→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۶۶ · نقشهٔ جلسات

کاپیتالیسم و روابطِ زن و مرد هامون

۱۶,۶۶۰ واژه · ۳۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مضرات عملی یادگیری روان‌کاوی برای قضاوت دیگران و احتیاط در خودکاوی تذکر داده می‌شود. پیوند سرمایه، تبلیغات و بی‌اعتنایی به فردانیت بررسی می‌گردد و مردسالاری در موقعیت زن، محیط کار و سلسله‌مراتب طرح می‌شود. سهم زن در تولید فرهنگی و تعارض خانواده در فضای مردسالار نیز مطرح می‌گردد.

تذکر عملی: مضرات یادگیری روان‌کاوی

خب من جلسه گذشته اول جلسه گفتم که دو تا تذکر عملی می‌خواهم بدهم بعد یکیشو گفتم یک خورده طول کشید دومیشو گفتم جلسه بعد می‌گویم. یادآوری می‌کنم تذکر اول چه بود و در مورد تذکر دوم هم یک خورده صحبت می‌کنم. تذکر اول من این بود که یکی از در واقع دو تا این تذکرها تذکرهای عملی در مورد مضرات احتمالی یاد گرفتن روانکاویه.

تذکر اول من این بود که خیلی بده اگر یک نفر روانکاوی یاد بگیرد و یک جوری عادت کند که با استفاده از روانکاوی مثلاً در ویژگی‌های آدم‌هایی که اطرافش هستند کنجکاوی نشان بده. من در واقع شخصاً فکر می‌کنم که کلاً این عادت بدیه حالا چه به نتایج درست منجر بشود چه به نتایج غلط و یک خورده بهتر از این است که آدم بیشتر مشغول روانکاوی خودش باشه.

ولی باز با توجه به اینکه تئوری‌های روانکاوی هنوز آن‌قدر خوب رشد نکردن که آدم بخواهد اعتماد کند بهشان و برای تحلیل خودش و مثلاً نتیجه‌گیری‌های عملی به طور قطعی ازشان استفاده بکنه، البته این دومین حالت یعنی خودکاوی با استفاده از تئوری‌های روانکاوی هم ممکن است یک نظراتی داشته باشه.

من واقعاً فکر می‌کنم نهایت سعی خودمو دارم می‌کنم که هیکان روانکاوی را به سمت فرهنگ و پدیده‌های فرهنگی و مثلاً هنر و آن چیزها نشانه بروم که نهایتش این است که تئوری خوب کار نکند و غلط از آب دربیاد نتیجه‌اش این است که شما یک اثر هنری را خوب فکر می‌کنید فهمیدید ولی خوب نفهمیدید و هیچ جایی برنمی‌خوره.

من شخصاً خودم یک خورده نسبت به اینکه اطرافیانمو خیلی زیر ذره‌بین روانکاوی بگذارم یا حتی خودم مثلاً به طور قطعی یک نتیجه‌ای در مورد خودم بگیرم محتاطم.

یکی دو بار یک اظهارنظرهایی شنیدم حالا خصوصی و عمومی که احساس کردم بد نیست این تذکر را یک بار به طور عمومی بدهم که اینقدر با قاطعیت و صراحت و فلان تا یک نفر آدم می‌بیند بگوید این عقده ادیپ دارد آن نمی‌دانم فلان دارد. اصلاً کلش نظریه ممکن است نظریات خیلی ببینید مثل چیز می‌ماند مثل تئوری‌های غلط فیزیکی.

تمام مبانی فیزیک ممکن است مطلقاً غلط باشه ولی در مواردی ریزالت‌های خوب بده. صرفاً اینکه مثلاً من دارم یک تئوری فرویدی یا یونگی می‌گویم و یک جاهایی آدم احساس می‌کند چقدر مثلاً تحلیل‌های قشنگی می‌شود ارائه داد این‌ها دلیل واقعاً بر درستی تئوری نیست.

حالا فعلاً این تئوری‌ها دارند کار می‌کنند. ممکن است یعنی من می‌خواهم بگویم اگر تئوری مثلاً مکانیک کلاسیک تا یک زیادی درست بود می‌شد باهاش موشک هوا کرد.

احتیاط در به‌کاربردن نظریه

خب؟ ولی امکان داشت که در این حد درست نباشد. می‌گویم حداقلش این است که من اگر می‌خواهم با تئوری‌هایی که نمی‌دانم درستن یا غلطن موشک هوا کنم اول یک موشک بدون سرنشین هوا کنم. همین کارم کردم دیگر آقا.

خلاصه کم‌کم جرئت پیدا کنم که سر یک انسان را بر اساس یک تئوری مثلاً بفرستم به ماه. اولین آزمایش را روی آدمیزاد پیاده کن. شما خلاصه این تئوری‌ها را زیاد به آدمیزاد فعلاً پیاده نکنید.

من احساسم این است که شکست روان تئوری‌های روانکاوی در زمینه روان‌درمانی که خیلی خوب جواب ندادن تا حالا، خب به هر حال آدمو محتاط می‌کند که پدیده‌های روانی انسان شاید هنوز خیلی پیچیده‌تر از اونه که با این‌چنین تئوری‌های ابتدایی بتوانیم بهش نزدیک بشویم. من بارها اظهارنظر کردم و همه‌تون فکر می‌کنم می‌دانید که اصلاً احساس خوبی نسبت به روندی که روان‌درمانی پیدا کرده ندارم.

یعنی مشاوره عملاً تبدیل شده به یک چیزی که بهش نمی‌شود گفت درمان به آن صورت. یعنی یک جور بیشتر حالت تسکین دادن و این حرف‌هاست و خیلی عمیق عمیق نیست ولی در عین حال فکر می‌کنم خوب است که آدم به این اعتراف کند.

که آن تئوری‌ها هم که قرار بود درمان‌های عمیق‌تر و جدی‌تری را فراهم بکنند خیلی موفق نبودن. حالا به هر حال این یک نکته‌ایه که اصلاً در مورد دیگران خیلی با عجله قضاوت نکنید.

اصلاً این عادت خوبی نیست. در مورد خودتان هم بد نیست که کنجکاوی آدم داشته باشه ولی خیلی قاطعانه نتایجی بخواهید بگیرید جالب نیست. بهترین کار به نظرم همین است که این‌ها به عنوان تئوری‌های خیلی خوب به عنوان مبناهایی که امکان دارد یک روزی بتوانیم علوم انسانی را یا شیوه‌های مثلاً نقد را بر اساسشون پایه‌ریزی بکنیم این شکلی بهشان نگاه کنیم.

این تذکر اول من بود. تذکر دوم من در مورد یکی دیگر از مضرات احتمالی یاد گرفتن روان‌کاوی این است که من فکر می‌کنم که ما در دورانی داریم زندگی می‌کنیم که دوران مدرن اصولاً یکی از آسیب‌هایی که بشر دیده تأکید بیش از اندازه‌ روی خودآگاهیه و اینکه ما زیاد از حد میل داریم که همه چیز را به حالت خودآگاه دربیاریم.

خیلی از مکانیسم‌های احساسی و عاطفی آدم همین‌جوری اتوماتیک بدون اینکه بهشان نگاه کنیم و مثلاً روشون اسم بگذاریم بهتر دارند کار می‌کنند تا اینکه بخواهم هی با خودآگاهی مثلاً مانیتورشون بکنم و بعد یک جاهایی هم بخواهم دخالت بکنم بنا به یک تئوری‌هایی بگویم که الان اینجا من یک چنین حالتی را احساس کردم بنابراین باید این‌جوری بکنم.

غذا، احساس و زیر ذره‌بین روان‌کاوی

مثل اینکه یک نفر این‌جوری فرض بکنید که غذا خوردن خودش را و حالت‌هایی که بعد از هنگام غذا خوردن و بعد از آن غذا خوردن بهش دست می‌دهد را بر اساس یک تئوری‌هایی خیلی تئوری‌های خیلی پیچیده‌ای مانیتور کند.

اصلاً این غذا همین‌جوری که دارد می‌رود پایین احساس کند که وارد آن فاز دوم دارد می‌شود حالا یک خورده باید مثلاً خودمو به سمت چپ متمایل بکنم به سمت راست بیام و همین‌جور همین‌طور که دارد استرسی که این ایجاد می‌کند موقع غذا خوردن، خیلی راحت‌تره که شما همین‌طوری مثلاً فرض کنید یکی احساسش این باشه که الان به نظرم این حالتی که بهم دست داده مشکل اسید معده‌ام خوب ترشح نشده الان خوب است یک خورده یک چیزی ترشی بخورم.

من آدم‌هایی دیدم که نه ساینتیفیک ولی به طور سنتی از این چیزهای سرگرمی و این‌ها می‌فهمند و خیلی این قسمت گوارش و شکم خودشونو مانیتور می‌کنند که الان دارد سردی می‌شود الان دارد گرمی می‌شود.

خیلی از حالت‌ها را اگر مانیتور نکنید بعداً خودش حالا مثلاً ممکن است واقعاً هم این درست است تشخیص می‌دهند که الان اسید کم ترشح شده یا زیاد ترشح شده و شاید هم بتوانید حتی کمکی بکنید ولی معمولاً این‌جوری است که اگر هیچ کاری نکنید بعداً خودش خیلی خوب همه چیز را معمولاً هندل می‌کند دیگر حالا یک مشکلی تو حالت‌های خیلی حاد که لازم آدم با خودآگاهی خودش دخالت کند.

مثلاً باید یک نشانه‌های خیلی بیمارگونه‌گونه‌ای را آدم تو بدن خودش ببینه، هضمش دچار یک مشکلی بشود و آن سیگنال‌های قوی را در واقع بگیرد.

من آن احساس بدی که دارم این است که ممکن است یک نفر مثلاً روان‌کاوی بخونه و مخصوصاً این احساس وقتی بهم دست داد که در مورد این مسئله‌ی پروجکشن از آنیما و آنیموس یادم افتاد به نظرم.

در مورد پروجکشن آنیما و آنیموس این‌جوری صحبت کردم. و به نظرم آمد که اتفاقاً اصلاً آدم‌هایی که در این دانشکده هستند احتمالاً آدم‌هایی هستند که بیش از حد نرمال هم به خودآگاهی اهمیت می‌دهند.

عرض کنم به هر حال یک جوری از منطقتون بیش از حد نرمال مردم استفاده می‌کنید و همین‌جوری تو ذهنم رسید که حالا یک نفر مثلاً فرض کنید یک احساساتی نسبت به یک جنس مخالف خودش پیدا می‌کند بعد بیاید این‌ها را این‌جوری بررسی کند که الان اینجا دارد پروجکت می‌شود حالا چه کار کنم ای وای این را میام کج پروجکشن را به راه خب یک یک چیزهایی را آدم واقعاً همان بهتر است که اصلاً خیلی روشون اسم نذاره.

یعنی یک سری چیزهای احساسی و عاطفی و این‌ها که در روان‌کاوی یک جور زیر ذره‌بین هستند اگر آدم بخواهد در مورد خودش حتی نه در مورد دیگران هی دچار این حالت وسواس بشود که این‌ها را ببیند و درک بکند و مخصوصاً سعی کند روشون دخالت بکند معلوم نیست.

همان‌جوری که غذا احتمالاً با یک چنین دخالت‌هایی بهتر هضم نمی‌شود بلکه نتیجه بدتری گرفته می‌شود زیاد فکر کردن به مانیتور کردن این حالت‌های درونی و بعضی از چیزهای احساسی و عاطفی هم فکر می‌کنم در مجموع نتیجه منفی را بار میاره نه نتیجه مثبت.

خب من این دو تا تذکر را در واقع دارم می‌دهم و هر دوتاشون در واقع در مورد اینن که خیلی با این تئوری‌ها به بلافاصله به روان‌کاوی خودتان و دیگران نپردازید.

سعی کنید تو همین محدوده‌های بی‌خطر‌تری که مربوطه به مثلاً فرض کنید پدیده‌های اجتماعی و پدیده‌های فرهنگی و این‌ها هست، مثلاً. خب من نکته‌ای که می‌خواهم امروز در موردش صحبت بکنم در مورد در واقع یک چیزهایی می‌خواهم بگویم که بعداً که نوعی با فیلم‌هامون سعی کنیم تطبیقش بدیم، ببینیم آنجا چه چیزهایی در این موارد گفته شده. کلاً در مورد وضعیت خانواده در جامعه مدرن.

حالا یا جامعه پست‌مدرن که الان در مرحله یک خورده شاید چیزترش هست، مرحله پیشرفته‌تر جامعه مدرن هست. اینکه چه عوام فکر می‌کنم قبلاً هم در این موردها زیاد صحبت کردم حالا از یک نگاه دیگر ای که یک خورده بیشتر وابسته به چیزهایی باشه که تو این فیلم می‌بینید.

در مورد اینکه این اختلافات خانواده‌ای که مثلاً پیش میاد، چقدرش در واقع تحت تأثیر یک پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی سراسریه که در دنیا وجود دارد یا گاهی در فرهنگ خاصی وجود دارد.

من به عنوان مقدمه بگذارید این نکته را یادآوری بکنم. واقعاً بیش از اندازه من برخوردم به کسانی که تحلیل تحلیل‌هایی دارن، اعتراض‌هایی دارند نسبت به مثلاً فرض کنید وضعیت خانواده‌گی خودشان.

نه لزوماً رابطه زناشون، رابطه‌شون با پدر مادرشون، با پدر مادرها با بچه‌هاشون و به شدت غافل از این هستند که یک بخش عمده‌ای از این مشکلاتی که الان در خانواده‌ها یا مثلاً روابط اجتماعی بروز کرده، پدیده‌های خیلی فراتر از رفتارهای شخصی این آدم و آن آدمه.

معمولاً این‌جوری است که مثلاً بچه‌ها خیلی دوست دارند که مشکلات زندگی خودشان را بندازن گردن پدر مادر، خانواده خودشون، معمولاً پدر مادر خودشان. پدر مادرها بعد از دوران میانسالی که دچار بحران میانسالی می‌شوند خیلی دوست دارند که تقصیرها را بندازن گردن بچه‌های خودشان.

تقصیر، خانواده و توجیه زندگی

زن و شوهرها هم که اصولاً مهم‌ترین کاری که تو زندگیشون انجام می‌دهند برای توجیه زندگی خودشان این است که بگویند که انتخاب اشتباهی کردن، اگر تو نبودی من چه می‌شدم، آن هم می‌گوید اگر تو نبودی من چه می‌شدم و خب دعواشون می‌شود.

اینکه یک مقدار زیادی از این حرف‌هایی که زده می‌شود واقعاً دارند به یک چیزهایی اشاره می‌کنن، به یک پدیده‌هایی که خیلی فراتر از شخص به اصطلاح چیزهای روابط شخصی خودشونه.

یعنی تأثیرهای مثلاً جامعه مدرن تو خانواده است و اگر من بارها این را احساس کردم که اگر آدم‌ها بدونن که کلی از این آسیب‌هایی که دیدم در روابط شخصی خودشان از جای دیگه‌ای اومده، خب هم اختلافاتشون حل می‌شود هم اینکه مردم یک خورده واقعاً به آن ریشه مشکلات.

اگر مثلاً نظام سرمایه‌سالار دارد مشکل ایجاد می‌کند یا یک جور فرهنگ مردسالار دارد یک مشکلاتی ایجاد می‌کنه، اگر ما بدونیم که این‌ها منشأش مثلاً فرض کنید کجاست، ممکن است حتی بتوانیم به هر حال یک راه‌حل‌های کلی هم پیدا بکنیم.

در واقع وضعیت به نظر من مثل این است که یک موجودات شیطانی یک تأثیراتی گذاشتن و آدم‌ها را به جون همدیگر انداختن و خودش هیچ‌کس هم متوجه این نیست که این اختلافات از یک جایی آمده و اگر بخواهیم اختلافات را حل بکنیم بهتر است که یک تغییرات کلی تو کل مثلاً نظام اجتماعی و سیاسی حتی دنیا ایجاد بکنیم.

حرف‌هایی که من می‌خواهم بزنم که حالا یک بخشیش شاید به نوعی در جلسات قبلم حالا نه به این شکل خاصی که الان می‌خواهم مطرح بکنم بوده ولی به هر حال ریشه دارد در جلساتی که قبلاً صحبت کردم در مورد مثلاً نظام سرمایه‌سالار یا مردسالار، می‌خواهم یک خورده در مورد همین نکات خاصی که مخصوصاً تو زندگی زناشویی مدرن پیش آمده و یک جوری نظام در واقع خانواده به هم ریخته، اینکه این‌ها از منشأش کجاست.

اینکه آدم‌ها خودشان یک تأثیراتی دارند به کنار، ولی خیلی از پدیده‌هایی که ما در واقع می‌بینیم این همه مثلاً فرض کنید بالا رفتن آمار طلاق این‌جوری نیست که مردم قبلاً رفتارهای دیگه‌ای داشتن مثلاً خودخواه نبودن الان خودخواه شدن برای همین نمی‌توانند کنار همدیگر زندگی کنند.

بلکه این‌ها در واقع نتیجه یک سری پدیده‌های فرهنگی گلوبال در سراسر دنیاست. گاهی قاطی می‌شود با یک پدیده‌هایی در یک فرهنگ لوکال و اتفاقاً ملغمه‌ی بدتری هست از اینکه در جوامع مثلاً هستی دارد.

خب بگذارید من از نظام منحوس سرمایه‌داری یا حالا یک کاپیتالیستی شروع کنم.

هرچند بیشتر بحث‌هام طبعاً وقتی که در مورد عدم تفاهم در خانواده داریم صحبت می‌کنیم حتماً تذکر بهشان بدهیم که می‌توانند بشینن. خب. وقتی در مورد اختلافات خانوادگی و این چیزها داریم صحبت می‌کنیم قطعاً تأثیر فرهنگ مردسالار به نظر می‌آید عمده‌تر از تأثیری که نظام کاپیتالیستی روی وضعیت خانواده گذاشته.

من مخصوصاً بد نیست اشاره بکنم که در یک مقاله‌ای از روم را به مدت دو یا سه جلسه اینجا در موردش صحبت کردیم که اصولاً موضوعش این بود که چرا در قرن بیستم خانواده در حال متلاشی شدن هست و آنجا موضوع خاص این بود که چرا زن رفتاری که دارد نشان می‌دهد مثلاً حاکی از عدم اعتماده و یک ویژگی‌های خاصی پیدا کرده که این دقیقاً تحت تأثیر مثلاً آمار بالای طلاق در آمریکا و وضعیت خاصی که در اروپا می‌بینید آن مقاله را نوشته.

مقاله خیلی خوبی است حالت پیش‌گویانه دارد. من یک چیزهایی هم بعداً در یک جلسه‌ای اضافه کردم به محتوای آن مقاله. الان نمی‌خواهم چیزهایی که تو آن جلسات گفته شده را تکرار بکنم ولی به هر حال موضوع‌هایی که می‌گویم به آن ربط دارد به همان بحث‌هایی که تو آن جلسات شد.

بگذارید من از یک جایی شروع بکنم خیلی مختصر یادآوری بکنم که وقتی که از ضایعه‌های حاصل از نظام مثلاً کاپیتالیستی می‌خواهیم صحبت بکنیم به چه داریم اشاره می‌کنیم.

من هدفم تو این جلسه این است که هی یک چیزهایی بگویم و نشان بدهم که در مثلاً فیلم هامون یک چنین پدیده‌هایی در واقع شما دارید می‌بینید.

چیزهایی که در واقع ممکن است باز به هیچ وجه حالت خودآگاهانه نداشته باشه در تنظیم شده نباشد بیانش در این اثر هنری ولی به طور اگر شما یک حقیقتی را درک بکنید آن وقت ممکن است این تحلیلی بتوانید خودتان پیدا بکنید.

خب. ببینید نظام کاپیتالیستی اصولاً مشکلش چیه؟ مشکل اساسی در واقع تأثیر منفی که روی روند رشد انسان می‌گذارد این است که من نمی‌خواهم اصلاً وارد جزئیات بشوم ولی خیلی خیلی مختصر نظام کاپیتالیستی نظامیه که بر اساس تولید و مبادله کالا کار می‌کند.

بنابراین به طور ناخودآگاه بدون اینکه برنامه‌ریزی کرده باشه آن بخشی از نیازهای انسان را که توسط کالا قابل ارضا هستند را نه تنها ارضا می‌کند بلکه می‌رود به سمت ابر ارضایی نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم یعنی یک جور حالت اشباع فوق‌العاده‌ای را ایجاد می‌کند و مثل اینکه مثلاً فرض کنید یک نیازی که نظام کاپیتالیستی می‌تواند برآورده بکند نیاز فیزیولوژیک انسان به غذاست.

نیاز فیزیولوژیک و بسته‌بندی

خب می‌تواند یک مقدار زیادی غذا تولید بکند این‌ها را در بسته‌بندی‌های عرضه بکند مردم گرسنه نباشن. عملاً حالا آن نابرابری‌های کلی که در دنیا هست باعث می‌شود که این فانکشن خودش را هم انجام نده یعنی سراسری نیست این سیری.

ولی می‌شود تصور کرد که ۲۰ سال دیگر ۳۰ سال دیگر مثلاً در اثر یک تحولات تکنولوژیکی واقعاً مشکل غذای بشر را همین نظام سرمایه‌داری بتواند حل کند که آدم گرسنه نباشد در دنیا.

اصلاً یک موقعی حرف از این بود که به جای کشاورزی یک انقلابی در کشاورزی می‌تواند ایجاد بشود در اثر پیشرفت تکنولوژی که ما یک جور باکتری‌هایی را مصرف کنیم به جای غذا. باکتری‌هایی که بسیار بسیار خوب می‌شود این‌ها را پرورش داد و کشت کرد و ازشان غذا تهیه کرد.

دیگر این‌قدر به این غذاهای سنتی مثل گندم و برنج و نمی‌دانم گوشت حیوانات و این‌ها وابسته نباشن. اگر انقلابی به‌طور از نظر تکنولوژیک در کشاورزی به این معنا بتواند اتفاق بیفتد که اصلاً یک نوع مواد غذایی جدیدی را بتوانیم مصرف بکنیم، شاید واقعاً مشکل گرسنگی مردم در سراسر دنیا کلاً دیگر حل بشود.

این امید وجود دارد که نظام سرمایه‌داری بتواند این کار را انجام بده. حالا آن اتفاقی که تو این نظام سرمایه‌داری می‌افتد بنابراین این است.

چون قدرتش در من یک بار در آن جلسه‌ای که خیلی وقت قبل، چهار پنج سال قبل در دانشگاه شریف داشتم که امیدوارم که همه‌تون گوش کرده باشید، اساس بحث را گذاشتم به روی مثلاً بحث هرم نیازهای مازلو.

اینکه نیازهای فیزیولوژیک کف این هرم هستن، بعد ما بشر نیازهای دیگه‌ای دارد و مازلو ایده‌اش این است که حالا اگر آن هرم نیازها را به آن شکل بپذیری یا حالا به شکل دیگه‌ای، به هر حال به ترتیب آدم‌ها سعی می‌کنند که لایه‌های این هرم را پر کنند.

وقتی نیازهای فیزیولوژیک‌شون برطرف شد، می‌روند سراغ نیازهای مرحله بعد و سطح بالاتر خودشان. نظام کاپیتالیستی قدرتش تو همان کف هرمه. بنابراین کاری که انجام می‌ده، اولاً آنجا وقتی که به حالت به‌اصطلاح ارضا رسید، همچنان کار را ادامه می‌دهد. یعنی مثلاً فرض کنید حالا با تبلیغات عجیب و غریب کردن، چیزی که شما بدنتون نیاز ندارد را هم به خوردتون می‌دهد.

احساس نیاز جدید، احساس نیاز جدید در مورد غذا ایجاد می‌کند در شما. بنابراین شما ممکن است در نظام سرمایه‌داری ببینید که آدم‌ها در اثر زیاد خوردن بعضی از مواد غذایی به سمت مریض شدن دارند می‌روند و نظام سرمایه‌داری همچنان کار خودش را ادامه می‌دهد.

هدف سرمایه: نه برطرف کردن نیاز

برای خاطر اینکه نظام سرمایه‌داری اصولاً هدفش برطرف کردن نیاز انسان‌ها نیست. نظام سرمایه‌داری یک فرمول خیلی ساده داره، آن هم تولید سرمایه، انباشت سرمایه است. هرچه بیشتر بتونی تولید بکنه، توضیح کنه، مصرف بیشتری ایجاد بکنه، این کار را انجام می‌دهد.

معمولاً جلوی هر نوع مانعی هم برای این‌جور تولیدات را از نظر سیاسی و اجتماعی در واقع موانع را از سر راه خودش برمی‌داره تا الان که فوق‌العاده موفق بوده.

یعنی هرجور مانع اخلاقی، سیاسی، اجتماعی را تونسته به‌تدریج از بین ببره. خب پس یک در واقع یک ضرری که نظام کاپیتالیستی ایجاد می‌کنه، اورسچوریشنه، به‌اصطلاح نیازهایی که می‌تواند واقعاً برطرف بشود توسط کالا و آن مرحله بعدش این است که حالا آن نیازهایی که اصولاً با کالا مصرف نمی‌شن را سعی می‌کند یک جوری در واقع پروجکت بکند به‌طور مجازی روی یک چیزهایی که واقعی نیستند و یک حالت فریب‌کاری در واقع در برطرف کردن نیازها به وجود می‌آید.

من تو آن جلسه مثال‌هایی زدم که این پروجکشن اصولاً چگونه انجام می‌شود. مثلاً فرض کنید نیاز به امنیت، مثلاً فرض کنید ترس از مرگ، جاش یک چیزی مثلاً به‌عنوان عدم امنیت، آینده یک جوری تو نظام سرمایه‌داری مثلاً یک سری نظام‌های بیمه عمر و این‌ها ایجاد می‌شود که واقعاً این‌ها نیازهای روانی انسان نسبت به حالت عدم امنیت را واقعاً رفع نمی‌کنه، ولی به هر حال حالت مسکن دارد.

این نظام سرمایه‌داری برای هر نوع نیازی کاری که بتواند انجام می‌دهد و نکته این است که اکثریت نیازهای بشر از یک سطحی به بالا کسی نمی‌تواند کاری انجام بده، به‌غیر از اینکه آدم خودش مثلاً یک مراحلی را از نظر روانی طی کرده باشه. بنابراین این فانکشن، جفت این فانکشن‌ها ضد در واقع رشد طبیعی و فردی انسان هستند.

نکته اساسی این است که نظام سرمایه‌داری بدون اینکه قصد و غرضی داشته باشه، جلوی رشد انسان‌ها را می‌گیرد. اولاً یک جور فیکساسیون در نیازهای فیزیولوژیک سطح پایین ایجاد می‌کند به دلیل اورسچوریشن. اصلاً فیکساسیون همین‌جوری ایجاد می‌شود. آدم‌ها بیش از اندازه می‌خورن. تو سنین مثلاً نوجوانی و جوانی که احتیاج به غذا دارن، خوردن.

دیگر الان نباید مثلاً به‌اندازه کافی خوردن، بدن‌شون هم رشد کرده، باید کم‌کم نیازشان نسبت به غذا وقتی که سن‌شون بالا می‌رود کم بشه، ولی می‌بینید اصلاً این‌جوری نیست. برای خاطر اینکه شکلات‌های جدید می‌آید تو بازار و بعد یک خفقان یک نمونه‌ای از پروجکت کرد. شما این تبلیغات عجیب و غریبی که در مورد غذا هست و کلاً خیلی این چیزها نظر مرا جلب می‌کند.

تبلیغات و طعم خوشبختی

مثلاً یک شکلاته بعد تبلیغش این است که طعم خوشبختی را مثلاً بچشید. آخه آدم با خوردن یک شکلات که خوشبخت نمی‌شود. ببینید تبلیغات اصولاً شما یک خورده به تبلیغات دقت بکنید، این تبلیغات مکانیسمش اصولاً این است.

یک چیزی رو، یک نیازی را که واقعاً شما دارید، دوست دارید خوشبخت بشید، دوست دارید مثلاً آرامش داشته باشید را نسبت می‌دهند به یک کالایی که اصولاً محاله بتواند آن کار را انجام بده.

ولی با تصویرسازی، با حالا هر ترفند تبلیغاتی، یک لینکی تو ذهن شما ایجاد می‌کنند. یک کمبود واقعی که دارید را فکر کنید حالا این شکلاته را مثلاً بخورم یک اتفاقی برام می‌افتد در حالی که خب این می‌خورید و در واقع یک بخشی از خوردن‌ها از یک سنی به بعد دیگر واقعاً نیازهای واقعی نیست.

این‌ها نیازهای مجازی‌ایه که برای شما ایجاد شده. عادت کردید، دچار فیکساسیون شدید. پس یک نکته این است که شما را دچار فیکساسیون می‌کنه، بنابراین تو یک مراحل پایین رشد شما را نگه می‌داره.

از طرف دیگر مانع از این می‌شود که شما نیازهای واقعی خودتان را تو مراحل بالا را در واقع رفع بکنید، در واقع به خاطر اینکه یک جور شبیه‌سازی دارد انجام می‌دهد که شما سریع می‌خورید که انگار آن نیازها دارد رفع می‌شود. مثل مسکن دادن می‌ماند.

دیگر آدم این درد داره، لازم است برود یک کاری بکند که دردش برطرف بشود ولی حالا شما بهش یک مسکنی می‌دید، می‌رود مسکن‌ها را می‌خوره، موقتاً احساس می‌کند که حالش بهتر است.

خب کلاً اگر این‌ها را بخواهیم در قالب روان‌کاوی حالا من تو این جلسات فرض می‌کنم دیگر حالا می‌توانم از یک سری اصطلاحات مثل فیکساسیون، فکر کنم تو آن سخنرانی که تو شریف کردم چند سال قبل کلمه فیکساسیون را به کار نبردم برای اینکه خب مردم نمی‌دونستن فیکساسیون چیست و ببینید همه این‌ها شما را به این احساس نمی‌رسونه که نظام سرمایه‌داری ناخواسته به نفعشه که کودک را در آدم‌ها یک جوری تقویت بکند.

به این دلیل که این آن بخشی از حیات ما که جنبه جسمانی دارد در واقع آن چیز است دیگر. کودک ما، آن نیازهای کودکانه ما خیلی سوار روی نیازهای جسمانی ماست.

میل به خوردن و لذت‌های جسمانی به اصطلاح ساده داشتن، این است که کلاً ببینید وقتی من می‌گویم که یک یک نظامی مانع رشده، انگار دارم می‌گویم که این نظام آدم‌ها را کودک نگه می‌داره، یعنی تو مراحل اولیه رشد نگه می‌داره. مانع از این می‌شود که شما در آن مراحل اولیه را در واقع طی بکنید و وارد یک مرحله‌های سطح بالاتر بشوید.

سرمایه و بی‌اعتنایی به فردانیت

نظام سرمایه‌داری کاری به فرایند فردانیت ندارد. نمی‌شینه تو کسی نمی‌شینه توطئه‌ای طراحی بکند. دشمنی اینجا وجود ندارد که آگاهانه نشسته باشه و بر علیه مثلاً فرض کنید انسان‌ها توطئه کرده باشه. بلکه اتفاقی که می‌افتد این است که بالاخره آن توطئه عملی دارد می‌شود بدون اینکه کسی نیت کرده باشه که این کار را انجام بده.

اتفاقی که دارد می‌افتد و تو این دنیا افتاده این است که آدم‌ها خیلی کمتر از حتی دوران ماقبل سرمایه‌داری به مراحل رشد روانی خودشان می‌رسند. تو یک که یکی از دلایلش همین اورسچوریشن در مراحل پایینه و این فریبی که وجود دارد که در واقع هرم نیازها به طور طبیعی طی نمی‌شود. اگر واجله بگیرید اگر نه. در واقع فکر می‌کنم که احتمالاً کمتر هم می‌شود.

به خاطر اینکه مثلاً ۵۰ سال پیش در کنار اصلاً یک کسی هم نیاز نبود مثلاً برود کار بکند. خب این شخص تکنولوژی ابزار کار حتی آن را هم نیاز نیست. بله.

بله اینکه کلاً کار کردن تو مراحل مراحل سرمایه‌داری متأخری که از ویژگی‌هاش این است که به تدریج نیاز به نیروی انسان به عنوان نیروی کار کمتر می‌شود. یعنی نظام سرمایه‌داری اصولاً انسان را دو تا نگاه بیشتر بهش ندارد. تولیدکننده و مصرف‌کننده.

شما کار کنید، یک چیزهایی را تولید بکنید و مهم در عین حال یک دهان بازی هم داشته باشید که این چیزهایی که تولید کردید را ببلعید دوباره که تمام بشود که دوباره بشود تولید کرد و این چرخه ادامه پیدا کند.

فکر می‌کنم به طور مستمر از ابتدای اینکه نظام جایی که بتوانیم بگوییم نظام سرمایه‌داری شکل گرفته تا الان، اهمیت انسان به عنوان و آن تولیدکننده دارد کم میشه، به عنوان مصرف‌کننده دارد زیاد می‌شود.

یعنی ویژگی نظام سرمایه‌داری متأخر نگاهش به انسان به عنوان مصرف‌کننده است، نه به عنوان تولیدکننده. شاید وقتی که مارکس نظام سرمایه‌داری را نقد می‌کرد، درست بود که تأکیدش را روی این بگذارد که آن چیزی که نظام سرمایه‌داری را شکل داده، انسان به عنوان تولیدکننده است. در واقع طبقه کارگری که این نظام رو، الان طبقه مصرف‌کننده‌ست که این نظام بر اساسش استوار شده.

یعنی ممکن است شما ۵۰ سال دیگر اصلاً نظام سرمایه‌داری دیگر احتیاجی به تولید انسان به عنوان تولیدکننده نداشته باشه. فقط احتیاج داشته باشه که آدم‌ها خریدار جنسی باشند که تولید کرده. در اینکه ربات‌ها ممکن است بتونن همه رفتارایی که انسان به عنوان تولیدکننده انجام می‌دهد را انجام بدن.

تولید، کار و هژمونی

به هر حال این درست است که وقتی که حتی شما از یک انسان کار نمی‌خواید، بنا به شما وقتی که از یک انسان کار، نظام اجتماعی، یک سیستمی که از آدم‌ها کار می‌خواد، طبعاً باید یک خورده قوه قهریه داشته باشه، در اینکه آدم‌ها را مجبور بکند که یک جور خاصی زندگی بکنند.

ولی اگر شما از مردم تنها انتظار که دارید این است که زیاد بخورن، آن‌وقت خیلی احتیاج به قوه قهریه ندارید، بلکه یک جوری فقط با تشویق مثلاً آدم‌ها را ببرید به سمت مصرف کردن.

بنابراین من می‌خواهم بگویم که والد به معنای آن والدی که از قوه قهریه استفاده می‌کند و فشار میاره مثلاً به کودک، یک جوری رنگش در واقع رنگ خودش را کمرنگ‌تر می‌شود تو این نظام سرمایه‌داری.

حالا من این را بیشتر ربطش می‌دهم به آن بحثی که تو یک جلسه‌ای کردم در مورد قدرت به معنای قدرت به اصطلاح حالا اصطلاح که آره، نه یک اصطلاح خاصی تو آن کتاب خاص استفاده می‌شد، قدرت کم‌حالت دافعه و جاذبه داشت، قدرت تشویق‌کننده و مثلاً قدرت سرکوب‌گر.

که من قدرت خودمو فقط با زور اعمال نمی‌کنم، با ایجاد جاذبه هم می‌توانم آدم‌ها را مجبور بکنم که طوری رفتار بکنند که من می‌خواهم.

سیستم اصولاً کارش این است که به رفتار آدم‌ها شکل بده، طوری که مناسب با سیستم باشند. نظام سرمایه‌داری کم‌کم نیاز خودش را به استفاده از قوه قهریه دارد کمتر می‌کند.

در اینکه کمتر احتیاج به این دارد که اگر یک روزی آدم‌ها لازم بود که ۱۶ ساعت کار کنند و بخورن و نمیر زندگی بکنن، خب این آدم را شما باید کودکش را سرکوب کرده باشید که این‌همه کار بکند و کم بخوره.

ولی اگر کار به جایی رسید که ۲ ساعت کار در روز برایش کافی باشه و ۱۶ ساعت بخوره، خب این خوب است که کودکش را تقویت بکنید. والدی که از آن احتیاج نیست برای اینکه این آدم تو سیستم بخواهد به اصطلاح فانکشن خودش را هم انجام بده. این است که کم‌کم ما قوه قهریه را می‌توانیم کم بکنیم.

مردم احساس می‌کنند که البته اینکه چرا قوه قهریه کم می‌شود فقط به این موضوع ربط نداره، این یک عامل مثلاً کلیه که وجود دارد. یک عامل شاید مؤثرتر از این است که قدرت سیستم روز به روز تو شکل دادن ذهنیت آدم‌ها دارد بیشتر می‌شود.

بنابراین وقتی که من قدرت سازمان‌دهی پیدا می‌کنم، وقتی که می‌توانم از رسانه استفاده بکنم، آدم‌ها به نظر می‌آید به میل خودشان کارا را دارند انجام می‌دهند.

بنابراین این شکلی نیست که من لازم باشه که از مثلاً یک هژمونی به معنای مثلاً پلیس استفاده بکنم. در جوامع خیلی عقب‌افتاده‌ست که هنوز از نیروی قهریه و پلیس و مثلاً حالا به انواع مختلف قوه قهریه استفاده می‌شود. جوامع سرمایه‌داری پیشرفته متأخر از این کارا نمی‌کنند ولی مردم به هر حال مطابق میل سیستم دارند رفتار می‌کنند.

خب جالب است دیگر به هر حال این‌جوری نیست که مردم مثلاً آمریکا مطابق میل سیستم رفتار نکنن. شاید بیشتر، خیلی بیشتر از یک نظام غیردموکراتیک مردم مطابق میل سیستم دارند رفتار می‌کنند و سیستم خواسته‌های خودشونو دارد به مردم به نوعی تحمیل می‌کند. ولی در ظاهر وقتی نگاه می‌کنید می‌بینید اصولاً تحمیلی وجود ندارد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من یک سوالی که در همین همین، این خودش نمی‌تواند چون دارد انسان از جهت چرخه تولید و مصرف جدا میشه، این خودش نمی‌تواند نقطه نقطه شکست، نه، نقطه تعادل چیز باشه. این نقطه تعادل پایداره، نه نقطه تعادل دینامیکی. نقطه تعادل استاتیک که نظام سرمایه‌داری باشه. خب ایشان یک پیش‌بینی برای آینده کرد. من اصلاً در مورد آینده نظام سرمایه‌داری پیش‌بینی

نمی‌کنم.

فکر می‌کنم که این تحولات تکنولوژیک اصولاً یک امکاناتی هی به نظام سرمایه‌داری می‌دهد که خودش را حفظ می‌کند در مقابل هر جور به حالت رکود رسیدن. حالا فعلاً تا الان که یک قرن مثلاً تحلیل‌ها همه پیش‌گویی‌ها که نوعی به شکست منجر شده. حالا به هر حال این‌ها جای فکر کردن دارد که ما حذف شدن.

به حالت رکود می‌رسد مثلاً بله که این حالت پیش‌رونده خودش را به نوعی از دست می‌دهد. اینکه نظام سرمایه‌داری به کجا می‌رسد به هر حال معماییه دیگر. حالا فعلاً من خیلی میل ندارم در مورد این موضوع الان بحث بکنم.

بگذارید من می‌خواهم بگویم که ما این را دارم مقدمه را می‌گویم برای خاطر اینکه فکر می‌کنم که همان‌طوری که تو جلسات قبل گفتم ما اینجا در فیلم هامون با یک زندگی خانوادگی در واقع طرف هستیم که دچار بحران شده و یک طرف این بحران به بوضوح رفتار کودکانه حداقل مرد و خانواده‌ست و تاکید روی زن و خانواده هم هست.

یعنی جفت این آدم‌ها با اینکه به نظر می‌رسد تو سنین نسبتاً بالایی هم هستند و دارند با هم زندگی می‌کنند خیلی جوون نیستند ولی به‌شدت کودکانه رفتار می‌کنند.

و فکر می‌کنم به این کودکی زن که با خیلی آگاهانه تاکید می‌شود من تاکیدم روی همان صحنه مثلاً فرض کنید این لباس عروسی را که طراحی کرده طرف نمی‌پسنده واقعاً دیگر رفتار کودکانه تر از این حالت مثلاً لج کردن و که من می‌گوید من نمی‌خواهم.

رفتار کودکانه و لج کردن

این در واقع اصطلاح بچه‌هاست دیگر. من نمی‌خواهم مثلاً قهر می‌کند می‌رود همه می‌گویند وای دیدی ناراحتش کردی و این حرف‌ها. آدم انتظار دارد که این رفتار را از یک بچه مثلاً هفت هشت ساله ببیند نه یک آدمی که تو محل کارشه. حالا یک چیزی طراحی کرده طرف نپسندیده نهایتش این است که یک جوری به تقاضا می‌رسند یا نه مثلاً سفارش پس گرفته می‌شود.

این حالت به‌اصطلاح کودکانه. بگذارید من به این نکته‌ای اشاره بکنم که گاهی من می‌خواهم بگویم تاکید فیلم‌ساز روی این نکته روی جلوه دادن کودکی زن تو این صحنه خیلی تاکیدش زیاده. چرا این حرفو می‌خواهم از کجا می‌خواهم بزنم؟ می‌خواهم یک نکته‌ای بگویم که مهم‌تر از صرف بحثی که در مورد این صحنه می‌خواهم بکنم.

در واقع اینکه چگونه گاهی به وضوح آدم می‌تواند بفهمه که اینجا فیلم‌ساز خیلی برایش مهم بوده که این نکته را بگوید. یک بار این است که شما مثلاً مثل یک یک شخصیتی را طراحی کرده حالا تو این شخصیت یک چیزهایی هم شما می‌بینید.

یک رفتار کودکانه‌ای هم دارد. یک بار این است که می‌خواهد بگوید نه مثلاً یک وزن زیادی در ذهن خود خالق اثر دارد که یک چنین چیزی را در مورد این آدم بگوید.

وقتی که روال طبیعی مثلاً منطقی ماجراها را یک جایی فیلم‌ساز می‌شکنه برای اینکه یک چیزی را نشان بده شما یک جوری باید متوجه بشوید در آن خیلی مهم است که این را بگوید. می‌دانید منظورم چیه؟ اصلاً روال این صحنه روال طبیعی نیست. این صحنه طراحی شده برای اینکه شما این حالت کودکانه محشید را ببینید.

مخصوصاً نمی‌دانم دقت کردید یا نه. هیچ منطقی در این نیست که یک نفر لباس لباس در یک نفر بدوزه و بعد بگوید من می‌پوشم تو ببین. می‌دانید من این کاملاً چیز است دیگر یعنی شما جایی دیدید یک خیاط لباس بپوشه بعد در این نمایش دادنش خودش بپوشه.

این اولاً مهرجویی خیلی برایش مهم بود که یک جایی نقش تو لباس عروس دیده بشود برای خاطر آن رویای اول فیلم که ظاهراً یک منشأ واقعی ممکن است داشته باشه و اینجا در واقع جاییه که این اتفاق می‌افتد.

شما مثلاً می‌توانید بگویید که آن رویا لباس عروس پوشیدنش از اینجا آمده که به هر حال اینجا یک چیز غیرمنطقی وجود دارد و محتوای دراماتیک این صحنه بروز پیدا کردن حالت به‌شدت کودکانه محشید.

خب در هامون حالا اینکه چقدر تاکید روی کودکیش هست یا نه من فکر می‌کنم خیلی جاها قبلاً اشاره کردم که چقدر لحظه‌های زیادی تو این فیلم وجود دارد که شما رفتارهای کودکانه از هامون می‌بینید.

کودکی در فیلم هامون

مهم نیست که چقدر این نکته‌ها با حالت به‌اصطلاح آگاهانه در این اثر گذاشته شده باشه یا ناآگاهانه ناخودآگاه این هست این که ما می‌توانیم بفهمیم که بخشی از در واقع اختلافات این دو تا آدم نتیجه رفتار کودکانه هر دوشون. من قبلاً اشاره کردم دوباره هم می‌خواهم اشاره بکنم به این که یک فیلمی در ایران ساخته شد که خیلی هم فروش کرد به اسم آتش‌بس.

آنجا هم موضوع فیلم اصلاً همین است که می‌خواهد بگوید که اختلافات زناشویی نتیجه دخالت‌های کودک طرفینه و یک جوری با کنترل مثلاً کودکشون می‌توانند به یک حالت تفاهم برسن. اینکه آیا واقعاً منشأ اختلافات خانوادگی صرفاً کودکه یا نه که خب فکر می‌کنم خیلی جای سوال دارد. آن فیلم خیلی تاکید دارد روی مسئله کودک و رفتارهای کودکانه.

نه لجباز واقعاً خیلی وقتا روابط بین آدم‌ها مخصوصاً روابط زناشویی حالت لجبازی‌های بچگانه پیدا می‌کند دیگر. یک نفر تو این کار را نکردی حالا من این کار را نمی‌کنم.

بعد مثلاً آن یکی لج می‌کند که چون حالا تو لج کردی من بدتر می‌کنم و همین‌جور یک دفعه ممکن است یک چیز ساده‌ای مثل اینکه نمی‌دانم یک شیئی که باید اینجا بوده حالا اونجاست تبدیل به مثلاً علم‌شنگه این می‌شود برای خاطر اینکه آدم‌ها با حالت پختگی و به اصطلاح بالغانه برخورد نمی‌کنند با مسائل خودشان.

و اولین نکته‌ای که می‌خواهم در واقع بهش اشاره بکنم این است که تحلیل‌های کلی‌ای که ما از نظام سرمایه‌داری داریم دارین نتیجه‌اش این است که می‌دانیم که این نظام عامل اصلی خیلی از رفتارهای کودکانه که شما در آدم‌ها می‌بینید.

هم به دلیل آن ماهیت اساسی‌اش هم به دلیل اینکه سیستمی که در واقع این نظام تولید کرده، مثلاً سیستم آموزشی، سیستم اجتماعی، این‌ها همه کمک می‌کند به عدم رشد آدم‌ها و یک جور کودک موندن و دیو رس‌بودن مثلاً بلوغ آدم‌ها.

به عنوان مثال باز آن نکته‌ای که من قبلاً هم بهش اشاره کردم شما آدم‌هایی که الان می‌بینید در دنیا دارند زندگی می‌کنن، مثلاً خودتان را نگاه کنید از ۶ سالگی وارد یک سیستم آموزشی نه چندان انسانی شدین.

یعنی آموزش‌هایی که دیدید خیلی ربطی به زندگی‌تون به عنوان یک انسان نداشته بلکه مثلاً یک جور آموزش‌های شغلی بهتان دادن و تقریباً هیچ مسئولیت خانوادگی و اجتماعی به گردنتون گذاشته نشده. یکی از چیزهایی که باعث می‌شود که آدم از دوران کودکی خودش فاصله بگیرد این است که وارد جامعه بشود و مثلاً مسئولیت‌هایی را به عهده بگیرد.

مسئولیت‌پذیری و بلوغ

مسئولیت‌پذیری نه نمونه مثلاً یک رفتار بالغانه است دیگر. شما یک کاری را به عهده می‌گیرید، قرار می‌شود این کار را به خوبی و به احسن انجام بدهید و در مقابلش احساس مسئولیت می‌کنید و هم انتظار هم دارید که اگر کار را درست انجام ندید مجازات بشوید یا از یک تشویقی محروم بشوید. خب یک آدم بالغ طبعاً در زندگی خودش به یک چنین جایی می‌رسد.

الان بچه‌ها نسبت به دوران مثلاً فرض کنید ۱۰۰ سال قبل خیلی خیلی دیرتر وارد جامعه به معنای واقعی کلمه می‌شوند. یعنی از ۶ سالگی درس می‌خونن، درس می‌خوانند. اتفاقاً خانواده‌ها خیلی حساس‌ان که مسئولیتی به بچه‌ها ندن که یک بار به درس‌خوندن‌شون خدای‌نکرده لطمه وارد نشود. خلاصه یا امتحان نمی‌دانم آخر سال نزدیکه یا سُلس دارن، بعد نمی‌دانم دانشگاه می‌آیند.

همین‌جور دانشگاه هم خب درس‌های سنگین‌تر می‌شود. بنابراین اگر هم یک بار یک از یک نفر بخوان که مثلاً برود به پسرش طرف بگوید برو نون بخر، می‌گوید من فردا باید نمی‌دانم هوم‌ورک تحویل بدهم.

چه کاریه که بروم نون بخرم؟ تلفن بزنید. مثلاً خب نظام سرمایه‌داری این امکانات هم فراهم می‌کند. من تلفن می‌زنم، نون را می‌آرن، خانه تحویل می‌دهند دیگر. لازم نیست بچه‌ام برود مثلاً نون بخره. این‌ها پدیده‌های جدیدی‌ان دیگر.

یعنی قبلاً بچه‌ها از سنین خیلی پایین کم‌کم یک مسئولیت‌هایی را به عهده می‌گرفتن. دخترا مثلاً به مادرا کمک می‌کردن، پسرا کم‌کم به پدرا کمک می‌کردند. این جدایی در واقع از آن حالت کودکانه خیلی دیر اتفاق می‌افتد.

یکی از ویژگی‌های نظام سرمایه‌داری این است که نظام سرمایه‌داری باز به دلیل همان که شما آن تحلیل‌های کلی هم همینو می‌گویند و مشاهدات ما هم همینو می‌گوید این است که فکر می‌کنم آدم‌ها خیلی خیلی همین‌جوری حالا من میل دارم این را باز ادامه بدهم.

میزان مثلاً فرض کنید تفریح کردن و بازی کردن‌شون افزایش پیدا کرده دیگر. من فکر می‌کنم آدم‌ها بازی یک رفتار به هر حال کودکانه است. بازی، مسئولیت‌های این‌شکلی یک جوری ویژگی بچه‌ها بوده. ۱۰۰ سال تا ۱۰۰ سال قبل این‌جوری بود. آدم‌های بزرگ خیلی بازی‌بازی نمی‌کردن. اشراف شاید این چیز را داشتن به اصطلاح فراغت را داشتن که ساعت‌هایی را به بازی کردن اختصاص بدن.

معمولاً مردم عادی، اکثریت، اصولاً از این سنی به بعد چیزی تحت عنوان بازی و تفریح حالا تو زندگیشون نبود. خیلی کمتر از آن که الان ما می‌بینیم. و الان مردم اصولاً یک بخش عمده‌ای از زندگیشون را به بازی و تفریح و این‌جور چیزها می‌گذرونن.

کلارک و آینده فراغت

اگر اشتباه نکنم تو دهه ۶۰ کلارک، آرتور سی کلارک نویسنده خیلی خیلی معروف داستان‌های ساینس فیکشن که حالا من این حرف را می‌زنم متوجه می‌شوید که علاوه بر پیش‌گویی‌های علمی و ساینس فیکشنی یک جورهایی پیش‌گویی‌های اجتماعی خوبی هم داشته. من خودم شخصاً از شنیدن این حرف یک خورده متعجب شدم.

می‌گویند تو دهه ۶۰ پیش‌گویی کرده که تا ۳۰، ۴۰ سال آینده بخش حجم بزرگی شاید بیشترین سهم را در اقتصاد ریکریشن به خودش اختصاص می‌دهد. اینترتینمنت شاید. من فکر می‌کنم این اصطلاح به کار برده.

و می‌گویند که آن موقع خیلی این حرف دیگر واقعاً ساینس فیکشن به نظر می‌رسید که حالا بابا یک خورده ممکن است بیشتر شده باشه ولی اینکه حجم بزرگی از اقتصاد جهان را به خودش اختصاص بده تقریباً غیرقابل تصور بود.

فکر می‌کنم الان ما به جایی رسیدیم که بگوییم آن پیش‌گویی کاملاً تحقق پیدا کرده. شما از میزان حجم مثلاً مبادلات سر بازیکن‌های فوتبال که بزرگترین معاملات دنیا این‌ها به اندازه بیشتر از اینکه یک منطقه نفت‌خیز را خرید و فروش بکنن، مثلاً یک بازیکن فوتبال از این باشگاه وارد آن یکی باشگاه می‌شود و مثلاً یک دفعه چند میلیون یورو جابه‌جا می‌شود و یک باشگاهی وجود دارد که ممکن است مجموع مثلاً بازیکن‌هاش به اندازه ثروت یک کشور ارزش داشته باشه.

اگر یک بار خدای نکرده هواپیماهاشون سقوط بکند چند میلیارد یورو ممکن است اینجا نابود بشود. به هر حال این همین فوتبال دهه ۶۰ هم انجام می‌شد و بازیکنا قیمتشون به اندازه قیمت همین بازیکنای مثلاً لیگ دسته سه کشور ایران در حال حاضر شاید بود.

مثلاً شما مجموع پولی که بازیکنای منچستر یونایتدی که همونایی که سقوط کردن می‌گرفتن فکر کنم مثلاً قابل مقایسه است با لیگ دسته سه ایران.

از دهه ۷۰ یک دفعه فوتبال کم‌کم رفت به سمت اینکه یک تغییراتی این شکلی در آن اتفاق بیفتد و حالا من بد نیست این نکته را بگویم برای اینکه حرفم یک دفعه فوتبال الان کرایوف خیلی شخصیت کلیدی تو این ماجرا بود که قیمت‌ها را بالا برد.

یعنی برای انتقال خودش وکیل گرفت و اصلاً یک دفعه فضای جدیدی ایجاد شد که مثلاً از این می‌خواست از یک باشگاه برود به یک باشگاه دیگر کلی مثلاً وکیلش مذاکره کرد و قراردادهای سنگینی بسته شد و البته این ابتکار یک شخص نیست.

نشان می‌دهد فضا به دلیل مثلاً پخش تلویزیونی، درآمدهایی که اطرافش به وجود اومده، اینکه دقیقاً نظام سرمایه‌داری حالا به تبلیغات بیشتر حتی از تولید نیاز دارد به تشویق کردن مردم به مصرف بیشتر نیاز دارد تا به تولید.

تبلیغات، مصرف و ستاره ورزشی

بنابراین اگر یک بازیکن مورد علاقه مردم در یک باشگاهی نمی‌دانم یک آرمی را روی لباس خودش هک بکند ممکن است آن شرکت یک دفعه میلیون‌ها دلار به نفعش بشود. بنابراین حالا به نفعشه که بیاید یک بازیکنی را که مردم دوستش دارند ببره تو یک باشگاهی بهش پول بده که بازی کند.

به هر حال این اتفاق‌ها همه‌شان در جهت این است که آدم‌ها یک جوری به نظر می‌رسد شخصیت، حالا من به عنوان مثال می‌خواهم بگویم که این شخصیتی که شما از هامون دارید می‌بینید، یک پدیده مدرنی را دارد نشان می‌دهد.

یک آدم بزرگسالی که در قالب کودکانه گیر افتاده و فکر کنم واقعاً احتیاج به توضیح اضافه‌ای نیست که دو تا آدم با این ویژگی‌ها نمی‌توانند با همدیگر زندگی مشترک خوبی داشته باشند.

یعنی دقیقاً مثل زندگی دو تا ببینید فرق بین دو تا کودک خردسال و دو تا کودک بزرگسال این است که کودک‌های خردسال مرتب با هم دعواشون می‌شود و خیلی زود هم فراموش می‌کنند. کودک‌های بزرگسال مرتب باهاشون دعوا میشه، با همدیگر دعوا می‌کنند و فراموش هم نمی‌کنند. بنابراین طبیعی است که دو تا آدم با ویژگی‌های کودکانه زندگیشون، زندگی مشترکشون به مشکل برمی‌خوره.

من می‌خواهم بگویم یک بخشی از آن چیزی که اینجا نمایش داده می‌شود که در واقع نتیجه این پدیده به وجود اومدن خانواده‌های ناپایدار و اختلافات زناشویی همین کودک‌صفتی آدم‌هاست که نتیجه این سیستمیه که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم.

یک چیزهای دیگر می‌خواستم بگویم که طبق معمول فکر می‌کنم که نگم بهتر است. یعنی الان نزدیک مثلاً نصف وقتمون گذشته و می‌ترسم که به آن بخش مردسالاریش لطمه بخوره.

حالا معمولاً این چیزهایی را که می‌نویسم و نمی‌گویم و ممکن است مثلاً تو جلسات بعد یک موردی پیش بیاید بهشان اشاره بکنم. اگر الان تا اینجا سوالی دارید من در موردش توضیح بدهم و اگر نه بروم سراغ اینکه یک چیز یک خورده جدی‌تر آن هم تأثیری در واقع سرمایه مردسالاری در خانواده‌ست.

طبعاً باید انتظار داشته باشیم که مردسالاری تأثیر مستقیم‌تر و ویرانگرتری در روابط مرد و زن داشته باشه. اصلاً موضوع مربوط به یه‌جور عدم تعادل بین مرد و زنه. همان‌طوری که تو آن بحث‌هایی که Jung در مورد زن و اروپایی کرده مشخصه، اینجا در واقع ما یک بحث خیلی عمیق‌تر و مفصل‌تری باید بکنیم. اگر سوالی نیست من این موضوع مردسالاری را شروع کنم.

مردسالاری: تعریف مورد نظر

بگذارید باز مجدداً به عنوان مقدمه خیلی مختصر بگویم که وقتی من لااقل وقتی از مردسالاری می‌زنم منظورم سیطره، اکیپ‌داری و نمی‌دانم سیاسی مرد نسبت به زن نیست. اینکه مثلاً کی دست بالاتر تو محیط کار داره، کی حقوقش نمی‌دانم بیشتره.

من همیشه تأکیدم این است که این چیزها مهم‌ان ولی یک چیز مهم‌تری در واقع پشت پرده‌تر و عمیق‌تری وجود دارد. آن هم یه‌جور در واقع ارزش‌گذاری‌های فرهنگی به نفع مرده.

فرهنگی که باز اساس در واقع این حرفی که من می‌زنم این است که مرد و زن ویژگی‌های مردانه و زنانه چیزهای واقعی هستند. یعنی یک اختلاف‌های عمیق واقعی بین نوع در واقع روان‌شناسی مرد و زن وجود دارد و همه آن ویژگی‌هایی که مرد دارد در طول تاریخ توسط فرهنگی به وجود آمده که آن‌ها ارزشمندند و در این فرهنگ مردسالار ویژگی‌هایی که ویژگی‌های خاص زنانه‌ست بی‌ارزش قلمداد می‌شوند.

نتیجه این فرهنگی که کاملاً یک‌طرفه قضاوت می‌کند و اصلاً موضوعشم موضوع پیدا شدن این فرهنگ نه ۱۰۰ سال و ۲۰۰ سال نمی‌دانم اخیر برنمی‌گرده بلکه یه‌جور از اول تاریخ این انحراف شاید بشود گفت وجود داشته که به نوعی به همان سیطره اجتماعی مرد هم برمی‌گردد. یعنی بالاخره اینکه فرهنگ توسط مردها به وجود آمده نتیجه این است که زن‌ها اصولاً دخالتی در جا بیرون از خانه نداشتن.

یه‌طوری در واقع تحت یک چیزی زندگی می‌کردند. حالا من نمی‌خواهم خیلی در مورد عواملش صحبت کنم بیشتر در مورد آثار این پدیده را یک خورده بشناسیم و ببینیم مثلاً در زمینه خانواده به‌طور طبیعی چه اختلال‌هایی ایجاد می‌کند که فکر می‌کنم آن فیلم خیلی تأکیدش در واقع روی این نوع اختلال‌ها زیاده.

خب شما انتظارتون این است که وقتی که یک فرهنگی در واقع به خودآگاه مرد و زن این‌جور توسط فرهنگ القا شد در خودآگاهشون که یک لیستی از ویژگی‌ها که ویژگی‌های مردانه‌ست این‌ها ارزشن و یک لیستی از ویژگی‌ها که مثلاً زنانه‌ست این‌ها ضد ارزش هستن، این است که به نوعی زن‌ها سوق داده می‌شوند به سمت اینکه رفتارهای مردانه داشته باشند.

عملکردهایی داشته باشند که توسط مردها به نحو بهتری در واقع انجام می‌شوند به‌طور طبیعی. مثلاً فرض کنید زن‌ها می‌روند دنبال برتری‌طلبی، دنبال انواع ورزش‌های قدرتی که عملاً توان مردها را در آن ندارند و نتیجه این در واقع نتیجه ثانویه این فرهنگ مردسالار تحقیر زنه.

زن چه ویژگی‌های مردانه را پیدا نکند تحقیر می‌شود چون فرهنگ بهش می‌گوید که ویژگی‌هایی که تو داری به عنوان یک زن ویژگی‌های ارزشمندی نیست.

اگر هم بیاید سعی کند خودش را غالب بگیرد با ویژگی‌های مردانه تحقیر می‌شود برای اینکه حالا نمی‌تواند به اندازه مرد وزن مردانه.

موقعیت زن و وزن مردانه

بنابراین قبول کرده که یک جوری در یک موقعیت پست‌تری نسبت به مرد قرار دارد. خب چه نکته‌ای وجود دارد در مسائل زناشویی؟ نکته اساسی این است که شما باید این تئوری به ما می‌گوید از پیش در واقع ما این را انتظار داریم که وقتی که حرف از اختلاف‌های واقعی مرد و زن می‌شود تا وقتی که مرد و زن با همدیگر ارتباط پیدا نکردن، مثلاً ارتباط زناشویی پیدا نکردن همان‌طوری که مثلاً یک دختربچه با پسربچه خیلی فرق ندارد یک دختر نوجوان با یک پسر نوجوان هم تفاوت‌هاش هنوز خیلی جدی نیست.

یعنی یک جوری یک دختر نوجوان می‌تواند از خودآگاهی از آگاهی‌های خودش استفاده بکند و یک سیمولیشنی از رفتار پسرا را مثلاً تقلید بکند. ولی وقتی که وارد زندگی زناشویی می‌شوند یعنی جایی که دیگر زن واقعاً به عنوان زن دارد وارد ماجرا می‌شه، مثلاً باردار می‌شه، نمی‌دانم بچه به دنیا می‌آره، دیگر نمی‌تواند منکر این بشود که با مرد فرق دارد و یک جوری فضای خانواده دیگر مسخره‌ست دیگر که بگوییم که بین مرد و زن تو مثلاً تو محیط کار زن می‌تواند منکر این باشه که فرقی با مرد دارد.

در یک بازی مثلاً فرض کن که شطرنج هم حالا بازی از نظر جسمانی احتیاج به قدرت جسمانی ندارد زن می‌تواند ادعا بکند که فرقی با مرد ندارد.

ولی زندگی خانوادگی دقیقاً اونجاییه که این دو تا به عنوان زن و مرد قرار یعنی با آن تفاوت‌های خودشان قرار وارد این ماجرا بشوند و هر قدمی که انگار برمی‌دارن یک جوری در جهت زن بودن و مرد بودن خودشان دارند پیش می‌روند.

بنابراین انتظار ما از این تئوری چه چیزی را پیش‌گویی می‌کنه؟ اینکه تا یک جایی قبل از ازدواج ممکن است ذهنیت زن به سمت مثلاً ارزش‌های سیمولیشن رفتارهای مردانه رفته ولی این بعد از ازدواج می‌شکنه. یعنی زن دیگر نمی‌تواند خودش را در قالبی که قبل از ازدواج تنظیم کرده بود نگه دارد.

به نوعی اقتضاهای جدیدی که حالا برایش پیش آمده به عنوان اقتضای زنانه باعث می‌شود که یک فاصله‌ای بیفتد بین ببینید چه پدیده‌ای اینجا. واقعاً من نمی‌خواهم بگویم که الان یکی یکی شما این تئوری را خوب بفهمید انتظار دارید چه پدیده‌ای اینجا ببینید.

زن چه عکس‌العملی می‌تواند داشته باشه در مقابله اینکه تئوری این را می‌گوید. بگذارید من یک بار دیگر تکرار بکنم. تئوری می‌گوید زن و مرد واقعاً با هم تفاوت دارند. ولی یک فرهنگی به وجود آمده که زن سیمولیت می‌کند رفتار مردانه را.

ازدواج و پوزیشن زنانه/مردانه

تئوری به ما می‌گوید که وقتی که در پوزیشن‌هایی قرار گرفتن که باید زنانه مردانه ازدواج بکنند حالا یک مشکلی پیش می‌آید دیگر. من یک زن اقتضائات طبیعی وجودش دارد تا یک جاهایی انکار کرده، رفتارهای زنانه از خودش نشان نداده چون این‌ها تحقیر شده هستند این رفتارها.

حالا در موقعیتی قرار گرفته که دیگر زنه دیگر و همه باردار می‌شه، احساسات زنانه قلیان می‌کند و از چه می‌گویند از چیزهایی که از اجدادش به عنوان زن‌هایی که در اجدادش قرار دارند به ارث برده حالا در آن احساسات ظهور می‌کند.

من یک بار این موضوع را گفتم خودم از یک نفر شنیدم خیلی برام جذاب بود یک خانمی شنیدم که می‌گفت من یک دوستی در دوران دانشجویی داشتم که بی‌نهایت از این دخترهایی بود که به اصطلاح عقاید فمینیستی داشت و اصلاً مسخره می‌کرد که اینکه زن باید مثلاً به شوهر خودش تکیه بکند و شوهر را به عنوان تکیه‌گاه خودش نگاه کند و این چیزهای حرف‌های مسخره‌چی و این‌ها.

بعد می‌گفت که من یک بار وقتی که این باردار بود خودش به من گفت گفت من خجالت می‌کشم که چقدر این احساس بهم دست داده که مثلاً همه‌اش احساس می‌کنم که شوهرم باید کنارم باشه وگرنه احساس ناامنی می‌کنم، مثلاً احساس بدی بهم دست می‌دهد.

یک جوری این حالتی که الان این را لازمش دارم و می‌گوید هیچ کاری هم لازم نیست بکند مثلاً برای من ولی همین که اینجا هست مثلاً یک جوری آروم می‌شم.

یک احساساتی این‌جوری بهش دست داده بود و خب این را ابراز می‌کرد. معمولاً فکر کنم زنا نمی‌رن یک چنین احساسی را بگویند اگر ببینید چه اتفاق‌هایی برای یک زن می‌افته؟ اصولاً اتفاقی که برای زن می‌افتد بعد از ازدواج این است که احساس می‌کند که از ارزش‌هایی که دنبالش بوده دور شده.

بله یعنی آن فرهنگ اگر خیلی قوی باشه، تو ذهنش هک شده باشه که این احساسات احمقانه است، این‌ها نشانه ضعفه، تو بدبخت شدی، اصلاً ازدواج کردی، عجب آدمی بودی، حالا ببین کارت به کجا رسیده.

چه دختر مستقلی، فعالی بودی، حالا تبدیل شدی به این موجود مثلاً پستی که شوهرت باید کنارت بشینه تا تو آرام بشی. شروع می‌کند خودش را در واقع از درون خورد می‌شود دیگر. فرهنگ دارد خوردش می‌کند.

فرهنگ مردسالار باعث می‌شود که این زن احساس کند که از خب بعد از دست ازدواج خودش عصبانیه، از اینکه نتونسته پیشرفت بکند. من باز یک جمله‌ای که از یک نفر خیلی وقت‌ها شنیدم و تو ذهنم مونده، در مورد یک دانشجوی دختری که من می‌شناختم سال‌ها قبل در دانشگاه صنعتی شریف و دانشجوی خود من بود و خیلی هم دانشجوی خوبی بود، یک بار یادم نیست که به چه مناسبتی یک حرفی پیش آمد که فلانی چه شد؟

نمونه دانشجو در دانشگاه شریف

و یکی از استادای دانشکده در موردش خیلی با قاطعیت صراحت گفت، گفت متاسفانه ازدواج کرد و خیلی افت کرد. ازدواج کرده بود، بچه‌دار شده بود و دیگر اصلاً یک موقعی در حد شاگرد اولی دانشکده، یکی از دانشکده‌های شریف بود و بعد از ازدواج افت کرده بود دیگر.

یک به زحمتی فوق‌لیسانسی گرفته بود و دیگر نتونسته بود مثلاً تمایل به ادامه تحصیل و دکترا و این‌ها نداشت و از آن‌ور استادای دانشگاه خب دیگر دانشجو از دست رفته‌ست دیگه، حیف شد اصلاً.

داشت یک چیزی می‌شد ولی و خب قبول کنید که خود این دانشجو هم همین احساسو ممکن است داشته باشه دیگر. داشتم یک چیزی می‌شدم، ازدواج کردم، بدبخت شدم اصلاً. بچه بچه‌دار شدم، حالا نمی‌توانم بروم دانشکده برای اینکه یک غرایز زنانه ای به من می‌گوید که باید بچه‌ت همراهت باشه، تو کنار بچه‌ت باشی، نمی‌تواند بسپاره مهد کودک.

اتفاقاً اگر غرایزش خیلی چیز باشن، به اصطلاح زن نرمالی باشه، راحت نمی‌تواند بچه‌شو بگذارد مهد کودک، راحت نمی‌تواند برود در حالی که حواسش پیش بچه‌شه، مثلاً چه می‌دانم می‌گوید سر کلاس بشینه و بنابراین افت می‌کند دیگر. همین‌طور حالا نه فقط مسئله علمی نیست، فعالیت‌های اجتماعی با فعالیت‌های مادرانه، فعالیت‌های یک زن به عنوان زن در خانواده یک تعارض‌هایی دارد.

کم‌کم اصلاً ببینید نظام نظام اجتماعی نظام سرمایه‌داری مخصوصاً واقعاً مرد لازم دارد برای پوزیشن‌های کاری. یعنی ویژگی‌های مردانه در جامعه بیرون به درد می‌خورد دیگر. پوزیشن‌های کارگری، کارفرمایی، مدیریت، این‌ها همه یک طوری‌ان که طرف رفتار مردانه داشته باشه بهتر است.

اصلاً باید بتواند مجازات بکنه، باید بتواند یک نفرو اخراج بکند اگر مدیر قاطعانه برخورد بکند. خب مردای یک آدمی که خیلی عاطفیه، مثلاً کارمندای خودش را دوست داره، خب مدیر خوبی نیست دیگر.

یک خورده شل می‌گیره، نمی‌دانم خب تو محیط کار هم شما اگر قاطعانه یک نفرو که لازم است اخراج بکنید، اخراج نکنید، دیگر معلوم نیست که کار بکند.

خب بنابراین زن باید یک بحث بخشی، زن به طور طبیعی که مثلاً خود عاطفی‌تر برخورد می‌کند با مسائل، باید یک بخشی از روابط خودش را می‌گوید یکی از ویژگی‌های زنا که من یک بار به طور ناگهانی خیلی توجه پیدا کردم بهش تو محیط کاری، اصلاً زنا تو محیط کار آن مقداری که مردها سلسله‌مراتب کاری و اداری را جدی می‌گیرن، این‌ها را جدی نمی‌گیرن.

محیط کار، آبدارچی و صمیمیت

نمی‌دانم چقدر تا حالا به این موضوع دقت کردید. ببینید هیچ‌وقت یک مرد با آبدارچی اداره‌ش صمیمی نمی‌شود. آن در پوزیشن پایین‌تریه، یک رده‌بندی‌هایی وجود دارد. رئیس اداره هم نمی‌آید با کارمندای خودش خیلی بگو و بخند و حالا یک متلک این‌ها مثلاً بهش بگوید. من یک بار با یک محیط کاری که همه به غیر از یک نفر زن بودن مواجه شدم که اصلاً آن سلسله‌مراتب رعایت نمی‌شد.

یعنی غالب‌ترین شخصیت کسی بود که پوزیشن اداریش حالا نمی‌خواهم بگویم چه پوزیشنی داشت، کاملاً پایین‌تر از همه بود. یعنی پایین‌ترین سطح تحصیلات را داشت، پایین‌ترین حقوق را می‌گرفت ولی چون یک خورده سنش از بقیه دخترایی که آنجا بودن بیشتر بود، مورد مشورت قرار می‌گرفت و کاملاً غالب بود.

یعنی شخصیت اصلی آن اداره تو روابط آدم‌ها با هم و این‌ها اصلاً احساس اینکه بابا این پوزیشنش پایین‌تره، ما مثلاً نمی‌دانم اینجا مهندس‌های این شرکت هستیم، آن نمی‌دانم مثلاً در یک اصلاً این حالتو نداشتن.

به شدت با همدیگر صمیمی بودن، با همدیگر دوستانه رفتار می‌کردند و خیلی در آن روابط انسانی‌شون خیلی خیلی پررنگ‌تر از رابطه کاری‌شون بود. نمی‌دانم این را من بعداً هم دیگر خب این را دقت کردم همیشه همین‌جوریه.

کلاً تو محیط‌های زنانه سلسله‌مراتب اداری و کاری و این‌ها خیلی کم‌رنگ‌تر از سلسله‌مراتب در مردها یک جورهایی گرایش دارند به سلسله‌مراتب مثل سلسله‌مراتب نظامی. اصلاً آن وقتی که سرهنگ تو سرگردی یعنی هیچی نیستی دیگر.

اگر بهت بگوید بمیر باید بمیری و واقعاً این را رعایت می‌کنند. زنا خیلی راحت نمی‌توانند بروند وارد یک سیستم نظامی بشوند و این سلسله‌مراتب را خیلی جدی بگیرند.

کاملاً ممکن است یک زن سرگرد با یک ژنرال زن دوست بشود و بعد مثلاً برود بهش درد و دل بکند و مثلاً سرگرده به ژنراله بگوید که تو خیلی حماقت کردی که شوهرت این حرفو زدی و ژنراله هم می‌گوید بله من عجب آدم احمقی هستم.

در حالی که یک مرد ژنرال اگر یک سرگرد بهش کوچک‌ترین حرفی بزند که مثلاً در شأن ژنرال نباشد طرف احتمالاً چیز می‌کند داگلاس صحرایی نشان می‌دهد به عنوان و این الان این نکته مثبتیه یا منفیه؟ در مورد زن‌ها. بله؟ منفیه. منفیه یا مثبته؟

خب بستگی دارد شما چه جالب این‌ها برداشته‌شون مردها بر سوال‌ها را کجاش منفیه؟ خب نه من وقتی می‌گویم مثبتی یا منفیه بله تأثیرش را محیط کار منفیه ولی این کل نه تأثیرش را محیط کار منفیه. بله راست می‌گی مدیریت‌های جدید الان حرف از این می‌زنند که گاهی در شرایطی لااقل خیلی سلسله‌مراتب داشتن هم خوب نیست.

سلسله‌مراتب و مدیریت جدید

مثلاً یک جور مدیریت دقیقاً به دلیل اینکه الان ویژگی نظام سرمایه‌داری دارد می‌رود به این سمت که قوه قهریه خیلی لازم نیست. حتی تو محیط کار آدم‌ها به نوعی چون کارهای سنگین انجام نمی‌دن خیلی به حالت اجبار نیست. الان حرف از این است که چون کریتیو بودن مثلاً مهم‌تر شده در نظام کاری خب شما با زور و سلسله‌مراتب که نمی‌توانید کریتیویتی ایجاد بکنید.

خلاقیت یک جوری احتیاج به آزادی عمل دارد. بنابراین محیط‌هایی که روابط انسانی در آن مثلاً جایی که فرض فرض کن یک شرکتی که آدم‌ها کارشون تولید نرم‌افزاره. بله؟ محیط کاریش از کجا کجا؟ دل؟ گوگل. گوگل مثلاً بله. بله یعنی واقعاً هر کسی یک میزی دارد کار خودش را دارد انجام می‌دهد. بنابراین سلسله‌مراتب اینجا خیلی به درد نمی‌خوره.

این چیزی که ایشان می‌گویند واقعاً یک تئوری الان به وجود آمده در مدیریت و سازمان‌دهی که نفی می‌کند اینکه آن تئوری‌های قبلی که خیلی تأکید می‌کردند روی سلسله‌مراتب به درد می‌خورد. خب قطعاً در ارتش به درد می‌خورد. برای اینکه تو قرار است یک آدمی رو، بر اساس نقشه‌ای که یک ژنرال کشیده یک آدم‌هایی را بگی که بروند جون خودشونو از دست بدن.

اینکه نمی‌شود خیلی اتفاقاً ما خلاقیت نمی‌خوایم در ارتش. سرباز خلاقیت بگوید من نه این نقشه ژنرال خوب نیست. من از آن‌ور می‌خواهم بروم. آن سربازه بگوید نه من از این‌ور می‌خواهم بروم. قرار این‌ها مثل ربات بروند بجنگن دیگر. یعنی اگر نقشه‌ای این بود که این که همچنان نظام ارتش همان سلسله‌مراتب خودش را دارد.

قرار است طرف اگر کوچک‌ترین تخطی کرد از عمل این خالی بشود که مجازات بشود. مجازات هم مرگه. برای اینکه قرار است طرف جون خودش را یک جایی به بازی بگیرد بنابراین باید بدونه که دادگاه نمی‌دانم نظامی تشکیل می‌شود اگر تبرع بکند و الی آخر. ولی همین که ایشان می‌گوید درست است. در محیط‌های کاری داریم می‌ریم به سمت اینکه سلسله‌مراتب کم‌رنگ‌تر بشود.

ولی فعلاً تو اکثر محیط‌های کاری همچنان سلسله‌مراتب رعایت کردن به نفع محیط کاره. تو محیط‌های کاری و این حرف‌ها به هر حال کارفرما باید تسلط داشته باشه و نمی‌دانم مدیرها و معاون‌ها همین‌جور. اینکه شما می‌گویید این منفیه بله. در خیلی از محیط‌های کاری منفیه ولی من اصلاً کاری به محیط کار ندارم. اینکه زنا روابط انسانی برقرار می‌کنند چیز منفی‌ایه.

اینکه مردها یک جوری بیش از اندازه به طور احمقانه‌ای سلسله‌مراتب کاری خودشونو جدی می‌گیرند یعنی از محیط کار هم که یارو می‌آید بیرون هنوز آن سرگرد و آن ژنراله.

هویت نظامی بیرون از پادگان

طرف دارد می‌خوابه هم فکر می‌کند ژنراله مثلاً. خب این دیوانگیه دیگر یک جوری زیادی جدی گرفتن سلسله‌مراتب قراردادی کار فراموش کردن اینکه ما به هر حال همه‌مون انسان هستیم و کاملاً اتفاقاً ببینید آن محیطی که من الان گفتم که یک بار خیلی وقت پیش باهاش مواجه شدم برای من عجیب بود که روابط زنا چرا این‌جوری است که مثلاً فرض کن این‌ها مهندس ارشد طرف نمی‌دانم منشی مثلاً عبار است ولی کاملاً به همه‌شان اشراف دارد و مثل رئیسشون می‌بیند بهشان در زندگیشون مثلاً راهنمایی می‌کند و این‌ها خب واقعیت این است که آن آدم از نظر انسانی آدم رشد یافته‌تریه مثلاً و این‌ها را می‌پذیرم.

ادای این هم درنمی‌آرن که من مثلاً چون اینجا تو محیط کاری محدث نمی‌دانم ارشدم نباید بروم باهاش درد و دل بکنم و مشکلمو بهش بگویم.

مردم این کار را نمی‌کنند برای خاطر اینکه یک جوری سلسله‌مراتب را بیش از اندازه جدی می‌گیرند. حتی از محیط کار بیرون می‌روند هم می‌ترسن با طرف صمیمی بشوند.

برای اینکه فکر می‌کنند فردا ممکن است بروند سر کار دیگر طرف حرفشون را گوش نکند. خب این بنابراین یک جوری تو یک شرایطی شما باید بگویید که نه این خیلی مثبته که زن‌ها مثلاً اصولاً آن برخورد انسانی‌شون همیشه یک وجه غالبه زندگیشونه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. مقایسه می‌کنید رابطه خانم‌ها در محل کار و رابطه آقایون بیرون از محل کار و این‌ها، این مشاوره هم این‌جوریه؟ ستینگش اگر بخواهیم یکی بکنیم خانم‌ها در محل کار، آقایون در محل کار، در مورد کار، می‌توانند ارزش‌گذاری کنند. بیرون از محل کار، با یعنی نکته چیه؟ جواب اینکه مثبته یا منفیه این است که زن ویژگی مثبت این است.

جایی اگر سلسله‌مراتب لازم است رعایت بشه، جایی هم که لازم نیست رعایت نشود. یعنی

هم مرد هم زن و کلاً ایده کلی این است دیگر. قرار است که مرد و زن طی یک فرایندی ویژگی‌های مثبت هر دو تا جمع بشود و آدم‌ها مثلاً به یک حالت‌های کمالی برسن در اثر یک جور ارتباط واقعی با هم. خب بله زن باید بتواند بفهمه.

اصلاً بعضی از زن‌ها مشکلشون این است که سلسله‌مراتب نمی‌فهمن. شما هر کاری هم بکنید طرف سلسله‌مراتب حالیش نیست. نمی‌تواند مثلاً دستور بده، دستور بگیرد و یک جوری محیط کار را به هم می‌ریزه.

و از آن طرف مردها هم مشکلشون این است که گاهی بیش از اندازه در واقع جایی که نکته این است دیگه، جایی که سلسله هم مرد هم زن به کمال رسیدن، اگر هم بتونن تحت قراردادها جایی که واقعاً باید قرارداد جدی گرفته بشود برای اینکه یک نظامی به وجود بیاید که لازم است جدی بگیرند و در عین حال درک بکنند که زیر این قراردادها یک چیز حقیقی مثلاً روابط انسانی وجود دارد.

مثل اینکه من و شما من یک بار دیگر هم به این اشاره کردم به این فیلم لعنتی پالپ فیکشن که خب فیلم بدیه از نظر اخلاقی و مثلاً تأثیری که گذاشته در ولی خب فیلم جالبیه.

این دو تا گانگستر قبل از اینکه بروند عملیات وحشیانه کشتن مخالفین خودشان را انجام بدن با همدیگر دارند چرند و پرند می‌گن، می‌گویند و می‌خندن. در حالی که اسلحه برداشتن و قرار است بروند یک عده را بکشن. بعد قبل از اینکه بروند یکی برمی‌گردد به آن فیلم می‌گوید که دیگر برویم در آن کاراکتر خودمان.

یعنی الان تا یعنی واقعاً چیزش این است که آنجا که می‌روند آدم می‌کشن آن شخصیت خشن وحشتناکی که از خودشان بروز می‌دهند کاراکتر کار شغلشونه مثلاً که این‌ها به یک چنین کمالی رسیدن که در عین حالی که تا چند دقیقه قبل داشتن شوخی می‌کردند و اصلاً عصبانی نبودن و کلی هم گفتن و خندیدن ولی وقتی دارند می‌روند سر کارشون به قسمت بیزینسشون رسیدن طرف رسماً اعلام می‌کند برویم تو کاراکترمون، می‌روند تو کاراکترشون کارشون را انجام می‌دن، می‌آیند بیرون دوباره همان شوخی و خنده‌شون ادامه پیدا می‌کند.

یک آدم ایده‌آل این‌جوری است. روابط مثلاً یک دو تا آدم با همدیگر خیلی دوستن ولی این‌قدر شعور دارند که اگر قرار است مثلاً در محل کار خودشان یک سلسله‌مراتب را ایجاد رعایت بکنند که کار بهتر پیش بره، می‌روند در کاراکتر محیط چیزی که اصلاً تو ایران رعایت نمی‌شود دیگر.

این خب این الان رئیس منه، این مثلاً فرض کن معاون منه. ممکن است خیلی هم با همدیگر دوستیم ولی من تو محیط کار آن را به عنوان پوزیشن اصلاً بهش نگاه می‌کنم، نه آن آدم.

و برای مثلاً چیز کاری را در واقع انجام می‌دهند. خب بنابراین تئوری پیش‌گویی می‌کند که یک زن بعد از اینکه ازدواج کرد و خصلت‌های زنانه‌اش، غرایزش تحریک شد و یک جوری دنیای زنانه خودش را کشف کرد، بعد از اینکه دنیای مادر شدن را کشف کرد، به نوعی یک واکنش‌شون می‌تواند این باشه که خودش از درون احساس بی‌ارزش شدن و سردرگمی بکند و احساس اینکه به هیچ به آن آرمان‌هایی که داشته نرسیده.

و خب خیلی خیلی کم ممکن است پیش بیاید که به این آگاهی برسد که نظام مثلاً این نظامی که فکر می‌کند این چیزهایی که فکر می‌کند ارزش داشته دیگر ارزش بود.

ارزش‌های زنانه و درک مرد

و مثلاً ارزش‌های زنانه را واقعاً خودش درک بکند. خب معمولاً این اتفاق خیلی سخت می‌افتد. یک آدمی در علیه فرهنگی که خودش از دوران کودکی مثلاً بهش آموزش دادن بتواند وایسه و بگوید که نه من در مورد خانم‌ها سخت‌تره چون همین چیزی که در مورد فرهنگ وایسادن، اگر خودشون، یک کم ارزشمندتره. بله ولی من نمی‌خواهم این حرف را بزنم.

حرف شما را هم نشنیده می‌گیرم. چون خیلی سخته یک خورده گفتن اینکه واقعاً معنی این حرف چیه؟ تا چه حد به معنای واقعی کلمه تولید فرهنگ و مثلاً مبارزه با جریان و این حرف‌ها مردم هست. یک خورده فکر می‌کنم پیچیده‌تر از این است که مثلاً شما دارید به این راحتی می‌گویید که بگویید مثلاً فرهنگ‌سازی فانکشن مردم است.

به هر حال یک یک عکس‌العمل این است که زن احساس حقیقی شدن و عدم موفقیت بکند و طبعاً این روی روابط زناشویی‌ش، روابط زناشویی را ضد خودش می‌داند. طبعاً شروع می‌کند ابراز نارضایتی کردن و یک جوری مبارزه کردن با نظم خانواده از اینکه بچه دار شده به جای اینکه احساس خوبی داشته باشه، احساس بدی بهش دست می‌دهد.

می‌بیند که در کار خودش آن‌هایی مثلاً دختری که ازدواج نکرده پیشرفت کرده ولی من دارم درجا می‌زنم برای اینکه مجبور شدم چند ماه مرخصی بگیرم بروم مثلاً برای بارداری. الان هم اصلاً تو مود مثلاً کار کردن نیستم. افت می‌کند خودش هم همان‌طوری که آن استاد دانشگاه گفت، زن احساس می‌کند که افت کرده و این نتیجه ازدواج کردنش بوده.

یک عکس‌العمل شایع‌تر این است که زن‌هایی که خیلی بر اساس مثلاً تئوری و این‌ها زندگی نمی‌کنند، به هر حال ناسازگار می‌شوند دیگر. احساس مثلاً فکر می‌کنم اتفاقی که زیاد می‌افته، اتفاقیه که تو آن فیلم آماتور کیشلوفسکی افتاده.

زن بچه‌دار شده و دیگر زندگی زناشویی با آن مرد خیلی برایش زندگی مطبوعی نیست. احساس می‌کند که مرد احساساتش را درک نمی‌کند. توجه کافی بهش ندارد. واقعیت هم همین است. یعنی مرد ارزشی برای بچه‌دار شدن این زن قائل نیست. برای اینکه فرهنگ مردسالار برای تولید بچه هیچ ارزش خاصی قائل نیست.

این یک چیزی است می‌شد دیگر حالا مثلاً یک بچه‌ای به وجود بیاید. من علت اینکه را آن فیلم در جلسه قبل تأکید کردم و گفتم فیلم خوبیه، این است که واقعیت این است که تو این دوگانگی‌هایی که بین زن و مرد هست و همین اشاره‌ای که الان ایشان کردن در فرهنگ‌سازی، اگر ما کل دنیا رو، تولیدات انسان رو، به تولیدات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری یک جوری تقسیم بکنیم که نقش مثلاً فرهنگ تولید فرهنگ یک جوری نرم‌افزاری حساب می‌شه، مردها سهم بیشتری به طور طبیعی در قسمت نرم‌افزاری‌ش دارند.

سخت‌افزار، نرم‌افزار و تولید فرهنگ

در حالی که قسمت سخت‌افزاری‌ش یعنی به وجود اومدن انسان‌های جدید کل این دنیا این‌جوری است که یک آدم‌هایی به وجود می‌آیند که روشون یک نرم‌افزارهای اینستال می‌شود و کار می‌کنند دیگه، ها؟

تو آن قسمت تولید سخت‌افزار مطلقاً زن‌ها هستند که به نظر می‌آید ظاهراً حداقل دارند نقش عمده را ایفا می‌کنند. و فرهنگ بشری، فرهنگ موجود ما، فرهنگ مردسالار هیچ ارزشی برای اینکه زن یک انسان را به وجود می‌آورد قائل نیست.

این به نظر می‌آید می‌گویند این یک چیز پدیده طبیعی است که اصلاً هم در اختیار زن که نیست. زن مثلاً می‌تونی به طور طبیعی الان هم که معمولاً ناخواسته باردار می‌شود و بعد هم ناخواسته بچه‌ای به متولد می‌شود. زن اصلاً کاری کاری حساب نمی‌شود این. بلکه در دوران قدیم که حتی همین‌طور به مرد نسبت می‌دادن.

زن مثل یک توبه‌ای که در آن می‌گفتند که نطفه از مرده. زن مثل یک کیسه‌ای که حالا یک چیزی در آن مثلاً شما یک کاری بکنید یک چیزی بگذارید یک جایی. مثلاً ماست را بریزید در یک کیسه خودش عمل می‌آید. زن در حد اینکه مثل یک توبه‌ای که در آن یک مرد یک کاری انجام بده. مثلاً فرض کنید مثل کشاورزی کردن، کشاورز مرده دیگر.

زمین را که شما نمی‌گید که کاری انجام داد. به زن هم همین‌جوری نگاه می‌کردند. یک موجود منفعل که در حد زمین کشاورزی. مرد خودش همه مرد را خوب مثلاً تعیین کرده و فلان. اصلاً اصولاً اینکه نطفه متعلق به آن مرده. برای همین هم بچه هم متعلق به آن مرده. زن چیکاره‌ست اینجا؟ فقط یک مثل یک محفظه یک مدتی بچه را مرد گذاشته توشون خودش رشد کرده.

خودش رشد کرده. ولی هیچ‌کی در مورد شعر و فرهنگ این را نمی‌گوید. که شعر، مثلاً زن در اثر جاذبه زنانه خودش یک بذری، یک شعری را در ذهن مرد کاشته و آن خودش خب، ولی واقعاً شعر خوب اتفاقاً همین‌جوریه، بذرشو یک زنی کاشته و آن هم خودش رشد کرده. همان حرفو می‌شود این‌ورم زد. نه، شعر مال آن مرده، بچه مال آن مرده، همه‌چیز مال مرده.

بفرما. در این مرحله، هر که زدم گفتم من سر خود پیچیده‌تره، شعر را آیا واقعاً مرد می‌سازه؟ نه بچه را مرد زن می‌سازه، نه شعر را مرد می‌سازه. یعنی در بذر هر کدومشون آن یکی انگار دست خودش داره، ولی یک جوری آن چیزی که ما در ظاهر می‌بینیم انگار کودک توسط زن دارد تولید می‌شود و فرهنگ توسط مرد دارد تولید می‌شه، ولی واقعیت این نیست.

اصلاً که زنی وجود نداشت، هیچ‌وقت آدم‌ها، مردها، تمدن، نمی‌تونستن که به آن سطح فرهنگ برسن. آره، تمدن به وجود نمی‌اومد. اصلاً کلاً اینکه انگیزه‌ها و شروع یکی‌شو آن یکی انگار در اختیار داره، هنر واقعی، آن احساس‌های مثلاً آنیمایی که یک الهام‌های هنری را به وجود می‌آورد از زن می‌آد، ولی مرد انگار این را در درون خودش می‌تونه، یک مثل همان که زن مثلاً یک عضوی در بدنش هست که می‌تواند جنین را در خودش پرورش بده، مرد هم انگار یک چیزی در ذهنش هست، یک ویژگی‌ای دارد که می‌تواند یک اثر هنری را مثلاً پرورش بده.

خب، ولی موضوع این است که فرهنگ چگونه قضاوت می‌کنه؟ فرهنگ مطلقاً همه‌چیز را نسبت می‌دهد فعالیت‌های مرد و زن را کاملاً یک موجود بی‌ارزش حساب می‌کند.

تو فیلم آماتور به این دلیل فیلم جالبیه به نظر من که این تقابل بین تولید هنری و تولید کودک اصلاً رسماً تو فیلم مقابل همدیگر قرار گرفته.

از یک طرف زن بچه‌دار شده و طبعاً به طور غریزی احساس می‌کند کار مهمی انجام داده، ولی نه‌تنها شوهرش، هیچ‌کس ارزشی برای این قائل نیست، برای اینکه فرهنگ می‌گوید که خب این یک اتفاقی بود افتاد دیگر حالا، مثلاً یک بچه‌ای به دنیا آمد.

چندان کسی زن را تحسین نمی‌کند که عجب بچه‌ای به دنیا آوردی. در حالی که زن، در حالی که واقعیت این است که اینجا اتفاق خیلی مهمی افتاده. ببین این خنده‌دار بودن آن فیلم آماتور، چون من احساسم این است که کیشلوفسکی خودش با نگاه آن مرده دارد به ماجرا نگاه می‌کند.

وقتی من فیلم را نگاه می‌کنم با یک نگاه دیگه‌ای نگاه، من واقعاً احساس می‌کنم که زن یک هنر بزرگتری به خرج داده و حق دارد که عصبی باشه از اینکه مرد بهش توجه نمی‌کند. نه، یک سری فیلم‌های خیلی آماتوری بچگانه‌ای دارد درست می‌کنه، ولی همه‌جا بهش دارند جایزه می‌دن، خیلی تحویلش می‌گیرند و طبعاً این نظام، این نظام در واقع یک جوری به نفع فعالیت مردان است.

کسی شما دیدید جایی یک جشن‌واره‌ای به مثلاً بهترین کودک سال مثلاً جایزه بدن که عجب مثلاً این زن جایزه تولید بهترین کودک، آن یکی مثلاً جایزه تولید بزرگترین کودک سال را ببره؟ این مسخره‌ست دیگه، همان که شاخ، من خنده‌ام می‌گیره، شما هم خنده‌تون می‌گیرد برای اینکه اصلاً این بحث‌ها نیست.

فرهنگ دینی و قرآن

من یک بار در آن جلساتی که تو شریف دارم، گفتم که در شما وقتی خود فرهنگ دینی ما را نگاه می‌کنی، قرآن به عنوان یک بزرگترین تولید نرم‌افزاری که مثلاً خداوند در اختیار بشر قرار داده، مقابل حضرت عیسی‌ست، به عنوان بزرگترین و حضرت مریم نقطه دوال پیامبر، پیامبر اسلام.

یعنی دو تا اتفاق بزرگ در دنیا انگار افتاده، یکی به وجود اومدن حضرت مسیحه که دنیا را مثلاً یک جوری با حضور ظهور خودش متحول کرده و یکی هم به وجود اومدن قرآنه که پایان مثلاً فرض کنید سلسله انبیاست.

و شما قرآنی که می‌خوانید مریم هم موجودی اگر بالاتر از پیامبران نباشه، موجودی در این حد دارد بهش ارزش داده می‌شود و تولد مسیح توسط مریم به عنوان همون‌قدری که پیامبری مثلاً پیامبرهای مرد، پیامبران به جایی می‌رسیدن که بهشان وحی می‌شد، اینکه یک چنین موجود عظیمی با یک چنین شأنی را مریم به وجود آورده، این چیز دیگه، فانکشن عظیم مثلاً زنانه است که مورد تحسین و تمجید قرار می‌گیرد.

ولی اصولاً فرهنگ مردسالار در مورد حضرت مسیح هم معمولاً این‌جوری است که خب خداوند به وجودش آورده دیگه، آن مرد حضرت مریم هم به عنوان حالا یک زنی آنجا باز، باز نخوایم با الفاظ بدی صحبت بکنیم، ولی فکر می‌کنم اصولاً نسبت به حضرت مریم احساسی نسبت مشابه مثلاً حضرت محمد وجود ندارد.

اینجا یک به یک کمال یک زنی به یک کمال عظیمی رسیده که تونسته یک کودکی مثل مسیح را اصلاً یک چنین چیزی حتی تو فرهنگ دینی ما با اینکه منشأش قرار است قرآن باشه این‌جوری نگاه نمی‌شود به ماجرای تولد حضرت مسیح در حالی که به نظر می‌آید در اورجینال این‌جوری نگاه قرآن این‌جوری است. مثلاً ارزش به خیلی هم نمی‌شود که مثلاً قرآن کم و فلان بکنیم بچه ها را عرض بکنیم ارزش آن بهش می‌شود.

به خاطر مریم نمی‌شود. مادر مریم منظور. در قرآن مادر مریم پدر مریم نیست. حالا مادر مریم که دعا می‌کند و مثلاً مریم متولد می‌شود و از مریم حضرت مسیح متولد می‌شود.

بگذریم حالا به هر حال موضوع این است که تو آن فیلم آماتور واقعاً موضوع فیلم این دوگانگیه. آن یک چیزی تولید کرده، یک چیزی زنانه تولید کرده، سخت‌افزار تولید کرده، این یک روی یک سری نرم‌افزارهای خیلی ابتدایی دارد تولید می‌کند.

این فیلم‌هایی که اتفاقاً به نظر من تو فیلم این‌جوری واقعاً دوربینشو گذاشته را تراس، از خیابون فیلم گرفته و جایزه برده برای این کاری که انجام داده.

و شما من که فیلم را نگاه می‌کنم واقعاً احساسم این است که خب دیگر این عجب دنیای احمقانه‌ایه که زنه یک جوری به طور غریزی انگار یک چیزی تو وجود آن زن دارد فریاد می‌زند که بهش دارد کم‌توجهی میشه، این هم یک شاهکاری کرده به هر حال برای خودش و فرهنگ می‌گوید که اینجا اتفاق مهمی نیفتاده برای زنه، هیچ چیز قابل تحسینی انجام نداده.

دنیای احمقانه و غریزه زن

و به هر حال نه سخت‌افزار نه نرم‌افزار، یک چیز پیچیده‌ای که من گفتم خودش شاید سخته توضیح دادنش این است که نه واقعیت این است که نه فرهنگ را مردها می‌سازن و نه کودکان را زن‌ها تولید می‌کنند. هر دوتاش در واقع جفتشون در آن نقش دارند. هنر به معنای واقعی و هنر به معنای و کودک هم به معنای واقعی.

یک طرفشو تا جای ممکن تا یک جایی تا علم پیشرفت نکرده بود که همه‌شو به مرد ۹۹ درصد تولید کودک هم به مرد نسبت می‌دادن و زنا همان حالت محفظه بیشتر بهشان نگاه می‌شد. حالا حداقل داده‌های علمی می‌گویند که خیلی این‌جوری نیست. بگذریم. این‌ها من در مورد عکس‌العمل‌هایی دارم صحبت می‌کنم که شما وقتی در فرهنگ مردسالار هستین نتیجه‌اش این است که مشکل پیش بیاید.

زن وارد دنیای زنانه خودش می‌شود یا خودش احساس تحقیر می‌کند یا اگر احساس تحقیر نکند و احساس کند یک کار ارزشمندی انجام داده چون فرهنگ آن را نمی‌گوید تعارض پیش می‌آید.

یعنی مرد آن ارزشی که باید در آن قائل برای کار زن قائل باشه قائل نیست. واقعیت این است که هیچ‌وقت این فرهنگ فکر می‌کنم به وجود آمده باشه که کلاً آن ارزش‌های واقعی زنانه یک جوری مورد توجه مردها به معنای واقعی کلمه بوده باشه.

پس این بخش عمده‌ای از اختلافات اینجا می‌تواند در واقع این شکلی تحلیل بشود که یا زن مقاومت می‌کند در مقابل وضعیت زنانه خودش یا اگر وارد آن فضای زنانه بشود تحقیر میشه، مشکل ایجاد می‌شود و الی آخر. خب بگذارید شما یک سوالی کردید که اگر قبول بکنیم که شخصیت در دو سال اول شکل می‌گیرد وقت اینکه من خیلی نمی‌فهمم این سوال یعنی چه.

بله ولی آخه وقتی می‌گویند شخصیت در دو سال اول شکل می‌گیرد منظور خطوط کلی به اصطلاح منش انسان شکل می‌گیرد ولی تولید فرهنگ که انجام نمی‌دهد تو دو سال اول. آقا اصلاً شما این ببینید چیزی که دارید می‌گویید که بدیهیه اصلاً خلاصه این فرهنگ را سخت‌افزار تولید این نرم‌افزارها را خلاصه اصلاً زنا می‌توانند مدعی بشوند. اصلاً نرم‌افزار چیه؟

همه‌اش سخت‌افزاره دیگر به خلاصه. یعنی کلاً تا سخت‌افزار تا مثلاً تا کامپیوتر درست نشده بود که اصلاً نرم‌افزاری وجود نداشت. یعنی یک جور سخت‌افزار یک اولویت ذاتی نسبت به نرم‌افزار دارد. چیزی که شما دارید می‌گویید اصلاً اگر کودک سالم نباشد آخه مادر که شما دارید یک جوری فرض می‌ذارید که دو سال اول کودک تحت اختیار مادره.

نه واقعاً این‌جوری نیست. چون مادر خودش می‌تواند از نرم‌افزارهایی که پدر روش اینستال کرده رفتارهاش شکل بگیرد. نه نکته این است که به هر حال این فرهنگ را کی دارد تولید می‌کنه؟ انسانی دارد تولید می‌کند که خودش توسط مثلاً اگر سالمه خب می‌توانم بگویم که مادر من منشأ سلامت منه، سلامت جسمانی، فکری و هزار تا چیز دیگر.

اصلاً من فکر می‌کنم همه هنرمندا یک جوری در همان دو سال اول به شدت با مادرشون ارتباط، یعنی اگر یک کسی دچار اختلال رابطه با مادر بشود از نظر عاطفی ضعیف بشود اصلاً نمی‌تواند خلاقیت هنری خوبی داشته باشه.

بنابراین روح مادرانه اصلاً در خلاقیت هنری هاله مردها نقش دارد. و خیلی چیزهای دیگر اصلاً یک خورده تفکیک کردن اینکه الان این را این دارد تولید می‌کنه، آن یکی تولید می‌کند درست نیست.

یعنی واقعیتش این است که همه چیز به نوعی با همدیگر آمیخته‌ست. ولی فرهنگ فرهنگ کلاً ارزش‌گذاری‌های خودش را به نفع مردها انجام می‌دهد. تا جایی که می‌شود فرهنگ مقاومت می‌کند که اصلاً کاری زنا دارند انجام می‌دهند. مثل همین که تا حدود تا قبل از یک سری اکتشافات علمی فرهنگ اصلاً تعارض داشت با اینکه حتی کودک را زن دارد تولید می‌کند.

تا جایی ممکن نقش زن حالا اگر یک جور مثلاً اکتشافات علمی چیزی باعث بشود که دیگر نشود اصل ماجرا را انکار کرد، ارزششو که می‌شود انکار کرد. الان اما شما هیچ ارزشی برای پدیده مادر شدن قائل نیستید. هیچ جا هم به مادرا جایزه نمیدن. خب نه منظورم منظورم از جایزه دادن واقعاً نیست که جشن‌واره درست بکنیم جایزه بدهیم.

مهم این است که آیا یک زنی که کودکی را متولد می‌کند واقعاً کار تحسین‌برانگیزی انجام داده یا نه؟ یعنی حداقل شوهرش باید یک جوری احساس بله؟ نه فکر می‌کنم. فکر می‌کنم الان مثلاً این زمانی که خودشونو می‌کشن برای اینکه سقط جنین انجام بدن و آزادی، فکر نمی‌کنم مادر احساس کنند که مادر شدن خیلی فرایند فوق‌العاده‌ایه.

و عکس اکثریت جنبش‌های فمینیستی دارند واقعاً دنیا را سرشون گذاشتن که بشود بچه را کشت قبل از اینکه به دنیا آمد. فکر نمی‌کنم احساسشون این باشه. احساسشون همونه که زن در اثر بارداری و این‌ها افت می‌کند.

مالکیت بدن و کنترل

بنابراین باید بتواند مالک بدن خودشه و جلوی این پدیده را اگر خواست بگیرد. اگر احساس می‌کردند که مهم‌ترین کار دنیا مثلاً زیباترین کار دنیا بچه‌دار شدنه که این‌قدر دنبال سقط جنین نبودن. نه دیگر الان نه الان زنا هم نیستند دنبال سقط جنین. بله ولی از مردها این‌جوری بود که یک موقعی مردها به زنا می‌گفتند بروید سقط جنین بکنید و این‌ها.

زنا راضی نبودن. و خوشبختانه در اثر پیشرفت فرهنگ مردسالار در سال‌های اخیر کاملاً برعکس شده. اصولاً فرهنگ مردسالار این‌جوری است دیگر. یک سری خواسته‌های عمیقی که معارضه با غرایز زنه توسط فرهنگ زمینه‌سازی‌هایی می‌شود که زن اتوماتیک آن کارا را با میل خودش بلکه با فشار دارد انجام می‌دهد. مثل سقط جنین. فکر کنم همیشه این‌جوری بود.

من چند بار رجوع کردم به این داستان زیبای ارنست همینگوی که همیشه توصیه می‌کنم بخوانید به دلایل مختلف. نه به دلیل محتواش. به دلیل تکنیکش. کلاً داستان خیلی قشنگیه. داستانی دارد به اسم تپه‌هایی همچون کوه‌های سفید.

تپه‌هایی همچون فیل‌های سفید ببخشید. که کلاً این‌جوری است که یک مردی در ایستگاهی یک توقفی پیش اومده، مرد زن بارداره و مرد دارد سعی می‌کند یک جوری قانعش بکند که سقط جنین بکند.

و فکر می‌کنم وضعیت تدریجی رابطه مرد و زن در مورد سقط جنین را شما تو آن داستان می‌بینید. زنی که میل ندارد سقط جنین بکند. برای اینکه اصلاً در واقع زن در چنین شرایطی میل دارد که مرد بهش پیشنهاد ازدواج بکند اگر ازدواج نکردن و همه مسئولیت‌ها را بپذیره.

نه اینکه بگوید برو بچه را بکش و مرده همش می‌گوید که اصلاً چیز مهمی نیست و خیلی ساده‌ست و دردم ندارد و بعد اصلاً احساس زن را درک نمی‌کند که زن تو این شرایط چه انتظاری از مرد دارد.

که وقتی که کودکی دارد متولد میشه، چه انتظاری دارد چه ببیند. به هر حال این‌ها آسیب‌های فرهنگ مردسالاره. بگذار دوباره دیگر لیست نکنم چیزهایی که گفتم. حالا شما در هاوُن چه می‌بینید؟

شما تو هاوُن به شدت یک روابط مردسالار می‌بینید. روابط مرد و زنی را می‌بینید که تحت فرهنگ مردسالار به وجود آمده. یعنی زن هم مثلاً فرض کن، به هم دیگر کتاب می‌دن، کتاب می‌گیرن، یک جوری زن مثلاً یک در واقع شما یک زنی را می‌بینید که اتفاقاً تولیدات هنری آبستره داره، دیگر تهِ ببین هنرِ منحرف شده تحت نظام مردسالار شما چه به نظرتون می‌آد؟

نظام مردسالار، اه، آن یک خورده سخته الان من بخواهم سریع توضیحش بدهم که چرا این‌جوری است.

سهم زن در تولید هنری

ولی قبلاً اصلاً بهش اشاره کردم. ببینید آن سهمی که زن در تولید هنری داره، چه خودش تولید بکنه، چه مرد تولید بکنه، آن الهام‌ها و احساساتِ عمیقِ ازلی‌ست. مرد هنری که دارد این است که به این احساسات فرم می‌دهد. یعنی شما کلاً در یک هنر می‌توانید بگویید آن محتوا و آن احساسات یک جوری انگار سهمِ زنه، فرمالیسم‌ش سهمِ مرده.

معنایش این نیست که زنا نمی‌توانند فرم، فرم تولید بکنند یا مردها نمی‌توانند احساسی ندارند. نه، این یک خورده پیچیده‌تره. می‌گوییم منشأش اینه، اصلاً منشأ احساسات آنیمای مرده. می‌تواند مرد بگوید خب این در درونِ منه که دارد تولید می‌شه، ولی دقیقاً آن سهم، آن بخشِ زنانه‌شه که این‌ها را تولید می‌کنه، بخشِ مردانه‌ش شکل می‌دهد. زنم می‌تواند در واقع بخشِ مردانه‌ش به احساساتش شکل بده.

خب، شما انتظار دارید که در یک فرهنگِ مردسالار هنر بشه، حالا به قسمتِ شکل دادن، حالا بگوییم محتوا این‌جوری دارد یا ندارد خیلی مهم نیست. هنرِ آبستره اصولاً این همین است دیگر.

یک هنری که بیشتر، اصلاً الان مگه هنر به همین سمت نرفته؟ فرم مهم است دیگه، رسماً فرم مهم است. یعنی جشنواره به محتوا جایزه نمی‌ده، جشنواره به فرم‌های جدید جایزه می‌ده، به یک ابداعاتِ مثلاً تکنیکی جایزه می‌دهد.

و جشنواره‌هایی که به محتوا توجه دارن، جشنواره‌های عقب‌افتاده‌ان در این دوره. مثلاً فرض کنید، اه، جشنواره‌هایی که اه، بعد از مؤسسات با هدف‌های خاصی برگزار می‌کنن، مثلاً مؤسساتِ کلیسایی. یا الان اه، کلیساها به جای اینکه جشنواره، یعنی که یک جور محتواهای دینی را اه، چیز کنن، به اصطلاح تشویق بکنند در فیلم‌ها، به جای اینکه جشنواره‌های مستقل برگزار بکنن، در بعضی از جشنواره‌ها مستقلاً جایزه می‌دهند.

مثلاً فرض کنید جشنواره‌ی ایتالیا، باید انتظار داشته باشید که کلیسا خیلی فعاله، اگر اشتباه نکنم، تو حاشیه‌ی جشنواره‌ی ونیز، یک جشنواره‌ی اه، کلیسای کاتولیک داده می‌شود. در همه‌ی فیلم‌هایی که تو جشنواره هست، به یک فیلمی که محتواهای دینی، دینی یا اخلاقیِ خوبی داره، انتخاب می‌شود و بهش جایزه می‌دهند. و این‌جور جوایز خیلی در فضای هنری جوایزِ مهمی نیست.

یعنی برخوردشون این است که خب طرف چون محتواش این بود جایزه گرفت، فیلمِ خوبی نساخته یا نمی‌دانم کارِ هنریِ جالبی نکرده. یعنی کاملاً این در فضای هنریِ الانِ دنیا تحقیرآمیزه، که این اثرِ هنری به دلیلِ محتواش موردِ توجه قرار گرفته، نه به دلیلِ نوآوری‌های، اصلاً پالپ فیکشن هیچ‌کی نمی‌گوید که این خلاصه محتوای این فیلم چیه؟ این‌قدر جایزه گرفته.

همه می‌گویند که چقدر نوآوری‌های اه، مثلاً روایتی در آن هست، چقدر نوآوری‌های کارگردانی در آن هست، چه بازی‌های خوبی دارد.

کالت سینمایی و پالپ فیکشن

حالا چه دارد می‌گه، دیگر حالا هرچه دارد می‌گوید دیگه، مثلاً تشویق دارد می‌کند که شما گانگستر بشوید. خب، آن محتواشه. در منتقدِ هنری خطِ قرمزش این است که خیلی واردِ بحث‌های محتوایی نشود.

پلورالیسمِ دیگه، اصلاً آن خب، آقای تارانتینو دارد هروئین را در پالپ فیکشن تبلیغ می‌کند و کوکائین را مسخره می‌کند. خب، بله دیگه، شما آن‌هایی که دیدید متوجه نشدید که این فیلم تقدیرِ هروئین در مقابلِ کوکائینه.

آره، جدّاً توجه نکردید به این موضوع. خیلی خیلی علنیه این موضوع که کوکائین مالِ بچه‌هاست، بچه‌بازیِ، هروئینه که خیلی چیزِ خوبی است. و شما مخصوصاً اشاره‌م به صحنه‌ی، دو تا صحنه تو این فیلم هست، یکی صحنه‌ی زیبا و فوق‌العاده دل‌انگیزِ تزریقِ هروئین توسطِ قهرمانِ اصلیِ فیلم، وینسنت، که با این موزیکِ بسیار دل‌نشینی هم همراه می‌شود و واقعاً شما لذتِ تزریقِ هروئین رو، هروئین هم نه با این مسخره‌بازیِ کشیدن و این‌ها نه، تزریقیش.

آنجا احساس می‌کنید که چقدر چیزِ خوبی است. و بعد مسخره کردنِ کوکائین مثلاً یک جایی که در فیلم یادتون باشه آن‌هایی که دیدید اصلاً دیالوگ وجود دارد که دوباره هروئین دارد می‌آید را دیگر کوکائین مثلاً دِمُده شده این‌ها اصلاً فروشنده هروئین وقتی دارد هروئین می‌فروشه این حرفو می‌زند.

بعد هم یک جایی در فیلم هست که آن زن همراه Vincent که اشتباهاً به جای کوکائین هروئین را استنشاق می‌کند چه بلایی سرش می‌آید. مثل نشان دادن قدرت هروئینه دیگر.

طرف دم به ساعت داشت کوکائین استنشاق می‌کرد و چیزی اتفاقی نمی‌افتاد ولی یک ذره هروئین اصل مثلاً درجه یک استنشاق کرد در حد مرگ می‌افتد. اینقدر هروئین قوی‌تره. بنابراین فیلم تبلیغ هروئینه. خب آقای Tarantino هروئین دوست دارد. خب دوست دارد در فیلمش بگوید.

به منِ منتقد چه ربطی دارد که ایشان هروئین دوست دارد یا کوکائین دوست دارد و کسانی که این فیلم را می‌بینند تشویق می‌شوند که بروند حتماً یک تزریقی بکنند ببینن چه حالی مثلاً می‌دهد. این‌ها جزو محتوای فیلمه که به منتقدین ربط ندارد.

من اعتراف می‌کنم که یک موقعی خودمم همین‌جوری به این فیلم نگاه می‌کردم که خیلی بهم ربط ندارد که فیلم دارد چه می‌گوید و همین‌طور که سال‌ها گذشته کم‌کم واقعاً شاید من متوجه این اصلاً این نکته نبودم که چون خودم وقتی این فیلم را می‌دیدم تشویق نمی‌شدم بروم هروئین مصرف بکنم متوجه نبودم که در اروپا و آمریکا روی جذب‌های موج‌جوون‌هایی که این فیلم را می‌بینند چه تأثیری می‌گذارد. ولی وقتی این فیلم بعد از هامون چقدر در سینمای ایران به اصطلاح تبدیل به کالت شده.

Pulp Fiction هم تو دنیا همین‌جوریه. به اصطلاح یکی از مهم‌ترین فیلم‌هاییه که یک کالچر برای خودش ایجاد کرده. هنوزم که هنوزه این ادامه دارد این نوع به اصطلاح کالچری که در این فیلم بوده. خب فکر کنم باید کم‌کم آدم وقتی این را می‌فهمد برایش مهم می‌شود که خلاصه این فیلم چه تأثیری در فرهنگ اروپا و آمریکا گذاشته.

این دقیقاً نگاه یک جور منحرف مردسالارانه است که من کار ندارم به اینکه تو در این ظرف چه ریختی. چیزی که مهم است این است که این ظرف قشنگه، خوبه، چه شکلیه. حالا مثلاً سم در آن ریختی یا آب مثلاً گواراست یا یک چیز دیگر است. کار منتقد هنری و جشنواره و این‌ها این حرف‌ها نیست. ما ظرف درست می‌کنیم.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. نمی‌خواید بکنید ولی می‌خواهید بکنید. خب اشکال ندارد. من هم نمی‌خواستم بکنم ولی کردم. چی؟ متوجه نشدم. اجازه بود بعداً که یک راجع بهش صحبت می‌کند بعد کلاً برعکسش را می‌کند. یعنی یک

کم در مارکتینگ یک کم چیزهای مسخره‌اش را می‌گذارد. مثلاً می‌گذارد یک صحنه‌ای که فکر می‌کنی مصرف‌کننده را دارد همان‌جوری که آن زنه از مصرف خب از مصرف اشتباهیِ هروئین داشت می‌مرد.

بعد از مصرف هروئین می‌مرد بعد یک آمپولی را آن سرنگ را دستش می‌گیرد که بهش تزریق کند. بعد یک صحنه‌ی جالبی را داشتیم. گفتیم باید سه بار بزنم. بعد خب، یک ذره خیلی قشنگ در آن آوردن. مسخره‌اش را یک جوری که مثلاً در ماشین می‌روند و آن را از دستش درآورد. یعنی می‌شود گفت که در اصل و هیچ‌گونه ندارد.

یعنی کلاً می‌خواهد یک تمسخر بکند. بله خب. نه فیلم که مایه‌ی کمیک دارد. کی من که نمی‌گویم مایه‌ی کمیک ندارد. من اصلاً یک سری چیزهای خیلی شدید داشت در Pulp Fiction که اونجایی که آن سیاهپوست در واقع یکی را در را می‌کند. فکر کنم دارد لازم می‌شود که یک جلسات Pulp Fiction بگذاریم. بگذارید به نظر شما واقعاً متحول شد یا شوخیه؟

نه، نظر من این است که مسخره‌اش کرد که یک عده به همین راحتی متحول می‌شوند. اصلاً این‌طوری نیست. اصلاً این‌طوری نیست. آره، من می‌دانم که خیلیا این‌جوری دیدن ولی اصلاً این‌طوری نیست. ولی اسم فیلم را می‌شود این‌جوری را در نظر گرفت که چی؟ آره، Pulp Fiction دیگر عامیانه است مثلاً. خب؟ نه، اینکه فضای کمیک دارد که معلوم است آدم من هم Pulp Fiction را می‌بینم از خنده روده‌بر می‌شم واقعاً.

همه‌جاش، همه‌جاش خنده دارد. حتی متحول شدن آن یارو هم یک جورهایی خنده‌داره. طرف Vincent بهش می‌گوید که تو همین‌جا که داشتی کلوچه‌تو می‌خوردی مثلاً به ذهنت رسید که می‌دونی یک آن پای و این یارو واقعاً متحول شد. بگذارید من Pulp Fiction یک خورده احتیاج به بحث نه، ولی ببینید، ببینید فیلم‌های، فیلم‌های تارانتینو همین‌جوریه.

همه‌چیز مسخره‌ست. ولی آخرش خلاصه یک چیز خیلی جدی پیش می‌آید. مثل فیلم، نمی‌دانم حتماً Reservoir Dogs را دیدید. نه دیدید؟ خب، نه آن را ببینید حتماً. آن مقدمه Pulp Fiction. یعنی یک جوری از نظر فضا، فضای Pulp Fiction را داره، فقط Pulp Fiction یک خورده شادتره. Reservoir Dogs یک خورده‌ش خشونت و چیزش بیشتره. ولی واقعاً این‌طوری نیست که همه‌چیز روابط گانگسترا مسخره‌ست.

واقعاً هم فضای فیلم یک جوری خنده‌داره. ولی تهش یک اتفاق جالبی می‌افتد. یعنی فضای فیلم آخرش تغییر می‌کند. شما از اینکه این آدم خیانت کرده به همین گانگسترا یک جوری احساس بدی بهتان دست می‌دهد. یکی از این گانگستراهای Reservoir Dogs خیلی آدم خوبی است در عالم گانگستری خودش.

درست است آدم می‌کشه، ولی سؤال می‌کنید که می‌گوید که یارو ازش می‌پرسه، آن کسی که اگر کسی Reservoir Dogs را دیده، کسی که آن شخصیتی که Harvey Keitel بازی می‌کنه، شخصیت خیلی مثبتیه تو این فیلم. Mr. White. طرف ازش می‌پرسه که کسی را کشتی؟ می‌گوید A few cops. چند چند تا پلیس کشتم. در عالم این‌ها خب آن‌ها ما را می‌کشن، من پلیسا را می‌کشم. بعد همین آدم را می‌بینی که نسبت به آن Mr.

Blue که بدون اینکه درگیری قانع‌کننده‌ای داشته باشه، در بانک چند تا آدمی که آمده بودن تو بانک کارشون را انجام بدن را کشته، اصلاً دیوانه شده از اینکه تو برای چه این کار را کردی؟ چرا آدم کشتی مثلاً؟ Cops را خب می‌گوید خب A few cops کشتم، آن‌ها که پلیس بودن. آدم کشتی تو اصلاً روانی هستی، تو دیوانه‌ای، برای چه زدی مثلاً این آدم‌ها را کشتی؟

در مورد یکیشون می‌گوید این دختره سیاه‌پوسته چند سال داشت؟ ۱۹ سال، اصلاً دیوانه دارد می‌شود از اینکه دیده که یک چنین اتفاقی افتاده جلوش. یکی از همکاراش مثلاً دیده‌ دید آدم کشته. به هر حال، ببینید یک چیزی تو این فیلم‌ها هست، آن هم یک جور فرهنگ جدید گانگستری جالب است. Pulp Fiction هم هست.

یک چیزی به قول همین تو این کالچر موجود تو Pulp Fiction، این‌ها یک جورهایی آدم‌های کولی هستند. کول به معنای خیلی مثبت، آره، باحالن. فضای، حالا بذارید، بد نیست من درباره این دو تا فیلم، حداقل این دو تا فیلم اول تارانتینو بحث بکنم، چون خیلی از دیدگاه‌هایی که دارم شاید به نقد روان‌کاوانه مربوط نباشه، چون باز ببینید مشکل این دو تا فیلم این است.

نقد روان‌کاوانه و دو فیلم

توضیح دادن اینکه چرا این نگاه درست است یا آن نگاه غلطه، اصلاً نگاه شما به اینکه تحول آن شخصیت جولز، نفر دوم که متأثر می‌شود و احساس می‌کند که مورد عنایت خدا قرار گرفته، اصلاً مسخره‌بازی نیست.

یعنی آخر فیلم شما باید این فیلم رو، درست است که این‌جوری نگاه کنید که این آدم واقعاً دچار یک تحول مسخره می‌شود. یک جورهایی خنده‌دار به نظر می‌رسه، ولی در منطق فیلم این‌جوری است.

و حتی شما باید آخر فیلم را این‌جوری نگاه کنید که وقتی این دو نفر که با همدیگر بحث کردن، وینسنت این را مسخره کرد برای متحول شدن و این یک جورهایی حتی شاید شما هم به نظرتون مسخره رسید، آخرین صحنه فیلم این است که این دو تا آدم از رستوران خارج می‌شوند و شما می‌دانید که وینسنت بعدش مرده، در حالی که جولز نجات پیدا کرده یک جورهایی از عالم گانگستری، قرار است شما با این احساس این نما را ترک بکنید.

یعنی این، این صحنه پایانی که این دو نفر با هم می‌روند که یکیش مرد جلوی چشم شما، به دلیل این پیش و پس و پیش شدن زمان، شما از عاقبت این آدم‌ها خبر دارید، یک جورهایی قضاوت به نفع جولزه. یعنی شما باید بگویید که ای کاش وینسنت هم اینجا کنار گذاشته بود کار را. نمی‌دانم منظورم، اصلاً فیلم همه‌ش شوخی نیست.

خطبه یک خورده خنده‌دار و وحشتناکی که این طرف حفظ کرده از تورات، که می‌گوید وقتی که می‌خواهم آدم بکشم می‌خوانم رو، این را واقعاً حرف‌هایی که آن رینگو را نصیحت می‌کنه، از ته دل نصیحت می‌کند.

اصلاً خنده‌دار هم نیست دیگه، واقعاً یک جوری دارد حرف‌هایی می‌زند که تو عالم خودش جدیه. ببینید، شما نباید، شما نباید به عنوان آدمی که هروئین و کوکائین این‌ها برایش مهم نیست فیلم را نگاه کنید.

اینجا مهم است که هروئین مصرف می‌کند یا کوکائین مصرف می‌کند. تو آن کالچر مهم است. و فکر می‌کنم شما یک عناصر ذهنی خودتان را یک جوری دارید به فیلم تحمیل می‌کنید، می‌گویید همه این حرف‌ها مسخره‌ست. ولی واقعاً در فضای خود فیلم همه‌چیزها مسخره‌ست. بلکه چیزهای خیلی جالبی وجود دارد.

در قرار است که شما یک تصوری جدیدی از عالم گانگسترها پیدا کنید و اینکه آنجا هم نکات سفید و جالبی هست، نکات سیاهی هست، احتمال تحول وجود دارد.

ممکن است یک گانگستری که جالبی فیلم همینه، یک گانگستری که به این راحتی آدم می‌کشه، آدم مذهبی هم باشه. بگذار من نمی‌خواهم حالا شما نمی‌خواد وارد بحثش بشوید. من کلاً بعداً نمی‌آم در مورد پاپ‌فیکشن بحث کنم ولی فکر می‌کنم برای این جلسات مناسب نیست.

چون پاپ‌فیکشن هم مثل هامون فیلمیه که خیلی تأثیر گذاشته بنابراین فیلم مهمی است. خوب است که در مورد و اتفاقاً خیلی فیلم مهمی است برای اینکه بفهمیم که خلاصه در آثار هنری محتوا مهم است یا نیست وقتی که مثلاً وقتی یک فیلمی مثل Natural Born Killers محتوایی دارد که وقتی که در دنیا نمایش داده می‌شود عملاً یک عده تحت تأثیر این فیلم آدم می‌کشن.

من باز به عنوان منتقد بشینم کنار بگویم به من ربط ندارد محتوای این فیلم چیست. این فیلم یک از نظر ساختار یک کلیپ دو ساعته خیلی زیباست و خیلی خوب کارگردانی شده. خب فکر کنم منتقدین این‌جوری برخورد می‌کنند دیگر. اگر شما بیاید بگویید آقا این چه چیز مزخرفیه که آدم‌ها می‌روند می‌بینند و بعد قتل‌های مشابه انجام می‌دهند.

اینکه دختره همین‌جا تو تهران یک قتل بر اساس Natural Born Killers در خیابان هفتم گاندی اتفاق افتاد. یعنی یک دختر و پسری که همدیگر را دوست داشتن خانواده دختره را سعی کردن قتل عام بکنند. موفق نشدن پدر و مادر را بکشن ولی بچه‌ها را کشتن.

و این یک جوری تحت تأثیر این فیلم ظاهراً اتفاق افتاد. در انگلستان هم یک چنین قتل‌هایی داشتیم. خب من شخصاً فکر می‌کنم مهم است که ببینیم محتوا و تأثیری که یک اثر هنری می‌گذارد چیست.

اگر یک کار به اینجا برسد که آدم بکشن بر اساسش، من فکر می‌کنم پاپ‌فیکشن خیلی تأثیر منفی روی فرهنگ عامه یک همان دقیقاً فرهنگ پالپ دنیا گذاشت. یعنی جاذبه‌هایی در من یاد یک چیزی افتادم. سر اینکه پدرخوانده رو، پدرخوانده که باز یک فیلم بسیار بسیار تأثیرگذار مثلاً تاریخ سینماست، پدرخوانده یک از روی کتابی ساخته می‌شد که خیلی کتاب پرفروشی شده بود.

و همه می‌دونستن که این فیلم فیلم مهمی می‌شود. یعنی آن‌قدر محتوای کتاب جالب بود و آن‌قدر خواننده پیدا کرده بود که بدیهی بود که هر در واقع کسانی که کتاب را خواندن این فیلم را خواهند دید. بنابراین فیلم پرفروش و مهمی می‌شود. زمانی طول کشید تا یک نفر کارگردان قبول کرد که این کتاب را بسازه.

من می‌خواهم فقط به عنوان حالا ختم این بحثی که دارم می‌کنم، بحث در مورد اینکه محتوا مهمه، مهم نیست. گفتم این دقیقاً یک نگاه مردسالارانه است که تکنیک و فرمالیسم و این‌ها همه چیز است و اینکه این الهامش از کجا اومده، از تو زباله‌دونی آمده یا از عشق به یک زیبایی مثلاً ماورایی اومده، این‌ها جزو هنر خیلی مهم مطرح نیست.

یعنی ستایش کردن یک اثر هنری به دلیل لطافت و ظرافت عمیقی که تو محتواش هست، این کار عبث و دمده‌ایه. مهم این است که پاپ‌فیکشن انواع و اقسام نوآوری‌های زیادی در آن هست. همین‌طور که در پدرخوانده یک هست. من می‌خواهم فقط به عنوان ختم کلام بگویم که همیشه به هر حال در هنرمند آدم‌هایی هستند که ایدئولوژی دارن، عقیده دارن، هر کاری نمی‌کنن، هر فیلمی نمی‌سازن.

الیا کازان به عنوان یک آدمی که یک موقعی لااقل جزو جنبش چپ آمریکا بود، یک خرده شک دارم که این جمله از الیا کازان باشه ولی احتمال ۹۰ بالای ۹۰ و خورده‌ای درصد وقتی که به عنوان یک کاندید کتاب پدرخوانده را بهش پیشنهاد کردن، یک جمله‌ای گفته که به نظر من خیلی جمله جالبی بود و خیلی خوب فضای پدرخوانده و ایرادی که این فیلم دارد را در واقع بیان کرده.

همین الان در مورد همین فیلم موجود این جمله صدق می‌کند. گفته بود که من این فیلم را نمی‌سازم برای خاطر اینکه این کتاب، کتابی که نوشته شده، مافیا را باشکوه نشان می‌دهد. من فکر می‌کنم پدرخوانده مافیا را باشکوه نشان می‌دهد. اصلاً مافیا جذابه در فیلم پدرخوانده. شخصیت مارلون براندو شخصیت گیراییه.

این جالب نیست که شما یک مشت جنایتکار که دنیا را سرشون گذاشتن و حتی می‌خواهم بگویم اگر این کتاب رئالیستی باشه و خیلی روابطی که دارد نشان می‌دهد درست باشه، باز تبلیغ کردن یک چیز این‌شکلی جالب نیست.

پارتیشن یک جور روابط مافیایی سطح پایین‌تر را حتی جذاب‌تر از فیلم پدرخوانده به نظر من دارد عرضه می‌کند. این‌ها همه به‌شدت این عالم‌ها روابطشون کوله. الان دوره دوره‌ایه که کول بودن مهم‌تر از خوب بودنه.

شما یک کار تکراری خوب انجام بدهید جالب نیست ولی اگر یک کار عجیب و غریب جدید انجام بدید، حالا می‌خواهید یک نوع آدم‌کشی جدید باشه، کار کولی کردید و مورد تحسین قرار می‌گیرید حتی در کالچر مثلاً کوچه و بازار. خب من بگذارید بحث را تمام بکنم هرچند که نمی‌خواهم بگویم بحث تمام شد.

در مورد خود خانم خیلی صحبت نکردیم ولی حداقل آن مقدماتی که می‌خواستم بگویم در مورد اینکه اگر آن تئوری را بپذیرید که مثلاً فرهنگ مردسالار چیست و اینا، یک انتظاری داریم که در خانواده چه جور مشکلاتی را ببینیم.

حالا من سعی می‌کنم جلسه آینده یک چند تا نکته تئوریک کوچک بگویم و بعد نشان بدهم که تو این فیلم چه خودآگاهانه، چه ناخودآگاه شما انواع و اقسام این‌جور تعارض‌هایی که نتیجه تشکیل خانواده در یک فضای مردسالار را می‌بینید.

تعارض خانواده در فضای مردسالار

اگر

پرسش و پاسخ

سوالی هست بپرسید، اگر نه، بفرمایید. من ببخشید بین حرفتون بارها شما را تشویق کردم که به مناسبات بین مردسالاری و سرمایه‌سالاری فکر کنید. دلیلش این است نه اینکه من خب خیلی چیزها هست ولی فکر می‌کنم خیلی جا برای فکر کردن و کار کردن دارد.

این‌ها به‌شدت این‌ها با همدیگر بده‌بستان دارند و جدا از همدیگر این‌جوری نیست که ما یک نظام چیز داریم مثلاً یک نظام اجتماعی اقتصادی سرمایه‌سالار داریم، یک فرهنگ مردسالار هم داریم.

این‌ها حالا تصادفاً نمی‌تواند زن‌سالاری اگر وجود داشته باشه نمی‌تواند با این نظام سرمایه‌داری خیلی کنار همدیگر این دو تا به همدیگر فیدبک‌های مثبت از جاهای مختلف می‌دهند. من گاه‌گداری به این مناسبت‌ها یا به برخی از این فیدبک‌های مثبت اشاره کردم.

ولی خیلی فکر می‌کنم جای کار تئوریک اینجا وجود دارد و چون من ندیدم زیاد همیشه حداقل می‌گویم که اگر این دفعه چیز خوب فهمیده باشید، خوب است که فکر کنید ببینید چه جوری با همدیگر به اصطلاح چه می‌گویم دست در گردن همدیگر انداختن و دارند و شاید را به این جایی می‌رسونن که رسیدن.

بفرمایید. و الان آیا این جنبه باعث می‌شود که مثلاً ویژگی‌های درونی جامعه سرمایه‌سالار تقویت بشه؟ من خیلی چیزی که دارید می‌گویید مهم است. آن هم این است که ولی یک چیزی را دارید با همدیگر به اصطلاح مخلوط می‌کنید.

اینکه فضای زنانه‌ای در دنیا دارد حاکم می‌شود با اینکه فرهنگ مردسالار حاکمه. شما باید انتظار داشته باشید که اگر یک مردی رفتارهای زنانه در واقعیت حالت‌های زنانه داشته باشه به‌طور جبرانی تفکرش یا فرهنگش مردانگی را بیشتر در آن در واقع تقویت کند.

شما وقتی یک نقطه ضعف واقعی دارید فرهنگ چه کار می‌کنه؟ یعنی خودآگاهی اصولاً یک جور حالت جبران نسبت به واقعیت‌های موجود دارد. بنابراین اصلاً من می‌خواهم از نظر تئوریک بدون این بحثی که الان شما کردید باید انتظار داشته باشید که شدت گرفتن یک جور خودآگاهی‌ها و فرهنگ‌های مردسالار نتیجه یک جور از بین رفتن ویژگی‌های واقعی مردانه و طبعاً شاید بروز یک سری ویژگی‌های بیشتر زنانه در بیس واقعیته که باعث می‌شود این فرهنگ به‌صورت جبرانی به‌وجود بیاید.

یعنی چون مرد فانکشن مردانه خودش را از دست می‌ده، حالا با یک فرهنگ مثلاً مردسالار جای خالی یک چیزی را پر می‌کند. این یک واقعیتیه که حالت‌ها یک جوری حالت‌های زنانه به این معنایی در بستری دارد شیوع پیدا می‌کنه، عوضش فرهنگ روز به روز دارد به سمت ارزش‌گذاری یک چیزهای دیگه‌ای می‌رود. بفرمایید.

بله حالا که چه جوری می‌شود بیان کرد، چه جوری می‌شود این را بیان کرد حالا در هنر یا جای دیگه، خودت فکر کنم مسئله‌اش سخته ولی من اصلاً کاری به این ندارم که ویژگی‌های واقعی چیا هستند و چیا نیستند.

اینکه فرهنگ ارزش‌گذاری‌های خودش را چه جوری دارد انجام می‌ده، بحث من و سالاریه. آخه این اینکه مصرف‌کار کودک یا کار بله من فکر می‌کنم که حالا یک این چیزی که یکی از چیزهایی که نوشته بودم گفتم فعلاً دیگر نمی‌گم، ببینید نظام سرمایه‌سالار فکر می‌کنم حرفی که قبلاً زدم.

سن ایده‌آلی که تو این نظام سرمایه‌سالار وجود دارد کودک و نوجوانه. یعنی بالاترین مصرفو انسان، مصرف واقعی که در نظام سرمایه‌داری می‌شود در واقع نیازها را وقتی که اوج نیازهای فیزیولوژیکه. یعنی کودک و نوجوانی که پر از مصرف‌های کالاهاییه که نظام سرمایه‌داری می‌تواند تولید کند. شما هرچه هرچه بیشتر به معنای واقعی کلمه سنتون بالا می‌رود و رشد می‌کنید، نظام سرمایه‌داری کمتر جوابگوی شماست.

خب؟ و وقتی یک نظام یعنی نظام سرمایه‌داری در پنهان این آرزو را باید بکنه، ای کاش همه آدم‌ها تو سن ۱۳، ۱۴ سالگی متوقف می‌شدن. اگر این‌جوری می‌شد خیلی خوب بود. می‌خوردن و به هر حال ریخت و پاش می‌کردند و مصرف می‌کردند و ما چیزهایی که آن‌ها می‌خواستن را برای‌شان مصرف می‌کردیم.

می‌خواستن بازی کنن، وسایل بازی فراهم می‌کردیم، می‌خواستن بخورن، می‌دادیم بخورن. احتیاج به عشق به معنای خیلی بالاش نداشتن، احتیاج به یک سری احساس‌هایی مثل خودشکوفایی و نمی‌دانم این چیزهایی که تو نظام سرمایه‌داری نمی‌شود تأمینشون کرد نداشتن، بنابراین خیلی موجودات خوبی بودن.

بنابراین حالا یک خورده کوتاه بیایم سر اینکه بگوییم مثلاً جنسیتی نگاه کنیم مصرف کردن و برای خاطر اینکه نوع مصرف مهم است و مصرف بیشتر در واقع کار کودک دوران مصرف کالاهای واقعی نظام سرمایه‌داری کار کودک و نوجوانه.

ولی همچنان در گفته شما هم یک حقیقتی هست. ولی بله خب اصلاً بازی بیشتر با طبیعت مردها سر و کار دارد ولی مثلاً فرض کن کالا بعضی از کالاها مثل کالاهای تزیینی و این‌ها چرا کیف و کفشو گفتیم؟

صنعت لوازم آرایشی. نه نمی‌دانم صنعت چندم دنیاست ولی واقعاً فکر کنم اصلاً خیلی از کیف و کفش و این‌ها جلوتره و اصولاً زنانه است. کیف و حالا مردها خلاصه یک دانه کیف و یک کیف ممکن است بخرن ولی لوازم آرایشی صنعت بسیار بزرگی از سودآوره کاملاً زنانه است دیگر. حالا مردها هم کم‌کم دارند راه می‌افتن. بفرمایید.

صنعت عملکردن بینی در ایران، مصرف‌کننده. چیزی که دخترها شروع کردن ولی به نظر می‌رسد پسرها هم کم‌کم دارند یعنی چیز شد دیگر. دخترها تمام می‌شدن همه عمل کردن، حالا پسرها اومدن. بفرمایید. بله من حالا در مورد امروز نمی‌شد این فیلمو نشان داد، پروژکتور همچنان کار نمی‌کرد. ولی این اینکه خیلی در این فیلم زیاده، یعنی مهشید عملاً حالت چیز دارد دیگر.

که وقتی سراغ مرد پولدار، شاید مثلاً یک ارزشی داشته باشه. نمی‌دانم حالا بگذارید در مورد آن رفتن سراغ مرد پولدار جلسه بعد خودت بحث. من جلسه بعد کمتر حرف تئوریک می‌زنم، بیشتر این فیلمو امیدوارم که دو جلسه است که ما این فیلمو نداریم و خب بحث‌ها تئوریک شده عملاً.

اگر جلسه بعد باشه ان‌شاءالله یک خورده بیشتر در مورد خود فیلم صحبت می‌کنیم. بشود حداقل یکی دو تا صحنه‌شو ببینیم. بگذارید دیگر الان دو ساعتم زمان گذشته.