→ بازگشت به فلسفه متن مقدس

جلسهٔ ۱۱ · فلسفه متن مقدس

پنهانی خدا، مسئله شر و نقش ابلیس

۱۶,۴۶۲ واژه · ۲۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مفهوم دوآل معجزه در پیوند با اختفا و برهان اختفای الهی بررسی می‌شود. تریدآف آشکارگی، آیهٔ بیّنه و خطر معجزه مطرح است. باور موروثی، اهمیت بیش از حد باور و غیرباورمند غیرمقاوم نیز دنبال می‌شود.

یادآوری: اختفا و معجزه

بگذارید من یکی دو تا یادآوری بکنم بعد برویم سراغ همین مسئله hiddenness که جلسه گذشته در موردش صحبت شد. من تا یک شروع کردم به حرف زدن بعد تا یک دکتر آزادگان ادامه دادم. این جلسه فکر می‌کنم کلاً در مورد همین برهان قرار صحبت کنیم. ولی من قبلاً یک اشاره‌ای به این موضوع کردم که یک مفهوم مثل یک مفهوم دوآل مانندی نسبت به معجزه وجود دارد که در موردش حرف زدم و حالا که تعریف دقیق مثلاً فلسفی سعی کردیم ارائه بکنیم درباره معجزه می‌خواهم این را یادآوری بکنم که موضوع مهمی است.

در واقع ادامه این بحثی که در دو جلسه اخیر داشتم اینکه شما یک تعریف که ارائه می‌کنید خوب است که نشان بدهید که حالت جامعه و مانعی دارد یعنی مصداق‌هایی که می‌خواهید در آن هست، مصداق‌هایی که نمی‌خواید در آن نیست با شهودمون سازگاره و به نظر من شاید مهم‌تر از همه این‌ها این است که بشود باهاش گزاره‌های خوب ساخت، آرگومنت آورد یعنی درگیر بشود با مفاهیم دیگه‌ای که حول و حوشش.

وجود دارد یا باید وجود داشته باشه و این نکته‌ایه که به نظر من هم از نظر مصداق آن چیزی که. حالا من بهش می‌گویم H-miracle یعنی این تعریف هیومیِ miracle به شدتی این مشکلو دارد که مانع نیست یعنی خیلی از مصداق‌ها را در بر می‌گیرد که ما شهوداً میل نداریم این‌ها را جزو مصداق‌های معجزه بدونیم یا بر اساس متون مقدس نگاه کنید این چیزها را معمولاً به عنوان معجزه ذکر نمی‌کنند.

مثلاً اگر خداوند دخالتی کرده باشه در امور عالم برای خاطر اینکه منظومه شمسی پایداریش حفظ بشود ما حسمون این است اولاً خبر نداریم، احتمالاً اگر هم خبردار بشویم حس اینکه خداوند یک معجزه‌ای کرده مثلاً یک اتفاقی مثل یک چیز است مثل یک ساعت‌سازی که ساعت خودش را دارد کوک می‌کند.

به هر حال این مفهومی که الان می‌خواهم در موردش صحبت بکنم به نظر من نشانه خوبی است که آن تعریف و آن مفهوم جدیدی که در واقع معرفی شده یک مناسبت‌هایی با مفاهیم دیگه‌ای دینی دارد.

این در واقع یادآوری این است که ما کنار مفهوم معجزه که به این معنایی که ما می‌گوییم یعنی یک پدیده‌ای که نازل شده، عادی نیست، خداوند مثلاً دخالت کرده، یک اتفاق غیرعادی افتاده و یک عده‌ای دیدن و شواهد کافی دارند که این از طرف خداست و دلالتش را هم درک می‌کنن، در کنار این یک مفهوم دوآل مانندی داریم آن هم این است که پدیده ثابته، نازل نشده.

شناخت طرفه که در یک لحظه ممکن است ارتقا پیدا بکند.

لحظه وضوح

آن چیزی که اصطلاحاً بهش می‌گویند moment of clarity یک آدمی یک لحظه خورشیدو نگاه می‌کنه، همان خورشیدی که هر روز طلوع می‌کرده ولی یک درک عمیقی پیدا می‌کند یا مثلاً تولد یک کودک بهش یک حالت خاصی دست می‌دهد از نظر شناختی که یقین می‌کند که مثلاً فرض کنید این یک دلالت مذهبی دارد یعنی به یک حقیقتی اشاره می‌کنه، ایمان پیدا می‌کند به خداوند.

این پدیده آشنایی دیگر یعنی حداقل در کانتکست دینی خیلی از آدم‌ها دچار یک چنین حالتی می‌شوند. پدیده یک پدیده نرماله ولی طرف یک در یک لحظه یک چیز حس غیرعادی پیدا می‌کنه، یک شهودی پیدا می‌کند و یک معنایی ازش درک می‌کند.

من اینکه دو هفته اخیر به یک دلیل کاملاً تصادفی درگیر پیدا کردن این بودم که یک جایی در یک سخنرانی ۲۰ سال پیش گفته بودم که نقل کرده بودم که یک ایسی، ایسی معروفی گفته که چه جوری ایمان آورده و از من می‌پرسیدن اسمش را نبرده بودم که این کیه. من هم ۲۰ سال پیش حالا یک جایی خوانده بودم یادم نبود.

کلی خودشان گشتن و آخرش چند روز پیش اسمش را پیدا کردن. الانم من یادم نیست که اسمش چیست. ولی مهم نیست. بالاخره یک چنین آدمی وجود دارد. آن اصلاً آن قسمت کتابشو که من احتمالاً در یک مقاله کتاب دیگه‌ای شاید آن را خوانده بودم ولی آن کتابشو که این صحنه را در آن توصیف کرده را آورده.

داستان ایمان و لاله گوش

می‌گوید نشسته بودم و داشتم غذا خوردن دختر کوچیکمو نگاه می‌کردم. و خب کاملاً واضح است که عاشق این دختر کوچولوئه بوده دیگر. یک عشق فوق‌العاده‌ای بهش داشته. می‌گوید همین‌جور که داشتم این غذا خوردنشو نگاه می‌کردم و این را به سر و صورتش می‌مالیده و مثلاً یک حالت چیزی داشت.

یعنی با لذت داشته نگاه می‌کرده. گفت یک لحظه به لاله گوشش نگاه کردم و این فرم جالبی که گوش دارد و یک دفعه احساس کردم که محال این‌ها همین‌جوری این حسی که من دارم مثلاً حس عاشقانه که نسبت به دخترم دارم و این پیچیدگی که در مثلاً اندام این محاله تصادفی به وجود آمده باشه.

ببینید من الان این را دارم نقل می‌کنم در و شما ممکن است برای خود من هم همین‌طور بود. این آدم دارد می‌گوید من در حد این لحظه برام تکان‌دهنده بود و یک حسی بهم دست داد که اصلاً کلاً فکر کنم عضو یک کمونیست آمریکا بود یک آدم چیزی بود فعالی بود از یک دفعه تغییر کرد دیگر.

یک حسی بهش دست داد و احساس کرد که حتماً یک خدایی وجود دارد و همه این‌ها معنی‌دار و این‌ها و زندگیش تغییر کرد. خب غذا خوردن دخترشو دیده، هیچ آیه نازل شده. این هر روز همه دارند غذا می‌خورن.

همه‌مون هم گوشمون تقریباً همان شکلیه که گوش دختر ایشان هست. ولی آن لحظه یک ارتقایی در شناختش به وجود آمده. از دید دینی دارم می‌گم‌ها. از نظر مذهبی آدم‌هایی هستند که از نظر شناخت آن‌قدر رشد پیدا کردن که هر روز همه چیزو به صورت آیه دارند می‌بینند و دلالت‌های دینی برایش برای‌شان دارد. مثلاً عرفا ادعاشون این است که به هر جایی که نگاه می‌کنند خداوندو دارند می‌بینند.

دوگانگی M و O

پس تو کانتکست دینی یک اتفاق دوالی هم ممکن است بیفتد. M یک پدیده غیرعادی نیست. O تغییر کرده. یعنی این تو زوج M و O که تو آن تعریف می‌نویسیم اتفاقی که افتاده این است که یک M ای یعنی در واقع آن تعریف را اگر بنویسید بند دومش که می‌گوییم که باید یک اتفاق غیرنرمال باشه را حذف کنیم، عوضش اتفاق غیرنرمالی که افتاده این است که O تغییر کرده.

تو آن لحظه از نظر شناختی به یک جایی رسیده که شواهد کافی را انگار به دست آورده. قبلاً شواهد برایش کافی نبوده و با دیدن یک پدیده‌ای که پدیده نرمالیه مثلاً به این احساس رسیده. خب شما اگر آن تعریف H-miracle را در نظر بگیرید، اصلاً کنارش یک چنین تعریفی نمی‌گنجه.

می‌دونید؟ می‌خواهم بگویم چون اتفاقاً در کلاس بحث شد که چرا این تعریفی که داریم ارائه می‌دهیم از معجزه یک وجه اپیستمیک دارد و من اصرار دارم که باید داشته باشه، شما در این پدیده نمی‌توانید دیگر اپیستمیک نگاه. اصلاً اتفاق تو ذهن یک آدم افتاده.

یک اتفاق واقعی افتاده ولی نه در جهان خارج از ذهن. در قوای شناختی آن شخص انگار ناگهان یک لحظه‌ای پیش آمده یک چیزی را تونسته ببیند که قبلاً نمی‌دیده. یعنی در واقع دوالیتی به این معنا که انگار یک چیزی در بالا هست می‌آرنش پایین که ما ببینیم.

یک بار هم این است که این O این پایینه می‌برنش بالا. مثلاً این تبدیل بشود انگار تو آن لحظه به یک آدمی از نظر شناختی تغییر بکند که این M پریم را ببیند. یعنی یک چیزی است در همیشه هست و این نمی‌دیده ولی این اینجا برعکس این M را بیاورید پایین.

پس یک یک مفهومی در واقع در کانتکست دینی وجود دارد و اتفاقاً در عرف خارج از ادیان ابراهیمی هم به‌شدت روی این مسئله تأکید هست. شما مثلاً فرض کنید به بودا ادیان شرقی که نگاه کنید این را خیلی قبول دارند. لحظه‌هایی به اصطلاح اشراق و آفرین اشراق کلمه خوبی است.

می‌گویند همین لحظه‌های روشن‌بینی مثلاً اینکه یک چیزی را دقیقاً که تا حالا نمی‌دیدن و ببینن، شناختشون ارتقا پیدا بکند. اه روی این تأکید دارم و در ادیان ابراهیمی شاید روی این تأکید بیشتری هست. حالا تأکید از این نظر که تو متون که نگاه می‌کنی نمونه‌های اولی را بیشتر می‌بینید.

سنریهم آیات نا

ولی من فکر می‌کنم این آیه‌ای که در قرآن هست که می‌گوید که «سَنُرِیهِم» «آیاتِنا فِی الآفاقِ وَ فِی أَنفُسِهِم» به این اشاره داره، نه به آن. در انفسشون چه را بهشان نشان می‌دیم؟ یعنی یک آیاتی هست، نمی‌گوید آیات را نازل می‌کنیم.

یک آیاتی هست در آفاق و انفس، این را بهشان نمایش خواهیم، به رؤیتشون می‌رسونیم. حالا یک نفر ممکن است بگوید شامل هر دو تا می‌شه، ولی حداقل بیشتر می‌خورد به اینکه انگار یک کاری می‌کنیم که این‌ها این آیات را ببینن. آیات هست، در درون ما یک نشونه‌هایی هست، در بیرون نشونه‌هایی هست و خداوند یک کاری می‌کند که ما این‌ها را ببینیم.

به هر حال در متون دینی این حالت به اصطلاح روشن‌بینی در چه متون ابراهیمی، چه غیر ابراهیمی همیشه وجود دارد. با این تعریفی که من آوردم خیلی راحت در واقع این در کنار آن می‌گنجه، در حالی که در کنار H-Miracle نمی‌گنجه.

اصلاً H-Miracle یک وجهه، اصلاً در آن O وجود ندارد در تعریف که بعد بخواهید شما درباره اینکه این O تغییر بکند یا نکند بحثی بکنید. این به نظر من نشانه خوبی از اینکه این مفهوم معجزه به این معنایی که داریم اینجا بحث می‌کنیم، خوب می‌شینه در موضوعات به اصطلاح در کانتکست دینی.

سرسایین و خطر معجزه

باز دوباره یادآوری شماره دو که به بحث Hiddenness مربوطه این است که همین گزاره‌ای که من گفتم که در قرآن اصلاً صراحتاً یک چنین چیزی در واقع داریم که این حالا اسمش را تو این مقاله گذاشتیم «سرسایین». حالا همین برای O، این M و O برای O خطرناک است.

من تأکید دارم که اصلاً شما نمی‌توانید با H-Miracle یک گزاره دینی به صورتی که بدون اینکه چیزهایی بهش اضافه کنید، مثلاً اینجا واقعاً به معنای واقعی کلمه این مفهوم یک مفهومی که می‌شود در واقع در یک چنین گزاره‌ای این را جا داد. و مهم همین است.

شما یک مفهوم که معرفی می‌کنید، بتوانید باهاش یک سری گزاره بگید، بتوانید باهاش با مفاهیم دیگر ارتباط برقرار بکنید و این خیلی نکته مهمی است این که من دفعه قبل در موردش صحبت کردم، اینکه خطرناک بودن مشاهده یک چیز یک پدیده غیرعادی که نازل شده است برای شخصی که مشاهده می‌کند و شواهد کافی دارد و دیگر اجبار می‌شود برایش انگار پذیرفتن یک حقیقت دینی، این برایش خطرناکه.

برای خاطر چرا؟ برای خاطر اینکه نتیجه این واقعه این است که طرف باید استایل زندگی خودش را تغییر بده، اصلاً کل نظام فکری خودش را عوض بکنه، مثل یک گزاره ناسازگاری که وارد یک دستگاه اصلی موضوعی بشود.

مثل این شما در مثلاً فرض کنید در علم، در فیزیک، یک دفعه یک آزمایش بیاید که با تمام چیزهایی که مدل‌هایی که ما داریم ناسازگاره. یک آشفتگی ایجاد می‌شود دیگر. شما باید همه چیز را انگار کجا را باید revise بکنید؟ مثل نمونه‌اش شاید البته شاید مثل آزمایش مایکلسون-مورلی در ابتدای پیدایش نسبیت.

مثلاً البته آنجا توجیهات همین‌جوری ad hoc ای وجود داشت که خیلی هم بحران، الان که نگاه می‌کنی معمولاً تو کتاب‌های فیزیک می‌نویسن یک بحران به وجود اومد، ولی واقعیت این است که همیشه قابل رفع و رجوعه دیگر. همان‌طوری که ما این سرسایین‌ها را هم می‌توانیم یک جوری رفع و رجوع بکنیم.

به هر حال این‌ها مثل یک گزاره‌ای‌ان که نابودکننده‌ان دیگر. یعنی طرف اصلاً کلاً همه چیزش می‌ریزه به هم. باید استایل زندگیشو عوض کند. تمام آن پا، مثل اینکه امنیتشو از جامعه سنتی‌ای که در آن زندگی می‌کرده که عقاید نادرست داشتن می‌گرفته، حالا باید یک دفعه خودش را در آسمان رها کند و باور بکند که یک خداوند نادیدنی‌ای هست که امنیتشو تأمین می‌کند.

این چندان فکر نمی‌کنم به طبیعت آدم‌ها که بعد از یک عمری یک جوری زندگی کردن سازگار باشه. این به هر حال این یک پدیده‌ایه، این یک نکته‌ایه که در قرآن حداقل در قرآن من تو بایبل شاید به این صراحت نباشد ولی تو کانتکست دینی مسیحی و یهودی هم باز این مفهوم در واقع وجود دارد در قرآن به صراحت و بارها به این اشاره می‌شود که این معجزه‌خواهی خطرناکه و.

تریدآف آشکارگی

حالا به انحای مختلف و این یکی از نکاتیه که در مسئله هیدن‌نس اساسیه دیگر یعنی برهان هیدن‌نس زیرمتنش اگر در گزاره‌هاش نباشد این است که باور مثلاً دیدنی معجزه خیلی چیز خوبی است خیلی مطلوبه بنابراین خدا چرا مثلاً خودش را به ما نشان نمی‌دهد در

حالی که تو کانتکست دینی این‌جوری است که بله چیز خوبی است ولی خیلی هم خطرناکه بنابراین یک چیزی وجود دارد یک تریدآفی وجود دارد بین اینکه خداوند حالا ظاهر بشود چقدر ظاهر بشود و اینکه این نکته‌ایه که خیلی در واقع به نظر من اساسیه که این را درک بکنیم که اگر یک آدمی این چیز است اسمش چیست این مثاله که می‌گویند یک دستگاهی باشه عقربه‌ای باشه تکون بخوره خدا را کشف. بکنیم چی؟

خدا‌سنج یوگاد این خدا‌سنج یوگاد خیلی وسیله خطرناکیه برای خاطر اینکه اگر واقعاً تکون بخوره و طرف اولاً من که مطمئنم تکون بخوره فرداش می‌گوییم شاید یک آهن‌ربایی بوده و خیلی راه خیلی در خدا‌سنج ضعیفیه برای اینکه خیلی راحت می‌شود توجیهش کرد بادی آمد و بالاخره.

حالا چه من بروم کل زندگیمو مثلاً عوض بکنم برای خاطر اینکه عقربه‌ای یک خورده تکون خورده خیلی رئالیستی نیست ولی به فرض اینکه طرف واقعاً تعهد داشته باشه که اگر این تکون بخوره قبول بکند که یک خدایی هست فکر می‌کند که یک مشکل مهمش حل شده ولی واقعیت این است که مشکل مهم اینجا نیست

حالا من می‌خواهم در مورد این یک خورده بیشتر توضیح بدهم که چرا این یک توهمه که این باور به خداوند خیلی خیلی مهم است می‌دانید مثل اینکه یک سدیه که اگر بشکنی یک دفعه من چه میشم چیزی نمیشم واقعیت این است که به دلایلی مثل همین.

حالا بررسی‌هایی که کردم که نمونه‌اش در مورد اقوام مختلف انگار این آزمایش شده که اگر خداوند بیاید خودش را نشونم بده بر بالای کوه طور خیلی اتفاق خاصی نمی‌افته آدم‌ها بدتر می‌شوند در ادامه زندگیشون و بهتر نمیشن یعنی این تصور که اگر من ذهنم یک گزاره در آن بیاید که خدا هست.

آیه بیّنه و اختفا

حالا چه شق‌القمر مثلاً شده در اخلاق من هم تأثیر می‌گذارد و این‌ها این من فکر می‌کنم که یک توهمه خب بگذارید من یک این کنار این چیز کنار این مفهوم شما اگر قسمت به اصطلاح نازل‌شده‌شو بگذارید کنار ما یک مفهومی در واقع داریم مفهوم آیه بیّنه لزوم ندارد آیات بیّنات نازل شده باشند ها؟

یعنی آیه بیّنه یعنی اینکه یک نشانه‌ای که مثل اینکه همان یک یک M ای هست و یک O ای هست و این O شواهد کافی دارد برای اینکه M یک دلالت دینی‌ای دارد حالا O M می‌تواند هرچه باشه یک پدیده M برای O آیه بیّنه است اگر شواهد کافی برایش وجود داشته باشه که این مثلاً یک دلالت دینی خاصی دارد مثلاً وجود خدا را نشان می‌دهد یا.

صدق این پیامبر را نشان می‌دهد یا هر چیز دیگه‌ای اعم از اینکه این M می‌خواهد چیز آنرمالی. باشه یا نرمال. باشه مهم نیست این مفهوم در واقع ما مفهوم آیات داریم.

بعد آیات بیّنات داریم بعد مثلاً آیات بیّنات نازل شده داریم اگر در حد این آیه بیّنه خودتونو نگه دارید من فکر می‌کنم می‌شود یک گزاره‌ای این‌جوری نوشت که خداوند مخفی‌ست.

حالا اگر از کلمه یا محجوب است اگر از کلمه احتجاب استفاده بکنیم خداوند مخفی‌ست برای O مخفی‌ست اگر و فقط اگر O به آیه بیّنه‌ای دسترسی نداشته باشه دقت کنید که اینجا آیه بیّنه می‌تواند یک استدلال مثلاً فلسفی قانع‌کننده برای O باشه و. بنابراین موضوع در واقع مخفی بودن خداوند این است که چرا خداوند آیات بینات برای همه افراد نذاشته؟

او مثلاً سؤال اینه، او یک آدمی که واقعاً دنبال این است که خداوند را بفرمایید که خداوند هست یا نیست و نه برهان‌های فلسفی هم عمرش هم به قول آقای دکتر آزادگان گذاشته چه اصطلاحی به کار بردید؟ کسانی که تمام عمرشون را lifelong seeker هستند.

تمام عمرشون را دنبال این بودن که یک برهانی پیدا بکنن، رفتن به هندوستان هم سفر کردن، شاید یک مرتاضی ببینن که مثلاً یک کار عجیب و غریبی بکنند که ایمان پیدا بکنند و متأسفانه ایمان به شواهد نرسیدن. این برهان این است دیگر که چرا آیه بینه برای هر او، مخصوصاً اویی که در حال جستجو هست وجود ندارد.

من چرا این گزاره را نوشتن؟ می‌خواهم بگویم ببینید این شما باز نمی‌توانید با مثلاً شما با H-miracle اصلاً نمی‌توانید مفهوم hiddenness را بیان بکنید. چه می‌خواهید بگید؟ که یک جوری آن مفهوم هیومی اصلاً مفهوم hiddenness مستقیماً با مفهوم miracle در کانتکست مثلاً فلسفه تحلیلی ارتباط یعنی بحث hiddenness این نیست که چرا miracle اتفاق نمی‌افته.

چرا استدلال‌ها کافی نیستند؟ چرا به جورهای مختلف اصلاً لازم نیست که حتماً یک نزول آیاتی داشته باشیم. دقیقاً نکته این است که من می‌خواهم بگویم یک ترمینولوژی داریم حالا من دارم از آن مفهوم دفاع می‌کنم.

کاری کاری به hiddenness ندارم. می‌خواهم بگویم یک ترمینولوژی مناسب داریم که مسئله‌های خودمان را می‌توانیم با این ترمینولوژی به راحتی بیان بکنیم و الان hiddenness با این مفهومی که در موردش داریم صحبت می‌کنیم کاملاً درگیره. در حالی که با آن H-miracle درگیر نیست. این باز یک به عنوان یک مزیت مزیت این مفهوم دارم می‌گویم.

پرانتز: تخته و نوشتن

من سؤال اولی که در دانشگاه تدریس کردم در واقع ترم دوم یک تو دانشگاه ریاضی خودم دانشجوی فوق لیسانس بودم یک درس سه تئوری می‌گفتم. بعد فکر می‌کنم از طرف آموزش همین حدود روز معلم اومدن یک چیز پخش کردن.

یک نظرخواهی و این‌ها بعد نظرخواهی‌ها را هم بچه‌ها چیزهایی که نوشته بودن دادم ما بخونیم. یک نفر نوشته بود که بله شما خیلی خوب درس می‌دید و فلان و این مفاهیم را مثلاً خوب معرفی می‌کنید اما اما نحوه نوشتنتون را تخته بگذارید برای‌تان تشریح بکنم.

بعد نوشته بود شما می‌گویید که مثلاً یک کاردینال K داریم، یک کاردینال لاند داریم که این‌جوری است و اون‌جوریه و این‌طوریه و می‌خواهیم ثابت بکنیم فلان این‌ها را قشنگ نوشته بود. در حالی که در تمام این مدت روی تخته نوشتید K و لاند. که الان من این را دیدم، خود این نیست عکس می‌گیرید.

بعضی از استادا می‌اومدن همه چیزهایی که می‌خواستن بگویند را تخته می‌نوشتن که بچه‌ها بتونن جزوه بنویسن. من حرف می‌زدم بعد راست می‌گفت واقعاً این‌چی گفت. من احساس کردم این کار را عیناً کردم در کلاس و این دارد می‌گوید.

ولی خب دیگر همچنان که می‌بینید ادامه دارد. خیلی این چیزهایی که را تخته می‌نویسم قابل استفاده نیست. ولی خب فکر کنم اگر یک نفر دارد گوش می‌کند نگاه کند یک چیزهایی می‌فهمد. بالاخره اینجا این H-miracle که اینجا نوشتم مربوط به این حرف‌هایی بود که زدم.

مزیت مفهوم معجزه برای hiddenness

خب پس اولین. نکته برای من در این هدفی که در این جلسات دارم که هدفم این نیست که مثلاً divine hiddenness را حل بکنم این است که نشان بدهم که این مفهومی که داریم معرفی می‌کنیم با مثلاً مفهوم hiddenness در یک گزاره‌ای این‌شکلی درگیر می‌شود و مفهوم خوبی است.

یعنی این‌جور جانم بفرمایید. آیه بینه که همه ما داریم ترکیب را مرور می‌کنیم دیگر درسته؟ می‌گوید مرور این‌طور را من خب آن فرض کن بزرگوارانی که مرور را درک می‌کنند معنی خطرناک بودنش هم درک کردن دیگر. اصلاً این آیه قرآنه.

می‌گوید که اصرار دارند که انواع و معجزات را به پیامبر و ائمه و این‌ها نسبت بدن، بگویند تحریف کنند. خب مثلاً من می‌توانم چرا به بزرگان گیر می‌دید؟ می‌توانید بگویید که چرا در قرآن به معجزات اشاره شده؟ می‌خواهید این را بگویید اصلاً؟ نه اصلاً اتفاقاً گفته نیست. خود قرآن که اصلاً خود پیامبر نه ولی مثلاً به معجزه دیگر ارائه خب این نظر شما اشکالی داره؟

نه اشکال ندارد. اینکه مثلاً بعد از این جنگ می‌دانم بله خب. من می‌خواهم من حرفم اینه، ربطی به موضوع خطرناک بودن معجزه و اینکه شما روایات معجزات واقعی را نقل بکنید، خب خطرش به اندازه اینکه شما ببینید باز من این را فراموش نکنید که من برهان هیوم را آن هسته مرکزی‌شو به نظرم درست و پذیرفتم.

یعنی الان مثلاً من در یک پای منبری بشینم، طرف یک معجزه برای من نقل بکند که من در خطر نمی‌افتم که برای اینکه می‌توانم انکار بکنم. برای من که بینه نیست، مگر اینکه واقعاً طرف را در حدی قبول داشته باشم که حرفش برای من حجت باشه.

بعد آن‌وقت خب مثلاً این مثلاً شما فرض کنید آقای صدیقی برای شما حرفش حجته. حالا پای منبرش نشستید، می‌گوید که آقای مصباح مثلاً فرض کن وقتی که داشت می‌مرد چشمشو باز کرد و چنین کرد و چنان کرد. شما دیگر از اگر بهش ایمان دارید و برای‌تان حجته، خب در یک شرایط خطرناکی قرار گرفتید.

دیگر حق ندارید نسبت به حرف‌های آقای مصباح شک بکنید. ایشان جزو اولیای الهی هستند و این حرف‌ها دیگر. خب. و ایشان هم برای همین حرف‌ها می‌زند دیگر که یک عده‌ای بالاخره تو این ماجرایی که اخیراً پیش آمد یک جمله خوبی گفت.

گفت این‌ها می‌خواهند ایمان جوان‌ها را از بین ببرن. برای اینکه ایمان خیلی از جوان‌ها الان به بعضی از مسائل سیاسی از طریق همین معجزه روایات معجزه‌ایه که مخصوصاً ایشان در مرکز این روایات قرار دارد. بنابراین خیلی مسئله حساسی بود که من یک بار بعد از این جلسه رفتم مسجد نماز بخوانم.

ایشان اصلاً نمی‌دونستم اینجا رفت و آمد دارد. ایشان از کنار من رد شد و عباشون هم به من خورد. یک یک نسبتی با ایشان پیدا کردم. خب. فکر کنم قبل از این ماجرا بود البته. نه من همیشه همیشه پرسیدم.

نه می‌خواهم بگویم این موضوعی که شما دارید می‌گویید اصلاً این موضوع دیگه‌ست. اینکه من کاملاً قبول دارم که معجزه‌تراشی فراوان انجام شده و می‌شود و اتفاقاً برهان هیوم به درد می‌خورد برای اینکه این معجزه‌تراشی‌ها یک مقدار تضعیف بشوند.

اصلاً همه نکته این است دیگر. یعنی الان ما از حالا فعلاً این مفهوم که مشخصه که چیست. می‌خواهم بگویم این زمینه را تو از حداقل از نظر ذهنی برای آدم‌هایی که می‌خواهند مفاهیم دینی را بفهمند فراهم می‌کند که یک تریدآفی بین آمدن نزول معجزات و نازل نشدن و مردم را در حالت عدم مشاهده معجزه یک تریدآفی وجود دارد.

انجام بدهید این‌ها در خطر انجام ندید این‌ها در خطر اینن که اصلاً ارتباطشون با خدا قطع بشود. انجام بدهید یک اتفاق بدتری ممکن است بیفتد. بگذارید من یک نکته بگویم از نیم ساعت بعد دارم می‌آرمش به دلیل این سوالی که کردید.

یعنی روال حرفی که می‌خواستم بزنم این نبود. شما به من فقط متن قرآن را الان مد نظرم هست. حالا در ممکن است در بایبل هم شما مشابهشو پیدا بکنید.

اظلم الناس و خطر دینداری

ولی تو قرآن نه یک بار چند بار این را می‌بینید که می‌گوید که می‌پرسه می‌گوید مثلاً «أَظْلَمُ النَّاسِ» کیه؟ بدترین مردم کیا هستند؟

هیچ‌وقت دیدید بگوید کسانی که خدا را قبول ندارند؟ کسانی که آیات الهی را تحریف می‌کنند. می‌بینید؟ بدترین آدم‌های تاریخ کسایی‌ان که در محیط دینی زندگی می‌کنند و ظاهراً باور دارند. این‌ها موجودات در «أَسْفَلَ سَافِلِین» هستند. یعنی این می‌خواهم بگویم این مفهوم خطرناک بودن و اینکه خطرش چیست خیلی در قرآن تکرار شده.

اینکه فکر نکنید این ببینید این تصور کردیم ما الان مثلاً فرض کن فلان‌قدر میلیارد نمی‌دانم مسلمون داریم. که این‌ها الان خوشبختن. این‌ها الان مثلاً راهشون به سمت بهشت باز شده. برعکس. بله یک یک راهی باز شده. خیلی‌هاشون هم از وضع آن‌هایی که باور ندارند ازشان بدتره.

برای اینکه در معرض هدایت قرار گرفتند ولی مثلاً قرآن یک اصطلاحی دارد می‌گوید که این‌ها حیات حیات آخرت و مثلاً معنویت را به حیات دنیا فروختند. آدم‌هایی که در محیط دینی زندگی می‌کنن، خیلی حقایق بهشان گفته شده و یک جورهایی باور هم دارن، ولی باز مثلاً دارند کارهای استایل زندگیشون، استایل آدم‌هایی که آدم‌های خوبی نیستن، دروغ می‌گن، مثلاً اموال مردم را مثلاً یک جوری.

بله آن که به نامش زدن حالا این تصویر آن یک مسئله جداست آفرین. بله واعظانی که کینج و به بر مهر و منبر می‌کنند این‌ها بدترین آدم‌ها هستند.

این خطر همین است دیگر. اینکه بالاخره چه کار باید کرد؟ یعنی من می‌خواهم بگویم این صورت‌مسئله لااقل وجود دارد در قرآن که این‌طوری زیرمتن برهانی هیدن‌نس این است که اگر مردم باور داشته باشند خیلی خوب است و این در کانتکست دینی حداقل در قرآن این‌جوری نیست.

خوبه، بد بدی خودش هم دارد. شما در جامعه دینی به دنیا بیاید یک پوینت‌هایی دارید، یک مشکلاتی هم برای‌تان پیش می‌آید. اگر در جامعه غیردینی یک آیه بسیار شگفت‌انگیز در قرآن هست.

امت واحده. و ارسال رسل

می‌گوید که کان الناس امه واحده. مردمی امت بد می‌گوید پیامبران را فرستادیم بعد اختلاف پیش آمد. اصلاً این را آدم می‌خونه فکر می‌کند که یکی بر علیه نبوت این گزاره را دارد می‌گوید که آقا مردم مثل اینکه مردم امت داشتن زندگیشونو می‌کردن، این پیامبران اومدن بعد اختلاف شد، جنگ شد.

این را نشنیدید از آتئیست‌ها که همه‌ش می‌گویند که آقا ببینید ادیان جنگ ایجاد می‌کنند. تو قرآن این را نوشته واقعاً. نوشته مردم امت واحده بودن یعنی ببین امت واحده بودن یعنی داشتن زندگی می‌کردند. هم‌مغمشون به دست آوردن غذا و این‌ها بود دیگر. اولش این‌جوری شروع شد دیگر. امت واحده بودن یعنی هدف مشترکی داشتن.

هدف مشترک یعنی همه یک کار داشتن می‌کردند. شکار می‌کردن، کشاورزی می‌کردن، زندگی می‌کردند. هنوز ایدئولوژی که حالا این بیاید نمی‌دانم ممکن است سر غذا دعواشون می‌شد که این مال منه یا مال توئه. ولی اینکه عقایدی باشه که حالا چون تو آن این‌جوری می‌گی، من این‌جوری می‌گم، من می‌زنم تو را می‌کشم و این‌ها نبود.

بعد خداوند پیامبران را فرستاد، بعد یک دفعه یک مشکلات جدیدی پیش آمد. بعد می‌گوید دوباره مثلاً چه کار کردیم؟ یعنی مثل اینکه بالاخره در کانتکست دینی در قرآن باور داشتن آن اصالت و اهمیتی که به وزنی که در این برهان هیدن‌نس دارد را ندارد واقعاً. بنابراین یک خورده همین‌جا به نظر من برهان تضعیف می‌شود برای خاطر اینکه یک پیش‌فرض ناگفته‌ای دارد.

از ناگفته هم نیست دیگر در بند دوم روی اینکه باور خیلی مهم است دارد تأکید می‌کند و همون‌جا به نظر من اولین ایراد را می‌شود گرفت یا دومین ایراد چون بند یکش هم به نظر من یک ایرادی دارد. حالا سعی می‌کنم بگویم که آیا واقعاً باور این‌قدر مهمه؟

باز بگذارید از ۲۵ دقیقه بعد هم یک چیزی را بیارم. حالا شوخی می‌کنم ولی تو یادداشت‌هام جلوتره این چیزهایی که دارم می‌گویم. ببینید یک یک نکته‌ای هست که اتفاقاً آقای دکتر هفته پیش اشاره کردن بهش.

باور موروثی و دموگرافی

مسئله این شگفت‌انگیز بودن و یا مثلاً غیرعادی بودن توضیح دموگرافیک باور به خدا. ببینید دقیقاً مسئله واقعیت یک دیگر. ببینید باور به خدا در جوامع دینی موروثیه. اصلاً معنی اینکه طرف واقعاً باور دارد و مثلاً یک جوری شواهد دارد و این‌ها را ندارد. به همان ترتیبی که آدم‌هایی که در جوامع مشرک به دنیا می‌اومدن، همان بت را می‌پرستیدن، الان هم همان اتفاق می‌افتد.

این ممکن است برای بعضی از دین‌دارها آزاردهنده باشه این حرف، ولی واقعیت همین است. بنابراین اگر باور به خدا همین‌جور زبانی، مثلاً من بگویم من خدا را باور دارم که در آمار جزو باور مثلاً جزو تئیست‌ها حساب بشوند و اگر به زبان بگویم باور ندارم جزو آتئیست‌ها یا.

حالا بینابین مثلاً بگویم که نادان نادان‌گرا هستم، این چیزهایی که ما می‌گوییم درصد بالایی از آن آدم‌هایی که می‌گویند ما باور داریم، باورشون موروثیه و اصلاً هیچ ارزشی ندارد واقعاً، بلکه برای‌شان شاید یک پوینت منفی هم باشه که یک جایی به دنیا اومدن ولی. خب دارند زندگی خودشان را می‌کنند.

دقیقاً می‌خواهم بگویم این حالا دروغگو هست آدم مثلاً فرض کنید از نظر معنوی از نظر شناختی بسیار سطح پایینیه ولی اگر این اشهد را بگوید یک دفعه از این مرز از این ور میفته آن ور تمام احکامش تغییر می‌کند.

مثلاً این ور باشه جزو مؤمنینه، آن ور باشه جزو کفاره و کفار که همه طرف فکر کنم حربی‌ان بعد نمی‌دانم اگر یک نفر اول اشهد گفته باشه بعداً نگه که اصلاً مرتد شده این یک مرزی وجود دارد که تعیین می‌کند که آدم‌ها این ور باشند یا آن ور باشند. خب این در واقع آن دیدگاه‌های خیلی خیلی سطح پایینه ظاهرگرای دینیه.

شما در قرآن که نگاه می‌کنید اصلاً از این خبرا نیست. یک چیزی که نگاه می‌کنید در زمانی که اعراب این‌ها را حمله کردن، خیلی از مسلمان‌ها هم سر از فرار، فرار از کشته شدن، فرار از غارت شدن، فرار از جزیه، بله همین‌طوره. بله همین بله.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من فکر می‌کنم که در قرآن صحبت از این است که حالا تشریح شده صحبت از تشریح من می‌خواهم یک پیشنهادی بکنم حالا الان نه از جلسه آینده شما رعایت کنید. بیاید یک خورده جلوتر بشینید چون تن صداتون پایینه و نه فقط ضبط نمی‌شود احتمالاً من خودم هم خیلی نمی‌شنوم شما چه می‌گویید.

شما دارید تشریح می‌کنید خب؟ خب خداوند به مؤمنین یا ایها الذین آمنوا آمنوا آفرین بله. این تشریح ایمان یعنی اصلاً ایمان در به این آیه می‌خواهید اشاره بکنید دیگر ای کسانی که ایمان آوردید ایمان بیاورید. یعنی چه ای کسانی که ایمان آوردید ایمان بیارید؟

بله این را دارد که ما به خداوند برای همه این کارها یک ایمانی داریم که شرطش این است که از خداوند ما چنان در زندگی عملی‌مون بکنیم که گویا خدایی نیست. من کارهای انسان مؤمن چنان در زندگی عملی‌شون می‌کنم. خودت یک گزاره را قبول دارم، خدا وجود دارد اما در عمل آفرین بله.

در زندگی روزمره اصلاً به این گزاره ایمان ندارم. دقیقاً نکته این است. اما می‌گویید یک خدا ناباوری می‌گوید زندگی بسیار آفرین. بگذار این را این مال ۳۵ دقیقه است. بگذار ببخشید من دقیقاً می‌خواستم این نکته را معرفی بکنم. این نکته را بگویم. اینکه یک اشتباه خیلی واضح بگذار یک چیز مفصل‌تر می‌خواستم بگویم از دست نره. یا می‌گویم چطوره که روال خودمو ادامه بدهم بعداً بله.

بگذارید این یک چیزی یک ذره فکر می‌کنم که بیشتر می‌خواهم با این مقدماتی بگویم الان یک جوری اصلاً نظم بحث را به هم می‌زند.

ولی دقیقاً نکته‌ای که ایشان دارد می‌گوید این است. چرا فکر می‌کنیم که مثلاً قدم اول یک آتئیست در ارتباط با خدا باوره؟ چرا فکر نمی‌کنید که راستگو باشه قدم مهم‌تری؟ به نظر من راستگو باشه. یک آدم مهربون باشه. یک آدمی بین خودش و همسایه‌اش فرق نذاره قدم‌های بزرگ‌تری به سمت خداونده تا اینکه بگوید من فهمیدم یا نفهمیدم.

این از کجا اومده؟ این یک باور غلط است که خیلی با سنت فکری مدرن در واقع سازگاره. اینکه خودآگاهی بیش از اندازه وزن پیدا کرده. زبان وزنش زیاد شده به نظر من حالا کلاً اینکه طرف اخلاقش قدم‌های اخلاقی برداره و آیا در آخرت قرار است از مردم بپرسن که فقط تو چه می‌گفتی؟

اینکه راست می‌گفتی، زندگیت چگونه بود، این‌ها را اصلاً نمی‌پرسن. می‌گویم این‌جوری به شما معمولاً آقا اولش می‌پرسن که رب‌ت کیه؟ بعد ما احتمالاً ما هم که همه‌مون هول می‌کنیم اصلاً جواب نمی‌دیم امام و فلان و این‌ها. ما همین الان هم یک نفر باورتون می‌رود بگیرند زیر فشار ببرن یک جایی در زیرزمینی بپرسن ما به تته‌پته می‌افتیم یادمون می‌رود چه برسد بعد از مردن.

این ظاهرگر ببینید برهان هیدن‌نس همان‌جوری که به نظر من برهان هیوم من می‌خواهم به این نتیجه برسم. همان‌طوری که برهان هیوم در مورد معجزات نتیجه خوبی دارد و نباید کنارش گذاشت ولو اینکه به نظر من ضد باور به معجزه نیست.

به دلیل آن نکاتی که گفتم حالا شاید این جلسه هم اشاره برهان هیدن‌نس هم یک چیز خوبی دارد. یک چیزی را خراب می‌کند که باید خراب کرد. آن هم این دیدگاه‌های ظاهری نسبت به اهمیت مثلاً باور داشتن به عنوان اصلی‌ترین و مهم‌ترین قدم در راه ارتباط.

چون من خود این آقای شلنبرگ من نگاه کردم خیلی تأکید دارد روی اینکه مثلاً خداوند باید رابطه عاشقانه برقرار بکند. خب تو این رابطه عاشقانه با خدا خود این آقای شلنبرگ من نگاه کردم خیلی تاکید دارد روی اینکه مثلاً خداوند باید رابطه عاشقانه برقرار بکند.

آقا تو رابطه عاشقانه با خدا باور کنید دروغ نگفتن و خیلی سجایای اخلاقی اهمیت بیشتری طرف یک جوری یک عشقی در درونش هست نهایتش نمیفهمه که این عشقی که به حقیقت مثلاً دارد یک آیه تو قرآن هست من فکر کنم بیشترین آیه ای که می‌خوانم برای مردم این آیه است که می‌گوید که بدانید که ان الله هو الحق حق اینکه اگر من عاشق حق و حقیقت.

به معنایی که متعارف می‌گوییم باشم یک جوری عاشق خدام رابطه عاشقانه با خدا دارم اگر واقعاً یک آدمی هستم که تسلیم حق هستم خیلی آدم پیشرفته ای هستم.

ولو اینکه حالا اسم نمی‌دانم که ان این حقی که من دارم میپرستمش به یک معنایی اسمش همان الله که مثلاً در قرآن آمده یک یک صفاتیشو نمیفهمم ولی این از نظر معنوی خیلی ارزشمنده ولی اینکه من بگویم من خدا را قبول دارم آن بگوید من خدا را قبول ندارم بی ارزشه.

و هیدن‌نس این برهان یک چیزی را می‌زند که باید زد آن هم این دیدگاه های ظاهری آدم‌هایی که فکر می‌کنند که واقعاً جهان مردم به دو دسته تقسیم میشوند آتئیست ها و تئیست ها. تئیست ها به من مثلاً این شما قرون وسطایی اش همین‌جوری بود دیگر الان اینطوری نیست.

آقا مسیح را قبول داشته باشی بهشت میری نداشته باشی جهنم میری. در ایران شیعه مسلمان باشی شیعه باشی اثنی عشری باشی و با یک سری چیزهای دیگر بهشت میری همه سنی ها و آن چیزها که دیگر هیچی اصلاً آتئیست ها که مسیحی و یهودی این‌ها که کفارند. سنی ها هم جزو کفارند.

پنج امامی و هفت امامی و این‌ها همه وضعشون خرابه فقط ما این یک چند نفری هستیم که ما قرار است بهشت برویم. کاملاً هم دمو یک طور شگفت انگیزی دموگرافیکه. یعنی هممون هم همین جای دنیا زندگی میکنیم که احتمالاً بالاخره خداوند یک برکت خاصی به این سرزمینی که این‌ها در آن زندگی می‌کنند داده.

اه و بگذارید من ببخشید این روال بحث دیگر خیلی تیکه پاره نشود.

پرسش مجاز و مسئله شر

بگذارید اولین نکته ای که میخواستم در مورد برهان هیدن‌نس بگویم که به نظر خودم با هدفی که من دارم مهم است این است که هیدن‌نس یک پرسش لژیتیمیته را چه باید بگم؟ پرسش مجاز؟ بله یک پرسش اه مجاز آخه یک جوریه.

یعنی اه حالا قابل قبول بگویم نمی‌دانم اینجا یک مفهومش مشخص می‌شود منظورم چیست. قرآنیه. چرا این را دارم میگم؟ ببین من اصلاً کلاً حرفم این است هر مفهومی را نمی‌شود وارد کانتکست بحث های دینی کرد حالا می‌خواهد فلسفه دین یا الهیات یا هرچه.

همینطور پرسش ها هم همینطور. اینکه چه پرسشی مجازه؟ مهم است. حالا بگذارید کلمه مهم بنویسم شاید چه پرسش هایی مهمند که باید بهشان جواب داد؟ تو خود کانتکست دینی یک پرسش هایی بهشان اهمیت داده می‌شود و یک پرسش هایی اصلاً مطرح نمیشن. به عنوان مثال من قبلاً این را فکر میکنم گفتم در جلسه.

شما در زمینه معجزه در کلام اسلامی یکی از حجیم ترین مطالبی که دارید در جواب این پرسشه که فاعل معجزه کیه؟ خداست، پیامبره، ملائکه هستند؟ اصلاً این مطرح نمی‌شود. شما قرآن که می‌خوانید چرا؟ برای خاطر اینکه قرآن همش می‌خواهد بگوید فاعل همه چیز خداست.

این حالا اگر پیامبر هم یک دخالتی داره، ملائکه هم یک دخالتی هستند شما هیچوقت نمیبینید که آقا مثلاً فرض کنید تاکید بشود که آقا فلان معجزه را خود عیسی کرد، آن یکی را ما ملائکه را فرستادیم برای موسی. این مکانیسم ها خیلی نه اینکه نمی‌دانم چه کلمه ای به کار ببرم.

مجاز خب می‌شود هر چیزی را می‌شود پرسید. ولی آیا این مهمه؟ جزو پرسش های اساسی مسئله اینه؟ در زمینه بله. چالش های موثر موثر حالا به هر حال اه من می‌خواهم بگویم هیدن‌نس مثل مسئله شر. مسئله شر قرآن را که باز میکنید دو صفحه که می‌خوانید می‌رسید به مسئله شر.

یعنی یک ذره بعد از اینکه اولین آیات توحیدی و این‌ها میاد، بحث این است که چرا خلقت انسان فساد و مثلاً خون‌ریزی ایجاد می‌کنه؟ می‌گوید از اصلاً انسان، خلقت انسان، همان تو صفحه اول مثلاً قرآن که دارید می‌خونید، هم با این پرسش شروع می‌شود که ملائکه می‌پرسن برای چه این کار را دارید می‌کنید؟

وضع وضع اوضاع را خراب می‌کند. یعنی یک حسی از اینکه یک مشکلی اینجا وجود دارد که باید در موردش فکر کرد. هیدن‌نس هم همین‌جوریه. یعنی به کرات در قرآن این مسئله هست. معجزه‌خواهی، خدا خودش را به ما نشان بده. از سطح پایین تا سطح بالا، این حس اینکه خداوند خودش را ظاهر بکنه، چرا خدا خودش را ظاهر نمی‌کنه؟

این مخصوصاً در مورد پیامبر که معجزه نمی‌آره. به طور مداوم در قرآن می‌خواهم که معجزه می‌گوید که من مگه برای قبلی‌ها که آوردیم مثلاً تأثیری گذاشت یا نه؟ یک جواب‌های این‌جوری داده می‌شود.

حالا هرجایی که ببینید به نظر من که همه‌تون یک نکات مشابهی تکرار می‌شود در جواب اینکه چرا این اتفاق. بنابراین اینکه خداوند خودش را ظاهر می‌کنه، نمی‌کنه، قبلاً می‌کرده، حالا نمی‌کنه، این چیزی است که در قرآن نه یک بار، بارها و بارها بهش اشاره می‌شود.

بنابراین پرسش، پرسش مهم و مجاز و مؤثر و مهم چیزیه، قانونیه، حالا بالاخره بنابراین اگر بخواهیم مثلاً فرض کنید یک فلسفه دین از روی متون دینی بسازیم، از روی متون مقدس بسازیم، این مسئله همراه با مسئله شر، این‌ها مسائلی هستند که حتماً باید یک فصل بهش اختصاص بدهید برای اینکه میزان اهمیتش و تکرارش در متن دینی زیاده.

بله. حتی می‌شود گفت از شر هم مهم‌تره. آ، حالا از نظر تکرار چون در حول و حوش بحث پیامبر و پیامبران کلاً زیاد اومده، بله. اگر استدلال بعضی از فیلسوف‌ها را قبول بکنید که این زیرمجموعه شره، آن‌وقت می‌توانید بگویید که این یک تکرارش مسئله شر را هم در واقع دارد تکرار می‌کند.

بالاخره این یک هیدن‌نس از نظر کسانی که این برهان را می‌آرن، یک شریه که با خداوند سازگار نیست دیگر. این اینکه خدا خودش را ظاهر نمی‌کند و مردم بهش باور پیدا نمی‌کنن، این یک چیز بدیه، یک اتفاق بدیه تو دنیا دارد می‌افتد.

بنابراین با خدای خیرخواه سازگار نیست. اگر این‌جوری بهش نگاه کنید، بنابراین مسئله شر هر بار که این تکرار می‌شه، یک امتیاز هم باید به آن مسئله شر بدهید. خب. بگذارید من فقط یک نکته‌ای بگویم.

یک نفر ممکن است حالا کسانی که با متن قرآن آشنا هستند بگوید آقا این مسئله هیدن‌نس که می‌گویید خیلی تکرار می‌شده، این بوده که می‌خواستن یک چیزی درباره یک پیامبری می‌اومده و ازش می‌خواستن که معجزه بیاورد که پیامبری خودش را ثابت بکند.

نه اینکه خدا آشکار بشود. می‌دانید منظورم چیه؟ مسئله هیدن‌نس نیست. یکی ممکن است این‌جوری فکر کند که آقا اینجا اصلاً این معجزه‌خواهی و این بحث‌هایی که در مورد اینکه چرا معجزه نمی‌آری، چرا ما مثلاً نمی‌فهمیم و این حرف‌ها مربوط به آشکار شدن خداوند نیست، بلکه مربوط به پیامبره.

ولی این‌جوری نیست. اگر یک خورده عمیق نگاه کنید، مسئله این بود که پیامبران می‌اومدن می‌گفتند که این بت‌ها غلطن، آن الله‌ای که شما می‌گویید خدا خلق کرده و که نشسته کنار، آن مرا فرستاده که به شما بگویم که این‌ها این حرف‌ها را نزنید، همه کارا دست منه.

حالا که ازش معجزه می‌خوان، یعنی اینکه الله خودش را آشکار کند. تو از طرف الله اومدی، یک یک کاری بکن. یعنی آن چیزی که اتفاق می‌افته، این است که این ثابت بکند که این از طرف بنابراین الله‌ایه که دارد خودش را آشکار می‌کند به ضرر بت‌هایی که هیچ‌کاری نمی‌توانند بکنند.

می‌دونید؟ و کنش بالاخره آشکار شدن قدرت خداونده از طریق این فردی که آمده و مثلاً ادعای ادعای پیامبری می‌کند یعنی چی؟ چه ادعاش چیه؟ ادعاش توحیده. آن چیزی که حرفی که دارد می‌زند این نیست که به شخص من که اسم و فامیلم این است ایمان بیاورید که چی؟ به توحید ایمان بیاورید.

و معجزه اثبات توحیده در واقع. اثبات این است که حرف من درست است. واقعاً آن الله دخالت می‌کند در جهان مثلاً خودش اصلاً اینکه اصلاً یک جاهایی هست مثل مثلاً فرض کن حضرت موسی درخواست دیدن می‌کند و این‌ها که اصلاً مستقیماً مربوط به آشکار شدن خداوند در حتی یک پیامبره.

بنابراین واقعاً هیدن‌نس اینکه خداوند خودش را آشکار می‌کنه، نمی‌کنه، چقدر می‌کنه، این یک چیزی است که تو قرآن در موردش زیاد اشاره شده. من یک خورده باید از در واقع آن بحثی که خودم داشتم می‌کردم چیز بشوم دیگر یک خورده جدا بشوم.

یعنی می‌خواهم در مورد خود هیدن‌نس بحث بکنم در حالی که تا اینجاش من نشان بدهم که این مفهومی که دارم در مورد استخراج می‌کنم از متون دینی مفیده، مثلاً به درد بیان هیدن‌نس می‌خوره، برای بحث من کافیه ولی چون موضوع هیدن‌نس آقای دکتر جلسه قبل معرفی کردن، من. حالا جداگانه در مورد خود هیدن‌نس هم می‌خواهم یک چیزهایی بگویم.

خب پس اولین نکته شماره یک،

می‌داند.

اهمیت بیش از حد باور

نکته شماره یک به نظر من این اهمیت بیش از اندازه دادن به باور یا در واقع خودآگاهی. این را شما حالا پرسیدن، من در مورد این صحبت کردم دیگر.

اصولاً اینجا یک مشکلی وجود دارد که آیا اینکه یک آدمی به باور مثلاً به خداوند برسد تو رابطه‌اش با خدا خیلی خیلی اهمیت کریتیکالی دارد یا مثلاً فرض کنید بعضی از سجایای اخلاقی در آن پیدا بشود در باطن مثلاً یک ارتباطی با خداوند، به خدا خودش کدومو بیشتر می‌پسنده، به نظر من جای سوال هست.

یعنی این تصور که رابطه محبت‌آمیز و عاشقانه با خدا حتماً باید نمود خودآگاه داشته باشه و در باطن طرف نمی‌تواند پیش بره، این به نظر من جای سوال دارد حالا. دست شما درد نکنه، خیلی ممنون.

بگذارید من برهان و اینطوری که آقای دکتر گفتن این مراحلشو بنویسم، بعد یکی یکی همین در حد یک تذکرات خیلی وقت نیست، در حد یک تذکرات یکی اینکه خودآگاهی در کانشسنس خودآگاهی در چرا دیگه؟ یعنی من ممکن است یک باوری داشته باشم که خودمم بهش آگاه نیستم. یعنی همین الان نکته‌ای که گفتم چی؟

من ممکن است عاشق خدا باشم ولی اسمش را ندونم. تا زبانی نتونم بگم، این انگار وارد خودآگاهی من نمی‌شه، وارد یک یک چیزی را می‌دانم ولی نمی‌دانم که می‌دانم. مثل اینکه این دانستن و اینکه ارتباط و آن اتفاق‌هایی که قرار بیفتد همه انگار منوط به اینن که فقط این مرحله اول را رد بکنم.

برهان اختفا: مقدمه

بگذارید من این برهان را بنویسم که خدای ادیان ابراهیمی همه دان و همه توان و خیرخواه. این همه دان و همه توان هم هست. بعد باور لازم است راست‌گاریه. این جفت این‌ها مشکل دارند به نظر من. اولی مشکل دارد.

می‌خواهم بگویم که این همه دان همه توان و خیرخواه. چه مشکلی داره؟ اینکه یک مقدار تصور تصوری که ما در مسیحیت نسبت به خداوند داریم با آن چیزی که در اسلام و یهود دیگر هست یک تفاوتی پیدا کرده و فکر می‌کنم تو فلسفه دین تحلیلی به دلیل اینکه تو محیط مسیحی در مقابل به اصطلاح ادعاهای الهیاتی مسیحی رشد کرده این نمود پیدا می‌کند.

این نو نو موس پیدا می‌کنه. خدای دین مسیح خیلی این صفت به اصطلاح عاشق بشر بودن و نمی‌دونم این چیزا مثلاً رحمانیت و اینا توش خیلی خیلی تأکید می‌شه، بلکه اصلاً انگار اصل ماجرا اینه و در یهودیت و اسلام یه مقدار یه تفاوتی وجود داره، نه اینکه خداوند اون صفات رو نداره.

بذارید چون چون این این مسئله مهمه که شما در قرآن خیلی اسما و صفات پیچیده‌تری یعنی اصلاً اگه اگه واقعاً اینو بخواید در بگید الهیات الهیاتی که از قرآن می‌آد مهم‌ترین، پررنگ‌ترین تفاوتش با الهیاتی که از متون بایبل می‌آد چیه؟ اینو عیناً از علامه طباطبایی پرسیدن و ایشون همین جواب رو داد که ما تو قرآن اسما و حسنا داریم.

به طور مداوم در قرآن ده‌ها اسم و صفت برای خداوند گفته می‌شه و اینا یه مراتبی هم پیدا می‌کنه و بعضی‌هاشون جفت جفت با هم می‌آن. اصلاً این این مسئله ارجاع دادن همه پدیده‌های جهان به اسما، نه لزوماً به خود خداوند به طور مستقیم، خیلی خیلی ویژگی خاصی در الهیات قرآنی.

صفت عزت. و ابلیس

پرسش و پاسخ

یه صفتی در قرآن به خداوند نسبت داده می‌شه، صفت عزت. خداوند العزیز که از نظر عرفا و الهی‌دان‌های مسلمان، این صفت کلید حل مسئله شره. یعنی یعنی این این حداقل در مورد هیدن‌نس می‌تونیم بگیم که در مورد این شر خیلی خیلی مهمه. صفت عزت حالا می‌خواید ترجمه بکنید نفوذناپذیر بودن یا حالا هرچی، معنیش اینه که خداوند حرکتی رو اجازه نمی‌ده بهش نزدیک بشه.

اگه کسی ناخالصی به اصطلاح داشته باشه، خداوند نه اینکه خداوند می‌خواد که جلوشو بگیره. ببینید یه چیزی در انگار الهیات مسیحی هست که خداوند عاشق همه است و همه رو می‌خواد بغل بکنه و این این در قرآن نیست، صراحتاً نیست، بلکه اصلاً یکی از صفات مهم خداوند دقیقاً همینو می‌گه که این‌جوری نیست.

خداوند فقط مخلصین رو می‌خواد به حضور خودش راه بده. اخلاص یعنی یه سری ناپاکی‌ها و نارسا‌یی‌ها و ناخالصی‌ها رو طرف باید از خودش دور بکنه تا اینکه بتونه ارتقا بکنه، ارتقا پیدا بکنه بره به سمت خداوند.

اینکه خداوند مانع قرار داده برای اینکه آدم‌هایی بهش نزدیک بشن، این یه چیزی جزو مسلمات الهیات منبعث از قرآنه، برای خاطر اینکه همون اول که مسئله شر مطرح می‌شه، یه شخصیتی به اسم ابلیس مطرح می‌شه که اینه که مثلاً یه جوری گمراه‌کننده‌ست و مانع، چه چیزی هیدن‌نس به وجود می‌آره؟ ابلیس. گمراه می‌شن آدما که خدا رو نمی‌بینن، نمی‌تونن به سمت خداوند برن.

یه یه مانعی اینجا قرار داده شده و دقیقاً آیه چیه؟ آیه می‌گه که ابلیس چی می‌گه؟ می‌گه من کسایی که غیر از مخلصین رو همه رو گمراه می‌کنم. برای همین در الهیات اسلامی مثلاً توی متون عرفا به ابلیس می‌گن سگ مثلاً درگاه خداوند.

یه موجودی که اونجا نشسته نمی‌ذاره یه عده بیان تو و این خواست خداست. چرا؟ برای خاطر این صفت. تأکید کردن روی اینکه خداوند همه‌دانه، بله، همه‌توانه، خیرخواه هم هست، ولی این صفت رو هم داره. این این صفت یه مقدار در الهیات مسیحی غایبه. شما خیلی تأکیدی روی این نمی‌بینید.

بیشتر همون مثل اینکه عشق رحمانی خداوند نسبت به موجودات گفته می‌شه، ولی خداوند یه چیزی هم در قرآن یه چیزی داره و عرفا به نظر من به درستی به این جمله ابلیس اشاره می‌کنن که وقتی که رانده می‌شه و قرار می‌شه که بهش فرصت داده بشه که مردم رو گمراه بکنه، در واقع مردم رو گمراه کردن یعنی اینکه هیدن‌نس به وجود بیاره دیگه. مردم نتونن به سمت خدا

برن، مردم نتونن خدا رو ببینن حتی که هست یا نیست. اینا همه یه آشفتگیه که انگار در اثر این اتفاق یه ایجنتی پیدا می‌کنه. عبارتی که ابلیس خطاب به خداوند می‌گه، می‌گه قال گفت به عزتک به به عزتک لاغوینهم اجمعین. همه‌شون رو گمراه می‌کنم. عرفا می‌گن این به عزتک

یعنی با اسم با این به عزتت با یعنی به وسیله عزتت. نه اینکه نه اینکه ابلیس اونجا قسم خورده مثلاً فرض کنید. باعث سببیته. یعنی اگه یعنی چون خداوند عزیزه، ابلیس از این طریق داره این کار گمراهی رو ایجاد می‌کنه. از متن قرآن این‌جوری نتیجه می‌گیرن که این صفتی که در واقع با عامل همه این چیزاست. ببخشید، بذارید ایشون این جلسه سؤال نکرد. بفرمایید.

مسئله شر هم یکی از جواب‌های مختلف واقعاً بی‌اختیار می‌شه این رو از یه جهت داشت، یعنی از این جهت که مثلاً اگه یه مسیری مثلاً مانع نداشته باشه و کلاً یه مسیری اصلاً سرازیر به سمت پایینه، شما هر چیزی رو ولش کنی بی‌اختیار به سمت پایین حرکت می‌کنه، شاید

حالا یه کم معنای اختیار یه این‌جوری نشه یا ارزشش حداقل کم باشه. یعنی شاید خود رو برای اینکه مثلاً ارزش کار کسی که دست نمی‌گیره رو باز کنه و خودش رو انسان رو بیشتر کنه یا خلاصه اختیار رو واقعاً اختیار قرار بده این کار رو کرده. من ببخشید، من من فکر کنم شما یه جوری این تصور براتون پیش اومد که من کلاً مسئله شر رو دارم الان حل می‌کنم. نه نه، من من چیزی که

دارم می‌گم اینه که توی این اولین گزاره که به نظر یه گزاره صددرصد روشن و بدون اختلافی می‌آد، یه چیزی غایبه. یه چیزی که تو این بحث خیلی مهمه. اونم اینه که خواست خداوند اینه که افراد بر اساس ناخالصی‌هاشون رتبه‌بندی بشن و تا یه جایی ناخالصی دارن وارد نشن. بنابراین اگه یه آدمی، من می‌خوام این‌جوری نتیجه بگیرم که به دلیل این به دلیل این صفتی

که خداوند داره و اظهار می‌کنه و صراحتاً هم در قرآن اومده که غیر از افرادی که اخلاص داشته باشن اصلاً راه ندارن و خدا هم نمی‌خواد اینا راه داشته باشن، اون‌وقت هیدن‌نس یه چیز بدیهی از صفات خدا می‌آد. یعنی افرادی که ناخالصی‌هایی دارن، این ناخالصی‌ها ممکنه مربوط به باورشون نباشه، ناخالصی دارن، یعنی عشق مثلاً فرض کنید به دنیا دارن، عشق عشق به یه چیزایی

دارن که موهومه. افرادی که تو قلبشون پر از محبت‌های دیگه است و خیلی چیزا، اینا خداوند اینا رو نمی‌خواد بپذیره. بنابراین اینا در حجاب قرار می‌گیرن. خداوند می‌خواد که اینا در حجاب قرار بگیرن. خداوند خودشو از این‌جوری فکر کنید، خداوند خودشو می‌خواد از اینا پنهان بکنه. اینا چیز ندارن، صلاحیت ندارن. این این نکته مهمیه که به نظر من همین‌جا باید تذکر

داد. ببخشید،

حرفتون درسته. می‌خوام بگم که این‌جوری شاید اونا هم جواب بدن که خب، خیرخواه بودن به این معنیه که اصلاً فرض کنید که این‌جوری باشه، یه سری‌ها مثلاً به درد الهی نمی‌خورن، خب، بالاخره خیرخواهی ایجاد می‌کنه که دوست داشته باشه اونا هم مخلص بشن و راه پیدا کنن دیگه. بله.

خب، یعنی شاید مثلاً یه مسیری خاصی بفهمن برای حاصل کردنش داشته باشن، یا نه، دوست دارن که همه در همه حال مخلص بشن. ببینید، یه فاکتور هست که برای این آدما چی می‌شه؟ اصلاً جلوه‌ای نداره این صفت. چرا؟ اینکه خداوند بخواد اونا رو هدایت بکنه، ببینید، سؤال اینه، چرا همه خدا رو نمی‌بینن؟

برای اینکه خداوند نمی‌خواد همه ببیننش. آیا نمی‌خواد همه همین‌جوری بالفعل ببیننش؟ آیا خداوند می‌خواد که اینا بالاخره بتونن ببینن؟ دوست داره اینا ببینن؟ آره. دوست داره معنیش این نیست که خودشو آشکار بکنه. معنیش اینه که حالا مثلاً فرض کنید پیامبر بفرسته، حرف بزنه، یه کارهایی بکنه. اون هیدن‌نس نیست، اون مسئله مسئله‌ایه. اگه اگه هیدن‌نس این بود که چرا خداوند هیچ کاری برای هدایت بشر نکرده و نمی‌کنه. خب، مسئله اینه که خداوند چرا اون عقربه رو تکون نمی‌ده؟ این

این آدم تو شرایطی نیست که خداوند بخواد این یه قدم مثلاً بزرگ، فرض کنید این قدم خیلی بزرگی باشه، این قدم بزرگه رو برداره. باید یه صلاحیت‌هایی پیدا بکنه. اینکه بشینه عقربه رو نگاه بکنه، بهشون صلاحیت‌ها رو نمی‌ده. من من کاری به این ندارم، این این این نکته، این نکته که خداوند مثلاً فرض کنید افرادی که باور ندارن، صلاحیت ندارن و این حرف‌ها رو خیلی‌ها زدن. توی من می‌خوام بگم که این اینجا یه چیزی باید گفت.

می‌خوام تو همین خط اول کسایی که الهیات اسلامی کار می‌کنن، از همین‌جا به نظر من یه تصویری از خداوند، خداوند مسیحی هست که من جداً معتقدم که با اون تصویری که از خداوند تو این مسیحیت داده می‌شه، مسئله شر لاینحله. برای همین هم هست که مسئله شر توی کانتکست مسیحی، تو فلسفه دین و اینا این‌قدر بزرگ شده.

برای اینکه یه تصویری از خداوند در مسیحیت باقی مونده که با اونی که در یهود در خود بایبل هست، و خود بایبل رو حداقل اولد تستامنت رو که می‌خونید خیلی با اون تصویری که بعداً تو نیو تستامنت می‌ده، چیز نیست.

این عهد قدیم با عهد جدید خیلی سازگار نیست. عهد جدید یه خدایی که آره، همه‌اش لاوه مثلاً، همه‌اش این‌جوریه. یه ذره یه تفاوتی داره هرچند ممکنه به صراحتی اینو نگن، ولی واقعاً توی حسشون یه تغییری به وجود اومده. و برای من فکر می‌کنم توی همه برهان‌های شر و هیدن‌نس یه همچین زیرمتنی وجود داره،

یه حسی نسبت به خدا. خداوند خودشو آشکار نمی‌کنه، برای اینکه نمی‌خواد خودشو آشکار بکنه بر همه. برای اینکه آدما رتبه‌بندی‌هایی دارن از نظر میزان ناخالصی و اصلاً خداوند یه موجودی رو مأمور کرده، از نظر از نظر عرفان و الهیات اسلامی، ابلیس یه مأمور خداونده دیگه،

یه کاری رو داره می‌کنه که خدا می‌خواد انجام بشه. فکر می‌کنه داره عصیان می‌کنه، ولی این‌جوری نیست که واقعاً، اصلاً عصیان معنی نداره، یعنی ابلیس داره یه کاری می‌کنه که خدا نمی‌خواد بکنه. خداوند می‌خواد که یه سگ دربانی اونجا باشه که جلوی آدما رو بگیره، گمراهشون بکنه. چرا؟ برای خاطر صفت عزت. برای اینکه خدا نمی‌خواد یه عده‌ای از یه حدی نزدیک‌تر بیان. بفرمایید. وقتی ما تو شما عرفا رو نگاه می‌کنید، امکان تجلی‌اش رو اسم عزت می‌دونید. نه. ولی می‌بینید که در اکثر انسان‌ها گمراهی‌شان هست. وجود داره. ما اکثریت اکثریت ببخشید، اکثریت گمراه می‌شن. به نظر شما معنیش اینه که اکثریت ای‌تئیست می‌شن؟

نه. نه نه نه نه، من من می‌دونم شما منظورتون اینه. این خیلی نکته مهمیه. گمراه یعنی یعنی ابلیس آدم‌هایی که توی جامعه مسلمون زندگی می‌کنن و مسلمونن رو شاید بیشتر گمراه می‌کنه تا اونی که اصلاً ای‌تئیسته. می‌بینید گمراهی مسئله گمراهی نیست که طرف باوری به خدا داره یا نه.

گمراهی شامل خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. در در عرفا من الان در نهادهای مختلف، من فکر می‌کنم همه گمراهی‌شان را همه‌شون رو انجام می‌دن. همه رو انجام می‌دن. بله. من اون چیزهایی که واجبه رو انجام می‌دم. انجام بدم باز خداوند کوچکی کوچکی داره. اون اصلاً

اون اون اون اون هیدن‌نسی که ببخشید، اون هیدن‌نسی که تو این برهان هست و داریم در موردش بحث می‌کنیم، با اون هیدن‌نس عرفانی یکی نیست. اینکه اینکه موسی مثلاً فرض کنید حالا می‌خواد که یه جلوه بالاتری از خداوند ببینه، با این چیزی که تو این برهان ران می‌شه که اکثر مردم مثلاً فرض کنید به وجود خدا رو نمی‌فهمن که هست یا نیست، این گزاره رو نمی‌فهمن، فرق داره.

بله، شما در آثار مولانا کلی درباره اون هیدن‌نس می‌تونید مطلب پیدا کنید که چرا خداوند خودشو گاهی بر عارف مثلاً بر قلب عارف مکشوف می‌کنه، گاهی نمی‌کنه،

این قبض و بسط‌ها چرا پیش می‌آد؟ اینا اینا یه درسته اسمش اختفاست. شاید هم جوابی که به اون می‌دن یه جوری کمک بکنه به جوابی که اینجا ما می‌گیریم، ولی واقعاً اون بحث این بحث نیست. این خیلی این خیلی تو سطح پایین‌تری داریم بحث می‌کنیم. می‌خوام بگم که این اسم عزت الهی که می‌تونه قوی‌تر از مثلاً اسم‌های

مثلاً رحمانیت باشه. می‌خواید می‌خواید لیست به ترتیب بنویسم؟ چهارم، پنجمه فکر کنم. خیلی رتبه‌اش خیلی رتبه‌اش خیلی بالاست. نه شوخی می‌کنم، ولی ولی واقعاً رتبه‌اش بالاست. شما به تکرارش تو قرآن نگاه کنید دیگه، چقدر تأکید روی این اسم عزت هست و این اسم عزت کلید حل مسئله شر توی الهیات اسلامیه.

اینکه این مسئله‌ای که اینجا داره، ببخشید، بذارید من وقتم داره تموم می‌شه. بله. که مثلاً، اون که اختیاری نداره، اسم عزت و اون که مثلاً، یک مسئله‌ای که دارد ببخشید بگذارید من وقتم دارد تمام می‌شود. در واقع یکی از اسم‌های الهی، بله به هر حال بله اگر چیزی آ یک جوری فکر می‌کنید که یک ممکنی ایجاد می‌کنه، یک برنامه‌ی منطقی‌ای ایجاد می‌کند.

اسم‌های الهی یک جهانی را ایجاد می‌کنند همراه با یک انسان‌هایی که یک نمایشی را به صورت جبری انجام می‌دهند ولی اینکه شما کدام نقش را تو این نمایش بازی بکنید در اختیار شماست.

اینکه یک یک نفر قرار است هیتلر بشود و قرار است این اتفاق در اروپا بیفته، یک حرفه. اینکه این آدم مجبور بود آن نقش را بازی بکنه، یک یک داستانی در قرآن هست، داستان موسی و خضر.

اگر این داستان به من این را می‌گوید که اگر در یک محدوده‌ای برای کشتن یک کودک قاتل پیدا نشود که ابلیس بخواهد تحریکش بکند بیاید این بچه را بکشه، خداوند یک نفرو می‌فرسته از عباد خودش که این را بکشه. اگر قرار است کشته بشود. بنابراین نقشی که آدم‌ها بازی می‌کنن، کدام نقش را به عهده بگیرید، این اختیار شما این را تعیین می‌کند.

ولی اینکه روال کلی از روز اول مسیح قرار است ظهور بکنه، حالا در کدام جغرافیا و این‌ها ممکن است یک تغییراتی بکند که در صورتی که ظاهر می‌شود یک تفاوت‌هایی ایجاد بکند ولی محتوای کلی ثابت می‌ماند ولی شما نقشی که الان دارید بازی می‌کنید را خودتان انتخاب کردید.

شما انتخاب می‌کنید که به کدام اسم تجلی کدام یکی از این اسم‌ها باشید. اکثر اکثر می‌دانید ابن‌عربی هم همین‌جوری نگاه می‌کند دیگر. ظهور اسما تاریخی تاریخیت دارند. یعنی الان مثلاً ابن‌عربی که زنده بود می‌گفت الان ما در پیروان ابن‌عربی می‌گویند ما در دوران ظهور اسم جبار هستیم.

از تعداد آتئیست‌ها می‌توانید حدس بزنید که شاید در ظهور دوران ظهور اسم عزت هستیم که این‌قدر مثلاً مشکل به وجود آمده. یعنی جمعیتشون خیلی زیاد شده. حالا بگذریم.

بگذارید من یک برهان را مراحلشو بنویسم. دومی هم که من به نظرم خیلی خیلی مشکل دارد دیگر.

یعنی این اصلاً اینکه درست است که باور نباشد خیلی کارا نمی‌شود کرد ولی خیلی چیزهای دیگر هم اینجا هست که اگر نباشن رستگاری ایجاد نمی‌شود. می‌دانید یعنی مثلاً طرف راستگو نباشه، چه نباشه، صفات خلوص نداشته باشه به جایی نمی‌رسه.

این اهمیت دادن به این صرف باور که هست و نیست را مثلاً در خودآگاه خودش اعلام بکنه، این به نظر من یک تأکید بیش از اندازه‌ای دارد روش می‌شود و اصلاً این کلید رستگاری بودنش، اینکه آیا اخلاق کلید رستگاریه، خیلی چیز است.

این خیلی مسیحیه شماره یک، شماره دو هم خیلی دین به اصطلاح ظاهری اون‌طوری که فوق دین فقهیه حالا چه مسیحی چه اسلامی که به اشهد گفتن مثلاً یک وزن بی‌نهایت زیادی بدهیم.

سه و چهار که من روش بحثی ندارم فکر می‌کنم حالا هی حداقل از نکته جدیدی در موردش ندارم بگویم. اینکه باور یک حالت ذهنیه. من همان تقریر آقای دکتر آزادگان را عیناً دارم به زحمت از روی عکس تخته خواندم یک چیزهایی نوشتم. آن قسمت‌هایی که نخوندم، نمی‌شود. یک حالت ذهنی غیرارادی مثلاً. و چهار به محض مثلاً حصول شواهد باور حاصل می‌شود مگر عمداً جلویش را بگیریم.

غیرباورمند غیرمقاوم

و پنج اینکه در جهان بسیار بسیاری غیرباورمند غیرمقاوم هستند. غیر باورمند غیرمقاوم هستند. خب. این اینکه غیرباورمند غیرمقاوم هستند، بگذارید یک توصیفی که این، اینکه غیر باورمند، غیر مقاوم هستند، بگذارید یک توصیفی که تا حالا بعضی‌هاتون مقالاتشون، مثل همین نکته که یک عده در سراسر عمرشون در جستجوی خداوند هستند.

ببینید، این یک چیزی، یک چیزی که خود این برهان هم نتیجه‌اشه، این است که اون، آن چیزی که آدم‌ها را در طول تاریخ، من همین جلسه قبل به یک دلیلی این حرفو زدم، الانم می‌خواهم تکرار کنم.

تبعیت از اجداد

شما وقتی قرآن را می‌خونید، مهم‌ترین، مهم‌ترین مشکل، شرک و علت شرک هم نه می‌گوید گناهه، نه نمی‌دانم استایل، در درجه اول می‌گوید تبعیت از اجداد. یعنی چی؟ یعنی شما یک جایی به دنیا می‌آیید، یک سنتی آنجا حاکمه که از اجداد رسیده و شما ازش تبعیت می‌کنید. الان همه ما کم‌وبیش همین کار را شاید کرده باشیم، یعنی حداقل اکثریت جامعه خودمان هم این‌جوری‌ان.

شیعه، اسم، اسم و اشعری‌ان، این دمو، تفاوت دموگرافیک از همین‌جا می‌آید دیگر. اکثریت هر جایی به دنیا بیان همان را می‌پذیرن. این بهشان امنیت می‌ده، بهشان یک به اصطلاح حس آرامش می‌ده، برای خاطر اینکه ساختاری که تو آن جامعه هست، این را اقتضا می‌کند که آدم‌ها جامعه‌پذیر به اصطلاح باشند و بتونن وارد جامعه بشوند.

یک سری عقاید، حالا ممکن است این تو یک جامعه‌ای بحث پیدا بکند به عقاید سیاسی یا خیلی چیزهای دیگر که از ترس مثلاً فرض کنید یک آسیب‌هایی ممکن است این نفر ببینه، شاید عقاید سیاسی هم پیدا بکند یا لااقل اظهار بکند که این عقاید سیاسی را دارد.

خب، اه، بنابراین نکته اصلی این است که همیشه، همیشه در طول تاریخ یک اقلیتی بودن که به میزانی از هوشیاری و شناخت و رشد می‌رسیدن که بتونن از این بند جامعه‌ای که در آن متولد شدن و سنتی که در آن به دنیا اومدن فاصله بگیرن،.

خب؟ و این چیزی است که ارزش دارد. بنابراین الان در همین جامعه هم اگر بخواهید آمار بگیرید، درصد آن آدم‌هایی که به آن مقدار رشد رسیدن خیلی پایینه.

و چندان از نظر دینی، آن ایمان ظاهری که آدم‌ها دارند ارزش ندارد. مثل همون، اینکه حالا قرار است نمی‌دانم رخت‌وبار بشن، عذاب بشوند و این حرفا، اکثریت افراد جامعه ما و جوامع دینی دیگر هم در ارتباط عاشقانه با خداوند قرار نمی‌گیرن و به آن معنای واقعی کلمه به رخت‌وباری به آن معنای الهی نمی‌رسن، توحید را مثلاً درک نمی‌کنند و الی آخر.

آن چیز ارزشمندی که این‌همه پیامبران اومدن و رفتن، این بود که آدم‌ها را به یک رشدی برسونن که این پیروی از سنت‌ها مانعش بشود. از جمله سنت‌های دینی. از جمله سنت‌های دینی، فرقی نمی‌کند. شما وقتی تقلید می‌کنید، به رشد نمی‌رسید. وقتی که خودتان یک چیزی را درک می‌کنید و یک راهی را در واقع پیدا می‌کنید به سمت حقیقتی که رشد کردید.

بنابراین اینکه الان در اروپا یا نمی‌دانم در چین تعداد آتئیست‌ها خیلی زیاده، این هم تحلیلش همونیه که در ایران تعداد شیعه‌های اثنی‌عشری خیلی زیاده. یعنی الان یک سنت جدیدی به وجود اومده، این آدم‌ها در آن سنت متولد می‌شوند و همان چیزها را باور می‌کنند.

یعنی یک عالمه چیزهایی که موهومه را بهشان می‌گویند و این‌ها همونا را باور می‌کنند و این مانع از رسیدن‌شون به حقیقت می‌شود. این در جهان مدرن یک سری خرافات مدرن و سنت‌های مدرن با خودش همراه آورده که اگر شما این‌ها را باور بکنید، آن‌وقت دچار مشکل می‌شوید در مثلاً فرض کنید حالا در یک جامعه مشرک چند هزار سال قبل، مشکل این بود که طرف به این باور می‌رسید که خداوند کاری به من ندارد و یک سری بت‌های همین محلی خودمان هستند که کارا را دارند انجام می‌دهند.

در یک جامعه دینی به یک باورهای مشرکانه‌ی دیگه‌ای می‌رسه، اینکه مثلاً باید به فلان چیز اعتقاد داشته باشی تا بری بهشت و این بر اساسش، الان شما مثلاً فرض کنید یک آدمی که عقاید داعشی به‌نظرتون رستگار نزدیک‌تره یا یک آدم آتئیست؟

والا من بله آتئیست خیلی‌ها، خیلی از آتئیست‌ها آدم‌های خوبی هستند. خدا ان‌شاءالله رستگارشون بکند. آدمی که یک جایی به دنیا می‌آد، همان فکر می‌کند برای چه داعش شده؟ برای اینکه حرف بزرگان قوم خودش را دارد گوش می‌دهد دیگر. فکر می‌کند که این‌ها وارثان نمی‌دانم پیامبرند، پیامبران هم نماینده خدا بودند، من حرف این‌ها را گوش بدم، مثلاً رستگار می‌شم.

حالا حرفشون چیه؟ بعد نگاه کنید ببینید چی‌ها را با آن و این طرف یک لحظه عقلش را به کار نمی‌بره که چگونه خداوند این رو، یعنی اصلاً معلوم است هیچی از خدا نمی‌فهمه که باورش می‌شود که خدا یک چنین چیزهایی ازش خواسته دیگر.

این خودش به‌نظرم من نشان‌دهنده این است که خب آن نکته‌ای که اینجا به‌نظرم من غایبه، این است که خود این آدم‌هایی که غیرمقاوم‌اند، فکر می‌کنند مشکل مقاوم بودن و مقاوم نبودن و این‌هاست. آتئیست مدرن به دلیل تبعیت از یک سری سنت‌های مدرن ایجاد شده.

باورهایی که باورهای درستی نیستند، آموزش داده می‌شن، همه یک جوری قبول می‌کنند، انکار کردنشون ممکن است خیلی تبعات داشته باشه برای آدم‌ها و این‌ها مانع فهم می‌شن، حتی طرف به وجود خدا هم نمی‌رسه. این را یعنی خود این، ببینید خب من می‌خواهم نمی‌دانم خود این برهان نتیجه یک سری باورهای مدرن از جمله وزن دادن بیش از اندازه به خودآگاهی.

ببین یک یک تصوری وجود دارد که این صددرصد با تصورات دینی و تصوراتی که بشر از قرن‌های قبل از عقلش داشته متفاوته و احساسشون این است که انگار این‌جوری درست است. و آن هم این است که مثلاً انگار مسائل وجود خدا طرف تمام عمرش مقاومت نکرده، تمام عمرش در جست‌وجوی خدا بوده، خیلی کتاب خوانده.

این خودش یک دیدگاه مدرنه که انگار مسائل مربوط به باور و این‌ها به استایل زندگی ربط نداره، به نمی‌دانم اخلاق ربط نداره، این یک چیز خود فلسفه اصلاً مبناش انگار این است که می‌شود با مجادله کردن و حرف زدن و استدلال کردن حقیقت را کشف کرد، بیان کرد و طرف واقعاً این افرادی که می‌گوید غیرمقاوم‌اند، من فکر می‌کنم تصور همین است.

این من خودش را نگاه می‌کند طرف، می‌بیند من که اصلاً مقاومتی ندارم، هرچه خواندم هیچ استدلال موجهی پیدا نکردم دیگر. پس خداوند نیست لابد. اگر بود مثلاً یک استدلال موجهی اینکه من تو یک سنت به دنیا اومدم، بر اساس آن سنت دارم فکر می‌کنم، یک سری گزاره‌ها را پذیرفتم، یک تصویری از جهان در ذهن من نقش پیدا کرده که از بچگی به من گفتن،.

اصلاً این‌جوری نگاه نمی‌کنم. در حالی که واقعیت این است که خود این برهان، خود این در واقع همان همون‌قدری که بگذارید این‌جوری بگم، همان‌طوری که این‌ور دنیا یک سنت دینی منحرف وجود دارد و اکثریت دارند ازش پیروی می‌کنند، آن‌ور دنیا هم یک سنتی به وجود آمده که اکثریت ازش پیروی می‌کنند و نتیجه‌اش نتیجه‌اش این است که غیرباورمند مثلاً باشد.

بنابراین این می‌خواهم خدشه وارد بکنم به اینکه این غیرمقاوم بودن کفایت می‌کند. در حالی که چیزی که کفایت می‌کند این است که طرف قدرت نقد سنتی که در آن به دنیا آمده آمده باشه را داشته باشه که به‌نظرم من اکثریت غریب به اتفاق کسانی که آتئیست هستند مطلقاً ندارند.

یعنی کار شما یکیشون را بیارید، من بهتان نشان بدهم که مثلاً میزان باورش ببخشید من یک دو دقیقه صحبت می‌کنم تمام می‌کنم آن شیش و هفتم آقای دکتر خودشان می‌نویسند. اگر من یک نکته خیلی مهمی به ذهنم رسید، اجازه می‌گیرم وسط بحث ایشان می‌گویم.

شما در قرآن یک یک عبارت عمیقی در مورد شرک می‌شنوید و می‌بینید که به‌نظرم من خیلی خیلی تعیین‌کننده‌ست در اینکه از این تصور که شرک یعنی یک چهار تا مجسمه باشه شما این‌ها در مقابلش هم کرنش کنید و قربانی بدید، از این بگذرید. شرک یک چیز بزرگتریه، در واقع یک چیز اساسی‌تریه.

یک جایی در قرآن که بعداً هم حالا از قول حضرت یوسف این عبارت می‌آید و بعداً یک جاهای دیگر هم مشابهش تکرار می‌شود. می‌گوید که خطاب به این افرادی که در واقع مشرک هستند و حالا باهاش در زندان‌اند، می‌گوید شما اسماعی را می‌پرستید که اجدادتون این‌ها را اسم‌گذاری کردن.

اسما و سمّیتمو انتم و آبائکم. مثل اینکه دارد به این اشاره می‌کند که در فرهنگ این‌ها یک نام‌هایی به وجود اومده، یک چیزهایی که پشتش هیچی نیست. اسم‌ان و این چیزی که باعث می‌شود که این‌ها مشرک بشوند این الان این حرفی که دارم می‌زنم به همه حرف‌هایی که تا حالا زدم ربط دارد.

اینکه این مفاهیم و واژگان را ما خیلی تحلیل نمی‌کنیم. ما این گزاره‌ها را تحلیل می‌کنیم که درست‌ان یا غلط‌ان و آن چیزی که انگار مهم‌تره این است که آیا این واژگان اصلاً این به چیزی اشاره می‌کنه، نمی‌کنه؟ من هر چیزی را می‌توانم اسم بگذارم.

آیا مصداق داره، نداره؟ آیا شایستگی این را دارد که نامی برایش قرار بدهیم یا ندیم؟ می‌گوید اسما و سمّیتمو انتم و آبائکم و جعل الله لهم سلطان. خداوند برای‌شان هیچ سلطانی قرار نداده. یعنی چیزی نیستند که انگار کاری بتونن انجام بدن. همین‌جوری مثل یک اسم، اسما پوچ هستن، پشتشون هیچی نیست.

خب الان در سنت مدرن اسما پوچ کجا هستند که مردم را گمراه می‌کنن؟ بله. تو کتاب‌هاست دیگر. کو؟ یک دانه بگویید شما. بله. یک مسأله‌ای نظر من این است که در این‌ها نه، نه. چیزی که مانع از این می‌شود که شما به وضوح مثلاً فرض کنید برای‌تان روشن باشه که مثلاً خدایی هست.

اکثر این اسما پوچ از علم من جلسه دیگر شاید یک قانون طبیعی خب؟ که معمولاً ریاضی هم هست. این یک مقاله‌ای دارد خانم کارترایت. اگر اشتباه نوشتم اسمش هم همین نانسی کارترایت. No law, no God. این را معمولاً خیلی ساده‌ست. No God, no law یا No law, no God. No, no God, no law. این مقاله خوبی است.

چند صفحه هم بیشتر نیست. که سعی می‌کند بگوید که وقتی درباره‌ی laws of nature داریم صحبت می‌کنیم انگار نمی‌فهمیم داریم درباره چه داریم صحبت می‌کنیم. همین‌جوری یک کلمه‌ایه گفتن بهمون. ما یک جوری این را انگار باور کردیم که یک laws of nature وجود دارد.

خب laws of nature یعنی مثلاً یک regularityهایی وجود دارد که ما این‌ها را بیان می‌توانیم بکنیم. ولی laws of nature در علم یک حسی، نه در خود علم‌ها. ببینید این علم یک چیزی است دارد پیش می‌رود و یک چیزهایی را برای ما روشن می‌کنه، مدل می‌سازیم.

حاشیه‌اش یک چیزی خارج از علم ساخته می‌شه، یک سری باورها که مثلاً شأن علم چیه؟ چه کار دارد می‌کنه؟ یک چیزهایی گفته می‌شود که آن‌ها جزو علم نیست واقعاً. یعنی مثلاً علم‌گرایی جزو علم نیست یا نمی‌دانم اعتقاد به اینکه laws ایشان اصلاً اعتقاد به وجود چیزی به اسم laws of nature ندارد.

خب؟ و در این مقاله دارد استدلال می‌کند می‌گوید اگر laws of nature را بپذیرید به عنوان یک هویت واقعی، مثل اینکه خدا را پذیرفتید. یک چیزی در همین حده. مثل اینکه مثل افلاطونی را مثلاً پذیرفتید که وجود دارد. وجود دارند. یعنی یک چیزی یک جایی هست به اسم laws of nature.

کجا هست؟ مثلاً در آسمان‌هاست. یک حرفی این‌جوری می‌زند خیلی روشنم می‌گوید. ببینید موضوع این است که این قانون طبیعی به آدم‌ها آموزش‌هایی داده می‌شود از سنین پایین. اولاً سن پایین طرف اصلاً شک نمی‌کند. هرچه بشنوه، همان‌طوری که بت را باور می‌کنه، این را هم باور می‌کند.

یک چیزی به اسم قانون طبیعت وجود دارد که جهان بر اساس این قانون دارد کار می‌کند. این مسلطه بر همه‌ی چیزهایی که در جهان دارد می‌گذره. بلکه این تصور به وجود می‌آید که این است که باعث می‌شود که یک این جهان منظمه.

می‌دانید یک چیزی وجود دارد که جهان را انگار منظم کرده. می‌دانید عامله. ببینید در قبل از اینکه این تصورات عجیب و غریب حول و حوش ساینس به وجود بیاد، برای مردم بدیهی بود که خب نظم نتیجه‌ی وجود یک نظم‌دهنده‌ست. Regularity از کجا اومده؟ خب یک نفر دارد یک نظمی می‌دهد.

حالا این را چگونه انجام می‌ده؟ تو قرون وسطی گفتن که قانون گذاشته. قانون یک چیزی بود واقعاً خدا مثل همان‌طوری که ما قانون می‌نویسیم، مردم تبعیت می‌کنن، خداوند در مثلاً کتاب به موجود یک چیزی نوشته واقعاً آنجا یک چیزی وجود دارد که باعث می‌شود که طبیعت ریگولار کار بکند.

بعد این مفهومه در طول تاریخ موند گفتن ریاضی و فلان و این‌ها بعد اصلاً اینکه این کجاست؟ چه جوری عمل می‌کنه؟ چه جوری ریگولاریتی ایجاد می‌کنه؟ این‌ها اصلاً کلاً فراموش شد. این خانم کارترایت تذکرش این است که شما اگر حستون این است که یک قانون طبیعی وجود دارد که مثلاً انگار همه طبیعت دارد از این تبعیت می‌کنه، یک جوری باید روشن بکنید که این چیه؟

کجاست؟ کجای جهانه؟ این خودش جزو مثلاً ماده و انرژی‌ئه. این‌جوری که نیست. یک هویت سوپرنچراله بنابراین. این نه تنها قانون طبیعی فراموش شد که باید بگین که یک چیزی واقعاً وجود دارد و کجاست این را جواب بدین.

اینکه چه جوری اثر می‌ذاره، چه جوری ریگولاریتی را ایجاد می‌کند کاملاً فراموش شده‌ست و در عین حال یک جور فاعلیت دارد دیگر. یک چیزی است که وجود ندارد آن شکلی که ولی ریگولاریتی دارد ایجاد می‌کند.

اثرش هست ولی وجود ندارد. نمی‌دانم می‌خواهم بگویم این نمونه یک جور تصوراتیه درباره جهان که از آموزش علم به نظر من نه از خود علم از آموزش علم و نحوه برخورد با علم تو ذهن آدم‌ها می‌شینه، احساس می‌کنند که دنیا اتوماتیک دارد کار می‌کند بر اساس یک قوانینی که آن هم لازم نیست بگوییم که چه هستند و از کجا اومدن و این حرف‌ها.

یک آقایی هست به اسم دیویس، یک فیزیکدان خیلی بزرگیه. خیلی الان آدم معروفیه. این که معدود فیزیکدان‌هایی که حداقل کنجکاوی شدید نشان می‌دهد در مورد اینکه ما باید تکلیف اینکه این قوانین چه هستند و چه ماهیتی دارند و این‌ها را روشن بکنیم. اه ولی عموماً چیز فراموش شده‌ست دیگر.

یعنی اینکه به این مفهومی که الان در ذهن آدم‌هایی که ساینس آموزش ساینس می‌بینند جا می‌افته، قانون طبیعی به این معنا کاملاً یک چیزی است که به یک چیزی اشاره می‌کند که نیست. و آیا این آیا مثلاً فرض کنید یک آدم غیرمقاوم در این حد می‌تواند ضد سنت‌های موجود جامعه خودش قیام بکند که مثلاً یک چیزی که به نظر می‌رسد علم اتوریته دارد دیگر.

اینکه یک چیزی بگوید که انگار بر علیه علم دارد حرف می‌زنه، بر علیه جهان‌بینی علمی به نظر من این قدرت را ندارد و این همان مشکلیه که آدم‌ها در جامعه مذهبی هم دارن، جلوی رشدشون را می‌گیرد. تو جامعه مشرکین هم داشتن، الان هم تو جامعه مدرن هم دارند.

ده‌ها سنت مدرن وجود دارد در مورد استایل زندگی، آموزش‌هایی وجود دارد از بچگی از قبلاً از ۶ سالگی بچه‌ها را دستگیر می‌کردند می‌بردن مدرسه آموزش می‌دادن، الان تو بعضی از کشورها از صفر سالگی این کار را می‌کنند.

اینکه تو جامعه مدرن بیشتر از هر جامعه‌ای تزریق می‌شود به ذهن آدم‌ها یک چیزهایی و جدا شدن از این‌ها حالا یک یک بخشش مربوطه به علم‌گرایی و این حرفاست یعنی آن تصورات و توهماتی که حاشیه علم هستند.

یک بخشی از این چیزهایی که در واقع تو ذهن ما می‌ریزن مربوط به اخلاق و مسائل استایل زندگی و این حرفاست که واقعاً از سن من این آموزش در مدارس و مهدکودک‌های آمریکا چنان بعضی از این گزاره‌های سکولار غیردینی به عنوان گزاره‌های اخلاقی بدیهی به بچه‌ها آموزش داده می‌شود که این‌ها.

خب مشکل ایجاد می‌کنند دیگر. این‌ها بعداً اینکه یک آدم من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است هیچ‌وقت غیرمقاوم بودن نکته مهمی نبوده. توانایی اینکه از سنت دربیاید این مهم است. آیا می‌توانید کل این چیزی که الان در آن به دنیا اومدید، جهان مدرن را بفهمید، درک بکنید، ازش فاصله بگیرید؟

عده کمی هستند که می‌توانند این کار را بکنند. همان‌طوری که همیشه عده کمی به پیامبران ایمان می‌آوردن. اگر این باور را خیلی بولدش بکنید، آن‌وقت اصلاً این بحث‌ها معنی ندارد. مسئله فقط یک هست و نیست. به این گزاره برسیم.

ولی اگر مسئله این است که آن هدفی که ادیان دارند چه جوری برآورده میشه، صفت غیرمقاوم صفت نه باورمند بودن مهم است نه غیرمقاوم بودن. متدولوژی خوبی است برای اینکه به حقیقت برسید بفهمید. خب خیلی ممنون آقای دکتر، زحمت عالی بود.

من که استفاده کردم، خیلی زیاد. عرض شود که من هم می‌خواستم راجع به، یعنی می‌خواهم راجع به این مفهوم غیرمقاوم، غیرباورمند که شما امروز تاکید کردین صحبت کنم و برهانم که مشخصه، برهان بعد از این می‌گوید که خیلی خب پس ما توقعمون این بود که خداوند آنچنان ظاهر باشد به واسطه عشقی که به انسان‌ها دارد که چنین کیس‌هایی در جهان وجود نداشته باشند، چون توقع ما برآورده نمی‌شود،. بنابراین آن خدا با آن صفات وجود ندارد.

من قبل از این فقط یک نکته‌ای بگم، من یک ذره حالا تفکیک بین الهیات مسیحی، مسلمان و یهودی زیاد قائل نیستم بهش، یعنی فکر می‌کنم که می‌شود این‌ها را با اتفاقاً با مفهوم عشق خداوند یکپارچه کرد و فکر می‌کنم باز هم مفهوم سنترال در الهیات باید مفهوم عشق خداوند باشه.

حالا شاید یک مقداری مسیحی‌ها زیاد شاید بگوییم زرنگی کردن این مفهوم را گرفتن و دارند روش تبلیغ می‌کنند و مسلمون‌ها احتمالاً در آن عقب افتادن. ولی اینجا هم من می‌توانم به جای من با حرف‌هایی که شما زدین و آشنا هستم ولی فکر می‌کنم که می‌توانیم با مفهوم عشق خداوند همین حرف را به تعبیر دیگه‌ای بزنیم.

اگر خداوند عاشق انسان‌هاست، عاشق همه تک‌تک انسان‌هاست و مفهوم عشق به مفهوم سنترالی بفهمیم که همه صفات دیگر خداوند در زیرمجموعه اونن و با آن مفهوم درک می‌شن، آن‌وقت اتفاقی که می‌افتد این است که خداوند عاشق انسان‌هاست به چه معنا؟

به یک معنایی که خیرخواهشونه و می‌خواهد برای‌شان فراهم بکند که این‌ها رشد کنن، زمینه‌های رشد را قربشون به سمت خداوند پیش بیاید و از یک طرف دیگر شما نمی‌توانید از یک رابطه عاشقانه صحبت کنید بدون وجود اختیار. یعنی نمی‌توانم من بگویم دو نفر عاشق هم‌اند، در اجبار عاشق همدیگر شدن. رابطه عاشقانه لازمه‌اش این است که هر دو طرف بخواهند که وارد آن رابطه بشوند.

بنابراین صرفاً کافیه که اگر خداوند عاشق ماست، صرفاً کافیه که یک سری امکاناتی برای عشق ما فراهم کرده باشه، بلکه زیبایی‌های او را احتمالاً بتوانیم درک کنیم. ولی آن این که مفهوم اختیار تو زندگی ما پررنگ باشه، اتفاقاً مفهوم سنترالیه برای درک مفهوم عشق خداوند به ما و انسان‌ها باید با اختیار خودشان این را انتخاب کنند این رابطه را.

اگر که ظهور از یک حدی بیشتر بشه، این اختیاره کم می‌شود و بنابراین یک یک میزانی از این غیوب، یک میزانی از این احتجاب لازم است برای اینکه این اختیار انسان با مختارانه تصمیم بگیرد برای اینکه وارد آن رابطه بشود.

به خاطر همین من فکر می‌کنم آره، شاید مفهوم عزت یک مفهوم یعنی یک اسم مهمی باشه، ولی همین این را هم من می‌توانم زیرمجموعه عشق خداوند تفسیر کنم و بگویم که خیلی خب پس من خداوند توقعش از تو این است که تو حرکتی بکنی، تو تصمیمی بگیری و بیایی جلو، قدم را برداری و آن عمل مختارانه ورود به رابطه عاشقانه را انجام بدی.

بنابراین من با خط یک مشکلی ندارم، خدای ابراهیمی، همه دان، همه توان و خیرخواهه و زمینه عشق را فراهم کرده که تو بیایی و یک میزانی از آن را لازم داری.

خب حالا بیام پایین. اما در مورد اینکه خب حالا فرض کنیم کسی ادعا کند که من تلاشمو کردم که وارد این رابطه بشوم و نشدم. یعنی آن بحث غیرمقاوم غیر باورمند غیرمقاوم به نظرم مهم است که امروز هم صحبتش شد.

و اگر کسی این اختیار را کرده باشه و بخواهد تصمیم بگیرد به نظر می‌آید که حالا این احساس اینکه مقاومت نکرده و تصمیمشو گرفته که وارد رابطه بشود احساس مهمی است.

یعنی این تصمیم گرفته که بیاید جلو ولی حالا و ادعاش هم این است که من که مقاومتی نکردم. حالا من می‌خواهم اینجا وارد این مفهومی بشوم به اسم مفهوم گناه که حالا راجع بهش قبلاً یک مقداری کار کردم.

امروز برای شما این را یک ذره توضیح بدهم که گناه چه کار می‌کند با ما و چه جوری ما فکر میکنیم که ما مقاوم نیستیم ولی در واقع مقاوم هستیم. در ادامه صحبت آقای دکتر هم هست چون که ایشان هم به آن نکته‌ای که من میخواستم تا حدی اشاره کردن.

به نظر می‌آید که ما تو ادبیات دینی، فلسفه دین معاصر مفهوم گناه را اولاً که خیلی مفهوم نیست که خیلی تکرار شده باشه. تو الهیات مسیحی هست ولی خب تو ادبیات فلسفه دین کمتر روش کار شده. ولی مفهوم گناه به دو معنا استفاده می‌شود.

یکی گناه آبجکتیو و یکی گناه سابجکتیو. گناه آبجکتیو تقریباً همین چیزی است که الان دکتر گفتن. یعنی اینکه تو در یک شرایطی قرار داری، شرایط اجتماعی، سیاسی، جغرافیایی قرار گرفتی، در یک سنتی داری زندگی میکنی که این سنته برای تو یک سری مقاومت‌هایی ایجاد می‌کند.

نوع تربیت خانوادگی تو یک سری مقاومت‌هایی ایجاد می‌کند که تو لزوماً به آن باوره و به آن اصلاً به آن مسیری که میخوای وارد آن رابطه عاشقانه با خداوند بشی نمیشی. حالا این گناه آبجکتیو چه جوری عمل میکنه؟ مثلاً فرض کنید شما یک جنگلی را آتیش بزنید.

خب؟ اگر یک جنگلی آتیش بگیرد چه اتفاقی میفته؟ تا نسل‌های بعد از آن زمینه سوخته‌ست دیگر نمی‌توانند استفاده کنند. ممکن است که بچه‌های آن کسانی که دیگر آنجا متولد می‌شوند دیگر آن هوای خوبی که آن جنگل برای‌شان بود یا آن امکاناتی که آن جنگل برای‌شان فراهم میکرد، حالا انواع میوه‌ها، نمی‌دانم حیواناتی که آنجا بودن همه این‌ها از بین می‌رود.

پس یک وقتی میبینی یک اتفاقی میفته، یک یک سنتی در یک جایی باب میشه، حالا ممکن است المان‌های قدرت باشه، وجود داشته باشه، المان‌های ثروت باشه، وجود داشته باشه، هر چیزی.

یعنی آدم‌ها بالاخره در یک جاهایی تصمیم‌هایی می‌گیرند و آن تصمیم‌ها می‌آید به نسل‌های بعد هم منتقل می‌شود. حالا مثال اعلاش، مثال خیلی چیزش در الهیات مسیحی مسئله گناه آدمه که می‌دانید که شما برای آن‌ها خیلی مهم است. برای ما مسلمان‌ها آن زیاد مهم نیست.

یعنی می‌گوییم که آدم‌ها همه پاک به دنیا میان. ولی در هر صورت همان تحت تأثیر آن اتفاق قرار گرفته‌ایم. چه خودمان به عنوان تمثیلی، یعنی خود من آن آدمم که تصمیم گرفتم از آن میوه بخورم و اومدم پایین. در هر صورت هبوط اتفاق افتاده. ما الان اینجاییم دیگر.

در شرایط فال فال هستیم، در شرایط هبوط هستیم. یا اینکه آدم این کار را کرده و ما اومدیم پایین. و در هر صورت این یک گناه یک گناهی که ابژکتیولی تو نیچر ما تأثیر گذاشته. هرچند که من بگویم غیرمقاومم. یعنی در هر صورت هبوط یک اتفاقیه.

یعنی ما از آن درگاه اومدیم در یک نقطه‌ای پایین‌تری قرار گرفتیم. در یک جور فال شدیم به قول کلمه انگلیسی‌اش. یعنی افتادیم پایین. اومدیم پایین و این پایین اومدنه چه تقصیر آدم باشه، چه تقصیر خود من باشه، که من این‌جوری بیشتر خیلی دوست دارم بخوانم که همه ما آن آدمه هستیم، این در چه می‌گویند تکوین ما تأثیر گذاشته.

پس اولین نکته مهم این است که این گناه آبجکتیوه هم می‌تواند از سنت‌های اجتماعی آمده باشه، مثل از اجداد ما حتی آمده باشه، حتی گناهی که پدر من ممکن است مرتکب شده باشه، فرض کنید که مال حرامی کسب کرده باشه، به زور رفته مثلاً زمینی که مال مثلاً فرض کن یک یتیمی بوده گرفته و من هم تو آن خانواده به دنیا اومدم، گناهی نکردم ولی آن مال حرام در چه.

می‌گویند در تکوین من، در ساختن من مؤثره. بنابراین این یک گناه آبجکتیوه که تأثیرش مثل آن سوزوندن آن جنگله می‌ماند. جنگل را سوزونده درصد من که آنجا تو منطقه به دنیا میام آن جنگل را دیگر ندارد آن امکانات را دیگر ندارد.

پس این یک چیزی یک یک یکی از انواع غیر یکی از انواع مشکلاته که آدم آن لایف لاین استیکر ممکن است این را نبینه. یعنی این را نبینه که تو چه سنتی دارد بزرگ می‌شود پشتش چه بوده.

مثلاً همین داوکینز می‌دانید که راجع بهش چه می‌گویند مثلاً که پدربزرگش برده‌دار بوده از این‌ها بوده که میرفتن مثلاً آفریقا برده میآوردن تو انگلستان و خب حالا من نمی‌خواهم الان بگویم داوکینز راجع بهش نمی‌خواهم. اصلاً قضاوت بکنم ولی می‌خواهم بگویم نمی‌شود پدربزرگ تو برده‌دار بوده باشه تو را تاثیر نذاره. حتماً تاثیر می‌گذارد. به این راحتی نیست.

ممکن است تو بگی من هیچ کار گناهی نکردم من از شکم مادرم که به دنیا اومدم که من چه میدونستم بابابزرگم برده داشته. ولی اگر تو برده داشته بالاخره این تاثیر می‌گذارد یعنی این تو نمیتونی خیلی هم ادعا کنی من غیر مقاومم.

مگر اینکه برگردی این مفهوم توبه که هم تو الهیات مسیحی هست هم تو قرآن بارها تکرار شده. برگردی این‌ها را تصحیح کنی پس فقط آن در ظاهر من همه کتابا را خواندم تاثیر نمیذاره آن اتفاقات افتاده و تو تکوین تو آمده جلو. حالا شما می‌توانید بپرسید که آیا خداوند میتوانست کاری بله چرا می‌گوید الان سابجکتیو هم یک ذره موندم.

آیا خداوند میتوانست مثلاً این را سابجکتیو یعنی اینکه ارادی من تصمیم بگیرم که گناه کنم. و حالا راجع بهش می‌گویم الان توضیح می‌دهم. آیا خداوند میتوانست این را حذف کنه؟ به نظر می‌آید که راه برگشت را برای همه آدم‌ها فراهم کرده که این را برگردونن یک جوری درستش کنند.

اگر به اسمش را میذاریم توبه یا هر نوعی یک نوعی برگشت. غسل تعمید فقط گناه آدم را میبخشه نه فقط گناه گناه او بود مرا میبخشه. بقیه گناه ها هم سر جای خودش می‌ماند. مفهوم توبه تو آنجا هم خیلی خیلی پررنگه.

فقط گناهی که آدم کرده را تو میبخشه آن اوریجینال سین به وسیله ایمان تو اوریجینال سین به وسیله ایمان تو پاک می‌شود ولی آن هم به معنی اینکه تو دیگر یک معنی دقیق دارند آن‌ها به معنی اینکه تو دیگر گیلتی نیستی. یعنی گناهکار نیستی.

اما تاثیر آن گناه حالا هرچه که بوده بر تو همچنان وجود دارد با وجود اینکه تو تعمید شدی و به مسیح آوردی باز آن تاثیر هست یعنی مثل اینکه مثل یک چراغی که کم‌نور شده به قول کالوین.

کالوین می‌گوید مثل چراغی که این نورش کم‌رنگ شده ولی آن ضعیف شده چراغی که در دل تو کار می‌کند آن حس خداجویی تو کم‌رنگ شده ولی خاموش نیست چون تو تعمید قبول کردی که مسیح وجود دارد یا مثلاً فرستاده خدا.

پس تو گیلتی نیستی ولی همچون همچنان تاثیر سین تاثیر آن گناه در تو هست یعنی تو بالاخره در جهان هبوط شده زندگی میکنی. تضعیف شده به تعبیر دقیق‌تر. حس خدایابی یک چیزی این‌ها ما قائلن به اسم حس خدایابی که تو ما هم مسلمون هم زیاد می‌گوییم.

کلمه یونانیش این است. شریعت را بر نداشت. در واقع اصلاً دیگر گناهی نمیمونه که وقتی نباشد و آدم بخواهد انجام بده. یعنی مثلاً عامل طلاق، ازدواج، اگر ازدواج نباشد طلاق شریعت وقتی نباشد نه. شریعت را بر شریعت و شریعت مسیح یهودی نه این نیست.

اصلاً اولاً که شریعت یهودی را که چیز دارند نه آن هم هست ولی هرکی مسیحی هست مسیحی امروزی هم پولستیه. نه مسیحی‌ها هم شریعت دارند. نه این‌جوری نیست که شریعت نداشته باشند. گناه واسه واسشون معنا دارد مثلاً چه می‌دانم تجاوز کردن، حق دیگران را دزدی کردن، همه این‌ها جزو گناه حساب می‌شود برای‌شان.

آدم کشتن، نمی‌دانم ده فرمان کاملاً به عنوان سین میشمارن بله. کتاب اول تستمنت هم جزو کتابشون. بله. پس دیگر از این نظر باید بگویم که مثلاً می‌گویند که خود خدا آمده در این در حقیقت این تمام شده.

می‌گویند آخر پیغام خداست. یعنی خدا آمد زمین و آن وقت حالا هرچه پیامبر فرستادن مردم آدم نشدن. خودم رفتم. خودم رفتم. آدم بشوم و گناهان علی نه هیچ مسیحی چنین ادعایی ندارد. هیچ مسیحی چنین ادعایی ندارد. هیچ کدام از فرقه‌های مسیحی. از این حرف صد در صد غلط است.

تنها کاری که مسیح می‌کند به عنوان نجات‌دهنده ما این است که ایمان به مسیح قبول کردن اینکه مسیح حالا پسر خداست، نماینده خداست. بعضی‌هاشون کسانی که یونیتارینن اصلاً مسیح پسر خدا هم نمی‌دونن. حالا هرچه. قبول کردن آن گناه اولیه که بر گردن ما هست را پاک می‌کند.

ما پاک می‌شویم. چیزی که ما مسلمان‌ها می‌گوییم بچه پاک به دنیا می‌آید. ولی این به معنای این نیست که تو اگر آدم کشتی گناهکار نیستی. و گناه گناه هر مسیحی هر چقدر آدم بکشه همه را مسیح گردن می‌گیرد. کی؟ می‌گوید بیا اعتراف بکن.

نه بعدش یک نوع توبه کردن اعتراف کردن. این‌جوری نیست که فقط اگر مگه من آدم کشتم گناه بخشیده شد. یک نوع توبه کردن. یعنی من اعتراف می‌کنم که من گناهکارم. حالا باید بروم جبرانش کنم. اعتراف کردن دقیقاً چیزی که ما مثلاً می‌گوییم خدایا من می‌گویم به حواست باشه مراقبه کن.

اعتراف خود آگوستین را شما بخوانید. ببین اینقدر هم چیزش نکنید مسیحیت را. مسخره نیست. جوک نیست. واقعاً یک هم آدم باهاش ارتقا پیدا می‌کند. خب برویم جلوتر. من باز هم عقیده‌ام اینه، من می‌گویم کلاً این‌ها خیلی نزدیک به هم‌ان ادیان ابراهیمی. خیلی خیلی نزدیک به هم‌ان.

خانه‌اش من خیلی نزدیک به هم‌ان. می‌دانم خیلی‌ها مسلمان‌ها دوست دارند مسیحی‌ها یا مسلمان‌ها دوست دارند که این را تفکیک کنند. بگویند ما این‌جوری هستیم آن‌ها ولی من حداقل شخصاً هر چقدر که می‌خوانم کتاب مقدس را فکر می‌کنم که خیلی خیلی شبیه متن قرآن‌ام.

من این‌جوری درک می‌کنم. خب برویم جلو. آها خب پس این یک نوع یک یک مسئله خیلی مهم و جدی این است. مسئله دوم گناه سابجکتیوه. گناه سابجکتیو یعنی اینکه من بدانم و گناه کنم. عالماً عامداً تصمیم بگیرم که خلاف چیزی که می‌دانم بده را انجام بدهم. عالماً عامداً خطا کنم.

یعنی می‌دانم این کار بده ولی این کار را با اینکه می‌دانم این کار را باید انجام بدهم. خب همچنان یک کسی که این کار را می‌کند ممکن است بگوید که من غیر باورند غیر مقاومم‌ها. چرا؟ چون که ممکن است بگوید که من درست است مثلاً می‌دانم که فرض کنید من می‌دانم سیگار کشیدن بده ضرر دارد ولی می‌کشم.

خب؟ یا می‌دانم که مال مردم خوردن بده ولی تجاوز می‌کنم به حقوق مردم. ولی این چه ربطی دارد به اینکه من باور نداشته باشم به خداوند؟ من می‌توانم مسلمون باشم، مسیحی باشم همچنان خیلی معتقد باشم ولی پس این ربطی ندارد. من درست است گناهکارم.

پس حالا یک مسئله اینجا وجود دارد و آن اینکه بهش می‌گوییم تأثیر معرفتی گناه. قبل از اینکه این را بگویم فقط این را اضافه کنم که بعضی‌ها معتقدن که سابجکتیو سین وجود ندارد. یعنی کسی نمی‌تواند اینجا یک دعوای افلاطونی ارسطویی قدیمی وجود دارد که اسمش ارسطو به این چنین عملی می‌گوید عمل آکراسیا یا آکراتیک عمل آکراتیک.

یعنی عملی که تو بدونی خطاست و انجامش بدی. آیا اصلاً چنین چیزی ممکنه؟ افلاطون نظرش این است که چنین چیزی ممکن نیست. یعنی اگر آدم‌ها بدونن درست چیست حتماً درست را انجام می‌دهند. به خاطر همین یک نظام آموزشی در فلسفه آموزش حرف افلاطون خیلی مهم است.

می‌گویند سعی کنید به مثلاً یاد بدهیم به آدم‌ها اگر یاد بدهیم دیگر این‌ها خطا نمی‌کنند. پس خیلی مهم است که آموزش جدی گرفته بشود. ارسطو حرفش این است که نه ما می‌توانیم عمل آکراتیک انجام بدهیم. یعنی که بعضی آدم‌ها ممکن است بدونن و خطا کنند. به خاطر چی؟ به خاطر ویکنس آف ویل.

این خیلی نظریه معروف‌ایه دیگر. ضعف اراده. تمایلاتم بر من غلبه می‌کند. می‌دانم این کار غلط است. اما من آدمی نیستم که عقلم، عقلانیتم بر من حاکم باشه. تمایلاتم بر پشنه. تمایلات من بر من حاکمه. ویکنس آو ویل یعنی ضعف اراده. به واسطه ضعف اراده‌ام این است که عقلانیتم ضعیفه.

بنابراین من تمایلاتم بر من حاکم می‌شود و من می‌دانم غلط است و انجامش می‌دهم. خب حالا اگر کسی تمایلاتش برایش غالب بشه، این یعنی چی؟ معنایش چیه؟ معنایش این است که قوای نفسشو نتونسته درست تنظیم کند. یعنی نتونسته درست خودش را در عادلانه و تنظیم این تمپرمنت و این قوای نفسشو درست بچینه که عقل حاکم باشه برایش.

یک جور به بی‌عدالتی در درون خودش رسیده. یک جور به ناهماهنگی در درون خودش رسیده و بنابراین این درست فانکشن نمی‌کند. این درست به آن هدفی که از خلق انسان ساخته شده که به آن غایت، به آن تلوست برسی که بشی انسان خوب، انسان فضیلت‌مند، به آن نمی‌رسی.

چرا؟ چون که این پشن است که حاکم بر تو شده و آن ریزنت حاکم نیست. عقلانیت، ریزن به معنی عقلانیت. عقلانیتت حاکم نیست که بتونی بگی که چیز خطا را درست کنم. چیز خطا را انجام ندم. خب این یعنی چه اون‌وقت؟ یعنی چی؟

یعنی کسی که پشنش حاکم بر ریزنه چه اتفاقی می‌افته؟ آفرین. آفرین. دقیقاً. هی دائماً دقیقاً این دقیقاً دارد هی ضعف ضعیف می‌کند ریزنینگ خودش را. یعنی تو استدلال می‌آری، فکر می‌کنی، تعقل می‌کنی راجع به یک موضوعی، ولی این را هی هی می‌ذاریش پایین. می‌آری پشن تو می‌آری بالا.

تمایلاتتو می‌آری حاکم می‌کنی بر خودت و این یعنی تضعیف کردن آن قوه‌ای که دارد درست برات کار می‌کند که به طور به هدفت برسونه. به خاطر همین می‌گویند نوئتیک افکت آو سین منشأش از اینجاست. یعنی تو وقتی گناه می‌کنی، چه کار داری می‌کنی؟ وقتی گناه داری می‌کنی، داری تمایلاتتو حاکم بر عقلانیتت می‌کنی و بنابراین این تأثیر نوئتیک دارد.

تأثیر نوئتیک دارد یعنی چی؟ یعنی تأثیر شناختی دارد. شناخت تو نسبت به جهان تحت تأثیر قرار می‌گیرد. تو چگونه جهان را می‌شناسی؟ تو به واسطه تجربه‌ات و ریزنینگ، ترکیب این دو تاست.

ما هر چیزی که می‌خواهیم در جهان بشناسیم، حالا ممکن است تجربه تجربه دینی باشه، تجربه حسی باشه، تجربه شهود درونی‌ت باشه، این آن چیزی که وارد می‌شود بر تو شروع می‌کند راجع بهش عقلانیت با عقلانیت فکر کردن.

منطق تو و عقلانیت تو روش ران می‌کنی. خب حالا هر چقدر که این قوه عقلانیت تو، از آن طرف تو می‌دونی این عقلانیت می‌تواند عقلانیتت عقلانیت پراگماتیک باشه، می‌تواند عقلانیت پرکتیکال باشه، می‌تواند عقلانیت معرفت تئورتیکال تو باشه.

هر دو تای این‌ها تضعیف می‌شود. یعنی به واسطه اینکه این قوه دارد به تو می‌گوید این کار را نکن یا این خروجی را انجام نده ولی تو برعکس داری هی بهش فشار می‌آری. حالا این یک دایره سلسله دایره‌های یک فیلسوفی کشیده به اسم وست‌فال. عنوان مقاله‌ای که این نوشته این است که مسئله گناه را جدی بگیریم.

ترجمه فارسی هم آقای ملکیان ترجمه‌اش کرده که اگر دوست داشتین بخونین. گناه را جدی بگیریم. بعد و نوع همین تجربه نوئتیک افکت آو سین هم آورده آنجا. این ایشان دارد می‌گوید که مراحل متفاوتی انسان تفکرش یا قوه ریزنینگش وجود دارد که تو مثلاً مرتبه اول آن مرتبه زیست اخلاقیه.

تو یک مرتبه بیرونی‌ت مثلاً انسان‌شناسیه. تو یک مرتبه بیرون‌ترش هست که مثلاً فیزیک و ریاضیاته. احتمالاً تو فیزیک و ریاضیات تأثیر کمتری می‌گذارد تغییرات گناه گناه تو. چرا؟ چون که تو آن ممکن است همچنان آدم خطاکار و گناهکاری باشی ولی حالا ریاضی‌دان خوبی هم باشی.

ولی تو انسان‌شناسی، تو جهان‌شناسی، تو اینکه من موقعیت من در جهان کجاست، رابطه من با خداوند چیه، رابطه من با بقیه انسان‌ها چگونه باید باشه، تو این‌ها را همه را می‌زند خراب می‌کند.

و این دقیقاً جاییه که اینجا تأثیر می‌گذارد. تو داری می‌گی من غیرمقاوم منتظرم که خداوند بر خودش برای من آیاتشو بندازه، ظاهر کند که من در رابطه عاشقانه با خیر محض قرار بگیرم، ولی آن چیزی که در دست تو هست که از خیر می‌دونستی، تو زیر پا گذاشتی.

چطور می‌تونی عاشق خیر محض باشی در حالی که همان چیزی که می‌دونی درست است و خیر هم هست رعایت نمی‌کنی؟ یک چیزی هست می‌گویند اگر آن چیزی که می‌دونی را عمل کنی یک نتیجه می‌رسی و بعد درهای حکمت برای شما باز می‌شود.

این همان چیزهای کوچیکی که می‌دونستی این‌ها خطاست و تو همه را زیر پا گذاشتی. حالا تو می‌گی من عاشق خیر محضم. تو چطور می‌تونی در رابطه عاشقانه با خیر محض قرار گرفته باشی؟

تو همان اِویدنس‌های کوچیکی هم که برای تو آمده برای حرکت تو آن‌ها را انجامش ندادی. بنابراین بله یک آدمی ممکن است که دچار گناه گناه سابجکتیو بشود و ظاهراً فکر کند که از نظر اپیستمیک غیرمقاومه ولی قوه ریزنینگش را تضعیف کرده باشه و یک آدم دیگه‌ای ممکن است که در سنت‌هایی قرار گرفته باشه به قول آقای دکتر یا در شرایطی قرار گرفته باشه که باید خودش را بتواند بکشونه بیرون تا از این بتواند وارد رابطه عاشقانه با خداوند بشود.

یک نکته دیگر هم بگویم بحثم را تمام کنم و آن اینکه نه یک نکته دیگه‌ای فقط اضافه کنم و آن اینکه یک چند تا آیه تو قرآن داریم خیلی برای من جالب است در مورد تأثیر من اسمش را می‌ذارم تأثیر مثبت گناه. حالا نمی‌دانم اسم خوبی است. خب اینایی که من گفتم الان تأثیرات منفی گناه بود.

یعنی گناه باعث می‌شود تو وارد رابطه عاشقانه با خداوند نشی. اما انگار یک تأثیر مثبتی هم دارد. یعنی مثلاً شاید یک جوری کمک کند به ما که وارد بتوانیم رابطه عاشقانه با خداوند هم بشویم. یعنی به نحو پارادوکسیکالی این هبوط حالا هبوط یا هر گناهی که ماها انجام می‌دهیم به نحو پارادوکسیکالی انگار که می‌تواند به ما کمک کند که وارد آن رابطه بشویم.

این خیلی برای من عجیبه. آن این است که اولاً خود گناه آدم را بهش نگاه کنیم. خدا بهش می‌گوید که این کار را هر کاری دوست داری بکن هرچه می‌خوای بکن این یک دانه درخت را مثلاً میوه را نخور. این یک کار را نکن. و حالا آدم می‌رود همان یک کار را می‌کند.

یعنی آدم که حالا همه ما دیگر. ما همه‌مون این کار را می‌کنیم و این تصمیم را می‌گیریم. دقیقاً یعنی چی؟ کتاب مقدس خیلی واضح و روشن می‌گوید این درخت نالجه یا درخت ارادست عملاً. انگار که تو یک چیزی می‌خواستی بفهمی یا می‌خواستی یک کاری بکنی.

یعنی آدم آنجا چه کار می‌کند با آن گناه؟ یک ذره بهش فکر کنیم. خود خدا بهش می‌گوید این کار را نکن. یعنی دقیقاً می‌داند. دیگر از این علم بالاتر که در جهان نداریم که دیگر بالاترین علمه. بقیه علم‌های ما همه با واسطه سنس پرسپشن داریم به دست می‌آریم.

و بعد این کار را می‌کند. یعنی گناه سابجکتیو نمونه اعلاشونه. حالا که این اتفاقه می‌افتد یعنی چی؟ یعنی اینکه آدم دارد اراده خودش را آنجا نشان می‌دهد. من هستم. من بودن خودمو دارم نشان می‌دهم. بنابراین تو اراده آزادت را آنجا به منصه ظهور می‌رسونی.

اراده آزاد چه بود؟ اراده آزاد داشتن و ظهور این اراده آزاد قدم اول بود برای اینکه تو بتونی وارد رابطه عاشقانه بشی. یعنی باید می‌گفتی خب حالا من هم یکی تو هم یکی حالا بیایم با هم حالا بیایم وارد رابطه بشویم. بیایم وارد دیالوگ بشویم.

اگر این نبود یعنی اگر تو نمی‌تونستی به عنوان انسان دارای اراده یا به تعبیر کتاب مقدس به عنوان کسی که شکل خدا هستی خدا تو را به صورت خودش آفریده باشی یک سری رابطه تشکیل نمی‌شد.

پس انگار این هبوطه لازم است برای اینکه آن اتفاقه بیفتد. این بیرون اومدن از آن حرمه صحبتش غیر بیرون اومدن از آن حرمه لازم است که تو بتونی تبدیل به انسان بشی اراده خودت را به منصه ظهور برسونی.

چند تا جای دیگر تو قرآن این آیت این تم تکرار می‌شود. مثلاً شما فرض کنید ماجرای داوود که ماجرای داوود تو کتاب مقدس این‌جوری آمده که داوود عاشق یک زنی می‌شود و شوهر آن زنو می‌فرسته جنگ کشته بشود و با آن زنه ازدواج می‌کند. خب حالا داوود کیه؟

داوود پادشاهه و همه چیز در اختیارشه و همه امکانات را دارد و خب تو چرا باید این کار را مثلاً انجام بدی؟ حالا تو قرآن آن مثال آن را نمی‌آره ولی یک چیز شبیه آن را می‌آورد که همان فرشته‌ها می‌آیند پیش داوود بعد از این ماجرا و داوود را دعواش می‌کنند.

از اینجا به بعدش تو قرآن می‌آید که بهش می‌گویند که دو نفریم من ۹۹ تا گوسفند دارم آن یکی یک دانه دارد آن یک دانه من هم این می‌خواهد بخوره بعد آن می‌گوید این نامرد تو که ۹۹ تا گوسفند داری یک دانه دیگر برایش چه میخوای بخوری.

بعد همونجا داوود می‌فهمد که کسی که میخواستم بگویم که پادشاهم همه چه دارم چرا باید دلم یک دانه گوسفند آن هم بگیرم. حالا من اینجا مفسرین مسلمان می‌گویند آن داستان کتاب مقدس ما قبول نداریم اشکال ندارد حالا چرا دیگر زنه؟ نه منظورم این است که اصلاً در واقع داستانش در کل اصلاً ربطی نمی‌شود به آن مسئله.

این‌ها حضرت سلیمانم نه چه ربطی دارد به زنا؟ نه کشته شد آن که میفرسته آن مرد را برود به جنگ و بمیره اونجاست داستان اتفاق داستان که تو کتاب مقدس این است. بحث زنا زنا نیست اصلاً. پس سلیمان که بحث زنا میشه؟ بله نه آن یک بحث دیگر است.

نه من یادم نمیاد. بعد حالا در کل در قرآن یک چنین روایتی می‌آید ولی حالا مهم نیست. در هر صورت داوود یک خطایی می‌کند. مسلمان مفسرین مسلمان مثل علامه طباطبایی این‌ها می‌گویند که خطاش در قضاوت بوده. ولی در هر صورت یک خطایی می‌کند.

حالا آن خطا را کاری نداریم. اگر خطا مطابق کتاب مقدس باشه یعنی اینکه این میخواست یک چیزی زیادتر از حد خودش را بگیرد. جالب است خب خطا می‌کند داوود. بعد در هر صورت خطا می‌کند. بعد در قرآن می‌گوید و فتنا یعنی داوود را امتحان کردیم، آزمایش کردیم.

بعدش داوود متذکر خطاش می‌شود یعنی یک گناهی یک خطایی اتفاق میفته و بعد داوود برمی‌گردد و بعد چه کار میکنه؟ اینجا جالب است. خدا را شکر می‌کند و بعد یک اتفاق دیگر ای میفته. خدا بهش می‌گوید تو را از الان امام همه مومنان قرار می‌دهیم.

یعنی به مقام امامت هم می‌رسد. پس انگار که یک یک خطایی و یک بازگشتی حالا یک رفت و برگشتیه که لازم است که تو بتونی به آن مقامه برسی. یک مقام خیلی بزرگی نصیب تو می‌شود به واسطه این برگشتنه.

یعنی تو میفهمی که خب حالا من اشتباه کردم و برش میگردونی انگار که یبدل الله سیئاتهم مثلاً انگار خود آن سیئه تبدیل به یک حسنه‌ای می‌شود که باعث می‌شود تو پرش کنی. می‌خواهم بگویم آن جهانی که در آن امکان این وجود دارد که ما گناه کنیم حتی در گناه آبجکتیو یا سابجکتیو قرار بگیریم اگر تو بتونی خودتو مثلاً از آن سنته بکشی بیرون خیلی کار بزرگی کردی.

اگر بتونی از آن خطایی که برات آماده است بکشی بیرون میشی یوسف مثلاً. یهو یهو به یک مقام خیلی بزرگی میرسی. گرفتین؟ یعنی جهانی در جهانی زندگی میکنیم که امکان خطا و گناه برای ما وجود دارد.

حتی ممکن است که پامون بلرزه ولی اگر برگردیم حالا این برگشتن این پامون بلرزه ممکن است توسط خودمان سابجکتیولی باشه یا ابژکتیولی باشه به هر صورت. اگر برگردی و خودتو بکشی بیرون یهو خیلی گین میگیری.

گناه و بازگشت

یهو یک امتیاز بزرگی میگیری و آن امتیاز بزرگه است که اصلاً اتفاقاً به نظر می‌آید اصلاً ماجراییه که این گناهه دارد تهش اتفاق میفته.

همان چند آیه بعد در مورد سلیمان هم باز همین تم تکرار می‌شود. خیلی باز جالب است سلیمان حواسش به اسبا میره، آفتاب غروب می‌کند و احتمالاً حالا نمازش قضا میشه، نماز عصرش قضا می‌شود و بعد می‌گوید خدایا آفتاب خورشید را برگردون. بعد آنجا خدا می‌گوید به خدا مرا ببخش. خدا میبخشتش. بعدش یک دعایی می‌کند. می‌گوید خدایا یک ملکی به من بده که به هیچ احدی ندادی.

خب این باز دوباره یک یک مقام خیلی بزرگی آنجا به دست میاره. به واسطه همین اتفاقه میفته. یعنی پس به نظر می‌آید که بله در ظاهر این گناه یک نوعی مقاومت دارد برای ما ایجاد می‌کند برای این رابطه عاشقانه ولی انگار فضایی در آن زندگی میکنیم که اگر هم گناهی کردیم شاید هم خیلی هم بد نبوده.

می‌توانیم برگردیم یا اگر پدران ما که الان در سنت‌هایی هستیم که این اتفاق افتاده اگر برگردیم بیایم بیرون آن وقت خیلی چیز بزرگی به دست می‌آید.

غافل نه و همان آن اصلاً شاید همان آن ماجرا باعث شد که اصلاً برود پیش شعیب و مثلاً تو آنجا بله دیگر ازدواج یعنی تمام وگرنه همونجا مانده بود. شاید یک چیز خیلی بزرگی به دست آورد در حالی که ممکن است با همان در ظاهر یک خطایی من کردم. خیلی خب ممنون.