→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۶ · سورهٔ حج

سعی بین صفا و مروه، نماز در مقام ابراهیم و طواف نساء

وب‌گاهِ منبع ↗

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۲)
  1. داستانِ آفرینش۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · داستان‌ها و روایت‌ها
  2. گناه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · مفاهیم بنیادی

حج و مناسک حج

بحث در مورد آداب و مناسک حج را تمام می‌کنم. ان‌شاءالله در بحث بعدی وارد دیدگاه‌های آیات قرآن درباره حج خواهیم شد. احتمالاً دو جلسه وقت خواهیم گرفت. مثلاً خود سوره حج. من ابتدا می‌خواهم درباره موضوعی صحبت کنم که چند وقت پیش مطرح شد و من کمی طول کشیدم تا درباره‌اش صحبت کنم. فکر می‌کنم شاید سوءتفاهمی پیش آمده باشد. من موضوعی را مطرح کردم درباره حالتی که در منا اقامت داریم و روزانه به سمت ستون‌هایی که نماد شیطان هستند، سنگ می‌زنیم. در واقع انگار بر علیه شیطان لشکرکشی می‌کنیم و با شیطان می‌جنگیم. سعی کردم بگویم این نقطه مهمی است تا فراموش نکنیم که جنگ انسان با موجودی است که در واقع مقابل انسان قرار دارد، یعنی شیطان، نه انسان‌های دیگر.

حرف من این بود که دشمنی انسان‌های دیگر با انسان‌های خوب، در نهایت زیر علم شیطان می‌رود و ممکن است به نیابت از شیطان در جنگ علیه ما شرکت کنند. هر چند این موضوع را بارها در این جلسات تأکید کرده‌ام، باز هم مواردی پیش می‌آید که برمی‌گردیم به این حرف؛ اینکه درک مناسک حج، چون اساساً مسئله ولادت مجدد و توبه است، تا حدود زیادی از نظر فرهنگی و قرآنی به درک ما از ماجرای خلقت، گناه اولیه آدم و بازگشت و توبه او برمی‌گردد.

من اشاره کردم که در داستان‌ها و احادیثی که درباره مکه آمده، گفته می‌شود مکه جایی است که آدم چهار روز یا چهار سال گریه کرده است؛ مثلاً سرهای عرفات شاید آنجا باشد که کلمات گم شده‌اند. من نمی‌دانم جزئیات این داستان چگونه است، اما به هر حال حدیثی هست که مکان را به مسئله آدم وصل می‌کند. من با توجه به تصوری که از آدم دارم، شاید به طور واقعی برایم معنی ندارد که حضرت آدم از آسمان به یک نقطه از زمین افتاده باشد، اما فکر می‌کنم این حرف‌ها به این دلیل گفته شده‌اند که کل این مکان و مناسک حج به آن داستان مربوط است؛ انگار اینجا شدت‌سازی همان داستان و توبه حضرت آدم است.

حداقل در اصل، درک این مناسک به درک عمیق آن داستان به نوعی مربوط می‌شود. قرار است آدم‌ها همان کاری را انجام دهند که حضرت آدم کرد؛ یعنی در حدی به حضرت آدم گناه انگاشته شده بود، بنابراین وقتی توبه کرد، انگار به همان چیزی که باید می‌رسید، رسید؛ یعنی به حالت بازگشت کامل انسان. ما هم قرار است از همه گناهانمان توبه کنیم و به ولادت مجدد برسیم که شبیه همان برگشت حضرت آدم است.

من روی این نکته تأکید کردم که وقتی در آن کانتکست دینی نگاه می‌کنیم، در داستان آخرین انسان و شیطان، دشمن شیطان است و هر انسانی که مرتکب گناه می‌شود، در واقع تحت نفوذ شیطان است و گناه می‌کند. بنابراین وقتی به گناهان فکر می‌کنیم و می‌خواهیم توبه کنیم، طرف مقابل ما شیطان و ابلیس است. البته انسان‌ها هم ممکن است یکدیگر را به گناه بکشانند، اما در واقع به عنوان جلوه‌ای از شیطان این کار را می‌کنند. این بخشی از بحث من بود.

علت اینکه این موضوع را دوباره تکرار می‌کنم این است که بعداً چیزهای دیگری هم گفتم و درباره آن‌ها بحث شد و نگرانی من این بود که اصل مطلب زیر سؤال برود. در رسمیت این مناسک هیچ مشکلی نیست؛ ما در منا داریم سعی می‌کنیم دشمن واقعی خود را بشناسیم. دشمن واقعی انسان را بشناسیم. در قرآن به ما دستور داده شده که شیطان را دشمن خود بدانیم و به مرحله‌ای برسیم که واقعاً حضور دشمن را حس کنیم. راه‌هایی که در زندگی ما نفوذ کرده و باعث گناه ما شده‌اند را در دوره‌ای که در عرفات، مشعر و مخصوصاً منا هستیم، درک کنیم تا آماده شویم وقتی به زندگی عادی برگشتیم، دوباره به گناهان بازنگردیم.

این اساس چیزی است که من می‌گویم: خداشناسی نسبت به دشمن داشتن و اینکه دشمن خارج از محیط انسانی قرار دارد. این در متون دینی ما به صراحت وجود دارد که باید متوجه وجود دشمنی خارج از محیط انسانی باشیم و راه‌های نفوذش را شناسایی کنیم. این حرف هر چند باید مشغول به شیطان باشیم، نکته‌ای است که بارها گفته‌ام. شیطان اصولاً از چیزهایی که وعده می‌دهد و بلایی که سر انسان می‌آورد، این است که ما را به خودش مشغول کند؛ یعنی کلن شما قرار است مشغول خدا باشید، اما اگر بیش از حد مشغول این باشید که فکر کنید دشمنی هست که می‌خواهد شما را به گناه بکشد یا بلایی سر شما بیاورد، این خودش چیزی است که شیطان می‌خواهد.

توجه کنید که شیطان می‌خواهد توجه ما را جلب کند. یکی از راه‌هایش همین است. به نظر من، مسیحیت، مخصوصاً مسیحیت آمریکایی، خیلی از این نظر آسیب‌دیده است. شیطان در فرهنگ آن‌ها پررنگ است، چون در بعضی بخش‌های کتاب مقدس‌شان این فضای بزرگداشت شیطان وجود دارد؛ انگار شیطان موجودی است که در مقابل خدا قرار دارد. البته قدرت خدا برتر است، اما در کتاب مقدس مسیحی، شیطان به گونه‌ای تصویر می‌شود که انگار مدال نقره گرفته و خدا مدال طلا. در حالی که در قرآن، شیطان تحقیر شده است. مثلاً آیه داریم که کید شیطان ضعیف است و اصلاً قابل مقایسه با خدا نیست. شیطان فقط در عرض ما قرار دارد، نه در عرض خدا.

در بعضی از دروس کتاب مقدس مسیحی، به خصوص در مکاشفه یوحنا، شخصیتی به شیطان داده شده که بسیار قدرتمندتر از انسان است و انگار در حد مقابله با خداست. من فکر می‌کنم خدا ما را از دست مکاشفه یوحنا نجات داده است. واقعاً این فصل کتاب مقدس با انحرافات زیادی همراه است که شما در نسیجیت می‌دانید؛ مجموعه‌ای از تخیلات عجیب و غریب است. یک آدمی که تقریباً مخلوق الهی است، معلوم نیست کیست و قرار گرفتنش در عهد جدید فاجعه‌ای بزرگ است.

اقامت در منا

فرهنگ و تاریخ نسیجیت که این کتاب کنار انجیل‌های چهارگانه و بعضی نام‌های پولس رفته در عهد جدید، الان می‌بینید که در فضای مسیحیت امروز، مکاشفه یوحنا خیلی باز به آن توجه می‌شود. تصورات آخرالزمانی و این‌ها همیشه بین آن‌ها رواج داشته، اما شاید اخیراً بیشتر شده است. درباره اینکه در آخر دنیا چه اتفاق‌هایی می‌افتد، فیلم می‌سازند، کتاب می‌نویسند و معمولاً مبدع این‌ها همان مکاشفه یوحناست.

به نظر من که بیشتر و معمولاً درباره کتب مقدس یهودی‌ها و مسیحی‌ها، الفاظ این‌گونه نیست، اما این یک فصل آخر عهد جدید باعث مشکلاتی شده است. البته همیشه بوده، اما به نظرم اخیراً بیشتر شده است. من خیلی سند ندارم، اما فکر می‌کنم بیشتر شده است. آمریکایی‌ها کلان همیشه چنین افکار و باورهایی داشته‌اند و پروتستان‌ها کتاب مقدس‌شان پراکنده است و بنابراین اگر مشکلاتی در کتاب مقدس باشد، بیشتر به آن‌ها برمی‌گردد و آمریکایی‌ها بیشتر تحت تأثیر این بخش‌ها هستند.

من خیلی سند ندارم، فقط فضای کلی را که در ذهن دارم توصیف می‌کنم که شاید دقیق نباشد، اما به نظرم این‌گونه است. مثلاً وسوسه‌های شیطان‌پرستی و ارتباط با شیطان، چه به موافقت و چه به مخالفت، در اروپا کمتر دیده می‌شود. در دوران گوتیک و ویکرافت، خیلی وحشتناک بود. آن‌ها درگیر شیطان‌پرستی بودند؛ یعنی قبل از دوران رنسانس دوره‌ای بود به نام ویکرافت که دنبال ساحره‌ها و جادوگرها می‌گشتند و یکی دو قرن به شدت رواج داشت که همه این حس مقابله با شیطان را داشتند.

آن موقع در ذهنشان بود که پایگاه شیطان همین جادوگرها هستند و باید شناسایی شوند. هزاران نفر در اروپا در همین برنامه ویکرافت کشته شدند. کافی بود در خانه کسی گربه سیاه ببینند، بگویند این جادوگر است. در تمام روستاها چنین اتفاقی می‌افتاد. بنابراین فلسفه جادوگری و ارتباط با شیطان در فرهنگشان بوده است. مثلاً داستان Faust و مشابه‌های زیادی که در ادبیات اروپا هست که کسی روح خود را به شیطان می‌فروشد.

ما در فضای اسلامی زیاد درباره این‌ها نمی‌دانیم، اما از هر دو طرف این دست و پا وجود دارد؛ یعنی هم حس همکاری با شیطان و هم حس اینکه شیطان می‌خواهد بلایی سر من بیاورد و نفوذ کند، خیلی پررنگ است. ما قرار نیست خودمان را مشغول به شرارت کنیم. در قرآن دو سه سوره کوچک آخر هست که به ما یاد می‌دهد از شیطان به خدا پناه ببریم و مطمئن باشیم که اگر به خدا پناه ببریم آسیبی نمی‌بینیم. مشغول خدا باشیم، مشغول شیطان نباشیم.

شیطان نیرویی دارد که می‌تواند ما را به سمت خودش جلب کند. چیزی که شیطان می‌خواهد این است که ما توجه به خدا نکنیم. توجه به خودش هم جزئی از آن است. اگر ما هیچ گناهی نکنیم، مگر اینکه همش حواسمان پرت باشد که الان شیطان می‌آید، الان شیطان می‌رود، الان می‌خواهد بلایی سرم بیاورد، این خودش چیزی است که شیطان می‌خواهد. توجه کنید که این‌ها در سنت ما هست. این‌ها در واقع نتیجه خوبی است که شیطان به آن رسیده است؛ اینکه آدم‌ها بیش از حد به مکر شیطان توجه کنند.

من در همین جلسه برنامه دارم که در این مورد صحبت کنم. این مشغول شدن به گناهان هم همین حالت را دارد. آدم‌هایی که زیاد به گناهان خود فکر می‌کنند و گذشته‌شان را وارسی می‌کنند، یعنی اگر زیاد مشغول خودشان باشند، اشتباهاتی که کرده‌اند و ترس از اینکه در آینده اشتباه کنند، این‌ها هم در واقع شبیه توجه به شیطان است.

بگذارید جلوتر در این مورد صحبت کنم. نکته‌ای که می‌خواهم تأکید کنم این است که هیچ شکی در حرفی که زدم نیست؛ فرض کنیم این تظاهراتی که ما در منا انجام می‌دهیم و سنگ جمع می‌کنیم و با شیطان مبارزه می‌کنیم، برای این است که متوجه این نکته شویم که ما دشمنی داریم و دشمن ما خارج از محیط انسانی است.

من حرفی زدم که می‌خواهم جمع‌بندی کنم؛ اعتراض‌هایی که شد و بحث‌هایی که پیش آمد، مثلاً کسی گفت که حیط منصفه غانه نشده و این حرف‌ها. این بحث‌ها بعد از این بود که این رسمیت‌ها و کانتکست دینی من را زیر سؤال ببرند. من بعداً گفتم مثلاً فرض کنید درباره رفتاری که در مدرسه یوسف مطرح کردم؛ اینکه اصولاً نسبت به انسان‌ها، حتی اگر گناهکار باشند، نباید موضع ما این باشد که آن‌ها ذاتاً دشمن ما هستند و باید نفرت داشته باشیم.

شیطان: دشمن واقعی انسان

این قسمت از حرف من مورد اعتراض قرار گرفت که مثلاً درباره انسان‌هایی که پیرو شیطان هستند، چه موضعی باید داشت؟ باید نفرت داشت یا نه؟ این جدا از این است که ما باید درک کنیم دشمن ما خارج از ماست. این بحثی نیست که کسی در آن مخالفت کند. من می‌خواهم بگویم این‌ها قاطی نشوند. اعتراض‌هایی که شد به چیزهایی بود که من بعد از این حرف‌ها درباره اهمیت درک اینکه داریم با دشمنی می‌جنگیم و خودمان را برای زندگی خارج از حوزه شیطانی آماده کنیم، مطرح کردم.

بعد از این، بحث‌هایی پیش آمد که من نمی‌خواهم زیاد وارد آن‌ها شوم. می‌خواهم مختصر بگویم که تا حدودی از حرف‌هایم دفاع کنم و به چند نکته که در بحث‌ها گفته شده پاسخ دهم. ببینید، بحث‌هایی شد درباره اینکه مثلاً پیامبران اقوام را لعنت کرده‌اند. من خودم گفتم که حضرت نوح رسماً برای قوم خودش درخواست عذاب کرد یا حضرت موسی دعا کرد که فرعون و فرعونیان عذاب شوند. یا حضرت عیسی و داود قوم اسرائیل را لعنت کردند.

نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تأکید کنم این است که اگر من الآن آدمی را ببینم که غرق در گناه است و روحش را به شیطان فروخته و به نیابت شیطان در زمین فساد می‌کند، طبیعتاً وظیفه دارم با چنین کسی مقابله کنم. در این بحث‌ها که جای بحث نیست که باید با جنود شیطان مبارزه کرد. اما اینکه من چه موضعی نسبت به آن آدم داشته باشم، من او را به عنوان انسانی می‌بینم که فریب خورده و نمی‌داند چه می‌کند. فکر می‌کند کارهای خوبی انجام می‌دهد.

پس من این آدم را به عنوان انسانی فریب خورده می‌بینم. به ما توصیه شده که وقتی چنین آدمی را می‌بینیم نگوییم این آدم اهل عذاب است و نفرت داشته باشیم. شاید فردای قیامت ببینیم که این آدم توبه کرده و به راه راست آمده است. من آدمی هستم که به دلیل گناهانم به جهنم می‌روم، اما روایت‌های زیادی داریم که اگر کسی غرق در گناه است، شاید در آینده نوری در درونش تجلی کند و آدم خوبی شود.

پس نکته این است که وقتی حضرت نوح برای قومش درخواست عذاب می‌کند، می‌گوید: «لا تذر علی الأرض من الکافرین دیاراً إنکم تذرون یوزلو عبادک ولا یلدوا إلا فاجراً». یعنی حضرت نوح علم دارد که این قوم کارشان به جایی رسیده که اگر بمانند، بندگان خدا را گمراه می‌کنند و هیچ آدم خوبی در این قوم متولد نمی‌شود. من چنین علمی ندارم که بخواهم با یک آدم برخوردی این‌گونه داشته باشم.

حضرت نوح دانشی دارد که این را از خدا دریافت کرده است. اگر من با همین دانشی که دارم دعا کنم که مثلاً همه آمریکایی‌ها نابود شوند، نمی‌دانم در نسل‌های بعدی آن‌ها آدم خوب هم به دنیا می‌آید یا نه. اگر دعا کنم ریشه ملت ایران را بکنم، شاید در آینده آدم خوبی در میان آن‌ها به وجود بیاید. اگر دانش داشته باشم مثل حضرت نوح، می‌دانم که در این قوم دیگر آدم خوبی متولد نمی‌شود و فقط بندگان خدا را گمراه می‌کنند، پس وقت آن است که نسلشان منقرض شود.

نکته‌ای که می‌خواهم تأکید کنم این است که وقتی آدم زنده‌ای را می‌بینیم، آینده‌اش را نمی‌دانیم، اما پیامبران علم به آینده انسان‌ها دارند. نه اینکه درباره هر آدمی بدانند، بلکه درباره کسانی که به مرزهای فساد رسیده‌اند و نسلشان خراب شده است، می‌دانند. این دانش را ما نداریم.

پس ما در حد علم خودمان حق نداریم حتی اگر در اوج حالات معنوی و عبادت باشیم، خودمان را بالاتر از کسی ببینیم که غرق در گناه است. بارها به ما سفارش شده که با کسی که در راه شیطان قدم برمی‌دارد، طوری برخورد نکنیم که احساس کند موجودی پست و رذل است.

یک نفر گفته بود که برخی انسان‌ها کارشان به جایی می‌رسد که احاطه به فتیت و گون می‌شوند و لایق عذاب نیستند و ماهیتشان شیطانی شده است. ما از کلیت انسان‌ها این را نمی‌دانیم. اگر به علمی رسیدیم که چنین آدم‌هایی را شناختیم، بله، می‌توانیم از آن‌ها نفرت داشته باشیم، همان‌طور که از شیطان نفرت داریم. اما تا وقتی این چیزها را نمی‌دانیم، باید احتیاط کنیم.

معنای سمبلیک حلق و تقصیر در مراسم حج

من خیلی موافق نیستم که انسان‌ها را نسل شیطان بدانیم؛ یعنی به همان شدتی که به ما گفته شده شیطان را دشمن خود بدانیم، انسان‌ها را هم در همان مرتبه قرار دهیم. دلیلش جهل ما نسبت به انسان‌هاست. اصولاً باید به انسان‌ها به گونه‌ای نگاه کنیم که دستور داده شده؛ با خوش‌خیالی و مهربانی.

البته قبول دارم که بعضی انسان‌ها از مراحل برگشت می‌گذرند و راهی برای بازگشت ندارند؛ چنان در نحفت اسیر می‌شوند که امید نجاتشان نیست. حتی وقتی به آن دنیا می‌روند و عذاب می‌شوند، ماهیتشان از آن حالت اصلی خودشان خارج شده است؛ چون آتشی که در جهنم است، آن‌ها را می‌سوزاند تا آن چیزی که سالم مانده آشکار شود. اما بعضی دیگر تا ته نابود شده‌اند یا از دست رفته‌اند.

من نمی‌خواهم این بحث را ادامه دهم. هدفم این بود که فراموش نشود بحث من درباره منازعه نبود، بلکه جزو تعلیمات دینی ماست که باید متوجه باشیم دشمن اصلی انسان همان شیطان و شیاطین هستند، نه انسان‌های دیگر.

خب، بفرمایید. اینجا را بگیرید که مثل این پر، اینجا مثل این پر، چرا برگردید.

اینکه کاملاً نرکتون واید نرسد، شدید است. باید مثل یک پیش‌کی اصلاحی پیدا کنید؛ مثلاً آن را اصلاح کنید، پاک کنید، سرگز بگیرید. این را پیدا کنید که برگردان‌تان را انجام دهید. اینکه خودتان سکوت کنید، خودتان جای خالی می‌دهید.

فکر نمی‌کنم بتوان به این سؤال جواب کلی داد. فکر می‌کنم بستگی دارد به کیس استادی یا فردی که مثلاً فرسون شمشیری برداشته و به سمت شما آمده است؛ در این حالت باید به فکر اصلاح او باشید و در این سیزن بجنگید. یا ممکن است فردی در موقعیتی باشد که حرف شما را گوش می‌دهد و وظیفه دارد که شما را شعبت کند. فکر نمی‌کنم این‌گونه باشد که من کلّاً بگویم.

من فکر می‌کنم باید حالت دلسوزانه نسبت به آدم‌هایی که گمراه هستند داشته باشیم. در این راستا، من به حدیثی اشاره کردم که می‌گویند پیامبر پس از جنگ، وقتی به آن چاهی که مشرکین را در آن انداخته بودند رفت، در حالت نوح‌خواندن بود؛ یعنی مثلاً مرثیه‌خوانی می‌کرد و با آن‌ها زمزمه می‌کرد و برایشان دلسوزی می‌کرد که «دیدید من راست می‌گفتم و به شما می‌گفتم و قبول نکردید و حالا کارتان به اینجا رسید.» این حالت کلی آن‌گونه نیست؛ چون بارها در قرآن می‌بینیم که پیامبر ما شاید بیشترین یا تنها موردی است که مورد اطاعت خداوند قرار می‌گیرد و دلسوزی بیش از اندازه نسبت به کسانی که گمراه هستند دارد.

فکر کنیم ما هم به عنوان پیروان پیامبر اسلام باید همین حس و حال را داشته باشیم. اگر پیرو پیامبری مانند حضرت موسی باشیم، نماد رحمت به معنایی که حضرت رسول است نیست. در قرآن هم روشن است که حضرت موسی خیلی عصبانی می‌شود و این حرکات برای من عجیب نیست. اگر بخواهیم در مورد حضرت موسی و کفار صحبت کنیم، الگوی ما باید پیامبر باشد. حالت «رحمت للعالمین» باید در ما تجلی کند. اگر مثلاً مقلد و پیرو پیامبر اسلام هستیم، باید این حس را داشته باشیم.

برگردیم به همان بحث‌هایی که در مورد مناسک حج داشتیم. من نکته‌ای که نهایتاً به دلیل طولانی شدن جلسات قبلی از گفتنش صرف‌نظر کردم، این است که مسئله حلق و تقصیر جزو احکام و مناسکی است که هم در حج تمتع و هم در حج عمره اجرا می‌شود. در حج تمتع، بعد از قربانی، مردان حلق می‌کنند؛ یعنی سر خود را می‌تراشند و بعد از احرام خارج می‌شوند. در حج عمره هم بعد از سعی بین صفا و مروه حلق یا تقصیر انجام می‌دهند؛ یعنی سر خود را می‌تراشند یا بخشی از مو و ناخن خود را می‌گیرند. خیلی‌ها واجب نمی‌دانند که بعد از طواف و سعی بین صفا و مروه حلق انجام شود، ولی برخی از اهل سنت حلق می‌کنند. وقتی برای عمره می‌آیند، بعد از مراسم سعی در صفا و مروه، سر خود را می‌تراشند.

پایان مراسم منا

من یک نکته کلی می‌خواهم بگویم و آن این است که در این مناسک و آداب دینی، مانند بسیاری از آیین‌های باستانی که حتی در کانتکست غیر دینی هم وجود داشته‌اند، یک نوع نمادگرایی دیده می‌شود. یعنی ما کاری انجام می‌دهیم که انگار به جای یک چیز دیگر نشسته است. مثلاً قربانی که انجام می‌دهیم، خود کشتن گوسفند مهم نیست، بلکه به جای یک چیز دیگر است.

من قبلاً این بحث را کرده‌ام که هم در احکام دینی ما و هم در احکامی که مربوط به امور اجتماعی است، نمادگرایی وجود دارد؛ نمادگرایی به معنایی که من سعی کردم بگویم، وابسته به عمق روان و روح انسانی است. همان‌طور که می‌بینید، ما رویاهای سمبولیک می‌بینیم و در وجودمان سمبولیسم وجود دارد. این یکی از مهم‌ترین کشفیات روانکاوی مدرن است که با روش‌های تجربی سعی می‌کنند این نمادگرایی‌ها را درک کنند. روان انسان نمادساز و نمادگراست. این در تمام طول زندگی، هر شب که می‌خوابید، رویا به صورت یک داستان سمبولیک برای شما ساخته می‌شود و چیزی را به طور سمبولیک برای شما بیان می‌کند.

در دورانی که انسان هنوز دانش و خداگاهی زیادی نداشت، اسطوره‌ها دانش زیادی داشتند و انسان‌ها حالت نمادین داشتند. همه آیین‌های باستانی حالت نمادین دارند و این‌ها با وجود انسان پیوند خورده‌اند. چیزی که دنیای مدرن از آن رنج می‌برد، اتفاقاً همین حس به آیین‌های نمادین است. این نکته‌ای است که فرهنگ‌پژوهانی مانند یونگ و بسیاری دیگر به آن اشاره می‌کنند. ما در دنیای مدرن، مخصوصاً در جهان غرب، با کنار رفتن مذهب و آیین‌های مذهبی، مانند پروتستانتیسم که بعد از اصلاحات آمد و بار آیین‌های دینی که در کلیسا رواج داشت، کم شد، کمتر آیین نمادین می‌بینیم. این موضوع باعث ضعف مسئولیت‌پذیری از این نظر شده است. همان مقدار که داشتیم، سبک‌تر شده و این مشکل ایجاد می‌کند.

یعنی آدم‌ها بعداً به سراغ نمادگرایی‌های غیر دینی می‌روند. نمونه‌اش این است که یونگ مقاله‌ای دارد درباره نمادگرایی‌های سیاسی در تظاهرات کمونیستی. شما می‌دانید که طرف مارکسیست است، اصلاً به دین معتقد نیست و ممکن است حتی دشمنی نسبت به دین و کلیسا داشته باشد، ولی وقتی دور هم جمع می‌شوند و می‌خواهند تظاهرات کنند، فضای نمادین وجود دارد. مثلاً فرض کنید میدان سرخ برایشان مقدس است و چیزهایی مانند پرچم سرخ می‌آورند. در انقلاب‌های مدرن و تظاهرات مدرن هم اشیای نمادین و مکان‌هایی با حس تقدس وجود دارد؛ مثلاً در انقلاب فرانسه، فرانسه به عنوان یک مکان مقدس انتخاب شده است. این احساسات امری که در انسان‌ها هست، باعث جذب آن‌ها می‌شود.

یونگ مقاله‌ای دارد درباره تظاهرات گروه‌های فاشیستی و کمونیستی و میزان بار سمبولیک آن‌ها. این نکته‌ای است که می‌خواهم بگویم: آیین‌های دینی که همچنان بار سمبولیک دارند، برای آدم‌هایی که متدین هستند، مفید و حتی ضروری است؛ زیرا این سمبولیسم برای حفظ تعادل روانی آن‌ها لازم است. اگر قبول کنیم که ما درون نمادساز و نمادگرا هستیم و این نمادها به وجود انسانی ما رفتاری می‌دهند، توجه و شرکت در آیینی که این نمادها در آن تجلی می‌کنند، مفید است.

حالا در مورد تأثیر آیین‌های نمادین می‌خواهم صحبت کنم. فرض کنید رفتاری برای انسان بار نمادین دارد؛ یعنی معنایی فراتر از ظاهر آن دارد. شما می‌توانید برای اینکه خودتان را به آن معانی نزدیک کنید، این اعمال ظاهری را انجام دهید. این فضای روانی شما را برای رسیدن به معناهایی آماده می‌کند.

من با یک نمونه می‌خواهم بگویم که در سمبولیسم روانی انسان، معمولاً بخش‌هایی از انرژی که من آن را حیوانی یا حیاتی می‌نامم، وجود دارد. اگر کلمه حیوانی را به کار ببرم، بار منفی پیدا می‌کند. آدم منابع انرژی دارد. وقتی غذا می‌خورید، این انرژی جسمانی به انرژی روانی تبدیل می‌شود. بعضی از آدم‌ها مشکلشان این است که این انرژی روانی تولید نمی‌شود؛ کسانی که دچار افسردگی هستند، انگیزه ندارند. این انرژی‌ها باید از کانال‌هایی عبور کنند و تبدیل شوند. مثلاً غذایی که می‌خورید ممکن است انرژی جسمانی شما را تأمین کند، ولی برای این افراد این انرژی باید به انرژی روانی تبدیل شود؛ انرژی‌ای که به آن‌ها انگیزه و نیرو برای کار کردن بدهد و رفتارهایشان را هدایت کند.

این کانال‌ها باید وجود داشته باشند؛ همان‌طور که انرژی شیمیایی غذا به ماهیچه تبدیل می‌شود، تبدیل‌هایی باید صورت بگیرد تا شما انرژی روانی داشته باشید، آدم سرزنده و توانای کار کردن باشید. شرکت در آیین‌های نمادین می‌تواند این انرژی‌ها را جهت‌دهی کند. این چیزی است که از دوران باستان در همه جا شناخته شده است. مثلاً آیینی که قبل از شکار انجام می‌شود، برای سوق دادن انرژی‌ها به سمت شکار است. رفتاری مانند پایکوبی و تظاهر به شکار کردن انجام می‌دهند و بعد روز بعد به شکار می‌روند. معتقدند کاری که مقدماتی انجام داده‌اند، به شکار موفق روز بعد کمک می‌کند.

آنچه من می‌خواستم بگویم درباره مو و سمبولیسم آن است؛ اینکه مو به نوعی به انرژی‌های حیاتی یا حیوانی اشاره می‌کند. در روانکاوی مدرن اهمیت زیادی به انرژی‌های جنسی داده می‌شود، زیرا این انرژی‌ها جزو کانال‌هایی هستند که انرژی روانی تولید می‌کنند. خیلی وقت‌ها مو نماد شهوت است. رویا نماد نمادگیرهای جنسی است. بنابراین اگر کسی در رویا ببیند که موهایش می‌ریزد، این به معنای از دست دادن انرژی‌های حیاتی یا به معنای پایین‌تر، کم شدن انرژی جنسی است. این موضوع مورد توافق همه کسانی است که در سمبولیسم رویا کار می‌کنند.

قسمت انتهایی مراسم - بخش ۱

ممکن است در شرایط خیلی خاص معنای دیگری داشته باشد، ولی معمولاً ریختن مو یا دندان در رویا به این معناست. این‌ها همه تقریباً معانی مشترک دارند. چون هیچ نمادی را نمی‌توان خارج از کانتکست رویا معنی کرد، ممکن است در یک رویا خاص نمادی که معمولاً معنای دیگری دارد، معنای متفاوتی پیدا کند. مثلاً اگر ببینید موهایتان می‌ریزد ولی هیچ حس بدی نداشته باشید، شاید تعبیرش متفاوت باشد.

رویاهایی که مربوط به ریختن دندان و مو هستند، معمولاً همین معنایی را دارند که من گفتم. علت اینکه این رویاها زیاد دیده می‌شوند این است که شما به تدریج و به مرور سن‌تان بالا می‌رود و انرژی‌های جوانی خود را از دست می‌دهید. در هر مرحله‌ای که ناگهان انرژی‌ای از دست بدهید، چنین رویه‌هایی ظاهر می‌شود. این موضوع متداول است. مثلاً ریختن دندان‌ها به دلایل مختلفی اتفاق می‌افتد و همه این‌ها نشانه‌های نیروی جوانی است.

این‌ها همه به ذهنم رسیدند، چون همه این چیزهایی که می‌گویم، مربوط به نیروی حیاتی، نیروی جنسی و نیروی جوانی است؛ یعنی جو سرزندگی و شادابی همراه با میل جنسی. وقتی آدم پیر می‌شود، همان‌طور که موهایش را از دست می‌دهد، روانش هم دچار کچلی می‌شود؛ یعنی خودش را از دست می‌دهد. گاهی این اتفاق در رویاها دیده می‌شود و نگرانی ایجاد می‌کند که درست است.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که فرض کنید این تعبیر را قبول دارید یا ندارید؛ فرض کنید این تعبیر را پذیرفته‌اید؛ یعنی مو را به این معنا به طور سمبولیک گرفته‌اید. وقتی کسی موهای خود را می‌تراشد، در واقع عملی انجام می‌دهد که به او کمک می‌کند به حسی دلسوزانه برسد؛ مثلاً دوری از شهوات. فرض کنید راهب‌های بودایی و بسیاری از راهب‌های دنیا همیشه موهای خود را می‌تراشند، چون به تجربه دریافته‌اند که تراشیدن مو به آن‌ها کمک می‌کند که از برخی از میل‌های شهوانی دور شوند.

من می‌خواهم بگویم اگر نمادها برای ما بار معنایی ذاتی دارند، در اعماق وجود ما، مثلاً مو، دست، پا و هر کدام معنایی دارند. وقتی بر اساس آن نمادها عملی انجام می‌دهید، زمینه فراهم می‌شود که به آن معناها برسید، هرچند که به هیچ وجه متوجه نباشید که این سمبولیسم چیست. من می‌خواهم بگویم لازم نیست شما دقیقاً بدانید مو یعنی چه، ولی وقتی مو را می‌تراشید، حس دوری از شهوت به شما دست می‌دهد. این خود به خود اتفاق می‌افتد؛ یعنی یک استارت زده می‌شود که در حیطه روانی شما این احساسات کم‌کم به وجود بیاید.

جایی بود که از اول می‌خواستم صحبت کنم و به نظرم آمد بد نیست که جایی بدون اینکه بخواهم تک‌تک مراسم‌ها را روی این بحث کنم که هر کدام از آن‌ها چه معنای سمبولیک روانی دارند، بگویم که خلاصه مناسک و آیین‌های دینی، همان‌طور که یک بار یادم هست در موضوع مجازات‌های قصاص این حرف را زدم، معناهای سمبولیک دارند. این سمبولیک بودن به معنای واقعی کلمه محرک است که شما به نتایجی که می‌خواهید برسید.

احساسم این است که تراشیدن مو، به نوعی مانند توبه کردن است؛ یعنی آن چیزی که از قدیم حالت از نو شروع کردن داشته است. اولاً تراشیدن مو حس از نو شروع کردن دارد و علاوه بر آن، این حالت که به راهب‌ها دست می‌دهد، یعنی دوری از شهوات، به طور مثبت در دل آدم ایجاد می‌کند. قدم‌های مومنان‌تر و بیماران‌تر و قدم‌های مومنان‌تر را نمی‌توانم دقیق بگویم، ولی فکر نمی‌کنم در طول عمر لازم باشد که کسی این کار را انجام دهد.

فکر می‌کنم در کانتکست فرسون در اسلام، دوری از شهوات به طور مترقی و فرمان روحانیت در چیزی ما نیست. احساسم این است که تراشیدن مو یک دوره مشخص است که شما انگار دارید از نو زندگی‌تان را شروع می‌کنید. توصیه‌ای به کوتاه نگه داشتن مو نشده است و این دقیقاً متناسب است با اینکه در اسلام توصیه‌ای برای مقابله با شهوات نشده است؛ بلکه برخورد ریلکس و راحتی با این مسئله وجود دارد.

راهبان بودایی واقعاً می‌خواهند شهوات را به طور مطلق از خود دور کنند. آن‌ها همیشه خود را به طور مداوم تسلی می‌دهند و این مناسک دارد اتفاق می‌افتد به هدفی که دارند. در اسلام این‌گونه نیست. من نشنیده‌ام که پیامبر یا ائمه درباره کوتاه کردن مو حرف زده باشند. من فقط به این جهت که یادآوری کنم، می‌گویم که کوتاه کردن مو و ناخن هر کدام بار سمبولیک دارند. من نمی‌خواهم یکی‌یکی بار آن‌ها را بگویم، ولی تأثیرات لازم را دارند.

قسمت انتهایی مراسم - بخش ۲

شما باید بدانید که این‌ها چه هستند؛ چه بدانید و چه ندانید، تصاویر خود را می‌گذارند و اتفاق آیین سمبولیک می‌افتد. پوشیدن کچل نیست که وقتی می‌خواهند موهایشان را بتراشند، کچل شوند؛ اتفاقاً نهی وجود دارد که قبل از مراسم، بعضی‌ها برای اینکه راحت در منا کچل کنند، از قبل کچل می‌کنند تا آنجا دیگر موی تنانی نباشد و راحت بزنند. نه اینکه این کار را بکنند.

مثل اینکه شما اینجا عادی می‌روید و آنجا اگر موهایتان یک متر هم طول داشته باشد، همانجا می‌تراشید. خیلی چیز نیست. اینکه از قبل بخواهید قبل از محرم شدن به آنجا بروید و موهایتان را کوتاه کنید به نیت راحت بودن، مکروه است و کار خوبی نیست.

این پایان مراسم است. بعد از آن، مردم لباس عادی خود را می‌پوشند و به کارهای خود می‌پردازند؛ مثلاً در لشکرکشی‌ها شرکت می‌کنند. تا روز دوم یا سوم که می‌گذرد، در لحظه خاصی به اصطلاح از «اذان و زهر» اگر اشتباه نکنم، اجازه خروج از منا می‌دهند. این نکته جالبی است که مردم سریع مرز را باز می‌کنند، مثل محشر و حرام، منتظر آن لحظه خاص می‌مانند تا بتوانند از منا خارج شوند و به طواف نهایی حج بپردازند. این بخش از مراسم، از حساس‌ترین قسمت‌های حج است.

مردم خیلی منظم و منطقی سوار اتوبوس‌ها می‌شوند و می‌روند. من یک بار گفتم، ولی همانجا شنیدم که در آخر شب‌ها ترافیک شدیدی می‌شود. شخصاً خودم با کاروانی که رفته بودیم منتظر ماندم و گفتند که توصیه شده که با اتوبوس بروید. من متأسفانه گوش کردم و به هر کسی که آنجا بود، توصیه می‌کنم که هیچ‌وقت منتظر اتوبوس نباشید و همان‌طور پیاده به مکه بروید. این کار خیلی بهتر، منظم‌تر و از هر نظر راحت‌تر است.

زیرا این جمعیت عظیم که در منا هستند، برگشتنشان خیلی سخت است. من تجربه خیلی بدی در برگشتن از منا داشتم. دلیلش هم این است که لازم است در آن لحظه کار را انجام دهید و بروید، ولی توصیه من این است که تا حد ممکن سریع منا را ترک کنید و به طواف بروید. این توصیه وجود دارد که زیاد در منا نمانید و معطل نکنید.

خودتان پیاده بروید، هیچ مشکلی ندارد. مردم برای خودشان راه می‌روند و چند کیلومتر پیاده روی می‌کنند تا به مکه برسند. ماندن زیاد در منا کار درستی نیست؛ هم از نظر معنوی و هم از نظر فردی.

من خاطره جالبی دارم از سالی که رفته بودیم و باران خیلی شدیدی بارید. بعد از زوری که در منا داشتیم، اتوبوس‌ها دیر آمدند. تا نزدیک غروب منتظر ماندیم. بعد از آن، اتوبوس‌ها را سوار کردند، ولی نتوانستند اتوبوس‌هایی پیدا کنند که ظرفیت داشته باشند. یک سری اتوبوس‌های بدون سرنشین آمدند که خیلی دیدنی بود. ما سوار اتوبوس بدون سرنشین شدیم و باران می‌آمد. در عمرتان چنین بارانی ندیده‌اید. ترافیک به حدی بود که ما دو سه نصف شب رسیدیم به مکه. ساعت‌ها پایمان خیس بود. فکر کنم کسی نبود که سرما نخورد.

به هر حال مستحب است که زود منا را ترک کنید. اگر ماشین دارید با ماشین بروید و اگر نه، پیاده بروید. فکر می‌کنم عاقلانه‌ترین کار همین است. کسانی که ماشین ندارند، پیاده می‌روند و آن‌ها که با ما بودند، پیاده رفته بودند و سه ساعت زودتر رسیدند. ما با ماشین آمدیم و دو و نیم نصف شب رسیدیم.

بگذارید شروع کنم و کمی درباره قسمت انتهایی مراسم صحبت کنم. وقتی برمی‌گردید، لازم است برای فاصله این کار را انجام دهید، چیزی شبیه همان مراسم عمره است؛ یعنی هفت بار طواف کردن، نماز طواف، سعی بین صفا و مروه و بعد طواف نساء و نماز طواف نساء را باید انجام دهید. با این کار کل مراسم حج تمتع تمام می‌شود. این قسمت آخر همان قسمتی است که در حج عمره به عنوان حج عمره انجام می‌دهند و از احرام خارج می‌شوند.

نماز در مقام ابراهیم و تحلیل مفهومی آن

تنها نکته حج تمتع این است که وقتی این اعمال را انجام می‌دهید، مردم دیگر در لباس احرام نیستند و در لباس عادی خود کار را انجام می‌دهند. درباره طواف می‌توان بحث مفصلی کرد. فکر می‌کنم حس چرخیدن دور خانه و این‌ها به اندازه کافی شناخته شده است. طواف کردن دور خانه، حالت ابراز عشق و عبودیت را نشان می‌دهد. در زبان عادی خودمان هم اصطلاح «دوری نفر گردیدن» وجود دارد.

من فقط در حد یک نکته خیلی کوچک اشاره می‌کنم که در روانکاوی، فروید خیلی جزئی و بعد لکان خیلی مفصل از تمثیل طواف به عنوان تمثیل انسان استفاده می‌کند. کل کار انسان چرخیدن دور چیزی است که به آن علاقه دارد؛ چرخیدن و نرسیدن. نکته‌ای که لکان روی آن تأکید می‌کند این است که شما همیشه انگار دور مطلوب می‌چرخید و حتی مطلوب‌های جزئی را نمی‌توانید به دست آورید و همیشه این حس چرخیدن وجود دارد.

یک نکته فراموش شده که اگر کسی به این بحث‌ها آشنا باشد یا دوست داشته باشد بخواند، مفهوم طواف به عنوان توصیف کلی وضعیت انسان است؛ انسانی که آرزومند است. در کانتکست روانکاوی، مخصوصاً لکان، این مفهوم وجود دارد.

دو نکته کوچک دیگر می‌خواهم بگویم و بعد تعهدم این است که این جلسه این بحث را قطعاً تمام کنم. درباره طواف، حکم این است که طواف را طوری انجام دهید که بین کعبه و مقام ابراهیم قرار بگیرید. یعنی ساختمان کعبه که هست، با فاصله‌ای یک شیعی وجود دارد که آنجا را مقام ابراهیم می‌نامند. یک نیم‌دایره هم در طرف دیگر کعبه هست که به آن حجر اسماعیل می‌گویند. شما باید بین مقام ابراهیم و کعبه و خارج از حجر اسماعیل طواف کنید. بنابراین مسیر طواف شما حالت بیضی پیدا می‌کند که این خوب است.

من فقط می‌خواهم تأکید کنم که برای من جالب است که این حرکت، شبیه حرکت سیارات در آسمان است و حرکت‌های آسمانی که نگاه می‌کنید، حالت بیضی دارند. چرا؟

ما نمی‌دانیم چرا یک نظریه‌پرداز نیوتون گفته بود که درست نیست، در حالی که نظریه‌پرداز دیگری هم هست که توجیه می‌کند آن مدارها را، ولی خیلی معلوم نیست چرا؛ ما نمی‌دانیم. کلن علم به ما نمی‌گوید چرا، بلکه محاسبات را به ما یاد می‌دهد که با چه فرمول‌هایی محاسبه کنیم مدار را. یک تدبیر در جهان وجود دارد؛ وقتی به آسمان نگاه می‌کنید، همه چیز به نوعی دور هم می‌چرخند. در ماده، مثلاً وقتی به اتم نگاه می‌کنید، باز همین‌گونه است؛ همه چیز در حال چرخیدن دور یک چیزی است. انگار در موقع طواف کردن با این حرکت آسمانی که همه جهان دارد انجام می‌دهد، خودمان را هماهنگ می‌کنیم. انگار آدم‌ها هم دور یک چیزی می‌چرخند، چون از آسمان هم که نگاه کنیم، چیزی شبیه همان چیزی است که ما آسمان را می‌بینیم. هر جا را نگاه کنیم، هستی‌ای از یک مرکزیت و چیزهایی که دور یک چیز دارند می‌چرخند، وجود دارد. آدم‌ها در حالت طواف همین حالت را پیدا می‌کنند و این قانون بین مقام ابراهیم و خارج از حجر اسماعیل بودن اتفاقاً مدارهای ما را هم درست می‌کند. این شباهت من را به آن تدبیرهای تدبیر شده که وجود دارد، زیاد می‌کند.

من خیلی نمی‌خواهم درباره طواف چیزی بگویم، فقط آنچه درباره طواف هست، این است که نه ظاهراً خاصیتی دارد، بلکه توجه کامل انسان به خداست. واقعاً این طواف به معنای انگار دور خانه خدا و دور خداوند طواف کردن است. این یک بخش آمده است که در بخش بارز اصلی مناسک حج است که باید انجام شود. هفت دور در ابتدای این کار انجام می‌دهند، بعد نماز می‌خوانند و می‌روند برای سعی صفا و مروه. بله، لبیک گفتن موقع محرم شدن واجب است که شما لااقل یک بار سیغه لبیک را بگویید، ولی موقع طواف اصلاً نمی‌گویند لبیک گفتن مال موقعی است که می‌روند لباس احرام می‌پوشند و لبیک می‌گویند. اصلاً متداول نیست که با صدای بلند دست جمعی چیزی گفته شود. شما گاهی می‌بینید در کاروان‌ها هم اصلاً یک نفر بعضی از کارهای مستحب را می‌گوید و آن‌هایی که دنبالش هستند تکرار می‌کنند، ولی اصولاً چیزی واجب و کفایی وجود ندارد. فقط چیزی که هست این است که باید فقط در یاد خدا باشید، توحید خالص باشید، توحید محسوس در احرام که می‌روید، مخصوصاً موقع طواف. آن چیزی که انتظار می‌رود این است که در حال توحید خالص باشید.

من یک ایرانی را دیدم که داشت یک نفر را طواف می‌داد و می‌گفت یا امام زمان یا نمی‌دانم از این حرف‌ها. حال طوافم بلکن چیز نیستم و اگر به آن‌ها هم بگیرند، می‌گویند منظورمان همان است، حتی کلن امام زمان راحت‌تر است. یعنی این همان بحثی است که در نصیحت من پیش آمد، سر کار داشتم. برای آدم راحت‌تر است که سر کارش به خدایی باشد که خیلی نمی‌دانیم چیست، حال راحتیم. طوافم یکی رئیس کاروان ما می‌گوید: «روید ایرانی نشسته، بیدن هی می‌گوید دنیا مولا یا مولا.» می‌گوید یکی از این عرب‌ها آمد به عربی گفت: «چه مولا؟» از همین یکی مولا چیست؟ کلن در مسجد الحرام طواف دیگر کم مانده موقع نماز یک خورده این‌ها چیزند. فکر کنم به وضوح حالت قلوب و زیاد روی دارند که امام زمان یک جوری جایی است. من این را واقعاً شنیدم از آدم‌هایی که خیلی خودشان متدین می‌دانند که خداوند ما را به امام زمان واگذار کرده و کارهای بشر. فکر کنم کلن توحید یعنی این که شما این را بدانید که خداوند هیچ کاری را به کسی واگذار نمی‌کند. بخشیدن گناهان ما را به کسی واگذار نمی‌کند. توحید یعنی شما سرکارتان مصر است با خداست، چیزی به کسی واگذار نمی‌شود. همه قرآن همین را دارد می‌گوید. وگرنه مشرکان قرآن هم ادعایشان این بود که ما الله را قبول داریم، بوت‌ها را می‌پرستیم، ولی برای اینکه ما را به خدا نزدیک بکند، نه. همی حرف را می‌زدند، یعنی یک واسطه وجود دارد که می‌گفتند خداوند مثلاً باد و باران را در اختیار این بوت گذاشته. ما وقتی باران می‌خواهیم، از این می‌خواهیم. شرک یعنی همین. اگر کسی معتقد باشد که بخشش گناهان را خداوند مثلاً در ایران حتی به امام زمان واگذار کرده، این آدم مشرک است به همان معنایی که قرآن دارد با شرک مبارزه می‌کند، نه شرک خفی. و این حرف هم دیگر نداریم. این همان چیزی است که قرآن می‌گوید شرک و قطعاً کسی که به چنین عقیده‌ای برسد، می‌رود جهنم. خداوندی که همه گناهان را می‌بخشد، مگر شرک. این شرک واگذار شدن یک سری امور به یک کسی غیر خداست. خدا در قرآن می‌گوید که لا یغفر الذنوب إلا هو؛ یعنی جز خدا کسی گناهان را نمی‌بخشد. حالا اگر کسی بگوید که کسی دیگر می‌بخشد، خلاف قرآن گفته است. این‌ها از آن نوع گناه‌های سنگینی هستند که همه دین آمده که شما این‌گونه فکر نکنید. آدم‌ها عادت کنند که سر کارشان فقط با خداست و از خدا بخواهند، از خدا استغفار کنند، تمام طول روزشان ذکر خدا بگویند.

سعدی، خدا بیامرز، شعری دارد که یک مثلش این است که می‌گوید: «غیر از خدا به هر چیزی رو کنید، شرک خالص است.» شرک خالص این است که تو صبح که پا می‌شوی به یاد غیر خدا باشی، در طول روز یاد غیر خدا باشی. و قرار است که ما این‌گونه نباشیم، قرار است که ما همش در یاد خدا باشیم. حالا اینکه یک نفر موقع طواف به یاد امام زمان و نمی‌دانم، غریبی ایرانی‌ها و اینکه نمی‌دانم شیعیان در حال اقلیت ظلم هستند و امام زمان بیاید نجاتشان بدهد، کسی در طواف هم به این چیزها دارد فکر می‌کند، طواف دنیا خودش دارد فکر می‌کند. و این‌ها با آن به اصل فلسفه هجرت و توحید و اسلام همه این‌ها مخالف است. تمام فرقه‌ها همین‌طور فکر می‌کنند. هم فکر نکنید این مال ما است، آن‌ها هم برای خودشان یک دسته دیگر دارند. کلن به مباحث ماندن، این خود سخت است. باید از آدم‌ها دنبال یک واسطه بگردند یا یک چیزی. خدا زیاد دور است، ما هم که حسن نداریم زیاد، بریم بالا یک چیزی بگیریم، یک چیزی دینابی بگیریم که بشود یک تعاملی به وجود بیاید و راحت بشود فهمید، سوال شود، فهمید. من جزم شده‌ام از تنش خان دعا کن شفاه کن. من ببخشید، حرفم این نبود که کلن شما مثلاً فرس کنید، توسل نمی‌توانید بکنید. من می‌توانم بروم یک چیزی را از یک آدمی بخواهم، همان‌طور می‌توانم بروم از یک آدم مقدسی بخواهم که برای من استغفار بکند. ولی حق ندارم وقتی دارم نماز می‌خوانم، وقتی دارم طواف می‌کنم، این که همه از من استغفار کنند، بگویم غلط است. شما دارید چیزی که دارید می‌گویید، که یک اپیزودش اشکال ندارد. مثلاً آدم‌ها می‌توانند بروند از پیامبر بخواهند. طبق آیه قرآن می‌گویید مشرکان بیایند از تو چه اشکالی دارد؟ من بروم از پیامبر بخواهم که برای من استغفار بکند. همه چیز اشکالی ندارد. کجا شرک است؟ من از یک آدمی کمک می‌خواهم، همه چیز فکر کنید که می‌شود. مستقیم نمی‌تواند استغفار بکند، مستقیم نمی‌تواند دعا بکند، این شرک است. راه بسته شده. یک بار این است که من می‌گویم که من می‌توانم مثلاً فرض کنید از امام‌ها کمک بخواهم، می‌توانم از انسان‌هایی که می‌توانند کمک بکنند، کمک بخواهم. این‌ها که اصلاً مشکلی ندارد. ولی یک اصطلاحی هست، خیلی اصطلاحی، کلیدی، درک این که چه شرک است و چه شرک نیست، این است که شما به یک جایی مراجعه کنید که خداوند آنجا سلطان قرار نداده. بارها تو قرآن می‌آید که می‌گوید که یک چیزی می‌خواهم، یک جایی می‌روند که خداوند آنجا سلطان قرار نداده. این مفهوم سلطان، این مفهوم خیلی کلیدی است برای اینکه شما بفهمید که این‌گونه نیست که مستقیم با خداوند در ارتباط باشید. این‌گونه نیست که از آدم‌ها مثلاً چیزی نخواهید. الان من تشخیص می‌دهم که خداوند نیروی اینجا گذاشته، سلطان قرار داده و من می‌توانم بدون اینکه مرتکب شرک بشوم ازش استفاده کنم. اصلاً نکته این نیست که من نمی‌توانم توسل بکنم، نمی‌توانم دعا کنم، ولی اعتقاد به اینکه راه بسته است، خدا یک چیزی را من نمی‌بینم، نمی‌گوید که مشرکان مثلاً فرض کنید که آدم‌ها فقط باید بیایند پیامبر برایشان استغفار کند. طرف استغفار خودش را می‌کند، از پیامبر هم می‌خواهد که برایش استغفار کند. من دعا می‌کنم، ممکن است توسل کنم، راهی بسته نیست. در هیچ موردی راه واگذار کردن یعنی خدا بگوید که آقا گفته باشد که من گناهان را مثلاً می‌دهم کسی دیگر بررسی کند پرونده‌تان را، اصلاً پیش من نیایید. چیزی نیست که شما نتوانید پیش خدا بروید. مستقیماً هیچ راهی بسته نیست، ولی سلطان قرار داده شده. انرژی‌هایی، جاهایی قرار داده شده در آدم‌ها، در انسان‌های مقدس. من می‌توانم به این وسایل، از این وسایل استفاده کنم. نکته این است که اولاً باید جایی اگر به یک جایی مراجعه کنم برای چیزی که آنجا نیست، این مشکل دارد. بعد هم کلن این را بدانید که هیچ چیزی هیچ وقت راه به سمت خدا ندارد، هیچ موردی واگذاری ندارد. خوشش ریزه خیلی درست است. این جمله که این واگذاری را من می‌کنم، این جایی از خود آقای شبالی آمده است که این استفاده که در دعاهای جوشن کبیر دار صفات خدا، صفات صبوری، خب صفات انسان نه، همین چیست؟ انسان کامل صفات الهی است. اصلاً انسان کامل یعنی همین، یعنی متخلق به همه اسما و صفات الهی، خداگونه شدن یعنی همین. یعنی پیامبر از صفات الهی در پیامبر تجلی می‌کند. مثلاً در ایران عرفا در مکاتب عرفانی یک بحثی هست که آیا صفت صمدیت هم در انسان تجلی می‌کند یا نه؟ و بعضی‌ها قبول دارند که می‌کند، بعضی‌ها قبول ندارند که صمدیت هم جز اسما یعنی بی‌نیازی است، چون به نظر می‌آید که شرک‌آمیز است. اگر انسانی صمدیت درش تجلی کند، یعنی فقط خداوند بعضی از اسما، اسما خاص الهی است و کسی شریک نیست. آیا در صمد بودن می‌تواند شریک شود یا نه؟ مثلاً معروف است که عبدالرحمن جامی جزو کسانی بود که می‌گفت صمدیت هم تجلی می‌کند و مثلاً می‌گفت آدمی که صمدیت درش تجلی کرده، معنایش این است که به غذا هم دیگر احتیاج ندارد، به هیچ چیزی احتیاج ندارد، نه اینکه به خدا احتیاج ندارد، نیازش به غیر خدا کلن مرتفع می‌شود. می‌تواند غذا نخورد و مثلاً بعد داستان‌های کرامات نقل می‌کنند که فلانی مثلاً یک سال غذا نخورد. از این حرف‌ها می‌خواهم بگویم کلن این دستی که شما دارید می‌کنید هیچ شکی توش نیست که صفات و اسما الهی به یک معنای نازل کری در انسان کامل، اصلاً انسان کامل یعنی همین. و این رفتن به واگذاری کارها به نمی‌دانم غیر ندارد. این که من فکر کنم موقع طواف کاری به خدا ندارم، من سر و کارم مثل چیز است، مثل سلسله مراتب خدا، امام زمان، انسان، انسان کاری به امام زمان می‌گوید، امام زمان به خدا می‌گوید. حتی موقعی که داری طواف می‌کنی باید تمام توجهت به امام زمان باشد. نماز هم لابد داریم می‌خوانیم، توجهت را نصفاً به امام‌ها باشی، این‌ها شرک‌آلود است. این فرق می‌کند با اینکه شما حضیرفته باشید که خداوند در اعماق، حتی مثلاً در زمان حیاتشان و بعد از مرگشان سلطان قرار داده می‌شود از ایشان به ایشان توسط کرده. آن اصلاً این بحث جداست. به نظرش نمی‌رسد که این شرک است، ولی یک جای دیگر مثلاً فرض کنید توسل به مقدسین و مرسومونی این‌ها به نظرش می‌رسد شرک خالص است. اتفاقاً این نه شرک است، این است که کجا سلطان هست، کجا سلطان نیست. اگر جایی سلطان هست، یعنی خداوند یک جایی دیگر است. این‌گونه قرار داده شده. شما باید آن را فشار دهید تا یک اتفاق بیفتد. دارید دیگر وقت کلاس را گفتید. یک سوال مختصر. من فکر می‌کنم بسته، دیگر بگذارید من این بحث را جمع کنم. داریم سراغ یک بحث روی دیگر می‌رویم. برای من این خاطره تلخ را دارم که از یک ایرانی که در هنگام طواف داشت با روزنم یک حرف‌هایی می‌زد، این که یک آدم طواف را هم اختصاص هیچ چیزی خالص برای خدا نمی‌تواند باشد، حتماً باید توش یک نمک مثلاً شیعه بودن و این‌جور چیزها باشد. واقعاً مسجد الحرام فکر کنم این جایی است که از ما خاص است که توجه خالص به خدا داشته باشیم، مخصوصاً موقع طواف. این یک خورده وحشتناک و اضافی است و طبیعی است که سایرین را که این چیزها را نمی‌دانند و اعتقاد ندارند، عصبانی بکند که ببینند در مسجد الحرام هم باز روزخانی هست، در مسجد الحرام هم نمی‌دانم باز از همه حرف‌های من حرفم نیست که این‌ها غلط است. شورش را نباید در عبادت خدا وارد کنیم. من یک بار این را شنیدم غیرمستقیم که خانم یزدی می‌گفت که من مشکل دارم، تنها مرکز دارم تو خانه. بعد یکی از اقوامشان که خیلی امام زمانیه است، بعد می‌آید بگوید امام زمانیه از این‌جور آدم‌ها است، می‌گفت که برگشته بهش گفته: «چرا تنهایی امام زمان با توه طواف؟» بابا این جمله این است که «بابا خدا با توه» یعنی امام زمان با توه می‌گوید. اصلاً کلن جمله‌هایی که باید بگویند توش کرامت خدا بیاید و هر چه هست امام زمان می‌گویند، این نمی‌شود دیگر. یک مشکلی افراد یعنی همین است، یعنی آدم به جایی می‌رسد که از تو پا می‌شود به فکر این باشد که همان‌طور که خداوند در قرآن گفته مثلاً هست، این باشد که هر جایی که هست خدا با اوست، هست. این است که هر جایی که هست امام زمان با اوست. من نمی‌دانم واقعاً اصلاً این به نظر من غلط شده. دیگر مفهوم خدا با امام زمان انگار در یک جاهایی دارد خلط می‌شود با همدیگر. آن کسی که همه جا هست امام زمان نیست، آن کسی که همه جا هست خداست. یک چیزی مثل اینکه باید به بچه ابتدایی بگوییم چیزی که می‌گوید خودش همه جا هست. خجالت می‌کشد از این حرفی که دارد می‌زند. بگذاریم الان به هر حال طواف جای توحید خالص است و بعد نماز می‌خوانند در مقام ابراهیم که یکی از برای من شخصانی از تأثیر اصلاً من کلن چون مثل حضرت ابراهیم احساسات خاصی دارند، این که واقعاً یک جایی هست که شما حس می‌کنید ابراهیم اینجا نماز خوانده و وایستید آنجا نماز بخوانید، خیلی حس جالبی دارد همراه با خجالت خیلی زیاد. بفرمایید بابا تو را خودم مهم است که ما در مقام ابراهیم. حالا ممکن است بگیرند نخشت که مهم نیست، ما در آنجا به عنوان اینکه در مقام ابراهیم، ابراهیم دهنتان وردتر نماز خوانده یا این وردتر، ما در مقام ابراهیم هستیم، ما می‌ایستیم نماز می‌خوانیم، ولی مقام حالت معنوی دارد، ولی حس شما لحظه این است که این نماز مثلاً جایی که داری نماز می‌خوانی، جایی که ابراهیم نماز خوانده و تو یک جوری جای پای ابراهیم گذاشتی. اصلاً در آن بُغمانه یک چیزی هست که اثر پای ابراهیم اصلاً آنجا هست. چیزی که درست کردند به این مقام ابراهیم است که انگار جای پای ابراهیم گذاشته‌اند. آره، این خواسته‌تان نماز طواف است.

سعی بین صفا و مروه

بعد سعی بین صفا و مروه است که من دفعه قبلم گفتم یک حساسیتی دارم که می‌گویند یک داستان تعریف می‌کنند که نمی‌دانم اسماعیل تشنش بود و حاجر از این‌ور دویده، آن‌ور دوباره آمده، این‌ور هی رفته آن‌ور آمده این‌ور. حالا ما هم دوباره می‌دویم، می‌رویم آن‌ور، می‌دویم این‌ور. سعی بین صفا و مروه اولاً بگذارید من این نکته از قرآن یادآوری کنم به شما. کلن مراسم حج بین عرب بوده، برای اینکه از زمان ابراهیم این مراسم به وجود آمده و اسماعیل به طور دقیق همین مراسم را انجام می‌داد. در طول تاریخ اقوام عربی که آمدند جانشین اسماعیل شدند، به تدریج بودکده شد. این‌که خانه‌ای که قرار بود مظهر توحید باشد، تدریج شد به بودکده و مراسم حج باقی ماند، ولی یک عالمه تغییر شکل پیدا کرده بود. در قرآن بعضی جاها به آن حالت‌های انحرافی که در مراسم به وجود آمده بود اشاره می‌شود. مثلاً می‌رفتند دست می‌زدند، لخت، نمی‌دانم، طواف می‌کردند که لباس مختصر باشد و این‌ها، مثلاً مثل لباس احرام کم کم تبدیل شده بود به رهنه طواف کردن و این حرف‌ها. این کاملاً روشن است که بین مسلمان‌ها اینجا مسلمان‌ها اینجا یک مشکلی وجود داشته که حالا کجای این مراسم را انجام بدهند، کجایش ندهند. یعنی پیامبر مثلاً به شدت می‌گفت که نکنید آن کار را بکنید. آن جزء این است که در قرآن یک جایی وقتی در مورد صفا و مروه حرف زده می‌شود، می‌گوید که مثلاً لا جناح علیکم، که این صفا و مروه می‌گوید من شعائر الله است. یعنی ترکیب اینجا مسلمان‌ها شک داشتند به صفا و مروه که این هم جزء آداب مشرکانه است یا جزء آداب الهی خود حج. تو قرآن این‌گونه جوابشان می‌دهد که نه، صفا و مروه جزء شعائر الله است و مثلاً گناهی بر شما نیست. انگار احساس گناه می‌کردند از این که فکر می‌کردند آن قسمت جزء این آداب شبیه مثلاً آداب مشرکی است. کلن مناسک حج داشته که چون اعوجاج پیدا کرده بود، احکامی که تو قرآن و پیامبر می‌گفت، همه‌اش این حالت را داشته که یک چیزهایی را شما وقتی هیچی نیست، تشریفات راحت‌تر است، چون یک چیز به هم ریخته‌ای وجود دارد. حالا می‌خواهی درستش کنی. این است که انگار کلنجاری وجود داشت که حالا این کار نکنید. حالا دارید طواف می‌کنید، مثلاً فرض کنید لمس کردن حجرالاسود، حجرالاسود هست یا نیست؟ لمس کردنش روز مراسم هست یا نیست؟ بوسیدنش به نظر می‌رسد بوسیدن یک سنگی که آنجا نصب شده کار مشرکانه‌ای است. این که یکی یکی این‌ها پرسیده می‌شود، جواب داده می‌شود. و صفا و مروه به نظر می‌رسد جزء آن‌هایی است که به آن مشکوک بودند و در قرآن صراحتاً گفته شده که سعی بین صفا و مروه جزء آداب حج است.

ببینید من در مورد سعی بین صفا و مروه یک چیز خیلی واضح وجود دارد. اگر آن داستان نباشد، مردم همین‌جوری فکر کنند بدون اینکه به آن داستان ترجیح بدهند، شما تصور کنید از یک آدمی که به ولادت مجدد رسیده واقعاً چه حس و حالی دارد. شما اگر آدمی را واقعاً فکر کنید که رفته، همه گناهانش بخشیده شده، ارتباطش با گذشته‌اش، ما همه مشکل‌مان چیست؟ شما امان چرا از نماز خواندن مثلاً کلن آدم‌ها چرا از نماز خواندن خیلی لذت نمی‌برند؟ پیامبر نماز خواندن مثلاً می‌گوید نور چشمه است، همیشه انگار منتظر است که وقت داخل شود، نمازش را بخواند. آدمی که معنویت داشته باشد در اعمال انجام دادن اعمال خوب، شوق دارد، به شدت تمایل دارد. چه چیزی باعث می‌شود آدم‌ها این تمایلشان کم شود و از لذت پرهیزگاری‌شان گذشته داشته باشند که سایه انداخته است انگار روی فرستششان؟ آدمی که به ولادت مجدد رسیده و در واقع گناهانش بخشیده شده باشد، اثر گناهان، اثر گذشته‌اش، اثر منفی گذشته‌اش در زمان حال حذف شده باشد، چون انتظاری که از او دارید، آدمی است که صبح روز بعد از توبه، صبح روز بعد از ولادت مجدد، آدم سرشار از انرژی باشد برای اینکه کار انجام بدهد، کار خوب انجام بدهد. خستگی‌اش از قرآن خواندن، خستگی‌اش از نماز خواندن، خستگی‌اش از این کارهای خوب، در کارهای خوب مشارکت بکند. حالی که قبل از توبه نداشته. چون اگر می‌خواهید ببینید چقدر به این حالت توبه و ولادت موجود نزدیک شده‌اید، ببینید چقدر راحت‌تان باز شده به سمت خیرات، انرژی ببینید برای اینکه کار انجام بدهید. آن چیزی که انسان قرار است تو ما تنها چیزی که به آن تعلق دارد و می‌توانیم انجام بدهیم، سعی کردن است. از این مخلوق سل، از این جام. ببینید آدمی که توبه کرده با سعی بین صفا و مروه دارد باز به طور تمثیلی انگار وارد زندگی جدید می‌شود. دیگر دوان دوان انگار مثل آدمی که می‌خواهد جبران و معفا تن بکند. حس یک آدم بعد از توبه کردن و ولادت مجدد باید این باشد. آدمی که می‌خواهد بدود، اصلاً آدمی که تا حالا فکر می‌کرد کم عبادت کرده، بیشتر از حد عادی، اصلاً شوق عبادت داشته باشد. یک آیه‌ای تو قرآن هست که من قبل‌تر هم به آن اشاره کردم، آیه فوق‌العاده تأثیرگذار و یک خود ترسناک که می‌گوید: «لیس الانسان إلا ما سعی»

آیه و ترجمه فولادوند
(نجم، ۳۹)

وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ

عربی

و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.

ترجمه فارسی فولادوند
هیچ چیزی شما هیچ چیز ندارید. دقیقاً سعی کنید. نعمت‌هایی که به شما داده شده که مال به شما داده شده، آن را باید حساب پس بدهید. چیزی که مال خودتان است و آن دنیا برایتان می‌ماند، تلاش است که انجام داده‌اید در راه کارهای خوب. چقدر تلاش است. آدمی که مثلاً فرس کنید همین‌جوری خیلی استعداد دارد و خیلی دانش زیادی به دست آورده به دلیل استعداد زیادی که داشته، خب این که نمی‌تواند آن دانشی را که کسب کرده، آن دنیا بگذارد در ترازو به خداوند بگوید که بگیرید من چقدر دانش دارم، موضوعی نیست. ممکن است یک آدم یک هزارم این دانش را کسب کرده باشد، ولی با سعی فراوان، خیلی آدم مصدقی نبوده، ولی تلاش کرده و یک دانشی را به دست آورده. و یک آدمی با تنبلی زندگی کرده، ولی چون خیلی استعداد داشته، تلاش نکرده. زحمتی که کشیده‌اید تو این دنیا و حشت بعد از ولادت مجدد به طور طبیعی سعی کردن زیاد است. سعی بین صفا و مروه حال یک آدمی است که در واقع انگار دارد برمی‌گردد به زندگی و دارد یک جور تعهد می‌کند که دیگر این مابقی عمرش را می‌خواهد بدهد سابقه‌اش خیرات باشد. مثل اینکه در مسابقه، حالتی که آنجا مثل پیست دو مومنین، همه با هم می‌روند، آن‌ور می‌آیند و این حالت مسابقه دادن در انجام دادن کار خوب باید در یک آدمی که دارد به زندگی برمی‌گردد وجود داشته باشد. این فکر کنم یک چیز خیلی سال از اسمش هم پیداست. اسمش اصلاً این کار را بهش می‌گویند. سر در قرآن هم به همین معنی به آن اشاره شده.

حالا داستانم چرا درست باشد، بابرم نمی‌شود، البته ولی شاید هم باشد. حالا این مکان‌ها مربوط به سعی حاجر برای پیدا کردن آب بوده، ولی این‌گونه نیست که برای یاد و خاطره حاجر داریم این کار را می‌کنیم. این جزء مناسک حج است و لازم نیست که شما یاد تشنگی اسماعیل و نمی‌دانم در دیدن حاجر، شاید موقعی که دارید از آب زمزم می‌خورید، حالا یاد اسماعیل و حاجر و ترک‌ها ماندنش در زمین لمی از را این‌ها بکنید، ولی نه مناسک حج که سعی به این صفا و مروه است.

بفرمایید آقا شاید منوشته به مصدر درگان اضافی کرد که مناسک را همیشه با دوانیت به سفر فیل محسوب خودتر قرار داده، یعنی یک محسومی انجام داده و یک نشان داده برنامه که یک محسوم فیل شرطیت نداده. آقا دیگر این که شما ادعایی نیست که چون ما به تولیت حاجر این کار را می‌کنیم، مثلاً گفته شده به ما، یعنی ما به فعل پیامبر داریم، نه به فعل حاجر. نه می‌خواهیم اصلاً فلسفه‌اش یعنی پیامبر هم که این کار را کرد به یاد نمی‌دانم تشنگی اسماعیل نبوده، ولی این که من می‌خواهم بگویم که به فرض حالا یک درصد احتمال به اصلاً این اتفاق افتاده باشد، این سعی است. سعی بعد از توبه و اینکه شما آدمی که توبه می‌کنید فردایش افسرده است، این اصلاً امری رفته. مثلاً همه احساس یک کسی مثلاً رو بعضی‌ها حال استقرار پیدا می‌کنند به حالت یأس می‌رسند و حالت یأس اتفاقاً افسردگی می‌آورد و شما هیچ کاری نمی‌کنید. مثلاً آدمی که چنین حالتی دارد اصلاً پیکارم کلن نفرمیده. چه خبر است؟ این که نمی‌دانم مشکل چیست که خدا بخشیده شده، چون بخشیده شده، خدا گفته من می‌بخشم، این می‌گوید خدا نمی‌بخشد. من نمی‌دانم کسی که احساسش این است که مثلاً رفته حج، حتی ولی بخشیده نشده، خودش چه کار است که چنین احساسی به او دست داده؟ صاحب صاحب دنیا گفته که بیایید اینجا من می‌بخشم و بعد دارید زندگیتان را دوباره از نو شروع می‌کنید. دیگر هر کاری انجام داده باشید، و بعضی‌ها احساسشان این است که نه، خدا من را مثلاً نبخشید، نبخشید. و آن است. و هر حال حال بعد از ولادت مجدد همین حالت دویدن و جبران کردن و شوق اعمال خیر و عبادت داشتن است. نه دیگر شما سوال نکنید. بگذارید من تمام کنم. اگر سوالتان وقتی هم مانده بود، آخرش من در دقیقه‌ای رو بیشتر سوال کنم به یک قسمت راز. من یک چیز فقط می‌گویم، ولی شاید وقتش سوال هم بگویم آخر. به نظرم می‌دانید اینجا جای خوبی است که برود تا هشت تمام شود. اگر هم کردید و با انرژی زیاد بروید حال زندگی کنید.

یک چیز عجیبی آخر مراسم هست، طواف نساء که هم مردها باید بکنند، هم زن‌ها. اسمش هم طواف نساء است و خاصیتش هم این است که اگر کسی طواف نساء نکند و نماز طواف نسایش را نخواند، زنش برایش حرام می‌شود یا شوهرش برایش حرام می‌شود. و بعد یا مثلاً اگر اشتباه کنند، دچار واسواس می‌شوند، یک کسی را نایب می‌گیرند برود دوباره این کار را انجام بدهد. این واقعاً خیلی خطرناک است برای زوج‌ها که یک بار نکنند که بروند آنجا و اگر یارو مثلاً برگردد، یک دفعه مثلاً آقای بگوید: «ای بای من طواف نساء یادم رفت، حالا چه کار باید بکنم؟ حرام است؟» مثلاً آن حالت به اصطلاح که حرمت زن و مرد که تو حالت احرام به وجود آمده با این طواف نسایی برداشته می‌شود و اگر این کسی این کار نکند، دیگر تا طواف نسای بعدی همچنان در حالت حرمت باقی می‌ماند. این باجرایی یک خورده عجیب است. دیگر استرس، دیگر نمی‌دانی، استرس، دیگر نمی‌دانی. خیلی جالب است که شاید باقی این حالت خیلی باشد. آن قسمت طوافی مال خداست، آن دیگر استرس ندارد که درست مثلاً شونه‌شان فلا. ولی این طواف نساء خیلی استرس دارد برای اینکه این نکند از یک چیز دنیایی محروم شوند. آخرت. حالا به یک چیزی فراموش خیلی دم دستید. این خیلی مهم است. ممکن است ده بار اعاده کنند، دچار وسواس شوند که این طواف نساء را درست انجام دهند. از کل مراسم است، اصلاً در حساسش، اصلاً طواف نساء. خب حرف جالبی زیاد. چرا باقی است؟ یک دهی هنگون باشد در حال همه آدم‌ها.

نکته اگر نکته این است که زوجه این حرام می‌شوند و حلال می‌شوند و این حرف‌ها. خب مثلاً یک بچه هم که می‌رود اینجا هج، آدم مجرد هم می‌رود و طواف نساء بکند. طواف نساء برای همه مردها و زن‌ها واجب است. چه مجرد مال متأهلین نیست، مال مجردین هم هست. استرس ندارند، نمی‌دانم، لاباد ندارند. خداست و ما خیلی استرس نداریم، چون خدا مهربان است و این‌ها می‌شود. من می‌خواهم یک خورده هدف‌هایی اشاره کنم به این که بدانید که خیلی نمی‌خواهم دست دقیقی در این مورد بکنم که این به چه مردود می‌شود و چرا مناسبت دارد که در حج این‌گونه باشد.

بگیریم برگردیم به داستان آفرینش. در گناه اولیه جنسیت است دیگر. اصلاً خوبود، انگار آشکار شدن جنسیت. بنابراین اگر یک نفر واقعاً به آن معنای آفرینشی توبه کامل کرده باشد، از جنسیت گذشته است. اگر برگردید به قبل از گناه اولیه‌تان، اصلاً جنسیت ندارید. انگار یک چیزی فرض کنید شما واقعاً یک انسانی هستید در حد پیامبران که وقتی مثلاً مراسم حج انجام می‌دهید، در آن حد موفق به توبه می‌شوید که مثل توبه از گناه اولیه است. دیگر هیچی نمی‌ماند، حتی آن گناه باعث خوب شدن انسان شده، پس فاقد جنسیت شده است. یعنی انگار آگاهیتان نسبت به جنسیت از بین رفته است. یک چیزی انگار باید پایان مراسم باشد که شما بتوانید برگردید به دنیا، جنسیتتان هم داشته باشید. و انگار پایان مراسم با احراز مجدد جنسیت شما است. یک چیزهایی می‌بینید در بغیر از حرمت زن و مرد و حرمت هر نوع فعالیت جنسی در طول مراسم حج. یک چیزی در حجیده عجیبی هست در مورد مسجد الحرام که مثلاً شما در موقع طواف نباید زن و صورتشان را بپوشانند. یعنی یک جور اصلاً مسجد الحرام تنها مسجدی است در دنیا که رسماً زن و مرد قاطی همدیگر هستند، جدایی جنسیتی آنجا وجود ندارد. انگار یک جوری در مسجد الحرام و در مراسم حج این جنسیت است. حالا بله، این که شما از دستش ممکن است نداده باشید، چون توبه کامل نکردید، ولی مراسم این‌گونه است. مراسم فاقد فقدان جنسیت است.

الان شما وقتی می‌بینید که زن و مرد در حال طواف کردن هستند و به هم چسبیده‌اند، کاملاً به نظر می‌رسد که خلاف شرع انجام می‌دهند؛ اما نه تنها چنین چیزی نیست، بلکه نهی‌ای هم وجود ندارد. خیلی حساسیت روی این مسائل وجود ندارد و حتی برعکس، یک سری احکام هست که زن نباید خود را بیش از حد بپوشاند؛ مثلاً اگر زنی زیاد خود را بپوشاند، به شدت حس زن بودن را دارد. انگار یک فردی که واقعاً حج رفته و توبه کرده، نباید خیلی حس جنسی داشته باشد؛ یعنی باید انسان شده باشد، از مرحله‌ای که انگار آگاه باشد مرد و زن و این‌ها، بیرون آمده باشد. خیلی دور از توهم نیست که واقعاً کسی که می‌رود حج، مثلاً از عرفات برمی‌گردد، دوچار فقدان می‌شود؛ ولی قبول کنیم که با توجه به داستان آفرینش جنسیت، اصلاً انگار نتیجه آن گناه اولیه است. بنابراین به نوعی انگار پاک شدن همه گناهان یعنی برگشتن به قبل از حبوذ. احساس من این است که خیلی دارم این موضوع را می‌گویم و با اطمینان خوبی بیان می‌کنم، در سطح این که برداشت من از رفتن به عرفات و برگشتن به منا است؛ در سطح این که حرفی دارم می‌زنم که احتمال درست بودن آن بالاست.

این حرف را با احتمال کمتر می‌زنم که شاید تناسل این باشد که پایان حج، چیزی تحت عنوان طواف نساء وجود دارد که برای مرد و زن واجب است. این یک جور اجبار است؛ انگار احراز مجدد جنسیت است، با فرض این که ممکن است آدم یا آدم‌هایی در حد پیامبران واقعاً توبه‌شان در حد عبور کردن از جنسیت باشد. ما که این مفهوم توبه کردن و مراتب داشتن را داریم، آخرش این است که شما به همان بی‌گناهی و معصومیت اولیه انسان بهشت برسید. حالا اینکه هر کسی تا چه حدی می‌تواند بالا برود و برگردد به آن اصل خودش، با هم متفاوتیم. تنها چیزی که حسی دارم این است که اینجا اصلاً این مقرراتی که وجود دارد، حرمت کلی جنسیت و بعد یک سری آزادی عمل‌ها در مستدل حرام است. حس من این است که انگار فضای حج است که توبه حتی می‌تواند در واقع عبور کردن از جنسیت باشد، به معنی انسان نوعی شدن، بدون اینکه حس باشد نرخ این که دیگر چیزی به غیر از انسان، مثلاً آدم و حوا، باشد.

طواف نساء

می‌آیید و می‌بینید که طواف نساء ربطی به مرد و زن بودن ندارد؛ می‌بینید که برای هر دو واجب است و فرقی نمی‌کند. ممکن است بخواهید بگویید طواف جنسیت مثلاً بگذارد، نمی‌دانم؛ اما به نظر من اسمش خیلی نکته خاصی ندارد، جز اینکه یک جور حالت است. حتی من مطمئن نیستم که این اسم چقدر اسم مقدسی است. ممکن است احکامش گفته شده باشد که اگر این کار را نکنید، آراشتای مردان به آن گفته‌اند طواف نساء. خودشان داشتند طواف می‌کردند. به هر حال، متقارن است؛ این طواف، طواف مردان است. اگر طواف مال مردان بود، خب معنی دیگری می‌داد. شما باید به این فکر می‌کردید که واقعاً مسئله این است که مردان چه می‌دانم، آره، فرقی اینجا وجود دارد؛ اما طواف اصولاً طواف همه انسان‌هاست و مسئله یک جور دوباره انگار احراز حلال شدن و احراز شرعی و الهی جنسیت است؛ یعنی انگار از این که حالا برگردیم به جنسیت را داریم از خداوند می‌گیریم و این طبیعی است که پایان مراسم است. برای اینکه انگار این یک جور آن گناه است دوباره؛ چون ما در کره زمین زندگی می‌کنیم با گناه اولیه و قرار نیست که مثل از اتنه مسیح زندگی کنیم. به هر حال، حالا دیگر خلاصه ما با اجازه خداوند آن گناه اولیه دوباره برمی‌گردیم، اشکالی نداریم؛ چون هنوز مجازاتش را داریم می‌کشیم در زمینیم، برتر آسمان که نمی‌برد، در زمینیم. بنابراین حالا با یک مراسمی انگار دوباره برمی‌گردیم در همان شرایطی که باشیم. خب آمدند گفتند که وقت همان است که سوال دارد می‌کنند.