این خوانش تعارضِ دعوتِ انبیا با فرهنگِ غالبِ غربی را از آغازِ سورهٔ حج — مجادلهٔ بیعلم و تصویرِ قیامت — میگشاید و نشان میدهد ذاتِ چند قرنِ اخیر غفلت از آخرت است نه فقط بیخدا بودنِ لفظی. سپس پیشرفتِ مادی، حدودِ تکنولوژیِ اطلاعات، الگویِ علمِ پیشگوییگر، اینرسیِ بشر و بازگشت به امتِ واحده، سرمایهداری بهمثابه چاه، و جداییِ سکولارِ آکادمی و حقوق از شریعت را میکاود. در پایان، بیشرفتگیِ فرمی، سینما و تصویرگریِ قرآن را کنارِ همان محور مینشاند: خوبیهایِ درجهٔ دوم پذیرفتنیاند؛ اصلشدنشان پشتکردن به دعوت است.
تعارض دعوت و صحنهٔ آغاز سوره
ادامهٔ همان خط است: تعارض میان دعوت به شریعتِ الهی و وضعِ جهانیای که از غرب آغاز شده و نظامهای اجتماعی و سیاسیاش در جهان پخش میشود. انگیزهٔ متنی، تصویرِ آغازِ سورهٔ حج است: کسانی که ایمان ندارند مجادله میکنند؛ بیعلم و بیکتابِ مبین خوانده میشوند. پرسش این است که آیا امروز هم میتوان گفت مؤمنان اهلِ علماند و منکران اهلِ تفکر نیستند، در حالی که برخی ظواهر خلاف این را القا میکنند. اگر ظاهرِ دانشگاه و رسانه و قدرتِ فنی معیار باشد، تصویرِ سوره وارونه به نظر میرسد؛ اگر معیار همان چیزی باشد که سوره علم و کتابِ مبین مینامد، وارونگی از میان میرود.
«دعوت انبیا و صحنه قیامت در آغاز سوره» دو لنگرِ همزماناند. قیامت افق را از لذتِ محضِ دنیا جدا میکند؛ مجادلهٔ بیعلم، سبکِ زندگیای را نشان میدهد که غایت را گم کرده است. فرهنگِ غالب، اگر نه در لفظِ الحاد، در عمل به حداکثرِ استفاده از همین حیاتِ محسوس تشویق میکند: لذت، مصرف، موفقیتِ قابلِ اندازهگیری. ممکن است کسی بگوید غربِ مسیحیتبار یکسره غافل از خدا نیست؛ اما آنچه غالب است همان غفلتِ عملی از آخرت است. باورِ خصوصی به خدا اگر زندگی را مقدمهٔ زندگیِ دیگر نکند، با تصویرِ سوره جور درنمیآید.
این تعارض را نباید به شعارِ سیاهوسفید فروکاست. «من که مطلقاً منکر این نیستم که جهان غرب قطعاً یک خوبیهایی هم دارد.» سخن بر سرِ انکارِ هر دستاورد نیست؛ بر سرِ جهت است. آیا مسیری که پیشرفت نام گرفته با محتوای دین سازگار است یا فقط توانِ تولید را بالا برده است؟ خوبیِ جزئی، اگر معیارِ کل شود، خود به مانعِ دیدنِ تعارض بدل میشود. فهرستِ نظم و رفاه و اختراع، مادام که افق را عوض نکند، همان بازی را بزرگتر میکند.
خبرِ تکاندهندهٔ انبیا در این خوانش بیش از اثباتِ وجودِ خدا، اعلامِ آخرت بوده است: زندگیِ نامتناهی پس از این دنیا، و لزومِ آمادگی برای رستاخیز. نبأ عظیم همان چیزی است که مردم از یکدیگر میپرسیدند و پیامبران میآوردند. در دنیای قدیم نیز بسیاری به نوعی مبدأ معتقد بودند؛ آنچه کم بود خروج از غرقشدن در روزمرگی بود. پس تعارضِ امروز با غرب فقط دعوایِ دین علیه علم نیست؛ دعوایِ زندگیِ مقدماتی در برابرِ زندگیِ اصالتیافتهٔ دنیاست. تا این تمایز روشن نشود، هر بحثِ بعدی دربارهٔ تولید و حقوق و هنر در سطح میماند.
غفلت از آخرت بهمثابه ذات تحول
تحولاتِ چند قرنِ اخیر، حتی جایی که اعتقادِ دینیِ لفظی مانده، بر پایهٔ عدمِ توجه به آخرت و نگاهنکردن به دنیا بهعنوانِ زندگیِ مقدماتی برای چیزی عظیمتر بنا شدهاند. از دورههایی که توجه به ساختنِ نوعی بهشتِ زمینی شدت گرفت تا امروز، وجهِ بارزِ فرهنگِ غربی غرقشدن در همین زندگی است. انبیا آمده بودند بشر را از مشغولبودنِ دائمی به دنیا و فراموشکردنِ مقدمه بودنِ آن رها کنند؛ فرهنگی که دنیا را اصل میگیرد، درست همان چیزی را بازمیگرداند که دعوت میخواست بشکند.
این غفلت لزوماً الحادِ اعلامشده نیست. بسیاری هنوز به خدا معتقدند، اما زندگی را چنان میچینند که انگار پس از مرگ خبری نیست. معیارِ پیشرفت در چنین فضایی خانههای محکمتر، درآمدِ بیشتر و آزادیِ مصرف است، نه نزدیکی به دعوتِ انبیا. از نگاهِ دینی، پیشرفته بودن معنای دیگری دارد: نسبت با خدا، اعتقاد به آخرت، و جهتِ حرکت بهسویِ آنچه پیامبران میخواستند. جامعهای کمتولیدتر میتواند از این حیث پیشتر باشد و جامعهای پرزرقوبرق از این حیث عقب. جابهجاییِ این معیار، خودِ نزاع است نه حاشیه.
نفرت از وضعِ موجودِ خود و حسرتِ سبکِ زندگیِ غربی، وقتی معیارِ دینی غایب باشد، طبیعی به نظر میرسد: همسایهای که بهتر آشپزی میکند و خانهای که میخواهد زیر و رو شود. اما نگاهِ قرآنی اجازه نمیدهد کلِ غرب با شیفتگی دیده شود. میتوان غذایی را خوشمزه دانست؛ نمیتوان تمدنی را که آخرت را از محاسبه بیرون گذاشته حسرت زد و همزمان خود را پایبندِ دعوت دانست. المانهای مهم در نگاهِ دینی تکنولوژی و قدرتِ سازمان نیست؛ رابطه با مبدأ و معاد است. شیفتگیِ نسلِ جوان به سبکِ زندگیِ غربی، در این افق، نشانهٔ جابهجاییِ معیار است نه لزوماً کشفِ حقیقت.
از همینرو دفاع از وضعِ غرب با فهرستِ خوبیهایِ جزئی — نظمِ خیابان، رفاه، آزادیِ عبادتِ خصوصی — اگر جایِ پرسشِ اصلی بنشیند، مغالطه است. آن خوبیها ممکن است واقعی باشند و باز اصلِ دعوت نباشند. تعارض وقتی جدی است که کسی بخواهد همزمان حسرتِ آن جامعه را بخورد و مدعیِ زندگی بر مدارِ انبیا باشد. آغازِ سوره با زبانِ مجادله و علم و کتاب، همین جابهجاییِ معیار را میخواهد بیدار کند. بدونِ آن بیداری، هر مقایسهٔ شرق و غرب فقط مسابقهٔ رفاه میشود.
پیشرفت مادی و حدود تکنولوژیِ اطلاعات
جهانِ بهاصطلاح پیشرفته از نظر اقتصادی تولیدِ بیشتری دارد و غربیها بشر را در چند قرنِ اخیر به سلطه بر طبیعت سوق دادهاند. سلطه نسبی است؛ همیشه انسان بر طبیعت اثر داشته، اما مقیاس عوض شده است. تولیدِ صنعتیِ بیشتر واقعی است. پرسش این است که این افزایش چه نسبتی با غایتی دارد که انبیا برای انسان میخواستند. «نه مثلاً یک جامعهای داشته باشیم که تولید سرانه ملیش بیشتر از قبل باشه» بهتنهایی معیارِ هدایت نیست. افزایشِ سرانه اگر به تزکیه و آخرت گره نخورد، فقط میدانِ انتخاب را عوض میکند.
موادِ خامِ معرفتی و فنی بیشتر شده؛ اما موادِ بیشتر بدونِ جهت، فقط میدانِ انتخابهای غلط را وسیعتر میکند. انبیا نیامدند فیزیک و شیمی و راهِ ساختنِ تکنولوژی بیاموزند؛ حکمتِ قدیم نیز از جنسِ فرمول و پیشگویی و کنترلِ طبیعت نبود. اگر پیشرفتهایی در جهتِ دعوت رخ داده باشد، باید جداگانه نشان داده شود، نه آنکه هر افزایشِ توانْ خودکار مقدس شود. خانههای بهتر و محکمتر بهخودیِ خود نه ضدِ دیناند و نه امتدادِ رسالت. انبیا وقت صرفِ آموزشِ رموزِ فنی نکردند؛ آنچه آوردند افق بود نه دفترِ مهندسی.
تکنولوژیِ اطلاعات و رسانهها فایدههایی آوردهاند: انعکاسِ ظلم در گوشهای از دنیا، دسترسیِ گستردهتر به داده، و انبوهی از اطلاعات. اینها اتفاقهای مثبتیاند. اما انفجارِ اطلاعات لزوماً عمقِ فهم نمیسازد. دانشِ سطحیِ پراکنده با دانشی که جهان را ژرف میفهمد یکی نیست. ترویجِ داده را نباید با ترویجِ حکمت یکی گرفت، هرچند انبیا به آموختن تشویق میکردند. «ربطی به نوع نگاه انبیا ندارد» اگر افقِ آخرت و تزکیه غایب باشد. اینترنت میتواند هم ظلم را فاش کند و هم غفلت را گسترش دهد؛ ابزار خنثی نیست چون در بستری از غایات کار میکند.
نمیتوان گفت همهچیز در غرب سیاه است؛ میتوان گفت بسیاری از درخششها در جهتی غیر از دعوتاند. قدرتِ پیشبینی و کنترل، اگر غایت را عوض نکند، همان بازی را بزرگتر میکند. پرسشِ درست این نیست که آیا ابزار هست؛ این است که ابزار زیرِ کدام غایت نشسته است. تا غایت همان حداکثرِ لذت و امنیتِ دنیوی باشد، اطلاعاتِ بیشتر فقط شتابِ همان مسیر است. از اینرو ستایشِ بیقیدِ تکنولوژیِ ارتباطی، در غیابِ نقدِ جهت، بخشی از همان غفلتِ مجهز است.
علمِ پیشگوییگر و الگوی مسلط
علمِ تجربیِ رایج نسبت به غایاتِ قدسی خنثیتر شده است: از شیمی بهتنهایی تقوا نمیجوشد. الگویِ فعلی توصیف و پیشبینی و کنترل است، نه هدایت. مدلهای فیزیکی اغلب مدلِ محاسباتیاند برای آنکه اگر وضعیتی پیش آمد بتوان وضعیتِ بعد را حدس زد؛ اصراری نیست که مدل عینِ واقعیتِ جهان باشد. مکانیکِ کلاسیک زمانی پایهٔ محکم پنداشته میشد و بعد روشن شد با تقریبِ خوب کار میکند بیآنکه لزوماً از ذاتِ جهان سخن بگوید. فیزیکِ جدید نیز خود را از ورود به آن بحثها مبرّا میداند و واردِ فلسفهٔ حقیقت نمیشود.
این نوع دانش — فرمول بنویس، محاسبه کن، اگر آنگاه بگو — از جنسِ علومی نیست که انبیا تعلیم داده باشند و بهتنهایی دیدگاهِ عمیق نسبت به جهان نمیسازد. ممکن است قدرتِ پیشگویی نسبت به بخشی از طبیعت بدهد؛ ممکن است در آینده به جایی دیگر برسد؛ آنچه نقد میشود وضعیتِ فعلیِ همین دانش در دنیاست، نه امکانِ هر علمی در هر زمان. حتی سخن از قدرتهایی که هنوز کشف نشده، تا وقتی معیارِ موفقیت همان تسلط و مصرف است، جهت را عوض نمیکند. تغییرِ ابزار بدونِ تغییرِ غایت، فقط سرعت را بالا میبرد.
شیفتگی به غرب گاه از خیره شدن به روشناییِ فنی میآید: زمین اکتشاف شده، زوایای تاریکِ جغرافیایی کمتر شده، خبرِ عجیبِ دوردست جای خود را به دادهٔ فوری داده است. این روشناییْ توهمِ تمامیت میسازد: گویی دیگر رازی نمانده و انبیا متعلق به عصرِ تاریکیاند. حال آنکه رازِ انسان و اجل و عدل با نقشهبرداریِ کره حل نمیشود. علمِ بیشتر در همان الگو، ایمان به پایانیافتنِ راز را تقویت میکند نه خودِ راز را. نورِ فنی جایِ نورِ هدایت را نمیگیرد؛ فقط تاریکیهایِ جغرافیایی را کم میکند.
بنابراین کسانی که فرهنگ تولید میکنند اغلب راهی طولانی در همان الگو طی کردهاند. در جهانی که هنر و صدا بهوفور در دسترس است، تولیدِ فرهنگ آسانتر و در عین حال سطحیتر میشود. فراوانیِ اثر جایِ پختگی را نمیگیرد. نزدیکترین نقطهٔ غرب به دعوتِ انبیا اگر باشد — مثلاً حساسیت به برخی ظلمها — باز اصلِ دعوت نیست؛ فرع است. نقدِ جهتدار میگوید کجا بشر راه آمده و کجا از صراط دور شده، بیآنکه ابزار را بت یا شیطان کند. علمِ پیشگوییگر دشمن نیست؛ قبله شدنِ آن دشمن است.
اینرسی بشر و تمدنهای پیشین
انبیا درست در جوامعی آمدند که خود را پیشرفته میدانستند. «انبیا اومدن همین را به هم بزنن.» تمدنهای پیشین نیز به علمِ نزدِ خود شاد بودند؛ فرح به علمِ موجود همان مانعی است که دعوت را سنگین میکند. اینرسیِ بشر این است که حداکثرِ لذت در همین زندگی را اصل بگیرد. «پایه فلسفی پیدا کردنش هم واقعاً اولین بار در این قرنهای اخیر شروع نشده»؛ همیشه مدافع داشته، فقط امروز بستهبندیِ علمی و حقوقی یافته است. آنچه تازه مینماید اغلب همان میلِ کهن با واژگانِ نو است.
در یونان نیز فیلسوفانی برای حداکثرِ خوشگذرانی پایه میچیدند و شکاکیتی که هر چیز را زیرِ سؤال میبرد سابقه دارد. هیچکدام از اینها یکسره نو نیست. بشر را رها کنی، بهسویِ زندگیِ محسوس و جاذبهدار برمیگردد — همان فضایِ امتِ واحدهٔ بیعقیده و زندگیبرایزندگی، شبیهِ وضعِ پیش از تلاطمِ انبیا. انبیا در تاریخی آمدند و تلاطم ساختند؛ وضعیتِ طبیعیِ بدونِ آن تلاطم همان غرقشدن در دنیاست. کارِ فرهنگیِ مداوم میتواند گاهگاه جنبش را زنده کند؛ راهی دائمی برای کشتنِ این اینرسی جز همان دعوت نیست.
یکی از ویژگیهای فضای مدرن این است که صدای افرادِ بیشتری شنیده میشود: سوادِ عمومی و ابزارهایِ فنی، شمارِ تولیدکنندگان و مصرفکنندگانِ اثرِ فرهنگی را صدها برابر کرده است. در گذشته خواص فرهنگ میساختند؛ امروز توده نیز تولید و مصرف میکند. این پدیده بهخودیِ خود نه خیرِ مطلق است و نه شرِ مطلق، اما سطحِ متوسطِ فرهنگ را عوض میکند. فراوانیِ صدا جایِ عمق را نمیگیرد و بازگشت به امتِ واحده را آسانتر میکند: زندگی بدونِ محورِ اعتقادی، با سرگرمی و مصرفِ مشترک. هرچه تولید بیشتر، اینرسیِ لذت نیز میدانِ وسیعتری مییابد.
اگر از چراییِ بازگشتِ غرب به این سمت بپرسند، یک پاسخ همین است: تأثیرِ حضورِ انبیا در دنیا کمرنگ شده و فرهنگ به نقطهٔ تعادلِ بدونِ انبیا نشست کرده است. زمان گذشته و تلاطم فرونشسته؛ مردم دوباره همانجا ایستادهاند که اگر پیامبری نیاید طبیعی است. این تحلیل خارج از عرفِ رایجِ پیشرفتنگاری است؛ امتدادِ همان منطقِ اینرسی است. پس نقدِ غرب نقدِ یک استثنایِ تاریخیِ تازه نیست؛ نقدِ بازگشت به وضعِ پیش از دعوت است با ابزارهایِ تازهتر. فهمِ این بازگشت، مقدمهٔ فهمِ آیاتِ هشدار در سوره است.
سرمایهداری، عدالت و چاه
عدالتِ اجتماعی در دعوتِ انبیا مهم است، اما درجهٔ یک نیست؛ «عدالت اجتماعی واقعاً درجه یک نیست ولی شاید مهمترین درجه دوئه». درجهٔ یک دعوت به خدا، آخرت، عبادت و شریعت است. جامعهای صددرصد عادلانه و بیخدا به دعوتِ انبیا مربوط نیست؛ اگر چنین روستایی پدید میآمد باز پیامبر میخواستند، چون خوبیِ اجتماعی جایِ توحید و معاد را نمیگیرد. برچیدنِ ظلم مقدمهٔ مهم است برای جامعهای که در آن خدا پرستیده شود، نه خودِ غایت. صلحِ بدونِ ایمان، در منطقِ رسالت، مقصد نیست.
با این حال انبیا مردم را به قسط خواندند و نظامهایی بر پایهٔ قانون، نه شخص، میخواستند. تصویری که از داوریِ علی نقل میشود — رفتن به دادگاه بر سرِ زره و نپذیرفتنِ حکم بدونِ شاهد — نشان میدهد حتی حاکم زیرِ قانون است. غرب در قانونمداری و محدودیتِ قدرت به چیزی از این نزدیک شده؛ این نزدیکی را میتوان ستود بیآنکه اصلِ دعوت شمرده شود. قسط اگر فقط توزیعِ مصرف باشد در افقِ دنیا میماند؛ اگر به رشد و آخرت وصل شود معیار عوض میشود. جامعهٔ دینیای که قانونش حتی بر حاکم اجرا نمیشود، از همان آرمان دور است.
«از نظر من نظام سرمایهداری به معنای غربی چاهه.» از چاله میتوان درآمد؛ از چاه بهسختی. چاه یعنی ساختاری که میل را به موتورِ تولید بدل میکند و سپس همان میل را طبیعی جلوه میدهد. زیستن در این نظام با نقدِ لفظیاش یکی نیست؛ بسیاری بیآنکه بخواهند در منطقِ آن تنفس میکنند. پرسش این است که چقدر واقعاً در آن زیستهایم و آیا خروجِ نزدیکْ از چاله به چاهِ دیگری نمیانجامد. نامِ دینی بر ساختارِ میلمحور، چاه را چشمه نمیکند.
جامعهای که به آخرت و خدا پایبند نیست و جز لذت چیزی نمیجوید، ممکن است در ظاهر آرام و مرفه به نظر برسد. رواجِ الگوهای ضدِ خانواده یا ضدِ مرزِ اخلاقی در چنین بستری عجیب نیست؛ پیامدِ غایتِ گمشده است. پایدار ماندنِ رفاه بدونِ معنا ادعاست نه برهان؛ تاریخِ تمدنها خلافِ ابدیبودنِ عیشِ بیافق را نشان میدهد. سرمایهداریِ غربی در این خوانش فقط ناکارآمدیِ اقتصادی نیست؛ چاهی است که جهتِ میل را قفل میکند و خروج را دشوار میسازد.
سکولاریسم در آکادمی و حقوق
نظامِ سکولار لزوماً نظامِ الحادیِ اعلامشده نیست؛ نظامی است که زندگیِ درونی را از زندگیِ روزمرهٔ شهری جدا میکند. آلودگیِ هوا را همه میخواهند برطرف کنند، دیندار و غیرِ دیندار؛ ادارهٔ خوبِ شهر فینفسه دینی یا سکولار نیست. آزادیِ عبادتِ خصوصی و بیتفاوتیِ رسمی به اینکه کسی از شریعتِ موسی پیروی میکند یا اسلام، دفاعِ رایجی است: کار به کارِ عقیده نداریم، فقط شهر را اداره میکنیم. «حالا برود هرکی زندگی خودش را بکند» شعارِ ظاهراً صلحآمیز است؛ در باطن اغلب یعنی مسئولیتِ مشترک در برابرِ حق برداشته شود.
واقعیتِ سرایتِ فرهنگی اما بیطرف نیست. فرهنگی با هنر و آزادیعملهایِ خود به جهان میرسد که در قرنِ بیستم دیگر نمیتوان آن را صرفاً بیایدئولوژی خواند. محیطهای آکادمیک میگویند فیزیک اسلامی و فیزیک یهودی نداریم و دانش مستقل از عقیده است؛ در مطالعاتِ دینی اما صریحاً گفته میشود تحلیل نباید بر پایهٔ ایمان به وحی پیش برود. بیطرفیِ ادعایی، در عمل مفروضاتِ حذفِ شریعت را حمل میکند. دانشِ بیدین و دینِ بیدانش، هر دو محصولِ همان تفکیکاند.
دادگاه و مجازات و اعدام نمیتوانند یکسره بیدین بمانند و در عین حال مشروعیتِ نهایی ادعا کنند. «دارد واقعاً بر اساس این حکم میکند که انگار دینی نیست» — در حالی که هر نظامِ کیفری بر تصویری از انسان و عدل سوار است، خواه اقرار کند خواه نه. وقتی حقوقِ بشرِ نوشتهشده جایِ نظامِ شرعی را بهزور میگیرد، پیام این است که به آنچه معتقدی معتقد نباش. در ظاهر خیابانکشی و نظم است؛ در باطن، وقتی حکومت دادگاه و دانشگاه دارد، سکولار بودن اگر معنای حذفِ مفروضاتِ دینی باشد با الحادِ عملی فاصلهای ندارد.
اگر فرض شود خداوند شریعتی دارد، بسیاری از آزادیعملهایِ اقتصادی و کیفری محدود میشوند؛ پس راحتتر است شریعت کنار گذاشته شود بیآنکه صریحاً گفته شود مخالفِ دینیم. نتیجه: نظام بر اساسِ انگارهای اداره میشود که دین در آن نیست. نامش را هرچه بگذارند، برای کسی که شریعت را جدی میگیرد بیطرفی نیست؛ قراردادی است که متدین را به سکوت و عدمِ دخالت دعوت میکند. تفکیکِ زندگیِ درونی از ادارهٔ شهر تا وقتی به قانون و کیفر نرسیده مسالمتآمیز مینماید؛ در آن نقطه نقاب میافتد و تعارضِ دعوت با وضعِ جهان دوباره عیان میشود.
بیشرفتگی، فرم، سینما و تصویرگریِ قرآن
بهجای پیشرفته میتوان گفت بیشرفته: در علم و هنر و سازمان، مسافتِ زیادی طی شده، حتی اگر جهت غلط باشد. «به جای پیشرفته بگوییم بیشرفته.» تعداد و شدت و تخصص بالاست. حالا چیبودن و در چه جهتیان را بگذارید کنار — آنگاه فقط شتاب دیده میشود نه مقصد. در قرنِ بیستم حجمِ تولیدِ فرهنگی گاه صد برابرِ پیش از آن شده است؛ این کمیت را نمیتوان انکار کرد و نباید با کیفیتِ هدایت یکی گرفت. شتابِ بدونِ مقصد همان عقلانیتِ بیهدف است.
پیشرفتِ فرمی، نه لزوماً محتوایی، در ادبیات و هنرِ غرب تجربههای تازهای ساخته است. مکاتب و قالبهای نو، و تنوعِ فرم، میتواند حتی به فهمِ متونِ مقدس کمک کند: از نظرِ فرم، آثارِ مدرن گاه به قرآن نزدیکترند تا آثارِ کلاسیک؛ شعرِ نو از حیثِ ریتم و شکستِ قالب به ساختارِ بیانیِ قرآن شبیهتر است تا قصیدهٔ سنتی. این نزدیکیِ فرمی بهمعنای فهمِ عمیقترِ توحید نیست — قرآن را کسی بهتر میفهمد که توحید را بهتر بفهمد — اما صلاحیتِ فنیِ خواندن را بالا میبرد. زیاد کار کردن و متنوع کار کردن، افقِ فرم را گشوده است.
اختراعِ سینما ادبیات را تصویریتر کرد. قرآن از همان آغاز تصویری بود. کتابی چون «التصویر الفنی فی القرآن» — نمایش هنری در قرآن که به فارسی نیز آمده، میکوشد نشان دهد بیانِ قرآن میانِ نوشتار و تصویرگری است. چرا پس از قرنها کسی در قرنِ بیستم با این وضوح به آن ویژگی پرداخت؟ پاسخِ ساده عنایات است؛ پاسخِ این خوانش «سینما بوده»: فیلم دیدن، ذهن را به تصویر عادت میدهد و تفاوتِ متنِ قرآنی با نثرِ کهن را دیدنی میکند. ظرافتهایِ ریتمیکِ قرآن نیز برای کسی که با شعرِ نو زیسته روشنتر میشود. این پیشرفتهٔ فنی است، نه جایگزینِ معرفتِ توحیدی.
با این همه، حجمِ عظیمِ تولیدِ فرهنگیِ عامیانه فرهنگساز است و یافتنِ اثرِ محتواییِ قابلِ اتکا در آن گاه چون جستنِ سوزن در انبارِ کاه است. «ولی انبیا نیامده بودن برای مردم نظامات اجتماعی خاص بسازن در درجه اول.» زیباییِ قرآن فرع بر دعوتِ اصلی است؛ بسیاری از انبیا نه کتاب آوردند و نه در بلاغتِ فنی بر رقیبانِ زمان پیش بودند. امروز نیز بلاغتِ هنریِ غیردینی گاه از هنرِ دینی پیشی گرفته — وضعیتی شبیهِ مواجههٔ موسی با دستگاهِ فرعون از حیثِ جلوهگریِ فنی، نه از حیثِ حق. نکاتِ مثبتِ غرب در کنارِ منفیها دیدنیاند؛ هیچکدام اصلِ دعوت نیستند.
اساسِ فرهنگِ غرب در این جمعبندی همان اساسِ امتِ واحده است: غفلت از آخرت و اصلگرفتنِ زندگیِ دنیا، نه مقدمهدانستنِ آن. پشتکردن به دعوت است، هرچند نظامات اجتماعی بهتر و فرمهای هنری متنوعتر باشد. نمیتوان تصور کرد کسی به معنایِ واقعی پایبندِ دعوت باشد و حسرتِ جامعهای چون الگویِ فرهنگیِ مسلط را با همان فرهنگِ غالب بخورد. ادامهٔ منطقیِ نقشه، بازخوانیِ آیاتِ سوره در پرتوِ همین تعارض است: هشدار به مجادلهٔ بیعلم، یادِ قیامت، و فاصله از فرح به علمِ موجود — تا شیفتگی یا نفرتِ خام جایِ نقدِ جهتدار را نگیرد. فهمِ این فرق، کلیدِ خواندنِ ادامهٔ سوره است.
→ متنِ کاملِ این جلسه