→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۵ · تفسیر سوره حج

تصویر انسان معاصر، کتاب، سنت و وضعیت جهان جدید

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

مسئله علم و جهل در آغاز سوره حج

ادامه دهید. شروع کنیم از جایی که اسم سوره «الحَرام» و «حجمیان» آمده است. تصویری از آینده و حال آدم‌هایی که روی زمین زندگی می‌کنند می‌بینید که دقیقاً به نظر می‌رسد نکته‌ای که من می‌خواهم مطرح کنم، این است که چقدر این تصویری که از وضعیت آدم‌ها روی زمین در این سوره ارائه می‌شود، می‌توانیم کنش‌گر باشیم و ببینیم چقدر با وضعیت فعلی زندگی آدم‌ها روی زمین تطبیق می‌کند.

نکته اصلی این است که در اینجا حرف از این است که مردم به سه دسته تفکیک می‌شوند: آن‌هایی که مؤمن هستند و تحلیلشان روشن است؛ آدم‌هایی که مومن نیستند و مجادله در باره خدا می‌کنند که گروه اولی است که از آن‌ها یاد می‌شود. مثلاً در آیات آمده است: «وَ مِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لَا هُدًى وَلَا کِتَابٍ مُّنِیرٍ»

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۸)

وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢ

عربی

و از [ميان‌] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‌پردازد،

ترجمه فارسی فولادوند

یعنی برخی از مردم بدون علم، بدون هدایت و بدون کتاب منیر در باره خدا مجادله می‌کنند. شاید اگر این آیات را بخوانید و به فضای فعلی دنیا فکر کنید، حرف از این است که انگار دو دسته هستند: کسانی که خداشناس هستند و می‌دانند خدا هست، و کسانی که هیچ علمی ندارند و خود در حال مجادله کردن هستند. ممکن است حرف‌هایی مطرح کنند، ولی همه از روی جهل است؛ کتاب منیری ندارند و در واقع هرچه کتاب منیر هست، در جهت بیان عقاید متناسب با دین، الهیات و خداشناسی است. و دسته‌ای هم هستند که این‌طور نیستند و به طور علّی مسائل را مطرح می‌کنند و مجادله به غیر علم می‌کنند.

در روز سؤال، چیزی که من از جلسات قبلی شروع کردم، در مورد اشتباهات کردن بود؛ اگر الان در دنیا در چنین وضعیتی هستیم، یعنی فرض کنید یک دسته انسان خداشناس وجود دارند و افرادی که مقابل این‌ها هستند، آدم‌هایی جاهل هستند که کتابی ندارند و بدون اینکه دانشی داشته باشند، مجادلاتی می‌کنند. شاید در زمان پیامبر در مکه این حرف درست باشد؛ یعنی به غیر از مؤمنین، آدم‌هایی که کافر هم بودند و مثلاً بت می‌پرستیدند، حرف واقعی برای گفتن نداشتند. کلّاً نمی‌شد از بت‌پرستی، به آن معنایی که در بین اعراب جریان داشت، دفاع عقلی کرد. واضح است که کسانی که بت‌پرست بودند، آدم‌های جاهل بودند؛ در واقع بت‌پرست بودند به خاطر اینکه اجدادشان بت‌پرست بودند و این هم دارند از سنت‌های اجدادی خودشان حمایت می‌کنند. تصویری که از قرآن کلّاً ارائه می‌شود، از افراد مشرک و کسانی که مخالف پیامبران بودند، اصولاً این‌گونه است؛ یعنی شما هر جایی که مجادلات بین پیامبران و مخالفانشان را می‌بینید، آن‌ها حرفی برای گفتن ندارند. سؤال این است که آیا ما الان هم در همین وضعیت هستیم؟ حتی در ظاهر، مطلب نشان می‌دهد که این‌گونه نیست و کسانی که مخالف دین و حتی خداشناسی هستند، اتفاقاً مدعی علم هم هستند و احتمالاً کتاب‌های منیری هم در اختیار دارند که کتاب‌های مهمی هستند. من نمی‌دانم اگر شما کتاب منیر خاصی می‌شناسید که در مخالفت با دین باشد، اسم ببرید؛ ولی به هر حال به نظر می‌رسد سه فضای دنیا الان این شکلی نیست که یک عده افراد دانشمند و متدین وجود داشته باشند و یک عده مخالفین جاهل و مجادله‌کننده به غیر علم که احتمالاً بی‌سواد باشند.

شاید من چند جلسه قبلم این حرف را زدم و شاید برعکس به نظر برسد؛ به نظر برسد که یک عده دانشمند ملحد وجود دارند و یک مشت سنت‌گرا که چون اجدادشان می‌گفتند که مثلاً دینی داشتند، این هم از اجداد خودشان گرفته‌اند و چندان حرفی برای گفتن ندارند. فکر می‌کنم تعدادشان کم است؛ اگر شما از بعضی از ملحدین زمان ما بپرسید، آن‌ها تصورشان از دیانت و دینداری این‌گونه است که فکر می‌کنند کسانی که مثلاً اعتقاد به خدا دارند، اعتقاد به مسیح دارند، اعتقاد دارند که مسیح در آسمان‌هاست و یک روز برمی‌گردد و داوری می‌کند و ادعاهایی که بین مسلمان‌ها هست، این‌ها مجموعه حرف‌های بدون سند و مدرک و دلیل است که همین‌طور عده‌ای پز می‌دهند. من نمی‌خواهم بحث کنم که واقعیت چیست، ولی از ظاهر این واقعیت وجود دارد که بعضی از افراد ملحد به خودشان به عنوان افراد دانشمند و دانا نگاه می‌کنند و به افراد دیندار به عنوان آدم جاهل نگاه می‌کنند و به نظرشان می‌رسد که این‌ها یک مسترفای بی‌ربط و بی‌دلیل و اساس را در میان دارند تکرار می‌کنند. وقتی شما یک آدم، مخصوصاً یک مجموعه از آدم‌ها را ببینید که حرف عجیب و غریبی می‌زنند، تنها چیزی که به ذهنتان می‌رسد این است که این‌ها آموزش‌هایی بوده که در یک سنتی دیده‌اند و همان را تکرار می‌کنند. اگر شما وارد یک جماعتی شوید و ببینید که این‌ها حرف از داستان‌های عجیب و غریب درباره پیدایش جهان نقل می‌کنند و معتقدند که مثلاً خورشید و ماه خواهر و برادر بودند و بعد با هم اختلاف پیدا کردند و نمی‌دانم، حالا خورشید که ریزه در می‌آید، ماه فرار می‌کند و وقتی خورشید می‌رود، ماه در می‌آید و از این حرف‌ها می‌زنند، خیلی هم جدی هستند، شما چه احساسی دارید؟ اینکه این‌ها بر اساس تحقیقات به این نتیجه رسیده‌اند؟ نه، بلکه داستانی بوده که در بچگی شنیده‌اند و همان را دارند تکرار می‌کنند. فکر می‌کنم خیلی‌ها احساسشان نسبت به ادعاهای دینی یا چنین چیزی این است که ادعای دینی هم از همین سنخ است؛ مجموعه حرف‌هایی که از قدیم مانده و همین‌طور سینه به سینه یا حالا در کتاب به کتاب نقل می‌شود. شما در آموزش‌های دوران کودکی‌تان چیزهایی می‌شنوید و نهایتاً همین‌طور در ذهنتان می‌ماند تا اینکه در سن بزرگ‌سالی هم نمی‌توانید از آن دل بکنید.

غالباً تصور بعضی‌ها این است که رابطه متدینان با دین، رابطه کاملاً عاطفی و احساسی است و این شکل می‌گیرد، با اینکه کم و بیش در تعلیمات دینی مسیحی پذیرفته شده که رابطه با دین، رابطه ایمانی است؛ رابطه کاملاً عاطفی و احساسی باشد. چیزی که دارم می‌گویم و می‌خواهم کنش‌گری شما را تحریک کنم، این است که این بخش از آیات سوره هشت که خیلی تحکیم دارد، دوبار حرف از این زده می‌شود که کسانی که مومن نیستند و مخالف دین هستند، مثلاً سردمداران کفر و کسانی که «یجادلوا فالله» به غیر علم می‌کنند. دوباره تکرار می‌شود: «یجادلوا فالله به غیر علم و لا هم به خود علم و لا کتاب منیر». این نادانی و از روی جهل بحث کردن طرف مقابل را به صراحت اینجا نقد می‌کند.

مردم به سه دسته تقسیم می‌شوند: یک دسته مؤمن که این‌ها دانا هستند، یک دسته آدم جاهل که این مخالفت‌ها را می‌کنند، و یک دسته هم وجود دارند که بین این دو قرار دارند؛ ممکن است بین مؤمنین باشند، ایمان کنند، ولی قلبشان هنوز به نور ایمان روشن نشده و برای جهالت‌هایی هم دارند. نکته این است که انگار تفاوت بین ایمان و کفر، تفاوت بین علم و جهل، تفاوت بین بحث کردن از روی علم و بحث کردن و مجادله کردن از سر جهل است. من مجدداً تأکید می‌کنم که ممکن است این تصویر در زمان شما برنیاید؛ وقتی این آیات قرآن را بخوانید و بفهمید و احساس کنید که درست است، به یک معنا کافی است که در زمان پیامبر درست باشد؛ به یک معنا کافی است که تا زمان پیامبر درست بوده باشد.

بنابراین ممکن است یک نفر ادعا کند که من مومنم، بگوید من این آیات را قبول دارم، قرآن را می‌خوانم و می‌پذیرم، ولی قبول نکند که این تصویر همچنان تصویر درستی درباره جهان فعلی ماست. یعنی فرض نمی‌کنم که این آیات که اینجا درباره مؤمنین و کفار صحبت می‌کند، به نوعی درباره آدم‌ها و وضعیت زمین در همه زمان‌ها صحبت می‌کند. من می‌گویم که تا آن موقع این‌گونه بوده، ولی بعداً اتفاقاتی افتاده و الان این‌طور نیست که مؤمنین همواره علما باشند و مثلاً کفار و ملحدین آدم‌های جاهل باشند؛ بلکه مثلاً کسانی هستند که ملحدند و بر اساس فلسفه کانت بحث می‌کنند و کتاب منیرشان هم مثلاً «نقد عقل نظری» کانت است؛ کتاب خیلی سنگینی است، کتاب دینی نیست، بلکه حوزه‌های علمی است. کتاب علمی‌تر و مشعشع‌تری است. بنابراین خیلی کتاب‌ها، بعضی‌ها از کتاب‌های منیر مثلاً میشل فکر ممکن است بحث‌های الهادی بکنند و الهیات هم داشته باشند. حتی نکته جالب این است که آدم‌هایی هستند که ملحدند و اصلاً ادعایشان این است که ساینتیست هستند؛ یعنی به معنایی که ما الان وقتی می‌گوییم علم، خیلی وقت‌ها منظورمان ساینس است، حالا ممکن است مشکل باشد که اینجا علم به معنای ساینس نیست، ولی اصلاً ادعایشان این است که به دلیل علم و عالم بودنشان عقاید دین را نمی‌پذیرند. خیلی فضای این شکلی به وجود آمده که اصلاً چرا دیانت کمرنگ شده در جهان و این وضعیتی که شاید قرن‌ها در جهان حکم‌فرما بوده، از بین رفته است. من می‌گویم که یک چیزی به اسم ساینس به وجود آمده، پیشرفت کرده، خیلی چیزهایی که قبل‌تر معلوم نبود، معلوم شده و انسان‌ها در وضعیتی جدید قرار گرفته‌اند.

موضوعی که دارم مطرح می‌کنم در حاشیه این است که می‌شود یک نفر به قرآن اعتقاد داشته باشد و این آیات را بخواند و درست بداند و تصویر خوبی هم از جهان ارائه شده باشد، ولی نه برای زمانه الان. کافی است که شما قرآن را فرض کنید؛ اگر یک نفر بیاید و حرف از این بزند که این کار درست بوده یا این سؤال را مطرح کند که این کار درست بوده یا اشتباه بوده که در اسلام و در قرآن با برده‌داری برخورد نشده و تحریمی نشده، من که نباید جواب بدهم که این کار الان درست است یا غلط؛ باید جواب بدهم که آن موقع کار درستی بوده که تحریم نشده، درست است؟ ممکن است اکنون من معتقد باشم که صد درصد باید یک پدیده این را سوءبرداشتی تحریم شود و درستش این است، ولی در زمان پیامبر درست بود که تحریم نشده باشد. چیزی که من باید دفاع کنم این است که لازم است برای به اصطلاح درست بودن شیعه از آیات این را بگویم که در زمان پیامبر این نگاه، نگاه درستی بود و کاری که انجام شده کاری درست بود. ممکن است با بعضی از تغییراتی که دنیا اتفاق افتاده، بعضی از واقعیت‌های اجتماعی و بعضی از مقررات اجتماعی تغییراتی کرده باشند و این منافاتی با این ندارد که من قرآن را به عنوان کتاب منیر بپذیرم. فکر می‌کنم وقتی قرآن می‌گوید که آنها کتاب منیر ندارند، به وضوح از این طرف متدیّنینی دارند. مثلاً خود قرآن کتاب منیر را دست روشن می‌داند. سوال این است که آیا این تصویر از جهان که مؤمنین اهل علم هستند، کفار جاهلان و جاهلانه بحث می‌کنند، کتاب هم ندارند و حالا افراد بینابین وجود دارند، این تصویر درست است؟ اینکه سه دسته تشکیل کنیم که به وجود آمده‌اند، درست است یا می‌شود گفت یک جور حصر عقلی است؟ ولی نکته اصلی این است که آیا این نسبت دادن علم به مؤمنین و جهل به کفار الان در جهان صدق می‌کند؟ خب، من هدف مشخصی دارم از این دستی که دارم ارائه می‌کنم و آن این است که در این بحث به یک نکته اشاره کردم که آدم‌ها گاهی در ذهن خودشان می‌توانند به قول یونگ چند تا حجره داشته باشند و در این حجره‌ها زندگی کنند. وقتی می‌آیند در دانشگاه، انگار در یک حجره خودشان با یک شخصیت، یک نگاه و رفتار ظاهر می‌شوند؛ در خانه خودشان ممکن است طور دیگری باشند و الی آخر. یا آدمی ممکن است مذهبی باشد تا یک محدوده‌هایی، ولی وقتی مثلاً در موضوع مسئله علمی یا سیاسی اجتماعی دارد بحث می‌کند، کاری به مبانی دینی خودش ندارد و یک جوری متوجه بعضی از تعارض‌های عمده‌ای که بین مبانی حرف‌هایی که دارد نیست، نباشد. خیلی از آدم‌ها به نظر من همین‌طور هستند. وقتی که پنداره کافی عمیق نیست، عقایدشان متوجه تعارض‌های عمیقی که وجود دارد بین نگاه‌های مختلفی که به مسئله کلی دنیا می‌شود کرد، نیستند؛ یعنی متوجه این نیستند که بعضی از مثلاً فرض کنید مباحثی که در مسئله سیاسی اجتماعی نگاه‌هایی که وجود دارد، یعنی اصلاً چقدر با مبانی دینی سازگار است یا نیست. این حرف‌ها درست است، حداقل بدونند که این با بعضی از موانع فکرشان نمی‌خواند؛ یعنی این تعارض را حداقل درک کنند. این در حجره‌های مختلف زندگی کردن آدم‌هایی که تحت تصفیر والد خودشان هستند، رسولا این‌گونه است که در ذهنشان افکار متعارض می‌تواند کنار هم به نوعی زندگی کند؛ چون نوع تفکرشان این شکلی است که انگار قطعه‌های مختلفی از عقاید و افکار را از جاهای مختلف کپی می‌کنند. اصولاً آدمی که تحصیل والد است، کپی می‌کند؛ دیگر یک بخشی مثلاً فرض کنید از عقاید پدر و مادر خودش گرفته، یک گوشه ذهنش الان با دیدگاه‌های جدید مثلاً نوروساینس واقعاً نورون‌هایی در مغزش هست که این‌ها یک سری تعالیم است؛ مثلاً فرض کنید مربوط به چیزهایی که از پدر و مادرش از بچگی شنیده و دیده، این‌ها اینجا ذخیره شده‌اند. بعد آمده مدرسه، چیزهای دیگری گفته‌اند، آن‌ها برای خوشی جای دیگری ذخیره شده‌اند. بعد هم بزرگ شده، مثلاً کتاب‌های دیگری خوانده، آن‌ها هم یک جایی کپی شده‌اند. آن‌ها هم خیلی رسمیت‌های مختلف مرزش با همین ارتباط ندارند. هر موقعیتی از یکی‌شان ممکن است یک جواب حاضر و آماده به شما بدهد. از علم بپرسید، یک چیزی به شما می‌گوید. اصلاً یک سوال ممکن است در کانتکست‌های مختلف ازش بپرسید؛ یک بار با الفاظ قدیمی بپرسید، برود از یک گوشه مغزش یک چیزی دربیاورد و به شما جواب بدهد. اگر با الفاظ کمی مدرن‌تر بپرسید، از جای دیگری. من جلسه قبل که تمام شد، این حرف را با بعضی که داشتم می‌رفتم زدم و واقعاً این تجربه را داشتم. برای اولین بار خودم در دبیرستان که بودم، یک کلاسی داشتم که برای اولین بار این تجربه را برای من ایجاد کرد که من موقع خیلی کتاب می‌خواندم، خیلی زود عادت کرده بودم که خب هر کسی یک چیزی می‌گوید. مثلاً فرسون که مارکسیست است، یک چیزی می‌گوید، آدم‌های مصروی یک چیزی دیگر می‌گویند. و اصولاً کتاب خواندن خارج از مدرسه معنایش آن نیست که وقتی کتاب را داریم می‌خوانیم، چیزهایی که در آن هست، نمی‌شود درست باشد. ما در مدرسه یک جوری عادت داریم که در اصل فرض می‌کنیم نیست که مثلاً چیزهایی که به کتاب علوم می‌گویند درست است. ما کتاب مثلاً ریاضی ابتدایی راهنمایی را که به آن حالت دید انتقادی نداریم، نمی‌خوانیم ببینیم این چیزهایی که به ما دارند یاد می‌دهند راست است یا دروغ. فرض می‌کنیم که هر چه آقا معلم یا خانم معلم می‌گوید صد در صد درست است. ممکن است آن یک بار اشتباه کرده باشد، کتاب ممکن است اشتباه کرده باشد، دیگر آموزش و پرورش مثلاً تصحیحش کرده است. بعد دوستم رفته بود و بعد از عمری کتاب خوانده بود، از این کتاب‌های ایدئولوژیکی که آن موقع در بازار نبود، خب نوشته بود و یک جوری حسادتشیم مثل اینکه به من بگویند که یک چیزی به حمد فیزیک بگویم بگوید نه، در کتاب مدرسه چیزی دیگر نوشته است. این یک حجت دیگر در کتاب مثلاً فیزیک سال دوم دبیرستان است. فران چیز را نوشته است، بنابراین حرف تو غلط است اگر مخالف باشد. یک جوری از آن کتاب که خب کتاب ایدئولوژیکی مربوط به مذهب خاص بود، این‌گونه نقل قول می‌کرد که نه، فلانی مثلاً در فلان کتاب می‌گوید که این‌گونه گفته و بنابراین تو عرفی که می‌زنی غلط است. بعد یک تجربه خیلی جالب دیگر داشتم. یک دانشجوی پزشکی در دوران دانشجویی خودم آشنا شدم که یک دونه کتاب سینمایی خوانده بود، یک کتابی از بازار تحویل گرفته بود و شما هر چیزی در موضوع سینما می‌گفتید به سبک دانشجوی پزشکی تقریباً کتاب را حفظ کرده بود. شما اگر می‌گفتید مثلاً در مورد نورپردازی، یک جمله خیلی دقیق از آن کتاب می‌آورد که مثلاً نورپردازی این است و اگر از بالا بیاید یعنی این، اگر از پایین نور بیاید یعنی آن، اگر از راست و چپ و همه چیز قواعد مشخصی دارد. من تصورم این است که خود نویسنده کتاب هم این‌قدر چیزهایی که نوشته بود اعتقاد نداشت که مثلاً یک چیز دقیق بنویسد و همین است و جز این نیست. ولی این دانشجوی پزشکی که اهل این گوشی بود، کتاب دیگر و حافظه خوبی نداشت و می‌توانست راحت حفظ کند، یک کتاب هنری گرفته بود و این روی برخورد می‌کرد که تعریف همه چیز را می‌داند، کاربرد انواع مختلف مثلاً تکنیک‌های سینمایی را. همان حالا کتاب هم اصلاً یک کتاب بود، بیست صفحه می‌ساخت، غلط نداشت، کل سینما انگار در همان کتاب خلاصه شده بود و اطباقی کتاب بود که خیلی به درد این کار می‌خورد؛ یعنی در مورد همه چیز مختصر و مفید چیزهایی در آن کتاب می‌شد پیدا کرد. در حالی که آدم‌ها همین الان شما در اطراف خودتان یا حتی در خودتان می‌توانید ویژگی را بدهید که وقتی کتاب می‌خوانید، انگار یک جای ذهن‌تان این کتاب نوشته می‌شود و لزوماً با بقیه چیزهایی که در ذهن‌تان بوده مخلوط نمی‌شود و هماهنگ نمی‌شود، کوهرنت نمی‌شود. به اصطلاح یک خورده جدیدتر، یعنی ممکن است بین مفاهیمی که در این کتاب رساله فرشن سیاسی خوانده‌ایم با مفاهیمی دینی که در ذهن‌تان هست کاملاً تعارض‌هایی وجود داشته باشد. مثلاً بلاخره یک مطلبی که شما در یک کتاب سیاسی یا اجتماعی می‌خوانید، اصلاً بر اساس یک تصوری از ماهیت انسان بیان می‌شود. لزوماً اینکه ما بر اساس چه تصوری از انسان مثلاً داریم این بحث‌های سیاسی اجتماعی را می‌کنیم، صراحتاً بیان نمی‌شود. ولی هر آدم خلاصه وقتی که درباره انسان صحبت می‌کند، مثلاً ممکن است نسخه‌هایی از تصوری از زندگی سعادتمندانه انسان داشته باشد و بر اساس همان نسخه‌هایی پیشه مثلاً در کتاب سیاسی نظام‌های اجتماعی و سیاسی را پیشنهاد کند و برتر بداند و موانعی. شما در کتاب سیاسی اجتماعی نباید انتظار داشته باشید مبانی افکار خود را یک نفر بیان کند، چون خیلی دارد ممکن است برای خودش هم روشن نباشد که اگر مثلاً فرض کنید من بارها در جلساتی که در دانشگاه تهران هست، شاید یک بار سر همین جلسات سعی کردم بگویم که به نوعی دیدگاه‌های مارکس و فروید با هم تعارض دارند. که این‌گونه شاید می‌شود به آن نگاه کرد که انگار مارکس خوردن را غریزه خوردن بقای فردی را مبنای اصلی انگار می‌گیرد و فروید بقای نسل را و مسائل جنسی را نگاه فروید یک مدار زیادی از نگاه داروینی به حیات کلن می‌آید که آنجا هم یک جور بقای نسل به نظر می‌آید که خیلی اولویت دارد و وزن زیادی دارد و مارکس نه. یعنی مثلاً فرض کنید انسان‌ها به شغل خودشان اهمیت می‌دهند، به معیشت خودشان اهمیت درجه یک می‌دهند. بر اساس این معیشت طبقات اجتماعی شکل می‌گیرد که منافع مشترک معیشتی دارند و اینجا تعارض‌های ایجاد می‌شود و می‌شود کل جامعه را تحلیل کرد. ولی مطمئن باشید از فروید بخواهید بپرسید انسان و طبعا جامعه را این‌گونه نگاه نمی‌کند و تحلیل نمی‌کند. شاید دلیل اینکه خیلی‌ها سعی کردند که این دوستان متفکر بزرگ قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را دیدگاه تلفیقی از آن ارائه دهند و خیلی شاید کار خوب پیش نرفته است، شاید مثلاً محافظه‌کارترینش در ایده‌های اریک فروم است یا مثلاً یک آدم مثل مارکوزه یک خورده دیدگاه سیاسی اجتماعی را می‌خواهد با دیدگاه فرویدی بیان کند، کاملاً از مارکسیسم دور می‌شود، در حالی که اوایلش مبانی مارکسیستی دارد و حرف‌های دیگری می‌زند. یعنی شما نمونه‌اش این است که شما دیگر جمع دانشجویی چپ دهه شصت از دیدگاه مارکسیست‌ها دیگر اصلاً مارکسیست نیست، برای اینکه حرف‌های جدیدی انگار در آن آمده، یک جور ایدئال‌ها و ایده‌آل‌های جدیدی در آن وجود دارد. برای همین همین است که یک دلیل عمده شاید این است که فرق و تفاوت از اینجا خیلی احساسی و دوری می‌دهد؛ یعنی از مبانی خیلی خیلی ابتدایی تفکر دور می‌دهد. این مبانی نه در ذهن مارکس به نظر من خیلی روشن است. یعنی از مارکس شما بپرسید ممکن است از او سؤال کنید که کدام یک از این دو اولویت دارد در رفتارهای انسان؛ محرک‌هایی که مربوط به معیشت و ادامه حیات فردی است یا محرک‌هایی که مربوط به مسئله جنسی و ادامه و بقای نسل است. من فکر می‌کنم مارکس اگر از او بپرسید به شما جواب می‌دهد که معیشت؛ از فروید هم بپرسید به شما جواب می‌دهد. ولی اینکه این‌ها بیایند چنین بحثی را صراحتاً مطرح کنند، یعنی مارکس اولین کتابش بنویسد من بر اساس این فرد که انسان مثلاً غریزه در واقع خوردن و بقای فردی مهم‌ترین عامل محرکه مثلاً انگیزه‌های روانی انسان است، شما چنین عباراتی در مارکس نمی‌یابید. اصولاً در جامعه‌شناسی‌ها من به شدت می‌خواهم تأکید کنم هر نوع جامعه‌شناسی و بحث سیاسی، در نهایت بر اساس یک تصور خداگاه یا ناخداگاه از انسان شکل می‌گیرد و تقریباً همیشه این‌گونه است که در کتاب‌های علوم اجتماعی و سیاسی این تصورات اولیه و مبانی انسان‌شناسی بیان نمی‌شود. غالباً در خود متفکران حالت‌های خیلی خداگاهانه ندارد. بلاخره هر آدم یک تصوری دارد؛ یک نفر فکر می‌کند که انسان بیشتر شبیه گرگ است، یکی ممکن است فکر کند شبیه فرشته است. در اساس این تصوری که از انسان دارد ممکن است در مورد جامعه هم هم‌غذاوت‌هایی بکند و نسخه‌هایی برای شما تجویز کند. خب نکته این است که شما ممکن است یک کتاب مثلاً فرض کنید سیاسی اجتماعی بخوانید و خیلی هم خوشتان بیاید، وقتی دارید بحث‌های سیاسی اجتماعی هم می‌کنید از آن بحث‌هایی که آنجا هست خیلی استفاده کنید و به کار ببرید و کاملاً ممکن است مبانی آن کتابی که خوانده‌اید با مبانی دینی که جاهای دیگری دارید به کار می‌برید، مثلاً ایمان دینی دارید، متعارض باشد و شما این‌ها را با هم به خوبی نتوانسته باشید اصلاً در ذهن خودتان کوهرنت کنید. ذهن بالقوه ذهنی است که تمام ایده‌ها و افکاری که در آن هست، یک جوری در همگی با هم بی‌قرار هستند. این‌گونه نیست که بخش دقیقاً ذهن تأثیر والد ذهن باشد که قسمت‌های مختلفی دارد که هر کدام ممکن است مبانی مختلفی داشته باشند و با هم بی‌سازگار باشند. اگر والدی کج‌گونه نداشته باشید، یعنی شما اصولاً کتابی نخوانده باشید بلکه بر اساس تجربه‌ها و تفکر شخصی خودتان ایده‌هایی را در ذهن‌تان ایجاد کرده باشید، به احتمال خیلی زیاد ذهن خیلی منسجم و سازگاری دارید. دقیقاً ناسازگاری‌ها از اینجا می‌آید که شما از منابر مختلف دارید دانش می‌گیرید، کتاب می‌خوانید و هر کدام ممکن است بدون اینکه شما متوجه باشید در اساس مبانی متعارضی نوشته شده باشد. گاهی که نتایج خیلی متعارض به بار می‌آورد، آن وقت شما مثلاً یک احساسی از این که ناسازگاری به وجود آمده و اینکه منشأش کجا بوده، ممکن است به شما دست بدهد. دستی که من الان دارم مطرح می‌کنم در واقع انگیزم این است که فکر می‌کنم همه ما با فرض اینکه در سنت دینی پردرش پیدا کرده باشیم، فکر می‌کنم بالاخره هر آدمی که در جامعه ایرانی زندگی کرده تحت تصویر سنت‌های دینی جامعه ایرانی قرار گرفته، ولی اینکه خودش نداند، اگر این در واقع یک بخشی از ذهن ما باشد که فکر می‌کنم هست، بدون شک همه ما که حالا آدم‌هایی هستیم که آمدیم دانشگاه درس بخوانیم، تحت تأثیر یک نوع سنت دیگری که از غرب آمده قرار گرفته‌ایم و فکر می‌کنم که خیلی بخت‌ها ممکن است آدم‌ها متوجه تعارض‌هایی که بین این سنت‌ها وجود دارد نباشند. من یک مقدار انگیزم از این حرف‌هایی که دارم می‌زنم که یک خود خارج از بحث مستلم در مورد سوره حج است، این است که شاید یک تلنگری به ذهن شما بزنم که این بخش، این حداقل این دو بخش مهم کپی شده در مغزتان، یک خورده در موردش بیشتر فکر کنید و متوجه بعضی از تعارض‌های عمیقی که ممکن است موجود داشته باشد باشید. اگر من حداقل بتوانم یک ذره‌ای چنین انگیزه‌ای ایجاد کنم که متوجه این تعارض‌ها باشید یا سعی کنید که یک ذهن سازگارتر داشته باشید، خیلی اتفاق خوبی افتاده است. من واقعاً انگیزه شخصی خودم از این بحث‌هایی که دارم می‌کنم این است که یک خورده این بحث‌هایی که در این لیست جدید سیاسی اجتماعی که منشعب شده از لیست مینیمالیست که اسمش این‌قدر عجیب است که منش نمی‌دانم چه و چگونه تلفظ می‌شود، وجود دارد یا نه، شاید در این بحث‌هایی که آنجا دیدم بیشتر این احساس را در من ایجاد کرد که مثلاً فرض کنید بعضی از افرادی که خیلی قطعاً مبانی دین را قبول دارند، وقتی بحث‌های سیاسی اجتماعی می‌کنند، کاملاً به نظرشان بدیهی می‌رسد که مثلاً نگاه‌های مدرن غربی به نظرشان نظام سیاسی اجتماعی یا نظام‌های ایدئال مثلاً در بحث سیاسی اجتماعی، نظام ایدئال لیبرال دموکراسی است. بعد در این حال کاملاً در کلاس‌های قرآن هم مثلاً فعالانه شرکت می‌کنند و هیچ احساس بدی هم ندارند از اینکه چقدر دموکراسی مثلاً در مبانی و مبانی دینی سازگار است یا نیست. کلن یک خورده خارج از دستای عقیدتی نقطه مهم به نظر من این است که از نظر من تعارض وجود دارد بین اینکه شما وضعیت فعلی جهان غرب را یک وضعیت ایدئال نزدیک به ایدئال یا حداقل مثلاً برای ما قابل تقلید در ذهن خودتان فرض کنید و در این حال یک گوشه دیگر ذهن‌تان مبانی دینی داشته باشید. من جلسه قبل سعی کردم از اینجا شروع کنم که اگر واقعاً شما به مبانی دینی به هر معنایی معتقد هستید، وضعیت خیلی جهان، این روندی که در سیصد سال اخیر در دنیا اتفاق افتاده و به این جایی رسیدیم که الان هستیم، این روند را می‌شود مورد تأیید قرار داد؟ یعنی به نظرتان بیاید که خیلی شما از یک آدمی که شیفته مثلاً فرشت مدرن دنیای مدرن است، ممکن است بپرسید و کاملاً هست که این باشد که بهترین اتفاق‌های تاریخ بشریت در سیصد سال اخیر افتاده است. بشر با تشفیات علمی جلو رفته، تکنولوژی به یک جهان مثلاً مدرن پیشرفته‌ای رسیده، فضا را فتح کرده، نمی‌دانم در اعماق ماده مثلاً اتم را کشف کرده، ارتباطات را توسعه داده و بشر مثلاً به یک اوج انگار از دوران حیات خودش رسیده است. یک چنین فضای ذهنی به شدت وجود دارد. دیگر ممکن است حالا در شما شدید نباشد، ولی در خیلی‌ها یک چنین چیز بدیهی وجود دارد. ما بشر پیشرفته هستیم، بشر پانصد سال پیش بشر عقب‌افتاده است. چه چیزی این را مثلاً ایجاد کرده؟ احتمالاً جواب این است که پیشرفت علم. چه چیزی مخالف پیشرفت علم بوده؟ دین مثلاً این‌ها یک جور ایدئولوژی است، حالا کمابیش در باداغونی که معمولاً خیلی در یک کتاب منیر بیان نمی‌شود صراحتاً، ولی فضا وجود دارد. یعنی خیلی آدم‌ها این‌گونه نگاه می‌کنند به دنیا، به شدت حسرت می‌خورند. من آدم‌هایی می‌شناسم که حسرت‌شان این است که مثلاً چرا پنجاه سال دیگر به دنیا نیامده‌اند که ببینند. مثلاً فکر می‌کنند هر لحظه به دنیا بیایند و بمیرند، دنیای باز عقب‌افتاده‌تری را دیده‌اند. مثلاً نسل‌های آینده کامپیوتر را ندیده‌اند، مثلاً اتفاق‌های جالب و هیجان‌انگیز بعدی که در دنیای تکنولوژی اتفاق می‌افتد را ندیده‌اند. و من هدفم این است که جلسه قبل سعی کردم که یک خود را در مورد این صحبت کنم که چقدر این حس نسبت به دنیا با مبانی و نگاه دینی به دنیا و بشر سازگار است، عمیقاً ناسازگار است. یعنی شما اگر با مبانی دینی به انسان نگاه کنید و به جامعه بشری روی زمین نگاه کنید، فکر می‌کنم که حالا به هر دینی معتقد باشید، اصولاً اگر احساس‌تان از کل حس‌تان نسبت به دین و دینداری این باشد که مهم‌ترین چیز در حیات بشر ارتباط با خداست، شناختن خداست و یک جور در واقع دانش پیدا کردن نسبت به جهان پس از مرگ و این نوع اعتقادات دینی است، خب بشر در سیصد سال اخیر روی این زمین پیشرفتی برایش صورت گرفته یا برعکس؟ به نظر می‌رسد که به نظر می‌رسد که حالا حداقل توده مردم ولو به صورت تقلیدی اعتقادات بیشتری به این توجه بیشتری به این چیزها داشته‌اند و این مسائل در زندگی‌شان سهم بیشتری داشته است. مثلاً فرض کنید شما با مبانی دینی اگر به دومین نگاه کنید، مثلاً فرض کنید که اصلاً شیطانی نبود، انسان‌ها را خدا در زمین گذاشته بود و چیزی هم برای گمراه کردن‌شان وجود نداشت. وضعیت ایده‌آل زمین بدون مثلاً فریب‌های شیطانی، بدون این کل شیطان مرید که مردم از او تبعیت کنند و گمراه شوند، وضعیت مردم روی زمین چه بود؟ من فکر می‌کنم تصوری که مثلاً پیدا می‌کنیم، این است که انسان‌ها به خوبی و خوشی بدون اینکه دشمنی با هم داشته باشند، در این خانه مشترک‌شان با هم زندگی می‌کنند، حتماً روزانه خداوند را عبادت می‌کنند، همیشه به یاد خدا هستند و حتماً عبادت‌های دسته‌جمعی هم برای خدا انجام می‌دهند به شکرانه مثلاً نعمت‌هایی که در زمین به آن‌ها داده شده است. این تصور ایده‌آل از یک جهان با اعتقادات دینی است. دیگر مردم متوجه هستند که توسط خداوند خلق شده‌اند، در اینجا به چه منظوری آمده‌اند، بعد از اینجا قرار است کجا بروند و در این زمین هم دقیقاً از اینکه امرار معاش کنند و خداوند را بشناسند و معرفت پیدا کنند و عبادت کنند. مثلاً یک زمینی را در نظر بگیرید که همه آدم‌هایی که در آن هستند به معنای واقعی کلمه عارف به خدا هستند و غرق در کشف و شوق اسماء الهی هستند و همیشه هم خودشان را در محضر خداوند می‌بینند و غرق در لذت بردن از نعمت‌های الهی هستند. الان زمین چقدر مردمش شبیه توصیفی است که من از یک زمین ایده‌آل مثلاً دینی می‌کنم؟ و کلن دور شده‌ایم از چنین وضعیت‌هایی یا داریم به چنین سمتی می‌رویم؟ به نظر شما در این سیصد سال مردم مثلاً فرض کنیم بیشتر در حالت غفلت نسبت به حقایق دینی هستند یا نه؟ فکر می‌کنم جواب واضح نیست. اگر کسی برایش واضح نیست، من حاضرم که خودم صحبت کنم. چون همه شما احتمالاً اگر اولین بار نباشد که صحبتی از من گوش می‌دهید، چند چهره جدید می‌بینم. این شک و تردید برایم ایجاد شده است. اگر اولین بار نباشد، می‌دانید من کلن نسبت به جهان سه چهارصد سال پیش همیشه احساس خوبی ندارم. آدم‌های آن دوره ولو اینکه همه مثلاً ظاهراً اعتقادات دینی داشتند، اعتقادات دینی‌شان بیشتر از جامعه دینی گذشته بود. بیشتر آدم‌ها از نوع سوم هستند؛ از آدم‌هایی که ایمان واقعی ندارند. بنابراین کلن من حسن این نیست که دورانی در زمین بوده که اکثریت قریب به اتفاق مثلاً مردم عارف خداوند بوده‌اند و اهل ذکر و عبادت و این حرف‌ها. نگر مثلاً بعد از طوفان نو چند نفری که مانده‌اند، همه‌شان آدم‌های مؤمنی بوده‌اند. یعنی باید همه مردم از بین بروند تا یک جامعه‌ای که همه مردم مؤمنند، مثلاً چند نفر باقی بمانند که آن هم مؤمن نیستند. در حال من تصفیر بعضی‌شان نظران طوفان نو هم بعضی‌شان ناخدستی درون شما کسی می‌شناسید؟ شخصاً معتقدم که کتاب دینی، همان کتاب درسی است که برخی افراد به‌دلیل ترس از مرکز، از آن فرار می‌کنند. این کتاب، بخش‌هایی کپی‌شده از کتاب دینی است و اکنون گفته می‌شود که کتاب دینی، یک کتاب درسی است. من به‌خصوص توجه کرده‌ام که کتاب دینی جزو کتاب‌های درسی است و هرچه در آن نوشته شده، کتاب دینی است. کتاب دینی‌ای که شما خوانده‌اید، من نخوانده‌ام. تا حالا چند بار به نقل‌های عجیبی برخورده‌ام که در کتاب دینی شما آمده است. این هم یک مورد جالب بود که در کتاب جدید هم ناخالصی‌هایی وجود دارد که احتمالاً اهل سنت از آن‌ها هستند. این موارد در کتاب نوشته نشده‌اند، بلکه در پایان کتاب برای توجیه برخی مسائل آمده‌اند؛ مثلاً گفته شده که این کفار، از آنجا منشأ گرفته‌اند و بعداً نسل یهود شده‌اند، که من نمی‌دانم. خلاصه اینکه من احساس می‌کنم پشت این حرف‌ها انگیزه‌ای وجود دارد. بعداً اینکه همه کسانی که در کتاب آمده‌اند، آدم‌های محترم و خوبی باشند، بعداً مشکلاتی ایجاد می‌کند. این مسائل آنجا نوشته شده‌اند تا بعداً در جایی استفاده شوند. من حدس می‌زنم که منظور از این استفاده چیست.

نسبت ایمان، کفر و کتاب منیر در جهان امروز

می‌خواهم بگویم که شما باید تصوری از یک جهان ایدئال داشته باشید، آن‌طور که خدا می‌خواهد انسان‌ها روی زمین زندگی کنند. مثلاً در جامعه باید عدالت برقرار باشد و به کسی ظلم نشود. ما یک تصور کلی داریم که انسان‌ها باید مشغول چه کاری باشند؛ بیشتر از هر چیز باید مشغول خداوند باشند، عبادت کنند، زمین را آباد کنند و خلیفه خدا در زمین باشند. ما یک تصور دینی داریم از تکلیف انسان در زمین به عنوان خلیفه خدا که باید کارهای الهی انجام دهد، صفات و رفتارهایش مشابه صفات و اعمال خداوند باشد و زمین را آباد کند.

در قرآن آیه‌ای هست که می‌گوید: «از فساد در خشکی و دریا بپرهیزید.» خداوند ۱۴۰۰ سال پیش از این آلودگی‌هایی که بشر ایجاد می‌کند، خبر داده است. من چندین بار به این آیه اشاره کرده‌ام و همیشه می‌گویم که اگر این آیه امروز نازل می‌شد، می‌توانست بگوید: «از فساد در خشکی، دریا و آسمان بپرهیزید.» آن زمان بشر قدرت آلوده کردن آسمان و دریا را نداشت، اما امروز این آلودگی‌ها بسیار بیشتر شده است. باید بگوییم: «از فساد در خشکی، آسمان و دریا بپرهیزید.» ما که در تهران زندگی می‌کنیم، آلودگی هوا را می‌بینیم. بشر زمین را آلوده می‌کند، ولی نباید این کار را بکند. بشر نباید با هم‌نوع خود بجنگد و یکدیگر را بکشد. خداوند هیچ‌کدام از این‌ها را نخواسته است. این همه نشانه‌های دین‌گریزی و نفوذ شیطان است. هر رفتار بد و زشتی که از انسان سر می‌زند، از آلودگی گرفته تا خون‌ریزی و بی‌عدالتی، همه نشانه نفوذ شیطان در میان انسان‌هاست. وقتی ما از بهشت اخراج شدیم، گفته شد که به زمین بروید و دشمنی و عداوت بین شما خواهد بود، زیرا عده‌ای پیرو شیطان هستند و هرچند تعداد پیروان حق بیشتر باشد، بلاخره پیروان باطل نیز وجود دارند. ما تصوری دینی و الهی از زمین داریم؛ آن‌طور که خدا خواسته، باید در زمین زندگی کنیم.

سؤال من این است که اکنون ما به کدام سمت رفته‌ایم؟ یعنی در این سیستم یا این‌گونه فکر کنیم که خداوند... من دارم در کانتکست ادیان ابراهیمی و به‌طور کلی در کانتکست دینی و با نگاه قرآن صحبت می‌کنم.

شریعتی وجود دارد. آن هدایتی که بلا منازع، ناس من یوزادر است و فقط به غیر از علم و کتاب چیزی نمی‌دهد.

اصلاً کل نگاه دینی این است که خداوند ما را فرستاد اینجا و گفت برای شما هدایت می‌فرستم. منظور همین امتیازاتی بود که ارسال شده، کتاب هم فرستاده شده است. ما قرار است طبق چیزهایی که از ما خواسته شده، یک سبک زندگی دینی داشته باشیم. اساساً، مثلاً ادیان ابراهیمی این است که شریعتی وجود دارد. ما قرار است نوعی عبادت انجام دهیم، کارهای حلال و حرام را بشناسیم، چیزهایی را بخوریم و چیزهایی را نخوریم. آن چیزهایی که می‌خوریم، در ازایش یک جور شکل‌گذاری‌هایی انجام دهیم و در نهایت عبادت‌های جمعی انجام دهیم. چیزی تحت عنوان شریعت وجود دارد. الان دنیا دارد به سمت این می‌رود که این شریعت اجرا شود یا از آن دور می‌شود.

به روابط انسان‌ها نگاه کنید. من سوال دارم در این روند؛ شما می‌گویید آیا در این سوال، عرضش‌گذاری هست یا نه؟ فعلاً نه. سوال این است که آیا ما در سی سال اخیر به سمت عرضش‌های الهی، شریعت را به عنوان مبنا و سبک زندگی معرفی شده، نزدیک شده‌ایم یا نه؟ به نظر می‌رسد این‌ها چیزهای خوبی نیستند. حالا دقیق‌تر به روابط جنسی بپردازیم. یک چیز مشترک بین همه ادیان ابراهیمی وجود دارد؛ به روابط جنسی انسان نگاه کنید. دیگر هیچ شکی نیست که در همه ادیان، چیزهایی تحریم شده است؛ رابطه جنسی خارج از خانواده، و منظور از خانواده هم رابطه مرد و زن است، نه نوع ازدواج دیگر. رابطه خارج از خانواده تحریم شده است. حالا در دنیا چه خبر است؟ یعنی در سی سال اخیر ما چه می‌بینیم؟ در دنیا شیوع هر رابطه آزاد جنسی که خلاف است، چیزی است که انگار خداوند از بشر خواسته است. درباره غذا خوردن، هر چه دلشان می‌خواهد می‌خورند. شکرگزاری در مقابل غذا خوردن تا سی سال پیش حداقل در قل سی سال خیلی رایج بود. برای اینکه اطمینان بالا برود، می‌گویم مثلاً یک خانواده آمریکایی، هنوز هم وقتی سر سفره می‌نشینند، دعایی برای شکرگزاری قبل از شروع غذا می‌کنند. حداقل در احوالاتی که به جمهوری‌خواهان مربوط می‌شود، در این دوران اخیر، سبک غذا خوردن مردم و میزان توجهشان به اینکه غذا از کجا آمده، فقط مسئله این است که چه می‌خوریم، نه نحوه غذا خوردن.

مثلاً فرض کنیم در مقابل خوردن، حلال بودن یا حرام بودن حیوانات در شریعت ما و همه شریعت‌ها مطرح است. اینجا یک مناسکی قرار داده شده، چیزی شبیه حج؛ مردم غذا می‌خورند، هر چه دوست دارند می‌خورند. بیشتر از هر چیزی علاقه به گوشت خوک دارند، شراب مصرف می‌کنند، مواد مخدر مصرف می‌کنند و هیچ نوع شکل‌گذاری هم نمی‌کنند. به نظر می‌رسد یک سنت‌واره‌خورد است.

در مورد مسائل جنسی، همجنس‌گرایی مد شده است. در غرب، آدم‌هایی هستند که همجنس‌گرا نیستند ولی تظاهر به همجنس‌گرایی می‌کنند. به اصطلاح، من یک بار یادم نیست به چه مناسبت گفتم، در کلاس‌های این بر، خواستیم بحث کنیم؛ من کلن یادم نیست دقیقاً چه حرفی را کجا زدم. یک گروه معروف به نام دو خواننده دختر به اسم تاتور که هنوز هم شهرت دارند، در دهه اخیر از سال ۲۰۰۰ ظهور کردند و خیلی شهرت پیدا کردند. این‌ها از اول به عنوان دو دختر همجنس‌گرا ظاهر می‌شدند، در اکس‌های تبلیغاتی‌شان، مثلاً نحوه ظاهر شدنشان در کنسرت‌هایی که اجرا می‌کردند.

بعد من یک حرفی زدم که یادم نیست کجا بود، ولی همان موقع که این مطلب اظهار شده بود، حدود یک سال یا یک سال و نیم پیش، در مصاحبه‌ای گفتند که همه این‌ها بازی بوده و ما اصلاً هیچ وقت رابطه‌ای با هم نداشتیم. تحلیل‌گران از ما خواستند که برای فروش بیشتر و تمایز پیدا کردن، علاقمند بودند این بازی‌ها را در بیاورند. ما اصلاً استریتی (مستقیم) نیستیم و کاری به کار همدیگر نداریم.

این که به دنیایی رسیدیم که در آن دو آدم برای اینکه محبوبیت پیدا کنند، مثلاً جوری با همدیگر اگر بامزه‌تر باشند، کول باشند، ادعا می‌کنند که با هم رابطه همجنس‌گرایانه دارند. اگر مثلاً یک هنرمند فرض کنید، حالا هر پیشه‌ای، هالیوودی یا غیره، که استریت است، خب به چه درد می‌خورد؟ باید یک پیچیدگی باشد، یک چیز جدیدی باشد. مثلاً الان بایسکشوال خیلی مد شده است؛ طرف می‌گوید من هم آره، هم گِی، هم استریت، بعد ممکن است چیزهای دیگری هم پیش بیاید که ما تصورش نمی‌کنیم و جدید باشد و مد شود. دنیا را نگاه کنید؛ مردم چقدر به یاد خدا هستند؟ چقدر اتفاقی در دنیا افتاده است؟ به نظر می‌رسد که ما به شدت جامعه غربی شده‌ایم. همان جامعه‌ای که در قرآن پیامبران در آن ظهور می‌کنند و می‌گویند شما چه کار می‌کنید؟ تقوا داشته باشید، چرا حرف خدا را گوش نمی‌دهید؟ و الان یعنی اگر پیامبری در اروپا ظهور کند، فکر کنم خیلی حرف‌ها برود. هر پیامبری که در جامعه‌ای ظهور می‌کند، جرم بزرگی انجام می‌دهد که مثلاً می‌گوید تن‌فروشی نکنید، همجنس‌گرایی نکنید، آدم نکشید، این کار را نکنید، سرمایه‌داری را نقد می‌کند و به هزار چیز دیگر ممکن است گیر بدهد.

ذهن چندحجره‌ای و تعارض سنت‌ها

ما به جامعه‌ای از ذره به اصطلاح ملتی گناهکار تبدیل شده‌ایم. نوع گناهی که انجام می‌شود، همه گناه‌هایی است که شما در قرآن می‌بینید که اقوام گذشته انجام می‌دادند. در دنیای پست‌مدرن به نظر می‌رسد که جالب است. مثلاً هنر به چه سمت رفته؟ به سمت تعالی رفته یا به سمت ابتذال؟ شما ببینید نوع هنری که مد است و خیلی هم فروش می‌کند، از نوع آثار هنری دوران گذشته است که معمولاً داستان‌آمیز است. مثلاً در فرهنگ ما داستان هزار و یک شب، در فرهنگ انگل‌ساکسون، داستان کانتربری تیلز، داستان‌هایی معمولاً فکاهی، سبک، پر از شوخی‌های جنسی، مثل ماجراهایی که جوری اتفاقات بامزه یا جالب می‌افتد.

این‌ها معمولاً چیزهای بدی بوده‌اند، جوهری از هنر ترد شده دوران قدیم. در اینکه بی‌ادبانه است، مثلاً به انسان یاد خدا نمی‌دهد. ملاک‌هایی وجود داشته که هنر متعالی هنری باشد که شما را به یاد خداوند بیندازد. هنر متعالی، مثلاً نقاشی‌های قرون وسطی، نقاشی صحنه‌های مذهبی و دینی بود. از کنارش یک جور نقاشی مبتذل هم وجود داشت. الان دیگر کلن این چیزها نیست. مثلاً سینما، مستحجن‌ترین صحنه‌های سینمایی ۵۰ سال قبل را اگر انتخاب کنید و یک فیلم رندوم از سینمای مدرن دنیا انتخاب کنید، احتمالاً خیلی صحنه بدتری از آنچه در آنجا هست، دارد. ما به سمت این رفته‌ایم که بشر خود را از هر قیدی آزاد فرض کند و افتخار فرهنگی غرب هم همین است.

اصلاً دین آمده بود هدایت کند، آمده بود که قید بیاورد برای بشر؛ بگوید کارهایی را بکن، کارهایی را نکن. افتخار این فرهنگ مدرن غربی آزاد کردن انسان‌ها از همه قیدها است. چرا یک جور رابطه جنسی خوب است و یک جور رابطه جنسی بد؟ چرا یک جور رفتار خوب است و یک جور رفتار بد؟ نمی‌دانم. اصلاً آخرش این است که چرا یک گزاره درست است و گزاره دیگر غلط؟ اوج پست‌مدرنیسم این است که اصلاً بگوید همیشه این چیزی درست است و آن چیز غلط است. این اتفاق یک جور در این سطح بدیهی است. در طول تاریخ ما چنین چیزی نداشتیم. ما آدم پست‌مدرن هستیم. یعنی آدمی که پست‌مدرن است. خودم نسبت به خیلی از چیزهایی که متفکرین پست‌مدرن گفته‌اند، سمپاتی دارم و اصولاً من از ارزش‌های آن‌ها حمایت می‌کنم، اما واقعاً مطلقاً معتقد نیستم که همه چیز همین است. نگاه آدم‌های سنتی، کسانی که نگاه دینی و سنتی دارند، یعنی کپی شده از یک جا این است که کلن هر چیزی که آن‌ور است را نفی می‌کنند و همه چیزهایی که از آن‌ها کپی شده را تعارض می‌بینند و به نظرشان می‌رسد همه چیزهایی که در سند است به آن‌ها گفته شده درست است و هر چه آن‌ور است مزخرف و شیطانی است.

آن‌ها شیطان فرهنگ غرب را ایجاد کرده‌اند. ما مثلاً فرهنگ پاک و منزهی داریم که توسط اجداد گرامی ما به خوبی حفظ شده و ما هم به خوبی این را کپی کرده‌ایم و فهمیده‌ایم. قطعاً من نگاهم این نیست که مثلاً همین چیزی که به آن می‌گوییم پست‌مدرنیسم، یک عالمه حرف‌های جالب و خوب و حقیقت وجود دارد، اما فضای کلی این است که تفاوت دوران پست‌مدرن با مدرن این است که مدرن هنوز حرف از درست و غلط می‌زند، فقط می‌آورد مثلاً عقلی به معنای خاص. برحال دارد سعی می‌کند بشر را از طریق چیزی به اسم عقل که به آن اعتقاد دارد و از طریق علم به دانش صحیح درباره جهان برساند.

برخلاف نگرش‌های سنتی هم ممکن است چیزهایی ببینیم، ولی دوران هر چه گذشته به این سمت رفتیم، هیچ معیار اخلاقی وجود ندارد. هیچ چیزی وجود ندارد که شما بگویید این چیز خوب است یا بد. یعنی همجنس‌گرایی بعده، باید، نمی‌دانم، اجباراً همه دگر چیست؟ هتروسکشوال ترجمه‌اش چیست؟ دگرجنس‌خواه. نه، شما گفتید یک چیزی بهتر است و یک چیزی بهتر نیست. من دلم می‌خواهد فارسی‌اش را حتماً بگویم؛ می‌گویند همجنس‌گرا و همجنس‌خواه، دیگرجنس‌خواهیم. اگر دیگرجنس‌خواهی بد است، چرا دیگر همجنس‌خواهی خوب است؟ این حرف‌ها.

مارکس، فروید و مبانی پنهان علوم انسانی

هر حال به نظر می‌رسد که ما به سمت فرهنگی رفته‌ایم که افتخار آن این است که انگار تا حالا همه آدم‌هایی که می‌گفتند این خوب است و آن بد است، گمراه بوده‌اند. مثلاً خوب و بد یعنی چه؟ درست و غلط یعنی چه؟ فکر می‌کنم فضای پست‌مدرن این جنبه‌اش غلیظ‌تر است. فضای مدرن این‌گونه است که خداوند اصلاً هدایت می‌فرستد، یعنی به شما می‌گوید چگونه زندگی کنید، چگونه خوب و درست زندگی کنید، چگونه راه تعالی را طی کنید.

الان در دنیا، در فرهنگ‌ها، اصلاً چیزی به نام تعالی انسان ترک شده است. یعنی شما می‌توانید بگویید که بر اساس فرهنگ غرب، الگوی انسان کمال‌یافته چیست؟ اصلاً این حرف‌ها خیلی معنی دارد در کانتکست فرهنگی که الان مد روز است. من سعی دارم نظرتان را جلب کنم به این که این دو قسمت کپی شده ذهنمان را با هم درگیر کنیم. اگر با مبانی دینی به دنیا نگاه کنید، یک فاجعه به نظر می‌رسد که دنیا این‌گونه شده است. بنابراین فرض کنید، به نظر من خودم نگرانم که حرف‌ها افتادن تعبیرهای خیلی عرضشی نشود، به آن معنایی که شما گفتید. حالا بگیرید اگر حرف من درست باشد و با نگاه دینی اوضاع دنیا خیلی خوب نباشد، آن وقت یک آدم دیندار باید حق بدهد که به خیلی چیزهای نظام غرب و فرهنگ غرب با شک و تردید نگاه کند؛ مثلاً به نظام سیاسی اجتماعی‌شان. در همین نظام لیبرال دموکراسی که این فرهنگ را رشد داده است.

بنابراین یک آدم دیندار باید حق بدهد که مشکوک باشد به اینکه این نظام لیبرال دموکراسی واقعاً چیز خوبی است یا چیز بدی. من فکر می‌کنم برای من تعجب‌آورتر است که یک آدم دیندار نسبت به نظام‌های سیاسی اجتماعی غرب بیشتر حالت شک و تردید داشته باشد. من حرفم این نیست که نظام لیبرال دموکراسی الان بحث من است که با مبانی دینی تداخل دارد یا ندارد. من می‌گویم وقتی شما یک جامعه را دیدید و احساس کردید به راهی غیر از آن راهی که خداوند می‌خواسته و تأثیر انبیاء سعی کرده انسان را به سمتش ببرد، می‌رود، جهان غربی، فرهنگ و جامعه به سمت دیگری می‌رود.

شما کلن حس‌تان نسبت به این جامعه و ارکانش باید با شک باشد. بنابراین وقتی من یک آدمی را می‌بینم که خیلی شیفته جامعه غربی و نظام سیاسی اجتماعی آن است، مثلاً نزدیک به آقای فکایاما، حسش این است که به آخر تاریخ رسیده‌ایم و دیگر از این بهتر نظام سیاسی اجتماعی نمی‌شود، توریت بشود، حالا وقتی فکایاما یک خوردم شاید اقرار کنیم که وقتی هر وقت پایان جهان می‌زند، از این است که باز خیلی نگاه عرضشی داشته و نداشته است. مثل این که به جایی رسیدیم که این آخرین نظام سیاسی است؛ مارکسیسم از بین رفته و پیروزی لیبرال دموکراسی است و این پایان تاریخ است؛ به این معنا که به نظر می‌رسد تا پایان تاریخ هم این چون یک وضعیت پایدار است، هم‌چنان باقی می‌ماند.

حالا شما خوشتان بیاید یا نیاید، ممکن است فکایاما با شیفتگی این حرف را بزند یا نزند، خیلی نقطه مهمی نیست. اما این در واقع به نهایت رسیدن رشد نظام‌های سیاسی اجتماعی بشری است و رقیبی برای آن پیدا نشده و پیدا نخواهد شد. حالا این لیبرال دموکراسی همان نظام سیاسی اجتماعی است که این جوامع در آن زندگی می‌کنند.

بنابراین من حداقل با شک به آن نگاه می‌کنم. اگر آدمی را ببینم که خیلی شیفته لیبرال دموکراسی است و فکر می‌کند واقعاً آن‌ها به اوج تشکیل جامعه بشری رسیده‌اند، من این آدم را با شک نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم آن قسمت کپی شده در ذهنش که از کتاب‌هایی از آن‌ور آمده، باعث شده چنین حس خوبی داشته باشد. و فکر می‌کنم اگر این آدم در این حال دیندار هم باشد، از این نوع آدم‌هایی است که دو تا حجره دارد زندگی می‌کند و اگر نه، در یک حجره خیلی نمی‌شود به هر دو چیز با نگاه مثبت نگاه کرد تا آرزوی موجود را ندید. همه این چیزهایی که دارم می‌گویم، حق می‌دهم که با شک نگاه کند، نه این که این حرف معنایش این نیست که باید رد کند، بلکه با تردید نگاه کند، ممکن است تعمق کند و بعد متوجه شود که نه، خودم اصلاً نظام سیاسی اجتماعی آن‌ها نیست که مشکل ایجاد کرده، چیز دیگری است. یک که با شک نگاه کردن یعنی من وقتی به غرب نگاه می‌کنم، انگار دارم به یک جامعه مشکل‌دار نگاه می‌کنم. بنابراین دنبال این هستم که ببینم ریشه مشکل کجاست. مثلاً شک می‌کنم که نظام سیاسی اجتماعی‌شان، دموکراسی، اصلاً مشکل دارد یا نظام تولید اقتصادی‌شان، سرمایه‌داری، مشکل دارد. خلاصه کدام یک منشأ اصلی این شر است که به وجود آمده؟

سنت دینی، سنت غربی و شیفتگی به مدرنیته

وقتی به آن جامعه نگاه می‌کنم، روبه بالا نگاه نمی‌کنم، مثل یک چیز ایده‌آل، بلکه به عنوان یک حدیده که مشکل دارد و مشکل‌زاست نگاه می‌کنم و دنبال مشکلاتش می‌گردم که از کجا این مشکلات به وجود آمده است. اگر یک نفر دیندار باشد و غرب را با شیفتگی نگاه کند، من اصلاً نمی‌فهمم چگونه دو نگاه با هم سازگار است. فکر می‌کنم خیلی آدم‌ها این‌گونه هستند؛ دیندار هستند و وقتی بحث سیاسی اجتماعی می‌کنند، شیفته غرب هستند و اگر از آن‌ها بپرسید مشکلات غرب از کجا می‌آید، فکر نمی‌کنم جواب‌های خیلی روشنی به شما بدهند یا قبول داشته باشند که اصلاً مشکلی وجود دارد یا نه.

شاید بگویند این مشکلات مثلاً مشکلات خیلی ظاهری است. اما آن‌ها خداوند همین را می‌خواسته از بشر. جوابشان این است. دفعه قبل هم گفتم، الان هم می‌گویم؛ گاهی صحبت می‌کنم، می‌گویم که در یک سخنرانی، سوال کردن به معنای گاهی در این جلسات می‌گویم لطفاً خیلی سوال نکنیم. در درست قبل گفتم، الان هم می‌گویم دوست دارم که خود حالت محاوره هم حتی پیدا کند، برای اینکه من دارم حرف می‌زنم و برای اینکه ذهن شما را یک بخش از ذهنتان را سرگرم کنم و بخش‌های دیگرش درگیر شود.

بفرمایید، این چیزی که درباره‌اش داریم صحبت می‌کنیم، فراموش نکنید. این چیز نمی‌ماند که شاید کسی که الان جامعه غرب را با تمام این مشترکاتش کنار جامعه ما بگذارد و این دو را وقتی کنار هم بگذارد و مقایسه کند، اینجا نمی‌رسد که عرضش آن بیشتر از ارکانوزی باشد و بعد آن‌که ظاهرش من جامعه موجود و بشری به تحولات به وجود آمده در جامعه مدرن غربی و فرهنگ زاییده شده آنجا را دارم مقایسه می‌کنم با آن چیزی که خداوند می‌خواسته در زمین باشد، نه با آن چیزی که در یک دوران خواسته بوده است.

چون یک ذهنیتی باید از این داشته باشیم که خداوند انسان را فرستاده زمین، پیامبران فرستاده‌اند، یک چیزی اگر شیطانی نباشد و کسی آدم گمراهی نباشد، زمین چه شکلی است؟ مردم چه کار می‌کنند در زمین؟ من این چیز موجود را دارم با این مقایسه می‌کنم و می‌خواهم بگویم که آدم دیندار کلن باید به فرهنگ غرب و جامعه غرب با تردید نگاه کند و دنبال مشکل بگردد. به نظر من این سمت است که یک جامعه به وجود بیاید که اساسش لیبرالیسم باشد و لیبرالیسم در معنای حال غیره دوزمان سیاسی، در یک معنای خود فلسفی‌تر یعنی آزادی بزرگ. واجب است لیبرالیسم را یک خواهر نبرند، برای اینکه خود در کانتکست سیاسی اجتماعی افتخار فرهنگی غرب این است که انگار معیار اخلاقی که وجود داشته، یک جور له شده است. خوب و بدی، مثلاً مردم مقید بودند به سنت‌های مقید شده، فقط به رابطه با غیرهمجنس، و الان غربی‌ها رابطه با همجنس را هم دفاع می‌کنند.

خیلی آدم‌ها در غرب هستند که همجنس‌گرا نیستند ولی طرفدار آزادی همجنس‌گرایان هستند و احساس می‌کنند که این وضعیت انسانی‌شان را دارند عمل می‌کنند که چرا همجنس‌گرایان آزاد نباشند؟ حالا خداوند دوست داشت همجنس‌گرایی آزاد باشد یا نباشد؟

در تصویربرداری که با دارد انجام شده، به نظر می‌رسد که اصلاً دوست نداشته است و مقرراتی وضع کرده بود که به‌طور کامل ظهور اجتماعی نداشته باشد. بفرمایید، بله؟

نام پسروت مجموع این است که اگر این افراد در ملأ عام مرتکب عمل همجنس‌گرایی شوند، حکم آن در همه ادیان ابراهیمی مرگ است. این‌گونه است دیگر. حالا ممکن است کسی بحث فقهی کند که این حکم در گذشته بوده یا به این شکل بوده، ولی دیگر این‌گونه نیست. فکر می‌کنم در قرآن برای این‌ها آمده که این کار را نکنید، خودش آیا نمی‌داند؟ خودتان مرگ را من گفتم کنار بگذارید، در کتاب مقدس، در تورات، خودتان مرگ آمده است، در قرآن نیامده، ولی در سنت مثلاً بوده است. حالا من اصلاً نمی‌خواهم درس فقهی بدهم، ولی شما قرآن را که می‌خوانید، جرم قوم لوط این است؛ یعنی حداقل این که یک جرم و انحراف است و خداوند پیامبری را فرستاده است. شما یک قومی دارید که به آن‌ها می‌گویید این کار را نکنید، این کار زشت است، این کار بد است، آن‌ها دقیقاً کلمه «منکر» را به کار می‌برند، مثلاً «منکر» کامل. فرض کنید در ملأ عام، در جماعت‌های خودتان، این عمل زشت را انجام دهند. قومی عذاب شده و نابود شده‌اند به این دلیل که این رفتار زشت را انجام داده‌اند و اصرار داشته‌اند که این کار را بکنند. من بدون این که سندی داشته باشم، چنین حرف‌هایی نمی‌زنم و روی چنین مسئله‌ای الان مطرح می‌کنم. چند جلسه قبل گفتم که سخنانی که در قرآن درباره قوم لوط آمده است، آن‌ها با فرشتگان قوم لوط مطالبه می‌کنند، یعنی از کسیف‌ترین سرناهای کسیف‌ترین سرناهایی که انسان انگار به وجود آورده است، و در قرآن سخت شده است، آن‌ها مردمی هستند که شاد و هلهله‌کنان آمدند و مثلاً با شادی گفتند که این‌ها را به ما بدهید. بعد گفتند من یکی را قبلاً نداده‌ام، نگفتیم که الان تو را، یعنی تو را از همه جهانیان مثلاً جدا کردیم، گفتیم که هیچ کس را امان نده و مثلاً از دست ما خارج نکن. خیلی چیز هست. ببینید، من نمی‌خواهم وارد جزئیات بشوم، خیلی چیز هست که نشان می‌دهد ما از یک جهاتی حداقل به انحراف رفته‌ایم. یک دفاع می‌تواند این باشد. من نمی‌خواهم الان، سعی‌ام این است که شما متوجه این موضوع بشوید که سمتیری‌های فرهنگ و جامعه غربی در آن جهت‌هایی نیست که خداوند انسان را به سمتش می‌برد. دارم نکات منفی‌اش را می‌گویم. این معنایش این نیست که من چیز مثبتی در جامعه غربی یا در فرهنگ غربی نمی‌بینم. تصورم این است که چه در فرهنگ مدرن، چه در پست‌مدرن و چه در جامعه غربی، سال غرب که الان هست، نکات مثبتی وجود دارد و پیشرفت‌های واقعی ممکن است گرفته شود.

جدید داریم. این که محالاً دارم می‌گویم، دارم عقیده خودم را می‌گویم و عرض می‌کنم، ولی نکته‌ای که دارم می‌گویم، سعی می‌کنم بدون بار اضافی به جزئیات بگویم این است که شما نمی‌توانید نگاه دینی به جهان داشته باشید و به زندگی انسان روی زمین اعتقاد داشته باشید که واقعاً خداوندی هست و پیامبرانی فرستاده است. در کانتکست ادیان ابراهیمی ممکن است جور دیگری نگاه کنید؛ خدایی هست و پیامبرانی فرستاده شده‌اند، فرق می‌کند خدایی بوده، پیامبرانی فرستاده شده، شریعتی نازل شده است، و حالا جامعه غربی به نظرتان جامعه ایدئالی برسد که قابل تقدیر باشد. کلن حسرت این را داشته باشد که جامعه ما مثل جامعه مثلاً اروپایی شود. به نظر من این طور زود نمی‌شود. شما واقعاً ایمان دینی داشته باشید، ببینید که آنجا همه ارکان شریعت نقض می‌شود و هیچ چیزی از مثلاً فرصتان یاد خدا و این‌ها، مثلاً روز به روز، شما آن عبادت‌های دست جمعی که مثلاً در چند قرن قبل انجام می‌شد، در حال از بین رفتن است. یعنی اگر آماری بگیرید از این که حالا اخیراً می‌گویند تغییراتی ایجاد شده، ولی روند کلی دو قرن، سه قرن را نگاه کنید، به نظر می‌رسد تعداد آدم‌هایی که به کلیسا می‌روند یا به مساجد می‌روند، کلی این‌گونه است. یک جور روند است. یعنی اگر ملاک این فرهنگ آزادسازی بشر از همه قیود باشد، طبیعتاً این مسائل دینی هم یک جوری در واقع در حالت نزولی قرار می‌گیرند. بر حرفم این است که این تعارض را ببینید؛ نمی‌شود محقق کرد جامعه غربی را و دیندار بود. آن لحظه‌ای که دارید با مد نگاه می‌کنید، در یک حجره دیگر هستید، با نگاه دینی به دنیا نگاه نمی‌کنید. به نظر من خیلی مهم است که سعی کنید ببینید از نظر خداوند برای خودتان یک تصوری بسازید که زمین ایدئال چیست، مردم چگونه زندگی می‌کنند و قرار است خدا خواسته که انسان در زمین چگونه زندگی کند. اگر یک تصوری از زندگی بدون دخالت شیطان در ایران یا در جامعه دیگر دینی نزدیک‌ترین باشد و بگوید نه، این‌ها وضعشان بدتر از جامعه غربی است، این خارج از موضوعی است که من دارم صحبت می‌کنم. قبطی ندارد. من قضاوتی در مورد این ور دنیا نمی‌کنم. من دارم در مورد آن ور دنیا صحبت می‌کنم که با ایدئال فاصله دارد و دارد انگار فاصله‌اش بیشتر هم می‌شود. یعنی پست‌مدرنیسمش از یک جهاتی از مدرنیسم سنگ خورده، آن‌ورتر بیرون آمده است. حالا آن جهاتش را من نمی‌دانم، از فرهنگی به نظر می‌رسد که بیشتر در حال انکار است. یک بار این است که من می‌گویم حقیقتی نیست که تو می‌گویی. یک بار این است که می‌گویم اصلاً حقیقتی وجود ندارد. کدام‌یک دورتر است؟ از این که خلاصه‌اش کنم، من با آدم‌های مدرن راحت‌تر ممکن است بتوانم بنشینم بحث کنم. خلاصه آن می‌گوید که تو حرفت اشتباه است، حرف من درست است، با هم بحث می‌کنیم. اگر یک نفر بیاید و اصلاً بگوید که تو حقیقت خودت را داری، تو حقیقت خودت را داری و چه بخشی داریم، همین‌جوری بنشین، هر کسی هر کاری دلش می‌خواهد بکند، راه بحث بسته می‌شود. فکر می‌کنم آدم‌های مدرن قدری هنوز قبول دارند که حقیقتی هست که باید تشخیص داده شود. مثلاً خب بفرمایید، یعنی عقلانی بودن یا مطابق واضح بودن. نه، خب من اول می‌خواستم بگویم که عقلانی باشد، بعد گفتم مطابق واضح باشد. این چیزی نیست که خیلی شما بتوانید. یک می‌خواهم بگویم که آدمی در شکل قرب و دنیای مدرن است، چرا نردن به دیداری خودشکت بکند؟ من می‌گویم که این دو دیدگاه به‌ظاهر متضاد با هم تعارض دارند. خب، بعد اگر بخواهد تصمیمی بگیرد، چگونه باید باشد؟ عقلانی بودن یعنی چه؟ عقلانی بودن، خب این ملاک است. من نمی‌گویم ملاک عقلانی بودن یعنی چه، بلکه می‌گویم که این کارها دیگر دارد؛ اینکه اعتقاد به خدا داشتن، یا یک کتاب مبادی از یک منبع که نگه‌دارنده است و پیش می‌رود، چگونه است؟ من فکر می‌کنم هر آدمی یک سری حقایق مسلمی در زندگی خودش دارد که به آن‌ها رسیده است. ممکن است حقایقی که برای من مسلم است و درست می‌دانم، با آن‌هایی که شما تجربه کرده‌اید و مطمئن هستید درست است، متفاوت باشد. و حالا ممکن است این حقایقی که من به آن‌ها رسیده‌ام، تجربی باشند یا مثلاً بر اساس یک سری اصول عقلانی که مطمئنم درست هستند. درست است، یا بیشتر درست است، یا هر چیز دیگری. و تصمیم‌گیری من درباره اینکه چگونه به طور کلی عقیده داشته باشم، این است که کدام یک از این نگاه‌ها با چیزهایی که من مطمئنم درست هستند، سازگارتر است. فکر می‌کنم ما اصلاً بخواهیم یا نخواهیم، به همین شکل تصمیم می‌گیریم. یعنی بر اساس این‌که حرف‌های چه کسی به آن چیزهایی که من شهود می‌کنم نزدیک‌تر است، درک می‌کنم که قطعاً درست است. قسم می‌خورم عقلانی بودن یعنی چنین ملاک‌هایی را رعایت کردن، یعنی پرهیز کردن از ناسازگاری و رفتن به سمت حداکثر مثلاً سازگاری حقایق با فکرهایی که من می‌شنوم. مثلاً کاری که در نظریه‌های علمی انجام می‌دهیم این است که یک مدل علمی درست می‌کنیم که سازگاری درونی دارد و حداکثر فکرهای موجود را که می‌دانم درست است، توجیه می‌کند. اگر یک نظریه علمی بهتر این کار را بکند، آن را جانشین می‌کنیم. این تقریباً شبیه آن مدل به اصطلاح عقلانیت انتقادی است که پوپر ارائه می‌دهد. پوپر حالا یک خودخواسته شدید این حرف را می‌زند، ولی کلیت قضیه این است که من دنبال سازگاری و تطبیق با واقعیت هستم وقتی می‌خواهم بگویم این چیز درست است یا غلط. مثلاً حالا اغراض کلی خودم هم به این شکل انتخاب می‌کنم. اگر دو کتاب مختلف خواندم که به جای ذهنم کپی شده‌اند و مجبور باشم بین این دو نظریه که با هم متعارض‌اند یکی را انتخاب کنم، خب این ملاک خوبی است که ببینم کدام سازگارتر است، هم در درون خودشان سازگار باشند و هم این‌که چقدر با حقایقی که برای من مسلم است، سازگاری بیشتری نشان می‌دهد. حالا پوپر برای علم خیلی خواستار حرف می‌زند، یعنی هر چه به اواخر عمرش رسید، در فراز خود کلی‌تر و به نظر من جالب‌تر شد از این جهات. حالا خارج از موضوعی است که ما داریم بحث می‌کنیم. شما حرف از این دارید که مشکل من این است که آن چیزی که ما به عنوان ادیان ابراهیمی می‌شناسیم، مانع از این است که جامعه غرب و فرهنگ فعلی غرب را به عنوان یک چیز ایده‌آل و جالب و خوب نگاه کنیم. قطعاً پر از ایراد است و قطعاً یک آدمی که نگرشی دینی دارد وقتی به آن سوی دنیا نگاه می‌کند، با نگاه انتقادی نگاه می‌کند و دنبال این می‌گردد که چگونه این انحراف‌ها ایجاد شده است. انحرافی را می‌بیند، ولی من می‌بینم که خیلی از آدم‌های دیندار مثلاً وقتی با رد بحث دارند، جامعه انسانی می‌شوند. به نظرشان می‌آید که همان‌طور که غربی‌ها به خودشان با افتخار نگاه می‌کنند، این‌ها هم تحت تأثیر آن‌ها و کتاب‌هایی که خوانده‌اند، جامعه غربی را با افتخار نگاه می‌کنند که مثلاً چه تاجی به سر بشریت زده‌اند و به اینجا رسیده‌اند که هر روز پیشرفت می‌کنند و مثلاً چیزی تحت عنوان لیبرال دموکراسی ایجاد کرده‌اند که پایان تاریخ است و وضعیت فرهنگی و جامعه بشری هم می‌گوید آخرش است، یعنی به اوج شکوفایی رسیده است. مثلاً داشتم می‌خواستم، نه، دیگر من گفتم مختصر می‌گویم، نمی‌خواهم این بحث را ادامه دهم که مثلاً یک جوری وارد این شویم که ملاک‌های تشخیص درست و غلط یا تصمیم دیگر در مورد درست و غلط و فرزند شدن می‌شود. آن هم خیلی به حرف‌های من ربط نداشته است. آخر در حواشی حرف‌های من اگر حرف بزنید، من فکر می‌کنم بحثی خورده است. الان من مشکل دارم. در یک لحظه‌ای از جلسه هستیم که من به فکر هم‌گیرایی حرف‌ها هستم و جلوی واگرایی را می‌خواهم بگیرم. من برای دومین بار در واقع در این جلسه با یک زبان دیگر و با تأکید بیشتر نسبت به دفعه قبل سعی کردم تأکیدم این باشد که فضای ذهنی دینی نسبت به جامعه ایده‌آل را توصیف کنم. مثلاً شما قرآن می‌خوانید، حستان چیست؟ که آدم ایده‌آل، جامعه ایده‌آل چیست؟ این دفعه دارم سعی می‌کنم از آن بگذرم و بگویم که چقدر دور شده‌ایم از این تصویر و بلاخره نمی‌توانید به راحتی این دو تصویر از جهان را با هم سازگار کنید. ناسازگاری‌های خیلی عمیقی وجود دارد. حالا این که چگونه قضاوت کنیم کدام درست است و کدام غلط، این‌ها فعلاً جزو موضوع‌های مورد بحث من در اینجا نیست. حرف من این است که همه ما در ذهنمان دو بخش کپی شده این‌گونه داریم. وقتی وارد مدرسه شدیم و شروع کردیم دانش به اصطلاح یاد گرفتن، من خیلی نگرانم این حرف‌ها را در زمانی می‌زنم که بحث‌هایی در بیرون در جریان است که ممکن است این بحث‌ها به نوعی همسو با آن بحث‌ها باشد که مثلاً حتی نه علوم انسانی، حتی علوم تجربی هم مبانی دینی و غیر دینی می‌توانند داشته باشند. ولی من با عرض معذرت، اگر بخواهیم آن بحث‌ها را دنبال کنیم، فکر می‌کنم قبلاً همین حرف‌ها را از من شنیده‌اید. حالا شاید خوب است شما به نوعی من بارها این حرف را زده‌ام. اولاً می‌خواهم این را کمی تحکیم بیشتری بدهم که وقتی حتی می‌روید در مدرسه ابتدایی و علم یاد می‌گیرید، یک درسی به اسم علوم داشتیم که دیگر نیست. آنجا هم یک مبنای متعارضی وجود دارد از نوع نگاهی که حالا در ابتدایی خود آموزش وجود دارد.

ایدئال دینی زندگی روی زمین

برای خود این موضوع، فضای خاصی در آموزش علم وجود دارد.

نه فقط در علم، که در آن تعارضی با نوع نگاه دینی به جهان وجود دارد، من الان کمی مردد هستم که وارد این بحث بشوم یا نه. اگر از آدم‌های غربی بپرسید که این فرهنگ چگونه ایجاد شده، فکر می‌کنم معمولاً این‌گونه پاسخ می‌دهند که در باور خودشان خیلی درباره پیشرفت دانش بشر صحبت می‌کنند و روشن شدن برخی ابهامات را باعث این پیشرفت می‌دانند؛ به این معنا که انسان نسبت به آنچه در غرب به آن معتقد بودند، مثلاً اعتقادات کلیسایی، شک کرده و به وضعیت جدیدی رسیده است. اجازه دهید به جای مطرح کردن این بحث، آن را برای جلسه آینده بگذارم.

من در جلسه قبل هم گفتم و الان هم می‌گویم که هیچ عجله‌ای برای بستن این بحث ندارم. فکر می‌کنم باید اشاره کنم که حدود پنج یا دو درصد، بارها تا الان اشاره کرده‌ام که این تعارض‌ها در ذهن شما روشن شده باشد. فکر می‌کنم اگر کمی خودتان را معطل این موضوع کنید، شاید بیشتر این حس به شما دست بدهد که باید درباره برخی از اعتقادات خودتان تصمیم بگیرید؛ یعنی اینکه دارید به این شکل نگاه می‌کنید یا آن شکل. به عبارت دیگر، عرض اندام‌های عظیمی در هستی با بعضی از چیزهای آن سوی دیگر ناسازگار است. برگردیم به آن سمتی که بیشتر مربوط به این سوره است و در این جلسه کمی به سرانجام برسد. به نظر می‌رسد که آدم‌هایی که در مخالفت با دین صحبت می‌کنند، خودشان را دانشمند می‌دانند و از موضع علمی صحبت می‌کنند؛ و برعکس، آدم‌هایی که طرفداری از دین می‌کنند، آدم‌های جاهل معرفی می‌شوند. سوالی که مطرح کردم این بود که آیا ما در وضعیت جدیدی هستیم؟ در این دنیای فعلی، آیات و توصیفی که قرآن درباره وضعیت انسان‌ها در زمین دارد، کاملاً متفاوت شده است. دیگر این‌گونه نیست که مؤمنان عالم و ملحدان، فرض کنید، جاهل و غیرعلمی و بدون کتاب منیر صحبت کنند.

چیزی که می‌خواهم روی آن تأکید کنم این است که به معنایی کاملاً این تصویر غلط است درباره جهان حال حاضر ما. اگر وقتی از متدینین صحبت می‌کنید، منظورتان آدم‌هایی باشد که ادعای دیانت دارند، یعنی اگر مثلاً کلیسا را نماینده دین در نظر بگیرید یا روحانیت اسلام را نماینده دین، یعنی این توصیفات که اینجا هست، مثلاً در توصیف مؤمنین که در جای آخر آیات آمده و از آخرتشان صحبت می‌کند، اگر آدم مؤمن به خدا را به جای کلیسا بگذارید و مخالفان کلیسا را کسانی فرض کنید که جاهل و غیرعلمی هستند، این تصویر مختوش است.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که تعارض به وجود آمده و بحث‌هایی که انجام می‌شود معمولاً این‌گونه است که دین، آدم‌هایی که وابسته به سنت مدرن غربی هستند را قبول ندارد. من اصرار دارم که به مدرنیست‌ها، پرست مدرنیست بگویم. سنت به گونه‌ای است که این‌ها گاهی طوری رفتار می‌کنند که انگار این‌ها اقاید سنتی نیستند. سنت، آن چیزی بوده که از قرن هیجدهم به بعد وجود داشته است. هر نوع نظام فکری وقتی وارد می‌شود، در لحظه اول ممکن است سنت نباشد، اما سنت فکری ایجاد می‌کند، آدم‌هایی را تربیت می‌کند، آدم‌هایی را آموزش می‌دهد و این‌ها سنت‌ها را کپی می‌کنند.

یعنی این‌که هر انسانی، مثلاً فیلسوفان مدرن و پست‌مدرن در دنیا، در آن سنت فکری رشد می‌کنند و بعد از دوران مدرن، یک سنت فکری جدید درست کرده‌اند. تعارض ظاهری که شما می‌بینید، بحث‌هایی است بین آدم‌های معتقد به سنت قدیم و آدم‌های معتقد به سنت جدید. این‌ها به نوعی هر دو جزو بلهدین هستند؛ ممکن است به معنای قرآن جزو غیرمؤمنین حسابشان کنیم. این منظور من است، می‌دانم. یعنی فرض کنید آدمی که از جانب کلیسا بحث می‌کند و ممکن است کاملاً جاهلانه حرف بزند، اگر بخواهید این را در این متن به جای کسی که مؤمن است بگذارید، یعنی مؤمن را به معنی کسی که ادعای دین می‌کند، و بعد کسی که مقابلش است را ملحد، عالم یا جاهل فرض کنید، صد در صد اشتباه است. در تطبیق این‌که منظور این آیات از کسی که مؤمن است چیست، اشتباه داریم. منظورم را می‌فهمید؟ تطبیق اگر مثلاً بحثی بین کلیسا و روشنفکری دوران انقلاب فرانسه بخواهید بدهید و بگویید آن‌ها مؤمن بودند و این‌ها از روی جهل بحث می‌کردند، و حالا یک گروه ثبومی هم که به آن‌ها کاری نداریم، این تصویر اگر بخواهید به دنیای بعد از انقلاب فرانسه در اروپا تطبیق دهید، اشتباه است. اصلاً منظور این است که به نوعی کلیسایی‌ها گروه ثبومه هستند؛ آدم‌هایی که بدون اینکه علم داشته باشند، از اجدادشان چیزی را گرفته‌اند که اسمش دین بوده است.

و این نری‌ها هم، مثلاً الان آدم‌هایی که خیلی ملحدند و خیلی بحث‌های دینی می‌کنند، به شدت در این سنت جدید پرورش یافته‌اند و مبانی آن را نمی‌شناسند. علم را می‌پرستند و فکر می‌کنند که علم اصلاً مبانی ندارد و خیلی از این‌ها، یک آدمی به نام داکینز که یکی از فعال‌ترین ملحدین زبان ماست، انگار در عمرش فکر نکرده که این علم یک مبانی دارد، از جایی آمده و ممکن است مبانی‌اش اشتباه باشد؛ نوع نگاهی که نسبت به آن وجود دارد غلط باشد.

غذا، شریعت، رابطه جنسی و فرهنگ مدرن

کاملاً در یک کانتکست عامیانه، مثلاً هر چیزی علمی است درست است و هر چیز غیرعلمی غلط است؛ و همین‌طور، مثل اکثریت متأسفانه ساینتیست‌هایی که یک ذره فلسفه علم نخوانده‌اند، یعنی ذره‌ای با مبانی علم آشنا نیستند، فقط همین‌طور وارد شاخه‌ای شده‌اند و با سرعت زیاد پیش رفته‌اند که آن شاخه را یاد بگیرند، بدون اینکه بدانند علم یعنی چه، مبانی‌اش چیست، فلسفه دارد یا نه، و اینکه در جایی ابهاماتی وجود دارد.

اگر بخواهید نتایج فلسفی از علم بگیرید، یک بار این است که من می‌روم و می‌گیرم، هیچ نظری فلسفی هم نمی‌خواهم بگیرم، هدفم این است که دو چیز را قاطع کنم و ببینم رنگش چیست. خب، اگر از من بپرسید، می‌گویم خیلی از ساینتیست‌ها این‌گونه هستند.

هیچ ادعایی ندارم که از این آزمایش‌های من نتیجه فلسفی به دست آید؛ تنها نتیجه‌ای که به دست می‌آید این است که گاهی ظرف‌ها مثلاً آبی یا قرمز می‌شوند و من این‌ها را گزارش می‌دهم. این نتایج ممکن است تأثیر بسیار مهمی در فناوری داشته باشند. هیچ حسی هم ندارم که در اینجا بحث فلسفی وجود داشته باشد؛ نه به زبانش کار دارم و نه نتایج فلسفی می‌گیرم. اما عده‌ای هستند که از علم استفاده می‌کنند و نتایج فلسفی می‌گیرند، مانند آقای دورکیم. اگر کل حرف‌های او را نگاه کنید، به نظر می‌رسد کوچک‌ترین تصمیمی ندارد که اصلاً از علم نتایج فلسفی گرفته شود یا نشود. من می‌گویم نمی‌شود گرفت؛ علم مبنای فلسفی ندارد و قصدش هم همین است. علم چیز بسیار خوبی است؛ ما همه مدیون علم هستیم و چیزی که علمی است درست است و چیزی که غیرعلمی است غلط. دیدگاه این است که غیرعلمی‌ها غلط هستند و بیمعنی‌اند. در اوایل قرن، فیلسوفانی که پوزیتیویست‌های افراطی بودند، معتقد بودند گزاره‌های غیرعلمی که معیار تجربی برای درست یا غلط بودنشان ندارند، نه اینکه غلط باشند، بلکه بیمعنی‌اند؛ یعنی اصلاً کاملاً بی‌معنا هستند. بنابراین مجموعه بزرگی از حرف‌ها رد می‌شد و می‌شود، چون اصولاً درست یا غلط بودنشان معنی ندارد و این گزاره‌ها بیمعنی‌اند. آنچه من می‌خواهم بگویم این است که اگر می‌خواهید تصویری که از جهان در قرآن هست را به این معنا بگیرید که الان درست است که دینداران و غیر دینداران درست و غلط دارند و در علم و جهل اجتماع می‌کنند، شاید خیلی جاها برعکس باشد؛ ممکن است دینداران جاهل‌تر از غیر دینداران باشند و حرف‌هایی که درباره خدا می‌زنند بی‌ربط‌تر از حرف‌های کسانی باشد که می‌گویند خدا وجود ندارد. شاید خداوند راضی باشد که یک نفر بگوید خدا وجود ندارد تا اینکه تصورات کودکانه‌ای درباره خداوند ترویج کنیم و حرف‌های بی‌معنی درباره او بزنیم.

در نهایت، آنچه اکنون در دنیا می‌گذرد، بحث بین دینداران و غیر دینداران، بحث علم و جهل نیست؛ به نظر می‌رسد بیشتر بحث بین نوعی جاهل با نوعی جاهل دیگر است. این‌ها نسبت به یک چیز جهل دارند و آن‌ها نسبت به چیز دیگری جهل دارند. بنابراین اگر فرض کنیم عارفی در دنیا وجود داشته باشد که حقایق دینی را به وضوح می‌بیند، خارج از بحث‌های مدرسه‌ای، این فرد نمونه یک آدم عالم است، همان‌طور که در قرآن آمده؛ آدمی که علم دارد. هر کسی غیر از این باشد، چه ادعای دینداری کند و چه مخالف دینداری باشد، جاهل است، زیرا این علم به معنایی که در قرآن آمده، نه همان علم علمی (ساینس) است و نه علم مدرسه‌ای که بر اساس آن چیز یاد می‌گیرند. این علم به معنای واقعی آن است؛ یعنی روشن بودن حقایق یا دیدن حقایق جهان به دلیل وضعیت روحی خاصی که دارند و درک عمیق از جهان به دلیل شرایط روانی خاص و صلاحیت‌های عملی و نظری که دارند.

قبلاً هم گفته‌ام که نباید به این شکل به وضعیت کنونی دنیا نگاه کنیم که هنوز کسانی که ملحد هستند، آدم‌های جاهل‌اند و دینداران آدم‌های عالم. چیزی که قطعی است این است که اگر یک فرد ملحد پیدا کردید، حتماً جاهل است. شما نمی‌توانید ایمان دینی داشته باشید و در عین حال فردی ملحد و عالم پیدا کنید. مهم‌ترین و ساده‌ترین علم این است که بفهمید اگر به خدا ایمان دارید، خودتان فکر کنید که خدا وجود دارد؛ این یک چیز بسیار واضح است. حالا اگر کسی آمده و آن را انکار می‌کند، او جاهل است، زیرا یک چیز واضح را نمی‌بیند. هرچقدر هم که پیچیده‌اش کنیم، مثلاً با استدلال‌های رنگارنگ و عجیب، شما احساس نمی‌کنید که این فرد جاهل نیست؟ بلاخره نمی‌شود از یک گزاره غلط دفاع کرد و آن را درست دانست. از ابن‌سینا نقل شده است — البته من شک دارم که این نقل قول به درستی به او نسبت داده شده باشد — که اگر برای یک حرف غلط هزار دلیل بیاورید، آن حرف باز هم غلط است؛ دلایل شما هم همه غلط‌اند. اگر شما ایمان دینی دارید، هر آدم ملحدی که همه عرفا و اسفار را می‌خواند و علاقه‌مند به ادعایش است، فقط به صورت جاهلانه بحث می‌کند.

نمی‌داند و حرف می‌زند. سوال دارید؟ سوال دارید؟ سوال دارید؟

علمای دین می‌دانند که خداوند ملکوت آسمان‌ها را به ابراهیم نشان داده است. این علم، علم به معنای واقعی کلمه است؛ یعنی جهان را می‌شناسند، ملکوت را هم می‌شناسند و طبیعتاً علمی که اهمیت دارد این است که خداوند را می‌شناسند. اگر شما این را علم بدانید، نمی‌توانید آن را با اعتقاد دینی خود سازگار ندانید. فرض کنید که ملحدی هست که اهل آلمان است و بحث می‌کند؛ بحث الهادی است و خودش ملحد می‌شود. ملحد یعنی کسی که مانند آقای داکینز ادعا کند که خدایی وجود ندارد و علم نشان می‌دهد که خدایی نیست؛ از این حرف‌ها بزند. ولی ممکن است یک آدمی یا دست‌کم یک آلمانی بگوید که وجود خداوند قابل اثبات است.

من فکر می‌کنم این نمونه از دیدگاه‌هایی که الان وجود دارد، با عرض نظرم، بیشتر آن طرف‌های ملحد که اهل آلمان هستند و بحث می‌کنند، یعنی یک عده آدم‌های سنتی و مذهبی فکر می‌کنند که اثبات وجود خدا دارند، شبیه اثبات‌های ریاضی است؛ و بعد یک عده ملحد سعی می‌کنند به آن‌ها بگویند که اثبات‌های شما کار نمی‌کند. این‌ها علم را دارند بحث می‌کنند؛ یعنی یک ادعای گذافی وجود دارد که نه در قرآن هست و نه در کانتکس ادیان ابراهیمی. این ادعا از جایی آمده، از یونان، و حالا احتمالاً قبل از یونان بعضی‌ها می‌گویند از مصر آمده است. یک عده فکر کردند که برهان‌های عظیمی دارند برای اثبات وجود خدا که حالا هر شکل حرف خوبی هم می‌زدند، حرف درستی هم می‌زدند؛ چون منظورشان از برهان عقلی، برهان ریاضی نبود.

در طول تاریخ این مفهوم برهانی خود تغییر کرد؛ هی به چیزی گفتیم برهان. هر چند سال، ملاک ما در اینکه برهان دقیق یعنی چه و به چه چیزی می‌گوییم برهان، عوض شد. تا رسیدیم مثلاً به قرن نوزدهم که برهان یعنی مثلاً شما این نظام اصل‌مند منظومی فرمال داشته باشید، توشی نمادهای تحریک‌نشده‌ای، مثلاً در روایت منطقی استنتاج کنند و یک گزاره را نتیجه بدهند که همه چیز هم با نماد نشان داده شده باشد. هیلی معنی برهان دقیق‌تر شد، یعنی خواستار شدیم که ما به چیزی بگوییم برهان دقیق که مثلاً در چنین چیزی استنتاج کنیم. الان وقتی که یک آدم می‌آید ادعا می‌کند و می‌خواهد اثبات کند، اگر فکر می‌کند که به این معنی می‌خواهد چیزی را اثبات بکند، یعنی در حد برهان‌های با این ملاک‌های سخت و دقیق که الان ما در مورد برهان داریم، می‌تواند چیزی را ثابت بکند، نه در مورد خدا و نه در مورد جهان. فرق نمی‌کند. شما در مورد هر چیزی در جهان فکر می‌کنید که چیزی را می‌توانید ثابت کنید، اگر این‌گونه فکر می‌کنید، پست‌مدرنیست‌ها به شما می‌گویند که نمی‌توانیم ثابت کنیم. نمی‌دانم منظور من را فهمیدید یا نه.

گاهی ممکن است یک بحثی، مثلاً فرض کنید بین راسل و کاپلستون، راسل ملحدتر باشد به چیزی که دارد می‌گوید؛ اگر بحث فلسفی است و اثبات می‌خواهید، و اثبات منظورتان این چیز مدرن است که از اثبات داریم، او درست می‌گوید که این اثبات‌ها به نتیجه نمی‌رسند. پس هر بحثی بین آدم دیندار و مثلاً آدم بی‌دین، معنایش این نیست که این ملحد جاهل است. ممکن است کاملاً کسی که موضع لاادری دارد، آلمانی‌تر از موضع کسانی باشد که فکر می‌کنند مثلاً یک مجموعه نماد می‌سازند و خداوند را ثابت می‌کنند.

من نمی‌دانم اصلاً یعنی چه؛ وجود خودشان هم نمی‌توانند ثابت کنند، وجود هیچ چیزی را نمی‌توانند ثابت کنند؛ اصلاً نسبت دادن یک نیجگی به یک شیء را هم نمی‌توانند؛ یعنی خاصیت یک چیز را هم نمی‌توانند دربیاورند. فقط اثبات در آن ساختار اصل‌موضوعی معنی دارد. نکته‌ای که من دارم می‌گویم این است که به یک معنایی اثبات‌های وجود خدایی که مثلاً ارسطو یا ابن‌سینا می‌گفتند، اثبات‌های خوبی بودند؛ اما معنای اثبات این اثباتی نبود که الان با آن سر و کار داریم.

من قبلاً یک بار در این مورد صحبت کردم. وقتی که برهان فلسفی می‌آوردند، مثل این بود که یک راهنمایی به شما بکنند، خطوط این برهان را که هم‌جور می‌خوانید، می‌روید جلو، یک تصوری به شما بدهند که یک حقیقتی را ببینید؛ نه به معنی اثبات ریاضی که مثلاً این گزاره‌ها هست و نتیجه می‌شود. مثلاً برهان حرکت که ارسطو می‌آورد، مثل این بود که دارد به شما راهنمایی می‌کند، یک شهود احتمالا ضعیفی در شما را قریب می‌کند به چیزی که او می‌بیند. این‌گونه به شما انتقال می‌دهد با یک روش تا حد ممکن منطقی.

فکر نمی‌کنم فلاسفه گذشته که براهین عقلی می‌گفتند اقامه می‌کنیم برای وجود خدا، منظورشان چیزی شبیه برهان به معنای امروزی شده باشد. هر چه گذشت از این ادعاها هست. کاملاً نوع برعکسش هم وجود دارد؛ یعنی آدم متدینی می‌بینید که بحث‌هایی را در مورد خداشناسی و هر چیز دیگر مطرح می‌کند، صد درصد جاهل است، نمی‌فهمید چه دارد می‌گوید، و طرف مقابلش آلمانی‌تر بحث می‌کند. این آلمانی در این موضوع دیگر اکستریم است. در مورد بحث خداشناسی، گفتن در بحث‌های غیر خداشناسی، مثلاً سیاسی، اجتماعی، این‌ها که فبه‌ها هستند، یعنی اصلاً این تصاویری که به عنوان دین صحبت می‌کنند، که معمولاً سواد مسائل را ندارند، همین‌جوری به استراب پا برهنه مثلث می‌زنند؛ چون مطمئنند که همه حقایق در دستشان است، وارد همه بحث‌ها می‌شوند و همیشه دارند راستشان را می‌گویند، و هر کم‌خلاف آن چیزی که می‌گویند، احتمالاً ملحد است.

این چیزی که من دارم به شدت شما را به اصطلاح برحذر می‌دارم از این که دچار شوید، این است که فکر کنید که کتاب‌های آسمانی به دنیا آمده‌اند، یعنی دینداران، مثلاً کسانی که ادعای دین می‌کنند، علما هستند، کسانی که ادعای دین نمی‌کنند، مخالف دین هستند؛ معمولاً هر دو طرف جاهل هستند. اینجا اصلاً تصویر دنیا این نیست. تصویر دنیا این است که یک دو، به معنای یک خورد غیرقرآنی عرفانی، وجود دارد که این‌ها عالم هستند؛ کسانی شبیه پیامبران حقایق را دیده‌اند و همه بقیه دارند چند و پرند به غیر علم دارند بحث می‌کنند، ندیده‌اند و دارند حرف می‌زنند، نمی‌دانند و دارند حرف می‌زنند.

هر کدامشان هم تحصیلی سنتی هستند؛ دیندار تحصیل تعالیم دینی خودش است. مثلاً نمی‌دانم چقدر برخورد کرده‌اید اگر الان به یک آدم دیندار سنتی درس‌خوانده، مثلاً درس دین خوانده، بگویید خیلی بابا برهان است. فرض کنید برهان ملاصدرا کار نمی‌کند، همان قدر استدلالی می‌شود که بگویید آیه قرآنش تویست؛ یعنی از آن برهان ملاصدرا انگار جزئی از دین است. اگر شما بگویید که آن برهانی اشکالی در آن وجود دارد، یا مثلاً برهان حرکت مشکلی در آن وجود دارد، فکر می‌کند که شما دارید دین را زیر سؤال می‌برید.

نمی‌دانم از آن‌ها می‌فهمید که برهان آدمی مدبر فکر کرده، برهان درست است، شاید غلط باشد، شاید درست باشد. مگر پیامبران برهان حرکت یا برهان وجوب و امکان و این‌جور چیزها را برای بشر آوردند؟ این‌ها مگر جز دین نیست؟ سنت‌های یونانی وارد جامعه اسلامی شد، خیلی خوششان آمد. شاید من نمی‌خواهم بگویم درستند یا نادرست، جز دین هستند؛ چیزی که در سنت اسلامی رشد کرده، ممکن است خیلی هم جالب باشد.

مدرنیسم، پست‌مدرنیسم و لیبرال‌دموکراسی - بخش ۱

ولی اینکه من تفکیک نکنم بین آموزه‌های دینی خودم با آن آموزه‌های دیگر که کنار آن‌ها مثلاً یک سری محصله فلسفی و کلامی و این‌ها یاد گرفتم، و اگر کسی یکی از آن گزاره‌ها را انکار کند، من این را به معنای انکار اصل دین بدانم، این‌ها واقعاً نشانه جهل است. نشانه این است که آدم وقتی وارد بحث فلسفی می‌شود، دینش آلمانی است، بحث نمی‌کند. دو نکته در این جلسه سعی کردم با تأکید زیاد و وارد شدن به این جزئیات بگویم. یکی این که نمی‌توانید دیندار باشید و سؤال اصلی را بگذارید. من می‌خواستم بگویم که این نگاه به دنیا که در این سوره مردم سد هستند، آلمانی‌ها ده دهسه ملحدانه می‌کنند و جاهل‌اند، چه حدی صدق می‌کند؟ نکته اولی که گفتم، این است که سعی کردم با طول و تفصیل بگویم که نمی‌توانید دیندار باشید و نسبت به جامعه غرب خوشبین باشید و احساس کنید که اتفاق‌های خیلی خوبی آن‌جا افتاده و دارند به سمت ایده‌آل می‌روند.

به نظر می‌رسد که در بسیاری موارد کاملاً دارند برخلاف جهتی حرکت می‌کنند که خداوند بشر را به آن سمت هدایت کرده است. همین چیز دارد آزاد می‌شود. خداوند برای بشر حکم آورده بود، پیامبران آورده بودند، حکم آورده بودند که یک چیزهایی حلال است، یک چیز‌هایی حرام است، یک کارهایی را بکنید، یک کارهایی را نکنید، و همه هدفتان این بود که یک راهی را باید طی کنید.

ببینید، فرض کنید شما ورزشکاری هستید که می‌خواهید پرورش اندام کار کنید یا مثلاً قهرمان شنایید. مربی شنا به شما می‌گوید که این غذا را نخور، آن غذا را بخور، آن حرکت را انجام بده، مثلاً حرکت سنگین ورزشی را نکن. مثلاً اگر می‌خواهید پینگ‌پنگ باز باشید، نباید خیلی بندل بزنید؛ سرعت حرکت دست در پینگ‌پنگ خیلی مهم است. اگر شما پینگ‌پنگ‌بازی دیده باشید، مثلاً بازویش این‌قدر باشد یا چاق باشد، خیلی خب.

اگر می‌خواهید وقتی یک کاری انجام دهید، خداوند می‌خواهد انسان را به یک راهی ببرد به سمت خودش؛ بنابراین به او دستوراتی داده که یک کارهایی را بکند، یک کارهایی را نکند. جامعه غربی و فرهنگ غربی پشت سر این آموزه‌ها حرکت نمی‌کند.

چه تفاوتی بین همجنس‌گرایی و غیر همجنس‌گرایی وجود دارد؟ هیچ تفاوتی نیست. هیچ‌کدام قرار نیست جایی بروند یا در جایی بایستند. مثلاً اگر کسی از چیزی لذت می‌برد، بگذار هر کس از هر چیزی که لذت می‌برد، لذت ببرد. زیرا فراموش شده است که انسان قرار است رشد کند. انسان باید راه طولانی‌ای را طی کند تا به جایی برسد. بنابراین، واضح است که فراموش شده است که حلال و حرام باید وجود داشته باشد. اگر شما به رشد انسان معتقد نباشید، به نظر من عرب‌ها درست می‌گویند؛ یعنی این فرهنگ مدرن درست و غلط در رفتارهای شما وجود ندارد. چه فرقی می‌کند اگر جایی نمی‌خواهید بروید؟ حالا مثلاً چون نمی‌خواهید پینگ‌پون باز شوید، هیچ کاری نمی‌کنید؛ خب، قلب بخورید دیگر. حالا مثلاً چاق شوید؛ شدید یا نشدید، فرقی ندارد. مثلاً اگر نمی‌خواهید در هیچ ورزشی شرکت کنید، حرکات نرمشی انجام ندهید؛ من از آن خوشم نمی‌آید، از آن که خوشم نمی‌آید، نه؛ خب، انجام بده. کاری که فرق نمی‌کند و به جایی نمی‌خواهید برسید. نکته اول این است که نگاه دینی به زندگی بشر این است که بشر از یک قرار باید راهی را طی کند؛ خداوند راه را نشان داده است. بنابراین ما ملاکی داریم برای اینکه ببینیم مثلاً جامعه بشری در غرب چقدر به آن ایده‌آل‌های الهی نزدیک شده است یا نه. ببینید چقدر آدم رشدیافته وجود دارد، ببینید چقدر آدم وجود دارد که کارهایی که نباید بکند را نمی‌کند و کارهایی که باید بکند را انجام می‌دهد. جامعه غربی بعضاً از این نظر اصلاً خوب نیست. بنابراین اگر دینی نگاه کنیم، نمی‌توانیم به جامعه غرب به عنوان ایده‌آل یا چیزی نزدیک به ایده‌آل نگاه کنیم. این منافاتی با این ندارد که نقاط خیلی مثبت در جامعه غرب وجود داشته باشد؛ مثلاً در نظام‌های اجتماعی‌شان از ما بهتر باشند و به ایده‌آل نزدیک‌تر باشند. حرف من منافاتی با این که نقاط روشنی در جامعه و فرهنگ غرب وجود دارد، مطلقاً ندارد. نکته دومی که در بحثم مطرح کردم این بود که اگر بخواهید به آن سؤال جواب بدهید که آیا تصویری که از جهان در این سوره و کلاً در قرآن هست، الان تطبیق می‌کند یا نه، بله، تطبیق می‌کند به شرط اینکه آدم‌های «آلم» را، آدم‌های مومن را، به آدم‌های خیلی خاصی محدود کنیم، نه به کل جامعه دینی و جامعه دینداران. مدعیان دین داریم که عموماً جاهل هستند. بحث‌هایی که الان در دنیا می‌شود، معمولاً بحث‌هایی بین جاهلان است. دعواهای بین من مرتب این را می‌گویم، دعواها بین سنت‌های جغرافیایی با سنت‌های تاریخی است؛ یعنی من الآن مثلاً در این گوشه دنیا به دنیا آمده‌ام، اینجا از قدیم یک سنتی وجود داشته، من یک تعلیم اینجا دیده‌ام. حالا یک سنت تاریخی مدرن هم وجود دارد که از جغرافیای خودش جدا شده و به من مربوط نمی‌شود؛ مربوط به دوران است، دورانی که من دارم زندگی می‌کنم، مربوط به جغرافیای من نیست. نود و نه درصد بحث‌ها و جدل‌ها بین آدم‌های وابسته به این سنت‌های محلی با آن سنت‌های گلوبال تاریخی است که با فضای زندگی بشر الآن سازگارتر است. و هر دو به شدت جاهل هستند، هر دو به شدت مقلد و مبانی حرف‌های خودشان را نمی‌دانند؛ مثل آدم‌هایی هستند که به دو والد متخاصم وابسته‌اند و با هم بیگانه‌اند و دشمنی می‌کنند. اگر بخواهید این آیات را این‌گونه تطبیق بدهید، صدق نمی‌کند. ولی اگر آدم‌های «آلم» و مومن را به معنای خیلی خاصی بگیریم، آن‌طور که قرآن همیشه این‌گونه است، وقتی حرف از مومنین می‌زند، مومنین یک عقل و خواست خیلی خیلی خاص هستند، آن‌طور نگاه کنید. البته مولای دین جاهل است و اکثریت دینداران جاهل هستند؛ بدیهی است، درست است. خب، تقریباً من با این حرف‌ها به همان جاییم که کسی نمی‌ماند. آقای من، اسم خوبی که شما را می‌دانم، آقای شهریان، چند نفر ایمان می‌آوردند وقتی پیامبر در قوم بزرگی ظاهر می‌شد و دعوت می‌کرد؟ همان خیلی کم. الآن هم هیچ فرقی نکرده است؛ بلکه حالت تازه کمتر هم شده است. اینجا ممکن است که آن «آلم» نیست که همه را شامل شود؛ ما نمی‌دانیم.

ال سایم نیست. ال به معنای... ال نوری است که در قلب انسان تابیده و آدم می‌بیند. اگر دیگران می‌خواهند به این قاعده برسند، نمی‌دانیم این موجود را چگونه سوش کنیم. آره، چون گرسنگی کم شده و من می‌خواهم این بحث را خاموش کنم، شما بقیه بحث‌ها را بگذارید برود.

مدرنیسم، پست‌مدرنیسم و لیبرال‌دموکراسی - بخش ۲

ارجاعات بیرونی این جلسه (۸)
  1. ایمان۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · ایمان و عقل
  2. تفسیر۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · اشارهٔ گذرا
  3. حج۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · آغاز سوره حج
  4. سنت۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · سنت دینی و مدرنیته
  5. سوره۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · ساختار سوره
  6. فرهنگ۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · اشارهٔ گذرا
  7. مدرنیته۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · اشارهٔ گذرا
  8. کفر۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۳، sec-۴ · تفاوت ایمان و کفر با علم و جهل