→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۷ · سورهٔ حج

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

مخالفان دین، منطق کتاب و نقد تصویر مدرن از ایمان

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه تصویرِ آغازینِ سورهٔ حج از مخالفانِ دین را با وضعِ امروزِ دین‌داری و بی‌دینی می‌سنجد و نشان می‌دهد که نشاندنِ خود به‌جایِ انبیا توصیفِ قرآنی را وارونه می‌کند. از آنجا به داوریِ تمدنِ مدرن در سایهٔ آخرت می‌رسد: رفاه و نظمِ این‌جهانی، اگر هدفِ نهایی شود، همان زندگیِ ماقبلِ انبیاست. مسیر سپس معصیت را به‌عنوانِ مانعِ راه و مسیرِ رشد می‌خواند، علم و تکنولوژی را از دعوتِ معنوی جدا می‌کند، و با سرمایه‌داری و فیکساسیونِ نیازهای جسمانی، ادعای بی‌نیازیِ لاپلاس، برهانِ نظم و پوزیتیویسم بسته می‌شود.

نشاندنِ خود به‌جایِ انبیا

سورهٔ حج در آغاز، مخالفانِ دین را کسانی می‌نماید که «از هیچ کتابی پیروی نمی‌کنند» و به‌جایِ آن از شیطان پیروی می‌کنند و حرفِ حق را نمی‌پذیرند. تصویرِ قرآنی از مشرکان و کسانی که در برابرِ انبیا ایستاده‌اند همین است: انبیا با منطق و استدلال می‌کوشند طرف را قانع کنند، و طرف معمولاً بدونِ منطق بر عقایدِ سنتیِ خود پافشاری می‌کند. پرسشِ زنده این است که آیا هنوز هم اوضاع همین‌گونه است، یا نقشهٔ میدان عوض شده است. انگیزهٔ گشودنِ این بحث همین سنجشِ تصویرِ قدیم با وضعِ کنونی است.

اگر دین‌دارانِ امروز خود را مستقیم جایِ انبیا بگذارند و انتظار داشته باشند طرفِ مقابلشان بی‌منطق باشد، توصیفِ قرآن بر جهانِ کنونی درست از آب درنمی‌آید. اشتباهِ متداول همین جابه‌جایی است: جوامعِ دینی و افرادِ دین‌دار، بی‌آنکه به معنایِ واقعی به شهود و درکِ عمیقِ حقایق رسیده باشند، خود را با مؤمنان و انبیایِ توصیف‌شده در قرآن یکی می‌گیرند. آن‌گاه پاره‌ای از توصیف‌های قرآنی نادرست به نظر می‌رسد؛ در حالی که نادرستی از جابه‌جاییِ نقش‌هاست، نه از متن. کسی که هنوز خود در گیرِ سنت و عادت است، نمی‌تواند از موضعِ پیامبر با سنتِ دیگران بجنگد و انتظارِ تسلیمِ بی‌چون‌وچرا داشته باشد.

در بحث‌های دین‌دار و غیردین‌دار، هر دو سویِ دعوا گاه همین ادعا را دارند که طرفِ مقابل از منطق پیروی نمی‌کند. آنچه این بن‌بست را می‌شکند، معیارِ شهود و درک است نه برچسبِ دینی. فقط کسانی را می‌توان در افقِ انبیا تصور کرد که در حدِ خود به فهمی ژرف از حقایق رسیده باشند؛ در برابرِ چنان کسانی، توصیفِ قرآن از مخالفتِ بی‌منطق دوباره معنا پیدا می‌کند. بدونِ آن شرط، دین‌دار و غیردین‌دار هر دو می‌توانند در همان الگویِ پافشاریِ سنتی گیر کنند. این تمایز اخلاقیِ بحث را از جدالِ هویتی جدا می‌کند.

این یادآوری مقدمهٔ داوری دربارهٔ غرب و پیشرفت است. اگر جهان‌بینی توحیدی و قرآنی باشد، باید دید تحولاتِ قرن‌های اخیر را با چه مقیاسی سنجید: ستایشِ تقلیدی، تخطئهٔ مطلق، یا سنجش در سایهٔ آخرت. بدونِ روشن‌کردنِ جایگاهِ خود نسبت به انبیا، هر سه واکنش به تمدنِ مدرن از همان اشتباهِ نقش‌آفرینی تغذیه می‌کند. داوریِ تمدن بدونِ داوریِ خود، شعار می‌ماند.

تمدنِ مدرن در سایهٔ آخرت

از دیدگاهِ توحیدی، آنچه در غرب رخ داده عمدتاً دربارهٔ زندگیِ دنیاست. پیشرفت‌هایی در راحتیِ امورِ روزمره، ساختارهای منظم‌ترِ اجتماعی و تکنولوژیِ تسهیل‌کننده هست؛ اما این‌ها همه به زیستن در همین دنیا مربوط می‌شود. اساسِ دعوتِ انبیا این بود که انسان را از غرق‌شدن در دنیا متوجهِ آخرت کند. سبکِ زندگی‌ای که در غرب متداول شده و روزبه‌روز گسترش می‌یابد، در این خوانش «شیوه‌ی زندگی ماقبل انبیاست»: زیستن برای زیستن، بدونِ راهی که باید در دنیا طی شود تا به جایی برسد. اعتقادِ مبهم به پس از مرگ، اگر به راهی در زندگیِ کنونی بدل نشود، همان افقِ ماقبلِ دعوت است.

فرهنگِ توده‌ایِ امروز شعارهایی دارد که لزوماً به خوش‌گذرانیِ محض خلاصه نمی‌شود: شاد باشیم، مهربان باشیم، به هم آزار نرسانیم، آزادیِ یکدیگر را تهدید نکنیم. این‌ها خودبه‌خود بد نیستند؛ اما پیش از انبیا هم نوعی زندگیِ اخلاقیِ زمینی وجود داشته است. انبیا آمدند تا غرق‌بودن در زندگیِ روزمره و دنیایی را بشکند، نه آنکه فقط فهرستِ ادبِ اجتماعی را کامل کنند. اگر معیار فقط همین آسایش و ادب باشد، تمدنِ مدرن را می‌توان ستایش کرد؛ اگر معیار آخرت و مسیرِ رشد باشد، ستایش از بیخ بی‌جاست. مهربانیِ بدونِ افقِ ابدی، فضیلتِ مدنی است نه جایگزینِ شریعت.

در سایهٔ توصیفِ قیامت و تحولاتِ نهایی که در آغازِ سورهٔ حج آمده، هر دستاوردِ غربی که فقط راحتیِ زمین را زیاد کند، پیشرفت به معنایِ ایمانی نیست. حتی عدالت‌های اجتماعیِ مدرن، آنجا که واقعاً عادلانه‌تر از گذشته‌اند، لزوماً به معنایِ بازگشت به حرفِ انبیا نیستند؛ ممکن است مستقل از دعوتِ توحیدی رخ دهند. اتفاقِ خوبِ این‌جهانی را می‌توان دید، بی‌آنکه آن را تأییدِ مسیرِ معنوی خواند. این تمایز جلویِ دو خطایِ متقابل را می‌گیرد: انکارِ هر خیرِ زمینی، و تبدیلِ هر خیرِ زمینی به حجتِ بی‌نیازی از دین. عدالتِ زمینی مقدمه است، نه خودِ مقصد.

پرسشِ تحلیلی این است که روندِ دورشدن از پیامِ انبیا تا کجا ادامه می‌یابد و آیا بازگشتی در کار است یا نه. پاسخِ سطحی که همه‌چیز را به خیزشِ عقلانیت پس از رنسانس فرومی‌کاهد، تاریخ را ساده می‌کند. مقطع‌هایی چون انقلابِ فرانسه و ورودِ رسمیِ ادعاهای الحادی به فرهنگ، در ساختنِ این روایت نقش داشته‌اند؛ اما منطقِ درونیِ روند، چیزی بیش از شعارِ عقلانیت می‌خواهد. آن منطق وقتی پایِ معصیت و مسیرِ رشد و سرمایه‌داری باز شود، روشن‌تر می‌شود. بدونِ آن منطق، فقط جدالِ شعارها می‌ماند.

معصیت به‌عنوانِ مانعِ راه

دعوتِ انبیا فقط توحید و آخرت نیست؛ پرهیز از معصیت نیز همیشه همراهِ آنان بوده است. قومِ لوط را از کارِ زشت بازمی‌داشتند، قومِ شعیب را از کم‌فروشی. این تأکیدها درجهٔ دومِ تزئینی نیستند. از قرآن برمی‌آید که هر قومی غالباً یک معصیتِ اصلی و پررنگ داشته که چون نقطهٔ جاذبه مانع می‌شده از زندگیِ تازه‌ای که دعوت می‌طلبید. انبیا روی همان مانع فشار می‌آوردند، بی‌آنکه بگویند قوم فقط همان یک گناه را می‌کرده و بقیهٔ زندگی‌اش پاک بوده است. گناهِ پررنگ، قفلِ درِ تغییر است.

«مذهب یعنی راه، طریقت یعنی راه، شریعت یعنی راه.» واژه‌هایی که برای دین به‌کار می‌رود از رفتن و جاده می‌آید. معصیت‌ها مانعِ طی‌کردنِ آن راه‌اند و باید کنار زده شوند تا حرکت ممکن شود. کنارگذاشتنِ یک گناهِ اجتماعی بدونِ پذیرشِ توحید، مشکل را حل نمی‌کند؛ و جامعه‌ای که هیچ معصیتِ علنی ندارد اما عبادت و توحید و آخرت را جدی نمی‌گیرد، هنوز در راه نیست. طبیعتِ بشر چنان است که وقتی راه را نرود، پس از مدتی به انحراف‌های تازه‌ای کشیده می‌شود. مقدمهٔ جامعهٔ آرام لازم است، اما مقصد نیست. ایستادن در میانهٔ جاده، خود نوعی گم‌شدن است.

«معصیت یعنی هرجور رفتاری که با مسیر رشد طبیعی انسان در واقع مغایرت داشته باشه»؛ این تعریف بیرون از برچسبِ مذهبی هم معنا دارد. اگر برای روانِ انسان مراحلِ رشد قائل باشیم، کارهای مفید و مضر از هم جدا می‌شوند. دین این نقشه را روشن می‌کند و انبیا سبکِ زندگی‌ای پیشنهاد می‌دهند که با آن می‌توان به آخرین مراحلِ رشد رسید. حلال و حرام در ادیانِ الهی لزوماً کلمه‌به‌کلمه یکی نبوده؛ آنچه مشترک است اصلِ تبعیت و مخالفتِ آگاهانه است. مخالفتِ عمدی با پیامبر، حتی در امری که در دینی دیگر حکمِ دیگری دارد، خود لایه‌ای از معصیت می‌سازد که از محتوایِ صرفِ آن کار فراتر می‌رود. فرمان‌پذیری، بخشِ تربیت است نه جزئیاتِ منو.

در محیطِ امروز گناهانِ اقوامِ گذشته یکجا متداول و در حالِ گسترش‌اند. دوری از معصیت هم مقدمه است و هم خودش مهم: محال است کسی زشتی‌های پایدار را ادامه دهد و هم‌زمان رشد کند. به هر انسانِ رشدنایافته باید نگریست که گیرِ او کجاست؛ بیماریِ مانع‌بین، نه فقط فهرستِ احکام. گناهانِ کبیره و صغیره در ادبیاتِ دینی همین درجه‌بندیِ مانع را یادآوری می‌کنند: بعضی کارها مسیر را یکسره می‌بندند و بعضی سبک‌ترند، اما هیچ‌کدام جایِ مقصد را نمی‌گیرند. تشخیصِ مانعِ اصلیِ هر شخص و هر جامعه، بخشِ جدیِ کارِ تربیتی است.

علم و تکنولوژی جایگزینِ رشد نیست

فرضِ رایج این است که انبیا آمده بودند راهِ خوبِ زندگیِ دنیوی را بیاموزند، و اکنون علم و تکنولوژی راهی بهتر یافته‌اند؛ پس دیگر نیازی به پیامِ آنان نیست. این فرض از بیخ خطاست. انبیا نیامده بودند رفاهِ مادی و تکنیکِ معیشت را جانشینِ معنا کنند. حتی در جامعه‌ای مرفه با تولیدِ بالا و ساختارِ اجتماعیِ منظم، تازه اولِ حرفِ انبیاست: هرگونه زندگی کنید، بکوشید خوب زندگی کنید — و خوب در افقِ رشد و آخرت تعریف می‌شود، نه در افقِ مصرف. علمِ فیزیک و شیمی مستقیماً انسان را به کمالِ روحی نمی‌رساند؛ روان‌شناسی و انسان‌شناسی هم هنوز در نوزادی‌اند و ادعایِ جانشینیِ نبوت را برنمی‌تابند.

«انبیا بیشتر حرف‌های فردی زدن برای رشد انسان.» بخشِ تنظیمِ روابطِ اجتماعی در شریعت هست، اما غالباً در اقلیتِ احکام می‌ماند و حالتِ مقدمه برای تکاملِ فردی دارد. اگر بهترین بسترِ رشد خانوادهٔ منسجم باشد، شریعت می‌کوشد جامعه را حامیِ خانواده بچیند. این غیر از ادعایِ فرهنگِ غرب است. «فرهنگ غرب هیچ راه مشخصی، خط سیر مشخصی برای رشد فردی انسان‌ها» و جامعهٔ انسانی ندارد؛ چه بسا فیلسوفِ مدرن اصلاً رشدِ معنوی را توهم بخواند. نظمِ اجتماعیِ خوب ممکن است؛ نقشهٔ کمال نه. رفاهِ کامل اگر همه‌چیز را در همین‌جا تمام بداند، دقیقاً نقطهٔ مقابلِ افقِ انبیاست.

رفاه اگر امرارِ معاش را سبک کند، باید خلأ بسازد؛ اما فرهنگِ سرگرمی آن خلأ را با تلویزیون و سینما و مراسم پر می‌کند. تکنولوژی اوقاتِ فراغت می‌آفریند و درست در همان نقطه تضاد با فرهنگِ انبیا تیزتر می‌شود: معیشت بخشِ مشترکِ همهٔ فرهنگ‌هاست، اما فراغت میدانِ انتخابِ معنوی یا غفلت است. انبیا نیامدند نیزه را به تفنگ بدل کنند یا یخچال بسازند تا مردم باقیِ عمر عبادت کنند. حتی اگر روایت‌هایی از آموزشِ صنایع به دستِ برخی پیامبران باشد، محورِ دعوت تسهیلِ تولید نیست. انبیا «در یک لیگ دیگه‌ای هستند»؛ با آمارِ رفاه نمی‌توان بی‌نیازی از آنان را ثابت کرد. تکنیکِ معیشت و دعوتِ رشد دو صفحهٔ جدایند.

آمارِ خودکشی و احساسِ بدبختی در جوامعِ مرفه نشان می‌دهد که رضایتِ تبلیغ‌شده با سعادت یکی نیست. اگر منطق حاکم بود، رفاه باید اقبال به پیام‌های معنوی را بیشتر می‌کرد: وقتی امرارِ معاش تمامِ بیداری را نمی‌بلعد، نوبتِ پرسش از معنایِ فراغت است. پشت‌کردنِ ظاهری به معنویت در اوجِ امکانات، منطقی درونی ندارد؛ مگر آنکه سازوکارِ دیگری — چسبندگیِ زمین و جهت‌دهیِ فرهنگی — در کار باشد. احساسِ رضایت را می‌توان مهندسی کرد؛ معنایِ زندگی را نه.

سرمایه‌داری، فیکساسیون و چسبندگیِ زمین

بهره‌برداری از موهبت‌های زمین بی‌اندازه زیاد شده است: غذایی در دسترسِ عوام هست که پادشاهانِ قدیم نداشتند، و از کودکی شیرینی و لذت‌های آماده عادت می‌شود. در این بستر «کاپیتالیسم ضد رشد بشره» — حتی بدونِ پیش‌فرضِ دینی. سرمایه‌داری نیازهای فیزیولوژیک و لذت‌های جسمانی را تا حدِ ممکن اشباع می‌کند و با تبلیغات حتی بیش از نیاز مصرف می‌آفریند. نتیجه همان است که حس می‌شود: «زمین یک جوری چسبنده‌تر شده». کندن از دلبستگی‌ها برای رشدِ معنوی دشوارتر می‌شود. لذتِ بیشتر، نه آزادیِ بیشتر، که وابستگیِ بیشتر می‌آورد.

در روان‌کاوی، وقتی در مرحله‌ای از رشد لذتِ زیاد برده شود، انسان «تو آن مرحله فیکس می‌شوید» و عبور دشوار می‌گردد. از چند قرن پیش با شکوفاییِ سرمایه‌داری، تولیدِ انبوه و تکنولوژیِ پشتیبانِ آن، قاعدهٔ هرمِ نیاز بیش از پیش اشباع شد. وقتی اشباع رسید، رسانه‌های همگانی و تبلیغات آمدند تا چیزهایی را که کسی به آن‌ها فکر نمی‌کرد نیازِ حیاتی جلوه دهند. انسانِ غرق در لذتِ جسمانی در همان قاعده می‌ماند. پیامِ انبیا خلافِ این بود: فیزیولوژی را در حدِ متعارف، حتی اندکی کمتر، نگه دارید؛ «این دهانتون را ببندید که یک دهان دیگه‌ای باز بشود.» روزه و پرهیز در این قاب تمرینِ بازشدنِ دهانِ دیگرند، نه تنبیهِ بی‌جهت.

عمرِ کالاها کوتاه شده: آنچه پدران یک عمر نگه می‌داشتند، امروز با کارکردِ تازه کنار گذاشته می‌شود. تولید و مصرف سرگرمیِ عظیمی شده که رفاهِ حقیقی نمی‌آورد. تمثیلِ مردی که کنارِ آب یک قلاب انداخته و استراحت می‌کند، و رهگذری او را به قلاب‌های بیشتر و قایقِ بزرگ‌تر و کارگر و تور می‌کشاند تا سرانجام بتواند استراحت کند، تناقض را فشرده می‌کند: مقصدِ نهایی همان چیزی است که اکنون هم در دسترس بود. نظام، آدم‌ها را در سرابی از کارِ بیشتر برای لذتِ مؤخر می‌اندازد. رشدِ معنوی در این شتاب جایی نمی‌یابد، چون زمان و توجه پیشاپیش فروخته شده است.

سرمایه‌داری علم و فرهنگ را به سمتی می‌راند که به نفعِ تولید و مصرف است، نه لزوماً به نفعِ انسان — حتی آلودنِ زمین به زیانِ خودِ سرمایه‌دار هم تمام می‌شود. نیازهای سطحِ بالا با کالا ارضا نمی‌شوند؛ پس فرهنگ چنان شکل می‌گیرد که توجه را به همان نیازهای کودکانه که کالا می‌تواند پر کند بکشاند. نه لزوماً توطئهٔ کمیته‌ای در کار است؛ منطقِ نظامِ اقتصادی خودش فرهنگ می‌سازد. در چنین دورانی، تعلیمِ انبیا دربارهٔ کم‌خوری و روزه و فاصله از لذتِ موقت، نه زیاده‌رویِ اخلاقی که شرطِ امکانِ رشد است. مقاومت در برابرِ اشباع، شرطِ بلوغ است.

ادعای بی‌نیازی و عقب‌نشینیِ انگشتِ خدا

دفاعِ رایج از مسیرِ مدرن این است که علم جا را برای خدا تنگ کرد: پزشکی شفا را از انحصارِ دعا درآورد، و مکانیکِ سماوی نامِ خدا را از معادلات حذف کرد. نقل است لاپلاس کتابِ مکانیکِ سماوی را به ناپلئون داد و در پاسخ به اینکه چرا نامی از خدا نبرده گفت: «من اسمی از خدا نبردم برای اینکه نیازی نداشتم.» نیوتن پایداریِ منظومه را جایی ماورائی می‌دید؛ لاپلاس با ریاضیاتِ پیش‌رفته‌تر منشأِ پایداری را نشان داد و فرضِ ماورائی را زائد شمرد. روایتِ بعدی این شد که «دین نتیجه جهل‌ها و موهوماتی بوده» و خدا قدم‌به‌قدم عقب نشست: از حرکتِ سیارات تا زیست و داروین، تا افقِ آغازِ جهان که گفته می‌شود به‌زودی فتح می‌شود. سنگرپشت‌سنگر فتح‌شدن، حسِ بی‌نیازیِ کامل می‌آفریند، حتی وقتی پرسشِ بنیادین سرِ جایش مانده باشد.

تخصصی‌شدنِ علم انسانِ جامع را کمیاب کرده است: فیلسوف فیزیکِ روز را نمی‌داند و فیزیک‌دان حسِ فلسفی ندارد. تیپِ روانیِ دانشمندِ تجربی و فیلسوف یکی نیست؛ از این‌رو اظهارنظرهای کیهان‌شناختیِ صرف دربارهٔ خلقت گاه عمقِ فلسفی ندارد، هرچند با اطمینان بیان شود. حتی اگر فرض شود نظریهٔ همه‌چیز کشف شده، پرسشِ هستیِ قانون و قانون‌گذار بسته نمی‌شود. نیوتن — که در رأی‌گیری‌های مکرر بزرگ‌ترین دانشمندِ تاریخ خوانده شده — کارِ علمی را مقدمهٔ الهیات می‌دید: کشفِ اینکه خداوند چگونه جهان را اداره می‌کند، نه اخراجِ خداوند از جهان. قرنِ هجدهم عمدتاً بسطِ همان حسابان و قوانین بود، نه لغوِ مبدأ.

مفهومِ قانونِ طبیعی در بسترِ دینی بالیده است: واژهٔ قانون برای طبیعت از آن رو به‌کار می‌رفت که خداوند برای جهان قانون وضع کرده و علم آن قوانین را می‌یابد. «قوانین را کی گذاشته» پرسشی است که با نوشتنِ معادله تمام نمی‌شود. برهانِ نظم می‌گوید جهان منظم است پس ناظمی دارد؛ ناظم قوانین ابلاغ می‌کند. فهمیدنِ قوانین، حذفِ ناظم نیست؛ فهمِ شیوهٔ کارِ اوست. تمثیلِ ماشین‌ها در خیابانِ منظم: کشفِ اینکه با قرمز می‌ایستند، ضرورتِ وجودِ وضع‌کنندهٔ قانونِ راهنمایی را از میان نمی‌برد. کسانی که قانون را می‌پذیرند و از هستی‌شناسی‌اش می‌گریزند، توضیح را با توصیفِ نظم عوضی گرفته‌اند. حتی قانونِ اعدادِ بزرگ خود یک قانون است، نه برهانِ بی‌قانونی.

قانون، ایدئولوژیِ تعارض، و رابطه با طبیعت

ایدئولوژی‌ای که می‌گوید «علم در مقابل خداست» محصولِ کشمکش‌های پس از درخششِ علمِ قرنِ هفدهم و هجدهم است: سرمایه‌داری در برابرِ فئودالیسم، و کلیسا به‌عنوانِ نمایندهٔ نظمِ قدیم در برابرِ مجامعِ علمی و فنیِ جدید. این ایدئولوژی موهوم است اگر از قانون سخن بگوید و نپرسد قانون از کجا آمده است. اگر علم رئالیستی باشد و قوانین را واقعاً کشف کند، باز تبیینِ نهایی ندهد؛ و اگر بگوید فقط نظم‌های تکراری را بیان می‌کند نه قانون را، از همان آغاز نمی‌فهمد چرا نظم بدونِ قانون پایدار می‌ماند. نظمِ بی‌تبیین، توصیف است نه فهم.

رابطهٔ بی‌واسطه‌تر با طبیعت در گذشته حسِ شکر و نیایش را نزدیک‌تر می‌کرد: میوه از درختی که خود پرورده‌ای با کمپوتِ قوطی یکی نیست؛ دارویِ گیاهی حسِ آنکه درمان در طبیعت نهاده شده می‌آورد و دارویِ شیمیایی‌شده همان رابطه را غیرمستقیم می‌کند. این غیرمستقیم‌شدن دفاعِ مثبت از مدرنیته نیست؛ توصیفِ یک خسارتِ حسی است. توهمِ آنکه دلهره و نیاز به پناه کم شده نیز با تاریخ نمی‌خواند: دهه ۵۰ و ۶۰ با وحشتِ جنگِ اتمی از پرالتهاب‌ترین دوران‌ها بود، و رسانه‌ها امروز مدام خطرهای دوردست را به سفرهٔ اضطراب می‌آورند. بی‌دانشی گاهی بی‌خبری از خطر می‌آورد؛ دانشِ رسانه‌ای لزوماً امنیتِ روانی نمی‌آورد. نیاز به پناه با آمارِ درمان یکی نیست.

پزشکیِ قدیم را یکسره هیچ‌انگاشتن، از بدگویی‌های جانشینانِ نظمِ تازه است؛ همان‌طور که خواندنِ قرونِ وسطی به عنوانِ دورانِ تاریکی، دوره‌ای که چاپ و آموزشِ عمومی در آن ریشه گرفت، تاریخ را ایدئولوژیک می‌کند. «پنی‌سیلین حتی یک چیز شیمیایی نیست»؛ کپک است و کشفش برنامهٔ ازپیش‌نوشته نبود: پنجره و ظرفِ بازمانده، تصادفی که در اوجِ نیازِ جنگی به داروهای عفونی به هدیه می‌مانست. حتی دارویِ شیمیایی هم از طبیعت می‌آید، فقط با واسطهٔ بیشتر. نقطهٔ عطفِ واقعیِ فرهنگی بیش از فتحِ سنگرِ علمیِ صرف، درگیریِ سرمایه‌داری و فئودالیسم و جانشینیِ دانشگاه به‌جایِ کلیسا به‌عنوانِ مرجع بود — با بازسازیِ گذشته چنان‌که گویی کلیسا همیشه دشمنِ علم بوده است، در حالی که چهره‌های درخشانِ قرنِ هفدهم کارِ خود را دینی می‌فهمیدند. تاریخِ علمِ متأخر، تاریخِ جداییِ ایدئولوژیک است نه تاریخِ کشفِ صرف.

پوزیتیویسم و تنزلِ فلسفه

نکتهٔ دوم، پس از توهمِ تعارضِ علم و دین، پوزیتیویسم است: فقط آنچه به حس و آمار بیاید باورکردنی است؛ دعا و وعید و برهانِ عقلیِ ناملموس از دایره بیرون‌اند. نه فقط دین، فلسفه هم زیرِ سؤال می‌رود. جهانِ مدرن با بحث‌های عقلیِ مجرد کمتر سازگار است. فلسفه که روزی مادر و رأسِ علوم بود، در نظامِ دانشِ جدید به حاشیه رانده شده است. برای دیدنِ شأنِ فلسفه در دورانِ مدرن کافی است جایِ فیزیکیِ پژوهشکده‌ها را دید؛ در حالی که در افقِ یونان «فلسفه را می‌ذاشتن بالا» و طبیعیات را فرودست‌تر می‌نشاندند. تنزلِ مکانیِ فلسفه، تمثیلِ تنزلِ معرفتیِ آن است.

مخالفت با تجربه‌گراییِ محض تازگی ندارد. محمد بن زکریای رازی بر آزمایش اصرار داشت و می‌توانست در افقِ خود گالیله‌ای در این سو باشد؛ الکل را از تجربهٔ انبوه به دست آورد، نه از پنجرهٔ بازِ تصادفی. پاسخِ برخی حکما این بود که «دون شأن بشره که برود دست بزند به این چیزها» و شأنِ انسان را نشستن با کلیات می‌دانستند. دعوایِ تجربه و کلیات کهنه است؛ آنچه تازه است، تبدیلِ همان دعوا به ایدئولوژیِ رسمیِ بی‌نیازی از هر آنچه در آزمایشگاه نمی‌گنجد — و همزمان فراموشیِ اینکه خودِ قانون و منطق، آزمایشگاهی به آن معنا نیستند. تجربه بدونِ افقِ کلی، داده می‌انبارد و معنا نمی‌سازد.

→ متنِ کاملِ این جلسه