خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱۰)
ماجرای جلسات تفسیر و تفسیر سورهی بقره
موضوع جلسهای که اعلام شده بود، درباره سوره بقره است. من نمیدانم عنوان دقیق آن چه بوده، اما قرار است درباره این سوره صحبت کنیم و قرار نیست کاری مانند تفسیر متداول انجام دهیم؛ یعنی قرار نیست من بگویم «بسم الله الرحمن الرحیم» و آیه به آیه معنایش را شرح دهم. بلکه میخواهیم شیوهای متفاوت را دنبال کنیم. اکنون در مقدمه، قبل از ورود به بحث اصلی، قصد دارم توصیفی ارائه دهم از شیوه کاری که در این چند جلسه—که تعدادشان مشخص نیست، حداقل سه یا چهار جلسه و حداکثر مثلاً هفت یا هشت جلسه خواهد بود—انجام میدهیم. همچنین درباره هدفگذاری این جلسات توضیحاتی خواهم داد.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
سوره بقره سورهای است که نزدیک به پنجاه صفحه است و حجم قابل توجهی از قرآن را در بر میگیرد. ما میخواهیم درباره آن صحبت کنیم. اجازه دهید ابتدا مقدمهای تاریخی بدهم. من هجده ساله بودم که ناگهان، دقیقاً در ماه رمضان، به اصطلاح روزمره قرآن من را گرفت. یک یا دو سال بود که قرآن میخواندم، اما آن زمان به طور خاص تحت تأثیر بخشهایی از قرآن قرار گرفتم. واقعاً میتوانم بگویم از آن زمان تاکنون به طور مداوم به تحصیل قرآن پرداختهام. خاطرهای که در ذهنم هست، نمیدانم آیا تاکنون جایی تعریف کردهام یا نه، این است که یک سال بعد، در مهرماه همان سال، در فاصله بین دو مهرماه، با دقت بخشهایی از قرآن را خواندم. مثلاً داستان یوسف و سوره حلیمه را مطالعه کردم و فکر میکنم نسبتاً خوب فهمیدم. کلیت سوره را درک کردم و داستان یوسف را متوجه شدم. سوره حلیمه را بارها خواندم و چیزهای جالبی در آن یافتم که دفعه اول نمیدیدم. در ماه رمضان سال بعد، طبق روال طبیعی که آن سال انجام میدادم، قصد ختم قرآن داشتم، اما طوری شده بود که چون چند سوره را خوب فهمیده بودم، روز اول چند سفر بیشتر نخواندم چون احساس میکردم خوب نمیفهمم. روز دوم دوباره از اول شروع کردم و همان چند سفر را خواندم و بیشتر فکر کردم. نهایتاً آن بار سوره بقره را تمام نکردم. هنوز در همان ابتدا گیر کرده بودم و خیلی ناراحت بودم که چرا خودم نمیفهمم. مثلاً این آیه اول با این داستان چرا آمده، این چرا بعد از آن آمده و اصلاً کل سوره چه میگوید؟ این سؤال در ذهنم مانده بود و سالها گذشت تا اینکه بهتر فهمیدم.
بعداً قرار شد در جلساتی که در دانشگاه صنعتی شریف برگزار میشد، بحثهای جدیدی انجام دهیم که هر بار یک سوره را در یک جلسه فقط درباره کلیاتش صحبت کنم. فکر میکنم اولین سورهای که انتخاب کردم، سوره هود بود که یک جلسه برای گفتن کلیاتش کافی بود. اگر اشتباه نکنم، دومین سورهای که انتخاب کردم، سوره بقره بود. چون تعهد داشتم که در یک جلسه بیشتر صحبت نکنم، خیلی سریع حدود پنجاه صفحه اول تا آخرش را گفتم و تمام کردم. جالب است که بازخوردهای خوبی دریافت کردم. مثلاً میگفتند حالا ما کامل از ابتدا تا انتها میخوانیم و میفهمیم که سوره چه میگوید. اما واقعیت این است که این جریان اینگونه پیش رفت که از جایی دیدم مثلاً سوره آل عمران در یک جلسه نمیگنجد، دو جلسه گفتم و بعضی سورهها را سه جلسه مطرح کردم. همیشه در ذهنم بود که ظلم بزرگی به سورههای بزرگ قرآن شده است، چون قرار بود در یک جلسه بگویم، اما خیلی چیزها را نگفتم.
تاریخچه این جلسه این است که از آن زمان تاکنون همیشه در فکر بودم که بالاخره جایی بروم و مفصلتر درباره سوره بقره صحبت کنم، بدون محدودیت. در جلساتی که در شریف داشتم، کلیات سوره را گفتم، ولی اکنون میخواهم کمی بیشتر وارد جزئیات شوم. فرض من این است که شما هیچ یک از جلساتی که من صحبت کردهام، نه درباره سوره بقره و نه چیز دیگر، گوش نکردهاید. بنابراین قرار نیست چیزی را که قبلاً گفتهام، تکرار کنم؛ هر چیزی که لازم باشد، از ابتدا میگویم.
یک آرزویی هم دارم که این چارچوب سورههای اول قرآن و ارتباطشان با هم را روشن کنم. احساس میکنم این چارچوب سورههای اول قرآن بسیار مهم است و فهمیدن آنها در فهم کلی وحی بسیار مؤثر است. این جلسات میتواند شروعی برای بررسی چهار سوره اول باشد. منظورم این است که همیشه این مشکل پیش میآید که سوره حمد و سوره فاتحه را حساب نمیکنند و سوره بقره را سوره اول میدانند. بنابراین خیلی وقتها میگویند سوره دوم بقره است، من درباره آل عمران صحبت میکنم. سوره حمد مانند دعای آغاز قرائت قرآن است که در آن خداوند را ستایش میکنید و از او هدایت میخواهید و سپس قرآن خواندن را شروع میکنید. فکر میکنم هر بار که قرآن را میخواهید بخوانید، خوب است که سوره حمد را با عنوان فاتحه الکتاب بخوانید. نامش هم همین است. چیزی که در ابتدای قرائت قرآن خوب است خوانده شود.
چارچوب چهار سورهٔ اول
چارچوب چهار سورهٔ اول
چهار سوره اول که میگویم، بقره، آل عمران، نساء و مائده، حال و هوای مشترکی دارند و فهم ارتباطشان و کلیت آنها به عنوان فصل اول قرآن بسیار مهم است. بیایید سعی کنیم به عنوان مقدمه بگویم که بحثهایی که قبل از جلسه شد و قرار است به عنوان جمعبندی درباره آن صحبت کنیم، فرض من این است که کاملاً کلاسیک است. همه مطمئن هستند که قرآن کلمه به کلمه به پیامبر وحی شده و اینکه چقدر حفظ شده، درست و تاریخی است. فعلاً فرض میکنیم همین قرآنی که در دست داریم، با قرائت خاصی که به استناد نگارش شده، همان قرآن است؛ قرآنی که از سوی خداوند آمده است. ممکن است بعضیها بگویند دلیل اختلاف قرائات یا مسائل دیگر است، اما فعلاً چارهای نداریم جز اینکه بگوییم یکی است و به عنوان فرضیه قبول کنیم.
بنابراین با فرض کلاسیک وارد کار میشوم، از این نظر که متن قرآن اینگونه است. تفاوتی که با رویکرد کلاسیک مفسران در مواجهه با قرآن دارم این است که سعی میکنم در این جلسات به این سمت بروم که کل سوره را مانند فصل یک کتاب بفهمیم. ممکن است بعضی آیات را هیچ وقت به آنها اشاره نکنم، ولی میخواهم به اینجا برسم که این سوره محتوی بسیار روشن و مشخصی دارد و از ابتدا تا انتها در خدمت همان محتوی پیش میرود و انسجام درونی کامل دارد. این برخلاف ادعای متدبّلان و قرآنشناسان غربی است که معمولاً میگویند قرآن متن پراکندهای است؛ یعنی قطعات مختلف کنار هم چیده شدهاند و معلوم نیست چرا این قطعه بعد از آن آمده است. مثلاً یک بخش احکام است، یک بخش داستان است و به نظر آنها قرآن مانند یک مجموعه پراکنده و آشفته است که آیات به این شکل کنار هم قرار نگرفتهاند. آنها معتقدند که آیات به پیامبر وحی شده و مسلمانان هم یاد گرفتهاند، اما ترتیب مشخصی ندارد.
این برخلاف عقیده همه مسلمانان است که معتقدند جایگاه آیات توسط پیامبر در زمان حیاتش مشخص شده است. روایات تاریخی میگویند که پیامبر هر بار که وحی میشد، به حافظان قرآن میگفت که این آیه بعد از کدام آیه قرار گیرد و ترتیب آیات و دستورات را مشخص میکرد. اما درباره اینکه آیا ترتیب سورهها توسط پیامبر مشخص شده یا خیر، اختلاف نظر است. بعضی مسلمانان میگویند پیامبر خود سورهها را به همین شکل مرتب کرده است، بعضی دیگر میگویند صحابه بعد از پیامبر این کار را انجام دادهاند. همچنین درباره نامگذاری سورهها هم همینطور است؛ اینکه آیا در زمان پیامبر نامگذاری انجام شده یا مسلمانان بعداً نامها را انتخاب کردهاند.
در این جلسات اولاً سعی میکنم نشان دهم که انسجام کاملی در سوره بقره وجود دارد. اگر بتوانم این را اثبات کنم، نشان میدهم که این سوره باید سوره اول قرآن باشد و جای دیگری نمیتوان آن را قرار داد. ممکن است درباره بقیه سورهها دلایل تاریخی وجود داشته باشد که نتوان گفت سورهها همیشه به این شکل بودهاند. حتی نسخهای از قرآن وجود دارد که سورهها جابهجا شدهاند. اما احساس کلی من این است که سورهها توسط پیامبر یا با اشاره مستقیم او ترتیبشان مشخص شده است، چون به نظرم ترتیب بسیار خوبی است. این احساس من است و دلایل تاریخی ندارم. من برای انسجام آیات درون سورهها و جایگاه سورهها دلایل متنی از خود قرآن میآورم، نه دلایل تاریخی.
اگر بتوانم نشان دهم که سوره بقره باید سوره اول باشد و سوره دوم آل عمران ادامه طبیعی بقره است، دلیل متنی دارم که سورهها خوب چیده شدهاند. بنابراین احتمال اینکه توسط پیامبر چیده شده باشند زیاد است. همچنین درباره نام این سوره و بسیاری از سورهها فکر میکنم میتوانم دلیل بیاورم که نام بر این سوره بسیار مناسب است. اگر سوره بقره را به عنوان اولین سوره قرآن بپذیریم، باید بپذیریم که نام آن «گاو» است. چرا نامش گاو است؟ این چه ارتباطی با محتوای سوره دارد؟ من میخواهم بیشتر از این ارتباط ساده بگویم؛ میخواهم بگویم نام سوره کلیدی برای درک محتوای آن است. سعی میکنم با نشان دادن نکاتی در متن قرآن این موضوع را ثابت کنم، به جای اینکه بحثهای بیپایان تاریخی انجام دهیم.
فرض کلاسیک این است که این کلمات دقیقاً از جایی آمدهاند و آیات منظم هستند. یک نکته بسیار مهم در راز تفسیر این بحثها و ادعاها و اهدافی که گفتم، این است که به معنای واقعی کلمه اگر متن قرآن را ملاک قرار دهید، متوجه میشوید که سوره شخصیت خاصی در قرآن دارد. همانطور که واژه «آیه» برای اشاره به جمعبندیهای سوره به کار رفته است، خود کلمه «سوره» نیز در قرآن برای اشاره به این فصلبندیها آمده است. این موضوع آنقدر مهم است که وقتی هر فضیلتی که فکر میکنید از طرف خدا نیست، به اصطلاح تحدی میشود که شما کتابی مثل قرآن بیاورید، هر فضیلتی که سورهای مانند سورههای قرآن بیاورید، نمیتوانید. نمیتوانید سورهای شبیه سورههای قرآن بیاورید. بنابراین سوره شخصیت خاصی پیدا میکند و باید انتظار داشته باشید که در هر سوره یک چیز موجز و خاص وجود داشته باشد که قابل تقریب نباشد. پس مفسر باید سوره را به صورت کل نگاه کند.
این یک سلیقه شخصی نیست که من خوشم بیاید این کار را بکنم یا نه. نکته دوم این است که من قبلاً در بحثهایی سعی کردهام این کار را انجام دهم. هر بار درباره سورهای صحبت کردم، درباره سوره بقره هم همینطور است. سعی میکنم نشان دهم که بعضی از آیات را اگر کلیت سوره را نفهمیده باشید، نمیتوانید بفهمید. شیوه تفسیری که به صورت خطی و آیه به آیه بخوانید و جلو بروید و رفت و برگشتی نداشته باشید، درست نیست و به نتیجه نمیرسد. اگر تا حالا تفسیرهای متداول به نتایج خوبی نرسیدهاند، دلیلش این است که نمیشود این کار را اینگونه انجام داد. در پنج سال اخیر همه تفسیرهای مهم را که نگاه کنید، میبینید که تلاش برای نشان ندادن انسجام سوره در آنها هست. تفسیر فیضالقرآن سید قطب به شدت اینگونه است. تفسیر المیزان تا حدودی سعی میکند قطعهها را جداگانه بیان کند و ارتباط قطعهها را نشان دهد. تفسیر پرتوی از قرآن هم تلاش میکند ارتباط بین سوره آل عمران و بقره را بگیرد و به انسجام داخل سورهها نگاه کند و ترتیبها را به گونهای نشان دهد که ترتیبهای خوبی هستند. تفسیر نوین مربوط به پدر مرحوم دکتر شریعتی است. البته دکتر شریعتی پسر ایشان است، اما شما پدر را به عنوان پدر دکتر شریعتی میشناسید. به نظرم خود آقای محمدتقی شریعتی آدم بسیار مهمی است به دلیل تفسیر نوینی که نوشته است. یکی از چیزهایی که در تفسیر نوین و تفسیر پرتوی قرآن میبینید، تلاش برای ارتباط دادن سورهها با یکدیگر است.
من در درسی که اینجا میدهم امیدوارم متوجه شوید که با یک متن منسجم طرف هستیم. امیدوارم متوجه شوید که بعضی از قسمتهای متن بدون نگاه کردن به کلیت نمیتوانید بفهمید و شیوه خطی جلو رفتن کار نمیکند. در واقع شیوه درست این است که من یک کلیتی از سوره میفهمم، دوباره نگاه میکنم ببینم آیا آن کلیتی که فهمیدم همه چیز را به هم مربوط کرده است یا نه. اگر جایی مربوط نشده، دوباره سوره را مرور میکنم و همینطور با رفت و برگشت بین کلیت و جزئیات سعی میکنم به نتیجهای درباره اینکه سوره چه میگوید برسم. با یک بار خواندن از اول تا آخر امکان ندارد به نتیجه برسیم. این رفت و برگشت لازم است.
سعی میکنم نشان دهم که مشکل اصلی درک کلیت سورهها این است که برای فهم هر سوره باید پرسشهای درست درباره آن داشته باشیم تا بتوانیم آن را بفهمیم. ما پرسشهای درست از قرآن نداریم، چون انگار فراموش کردهایم که ماجرا چیست، قرآن قرار است چه بگوید، به چه کسانی قرار است گفته شود و در چه شرایطی این گفتهها مطرح شده است. فهمیدن این مسائل، اینکه هدف چیست، هدف از کل رسالت چیست، در چه تاریخ و جغرافیایی قرار گرفته، اگر اینها را فراموش کنیم، صد بار هم که رفت و برگشت کنیم، چون پرسشهای درست در ذهنمان نیست، به جواب نمیرسیم.
تفاوت با تفسیر آیه به آیه
تفاوت با تفسیر آیه به آیه
بنابراین تفاوت عمدهای که شیوه کار من هنگام صحبت درباره سوره دارد با تفسیر متداول این است که ممکن است زمان زیادی طول بکشد تا شروع کنم از آیه اول بگویم که آیه اول چه دارد. شاید جلسه آخر آیه اول را برایتان بخوانم. اولین کاری که میکنم این است که سعی کنم فضایی مجسم کنم برای شما که پرسشهای درستی در ذهن شکل بگیرد، پرسشهایی که تا حدودی به سمت پاسخ دادن به آنها حرکت کنیم، بعد دوباره پرسشهای جدید پیدا شود و سعی کنیم آنها را حل کنیم و همینطور پیش برویم تا به جایی برسیم که حق داشته باشیم از آیه اول بخوانیم. بعد از آن میتوانیم قطعات بزرگی را کنار هم بگذاریم و انسجام آنها را نشان دهیم. مثلاً بگویم از اینجا تا اینجا مقدمه است، بعد داستان است، بعد ده صفحه حرف زده شده، پنج صفحه دیگر است، تا اینکه این هفت قطعه بزرگ انسجامشان را ببینیم که چگونه کنار هم قرار گرفتهاند. سپس وارد خود قطعات شویم و درسی بدهیم و نهایتاً به جایی برسیم که مجاز باشیم آیه به آیه از اول بخوانیم.
این مجوز به این راحتی صادر نمیشود، در حالی که در تفاسیر معمولی میبینید از همان ابتدا میگویند «ذالک الکتاب لا ریب فیه» و از همان آیه اول شروع میکنند. من تنها آیهای که دربارهاش بررسی نمیکنم، «علی فلان میم» است. انتظار نداشته باشید که درباره تک تک آیات اینجا چیزی بشنوید، درباره بعضی آیات میشنوید، اما امیدوارم بعد از شروع جلسات، سوره بقره را جلو خودتان بگذارید و بخوانید و کاملاً احساس کنید که دارید فصل منسجمی از یک کتاب را میخوانید. باید از اینجا شروع میشد و به اینجا ختم میشد.
این درباره قرآن است، اما درباره هر متنی، چه متون نوشته شده یا هر نوع متن هنری، مفهوم «متن» بسیار کلیتر از معنایی است که الان به نوشتهها اطلاق میشود. شما وقتی یک متن را خوب فهمیدهاید، یعنی به حس و ذهنیتی رسیدهاید که فکر کنید اگر بخواهید در آن حس و ذهنیت خود را بیابید، همین داستان خوب است که نوشته شده است. شما وقتی یک سوره را خوب فهمیدید، هرگز به این حد نمیرسید که بگویید اگر میخواستم این سوره را شروع کنم با همین آیه «ذالک الکتاب» شروع میکردم، بعد میرفتم سراغ تقسیمات سهگانه و اینها را میگفتم. اگر به اینجا برسید، مردم سوره را خیلی خوب فهمیدهاند. نمیتوانیم در چند جلسه به اینجا برسیم، اما فکر میکنم به اینجا امیدوار باشید که سوره را همانقدر که یک کتاب تفسیر قرآنی میخوانید، با نظم و ترتیب بخوانید و احساس کنید که دارید یک متن کاملاً منسجم را میخوانید.
من این وعده را میدهم که بعضی از آیاتی که مبهم هستند، وقتی کلیت سوره را فهمیدید، بهتر میفهمید. این نوید را به شما میدهم که تأثیراتی از سوره بقره خواهید گرفت که بدون این فهمها نمیگرفتید. سوره بقره حال و هوای خاصی دارد که اگر به آن حال و هوا برسید، وقتی سوره را میخوانید، ممکن است جایی که قبلاً برایتان مبهم بود، عشق و علاقهتان به آن آیه بیشتر شود، در حالی که قبلاً آن آیه را میخواندید و هیچ حس خاصی نداشتید.
امیدوارم اینگونه باشد. این همه ادعا کردم که مسئولیت من برای پیش بردن جلسات زیاد میشود. کاری که الان در همین جلسه اول شروع میکنم این است که فضای ذهنی برای شما ایجاد کنم که انگار در همان دوران که وحی نازل میشد و رسالت پیامبر پیش میرفت، شما هم آنجا هستید و ببینید مسائل چیست و چه چیزهایی باید گفته شود. سپس سعی کنیم نشان دهیم که در همین سوره همه کلیاتی که باید گفته میشد، با نظم دقیقی بیان شده است.
روش و مبانی تفسیر پیش رو
شروع کار من با شرح نسبتاً طولانی از فضای تاریخی و فرهنگی است که لازم میدانم برای درک کل قرآن و به ویژه سوره بقره در ذهنمان باشد. یک نکته میخواهم بگویم و آن این است که معمولاً در جلسات قرآن با افرادی برخورد میکنم که اعتقاد بسیار قوی دارند که حتماً برای فهم قرآن باید از روایات استفاده کرد. من هم تا حدی از روایات استفاده میکنم، اما نه به شدت. بنابراین ممکن است مشکل پیش بیاید. میخواهم از این افراد نکته آخر مقدماتی خود را بگویم.
اولاً قطعاً اکثریت قریب به اتفاق شواهد نزول دروغ است و نه تنها به فهم ما اضافه نمیکند، بلکه ما را از فهم قرآن دور میکند. شواهد نزول را کنار بگذاریم، چون اکثر آنها داستان ساخته شدهاند و اصلاً آن اتفاقها نیفتاده است که مثلاً کسی به پیامبر گفته و بعد آیه نازل شده است. اینها را کنار بگذاریم به دلیل دروغ بودنشان. اما روایات اینگونه نیست که همه دروغ باشد. فرض کنیم روایات اطلاعات خوبی درباره متن دارند. با این حال من میگویم ابتدا خود متن را بخوانید و ببینید از متن چه میفهمید، سپس روایات را ببینید. ممکن است روایات در تصحیح فهم شما کمک کنند، اما اینکه فهم خود را به روایات موکول کنید، کار درستی نیست.
قرآن خود را با عنوان «کتاب مبین» معرفی میکند و میگوید همه چیز را تبیین کرده است. بنابراین اگر من چراغی بیاورم و بخواهم با آن روایات را بررسی کنم، روایات در سطح پایینتری نسبت به قرآن قرار دارند. من ترجیح میدهم آدم روایات را با قرآن بفهمد، نه قرآن را با روایات. من چیز مبهمی در قرآن نمیبینم که لازم باشد حتماً به روایات رجوع کنیم. در این حال رجوع به روایات باید به سبک علامه طباطبایی باشد؛ یعنی بعد از تفسیر، وقتی دارند تفسیر میکنند، از روایات استفاده میکنند. ابتدا متن را میگذارند جلو، از سیاق آیات، از ادبیات عرب و هر چه میتوانند استفاده میکنند و متن را میفهمند و توضیح میدهند. در انتهای هر بخش، بحث روایی دارند و روایات معتبری که درباره آیات آمده است را نقل میکنند و غالباً نشان میدهند که روایات توضیحی هستند، نه تفسیری. مثلاً فرض کنید در فراموشه یک توضیح است. بحثهای مرحوم علامه طباطبایی هم به اینجا میرسد. مگر اینکه در قرآن اشارهای به مسئله تاریخی شده باشد که بخواهیم بررسی کنیم که مسئله تاریخی چیست.
در این حال اگر از روایات استفاده شود، به صورت پسینی است، نه پیشینی. من نمیگویم معنی آیه این است چون فلان روایت را داریم. اگر بخواهم معنی آیه را بگویم، باید از خود متن دلیل بیاورم. این مقدمه من تمام شد. حالا میخواهم شرح اولیهای بدهم از اینکه در آن دوران چه میگذشت و مسئله چیست، سؤال چیست. سوره بقره چیزی را برای شما توضیح میدهد، چه چیزی را؟ این توضیح بسیار مهم است، اما ابتدا باید سؤال در ذهن شما باشد تا بتوانید پاسخها و نصایح را درک کنید.
یکی از مهمترین مشکلات فهم قرآن این است که ما به برداشتهای عرفی و تعالیم دینی که از کودکی به ما آموختهاند عادت کردهایم و دیگر کنجکاوی نداریم. انگار به ما چیزهای مرده یاد دادهاند و فکر میکنیم این چیزها بسیار واضح و بدیهی است. تازگی فکر برای ما از بین رفته است. یکی از بزرگترین موانع فهم قرآن این است که ذهنمان باید تازه باشد، مثل اینکه تا به حال هیچ چیز درباره اسلام نشنیدهایم. از قرآن چیزی میشنویم و باید ببینیم چه چیزهایی میشنویم. تعالیم دینی که از قرآن گرفتهایم، انگار از قبل داریم. من میدانم که درباره سوره بقره نقطه صفرم است. فکر کنید هیچ چیز نمیدانید. حالا چیزی به شما آموزش داده میشود به عنوان آموزش دینی. ببینید در این سوره چه میخوانید.
آشناییزدایی از تاریخ نبوت
آشناییزدایی از تاریخ نبوت
برای اینکه فضای ذهنی متداول بشکند، میخواهم مقدمهای دیگر بدهم درباره داستان نبوت پیامبر، اینکه در چه فضای تاریخی و جغرافیایی آمده و مشکلات چیست، طرفهای مقابل کیها هستند، چه سوابق دینی در جهان وجود داشته است، تا برسیم به اینکه ادعای پیامبر چیست. کمی که بگویم، امیدوارم متوجه شوید پیامبر چگونه خود را در این فضا جا میدهد، مانند اینکه جایگاهی برای دین جدیدی ایجاد میکند. کمی که صحبت کنم، احتمالاً متوجه میشوید که کار اصلاً ساده نبوده است. جایی برای دین جدید باقی نمانده بود. به دلایل مختلف.
خب، حالا آشنایی زدایی کنید. فکر کنید هیچ چیز از تاریخ و جغرافیای اسلام نمیدانید. حرفهای تعالیم دینی را هم که دیدهاید، یک لحظه فراموش کنید. ماجرا این است که حدود ۱۴۰۰ سال پیش، در نقطهای دورافتاده از جهان، در منطقهای بیابانی، مثلاً در شهر مکه، شخصی به نام محمد در حدود چهل سالگی ادعای دریافت وحی و نبوت کرد. ادعا چیست؟
ادعای پیامبر اسلام این است که فرشتهای نامشخص، که در سنت ادیان ابراهیمی شناخته شده است، به نام مثلاً جبرئیل یا جبریل، نزد او آمده و متنی را به زبان عربی برایش خوانده است. بنابراین به نظر میرسد ادعایش این است که پیامبری در سنت ادیان ابراهیمی است؛ پیامبری خارج از آن سنت نیست. فرشتگان هم نامهایشان همانهاست و به طور مداوم در وحی که به او میشود، به عقاید مشابه عقاید مثلاً یهودیان ارجاع داده میشود. این یک نوع یکتاپرستی بسیار خالصانه است، همراه با اعتقاد به قیامت و دستورات اخلاقی مشابه دستورات قوم یهود. حتی نحوه وحی و شکل آن شباهتهایی به سخنانی دارد که ما قبلاً در سنتهای ابراهیمی دیدهایم. بنابراین به وضوح ادعا میکند که ادامهدهنده سنت ادیان ابراهیمی است. شما هیچ راهی ندارید مگر اینکه بفهمید سنت ادیان ابراهیمی چیست و چگونه ممکن است پیامبری در این سنت، در جایی دورافتاده از دنیا، ظهور کرده باشد. اینها همه مربوط به جای دیگری هستند؛ ادیان ابراهیمی مربوط به منطقه کنعان است، یعنی همان جایی که امروز فلسطین، اسرائیل و فلسطینیهای اشغالشده قرار دارند، و خیلی خارج از این منطقه اتفاقی نیفتاده است و به نظر میرسد به دلایلی نباید هم افتاده باشد. یعنی خود دین و سنت ادیان ابراهیمی طوری است که ایجاب میکند اتفاقات در همان منطقه رخ دهد. بنابراین جغرافیا به نظر غلط میآید. زبان عربی هم به نظر غلط میآید، چون خداوند قبلاً به زبان عبری صحبت کرده است و تأکید فراوانی در متون دینی یهود وجود دارد که زبان خدا عبری است. حالا اینجا خدا در وسط بیابان دورافتادهای که تا حالا وحی نشده، به زبان عربی سخن میگوید. این را فراموش نکنید که ۶۰۰ سال هیچ پیامبری نیامده است؛ این اطلاعات تاریخی است و خارج از قرآن نیست. در خود قرآن اشاره شده که فاصله میان پیامبران بوده و بعد از آن پیامبر آمده است. بنابراین اینها چیزهای قطعی است که ما میدانیم؛ ۶۰۰ سال وحی نشده است.
شما اینجا در مقام نیابت هستید؛ ایشان برگزارکننده قدیمی این جلسات است. ببخشید، خواهش میکنم این سطور را مرور کنید و درست ببینید. خب، من قبل از اینکه بگویم سنت ادیان ابراهیمی چیست و مشکلات اساسی که وجود دارد و اینکه این وحی اصلاً چگونه ممکن است اتفاق افتاده باشد، فضای سیاسی کلی ۱۴۰۰ سال پیش را هم در ذهنتان داشته باشید. در آن زمان دو امپراتوری بزرگ وجود داشت: امپراتوری روم و ایران، و یک سری امپراتوریها و حکومتهای حاشیهای مثل فارس و ارمنستان که در آن زمان برای خود امپراتوری در حال توسعهای بودند. در ورای آن، هند و چین بودند که خیلی کاری به آنها نداریم. مردم آمریکا هم در آرامش زندگی میکردند. بنابراین چیزی که در این منطقه اصلی، در واقع مرکز فرهنگی جهان ادیان، اتفاق میافتد، در حاشیه دو امپراتوری بسیار بزرگ است؛ دو قدرت سیاسی و نظامی بزرگ آن دوران. یک اتفاق فوقالعاده عجیب و مهم افتاده است؛ آن هم این است که نزدیک به دویست سال است که امپراتوری روم مسیحی شده است. بنابراین یکی از این ادیان مرتبط به سنت ابراهیمی، تقریباً بزرگترین و قدیمیترین امپراتوری دنیا را گرفته است. این با ۶۰۰ سال قبلش که تازه مثلاً مسیح ظهور کرده بود، خیلی فرق میکند. یهودیان که همیشه مثل همین الان جمعیت کوچکی بودند که سعی میکردند کاری به کار کسی نداشته باشند، الان خودشان حکومتی تشکیل دادهاند و به کار دیگران هم وارد شدهاند. اما تاریخ یهودیت اینگونه است؛ جماعتی کوچک که شعارشان این است که کاری به کار ما نداشته باشید، ما هم کاری به کار شما نداریم، بگذارید زندگی خودمان را بکنیم. در تمام شهرهای اروپا گوشهای برای خودشان حصاری کشیدهاند که در آنجا به شریعت خود عمل میکنند. همینطور در دنیا، مثلاً در دوران مهاجرت و پراکندگی، جمعیتشان بسیار محدود است و تبلیغات دینی نمیکنند، چون دینشان برای خودشان است. اکنون کمی جلوتر میبینیم که این حرف چیست؛ یهودیان قرار نیست به دنیا توحید را معرفی کنند یا شریعت خود را تبلیغ نمایند. این دینی است که برای این قوم آمده است و ادعایشان این است که دین ماست و قرار است ما این شریعت را رعایت کنیم؛ دیگران قرار نیست رعایت کنند. همینطور یهودی شدن بسیار سخت است؛ اگر میتوانید بروید یهودی شوید، قبولتان نمیکنند. برای اینکه باید پدر و مادر یهودی باشید و از آن قوم باشید. این نیست که یک نفر اعلام کند میتواند یهودی شود. مسلمانها خوشحال میشوند اگر کسی مسلمان شود، مسیحیان هم خوشحال میشوند اگر کسی مسیحی شود، اما اگر کسی یهودی شود، یهودیان ناراحت میشوند، چون احساس میکنند خلوص دینشان از بین میرود. شوخی نمیکنند؛ ناراحت میشوند، اما در حقیقت نمیشود یهودی شد. یهودیت یک دین قوممحور است.
چیزی که در جهان میبینیم این است که یک دفعه بزرگترین امپراتوری، که قدیمیتر از امپراتوری ایران است، و مرکز فرهنگ جهان هم شده، به معنایی وارث فرهنگ هلنی-یونانی است. در آخر، شاعران میسازند، آثار هنری از خود به جا میگذارند. برعکس دوران ساسانی که دوران امپراتوری ایران است، آثار هنری دوران ساسانی را اگر در موزهها ببینید احتمالاً تعجب میکنید که مفهوم کاشیکاریها از دوره هخامنشی و اشکانی زرتشتیتر است. هنری در آن صورت وجود ندارد؛ فقط نظامی است. ساسانیها نیروی نظامی بزرگی بودند و آثار فرهنگی خوبی به وجود نیاوردند. این واقعیت تاریخی را فکر میکنم و دقیقاً چیزهایی که از تاریخ میدانیم نشان میدهد. بنابراین به نظر میرسد ادیان ابراهیمی که یهودیان را نگاه کنیم، دینی بسیار محدود با سرزمین محدود بودهاند و آدمهای خاصی بودند. یک دفعه پیروزی بسیار بزرگی به دست آمده است؛ اول ارمنستان مسیحی شده، بعد امپراتوری روم مسیحی شده است. این یعنی اینکه کتاب مقدس چون مسیحیان کتاب عهد عتیق را هم در کنار انجیل قبول دارند، بنابراین امپراتوری روم سالها است که این کتاب را در جهان دارد. بنابراین اوضاع خوبی برای ادیان ابراهیمی به نظر میرسد.
این شرایط سیاسی و فرهنگی کلی جهان است. حالا بیایید سراغ سنت ادیان ابراهیمی و من سعی میکنم چیزهایی به شما بگویم که متوجه شوید چرا شگفتآور است که پیامبری از جایی مثل مکه بیاید و ادعای ادامه سنت ادیان ابراهیمی را بکند. چگونه میخواهد این ادعا را مطرح کند؟ من به زبان عربی نمیدانم، اما به این نکته دقیقاً توجه کنید که این دو دین ابراهیمی بزرگی که در آن زمان وجود داشتند، مسیحیان مطلقاً معتقد به ختم جریان نبوت بودند؛ در واقع مسیح که همان خدا یا پسر خدا بود، به زمین آمده بود و از لحاظ الهیات مسیحی کار تمام شده بود. دیگر پیامبری قرار نبود بیاید. قرآن هم مسیح را پیامبر میداند، اما مسیحیان در انتظار ظهور مجدد مسیح هستند. ممکن است افراد قدیس و مبلغینی بیایند و مسیحیت را ترویج کنند، اما قرار نیست پیامبر جدیدی بیاید. یهودیان هم منتظر مسیح هستند، اما فکر میکنند هنوز نیامده است. بنابراین اگر پیامبری بخواهد ادعا کند، باید چه کار کند؟ باید بگوید مسیح هم مثلاً مسیح در نظر یهودیان بیشتر یک پادشاه است که قرار است سلطنت داوود را احیا کند، کمتر به صورت یک پیامبر جدید به او نگاه میکنند. این نکته از دیدگاه یهودیان مهمتر است: چگونه ممکن است دین جدیدی بیاید؟ مگر خداوند با ما معاهده نبسته است؟ این شریعت را برای اجرا داده است و دیگر چه معنی دارد که بگوید این شریعت غلط بوده و بیایید درستش کنیم؟ چگونه ممکن است پیامبر جدیدی بیاید و حرف از شریعت جدید بزند؟ شریعت یهود را میخواهد دوباره تبلیغ کند؟ خب این حرفی است که یهودیان قبول ندارند. پیامبران یا مبلغین زیادی در طول تاریخ یهودیت بودهاند که آمدهاند و تورات را مجدداً تبلیغ کردهاند. در دوران تاریخی یهودیت پر از افتخارات، گرایش به بتپرستی و بازگشت به توحید بوده است. همیشه کسانی به صورت پیامبر یا مبلغ آمدهاند که مردم را از گناهان بیرون آورده، معاینه کرده و دوباره به توحید بازگرداندهاند و گفتهاند بتپرستی ممنوع است. آخرین پیامبر میتواند ادعا کند که من آدمی هستم که میخواهم در دین یهود تغییر ایجاد کنم، اما چون یهودی نیست، خیلی از آنها شاید قبولش نکنند.
اما ادعای دیگر چیست؟ خداوند چه کار میکند؟ اگر در سنت ادیان ابراهیمی هستیم و آنها واقعاً فرزندان ابراهیم هستند، ادیان ابراهیمی یعنی ادیانی که در بین فرزندان ابراهیم در جهان خداوند وحی و نبوت قرار داده است. پیامبر ادعایش این است که جزو فرزندان ابراهیم است. اینجا مشکلاتی وجود دارد که اصلاً جایگاه این دین کجاست؟ شما به عنوان کسی که از بچگی شنیدهاید، میدانید که با دین جدیدی مواجه هستید، اما مسلمانان هم در زمان پیامبر میدانستند از ابتدا که این دین جدید است. مثلاً قرار بود یهودی، مسیحی و مسلمان داشته باشیم. هیچ احکامی صادر نمیشد، حکومتی وجود نداشت که بخواهد احکامی داشته باشد که پشتوانه اجرای آنها باشد. اینها دستورات اخلاقی بودند. بنابراین میتوانست یک نهضت شبیه بودیسم یا هر چیز دیگری در جهان باشد. کنفوسیوس هم تبلیغاتی میکرد و مردم را به اخلاق دعوت میکرد. اینکه این قرار است دین سومی در کنار دو دین بزرگ باشد، از ابتدا معلوم نبود و اگر هم شده، چگونه شده است؟ آنها جایی ندارند. چگونه میخواهیم دین را وارد سنت ابراهیمی کنیم؟
کتابی که نازل میشود به پیامبر به زبان عربی، آیات و سورههای بسیار زیبا، آهنگین، با محتوای توحید و قیامت و توصیف بهشت و جهنم است. اینها همه در سنت ادیان ابراهیمی میگنجد؛ از نظر محتوا مردم را به پرسش الهی دعوت میکند، از پرسش بتها دوری میکند، گناهان را برمیشمرد و مردم را به ترک آنها فرا میخواند، چون خداوند نمیپسندد. اینها چیزهایی است که تا مدتی در روایت پیامبر محصول میشوند، به اضافه ادعاهایی که به نظر میرسد این ادعاها در سنت ادیان ابراهیمی قرار دارد. من الان میخواهم درباره سنت ادیان ابراهیمی بیشتر صحبت کنم و بیشتر معلوم شود که چرا اینجا تنگنا وجود دارد؛ از خود متن و این کتاب مقدس هم با فهمیدن این کتاب خیلی مهم است. این کتاب خیلی مهم است که شما معمولاً نمیخوانید و از بچگی هم نه تنها به شما نگفتهاند بخوانید، بلکه فکر میکنم گفتهاند نخوانید. ولی قرآن میگوید بخوانید، نمیگوید نخوانید. چند نفر در این کلاس قرآن فکر میکنند تورات را باید بخوانند؟ چند نفر؟ یکی، دو نفر؟ چون خیلی از شما میدانید هر کسی قرآن میخواند باید کمی تورات و انجیل هم خوانده باشد. من سعی میکنم بگویم که این کتاب را بخوانید. سوره بقره در قرآن است که کلی خود قرآن را معرفی میکند. خب، قبل از اینکه وارد سنت ادیان ابراهیمی شویم، کمی درباره مکه بگویم. در مکه اوضاع خیلی بد بود؛ یعنی یک سری قبایل چادرنشین اطراف زندگی میکردند که علاقه زیادی به شعر و شاعری داشتند و سجایای اخلاقی مثل جمال مردی و بخشندگی در آنها رواج داشت، اما خیلی با هم اختلاف داشتند و در حال جنگ بودند. کلن دختر نمیخواستند؛ یعنی ویژگیشان این بود که چون مشغول جنگ بودند ترجیح میدادند همهشان مرد باشند و چند زن به نظرشان کافی بود. فضای عقیدتی وحشتناکی داشتند؛ بتپرست مطلق بودند و مرکز بتپرستیشان مکعبی بود که در مکه قرار داشت و به آن کعبه یا چیزی مشابه آن میگفتند که برایشان بسیار مقدس بود. بتها در این مکعب قرار داشتند. این مکعب بزرگ برای شما حتماً آشناست، اما چیز عجیبی است. یک لحظه تصور کنید وسط بیابان این مکعب بسیار بزرگ بوده که مرکز پرستش بتها و مرکز زیارتگاه بود. قبایل هر مدتی یک بار به آنجا میآمدند، طواف میکردند و کارهای عجیب و غریبی انجام میدادند؛ کارهایی که میگویند سنتشان است و خیلیهایشان برهنه طواف میکردند و رفتارهای عجیب و غریب داشتند، مثلاً دست میزدند، پایکوبی میکردند. فکر نکنید شبیه کاری است که الان مسلمانها انجام میدهند. بتهای خودشان را داشتند و به آنها شعر آویزان میکردند. این یک جشنواره یا فستیوالی بود که سالانه یا به طور موسمی برگزار میشد. علاوه بر تجارت که در مکه رونق داشت، این ماجرا هم جزو اتفاقات مهم بود. این قوم خیلی دور از سنت ابراهیمی به نظر میرسیدند؛ یعنی قوم بیابانی بودند و اصولاً چندان فرهنگی نبودند، مثل خیلی جاهای دیگر دنیا که نفوذ توحید در آنها کم بود. اینها هم همینطور زندگی میکردند. از نظر سیاسی هم بیشتر تحت تأثیر امپراتوری ایران بودند و مثلاً دخالتهای ایران در آنجا زیاد بود. روابطشان با روم بهتر بود؛ تجارت داشتند با روم، اما روابط سیاسیشان بیشتر با ایرانیها بود و این روابط مستمر بود. اینها در حال زندگی در محیطی بودند که مطمئناً فرهنگی پیشرفته نبود. عربها در آن زمان در دوران جاهلیت بودند؛ دوران جهل، نادانی و بیخبری. بنابراین محیط جغرافیایی چنین بود. در مکه، هجر و لسفتی هم احتمالاً همیشه بوده است و این برای این اقوام بیاباننشین چیز محترمی بود.
خب، بریم سراغ بررسی ادعاهای ادیان ابراهیمی تا کمی روشن شود فضای فکری و دینی که قرار است اسلام در آن ظهور کند به عنوان دین جدید چگونه است. ما الان میدانیم که دین سومی در کنار مسیحیت و یهودیت شکل گرفته است. چه فضایی است و چه پرسشهایی پیش میآید اگر بخواهیم ادعای دین جدید کنیم؟ ادیان ابراهیمی صاحب کتابی هستند به نام عهد که کتاب مقدس یا کتاب مقدس نامیده میشود و دو قسمت دارد: عهد عتیق و عهد جدید. عهد عتیق کتاب مقدس یهودیان است و عهد جدید کتاب مقدس مسیحیان. پنج فصل اول عهد عتیق تورات است و از فصل پنجم به بعد تاریخ تحولات بنیاسرائیل به همراه کتابهایی مثل زبور، داوود یا کتاب غزلهای سلیمان و غیره است که در متون تاریخی جای گرفتهاند. عهد جدید هم کتاب مقدس مسیحیان است. مسیحیان کاملاً عهد عتیق را به عنوان کتاب مقدس قبول دارند. کتاب خودشان که اختصاصی است، شامل چهار انجیل است که چهار سرگذشت از زندگی مسیح است و یک سری اسناد نامهای مثل اعمال رسولان و نامههای پولس که یکی از مهمترین افراد مسیحیت بوده و اینها را نوشته است. نام اعمال رسولان مربوط به سالهای اول بعد از رحلت مسیح است و بعد نامههای پولس به عنوان مهمترین مبلغ مسیحیت پذیرفته شده است. همچنین مکاشفه یوحنا در انتهای کتاب آمده است. اینها صاحب کتاب هستند و اعتقاد ندارند که این کتاب کلمه به کلمه از طرف خدا وحی شده است، بلکه معتقدند که تحت الهام بوده است. مثلاً مسیحیان معتقدند انجیل تحت الهام روحالقدس نوشته شده و مقدس است. یهودیان هم به ویژه در پنج فصل اول تورات ادعا دارند که وحی حداقلی به شکل بشری داشته است؛ هرچند دیر نوشته شده، اما ادعا وجود دارد که ده فرمان به طور مستقیم وجود داشته و بسیاری از آنها از عهد قدیم بوده است. اینها در ادعاهای ادیان ابراهیمی جمع شده است.
من میخواهم شروع کتاب مقدس را بگویم که در آن چه نوشته شده است تا فضای بحث روشن شود. در شروع کتاب مقدس مسئله آفرینش جهان و آفرینش انسان مطرح میشود؛ داستانی شبیه داستان آدم و حوا که شما از کودکی شنیدهاید. در ابتدای تورات، در کتاب پیدایش، آدم و حوا اولین موجودات بشری هستند که در بهشت مرتکب گناه میشوند، اخراج میشوند و بعد بقیه ماجراها رخ میدهد؛ داستان بشر روی زمین بعد از اخراج، پیامبرانی میآیند که مثلاً یکی از بزرگترین پیامبران اولیه نوح است. ماجرای سیل یا طوفان نوح در تورات نسبتاً مفصل گزارش شده است. تا اینجا میرسیم که میخواهم به سنت ادیان ابراهیمی اشاره کنم؛ داستان ابراهیم چیست؟
ابراهیمی فرد است. خداوند ابراهیم را مهمان پدرش قرار داده است. انگار همه اندیشهها و توجهها به پدر معطوف است؛ مثلاً تو به او اعتماد میکنی و ده نفر به او کمک میکنند. یکی از برکات خداوند به ابراهیم این است که از نیل تا فرات، فرزندان او سندی خواهند داشت و خداوند به ابراهیم وعده میدهد که نصف این سرزمین را در زمین زیاد کند و در نصف دیگر پیامبرانی قرار دهد. این مبنای شکلگیری سنت ابراهیم است؛ سنتی که ما به آن میچسبیم. حضرت ابراهیم دو فرزند دارد، بنابراین نعمت بزرگی است. حتی تورات را میگویم؛ خودتان را جای آن بگذارید. اگر چیزهایی درباره فرزندان گفته شد و دروغ بود، برایتان گفتهاند. تورات را میخوانیم تا ببینیم درباره ابراهیم چه میگوید.
ابراهیم و هاجر در تورات
ابراهیم و هاجر در تورات
حضرت ابراهیم همسری به نام ساره دارد که از خانوادهای متشخص است و نازاست. سالها میگذرد و بچهدار نمیشود تا اینکه ساره به حضرت ابراهیم پیشنهاد میدهد که با کنیز مصریاش به نام حاجر ازدواج کند تا خداوند فرزندی به او بدهد. اگر اجازه بدهید، چند آیه از تورات را بخوانم. در فصل پیدایش، بند دوازده، خداوند به ابراهام (ابراهیم) امر میکند: «ولایت خانه پدری و خویشان خود را رها کن و به سرزمینی که من تو را به آنجا هدایت خواهم کرد برو. من تو را پدر امت بزرگی خواهم ساخت، تو را برکت میدهم و نامت را بزرگ میسازم. تو مایه برکت خواهی بود؛ آنانی را که به تو خوبی کنند برکت میدهم و آنانی را که به تو بدی کنند لعنت میکنم. همه مردم دنیا از تو برکت خواهند گرفت.»
در ادامه این مطلب توراتی آمده است که ساره، زن آبرام، بچهدار نمیشود؛ بنابراین به کنیز مصری خود، حاجر، به آبرام میدهد و میگوید: «خداوند به من فرزندی نداده است، پس تو با کنیز همبستر شو تا برای من فرزندی به دنیا آورد.» آبرام با پیشنهاد ساره موافقت نمیکند. این جریان ده سال پس از ورود آبرام به کنعان اتفاق میافتد؛ یعنی ده سال بعد از آن امر خداوند به ابراهیم که از سرزمین خودش بیرون برود و جای دیگری ساکن شود. آبرام با حاجر همبستر میشود و او آبستن میگردد.
حاجر وقتی فهمید حاملگی دارد، مغرور شد و از آن پس بانویش، ساره، را تحقیر میکرد. مدتی میگذرد و اتفاق عجیبی میافتد؛ در حالی که ابراهیم و ساره بسیار پیر هستند، خداوند به ابراهیم وحی میکند که من به تو از ساره فرزندی خواهم داد که نامش اسحاق است. بنابراین در نهایت تعجب، در سن بسیار بالا، ساره که از اینجا به بعد نامش تغییر میکند و دیگر به او ساره گفته میشود، فرزند مقدسی به دنیا میآورد. این یک نوع دخالت معجزهآسای الهی است که نام فرزندش اسحاق است.
یک روز ساره متوجه شد که اسماعیل، پسر حاجر مصری، اسحاق را اذیت میکند؛ پس به ابراهیم گفت: «این کنیز و پسرش را از خانه بیرون کن، زیرا اسماعیل با پسر من، اسحاق، وارستگی ندارد.» این موضوع ابراهیم را بسیار رنجاند، زیرا نمیخواست پسرش را بیرون کند، اما خدا به ابراهیم فرمود: «در مورد پسر و کنیزت آزرده خاطر مباش. آنچه ساره گفته است انجام بده، زیرا به واسطه اسحاق است که تو صاحب نسلی خواهی شد؛ این وعدهای است که خدا به تو داده است. خداوند وعده داده که سرزمین را به فرزندانش خواهد بخشید و در نسل او پیامبرانی قرار خواهد داد. اما از پسر آن کنیز نیز قومی بزرگ خواهم آورد، زیرا او نیز پسر توست.»
پس ابراهیم صبح زود برخاست، نان و مشک پر از آب برداشت و آنها را به حاجر داد و او را همراه پسرش روانه ساخت. حاجر به بیابان دهر رفت و در آنجا سرگردان شد. وقتی آب مشک تمام شد، حاجر پسرش را زیر بوتهها گذاشت و خود حدود صد متر دورتر نشست و با خود گفت: «نمیخواهم مرگ فرزندم را ببینم و زار زار گریه کنم.» آنگاه خدا به نالههای پسر توجه نمود و فرشته خدا از آسمان حاجر را ندا داد: «ای حاجر، چه شده است؟»
فقط دو نکته بگویم: وقتی دارند میروند، ابراهیم مشک پر از آب را به دوش حاجر میگذارد. در اینجا حاجر زار زار گریه میکند، اما خداوند صدای نالههای پسر را میشنود و به آن پاسخ میدهد. چون حاجر کنیز است، به نظر میرسد که خیلی احترامی ندارد، نه پیش ابراهیم و نه پیش خداوند، ولی او فرزندی دارد که از نسل ابراهیم است. خدا به نالههای پسر توجه کرد و فرشته خدا از آسمان حاجر را ندا داد و پرسید: «ای حاجر، چه شده است؟»
نه ترس، زیرا خدا نالههای پسرت را شنیده است. برو و او را بردار و در آن روش بگیر. من قومی بزرگ از او به وجود خواهم آورد. سپس خدا چشمان هاجر را گشود و او چاه آبی در مقابل خود دید. پس به طرف چاه رفته، نش را پر از آب کرد و پسرش اسماعیل بود. خدا با اسماعیل بود و او در بیابان فاران بزرگ شد. در تیراندازی ماهر گشت و مادرش دختری از مصر برای او گرفت. اما خدا به ابراهیم فرمود در باره پسر و کنیزت آزاد خاطر باش. آنچه ساره گفته است... آه ببخشید، من این را جا به جا اینجا نمینویسم. خب، این ماجرای فرزندان ابراهیم است. در تورات دو تا فرزند دارد؛ یکی از یک کنیز و یکی به صورت موجز اسماعیل. به نظر میآید اختلافی که بین دو زن وجود دارد باعث میشود که ابراهیم به امر خداوند، اسماعیل و مادرش را از خانه اخراج کند و اینها در بیابانی زندگی کنند و قرار است قومی از آنها به وجود آید. در زمین شایعهای در بین عرب هست که فرزندان اسماعیل اینگونه بودهاند که مثلاً آنها که در بیابان بودند، همین بیابان بوده یا از بیابانی دیگر به این بیابان آمدهاند. بالاخره این نسل درباره احرام است. بعد از داستانی جویی ادامه پیدا میکند که از اسحاق یعقوب به دنیا میآید. فرزند اسحاق، یعقوب صاحب فرزندانی میشود که دیگر داستان یوسف را میدانید؛ سریالش را دیدهاید، همان شبیه همان چیزی که در سریال دیدید، که بیشتر شبیه تورات است تا قرآن. در این داستان، یوسف را در چاه میاندازند و این باعث میشود که بخشی از فرزندان یعقوب که لقبشان اسرائیل است و بنیاسرائیل فرزندان یعقوب هستند، یکی از فرزندان به مصر به پادشاهی میرسد و بعد بقیه بنیاسرائیل و خاندان یعقوب را هم به مصر میآورد. بنابراین اینها از کنعان به مصر منتقل میشوند. اتفاقاتی اینجا میافتد؛ ابتدا در رأس حکومت آدمهای محترم میآیند ولی بعداً برده میشوند و در یک افشار وحشتناکی در حکومت فرعون زندگی میکنند تا اینکه حضرت موسی ظهور میکند. داستان قوم یهود با ظهور حضرت موسی است که دربارهاش شنیدهاید. حضرت موسی طبق داستان با فرعون درگیر میشود و بلاهای نازل میشود پشت سر هم. نهایتاً هدف حضرت موسی این است که بنیاسرائیل را از مصر کوچ دهد و بیرون بیاورد، اما خود آنها ممانعت میکنند تا اینکه اینها بدون مجوز شبانه راه میافتند و میروند و فرعون هم با لشکریانش دنبال آنها میآید. ماجرای باز شدن دریا، عبور قوم بنیاسرائیل از دریا و غرق شدن فرعونیها و نجات پیدا کردن آنها اتفاق میافتد. اینها کجا دارند میروند؟
اینها در حال حرکت به سوی جایی هستند که میقات خداوند در آنجا قرار دارد؛ از مصر حرکت میکنند و به پای کوه سینا میرسند. روایت تورات در اینجا مهمترین بخشها را شامل میشود؛ در واقع، داستان بنیاسرائیل و یهودیان در تورات چنین آمده است که بنیاسرائیل مصر را ترک کردند و درست سه ماه پس از خروجشان از مصر به بیابان سینا رسیدند و در مقابل کوه سینا اردو زدند. من این قسمتها را با عرض معذرت یا با خوشبختی فراغت، بسیار مفصل میخواهم برای مردم بخوانم، زیرا هیچ ربطی به بحث ما ندارد. اینها بخشهای بسیار مقدسی از تاریخ بشر هستند و خواندن این قسمتهای تورات برای هر زن و مرد مسلمانی واجب و دقیق است.
زمینه و زمانهی ظهور اسلام و پیامبر (ص)
آنها به کوه سینا رسیدند و در مقابل کوه اردو زدند. موسی برای ملاقات با خدا به بالای کوه رفت. خداوند از میان کوه خطاب به موسی فرمود: «دستورات مرا به بنیاسرائیل بده و به ایشان بگو که دیدید مصریها با شما چه کردند و چگونه مانند آقایی که بچههایش را بر دوش میبرد، شما را برداشت و پیش خداوند آورد. حال اگر مرا اطاعت کنید و تنها من را پرستش نمایید، از میان همه اقوام، شما قوم خاص من خواهید بود؛ هرچند سراسر جهان مال من است، اما شما برای من ملتی مقدس خواهید بود و چون کاهنان من را خدمت خواهید کرد.» یعنی یهودیان در میان مردم جهان مانند روحانیون ادیان دیگر هستند که به طور خاص متولی دیناند.
موسی از کوه فرود آمد و بزرگان بنیاسرائیل را دور خود جمع کرد و هر آنچه خداوند به او فرموده بود، بیان نمود. خداوند به موسی فرمود: «من در میان غریزی کوه نازل میشوم؛ تو میآیی تا وقتی با تو صحبت میکنم، مردم سخنان مرا بشنوند و از آن پس کلام تو را باور کنند.» موسی جواب مردم را به خداوند داد و خداوند فرمود: «به نزد مردم برو و به آنها بگو که امروز و فردا خود را برای عبادت آماده کنند، لباسهای خود را بشویند و پسفردا همه حاضر و آماده باشند، زیرا در آن روز در برابر چشمان همه در کوه سینا نازل میشوم. در اطراف کوه حدودی تعیین کن تا مردم از آن عبور نکنند و به کوه نزدیک نشوند؛ اگر کسی پا بر آن گذارد، کشته خواهد شد.»
این آیات چنین است: صبح روز مقرر، صدای رعد و برق شنیده شد و غبار غلیظی روی کوه پدید آمد. سپس صدای بسیار بلند شیپور شنیده شد و همه مردمی که در خیمهها بودند از ترس به لرزه افتادند. آنگاه موسی مردم را از خیمهها بیرون خواست و برای ملاقات خدا در دامنه کوه ایستادند. تمام کوه سینا با دود پوشیده شد، زیرا خداوند در آتش بر روی کوه ظاهر شد. از کوه دودی مانند دود کوره برخواست و تمام کوه به شدت لرزید. صدای شیپور هر لحظه بلندتر میشد. سپس موسی با خدا به صحبت پرداخت و خدا با صدایی همچون رعد به او پاسخ داد.
وقتی خداوند بر قله کوه سینا ظاهر شد، موسی را به آنجا فراخواند و موسی نیز به قله کوه بالا رفت. خداوند به او فرمود: «پایین برو و به مردم بگو که از حدود معین تجاوز نکنند و برای دیدن من به کوه بالا نیایند؛ اگر چنین کنند، بسیاری از آنها کشته خواهند شد. حتی کاهنانی که به من نزدیک میشوند باید خود را تطهیر کنند، در غیر این صورت آنها را نیز مجازات خواهم کرد.» موسی به خدا عرض کرد: «مردم نمیتوانند از کوه بالا بیایند، زیرا تو به من امر کردهای که حدودی تعیین کنم.» این به روایت تورات، مهمترین و مقدسترین لحظه تاریخ است؛ خداوند بر عدهای از افراد ظاهر شد.
اینگونه که در روایت آمده، خداوند ممکن است بر پیامبران به شکلی ظاهر شود و بر عرفا تجلیاتی داشته باشد، اما نه بر جمعیتی از مردم که همراه پیامبری شدهاند و چندان آمادگی برخورد با چنین عظمت و شکوهی را ندارند. خداوند به طور موجز اینجا خود را ظاهر میکند تا بر قومی ظاهر شود و صدایش شنیده شود تا آنها به یقین برسند که این پیامبر با همه معجزاتی که دیدهاند، تا حدی به یقین رسیدهاند، اما اکنون به جایی برسند که گویی خدا را دیدهاند و دیگر هیچ شکی در ارتباط خود با خداوند نداشته باشند. چنین اتفاقی در تاریخ دیگر رخ نداده است؛ نه مسلمانان ادعا دارند و نه مسیحیان.
مسیحیان ادعا دارند که در زمان حضرت مسیح و پس از آن روحالقدس بر مردم نازل شده است، اما نه خداوند به معنایی که اینجا داریم میگوییم. آن هم بیشتر شبیه مکاشفه عرفانی بوده تا اینکه کوهی به لرزه درآید و اتفاقات عجیب و غریبی رخ دهد. در این ماجراها ده فرمان نازل میشود. من فکر میکنم این قسمت را نخوانم، اگر وقت شد بعداً بخوانم. شنبر (شنبه) را محترم بدارید؛ شنبر مهمترین آیین یهودیان است که در آن روز دست به کاری نزنند، کار نکنند، آشپزی نکنند، قصد نکنند دزدی کنند، زنا نکنند، به کسی قصد بد نکنند، به پدر و مادر احترام بگذارند، شهادت دروغ ندهند و به همسایه ظلم نکنند.
و همینجا اجازه دهید فقط این قطعه را هم بخوانم، بعد تمام میکنیم. شریعت نازل شد؛ زیرا توراتی که میخوانید، بعد از ده فرمان، شریعت با جزئیات در تورات نازل میشود؛ چگونه با غلامان رفتار کنند، قربانگاه را چگونه آماده کنند، مجرمین را چگونه مجازات کنند، اموال را چگونه اداره کنند، اعیاد بزرگشان چه هستند، چگونه به عبادتگاه هدیه دهند، مراسم شنبر را چگونه برگزار کنند و غیره. از جایی در خود تورات میبینید که کمکم این مردم با وجود اینکه این صحنههای شگفتانگیز را دیدهاند، به تخلفات روی میآورند.
گوسالهپرستی و شریعت سینا
گوسالهپرستی و شریعت سینا
مهمترین تخلفشان آن گوسالهپرستی است که در تورات آمده و در قرآن هم ذکر شده است. بعداً دربارۀ آن صحبت خواهیم کرد. وقتی موسی از کوه سینا بازگشت، به طول انجامید و مردم نزد هارون جمع شدند و گفتند: «برخیز و برای ما خدایی بساز تا ما را هدایت کند، زیرا نمیدانیم بر سر موسی که ما را از مصر بیرون آورد چه آمده است.» هارون گفت: «گوشوارههای طلایی را که در گوش زنان و دختران و پسران شماست، پیش من بیاورید.» بنابراین قوم گوشوارههای طلایی خود را به هارون دادند. هارون آنها را گرفت و ذوب کرد و در قالبی که ساخته بود ریخت و مجسمهای به شکل گوساله ساخت.
قوم اسرائیل وقتی گوساله را دیدند، فریاد زدند: «ای بنیاسرائیل! این همان خدایی است که شما را از مصر بیرون آورد.» هارون با دیدن این صحنه، قربانگاهی جلوی آن گوساله ساخت و گفت: «فردا برای خداوند جشن بگیرید.» روز بعد صبح زود، مردم برخاستند و پیش آن گوساله قربانیهای سختنی و قربانیهای سلامتی تقدیم کردند. سپس نشستند، خوردند و نوشیدند و دست به کارهای شرارت زدند.
این ماجرای گوسالهپرستی است که دیگر دربارۀ آن در تورات توضیح نمیدهد. اگر فیلمهای آمریکایی درباره داستان موسی را ببینید، آن داستان شرارت بسیار تحریف شده و با جزئیاتی که در تورات نیست، ساخته شده است. در تورات آمده که هارون خود گوساله را ساخت، در حالی که در قرآن چنین نیست. اما ماجرای ساخته شدن گوساله و پرستش آن در غیاب حضرت موسی در تورات آمده است.
یک قسمت از کتاب را هم میخوانم و دیگر چیزی نمیخوانم. آنگاه بنیاسرائیل خیمه عبادت را پوشاندند. این ماجرا تخلفات پیش آمد، جلو رفت، مجازات شدند و توبه کردند. تا پایان زندگی حضرت موسی، چهل سال به دلیل تخلفات، آوارگی کردند و در بیابان سرگردان بودند. اینها با جزئیات در تورات آمده است. این رسمشان هم هست، چون اشاره کوچکی در قرآن به آن شده است.
و میخوانیم: «آنگاه بنیاسرائیل خیمه عبادت را پوشاندند و حضور پرجلال خداوند آن را پرساخت، به طوری که موسی نتوانست وارد خیمه شود. از آن پس هر وقت بنیاسرائیل از روی خیمه برمیخواستند، کوچ میکردند و به راهنمایی آن به سفر ادامه میدادند، اما تا وقتی که بنیاسرائیل روی خیمه باقی بود، در جای خود میماندند. در روز، بنیاسرائیل خیمه عبادت قرار داشت و در شب آتش در خیمه پدیدار میشد و بنیاسرائیل میتوانستند آن را دنبال کنند.» به این طریق، خیمه بر بنیاسرائیل در تمام سفرهایشان هدایت میکرد.
اینها از معجزات ذکر شده در تورات درباره دوران سفر بنیاسرائیل در بیابان است. نکاتی که وجود دارد، دو نکته است: یکی اینکه قوم بنیاسرائیل و ادیان ابراهیمی ادعای عجیبی دارند؛ اینکه خداوند اول فردی را برگزیده و سپس گفته است که نسل تو را برمیگزینم و نبوت را در نسل تو قرار میدهم. این نسل قرار است صاحب سرزمینی در جهان باشد. سپس موسی را به عنوان پیامبر بزرگ برگزیده است.
به اینجا رسیده که خداوند خود را بر این قوم بنیاسرائیل ظاهر کرده، طوری که بر هیچ قومی ظاهر نشده بود و نخواهد شد، و به آنها شریعت داده است که باید به آن پایبند باشند. اصلاً از آنها نخواست که دین را تبلیغ کنند. اینها قومی هستند که دین الهی را برای خود قرار دادهاند. در تورات آمده است: «قوم خاص من خواهید بود؛ عهد خاصی بین خداوند و بنیاسرائیل که فرزندان ابراهیم هستند، بسته شده است و اساس آن این است که شریعت را رعایت کنند؛ ده فرمان و سایر چیزهایی که گفته شده را رعایت کنند و از آن پیروی نمایند.» هر چیزی که در تورات آمده، پیروی از فرامین الهی است و آنها قوم خاص خدا هستند.
ماجرای قوم بنیاسرائیل این است که دین آنها قومیتی و موروثی است. واقعاً در تورات قید شده است که این قوم خاص هستند. برای ما احتمالاً اطلاعات عجیبی است، ما دین را قومی نمیبینیم، اما یهودیان ادعا میکنند که دین آنها قومیتی است و اهل تبلیغات برای دین خود نیستند.
پس از حضرت موسی قرنها گذشته است. آنها فراز و نشیبهای زیادی در اعتقادات و پرستش داشتهاند و فراز و نشیبهای زیادی در قدرت سیاسی تجربه کردهاند. اوج دورانشان حکومت داوود و سلیمان بوده که به شکوه و پادشاهی رسیدند و همیشه آرزوی بازگشت به آن دوران را داشتند. بعد از آن بتپرست شدند؛ مثلاً به این شکل که اسیر بابلیها شدند و مدتی در اسارت بودند. سپس ایرانیها، به ویژه کوروش، بابلیها را شکست دادند و آنها را دوباره به سرزمین مقدس بازگرداندند و به آنها کمک کردند معبد ویرانشان را بازسازی کنند.
این تاریخ بنیاسرائیل است که میدانیم و از یک جایی به بعد در انتظار مسیح هستند؛ فرد مقدسی که قرار است ظهور کند، پادشاهی داوود را برایشان تجدید کند و آنها را دوباره به دوران مجد و عظمتشان بازگرداند. این تحریر یهودی است. اینکه این حرفها درست است یا غلط، چیزی است که شما اکنون فکر میکنید. قرآن نازل میشود و قومی یهودی وجود دارد که به این چیزها اعتقاد دارند و منتظر مسیحاند.
افراد مختلفی در طول تاریخ به عنوان مسیح ظهور کردهاند، اما از دید یهودیان همه آنها جعلی بودهاند و هیچکدام را نپذیرفتهاند. هنوز هم منتظر مسیح هستند. یکی از این مسیحها که ظهور کرد، بسیار موفق بود؛ با وجود اینکه هم یهودیان و هم پیروان مسیح اعتقاد دارند که حضرت مسیح که ظهور کرد، مصلوب شد و به دست حکومت روم در یهودیه کشته شد، اما دین مسیحیت بعد از آن توسط کسانی که مسیح را به عنوان مسیح پذیرفتند، شکل گرفت.
ایشان مریم را به عنوان مسیح موعود یهود پذیرفتند. سپس حواریون رفتند و تبلیغات زیادی کردند. اکنون شش قرن از ظهور مسیح گذشته و مسیحیت گسترش یافته است. چرا؟ زیرا مسیحیان از محدوده بنیاسرائیل پا فراتر گذاشتند و تبلیغ کردند، در حالی که یهودیان این کار را نمیکردند.
آیا این مسیح واقعاً همان مسیح بود یا نه؟ این پرسشی است که در سنت ابراهیمی باید پاسخ داده شود. آیا عیسی بن مریم مسیح بود یا کس دیگری؟ آیا مسیح همان موعود بود یا نه؟ آیا کار درستی بود که مسیحیان کار را از جلیل خارج کردند و به جاهای دیگر بردند؟ آیا این الهام الهی بود یا نه؟ زیرا یهودیان اینها را نمیپذیرفتند و نمیتوانستند با آنها مناظره کنند. آنها کمکم به ترکیه و جاهای دیگر رفتند و تبلیغات و پیروزیهایی به دست آوردند، مانند مسیحی شدن دو امپراتوری بزرگ.
آیا این در امتداد ادیان ابراهیمی بود یا انحراف از آن؟ این سؤال دیگری است که در نهایت باید مسلمانان پاسخ آن را بدانند. اگر دین جدیدی آمده یا همین دین مسیحیت کار عجیبی کرده است که بسیار مهم است؛ شریعت را ملغا اعلام کردهاند. این شریعتی که با تجلی خداوند به صورت ده فرمان و بعد جزئیات شریعت و روز شنبه و غیره نازل شده بود، ملغا اعلام شده و شریعت جدیدی برای خود ساختهاند.
حال این پیامبر جدید که به همان خدایی که سنت ادیان ابراهیمی را هدایت کرده، الهام میدهد، آیا پاسخ این سؤالها را دارد؟ شریعت مسیحیت از کجا آمده است؟ آنها تعمید میدهند، اشیای ربانی دارند، به جای شنبه، یکشنبه را محترم میشمارند که بسیار مشکوک است. شرط رستگاری را ایمان به مسیح میدانند. بسیاری از جزئیات نسبت به شریعت یهود بسیار سادهتر است، اما کلیسا طبقه روحانی دارد، جدا از کاهنان قوم یهود که آنها از فرزندان یکی از اسباط بنیاسرائیل هستند و آداب خاصی دارند.
همه اینها به هم خورده است؛ اصلاً این دین کاملاً دینی جدید شده است. الهیات آنها نیز با الهیات یهودی فرق دارد؛ اعتقاد به تثلیث دارند، پسر خدا روی زمین آمده است. استفادهای که از داستان آفرینش میکنند و گناه اولیه را مطرح میکنند، کاملاً چیز جدیدی است که در سنت یهودی سابقه نداشته است.
مروری بر تاریخ انبیاء در عهدین
آیا اینها در الهامات روحالقدس انحراف از دین یهود است؟ اینها ابهاماتی است که اگر پیامبر جدیدی آمده باشد، باید به این پرسشها پاسخ دهد. من یک سری پرسش مطرح کردم و میخواهم به جایی برسم. پرسشهایی که انبیاء بنیاسرائیل در جغرافیای دیگر و از نسل اسحاق بودند، اینجا چگونه دین ابراهیم میخواهد؟ نه جغرافیایش میخورد و نه به نظر میرسد ربطی به بنیاسرائیل داشته باشد.
سوم اینکه انبیاء بنیاسرائیل بودند. پیامبری میخواهد ادعا کند که از فرزندان اسحاق است که مثلاً روزی آمده است. ادعای مسیح دارد یا پیامبر جدید است یا مبلغ. فقط وقتی ظهور میکند، مردم را دعوت به توحید و نماز میکند؛ نماز دارد و به سمت معبود مقدس یهودیان میخواند. یعنی چه؟
یعنی پیامبر این یهودی حجتکننده، در آنجا یک معبد مقدس یهودیها دارند که هدایا میبرند به قربانگاهشان و اعمالی مانند حج سالانه انجام میدهند. آیا این پیامبر جدید، حضرت عیسی به عنوان مسیح، حق دارد یا نه؟ عهد جدیدی دارد؟ مسیحیها آمدند و یهودیها میگویند یک عهدی در تاریخ بسته شد و ما وارث آن عهد هستیم. مسیحیها آمدند و گفتند آن عهد، عهد عتیق بوده و یک عهد جدید هم داریم، عهد جدید با آمدن عیسی بن مریم، با آمدن مسیح، عهد تجدید شده، عهد جدید است. حالا اینجا یک عهد سوم دارد بسته میشود. چه شد؟ اینجا بالاخره معاهدات زیاد میشوند. یعنی چگونه خداوند چند عهد میبندد و شریعتهای مختلف نازل میکند؟ من میخواهم کمی از خرق عادت بشود برای تو. این چیزهای عجیبی اینجا بالاخره وجود دارد یا بعداً. بگذار من این سؤال را مطرح کنم؛ این سؤال برای من هم مطرح است و برنامه خودش مشخص میشود. من برای هر فرامونی که همه سوره بقره را به عنوان سوره اول قرآن میشناسند، همه اینها را جواب دارد. دارد میگوید که این دین چیست، آیا دین جدید است یا نیست، و دارد میگوید که جایگاهش کجاست و چگونه این کار را انجام میدهد. سوره بقره یک مقدمه دارد، چون مقاله علمی اگر ببینیم، میخواهد به این بیندیشد یا کتاب، مقدمه را آخر مینویسند، مقدمه سوره را آخر میرسید. سوره بقره مقدمه دارد، از همان الف لام م، زالک الکتاب، تا داستان آفرینش. من داستان آفرینش هم فعلاً به آن کاری ندارم، آن هم جزو مقدمه حساب کن. از اینجا در واقع سوره بقره شروع میشود که خطاب میکند به بنیاسرائیل یا بنیاسرائیل، بیایید بدانید که من با شما عهدی بستم، عهدی، عهد خودم. اصلاً به نظر میرسد که خداوند یک پیامبر جدید آورده که با بنیاسرائیل سخن خود را اداره میکند. اصلاً حرفی از یهوه لازم نیست، آمنه دارد که دایستو دیگر یهوه ناس داریم. تو مقدمین و بعد خطاب برمیگردد روی سخن خدا، همان بنیاسرائیلی است که صاحب آن تورات است، نه یا بنیاسرائیل. به نظر من اصلاً ما اول روشن کنیم که چندان بیرون رفتن مسیحیت از بنیاسرائیل معتبر نیست. بگذار خدا، ببخشید، من یک چیز دیگر یادداشت کردم، یادم رفت. اول چیزهایی که نیست خیلی مهم است. نه رومی در این سوره آمده، نه دینی دارد. کوچکترین اشاره به انفراتویهها در این سوره است. یک جای قرآن کلمه رومی مانده، آن هم یک آیه است. نبودش با مهدی. من میخواهم چیزی که در قرآن نیست، الان به شما بگویم که در قرن ششم مثلاً بعد از میراد یک اتفاقی دارد میافتد دنیا، آن موقع چگونه است؟
برای اینکه ذهن ما روشن شود که چه حکومتهایی به وجود آمدهاند و ارتباط آنها در نظامهای نظامی چگونه است، نگاهی به جنگها و عملکرد آنها میاندازیم. این موضوع مکرراً مطرح شده است؛ زیرا زمین جای امپراتوریها نیست. اینها به معنای واقعی کلمه عددی نیستند و اصلاً موضوع توجه نیستند. زمین جای مؤمنان به ادیان ابراهیمی، مشرکان و این مسائل است. اگر سوره بقره را بخوانید، و اگر ندانید در دنیا چه میگذرد، فکر میکنید در دنیا یهودیها و مسیحیان وجود دارند و حالا یک عرب بطور خاص اینجا عقاید جدیدی آورده است؛ چون تحلیل میشود که بقیه دنیا اصلاً اینجا همینطور نگاه میکنند. وقتی سوره بقره را میبینید، میبینید که آنها خیلی زود نابود میشوند.
خطاب بقره به بنیاسرائیل
خطاب بقره به بنیاسرائیل
داستان سوره بقره به درستی خطاب به بنیاسرائیل است؛ یعنی قرآن همان کتابی است که وقتی باز میکنید، ادامه راهی است که در سنت ایرانی بوده و خطاب به بنیاسرائیل است. بنیاسرائیل شامل مسیحیان به نوعی میشود؛ چون مسیحیت هم از ادیان ابراهیمی است و در بنیاسرائیل زبور آمده است. مسیحیت و حواریانش هم از بنیاسرائیل هستند. حالا اینکه بعداً به خارج از بنیاسرائیل رفته و دچار تحریف شده، بحثی جداگانه است.
خداوند در سوره بقره اکثر این چیزهایی را که شنیدهاید و ذکر میکند، نه خرافه است و نه داستان ساختگی قومی؛ واقعاً خداوند بر بنیاسرائیل ظهور کرده است. خداوند با اینها عهد خاصی بست؛ امید، فضل، تقوا و عدالت را به آنها داد. اینها قوم برگزیدهای هستند که روی زمین هستند، چون پدرشان ابراهیم است و از ابراهیمیها هستند. به آنها شریعت خاصی از خداوند داده شده است و قرار بوده این شریعت را آیت کنند. تأکید در سوره بقره این است که این اتفاقها افتاده است.
ببینید که به آنها تکلیف داده شده است؛ به شما گفتیم این کار را بکنید، عبادت کنید، به شما گفتیم اینجا سجده کنید و کارهای دیگر انجام دهید. به شما گفتیم گاوی را ذبح کنید؛ این داستانها پشت سر هم آمده است. قرآن خطاب به بنیاسرائیل است و با آنها صحبت میکند و کار را به جایی میرساند که شما چیزهایی میشنوید و بنیاسرائیل چیزهایی میشنوند که معنای دیگری دارد. دیگر نمیشود برای شما پیامبر فرستاد. پایان این خطاب این است که به بنیاسرائیل یادآوری میشود که شما انبیا را کشتید.
حد در قبال خودشان تعیین میشود؛ تا از سطح قرآن که عیسی نمیرد و شما سعی کردید او را بکشید. عیسی مسیح بود و مزورترین پیامبری بود که تا کنون در طول تاریخ بوده است. قرآن اینگونه نیست که به شما بگوید عیسی از موسی بالاتر بود؛ اما آیهای در همین سوره بقره به نظر من روشنی این را میگوید. میگوید که انبیا را فرستادیم و بعضی از آنها را کشتند. بعد میگوید: «و آیتنا یوسف من الروح القدس»؛ شما هم میفهمید که او از همه فضیلتهایش بیشتر بوده است. غمی که چنین پیامبر عظیم و شریفی در آن ظهور کرده، باعث شده که آنها فکر کنند این موجود شیطانی است و باید کشته شود.
در پایان خطاب به بنیاسرائیل ذکر میشود که شما دشمن جبرئیل شدید؛ یعنی کسی که وحی را میآورد، شما دشمنش هستید. سپس داستان هاروت و ماروت ذکر میشود که شما چیزهایی را که شیاطین نازل میکنند، پیروی میکنید و با جبرئیل دشمنی میکنید. پیامبران را میکشید؛ این یعنی شما خودتان قبول کردهاید که دیگر جایی برای فرستادن پیامبر برای شما باقی نمانده است.
با این حال، دوباره به آنها گفته میشود که به عهد وفا کنید و من هم به عهد وفا میکنم؛ اما دیگر خطاب به بنیاسرائیل از آنجا به تدریج برمیگردد و خطاب به مؤمنان میشود. این چگونه اتفاق میافتد؟
به آغاز داستان بازمیگردیم؛ ابراهیم دو پسر داشت و قرآن برای ما نقل میکند که ساره، به نظر میرسد، حسادت کرد و گفت که یکی از آنها، یعنی اسحاق، عذیت میکند. روایت قرآن این است؛ این قسمت مبهم و نزدیک به تورات است. اگر بخواهیم دقیقتر شویم، یهودیها این داستان را میخوانند و به نظرشان میآید که ساره چنین گفته است. خود حالات، شبیه به یک وضعیت خانوادگی است؛ گویا دو فرزند از دو مادر مختلف هستند. سپس گفته شده که اگر اینجا نباشد، باید او را از خانه بیرون بینداز. ابراهیم هم او را از خانه بیرون انداخت و به بیابان فرستاد. این روایت تورات چقدر به شما میچسبد! روایت این است که اصلاً اینگونه نبوده؛ خداوند به ابراهیم وحی کرده که اسماعیل را بردارد و به جایی ببرد که قرار است اسماعیل آنجا بماند و فرزندانش در آنجا زندگی کنند، و اسحاق و فرزندانش جای دیگری باشند. نبوت در سمت اسحاق قرار گرفته است و اینها مانند نیروی ذخیرهاند. ابراهیم و اسماعیل با هم مهمترین عبادتگاه را ساختند؛ همان مکانی که این وحی جدید نازل شده و گفته شده که از این قوم، قومی در واقع ظهور خواهد کرد.
در پایان این قسمت که از ابراهیم و داستان بنای کعبه گفته میشود، ذکر شده که ابراهیم و اسماعیل دعا کردند که خدا یا پیامبر بزرگی برای این قوم که از فرزندان ما هستند بفرستد تا آنها را هدایت کند، به آنها کتاب و حکمت بیاموزد. بنابراین زمینه ظهور پیامبر اسلام این است که از ابتدا خداوند با ابراهیم عهد بسته است که من در ذریه تو نبوت قرار میدهم. نوبت اول به اسحاق بود و نوبت دوم به اسماعیل. این در سنت ابراهیمی اتفاق میافتد. داستان بنای کعبه که قبل از دستور تغییر قبله آمده است، اینجا را میبینید که پر از برکت شده است. اینجا مهمترین مرکز توحید جهان است و شما باید به این سمت از این دور نماز بخوانید. تغییر قبله از آنجا، یعنی از قبله یهودیان، به این قبله یعنی سمت بنی اسماعیل، نشان میدهد که ماجرای بنیاسرائیل به نوعی پایان یافته است.
خطابهای اولیه به بنیاسرائیل آمده بود که شما چه کار کردید که کار به اینجا رسید و دیگر شایسته نبوت در میان شما نیست. مسیح هم به عنوان خاتم انبیاء نیامد، بلکه انبیاء بنیاسرائیل را کشتند؛ غیر از مسیح، دیگر انبیاء را نیز کشتند. حضرت زکریا از انبیاء بزرگ بود که کشته شد و انبیاء کوچکتر نیز کشته شدند. در کل، اواخر دوران بنی اسرائیل، انبیاء را بیشتر میکشتند تا اینکه از آنها استقبال کنند. داستان به اینجا میرسد؛ پس ماجرا همان ماجرای ابراهیم است، منطقه در شعبه اسماعیل. اینها از ابتدا به دستور خدا اینجا را مانند نیروی ذخیره حفظ کردهاند. حالا پیامبر بزرگی در اینجا ظهور کرده و قبلهگاه آنها، همان کعبهای است که ابراهیم ساخته است.
ادامه سوره این است که شریعت جدید نازل میشود. من جزئیاتش را کنار گذاشتهام، اما دین جدید نکاتی دارد که بعداً دوباره به آن اشاره خواهم کرد. مطمئن باشید سوره بقره اینگونه پیش میرود که شریعت جدید نازل میشود؛ احکام روزه، زکات، احکام قصاص و برخی احکام مختصر مربوط به خانواده، همچنین توصیههای فراوان به انفاق. سوره بقره از جایی تا آخر، آیات مربوط به این است که شما دین دارید، غرض میدهید و میگیرید، چه کار باید بکنید و نهایتاً با دعای مومنان به پایان میرسد. دیگر خطاب از جایی به «یا ایها الذین آمنوا» است؛ دیگر در قرآن خطاب به بنیاسرائیل نداریم. در واقع، قرآن خطاب به «یا ایها الذین آمنوا» است و یک امت جدید، یک قوم جدید، با آیه تغییر قبله و نزول شریعت، در سنت ادیان ابراهیمی ظاهر شده است.
این فضای کلی سوره بقره است؛ از آیه اول تا آخر، کاملاً در خدمت این است که این تغییرات و تحولات بیان و مستدل شوند. شما در واقع به این نتیجه میرسید که قرار است در سوره بقره به آن برسید. آن چیزی که گفتم میخواهم به آن برگردم؛ با بیانصافی هرچه تمامتر، یک دید مستشرقان میگویند که یک پیامبر، کسی که پیامبر را قبول ندارد، چگونه فکر میکند؟ ببینید، این هم چیزهایی از یهودیت را دین خودش کرده و پذیرفته، هم یک امتیاز و آوانس به مسیحیها داده که پذیرفته مسیح، عیسی بن مریم، همان مسیح اصلی بوده و خیلی بزرگ بوده، در حالی که یهودیها این را قبول ندارند. همچنین چیزی به بتپرستان مکه داده که نتیجهاش این است که هم یهودیها دشمنی میکنند، هم مسیحیها دشمنی میکنند، و هم آن بتپرستانی که میگویند این فردا میخواهد بیاید. این بتها را ببینید؛ خانه بتهای ما را برداشته و تبدیل به قبله کرده است. فردا مدعی میشود که همینطور شد. شما به آنها بگویید که به نزد ما نیایید. نه فقط پیامبر، من میخواهم بگویم محتوای سوره بقره طوری است که کاملاً مشخص است همه علیه این امت جدید با هم همدست خواهند شد؛ یهودیها با مشرکین علیه اینها همدست شدند، در جنگها و در درون مدینه.
اگر یک یهودی در پذیرش مسیح ظهور کرده باشد که مثلاً کارش تمام شده، اگر انتظار دارید به یهودیها بگویید که «آقا، سروی اسحاق مریم را که شما کشتی، ضد مسیح بوده»، بعد هم بگویید او چیست؟ جالب است که مسیحیها مسیح را پسر خدا میدانند و الهیات خاصی دارند که شما صددرصد آن را رد میکنید و آن را شرک میدانید. اینها میآیند پشتیبان شما میشوند، و بتپرستانی که شما عقایدشان را رد میکنید، تازه آن خانهها را میخواهید از آنها بگیرید. من میخواهم بگویم آگاهی نسبت به بیانصافی وجود دارد؛ اگر فکر میکنند این یک نوع آوانس دادن به ادیان موجود است، در خود قرآن به صراحت میبینید که این آگاهی وجود دارد که این اوضاع خوب نخواهد بود و شما بلا فصل خواهید بود.
بعد از آیات تغییر قبله و ماجرای ابراهیم گفته میشود و ماجرای تغییر قبله، میگوید: «فسکرونی من کل کنوش کلی بلا تکفرون». این از آن جاهایی است که مثلاً کسانی که آن طرفی هستند نمیفهمند؛ این را یک آدم مستشرق بفهمد که آیات چه ربطی به آیات قدیمی دارد. هم اینجا را فهمیده و هم حرف مزخرف نمیزند که پیامبر سعی کرده دم همه ادیان را ببیند. به محض اینکه تحریر قبل اعلان میشود، آیاتی است مانند: «یا ایها الذین آمنوا صبروا و صلوا»، «اللهم اصبرنا و لا تغلوا»، «لمن یقتل فی سبیل الله اموات نیستند بلکه زندهاند ولی شما نمیفهمید»، و بعد آیهای که زیاد شنیدهاید: «لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل أحياء عند ربهم یرزقون»، و همچنین «لا تحزنوا ولا تفرحوا»، «اصبروا و صبروا و ربطوا»، «الذین اذا أصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا الیه راجعون».
یعنی تغییر قبله که آمد، «إنا لله و إنا الیه راجعون» یعنی مطمئن باشید که جنگ خواهد شد. آنها باید بایستند که کعبه را از بتها پاک کنند، نه آنها باید بایستند که شما دین ابراهیمی جدیدی دارید اعلام میکنید. هر اقلیتی هم که سوال میکند، شرایطی را مطرح میکند. بنابراین اوضاع...
یعنی الان این پراکندگی وجود ندارد؛ این یک نوع بیان به اصطلاح دلنشین است که بدون اینکه به مردم بگویید «آقا وای به حالتان، الان چه میشود»، ولی آمادگی برای جنگ را ایجاد میکند. اینها به شما حمله خواهند کرد، من از همین الان میگویم که شما را خواهند کشت. اینها را نگویید که امباطون، بلکه احیاون، اندربهام، گرزاغون. از همین الان هم شروع کنید بگویید «انو للا و انو اله راجمون»؛ به توحید و یکتایی برسید. اینها دارند دعوت میکنند، حرفهای اخلاقی میزنند. روزمره جنگ نمیشود، ولی اگر اداری مالکیت کعبه را بخوانند و خودشان را به عنوان یک دین ابراهیمی در چارچوب ادیان ابراهیمی قرار دهند، این معلوم است که همه بلالهشان متعقل میشوند.
این اتفاقی که مسیحیها زیاد در شبهجزیره عربستان حضور ندارند و خیلی درگیر نشدند، ولی یهودیها و مشتکین با پیامگیر شدن، درگیر شدند. حالا این کلیاتی که من گفتم، در واقع به عنوان جلسه اول است که ما فضای ذهنیمان چه باید باشد وقتی این سوره را میخوانیم؛ یک رشته منظمی از مطالب را ببینیم. الان وقتی این است، شما سوال جدیدی دارید، مقدمه چرا آنگونه است، این تقسیم سهگانه یعنی چه، و همینطور میتوانید فکر کنید که الان خیلی چیزها را هم در خود این قطعهها جریان داستانهایی که دارد، نقوم میشود؛ چه هست؟ احکام چرا به این ترکیب آمدهاند؟ کدام ابتدا میآید؟ هر چیزی را میتوانید سؤال کنید که خب اگر کلیتش مثلاً این است، چه دلیلی دارد که چهار صفت درباره انفاخ در این سوره صحبت شده است؟
من میتوانم سؤال کنم که اسم سوره چرا بغرست است؟ یک داستانی اینجا نقل شده که درباره کشتن زبه بغرست است، ولی دیگر چیز دیگری نبود. مثلاً نمیشود اسم سوره «یا بنیاسرائیل» باشد، اسم سوره پیشنهاد دهید «غبله» باشد. سوره غبله من میمانم، من میگویم جواب بدهیم سوره غبله بعد از سوره مسجد الحرام، سوره ابراهیم، سوره اسماعیل. اینجا اسماعیل شخصیت خیلی مهمی میشود، یکباره در سنت ابراهیمی میشود روی آن تأکید کرد. اسم سوره «گاو» است و از اینجا آمده که یک داستانی در آن داستانهای تخلیف و انیستایی هست که درباره گاو است؛ یعنی گاب، بکشید، آنها نمیکشند و خیلی بازی درمیآورند تا اینکه آخرش میکشند. برای چه اسم سوره گاو است؟ تا سال هم میتوانم فل بدهم پاسخ همچون ورق بزنید بگیرید؛ آیا چرا اینجا آمده؟ چرا واسط آن خوک داستانی رفت و ماند؟
و البته این آقای آتن برو که معروفترین زن مستندساز دنیا است، امکان ندارد کسی ندیده باشدش. به درخواست تلویزیون ده بار اگر روشن کرده باشید، یک باری مستند آتن برو دارد پشتش است. پیر است، الان پیر مردی است، پنجاه سال است در دیویسی مستند میسازد. یک باری در مستند در قسمتی دارد درباره پرندگان، پایان قسمتش میگوید که پرندهها تبا مدت دارند میخوانند و فران و اینها. در قسمت بعد میخواهیم به شما بگوییم که اینها چه میگویند. یک خداهایی نیستند، میخندد و قسمت تمام میشود.
الان من هم ادعا دارم که به اینجا میگوییم؛ در اینجا جلسه آینده دیگر همه آیهها را مثلاً با تمام کلماتش میگوییم، هی ریزولوشن را زیاد میکنم. این است که الان شما کلیت اینگونه از فاصله چند کیلومتری دارید یک مخلبی را میبینید که سر و تنهاش چگونه به هم وصل میشود؛ سرش را کمی نمیدانید چگونه وصل میشود، ولی هرچه جلوتر برویم این قطعهها کوچکتر میشوند تا اینکه نظمی که در کل موضوع سوره هست را ببینیم. ممکن است حتی به آیه هم برسیم که الان شما یک قطعه کوچک اینها «لله» و «انّ الله راجعون» و روش آخرش فکر کردم که این چرا اینجاست و علتش چیست.
یک آیه در قرآن هست که خیلی جالب است، من دفعه بعد این آیه را تحکیم میکنم. صراحتاً میگوید شما فکر میکنید که اینها به شما ایمان میآورند؛ یعنی پیامبر میخواست کاری بکند که یهود و مسیحیها به او ایمان بیاورند. یعنی چنین توقفی وجود داشته که یکقدری عقاید آنها را بپذیرم، یکقدری عقاید اینها را. مثلاً یک اتفاق خوبی میافتد. در خود قرآن این آیه میگوید که شما انتظار نداشته باشید اینها به شما ایمان بیاورند؛ اینها باید منتظر باشید که اینها سر شما را از تنتان جدا کنند. بنابراین اینگونه نیست که تصور کنید اگر از هر دینی یک سهبوم بردارم، آخرش یک دینی به دست میآید که ستا دین قبلی را مدام میکند؛ برعکس، یک دینی به دست میآید که همه میگذارند سرش که از نیمون.
مروری بر ماجراهای بنیاسرائیل در سوره بقره
انشاءالله جلسه آینده همینطور در دار ساعت تنجیب.