در این جلسه تعریف سهشرطی معجزه و تمایز آن از اچمیراکل هیومی ادامه مییابد. مصادیقی چون تغذیهٔ مریم و ولادت عذرایی و نسبت معجزه با بیّنه و خطر هلاکت بررسی میشود. بحث به برهان اختفای الهی شلنبرگ و تئودیسیهای اختفا منتقل میگردد.
ادامه تعریف معجزه
سلام مستقیم هم بحث جلسه قبل را سعی کنم ادامه بدهم یعنی به یک تعریفی رسیدیم یک تعریف با تعریف یک مفهومی که معادل با آن مفهوم معجزه که در فلسفه دین شهرت دارد حالا من بهش میگویم اچ میراکل یعنی مثلا تعریف هیومی از میراکل این معادل با آن نیست این مفهوم دیگر ای.
سه شرط و H-میراکل
که به وضوح تفاوت دارد در واقع تفاوتش این است که اینجا ما سه تا شرط داریم که دومیش همان تعریف عملاً هیومیه شرط دوم این است که یک پدیده غیر عادی اتفاق بیفتد با ایجنت الهی بنابراین دومیش همان چیزی است که بهش میگویم اچ میراکل اولیش در واقع این تعریف یک ام و یک او دارد اولیش این بود که همان.
religious significance داشته باشه و سومین شرط این بود که از نظر شناختی و دسترسی. به شواهد داشته باشه برای اینکه این اتفاق افتاده ایجنت الهی دارد و religious significance هم درک بکند. یعنی یک و دو را به طور کامل برایش شواهد وجود داشته. باشه. خب من نمیخواهم تاکید کنم را این مسئله ولی فکر میکنم که یک خیلی الان یکی دو دهه اخیر
خیلی در فلسفه دین در موردش بحث شده به نظر میآید که تا حدودی زیادی یک توافقی وجود دارد که باید یک چنین شرطی بگذاریم اینکه کور به اصطلاح مسئله است و این سومی را هم میگویم نمیخواهم تاکید بکنم ولی یک جوری این بازگشت به مثلاً افرادی مثل آگوستین و کسانی که خیلی قدیمیتر. هستند هست یعنی شما در تعریفهایی که ابتداً انجام میشد اولاً.
خب آن شکل به اصطلاح نوشتن یک دو سه اینها را انجام نمیدادن ولی تو آثار آگوستین شما میبینید که تاکید روی جنبههای اپیستمیک معجزه اینکه تشخیص دادن اینکه چه چیزی در کورس آف نیچر هست یا نیست جنبه برای ما ممکن است الان دانشمون اجازه نده که یک چیزی را بفهمیم معجزه است یا اجازه.
بده این چیزی است که در ابتدا برایشان واضح بوده که چنین جنبههای اپیستمیک در مفهوم. معجزه هست یعنی در واقع من احساسم این است که این شرط دو معادل گرفتنش با مفهوم معجزه به معنای دینی یک مقدار دور شدن از مسئله است وسیع کردن بیش از اندازهست ما مقیدترش داریم میکنیم. حالا من اگر بخواهم این را مقایسه بکنم دفاع
کنم که مثلاً این ایده خوبی است برای تعریف یک مفهومی در مثلاً فلسفه دین تحلیلی که حالا از کجا آمده از اینکه از کجا آمده دیگر مهم نیست من اصلاً فرض کنید که روش استخراج این را کار ندارم این الان یک تعریفیه میخواهم بگویم که این تعریف مناسبیه جالب است مثلاً مثل این است که بگویم که. این اچ میراکل مثل آن مفاهیمی که.
حالا گوسفندها و نمیدانم بزهای قهوهای مفهوم خوبی نیست ازش نمیشود نمیشود گزارههای دینی خوبی را باهاش ساخت یا با مصادیق در واقع مشکل اصلی این اچ میراکل به وضوح وقتی شما دو تا شرط اضافه میکنید در واقع دارید میگویید که این بیش از اندازه وسیعه شامل مصداقهایی میشود که نباید بشود تعریف باید.
جامع و مانع باشه میتواند یک نفر بگوید که در واقع مشکل اصلی اچ میراکل. این است که مانع نیست دیگر خیلی چیزها را وارد حیطه میراکل میکند که ما دوست نداریم وارد میراکل بشوند علت اینکه این religious significance در این دهههای اخیر خیلی با صراحت یک عده صحبت میکنند در موردش که این باید در آن حتماً تو تعریف معجزه بیاید برای خاطر
همین است که خب میبینند که خیلی چیزها در واقع با این تعریف ممکن است معجزه حساب بشوند که ما نمیخوایم معجزه حساب بشوند حالا چه کار میتوانیم بکنیم من برای اینکه این تعریف را مثلاً این مفهوم را بگویم یک مفهوم خوبی است.
اولاً باید یک جوری همان چیزهایی که در جلسات قبل گفتم، یکی اینکه با شهود ما مثلاً تطبیق داشته باشه، یکی اینکه مصادیق را همان به اصطلاح شرط جامع و مانع بودن را در موردش چک بکنیم. و سوم اینکه بتواند در آرگومنتها بشود باهاش آرگومنت ساخت. یعنی یک گزارههایی من بتوانم بگویم که این تعریف جدید یک جوری در واقع در آن گزاره به کار برود.
اینکه یک مفهومی را معرفی بکنم. مثل همان که مثل آن مثاله.
مفهوم خوب و گزاره دینی
شما اگر بخواهید درباره گوسفندها و بزهای قهوهای درباره این را وارد بیولوژی تکاملی بکنید، دچار مشکل میشوید. در خاطر اینکه مفهوم مناسبی برای اینکه ببینیم مثلاً فرض کنید فیلوژنتیکش چیست نیست. درخت مثلاً تکاملیشو بخواهید پیدا بکنید.
و یا هم مفهوم مفهومی که در باغبانی خیلی به درد میخوره، مفهوم علف. ولی این را اگر بخواهم بیام وارد بیولوژی بکنم، اصلاً معلوم نیست که در گیاهشناسی ما در مخصوصاً اگر بخواهید تکاملی نگاه بکنید، ما چیزی به اسم علف نمیتوانیم داشته باشیم.
بحث مصادیق
خب، بگذارید سادهترین بحث، من میخواهم ازش شروع بکنم، بحث مصادیقه.
در واقع الان چه خطری وجود دارد که من اومدم این مفهوم وسیع اچمیراکل را محدودش کردم. حالا ممکن است یک مانع شده باشه، بیش از اندازه مانع شده باشه. یعنی شامل بعضی از مثالهای معجزه نشود.
من دو تا مورد میخواهم بگویم که فکر میکنم جا برای بحث کردن دارد و دومیش خیلی مهم است. در واقع دومیش رزورکشنه که به دلایلی ممکن است با این تعریف به نظر بیاید سازگار نیست.
خب، بگذارید مثال اول را از چیزهایی که در قرآن آمده در انجیلهای به اصطلاح کانونیک، این چهار انجیل مورد تصدیق کلیسای مسیحی، چه کاتولیک چه پروتستان، در اینها نیامده ولی در بعضی از آن انجیلهای آپوکریفا که مورد قبول نیست، این داستان حضرت مریم و تولد حضرت مریم و اتفاقهایی که قبل از در.
واقع ظهور مسیح میافتد در مورد مریم، داستانش در قرآن چیزهایی هست که در بعضی. از این انجیلهای فرعی آمده ولی در انجیلهای اصلی نیست.
بنابراین چیزی که دارم میگویم بیشتر مبتنی بر قرآن و بعضی از متون فرعی مسیحیه. میخواهم به آن نکته اشاره بکنم و در واقع این پرسش را مطرح بکنم در موردش که آیا این به این معنا آیه بیّنه نازل شده هست یا نه.
مصادیق: تغذیه مریم
در قرآن آمده که حضرت مریم پیش از تولد حضرت مسیح تغذیه میشده به طور غیرعادی. میگوید که حضرت زکریا هر وقتی میرفت این را در محراب میدید و میدید که یک طعامی آنجا برایش فراهم شده و ازش پرسید که این را این از کجاست؟ کی این طعام را میآره؟ این معجزهست یا نه؟
من میخواهم سوال بکنم که الان اینکه یک طعامی از غیب برای حضرت مریم میآوردن معجزه هست یا نه؟
پرسش کلاس: معجزه برای کی
من یکی دو نفر جواب بدن ممنون میشم. معجزهست. خب دو تا جوابتون غلط است. برای خاطر اینکه اول باید بپرسید برای کی؟ نه اینکه عادت کنید به این تعریف، معجزه برای کیه؟ برای حضرت مریم معجزه است یا برای حضرت زکریا که آمد دید یا ماهایی که میشنویم؟
برای سوال من بگذار سوال را در واقع سوال من به یک معنایی غلط بود دیگر. اگر به این مفهوم بخواهیم نگاه کنیم، باید بپرسم آیا برای حضرت مریم این یک میراکل به این مفهومه؟
آبزرورش. بله. آبزرورش. بله آبزرورش حضرت مریمه و زکریا نه میتواند نباشد برای. چرا مثلاً فکر کنی یکی دیگر برایش آورده. تمام کارهاش اینجوری است که دو نفره که مثلاً در آن میگیرد. واسه یکیشون معجزه داره، یکیشون قبول نکند دیگر.
ممکن است قبول نکنن. جالب است. اولاً هر کسی که قبول میکند معجزهست. خب من از همین جوابهایی که تا الان دادید از این خوشحالم که این برای این مثالی مورد مناقشهای میتواند باشه. نمیدانم باز شدن دریا و معجزات دیگهای پیامبران میآوردن واضح است.
برای مریم یا برای زکریا
که با این تعریف باید مثلاً یک جوری صدق بکند ولی این یک مثال یک خورده حاشیه ایه که یک خورده جای بحث دارد که من میخواهم حالا یک چیزی بگویم برعکس نظر شما که
برای مریم به این معنا مثلاً میراکل نیست برای زکریا هست بعد در موردش بحث بکنیم نمیخواهم نتیجه نهایی نمیخواهم بگویم فعلاً میخواهم آن چیزی که شما میفرمایید را برعکسش بکنم بلکه شاید به یک توافقی برسیم حضرت مریم به یک جایی رسیده که اگر از یک درخت هم این میوه بچینه احساس. میکند که خدا بهش غذا داده و اگر
ملائکه هم برایش غذا بیارن خدا بهش غذا داده اصلاً روال طبیعی یعنی از نظر شناختی حضرت مریم به جایی رسیده که آن شرط دوم که روال طبیعی به هم بخوره اصلاً دیگر برایش انگار صدق نمیکند روال یک کسی که غرق در توحیده همین الان هم که دارد غذا میخورد حضرت ابراهیم که دارد.
غذا میخورد میگوید خدا بهم غذا داد با دست خودش برایش دیگر یک چیزی است. که مثل اینکه خدا دارد لقمه میکند دهنش میگذارد غرق شدن در توحید اینجوری است که از لحاظ دینی که شما به یک جایی برسید که.
خب همیشه خدا بهتان دارد غذا میدهد این اتفاق خیلی خاصی نیست یعنی اینکه یک روالی برای حضرت مریم مثلاً معلوم نیست حضرت مریم چه روال هایی در زندگیش در آن خلوت به وجود آمده که آیا این شکستن روال بوده برایش یا نه.
اصلاً جوابشو دقت بکنید در قرآن من تاکیدم روی این است داستانی که تو قرآن میخوانید حضرت زکریا میپرسه که انا لک هذا این از کجاست اصلاً جواب نمیدهد که این از کجاست میدانید یعنی یک چیزی که حضرت مریم
میفهمد انگار خب اینکه از همان غذا که از طرف خداست پس این سوال نمیتواند جوابش این باشه که بگوید که این را خدا و غذا را خدا میدهد دیگر جوابش چیست میگوید ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب میگوید بدیهیه از طرف خدا بودنشو جواب نمیدهد اینکه.
خب این حساب حسابی در آن نیست مثلاً یک زیاد میبینی زیاد مثل اینکه شاید حضرت مریم انگار من این را همیشه شاید میگما انگار چیزی که میفهمد این است که مثلاً چقدر میوه های جالب و زیادیه مثلاً چقدر خوب است این غذا این را جواب میدهد که خدا به هر کسی هر چقدر بخواهد رزق میدهد اینکه از.
طرف خداست. اصلاً نمیگوید به طور طبیعی انتظار ما این است که حضرت مریم بگوید. خب ملائکه آوردن بگوید که خدا این را مستقیماً ها؟
نه میگوید انا لک هذا میگوید که جوابش چیه؟ یرزق من یشاء یعنی این از طرف خداست و خداوند هر کسی را هر چقدر این من تاکیدم روی این جمله دومه که دارد انگار آن قسمتی را توضیح میدهد که حالا زیاده یا خیلی غذای جالبیه.
خب برای حضرت مریم شاید این اصلاً در این قسمت دو صدق نکند من میخواهم این تردید را درتون ایجاد بکنم که یک آدمی که به یک جایی رسیده که مثل کودکی که روال طبیعی. اصلاً هنوز برایش روشن نشده.
بنابراین نمیتواند معجزه ای را دیتکت بکند اگر شما به یک جایی رسیدید که تمام زندگیتون مثل این حالت خرقه عادت اصلاً در آن معنی پیدا نکند یعنی همه چیز آنقدر اتفاق های عجیب در آن خلوت برایتان بیفتد که. خب این هم یکیشه دیگر خدا مثلاً.
حالا دارد اینجوری به من غذا میدهد میدهد میدهد بفرمایید شاید مثلاً آن جمله امام مریم هست که میگوید مثلاً همه. بله من چیزی آفرین بله دقیقاً من میخواهم بگویم از یک سطحی به بالاتر اصلاً پرده ای وجود ندارد که شما بگویید که الان مثلاً فرض
کنید حضرت مریم اوه برای من میوه آوردن دیروزش هم که میوه خدمتکار مثلاً دیر برایش میوه آوردن همونه خداوند یک دفعه این را فرستاده برای من میوه آورده یک دفعه آن اگر خیلی در حالت خارج از عرفی زندگی بکنید از نظر ذهنی آن وقت ممکن است که این معجزه نباشد برایتان به این معنا به.
این معنا که در شرط خارج از روال طبیعی درک اینکه این خارج از روال. طبیعی است برایتان یک مقدار چیز باشه اما برای زکریا قطعاً معجزه است چرا؟
برای خاطر اینکه خلاف روال طبیعی است انتظار ندارد برای همین دارد سوال میکند برای همین است که تحت تأثیر قرار میگیرد حضرت مریم برایش غذا آوردن میخورد خیلی به توحیدش چیزی اضافه نمیشود ولی حضرت زکریا اولاً باور میکند حرف حضرت مریم را یعنی شکی ندارد وقتی مریم این را میگوید قطعاً ذرهای تردید ندارد یعنی شواهد.
برایش کافیه میفهمد و خلاف روال طبیعی بودن هم برایش واضح است و در عین حال. یک دلالتی هم احتمالاً ازش میفهمد که شاید ما نفهمیم.
استاد منظورم این است که اولین باری که یک چنین چیزی اتفاق افتاده معجزه بوده ولی چون آفرین بله آفرین. خب پس را برای حضرت محمد هر بار هر وقت وحی شده حالش این برای خاطر اینکه آن مکانیسم حرف از این نیست که تعجب میکرده.
دفعه اول که بهش وحی شده رفته زیر پتو ولی اینکه مثلاً فرض کنید حالش تغییر بکند برای خاطر اینکه فشاری دارد یک بحث مجزاست. شما مکانیسم اینکه چگونه آن ارتباط برقرار میشده را ما نمیدونیم. در عین حال آن چیزی که از اصلاً میخواهم اولاً حرف من این است که این سوال شما خارج از این حیطه که ما داریم بحث میکنیم.
ثانیاً اگر به روایات اعتماد دارید روایات این است که در پایان عمر یک سوره هم نازل میشد و همینجور در حال مثلاً رفتن بود و هیچ اتفاقی هم نمیافتاد. ولی اصلاً آنجا موضوع این نیست که حضرت محمد در اولین وحی مثلاً فرض کنید که یک چیز معجزهآسایی برایش بود و اینها.
خب من فکر کنم آن بحثی که میخواستم بکنم را کردم. به نظرم به یک معنایی حداقل در ابتدا اولین باری که به حضرت مریم را تغذیه میکنند در این تعریف صدق میکند. شاید یک نفر بگوید که در اثر تکرار تبدیل به روال عادی برایش شده و امروز دیگر این اتفاق برایش یک چیز غیرعادی نیست.
خب؟ یعنی آن هم همین است دیگر تکرارپذیر نباشد دیگر. در معجزه را در تکرارناپذیر بودنش میبینیم دیگر. نه تکرارپذیر بودن و تکرارناپذیر بودن یعنی اینکه هر وقت من دلم بخواهد بله من نمیتوانم اکسپریمنت انجام بدهم در مورد معجزه. نه اینکه یک معجزه مثلاً هر روز به بنیاسرائیل من و سلوا میدادن. این معنایش این نیست که این بنیاسرائیل مثلاً انسان میتواند این را تکرار بکند.
اینکه خداوند یک معجزهای را مثلاً هر روز یک سر یک ساعتی یک کاری بکند این معنایش آن تکرارپذیری به معنای که هیوم میگوید نیست. تکرارپذیری یعنی اینکه من بتوانم بروم تو آزمایشگاه این کار را نصف شب هم مثلاً انجام بدهم و خودم در واقع با کنترل چیزها این کار را انجام بدهم با کنترل شرایط.
ویرجین برث به عنوان پروتوتایپ
بنابراین این بحث جالبیه که این در مورد ویرجین برث هم حالا میشود گفت که کنجکاوی کرد که آیا این به این معنا مثلاً فرض کنید معجزه هست یا نه. فکر میکنم به هر حال اینها نزدیک به مرز هستند. اینها در حالی که مسیحی که نگاه میکنید اینها باید وسط باشند.
من میخواهم یک شروعی داشته باشم به اینکه لزوماً آن اگر این تعریف خیلی با تصورات دینی اسلامی سازگاره لزوماً من این را گفتم لازم نیست که برای با تعریف با ذهنیتی که مسیحیها از جهان جهانبینی دینی که دارند سازگار باشه.
چرا؟ برای اینکه پروتوتایپهای آنها در مرکز این تعریف قرار نمیگیرن و اشکالم ندارد. من اولین باری که این بحث تعریف و اینکه چگونه مصداقها را باید باهاشون رفتار کرد وقتی داریم یک مفهوم یا یک تعریف جدید را مطالعه میکنیم اینکه یک سری پروتوتایپ وجود دارد که حتماً باید باشه.
مثلاً من پروتوتایپهای معجزه برای مسیحیها متفاوته با اونی که برای ما هست. بنابراین الزامی گفتم ندارد که تعریف مشترکی داشته باشیم. الان حداقل این بحثی که من کردم به چون ویرجین برث هم مثلاً یکی از چیزهای مشابه همین است شاید یک نفر بگوید که همین درست است که با این تعریف معجزه برای حضرت مریم هم حساب میشود.
اما یک معجزه برای حضرت مریم هم حساب میشه. اما یه جوری تو حال این بحثی که الان من و شما با هم کردیم نشون میده که این در نزدیکی به مرز قرار داره در حالی که انتظار داریم که یه تعریفی داشته باشیم که مثلاً اگه هیومی نگاه کنید، ویرجین برث یه جوری خیلی واضحه که مثل مرده زنده کردن، خیلی واضحه که خلاف روال عادیه، بنابراین حتماً چیز میشه، حتماً یه جوری جزو مصادیق معجزه حساب میشه.
رزورکشن و رستاخیز
خب مثال اول پس مسئله مثال یک تغذیه حضرت مریم، مثال دو که خیلی خیلی مهمه، رزورکشن. دستآویز حضرت مسیح. چرا این مثال دو خیلی مهمه؟
چون اولاً اصلاً اختلاف وجود داره بین مسیحیا و مسلمونا در اینکه این پدیده اتفاق افتاده و چی بوده. مسلمونا هم به یه معنایی اعتقادی به یه چیزی شبیه رزورکشن برای حضرت مسیح دارن، ولی با یه تفاوتی نسبت به اون چیزی که مسیحیا میگن.
و اینکه مهمترین واقعاً در اگه دایرهای باشه مصادیق معجزه در نظر مسیحیا، رزورکشن دقیقاً در مرکز، یعنی مهمترین و اساسیترین تمام الهیات مسیحی به این وابسته است. کمتر به ویرجین برث مثلاً به تولد حضرت مسیح از مثلاً از بکرزایی حضرت مریم، اونا هم نتایج الهیاتی داره ولی این اصلاً یه چیز فوقالعاده مهمیه براشون،
برای خاطر اینکه اصلاً رستگاری بشر وابسته به رزورکشنی، همه الهیاتی که بهش میگن الهیات پولوسی در مرکزش این واقعه قرار داره. واقعه چیه؟ واقعه از نظر مسیحیا اینه که حضرت حضرت مسیح بر بالای صلیب از دنیا رفته، مرده، کشته شده، بعد گذاشتنش توی یه غار مانندی و بعد از بعد از سه روز از غار بله غیب شده، غیب شده، غیب شده.
تحریف تاریخ. از غار دراومده و زنده شده و مثلاً به آسمانها رفته. غیب شده. غیب شده. خیلی خب. ولی خیلی چیزی گفتن که الان به درد من میخوره دیگه. اگه غیب شده بود قطعاً تو این تعریف صدق نمیکرد.
چون اصلاً مشاهدهگری وجود نداره. درسته؟ بله. رفتن دیدن خالی. کسی ندیده. اگه کسی ندیده که حضرت مسیح از مرگ برخاسته و مثلاً به آسمان رفته، اونوقت بدیهیه که اگه این اتفاق هم افتاده باشه تو این تعریف صدق نمیکنه. چون آبزروری وجود نداره.
برای مگر اینکه یه نفر بگه برای خود مسیح هم مثلاً یه حالت معجزه آسایی داشته که والله با تصوری که خود مسیحیا از مسیح دارن این سازگار نیست. برای اینکه مسیح یه جوری در واقع خود یکی از در این سهگانه خدا بالاخره خداست دیگه مسیح. اینکه نمیدونسته داره چیکار میکنه و چی میشه و اینا یه جوری با الهیات مسیحی سازگار نیست.
نکته اینه که آبزرور داشته بنا به اعتقاد مسیحیا. برای اینکه بعد از اینکه رزورکشن انجام میشه، میاد سراغ حواریون و خودشو به اونا نشون میده و اونا یقین میکنن که این رزورکشن انجام شده و بهشون میگه که من الان زنده شدم، میرم و بعد چی میکنم و چیکار میکنم.
پس ظهور حضرت مسیح بر حواریون باعث میشه که رزورکشن به مفهوم مسیحی تو این تعریف صدق کنه. یعنی یه اتفاق معجزه آسایی است که حواریون شواهد کافی براش دارن که این اتفاق افتاده. ما طبعاً نسبت به اتفاقهای تاریخی حالا با استدلال هیوم شواهد به اندازه کافی نداریم و حالا با یه استدلالی ممکنه یکی بگه شواهد کافی داریم،
این دیگه حالا جای بحثه. ولی همونطوری که مثلاً هیچ تغذیه حضرت مریم برای خودش و زکریا به نظر میآد که حالا حداقل برای خودش به قول ایشون در اولین بار برای حضرت زکریا هم اولین باری که میبینه خارج از روال طبیعی آبزرور هم داره
بنابراین معجزه به این معنا حساب میشه برای اون دو تا آبزرور، رزورکشن برای حواریون معجزه بوده و معجزه رو نقل کردن. بنابراین میشه مثل بقیه معجزاتی که نقل شدن دیگه. ما ما رو حضرت موسی رو هم که عصای حضرت موسی رو ندیدیم که چیکارا میکنه. میکند. یک اخیراً یک من یک چیزی به ذهنم رسید آن هم این است که این عصای حضرت موسی خیلی فعاله دیگر.
هم تبدیل به مار میشه، هم دریا را میشکافه و هم اینکه سنگ و مثلاً میزند. من یک ذهنم رسید که این موضوع که جادوگرا مثلاً هری پاتر این از اینجا نیامده. یعنی قبلش در از نظر تاریخی داستانهای جادوگری داشتیم که در آن این عصا و چوب و اینها مثلاً بزنن به یک چیزی یا این اصلاً منشأش همین داستانه.
حالا همینجوری سؤال به ذهنم رسید که ممکن است چوب جادوگری اصلاً از عصای حضرت موسی آمده باشه چون این داستان بالاخره چند هزار سال قدمت دارد و ممکن است همه داستانهای جادوگری متأخر باشند نسبت به این و این ایده را از اینجا گرفته باشند که یک چیزی است که تبدیل به چیزهای مختلف میشود اینکه یک. بار به دریا مثلاً میزنند میشکافه هی به حضرت موسی میگویند عصا تو بزن دیگر. خیلی شبیه عصای جادوگریه کارهای مختلفی انجام میدهد.
اولین سوالی که از حضرت موسی میپرسن این است که این چیست تو دستت؟ این عصا از همان اول وارد داستان میشود. خب پس اگر تعریف مسیحیها را از رزورکشن بپذیریم میتوانیم بگوییم که نه لحظه رزورکشن آبزرور داشته باشه این اتفاقاً این مثال از این نظر مهم است که یک بار فکر نکنید آبزرور یعنی یک کسی که آن را دیده واقعاً آبزرو کرده همین که شواهد کافی داشته باشه کافیه دیگر.
این حواریون وقتی مسیح را دیدن که مرده چند روز بعد میبینند که زندهست و بهشان هم میگوید که من زنده شدم و میدانند که حضرت مسیح راست میگوید بنابراین شواهد کافی دارند که مرد و زنده شد.
حالا رزورکشن یک قسمتیش از نظر مسلمونها هم درست است دیگر.
صلب و روایت اسلامی
به مصلوب شدن حضرت مسیح و مردنش روی صلیب را معمولاً مسلمونها قبول نمیکنند. یعنی چی؟ میگویند بله میگویند کس دیگهای جاش. خیلی جالب است که تو این متون کانونیک مسیحی شواهدی وجود دارد از این اشتباه گرفتن که خیلی خیلی جالب است یعنی شما آن قسمتی که حضرت مسیح میآید صلیبشو به دوش میکشه یک تفاوتهای کوچیکی بین این چهار تا انجیل وجود دارد که خیلی آدم این به ذهنش میرسد که انگار یک اشارهای به اینکه انگار. یک اتفاق عجیب و غریبی آنجا افتاده هست.
مثلاً در یک انجیل اینجوری است که حضرت مسیح را میارن صلیبشو یکی دیگر حمل میکند. اسمشم برده شده که داشته رد میشده صلیب را دادن به آن. بعد در یوحنا ولی اینجوری که خودش صلیبشو حمل میکند. مثل اینکه چون یوحنا متأخره انجیلهای قدیمیتر مسیح نیست که دارد صلیب را میبرد بنابراین یک جوری انگار یک حسی از اینکه یک جابجایی صورت گرفته تو آن انجیلهای اولیه هست.
بگذریم حالا. مسلمونها چه را قبول دارند قطعاً همهشون؟ اینکه حضرت مسیح یک جوری مرگ به معنای طبیعی که همه میمیرن آن شکلی نیست دیگر. یعنی خداوند میگوید که در آیه اینجوری است که این را پیش خودمان بردیم.
غیر عادیه. یعنی با این مفهوم مسیحی که حضرت مسیح از مرگ نجات پیدا کرده سازگاره. ولی حالا اینکه آیا حضرت مسیح مرده و بعداً زنده شده این یک خورده چیز است. یک خورده ممکن است از نظر مسلمونها توافق نتونن انجام بدن. ولی حداقل روی این به این آیه دقت بکنید که میگوید که کل نفس ذائقه الموت. گزاره کلیه. همه انسانها یک جوری مرگ را میچشن.
پس نمیشود حضرت مسیح نمیگوید میمیرند. اتفاقاً این جالب است که میگوید که میچشن. مثل اینکه یک چیزی بالاخره تو زندگیشون شبیه شبیه مردن هست. حالا شاید مرگ واقعی.
این اگر یک آیه را بگذارید کنار رزورکشن حضرت مسیح خیلی دور از چیز نیست که قبل از به آسمان رفتن یک اتفاقی برای حضرت مسیح شبیه بله در مورد آن آیهای هم که میگوید که بردیم پیش خودمان کلمه توفی هست.
توفی یک جوری معادل با مرگ به کار میرود. ولی از آن آیه ما هم این را میفهمیم که مرگ عادی نیست دیگر. میگوید این را بردیم پیش خودمان. بالاخره چیزی شبیه رزورکشن در اعتقاد مسلمونها هست ولی نه دقیقاً اونی که مسیحیها میگویند.
ولی در اینکه معجزه باشه برای حواریون یا نه اگر درست است که حواریون را حضرت مسیح بر حواریون ظاهر شده و گفته که من به آسمان میرم خب یک اتفاق غیر طبیعی را دارند از حضرت مسیح میشنون و.
بنابراین طبیعی است که به همان معنای اسلامی هم تو این تعریف صدق میکند. پس چند تا پروتوتایپ مسیحی وجود دارد اینجا مثل ویرجین برث و رزورکشن که اینها همهشان در این تعریف صدق میکنند به این معنا که مثلاً حواریون یا حالا کسانی که شواهد کافی داشتن ویرجین برث هم همینجوری دیگر.
مثلاً برای من الان قصد هم نیست که مثال سومی بزنم ولی همین در حد اشاره بگویم که طبق اعتقاد مسیحیها مثلاً یک فرشتهای ظاهر شد بر آن ژوزف که نامزد یا حالا به نوعی شوهر حضرت مسیح بود یا قرار بود بشود و بهش گفت که این اتفاق افتاده و خداوند یک در واقع.
یک بکرزایی اینجا دارد اتفاق میافتد. پس آن شواهد کافی دارد که این اتفاق افتاده، حضرت مریم خودش میداند و حالا هر کسی که یک آدمی مثل حضرت زکریا همین که حضرت مریم میگوید که این من عندالله برایش کافیه، شواهد کافیه.
ممکن است حالا برای مردمی که در آن زمان بودن شواهد کافی نبود. این خیلی نکته جالبیه باز اگر روش فکر بکنید که آن مردمی که بکرزایی را در واقع یک بچهای را بغل حضرت مریم دیدن آیا شواهد کافی داشتن، معجزهای را دیدن و قبول نکردن یا نه.
من به هر حال این بحثی که کردم هم برای خاطر روشن شدن اینکه این مفهوم مفهومی که داریم در موردش بحث میکنیم چه جوریه، این وجود آبزرور مهمه، بحث کردن در مورد اینکه آیا شواهد دارد یا ندارد مهمه، در حالی که همینجوری وقتی که این اچمیراکل را میگوییم کاملاً چیز دیگه، عاری از. این بحثهاست و من تصورم این است که همه آن چیزهایی که میخواهیم معجزه حساب بشن،. معجزه حساب میشوند.
بالاخره ما معجزهای در خلأیی نداشتیم که هیچکی نبینه و هیچکی ندونه و فقط یک چیز غیرعادی یک جایی در بیابانی جایی اتفاق افتاده باشه و ما در کانتکست دینی این را بخواهیم معجزه حسابش بکنیم.
یا مثلاً تصحیحاتی که خداوند در قواعد اگر حرف نیوتون درست بود و خداوند پایداری منظومه شمسی را گاهی با انگشت خودش مثلاً تضمین میکرد، ما حسمون این نیست که این را به عنوان یک معجزه در نظر بگیریم. نمیدانم. به نظر تو کانتکست دینی اینجور چیزها مصداقهای معجزه نیستند. من در مورد شهود فکر میکنم که یک بحث مقدماتی کردم، الان هم نمیخواهم خیلی در موردش بحث بکنم.
اینکه سعی کنیم این را در واقع درک بکنیم که این تعریف اچمیراکل یک جوری مبتنی بر یک جهانبینیه که جهان ریگولاره، در واقع آن جهانبینی علمی چیزی که معروفه به جهانبینی علمی که حالا من حرفم این است که از علم این جهانبینی علمی تأییدی نمیتواند بگیره، ولی این جهانبینی علم چیزی که به اسم.
جهانبینی علمی میشناسیم یک جوری با یک جهان ریگولاری که همهچیز طبق قواعد. حالا ریاضی دارد اتفاق میافتد و اینها سروکار داریم. بنابراین مهمترین ویژگی معجزه که باید بلد بشود این است که ایرگولاره و بعد هم در درجه دوم حالا یا درجه اول فرق نمیکنه، اینکه یک چیزی محدوده تحت عنوان انگار طبیعت داریم، یک محدوده سوپرنچرال داریم، اینها همهشان در کانتکست دینی مشکل دارند.
یعنی نه جهانی که دین مطالعه میکند نکته اصلیش ریگولار بودنه، نه چیزی به اسم سوپرنچرال به آن معنایی که در کانتکست علمی ممکن است مطرح باشه مطرحه. حالا من نمیخواهم بگویم که باز تو همان جهانبینی موسوم به جهانبینی علمی هم شما نیچر و نچرال و سوپرنچرال خیلی تعریفهای روشنی ندارند.
الان بیشتر از واژه مثلاً فیزیکال استفاده میشود که آن هم تعریف خیلی دقیقی برایش موجود نیست. در واقع فیزیکال آن چیزی است که در علم فیزیک رسمیت پیدا بکند. واقعاً اگر کسی تعریف دیگهای از فیزیکال بتواند ارائه بده خیلی خوب است. بنابراین اینکه سوپرنچرال یا حالا یک اصطلاح لابد جدید باید بگذاریم سوپرفیزیکال معنایش چیه، اینها از یک جای دیگهای میان.
بنابراین خیلی در واقع میخواهم بگویم که این نوع این جهانبینی که پشت تعریف هیومی هست با جهانبینی دینی یکی نیست و آن مجموعه وقایع زیادی که وارد تعریف میشوند به دلیل اینکه زیادی در واقع باز این تعریف و قیدهای کافی ندارد مثل همان اینکه یک شنی در یک جایی حرکت بکند و این.
حرفها اینها مشکلاتی شدن دیگر ما نمیخوایم این شهود ما به ما نمیگوید که. این چنین وقایعی را به عنوان معجزه بپذیریم یا اگر اصلاحاتی از نظر قوانین ریاضی طبیعت وقتی به چیز میرسد تأثیر خداوند یا ایجنتهاش انجام میشود.
کاربرد تعریف در گزارههای دینی
بگذارید بروم سراغ این سومی که کمتر در موردش بحث کردیم و به نظر من جو اصل ماجرا این است. شما از نظر فلسفی الان ببینید آیا بالاخره ما میتوانیم گزارههایی با این مفهوم مثلاً بسازیم بگوییم که این گزاره این یک گزارهای که سر جای خودش نشسته با بقیه مفاهیم ارتباط خوبی برقرار میکند و اینها.
خب بگذارید یک یک نکته فراموش کردم این را بگویم بعداً این بحث را ادامه بدهم. یک یک نکته که در مورد همین شهود ببینید جهانبینی یک یک یک چیزی هست که مدام در این کتابهای تاریخ علم و فلسفه علم و اینها تکرار میشود.
و من واقعاً احساسم این است که فهمیدن عمیق این نکتهای که مدام تکرار میشود و من احساس میکنم که لزوماً همه که میفهمند به اهمیتش به اندازه کافی پی نمیبرن و میخواهم به این اشاره بکنم که یک جوری در واقع این دو تا جهانبینی. بعد از علم و قبل از علم با همدیگر چه یک تفاوت اساسی داشتند که اتفاقاً به این موضوعی که ما داریم میگوییم مربوطه.
استعاره ماشین و جهانبینی
مدام تو این کتابهای تاریخ علم و فلسفه علم میخونیم که میگویند که استعاره مرکزی علم این است که جهان را به صورت یک ماشین نگاه کنیم و این اصلاً قبلاً وجود نداشته.
رو به صورت این ماشین نگاه کنید و این اصلاً قبلاً وجود نداشته. استعاره مثلاً جهان ما قبل علم انگار جهان رو مثل انسان بیشتر نگاه میکرد. مخصوصاً عرفا این اصطلاح عالم کبیر و عالم صغیر داشتن که یه جوری درون انسان با جهان یه ارتباطی داره. خب؟ اخیراً توی علوم شناختی و روانشناسی شناختی و اینا این بحث خیلی خیلی جا افتاده که این استعارهها خیلی مهم هستند.
یعنی ما اصلاً انگار این آدمایی مثل لیکاف و اینا اصلاً حرفشون اینه که ما درکمون بیشتر بر اساس این استعارهها شکل میگیره. من اینو فقط دارم اشاره میکنم که لااقل یه حسی بهتون دست بده واقعاً اینا این مهمه این مسئله و درسته این حرف.
اینکه استعاره مرکزی تبدیل به ماشین شد. و فکر میکنم شاید مهمترین چیزی که یه نفر باید بفهمه درباره علم باور کنید همینه که این تغییر استعاره چقدر اهمیت داره و چقدر اساسی.
دقیقاً حس من اینه که توی وقتی جهانبینی دینی به بخشی از جهان نگاه میکنه به عنوان بخش اصلی جهان که خصلتهای انسانی توش وجود داره، اخلاق توش وجود داره، میخوان ببینیم چیکار بکنیم، چیکار نکنیم، میدونید
ببینید دین به چه چیزایی فوکوس میکنه و علم علم به اون قسمتی از جهان نگاه میکنه که ریگولار باشه. نه اینکه همه جهان ریگولاره، کسی همچین ادعایی نمیکنه. ولی پدیدههای ریگولار رو مطالعه میکنه.
این دقیقاً این حس اینکه یه چیزی ماشینی داره انجام میشه و اتوماتیک و اینا رو به آدم میده. یعنی توی و این این مفهوم به دلیل وجود آبزرور، به دلیل اینکه اون خدایی که انگار این کارو داره انجام میده، یه کاری میکنه که یه نفر ببینه که مثلاً فرض کن شواهدشم داشته باشه تا به یه هدف به یه چیز مذهبی برسه، این با جهانبینی دینی که یه خداوند زندهای هست که
داره جهان توی جهان دخالت میکنه، سازگاره. در حالی که حداکثر اون چیزی که با جهانبینی دینی سازگار، با جهانبینی علمی به اصطلاح سازگاره، اون خدای دئیستیه که مثلاً قوانین رو نوشته و اینکه مثلاً با یه اهداف خاصی یه چیزی رو بخواد به یکی نشون بده در یه لحظه خاصی اینا خیلی سازگار نیست.
بنابراین جهانی که جهانی که به صورت ماشین بهش نگاه میکنید اتفاقاً یه همچین تعریفهایی باید تعریف یعنی به معنای همین اچمیراکل توش معنی پیدا میکنن و اون زوائدی که گذاشتیم زیادی فضا رو انگار انسانی میکنه و همون خدای شخصی و انسانوار انگار بیشتر به ذهن آدم میآد به عنوان عامل معجزه.
این تفاوت شهودی به هر حال خواستم روش تأکید بکنم که اینجا وجود داره. ببینید من یه گزاره بگم که عیناً در واقع ترجمه مثل ترجمه یه آیه قرآنه که اگر این گزاره انتظار یه گزاره فلسفی خیلی ناب نداشته باشید، یه گزاره دینی.
معجزه و خطر هلاکت
اگر این برای او معجزه باشد به این معنا او در وضعیت خطرناکی قرار داره. اون نکتهای که هست که از فلسفه خودش دورش میکنه گزاره دینی رو اینه که این خطرناک یعنی چی؟ ولی خب حالا به هر حال همهمون یه تصوری داریم. ببینید این این تقریباً ترجمه یه آیه قرآنه.
میگه که این آیات بینات رو میفرستیم تخویفاً. اینا خوفانگیزن مثلاً ها؟ چرا چرا خطرناکن؟ یه یه آیه دیگهای تو قرآن هست که میگه که میگه هیچکس هلاک نمیشه به غیر از در اثر بینه. این خیلی این خیلی خیلی خیلی گزاره مهمیه. هلاک فقط در اثر بینه به وجود میآد.
حالا من سعی میکنم اینا رو توضیح بدم که توی جهانبینی دینی این یعنی چی؟ این چرا خطرناکه و اون چرا اگه قبول بکنیم که هلاکت فقط از طریق ارائه بینه اتفاق میافته معلومه دیگه که اینجا خطر هلاکت وجود داره برای کسی که با یه همچین چیزی مواجه در واقع این خطر چیه؟
اگه او با یه پدیدهای مثل این مواجه بشه و براش شواهد کافی وجود داشته باشه که این یه کاری که خداوند انجام داده و دلالت دینی داره. یعنی مثلاً در اثر دیدنی من باید به این پیغمبر ایمان بیارم و یه کاری انجام بدم، عکسالعمل مناسب انجام بدم.
اگه با یه همچین وضعیتی مواجه بشم و اون عکسالعمل مناسب رو انجام ندم در خطر قرار میگیرم. بفرمایید. نه فقط تو کلاس نبودید گوش هم نکردید. برای اینکه اینو گفتم تو کلاس.
این لو دادید خودتونو آدم وقتی که حرف میزنید. بله دقیقاً آره. این اینکه اونجایی که ازش یه معجزه خیلی قدری میخوان جواب اینه که آره این کارو براتون میکنم ولی اگه بعدش کافر بشید بعد یه جوری عذاب میشید که هیچکسو اینطور برای اینکه هیچوقت سفره از آسمان نازل نشده که بخورید دیگه بره تو شکمتون.
بفرمایید. این از اولین استرایک و غیره از مسافرت خدا رو بهشون نشون بده. خب آره من انتظار یه خورده جلوتر در مورد این به یه دلیل دیگهای صحبت میکنم اگه خواستید اینجا در موردش بحث بکنیم. خب من این این الان گزاره فیت با این تعریفه. اینه که اگه اتفاق بیفته خطری به وجود میآد، هلاکتی به وجود میآد.
اگه من بخوام با این بگم که یه اتفاق غیرعادی اگه خداوند یه اچمیراکلی در واقع در جهان به وقوع بپیونده بخوام بگم که این ببینید اول این گزاره دینیه که طبعاً از نظر یه آدم دیندار درسته دیگه. یعنی خداوند خودشو ظاهر میکنه تا یه نفر یه چیزی رو بپذیره، یه کاری بکنه، به یه حقیقتی برسه و مطابق اون عمل بکنه و اگه نکنه نابود میشه.
این بارها و بارها در متون دینی ابراهیمی حداقل تکرار میشه که اقوامی بودن، معجزاتی دیدن، ایمان نیاوردن و هلاک شدن. اصلاً هلاک به معنای اینکه واقعاً مردن اصلاً از بین رفتن. خب پس این یه حقیقت دینیه. حالا من اگه اینو بخوام بر اساس اچمیراکل بگم چی باید بگم؟
حتماً باید بگم که اگر یک اچمیراکلی اتفاق بیفتد و یک نفر اونو مشاهده بکنه و به اندازه کافی هم شواهد داشته باشه که این یه اچمیراکله و معنیش چی هست، آنگاه در خطر قرار میگیره. خب همین دیگه یعنی این نشون میده که اون خیلی فیت این ماجرا نیست دیگه. یعنی شما یه گزاره دینی میخواید بسازید برای یه برای یه مقدمهای که این این کفایت نمیکنه.
دقیقاً باید اینا رو بهش اضافه بکنید تا اینکه الان اگه یه اگه یه سنگی در نمیدونم یه جایی از مسیر نیوتونی خودش منحرف بشه که خطرناک نیست. فرض کنید یه نفر این گزاره رو نگاه کنید. . من بنویسم که اچمیراکل
اچمیراکل برای گزاره دینی کافی نیست
من بنویسم که اچ میراکلها خطرناکن. من میگویم که اینها خطرناکن. این ام و اوها خطرناکن. یعنی اتفاقهایی که میافتد یک آبزروری دارد برای این او خطرناکه. حالا فکر کنید بخواهم یک گزاره بنویسم. اچ میراکلها خطرناکن.
برای کی خطرناکه؟ خب باید بگویید که اونی که دیده. الان اچ میراکلها خطرناکن. اگر الان همین الان در صحراهای کالاهاری یک سنگی از مسیر فیزیکی خودش خداوند منحرف بکنه، چه خطری برای من داره؟
من احساس خطر نمیکنم. من اصلاً نمیدانم. الان هم اگر من بگویم الان این اتفاق افتاد، شهود من به من میگوید الان این اتفاق افتاد. شما که باور نمیکنید که برایتان خطرناک باشه. ها؟ من خودم هم که این را ساختم هم برام خطری که دارد این است که به احتمالاً دارم دروغ میگویم.
وگرنه مجازات میشم. میخواهم بگویم شما با این مفهوم یک دانه گزاره دینی من فکر نکنم بتوانید بنویسید مگر اینکه یک چیزهایی بهش اضافه بکنید. ولی این مفهوم فیت یک چنین گزارههایی. حالا جلوتر بگذارید توضیح این که خطر این که چرا خطرناکه به یک دلیل خیلی مهم است که این را بفهمیم.
برای اینکه این یک ویژگی اساسی در واقع مربوط به این پدیدهایه که در مسائل دینی باهاش مواجه هستیم. یعنی چه خطرناکه؟ یعنی اینکه باعث هلاکت میشود دیگر. یعنی در متون دینی اینجوری است که آدمهایی که مقاومت بکنند در مقابله یک چنین پدیدهای را ببینن و ایمان نیارن و طبعاً مطابق با آن چیزی که باید بر ایمان آوردن عمل بکنند.
مثلاً اینکه حرف پیامبر را پیامبری که معجزه برایشان آورده را گوش بدن و این حرفها در خطر قرار میگیرند. بگذارید من یک مقدار مفصل در مورد این صحبت بکنم که این پدیده اصولاً از نظر دینی چرا وجود دارد و بعد به این توضیح برسیم که اتفاقی که میافتد.
گفتم ها میخواهم یک خورده بیشتر در موردش توضیح بدهم.
چرا پدیده شناختی عقبمانده
چرا این پدیده اصولاً از نظر دینی وجود داره؟ برای خاطر اینکه انسانهایی هستند، آبزرورهایی در واقع وجود دارند که نمیتوانند حقایق دینی را درک کنند. این چیزهایی که religious significant داره، توحید و نبوت و اینجور چیزها اینها را نمیتوانند درک بکنند.
یعنی جهان را نگاه میکنند. بگذارید باز یک به یک آیهای تو متن قرآن اشاره بکنم که تجدید میکند از مسیحیهایی که میان و قرآن را که میشنون چشماشون پر از اشک میشود و میفهمند که این از طرف خداست. خب؟
آدمهایی وجود دارند در حدی با حق و حقیقت آشنا هستند که وقتی که کلام خدا را میشنون، میفهمند که این کلام خداست. خب واقعیت این است که همه آدمها در این شرایط نیستند که اگر شما حقیقتی را بهشان برایشان بیان بکنید، بفهمن. پیامبر در واقع این چه دارد میگه؟
میگوید آدمهایی هستند جانم شما یک چنین آدمهایی دیدید؟ در جامعه زندگی میکردند و قرآن را قبول داشتن. بله خب. اتفاقاً در این آیه من این را قبلاً یک بار در یک سخنرانی گفتم که این آیه فکر نمیکنم کسی طور دیگر بتواند بفهمه که اصلاً حرف این نیست که اینها بعد از اینکه میفهمند این کلام خداست، مسلمون میشوند.
دارند میروند. آخه یک چیزی تو تعلیمات دینی متعارف وجود دارد انگار حالا همه باید مسلمون بشوند که به کنار. لااقلش این است که اگر بفهمن که این اسلام مثلاً دین حقه باید مسلمون حتی همینم نیست. یک پیرمردیه دارد زندگیشو میکنه، به حقیقت هم رسیده. این خیلی چیز است دیگر.
برای تعلیمات دینی مرسوم خیلی آیه به نظر من ناسازگاریه. یعنی احتمالاً باید اینجوری توجیه کنند که نه درست است که نگفته ولی شدن. حالا کیه؟ یک مسیحی که مسلمون هستند اسمشم ما نمیدونیم. سلمان فارسی نمیدانم بالاخره شهرت دارد به اینکه ادیان مختلفو آزمایش کرد. یک مسیحی متعلهی آمده رد شده مسلمون یکی هم نیستند چند نفرن ظاهراً.
اینها بعداً مسلم به نظرم همه شواهد متنی نشان میدهد که اینها اومدن و فهمیدن که پیامبر جدیدی ظهور کرد و رفتن دیگر حالا. زندگیشونو دارند میکنند و مثل اینکه از یک لولی بالاتر به توحید رسیده باشی میفهمی که مهم نیست که حالا من بیام در سن ۸۰ سالگی مثلاً شروع بکنم نماز خواندن و عادات عبادی خودمو اول احتمالاً سقوط میکنم از نظر معنوی به جای اینکه رشد بکنم. میدونید؟ یعنی به نظر من این آیه حالا چون بهش اشاره شد یک چنین محتوای ناسازگاری با تصورات دینی مسلمونای mainstream به اصطلاح داریم.
خب آدمهایی هستند پس با حرف پیامبرا حرف حق شنیدن نمیتوانند ایمان بیارن. یک چیز دیگهای انگار باید لازم دارند. چه چیزی باعث میشود که آدمها از نظر شناختی سطحشون پایین بمونه؟
به معنای واقعی کلمه این حداقل تو قرآن یک موضوع بسیار چیز است دیگر بسیار پر ارجاعه که یک جوری ما بفهمیم که عامل عقبافتادگی ذهنی آدمها که حقیقتو درک نمیکنند چیه؟ و این هم اصلاً آن چیزی نیست که در تعلیمات متعارف دینی به ما گفته میشود.
اگر اشکال ندارد من سوال کنم. چه چیزی باعث میشود که یک آدم از نظر شناختی رشد نمیکند و تبدیل میشود به یک آدمی که اگر حرف مثلاً حقو بهش بزنید نمیپذیره؟
عامل اصلی چیه؟ عمل نکردن به چیزهایی که خودش قبول دارد. هواپرستی معمولاً گفته میشود. mainstreamش این است. عدم تقوا. صم بکم. خب چه سوال این است چه جوری آدمها چه جوری صم بکم میشن؟ یک چیز یک چیزی در قرآن بیش از ۱۰۰ بار شاید تکرار شده که در تعلیمات mainstream دینی نیست.
دلیلشم روشنه چرا نیست. آن هم این است که تقلید از سنتهای موجود در جامعه عامل اصلیه. یعنی یک آدمی در یک جامعه مشرک به دنیا میآید بعد هم همان عقایدو میپذیره. چرا این نباید در mainstream باشه؟ برای اینکه اینایی که پای منبرم نشستن همهشان همینجوریان.
و اگر یک چنین چیزی بگی یارو میگوید خب پس من هم چیز بشوم دیگر بروم ببینم این عقاید سنتی مثلاً اینجا به دنیا اومدم شیعه شدم یک خورده شک میکنم در اینکه نکند من هم از همان مکانیسم آنجوری دارم.
بنابراین این را در بالای منابر واقعاً شاید من نمیدانم بهش نشمردم ولی شاید بیش از ۱۰۰ بار آمده. به کسانی که مقابل پیامبرا هستند میگویند چرا اینجوری هستید؟ میگویند از اجدادمون داریم تبعیت میکنیم. یعنی یک سنتی از اجداد رسیده اینها این بتها را میپرستن من هم همینا را دارم میپرستم. دقیقاً این نکتهای که شما آخرش گفتید دیگر.
از عقلشون استفاده نمیکنن، تقلید دارند میکنند. تقلید، مولوی چه میگه؟ خلق را تقلیدشان بر باد داد. این عامل اصلی که آدمها بر باد میروند و هلاک میشن، تقلید از سنتهای عملی و نظری جامعه است. طرف باور کرده که این بته یک کاری میکند.
طرف اینجا به دنیا آمده و همه چیزهایی که بهش گفتن را باور کرده، اونی هم که آنور به دنیا آمده همه چیزهایی که آنور بهش گفتن باور کرده. و اینکه آدمها از این حالت آ حالا چرا اینجوریه؟ عامل اصلی که آدمها چرا اینجور تابع جامعه خودشان میشن؟
من اگر بخواهم در همه این چیزهایی که گفتیمو در یک چیزی جمع بکنم، آدمها چرا تابع سنتهای جامعه خودشان میشن؟
چون اینجوری امنیت پیدا میکنند. در جامعه پذیرفته میشوند. بنابراین میتوانند شغل داشته باشن، غذا گیرشون میاد، مسائل حیاتیشون حل میشود. بنابراین اگر بخواهیم یک چیزی بگوییم که شامل همه این حرفها باشه این است که غلبه مثلاً نمیدانم چه بگویم. غلبه الزامات مثلاً حیات بر شناخت.
اینکه یک آدمی که بیشتر خوردن و خوابیدن و امنیت داشتن این نیاز یک حیاتی غلبه میکند براش، یک جور زندگی روزمره برایش غلبه میکند و شناختش کمتر کار میکند. یعنی بیاید مثلاً فرض کن شما در هر جای دنیا به دنیا بیامده باشید، در هر لحظهای از تاریخ تقریباً تاریخ را بگذاریم کنار.
همین الان در هر جغرافیایی به دنیا آمده باشید، قطعاً سنتهای فکری و عملی غلطی در آن جامعه هست. چه ایران باشه، چه آمریکا باشه، چه یک جای دیگر. بنابراین یک آدم باید از نیروی شناخت خودش استفاده بکنه، یک چیزهایی غیر از آن که همه میگویند را بفهمه، بعد خب طبعاً تبعاتش را تحمل بکند. اگر خودش را همرنگ با جماعت نمیکند.
همین الان تو آمریکا هم شما ممکن است شغلتون را از دست بدهید اگر همرنگ جماعت نباشید. تو ایران که ممکن است یک چیزی بیشتر از شغلتون را از دست بدهید.
به هر حال این که یک حیات، زندگی روزمره و اینها، زنده موندن، یک الزاماتی دارد که این در واقع باعث میشود که همان هواپرستی هم که ایشان میگن، که mainstream را این بیشتر تأکید میکنه، این است که آدم لذت میخواهد ببره دیگر.
حالا چقدر لذت دارد که من بیام بفهمم که این بتها کار نمیکنن، میکنن، بیشتر سبب رنج من میشود. بنابراین اصلاً طرف اینجور افکار نمیره. بنابراین آدمها در یک شرایط روزمرگی و همرنگ شدن با جماعت به سر میبرن و این عامل اصلیه که اصلاً فکرشون از کار میافتهش، به شناخت خوبی نمیرسن.
و اتفاقاً این پدیده قرار است که این عادت را شرک عادت بکند. دیگر اینها یک آدمهاییان که در یک روزمرگی انگار گرفتار شدن، دارند زندگی، من معمولاً این اصطلاح را به کار میبرم که دارند میچرخن. یک موجوداتیان دارند زندگیشون را میکنند دیگر.
غذاشون آماده میشه، از طریق جامعه امنیت پیدا میکنند و طبعاً این یک پدیدهای ظاهر میشود برای آدمی که عقلش خوب کار نمیکند و شناخت به اندازه کافی از لحاظ شناختی قوی نیست. مثل آن راهب مسیحی نیست که همین که یک کلمه بشنوه بفهمه که این از طرف خداست.
خب یعنی به یک به سطحی از درک درست از جهان نرسیده که یک چنین چیزی پیدا بکند. بنابراین نیاز دارد برای اینکه یک چیزی از یک چیزی بیاید این عادت را انگار از بین ببره، یک پدیده عجیب و غریب ببیند تا اینکه یک چیزی را بفهمه.
بیّنه و شکستن عادت
بنابراین ظهور یک چنین پدیدههایی نتیجه وجود یک آدمهایی با یک چنین ویژگیای هست و اگر همه مثل آن چیز بودن، مثل راهب مسیحی بودن لازم نبود که شتر از در کوه کسی را بکشه بیرون برای اثبات مثلاً اینکه پیامبر دارد حرف حق میزند.
من یک پرانتز باز کنم چون دوز مذهبی این جلسه بالاست، لزومی ندارد یک آدمی که این حرفها را دارد میزند و میشنوه، اعتقاد داشته باشه به این چیزهایی که من دارم میگویم. من هی مدام روی این تأکید میکنم. شما ممکن است آتئیست باشید ولی دارید متن دینی را میخونید، بفهمید که آنها چگونه دنیا را میبینند و چگونه فکر میکنند.
این جهانبینی دینیه. خب؟ همانطوری که لازم نیست من مثلاً فرض کن جهانبینی علمی را قبول داشته باشم که بفهمم که چه دارند میگویند. بفهمم مثلاً استعاره ماشین یعنی چه. این خب از اینکه من دارم هی آیه قرآن میآرم، اینجوری نیست مثل یک آدمی که رفته منبر، دارم برایتان چیزی را ثابت میکنم.
دارم ثابت میکنم که قرآن این را میگوید. من میخواهم ثابت بکنم که این مفهوم به آن چیزی که در قرآن هست نزدیکه و فارغ از اینکه بحثهای من فارغ از این است که اصلاً شما به قرآن اعتقاد دارید، جهانبینی دینی را قبول دارید یا ندارید.
موضوع این است که آیا پیشنهاد دیگهای یک نفر مثلاً یک نفر یک آتئیست دیگهای ممکن است بیاید بگوید که نه من از قرآن این را نمیفهمم، یک چیز دیگر میفهمم.
پرانتز مارکس
این هم من همیشه مثالی که میزنم اینه، میگویم اگر من بروم در یک جلسهای شرکت بکنم که دارند درباره مثلاً این بحث میکنند که آیا خشونت در آثار مارکس ترویج شده یا نه، من میتوانم تو آن جلسه بشینم، هیچ اعتقادی هم به مارکس ندارم.
ولی میتوانم باهاشون خیلی خوب بحث بکنم. بگویم آقا ببین در فلان جا این را که میگه، این نشان میدهد که در مثلاً ذهنیت مارکس ترویج خشونت نیست.
حالا یک آدمی ممکن است رد بشود بگوید آقا اصلاً مارکس کیه؟ برای چه دارید بحث میکنید؟ من لازم نیست برای اینکه من بفهمم که مارکس چه میگوید بهش اعتقاد داشته باشم. اگر اینجوری باشه که یک فیلسوف باید بهش ایمان بیاورید همونو بخوانید. ما فیلسوفهای مختلف را میخونیم، سعی میکنیم بفهمیم.
اینها جهان را چه جوری میدیدن؟ نیچه جهان را چه جوری میبینه؟ کانت چه جوری میبینه؟ چرا این جوری میبینه؟ منشأ مثلاً افکارش کجاست؟ از کجاش شروع کرده؟ به کجا رسیده؟ چیزی که الان من تو این جلسه، عجب پرانتزی شد این. یک معمولاً پرانتز یعنی یک جمله.
معنی حرفهای من الان این است که اگر قرآن را بخوانید این چیزها را باید بفهمید و اینها را به عنوان جهانبینی بپذیرید. خب حالا چرا این خطرناکه؟
برای خاطر اینکه اعتقاداتی که این آدم دارد که این جوری دارد زندگی میکنه، با الزامات حیاتی خودش بیشتر دارد زندگی میکنه، به یک اعتقاداتی رسیده بهش امنیت میده، به یک اعتقاداتی رسیده که برایش دلنشینه، از طرف دیگران تأیید میگیره، در جامعه پذیرفته میشود.
معمولاً این جوریه که با همان پیروی هواهای نفس و اینها معمولاً یک جوری سازگار این اعتقادات، یعنی اینها یک پوششی میشوند برای اینکه آدمها آزادی عملهایی پیدا بکنند که شاید خوب نباشد آن آزادی عملها را داشته باشند و الی آخر.
بنابراین پشت آن اعتقاداتی که این طرف دارد یک انرژی خیلی زیادی هست، انرژیای که از جامعه و از بیرون در واقع یک اتوریتهای هست که آن را دارد تأیید میکند. حالا یک دفعه شما یک شتر از در کوه میکشید بیرون و این تمام یعنی تمام اعتقاداتش غلط است.
یعنی این الان اگر این را دیده یک مثل اینکه یک پدیده بسیار پرانرژیتر دیده که دیگر این را نمیتواند انکار بکند. این آقا گفت من از طرف خدا اومدم. ما گفتیم اگر از طرف خدا اومدی یک شتر از تو این کوه بکش بیرون. یک شتر آمد بیرون.
من دیگر باید قبول بکنم که این پیامبره. قبول کردن اینکه این پیامبره یعنی قبول کردن اینکه هرچه دیگر تا حالا میدونستم، همه سنت جامعه من غلط است. مرتد شدن به معنای آن جامعه. بله مرتد شدن به آن جامعه. خب حالا چه اتفاقی برای من میافته؟
من با دو تا مثل اینکه با یک مجموعه گزارههای سنتی تو ذهنم بوده از نظر شناختی که پذیرفته بودمشون و خیلی هم پرانرژی، نه پوشش اتوریته است. اینور در واقع مواجهام. یک چیز خیلی نا نا سازگار. یک دفعه یک گزارهای که با تمام سیستم اصل موضوعی مثلاً ذهن من ناسازگاره، پریده آمده این وسط.
خیلی هم این هم خیلی پرانرژی و نمیتوانم انکارش بکنم. خب این وضعیت وحشتناکه دیگر. برای یک آدم که دارد بر یک اساس زندگی میکند و همه چیزش در روال طبیعی و عادی دارد پیش میره، یک دفعه یک چیزی ببیند که ۱۸۰ درجه متفاوته و حالا یا باید این را بپذیره، همه اینها را بگذارد کنار و کل زندگیشو عوض بکنه، در تهدید احتمالاً کشته شدن توسط همان سنت.
قرار بگیرد و اینها یا اینکه کمکم این را به اصطلاح یک جوری ماستمالیش کند دیگر. یعنی مثلاً فرض کن کمکم تو چند روز که میگذره بگوید این شترها را خیلی هم معلوم آنجا ببین یک شکافی هم بود.
یک جوری بالاخره اینکه این برای خاطر اینکه به زندگی طرف وصله. این یک گزاره شناختیه که از ناکجاآباد یک دفعه ظاهر شده. نرمالش اینه، اتفاقی که میافتد این را کمکم محو میکند.
یعنی دچار شک و شبهه، فرداش فکر میکند من شاید دچار توهم شدم. یک آدم ناجوری آن وسط پیدا میشود که یک حرف شکبرانگیزی بزنه، بگوید من قبلاً این شتره را نمیدانم پشت کوه دیده بودم. کمکم شبهه ایجاد میشود و این از بین میرود.
هلاکت فقط از طریق بیّنه
طرف با یک پدیدهای مواجه شده که واقعاً شواهد برای درستیش داره، حالا دارد انکارش میکند و میرسیم به اونجایی که هیچ هلاکتی وجود ندارد به غیر از طریق بینه.
چرا؟ ببینید باز تو جهانبینی دینی هلاکت مردن نیست. هلاکت یعنی شما مثلاً شایسته، آن به آخرت نگاه کنید. هلاک شدن یعنی به یک جایی برسید که شایسته مثلاً عذاب بشید، شایسته از خداوند دور، دوری از خداوند مثلاً به طور راهتون به سمت خداوند بسته بشه، اینها هلاکت.
نه مردن به معنای اینکه برویم اونور، خب همه میمیرن، هلاک میشوند. همه که از این میگوید کسی هلاک میشود که از فقط از بینه، یعنی اینکه چه چرا این جوریه؟ ذات انسان پذیرش حقه. همه آدمها بدون استثنا با حقیقت مواجه بشوند میپذیرن.
اگر میبینید که آدمها چیزهای مختلف میگن، برای اینکه چیزهای مختلف میبینند چیزهای مختلف و حقیقت میدانند. این انکار، من بدونم یک چیزی حقیقته و انکارش بکنم، مثل اینکه خودمو اصلاً ذات خودمو به یک جایی که نباید دست بزنم، دست زدم.
آن اصل به اصطلاح ماهیت انسانی خودمو از بین بردم. این چیزی است که باعث هلاکت میشود. بنابراین، این گزاره که یک چنین پدیدهای خطرناکه برای خاطر اینکه تنها راه در یک یک راه خیلی خیلی با احتمال زیاد به سمت هلاکت رفتنه.
یعنی شما یک مجموعه عقاید و سنتها دارید، قدرتمندند، بر اساس این دارید زندگی میکنید، بنابراین اینرسی داره، به این راحتی نمیتوانید کنار، حالا یک چیز گزارهای مثلاً یک چیز شناختی وارد میشود و نرمالش اینه، اتفاقی که همیشه افتاده و میافتد این است که اکثریت قریب به اتفاق این در واقع میآید این گزاره جدید. را از بین میبرد.
این چیزی که دارم میگویم که ظاهراً مثلاً یک تحلیلیه که جنبه روانشناسی دارد و حالا ممکن است به نظر بیاید خیلی مبتنی بر خود متن نیست، به صراحت در آن بیان نشده، من قبلاً یک جایی نسبتاً مفصل توضیح دادم که این پدیده، همین چیزهایی که گفتم، همان چیزی است که اتفاقاً در قرآن به.
تمثیل شتر صالح
وسیله داستان این شتر صالح به طور تمثیلی بیان شده. یعنی چی؟ یعنی دقیقاً آنجا ماجرا این است. مثل اینکه بعد از اینکه اتفاق میافته، میگوید این شتره نصف آب اینها را میخورد. آب تقسیم شده بود، مثل اینکه آن به طور تمثیلی آن انرژی حیات تقسیم، ببینید اتفاقی که برای قوم صالح افتاد این بود که این شتره جلو چشمشون بود هر روز.
مثل اینکه یک یک یک پدیدهای آنجا بود که هر روز داشت بهشان یادآوری میکرد که همه کارهایی که میکنید و افکارتون غلط است. آبشون را هم میخورد، مثل اینکه یک چیزی را از انرژیشون ازشان میگرفت.
این دقیقاً وجود یک گزاره نامعنوس انرژی آدمها را میگیره، یعنی این مشغولیتی که پیدا میشه، انرژیای که باید صرف مثلاً زندگی بشه، یک جوری انگار دارد هدر میرود. و کاری که کردن این است که این شتره را نابود کردن. یعنی بیینه را کشتن. یک جوری رفتن سراغ اینکه نتونستن تحمل بکنند که این اینجا باشه و برای همین هم هلاک شدن.
حالا من مفصل یک جایی این را گفتم دیگر لزومی نمیبینم تکرار بکنم. خب، من این گزارهها را نوشتم برای خاطر اینکه بگویم که با اچمیراکل شما گزاره دینی خوبی نمیتوانید تهیه بکنید، ولی اینجا میتوانید این کار را بکنید.
اختفای الهی
خب، حالا برویم برویم سراغ این بحث، میخواهم بگویم که اینها به هیدننس خداوند، این سوالی که مطرحه بهش میگویند اختفای الهی. در واقع سوال این است که چرا خداوند آشکار نیست؟ چرا معلوم نیست که خدا وجود دارد و مثلاً از ما چه میخواد؟ اگر الان این همه آدم متفکر در جهان هستند و یا اعتقاد به خدا ندارند یا مطمئن نیستن، این چه وضعشه؟
خداوند ما را خلق کرده، خیلی مهم است که بفهمیم که خدا وجود داره، ولی خدا اونقدری آشکار نیست که همه ما بفهمیم که وجود دارد یا نه و بعد از ما چه میخواهد.
این به یکی از سوالهای نسبتاً مهم در فلسفه دین هست دیگر که به نظر حتی یک عده به اصطلاح اینجوری مثل در کنار مسئله شر، این را یک برهانی بر علیه خداشناسی میدانند. در واقع میگویند اگر خدایی بود و مثلاً همهدان و همهتوان بود و مهربان بود و اینا، نباید خودش را پنهان میکرد. چرا خداوند پنهان؟ خب چه ربطی با این ماجرا داره؟
در واقع یک جوری اختفای الهی، یعنی یک نفر ممکن است بگوید که آقا تو از نظر قوای شناختی ضعیف هستی و آنهایی که یک خورده قوای شناختیشون قویتره، خدا را میبینند و مشکل از خودته. ولی خب ادامهاش این است که چرا خداوند یک معجزهای نمیآره و خب من فرض کن از نظر شناختی ضعیف هستم.
دقیقاً الان سوال این است که چرا خداوند خودش را ظاهر نمیکنه؟ طوری که همه بتونن بفهمن. اینکه من از نظر قوای شناختی مثلاً فرض کنید حالا یک طیفی از آدمها وجود داره، خداوند چرا خودش را ظاهر نمیکنه؟ همانطوری که مثلاً فرض کن بر قوم صالح خودش را ظاهر کرد.
پس یک ارتباط طبیعی بین اختفای الهی و مفهوم معجزه هست. در واقع مثل اینکه یک بخش اصلی ماجرا این است که چرا خداوند معجزهای حرکتی نمیکنه، کاری نمیکند که همه بتونن ایمان بیارن. آها.
حالا من میخواهم بگویم که این نگاه در واقع این تعریف یک جورهایی به درد این میخورد که در مورد این مسئله بحث بکنیم. چند تا نکته وجود دارد که به نظر من تو این مسئله در واقع در مرکز بحث قرار میگیرد. یکی اینکه میخواهم بگویم این دقیقاً از همان جهانبینی که این آمده یک جوری این مسئله تغذیه میکند.
معجزه و زمان: پاسخ به آزادگان
خوشبختانه به طور بدون هماهنگی آقای دکتر آزادگان یک بار یک برهانی را مطرح کردن که این پاسیبیلیتی فکر میکنم معجزه را میخواست بگوید و شما حتماً حضور ذهن دارید که یکی از بخشهای برهان این بود که خب جهانی که الان هست همان جهانیه که قبلاً بوده.
بنابراین اگر قبلاً معجزه اگر یک نفر بگوید که قبلاً معجزه اتفاق افتاده الان هم باید معجزه اتفاق بیفتد. ببینید اینجوری که نگاه کنید به میراکل یک چنین چیزی به ذهنتان میرسد. میراکل چیه؟ میراکل شکستن مثلاً قواعد طبیعت توسط خداونده. خب خداوند که همان خداونده، روال طبیعت هم که قوانین همونه، بعد خب اگر قبلاً معجزهای وجود داشته الان هم باید وجود داشته باشه.
مثل اینکه یک استدلالی پشتش هست که معجزه، مفهوم معجزه نسبت به زمان و این معجزه نسبت به زمان یک حالت بیتفاوتی دارد. بنابراین خیلی معنی ندارد من بگویم که خداوند قبلاً مثلاً کارهای ایرگولار میکرده، الان دیگر نمیکند. این به این، من تغییر کردم. ها؟ به این، من تغییر کردم. چه تغییر کرده؟
که حالا به این، آها. نه آنها تغییر نکردن. نه ببین میخواهم بگویم این مثل یک پدیده فیزیکی متافیزیکیه. یعنی یک چیزی که خداوند یک کاری مثلاً فرض کن یک کارهایی را خلاف قاعده انجام میدهد. در این تعریف اصولاً اینکه یک آبزروری وجود داره، قرار است روش یک تأثیری بذاره، این اصلاً تو این مفهوم نیست.
خب؟ و توضیح اینکه چرا قبلاً معجزه وجود داشته الان وجود نداشته به شدت وابسته است به اینکه آبزرور گذشته با آبزرور الان مثلاً یک فرقی دارد.
بنابراین میخواهم بگویم که این تعریف تعریف سهقسمتی که الان ما داریم در موردش بحث میکنیم، من همش نگران این هم که اونی که دارد گوش میدهد بدون اینکه حرکات مرا ببینه، من هی میگویم این تعریف یک چیزی را نشان میدم، میگویم آن تعریف یک چیز دیگر نشان میدهم.
من این یک معلم شیمی داشتیم کلاس دوم دبیرستان و موقعی که اوربیتالها و اینها را درس میداد درس میدادن به ما و یک کلاسی که مرتب منحل میشد برای اینکه بچهها خیلی شلوغ بودن.
و من تجربی رفته بودم این کلاسه اینقدر منحل شد من رفتم ریاضی. یعنی با دوست داشتم بروم ریاضی ولی واقعاً دیگر یک روزی منحل کردن گفتن پروندهها را بیاورید پدر مادرتون بگیرند و اینا، من رفتم به مدیر گفتم میگویم میخواهم بروم ریاضی، مرا میشناخت گفت برو.
از دست این کلاسه یک جوری راحت شدم. یک بار خب هیچی نمیفهمید، هیچکی اصلاً گوش نمیکردن. میدانید میاومدن سر کلاس برای اینکه تفریح بکنند بچهها. بعد این هی مدام معلم شیمی هم عادت داشت که سؤال میپرسید. مثلاً میگفت که الان مثلاً فرض کنید که چیز اوربیتال این چه میشه؟
اینجا مثلاً چه باید بذاریم؟ خب هیچکی جواب نمیداد. من هم واقعاً خجالت میکشیدم جواب بدهم. جو اینجوری بود. بعد یک بار این اشتباه کرد. گفت که آرایش اوربیتالی این است یا این؟ همه گفتن این. اصلاً اینکه اینها اینقدر حضور ذهن داشتن که باور کن کل تمام کلاس داد زدنها. این هم بنده خدا گفت آفرین.
آفرین. اینجوری فکر کرد که اینش همونیه که این باور کن خب گفت بالاخره اینها فهمیدن. دوز زدن و این هم بنده خدا گفت آفرین فکر کرد که اینش همونیه که این باور گفت بالاخره اینها فهمیدن که این است یا این حالا من هم هی میگویم این تعریف با آن تعریف.
بعد کسی گوش میدهد الان این آخر این تعریف جدید که اسم خاصی برایش نمیبرم آن یکی را میگویم اسم میراکل به درد این میخورد که درباره اختفای الهی صحبت بکنیم در واقع مسئله اختفای الهی جواب متدینین اونطوری که تو جهانبینی خودشان نگاه میکنند این است که خداوند خودش را ظاهر کرده در طول تاریخ خداوند. به عنوان یک موجود زنده حی برنامه تاریخی داشته اصلا اینجوری که نمیدانم اینی که. الان امروز هست باید
دیروز هم باشه آن که دیروز بودن خداوند ماشین نیست دنیا ماشین نیست که مثلا یک معجزه هم جزو چیز باشه مثلا پدیدههای قانون قانونی باشه مثلا مثل اینکه ۱۲ درصد ایرگولار نمیدانم ۸۸ درصد ریگولار.
حالا یک فرمولهایی هم بتوانیم برایش بدهیم خداوند انسان را خلق کرده قبل از انسان یک چنین پدیدهای وجود نداشته مطلقا انسان که خلق شده کمکم خداوند ظاهر شده بر انسان تا اینکه این ظهور انسان و آمدن انبیا به یک جایی رسیده که دیگر احتیاجی به ظهور این شکلی نیست این را باید درک بکنیم.
یعنی در شما در قرآن یک نقشهای راه میبینید که خداوند چرا و چطور. مثلا فرض کنید یک سلسله انبیا به وجود آمده و نهایتاً با ظهور یک کتابی مثل قرآن سلسله انبیا ختم شده هم مسیحیها هم یهودیها هم مسلمانها یک جوری به ختم شدن سلسله انبیا اعتقاد دارند.
بنابراین در بطن اعتقادات ادیان ابراهیمی تاریخی بودن ظهور خداوند مستتره یعنی هر کسی که یهودی باشه اینکه مثلاً خداوند در یک لحظهای از تاریخ موسی را فرستاد این بنیاسرائیل به یک جایی مسیحیها معتقدن که با
ظهور مسیح و رزورکشن تمام شد بساط انبیا مسلمانها چیز دیگهای اعتقاد دارند میگویند با اومدن قرآن تمام شد به هر حال تاریخی بودن ظهور خداوند یک چیز به اصطلاح قطعیه و این علتش چیست برای خاطر اینکه این آبزروره دارد تغییر میکند یعنی شما یک در انسانی دارید که باید نقشه راه این انسان. و وضعیت شناختش و شواهد ممکن و اینها را در واقع بدونید.
بعد درک بکنید که این ظهور چرا آن شکلی بوده بعداً این شکلی شده بعداً. مثلاً به یک کتاب ختم شده بنا به اعتقاد دینی مسلمانها.
بنابراین اصولاً اختفای الهی به عنوان یک پدیده مورد پذیرش افراد مذهبی نیست به یک معنایی چیزی که باید توضیح بدن این است که چرا از یک جایی به بعد آن روال معجزات آن شکلی جمع شده و بر این را هر کدومشون به یک شکلی توضیح میدهند که الان چرا مثل سابق نیست در واقع جواب.
جمعبندی و انتقال به اختفا
این است که آبزرور فعلی در وضعیت آبزرور ۲۰ سال پیش نیست من وقتم تمام شده و الان دقیقاً به یک جای مشخصی رسیدیم که من معمولاً بحثو به یک جایی میرسوندم خودم
هم نمیدونستم جلسه بعد نیمهکاره نمیموند در واقع اینکه دقیقاً از چه باید شروع کنم باید فکر میکردم الان دیگر مشخصه بحث اختفای الهیه و اینکه کاربردی که این نوع نگاه به معجزه در حل مسئله اختفای الهی دارد بسیار.
خب خارج از بحث که مثلاً بیایم بگوییم مسلمانها قبل از این نظر دلیل کشیدن تک تک تاریخ نگاه کنید آقا در همین اشاره به قوم یهود و در ادامه میگوید یعنی مشترک شد به قوم یهود که کلاً اسلام را قبول نداشتن به هر حال الان اینها رسیدن کلاً اشاره کرده یک نفر از.
شما نه وقتی صراحتاً قرآن میگوید که مسیح نبود. بله میگوید که مثلاً یهودیها گفتن ما کشتیم نه آنها نکشتن بلکه بهش فکر کردن که اینها باعث قتل شدن میگوید و ما صلبوه و ما قتلوه حالا این مگه میخوای نسبت بدی به اینکه یهودیها همش در ادامه آن دارد گفتن برمیگردد به این یهودیها چون همش دارد از آنها میگوید که عاقبت و. الان شدن نمیدانم و این یعنی نکشتن که یکی کشتن؟
خیلی خوب به نام خدا خیلی ممنون من فکر کنم الان بحثت همان یک ذره نزدیکرد شدیم و من دوستان امروز به جون مسئله احتجاب الهی پیشتر صحبت کنم کلمهش دیوان هیدننس که دکتر نوشتن و این برهان در هزار این برهان نسبتا قدیمی و تکتاریه تو عدیان ابراهیمی ولی برهانو من توضیح خواهم داد. اموز برایتان ولی.
برهان شلنبرگ
خب به صورت یک برهان علیه وجود خداوند نظرمیت اولین بار توسط آقای شلنبرگ تو تزه دکتراش مطرح شد که بعدان هم چندین مقاله راجبش نمیشته جان شلنبرگ تزه دکتراش در آکسپورد انجام داده برای فیلسف کانداییه فرق نواز و پنج خیلی دیره. بله ولی جالب است که این مسئله همیشه در بین متعلهان مطرحه و.
خب جوابهای دینی هم بهش میدادن نه برهانی علیه وجود خداوند بلکه به این معنی که چرا این گونه است جهان یعنی مسئلهیه که همونطور که دوکی را توضیح دادن و.
خب حالا بعد از این دیگر یک دنیایی از بحث راجبش نوشته شده چار پنج تا کتاب راجبش نوشته شده شاید میگوید نزدیک ست تا مقاله و سه زایی دکترهای مختلف و خیلی عدویات وصلی در مورد همین مسئله ایجاد شد. حالا مسئله چیه؟
یا آن من مسئله را توضیح بدهم به سرات یک ذرا به نیتر مسئله یینه که یک این که ما قبول کنیم خدای عدنه ابراهیم اگر بوجود دارد یک سر استفادی دارد بس بس این خدا وجود دارد خدای عدنه ابراهیمی این هم مهم است چون که این مسئله در مورد خدای عدنه ابراهیم با استفادی که.
دارد مطرح میشود. خب خدای عدنه ابراهیمی وجود دارد یعنی چی؟ یعنی قادر مطلقه عالم مطلقه و از جمعه این که خیرخواه مطلقه پس عالم مطلق قادر مطلق و خیرخواه مطلقه خیرخواه منظورم به جور بنوولنته PYM JBZ perfectly benevolent که دیندار ها این را قبول دارند.
حالا برهان از اینجا شروع میشود میگوید که خیلی خوب از یک طرف دیگر در داستانهای دینی در مباحث دینی همیشه این مطرح میشود که شما باید به خدا ایمان بیاورید یا قبولشت باشین ایمان یا حد درقل باور به وجود خداوند رایشته باشین.
حالا این باعث چه میشود یا باعث رستگاری شما در جهان آخرت میشود یا در این دنیا باعث زیست اخلاقی و فضیلتمندانه شما میشود اصلا تمام عدیان دارند میگویند قبول کنید باور بیارین به مجموعه
گزاره هایی که ما داریم میگوییم از جمعه مهمترین گزاره این که خدا وجود دارد یعنی پایه ای ترین گذاره ای که شما بعد آن را قبول کنین یا بهش باور داشته باشین حداقل چون ایمان بدون باورم که نمیشود نمیتوانیم که من مومنیم ولی قبول ندارم خدا هست ایمان یک مرحله بالتره احتمالا یعنی یک.
جور یک اطمینان قلبیه یک تراسته یک اعتماده که به خدایی که تو باورداری هست. حالا اعتماد میشود قرآن هست، اسلام و ایمان یک تفاوتی میگذارد. حالا من نمیخواهم اینها را با همدیگر مچ کنم ولی میشود حداقل این را درک کرد که باور داشتن یک مرحله خیلی خیلی سادهتریه که میشود توقع داشت آدمها داشته باشند.
پس اینجا حالا یک ذره وارد اپیستمولوژی میشویم دیگر تو برهان فلسفیش. خب میتوانید بفهمید که مفهوم باور مفهوم مهم میشود در اینجا. پس حداقل چیزی که ادیان الهی از ما میخواهند این است که برای رستگاری در دو دنیامون باور داشته باشیم که خدا هست. خیلی خب. حالا باور چه اتتیودییه؟ چه حالت ذهنییه؟
به نظر میآید که اینها بیشتر در حقیقت اپیستمولوژیستها این را قبول دارند. معرفتشناسا میگویند که باور یک اتتیود یک حالت ذهنی اینوالانترییه. یعنی غیر ارادییه. به چه معنا؟ به معنای اینکه شما وقتی که مثلاً ببینین که اینجا این لیوان قهوه اینجا هست، دارین با چشمتون میبینین و قوه شناختی شما درست کار کنه، شما باور میآرین که باور پیدا میکنین.
منتال استیت باور در شما شکل میگیرد و این گزاره باور پیدا میکنین که لیوان قهوه در اینجا هست. پس باور غیر ارادی ارادییه. یعنی چی؟ یعنی اگر که شواهد کافی برای شخص دارای قوه شناختی سالم وجود داشته باشد، آن شخص منتال استیت یا حالت ذهنی باور به گزارهای که شواهد حاکی از آن است را پیدا میکند.
مستقل از اینکه بخواهد یا نخواد. یعنی دیگر دست من نیست که باور کنم یک ماژیک قرمز دست منه. نمیتوانم الان اراده کنم نه مثلاً این رنگی که من میبینم قرمز نیست. دارم میبینمش پس این قرمزه پس شاهد هم هست و بله.
خب؟ گرفتین؟ پس حالا قسمت چهارم برهان. بله. خط چهار. بله. باور در مورد ایمان مثلاً یک در مقابل نیست. در مقابل نیست. به نظرم یک جور مقدمهیه. بله دیگر باور یک حالت ذهنییه در مورد یک گزاره. مثلاً من الان باور دارم.
دارند استدلال دارند آن را میپذیرن از لحاظ منطقی فلسفی این حالت ارادی نیست. تو ببین ارادی نیست. یا قبول میکنی آن را استدلال را یا قبول نمیکنی. به نظر میآید اگر شواهد کافی باشه یعنی استدلال قوی باشه خب تو قبول میکنی. اگر شواهدم هم ناقص باشه قبول نمیکنی دیگر. مثل دیدن یک چیزی.
اگر تو این را ببینی که اینجا یک صندلی سبز هست، نمیتونی بگی که من الان باور ندارم که اینجا یک صندلی سبز هست. نمیتوانم باور کنم. قوه شناختی من درست کار کنه، آن شواهد هم باشه، ارادهای من در آن دخیل نیست.
ادعا این است. یک چیزی هست حالا اگر دوست داشتین در مورد این، غالباً این را قبول دارند. خیلی خیلی کم پیدا میشود که این را قبول نداشته باشه که باور غیر ارادییه.
پذیرش و پرکتیس: آلستون
ولی یک بحثی هست چون سوال کردی ویلیام آلستون یک کتابی دارد فیلسوف معروف آمریکایییه که بعداً هم متدین شد و از طریق شرکت تو مراسم و اینها متدین نبود بعداً متدین شد.
بعد ایشان یک کتابی دارد در مورد همین مسئله باور و در آنجا توضیح میدهد که تو به صورت ایندایرکتلی به صورت غیرمستقیم میتونی تو را تو یک پروسهای بندازی که باورمند بشی به یک چیزی. یعنی هی آن شواهد واسهت پررنگ میشود تو آن پروسههه مثل کم کردن وزن میماند.
من نمیتوانم اراده کنم الان ۵ کیلو وزنمو کم کنم ولی میتوانم مثلاً خودمو تو یک شرایطی قرار بدهم که تو آن شرایط این کمکم این باور برام پدید بیاید. حالا این یک یک چیز خیلی خاصیه ولی به صورت عمومی باورها برای ما به صورت غیرارادی پدید میآید.
یعنی ما اگر شواهد وجود داشته باشه باور میکنیم. شواهد کافی وجود داشته باشه باور میکنیم. مشکلی نداریم آدمها. خب؟ مگر اینکه اینجا ببینید این هم نکته مهمییه. مگر اینکه شخصی که دارای قوه شناختی سالم دارد بخواهد جلوی باور خودش را بگیرد. خب؟ پس چهارم همین همه اشخاص باور پیدا میکنند.
پس همه اشخاص به محض مشاهده بگوییم یا مقابله حالا هرچه یعنی در معرض قرار گرفتن شواهد کافی باور پیدا میکنند مگر آنکه عمداً جلوی قوه شناختی خود را بگیرند. جلوی کارکرد قوه شناختی تو بگیری مثلاً تو جلوی چشمتو بگیری، یک چشمتو ببندی، آنوقت میگی من باور ندارم که اینجا صندلی سبز هست.
اگر اینجوری نباشه، جلوی قوه شناختیتو نگیری، وقتی یک چیزی را ببینی، باور پیدا میکنی. خب، قسمت پنجم. قطع پنجم برهان.
باور و non-resistant، non-believer
در جهانی زندگی میکنیم که بسیاری انسانهای کلمه اصطلاحش را میگویم چون کلمهاش مهمه، non-believer non-resistant، non-believer وجود دارند. یعنی غیر باورمند، غیر مقاوم. حالا این کلمه میتواند این culpable هم باشه، یعنی non-culpable یا inculpable، یعنی غیر گناهکار.
غیر گناهکار، غیر باورمند یا غیر مقصر غیر باورمند یا غیر مقاوم غیر باورمند، چنین تعبیری وجود دارند. خب، قطع بعد، اینکه خداوند، خداوند خیرخواه و عالم و قادر مطلق که قادر مطلقه و میدونه، اینجاشو دیگر خودتان بنویسید دیگر.
قادر مطلقه خب میتواند شواهد را فراهم کند، عالم مطلق است، میداند که این انسانها نیاز دارند برای رستگاریشون، خیرخواه است، بنابراین باید این کار را بکند چون خیر انسانها در این است و بنابراین این در تضاده.
پس وجود خداوند با آن تعریف که الان توضیح کردم، میشود توضیحش را طولانی کرد. وجود خدای ادیان ابراهیمی در تضاد است با non-resistant، non-believer. غیر باورمند، غیر مقاوم. چون این فکت وجود داره، بنابراین ما این را ردش میکنیم.
بنابراین خدای ادیان ابراهیمی آن کیفیت یا صفاتی که میگویند وجود ندارد. خدا وجود ندارد. یعنی خدا به معنی خب، شبیه قضیه شره ولی متفاوت آره، میشود اینجوری هم گفت ولی متفاوته با قضیه شر به خاطر اینکه تو میتونی در یک جهانی زندگی کنی که شرور وجود نداشته باشن، همهچی خوب باشه، هیچ درد و رنجی وجود نداشته باشه و صدمه یا پینی وجود نداشته باشه ولی آدمها. دچار اینجورینس باشند.
و از آن طرف میتواند شروری وجود داشته باشه ولی فرض کنید آدمها در دچار درد باشند ولی خداوند ظاهر باشه باهاشون و کاملاً باهاشون صحبت کند و بگوید که مثلاً این دردی که من دارم به تو میدهم مثلاً به خاطر این است و آن.
بنابراین این دو تا دو تا مسئله مختلفن. دو تا مسئله مختلفن ولی صورت برهانش شبیه همین است. فرمالیزیشن، صورت برهان شبیه همه. فرمالیزیشنش چیه؟ در خیلی خیلی ساده بخواهیم بگیم، این است که توقع ما، همه یک توقعی، the expectation ما، توقع ما از جهانی که خدای ادیان ابراهیمی خلق کرده باشه، اینشکلی نیست.
مثل که تو برهان شر شما میگویید توقع ما این نبود که اینقدر درد در جهان وجود داشته باشه، توقع ما این هم هست که چنین اتفاقی نیفته.
یعنی اگر یک کسی قلبشو باز کرده و مقاومتی ندارد و میگوید که خب من حاضرم که قبول کنم اگر خدا وجود داشته باشه، بپذیرم، ولی نشانههای کافی برایش ندارم، این یک چیزی است که به نظر میآید خدا باید به او نشانههای کافی را بده تا آن قبول کند.
چون که اگر نشانهای بود، به خیر ارادی باور میآورد و باور لازم است این بود که بعداً ایمان بیاورد و بتواند زندگی مؤمنانه را جلو ببره.
خب چرا این شواهد اتفاق نیفتاده؟
حالا سؤال داریم. حالا آدمها میتوانند در خطوط مختلف این برهان وارد بحث بشوند. و شروع کنم به اینکه کجاها این برهان ممکن است دچار مشکل باشه و بخواهم این را مثلاً رد کنم.
این مثلاً میشود پروژه فلسفی که آدمها دارند انجامش میدهند. چیزی که دکتر داشت میگفت به نظرم میآید یک جوری خط شیشو دارد میزند. یعنی اینکه وجود خدای ابراهیمی در تضاد با غیر باورمند غیر مقاومه.
نمیدانم حالا میشود بحث کرد. یعنی غیر باورمند غیر مقاوم وجود دارد ولی خداوند یک دلیلی دارد برای اینکه این کار را ظاهر نمیشود به اندازه کافی چون اگر که به اندازه کافی ظاهر بشود چه اتفاقی میفته؟
این آدمهایی که غیر باورمند غیر مقاوم هستند آن شواهد کافی را میبینند و ممکن است که در بادی امر قبول کنند ولی به خاطر این مشکلات حالا کگنیتیوی که دارند یا مشکلات حیاتی که دارند یا تمایلات و هوای نفس و فلان و اینها مقاومت کنند و. بعد دچار هلاکت بشوند.
پس چون خدا مهربونه خیرخواه اتفاقاً بله چه کار میکنه؟ به اندازه کافی ظاهر نمیشود. یک چنین میشود گفت برهان. یعنی بله. خب وقتی اینجوری است مشکلی ندارد. چرا در قضیه خدا تصمیم میگیرد که ظاهر بشود آنجا آن خطر را ایجاد میکنه؟ اها. اینجوری انگار یک کاری که میگویم را باید دقیقتر بگویم.
یعنی حالا من میگویم شاید اینجوری بشود گفت که خدا به این مسیرهایی که برای بشر به عنوان یک موجودی که در ذهنش میگذره چیه، اینجوری است که مسیر به یک سمت باشه که همان بله. خب مثلاً یک سری مسیرها اینجوری هستند که خیلی راحت بدون اینکه استفاده روانی ببینن، انقدر مثلاً با هوششون قویست و اینا، سریع حرف خدا را میپذیرن و اینها.
اگر خدا مثلاً دارد میخواهد این شکلی هدایت کند که آدمها به جایی برسن که دیگر قرار نباشد حتماً با معجزات اینجوری و به خاطر روال عادی ممکن باشه. یعنی در واقع هدف خدا این است که گواهیشناختی را قوی بکنه، عقل را قوی بکنه، شاید اینجا منطقی باشه که در این ایده در واقع درصد این معجزات را کاهش قرار میدهد.
حالا مثلاً حالا با یک ترتیبی این را کم بکنند و هدف اصلی این باشه که انسانها و گواهیشناختی انسان را قویتر بکنند. ولی یک جای دیگر هم گفتید که آن اشکال خب صبر کن من اول بفهمم. تو داری چه کار میکنی؟ تو میگی که خدا بازم داری هم این را میزنی. این دو تا با همدیگر در تضاد نیستن، آره؟ درسته؟ بله.
تئودیسیهای اختفا
تو داری اینجا هرکی حرف بزند هرکی راجع به این تضاده حرف بزند دارد یک کاری میکند تو در ادبیات بهش میگوییم تئودیسی دارد میاره. خب؟ تئودیسی یعنی چی؟ یعنی اینکه یک دلیلی بیاریم که توجیه کنیم که چرا شرایط اینجوری است از طرف خداوند.
مثلاً تو مسئله شر شما همیشه میتوانید یک تئودیسی بیاورید که خب مثلاً شرور اتفاق افتاده تو جهان به خاطر اینکه اراده آزاد در مثلاً در جهان هست. آدمها با اراده آزادشون شرور را ایجاد میکنند. یا مثلاً تئودیسی معروف مثلاً جان هیک بگین که مثلاً جان هیک بگین که مثلاً سولمیکینگ دارد اتفاق میفته.
یعنی شرور باعث میشود که شما مثلاً خودسازی بکنین با این سختیهایی که در مقابل. در اینجا هم همین حرفها را میشود زد. خیلی میشود انواع تئودیسی را آورد. مثلاً تئودیسی که شما الان مد نظرت این است که بله اینها در تضاد نیستند به خاطر اینکه خداوند میخواهد قوای شناختیشون تقویت بشود.
آره؟ میشود گفت خدا این مدل دیگر اصلاً بگو. بگو. این شاید چاره بشود که اشخاص اندن جلو گواهیشناختیشون گیرن، خب این اندنه مثلاً فقط مصداقش این نیست که مثلاً آدم با دستوری بشود.
نه انگار یک مرزی بین آن ارادی غیر ارادی و اینها باید باشه و عملاً انگار یک چهار و پنج، شاید آن آدمها هم یک جایی بالاخره از این در جلوه گواهیشناختیشون میگیرند از اراده. شاید ما این را نمیکنیم ولی حالا به هر شکلی حالا یا مثلاً ترس و اینا، وگرنه خدا مثلاً این آدمهایی که واقعاً اینجوریان شاید مثلاً هدایت کرده یا میکند.
بله. دیندارها معمولاً اینجاها جواب میدهند. یا میگویند این وجود نداره، غیر باورمند به غیر مقاوم وجود ندارد. بله. و همه تقدیرات آدمهاست. قرار نیست هیچ چیزی مشکلی ندارد همه چیز درست و شما آدمها هستین که مقاومت کردین. و خب بعداً اینها میگویند من چه مقاومتی کردم؟
من که آمادهام، ها؟ بله. این را این خیلی خیلی جواب مرسومیه و این خیلی جواب مرسومیه که بگوییم نه غیر باور غیرمقاوم وجود ندارد. شما تو ادبیات خیلی زیاد میبینید. خداوند شفاعتش همهجا هست. کافیه چشمتو باز کنی ببینی. بله. به باور یک کلمهی کلیه. میتواند درجات مختلف داشته باشه.
یعنی مثلاً باور در چه حدی؟ چه بسا اگر باور به یک جایی برسه، حتی ببیند. یعنی قشنگ این مسئله اختفا برود کنار. یعنی چه باور به یک حدی برسه؟ یعنی مثلاً داستان حالا تمثیل این است مثلاً آن که براتنامه گرفت وقتی که به هجرت حالا با این پول بود ولی خب یک شواهدی واسهاش پیش آمده باور پیدا کرده.
باور داشت دیگر. چون باور داشت برات هم گرفت. براتنامهاش هم گرفت. یعنی نه باوره که یک درجه دارد. هرچه درجات نه به برعکس داریم فکر میکنیم. ما الان یک ذره بحثمون متفاوته. باور یک حالت ذهنیه در مورد یک گزارهای.
خب؟ شواهد میآید آن گزاره را برای شما تقویت میکند. یعنی یک جور جاستفایاش میکند. به این معنا که آن گزارهای که مثلاً فرض کن الان آفتاب را آسمونه، شواهد شما، آن چیزی که حالا میبینین، لمس میکنین، درجه حرارته، آدمهای دیگر میبینن، گزارش آدمهای دیگه، تستیمونی، همه اینها شواهده.
شما را وصل میکند به امر واقع. پس گزارهای که الان روزه، آفتاب را آسمونه، با شواهد مختلف تقویت میشه، بعد منتال استیت شما، یعنی باور شما، متعلقاش، کانتنتاش، محتواش آن گزاره هست. آن گزارهست که بر پایه شواهد وصل شده به واقعیت. این شواهد جاستفای میکنه، موجه میکند باور شما را به آن گزاره.
گرفتی؟ خب، حالا توقع چیه؟ گزارهی خدا وجود دارد، اگر خدا وجود داشته باشه و گزارهی خدا وجود دارد، برای اینکه من بهش باور کنم لازم است که یک سری شواهدی وجود داشته باشه که آن شواهد و دلایل بیاید این گزاره را به واقعیت وصل بکند. مثلاً خودش را نشان بده.
حالا انواع معجزات دیگر. یک جوری خودش را نشان بده. مثل خورشید که خودش را را آسمون دارد نشان میدهد. واقعاً آن باور بعد باور پیدا میکنیم بهش. باور به واسطهی شواهد پیدا میشود. نه اینکه اول من باور دارم بعد شواهدشو میبینم. حالا این حرفی که زدی حرف مهمی است البته در همین برهان.
و آن اینکه میتوانیم اینجوری بگوییم. میتوانیم بگوییم که بعضی وقتها اِویدنسها یا شواهد به طریقیان، این حرف پاسکالیه. حرف مدل پاسکالی، تفکر مدل پاسکالی. به طریقیان که تو برای اینکه آن شواهد را پیدا بکنی، باید پیش از آن یک جور اکسپتنس، باور که نمیتوانم داشته باشم، شواهد ندارم.
یک جور اکسپتنس داشته باشم بهش. آره، یک قبول بکنم، بعد آن قبول کردن، پس قبل از اینکه من باور بکنم، باید یک مرحلهی این قبول کردنو داشته باشم، پذیرش را داشته باشم. با آن پذیرشه میرم جلو، بعد شواهد لازم برای باور برای من پدید میآید.
پس اینها اینجوری میگویند. پس این خودش یک یک مسئلهی مهمی است تو این برهان. و آن اینکه آره، خیلی وقتها اینجوری است. مثلاً فرض کنید که من کلیدم را گم کردم. خب؟ کجا باید دنبالش بگردم؟ یک بچهای رد میشود میگوید که تو حیاطت مثلاً تو این حیاط افتاده، من یک کلید دیدم.
اول باید خب من شواهد اینا، آن بچهام ممکن است خیلی هم حرفش شاهد کافیای نباشد. برای اینکه من باور کنم که کلیدم تو حیاط افتاده. دیگر شواهد من نشان میدهد که من اینجاها مثلاً گم کردم. خب؟ من قبول میکنم.
قبول که بکنم حرف اونو، میرم تو حیاط میگردم و بعد شواهدشو پیدا میکنم. اتفاقاً کلید را میبینم و آن دلیل میشود برای اینکه کلید من مثلاً تو حیاط افتاده. اوکی؟ این یک مسئلهی مهمی است. یعنی یک نوع جواب دادنه که از جمله همین آلوستون که مثالش را زدم براتون، میگفتش که خب این بیدین بوده.
بعد میگوید که خیلی خب، این چند تا از دوستانم به من گفتن بیا با هم برویم مثلاً یکشنبهها کلیسا تو آکسفورد، یک سال مثلاً فرصت مطالعاتی بوده. میگوید حالا برویم. یک همفال هم تماشا، کلیسای سنت چرچ هم میبینیم، مثلاً چرچ کریس هم میبینیم، آنجا همونجایی که هری پاتر بازی کرده فیلم.
در آن و آنجا هم میریم میبینیم جای جالب و قدیمی و اینها بعد هی میرود میرود میرود قبول میکند و کم کم برای خودش هم یک اتفاق میفته دیندار میشود. پس این قبول کنم که بله. پس سعی کند یک جوری فقط هم این نیست. آخه یک امر ذهنی نیست. یک پرکتیس هم هست. قبول کردنه یک امر ارادیه.
برعکس باور کردن که امر ارادی نیست. یعنی تو به محض اینکه شواهد را ببینی باور واسه پدید میآید. ولی قبول کردنه لازم نیست شواهدی وجود داشته باشه در آن. یا با یک شرط بله با یک شواهد فرضی با یک شواهد محدود با شواهد کم تو میتونی قبول کنی ولی آن قبول کردنه احتیاج به پرکتیس دارد.
احتیاج به عمل کردن دارد. یعنی وقتی که اراده میکنی و قبول میکنی حالا باید بری سراغ آن شواهد تا پیداش کنی. آن رفتنه تا اینجاش همش ارادیه. اگر اینجوری بخواهیم به مسئله نگاه کنیم چیزی که نیاز دارد آن باوره نیست اتفاقاً. یعنی خط دو را میزند این حرف.
چیزی که نیاز دارد در ادیان ابراهیمی آن باوره نیست. آن یک سوسوی کمسوی چراغیه که یک جاهایی باشه فقط یک خبری هم به ما رسیده باشه یا ببینیم آدمهایی که مثلاً متدین هستند یک گزارشی بهمون رسیده باشه یک حتی تو قلبمون حس کنیم یک چیزی.
لزومی ندارد خیلی شواهد کار اینقدر زیاد باشه که به مرحله باور برسیم و برویم دنبالش ببینیم چه خبره اصلاً. این هم خیلی نکته مهمی است. خیلی وقتها به نظر میآید که اصلاً انگار دنیا اینجوری تنظیم شده که ماها دست از این مرحله الزامات حیاتی یک ذره بکشیم یک خبرهایی میشنویم و برویم ببینیم چه خبره.
اصلاً موضوع چیه؟ یک تحقیقی بکنیم، یک بررسیای بکنیم و اتفاقاً به نظر میآید اینجوری ارزش یک اگر به باور برسی، باور ارزشمندی خواهد شد. آن ولیویی که آن شخص به دست میاره به نظر میآید آن ارزشی که شخص به دست میاره به نظر ارزش بالاتریه نسبت به کسی که شواهد کافی واسش فراهم شده.
مثل بالا رفتن از کوهه. به من میگویند مثلاً اگر کوه دماوند بری بالا آن قله وایسی یک یک چیزی را میبینی ویویی از مثلاً منطقه چه میدانم شمیرانات میبینی که هیچوقت از این از در تهران نمیتونی آن ویو را ببینی. میگویم خیلی خب بروم قبول میکنم بروم ببینم چیست. خب این پس یک تو خطوط مختلف این برهان میشود بله بفرما.
یک سؤالی که الان یک جوری قابل تغییر به اینکه آن چیزی که اینجا ایراد دارد این دینداریشون را کار میکند. این برهان. آنجا باید بگویید که به وظایف شناختی خودشان عمل کردن.
همین نکتهای که اکثرتون شما میگویید یا مثلاً فرض کنید که عمداً جلوی اینها را میگیرند. اینها را سیستم یک جوری به انحراف از آن عقلانیت. مثل اینکه من اینجا نشستم کاملاً موافقم. میگویم من نمیبینم. حالا یکی بهت میگوید آقا پشت سرت را نگاه کن اونجاست.
من که کاری ندارم. اگر ببینم قبول میکنم. خب یک کاری باید بکنی ببینی که نمیکنی. این رزیسنت نبودن کافی نیست اینجا تو این برهان. شما باید بگویید آدمی هست که به وظایف شناختی خودش عمل کرده. عمل کرده. اصلاً از جمله همینها کلید تو من میگویم اونجاست.
خب درست است این از یقین نیست ولی وظیفهت که الان کاری که نمیتونی بکنی را اینجا نگاه کن. من میخواهم این را بگویم که در مورد اینها نباید اینقدر شل گرفت که آقا اگر انسانی به وظایف شناختی خودش عمل کرده و به نتیجه نرسیده حالا میشود این برهان را آورد.
ولی صرف مقاومت نکردن به اندازه کفایت نمیکند. یک کاری هم بله فعالتر باید باشه. به قول شما شنیده. حالا من یک مثالی که یکی از آن مثالهایی که بهش میگویند که مسیری دارد تو روستاها، مجادلهای موجب میکند نمیتواند. و آخرش که اینجا مینویسه از پنجره باید بیرون بله.
نمیکنی. ممکن است ادعاش این باشه آقا من مقاومتی هم دارم. اگر بیاید جلوی من مثلاً در این را به من قرار بگیرد ببینم مفهومه. خب تو باید چی؟ باید یک چرخونی تا ببینی. اگر کارهایی باید انجام بدی.
وظایف شناختی و لایفلانگ سیکر
خب این حرف شما را زدن و مقالهام راجع بهش نوشتن،
شلنبرگ هم جواب داده. جوابش لایفلانگ سیکره. آدمهایی هستند که همه برهانهای شما را میخوانند و یک عمری ادعاشون هست در ادیان این است دیگر. من تمام عمرم را سعی کند خدا را پیدا کند. هر چیزی را شاهد میاری هم من میرم دنبالش پیدا میکنم ولی بازم باور واسم پدید نیامده.
اگر آن هم وجود داشته باشه به نظر میآید همچنان میتواند برهانش را ران کند. هست؟ بله این حداقل یک ذره بله. یعنی آن غیر مقاومه فقط این نیست که من پسیو نشستم. بله فرض این است که یک آدمی باشه که بگوید من تمام وظایف معرفتیمو انجام دادم.
و شاید هم باشند حداقل ۴۰ تا اسم هم میاره مثلاً آدمهایی هستند که اینطوریان. میگوید هرچه برهان تو بگی درباره خداوند من خواندم. هرچه کتاب دیگر چه کار کند بنده خدا؟ کتاب مقدس هم بخوانم. اصلاً مثلاً کسی که اصلاً مثلاً با آن چیزهایی که نمیدونه خداست، کسی که نمیدونه بهش به عنوان یک هدف برسد.
شاید یکی بگوید آقا تو اصلاً این است که میتونی اول خودت بله دیگر اصلاً این خیلی توقع بالایی نیست. میگوید آن میگوید بله دیگر. میگوید خیلی ادامه پیدا میکند. اگر شما میخواهید این بله دیگر. بله دیگر هر کاری بکنند بله. نمیدونیم ولی حداقل یک آدمیه که میگوید من خودش دارد میگوید من هرچه برهان بوده خوندم، هرچه حرف بوده خوندم، کتاب مقدس را خواندم.
دیگر چه کار کند بنده خدا؟ ببخشید حداقل شلنبرگ جواب بده، خب بسیاری را دیگر نمیتونی بگی. یعنی برهانی باید بیاید که وجود دارند تعدادی، میکنه، همین کارم میکند. خب، حالا باید ببینیم که آیا یک یک نفر هم باشه، یک نفر هم وجود داشته باشه، بسه.
نه، برهان بس نیست. اینکه ما حالا شرایط روحی آن آدم را نمیدونیم، شرایط خاص رو، بسیاری اینجا خیلی مهم است. اینکه آقا این همه آدم هستند ولی اقتضا، اینکه میگویم آقا یک نفر هم هست، حالا میگمها. من بگویم آقا این یک آدم، یک دلیل خاص داره، یک مشکلی دارد.
این برهان را خوب راه نمیکند. به نظر من برهان را ضعیفتر میکند. قبول دارم. قدرت برهان را ضعیفتر میکند. اگر تعداد خیلی زیادی باشند آدمهای اینطوری، همه لایفلانگ استیکرها کمترن، بله. ولی خب برهان شکل و شمایلش از اینجوریست که شما گفتین جلو میرود.
یعنی خیلی زیادن آدمهای غیرمقاوم. بعد میتوانیم بگوییم که شما به اندازه کافی تلاش نکردین. مثلاً چه میدانم یک میلیارد آدم، شاید بیشتر، چند بیشتر از یک میلیارد آدم اینتیپیان دیگر. برهان دارد را آنها کار میکند. بعد ما میتوانیم بگوییم که خیلی خب شما به اندازه کافی تلاش معرفتی نکردین.
حالا آن هم حتی میتواند این هم بگوید که اصلاً چرا باید اینقدر تلاش معرفتی توقع داشته باشی از آدما؟ حالا چرا با تلاش معرفتی کمتر اگر تو اینقدر مهربونی و میدونی که من نیاز دارم و دنیا، آخرت من، ابدیت من از بین میره، خب یک ذره سادهتر میکردی دیگر.
یک ذره شرایط را بیشتر میکردی. این یک میلیارد نشان میشدن مثلاً ۵۰ میلیون. بله. شرایط اگر بیشتر میشد، این میلیاردها آدمی که دارند ابدیتشون را از دست میدن، خب تعدادشون کمتر میشد. به نظر میآید همچنان برهان میتواند جلو برود ولی این اشکالاتی که شما میگین هست.
چرا عدد دیگهای نیستند که آدمهایی هستند که برعکس هم هست دیگر. مثلاً رفتن دیندار بودن و بعد یک سری شرایط پیدا کردن که مثلاً آن هم میتواند یک جور باز تقویت کند این برهان را.
خب. خب یک بحث دمو دموگرافیک هم دارد این برهان.
یک شکل دموگرافیک هم دارد. و آن اینکه یعنی از نظر جغرافیایی و ملیتی یک جاهایی از کره زمین مثلاً مسلمانن، مسیحیان و یک جاهای زیادی هستند که اصلاً انگار هیچ خبری نبوده. مثلاً بله مثلاً طرف چین و مثلاً آن طرفهای شمال شرق آسیا و اینها که میبینیم مثلاً میبینیم میلیاردها آدم چیزن و این طرف تو خاورمیانه همه یک کار بله.
خب این دموگرافیه چیست ماجراش؟ چرا اینجاها اینقدر ادیان ابراهیمی پررنگن و اونجاها اصلاً نیست، خبری نیست. این هم باز یکی از انواع این برهانه. یعنی همین برهان را میشود آنجوری هم تقویتش کرد.
بله. بله. دو آها. بله. بله آفرین. بله این حرف خوبی است. بله این حرف خوبی است. این حرف هم در ادامه حرف تقریباً ادامه حرف دکتره. به خاطر اینکه میگی که خیلی خب توقع خداوند نسبت به آدمها بر اساس شواهدی که برایشان فراهم کرده متفاوته. این حرف منطقیه. قاعدتاً شلنبرگ هم این را قبول میکند.
ولی خب میگوید که تو پس نباید ابد در جهنم خواهند رفت به نظر میآید این قسمت نباید بپذیره این را میگوید دیگر. نه این یعنی این حرفها همش حالا همان چیزی که تو یوتیوب اینها هست از قرآن اینها میگوید که تو بینه ازش میشود مثلاً باز روایتهای دیگهش مثلاً اصلاً آیا قرآن اصلاً در مورد اینها مورد مقاصد و نص و اینها صحبت کرده؟
این یعنی همه را من همهرو مثلاً فلان تهش یا مثلاً روایت دیگر مثلاً در پس اینها همهشان در ذهن ندارم مثلاً به هر حال به شخص نشان میدهند اگر اینجوری ما بیایم این را بکنیم این هم مثلاً کارمونه. حالا نمیخواهم بگویم که روایت ولی میگویم چنین روایتی هم دارد که واقعاً کسی به حق رسیده و اینها چیزن.
واقعاً نیستند مثلاً. آن فقط بحث از آیات پوششدهنده است. آن بحث پوششدهنده که ما یک خداوند خیرخواه که خیر بندگانش را میخواهد آن کار کرده. این برای ما کار آخرت نیست دیگر. کار کرده این، یعنی برهان این است که شما یک زندگی خردمندانهتر، بهتر را داشته باشید.
آن آدم کار کرده را عملاً نسبت داده به آن و تصور خودش از خیرخواه مطلق، از آنجا دارد. چرا دارد. بله، به این راحتی نمیتوانیم جوابشو بدهیم. بعد چیزهایی هم علیه حرف شما هست تو متون دینی دیگر اینکه آخرش مثلاً ایمان بیاورد لزوماً قبول نمیشود.
یک آیهای هست که میگوید همیشه ما تو زیارتها علیالاساس این را میخونیم میگوید آن در آن لحظه در آن ایمان قبول نمیشود بعد از آن مرحله انگار مثلاً. بله. چیست آیه؟ بگو. آها، من از قبل. ما کان تامر. بله. او کسبت فی ایمان آخره. خب، آن هم خب پس این بحثی که دیگر اینجوری میکند.
میگویند که اینجا، اه، قدرت فرد دارد در انتخاب. من اصلاً دارم که اینجا نیست. بله گفتم این که خیلی خیلی جواب مرسومیه. که بگوییم غیر باورمند غیر مقاوم مثلاً وجود ندارد. یعنی خداوند که اصلاً همه چیز ظاهره فقط کافیه ببینی. تو بنابراین تو مشکلی داری که نمیبینی.
این خیلی این حرف خیلی مرسومیه. ولی خب یک ذره عجیبه دیگر. یعنی اه، خب بعد اینکه بگوییم که آدمها همه یک مشکلی دارند و بعد این مشکله مشکله بیفتد تو جغرافیا و اینها یک ذره جوابش راحت نیست. یعنی حداقل ما به نبوت که، که میتوانیم بگوییم.
یک تفاوتی بین رسالت و نبوت بعضیا میذارن ولی نبوت به معنی فکر میکنم در اسلام حداقل به این آیه که نبی دیگر بعد از پیامبر نیست. این سر این در اسلام اینجوری است. در مورد رسول نمیدانم. یک تفاوتی میذارن بعضیها یک چیزهایی میگویند.
نبوت که قطعاً تو پیامبر، سر، سر، لا نبی بعدی بارها آمده یا خاتمالنبیین اینجوری تفسیر میکنند. نمیدانم من برام عجیبه این حرف. میگویند یک تفاوتی بین رسالت و نبوت میذارن ولی نبوت حداقل در اسلام بعد از پیامبر نداریم. بله. معروفه دیگه، داستان معروفه. شواهد کافی نداشتن. بله.
فکر کنم احتمالاً اینقدر گفتن شاید هم راست باشه یا نمیدانم. در مورد راسل شاید بشود چیزهای دیگهای هم گفت ولی حالا قضاوتش نمیکنم.
جمعبندی جلسه
امم خب حالا بحث را ببندیم دیگر بله. با یک مسئله خلاصه سخت مواجهیم. سعی کنیم حالا دکتر هم هفته بعد میخواهد توضیح بده من هم سعی میکنم یک ذره بیشتر دیتلتر برویم در آن ببینیم که چیکارش میتوانیم بکنیم.
ولی میخواهم بگویم با یک مسئله سادهای مواجه نیستیم. این مسئله معجزه دقیقاً میآید اینجا. دقیقاً میآید تو این برهان و توقع از اینکه خداوند ظهور بیشتری به یک نحوی داشته باشه.
این توقع، توقع به نظر میآید توقع بیجایی نیست. با و به نظر حالا اینکه خداوند جواب داده به یک نحوی یا نداده یا چه جوری میتوانیم توضیحش بدین. همهتون بهش فکر کنین هم که حالا هفته بعد راجع بهش صحبت کنیم. گوگل کنین مقالههای اصلاً جان شلنبرگ بزنین کتاب مقاله همهچیز هست. قربان شما، خداحافظ.