→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۵ · سورهٔ حج

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

تصویر انسان معاصر، کتاب، سنت و وضعیت جهان جدید

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه تصویرِ سه‌گانهٔ مؤمن و مجادله‌گرِ بی‌علم در آغازِ سورهٔ حج را با جهانِ امروز می‌سنجد. وارونگیِ ادعا دربارهٔ علم و جهل، حجره‌هایِ ذهن و تعارضِ مبانی، دانشِ کپی‌شده، لیبرال‌دموکراسی و روایتِ پیشرفت، فاصلهٔ شریعت از فرهنگِ جنسیِ مدرن، و سرانجام بازتعریفِ «عالم» به‌مثابه اقلیتِ خاص مسیر را تا تطبیقِ مشروطِ آیه با زمانه می‌کشاند.

تصویرِ سه‌گانه در آغازِ سورهٔ حج

در بخشِ نخستِ سورهٔ حج، پیش از آنکه نامِ مسجدالحرام و حج بیاید، تصویری از حال و آیندهٔ آدمیان روی زمین پیش کشیده می‌شود. پرسش این است که این تصویر تا چه اندازه با وضعیتِ فعلیِ زندگیِ بشر تطبیق می‌کند. آیه و تکرارش می‌گویند «مردم به سه دسته تقسیم می‌شوند»: مؤمنان که تکلیفشان روشن است، و کسانی که دربارهٔ خدا مجادله می‌کنند بی‌آنکه علمی داشته باشند.

«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَٰنٍۢ مَّرِيدٍۢ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۳: و برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مى‌كنند و از هر شيطان سركشى پيروى مى‌نمايند.)

و بارِ دیگر:

«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۸: و از [ميان‌] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‌پردازد،)

فضایِ متن چنان است که انگار گروهی خداشناس‌اند و گروهی بی‌علم در مجادله‌اند: کتابِ منیری ندارند و از هر شیطانِ سرکشی پیروی می‌کنند. حرف‌هایی که می‌زنند از رویِ جهل است؛ هرچه کتابِ منیر هست در جهتِ بیانِ عقایدِ متناسب با دین و خداشناسی است، و گروهی دیگر مسائلی را بی‌پایه پیش می‌کشند و مجادله به غیرِ علم می‌کنند.

در بافتِ مکهٔ پیامبر این تصویر بدیهی‌تر می‌نماید. در برابرِ مؤمنان، بت‌پرستانی مصرّ که دانشِ وحیانی ندارند و از سنتِ اجدادی دفاع می‌کنند؛ دفاعِ عالمانه از بت‌پرستیِ عربی دشوار است. تصویرِ قرآنی از مشرک و مخالفِ پیامبر غالباً همین است: در مجادله حرفی برای گفتن ندارند. پرسش این است که آیا امروز نیز همان وضعیت برقرار است، یا ظاهرِ جهان چیزِ دیگری نشان می‌دهد. «نکته این است که انگار تفاوت بین ایمان و کفر تفاوت بین علم و جهله» — و همین جمله است که تطبیق را دشوار و در عینِ حال ضروری می‌کند.

برعکس‌شدنِ تصویرِ علم و جهل

آنچه در ظاهر رخ می‌نماید گاه وارونهٔ آیه است. ممکن است عده‌ای دانشمندِ ملحد تصویر شوند و دین‌دارانِ سنت‌گرا کسانی که فقط از اجداد گرفته‌اند و حرفی برای گفتن ندارند. برخی ملحدان به خود به‌عنوانِ دانا می‌نگرند و به دین‌دار به‌عنوانِ جاهل؛ ادعاهایِ دینی را حرف‌هایِ بی‌سند و سینه به سینه می‌خوانند. حسِ رایج این است که بسیاری نسبت به ادعاهایِ دینی همان حسی را دارند که به داستان‌هایِ اساطیریِ قبیله‌ای دارند: چیزی که در کودکی شنیده شده و در بزرگسالی رها نشده است.

در تعلیماتِ مسیحی گاه رابطه با دین یکسره عاطفی و ایمانی تصویر می‌شود و این تصور را تقویت می‌کند. اما آیه دو بار تأکید می‌کند که طرفِ مقابلِ ایمان از رویِ جهل مجادله می‌کند. تفاوتِ ایمان و کفر در این افق تفاوتِ علم و جهل است: بحث از رویِ علم در برابرِ مجادله از سرِ تعصب. ممکن است کسی قرآن را بپذیرد و همچنان بگوید این تصویر فقط برایِ زمانِ پیامبر صادق بوده، نه برایِ جهانِ امروز؛ که امروز ملحد با فلسفه و کتاب‌هایِ سنگین بحث می‌کند و دین‌دار در ظاهر عقب‌تر می‌نماید. «به یک معنایی کافیه که تا زمان پیامبر درست بوده باشه» — این جمله راهی است برای حفظِ ایمانِ متنی بدونِ پذیرشِ تطبیقِ امروز.

اگر «علم» را به معنایِ امروزیِ ساینس بگیریم، تصویرِ آیه با آمارِ تخصص نمی‌خواند. بسیاری از مخالفانِ دین دقیقاً ادعایِ عالم‌بودن دارند: به‌خاطرِ علم است که عقایدِ دینی را نمی‌پذیرند. ساینس چیزهایی را روشن کرده که قرن‌ها در سایه بود و دیانت در جهان کم‌رنگ شده است. این پرسش باقی می‌ماند که آیا علمِ آیه همان ساینس است، یا معرفتِ هدایت و کتابِ منیر؛ و «علمی که از همه مهم‌تر این است که خداوند را می‌شناسن» معیارِ دیگری می‌گذارد. با این معیار، انباشتِ تکنیک ممکن است با تهی‌بودنِ افقِ توحیدی جمع شود، و وارونگیِ ظاهریِ تصویر شکسته شود.

حجره‌هایِ ذهن و تعارضِ مبانی

«نکته اصلی این است که آیا این نسبت دادن علم به مؤمنین و جهل به کفار الان در جهان صدق می‌کند.» برایِ پاسخ، ذهنِ چندحجره‌ای اهمیت دارد. آدم‌ها گاه در ذهنِ خود حجره‌هایی دارند: در دانشگاه با یک شخصیت و مبنا ظاهر می‌شوند، در خانه با شخصیتی دیگر، و در سیاست با سومی. ممکن است تا حدی مذهبی بمانند، اما وقتی به علم یا نظمِ اجتماعی می‌رسند، مبانیِ دینی را کنار بگذارند و تعارض‌هایِ عمده را نبینند. حجره‌ها اجازه می‌دهند ناسازگاری زندگی کند بی‌آنکه به خودآگاهی برسد.

کسی که تحتِ تأثیرِ والد است، تکه‌هایِ عقیده را از جاهایِ مختلف کپی می‌کند: کودکی، مدرسه، کتاب‌هایِ بعدی. این تکه‌ها لزوماً با هم گفتگو نمی‌کنند. یک سؤال با واژگانِ دینی از یک گوشهٔ ذهن پاسخ می‌گیرد و همان سؤال با واژگانِ مدرن از گوشه‌ای دیگر. نتیجه حاضر و آماده است، اما منسجم نیست. «ذهن بالغ ذهنیه که تمام ایده‌ها و افکاری که در آن هست یک جوری در هماهنگی با همدیگر قرار دارند» — و ذهنِ تحتِ تأثیرِ والد درست خلافِ این است: بخش‌هایی با مبانیِ مختلف که کنارِ هم خفته‌اند.

ناسازگاری اغلب از کپی‌برداری از منابعِ مختلف می‌آید. کسی که «اصولاً کتابی نخونده باشید، بلکه بر اساس تجربه‌ها و تفکر شخصی خودتان» ایده بسازد، احتمالِ انسجامش بیشتر است؛ کسی که از کتاب‌ها و مکاتبِ متعارض بدونِ سنجشِ مبانی تغذیه کند، ذهنِ تکه‌تکه می‌سازد. «معنایش این نیست که وقتی یک کتابی را داری می‌خونی چیزهایی که در آن نوشته درست است» — و همین تمایز میانِ کتابِ درسی و کتابِ ایدئولوژیک است که بسیاری در عمل فراموش می‌کنند. دانشِ کپی‌شده اینجا فقط تقلبِ متن نیست؛ واردکردنِ نتایجی است که پیش‌فرض‌هایشان با هم نمی‌خوانند.

تجربهٔ کتاب‌خوانیِ ایدئولوژیک در برابرِ کتابِ درسی همین شکاف را نشان می‌دهد. در مدرسه فرض بر درستیِ متن است؛ در بازارِ ایدئولوژی نیز بسیاری همان فرض را به کتابِ مکتبِ خود منتقل می‌کنند و نقل‌قول را حجت می‌گیرند. نتیجه آن است که تکه‌ای از ذهن به‌نامِ «علم» پر می‌شود بی‌آنکه با تکه‌هایِ دیگر گفتگو کند. انسجام وقتی آغاز می‌شود که پیش‌فرضِ هر تکه — انسان‌شناسی، غایت، معیارِ خوب و بد — آشکار و سنجیده شود. تا آن هنگام، مجادلهٔ عمومی می‌تواند پر از واژگانِ علمی باشد و همچنان از علمِ آیه خالی بماند.

انگیزهٔ طرحِ این نکته آن است که بسیاری در سنتِ دینی پرورش یافته‌اند و همزمان در فضایِ مدرن فکر و عمل می‌کنند. بدونِ مواجههٔ صریح با تعارضِ مبانی، دین به حجره‌ای خصوصی و مدرن به حجره‌ای عمومی بدل می‌شود. آنگاه مجادله دربارهٔ خدا به غیرِ علم فقط به‌معنایِ بی‌سوادی نیست؛ به‌معنایِ بی‌خبری از مبنایی است که خودِ شخص در حجرهٔ دیگر پذیرفته است. انسجامِ ذهنی شرطِ ایمانِ عملی است، نه تجملِ فلسفی.

مبانیِ انسان‌شناسی و نسخه‌هایِ اجتماعی

هر بحثِ سیاسی و اجتماعی بر تصوری از انسان بنا می‌شود، خواه خودآگاه باشد خواه نه. یکی انسان را بیشتر به غریزهٔ معیشت و بقایِ فردی نزدیک می‌بیند و دیگری به بقایِ نسل و میلِ جنسی؛ و از هر تصویر «ممکن است در مورد جامعه هم یک قضاوت‌هایی بکند و یک نسخه‌هایی برای شما تجویز بکند». در کتاب‌هایِ علومِ اجتماعی این مبانیِ اولیه غالباً غایب‌اند یا برایِ خودِ نویسنده نیز نیمه‌روشن‌اند. خواننده ممکن است از بحث‌هایِ سیاسیِ یک کتاب لذت ببرد و همان‌ها را به کار ببرد، در حالی که مبانی‌اش با ایمانِ دینی‌اش ناسازگار است و این ناسازگاری هرگز روی میز نیامده است.

نمونه‌ای از تعارضِ عمیق میانِ دو سنتِ فکریِ بزرگ — یکی که معیشت را محور می‌گیرد و دیگری که میل را — نشان می‌دهد که تلفیقِ سطحیِ نتایج بدونِ حلِ مبانی چگونه به بن‌بست می‌رسد. «حتی نه علوم انسانی، حتی علوم تجربی هم مبانی دینی و غیردینی می‌توانند داشته باشند»؛ پس مسئله فقط ایدئولوژی در برابرِ ساینسِ خنثی نیست. علمِ خنثیِ محض افسانه است وقتی پرسش از جهت و غایت و معنایِ انسان پیش می‌آید. حجره‌ها دقیقاً آنجا ضخیم می‌شوند که نتایجِ علمی یا سیاسی بدونِ بازپرسِ مبانی واردِ ذهن می‌شوند.

این لایه را نمی‌توان با شعارِ علم خوب است یا سنت بد است بست. آنچه لازم است تشخیصِ پیش‌فرض‌هاست: انسان چیست، محرکش چیست، سعادت چیست، و آینده‌اش قرار است چه باشد. بدونِ این تشخیص، لیبرال‌دموکراسی و روایتِ پیشرفت و حتی دفاع از شریعت همه در سطحِ شعار می‌مانند.

لیبرال‌دموکراسی، پیشرفت، و جهتِ شریعت

در بحث‌هایِ سیاسیِ رایج، کسانی که مبانیِ دینی را قبول دارند گاه لیبرال‌دموکراسی را نظامِ ایده‌آل می‌دانند و همزمان در حلقه‌هایِ قرآنی فعال‌اند، بی‌آنکه بپرسند مبانیِ این دو تا چه اندازه با هم می‌سازند. «لیبرال دموکراسی» بستری است که فرهنگِ مدرن در آن رشد کرده است. دین‌دارِ آگاه «حق می‌دهم که با شک نگاه کند» — نه الزاماً چون هر جزئی‌اش باطل است، بلکه چون جهتِ کلیِ جامعه‌ای که در آن ارکانِ شریعت نقض می‌شود و یادِ خدا رو به اضمحلال می‌رود، با آرمانِ دینی یکی نیست. «نمی‌شود شما واقعاً ایمان دینی داشته باشید» و همزمان همان جامعه را الگویِ بی‌چون‌وچرا بدانید.

روایتِ پیشرفتِ بشر نیز با نگاهِ دینی تنش دارد. پیشرفتِ فنی و رفاه ممکن است واقعی باشد؛ اما اگر ملاک، نزدیکی به الگویِ انسانِ کمال‌یافتهٔ دینی باشد، جامعهٔ غربی وضعِ خوبی ندارد. خداوند راهی نشان داده؛ ملاک آن است که کارهایی که نباید کرد کمتر شود و کارهایی که باید کرد بیشتر — نه فقط تولید و مصرف بیشتر. اخراج از بهشت با دشمنی روی زمین گره خورده است. در همان لحظهٔ اخراج گفته می‌شود بروید در زمین «فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۳۶: پس شيطان هر دو را از آن بلغزانيد؛ و از آنچه در آن بودند ايشان را به درآورد؛ و فرموديم: «فرود آييد، شما دشمن همديگريد؛ و براى شما در زمين قرارگاه، و تا چندى برخوردارى خواهد بود.») — دشمنی میانتان خواهد بود، چون پیروانِ باطل در میان‌اند. خون‌ریزی و بی‌عدالتی و زشتی نشانه‌هایِ نفوذِ باطل‌اند. پرسش این است که در دو سه قرنِ اخیر به کدام سمت رفته‌ایم: به سویِ رفعِ دشمنی بر محورِ حق، یا به سویِ آراستنِ غفلت با زبانِ پیشرفت. اگر با نگاهِ دینی به جهان نگریسته شود، ممکن است آنچه رخ داده فاجعه به نظر برسد؛ و این منافاتی با دیدنِ نقاطِ روشنِ غرب ندارد. دو نگاه باید هم‌زمان بمانند وگرنه یا شیفتگی می‌آید یا سیاه‌نمایی.

پرسش از پیشرفت بدونِ مقصد، همان پرسش از عقلانیتِ بی‌هدف است. اگر آینده فقط انباشتِ تکنیک باشد، پیش‌رفتن برچسبی تبلیغاتی است نه محاسبهٔ دوراندیشانه. هدایت اما ادعا دارد که راه و جهت دارد: چه باید کرد و چه نباید. فاصلهٔ این دو افق وقتی نادیده گرفته شود، دین‌دار می‌تواند همزمان در حجرهٔ عبادت مؤمن بماند و در حجرهٔ سیاست شیفتهٔ نظمی باشد که همان عبادت را فرعی کرده است. شکِ معرفتی به لیبرال‌دموکراسی از همین‌جا برمی‌خیزد، نه از انکارِ هر آزادی یا هر رفاه.

شریعت، آزادیِ جنسی، و انکارِ هنجار

فاصلهٔ فرهنگِ معاصر از شریعت در هیچ‌جا روشن‌تر از نظمِ جنسی نیست. «آزادی جنسی» به‌عنوانِ افتخارِ تمدنِ جدید، با حدودِ دینی در تعارضِ آشکار است. اگر هدایت یعنی چگونه زیستن و چگونه خوب‌زیستن، آنگاه فرهنگی که الگویِ تعالی را کنار گذاشته و حتی معنایِ خوب و بد را سست کرده، از افقِ انبیا دور شده است. «الان در دنیا، در فرهنگ غرب اصلاً چیزی تحت عنوان تعالی انسان مطرحه» — و اگر پاسخ منفی باشد، منابعِ فرهنگِ غرب الگویِ انسانِ کمال‌یافته را روشن نمی‌کنند.

فضایِ پست‌مدرن این دوری را غلیظ‌تر می‌کند: ادعا و افتخار این است که کسانی که می‌گفتند این خوب است و آن بد، گمراه بوده‌اند. «اصلاً خوب و بد یعنی چی؟» و «درست و غلط یعنی چی؟» اگر جدی گرفته شود، فلسفهٔ هدایت بی‌موضوع می‌شود. مدرنیسم دست‌کم هنوز از پیشرفت و عقل حرف می‌زد؛ لایهٔ پست‌مدرن همان عقلِ هنجاری را نیز متزلزل می‌کند. «شما می‌گویید که آیا تو این سوال ارزش‌گذاری هست یا نه فعلاً نه» — اما در سطحِ فرهنگ، ارزش‌گذاریِ پنهان همیشه هست: آزادیِ بی‌مرز ستایش می‌شود و مرزکشی کهنه خوانده می‌شود.

اینجا دو خطر متقابل است. یکی تحویلِ دین به نفرت از غرب بدونِ دیدنِ نقاطِ روشن؛ دیگری شیفتگی به غرب چنان که نقضِ شریعت عادی شود. مسیرِ این بحث دومی را هدف می‌گیرد. شیفتگی اغلب از مقایسهٔ گزینشی می‌آید: آزادیِ بیان یا رفاه دیده می‌شود، و غیبتِ افقِ آخرت و حدودِ قدسی نادیده. حجره‌هایِ ذهن دقیقاً همین گزینش را ممکن می‌کنند. پیوندِ دوبارهٔ حجره‌ها یعنی پرسیدن که آیا آنچه در سیاست و اخلاقِ عمومی ستایش می‌شود با آنچه در نماز و اعتقاد گفته می‌شود یک جهان می‌سازد یا دو جهانِ بی‌ربط.

انکارِ درست و غلط اگر به فرهنگِ عمومی بدل شود، شریعت بی‌معنا می‌شود چون شریعت مرز می‌کشد. مرزکشی همان‌جایی است که آزادیِ مدرن آن را کهنه می‌خواند. پرسش این نیست که آیا هر حدی عادلانه است؛ پرسش این است که آیا افقِ بی‌مرز با ادعایِ هدایت سازگار است. پاسخِ منفی، تکلیفِ دین‌دار را در برابرِ شیفتگی روشن می‌کند: می‌توان از نظمِ غربی آموخت، نمی‌توان غایت را به آن سپرد. و اگر تعالی در منابعِ فرهنگیِ غالب غایب باشد، الگویِ انسانِ کمال‌یافته را نمی‌توان از همان منابع انتظار داشت.

مدرنیسم به‌مثابه سنتِ جدید و تطبیقِ مشروط

اگر متدین را فقط مدعیِ دیانت بگیریم — کلیسا یا روحانیت به‌عنوانِ نماینده — و مخالفانِ آنان را مصداقِ مجادله‌گرِ بی‌علم، تصویر مخدوش می‌شود. «این تصویر غلط است در مورد جهان حال حاضرمون» وقتی صادق است که «وقتی که حرف از متدینین می‌زنی منظورتون آدم‌هایی باشه که ادعای دیانت دارند». تطبیقِ آیه با امروز وقتی ممکن است که عالم و مؤمن را به معنایِ خاصِ قرآنی بگیریم، نه آمارِ شناسنامه‌ای.

«دعواها بین سنت‌های جغرافیایی با سنت‌های تاریخی» اغلب دعوایِ دو تقلید است: سنتی محلی که از جغرافیا آمده و سنتی مدرن که از دورانِ جهانیِ زندگی جدا شده و به فضایِ همگانی چسبیده است. هر دو طرف ممکن است به شدت مقلد باشند و مبانیِ خود را ندانند. «هر دوتاشون به شدت جاهلن» وقتی صادق است که مبانی ناپرسیده بمانند. مدرنیسم در این خوانش سنتِ تازه‌ای است، نه غیابِ سنت: آداب، تابوها، مقدساتِ سکولار، و سلسله‌مراتبِ اعتبار دارد. «یک جوری این‌ها گاهی یک طوری رفتار می‌کنند انگار این‌ها عقاید سنتی نیستند» — در حالی که هستند؛ فقط خود را ضدسنت معرفی کرده‌اند.

در جدلِ رسانه‌ای، گاه موضعِ لاادری از موضعِ دین‌داریِ شعاری عالمانه‌تر می‌نماید؛ و الحادِ پرهیاهو جاهلانه است. این تمایز مانع از آن نیست که «مؤمنین یک اقلیت خیلی خیلی نخبه» در زبانِ قرآن معنایِ سنگینی داشته باشد: نه آمارِ مدعیان، که آگاهی و عمل. ملحدِ جاهل بدیهی است؛ دین‌دارِ جاهل نیز واقعیت دارد. جدل‌هایِ پر سر و صدا غالباً میانِ این دو جهل‌اند، نه میانِ علم و جهلِ آیه.

ملاکِ دینی کمّیِ تولید نیست؛ کیفیِ نزدیکی به امر و نهی است. با این ملاک نمی‌توان غرب را ایده‌آل دید، هرچند نقاطِ مثبتش انکار نشود. قیدِ دوم: تطبیقِ تصویرِ سوره با جهانِ امروز آماریِ خام نیست؛ تفسیری است که عالم را خاص می‌گیرد. اگر همهٔ دین‌داران را عالم بشماریم، آیه با آمار نمی‌خواند. اگر هیچ عالمی نمانده باشد، آیه تاریخیِ محض می‌شود. راه میانه این است که علم را کمیاب و مطالبه را سنگین بگیریم. آنگاه مجادلهٔ بی‌علمِ آیه شاملِ جدل‌هایی هم می‌شود که با واژگانِ علمی انجام می‌گیرند اما از کتابِ منیر و هدایت خالی‌اند.

آنچه از این دو قید برمی‌آید، تکلیفِ عملیِ خواننده است نه فقط تشخیصِ نظری. اگر حجره‌ها جدا بمانند، هم دینداری سطحی می‌شود هم پذیرشِ نظام‌هایِ سیاسی و اخلاقیِ مدرن بی‌پرسش. بحثِ لیبرال‌دموکراسی و پیشرفت درست از همین شکاف تغذیه می‌کند: نتایجِ جذابِ نظمِ غربی بدونِ بازپرسِ مبانی واردِ حجرهٔ عمومی می‌شوند و حجرهٔ عبادت در حاشیه می‌ماند. پیوندِ دوباره یعنی پرسیدن که آیا آزادیِ جنسی و زوالِ عبادت و روایتِ پیشرفت با ادعایِ هدایت سازگارند یا نه.

از سویِ دیگر، تندرویِ مقابل نیز خطر است: انکارِ هر دستاوردِ فنی یا اجتماعیِ غرب به‌نامِ دین، بدونِ سنجش. نقاطِ روشنِ نظام‌هایِ اجتماعیِ غربی می‌توانند آموختنی باشند بی‌آنکه جهتِ شریعت به آن‌ها سپرده شود. تمایزِ میانِ آموختنِ تکنیک و سپردنِ غایت، همان تمایزی است که حجره‌ها را می‌شکند. بدونِ این تمایز، یا شیفتگی می‌آید یا نفرتِ کور؛ هر دو از علمِ آیه دورند.

تطبیقِ مشروطِ آیه با جهانِ امروز، در نهایت، دعوت به کمیاب‌دیدنِ علم است نه به نومیدی. اگر مؤمنِ عالم اقلیت باشد، جدل‌هایِ پرهیاهو میانِ سنتِ محلی و سنتِ مدرن دیگر معیارِ حقیقت نیستند. معیار همان کتابِ منیر و هدایت است، و مجادله‌ای که از آن خالی باشد — هرچند واژگانش علمی یا دینی باشد — همچنان مجادله به غیرِ علم است. حج بدونِ این روشنی مناسک در غفلت است؛ با این روشنی، مناسک بر زمینِ واقعی می‌ایستد.

تصویرِ سه‌گانهٔ سوره در این افق زنده می‌ماند: مؤمنِ عالم، مجادله‌گرِ بی‌علم، و میانهٔ آشفته‌ای که حجره‌ها می‌سازند. جهانِ امروز میانه را بزرگ کرده است. کارِ خواندن، بازگرداندنِ میانه به دو قطبِ معنا نیست؛ روشن‌کردنِ معیار است تا میانه خود را عالم نپندارد. سوره در آستانهٔ حج این مسئولیت را پیش می‌کشد تا مناسک در خلأِ معرفتی نماند. تصویرِ زمین پیش از تصویرِ کعبه می‌آید؛ و تصویرِ زمین امروز بدونِ بازخوانیِ علم و جهل خوانده نمی‌شود.

این مسیر از آیه به جهان و از جهان به آیه بازمی‌گردد تا نشان دهد تطبیق ممکن است، اما ارزان نیست. ارزان‌بودن یعنی یا غرب را یکسره حق دانستن یا دین‌داران را یکسره عالم شمردن. هر دو ساده‌سازی، حجره‌ها را حفظ می‌کنند. کارِ دشوار انسجام است: دیدنِ مثبتِ تمدنِ جدید بدونِ سپردنِ جهت به آن، و حفظِ ایمان بدونِ انکارِ جهلِ درونیِ جماعتِ دین‌دار. سورهٔ حج با تصویرِ زمین آغاز می‌کند تا مناسک بر خاکِ واقعی بایستد، نه بر خیالِ تطبیقِ آسان.

بازگشتِ نهایی به آیه همان قید را تکرار می‌کند: مجادلهٔ بی‌علم فقط دشنام به مخالف نیست؛ هشدار به هر جدلی است که از کتابِ منیر و هدایت خالی باشد. سنت‌هایِ جغرافیایی و سنتِ مدرنِ جهانی هر دو می‌توانند چنین جدلی بسازند. هرگاه مبنا ناپرسیده بماند، جهلِ دوسویه برقرار است — حتی اگر هر دو طرف خود را عالم بدانند. مسئولیتِ انسجام یعنی این مبنا را روی میز گذاشتن، پیش از آنکه نتیجه را بت کرد.

سورهٔ حج در آستانهٔ مناسک، ابتدا تکلیفِ انسان روی زمین را روشن می‌کند: کیست که می‌داند و کیست که بی‌علم مجادله می‌کند. جهانِ امروز این تقسیم را پیچیده کرده، اما باطل نکرده است. پیچیدگی‌اش از آن است که جهل لباسِ تخصص پوشیده و علمِ قدسی کمیاب شده است. مسئولیتِ انسجام یعنی حجره‌ها را یکی کردن، کپی را با سنجشِ مبانی مهار کردن، و از لیبرال‌دموکراسی و آزادیِ جنسی و روایتِ پیشرفت بت نساختن. می‌توان از نظمِ غربی نکته آموخت؛ نمی‌توان جهتِ شریعت را به آن سپرد. می‌توان جهلِ دین‌دارِ توده‌ای را دید؛ نمی‌توان آیه را به تاریخ تبعید کرد. تطبیقِ تصویرِ سوره با جهانِ امروز روی همین نوارِ باریک ممکن است.

→ متنِ کاملِ این جلسه