→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۴۶ · دفاع عقلانی از دین

هدف احکام و نیاز به بینه برای تغییر در فرم احکام

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱۴)
  1. آخرت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی
  2. توشیهیکو ایزوتسو۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · اشخاص و شخصیت‌ها
  3. علی شریعتی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  4. مرد۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی
  5. هنر۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  6. پیامبر۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی
  7. چنین گفت زرتشت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · کتاب‌ها و متون
  8. ژان بودریار۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  9. کورت گودل۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  10. ارض۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  11. زن۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی
  12. قدرت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱ · مفاهیم بنیادی
  13. سنت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی
  14. فقه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مفاهیم بنیادی

پرسش‌های مطرح شده درباره احکام و نسبت آن با عقلانیت

بسیار خوب، متداول‌ترین یا محصرترین نکته را فقط یادآوری می‌کنم که اگر خودم وقت نکردم، قرار بود اگر کسی نگاه کرد و دید که در آن فایل علمی، اروری باقی مانده که پاسخ داده نشده، مثلاً در گروه اعلام کند. حالا اگر کسی حوصله داشت و حضور ذهن داشت، یادآوری کند، ممنون می‌شوم؛ اگر نه، بلاخره من خودم یک روز وقت می‌گذارم و پیدا می‌کنم که تا کجا را گفته‌ایم. خب، این جلسه کمی تکمیل جلسه قبل است؛ به طور طبیعی قرار بود همین‌طور باشد. یعنی من یکی دو تا، حتی دقیقاً دو رابطه دیگر منطقی برای بررسی احکام می‌خواستم بگویم. با بحث‌هایی که در گروه شد، فکر می‌کنم لازم است نکاتی که جلسه قبل گفتم را بیشتر توضیح دهم. حس من این است که مطلب خوب منتقل نشده است. همه چیزهایی که جلسه قبل گفتم را خیلی خلاصه می‌گویم و بعد چند نکته اضافه می‌کنم که حالت پاسخ به پرسش‌ها دارد. این نکات خودشان هم مستقل هستند و جا دارد درباره‌شان صحبت کنیم.

نکاتی که جلسه قبل من گفتم، اگر بخواهیم خلاصه کنیم، یکی این است که تأکید داشتم روی این که وقتی شما درباره احکام می‌خواهید بحث کنید، مثلاً با یک نفر که ایرادی گرفته و می‌خواهید جوابش را بدهید، نکته مهمی که معمولاً خیلی مورد توجه قرار نمی‌گیرد این است که ما اول باید برای خودمان و برای دیگران روشن کنیم، و دیگران هم برای خودشان، که هدف ما اصلاً از بحث کردن چیست؟ هدف ما از این که کارهایی انجام می‌دهیم، یک مجموعه حکم داریم؛ مثلاً فرض کنید یک شریعت داریم. ادعای یک آدمی که به شریعت عمل می‌کند چیست؟ احساس او این است که این شریعت به عنوان... ما یک کارهایی می‌کنیم که به یک جایی برسیم، به یک هدفی برسیم. آن هدف شریعت چیست؟

من به عنوان کسی که قرار است پاسخ دهم و در مورد مسائل مربوط به شریعت بحث کنم، الزاماً باید اعتقاد داشته باشم یا ایده‌ای داشته باشم که این شریعت ما را به کجا می‌برد. تا وقتی که روشن نباشد ما با احکام چه کاری می‌خواهیم انجام دهیم و به کجا برسیم، اصولاً نمی‌شود بحث کرد. یعنی وقتی من می‌خواهم در مورد اینکه یک کار خوب است یا بد، ایراد دارد یا ندارد، بحث کنم، دو نوع بحث می‌توانم داشته باشم: اول اینکه هدفی که ادعا می‌شود با انجام این کارها به آن می‌رسیم را قبول ندارم و فکر می‌کنم آن هدف خوب نیست؛ یا قبول ندارم که کاری که انجام می‌دهم به آن هدف می‌رسد. مثلاً فرض کنید من بخواهم روی نقشه جغرافیایی نشان دهم که هدف من رسیدن به یک نقطه خاص است و این هم راه آن است. دو ایراد اصلی وجود دارد: یکی اینکه شما اصلاً قبول ندارید که باید به آنجا رفت، آنجا جالب نیست یا موهوم است؛ دوم اینکه قبول ندارید این مسیری که انتخاب شده، مسیر درستی است یا مسیر به آنجا می‌رسد. ممکن است بگویید مسیر بهتری وجود دارد که خیلی نزدیک‌تر است. بحث‌های عملی درباره اینکه آیا این راه درست است یا نه، یعنی شریعت قرار است ما را به جایی برساند، بخش عمده‌ای از ایراداتی که به شرایع دینی گرفته می‌شود، از طرف کسانی است که هدفی که شریعت ما را به آن می‌رساند برایشان جالب نیست و آن را قبول ندارند و خودشان هم دنبال آن هدف نیستند.

اگر خوب دقت کنید، به نظر می‌رسد بحث‌هایی که من مطرح می‌کنم، این است که زیربحث‌هایی که درباره احکام وجود دارد، اختلافات دیگری هم هست که آن‌ها باید حل شوند. خیلی وقت‌ها به نظر می‌رسد وقت آدم‌ها در بحث‌هایی تلف می‌شود که موضوع آن‌ها سیاسی است. شما این احساس را ندارید؟ افراد به اصطلاح ارزشی و افراد غیرارزشی که بحث می‌کنند، ظاهراً درباره مسائل سیاسی روز صحبت می‌کنند، ولی واقعاً اختلافات جای دیگری است. من یک بار در سال‌های اخیر در یکی از این گروه‌های سیاسی که بحث‌های عرضشی و غیرعرضشی و امثال آن مطرح می‌شد، که معمولاً همراه با فحش و توهین بود، چند نفر آدم هم بودند که با آرامش و اصولی سعی می‌کردند بحث کنند. من چند یادداشت نوشتم و از آن‌ها استفاده کردم. حدود دو سال پیش یادداشتی نوشتم که ادامه‌دار بود و سعی کردم به آن‌ها نشان دهم که اختلافات شما واقعاً سر این مسائل است؛ یعنی تا روی این مسائل توافق نکنیم، یکی از مهم‌ترین اختلافات آدم‌ها در مسائل سیاسی همین است و در مورد شریعت و احکام هم همین‌طور است.

امروزه در دنیای خوبی زندگی می‌کنیم؛ یعنی این جهان مدرنی که به وجود آمده مطلوب است یا نامطلوب؟ عرضشی‌ها معمولاً احساسشان این است که دنیا را شیطان گرفته و در دنیا بسیار فساد و زشتی وجود دارد. کسانی که مخالف این دیدگاه سیاسی هستند، احساس خوبی نسبت به جهان غرب، اروپا و تمدن مدرن دارند. حالا شما هزار ساعت باید درباره وقایع روزمره بحث کنید، ولی ریشه اختلاف این است که اصولاً چنین اختلاف عمده‌ای وجود دارد. پس بهتر است سر همان جاهایی که اختلاف اصل است، بحث کنیم. هدف من در این جلسه اول و این جلسه این است که کمی این موضوع روشن شود و وقت را مثل این بحث‌های سیاسی تلف نکنیم روی چیزهایی که مبانی‌شان کاملاً متفاوت است. این‌ها به صورت ایراد گرفتن به شریعت خودشان نشان می‌دهد که یکی از این مبانی این است که آیا هدفی که شریعت دارد، مورد قبول طرف مقابل هست یا نیست. اگر نیست، باید در مورد آن بحث شود که آیا چنین هدفی خوب است و باید به سمت آن رفت یا خیر.

به نظر من خیلی روشن است که ما باید یک هدف مشخص در نظر بگیریم که شریعت در چنین جهتی است و بعد از آن دفاع کنیم. درباره اینکه آیا شریعت ما را به آن هدف می‌رساند یا نه، بحث کنیم. افراد دیگر هم می‌توانند نظر خود را بگویند. نکته دوم که در جلسه قبل خیلی تأکید کردم و طرف مقابل هم باید هدفی را روشن کند و بگوید من این هدف را قبول دارم؛ شریعت مجموعه قوانینی است که فکر می‌کند ما را به آن هدف می‌رساند. این باید وسط گذاشته شود تا بحث عادلانه باشد. من به او می‌گویم اگر هدف تو را قبول ندارم یا نمی‌پذیرم، من هم می‌توانم بگویم هدف تو چیز ناجوری است و به درد نمی‌خورد. همین‌طور درباره راه هم باید با هم صحبت کنیم. من هر دو را می‌خواهم.

با توجه به سوال‌هایی که شده و نکاتی که به نظرم می‌رسد لازم است دوباره گفته شود، کمی بحث را باز می‌کنم. نکته سوم که بیش از همه روی آن بحث شد و جلسه قبل خیلی صحبت نکردم و بعداً به نظرم آمد که لازم است، این است که من اصرارم این بوده و هست که وقتی بحث دفاع عقلانی از دین است، آن چیزی که ضرورت دارد از آن دفاع کنیم، این است که احکام در زمان پیامبر احکام خوبی بودند؛ مثلاً با توجه به جامعه آن زمان، اقتصاد آن زمان و این‌که بیاییم دفاع کنیم از اینکه این احکام الان هم خوب هستند، یک بحث به اصطلاح دفاع از دین نیست. الان می‌خواهم توضیح دهم که شبهه‌ای که موضوعش این باشد که فلان حکم را الان نمی‌شود اجرا کرد، چنین شبهه‌ای نداریم و نباید جواب دهیم. شبهه‌ای که باید جواب دهیم این است که در زمان پیامبری چنین حکمی قابل قبول نبود.

تکامل فردی هدف نخست شریعت

حالا نکاتی که می‌خواهم اضافه کنم، می‌گویم. یکی اینکه من دفعه قبل گفتم می‌خواهم این‌گونه بحث را پیش ببرم که هدفی که شریعت دنبال می‌کند، در درجه اول تکامل فردی انسان‌هایی است که به آن شریعت عمل می‌کنند؛ یعنی یک دید فردگرایانه وجود دارد که انسان‌ها وارد این دنیا می‌شوند و یک سیر تکاملی بسیار طولانی را باید طی کنند. این نیاز به تعلیم و تربیت الهی دارد. خداوند پیامبران را فرستاده که حقایق جهان را آموزش دهند و راه درست زندگی را به مردم یاد دهند تا مردم بتوانند آن مسیر طولانی را طی کنند.

در گروه بحث خلیفت و لاهی هم، به هر معنایی که بگیرید، بلاخره انسان مسیری به سمت خدا دارد که باید طی کند. در همه شرایع، ادیان و مکتب‌های عرفانی، این مسئله وجود دارد. بحث‌هایی که در روانشناسی رشد هست، نشان می‌دهد که انسان‌ها می‌توانند و باید رشد کنند و به تکامل در زندگی خود برسند و شریعت قرار است این را تأمین کند. حالا شریعت که قرار است این را تأمین کند، یک سری دستورات فردی دارد برای اینکه انسان‌ها عبادت کنند و چطور زندگی کنند؛ یک سری دستورات درباره خانواده دارد که آن هم به شدت روی تکامل فردی انسان‌ها تأثیر می‌گذارد؛ یک سری دستورات هم برای جامعه بزرگ‌تر دارد که چطور روابطشان را تنظیم کنند.

ممکن است یک نفر معتقد باشد هدف شریعت به وجود آوردن آن جامعه است و افراد هم ابزار هستند، مثل اعضای آن جامعه که کمک می‌کنند جامعه ایده‌آل به وجود بیاید. یک دیدگاه دیگر هم می‌تواند این باشد که افراد مهم هستند و جامعه چیز دیگری است که نباید مزاحم رشد فردی افراد شود. چطور روابط را تنظیم کنیم که مثلاً آدم‌ها بهتر بتوانند زندگی کنند، زندگی فردیشان بهتر باشد، خانواده در جامعه محفوظ بماند و غیره. مخصوصاً چون فکر می‌کنم کسانی که این بحث‌ها را گوش می‌کنند، بحث‌های سوره نور را شنیده‌اند که در آنجا درباره اهمیت خانواده به عنوان یک واحد اساسی در جامعه صحبت شده و اینکه روابط چگونه باید تنظیم شود که این خانواده محدود حفظ شود و آدم‌هایی که در آن هستند بتوانند به کمال برسند.

یک سوال مطرح شد که قول دادم در این جلسه درباره آن صحبت کنم، این است که هدف شریعت را می‌توان چیزهای دیگری هم در نظر گرفت که قطعاً همین‌طور هم هست. مثلاً مثالی که زده بودند این بود که وقتی قرآن را می‌خوانیم، مثلاً دخترها زنده به گور می‌شدند و انگار در جهان اتفاق بدی افتاده است. شریعت می‌خواهد جلوی این اتفاق‌های بد در جهان را بگیرد، ولو اینکه به تکامل فردی انسان‌هایی که در آن کار می‌کنند خیلی مربوط نباشد. یعنی چیزهای کلی‌تری وجود دارد که آن‌ها هم هدف شریعت هستند.

مثلاً اجازه دهید من از خودم یک مثال بزنم. ما طبق آنچه در قرآن آمده، می‌جنگیم و انگار جنگ مشروع انجام می‌دهیم و خداوند می‌گوید اگر این جنگ‌ها نباشد، مکان‌های مقدسی که باید حفظ شوند، تخریب می‌شوند. این مکان‌های مقدس باید حفظ شوند تا عبادت در آن‌ها انجام شود. بنابراین خداوند یک نقشه کلی برای کره زمین دارد که مکان‌های مقدسی در آن باشد که بتوان عبادت کرد. من دو نکته می‌خواهم بگویم. یکی اینکه نکته اصلی این است که من به هیچ وجه منکر این نیستم و فکر می‌کنم خودم هم اگر بخواهم، در سخنرانی‌هایم این حرف‌ها را زده‌ام. مثلاً می‌گویم شما حرف از این بزنید که هدف شریعت این است که انسان به کمال برسد. خب بالاخره یک نفر می‌پرسد خداوند چرا می‌خواهد انسان را به کمال برساند؟ رشد فردی برای چیست؟ می‌شود یک قدم جلوتر رفت و گفت خداوند می‌خواهد که اسماء و صفاتش در انسان‌ها متجلی شود. خداوند چرا می‌خواهد اسماء و صفاتش در انسان‌ها متجلی شود؟ برای اینکه اصولاً باید به اینجا برسیم که خلقت برای این اتفاق افتاده که اسم و صفات خداوند ظهور پیدا کند.

از جمعه، مثلاً در خلیفت و لاهی، انسان‌ها این کلمه را به کار می‌برم، لازم نیست انسان‌ها به جایی برسند که اسم و صفات الهی به طور کامل در آن‌ها ظهور کرده باشد. این مثل این است که به هدف خلقت مربوط است. همین‌طور برای زمین هم ممکن است نقشه‌ای باشد که اسماء و صفات الهی در آن ظهور کند. من نه تنها مخالف این نیستم، بلکه چنین دیدگاه‌های کلی را قبول دارم. نکته اصلی این است که این‌ها عملیاتی نیستند. چنین هدفی را من الان وسط بگذارم و بخواهم درباره شریعت بحث کنم، به من کمک نمی‌کند که مثلاً مجموعه‌ای از عبادات را این‌گونه تعریف کنم. مثلاً اینکه در کره زمین قرار است خداوند نقشه کلی داشته باشد. من می‌خواهم بگویم این چیزهای کلی وجود دارند، ولی وقتی می‌خواهید بحثی مثل همین بحث را انجام دهید، باید کمی قدرت خود را کم کنید و تعریفی عملیاتی‌تر داشته باشید که بشود روی آن بحث کرد، ولو اینکه بدانیم این تعریف کامل نیست. هدف مثلاً فرض کنید رشد انسان است.

ببینید من وقتی می‌گویم هدف شریعت رشد انسان‌هاست، می‌توانم با مبانی روانشناسی هم توضیحاتی بدهم. می‌توانم از روانکاوی یونگی مثلاً یک مدل بگیرم و بگویم این‌ها با یافته‌های بشر همخوانی دارد. حرف عجیبی نمی‌زنم. وقتی با یک نفر بحث می‌کنید، اگر خیلی دور بروید و در یک کانتکست خیلی مذهبی بحث کنید، اصلاً طرف ارتباط برقرار نمی‌کند. من این هدف مشخص را می‌گذارم و می‌خواهم بر اساس همین بحث کنم که ملموس باشد و بتوان به دیگران مبانی غیر دینی هم درباره آن گفت. می‌شود درباره احکام مختلف وارد جزئیاتی شد که ببینید این احکام چگونه انسان‌ها را رشد می‌دهد.

ساده‌سازی هدف برای بحث عملیاتی

دیدگاه‌های خیلی کلی و گلوبال درست هستند، ولی به نظر من در این بحث کمک نمی‌کنند و ما را دور می‌کنند از اینکه بتوانیم بحث‌های روشنی انجام دهیم. بنابراین مثالی که اخیراً در سخنرانی‌هایی که در سال گذشته درباره معجزه داشتم، گفتم که قرار است مقاله‌ای بنویسم که بخشی از آن مقاله است و در سه جلسه مطرح کردم، یکی از اهداف آن مقاله این بوده که تعریفی از معجزه ارائه دهم، تعریفی فلسفی که با دیدگاه قرآنی همخوانی داشته باشد.

دیدگاه قرآنی را آنجا توضیح دادم و سپس در بخش دیگری تعریف فلسفی ارائه دادم. در مفهوم معجزه، خداوند معجزات را به صورت آیاتی نازل می‌کند که مردم ببینند و ایمان بیاورند و به حقیقتی برسند. در آن قطعاً مفهوم هدایت وجود دارد. خداوند قصد دارد هدایت کند. شما یک دیدگاه کلی پیدا می‌کنید که معجزه مفهومی دینی پیچیده است و ممکن است واقعاً در آن اعجاز وجود داشته باشد. معجزات پدیده‌هایی هستند که خداوند به وجود می‌آورد تا شما هدایت شوید به حقیقتی. بنابراین در تعریف آن می‌توان گفت که شما باید حقیقتی را که به آن می‌رسید، بشناسید و وقتی آن را می‌بینید، برایتان بیانی باشد که به آن برسید. همه این‌ها را در یک تعریف فلسفی قرار دهید که به درد بخورد.

فکر کنید هر وقت می‌خواهیم شهود خود را به تعریف تبدیل کنیم، باید شهود خود را به صورت چند اصل مشخص بیان کنیم. بعضی چیزهایی که در شهود ما هست، خیلی قابل بیان نیستند و بیان آن سخت است. این به پیچیدگی فلسفه مربوط می‌شود. ما در اینجا کمی کوتاه می‌آییم و ساده‌سازی می‌کنیم. واقعاً ممکن است یک فرد دینی در کانتکست دینی بگوید که کل خلقت هدفی دارد و در مورد انسان هم همین هدف است و پیامبران و شریعت برای همین آمده‌اند. نهایتاً خداوند می‌خواهد تجلی کند و اسماء و صفاتش ظهور پیدا کنند و این حرف درست است. ولی الان من از این چه نتیجه‌ای می‌گیرم؟ من برای کسی که می‌خواهم برایش توضیح دهم چرا نماز می‌خوانیم و چرا پنج بار در روز نماز می‌خوانیم، می‌توانم از این نتیجه چیزی درآورم.

نکته من این است که هدف را کمی ساده‌تر و محدود کنیم تا بتوانیم درباره آن صحبت کنیم و به صورت عملیاتی چیزی بگوییم. به علاوه، من در دفاع از اینکه این تعریف دور از آن چیزی که باید باشد نیست، می‌گویم که ما آیاتی داریم که می‌گویند خداوند پیامبران را فرستاد تا مردم را یاری کنند و به آن‌ها کتاب و حکمت بیاموزند. پیامبران آمدند که حقایق را به ما یاد دهند و ما را تسکین دهند. این تسکین مثل این است که بگوییم شما قرار است به کمال برسید و اتفاقی در درونتان بیفتد.

خداوند پیامبران را فرستاد تا مردم را به کتاب و حکمت آموزش دهند. این هدفی است که من می‌گویم جز اهداف پیامبران است. در جامعه هم باید عدالت برقرار شود و روابط عادلانه باشد. شاید کسی بگوید که آن عدالت که هدف اجتماعی به نظر می‌رسد، لزوماً فقط برای این نیست که افراد در اجتماع به کمال برسند، بلکه اهداف دیگری هم دارد. یعنی خود عدالت مستقیماً مورد توجه خداوند است که همه جا عدالت برقرار باشد، چون صفات خدا این‌گونه است که جامعه باید بر اساس عدالت شکل بگیرد. این‌ها حرف‌های درستی است، اما من همچنان فکر می‌کنم خودم را محدود کنم به همان هدفی که جلسه قبل توضیح دادم، راحت‌تر می‌شود بحث کرد و استدلال قابل قبولی ارائه داد.

می‌خواهم اشاره کنم که حداقلش این است که ما یک ادبیاتی در این زمینه داریم؛ یعنی آدم‌هایی بوده‌اند که گفته‌اند شریعت در واقع طریقت است و منظورشان این بوده که این یک نوع طریقت عرفانی است که برای بشر معرفی شده است. شاید تفاوت آن با طریقت به معنای عرفانی این باشد که طریقت را یک استاد یا مرادی به مرید خودش آموزش‌های خاص می‌دهد، ولی شریعت یک طریقت عمومی برای همه است؛ یعنی همه باید نماز بخوانند و همه باید کارهایی انجام دهند. شریعت طریقتی است که برای فرد خاص نوشته نشده است. البته ممکن است فرد بنا بر طبیعت خودش عبادات اضافه‌ای بخواهد انجام دهد که برایش مفید باشد، ولی شریعت حداقل کاری است که انسان‌ها باید انجام دهند تا به کمال برسند. این‌گونه اسمش را بگذارید طریقت عمومی.

می‌خواهم بگویم حرفی که من می‌زنم پشتوانه‌ای در فرهنگ اسلامی و دینی دارد. نکته‌ای درباره مضرات شریعت نوشتم که فعلاً در این جلسه نمی‌دهم. فکر می‌کنم کسانی که پای سخنان من می‌نشینند به این عادت کرده‌اند که من هر چند وقت یک بار تکرار می‌کنم که تصور اینکه دین همیشه خوب است را کنار بگذاریم. بر اساس خود قرآن، دین گمراه‌کننده هم هست. دین موجوداتی متعالی ایجاد می‌کند و موجودات بسیار پست و زشتی که قبلاً وجود نداشتند هم ایجاد می‌کند. همه چیز فقط تأثیر مثبت ندارد. بعضی‌ها می‌خندند و فکر می‌کنند من به موضوع خاصی اشاره می‌کنم. بله، من منظورم چیز خاصی نبود.

بگذارید حالا با خنده ادامه دهم. در جوامع دینی موجوداتی به وجود می‌آید. طبق حرف خود قرآن، کسانی که دین را تحریف می‌کنند، چند بار قرآن را سرزنش کرده است. مثلاً جایی که می‌گوید من از ظلم و فسادترین آدم‌ها هستم. باید نگاه کنید کسانی که کتاب خدا را تحریف کردند. اگر کتاب خدا داده نشده بود، این ظالم‌ترین و فاسدترین آدم‌ها به وجود نمی‌آمدند. شریعت که می‌آید، پیامبران که می‌آیند، یک فاجعه هم اتفاق می‌افتد. قبل از آن امت واحده بود و انسان‌ها زندگی خود را می‌کردند، بعد ادیان آمدند، اختلاف پیش آمد، جنگ پیش آمد، یک عده به کمال رسیدند و یک عده سقوط کردند. شریعت مضراتی دارد. این را نباید انکار کرد. دفاع از شریعت به معنای درست بودن یا غلط بودن آن نیست. اگر به کسی شریعت بدهید، مشکلاتی باید تحمل کند؛ یعنی خطرها و تحدیدهایی دارد. منظورم این است که اگر درست استفاده نشود یا بیش از اندازه استفاده شود، ممکن است سقوط کند.

روند کلاس این‌گونه است که تا جایی ممکن است سوال نپرسید بهتر است، ولی اگر سوالی دارید که فکر می‌کنید مخصوصاً برای کسانی که جلسه قبل نبودند مهم است، سوال کنید. بهتر است سوال نکنید چون ممکن است سوالی بپرسید که من در جلسه قبل گفته‌ام و نمی‌خواهم تکرار کنم. خب، خب، اجازه دهید نکته‌ای که پرسیده بودید را بگویم. من اصلاً مخالفتی ندارم که می‌شود با دیدگاه فلسفی و عرفانی درباره هدف شریعت و دین و آمدن پیامبران دستاوردهای اساسی داشت. مثلاً همین که بگوییم بالاخره در جهت آن چیزی است که برای کل خلقت است؛ یعنی ظهور اسماء و صفات الهی. این هم در همان جهت است. فقط کمی باید برای بحث عملی آن را پایین بیاوریم، طوری که به درد من بخورد.

دفاع من از اینکه چرا این راه را می‌روم، عملیاتی بودن آن است، نه اینکه واقعاً معتقد باشم شریعت فقط هدفش این است که انسان‌ها به کمال برسند و هیچ چیز کلی و جهانی دیگری ندارد. می‌توانیم جور دیگری هم نگاه کنیم، ولی آن‌ها خیلی کمک نمی‌کنند در بحث. نکته دوم که گفتم و می‌خواهم اضافه کنم این است که مثل همیشه بحث ما باید رقابتی باشد. کسی که شبهه وارد می‌کند و می‌گوید این حکمی که شما می‌آورید غلط است، باید خودش بگوید که چه چیزی درست است و سیستم فکری‌اش چیست. مثلاً فرض کنید کسی حجاب را قبول ندارد. خب، چه چیزی را قبول دارد؟ یک مقدار لباس بپوشیم؟ چقدر بپوشیم؟ یا اصلاً نپوشیم؟ یکی می‌تواند بگوید اصلاً هیچ حد و مرزی برای لباس وجود نداشته باشد و هر کس هر طور دلش می‌خواهد لباس بپوشد.

می‌خواهم بگویم و بعد باید در سیستم فکری خودش درباره آن صحبت کند. کلن اگر چیزی می‌گویید خوب یا بد است، از کجا می‌آورید؟ مثلاً کسی می‌گوید آدم‌ها همین‌طور ذاتاً فلان هستند. می‌گویم یک نفر بگوید و از دیدگاه من یک سیستم قانونی خوب این است که کمترین فشار را به آدم‌ها وارد کند؛ کمترین حد ممکن باشد که بتواند چیزی را حفظ کند. حالا می‌شود درباره این بحث کرد که آیا این درست است یا نه. آدمی که این حرف را می‌زند، احتمالاً اعتقادی به چیزی ندارد؛ اعتقادی ندارد که آدم‌ها آمده‌اند در زندگی‌شان رشد کنند. چون اگر قرار باشد رشد کنند، اتفاقاً شاید حداکثر فشار بهتر باشد؛ یعنی خیلی باید مراقب بود. مثل آدمی که هدفش این است که قهرمان پرش ارتفاع شود، خوردن و خوابیدن و بیدار شدن و رفتن و روزی چند ساعت تمرین کردنش باید مشخص باشد. نباید هزار تا مربی بگیرد و تمام زندگی‌اش را تنظیم کند.

حالا آدمی که هدفش این است که ریلکس باشد و هدف زندگی‌اش این است، خب هر چه کمتر به او بگویید و هر کاری دلش می‌خواهد بکند، بهتر است. بنابراین اینجا اختلاف وجود دارد. رقابتی بودن یعنی طرف اگر ایرادی می‌گیرد، نظر خودش را باید بگوید و مبانی خودش را هم باید بیان کند تا بتوانیم درباره آن بحث کنیم. صرف اینکه مثلاً بگوییم چادر در تاکسی خوب نیست، کافی نیست. هدف زندگی این است که مثلاً گیر نکنیم. بدترین چیز زندگی این است که گیر کنیم و مشکل پیش بیاید. باید روشن باشد که با چه مبنایی دارد صحبت می‌کند که معمولاً روشن نیست.

حالا من نمی‌خواهم بگویم با کسی که این‌گونه است اصلاً بحث نکنیم، چون تقریباً هیچ مبنای مدرنی مشابه شریعت وجود ندارد که بر اساس آن مجموعه‌ای از اصول و قوانین مشخص شده باشد. در دنیا قوانین کم و بیش وجود دارد که با اهدافی بحث می‌کنند و منجر به قوانین می‌شود. فراموش نکنید که قانون با شریعت فرق دارد. یعنی کانتکست شریعت با کانتکست قانون به معنایی که امروز داریم، متفاوت است. قانون بیشتر محدوده‌هایی است که نباید از آن‌ها تجاوز کنیم و این‌ها روشن است. شریعت به شما می‌گوید باید در چارچوب این کار را انجام دهید. قانون معمولاً محدوده‌هایی را تعیین می‌کند که از آن خارج نشویم، مثلاً به آزادی دیگران تجاوز نکنیم، در حالی که شریعت بیشتر دستورات مربی و راهنما است تا قوانین داخل جامعه.

بله، قانون احکام دارد، احکام شریعت هم احکام است. شریعت که می‌گوییم، مجموع احکام است. اگر سوالی دارید، بپرسید. ممنون که رعایت کردید و پرسیدید. واقعیت این است که مثالی که زدم، مثلاً حجاب، مانع فعالیت ورزشی زنان است. بعضی ورزش‌ها واقعاً سخت است که با رعایت حجاب انجام شود. حالا مبنای این حرف این است که خیلی مهم است که زن‌ها ورزش کنند یا نکنند.

می‌خواهم بگویم تمام این اشکالات این است که طرف واقعاً یک سیستم فکری دارد که ممکن است روشن نباشد، ولی بر اساس آن دارد عمل می‌کند. ۹۹ درصد مواقع سیستم فکری این است که آن چیزی که در دنیا الان می‌بینند، مثلاً در تلویزیون‌ها نشان داده می‌شود، خوب است. هر کاری که الان در اروپا و آمریکا انجام می‌شود، خوب است و ما هم باید مثل آن‌ها شویم. این یک نوع سیستم فکری است، به این معنا که مبانی مشخصی ندارد، بلکه یک حس است که دنیا دنیای پیشرفته است و هر چه در آن هست، خوب است.

من یک نکته می‌خواهم به این بحث اضافه کنم که خیلی مهم است طرف مقابل را بتوانیم سوال کنیم و به اصطلاح از مبانی خودش بپرسیم که نظرش درباره یک حکم چیست یا نه. یک نکته خیلی مهم می‌خواهم با یک مثال بگویم و بعد نکته مربوط به این بحث را مطرح کنم. احتمالاً همه شما می‌دانید که در ریاضیات حدود یک قرن پیش موضوعی پیش آمد که بسیار شگفت‌انگیز بود. گودل ثابت کرد که یک سری گزاره‌ها تصمیم‌ناپذیر هستند؛ یعنی نمی‌توان در یک سیستم اصول موضوعی گفت که این گزاره درست است یا غلط. نه اینکه نتوان اثبات کرد، بلکه اساساً تصمیم‌ناپذیر است؛ یعنی گزاره‌ای وجود دارد که نمی‌توان آن را اثبات یا رد کرد و در نتیجه تصمیم‌ناپذیر می‌ماند.

رقابت‌پذیری نظام‌های احکامی

به طور طبیعی آدم‌ها فکر می‌کنند هر چیزی یا درست است یا غلط، پس اگر درست باشد باید بتوان آن را اثبات کرد و اگر غلط باشد باید بتوان آن را رد کرد، ولی این‌گونه نیست. این خلاف شهود معمولی است که ریاضیدان‌ها داشتند. آن‌ها فکر می‌کردند این‌گونه است، ولی واقعیت این نیست.

حالا درباره احکام ببینید، واقعاً حسی وجود دارد که انگار همه مسائل راه‌حلی دارند. فرض کنید وضعیت روابط زن و مرد، شیوه‌ای از لباس پوشیدن و اخلاق جنسی وجود دارد که ما را به جایی می‌رساند که هیچ مشکلی در جامعه وجود ندارد و به جامعه ایده‌آل می‌رسیم که همه پاک هستند و همه چیز روبراه است. واقعاً این‌گونه نیست. مسئله این است که مشکلات ذاتی وجود دارد، مخصوصاً در جامعه، که با هیچ نوع سیستم قانونی و شریعتی و غیرشریعتی قابل حل نیست؛ یعنی نمی‌توان به وضعیت خیلی ایده‌آل رسید. فرض کنید این‌گونه است. من نمی‌خواهم بگویم مثالی که زدم واقعاً این‌گونه است، ولی فرض کنید چنین مسائلی وجود دارد؛ مسائلی که ذاتاً در روابط بشر با هم وجود دارد یا حتی مسائل لاینحل فردی وجود دارد.

حالا یک نفر به حکمی از شریعت، مثلاً درباره اخلاق جنسی، ایراد می‌گیرد و می‌گوید اگر این حکم اجرا شود، مشکلاتی به بار می‌آورد. من هم می‌توانم بگویم اگر من حرف خودم را بزنم، آن هم مشکلاتی دارد و شاید همه سیستم‌ها مشکلاتی دارند. پس ایراد شاید جزو مشکلاتی باشد که قابل حل نیست. لزومی ندارد همه مسائل قابل حل باشند؛ یعنی لزومی ندارد ایده‌آل‌هایی وجود داشته باشد که بتوان از راهی به آن‌ها رسید. مثل اینکه نقاطی در جغرافیا وجود دارد که راهی به آن‌ها نیست و فقط می‌توان از کنارشان رد شد.

اگر این را بپذیریم، حالت رقابتی بحث مشخص می‌شود. من می‌گویم من از اینجا تا این مقدار نزدیک شده‌ام و با احکامی که گذاشته‌ام، تو چه می‌گویی؟

تو چقدر می‌توانی نزدیک شوی؟

هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم به وضعیت ایدئال برسیم. در قرآن آیه‌ای هست که در آن دو فرشته به صورت آدم نزد داوود می‌آیند و شکایت می‌کنند؛ یکی از آنها شاکی است که گوسفند من را از من گرفته و فلان. اولین جمله‌ای که داوود می‌گوید این است که می‌گوید: «خلطا»، یعنی کسانی که با هم قاطی می‌شوند، همیشه به همدیگر ظلم می‌کنند. خب، پایان شما جامعه بشری که آدم‌ها را کنار هم بگذارید و در آن مشکلی پیش نیاید، ندارید؛ واقعاً چنین چیزی وجود ندارد.

بنابراین، بعضی از ایرادهایی که گرفته می‌شود، اگر شما حالت رقابتی را حذف کنید، جوابی برایش ندارید. یعنی طرف راست می‌گوید این مجموعه احکام این مشکل‌ها را حل نمی‌کند، اما نکته این است که شما چیزی دارید که آن مشکلات ذاتاً هست؛ یعنی شما آدم‌ها را در یک جا بگذارید، همیشه مشکلاتی ایجاد می‌شود. منظورم روشن است دیگر؛ اگر یک نفر به صورت رقابتی پیش نرود، مجموعه‌ای از مسائل وجود دارد که به نظر من حل کامل ندارند، مخصوصاً مسائل اجتماعی و اقتصادی، و همیشه مشکلاتی باقی می‌ماند.

طرف می‌تواند به شما بیاید مشکلات را نشان بدهد؛ چه به صورت نظری و چه به صورت عملی. جامعه‌ای که این کارهایی که شما می‌گویید در آن اجرا شده، همه‌شان این مشکلات همچنان باقی مانده است. سوالم این است که در جامعه بگویید کسی کار دیگری کرده و بهتر از این نتیجه گرفته است؛ باید یک چیزی نشان بدهد تا حرفش در واقع اثبات شود. بنابراین اینکه طرف مقابل ایده‌ای نداشته باشد و حرفی نزند، اما ما محکوم شویم به اینکه برخی از احکام ایدئال عمل نمی‌کنند و نتیجه نمی‌دهند، اصلاً بسیار منطقی نیست؛ خارج از مبانی منطقی است.

شکست فرانسه و اشکال پیشرفت‌گرایی

یک نکته‌ای که به ذهنم رسید این است که یک دوره تاریخی وجود دارد؛ در زمان شکست فرانسه در مقابل آلمان در جنگ جهانی دوم. به نظرم رسید که توصیه کنم این دوره تاریخ فرانسه را بخوانید. اتفاقی که افتاد این بود که آلمانی‌ها به طور فاجعه‌باری فرانسوی‌ها را با سرعتی شگفت‌انگیز شکست دادند؛ که خب، مسئله فقط این نبود که یک کشور شکست خورده است. فرانسوی‌ها بعد از این شکست حسی داشتند که باید بازنگری کنند در فرهنگشان؛ چه شد که ما این‌گونه بدبخت شدیم؟ این یک نهضت‌هایی به وجود آورد که جالب است؛ حسشان این بود که فرهنگ فرانسوی فاسد بوده و ما نباید این‌گونه زندگی می‌کردیم.

فرض کنید این حالت را من دارم از خودم می‌گویم؛ دقیقش را واقعاً باید در همان متن‌ها بخوانیم. من آن‌قدر حضور ذهن دقیق از آن ندارم؛ مثلاً این همه توجه به هنر و این کارها. من ببخشید که کلمه می‌خواهم به کار ببرم که قطعاً ایرانی است، ولی واقعاً حسشان همین بود: این سوسول‌بازی‌هایی که ما درآوردیم، ببینید آلمانی‌ها چقدر کار می‌کنند، چقدر جدی هستند، رفتند ارتش‌شان را محکم کردند؛ ما یک مشت آدم بیکار و بی‌کاری فرهنگی داریم که در آن کار کردن زیاد مهم نیست؛ همه یک حالت سوسول‌بازی دارند.

این یک نهضتی به وجود آمد که گفت: «بله، خوب شد شکست خوردیم؛ باید بفهمیم، بیدار شویم؛ این چه طرز زندگی کردن است؟ مثلاً برویم دنبال کار بیشتر، مثل آلمانی‌ها.» این نکته مهم است؛ همیشه این‌گونه است. نکته مهم این است که اگر واقعاً اهل هنر باشید، ببینید آن چیزی که الان خیلی در مورد دین و احکام و شریعت و این‌ها آزاردهنده است و برای برخی شبهه‌ناک است، این است که احساس می‌کنند مثلاً دنیایی که دین ندارد، پیشرفته‌تر است.

ببینید چقدر این‌ها در علم، تکنولوژی، قدرت نظامی و همه چیز از ما پیشرفته‌ترند؛ همان حالتی که فرانسوی‌ها داشتند. ما نشستیم اینجا نماز می‌خوانیم، روزه می‌گیریم و این حرف‌ها، اصلاً عقب افتاده‌ایم. از زمانی که ایرانی‌ها با پدیده تجدد ارتباط برقرار کردند، این حس را داشتند که یک چیزی اینجا باعث عقب‌افتادگی است؛ این اعتقادات دینی. طرف نمی‌داند یک ماه سال روزه گرفتن چه فایده‌ای دارد، دو ماه آزاداری یک جور دیگر، هر روز هم که باید سه بار وضو بگیرد و نماز بخواند و این‌ها همه مزاحمت است.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که بله، این‌ها مزاحمت هستند؛ اگر ملاک آن باشد، این‌ها یک جورهایی مزاحمت هستند. واقعاً مزاحمت پیشرفت به آن معنای آلمانی یا اروپای غربی و آمریکای فعلی هستند. اگر بخواهید دانشمند شوید، خب آره، اینکه در اوج کارتان مجبور باشید بروید نماز بخوانید، مثل این است که خلالی وارد کارتان شده باشد؛ در هر هدف دیگری که دنبال می‌کنید، مثلاً می‌خواهید قدرت جسمانی‌تان را پرورش دهید.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که همان‌طور که فرانسوی‌ها تشخیص دادند که مشغول شدن به هنر مزاحمت است، مشغول شدن به هر نوع فعالیت معنوی هم مزاحمت است؛ نسبت به آن، در جنگ بعداً شکست می‌خورید. یکی از مقاطعی که اتفاقاً ایرانی‌ها با تجدد ارتباط برقرار کردند و فهمیدند در دنیا یک خبری شده که عقب‌افتاده‌اند، وقتی بود که در مقابل روس‌ها شکست خوردند. تا قبل از این شکست، مقابل روسیه همچنان فکر می‌کردند در مرکز همه چیز پادشاهشان زلال است و شکست‌ناپذیر.

اما بعد یک دفعه مثل فرانسوی‌ها، چیزی در درونشان فروریخت که نه، این‌گونه هم نیست؛ آن طرف خبرهایی از قوی‌تر شدن آنها بود و اینکه باید خودمان را به آنها برسانیم. نکته این است که بخشی از ایرادهایی که به شریعت گرفته می‌شود، در واقع مشغول شدن به دین، معنویت و خیلی چیزهای دیگر مثل هنر و عشق ورزیدن به آن‌ها، جلوی برخی فعالیت‌هایی را می‌گیرد که به توسعه و پیشرفت کشورها منجر می‌شود.

کشورهای پیشرفته به طور طبیعی آدم‌هایی دارند که نسبت به مسائل معنوی و فرقه‌های معنوی مشغولیت کمتری دارند؛ یعنی اگر خیلی وابسته شوند، هندو شوند یا بودایی شوند و بخواهند خیلی به معنویت خودشان توجه کنند، کمتر می‌توانند کار کنند. از این قسمت رقابتی بودن گفتم برای اینکه واقعیت این است که وقتی ایرادهایی گرفته می‌شود، خیلی مهم است که توجه کنیم ایرادها واقعاً فقط به دلیل دینی بودن مسئله پیش آمده یا نه؛ خیلی کلی‌تر است.

یعنی می‌شود این را مقایسه کرد با اشکال‌های مشابهی که در مثلاً فرسودگی عشق ورزیدن وجود دارد؛ جامعه‌ای که همه مردم بسیار رومانتیک و عاشق باشند، مثل فرانسه که در مقابل جنگ بود. واقعیت این است که فرانسوی‌ها آدم‌های بهتری بودند نسبت به فرهنگشان؛ بهتر از آلمان بودند به نظر من. و می‌گویم آن متن را مطالعه کنید؛ چون دقیقاً این‌گونه است که آلمانی‌ها یک جور موجودات غیرعادی شده بودند که به شدت دنبال حس قدرت بودند و همه چیز را فدا می‌کردند تا فردی و اجتماعی قوی شوند.

مثلاً می‌گویند هیتلر در تمام دوران جوانی‌اش همیشه کتاب «چنین گفت زرتشت» نیچه را همراه داشت؛ کتاب مردی که علاقه‌اش بود. حس یک ابرمرد قدرتمند به او می‌داد؛ انگار این روح همه آلمانی‌ها را نفوذ کرده بود. این حس قدرتمند شدن ما فقط نیامده بود که در این دنیا قدرتمند شویم؛ جسمانی، اجتماعی، نظامی و این‌ها. قدرت بالاخره چیزی است که جذابیت دارد برای آدم‌ها.

نسبت به فرهنگ غربی که من می‌گویم، بالای ۹۰ درصد درست است. اشکالاتی که نسبت به دین و احکام وجود دارد، این است که حس می‌کنند آن‌هایی که این چیزهای دست و پاگیر را ندارند، پیشرفته‌تر و قدرتمندترند؛ تکنولوژی مال آن‌هاست، دانش مال آن‌هاست. فکر می‌کنم تا حدی به این معنا درست است که هر نوع فعالیت هنری، معنوی، رومانتیک و این‌ها همه به نوعی در جهت خلاف قدرت گرفتن به معنای آلمانی که الان درباره‌اش صحبت کردم، هستند.

بگذارید برویم سراغ آن بخشی که بیشتر فکر می‌کنم درباره‌اش تفسیرهایی دارم که به نظرم خیلی مهم هستند. این‌ها چیزهایی بود که قرار بود از اول در جلسه دوم گفته شود. اگر کسی سوالی دارد، بپرسد؛ الان جانم، بفرمایید. گفتید که یک سری مسائل لاینحل ذاتی وجود دارند؛ من گفتم ممکن است وجود داشته باشد. همین که ممکن است وجود داشته باشد، معنایش این است که وقتی کسی به شما ایراد می‌گیرد که چیزی به نتیجه نرسیده، باید به من ثابت کند که اصلاً قابل حل نیست.

بنابراین یک سیستمی باید نشان دهد؛ اگر می‌گوید مثلاً جامعه اسلامی این مقررات اخلاق جنسی را گذاشته ولی چقدر مشکل دارد، سوالم این است که در جای دیگری اخلاق جنسی جور دیگری گذاشته شده و مشکل ندارد؛ به من معرفی کنید، مثلاً در اروپا. من می‌خواهم مقایسه کنم و بگویم صرف اینکه به یک مجموعه احکامی ایراد بگیرید که به هدفی گذاشته شده ولی به آن هدف نرسیده، آیا قابل پذیرش است به عنوان ایراد که بگویید یک جور دیگر به آن هدف می‌شود رسید؟

نقطه غیرقابل دسترسی وجود ندارد. این فرض بسیار روشنی نیست که هر وضعیت ایدئالی را در نظر بگیریم و بتوان به آن دست یافت.

وضعیت ایدئال دست‌نایافتنی

فکر می‌کنم در جوامع بشری به نوعی وضعیت‌های ایدئال وجود دارد که هیچ‌گاه با هیچ نوع قانونی به طور کامل به آن نمی‌رسیم؛ مانند این که انسان‌ها اصولاً مانند ذراتی هستند که دارای انتروپی‌اند و در نتیجه همیشه نوعی بی‌نظمی در جوامع به وجود می‌آید. شما نمی‌توانید قوانین را به طور دقیق و کامل اجرا کنید، بنابراین همیشه تفاوتی با وضعیت ایدئال خواهید داشت. در اینجا می‌خواهم بگویم که در مبحث احکام، به همین دلیل، رقابتی بودن بسیار مهم است؛ یعنی اگر من نتوانم با مجموعه‌ای از احکام شریعت مربوط به اخلاق جنسی، جامعه‌ای ایدئال ایجاد کنم، ایراد این است که ممکن است کسی بگوید مجموعه احکام دیگری وجود دارد که به وضعیت ایدئال می‌رسد. آیا خداوند این مجموعه را دارد؟ خیر، این مسئله ذاتی است.

این موضوع مانند آن سؤال ساده است که می‌پرسند: آیا خداوند می‌تواند سنگی خلق کند که خودش نتواند آن را بلند کند؟ پاسخ معمول این است که این ایراد از قدرت خداوند نیست؛ مانند این که خداوند نمی‌تواند یک مثلث چهارضلعی خلق کند، زیرا این مفهوم خود بی‌معناست. چیزی که شما می‌گویید، یک چیز بی‌معناست. من یک بار در یک جلسه درباره این شبهه صحبت کردم و گفتم شاید خدا بتواند سنگی خلق کند که نتواند بلند کند، اما ما نمی‌توانیم چنین سنگی را درک کنیم؛ خارج از ذهن ما، با تناقضات نمی‌تواند کنار بیاید و این ایراد در مغز ماست که این چیزها را نمی‌فهمد. بنابراین پاسخ بی‌معنا به یک سؤال کاملاً بی‌معناست.

از طرفی، این که خداوند نمی‌تواند انسانی خلق کند که شر در او وجود نداشته باشد، از روز اول ملائکه این را گفته‌اند که اگر چنین انسانی خلق شود، فساد می‌کند. این ذاتاً در انسان همراه است. البته می‌توان درباره موضوع آن بحث کرد، اما من می‌خواهم بگویم که این مسئله جزو مشکلاتی است که در بحث صفات و ذات خداوند مطرح است؛ مثلاً همه‌کمال بودن خداوند و اینکه خداوند همه صفات را دارد. همان‌طور که آن شبهه‌های ساده و مهم را در گذشته بررسی کردیم، ما اجازه داریم صفات جبروت خداوند را با عزت او مرتبط بدانیم، اما این موضوع خارج از بحث فعلی ماست.

اجازه دهید مثالی بزنم. فرض کنید من در فرانسه بودم و جنگی رخ داده بود. در آنجا اولین مقاطع تفسیری را بررسی کردم. در جنگ، افراد زیادی حضور داشتند و ادبیات آن‌ها را مطالعه کردم. می‌خواستم به این نکته برسم که افراد پاک و سفیدپوستی که شما می‌شناسید، نه اینکه پرنگونه باشند، بلکه افراد در آنجا تلاش می‌کردند جنگ و خشونت را از جامعه به طور کلی پاک کنند. یکی از مشکلات آن‌ها این بود که افراد به جنگ کشیده می‌شدند. بعداً اگر به اکونت فکر کنید، آیوانز برگیر بهتر است، افراد درشت‌تر حتی اگر فکر کنیم بهتر است، افراد را در هر فرهنگی از بین می‌برد. در آنجا افراد بودند.

من حرفم این بود که اگر فرهنگ وحشتناک آلمان نازی را با فرهنگی که در فرانسه بود مقایسه کنیم، قطعاً فرهنگ فرانسه برتری داشت. من گفتم سلسله‌وار بودن، دوستی و اینکه مثلاً کسی را نکشیم، در آن فرهنگ‌ها به وجود آمده بود. موضوع این است که وقتی شکست خوردند، نه تنها اشتباه بود، بلکه به نوعی به نظرشان آمد که فرهنگ آلمانی برتری دارد؛ یعنی دنبال این بودند که ما هم باید دنبال قدرت باشیم. این واکنشی دوباره از طرف مقابل بود که انگار ما خیلی بد کردیم و حالا باید مثل آن‌ها شویم؛ مثلاً در حکومت ویشی و این‌ها. چنین ذهنیت‌هایی به وجود آمد.

این مثال به نظرم جالب است، زیرا شکست خوردن یک موجود قدرتمند چگونه می‌تواند مبانی‌ای را که ممکن است حتی درست باشد، زیر سؤال ببرد؛ یعنی مثلاً صداقت که شاید به قول شما بیش از اندازه در فرانسه بود، ذاتاً چیز باارزشی بود، اما حس عدم خشونتی که پیدا کرده بودند، خوب بود. اما وقتی موجود قدرتمندی می‌آید و شما را نابود می‌کند، همه آن مبانی که ممکن است اساساً درست هم باشند، شک می‌کند. به قول شما، زمان فرانسه شاید حالت افراد این بود. اگر این‌گونه است، هندی‌ها که همیشه در چنین حالتی بودند، یک فرهنگی شبیه به آن‌ها شکل داده بودند.

ممنون از تذکری که دادید. خارج از موضوع، اگر سرچ کنید، گودل و قضیه عدم تصمیم‌پذیری را بررسی کنید. همچنین فساد در مولا امام زمان در اسطوره‌ها و روایات مطرح شده است. در این روایات، امام زمان کشته می‌شود و اصلاً این‌گونه نیست که یوتوپیا به معنای اینکه هیچ چیز بدی وجود ندارد، قابل تحقق باشد. فکر نمی‌کنم در روایات شیعه چنین چیزی باشد. بلاخره کسی می‌آید امام زمان را می‌کشد. اگر همه چیز خوب و گل و بلبل بود، دیگر هیچ اتفاق بدی نباید رخ دهد. به نظرم رسیدن به یک چیز خیلی خوب، در ادیان مختلف مطرح است، اما این حالت که هیچ چیز بدی وجود ندارد، قابل تحقق نیست. همه انسان‌ها باید انسان کامل شده باشند و اینکه فساد مخصوص انسان است. فساد ذاتاً منشأ خلقت انسان به نظر می‌رسد.

نکته اصلی منشأ شر در کره زمین و در وجود انسان است. من گفتم چند سال پیش از شما دو نفر بپرسید، لطفاً. من حسن این بود که لازم نبود بحث کنم، اما در گروه بحث پیش آمد و یا باید آنجا جواب می‌دادم یا می‌آمدم اینجا. به نظرم آمد که عمومی است و بهتر است اشکال نداشته باشد. اگر ما استحالت را به روش فردی بدهیم، مسئله ساده می‌شود و می‌توانیم از پوش راجع به آن صحبت کنیم. مسئله این است که وقتی به خود احکام اسلام نگاه می‌کنیم، اگر استحالت را به آن رشته جمعی بدهیم، نسبت به اینکه استحالت را به رشته فردی بدهیم، تعارضات بسیار متفاوت است.

مثلاً ما احکامی داریم که انگار در تعارض فرد با جامعه است. استحالت به شما می‌گوید که جامعه باید تصمیم بگیرد؛ یعنی انگار یک قاعده برای این جامعه وجود دارد که می‌گوید اوکی، این را درست می‌کند، این را درست می‌کند، این را درست می‌کند، اشکالی ندارد، بگذار این جامعه تصمیم بگیرد. مثلاً؟

مثلاً این که من اگر یک نفر را، نمی‌دانم، محارب باشد، مثلاً سیزر هم تبلیغ زده باشد، حتی اگر این کار را انجام دهد، من او را اعدام می‌کنم؛ حتی زندان هم نمی‌کنم. نکنید و نکنید. من چه کار نمی‌کنم؟ من دیگر به نظر یک شخص سوم نگاه می‌کنم که یعنی اصلاً حتی اگر روی رشد فردی این فرض را بگذاریم، یک جایینی روی رشد فردی با هم تضاد پیدا می‌کنند. خب، مثلاً یک سری می‌خواهند این سری رشدها را پیش ببرند، یکی می‌آید اینجاهایی برای این مزاحمت ایجاد می‌کند. اگر شما یک زاویه متقابلی با رشد فردی نداشته باشید، نمی‌توانید این‌ها را قضاوت کنید که خب الان چه کار کنم، این تضاد چطور حل شود. وقتی می‌شود، آجان، این تضاد هر سطح تصمیم گرفت و حکم داد که یک زاویه نگاه بالاتری باشد، مثل این که یک رشدی برای جامعه در نظر گرفته باشد. والا تعارض دو تا رشد فردی که بعداً بخواهد مثلاً فرض کنید وساطت یک ملاکی برای رشد جامعه حل شود، من راستش به نظرم نمی‌رسد. یعنی فکر می‌کنم رشدهای فردی معمولاً با هم تعارض فزاینده دارند.

این مثالی که من داشتم می‌گفتم، حس کردم منظورتان آن است که مثلاً فرض کنید اگر فقط ملاک رشد افراد باشد، خب بهتر است نجنگیم، کشتن ندهیم، برای این که طرف کشته می‌شود و رشد فردی‌اش متوقف می‌شود. بنابراین انگار یک جوری برای دفاع از جامعه حاضر هستیم از افراد صرف‌نظر کنیم؛ نصف مردم بیشتر کشته شوند تا این که جامعه دینی مثلاً حفظ شود. با یک جور دیگر توجیه کنیم. این نکته بعدی که می‌خواهم بگویم به آن مرتبط باشد. و بگذارید آنچه دارم می‌گویم را بیان کنم. من به هر حال احساسم این است که خب واقعیتش تمایل دارم این طور جواب بدهم که بگویم شما اگر می‌توانید با رشد اجتماعی به عنوان ملاک، یک شیوه دیگر از بیان احکام پیدا کنید، خب خوب است دیگر. لزومی ندارد یک راه برای توجیه مثلاً شریعت داشته باشید. من فکر می‌کنم در متون دینی تحکیمی که روی فرق شما و آیه‌های متداول در مسائل مربوط به شریعت است، تقوی تقوا چیزی فردی است، ایمان فردی است. جامعه مؤمن خیلی معنی ندارد. جامعه مؤمن یعنی جامعه‌ای که افرادش مؤمن هستند. جامعه صالح یعنی افرادی که عمل صالح انجام می‌دهند. جامعه‌ای که مثلاً فرض کنید متقی، نمی‌دانم، جامعه با تقوا داریم یا نه، افرادش با تقوا هستند. به نظر می‌آید که در متون دینی، مخصوصاً در قرآن، صفات همه‌اش صفات فردی است. بعد تقوا پیشه کنید، روزه بگیرید که تقوا داشته باشید، تقوا پیدا کنید که فرقان به دست بیاورید. فرقان به شما می‌گوید که حالا چه کارهای خوبی بعدی می‌توانید انجام دهید و اله آخر احساس من از خود متون این است. ولی اگر یک نفر بتواند یک کار دیگری بکند، خب یک نظریه دیگری است، خیلی هم خوب است. شاید بعداً بشود یک سنتزی درست کرد و یک چیز بهتری برداشت. تا حدودی به نظر من یک اختیاراتی اینجا آدم دارد که چه چیزی را هدف بگیرد و خیلی وارد دست من است. گفتم نمی‌خواهم اثبات کنم که این بهترین راه است. نمونه جواب شما را همین‌طوری می‌دهم. اگر فکر می‌کنید جور دیگری می‌شود بهتر پیش برد، به موازات همین جلساتی که ما داریم می‌رویم جلو، شما می‌توانید آن نظریه خودتان را بسازید.

یک نفر دیگر هم در جلسه سوال داشت. آره، خب درباره جزئیات که گفتم می‌خواهم چارچوب مشخص کنم دیگر. دفعه قبلم این سوال شد، گفتم فعلاً درباره جزئیات نمی‌شود، هندو، آمریکا، چیز نمی‌دانم، جواب بدهد یا نه. در نهایت چیزی که باعث پیشرفت حکومت‌های سکولار شده، مثلاً آدم‌هایشان خرافی بودند و این‌ها، با این که شما به یک شریعتی عمل می‌کنید، خیلی تفاوت دارید. آره، خب آدم فرانسوی از آمریکایی هم خرافی‌تر است، ولی در زندگی و مثلاً کارشان این‌ها چقدر دخالت می‌دهند؟ مثلاً دارند می‌روند سر کار، یک چیزی به انگشتشان می‌بندند یا می‌روند آخر هفته یک فال ورق مثلاً سر کچرشونی که برایشان می‌گیرد، ولی زندگی چیز دیگری است. زندگی به معنای سکولار دارند. یعنی دنبال رشد فردی نیستند به آن صورت. در فرهنگ ایرانی هم این طور نیستند. این‌گونه نباید چیزهای جامعه را بشناسیم که این جامعه چطور است. فکر می‌کنم دور می‌شویم از این بحثی که من دارم می‌کنم.

مقصد و مسیر

تمثیل کوه‌نوردی و توافق هدف

بگذارید نکته دومی که می‌خواستم بعد از آن مسئله رقابتی بگویم را مطرح کنم. این هم باز قبلاً در جلسه به مناسبت دیگری درباره‌اش بحث کردم. این است که یکی از قواعد در واقع پاسخ دادن به این است که اگر کسی در مورد احکام یک ایرادی دارد و می‌خواهیم به او جواب بدهیم، این است که طرف باید قبول کند که ما در سیستم فکری خودمان قرار است این حکم شریعت را بفهمیم. مثالی که فکر می‌کنم آن جلسه سال‌ها قبل زدم، این است که فکر کنید وقتی ما اعتقاد به آخرت داریم. خب اعتقاد داریم که آدم‌ها یک دوره محدودی در این دنیا هستند و بعد عبودیت دارند. اعتقاد داریم که آن مهم است، این مهم نیست. وقتی شما به چنین چیزی اعتقاد دارید، مفهوم مرگ اصلاً مفهوم مرگ یعنی رفتن از اینجا به جای دیگری. اگر آتئیست باشید، مرگ یعنی نابودی، تمام شد، رفت، چیزی از طرف نمی‌ماند. خب بنابراین مثلاً فرض کنید وقتی درباره حکم اعدام صحبت می‌کنیم، من در سیستم فکری خودم اعدام را آنقدر چیز وحشتناکی نمی‌بینم که او می‌بیند. من نهایتش انگار دارم مثل تبعید کردن است، دارم از این دنیا اخراجش می‌کنم، می‌فرستمش جای دیگری. نابودش نمی‌کنم. و اگر مثلاً فرض کنید احساس کنم که این کار را دارم انجام می‌دهم، آن عبودیتش بهتر می‌شود، دارم به او خیلی هم خدمت می‌کنم. ولی اصلاً در آن کانتکس معنی ندارد که طرف را نابود می‌کنید. الان خب اعدام یک چیزی است که به طور مطلق مخالفت می‌شود با آن. چرا؟

آن‌ها با مبانی خودشان نگاه می‌کنند. می‌خواهم بگویم وقتی با من بحث می‌کنند، می‌پرسند: «تو اعدام را برای چه قبول داری؟»

من با جهان‌بینی خودم دارم نگاه می‌کنم. به نظرم می‌آید که اعدام آن‌قدر که تو می‌گویی وحشتناک نیست. بنابراین من باید با هدف‌گذاری‌ای که انجام داده‌ام پاسخ بدهم که این کاری که دارم می‌کنم به چه درد می‌خورد، خوب است یا بد، بلکه حتی معنایش چیست و دنیا چگونه است و من دنیا را چگونه می‌بینم. طرف باید بیاید در سیستم فکری من ببیند که آیا من دارم می‌خواهم بگویم اگر مشکلی با اعدام هست، این مشکل آنجاست که آخرت وجود دارد یا نه؟ هدف هم این است که وقتی داریم درباره اعدام بحث می‌کنیم، آیا روی این توافق کرده‌ایم که آخرتی وجود دارد و مردن معنایش معدوم شدن به معنای واقعی کلمه است یا رفتن از یک جایی به جایی دیگر است؟ اول باید روی این توافق کنیم. اگر توافق نداریم، معلوم است که روی آن حقیقت اساسی توافق نداریم و معلوم است که روی حکم هم به توافق نمی‌رسیم.

ببینید، برای این تمثیل خودم را کامل‌تر کنم. شما فکر کنید که مثلاً من یک هدف‌گذاری کرده‌ام و می‌گویم که می‌خواهم به بالاترین قله، بلندترین نقطه کره زمین برسم. خب، این را هدف‌گذاری کرده‌ام. حالا یک نفر ممکن است بگوید اصلاً هدف‌گذاری به درد نمی‌خورد. اینجا یک سری بحث با هم داریم. من این هدف‌گذاری را کرده‌ام، بعد رفتم متعالیه کردم و می‌گویم قله اورست بلندترین قله است. حالا دنبال راه‌هایی می‌گردم که چگونه بروم اورست. می‌روم مثلاً متعالیه می‌کنم کوه را، متعالیه می‌کنم یا اگر کسی قبلاً رفته، از تجربیاتش استفاده می‌کنم. یک راه پیدا می‌کنم و می‌گویم این به نظرم راه خیلی خوبی است که برویم اورست.

حالا یک نفر کوه‌نوردی و رسیدن به یک نقطه بالا را مشکل دارد. تمام کارهایی که من دارم می‌کنم به نظرش بی‌معنی و بی‌خود می‌آید و می‌گوید وقت خودم را دارم تلف می‌کنم. حالا ایراد می‌گیرد که تو چرا مثلاً کل پشتی‌ات را برداشتی؟ مثلاً تو قبول نداری که من بروم اورست؟ من کل پشتی هستم و چون می‌خواهم بروم آنجا، این مقدار چیز باید با خودم ببرم. این کل پشتی را لازم دارم. واقعاً می‌خواهم به یک نقطه برسم. حالا دنبال یک راه می‌گردم. شریعت مثل آن راهی است که من را به آن نقطه می‌برد. روی آن نقطه هم که توافق کنیم، روی یک چیز دیگر هم باید توافق کنیم؛ روی نقشه جغرافیا که جغرافیا این شکلی است. باید توافق کنیم. طرف از آن ور دارد می‌رود و می‌گوید چرا از آن ور داری می‌روی اورست؟ این ور و آن ور یک رودخانه‌ای هست که من نمی‌توانم ازش رد شوم، باید بروم از آن ور دور بزنم. یارو می‌گوید من قبول ندارم اینجای رودخانه است. خب باید قبول داشته باشی. یعنی اگر من اشتباه می‌کنم و راه را اشتباه می‌روم، تو با این که دنیا چگونه است باید با من توافق داشته باشی تا بخواهی قضاوت بکنی که من راه درستی می‌روم یا نه.

می‌خواهم بگویم بخش عمده‌ای از این بحث‌هایی که در مورد احکام است، اهداف مشترک وجود ندارد ولی کسی به آن توجه نمی‌کند. روی جغرافیا هم توافق وجود ندارد. خیلی مهم است که ما در دنیای موقعت هستیم یا در همین دنیای خودمان. خیلی مهم است که آیا خدایی، خدا به معنای ادیان ابراهیمی را قبول داریم یا نداریم. واقعیتش این است که قبول ندارند. وقتی قبول ندارید، اگر خداوند به من اجازه ندهد که یک موجود زنده را بکشم، من خودم فکر می‌کنم بتوانم به چنین نتیجه‌ای برسم. یعنی اگر مثلاً فقط اعدام کردن نیست، من فکر می‌کنم اگر خدایی نباشد و مجوز ندهد، من حق ندارم موجودات زنده را بکشم، بخورم، می‌ده، می‌توانم بخورم. مثلاً به نظر خودم ایرادی ندارد. یعنی با مبانی سکولار، با مبانی مثلاً یک آدم ایتئیست نباید گوشت‌خواری بکند، نباید حیواناتش را بکشد. من به نظرم تو در آن سیستم فکری آن درست است. نباید اعدام بکند. اعدام که البته نباید بکند، با چه؟ اگر اشتباه بکنی چه؟ طرف را نمی‌کشی. مجوزی داری؟ خطا کرده‌ام، من بکشمش؟ کی به تو مجوز داده؟ در حالی که تو موجودی هستی که ده درصد احتمال خطا داری یک نفر را معدوم کنی، پودر کنی، تمام بشود برود پی کارش.

نه فقط وجود خدای ادیان ابراهیمی مهم است که ما یک سری کارها را مجاز می‌دانیم خودمان را بکنیم، بلکه اعتقاد به آخرت یعنی اصولی که ما اعتقاد به آن پیدا کرده‌ایم به ما مجوزهایی می‌دهد. یک جور انگار من دیدم که افراد دیندار می‌افتند در این دام که با مبانی غیر دینی، با مبانی مشترک مثلاً سکولار از احکام شرعی دفاع کنند. احکامش نمی‌شود دفاع کرد. تو اگر به آخرت معتقد نباشی، به نظر من نمی‌شود. به آخرت و خدای ابراهیمی، حتی به این دو تا معتقد نباشی، یعنی توحید و معاد به معنای دینی را قبول نداشته باشی، نمی‌توانی از اعدام دفاع کنی.

من قرار نیست که با مبانی تو از احکام شریعت دفاع بکنم. از نظر منطقی من، تو در سیستم اصل موضوعی و فکری خودت قرار بگیر که اگر آن هدف را قبول کردی که مثلاً هدف خوبی است، حالا این جغرافیاهایی که من می‌شناسم، در این جغرافیاها شریعت خوب است. اگر جغرافیاها را قبول نداری، اصول عقاید را قبول نداری، مستقیم باید روی آن‌ها بحث بکنی، نه روی احکام. حرف من مشخص است. من نمی‌خواهم بگویم اینجا قابل توافق و قابل بحث نیست. می‌خواهم بگویم این را اشتباه نکنیم که وقتی اصول دین را طرف قبول نکرده، وقتی اهدافی که مثلاً دین برای انسان در نظر گرفته را قبول ندارد، که انسان می‌تواند به چیزی شبیه مثلاً خلیفه‌اللهی برسد و اسما و صفات الهی در او تجلی پیدا کند، این چیز اصلاً برایش بی‌معنی است. رشد فردی به آن معنای عرفانی که مثلاً در ادیان و عرفان هست و قبول ندارد، خب در مورد این باید بحث کرد، نه در مورد اینکه نماز مثلاً چیز خوبی است یا چیز بدی است.

هم هم اهداف و هم نقشه جغرافیا و آن نقطه‌ای که می‌خواهیم برویم، اول باید با هم توافق کرده باشیم. اگر نه، همینجا اول مشکلات‌مان را حل کنیم. آن رودخانه وجود دارد یا ندارد؟ اگر وجود ندارد، خب من اشتباه دارم می‌روم آن ور. اگر وجود دارد و تو نمی‌فهمی، معلوم است که از آن ور نمی‌توانم بروم، باید بروم مثلاً دور بزنم از تانزانیا بیایم. می‌خواهم این چارچوب مشخص کردن را بگویم.

یک نکته جدا از این بحث‌ها به ذهنم رسید. یک خورده وقت برای آن بحث اصلی‌تر دارم کم می‌آورم، ولی بگذار این را بگویم. یک داستان فلسفی، مسئله فلسفی خیلی معروفی وجود دارد. اگر کسی شنیده باشد، شاید الان من این حرف‌ها را می‌زنم مربوط به نظرش باشد. در فلسفه خیلی بحث جدی وجود دارد که شما بایدها را از هست‌ها نمی‌توانید استخراج بکنید. شما هیچ گزاره، هیچ حکمی را نمی‌توانید بگویید چون این هست، آن هست، آن هست، پس باید این کار را کرد. به استنتاج می‌گویند دانش و عرضش هست و باید انگار دو حوضه متفاوت هستند که از استنتاج منطقی وجود ندارد که مقدماتش از هست‌ها باشد و نتیجه‌ها از بایدها باشد.

خب، به نظر می‌آید این حرف درستی است، ولی یک جور از این حرف‌ها است که من همیشه احساس می‌کنم که از این بحث‌ها یک خورده حالت ملال‌آور دارد. یعنی عملاً ما می‌دانیم که بایدهایمان را بر اساس اینکه درباره جهان چه فکر می‌کنیم استخراج می‌کنیم. چطور؟

در واقع نکته همین است که فکر کنیم آن هست‌ها مانند این جغرافی‌هایی هستند که ما داریم. مثالی زدم؛ علت اینکه این حرف را می‌زنم هیچ ربط واقعی به بحث ندارد، فقط یک مثال است که قبلاً برای این مسئله ساخته‌ام و باید از آن استفاده کنم. می‌گویم خب، برای دو دقیقه وقت بگذارم و آن مسئله‌ای را که مثال برایش ساخته شده است، بگویم. شما هست‌ها مانند این جغرافی‌ها هستند؛ مثلاً کوه آنجاست، رودخانه اینجاست. شما نقشه جغرافیایی را جلوی خود بگذارید، هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرید که باید از کدام راه رفت. اما به محض اینکه یک نقطه را مشخص کنید و بگویید من همین که اول مثال گفتم می‌خواهم به بالاترین نقطه، مثلاً کره زمین، برسم، از ارتفاع دیگر همه چیز روشن می‌شود. من الان اینجا هستم، یک هسته، آن نقطه آنجاست، مسیرش را پیدا می‌کنم، باید از این مسیر بروم. یعنی به محض اینکه یک باید را قبول کنم، مثلاً باید به بالاترین نقطه برسم، بایدها دیگر استنتاج می‌شوند و ما معمولاً همین کار را می‌کنیم.

علت اینکه از هست‌ها باید نتیجه می‌گیریم این است که در ذهن ما یک سری بایدهای مشترک وجود دارد؛ مثلاً باید خوب زندگی کنیم، باید فرض کنیم رشد کنیم، باید کمترین هزینه را برای انجام هر کاری بدهیم و اله آخر. چون آن بایدها وجود دارند، ما از هست‌ها به طور مداوم و منطقی نتیجه می‌گیریم و اشکالی هم ندارد. آن بحث فلسفی هم سر جای خودش است. آری، از هیچ مجموعه هستی نمی‌شود یک باید درآورد، ولی چون بایدهای مشترک وجود دارد، این کار را عملاً انجام می‌دهیم و ایراد منطقی هم ندارد.

ببینیم سر آن بحث اصلی که یک عده فکر می‌کنم اصلاً کمی حالت سوء تفاهم پیدا شد، من گفتم که نقطه اصلی حرفم در تمام این چیزهایی که تا الان گفتم، این‌ها مشترک است بین همه کسانی که می‌خواهند از یک سیستم احکامی دفاع کنند. هیچ ربط اختصاصی به طور دینی ندارد؛ یعنی الان این بحث شریعت باشد یا یک مجموعه قوانین سکولار، باید هدفش را بگوید، ما باید هدفش را قبول کنیم، باید جغرافیای ذهنی‌اش را بپذیریم تا بتوانیم وارد بخش شویم و اله آخر. این‌ها سری قواعد منطقی خارج از بحث این است که از چه چیزی می‌خواهم دفاع کنم.

تشخیص احکام واقعی دین

اما این قسمت این است که می‌خواهیم مثلاً از احکام دین دفاع کنیم. نکته اولی که من گفتم و نمی‌خواهم واردش شوم، این است که خیلی مهم است که مشخص کنیم احکام دین واقعاً چه چیزهایی هستند و چه چیزهایی نیستند.

اکنون ادعا می‌شود که ایشان گفته است هر کسی بر علیه دین تبلیغ کند، کشته می‌شود. آیا این جزو احکام دین است یا خیر؟ من شوخی نمی‌کنم؛ این جزو احکام دین است. مثلاً اگر کسی تبلیغ ضد دینی کند، محاربه محسوب می‌شود و محارب باید به وضع فجیعی کشته شود. بنابراین، در مورد ادیان، این موضوع با سیستم‌های قانونی تفاوت دارد. سیستم قانونی می‌گوید این سیستم قانونی من است و نیازی ندارد چیزی اضافه بگوید؛ مثلاً جوری استخراج شده است. اما در مورد احکام، مهم است که این‌ها احکام دین هستند، یعنی تعالیمی از پیامبر.

مسئله این است که این متن را از کجا آوردید؟ آیا واقعاً آنچه می‌گویید درست است یا خیر؟ اختلاف وجود دارد؛ یک فقیه قبول دارد و یک فقیه قبول ندارد. بنابراین، یکی از بحث‌های مربوط به شریعت این است که وقتی کسی حکمی را می‌آورد، ایراد می‌گیرند؛ مثلاً همین که آیا حکم سنگسار در اسلام وجود داشته یا نه. واضح است که در طول تاریخ، چیزی که ۱۴۰۰ سال سابقه دارد، تغییراتی کرده است. من گفتم در مورد این مسائل می‌خواهم بحث کنم، اما فعلاً واضح است که باید این بحث‌ها انجام شود.

چیزی که من گفتم و کمی مشکل ایجاد کرد، این است که در دفاع عقلی از دین، آن چیزی که باید از آن دفاع کنم این است که این حکم شریعتی، که مثلاً قبول دارم جزو شریعت است، جزو احکام قرآن است یا مطمئنم که پیامبر تعلیم داده و در زمان پیامبر حکم خوبی و معقول بوده است. لازم نیست دفاع کنم که الان هم حکم خوبی است. مثالی زدم؛ فرض کنید در مورد برده‌داری. برده‌داری در قرآن حداقل به این معناست که به اصطلاح امضا شده است؛ یعنی مخالفتی با رعایت قانون یا قانونی برای لغو برده‌داری داده نشده است. آیا من باید دفاع کنم که الان هم لغو برده‌داری را حمایت نکنم؟ مثلاً چون در قرآن لغو برده‌داری انجام نشده است.

دفاع از حکم در زمان نزول

این یک مشکلی بود که در بحث‌هایی که در گروه بود، من احساس کردم دارم می‌گویم هر حکمی که در قرآن آمده یا در اسلام آمده، مال همان زمان بوده و مال زمان ما نیست. حرف من این است که الزامی وجود ندارد برای دفاع عقلی از دین، یعنی دفاع از چیزی که باید از آن دفاع کرد الزام دارد. این نکته است که آن زمانی که نازل می‌شد، مثلاً برده‌داری قابل لغو نبود و امضا کردن برده‌داری بهترین کار ممکن بود، نه اینکه الان بهترین کار ممکن باشد.

در مورد همه احکام، احتمالاً در نهایت وجود دارد که شاید ملغی شده باشند، مثل برده‌داری. حالا اگر من مطمئنم که ملغی نشده، باید دفاع کنم. اگر فکر می‌کنم که چیزی که ضرورت دارد باید از آن دفاع کنم، این است که در آن زمان چیز خوبی بوده است. بگذارید من بخواهم این موضوع را توضیح دهم. امیدوارم بتوانم یک برهان ریاضی برای شما بیاورم که اگر برهان را بفهمید، معنی حرفی که می‌زنم روشن می‌شود.

فکر می‌کنم می‌خواهم ثابت کنم که ما هیچ شبهه‌ای نداریم که ناظر به این باشد که یک حکم الان قابل اجرا نیست. اگر کسی بیاید شبهه‌ای مطرح کند که فلان حکم شریعت شما چیز مزخرفی است و اگر الان اجرا شود، قابل اجرا نیست، باید چنین چیزی را برای من ثابت کند. نکته در برهان این است که امروز با یکی از دوستانی که در گروه بود، بحث می‌کردم و از او پرسیدم که اگر ایشان قبول داشته باشد که اگر حکمی در قرآن آمده و یک دلیل متنی یا عقلی وجود دارد که این حکم در این زمان نباید اجرا شود، حکم ملغی شده است، صورت مسئله عوض شده است؛ مثل برده‌داری یا هر چیز دیگر.

اگر یک دلیل عقلی یا نقلی یا هر دلیلی داشته باشیم، اجازه دهید از این اصطلاح استفاده کنم، اگر یک بیانیه داشته باشم که این حکم الان نباید اجرا شود، همه قبول دارند که همه کسانی که به قرآن اعتقاد دارند، قبول دارند که چنین چیزی ممکن است و باید آن را کنار بگذاریم یا عوض کنیم. اگر کسی واقعاً یک دلیل روشن و حجت قوی از متون یا استدلال منطقی یا هر چیز دیگری ارائه کند که این حکم قابل اجرا نیست یا موضوعش تغییر کرده و مشکلاتی ایجاد می‌کند، همه فقه‌ها قبول دارند که اگر چنین بیانیه‌ای وجود داشته باشد، حتی متحجرترین فقیه هم فکر می‌کنم قبول دارد که اگر بیانیه‌ای ارائه شود، ممکن است حکم را به آن شکل اجرا نکنیم.

حال شبهه‌ای که مطرح می‌شود، یعنی اینکه اگر این حکم الان اجرا شود، مشکل دارد، طرف در واقع چه کاری انجام می‌دهد؟ دارد سعی می‌کند برای شما استدلالی بیاورد. کسی که شبهه می‌آورد، ادعا می‌کند که برهانی دارد که ثابت می‌کند این حکم الان اجرا نشدنی یا مشکل‌ساز است. مثلاً می‌گویند حجاب بد است و مشکل دارد و شما یک اثبات منطقی برای آن می‌آورید و شبهه برایتان ایجاد می‌شود.

من می‌خواهم بگویم چرا شبهه برای شما ایجاد می‌شود. طبق اصلی که همه قبول دارند، اگر کسی که شبهه ایجاد می‌کند، نسبت به اجرای حکم در زمان ما بیانیه‌ای دارد که این حکم ایراد دارد و نباید اجرا شود، این شبهه نیست؛ چون همه ما قبول داریم که پس اجرا نمی‌کنیم. شبهه فقط وقتی است که کسی بگوید آن موقع هم ایراد داشته است. دقیق‌تر بگویم، طبق اصل پذیرفته شده برای همه مسلمانان و فقه‌ها، اگر دلیل روشنی وجود داشته باشد که حکم موضوعش تغییر کرده، دورانش گذشته و تاریخ مصرفش تمام شده، دست می‌کشند از آن.

همان‌طور که اکثریت قاطع فقه‌ها قبول دارند، برده‌داری لغو شده است و فکر می‌کنم حمایت نمی‌کنند که چون در قرآن امضا شده، هنوز باید ادامه داشته باشد. اما ممکن است کسانی هنوز به این بیانیه نرسیده باشند که برده‌داری در زمان حاضر چیز مضرری است و نباید از آن حمایت کرد. می‌خواهم بگویم اگر حتی متحجرترین فقیه هم بیانیه‌ای ببیند که لغو شده است، قبول می‌کند.

بنابراین کسی که شبهه ارائه می‌کند، در واقع کاری که انجام می‌دهد شبهه نیست. آن شخص می‌تواند یک فقیه باشد که می‌خواهد شما را قانع کند که این حکم دیگر قابلیت اجرا ندارد و برهان خود را می‌آورد. اسم آن را شبهه نگذارید؛ چون اگر بیانیه درست باشد و مورد پذیرش شما قرار گیرد، نتیجه‌اش این است که به این نتیجه می‌رسید که این حکم تاریخ مصرفش گذشته است، مثل برده‌داری.

اگر بیانیه‌ای نداشته باشد، یعنی چیزی را ثابت نکرده است. می‌خواهم بگویم ایراد گرفتن به درست نبودن، خوب نبودن یا قابل اجرا نبودن یک حکم در زمان حاضر، نتیجه‌اش این است که حکم باید تغییر کند و همه هم می‌پذیرند. این شبهه نیست. شبهه یعنی چیزی که شما نقضی در دین پیدا کنید و دفاع عقلی از آن داشته باشید. شبهه در واقع شبهه احکام است؛ یعنی اینکه به من ثابت کنید، سعی کنید بیانیه‌ای ارائه کنید که در زمان پیامبر این حکم مزاحم بوده و باید برده‌داری را لغو می‌کردند، چرا نکردند؟

چرا خداوند طرفدار برده‌داری بوده است؟ نه اینکه چرا الان این‌گونه است؛ من می‌گویم الان این‌گونه نیست و در این راحتی. اما در آن زمان، اگر ایرادی بگیری، این شبهه وجود دارد. من می‌خواهم بگویم شبهه‌ای که باید در دفاع عقلانی از دین درباره احکام پاسخ داده شود، مشکلاتی است که مربوط به آن زمان می‌شود. یعنی بتواند بگوید: «آه، نماز خواندن اصولاً بد است.» یا مثلاً یک نفر بیاید بگوید: «آه، نماز خواندن باعث درد کمر می‌شود.» آن موقع هم بد بود. ولی اینکه فرض کنیم عرص زن و مرد با هم مساوی باشند یا نباشند، دختر و پسر دو برابر می‌برند، این یک برابر بیاید استدلال کند، واقعاً برای من بسیار غیرعادلانه است. اگر استدلالش درست باشد، من احساس می‌کنم که خب، غیرعادلانه است و باید حکم را عوض کرد. فکر می‌کنم بقیه فقه‌ها هم همین‌طور هستند. من گفتم بقیه فقه‌ها یعنی خودم جزو فقه‌ها حساب کردم، بقیه هم همین‌طور فکر می‌کنند. ولی اگر تحفیت بگویید که در آن زمان نباید این کار می‌شد، آن زمان باید محاسبه می‌شد یا سه به یک می‌شد، ظلم به مرد بود، من باید جواب بدهم دیگر.

ببینید، بعضی فکر می‌کنند که معنایش این است که من اصولاً می‌گویم همه چیز تغییر کرده است. من چه می‌دانم که چه چیزی تغییر کرده یا نه؟ من ضابطه منطقی‌اش را می‌گویم. اگر کسی برهان قاطعی ارائه بدهد که یک چیزی بد است، الان خوب است دیگر، به فقه‌ها کمک کرده است. یک لحظه فکر کنید؛ در بین خود فقه‌ها این بحث هست، نه با عنوان شبه. طرف نشسته، یک فقیه به فقیه دیگر می‌گوید مثلاً یک قاعده مجسم این کار را باید بکنیم. خب، من در ادامه یادداشتی که در گروه نوشتم، این را گفتم: بحث بین فقه‌ها این است که الان در زمان باید این کار را بکنیم، آن کار را نباید بکنیم. خب، آن طرف مثلاً شاید فکرش این باشد. مثلاً می‌گویم درباره احکام قصاص، یکی بیاید استدلال قاطعی بیاورد که اصلاً زندان در زمان پیامبر وجود نداشته است. خب، ما نمی‌توانستیم به لحاظ اقتصادی و اجتماعی جوامع آن موقع، جایی درست کنیم که آدم‌ها را سه سال در آنجا نگه داریم و به آن‌ها غذا بدهیم، مثلاً مجانی، برای اینکه از دیگران جدا کنیم. کار مزرری بوده و اصلاً نمی‌شد این کار را بکنیم. خب، حالا می‌شود این کار را بکنیم. و حالا صد جور مجازات به غیر از آن وجود دارد. هنوز در عربستان اصرار دارند که گردن بزنند، می‌خواهند اعدام کنند، چرا؟

برای این که فرض کنیم در آن زمان، مثلاً گیوتین یا سندل الکتریکی دارای اشکال بوده‌اند، یعنی اگر روش‌های جدیدی برای اجرای احکام به وجود آمده باشد که اصلاً در آن زمان متصور نبوده است، حالا یک نفر بیاید بگوید این مجازات را این‌گونه اجرا کنیم بهتر است، اجازه دهید من در مورد آن مسئله بحث کنم. یک لحظه فکر کنید؛ این جریانات فمینیستی به حدی پیش رفته‌اند که ما به دنیایی رسیده‌ایم که زنان، مثلاً به این دلیل که چرا صدها و هزاران سال مردان می‌رفتند کار می‌کردند و زنان در خانه می‌نشستند، در تمام جوامع دنیا، مثلاً در اروپا، برخی کشورها قانونی تصویب کرده‌اند که تا صد سال مردان دیگر فعالیت اقتصادی نداشته باشند و زنان فقط فعالیت اقتصادی داشته باشند؛ مردان بخواهند در خانه بمانند و بچه‌داری کنند. الان بچه دارم که می‌توانند شغل‌های مربوط به زنان را مردان انجام دهند، که دندان‌شان نرم است؛ مثلاً قبلاً به زنان زور می‌گفتند. فکر کنید اکنون کشوری به وجود آمده که فعالیت اقتصادی منحصر به زنان است. خب، حالا یک خانواده مسلمان در آن جامعه زندگی می‌کند؛ پدر خانواده مرده است، دو قسمت از عرصه خانواده را به پسر می‌دهند که بیکار و بی‌اراده است و اصلاً اجازه فعالیت اقتصادی ندارد، یک سهم هم به دختر می‌دهند که نان‌آور خانواده است. مثلاً خب، یک نفر فقیهی آنجا پیدا می‌شود که شب‌افکن هم نیست، بیچاره، یا این ظلم به این دختر بیچاره است که زحمت می‌کشد، از صبح تا شب می‌رود کار می‌کند، پول درمی‌آورد، خرج شوهر و بچه‌اش را می‌دهد، برای چه به او؟

مثلاً یک فرد نیمه‌مرده را مرده ندانیم؛ فقط در ظاهر قضیه. مثلاً آن دو قسمت سهمی که گرفته‌اند را استفاده نکنید. این کار ناعادلانه است. به من به گونه‌ای توضیح می‌دهند که ثابت می‌کند این ظلم و ناعدالتی است. اصل کلی دین این است که عدالت را رعایت کنیم، نه اینکه سهم‌ها را دو به یک تقسیم کنیم. سهم دو به یک در آن زمان به عنوان صورت عدالت بوده، فرم آن بوده، حقیقت و معنای عدالت که اصل حکم است باید حفظ شود، نه اینکه صرفاً نسبت دو به یک حفظ شود. شاید اگر اسلام چند سال زودتر آمده بود، قرآن آمده بود، سه به یک می‌کردند. مثلاً می‌گویم شاید الان در جامعه ما مساوات درست باشد. این یک بحث است؛ به این صورت به آن نگاه نکنید. این بحثی است که بین فقها باید انجام شود که آیا آن صورت دو به یک باید حفظ شود یا نه، چون جامعه تغییر کرده است.

اگر زن‌ها همان قدر کار می‌کنند که مردها کار می‌کنند، و اگر ما این را قبول داریم که آن دو به یک به این دلیل بوده که اصل فعالیت اقتصادی بر عهده مردها بوده، چون زن‌ها فعالیت اقتصادی نمی‌کردند یا نمی‌توانستند انجام دهند، شرایط دنیا به گونه‌ای بود که مرد باید فعالیت اقتصادی می‌کرد. مثلاً نوع کارها به گونه‌ای بود که با فیزیولوژی و آناتومی زن‌ها سازگار نبود که کار کنند، مثلاً سفرهای طولانی بروند یا کارهای سخت کشاورزی انجام دهند. گاو نبود که خودشان شخم بزنند یا کارهای سخت انجام دهند. این کارها به طور طبیعی بر عهده مردان بود که فعالیت اقتصادی داشتند. حالا این حکم را دادند، حکم دو به یک را به صورتش اگر حفظ کنید، از عدالت خارج شده و به ظلم می‌رسید. اگر محتوا را بخواهید حفظ کنید، باید تغییر دهید.

من فرض می‌کنم که یک نفر برهانی و بیانی آورد که کاملاً قانع‌کننده بود. این شبهه نیست که این به شما یاد می‌دهد که حکم باید این‌گونه باشد. بنابراین بحث‌های مربوط به اینکه الان چه باید کرد، خارج از این شبهه‌ها است. شبهه این نیست که من بگویم آقا، اگر واقعاً یک نفر ثابت کند این حکم الان غلط است، که در واقع به فقها خدمت کرده است که بررسی کنند و بگویند بله، درست می‌گوید. ما تا به حال به این دقت نکرده بودیم. مثلاً برده‌داری دیگر چیز بسیار مزخرفی است؛ همه جای دنیا برده‌داری وجود دارد ولی غیرقانونی است. حالا در کشورهای اسلامی بیاییم به دلیل اینکه یک زمانی ملغی شده، بگوییم قانونی است. مثلاً حفظ محتوا به جای حفظ فرم و صورت، باید این دو را تفکیک کنیم.

اگر کسی فکر می‌کند چون در قرآن در بسیاری از جاها حرف از احکام الهی زده شده، کسی که از احکام الهی تخطی کند، مثلاً مجازات سخت می‌شود، بله، من هم می‌توانم به طرف مقابلم بگویم من فرضی کرده‌ام که قبول ندارم بیانی وجود داشته باشد که دو به یک باید باشد یا یک به یک یا دو به یک به نفع زن. من این را قبول ندارم که بیانی این‌گونه وجود داشته باشد. فرض کنید وجود دارد، با این فرض دارم صحبت می‌کنم. اگر این بیانی وجود دارد، آن وقت شما هستید که مجازات می‌شوید، چون اصل حکم را، در واقع عدالت که قرار بود برقرار شود، به هم زده‌اید با اصرار روی صورت حکم، یعنی دقیقاً یک حالت ظاهربینی و تحجری که می‌تواند دین را به مشکل بیندازد، در واقع یک در را بسته‌اید و دین را به مشکل انداخته‌اید.

بنابراین اگر دو به یک تقسیم کنید، از یک جایی به بعد، با فرض اینکه بیانی وجود دارد، آن وقت شما هستید که می‌روید جهنم، چون حکم خدا را رعایت نکرده‌اید. حکم خدا این بود که عدالت برقرار شود، نه صرفاً صورت آن. مثلاً من یک نکته‌ای که دفعه قبل به آن اشاره کردم، این حکم زکات است که گندم و نمی‌دانم خرما و گوسفند و شطور و این‌ها زکات دارند. واقعاً کسی باورش می‌شود چنین چیزی؟ شما قرآن را می‌خوانید، یک لحظه ممکن است کسی فکر کند که آقا این حکم زکات که در سراسر قرآن آمده، الان نه کسی شطور دارد، نه کسی خرما دارد، اصلاً زکات نمی‌دهیم، دیگر هیچ کدام ما زکات بر ما واجب نیست.

حالا ممکن است کسی بگوید آقا این زکات در قرآن معنی دیگری دارد، اصلاً می‌شود یک قانون مالی برای شطور و خرما وجود داشته باشد؟ معلوم نیست این جلسه به چه مناسبت برگزار شده است. تصور من این است که یک نفر رفته پیش امام جعفر صادق، فرض می‌کنم که یک روایتی پشت این موضوع هست. یک مقاله قبلاً من معرفی کردم از آقای محمدتقی جعفری که درباره این موارد زکات بحث فقهی کرده و رد کرده است، یعنی دلایل فقهی که این حکم را از آن درآوردند، رد کرده است، به عنوان دلایل فقهی، نه به عنوان یک ناظر بیرونی مثل من یا شما.

من همین‌طور به ذهنم می‌رسد که اگر روایاتی وجود دارد که یک نفر رفته پیش امام جعفر صادق و امام جعفر صادق به او گفته که این‌ها موارد زکات هستند، فرض می‌کنم چنین روایاتی وجود دارد و درست است، من تصورم این است که یک کسی که امام جعفر صادق را می‌شناخته، رفته و گفته من چه زکاتی بدهم؟ امام جعفر صادق هم می‌دانست که این گوسفند و خرما و مثلاً گندمکاری دارد، گفته از این‌ها زکات بده. آمده بیرون، پشت در ایستاده بودند، گفته‌اند خب چه شد؟ می‌خواهم بنویسم، می‌گویند چه گفتی؟ من گفتم چه زکاتی بدهم؟ امام جعفر صادق گفته این چهار مورد را بنویس: گندم، شطور، گاو، گوسفند و خرما و همین‌ها. بعد دیگر این حکم از آن در آمده است که من مثلاً اگر استاد دانشگاه هم باشم و خرما داشته باشم، باید زکات بدهم. این که یک چیزی گفته شده، یک حکمی وجود دارد، یک مقدار حالت شوخی دارد، این مثالی که دارم می‌زنم، ولی خیلی از احکام آدم را به فکر می‌اندازد.

فکر کنید هیچ شبهه‌افکنی در جهان نیست. من این را تأکید می‌کنم. همه ما فقیهیم، همه‌مان مؤمنیم، مطمئنیم که یک شریعت درستی وجود دارد. از صورت مسائل و راه‌حل‌های ارائه شده خودمان به این نتیجه می‌رسیم که بعضی از آن‌ها به نظر می‌رسد ارتباطی به زمان، مثلاً اقتصاد دوران داشته و برای همه دوران‌ها نیست. بعضی هم به نظر می‌رسد برای همه زمان‌ها باشد. حرف من این بود که منطقی شما برای شبهه‌افکنی الزاماً باید به آن محتوا حمله کنید، نه به زمان حال، چون همه قبول دارند که اگر بیانی وجود داشته باشد، حکم باید عوض شود. در آن زمان اگر بتوانید به من ثابت کنید که مشکل وجود داشته، من موظفم که به عنوان دفاع از دین به آن پاسخ دهم. اما این بحث‌ها را فقها هم با هم انجام داده‌اند و می‌دهند.

اجتهاد و زمینهٔ تاریخی احکام

من یک نکته بگویم و تمام کنم: کلمه اجتهاد از جهد می‌آید و می‌گویند اجتهاد یعنی اینکه فرد مجتهد نهایت تلاش خود را برای استخراج احکام دین به کار برده است. مجتهد کسی است که خودش را کشته تا احکام دین را به دست بیاورد. با این تعریف، هیچ مجتهدی وجود ندارد، چون الان کارهای زیادی می‌شود انجام داد که مجتهدین انجام نداده‌اند و نمی‌دادند. شاید شیخ انصاری مجتهد بود، یعنی در حد توان خودش در آن زمان کارهایی که باید می‌کرد را انجام داد، ولی الان کسانی که همان کارها را انجام می‌دهند، مجتهد نیستند، چون از هزار ابزار جدید می‌توان استفاده کرد.

نمونه بسیار روشنی است از موضوع بسیار مهمی که همه مجتهدین در طول تاریخ از آن غفلت کرده‌اند و ممکن است الان خیلی سخت باشد. ما مجتهدین باید درباره وضعیت اقتصاد و اجتماع دوران پیامبر خیلی چیزها به ما می‌گفتند، ما به آن نیاز داریم تا بفهمیم آیا این حکم مربوط به آن دوران بوده یا نه. همین‌طور می‌دانیم که آن موقع خرما و شطور و این‌ها بوده‌اند. اگر همین را هم نمی‌دانستیم، چه؟

الان به این موضوع مثلاً من می‌فهمم اگر این‌ها ویژگی‌های تولید اقتصادی در جزیره العرب بوده‌اند، اگر نمی‌دانستم، شک نمی‌کردم که این حکم باید تغییر کند. ما یک بخش داریم که در آن دوران چطور بوده، روابط چگونه بوده؛ این‌ها در اجتهاد کمک می‌کردند تا بفهمیم حکم برای چه آمده و الان چطور باید برخورد کنیم. این‌ها چیزهایی است که مجتهدین دوران اول می‌توانستند انجام دهند ولی نکردند، به کنار؛ ولی الان خیلی کارها می‌شود کرد. مجتهدی که در این دوران زندگی می‌کند، اسم خودش را وقتی می‌تواند مجتهد بگذارد که یک تحلیل تحول اساسی در شیوه متعالیه خودش ارائه دهد.

الان از هوش مصنوعی هم می‌شود استفاده کرد، از کامپیوتر و نرم‌افزارهایی که کارایی دارند. من نمی‌خواهم بگویم مثلاً می‌دانید که در همین حوزه علمی، به‌خصوص نجف، کمتر اجتهاد می‌کنند، ولی این که همه کارهایی که می‌شد انجام داد، انجام شده، فکر نمی‌کنم. فاصله زیادی وجود دارد، مثلاً در حدیث‌شناسی، در مسائل تاریخی امکانات زیادی هست. ممکن است این حرف برای مجتهدین قم و نجف ناراحت‌کننده باشد، که البته اصلاً ناراحت نمی‌شوند، ولی مجتهدین قم ممکن است ناراحت شوند. من واقعاً وقتی مقالات و کتاب‌های فقهی آکادمیک اروپایی و آمریکایی را می‌خوانم، احساس می‌کنم آن‌ها مجتهدترند؛ یعنی واقعاً یک حکم را که بررسی می‌کنند، تا تهش را درمی‌آورند، اولین بار در کدام کتاب ظاهر شده، استدلال آن شخص چه بوده، مثلاً یک رساله دکترا نوشته‌اند در مورد سیر تاریخی یک حکم و شرایط آن. خیلی حالت اجتهاد و جدیت در مقالات آن‌ها می‌بینم، ولی در فعالیت‌های اجتهادی خودمان کمتر این جد و جدیت را می‌بینیم.

من حرفم این است که خیلی کارها می‌شود کرد، بدون کامپیوتر، فقط با همین متون. می‌دانید الان دسترسی ما به متون با مثلاً شیخ انصاری خیلی فرق دارد. آن زمان کتابخانه محدودی داشت، ولی الان شما ده‌ها هزار کتاب فقهی را می‌توانید اسکن کنید و در آن‌ها جستجو کنید. جهت همین است که می‌توانید در حدی که می‌خواهید این کار را انجام دهید تا مطمئن شوید که مثلاً حکمی که استخراج می‌کنید درست است. در نهایت دعوت من به اجتهاد است. شاید خودمان در این مرحله جد و جهدی درباره بعضی احکام کرده‌ایم، بفرمایید نه، نمی‌توانیم، خب بله.

اگر حرف شما این است که در مورد احکام شرعی، مثل فیزیک، می‌توان این کار را کرد، همه جا بالاخره می‌شود. من می‌توانم به شما بگویم با ابزارهای مطمئن می‌شود چیزهای جدیدی استخراج کرد. اگر کسی بخواهد تقلب کند، اصلاً خارج از بحث است. شما مثلاً اگر در علم هم حرفی بزنید، بالاخره یک جامعه علمی وجود دارد که حرف درست در آن جا می‌افتد. ممکن است در فقه هم با مبانی عجیب و غریب بتوانید حرف‌هایی بزنید که جا بیفتد و بتوانید اثبات کنید علم چگونه پیش رفته است. علم واقعاً با تکیه بر یک جامعه علمی که دنبال دانش است، پیش رفته است. خیلی ایده‌ها آمده‌اند یا اصلاً از اول پذیرفته‌نشده‌اند یا بعداً رد شده‌اند. ممکن است این جامعه اشکالاتی هم داشته باشد، یعنی پارادایم‌هایی در آن جا بیفتد و مقدس شود و این‌ها، ولی می‌خواهم بگویم چیزی که شما می‌گویید اصولاً در مورد دانش بشری این ایراد وجود دارد که همیشه از یونان، صوفی‌ها می‌گفتند ما هر چیزی را می‌توانیم ثابت کنیم. می‌گویند ریشه صوفی‌ها در محاکمات قضایی بوده که آدم‌هایی می‌آمدند و کسی که معلوم بود مثلاً مرتکب جرمی شده را به گونه‌ای بحث می‌کردند که تبرئه شود یا محکوم شود. یک حسی وجود دارد که همیشه می‌شود با استدلال‌های محکم، چیزهایی را پیش برد.

ولی در زمینه‌های مربوط به دانش، و من فکر نمی‌کنم در فقه، مثلاً به اندازه کافی آدم صادق، عاقل و باهوش داریم که اگر کسی حرف بی‌ربطی بزند، آن را رد کنند و نپذیرند. در این موارد هم ممکن است انحراف‌هایی پیش بیاید. مثلاً حالت‌هایی در راستای زندگی شخصی افراد وجود دارد که آن‌ها هستند. در جواب شما، یک جور حس بیشتر وجود دارد که چیزی که می‌گویم واجب است یا حرام است، انگار سفر یکی است. یک جور می‌گویید راحت‌تر است که بله، این استدلال در جایی که مستحب است، مثلاً یک زمانی مستحب بوده، الان مستحب نیست، تا مکروه نیست. این یکی است که دیگر دارد، انگار واقعاً اینکه سه روی یکی واجب و حرام است، انگار این واضح است و درجه اتقان خیلی بالا است، انگار راز است که ارائه شود. همچنین چیزی که احتمال آن خیلی کم است، مثلاً در این هستی هم همان طلب داریم، نمی‌کنم که این ممکن است یا هر چه، یعنی به همین اندازه هست که شاید این واجبات و حرمت‌ها تغییر نکنند.

نتیجه‌اش این است که شما بیانیه‌ای ارائه شده که از شبهه افکن‌ها نمی‌پذیرید و برای شما شبهه پیش نمی‌آید. شخص شما بیانیه خیلی قاطعی می‌خواهد که کسی نمی‌تواند بیاورد، بنابراین به واجب خود عمل می‌کنید. من دارم رابطه منطقی‌اش را می‌گویم. شما می‌گویید چنین بیانیه‌ای وجود ندارد. من در بین حرف‌هایم هم گفتم افراد متحجری وجود دارند که احتمالاً خواهند گفت بیانیه‌ای وجود ندارد. حالا این هم نمونه‌اش است. افراد متحجری وجود دارند که می‌گویند بیانیه‌ای وجود ندارد. من هم حس شما را درک می‌کنم و اصلاً فکر می‌کنم آدم‌هایی که با بحث‌های من آشنا هستند، این را می‌دانند که من خودم هم در مورد احکام فکر می‌کنم خیلی باید در مورد تجدید نظر سخت‌گیر بود. واقعاً باید بیانیه‌ای باشد، مثلاً طرف استدلال خیلی خوبی داشته باشد.

ولی حرف من اصلاً این است که ارائه بیانیه در مورد اجرا ناپذیر بودن یا بد بودن یک حکم در زمان حال شبهه نیست. یعنی اصلاً در مغوله شبهه نمی‌گنجد. این بحث فقهی است. من شخصاً اینجا از همه شبهه افکن‌هایی که از این شبهات از طرف فقه‌ها هستند تشکر می‌کنم، چون دارند کمک می‌کنند به درک بهتر ما از احکام. دیگر چشم.

ببخشید، من اجازه می‌خواهم بحث شما را ادامه دهم. شما می‌گفتید یک پارادایم دومی که شما باشید، که در مواهد صحبت شدید و حق و تکلیف دارید، جهان قدیم، جهان قدیف دیده، جهان قدیف پارادایم خیلی دوش جروز دارید. این خیلی همین است، چون سوال صادقانه است و تکلیف هم همین است که به تاریخ درست نگاه کنیم یا کمی به تاریخ درست نگاه کنیم. این کاملاً دو پارادایم مختلف است. پس اختلافاتی که شما می‌دهید از این دو پارادایم است، نه ترس و مالی. شما رکامتان را جامعه توجیه برم نصامان بدهد که مانع کار من نشود. این‌ها در تکلیف و وضع دیگر است، باید به فارسی بگویید به جای دیگر. این خیلی مقام شماست.

نکته‌ای که شما می‌گویید این است که اصولاً بحث‌های اساسی در فلسفه حقوق مثلاً هست. من حرفم این است که من با مبنای خودم، مثلاً این موضوعی که در مورد آخرت گفتم، اعتقادم این است که مثلاً شریعت از جنس تکلیف است. حرف‌هایی که خداوند می‌زند، اگر خدای ابراهیم را بپذیرید، آن وقت همان‌طور که مثلاً می‌توانید بپذیرید که می‌توانید گوشت بخورید، اشکالی ندارد، یک موجود زنده، آن خالقش خداوند است، به من اجازه داده است. من مطمئنم که خداوند به من اجازه داده است می‌توانم این را بخورم. این یک جوری زشتی را از بین می‌برد، مثل این که کسی چیزی درست کرده و داده من بخورم.

ولی وقتی به خدا معتقد نیستم، چطور دارم یک موجود... من حرف شما را این‌گونه می‌فهمم که در بحث‌ها لازم است که ما این بحث‌ها را، یعنی علاوه بر این که من می‌گویم اصول دین را قبول دارم، علاوه بر این که می‌گویم هدف چیست، باید بگویم که یک سری موانع فلسفه حقوقی هم مثلاً وجود دارد که باید روشن کنیم و بعد دفع کنیم. تمام حرفی که من در این دو جلسه سعی کردم بزنم، اکثر بحث‌هایی که در مورد احکام می‌شود، اختلاف‌ها جای دیگری است و یکی از آن‌ها می‌تواند همین حق و تکلیف باشد. ما داریم در مورد یک چیزی بحث می‌کنیم که به هم نمی‌رسیم، در حالی که باید بگوییم جغرافیا را قبول داریم، نمی‌دانم، نقطه هدفی که باید به آن برسیم را قبول داریم، داریم در مورد راه صحبت می‌کنیم. این‌ها چیزهایی است که به نظر من خیلی مانع است.

در واقع بحث درباره احکام اصولاً بحث درباره احکام سخت‌تر از بحث کردن باید بکنیم یا نباید بکنیم است. بنابراین فکر می‌کنم لازم بود که یک مقدار ابتدای بحث‌های چارچوبی مطرح کنم. دیگر الان آخر جلسه، اگر مشکلی بود، بفرمایید. اینکه شما می‌گویید لازم نیست این احکامی که تا گذشته بوده، الان هم کارآمد باشد و این که الان کارآمد نیست، نشانه مشکل از آن نیست. من این احکام را می‌توانم بپذیرم. ولی اگر شما این فرض را داشته باشید که دین فیض جامعه شما هم در زمان و هم در مکان باید یک مکانیزم داشته باشد، هم شما باید آگاهی داشته باشید و هم دین باید آن چیزی که آن موقع بوده را تغییر دهد و معنی داشته باشد.

برده‌داری و اصول ثابت اخلاقی

ببینید من چند بار همین مثال برداری را زدم. این که برداری ممنوع شده، این که احکام مثلاً گناهان را می‌خواهند ببخشند، یک سری محدودیت‌ها در مورد برداری هست و در خود قرآن آمده است. این‌ها معنی دارد، یعنی اتفاقاً آمدنش در قرآن حکمتی داشته است، یک چیزی دارد به ما یاد می‌دهد. دارد به ما یاد می‌دهد که الان نباید دنبال این باشیم که برداری را ملغا اعلام کنیم. شیوه کار کردن که مربوط به سیستم اقتصادی است، قابل ملغا کردن نیست، ولی این که بعداً بیاید از آن، این جهان‌شمول بودن آن معنا است. جهان‌شمول است، صورت‌ها باید عوض شوند ولی عدالت باید حفظ شود. چرا برداری بد است؟

به همان دلیل، کارگری نیز بد است؛ زیرا به نوعی اعراب را پیدا می‌کنیم که اخلاقاً ناپسند است و با توحید تعارض دارد. کارگری نیز به همان معنا بد است. برده‌داری در قرآن یک چیز بد است و اخلاقاً همیشه مثال‌های حسی که نسبت به آن وجود دارد، مانند یک شر لازم است؛ در این حالت، برده‌داری ملغا نمی‌شود. من این نگاه را باید اکنون به کارگری منتقل کنم. اولین فرصتی که در جامعه بشری پیدا شود، باید اعلام کنیم که کارگری را کنار بگذاریم و هیچ‌کس حق نداشته باشد کسی دیگر را به عنوان کارگر استخدام کند. من باید پیشقدم شوم و این کار را انجام دهم. در مورد برده‌داری، مسلمان‌ها پیشقدم نشدند. من فکر می‌کنم باید می‌شدند؛ یعنی اگر احساس می‌کردند که می‌شود الان این کار را انجام داد، باید از قرآن این استنتاج را می‌کردند که برده‌داری باید ملغا شود، ولی چنین حسی نکردند. دیگر نباید از این صورت‌ها استفاده شود.

آنچه شما باید از شریعت یاد بگیرید این است که نقصی که وجود دارد، این است که وقتی فلسفه احکام را نمی‌دانید و ارتباط احکام را با اصول ثابت اخلاقی نمی‌دانید، اصول ثابت اخلاقی مانند عدالت، دیگر چیزی نیست که بگویم آن موقع بوده و این موقع نیست؛ همیشه باید عادلانه رفتار کنیم. اگر این‌ها در ذهنم باشد و توانسته باشم حکمت داشته باشم، حکمت یعنی اینکه بتوانم باید و نباید را از این اصول کلی که مطمئنم درست هستند، استنتاج کنم. اگر این را یک نفر داشته باشد، خداوند می‌گوید ما پیامبران را فرستادیم که کتاب و حکمت را بیاورند. اگر این حکمت را از طریق پیامبران آموزش دیده باشم، آن وقت نباید روز خودم را تضعیف کنم، زیرا می‌دانم که اگر بخواهم عدالت را اجرا کنم، آن صورت دیگر قابل انتقال به این دوران نیست؛ اصلاً معنای دیگری پیدا کرده است. مثل اینکه یک واژه در آن دوران معنایی می‌داده و اکنون معنای دیگری دارد. من اصرار داشته باشم از همان واژه استفاده کنم، مردم چیز دیگری می‌فهمند و معنی زشتی پیدا می‌کند؛ نباید استفاده کنم. مسئله ثبات آن معانی است، ثبات آن اصول و احکام است، نه آن فرم اجرا. تحجر یعنی چسبیدن به همین فرم. من فکر می‌کنم اگر چیزی در زمانی پیامبر گفته است که این‌گونه عمل کنید، تا زمانی که عبد است، باید همان کار را انجام دهد.

امروز یک مثال یکی از بچه‌های گروه زده بود که در قرآن نوشته شده است: «وَعَدُ لَهُمْ مَسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَبَنِ مِنْ رُبَعَتِ الْخَيْبِ» یعنی الان هم باید دنبال ورزش‌هایی که پیامبر گفته بود یاد بدهید، مثلاً اسب‌سواری. هنوز ماشین‌سواری نباید جایگزین اسب‌سواری شود. یعنی آن کلمات و فرم‌هایی که گفته شده است، اگر بچه‌ها اسبی باشند، این دقیقاً تحجر می‌آورد. این نتیجه نفهمیدن است و ایرادی که همیشه وقتی حرف از شریعت و فقه می‌شود، این است که فلسفه احکام تا حدود زیادی فراموش می‌شود. یعنی آن‌قدر که به ظاهر می‌پردازند، به محتوا و اینکه این احکام چرا آمده‌اند، توجه نمی‌کنند. درک عمیق احکام را انگار وظیفه اصلی خود نمی‌دانند. نمی‌خواهم بگویم همه فقها همیشه این‌گونه بوده‌اند؛ بلاخره فقهایی که رسمی هستند، در کتاب‌های خود بحث‌های فلسفه احکام کرده‌اند، ولی متأسفانه خیلی کمرنگ شده است. به جایی رسیده که ما نیاز داریم برای اینکه بفهمیم الان باید چه کاری انجام دهیم، یعنی درک عمیقی از آن حکم پیدا کنیم، باید ببینیم آن حکمی که در اصل معنایی که قرار بوده به آن برسیم، اکنون چگونه تأمین می‌شود و با چه فرمی.

مثلاً قصاص حتماً باید گردن بزنیم؟ واقعاً کسی معتقد است که اگر ثابت شود در زمان پیامبر همه کسانی که اعدام می‌شدند، گردن زده می‌شدند، باید هنوز هم شمشیر برداریم و گردن بزنیم؟ یعنی صورت حکم باید حفظ شود یا نه؟ مثلاً فرض کنید می‌شود این کار را به شکل دیگری انجام داد. بعضی‌ها واقعاً این طریقه را هم قبول دارند و شمشیر را برمی‌دارند. برخوردشان با احکام به نظر من ایراد دارد. آن چیزی که باید حفظ شود، معنا و مفهوم است و آن چیزی که در واقع به اصول اخلاقی کلی وصل می‌شود، مثلاً اینکه دو به یک مهم نیست، مهم این است که عدالت اجرا شود یا نه.

بفرمایید، من فکر می‌کنم دو سوال بپرسم و تمام کنم. من خودم مداخل خواهانستم، یک خودرأی خودهمدیدی اجازه دهم. اولاً کسی نیست که گفته اجتهاد اگر جالب باشد، مثلاً آقای شوبری که ده سال است درست خواسته فتوا دهد، فقط دارد نکته تفکر می‌کند و هنوز این باب را نبسته است. اما در این مطلب، منظورم ابزارهای جدید است. وگرنه از این ابزارهای قدیمی خودشان استفاده می‌کنند و این‌ها از یک نظر دیگر دارند خودشان را می‌کشند. من دقیقاً می‌دانم که فقهایی بودند. من یک بار فکر کنم در کلاس‌ها گفتم که یکی از روحانیونی که از نزدیک می‌شناختم و خیلی به ایشان ارادت داشتم، از معاندین عراقی بود که بعد از انقلاب از عراق اخراج شده بود. یک بار رفت و یک دفتر برای من آورد که یادداشت‌های درس آقای خوئی در نجف، درس مکاسب بود. می‌گفت بزرگ‌ترین حسرت من این است که من پانزده سال درس مکاسب آقای خوئی را می‌رفتم و ناتمام بود. من آن موقع خیلی سنم کم بود و پرسیدم پانزده سال مکاسب رفته و ناتمام بود، معلوم نبود تا چند سال دیگر هم ادامه پیدا کند. این به معنای سنتی است. من حرفم این است که با ابزارهای قدیمی اجتهاد می‌کردند. آیا الان هم دارند با ابزارهای جدید اجتهاد می‌کنند؟ در دنیای مدرن، اجتهاد همان کاری است که مثلاً چهار تا کتاب را نگاه کنند کافی است یا باید روی دسکتاپشان یک فولدر داشته باشند که همه کتاب حدیث و این‌ها باشد و بتوانند در آن جستجو کنند؟ آیا این کار را کرده‌اند؟ این اجتهاد معنی شده است؟ حالا می‌بینید که ریشه در واقع پرکیم پیدا کرده است برای این‌ها.

من راجع به اصول فقه می‌دانم که اصول فقه این است که ما چگونه می‌توانیم از آن سند و فدان و فدان پرکیم برای این دو چیزی که در فقه شیعه جز فرایندهای استنتاج نیست و مانند همین است، یکی استدلال و دیگری قیاس است، استفاده کنیم. مثلاً حالت مصداق ایجاد کردن و این‌ها بوده است. پس اگر مصداق ایجاد نشود، یعنی شرطش نیست که مصداق باشد، نباشد، حالا که مصداق ایجاد نمی‌کند، پس می‌شود مشروع و حرام نیست. قیاساً اینکه مثلاً این نصف چیست؟ مثلاً من می‌دانم قبلاً روی قصاص شرط‌بندی می‌کردند و حلال بود، الان ماشین هم مثل اسب است، پس ماشین هم می‌شود. فقهش این است که قیاساً استحسان مجاز نیست. این نگاه در هر فقهی اختلاف وجود دارد. شما طوری می‌گویید انگار همه فقه‌های شیعه از یک زمانی به بعد این بیشتر شده و به اصطلاح غلبه کرده است. وگرنه همه الان هم فقهایی هستند که این حرف را قبول ندارند. کمی بیشتر می‌گویند که ما خودمان در صورتی می‌توانیم تغییر دهیم که اصطلاحات تغییر کرده باشد. ما باید اصطلاحات را بشناسیم. من اصلاً می‌خواهم این بحث‌ها را مطرح کنم که شما زمینه ذهنی آماده کنید که وقتی این بحث‌ها مطرح شد، خیلی کلمه‌ها چیز نباشند. استنباط هم اگر بگویید خوشحال می‌شوند؛ یک کلید برای استنباط است، نه اینکه از کلمه استفاده کنیم یا نه، بلکه تنوعی است که آورده‌ایم.

اگر ما علت خود را مشخص کنیم، تشخیص دهیم، مثلاً اینکه گفته شده فلان چیز فلان کار را نکن، چون فلان است، یعنی یک جور هرمه نتیکرد در آن وجود دارد. این اینکه خود مقنعه‌ها به ما مثلاً آیا علت را گفته‌اند یا نه، دست فقیه برای این دست دست است و خیلی سخت می‌تواند علت را تشخیص دهد. ما از این جور چیزها خیلی کم داریم، از این‌هایی که حکم و علتش را حالا چه پیامبر و چه سنت الهی مشخص کرده باشد. وقتی علت مشخص نشده باشد، خیلی مثلاً آن موضوع باید دوباره گفته شود. مثلاً خرید و فروش خون، خرید و فروش خون، اما می‌دانیم خیلی چیزها برای جامعه باجریه است. برای جامعه حکمی هم دارید که مثلاً خرید و فروش چیز نجس است، می‌دانم باطل است. در اینجا باید حتماً فکر کنیم که احتمالاً آنجا علتی بوده که اینجا نیست. و حالا این بود علت.

به نظر من یعنی یک همدلی سرگردان اینجا بکنم که آقا فقیهی که شما همدلی ایجاد کرده‌اید، فقط این بوده که فقها در این موارد بحث کرده‌اند. فکر نکنید که به این چیزها فکر نکرده‌اند. بله، فقها من از طرف همه فقها می‌گویم واقعاً به همه چیز فکر کرده‌اند. جدی می‌گویم. من چند بار فکر کنم در این کلاس‌ها از اصول فقه تعریف کرده‌ام که از اوریجینال‌ترین دانش‌هایی است که مسلمان‌ها ایجاد کرده‌اند. فلسفه‌شان مثلاً نیست، این اصول فقه‌شان خیلی بررسی‌های خوبی دارد. خود سیستم قانونی که مسلمان‌ها ایجاد کرده‌اند، خیلی چیز جالبی است. اصلاً اینکه الان کار آمده است، یعنی آن کار فقهای مثلاً قرن سوم، چهارم، پنجم کار بزرگی است و فکر می‌کنم همه هم در دنیا قبول دارند. در سه، چهار سیستم قانونی که در دنیا به وجود آمده، سیستم رومی هست، سیستم اسلامی هست، سیستم مستقل هست. خیلی از مستشرقین تمایل داشتند یا واقعاً شواهدی داشتند که بگویند مثلاً سیستم اسلامی لاو از روم اقتباس شده است، ولی فکر می‌کنم الان همه تقریباً به این توافق رسیده‌اند که این‌گونه نیست. خیلی چیز اوریجینال است؛ یعنی مسلمان‌ها برای خودشان یک دفعه سیستم قانونی جدیدی درست کردند که در آن زمان خیلی هم پیشرفته بود و نه از ایران اقتباس کردند و نه از روم، بلکه برای خودشان چیزی درست کردند.

در اصول فقه واقعاً گستره بحثی که انجام شده فوق‌العاده خوب است. خیلی بحث‌های دقیق و جالبی در بعضی موارد دارند که الان مثلاً در فلسفه تحلیلی بیست سال است مسئله مطرح شده، ولی مثلاً فلان عاشق فلان در کتابش پنجاه سال پیش این را گفته است. موضوع خیلی اوریجینال است و خیلی هم کار شده است. همدلی به این معنا را من دارم، ولی اینکه نتایجی که از اصول فقه در فقه گرفته شده چقدر همدلانه باشد، این بحث جداست. یعنی این بله، ساده در سال این حرف غلبه کرده است. حالا کسانی بودند که این‌گونه فکر نمی‌کردند و به نوعی درست فکر می‌کردند.

خب، یک نفر دیگر سوال بکند. خب اگر کسی شما آخرین نفر را فاکتور بگیرید و دیدید مردم دارند می‌روند و خسته شده‌اند، خیلی خوب، چون برای جنوب تاریخی اول و آخر و ضار و الباتن هم یک الهی وجود دارد که در دوره برای مثلاً آن قومی که بودند، آن‌ها بودند. ما همین احکامش را سخت می‌گیریم که حالا یک نفر بیاید بگوید به قول ایشان چه گفته است. بگوید شدید، یک چیزی گفته است، بگوید متغیر بیاورد. همین شما مثلاً فرض کنید احکامی که جنب عبادین دارند را به زحمت قبول می‌کنم یک دانه‌اش هم بخواهیم تغییر دهیم، چه برسد حالا ذهن آدم برسد. حتی حقایقی که در مورد صفات خدا گفته شده باشد. شما یک همین آقای مشتردی شبه‌سری، آقای عبوزید که این حرف را می‌زند، بگویید بیایند دلایلشان را بیاورند. فکر می‌کنند که مثلاً فرض کنید دلایلی دارند که کاملاً به نظر من بی‌ربط است.

من می‌خواهم بگویم حتی در مورد احکام، آن قسمت‌هایی که ببینید چرا احکام اقتصادی به نظر می‌رسد که طبیعتاً تغییر می‌کند، برای اینکه اقتصاد زمین تا آسمان فرق کرده است. اصلاً سیستم اقتصادی فرق کرده است. همه چیز متفاوت است. آن حکم را بیاوری اینجا، اصلاً آن معنایی که آن موقع می‌داده، اینجا نمی‌دهد. من حالا یک مثال ساده در مورد اقتصاد زدم با یک تخیل در مورد مثلاً آینده فمینیستی بعضی از کشورها، ولی همه‌اش مثال‌های ملموس می‌شود زد. نفتی، سیستم مثلاً فرض کنید اقتصاد سنتی شده، در کار یک جور دیگری داری زندگی می‌کنی، تولید می‌کنی. اصلاً انتقال یک حکم از یک سیستم اقتصادی متفاوت به اینجا، یک جور بی‌معناست و نشدنی است؛ یعنی کاملاً معنایش عوض می‌شود.

اینجا من یک دلیلی دارم که فکر می‌کنم احکام می‌توانند عوض شوند، ولی در مورد غیر مسئله اقتصادی و اجتماعی، در مورد مسئله فردی حتی خانواده خیلی نمی‌شود راحت چیزی را تغییر داد. فکر نمی‌کنم آدمی‌زاد مثلاً در سر تکامل از ذره فیزیولوژی و آناتومی از یک مرحله وارد مرحله دیگری شده باشد که مثلاً نوع عبادتی که برایش مفید بوده، بگوییم الان دیگر برایش مفید نیست. اگر بتوانید بگویید، خب من قبول می‌کنم. ولی می‌خواهم بگویم حتی در احکام وقتی به جنبه‌های خانواده و فرد از اجتماع و اقتصاد دور می‌شوید، این حرف را نمی‌شود زد. چه برای سال‌ها.

ایده‌آل بودن احکام در صدر اسلام

بخواهید در مورد اینکه می‌گویید می‌گویند بله، آن‌ها به دلایل به اصطلاح هرمنوتیکی این حرف را می‌زنند که اصولاً همه چیز تاریخی است. خب آن حرف جواب خودش و سر جای خودش دارد. فکر می‌کنم شاید این‌گونه بگویم که هرمینوتیک نفهمیدن یعنی نوع استفاده‌ای که دارند می‌کنند خارج از آن مفهومی است که درک ما از قرآن است. منابع هرمینوتیک تاریخی است، نه اینکه آن آیه لزوماً تاریخی باشد. یک اشکالی اینجا به نظرم در استدلال بعضی از این آقایان هست. ولی خب الان می‌گویم رفتیم به موضوع ما ندارد. اگر کسی بتواند بیانیه‌ای ارائه کند که آیه‌ای که درباره حکم نیست، درباره حقیقتی هم هست، یک جنبه تاریخی دارد و باید الان عوض شود یا طور دیگری بفهمیمش، خب طور دیگری باید بفهمیم. بیانیه‌ای متقن بیاورد. خیلی متقن. سخت برایش بخوانیم تا قبول کنیم. بسیار بسیار ممنون.