→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۸ · سورهٔ حج

توسل و مرز توحید و شرک، مثل مگس و قدرناشناسی، لطف و رحمت الهی در آیات پایانی

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱۴)
  1. توحید۹ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵, sec-۶, sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  2. بیت۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  3. حقیقت۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴, sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  4. باطل۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  5. دعا۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶, sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  6. معجزه۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵, sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  7. حق۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · مفاهیم بنیادی
  8. عبدالعلی بازرگان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها
  9. عرفان اسلامی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  10. وحی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  11. حج۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵, sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  12. نبوت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · مفاهیم بنیادی
  13. آیه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی
  14. طبیعت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مفاهیم بنیادی

وعدهٔ پایان سوره و مسیر جلسه، نصرت الهی و شهادت تاریخ انبیا

وعده داده بودم که این جلسه را به پایان برسانیم. می‌خواهم تلاش کنم که به وعده‌ای که داده‌ام عمل کنم. امیدوارم که به معرفت برسیم.

کلاً خوب نیست که سه صفحه را در یک جلسه بیان کنم، به‌ویژه با توجه به اینکه صفحات قبل‌تر بیشتر مورد بحث قرار گرفته‌اند. منی باقی امیدوارم قانع شوید که سرعت زیاد در این بخش آخر فقط به دلیل وعده‌ای که داده‌ام نیست؛ یعنی به نوعی مطالب را فشرده کرده‌ایم، مانند برخی قسمت‌ها که خلاصه‌ای از حرف‌هایی است که قبلاً زده شده است. امیدوارم بدون اینکه به محتوای مطالب لطمه‌ای وارد شود، بتوانم در این جلسه ارائه دهم.

خب، جلسه قبل من تا جایی که یادم می‌آید، آیات طولی شصت وسط صفحه ۳۳۹ را خواندم. اگر بخواهم یک مرور خیلی کلی بر مطالبی که در این سوره‌ها آمده است داشته باشم، این بود که ابتدا یک دید کلی از وقایع عظیمی که در آینده، پس از پایان دوره دوم زندگی بشر رخ می‌دهد، ارائه شده است. سپس وارد مرحله سوم، یعنی واقع حیات خودمان می‌شویم. این که مردم به دست‌های مختلف در این دنیا و بعداً به دو دسته در این دنیا تقسیم می‌شوند، در فضای حول‌وحوش صفحه اول آمده است که انسان را آماده می‌کند تا برای رهایی از عذاب احتمالی و رسیدن به پاداش‌هایی که وجود دارد، هر کاری از دستش برمی‌آید انجام دهد.

مثلاً در این آیات سوره گفته می‌شود به مؤمنین که «وجاهدوا فِی سبیلِ الله» و «جهاد» واقعاً مواجه شدن با تصاویر قیامت و فکر کردن به مرگ و آخرت، فکر می‌کنم زمینه خوبی است برای اینکه انسان‌ها به این حالت مجاهدت برسند و در این دوره کتاب آیات خودشان سعی کنند تلاش و کوشش بکنند تا به نجات برسند و در واقع به‌نوعی مطابق با حق عمل کنند.

با قیامت شروع می‌شد که این زمینه را آماده می‌کرد برای اینکه بزرگ‌ترین عبادتی که عبادت جهادی است و از مؤمنین خواسته شده در دین اسلام که حج باشد، همراه با تاریخچه‌ای مختصر و مجموعه‌ای از اعمالی که باید در حج انجام شود، بیان شود. بلافاصله مسئله جهاد به عنوان چیزی که وقتی حج تشریح شد به طور طبیعی ممکن است پیش بیاید و مؤمنین باید آماده دفاع از خود و اماکن مقدس باشند، مطرح شد.

و از همان ابتدا، قبل از اینکه جهاد مطرح شود و بعد از مطرح شدن آن، به طور مداوم با تأکید زیاد وعده پیروزی به مؤمنین داده می‌شود. وعده نصرت الهی به مؤمنین داده می‌شود که اگر مؤمن باشند، خداوند کمکشان می‌کند. قبل از اینکه آیه اجازه در واقع جهاد صادر شود، آیه‌ای هست که به نوعی وعده داده می‌شود که خداوند از شما دفاع می‌کند.

بعد از اینکه این آیات گفته می‌شوند، به طور مداوم در آیات می‌بینید که مثلاً این‌گونه بیان می‌شود: «وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ» و همین‌طور ادامه پیدا می‌کند. با بخشی از این سوره در واقع، این وعده پیروزی همراه با مروری از تاریخ انبیاء مطرح می‌شود که به این منظور است که ببینید انبیاء آمده‌اند و همیشه انبیاء پیروز شده‌اند.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۴۰)

ٱلَّذِينَ أُخْرِجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّآ أَن يَقُولُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍۢ لَّهُدِّمَتْ صَوَٰمِعُ وَبِيَعٌۭ وَصَلَوَٰتٌۭ وَمَسَٰجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا ٱسْمُ ٱللَّهِ كَثِيرًۭا ۗ وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌ

عربی

همان كسانى كه بناحق از خانه‌هايشان بيرون رانده شدند. [آنها گناهى نداشتند] جز اينكه مى‌گفتند: «پروردگار ما خداست» و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض ديگر دفع نمى‌كرد، صومعه‌ها و كليساها و كنيسه‌ها و مساجدى كه نام خدا در آنها بسيار برده مى‌شود، سخت ويران مى‌شد، و قطعاً خدا به كسى كه [دين‌] او را يارى مى‌كند، يارى مى‌دهد، چرا كه خدا سخت نيرومند شكست‌ناپذير است.

ترجمه فارسی فولادوند

این که خداوند مؤمنین را کمک می‌کند و پیروز می‌شوند، مسئله‌ای است که خداوند وعده‌اش را به همه داده و در همه موارد نیز تحقق یافته است. همیشه این‌گونه بوده که انبیاء آمده‌اند و در مقابلشان سفارایی بوده که به نظر می‌آمد قوی‌تر هستند و همیشه آن‌ها...

شکست خوردن، نابود شدن و باقی ماندن انبیاء؛ این تصویری است که ارائه می‌شود. فکر من این است که این احوالات، وحیۀ ظالم‌ها، وحیۀ خوابیده‌ها و به‌هر حال، معتدل‌ها و عصر مشید، عصرهایی که نابود شدند و عصرهایی که خالی ماندند، همیشه طرف مقابل انبیاء، آدم‌هایی بودند که مال دنیا داشتند، قدرت و مکنت در زمین داشتند و به نظرشان می‌آمد که خیلی، خیلی قوی‌تر هستند. همیشه هم این‌گونه بوده که آن‌ها از بین رفته‌اند. تأکید روی این است که پیروزی قطعی با مومنین است و تأکید می‌شود که این پیروزی بلافاصله و فوری اتفاق نمی‌افتد؛ همیشه تأخیر‌هایی هست.

تقسیم سه‌گانه و آشکار شدن ایمان در جهاد، مهاجران، کشته‌شدگان راه خدا و

در جایی از قرآن تأکید شده که همیشه این‌گونه بوده که انبیاء می‌آمدند و نصرت الهی، انگار جوری به وعده داده می‌شد ولی نمی‌رسید. مردم حالت ناامیدی بعضی‌ها پیدا می‌کردند، ولی نهایتاً نصرت الهی می‌آمد. بعضی‌ها تردید می‌کردند که آیا خلوص مصطفی الهی می‌رسد یا نمی‌رسد؛ اما به نهایت هم می‌رسد. از طرف دیگر، مؤمنین صبر و اجله دارند. از سوی دیگر، همیشه در کلام کفار هم در داستان‌های مختلف این بوده که به امریا اصرار می‌کردند که اگر می‌توانید کاری بکنید.

در اینجا تأکید می‌شود که از آن طرف همین حالت بوده که «وَیَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ»؛ تو را از عذاب شتاب می‌کنند و تأکید می‌شود که «وَلَنْ یُخْلِفَ اللّهُ وَعْدَهُ»؛ خداوند وعده خودش را عمل نمی‌کند. فقط آن چیزی که برای شما خیلی طولانی می‌گذرد، برای خداوند خیلی در واقع طولانی نیست.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۴۷)

وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِٱلْعَذَابِ وَلَن يُخْلِفَ ٱللَّهُ وَعْدَهُۥ ۚ وَإِنَّ يَوْمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍۢ مِّمَّا تَعُدُّونَ

عربی

و از تو با شتاب تقاضاى عذاب مى‌كنند، با آنكه هرگز خدا وعده‌اش را خلاف نمى كند، و در حقيقت، يك روز [از قيامت‌] نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آنچه مى‌شمريد.

ترجمه فارسی فولادوند

من دفعه قبل گفتم و جدّاً تکرار می‌کنم که اگر آدم عادت‌های روزمره را کنار بگذارد و واقعیت را ببیند، این زمان‌ها مثلاً چقدر طول کشیده که مومنین زمان پیامبر نصرت به آن‌ها رسیده است. یک حد در نظر بگیرید، مثلاً ۲۰ سال؛ اگر از روز اول هم حساب کنید، ۲۰ سال طول کشیده است. ۲۰ سال اصلاً در مقابل تاریخ جهان، تاریخ کره زمین اصلاً چیست؟ زمان واقعاً مثل یک ثانیه است.

ما در جریان این عمر کوتاه خودمان شاید ۲۰ سال به نظرمان خیلی طولانی برسد، ولی واقعیت این است که زمان کوتاهی است. ما عادت کرده‌ایم که الف سمتم را به گونه‌ای حساب کنیم که انگار داریم هزار سال می‌شماریم. تازه واقعیت این است که در مقابل عمر کائنات و خلقت، این زمان خیلی کوتاه است.

یک روزی فکر می‌کردند، مثلاً بعضی از مؤمنین به کتاب مقدس یهودی و مسیحی‌ها، در نوعی محاسباتی که بر اساس کتاب مقدس بود، عمر جهان دو هزار چهارصد و پنجاه سال است. من شنیدم که یک کشیشی یک بار عمر دقیق را هم بر اساس کتاب مقدس محاسبه کرد؛ مثلاً چهار هزار و هفتصد و چند سال. شاید اگر عمر جهان این‌قدر بود، می‌گفتند این که ۲۰ سال مثل یک لحظه است و خیلی چیزها نداشت، خیلی بدیهی نبود.

ولی الان ما می‌دانیم که محاسبات اشتباه بود و عمر جهان حرف از میلیارد‌ها سال است. اگر کل آفرینش را در نظر بگیریم، تازه فرض کنیم که مثلاً اگر این نظریه را بپذیریم، نظریه جدید فیزیکی را بپذیریم، حالا هنوز هم معلوم نیست که لحظه شروع جهان فیزیکی واقعاً لحظه شروع آخرینش هم باشد. مثلاً مدل‌هایی هست که احتمالاً...

موضوع این است که جهان به طور متناوب منقبض می‌شود، سپس دوباره بیگ بنگ اتفاق می‌افتد، دوباره منبسط و منقبض می‌شود و به همین ترتیب ادامه دارد. ما در واقع در یکی از این چرخه‌ها و انقباض‌ها زندگی می‌کنیم. اگر این طور باشد، آنچه فیزیک‌دان‌ها برای ما محاسبه می‌کنند، یعنی زمان از بیگ بنگ تا اکنون، ممکن است به معنای قبلی هم داشته باشد. به هر حال، این قطعه نوعی شهادت تاریخی است، به گونه‌ای که در واقع اطلاعات مردم آن دوران را در بر دارد. قرآن هم به این موضوع اشاره کرده است که بارها اقوام و اقوامی که در گذشته بودند، پیامبرانی برایشان آمدند، اما نابود شدند و مقابل دشمنان ایستادند. در واقع، این موضوع به جنگ یا هر نوع مقابله‌ای رسید و همیشه شکست خوردند.

قرآن به طور مفصل وعده پیروزی را به مؤمنان می‌دهد. ما اکنون می‌دانیم که مؤمنانی که در لحظه‌ای که این آیات نازل شد، برای اولین بار به آن‌ها اجازه مقابله فیزیکی با کفار داده شد، در مدت بسیار کوتاهی پیروز شدند. یعنی از زمان نزول این آیات تا فتح مکه، که فاصله‌ای حدود پنج سال است، چندین جنگ بزرگ اتفاق افتاد و نهایتاً در سال هشتم هجری، مکه فتح شد. کل عربستان در منطقه حجاز نیز ایمان آورد، البته در ظاهر ایمان آورد. این یک قطعه است که ادامه آن در قرآن آمده و وعده‌ای است که به شهادت وقایع تاریخی داده شده است.

بعد از آن، قطعه دیگری می‌آید که در قرآن به صورت مجدد آن تقسیم‌بندی سه‌گانه مؤمنین، کفار و کسانی که ایمان واقعی ندارند، تکرار می‌شود. این بار به صورت کلی به عنوان یک تقسیم‌بندی در انسان‌هایی که روی زمین زندگی می‌کنند مطرح شده است، بلکه انگار برای همان آدم‌هایی است که در همان دوره بیشتر زندگی می‌کردند. مناسبت این است که همیشه این طور است که وقتی در قرآن نگاه می‌کنیم، می‌دانیم که در آخرت کسانی که ایمان واقعی دارند و کسانی که ایمان واقعی ندارند، به طور حتم مرز دارند، اما جزو مؤمنان هستند. یعنی با مؤمنان در واقع قاطی شده‌اند و تشکیل‌شان خیلی آسان است. ما می‌دانیم که این اردوگاه‌ها در آخرت جدا می‌شوند.

ببخشید، لطفاً اجازه بدهید ادامه دهم. این‌ها در آخرت هستند که جدا می‌شوند. اما چیزی که ممکن است این آدم‌ها را در همین دوران حیاتشان جدا کند، صف‌شان و مؤمنان واقعی را از غیر واقعی در جامعه دینی است. در همه جای قرآن، مناسبت جهاد مطرح است. اینکه یک بار دیگر این حرف‌ها زده می‌شود، به این دلیل است که همیشه این طور است که وقتی بحث‌های مربوط به منافقین و مرزهای ایمان در قرآن را نگاه می‌کنیم، غالباً همراه با مسئله جهاد است. آدم‌هایی که در قلب‌شان مرز است و ایمان واقعی ندارند، کسانی هستند که به شناخت واقعی از مسئله دینی نرسیده‌اند، نه کسانی که عمداً دروغ می‌گویند و می‌دانند که ایمان ندارند و خود را مؤمن جا زده‌اند. آن‌ها جدا هستند.

مقابله به مثل، حد خشونت و افق عفو، آیات اسمای الهی: شناخت خدا از راه ن

این‌ها کسانی هستند که خودشان فکر می‌کنند مؤمن هستند، اما ایمان واقعی ندارند. نمازشان را می‌خوانند، روزه‌شان را می‌گیرند، یعنی با آمدن احکام مربوط به نماز و روزه نمی‌توان فهمید که کدام آدم ایمان واقعی دارد و کدام ندارد.

تختی ندارد؛ احکام دشوار می‌آید، مخصوصاً حکم جهاد. اینجا می‌بینید که در قرآن بارها این تصریح شده است که این آدم‌ها بهانه می‌آورند که ما نمی‌توانیم دیاریم. شما اگر فرض کنید یک درصد، یک نفر تردید در دلش باشد که آیا ایمانی که دارد درست است یا غلط، یک درصد همان تردید را داشته باشد، نماز می‌تواند بخواند ولی نمی‌تواند از جان خودش بگذرد. در آن لحظه‌ای که باید تصمیم بگیرد که در راه ایمان خودش روی خودش را فدا کند، ممکن است اگر آن یک درصدی که باقی می‌گذارد، تکلیف خودش را انجام ندهد و باعث شود که جلویش را بگیرند. اگر یک نفر واقعاً یقین داشته باشد، با تمام میل و با خوشحالی می‌رود به سمت این که در راه خدا کشته شود، ولی کسی که تردید دارد طبعا این کار را نمی‌کند.

نتیجه‌اش این است که همیشه در قرآن مسئله منافقین و «الذین فی قلوبهم مرض» و مسائل مربوط به جهاد را می‌بینید. اینجا جایی است که مثل آن لحظه‌ای است که وقتی احکام جنگی اتفاق می‌افتد، مسئله مرگ و زندگی پیش می‌آید. لازم است منتظر آخرت باشید. همینجا می‌توانید تشخیص دهید که چه کسانی ایمان واقعی دارند و چه کسانی ایمان واقعی ندارند. این آیات یک بار دیگر وعده بهشت به صالحین می‌دهد و از کسانی که در اردوگاه‌هایی که مقابل ایمان ایستاده‌اند و سعی می‌کنند در واقع سوء‌نیت داشته باشند، یعنی «الذین فی قلوبهم مرض»، سعی می‌کنند که در ایمان مردم خلل ایجاد کنند، یاد می‌کند. این دو گروه را یاد می‌کند و بعد دوباره سراغ مسئله با تفصیل بیشتر می‌رود، سراغ آن آدم‌هایی که جز مومنین هستند، خودشان را مومن قلمداد می‌کنند ولی به معنای واقعی ایمان ندارند.

از این حرف می‌گوید که این همیشه در طول تاریخ اتفاق افتاده که وقتی انبیاء آمده‌اند اهدافی داشته‌اند، شیطان با ایادی‌اش که به صورت انسان‌ها هستند، همان‌هایی که «الذین فی قلوبهم مرض» و معاندین هستند، که پیروان شیطان‌اند، در اول سوره «المنافقون» به صراحت گفته شده که این‌ها ید شیطان‌اند و کل شیطان مرید می‌گوید. شیطان در راهی که انبیاء دارند، در این چیزی که می‌خواهند تببین کنند، چیزی را الغا می‌کند. شیطان یک مانع ایجاد می‌کند و نهایتاً خداوند آن چیزی را که می‌خواهد، در واقع به آن هدفی که انبیا دارند، می‌رساند.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ مُحَمَّدٍ، ۲۹)

أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ ٱللَّهُ أَضْغَٰنَهُمْ

عربی

آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟

ترجمه فارسی فولادوند

مثل این است که ادامه این ماجرا هم همین است که همیشه انبیاء بلاخره پیروز می‌شوند، ولی اینجا تأکید روی این است که «لیعلم الذين أوتوا العلم أن هو الحق من ربّه» و «یلغ شیطان و فتنه تلل لزینه فی قلوبه مرز ولغاسیت غلوبه». این ماجرا همیشه باعث می‌شود که یک فتنه‌ای برای آن‌هایی که تردید دارند در قلبشان مرز هست، ایجاد شود. آن‌ها در واقع یک جوری صفت‌شان از مومنین در همین دنیا لاغل است، به طور مبهم، تا وقتی که خطر وجود دارد، جدا می‌شوند، قابل شناسایی می‌شوند. و آن‌هایی که اوتل علم هستند، «وَلَيَعْلَمَ اللَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِ» و آن‌هایی که اهل ایمان‌اند، علم به آن‌ها داده شده، در واقع ایمان می‌آورند و در جهتی که انبیاء می‌خواهند بروند حرکت می‌کنند، تردید ندارند. و آن‌هایی که این‌گونه نیستند، تردید می‌کنند.

«وَلَا يَزَالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَتِهِمْ حَتَّىٰ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَيَقُولُونَ يَالَيْتَنَا كُنَّا مُسْلِمِينَ». اینجا وقتی می‌گوید...

وَلَا يَزَالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مَرْيَةٍ مِنْ شَامِلٍ عَلَيْهِمْ. از نظر من، این عبارت به معنای برگشتن به مرحله‌ای است که شما در سوره بقره مشاهده می‌کنید؛ یعنی بلافاصله پس از صحبت درباره این افراد، باطنشان کافر است. حقیقت برای آن‌ها پوشیده است و ایمانشان از نوع ایمانی نیست که به حقیقت رسیده باشد. احساس من این است که اینجا منظور بازگشت به مسئله کفر به آن معنایی که در دسته دوم اشاره شد، نیست؛ بلکه این افراد هم شامل کفار می‌شوند.

سپس دوباره بعد از عذاب به کسانی که کافر شده‌اند داده می‌شود. آخرین آیاتی که جلسه قبل خواندیم، مربوط به مسئله هجرت و جهاد است؛ کسانی که پس از هجرت و جهاد کشته می‌شوند، به آن‌ها وعده رزق حسن داده شده است، مانند آیه معروف «لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ». این وعده به این معناست که کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، رزقی که قرار بوده به آن‌ها داده شود، از طرف خداوند دریافت می‌کنند. این امر متفاوت از مرگ معمولی است که انسان می‌میرد و حیات دنیا به پایان می‌رسد؛ بلکه این افراد پس از مرگ، نوعی حیات دارند و همچنان از جانب خداوند ارتزاق می‌کنند.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ آلِ عِمۡرَانَ، ۱۶۹)

وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتًۢا ۚ بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

عربی

هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند، مرده مپندار، بلكه زنده‌اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.

ترجمه فارسی فولادوند

این وعده به همه کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند داده شده است. درباره هجرت هم که در اینجا یاد می‌شود، هجرت به معنای زور و اجبار نیست؛ بلکه اگر هجرت را به معنایی بگیریم که مؤمنینی که در یک منطقه تحت فشار هستند، به نوعی از منطقه‌ای به منطقه دیگر کوچ می‌کنند، مانند اتفاقی که در زمان پیامبر افتاد، هجرت به حبشه و هجرت به مدینه را داریم که شاید مهم‌ترین واقعه تاریخ اسلام در آن دوران پیامبر باشد. این هجرت منجر به تشکیل جامعه دینی شد و به نوعی باعث شد که شما در سوره بقره و پس از هجرت، هویتی جدید برای این دین جدید اعلام شود و شریعت به وجود آید.

این امور در مکه اتفاق نیفتاد؛ بلکه همه آن‌ها پس از هجرت رخ داد. اینکه مبدأ تاریخ مسلمانان هجرت است، به این معناست که اسلام پس از هجرت به وجود آمده و جامعه اسلامی شکل گرفته است. پیامبر در مکه مردم را به توحید دعوت می‌کرد، درباره معاد صحبت می‌کرد و دعوت‌های اخلاقی داشت، اما شریعت وجود نداشت. نمی‌توان گفت که در مکه دینی در مقابل یهودیت و مسیحیت به عنوان دین جدید ابراهیمی شکل گرفته بود، زیرا شریعت نبود؛ زیرا جامعه‌ای وجود نداشت که شریعت بخواهد در آن شکل بگیرد. شریعت وابسته به وجود جامعه دینی است.

همه این‌ها نتیجه هجرت است که انجام شد. ما شهری داریم، جامعه‌ای داریم که مردمش مؤمن هستند، تاریخیت پیامبر را پذیرفته‌اند و کم‌کم احکام نازل شده است. اینکه ما هجرت را مبنای تاریخ اسلام می‌گیریم، به این معنی است که اسلام واقعاً پس از هجرت به وجود آمده، نه در اولین دعوت پیامبر در مکه. موضوع قرآن در مکه شروع شده، اما دین اسلام به همین مناسبت شکل گرفته است.

تقریباً قطعی است که واجه اسلام اصلاً در مکه وجود ندارد؛ در قرآن فقط در سوره‌های مکی و مدنی واجه اسلام را می‌بینید و با مؤمنین به عنوان افرادی که از یک دین جدید پیروی می‌کنند برخورد می‌شود. هجرت هم یعنی مفهوم هجرت که اینجا ذکر می‌شود، هجرتی است که در آن قتل و مرگ پیش می‌آید. در واقع هجرت هم مثل جهاد یک امر بزرگ است که گاهی از مؤمنین خواسته می‌شود؛ همان‌طور که جهاد می‌تواند بین منافقین و مؤمنین تفکیک ایجاد کند، هجرت هم همین‌طور است.

هجرت یک جور مثل هجرتی است که در ذهن ما هست، مانند هجرت از مکه به مدینه، که انگار چیزی بین حج و جهاد است. از یک نظر، حج حالت هجرت دارد، ولی جهادی که در حج پیش می‌آید، جهاد سمبولیک است. اما واقعاً مفهوم هجرت و جهاد در خود عملیات حج وجود دارد؛ کل آن به صورت سمبولیک است. مثلاً هجرت به این صورت است که شما می‌روید ولی می‌دانید که برمی‌گردید. هجرت نوعی رفتن و دل‌کندن از خانه و زندگی است که شاید در ابتدا سخت باشد.

همان‌طور که جهاد به معنای واقعی کلمه قتل است، آدم‌هایی که نمایندگان شیطان به طور واقعی بین انسان‌ها هستند، در آن شمشیر، خون‌ریزی و مرگ واقعی وجود دارد، در حالی که جهاد در حج به صورت سمبولیک اتفاق می‌افتد. انگار مستقیماً با نیروی شیطان مردم درگیر می‌شوند. برگزاری حج یک الگوی سمبولیک هجرت کردن، قتل کردن و جهاد کردن است. از آن جهت که مسئله حکم قتل واقعی را بعد از حج می‌بینید که اینجا صادر شده است و بعد از آن، افرادی که هجرت کرده‌اند، تجلیل می‌شوند.

حق، باطل، علو و کبریای الهی، سؤال دربارهٔ نزدیکی به حقیقت و شناخت خدا

به علاوه، آن آیه‌ای که فکر می‌کنم آخرین آیه بود و جلسه قبل در مورد آن صحبت کردم، دعوت می‌کند به اینکه کسی که ظلمی به او شده، می‌تواند به مثل همان ظلم را جبران کند. این محدودیت بسیار بزرگی است که در اعمال خشونت در قرآن وجود دارد. همه جا وقتی حرف از قتل است، گفته می‌شود اگر به شما حمله کردند، می‌توانید از خود دفاع کنید و آن‌ها را بکشید، ولی نباید زیاده‌روی کنید.

من دقیقاً سعی کردم این نکته را بگویم که به نظر معقول می‌رسد. گاهی که من می‌گویم همین الان در دنیای امروز حرف از بازدارندگی است. گاهی یک دولتی که قوی‌تر است، به این صورت عمل می‌کند که به محض اینکه کوچک‌ترین رفتاری به اصطلاح نافرمانی از گروهی که تحت فرمانش هستند دیده شود، سعی می‌کند حداکثر مجازات را تعیین کند تا جلوی نافرمانی‌ها را بگیرد. این چیزی نیست که ما مجاز باشیم انجام دهیم.

اگر مثلاً فرض کنید یک درگیری مرزی کوچک پیش آمد، شما نمی‌توانید بروید کشور طرف را اشغال کنید و بگویید من می‌خواهم ریشه این درگیری‌های مرزی در آینده را خشک کنم. شما در همان حدی که یک نفر تجاوز کرده، می‌توانید برخورد کنید. خداوند در اینجا تعهد می‌کند و وعده می‌دهد که اگر ظلم و ستمی بر شما وارد شود، اگر شما شدت عمل نشان ندهید و دوباره تکرار شود، می‌گوید «سمم بغی علی لگن سرن»، یعنی خداوند این را نخواهد گذاشت.

بگذارید بگویم که خیلی از موجودات خشنی نیستند؛ کما اینکه همه آدم‌هایی که در طول تاریخ قدرت داشته‌اند، این‌گونه عمل نکرده‌اند. حتی مسلمانان هم این‌گونه رفتار نکرده‌اند. از زمان خلفا، هر کسی که من می‌شناسم، شامل خلفای مسلمین هم می‌شود، آن‌ها اصلاً منتظر نمی‌ماندند که از طرف مقابل تجاوزی صورت بگیرد تا خودشان به طرف مقابل تجاوز کنند. آن‌ها ابتکار عمل داشتند و قبل از اینکه دشمنان بخواهند کاری انجام دهند، معمولاً در نطفه آن را خفه می‌کردند. در بسیاری از موارد، ابتکار عمل در دست آن‌ها بود.

ما باید به این حکم عمل کنیم که می‌توانیم بجنگیم و قتال کنیم، اما به همان اندازه که طرف مقابل از خود حرکتی نشان داد، ما هم واکنش نشان دهیم. این‌که وقتی به قدرت رسیدیم، بخواهیم بیش از حد عمل کنیم، درست نیست. این آیه جالب است که در زمانی نازل شده که جایگاه قرآن این‌گونه است و نظر آدم را جلب می‌کند. وقتی مومنین این آیه را می‌شنیدند، احساسشان این بود که همان اندازه که آیه نازل شده، انگار مومنین در موضع قدرت مطلق هستند و خدا به آن‌ها می‌گوید اگر کسی به شما ظلم کرد، در حالی که اصلاً این‌گونه نبوده است.

منظور آیه در آن زمان نزول، نه در حدی بود که مومنین فقط بتوانند جان خود را حفظ کنند در مقابل دشمنان بزرگ، بلکه این آیه بعد از اینکه مسلمانان مکر و فریب را کنار گذاشتند و کاملاً حاکم شدند و در دنیا قدرت گرفتند، معنی واقعی خود را پیدا می‌کند. شاید در زمان نزول آیه به نظر برسد که خیلی خوشبینانه است که بگوییم ما باید به دشمنی که به ما حمله کرده رحم کنیم و تعدی نکنیم، چه در موضع ضعف باشیم و چه در موضع قدرت.

به نظر من این آیه مطلقاً می‌گوید میزان برخورد ما با دشمنان باید در حد معقول باشد. دقت کنید که خشونت زیاد هم ممکن است از این آیه برداشت شود. اگر یک نفر یا دشمنی علیه جامعه دینی با خشونت بسیار زیاد عمل کند، مومنین این امکان را دارند که مقابله کنند. ما آیه‌ای نداریم که بگوید خشونت نکنید یا همیشه خشونت را کم کنید. بلکه می‌گوید مقابله به مثل کنید؛ یعنی همان‌قدر که از شما خواسته شده، اجازه داده شده است. نه اینکه فاصله زیادی باشد.

در ادامه آیه، مثلاً در حکم قصاص، قصاص به معنای این نیست که حتماً باید طرف را بکشید، بلکه اجازه داده شده، ولی توصیه این است که نکشید و عفو کنید. همیشه این‌گونه برخورد می‌شود. خداوند روزی نهایی را مقرر کرده است. من یک بار در مورد مسئله اعدام شنیدم که اعدام واجب نیست؛ یعنی فرض کنید در جایی واجب اعلام نشده که حتماً باید کسی کشته شود. اگر گناهی صورت گرفت، ما مجاز هستیم که قتل انجام دهیم و مجازیم خشونت به خرج دهیم، اما توصیه همیشه این است که اگر لازم نیست، این کار را نکنیم.

نکته این است که گاهی واقعاً لازم است. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که باید در مقابل موجوداتی که خشن هستند، واکنش نشان دهیم.

خشونت به خرج می‌دهند، دقیقاً از زبان زور گفتن و زور شنیدن چیزی نمی‌فهمند. وقتی با خشونت رفتار می‌شود، یک کرانی دارد و توصیه این است که اگر راه‌های دیگری هم هست، راه‌های دیگر را پی بگیرند. این موضوع از جنگ بین دوست، جامعه مسلمین و غیرمسلمین صدق می‌کند تا مسئله قصاصی که داخل خود جامعه اسلامی ممکن است به صورت قطبی صورت بگیرد و ظلمی رخ دهد. همیشه اولویت این است که اگر می‌توانیم عفو و رحمت را انجام دهیم و ضرری به جامعه و افراد نرسد، خب اولویت با این است. من فکر می‌کنم اینجا به وضوح هر که این آیه را بخواند همین را می‌فهمد که بلافاصله از این که این حرف‌ها را می‌زند، اولاً می‌گوید که از یک حدی آن‌ها خشونت ورزیدن نمی‌توانید بیشتر خشونت اعمال کنید. از طرف دیگر هم این می‌گوید که این لالا، عفو و ان غفور؛ همیشه باید یادمان باشد که خداوند اهل عفو و رحمت و غفران است و ما هم دوست داریم که همان‌طور که خداوند رفتار می‌کند، اگر یک نفر اشتباهی کرد، اصلاً یک لحظه، یک خطا یا یک ناهنجاری پیش آورداری جامعه و برای افراد، ما هم تشکیسمان این است که این چیزی نیست که اگر الان ورش کنیم تکرار کند، بلکه اگر عفو کنیم احتمال تکرارش کمتر حتی از مجازات شدن است. خب اولویت با این است که عفو کنیم.

بعد من جلسه قبل مقدمه این قطعه را گفتم که انگار یک بار دیگر ببینید از جایی که حکم قطع‌العضو آمده، بعد از حج اجازه قطع‌العضو صادر شده است. به طور مداوم فضای سوره این‌گونه است که به مومنین وعده نصرت الهی می‌دهد. اول صراحتاً می‌گوید، بعد تاریخ را مرور می‌کند که اجل الهی نیست و بعد از این که مجدداً مسئله مهاجرت و این حرف‌ها را می‌گوید، یک بار دیگر انگار آن حکم این است که می‌توانید مقابل مست بایستید. و دارد می‌گوید یک مجموع آیات می‌آید که از یک طرف، من دفعه قبل گفتم که استثنایی در کل قرآن هست، که یک تعداد آیه پشت سر هم هستند که همگی با اسمای دوتایی خداوند ختم می‌شوند، که در واقع پر از اسمای الهی هستند. این آیات به نظر می‌رسد که چیزی که دارند بیان می‌کنند این است که شما اگر اصلاً تاریخ را هم کنار بگذارید، تصدیق خداوند را بشناسید با نگاه کردن به نظام طبیعت، ما چگونه خداوندی را می‌شناسیم. بهترین راه شناخت خداوند این است که این جهانی که خلق کرده، مظهر اسما و صفات الهی است. از روی این چیزی که می‌بینیم باید بفهمیم که نظامی که در عالم وجود دارد، به ما می‌فهماند که خداوند چه صفات و اسمایی دارد. هر چه بیشتر جهان را بفهمیم، خداوند را بهتر می‌شناسیم. این آیات، آیاتی هستند که به نوعی از نشانه‌هایی که ما در اطراف خودمان به‌وفور می‌بینیم، به اسما و صفات الهی ارجاع می‌دهند و همه این آیات و نشانه‌هایی که دارند بررسی می‌شوند و صفاتی که دارند در مورد خداوند استنتاج می‌شوند، انگار یادآوری می‌شود. این‌ها از این نوع هستند، دست شما داریم، این‌ها از این نوع هستند که شما باید از اینجا بفهمید که خداوند حق را بر باطل پیروز می‌کند، بفهمید که خداوند شما را مثلاً رها نمی‌کند. کجا خداوند کسی را رها کرده؟ مثلاً در طبیعت، خداوند هیچ موجودی را که استعدادی دارد رها نکرده، که حالا شما را رها بکند. چرا فکر می‌کنید مثلاً؟

چه توهمی است که مومنان فکر کنند خداوند به آن‌ها توجه ندارد! کجا در جهان دیده‌ایم که خداوند به موجوداتی که خلق کرده توجه نکند؟ تمام آیات نشانه این است که خداوند به موجوداتی که خلق کرده، لطف و توجه دارد. همه آیات نشانه قدرت خداوند است. چه چیزی ممکن است انسان را به شک بیندازد که خدا من را یاری نمی‌کند؟ مومنان در مواقعی ممکن است چنین فکری کنند؛ اینکه اصلاً فکر کنند نظام آیات این‌گونه نیست که حق بر باطل پیروز شود. یکی این است که فکر کنیم نظام آیات این‌گونه نیست که حق بر باطل پیروز شود؛ یکی دیگر اینکه تصور کنیم خداوند توجهی به ما ندارد، گویی فراموش شده‌ایم، یا فکر کنیم خداوند قدرت ندارد. مثلاً در مقابل ما این‌قدر ضعیفیم که اگر خدا هم ما را کمک کند، باز هم نمی‌شود. چنین توهماتی ممکن است وجود داشته باشد. اما اگر واقعاً کسی خداوند را شناخته باشد و صفات او را بداند، می‌داند که این‌گونه نیست. سراسر دنیا نظامی دارد که در واقع حکم می‌کند و اگر آن را درک کنیم، می‌فهمیم که همیشه حق در مقابل باطل پیروز می‌شود، زیرا خداوند این‌گونه اراده کرده و قدرتش را دارد. حق و باطل همیشه در محضر خداوند حاضر هستند و خداوند همیشه به آن‌هایی که نسبت به مردم این فیدو دارند، لطف می‌کند؛ یعنی اصلاً این حالت لطف را دارد که به آن‌ها توجه کند، نیاز‌ها و استعدادهایشان را برطرف نماید.

من واقعاً نمی‌خواهم وارد بحث شوم، اما بارها این حرف را در کلاس زده‌ام که شاید اگر بخواهیم بگوییم مهم‌ترین آیات قرآن چیست — نمی‌خواهم بگویم مهم‌ترین آیات قرآن، چرا که این تعبیر خوبی نیست — اگر بخواهیم بگوییم که یک نفر در نهایت از قرآن چه معرفتی پیدا می‌کند، این است که خداوند را بشناسد. یک روایت معروف از حضرت علی علیه‌السلام است که می‌گوید خداوند در قرآن در کتاب تجلی کرده، ولی مردم نمی‌بینند. اگر یک نفر عمیق قرآن را بفهمد، از طریق قرآن باید با خداوند آشنا شود. این بالاترین چیزی است که اصلاً دین و همه کارهایی که ما می‌کنیم خلاصه قرار است به اینجا برسد؛ یک معرفتی نسبت به خداوند پیدا کنیم. اگر قرار است ما خدا را، اسما و صفات الهی را بشناسیم و با خداوند آشنا شویم، من اما این آیات را نمی‌دانم چند بار گفته‌ام؛ آیات مخصوصاً آن‌هایی که آخرشان به چنین تگ‌اندایی ختم می‌شود: «إن الله حکیم علیم عزیز حمید»، «إن الله علیم حکیم حلیم»، «إن الله لعفو غفور» و امثال آن‌ها. این‌ها آیات بسیار مهمی هستند، زیرا اگر این سوره‌ها را خوب درک کنیم و به این جاها که می‌رسیم آیه را خوب بفهمیم، انگار آن صفت در آنجا می‌افتد و چیزی گفته می‌شود که اگر این را خوب بفهمیم، باید بفهمیم خداوند غفور و رحیم است.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۶۰)

۞ ذَٰلِكَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِۦ ثُمَّ بُغِىَ عَلَيْهِ لَيَنصُرَنَّهُ ٱللَّهُ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌۭ

عربی

آرى چنين است، و هر كس نظير آنچه بر او عقوبت رفته است دست به عقوبت زند، سپس مورد ستم قرار گيرد، قطعاً خدا او را يارى خواهد كرد، چرا كه خدا بخشايشگر و آمرزنده است.

ترجمه فارسی فولادوند

این اسما که در قرآن، در کل جاهایی که خداوند اسم‌ها و صفاتش می‌آید، اگر عمیق آن قسمت قرآن را درک کنیم، شما باید بفهمید که خداوند رحمت دارد. شما باید این را درک کنید که در جهانی زندگی می‌کنید که آفریننده‌اش رحمت دارد. اگر از زندگی خودتان نگاه کنید، من می‌توانم در آفاق و انفس دیگر، ممکن است در زندگی خودم، در درونم، رحمت و غفران آفریننده خودم را ببینم. و یک چیز دیگر این است که در جهان بیرون هم مشاهده کنیم. قرآن...

لطف، خبر، غنا و رحمت در آیات پایانی، جایی که سوره می‌توانست تمام شود و

بیشتر به این دلیل که بین‌المللی می‌خواهد به جهان بیرون دست بزند، اشاره می‌کند که نظام عالم را درک کنید، دنیا را تماشا کنید و بفهمید که خداوند خدایی در جهان خلق کرده و اداره می‌کند؛ چه اسما و صفاتی دارد. بنابراین، مستقل از همه موضوعاتی که در قرآن مطرح می‌شود، احکام و حج و هر چیزی که گفته می‌شود، خود این آیات مرکزیت دارند. یعنی اگر من بگویم که کل سطرهای حج، مثلاً جاهایی که اسما و صفات برده می‌شود، از همه جای قرآن مهم‌تر است، حرف اشتباهی نزده‌ام. کل قرآن این‌گونه است. ما همیشه وقتی به جاهایی می‌رسیم که خداوند اسما و صفات خودش را نام می‌برد، باید تأمل کنیم و درک کنیم که نمی‌توانیم از این صفاتی که در واقع آنجا ذکر می‌شود، بی‌تفاوت عبور کنیم.

من واقعاً نمی‌خواهم وارد جزئیات شوم؛ فکر نمی‌کنم کار ساده‌ای باشد که بتوانم به سرعت این کار را انجام دهم. همین‌طور به طور اشاره می‌گویم، تصاویری که در این آیات می‌آید و اسمایی که ذکر می‌شود، مثلاً فرض کنید چیزی که خیلی در قرآن به عنوان آیات الهی زیاد تکرار می‌شود، مثل شب و روز، این آیه که واضح بیان می‌کند جهان مدارش حق است، این که حق واقعی می‌ماند و باطل از بین می‌رود. این را لازم نیست که من پیامبری بیاید و به من وعده بدهد؛ اگر به جهان دقت کنم، این که چیزی به اسم حق در جهان وجود دارد، حقیقت است و اوهام و باطلی وجود دارد که مثل کف و آوه است. من این را باید درک کنم.

در چنین جهانی، معلوم است که کفر در مقابل ایمان باید از بین برود و مومنان باید این انتظار را داشته باشند که در مقابل کسانی که ایمان ندارند، پیروزی به دست آورند. بنابراین، نظام عالم این‌گونه است که بر اساس حق است و در قرآن به صراحت گفته می‌شود که حق می‌ماند و باطل از بین می‌رود. بارها چنین چیزی را باید دیده باشیم. اینجا ذکر می‌شود که ان الله ها وان حق؛ یعنی خداوند و این را بارها گفته‌اند که این آیات نمی‌گویند که خداوند نصرت در حق ان الله ها وان حق است. آن چیزی که شما در عالم به عنوان حق می‌شناسید، خداست. یک جور آشنا شدن با حق، آشنا شدن با خداست. انسان‌هایی که به حقیقت نزدیک‌اند، به یک معنایی به خدا نزدیک‌اند؛ حتی اگر در خداشناسی‌شان مفهوم خدا نباشد، ولی نزدیک بودن هستی‌شان به حقیقت، یک جور نزدیک بودن به خداست.

آیه دوم ما، زالکا به ان الله و بلحق، ارتباطش با وعده پیروزی مشخص است. ان الله و بلالیولکبیر، خداوند است؛ یعنی چرا حق بر باطل علی و کبیر است؟ علی یعنی علو داشتن. چرا حق بر باطل پیروز می‌شود؟ باطل از بین می‌رود. خداوند برتری خودش را در واقع این‌گونه احراز می‌کند. خداوند تنها موجود این عالم است که به حق برتری طلب است و به حق تکبر دارد؛ چون بزرگ است و تکبر دارد. من همیشه می‌گویم که من از این صفت خداوند خیلی خوشم می‌آید. معمولاً مردم صفت مثلاً جبار را جبار یک جوری می‌دانند که یعنی با جبر مسائل را پیش می‌برد به آن چیزی که می‌خواهد پیش ببرد. خب، خیلی خوب است؛ من که خیلی راضی‌ام. همیشه از خداوند می‌خواهم که امور را پیش ببرد. من فکر می‌کنم اگر خداوند امور من را پیش ببرد، خب، بهتر است؛ اینجا خودم که ارزش مثلاً ندارم.

این بسیار خوب است که خداوند در بسیاری از موارد، بیش از ۹۹.۹ درصد کارهای ما را پیش می‌برد. ما چندان اراده‌ای نداریم و به نوعی زندگی‌مان به سمتی هدایت می‌شود و همه این‌ها در واقع به گونه‌ای از جانب خداوند است که ما کارها را انجام می‌دهیم. قوانینی در جهان قرار داده شده که ما نمی‌توانیم آن‌ها را نقض کنیم. این بسیار خوب است. کاش تعداد چیزهایی که به خود انسان در اختیار گذاشته می‌شود، کمتر بود؛ حتی کمتر هم می‌شد بهتر بود. بله، باید خودآگاهی داشت که چه چیزی مهم است؟ در مورد اینکه چه چیزهایی اهمیت دارد، توضیحات مهم است. بله، نزدیکی به این درک خیلی مهم است؛ نزدیکی به حقیقت بسیار مهم است. نمی‌توانید از این درک دور شوید؛ باید بتوانید به گونه‌ای باشید که درک شما به حقیقت بسیار نزدیک باشد و خداوند را نادیده نگیرید. اما می‌خواهم بگویم که مستقل از اینکه من نام خداوند را بدانم، درک حق و حقیقت نوعی شناخت خداوند است. یعنی اگر یک انسانی نسبت به هر... یک حرفی که مرحوم متحری در کتاب «عدل الهی» می‌زند، من یک یا دو بار این کتاب را مطالعه کرده‌ام، حرفی درباره معنای مسلمان و مسلم می‌زند. او می‌گوید مسلم یعنی کسی که...

جالب این است که همیشه شما سوال می‌کنید؛ مثلاً وقتی من یک حرفی می‌زنم، بعد کسی که جواب شما را می‌دهد، نمی‌داند. یادم آمد که دفعه قبلی هم وقتی گفتم اسلام یعنی تسلیم بودن در مقابل حق، همیشه این نکته مطرح می‌شد. تعریف اسلام این است که مسلم یعنی کسی که در مقابل حق تسلیم است. یعنی اگر ویژگی یک آدم مسلم این باشد که اگر به فهم حقیقت برسد، چه به نفعش باشد و چه به ضررش، در مقابل حقیقت تسلیم می‌شود. قلبش در مقابل حقیقت حالت انکار ندارد و مقاومت نمی‌کند.

حالا لزوماً کسی که این ویژگی مسلم بودن را دارد، مثلاً مسلمانی است؛ نه، ممکن است مسیحی باشد یا اصلاً دینی نداشته باشد، ولی در همان مقداری که حقیقت را درک کرده، تصمیم گرفته است. بعد مثال می‌آورد که دکارت در جایی نوشته است: «من مسیحی هستم، چون در بین ادیان که من شناختم، بهترین دین مسیحیت بود؛ ولی منکر این نیستم که شاید در ایران دینی وجود داشته باشد که من از آن بیشتر و بهتر از مسیحیت بدانم.» این حرف واقعاً درست است؛ شاید در ایران چنین دینی وجود داشته باشد. شاید مرحوم مطهری هم به همین دلیل خوشش می‌آمد؛ یعنی احساس مرحوم مطهری این بود که شاید اگر اینجا به دنیا آمده بود، حقیقت را می‌دید و می‌پذیرفت. حالا آنجا به دنیا آمده و در یک دین دیگر تعلیم یافته است و حقیقت را پذیرفته است.

برای من شخصاً، شخصیتی مثل میلتون که مسیحی است و تسلیس را نمی‌پذیرد، جالب است. فرض کنید کسی در قلب جهان مسیحیت به دنیا آمده و تربیت شده، ولی چیزی را که احساس می‌کند حقیقت نیست، نمی‌پذیرد. یعنی بلاخره آدمی که تسلیس را می‌پذیرد، باید در مسلم بودنش خللی باشد. چطور تسلیسی را پذیرفته‌اند که معنایش خیلی روشن نیست؟ بعضی‌ها ممکن است؛ من بارها این را گفته‌ام؛ در مورد مسیحیان موجود، مسیحی داریم که اساس دینش تسلیس است؛ مثلاً یک کشیش را تصور کنید که هر بار بالای منبر می‌رود، حرف از تسلیس می‌زند. یک کشیش دیگر هم هست که همیشه درباره خداوند و نعمت‌های خداوند صحبت می‌کند و خیلی هم به این سه‌گانه بودن و این‌ها گیر نمی‌دهد که غلط است، ولی در حرف‌هایش خیلی هم به این مسائل نمی‌پردازد.

حقیقتاً من فکر می‌کنم آدمی که اهل حق است، تسلیس چیزی نیست که وقتی کسی دفعه اول نمی‌فهمد، خیلی هم پیروبینی کند و به آن اهمیت بدهد. آدم‌هایی که تسلیس را خیلی مهم می‌دانند، در واقع یک عقیده را می‌پذیرند، چون استدلال پشت آن نبوده است. در هر جای دنیا، حتی همین جایی که ما هستیم که دکارت نبود، دینی که به ما عرضه شده، یک عالم چیزهای غلط هم در آن هست. اگر آدمی اساس دینش تشریحش یکی از غلط‌ترین چیزهایی باشد که در تحلیل‌های دینی ما هست، خب آن آدم مشکل دارد و حق و باطل را تشخیص نمی‌دهد.

من هر دفعه این حرف‌ها را که می‌زنم، می‌گویم غافل نباشیم که دو چیز مهم وجود دارد: تشخیص حق. یک انسان باید حق را بشناسد و تصمیم بگیرد. آدمی که حق را نمی‌شناسد، مشکل دارد که بگوید؛ و آدمی که حق را تا حدودی می‌شناسد ولی تصمیم نمی‌گیرد، مشکل دارد. بنابراین اینکه فقط به این نگاه کنیم که در نقدار حقیقتی که شناخته شده‌تر است، این یک...

واقعاً این مرحله همه‌چیز نیست. اگر یک آدم در اوج باشد، همه حقیقت را می‌بیند و تصمیم‌گیری‌اش نیز بر اساس همه حقیقت است، مانند ابراد. به هر حال، این که شما می‌پرسید خداگاه بودن در مقابل این که حق همان خداوند مهم است یا نه، خود یک حقیقت دیگر است. یعنی این که من بفهمم چیزی که به عنوان حقیقت در جهان هست، مفهوم حقیقی است که ما در مقابلش قرار داریم؛ همان آفریننده جهان است. این خودش حقیقت بزرگی است. اگر کسی نفهمد که همین‌گونه است و حس خوبی نسبت به درست و غلط داشته باشد، خب تا یک جایی می‌شود گفت که در مرحله دوم آدم خیلی ضعیفی نیست و خوب است. همین که در مقابل درستی و نادرستی تسلیم مطلب باشد، خوب است، ولی ممکن است شناختش ضعیف باشد و ممکن است خیلی چیزها را درک نکند که آن‌ها هم مانند حقیقت هستند، فقط مثل عمل نیستند. تصمیم دادن در مقابل حق نیست. مرحوم و تریم جایی که این را نقض می‌کند، اصلاً می‌گوید که دکارت نظر من مصنفه بلکه خدا قاف ندارد.

می‌توانم با اطمینان بگویم که کجا باید بگویم که به شما چیزی نگفته‌ام؟ من فکر می‌کنم جواب تکراری این است که وقتی حقایق بسیار روشن هستند، من این را بارها گفته‌ام که در قرآن مبنای این بحث‌ها همین است که خداوند و معاد حقایق واضحی هستند. بنابراین، اگر در مرحله شناخت از یک حدی ضعیف‌تر باشید، دچار مشکل می‌شوید. یعنی این موضوع این‌گونه است که... فرض کنید کسی در این دنیا زندگی کند و نفهمد که خدایی وجود دارد، نفهمد که معادی هست و هیچ حسی نسبت به این نداشته باشد. یعنی واقعاً باور کند که وقتی این زندگی تمام می‌شود، به جایی دیگر می‌رود. چنین فردی دچار مشکل است. این‌گونه نیست که من بگویم حالا در چه جامعه‌ای به دنیا آمده است. ببینید، من فکر می‌کنم روی این موضوع بارها تأکید کرده‌ام. قرآن از این به بعد چه می‌گوید؟ آیا تحمل و مدارا دارد؟

تصاحب دارد؛ یعنی مهم نیست اگر کسی در جامعه یهودی شده باشد، ولی اگر کسی به خدا اعتقاد پیدا نکرده باشد، منکر خداوند یا معاد باشد، مثلاً کسی که باور دارد زندگی همین است و می‌می‌ریم و پودر می‌شویم و همه چیز از بین می‌رود، این اصلاً طبیعی نیست و دچار مشکل روانی است؛ یعنی در حدی مشکل دارد که باید آنجا پاسخگو باشد و مجازات می‌شود. دو چیز در قرآن وجود دارد: یکی حس این که آفریدگاری وجود دارد، خدایی هست؛ و دیگری حس این که ما در مقابل اعمال خود مسئولیم و روزی باید جواب بدهیم. این‌طور نیست که هر کاری کردیم و بعد برویم و همه چیز از بین برود. این‌ها آن‌قدر فطری هستند که اگر کسی به این‌ها اعتقاد نداشته باشد، یعنی چیزی در فطرتش کم است و قابل مجازات است.

در مورد حقایق دیگر، مثل اینکه کدام دین درست است، یعنی مثلاً نبوت اگر به معنای نبوت خاص بگیریم، بهترین دین کدام است، نسبت به این موضوع تساهل وجود دارد. کسی را به این دلیل که مثلاً فرض کنید یهودی بوده در طول زندگی‌اش، مجازات نمی‌کنند؛ اگر یهودی خوبی بوده، مگر همان جایی که در سوره آل عمران آمده، کسی می‌فهمد که الان این دین، دین خداست و باید به آن ایمان بیاورد. اگر به دلایل مادی ایمان نمی‌آورد، منکر می‌شود که من فرستاده شده‌ام. در نهایت، به عنوان کسی که در یک جامعه زندگی می‌کند، ممکن است ایمان آوردن یا اعلام ایمان برای من سخت باشد؛ مثلاً حس خوبی به آن نداشته باشم، احساس کنم از پدر و مادرم، از اجدادم دور شده‌ام، خیانت کرده‌ام؛ به هر دلیلی بفهمم که این حقیقت است و ایمان نیاورم، این مجازات دارد.

مثل مگس و قدرناشناسی نسبت به خداوند، رسالت، عبادت و جمع‌بندی شریعت

اما ادعای قرآن این نیست که تشخیص دین کار ساده‌ای است. یکی از آقایانی که گاهگاهی در تلویزیون بحث‌های محاسباتی می‌کند، مجدی از او پرسید که خب الان به لحظه این که مثلاً شیعه است یا نیست، بدیهی نیست که یک نفر مجازات شود و اگر شیعه نباشد، گوبر و آخوا باشد. بالاخره دیدگاه‌هایی وجود دارد که کسی نمی‌فهمد. همین الان هم خیلی از جوان‌ها تحقیق می‌کنند و ممکن است نفهمند. می‌گفت نه، کامل هم واضح نیست؛ مثلاً شیعه، شیعه اسماعیلی خیلی با قاطعیت می‌گفت که تصفیه شیعه اسماعیلی نفهمیده، مثلاً باید بگویند شنیده‌اید دیگر. می‌گویند که غیرشیعه مثلاً می‌رود جهنم. مسیحی‌ها که قرن‌هاست تصفیه شده‌اند، این بار جهنم رفتن‌شان به خصوص به آن‌ها نیست، به خصوص به سنی‌ها و این‌ها است که آن‌ها می‌روند. در شیعه هم آن‌هایی که اصلاً هشتگی نیستند، می‌روند. آره دیگر، چند نفر فکر کنند، باقی می‌مانند.

من روی این بارها تأکید کرده‌ام؛ خیلی مهم است که ما چه حقایقی را واضح فرض کنیم و بگوییم که واجب است همه این حقایق را بدانند. در قرآن حداقل ایمان به خداوند و ایمان به این که این جهان آخرش می‌می‌ریم، خلاف فطرت است اگر کسی فکر کند مثلاً همین زندگی است و هر کسی هر کاری کرد، بعد همین می‌رود. این‌طور دردسر به وجود می‌آید. یک آدم باید خیلی منحرف شده باشد که چنین عقیده‌ای در دلش باشد. بنابراین حتماً کارهایی کرده که به اینجا رسیده است. آدمی نرمال این را در دلش ندارد.

نشسته که ما داریم در دنیایی زندگی می‌کنیم که این‌قدر باید از نظام عالم دور شده باشد که چنین چیزی باورش شود؛ یعنی این‌قدر دیده را بسته‌اند که آدم‌ها به صورت رندوم می‌آیند و رندوم می‌روند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. در نهایت می‌شود که آمد، مگستی، پدید ناپیدا است. من آن مگست را هم این‌گونه احساس نمی‌کنم، چه برسد به اینکه فکر کنم آدم مثل مگست است؛ و بعد مگست هم هیچ نیست. فکر می‌کنم مگست هم خیلی حساب و کتاب در زندگی‌اش دارد. حالا بگذاریم این در حال نکته‌ای که این آیات مسئله حق و باطل در آن هست، مسئله و همراه با این در واقع برتری حق و باطل است؛ به دلیل اینکه خداوند صفتی دارد که در واقع اولوف دارد و به این دلیل که خداوند ناهق را و باطل را از بین می‌برد و جانشینش می‌شود. یا مثلاً فرض کنید خداوند از آسمان آب می‌فرستد و فتوس به هل عرض و مخزره و زمین سبز می‌شود. این نلاها لطیف و خبیر است؛ مثل اینکه یک زمین خشکی است ولی در آن دانه‌هایی هست که استعدادی در رویش دارند. خداوند می‌داند که زیر زمین اگر کوچک‌ترین چیزی باشد که امکان رویش داشته باشد، خداوند می‌داند، خبیر و لطیف است و لطف دارد و برای همین است که مثلاً باران می‌آید و شما می‌بینید که همه آن استعداد‌ها شکوفا می‌شوند. چطور ممکن است در چنین دنیایی که پدیده‌ها همه این‌گونه هستند، شما فکر کنید که مثلاً خداوند شما را فراموش کرده و به شما لطف ندارد؟ معلوم است که خداوند نسبت به همه موجودات لطف دارد. یا مثلاً فرض کنید این که خیلی واضح است: «لَهُمَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّـهَ لَهُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۶۴)

لَّهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَهُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ

عربی

آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ اوست، و در حقيقت، اين خداست كه خود بى‌نياز ستوده‌[صفات‌] است.

ترجمه فارسی فولادوند

. خداوند نیازی به کسی ندارد و در آسمان‌ها و زمین ستایش شده است. این بی‌نیازی خداوند اگر کسی این را درک کند و قدرت خداوند و لطف خداوند همراه با بی‌نیازی خداوند، این‌ها نشانه‌هایی است که باید درک کنیم که خداوند نسبت به مثلاً مومنین کمک می‌کند و پیروزشان می‌کند. و مثلاً در نهایت می‌گوید که عالم‌تر از آن است که سخن خره باشد، لیکن ما فرعرز باید از نعمت‌های خداوندی که خداوند حتی در کشتی، مثلاً فرض کنید در دریا‌ها، برای شما قرار داده است، برای اینکه راحت باشید در این ناز مهمت انسان‌ها دارند زندگی می‌کنند و خداوندی روبرو هستند که ناصر، رئوف و رحیم است. خداوند رئوف و رحیم است. چطور ممکن است باز نسبت به مؤمنین، مثلاً رحیم بودن، مخصوصاً صفتی است که معمولاً نسبت به مؤمنین به کار می‌دهد، چطور ممکن است من درک نکنم که باید چنین خداوندی سرکار داشته باشم و فکر کنم خداوند من را فراموش می‌کند و می‌گذارد مثلاً از بین بروم؟ در حالی که ایمان آوردن این‌ها یک مجموعه است؛ در واقع مثل برهان آوردن، تأکید کردن روی نظام عالم و صفاتی که ما از خداوند در عالم می‌توانیم ببینیم؛ و اینکه اگر این‌ها را درک کنیم باید مطمئن باشیم که خداوند ما را راهنمایی کرده و اگر از حق پیروی کنیم، خداوند ما را بر باطل پیروز می‌کند. یک جوری من گاه‌گاهی در سوره‌ها یک حرف را می‌زنم و به آخرهای سوره که می‌رسد، گاه‌گاهی پیش می‌آید که آدم می‌تواند فکر کند که سوره می‌توانست اینجا فهم بسیار، مثلاً اگر قرار باشد در این سوره ما با حج و عبادت دست جمعی و علنی و آشکار کردن ایمان توحیدی آشنا شویم...

بشین، خب، آن مقدمه خیلی ضروری و خوب است. مؤخره‌ای که مطرح شد، جهاد بود که خیلی خوب بود؛ مثلاً تحصیل و جهاد بویه، همه این‌ها با همدیگر یک جور وحدت دارند. آدم فکر می‌کند که خوب است که همه این‌ها ذکر شده‌اند و جایی هم، مثلاً، فرمودند وعده نصرت هم داده شد و دلایلش هم گفته شد؛ هم دلایل تاریخی که عملاً همیشه مومنان در راه حق بر باطل پیروز بوده‌اند و هم به دلیل شناختی که از خدا داریم، باید این ایمان را داشته باشیم. شاید به نظر برسد که اینجا یکی از جاهایی است که آدم احساس می‌کند بحث سوره می‌تواند تمام شود و واقعاً اگر از این به بعد نگاه کنیم، یک جور به نظر می‌آید که به خلاصه می‌رسد؛ یعنی دقیقاً از حالا یکی دو آیه که دوباره مثلاً حج و این‌ها را مطلع می‌کند، می‌توانیم مثل خیلی وقت‌ها سوره‌ها را با آیاتی تمام کنیم که خیلی کلی هم هستند.

مثلاً فرض کنید اگر سوره هشت با اسمای الهی که پشت سرم فکر می‌کنم، تمام می‌شود، خیلی لازم نیست که من دنبال این باشم که ببینم چرا این سوره مثلاً این اسما آخرش آمده است. من بارها گفته‌ام که ذکر مسئله توحید و معاد، جزو اهداف قرآن هستند؛ خیلی لازم نیست که دنبال این باشیم که چرا خداوند مثلاً در اینجا حرف از توحید و بقیه چیزها زده است. ممکن است دنبال دلیلش باشند که این حکم چرا اینجا گفته شد، چرا فرام واقع تاریخی اینجا اشاره شده است، ولی اینکه خداوند یک آیه توحیدی را بارها در میان آیات می‌آورد، مثلاً فرض کنید در یک داستان یا یک آیه، ذکر توحید و تثبیت خداوند است، این آیات آیاتی هستند که هدف قرآن‌اند. بنابراین شما می‌توانید هر جایی که چنین جایگاهی هست، آن را ببینید.

من در پایان این سوره، از این به بعد، به نظر من نقطه مهمی که شاید وجود دارد این است که به آخر سوره نگاه کنید؛ از جایی که می‌گوید «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» با فتوا برمی‌گردد نسبت به مومنین. در این سوره، یک حکم به طور مطلق با تأکید زیاد، حکم رفتن به حج و بعد متاقباً قتال کردن آمده است. در این سوره، یک جور خالی از ذکر این است که نماز بخوانید، زکات بدهید؛ همیشه در قرآن آن احکام اصلی به طور واقع یک جور ذکر می‌شوند. اگر من بگویم پایان سوره چه کاری انجام می‌دهد، پایان سوره مسئله حج را مطرح می‌کند و انگار در کل شریعت می‌شود. انگار ما نباید این‌طور فکر کنیم که یک سوره‌ای که فقط در آن حکم حج آمده است، انگار یک جور احساس تخصصی در آن وجود دارد.

پایان این سوره، مخصوصاً این آیات آخر را که نگاه کنید، اصلاً جدا شوید از اینکه در این سوره حکم حج آمده و از مومنین خواسته شده که یک عبادت جمعی را انجام دهند. این حرف‌ها آیات کاملاً کلی هستند؛ مثل اینکه وضوح کلیه مومنین را دارد ذکر می‌کند: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ارکَعُوا واسجدُوا واعبدوا ربکم وافعَلوا خیرًا لکم». حج یک عبادت است در میان عبادات، عباداتی که از ما خواسته شده و اینجا مخصوصاً و جهاد، دو فقهی از جهاد دین اسلام در میان ادیان ابراهیمی و حکم حج در میان کل شریعت، اینجا یک جور کلیت دارد می‌دهد؛ زیادی مثل این است که رفتیم از جایی شروع کردیم در مورد یک مسئله خاص، مسئله عبادت جمعی و امکان جهاد.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۷۷)

يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱرْكَعُوا۟ وَٱسْجُدُوا۟ وَٱعْبُدُوا۟ رَبَّكُمْ وَٱفْعَلُوا۟ ٱلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ۩

عربی

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، ركوع و سجود كنيد و پروردگارتان را بپرستيد و كار خوب انجام دهيد، باشد كه رستگار شويد.

ترجمه فارسی فولادوند

غُتالی که بعداً پیش می‌آید دست شده است. حالا این پایان سوره، یکی یک صفحه و خورده‌ای است. به‌گونه‌ای انگار سوره حج در منظومه کلی عقاید و احکام ما، یعنی در نهایت، انگار سوره نمی‌شد تمام شود و این آیه نیاید که فِعقیم و صلاة و عطا زکاتی که مهم‌تر از حج است. چطور من جایی از شریعت یاد کنم ولی نگوییم که باید نماز بخوانیم که اصل است، مثلاً حکم اصلی شریعت این است که باید زکات بدهیم. یک‌جوری اگر بخواهیم بگوییم که چرا سوره آنجا تمام نمی‌شود، سوره اگر آنجا تمام شود، زیادی به یک حکم خاص پرداخته است و انگار این ضرورت وجود دارد که این احکام حج و جهاد که یک حکم بیشتر اجتماعی است، در کنار احکام فردی که به نوعی مهم‌تر هستند و ریشه در روح شریعت دارند، یعنی اخلاق، باید ذکر شود. این‌طور نیست که فقط ما مثلاً فرض کنید یک جایی یک حکمی داشته باشیم و شما آن احکام اصلی را کنار آن نداشته باشید.

این آیات اولاً حج را در شریعت اسلام در کنار شریعت‌های دیگر ذکر می‌کند که همه امت‌ها برای آن مناسک قرار داده‌اند؛ مثل این که حج چیز خاصی در شما نیست. یهودی‌ها حج داشتند و می‌رفتند در همان حیکل سلیمان مناسک خود حج، یعنی مناسک انجام می‌دادند. مناسک یعنی آیین‌هایی که مثلاً دشوار است. همه امت‌ها مناسک‌هایی داشتند که مناسک خاصی که در اسلام اینجا ذکر شده و از ما خاص شده، حج است. و فلا یونسوا الیوم حجهم و فلا یونسوا الیوم حجهم. این بیشتر به نظر می‌رسد که مناسکی که در واقع ذکر شده، مناسکی در ادیان ابراهیمی است که ممکن است مورد مناقشه باشد. مثلاً فرض کنیم یک مناقشه طبیعی؛ یهودی‌ها می‌توانند بگویند که خداوند از ما خواسته که آنجا حج بگذاریم، شما در جای دیگری می‌روید.

در نهایت اینکه احکامی ذکر شده و مجادله تمام این سوره، مرتبه این حس وجود دارد که وقتی خداوند دین را می‌فرستد، آدم‌هایی هستند که مقابله می‌کنند، مجادله می‌کنند و مقابل دین می‌ایستند که احاله داده می‌شود و در آخرت به آن‌ها رسیدگی می‌شود. بعد ذکر توحید در این آیات هست؛ این عقیده اصلی که ذکر توحید این‌گونه است که از یک آیه‌ای که خیلی تأکیدش روی این حالت انزجار آدم‌هایی است که در واقع مشتاق نیستند در مقابل توحید، که خیلی به نظر من واقعاً درک این حالت انزجار مهم است. چه چیزی؟ بارها در قرآن آمده که این‌ها از خدای یکتا حالت انزجار به آن‌ها دست می‌دهد. این آیه‌ای که هر وقت حرف از ماجرای بت‌پرستی بنی‌اسرائیل می‌آید، می‌گوید: «قشر بود فی غلوب همال اج». ما باید متوجه باشیم که شرک یک طعمی دارد که آدم‌هایی که این طعم را می‌چشند، توحید برایشان ناگوار می‌شود. شما وقتی یک عمر پدر و پسر و روح‌القدس را کنار همدیگر مثلاً با رابطه داشتید، ستا را یکی کردند، برایتان ناگواری است؛ اصلاً مستقیماً در مقابل خدای احد و واحد نامتناهی قرار گرفتن ناگواری است. در حالی که آدم می‌تواند با موجودات بینابینی که خیلی هم نامتناهی نیستند سر و کار داشته باشد، مشرک است.

حالا یکی این است که در مثلاً کلامشان این‌گونه است که می‌گویند ما چند تا خدا را بگذاریم، یک‌دانه خدا را بپرستیم؛ کثرت‌گرایی دیگر. من ده تا دارم، مثلاً تو می‌گویی که ده تا را بگذار کنار، یک‌دانه خدا را جانشین بکن. این علاقه به کثرت، علاقه به انس است.

ارتباط داشتن با موجوداتی که خدا نیستند، مثلاً انسان‌ها، سطح پایین‌تری دارد. مثلاً مسیح، انسانی که فرمانش را به جای خدا به مسیح نسبت داده‌اند و همیشه انسان را مقابل خود فرض کرده است. مجسمه‌ای ساخته‌اند و به آن نگاه می‌کرده‌اند، انگار که به خدا نگاه می‌کنند. این‌که بگوییم مجسمه را کنار بگذارید، خدایی نیست؛ خدا موجودی نامتناهی است. این موضوع برای من تلخ است. آیه‌ای در قرآن هست که برایم جالب است و شاید بیشترین تأکید در قرآن را دارد. می‌گوید: «وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ يَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْغَيْظَ» یعنی در چهرهٔ کسانی که کفر می‌ورزند، حالت انزجار و خشم پیدا می‌شود. این افراد چنان حالت انزجاری دارند که می‌خواهند جلوی کسی را بگیرند که آیات الهی را ذکر می‌کند. منظور از آیات الهی، نشانه‌های خداوند در جهان است؛ مثلاً وقتی کسی از توحید سخن می‌گوید. قبل از این آیه، خداوند می‌فرماید

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۷۱)

وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِۦ سُلْطَٰنًۭا وَمَا لَيْسَ لَهُم بِهِۦ عِلْمٌۭ ۗ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِن نَّصِيرٍۢ

عربی

و به جاى خدا چيزى را مى‌پرستند كه بر [تأييد] آن حجّتى نازل نكرده و بدان دانشى ندارند، و براى ستمكاران ياورى نخواهد بود.

ترجمه فارسی فولادوند

که اشاره به حال کسانی دارد که مشرک هستند و غیر خدا را می‌پرستند. این آیات سه بار در این سوره آمده است که کسانی که غیر خدا را می‌پرستند، در واقع مشرکند و این حالت انزجار و انکار در آنان دیده می‌شود. خوشی و لذتی که در شرک هست، تعمیق و تثبیت آن است، اما شرک با توحید قابل مقایسه نیست؛ توحید مطمئناً گواراتر است. اما وقتی به تعمیق شرک عادت کنید، خدای نکرده ترک آن و گرایش به توحید ممکن است دشوار و نابارور باشد.

سپس مسئله‌ای در تحقیر شرک و مشرکان ذکر می‌شود که فکر می‌کنم همه شما این آیه را در مناسبت‌های مختلف شنیده‌اید. می‌گوید

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الحَجِّ، ۷۳)

يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌۭ فَٱسْتَمِعُوا۟ لَهُۥٓ ۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ لَن يَخْلُقُوا۟ ذُبَابًۭا وَلَوِ ٱجْتَمَعُوا۟ لَهُۥ ۖ وَإِن يَسْلُبْهُمُ ٱلذُّبَابُ شَيْـًۭٔا لَّا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ ٱلطَّالِبُ وَٱلْمَطْلُوبُ

عربی

اى مردم، مَثَلى زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مى‌خوانيد هرگز [حتى‌] مگسى نمى‌آفرينند، هر چند براى [آفريدن‌] آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمى‌توانند آن را بازپس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.

ترجمه فارسی فولادوند

یعنی کسانی که غیر خدا را می‌خوانند، حتی قادر نیستند یک مگس خلق کنند، هرچند که همه با هم جمع شوند. این‌ها با کسانی که غیر خدا را می‌خوانند قابل مقایسه نیستند؛ همه چیز در دست خداست. خداوند روزی می‌دهد و می‌گیرد و هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی را از خدا بگیرد یا پس بگیرد. این آیه تمثیلی است برای نشان دادن حقارت غیر خدا؛ هرچه در عالم هست، خداوند خلق کرده و خداست که قدرت دارد. همه موجودات، چه طالب باشند و چه مطلوب، در برابر خداوند ضعیف‌اند و قدرتی ندارند.

در نهایت، این آیات به خطبه‌ای اشاره می‌کنند که حضرت یوسف در زندان می‌خواند و می‌گوید: «إِنَّا كُنَّا نَخْتَصُرُ بِاللَّهِ» که اشاره به ابراهیم، اسحاق و یعقوب دارد. ما انسان‌ها چه شادی بزرگی داریم که خداوند این‌گونه مقرر کرده است که فقط با خودش سر و کار داشته باشیم. مثلاً می‌شد تصوراتی که وجود دارد، مانند این‌که ما با خود خدا سر و کار نداشته باشیم و واسطه‌ای پیش خدا ببریم یا فکر کنیم که...

برای بار دیگر بریم پیش آن یکی، برای مثال آفتاب بریم پیش این یکی. نمی‌دانم، اگر رزق می‌خواهیم، از کسی صدا بزنیم، اگر کار می‌خواهیم، این تغییر نیز برای انسان باید لذت‌بخش باشد. حضرت یوسف ابراز خوشحالی می‌کند و می‌گوید این از فضل خداوند بر ماست که لازم نیست به کسی جز خدا مراجعه کنیم. این که به غیر از خدا مراجعه کنیم، نوعی قدرنشناسی است. خداوند در واقع به ما می‌گوید که مستقیم با خود من تماس بگیریم. حالا مثلاً برسیم به کسی، چقدر عبث است که یک نفر برود و فکر کند که واسطه وجود ندارد. اگر وجود داشت، مثلاً فکر کنید دنیا طوری بود که خداوند می‌گفت: «یا بیایید پیش من یا بروید پیش آن بوت»؛ خب یک آدم است، اگر دیوانه نباشد، می‌رود پیش خدا. دیگر برای چه برود پیش یک موجود متناهی درجه دوم، مثل اینکه... شاید بعضی از مردم این کار را می‌کنند، مثلاً می‌گویند مزاحم خدا نشویم، می‌روند پیش معاون. مثلاً به جای اینکه پیش رئیس اداره بروند، می‌گویند رئیس وقت ندارد، حالا رئیس خودش اداره را بکند، من دوست دارم می‌گویم پیش من بیا، ولی می‌گویند نه، ما همان دوست داریم پیش معاون باشیم. خداوند خوشبختانه معاون ندارد؛ یعنی نفر دوم وجود ندارد که کسی را نفر دوم قرار بدهد. این را با خداوند نامتناهی مقایسه کنید. خدا به ما این لطف را کرده که مستقیماً با خود خدا در تماس باشیم و این نهایت قدرنشناسی است که ما قدر خداوند و نعمتی که به ما داده شده نشناسیم و بخواهیم مثلاً از موجودات واسطه استفاده کنیم. نهایتاً آیاتی وجود دارد که من قبلاً گفته‌ام، شاید بار دیگر لازم نباشد جزئیات را بگویم، که خداوند ملائکه و انسان‌ها را به عنوان رسول می‌فرستد. در واقع دارد یادآوری می‌کند که نبوت وجود دارد؛ از عالم بالا به سمت پایین، رسالت‌هایی وجود دارد که خداوند به مردم دستور می‌دهد و از مردم می‌خواهد که به نوعی از حق تبعیت کنند. بعد این مجموع آیات می‌آید که به نظر من، نوعی انتهاییه است که کل این سطر را وصف می‌کند، به آن احکام کلی شریعت، نه حتی احکام کلی شریعت، بلکه چیزی فراتر از نص شریعت. وقتی مثلاً می‌گوید «ورکعوا واستجدوا وعبدوا ربکم»، عبادت بنایی کلی شریعت چیست؟

سؤال دربارهٔ توسل و مرز توحید و شرک

شریعت راهی است که به طور مشخص برای ما روشن شده است تا از این طریق با انجام این اعمال عبادت کنیم. این شریعت، چیزی کلی‌تر از هر حکم خاصی است؛ خداوند ما را به عبادت و انجام کارهای خیر دعوت می‌کند. این یک مفهوم کلی‌تر از هر حکمی است که می‌گوید کار خوب انجام دهید و فعال باشید تا شاید موفق شوید. ما به این دعوت می‌شویم که جهاد کنیم و در راه خدا تلاش کنیم. شاید مناسبت این موضوع این است که در این سوره احکام سخت‌تری مطرح شده است؛ مانند حج، جهاد و هجرت که همراه با زحمت‌هایی برای انسان است. کسی که به حج می‌رود یا جهاد می‌کند، مخصوصاً وقتی که جهاد می‌کند و جان خود را به خطر می‌اندازد، در واقع در راه خدا مجاهدت می‌کند و تلاش خود را انجام می‌دهد. این موضوع در کجای قرآن آمده است؟

بگردیم کنیم از ترسل، من یک شیط قرآن می‌دهد و برای من می‌گردد. دیگر هم از آشنا را فرض شده، اما از ترسل قرآن هم آمده، داده که از طرف اولیه هم که من درستی کشید که از طرف اولیه هم کشید. شما به مانگ زهرت نکشید دنبال آیه بگردید دارید به آیه اشاره می‌کنید که می‌گوید «وَقَرَّ رَوْحَهُ فِي مَنِيعٍ وَسِعٍ» همین نه حرفی از اولیه‌ها خدا هست. خیلی دیگر این را به این معنی گرفتن که مثلاً آیه معنیش این است که توسط بکنید. من قصورا منکره این نیستم که در جهان یک سلسله علّالی وجود دارد که ما از آن استفاده می‌کنیم. مثلا وقتی من می‌خواهم بیماری دارم می‌خواهم خوب بشم، خب می‌روم دارو می‌خواهم، در واقع توسط و در واقع این یک جور شاید بشود غیر مست نظامی در عالم وجود دارد که من از این نظام استفاده می‌کنم و قرارم هستم اینطوری. جایی که اسبابی قرار داده شده، من از آن اسباب استفاده بکنم. بنابراین اصولاً این‌جور این نیست که مثلاً فرض کنید من می‌روم پیش همزمان و پیامبرم این اتفاقا در برآن خواست چیز شده ذکر شده، یک نفر بیاید از پیغمبر بخواهد که برای من استغفار کند، چه اشکالی دارد؟ من در این حالی که خودم دارم استغفار می‌کنم، نه اینکه من استقلال نکنم، به پیغمبر بگویم من دعا می‌کنم، من استقلال می‌کنم، من از شما می‌خواهم، می‌گویم شرک نیست که شما بروید من دعا کنید، شما بروید من دعا کنید، یعنی از خدا بخواهید. دیگر من از شما می‌خواهم که از خدا یک چیزی را بخواهید. من اگر از خود شما بخواهم AWS فرانی منو مثلاً مورد وفران الهی قرار بده، مشرکم، ولی از شما بخواهم که از خدا برای همکاری کنید با من، از شما مردم مثلاً می‌گوید کمک می‌خواهند، کمک خواستن از مردم شرک است؟ شما از اولیه خدا کمک بخواهید، بروید به پیغمبر، یک نفر بگوید برای من از خدا یک چیزی بخوان. اگر یک ذره‌ای باشد که از خود پیغمبر دارد آن چیز را می‌خواهید دارید. من خیلی از این حرف‌ها زیاد می‌زنم، یعنی این مسئله شرک و توحید را جدی بگیرید. هیچ چیزی را من دعایی نمی‌کنم از کسی، مثلاً فرض کنون، گفران الهی، گفران بخواهم، آخرت بخواهم، همه چیز از تو خود است، ولی من از معاصرین خدا، از هر کسی که بتواند برای من دعا بکند، مثلاً اگر من بتوانم بروم در کشه پیغمبر از او بخواهم برای من دعا بکند، واقعاً کفران نعمت است. اگر چنین موقعیتی داشته باشم، این کار نکنم. چشم کاری دارید کمک دارم، می‌خواهم از شما کمک می‌خواهم که برای من دعا بکنید. چه برسد اصلاً این کسی که خیلی به خدا نزدیک است، این عقل این توحید است، یعنی یک مفهوم هم هیچ وقت فکر می‌کنم این‌جوری نشده یک جلسه کامل بگذارم این صحبت را بکنم، ولی همیشه این را گفتم. یکی مفهوم خیلی خیلی مهم تو باران هست سلطان که در که مسئله شرک و توحید یک جور وابسته است به اینکه شما این مفهوم را بفرد. همیشه ایرادی که گرفته می‌شود این است که از چیزی چیزی را به استرام می‌خواهند که ما به این سلطان، یعنی اگر مثلاً فرس و خداوند نیرو‌هایی را در یک جایی در نظام آلن قرار داده‌ای که ما می‌توانیم از آن استفاده بکنیم، من می‌توانم مثلاً از شما یک چیزی بخواهم، کمک بخواهم، اگر از یک حدی تجاوز بکنم، مرتکب شرک شوم، اگر شهن...

شما را یک جنبه الهی به او بگویم. من فکر کنم مسیح، مثلا فرض کن بگوید برم پیشش، لذمیست برم پیش خدا. مسیح یک قدرت‌هایی دارد، می‌تونم برم از او شفا بخواهم، می‌تونم برم چون خداوندش. من اگر از یک نیرویی استفاده کنم که با این عنوان و به من اجازه استفاده از این نیرو را داده، مرتکب شرک نفرد. ولی اگر برم یک جایی که نیرو نیست، مثل رفتن پیش یک بت، مثل اوهام و مطلب، من برم پیش یک مجسمه سنگی که هیچ چیزی پشتش وجود ندارد، دقیقا از همین که یک مجسمه است و یک اسمی برای آن گذاشتن، هر خواهی باران بخواهم از آن، این شرک است. ولی مثلاً فرض کنید سعی کنم که ابرها را بارور بکنم. خداوند می‌گوید که خداوند مثلاً سلطان را یک بار اینجا بکار می‌برد، می‌گوید که اگر می‌توانید در اختیار سماوات نفوذ بکنید، بکنید، نمی‌توانید الا به سلطان. مثل این‌که سلطان جای تکنولوژی اینجا نشسته، نمی‌توانید مگر اینکه از این قدرت‌هایی که در طبیعت قرار دارد استفاده کنید. شده مثل اینکه آیه دارد می‌گوید که اولاً می‌شود، یعنی انگار یک سلطانی هست که اگر بهش رجوع بکنید می‌توانید در اختیار سماعی. بعد هم اینکه مجازید از آن راه‌هایی که قرار داده شده برید. بنابراین مسئله شرک و توحید این است که شما چه چیزی را از کی دارید می‌خواید و مجلزش رو دارید و ندارید. بله، مثلاً کمک گرفتن از دوستان و این‌ها شرک بسیار نیست. هیچ کس هم فکر نکنم تا حالا گفته باشد کمک گرفتن. این آیه قرآنی که می‌گوید اگر می‌آمدند از تو می‌خواستن که برای ایشان استقبال بکنی و این را می‌بخشید، خطاب پیغمبر می‌دهد و نیومدن، دارد با لحن اتاب می‌دهد. نیومدن مثل این که تخلیق کردن. چطور پیغمبر آنجا نشسته حاضر برات دعا بکند؟ چه چیزی باعث می‌شود که من نرم از پیغمبر بخوانم بر من دعا کن، توسطل به اولیه و به میکان و مقررمین خدا؟ خب از همین است که شما مثل این که از پیغمبر بخواید برای شما استفار کند، شما هم استفار می‌کنید. یک کسی بگیر من این حرف که ما که نمی‌دانم قابل نیستیم و ما که دعای ما را نمی‌شنوند، این‌ها واقعاً حالت‌های شرک است. این‌ها مقدمات شرک است که من رابطه مستقیم همو با خدا قطع بکنم، دلخوش بشم به این که من به پیغمبر گفتم برای من استفار بکنه، الان ان‌شاءالله می‌کنه. دیگر من وظیفه خودم را در مقابل خدا دارم. از هر جایی هم که این نیرو‌هایی گذاشته شده و امکاناتی هست استفاده می‌کنم. این شرک است. من بارها این را گفتم، الان هم دارم به شما می‌گم، شاید آن بارها رو نشنیده باشید. نسبت به نسبت شرک و توحید حساس باشید. یعنی از توسطول گرفته هر کاری که دارید می‌کنید یک خورده مکس بکنید، بنایید که این مهمترین جای دین است یا آدم. من همیشه ایراد و بارها گفتم که جامعه دینی ایران نسبت به شرک و توحید حساسیت لازم را ندارد. من انتظارم این است که کسی که قرآن می‌خواند، مثلاً اگر این‌قدر مسئولی که موی خانم‌ها بیرونه یا توه تو جامعه ما حساسیت باید نسبت به این کارهایی که ما داریم می‌کنیم، این حرفی که من زدم شرک بود یا نبود، باید حساس باشیم. نیستیم.

نسبت به مسئله توحید و شرک خیلی کرخت نیستیم، مثلاً بی‌خیال شرک و توحید، انگار که مثلاً نمی‌دانند… در حالی که شرک و توحید خیلی ظریف‌تر از مسئله حجاب است. من همین روایت معروف را می‌گویم که شرک از یک موری که در یک شب سیاه روی عبا سیاه دارد راه می‌رود، ظریف‌تر است. یعنی شما در جاهایی مرتکب شرک می‌شوید که این‌قدر ممکن است ظریف باشد. آدمی که این روایت را می‌شنود باید به شدت حساس شود. بیشتر از اینکه مثلاً یک خانمی حساس باشد که یک دانه تار مویش حالا بیرون افتاده یا نه، باید به آن تارهای شرکی که ما مرتب از آن جورایی بیرون می‌افتد حساس باشید. نیستیم. این مطمئناً ضعف جامعه دینی ایران است که من ندیدم یک نفر برود بالا و به مردم بگوید این‌جوری که می‌گویید نیت‌تان آن نباشد، این باشد، وگرنه شرک است. اصلاً یک تذکری. تذکرات حجاب‌بانی‌ها خیلی می‌دهند، مردم زیادی می‌روند، رسانه‌ها همش فعال‌اند، همه مثلاً شما تو تلویزیون تردد می‌کنید، من نشده بالا یک نفر بیاید بگوید یک خورده احتیاط کنید. مثلاً زیارت می‌روید، از در من که اکثریت آدم‌هایی که می‌روند زیارت مرتکب شرک می‌شوند، می‌روند زیارت و می‌گیرند، می‌گویند امام رضا بده حاجات‌تان، مثلاً هیچ کاری هم به خدا ندارند. و واقعاً واقعیتی دیگر، بروید ببینید چطور دارند زیارت می‌کنند، چه می‌گویند مردم عامه. خب رسانه دینی باید حساسیت ایجاد کند، این خیلی مهم است. دیگر یا روی حجاب از سرش بیفتد مهم‌تر است یا برود مثلاً در طول عمرش یک بار یک حرف شرک‌آمیز بدهد. من در همین رسانه چند بار این حرف را تکرار کردم برای اینکه شوکه شدم. یک شب نیمه‌شبانی سال‌ها قبل یک گزارش از جمکران پخش شد از یک نفر پرستید که شما اگر آقا الان اینجا بود چه از آن می‌خواستی؟ که من به آن می‌گفتم آقا گناه‌های من را ببخش. همین‌جوری آقا، همین‌جوری. این شرک جلی فرفی هم نیست. اگر کسی فکر می‌کند که به امام زمان بگوید «گناه من را ببخش»، نه اینکه به خدا، به گناه من را بگوید امام زمان، امام زمان چه کار می‌کند؟

قرآن می‌گوید که لا یُغَفَّرُ الذَّنْبُ إِلَّا لِلَّهِ. دیگر از این واضح‌تر مگر کسی غیر از خدا گناه می‌تواند ببخشه؟ این که من همه‌ش مثلاً سرکارم با امام زمان باشم، من این را شنیدم‌ها که خداوند کارهای ما رو به امام زمان واگذار کرده. بیچاره مشرکین، مرکّم همین را می‌گفتن، بیشتر از این نمی‌گفتن. که خدا نمی‌گفتن الله وجود ندارد یا کارها دست خدا نیست، نمی‌گفتن کارهای ما را خدا به این حُجَب و این چندتا واگذار کرده؛ ما هم دیگر کاری به خدا نداریم. با همین‌ها هلک! کسی نگاهش به مسئله امام زمان این باشد که دیگر خدا خیلی چیز ما برای امام زمان نیستند. دعا می‌کنیم از امام زمان بخوانیم. این اعتقاد شرک به سبب آن نامیدی که به مَجور می‌آید بگویید شرکی، دیگر باید بخوان خدا بشود، نه به سبب این که شرکه. می‌دید شما دارید می‌گویید که شرک بدیش این است که آدم‌ها از خدا ناامید می‌شوند. شرک یعنی همین، و این چیزی است که ما قدترین چیز موجود در دنیا است. یکی از چیزاش این است که آدم به قول شما حالت بریدگی از خدا پیدا می‌کند. بلاخره ما از صبح که پا می‌شیم باید در محضر خدا باشیم و با خدا رابطه داشته باشیم. حالا از کمک‌هایی هم استفاده بکنیم. همین که شما اگر دنبال یک آیه می‌گردید که یادتون نیست، که یک خوردم حالا یک جایی هست تو این‌ها معنی که این خیلی چیز مهمی نیست. هزار تا آیه هست که می‌گوید دعا کنید و از خدا بخواید و از من بخواید و من می‌بخشم. حالا یک جا هم گفته وَاقْرَءُوا مَا أُوحِيَ إِلَيْكُمْ مِنْ كِتَابِ رَبِّكُمْ، وَلا تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ، وَلا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا، وَاتَّقُونِ. همگی گمش گردید. دیگر همان قدر شما در انظر اپروشتون همین باشد. حالا یک کمک‌هایی هم بگیری. جامعه دینی ما، تعلیمات دینی ما نسبت به شرک و توحید به اندازه کافی خوشدار نمی‌دن به مردم ایران. مثلاً در مصدر حرام یک حرکت‌هایی می‌کنند، یک حرف‌هایی می‌زنند که به نظر من شرم‌آورِ نتیجه یکی از این شرطه‌های آن‌ها هم حالا مشکلات خودشان را دارند. من چیزیست که حالا تعیید داشته باشم. یکی از این ایرانی‌ها پریده بود در چیز، موقع نماز بود، خلوط کرده بودن هجر اسمایلو پریده بود و تو به زور اصلاً داشته چیزهایی می‌گفته، کارهایی می‌کرد. یکی از این شرط‌ها نگاه کرد باید حالتی گفت جاهل، جاهل واقعاً. این احساس می‌گفت ایچی نمی‌تونم. مثلاً رعایت خیلی چیزها را نمی‌دانیم. خیلی این حالت و کارهای جاهلانه و بی‌ربط می‌کنند. ایرانی‌ها تعلیمات دینی‌مون متأسفانه رامی، همان تلویزیون سی سال دست جمهوری اسلامی، همان چون یک برنامه بگویید که در مورد شرک و توحید و آن چیزها مردم تعلیمات درستی داده شده باشد، من واقعاً ندیدم. هزار تا برنامه دیدم که در مورد اینکه روز سریع خورده پانیا بالا باشد. من یک برنامه تصادفم دیدم، تصادفم می‌گویم برای اینکه اوشولن من برنامه تلویزیونو تصادفم می‌دیدم، می‌گویم روشن می‌شود او روی کانال یسی خورده این برنامه برمیزنم شاید یکیش جالب باشد، یکی‌ش خورده نگاه کنم. برنامه یک ظاهراً هر جمعه پخش می‌شه به اسم خیلی از این برنامه‌های محسابی پست مودر، یعنی ظاهرش یک جوریه که حرفهای یک خورده چیز توش داده می‌شه. گره کسی می‌شنسته برنامه گره‌هایی؟

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ البَقَرَةِ، ۴۱)

وَءَامِنُوا۟ بِمَآ أَنزَلْتُ مُصَدِّقًۭا لِّمَا مَعَكُمْ وَلَا تَكُونُوٓا۟ أَوَّلَ كَافِرٍۭ بِهِۦ ۖ وَلَا تَشْتَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِى ثَمَنًۭا قَلِيلًۭا وَإِيَّٰىَ فَٱتَّقُونِ

عربی

و بدانچه نازل كرده‌ام -كه مؤيد همان چيزى است كه با شماست- ايمان آريد؛ و نخستين منكر آن نباشيد، و آيات مرا به بهايى ناچيز نفروشيد، و تنها از من پروا كنيد.

ترجمه فارسی فولادوند

آره، شما می‌شنیدید بعد یک مصاحبه در مورد حجاب و این‌ها، طبق مهم‌ترین حکم دین اسلام و از ازل تا عبد بوده ظاهراً. ما این‌جوری به نظر می‌آید مجموع حرف اصلاً عمر محروف نه از منکر که می‌گویند یعنی حجاب بگیریم کلن منکر بی‌حجابی و بدحجابی محروف هم یعنی حجاب رعایت می‌شود. این آقای عبدالعالی و بازرگانی حرف خیلی جالبی در مورد عمر محروف نه از منکر می‌زنند، گفت که شما روایات نگاه کنید، معمولاً آن کانتکستی که در آن از عمر محروف نه از منکر دارد حرف زده می‌شه بیشتر این حالت را دارد که مردم نسبت به حکومت باید حالت امر محروف نه از منکر داشته باشند، وایستن جلوی حاکم دیگر این کارت اشتباه بود، این کارت درست بود، صاف کنند حکومت رو. و در طول تاریخ کم‌کم برعکس شده، حکومت دیگر نسبت به مردم حالت امر محروف نه از منکر دارد خودش که مبرره است، کسی هم رقیب ندارد چیزی بگوید. ولی منظور در تاریخ منظور از زمان خلافه است که به نظر مردم امر و نهی شدن و جرات نداشتن چیزی نسبت به حکام بگویند. خلاصه در این برنامه یک جلسه‌ای تشکیل داده بودن، یک عده خانم‌ها نشسته بودن و در مورد حجاب بحث می‌کردند. یک دختر خانم آنجا بود که یک لباس خیلی شیکی بر خودش تررایی کرده بود و خودش هم تررایی کرده بود حجاب کامل اسلامی را رعایت کرده بود، خیلی رنگ با رنگ بود و خیلی بیان پیچیده بود، خیلی هم وشنگ بود. بعد می‌گفت که خب من این‌جوری حجاب رعایت می‌کنم، هر جا می‌رم همه خیلی خوششون می‌آید و این‌ها. حرفش این بود که خب مثلاً حجاب چادر سیاه سر گذاشتن این‌ها نیست. بعد یکی از این خانم‌هایی که نشسته بود می‌گفت من این قبول ندارم، چادری هم بود، می‌گفت به نظر من خب ما برای چه حجاب می‌ذاریم؟ بنایی که دیده نشیم. شما با این لباسی که پوشیدید دیده می‌شید. من واقعاً حجاب کردم، این از کجایی نما آورده که حجاب مالی این است که زن‌ها دیده نشوند؟ با بطن‌هایی بود. آره، نمی‌دانم من خیلی حرف‌هایی جایی... ولی این جمله تو ذهنم بوده که خیلی با ما یک چیز واضح است که حجاب، حجاب مالی این است که می‌ذاریم که دیده نشوند زن‌ها. شما این‌جوری می‌گویید لباست قشنگه؟

جلو توجه می‌کنی سیاه مثلاً باشد خب چیز دیگر. اگر حجاب دیده نشدنه خب پس آن چارقد و اندرونی اصلاً بیرون نیومدن و کار به همونجا. من فکر کنم همین تعبیر از حجاب بود که در طول تاریخ کار را به اینجا رسوندید که از آن زن‌ها دیگر برن تو اندرونی. برای چه بیرون می‌آید اگر قرار دیده نشوند؟ یکی از آن بیرون نگهان کم‌کم مکروه بیان بیرون و یا مثلاً صورتشون هم دیده نشود. این جز احکام است. این برداشت شخصی آدم‌هاست از حجاب و بعد از روش دارند احکام درست می‌کنند که آن لباسه چون قشنگه مثلاً یک جوری دیده می‌شود و این با اصل نمی‌دونید تو آیه قرآن نمی‌شود که ای زنان مؤمن حجاب داشته باشید این دیده نشید مثلاً یاد جلب توجه نکنید زینت‌های خودتان را آشکار نکنید. خب کل برنامه حجاب این است که در چه حد خودتان را به نمایش بگذارید، در چه حد نذارید. نمی‌گوید که اصلاً نذارید. کنترل زن حس جلوه کردن و جلوه‌گری و زیبایی دارد باید کنترل بشود. حجاب کنترله. این حرفی نه که چادر سیاه خوب است چون آدم در تاریکی هم اصلاً دیده نشد. به نظر می‌دانید صورت چهره مشکل نیستی دیده بشود. یک چیزهایی را گفتن که غیر از محارم نبینن، یعنی زن باید جلوه کردن خودش رو کنترل کند. این‌کار یک لایه‌هایی وجود دارد در مقابل جامعه، در مقابل محارم، در مقابل مثلاً شوهر. این معنیش این نیست. این یک تعبیر انحرافیه که اصلاً زن نباید حس زن این باشد که نباید جلوگری بکند. جز ذات زنی که می‌خواهد جلوگری بکند، این که کنترل بشود این نه این که از بین بره. من فکر می‌کنم در طول تاریخ حکم حجاب رفت به سمت این که زن‌ها اصولاً با این حس زیبایی و جلوه‌گری زیبایی خودشان به جنگ و نابودش کنند. زن آفریده زنی که اصلاً این حس را نداشته باشد. من فکر می‌کنم زنی که بیرون اصلاً نداشته باشند یا نه کل زیاد نداشته باشند خب حکم کلی نیست که اصلاً یعنی حدودش تو شرع مشخص شده که شما چگونه به اصلاً چه مقدار جلوه بکنید. این که دیگر من برای خودم اضافه کنم که حالا اگر چادرم رنگی باشد الان مثلاً این که چادر آبی بگذارد مردم نداشت بکنم نمی‌دانم فراموش چیز نکند. مثلاً یک موقعی این لباسی که شما پوشیدید مثلاً یک همه زمان قاجار بود شما داشتید جلوگری پس این بده یک خلطه چیز دیگر. این یک چیزی گفته ما به همان باید عمل کنیم. بله اگر هیچ زنی از خونش بیرون نیاد، یک زن از خونش هم بیرون بیاید جلوگری کرده. آنهایی که تو خونه هستند بگذارید بیرون جامعه. طبیعیش زن قرار بیاید بیرون، برای نیست تو خونه باشد، قرار هم نیست چهره‌اشو بپوشون، قرار هم نیست که لباس خیلی تنگ بپوشه. این مهم است که چیزهایی تو احکام گفته شده، یک چیزهایی گفته نشد برای خودمان تحریف تفسیر بکنیم و احکامو زیاد کنیم. هم زیاد کردن اینم خیلی حرف تکراریه به نظرم. گرایش اونونی تحریف دین حرام‌ها را حلال کردید هی می‌گه که چرا حلال‌ها رو حرام کردید. اینم نمونه شده. من بگویم که لباس رنگی پوشیدن جلوگریه. همه اگر لباس رنگی چرا از لباس پوشیدن بدیهی است؟ جزو بدیهیات سیاه پوشیدن ممکن است خب نپوشند. یک نفر بیاید بگوید آر نپوشید سیار بله بفرم چرا من بدیه یادتون.

از هر کدام من بدیهی یادتون می‌گم. من یک روایتی که فکر می‌کنم روایت معتبریه نقل شده. من خیلی حدیث‌شناس نیستم که سیاه لباس اصحاب جهنم هیچ ربطی به دوره ندارد. این روایتی که من شنیدم در کراهت سیاه می‌گویند امام جعفر صادق گفته که سیاه رنگ لباس اصحاب جهنم است. مسلمان‌ها در صدر اسلام در طول تاریخ سفید می‌پوشیدن. سفید پوشیدن جز سنت پیغمبر بوده و تفشه رنگی می‌پوشیدن. هیچ جا من نگفتم بگویم امی و پیغمبر سیاه پوشیدن. خب تمام شد دیگر. زن‌ها ایران سفید بپوشند، آبی کمرنگ بپوشند. این از کجا آمده؟

چادر سیاه تن‌شون بکند و الان اگر یک نفس سبز تن‌ش بکند جلوه‌گری کردی. این را ببین، یک چیزی که یک انحرافی که به وجود آمده ما گرفتاریم ببینیم، این همه در مورد شرکتوری ترسانه طول نکشید ۲۰. آن چیزی که شعر گفته باید همان جوره فکر نکنیم. هنر کردیم اگر زیادش کنیم. احساسم این است خیلی باید فکر کنیم که هنر بگوییم مثلاً حالا چهره را هم یک چارقد بگذارم بهتره. اصلاً از خونه بیرون نگاه چه می‌شود؟ مثلاً همین برکم تو خونم آن قسمت زندگی کنم. واقعاً حس‌شون این است که با تقواتر مثلاً دارم برخورد می‌کنم. هی دائره حلالا را بعد اینجوریه که جامعه به جای می‌رسد به جامعه سرد و بی‌روح و بیمانی می‌شود. در اصلاً همین که حلالا را استفاده نمی‌کند مثل روحبانیتی که در مسیحیت به وجودی من خود آقا می‌گوید من آزشون روحباریت نخواستیم خودشان این کار شروع کنم استفاده دین آمده که به ما بگی که دایره حلال حرام کجاست. هیچ ابتکار هم نباید خیلی بخرج بدیم که هی فکر کنیم آلا من یک چهار تا چیز اضافه می‌کنم خدا اطمان خوشش می‌دهد. دیگذاریم این قطعه آخر سوره دقیقاً کاری که انجامیده این است که دین اسلام را در سنت ابراهیمی می‌نشونه. انگار احکامی که گفته شده را در دل و فعل و خیل و عبد و رب و خانه آن کلیات و در کنار فَعَدِيمُ الصَّلَاةِ وَعَوْتُ الزِّكَاتِ وَعَتَسْمُونَ بِاللَّهُ وَمَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَعُولَى وَنِعْمَ النَّسِيدِ در کنار این هم می‌نشونه و این سوره را یک جوری تکمیل می‌کنیم.

حجاب، زیاد کردن حکم و خطر تحریف دین، پایان سوره: جای دادن حج در کل دین

یعنی مثل اینکه به یک چیزی، به یک بخشی از دینی که خیلی مهم بود، نگاه کردیم. حالا تو این یکی دو صفحه آخر داریم آن را در سنت کلی ادیان مرور می‌کنیم. ولی شما همیشه یک چیز را که می‌خواهید خوب درک کنید، خوب است که مثلاً مرزهایش را با اطرافش هم بدانید. یک‌جوری موقعیت یک مفهوم را در کنار مفاهیم دیگر، یک حکم را در کنار احکام دیگر، یک دین را در سلسله تاریخی ادیان درک بکنید. این‌جوری شناخت عمیق‌تری نسبت به یک مسئله پیدا می‌کنید. امیدوارم این آخرش خیلی تند نرفته باشم. می‌شود یک جایش بس باشد. بدون می‌توانم این روی که هر جور شده در این جلسه تمومش بکنید. فکر نمی‌کنم باشم. این را برن احساس نکردم واقعاً دارم به اصطلاح چه می‌کنم. واقعاً حسنم این است که دست خاصی نمانیم دست جلسه بخواهم، مگر آن قسمت اسما و چندتا آن را می‌شود فکر می‌کنم فرصت دارم در جاهای دیگر مشابهش قطعه‌هایی هست که بعداً می‌توانیم در موردش بحث کنیم. دست‌های در واقع شناخت اسما با نگاه کردن به نظام علم و چیزهایی که اطول بدیهی درک می‌کنیم. برنامه برای جلسه آینده این است که سوره نماز، سوره نسا صحبت بکنیم. امیدوارم یک جلسه تمام بشود. اگر نه، دو جلسه بعد سوره انعام و بعد یک سوره دیگر در ماه رمضان عراش شد که از این جلساتی که مدتی نداشتیم داشته باشیم که جبران بشود. فقط نکته مبهم این است که یک‌شنبه آینده جلسه هستیم. گفتند جده تعطیلات دانشگاه است و ممکن است کل دانشگاه تعطیل باشد. این را دیگر هر وقت روشن شد با ایمیل شما می‌گویند که جلسه تشکیل می‌شود اگر باشد به دخل جلسه آینده شود. هفته آینده ده، هفته آینده نصف سوره می‌شود.