌گوییم. هر لحظه هیچ چیزی وجود ندارد؛ یعنی من چیزی تحت این عنوان نمی‌شناسم. هیچ جامعه‌شناس مسلمانی را نمی‌شناسم که چیزی ارائه کرده باشد و ادعایش این باشد که اینجا مبانی جامعه‌شناسی اسلامی است. این هم می‌شود شعار؛ یعنی همین‌طوری من دارم می‌گویم که وجود دارد، بحث می‌کنم، ادعا می‌کنم، عده‌ای می‌گویند وجود دارد، ده آدم واقعاً ناآگاه عقب‌افتاده هم هستند که به هر جامعه‌ای می‌آیند و می‌گویند نه، وجود ندارد. بعد هم بحث ده سال، سی سال کنیم، بحث کنیم و آخرش همین می‌شود. منظورم این است که باید برویم دنبال این که اتفاقاً کسانی که این حرف را می‌زنند توپ در زمین خودشان است؛ باید جامعه‌شناسی اسلامی درست کنند، باید علم فلسفه سیاسی اسلامی را سعی کنند درست کنند. و نقطه مهم همین است که بدانند یک جامعه‌شناسی وجود دارد که اختلاف نظرهایی دارد، اما اینکه در فلسفه، فلسفه اسلامی همین‌طوری است، کسی نمی‌تواند بگوید فلسفه ابن‌سینا اسلامی است یا فلسفه ملاصدرا مثلاً نیست. می‌گویند و برعکسش هم می‌گویند که ملاصدرا اسلام است. طرفداران ملاصدرا مثلاً می‌گویند که این با مبانی دینی نزدیک‌تر است و اسلامی‌تر است.

اسلامی تربختنم، این کاری که این اسلامی، آن اسلامی نیست. خودِ خطر مارکی بریم. من دقیقاً این کاری که در این جلسات آینده باید انجام بدهیم و شروع کنم، می‌خواهم روی این آیات شروع یک بحثی انجام بدهم. شروع سوره حج این‌گونه است که با این آیات «یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ»

آیه و ترجمه فولادوند
(حج، ۱)

بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ ۚ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌۭ

عربی

اى مردم، از پروردگار خود پروا كنيد، چرا كه زلزله رستاخيز امرى هولناك است.

ترجمه فارسی فولادوند
که نادرست از ساعتِ شِعُون عظیم توصیف آن زلزله روز قیامت است، که چیز هولناک و عظیمی است، تصویری هولناک از این زلزله اینجا هست. من در مورد اینکه به استرال کار کرده دراماتیک این آیات اول چیست، قبلاً صحبت کرده‌ام. می‌خواهم یک نکته‌ای را، یک چیزی را باز کنم اینجا، یک بحث جدید را باز کنم در مورد این مفهوم ساعت و زلزله ساعت و بقیه توصیف‌هایی که اینجا می‌آید و توصیف‌های مشابهی که در مورد قیامت در قرآن هست. ما این مجموعه‌ای از توصیفات داریم؛ اعتقاد ما به آخرت چند تا چیز دیگر، چند تا اینجا مرحله. ما یک اعتقاد کلی که به آخرت داریم، چیزهایی که در قرآن توصیف می‌شود، یک بخشش مربوط به پدیده‌هایی است که به آن قیامت می‌گوییم. مثل سوره قیامت را وقتی که می‌خوانی، حرف از این است که کسوف می‌شود، ماه گرفته می‌شود و خورشید گرفته می‌شود. آنجا توصیف عجیبی هست و وقتی سوره شمس و غاشیه و سوره قُرُط را می‌خوانی، داده شمس و قُرُط، خورشید تاریک می‌شود، نظم ستاره‌ها از بین می‌رود، دریاها سونامی در آن ایجاد می‌شود. الان با یادآوری سونامی ژاپن هم برای آخره، الان تو ذهن مرگم تازه فهمیدید که سونامی بیاید ممکن است خطرات هسته‌ای هم داشته باشد. اتفاق عجیبی افتاد با من در ژاپن. به هر حال واقعی توصیفی هست که آب دریاها مثلاً بالا می‌آید، سرگیجه می‌شوند دریاها. این‌ها اضافه قیامت است، یک مجموعه‌ای از اضافات در قرآن هست درباره هشت موقعی که انسان‌ها از قبر بیرون می‌آیند، جمع می‌شوند. مثلاً در سوره مریم به تفصیل گفته می‌شود که این‌ها چگونه مثلاً گرد هم می‌آیند، به زانو در می‌افتند و در موردشان عذاب می‌شوند. یک مجموعه توصیفات در مورد مسئله مربوط به آخرت، در مورد بهشت و جهنم، اینکه خیلی فراوانی‌شان بیشتر ترساندن از عذاب توصیف است، ولی خب وقتی حرف از عذاب ترسناک است و وقتی حرف از بهشت شوق‌انگیز است، این کار تأثیر عملی‌اش شاید نتیجه کنار گذاشتن بهشتیان و جهنمیان و شوهی که آدم پیدا می‌کند به اینکه عاقبتش مثل این‌ها باشد نمی‌شود. آن‌ها این دلیل خیلی ساده‌ای است برای اینکه در قرآن فراوانی این‌گونه آیات خیلی زیاد است. من می‌خواهم در مورد این توصیف‌های قیامت از آن صحبت کنم. کاملاً متوجه‌ام دیگر، حرف از تدیده‌های طبیعی زده می‌شود که در پایان جهان اتفاق می‌افتد. همه جا حرف از یک زلزله است، حرف از خاموش شدن خورشید است، حرف از مثلاً اینجا حرف از این است که چنان مردم مرعوب می‌شوند که هر کسی که باری دارد، بارش را زمین می‌گذارد و انسان‌ها به حالت مصفی درمی‌آیند، در حالی که مصفی نیستند از شدت آن عذابی که احساس می‌کنند. یک واجه کلیدی که در این نوع آیات وجود دارد، خیلی تکرار می‌شود. به جای قیامت، کلمه قیامت در قرآن هست، واجه ساعت است. ساعت از ریشه سعی می‌آید به معنای شتابنده، ساعت از این‌جوری فاعلی سعی کردنه، آن چیزی که آن‌گاه...

شتابان دارد به سوی ما می‌آید. وقتی علف و لام می‌آید، در موضوعی که داریم صحبت می‌کنیم، شما گاهی وقتی یک آیه‌ای که واجه ساعت فوش آمده است را می‌خوانید، کمی ممکن است دچار شک شوید که این ساعت مرگ شخص است یا لحظه نهایی که برای انسان‌ها در قیامت اتفاق می‌افتد. گاهی اصولاً علف و لام که دو ساعت می‌دهد، درباره همان قیامت صحبت می‌کند، ولی در برخی آیات طوری است که ذهن آدم بیشتر معطوف می‌شود و انگار مناسب‌تر است که وقتی مثلاً می‌گوید، بدیهی است که ساعت برای انسان‌ها واضح است، مثلاً یک ساعتی برای شما هست که چیزی واضح است، شتابان دارد به سمت ما می‌آید؛ مرگ.

من می‌خواهم نظرتان را به این موضوع جلب کنم که بسیاری از صفاتی که درباره قیامت گفته می‌شود، درباره مرگ هم صادق است. یعنی مرگ، اگر شما آن سلسله مراتب کلی که تمثیل‌ها در قرآن دارند را در نظر بگیرید — من بارها گفته‌ام تمثیل در قرآن مثل تمثیل شاعرانه نیست که همین‌جوری مثلاً فرض کنید چیزی را بگوییم که شبیه پروانه یا شمع است — بلکه تمثیل‌ها بسیار واقعی هستند، یعنی انگار از یک حقیقت پشت یک لایه دیگر، از یک حقیقتی دارند صحبت می‌کنند. تمثیل‌ها انگار اشاره به چیزهای واقعی دارند. مثلاً فرض کنید جسم ما با زمین، در بسیاری از جاها وقتی عرض شده است، انگار درباره جسمانیت دارد صحبت می‌شود. حبوت انسان به سمت زمین، به نوعی به معنای توجه و جسمانی شدن حیات انسانی است.

من یک آیه را مدام چند بار تا الان این حرف را زده‌ام و این آیه را به عنوان شاهد می‌آورم در سوره اعراف، که می‌گوید آیه در شأن یک شخص روحانی یهودی به نام بلعم باعورا است که می‌گوید آیاتمان را به او دادیم، ولی کارش درست نشد. انگار درباره کسی صحبت می‌کند که آیات الهی به او داده شده ولی به آن چیزی که باید از نظر معنوی می‌رسید، نرسیده است. آدمی با سطح معنوی بسیار پایین، ولی انگار معرفت و دانش سطح بالایی به او داده شده است. به هر معنایی که آن آیات را گرفته، کرامت داشته است. حالا هر چه می‌خواهید، آن قسمت مهم است که می‌گوید «فنسلخمه و نلده الی العرض من اینن». من این آیه را از اواخر سوره ۱۷۲ می‌آورم. پس چه؟

آیه صدفت صدفت بله، و طلع علیهم نبه لذی آتیناها آیاتنا فانصرف منها فعتبه و شیطان و فکان من الغاوین. ولو شهنال رفعنا وبا ولو که نهو اخلده العرض. ولو که نهو اخلده العرض وطبع هواه. یعنی که اخلده العرض. من اگر بگویم این در جسمانیت خودش اصلاً این‌جوری ساکن شد و نمی‌رفت بالا، هی کشیدیمش بالا، نمی‌رفت. اخلده العرض یعنی چه؟

یعنی واقعاً در کره زمین جاودانه شده است؛ این‌گونه به نظر می‌رسد. این‌گونه، «آسمان» به همان معنای تمثیلی‌اش به کار رفته است؛ انگار این آدم نتوانسته از حیات جسمانی خودش رهایی یابد. اینکه ماندگار شده و در آن گاه کشیده شده است تا به سمت آسمان برود، آسمان همین‌گونه است. بگیر و بفهم، سماعی رزق کن و ما تو عدون. یعنی شما آسمان را در این آیه چگونه باید تعبیر کنید؟ واقعاً این چیزهایی که به ما وعده داده می‌شود، در آسمان بالای سر ما هستند یا نه؟ اینجا مثلاً آسمان معنویت است. گاهی حتی آیه‌هایی در قرآن وجود دارد که آدم تردید می‌کند که آیا در معنای واقعی‌اش می‌شود اینجا استفاده کرد یا نه. انگار انسان ضرورت می‌بیند که خود معنی «سما» و «رزق» و این‌ها را تمثیلی‌تر و با تمثیل به آن نگاه کند. این‌گونه نیست که مثل تمثیل شاعرانه، مثلاً شمعدانی و گل و پروانه شباهت‌هایی وجود داشته باشد؛ نه، دیدگاه این است که آن چیزی که ظاهر می‌شود، مثلاً آسمان و زمین، نتیجه یک حقایقی است. ما همه این چیزهایی که می‌بینیم، به قول ناصر خسرو—نه، ناصر خسرو نیست، این شعر را یادم نیست که مال کی است—که می‌گوید: «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست.» کل شعر هم یادم نیست، شعر خیلی معروفی است. حقایقی که در عالم هست، صورت‌هایی پیدا می‌کنند. اگر انسان به این شکل باشد، حقایقی در پشت آن وجود دارد. در حقیقت، انسانی چیزهایی هست که این‌گونه ظاهر شده است؛ یک سر دارد، دو گوش دارد، دو دست دارد، دو پا دارد، سرش بالا قرار گرفته است. انگار این‌ها از یک حقایق واقعی هستند؛ صورت‌ها آن چیزهایی هستند که ما داریم می‌بینیم و نتیجه حقایق هستند که این‌گونه جلوه کرده‌اند. تمثیل‌های قرآن، برگرداندن این صورت‌ها به آن حقایق واقعی است. یعنی علت اینکه زمین و آسمان وجود دارد، این است که معنویت و جسمانیت، احکام معنوی و احکام جسمانی در زندگی انسان وجود دارد. این است که ما در چنین محیطی زندگی می‌کنیم. آسمان بالای سر ماست، زمین زیر پای ماست؛ این‌ها جلوه‌های حقیقت هستند، تمثیل‌ها تمثیل‌های قرآن نیستند، تمثیل‌های شاعرانه نیستند، اشاره به حقایق پشت پرده دارند. انگار دارد این کار را می‌کند. حالا اگر این‌گونه نگاه کنیم، شباهت حالات مرگ انسان به توصیف‌های قیامت تصادفی نیست. یعنی اگر وقتی انسان دارد می‌میرد، دچار تشنج می‌شود، یعنی انگار در جسمش یک زلزله عظیم اتفاق می‌افتد. یک جوری در پایان جهان این زمین که انگار نماد کل جسمانیت است، دچار زلزله می‌شود. انگار مرگ کل این جهان موجود، با چیزی شبیه جهان موجود، نظر من این است که زمین و آسمان بالای سر ما هستند. خیلی تأکید نمی‌کنم به همه چیز محیط زندگی انسان، جایی که برای انسان در نظر گرفته شده است؛ این زمین انگار صورت جسمانی است، مثلاً این حیات انسانی است. آسمان بالای سرش متصدر شده است، آن معنویتی که انسان در آن پیش می‌رود. این چیزهایی که درباره قیامت داریم می‌شنویم، یک‌جوری تعبیر می‌کنند با حالت‌های مردن؛ از زلزله گرفته تا خاموش شدن خورشید، همه این‌ها را می‌توانیم به طور تمثیلی با حیات یک فرد انسان منتبه کنیم. ولی کلیاتش انگار یک‌جوری کنجکاوی و برانگیزی است که اگر چیزی نمی‌فهمیم، ببینیم که من چیزی که می‌خواهم بگویم...

توصیف‌هایی که در قرآن درباره غیبت و ظهور این ساعت آمده است، به طور تمثیلی شباهت دارد به مرگ یک انسان؛ به این معنا که زمین او همان جسمش است و آسمانش آسمان معنوی اوست. اتفاق‌هایی که می‌افتد، اگر خورشید را به طور تمثیلی نشانه عقل و عقلانیت یا مثلاً نشانه دانش بدانیم، خاموش شدن خورشید مانند خاموش شدن چیزی در درون این انسان در لحظه مرگ است؛ مانند قطع شدن راه‌هایی که ما به شناخت داریم، کم‌کم این واقعه هولناک که آنجا رخ می‌دهد. هر آدمی انگار این ساعت و ظهور غیبت را در درون خودش دارد؛ غیبت خودش را. عرفای ما نیز درباره این موضوعات سخن گفته‌اند؛ مرگ انگار قیامت است. این‌طور بگویم که هر آدم یک قیامت شخصی دارد، یک ساعت شخصی دارد و کل جهان، هم جهان انسانی، هم زمین و آسمان، یک قیامت واقعی در انتهای خود دارند که این‌ها با هم تناظرهایی دارند.

این نکته که به نظر من اصولاً نکته درستی است، این است که خواندن احوال قیامت از این جهات، غیر از این‌که از واقعیتی در انتهای جهان صحبت می‌کند، دلیل دیگری هم دارد که جالب است. برعکسش هم می‌توان فکر کرد؛ یعنی می‌توان در نظر گرفت که چه انتظاری می‌رود که یک آدم از طریق شهود و معرفت شخصی خود پایان جهان را بفهمد که چگونه است و چگونه عرفا ممکن است الهاماتی درباره چگونگی پایان جهان داشته باشند. حالا ما الان قرآن می‌خوانیم، به نوعی مطمئن هستیم و چیزهایی می‌فهمیم. اگر قرآن نبود، فکر می‌کنید آدم‌هایی در حد پیامبران حس نمی‌کردند که در پایان جهان زلزله‌ای واقع شود یا مثلاً فروپاشی خورشید رخ دهد؟ من فکر می‌کنم احوال قیامت در درون آدم‌ها وجود داشته است؛ یعنی عرفا دقیقاً این رابطه‌های تمثیلی را می‌فهمیدند و می‌فهمیدند که جهان در پایان به چه سمتی پیش می‌رود و چه اتفاق‌هایی در آن می‌افتد.

من می‌خواستم کنجکاوی شما و نظر شما را جلب کنم به این دوگانگی مفهوم ساعت که تقریباً هر چیزی که گفته می‌شود در نوع ساعت، به نوعی قابل برگرداندن به فرد انسانی هم هست. مثلاً فرض کنید هر چیزی که الان اینجا می‌بینید، اگر من الان این آیات را بخوانم، برای آن لحظه‌ای که به اصطلاح انسان‌ها جان می‌کنند و مثلاً به نوعی دچار تشنج می‌شوند، لحظه‌ای بسیار هولناک است. وقتی آن را تدبیر می‌کنید، هر کسی اگر بار داشته باشد، بارش را می‌گذارد و آدم‌ها به حالت مستی می‌رسند، در حالی که مست نیستند؛ بلکه عذاب الهی شدید است. رنج و عذابی که آن لحظه به وجود می‌آید، شدید است و در واقع حالت مستی را به وجود آورده است. این‌گونه نگاه کردن، اگر نباشد، افراد فکر نمی‌کنند که حالا این آیات مربوط به مرگ انسان‌هاست و مرگ در این تعبیرها به گونه‌ای است که برخی افراد فوری می‌گویند که پس اصلاً قیامت همین است و به ما به صورت تمثیل گفته شده است. این افراد دوست دارند که همین موضوع را فردی و شخصی بدانند. اگر این‌گونه برخورد نکنید، کلن مقایسه کردن احوال قیامت و ساعت در قرآن با مرگ و برعکس، یعنی اگر آدم‌ها چیزی درباره مرگ بفهمند، معنا پیدا می‌کند.

آغاز سورهٔ حج و مفهوم ساعت

سعی کنیم که شهود بفرماید که تناسخ در غیبت کلی و غیبت کبری، به اصطلاح و ساعتی که برای کل زمین و آسمان رخ می‌دهد، چیست؟ تناسخ چیست؟ این ممکن است چیز جالبی باشد، زیرا این توصیف‌هایی که داریم می‌بینیم در مورد فرد انسان هم صدق می‌کند، در حالی که به نظر می‌رسد که اگر واجه ناس اینجا نبود و جای آن انسان بود، من هیچ مشکلی نداشتم. این نفر بگوید که این در مورد انسان‌ها تک‌تک دارد بحث می‌کند. می‌گوید و طرح ناس سکارا و ما هم به سکارا. وقتی می‌گوید ناس، انگاری جمعیتی از انسان‌ها مورد نظر است. اگر می‌گوید و طرح انسان هم سکارا و ما، ما هم به سکارا می‌گفتیم، خب در مورد یک انسان دارد صحبت می‌کنید و لحظه مرگش. به هر حال تناسری وجود دارد در مورد مرگ انسان و مرگ به یک معنای مرگ زمین به این صورتی که ما داریم می‌بینیم. بعد از این زمین، انگار یک زمین دیگری می‌آید، می‌گوید یک آمد، تو بود، دلال عرض غیر العرض، یک چیزی غیر از این انگار به وجود می‌آید و نه اینکه از بین برود، ولی انگار یک تحریرات اساسی و کلی در زمین صورت می‌گیرد. اولین نقطه شروع امیدواری از جلسه آینده این آیه‌ها را می‌رویم جلو. من در جلسه آینده بیشتر در مورد استدلال‌هایی که قرآن در مورد غیبت و درباره آخرت در واقع هست، که اینجا در این صورت استدلالی هست، در مورد میداندار بحث می‌کنم. خب تمام کنیم یا هسته که فکر می‌کنم از آن هم شد.