در این جلسه مقدمهای بر سینمای مهرجویی و دشواری نقد روانکاوانه فیلمهای او ارائه میشود. ویژگیهای رئالیسم، تمهیدات غیررئالیستی و فیلم «گاو» با مایه روانکاوانه ساعدی بررسی میگردد و تقابل سنت و مدرنیسم و غربزدگی در زمینه هامون طرح میشود.
مقدمه: مهرجویی و فیلم هامون
خب، این یکی از مصوباتی که در واقع در موردش صحبت شده، فیلم «هامون» مهرجویییه. من این جلسه میخواهم یک مقدماتی در مورد کارهای مهرجویی بگویم و به چیزهایی آماده بکنم که انشاءالله جلسه بعد در مورد «هامون» صحبت بکنیم. سعی میکنم یک خورده علاوه بر صحبتهایی که در مورد مهرجویی میکنم، مقدمات بگویم که چرا بحث کردن از دیدگاه روانکاوانه در مورد فیلمهای مهرجویی یک خورده سخته.
راستش علت اینکه قبول کردم که در مورد «هامون» صحبت بکنم هم شاید این بود که حالا ادعا کردم که هرچه دوست دارید مثلاً بگید، من هرچه باشه صحبت میکنم. ولی «هامون» که گفتید، یک خورده پشیمون شدم ولی چون دیگر گفته بودم، فکر کردم اگر بگویم نمیشه، خب، زیر قولم زدم.
بنابراین فکر میکنم حالا به دلایلی که میگم، این تیپ فیلمها از یک جهاتی خیلی صحبت کردن در موردشون سخته. این رسم این است که در مورد یک فیلمی که میخواهند صحبت کنن، احتمالاً برنامههای تلویزیونی که در آن یک خورده در مورد مجموعه آثار، مثلاً فیلمساز و در مورد فضای کلی فیلمهاش اینها یک مقدماتی میگویند که آماده بشوید فیلم را ببینید.
تقریباً این جلسه شبیه همین جلسههایییه که مثلاً قبل از نمایش فیلم یک چیزهایی گفته میشود. منتها خب، متمایل به همین نقد روانکاوانه و اینها، یک مطالبی میگویم که خیلی شاید متعارف نباشد. بگذارید من قبل از اینکه شروع کنم به صحبت کردن، اعتراف کنم که من خیلی از کارهای مهرجویی خوشم میآید.
یعنی رسماً شاید در فیلمسازهای ایرانی، فیلمساز مورد علاقه منه. مثلاً حتی بیشتر از کارهای کیارستمی. سلیقهای هم هست دیگر. ادعای اینکه حالا مهرجویی خوبه، آن یکی بده و اینها خیلی شاید بامعنی نباشه، ولی واقعیت این است که به یک دلایلی، خلاصه، چیز، مهرجویی هنوز سلیقه بودن شاید بین خود من و مهرجویی یا شبیه بودن از نظر بعضی از روحیات وجود دارد که من کلاً از کارهاش خوشم میآید.
حالا نوسان داره، یعنی واقعاً اینطوری هم نیست که بگویم که همه کارهاش از نظر من خوب است. ولی خب، دورهی یک سری، حداقل در دورهی کاری خیلی خوب دارد که مثلاً تو هر کدام چهار، پنج تا فیلم که برام از نظرم جالب است.
همسلیقه بودن مثلاً یک بار یک اتفاقی افتاد که برای من خیلی خیلی جالب بود که همین احساس را این دست داد که جدای از اینکه واقعاً فیلمساز خوبیه، کارش حرفهایه، موضوعهای جالب برمیداره، خوب میسازه و هزار تا ویژگی خوب کلی داره، یک چیز خاصی هم هست، یعنی یک جور علایق مشترک و روحیات مشترک که احتمالاً بین من و مهرجویی هست که من از کارهاش بیشتر از خیلیهای دیگر خوشم میآید.
این اتفاقی که افتاد این بود که من دوران دانشجویی، دوران فوقلیسانس که بودم، یک جایی زندگی میکردم که مثلاً خیلی نزدیک به محل به خونهام، برخی مثلاً در خیابون، یک فروشگاهی بود که تقریباً میشود گفت خرت و پرتفروشی، مثلاً اسباببازی داشت، خیلی چیزها داشت.
من نمیدانم بگویم که چی، حداقل اینکه اسباببازی در آن خیلی چیز میشد. من یک مدتی که آن پیاده میرفتم و میاومدم، نظرم جلب شده بود به یک عروسکی که گذاشته بود در ویترین مغازهاش. اینقدر این عروسک به نظر من ایدهاش جالب بود که من یک جوری علاقهمند شدم که بخرم، مثلاً به یکی هدیه بدهم.
اصلاً ببین، کلاً من نباید عروسکها را اصلاً نگاه کنم یا به فکر خریدن عروسک باشم. یعنی عروسکه واقعاً عروسک جالبی بود. یک کانگورویی بود کوچولو که خیلی قشنگ ساخته بودن که بچه داشت در کیسهاش. من احساس میکردم که چقدر این ایده خوبی است. برای اینکه مثلاً دختربچهها که با عروسک بازی میکنن، معمولاً نقش مادر را بازی میکنند برای عروسک دیگر.
اینکه این عروسکه خودش بچه دارد و یک بچهای میتواند با آن عروسک بزرگه کمک بکند تو نگهداری عروسک کوچیکه، یعنی آن ایدهی حالت مادرانه داشتن اصلاً خود این عروسک هست. هم ایدهی قشنگی بود، هم فوقالعاده خوب اجرا شده بود. عروسکهای فوقالعاده قشنگی بودن با در عین سادگی. شاید دوست دوست ما از فیلم سارا اکران شد و این عروسک تو طاقچه اتاق سارا بود.
و من احساس کردم خب مثلاً مهرجویی هم این عروسک را دیده خوشش آمده به نظرش آمده که مثلاً ایده جالبیه برای عروسک و این را مثلاً به عنوان یک شیء جالب گرفته آنجا گذاشته. این همه اتفاقی بود که من احساس کردم که جدای از مثلاً یک جور شاید تشابههای فکری و اینها اصلاً همسلیقگی به یک معنایی خلاصه آنجا وجود دارد.
شاید هیچکس دیگر نظرش جلب به چنین عروسکی نشود. خب من میخواهم یک خورده در مورد مهرجویی، کلیات خوبیهای کارش و مجموعه آثاری که ساخته صحبت بکنم بعد هم در مورد اینکه چرا حرف زدن در مورد مهرجویی سخته هم یک نکتههایی را بگویم. فکر میکنم تا جای ممکن خیلی در مورد هامون صحبت نکنم بهتر است.
یعنی اگر ندیدید فیلمو اجازه بدهم که خودتان ببینید. حالا مگر یک چیزهای خیلی کلی یا نکاتی که ممکن است برای دیدن لازم باشه را بگویم. مثلاً چیزهای حاشیهای در مورد آن دورانی که ساخته شده بگویم یا عکسالعملهایی که بعداً به وجود آمده. احتمالاً شاید بدونید که فیلم هامون فیلم کلاً فیلم خیلی مهمی در تاریخ سینمای ایران بعد از انقلابه.
همانطوری که فیلم گاو فیلم فوقالعاده مهمی در تاریخ سینمای قبل انقلابه. واقعاً کاملاً این حرف درست است که گاو یک نقطه عطف به سینمای قبل از انقلابه و هامون هم به هر حال فیلمیه که دوران سینمای بعد انقلاب حالا نمیشود گفت نقطه عطف، ولی مثلاً یک جریانی ایجاد کرده باشه.
ولی فیلم مهمی است. قطعاً در خود مجموعه آثار مهرجویی نقطه عطفه. یعنی از هامون به بعد یک مقدار ویژگیهای خاصی در فیلمهای مهرجویی ظاهر شد.
ویژگیهای کلی سینمای مهرجویی
بگذارید من در مورد احساس کلی چیز ویژگیهای کلی که در مهرجویی میبینم صحبتهایی بکنم. احتمالاً اگر آشنایی داشته باشید با خود مهرجویی و کاراش این را تشخیص میدید که مهرجویی در کارگردانهای ایران یکی از کارگردانهای خیلی مثلاً باسواد و خودآگاهه.
اصلاً سینما نخونده، فلسفه خوانده. کلی فلسفه بلده. روانشناسی بلده. آدم خیلی با مطالعهایه. ادبیات را خیلی خوب میشناسه. سینما را خیلی خوب میشناسه. و اینها ویژگیهایی که باعث شده که همیشه پشت تمام ایدههاش و کاراش یک جور تفکر نسبتاً قوی وجود دارد.
نسبت به اوضاع اجتماعی ایران، نسبت به انسان به طور کلی، مکاتبی که مثلاً وجود دارند در مورد مسائل سیاسی اجتماعی بحث میکنند را معمولاً میشناسه. حداقل به نظر میرسد تو دوران جوانیش و قبل انقلاب گرایشهای خیلی مشخصی به مثلاً یک چیزهایی مثل مکتب فرانکفورت داشته و بعد از انقلاب یک کتاب از مارکوزه ترجمه کرده.
گرایشهای قبل انقلاب
این نشان میدهد به هر حال مثلاً کارهای مارکوزه، آدورنو اینها را فروم احتمالاً اینها را خیلی خوب میشناسه.
و این ویژگی خب ویژگی مهمی است. چون یک آدمی که به اندازه کافی سواد دارد و متفکره بالاخره تو فیلمهاش یک چیزهای خوبی برای دیدن هست. یعنی بعید به نظر میرسد یک چنین آدمی یک کار مثلاً کممایه و بیاهمیت بسازه. تقریباً این ویژگی را تو همه فیلمهای مهرجویی میشود دید.
شاید به غیر از یکی دو تا که خودش در دورانی حالا سعی کرده که از این مایههای فکری خودش به خود دور بشود. به هر حال از یک جاهایی فکر میکنم یکی از نقاط قوت کار مهرجویی.
چیزی که من شخصاً سلیقاً میبینم که خیلی تو کارهای مهرجویی دوست دارم این است که تا حدود زیادی کارها رئالیسم خوبی دارد که از یک جهاتی شاید در فیلمهای فارسی مشابهش را شما نتونید ببینید.
مثلاً من بارها به دوستانم گفتم که فیلم هامون را اصلاً هیچ اهمیتی بهش ندید، حداقل من میتوانم بگویم که هامون این ارزش را دارد که اگر ۵۰ سال دیگر یک نفر بخواهد بیاید و به این مطالعه بکند که در دهه ۶۰ مردم تو تهران چه جوری حرف میزدن شاید هیچ چیزی بهتر از هامون برای ارائه کردن نباشد.
شما نحوه حرف زدن در مثلاً فرض کنید حالا جامعه روشنفکریشون، همان جایی که هامون دارد میگذره را ببینید. از نظر نحوه ادای کلمات، جملات، احتمالاً خیلیهاتون این را دیدید که در سینما، تئاتر که اصولاً قرار نیست آدمها خیلی شبیه به اصطلاح واقعیت حرف بزنن ولی معمولاً اینجوری است که سینما قرار است آدمها طبیعی حرف بزنن.
من این را شاید بتوانم قاطعانه بگویم که در هیچ کدام از آثار سینمایی ایران به اندازه کارای مهرجویی آدمها طبیعی حرف نمیزنن. یعنی دیالوگاشون شبیه دیالوگهای واقعی که بین آدمها رد و بدل میشود نیست.
شاید مثلاً یک مورد غیرمهرجویی از دیالوگ خوب فیلم آن سوی آتش کیانوش عیاری باشه که آنجا هم دیالوگها خیلی روان و خوبن، هرچند بازیشون به نظر من فاصله دارد با کارای مهرجویی، مخصوصاً دیگر اوجش شاید فیلم هامون.
این فیلم پردیالوگ که به بهترین وجه ممکن این دیالوگها ادا میشن، دقیقاً همانطوری که آدمها بهطور طبیعی حرف میزنند. در واقع مهرجویی هم دیالوگنویس فوقالعاده خوبی است به معنای سینمایی و هم تو اجرا فوقالعاده وسواس به خرج میدهد و یک جوری در واقع با هنرپیشهها کار میکند که هنرپیشهها به یک جایی میرسند که دیالوگهاشون خیلی خوب و روان میگویند.
قطعاً حالا من هیچ چیز ندارم یعنی اینجوری نبوده که شاهد کارش باشم ولی به نظر میرسد حالا از چیزهایی که میگویند یک مقدار به هنرپیشهها آزادی عمل میدهد تو بازی و در بیان دیالوگ تا برسن به اونجایی که دیالوگ به اصطلاح بشینه در کلامشون. هر آدمی اولاً هر دیالوگی را مثلاً فرض کنید دیالوگهای فیلمهای آقای بیضایی را اصلاً نمیشود طبیعی گفت.
برای اینکه این حرفها حرفای طبیعی نیستند. یا دیالوگهای مثلاً فرض کنید بعضی از کارای کیمیایی اصولاً دیالوگهاییان که یک مقدار حالتهای تئاتری و نمایشیشون خیلی بالاست. من ندیدم بعضی از فیلمهای کیمیایی را از یک نفر شنیدم که در یکی از فیلمهای کیمیایی یک راننده کامیونی در مورد یونگ صحبت میکند.
شما چه جوری میخواهید یک هنرپیشهرو بهش بگویید نه، راننده کامیونو بازی کند و حالا در مورد یونگ صحبت بکند. خب، اینطوری اگر در حس و حال رانندگی، راننده کامیون بودنه، احتمالاً یک خورده برایش سخت میشود که یک ایدهای در مورد مثلاً یک تحلیل یونگی از رانندگی در کامیون در جادهها مثلاً ارائه بده.
این رئالیسم به هر حال فیلمهای مهرجویی از اینجا میآید که، حالا من یک خورده بیشتر این را توضیح میدهم که موضوعهای در واقع نوع سینمای مهرجویی اصولاً سینمای رئالیستیه. یعنی شما این آدمهایی که میبینید معمولاً سعی میشود در مقطع زمانی خاصی دارند زندگی میکنن، شبیه همان زندگی واقعی که تو آن مقطع جریان دارد در مورد این آدمها هم وجود دارد.
یعنی هم فیلمنامه جنبههای رئالیستی کاملاً قوی داره، دیالوگنویسیشم همینطور و نکته بسیار مهم این است که باز این را من شاید بتوانم بگویم خیلی قاطع میتوانم بگویم که تقریباً همه بازیگرای فیلمهای مهرجویی بهترین بازیهاشون را تو فیلمهای مهرجویی کردن.
رئالیسم و بازیگر
یعنی شما هر کسی را میخواهید فکر بکنید بگویید شاخصترین کارش اگر با مهرجویی کار کرده باشه به احتمال بسیار زیاد شاخصترین کارش یکی از کارهایی که با مهرجویی کرده. مثلاً خسرو شکیبایی که اصلاً بعد از فیلم هامون تبدیل شد به همین خسرو هامون. یعنی دیگر هر جا که مردم به دیننش یاد مثلاً بازیش در هامون میافتن اینقدر که این نقش قوی بود و فوقالعاده هم بازی شد.
یا مثلاً فرض کنید یکی فریماه فرجامی فکر کنم بهترین فیلمی که بازی کرده باز دو تا فیلم مهرجوییشه، سارا و پری. برای سارا جایزه برده، جایزه بینالمللی برده، پری هم فوقالعاده بازی کرده.
یا نمیدانم انتظامی که هیچی، انتظامی اصلاً با مهرجویی شروع کرده و واقعاً بازیش در فیلم گاو بازی فوقالعادهایه و بزرگترین جایزه بازیگری سینمای ایران قبل از این آقای که با مجیدی، که میآیند آواز گنجشکها چیه، قبل از این جایزه خرس جشنواره برلین، بزرگترین جایزه بازیگری ایران همین جایزهای بود که انتظامی از جشنواره شیکاگو برای گاو گرفت و ما اصولاً وضع بازی جوایز بازیگریمون خوب نیست یعنی بازیگرمون در سطح بینالمللی خیلی جایزه نبردن و واقعاً هم همینطوری هست یعنی
خیلی وضع بازیگری تو ایران درخشان نیست به اضافه اینکه به هر حال جوایز بازیگری بینالمللی هم خیلی حسابکتاب ندارد. یعنی تشخیص اینکه یک آدم ایرانی الان دارد مثل یک خیلی طبیعی نقش ایرانی را بازی میکند یا نه ممکن است توسط هندیها به راحتی تشخیص داده نشود همانطوری که ما ممکن است رفتار هندیها را مثلاً شما فیلمهای سامورایی دیگر حتماً دیدید آیا آن حرکتهای عجیب و غریب مثلاً توشیرو میفونه در فیلمهای سامورایی واقعاً ساموراییها اینجوری بودن؟
یک چنین حرکات عجیبی داشتن یا کلاً فیلمهای ژاپنی قدیمی که فضای مثلاً سامورایی دارد اصلاً طبیعی بازی نمیکنند اینکه حالا این خوب دارد بازی میکند یا بد دارد بازی میکند ما با چه داریم میسنجیم که این خوب است یا بده؟
یک خورده ابهام وجود دارد ولی من حالا خارجیها را بگذاریم کنار سینمای آقای مهرجویی و هنرپیشهها واقعاً هیچوقت وضعش خیلی خوب نبوده مثلاً آقای انتظامی چرا بزرگترین هنرپیشه تاریخ سینمای ایران حساب بشه؟ به هر حال شما یک ۶۰ ۷۰ درصد اشتراک بین نقشهای آقای انتظامی میبینید.
لحن صحبت خیلی تغییر نمیکنه، رفتارها ثابت میماند حالا با اینکه هنرپیشه خیلی گاو فقط چیز است دیگر گاو واقعاً فوقالعادهست بازیش. نقش هم جای بازی کردن البته باید داشته باشه، هر فیلمنامه و هر سلامش. سلام مخصوص. ایشان یک ایمیلی زد وسطهای هفته در مورد یک انیمیشنی که شاید بتوانم بگویم انیمیشن مورد علاقه منه به طور کلی.
یعنی دو سه تا انیمیشن بخواهم انتخاب کنم، اوه خیلی برای من خوشایند بود که یکی از شماها از این انیمیشن خوشش آمده. مرسی خیلی ممنون. من هم به ایشان خصوصی جواب دادم که اگر کیفیتش خوب است برای من حتماً بیار که من با کیفیت خیلی خوب ندیدم. یک انیمیشن روسی به اسم داستان داستانها که واقعاً کار فوقالعادهایه.
اگر بخواهم به یک نفری یک انیمیشن بدهم که بهش ثابت بکنم که با انیمیشن یک کاری میشود کرد که هیچجوری دیگر با هیچ ژانر هنری دیگر نمیشود کرد، فکر کنم این انیمیشن انتخاب خیلی خوبی است. یک نفر بیاید این را ببینه، آن احساسی که بهش دست میده، میشینه فکر میکند چه جوری دیگر ممکن است این کار را انجام بده آدم به غیر از اینکه انیمیشن بسازه.
اصلاً آن گرگو چه جوری میشود در یک ژانر دیگهای شخصیتشو به وجود آورد که مثلاً در گرگه خندان و مثلاً خیلی جالب. خب انیمیشن خیلی خوبی است. من راستش نمیدانم که در موردش بحث کرد یک جلسه یا نه ولی اگر نخواهیم بحث بکنیم من بعداً نمیدانم که آپلود بشود مردم ببینن.
حالا اگر واقعاً یک ایدهای به ذهنم رسید که در موردش صحبت بکنم، خیلی برای حرف زدن، به هر حال دیدید میدانید دیگر خیلی راحت نیست در موردش حرف زدن. خب بگذریم این را. میانپرده بود وسط بحثی هم در مورد آن چیز.
به هر حال سینمای مهرجویی یک حیره دائمی و ثابتی که هر موضوعی را مهرجویی در دارد و کار بکند به هر حال این جاذبهها در آن وجود دارد این است که معمولاً خیلی عالی اجرا میشوند از نظر بازیگری، نحوه بیان مثلاً فرض کن دیالوگها، شخصیتپردازیهای خوب رئالیستی دارد.
یکی از معدود کارهای مهرجویی دارد که یک مقدار از رئالیست فاصله گرفته و فکر میکنم دقیقاً همان کارهایی که از رئالیست یک خورده فاصله گرفته، کارهاییان که خیلی کارهای قویای از آب درنیومدن. مثلاً شاید مثل فیلم بمانی، من بعید میدانم مهرجویی از فیلم بمانی خودش راضی باشه. یک مقدار در آن یک تجربههای جدید سینمایی برای خودش سعی کرده انجام بده.
اینکه آیا یک نکته خیلی جالب این است که علیرغم این اجراهای خوب و دقیق مثلاً رئالیستی تو فیلمهای مهرجویی که شاید واقعاً میگویم کمتر صحنههایی تو فیلمهای دیگر ایرانی اینقدر به زندگی طبیعی ایرانی نزدیک باشه، در عین حال مهرجویی وسط همین صحنهها میتواند شاید بشود گفت این یک ویژگی واقعاً بینالمللی مهرجوییه که مثلاً این فیلم دارد ساخته میشه، همهچیز فوقالعاده طبیعی است ولی وسطش هم ممکن است یک چیز سورئالیستی هم باشه.
ولی یک جوری اجرا میشود یک حسی از به هر حال رئالیسم و سورئالیسم یک ویژگیای که اصلاً تو ذوق نمیزنه. مثلاً اگر فیلم هامون را دیده باشی، بینهایت از فیلمهای رئالیست بودن، فیلم چیزی است به اصطلاح، کاملاً رئالیستیه به هر حال.
خب در این فیلم، رویا هم هست، وسطش مثلاً یادش میآید که خواب میبیند. و مطلقاً فضای فیلم شکسته نمیشود که این رویا میپره وسط. تخیلاتی دارد شخصیت هامون که شما هم تخیلات را میبینید. یعنی فیلم کاملاً در حالی که در یک صحنهای نشسته، مثلاً فرض کنید رئیسش هم آنجا هست، دارد با تلفن صحبت میکنه، این همینجوری میرود تو خیالات.
این صحنه واقعی تبدیل میشود به یک صحنه خیالی و بعد هم یک دفعه از آن خیال در میآید و مجدداً صحنه طبیعی ادامه پیدا میکند یا حتی ببینید من به این یک صحنه خیلی مشخص که این ویژگی را بخواهم باهاش پیام بکنم در این فیلم، هامون آمده خانه دنبال زنش میگرده، زنش عصبانیه، بعد هم که پیدا میکند کتکش میزنه، خب؟
قرار است شما بفهمید که اینقدر عصبانیه که ممکن است الان زنش را بکشه مثلاً، خب؟ همینطور که دارد دنبالش میگرده و کلی اینجا نکتههای رئالیستی وجود داره، یک لحظه چشمش میافتد به کارد آشپزخونه، کارد را نگاه میکنه، یعنی یک تصویری از این کارد آشپزخونه داریم که از روی میز یک دفعه بلند میشود و یک چند سانتی میآید تو هوا و بعد دوباره میرود سر جاش.
تمهیدات غیررئالیستی در دل رئالیسم
به معنای اینکه مثلاً این الان به این فکر کرد که این را برداری یا بر ندارد. ببینید وسط یک فیلم کاملاً رئالیستی که قرار است همه دقیق بازی کنن، دقیق صحبت کنن، خیلی راحت نیست تشخیص دادن اینکه این صحنه الان تو ذوق تماشاگر میخورد یا نمیخوره.
ولی من فکر میکنم آدما، من نشنیدم از یک آدمی که فیلم هامون را دیده باشه و گفته باشه این صحنه مسخره بود. مثلاً چه جوری شد؟ این یعنی چی؟ اصلاً کار مثل کارتون، مثلاً یک دفعه آمد بالا و رفت. دقت میکنید؟ به هر حال چیزی که من میخواهم بگویم این است.
مهرجویی نسبت به رئال بودن صحنهها، سوررئال بودن حس خیلی خوبی دارد. تشخیص خیلی خوبی دارد. چه رئاله، چه سوررئاله و کجا میشود اینها را با همدیگر قاطی کرد، کجا نمیشود. خیلی آدمها سعی میکنند این کارها را بکنند و بد در میآید. و من این چیزها خیلی خوشم میآید.
من از این بازیهایی که مثلاً شما فیلم لیلا را شاید بیشتر از هامون احتمال میدهم دیده باشید، چون یک صد باری تلویزیون فکر کنم بیشتر از هامون پخش کرده. و خب فیلم متأخرتری هم هست. در لیلا، مثل همه فیلمهای مهرجویی اینجور چیزها وجود دارد.
خب باز فیلم کاملاً به نظر میرسد که صحنههای خیلی زیادی از این فیلم صحنههای کاملاً رئال، یعنی شما احساس نمیکنید یک فیلم غیرواقعی دارید میبینید. یک لیلای واقعی میبینیدش، شخصیتی که بسیار خوب ترسیم شده، شوهرش، پدرش، همه شخصیتها آدمهای خیلی رئال واقعی هستند، قشنگ حرف میزنند. چند نفرتون لیلا را دیدید؟ خیلی خوب است آن فیلم. چند تا چیز غیر رئالیستی الان یادتون میآید تو فیلم لیلا؟
یک جور فضای مثلاً رئال فیلم، رئال یعنی چی؟ یعنی من از اینجا شروع کنم یک داستانی، صحنهها با همدیگر کات بشن، داستان ادامه پیدا کند و برود جلو. چند تا چیزی یادتون میآید که این فضای رئالیستی شکسته بشه؟ نه، کاملاً رئالیستی، گردنبند را میندازه، میریزه زمین. نه، خیلی چیزهای بدتر از آن وجود دارد.
خب، من خوشحالم دیگر. فیلم را دیدید من الان بگم، وحشتناک شکسته میشود رئالیسم فیلم، ولی تو ذهن شما خیلی چیز برجستهای الان وجود ندارد. اصلاً. بابا تو این فیلم، لیلا برمیگردد را به ما داستان تعریف میکند. آن که دیگر جزو فیلم برمیگرده، ما این چیزها را میگوید به ما.
وسط اوایل فیلم که در خونهی رضا، شوهر لیلا هستیم، که همینجوری دارند با هم حرف میزنن، میگویند که قرار است رضا این را بخره، آن را بخره و اینها، خواهر رضا برمیگردد را به دوربین به ما، میگوید آخه نمیدونید رضا چقدر دوست دارد. یک چنین چیزی. باز دوباره یک خورده با همدیگر دارند حرف میزنن، نشستن، جمع خانوادگیه.
همینجوری که دارد مادره بلند میشود که همینجوری که دارد حرف میزند و اینها، میآید از روی دوربین که رد میشه، برمیگردد به ما میگوید که این نمیدونید چقدر دوست دارم بچه لیلا رو، پسر رضا را ببینم. خب، خیلی وحشتناکه. میتوانید یک جوری این صحنه را خراب نشد دیگه، یعنی این مثل تئاتره در واقع.
که وسط مثلاً صحنه ممکن است بازیگر شما اصلاً نمیتونی یک جوری این صحنه را خراب نشود دیگر یعنی مثل تئاتر در واقع که وسط مثلاً صحنه ممکن است بازیگرهای تئاتر یاد با تماشاگرها صحبت میکنند چون فضای تئاتر اصولاً قرار نیست خیلی رئالیستی باشه یعنی شما باور نمیکنید که این اتفاق دارد میافتد جلوتون را صحنه دارند بازی میکنند بنابراین تو تئاتر اصولاً این ارتباط دیالوگ بین مثلاً بازیگر و تماشاگر به دلیل نوع فضایی که تئاتر دارد خیلی نامعموله خب یا مثلاً دیزالوهایی که تو فیلم هست لیلا خسته است مثلاً فرض کن از در راهرو دارد میآید یا میرود صحنهها از اولی که لیلا شروع میکند تو راهرو رفتن تا آخرش را نمیبینید سه بار
خود خودش دیزالو میشود تا این برسد به آخر. خب این یک تمهید کارگردانی کاملاً غیررئالیستیه ولی فضای فیلم را نمیشکنه این یک جوری مهری یک حسی دارد که کجا میتواند و من احساسم این است که خیلی رئالیسم را دوست دارد و خیلی هم دوست دارد تا جایی ممکن است از این کارها بکند یعنی مدام این تجربهها را تو فیلمهاش دارد دیزالو رنگی مثلاً تو فیلم پری آدمها دارند با هم دیگر صحبت میکنند میگویم گفتم دیزالو ببخشید فید رنگی یعنی آدمها دارند با هم صحبت میکنند خب این خیلی نکته جالب است که کات نمیشود صحنه صحنه سیاه میشود دوباره برمیگردد یک صحنه دیگر شروع میشود مثلاً اگر یک دانه فیلم از Jim Jarmusch دیده باشید
Jim Jarmusch اصولاً با فید فصلهای سکانسهای فیلم را به همدیگر وصل میکند که بینهایت خوب این کار را انجام میدهد. یعنی واقعاً فوق اصلاً بدون این کاری که میکند فیلم Jim Jarmusch فیلم نمیشود یعنی بزرگ بهترین کاری که انجام میدهد همین فیدهای بین این سکانسهاست و مهری فید رنگی را در پری امتحان کرده و بعد تو سارا از سارا شروع کردی که دو جا پری خیلی زیاد یعنی آدمها دارند با هم حرف میزنند فید زرد میآید فید قرمز میآید فید آبی میآید یعنی تصویر آبی میشود دوباره برمیگردد دستور اینکه حالا فضای صحنه چجوریه محتوای حرفهایی که دارد زده میشود چیست یک چنین چیزهایی. خب اینها در واقع تمهیدات غیررئالیستیان در حالی
که ببینید من میخواهم بگویم این یک ویژگیه که اصولاً اجراش ساده نیست کمتر شما در کارهای فیلمسازهای تو دنیا میبینید که کارهای کاملاً رئالیستی انجام بده از نظر داستان بازی همه چیز این شکلی باشه در آن تمهیدات کارگردانی غیررئالیستی داشته باشه یا مثل تئاتر آدمها برگردن مثلاً در دوربین صحبت کنند شما نمونه تو دوربین صحبت کردن تو کارهای بیضایی هست ولی دقیقاً همانطوری که تو تئاتر اجرا میشود یعنی دقیقاً فضای رئالیستی شکسته میشود اینجوری نیست که بیضایی از دستش در برود بیضایی میخواهد فضا را بشکنه مثلاً تو فیلم مسافران قبل از اینکه ماشین راه بیفتد هما روستا برمیگردد به ما میگوید که ما هیچکدوممون زنده نمیمونیم. خب این مثل یک جور خبر
دادن از یک واقعهای که کاملاً به درونی که هرکی تو این میزند و نحوه اجرا نحوه بازی که بیضایی میخواهد میخواهد فضای رئالیستی را بشکنه قرار نیست فیلمش فیلم رئالیستی باشه فیلمهای مهری قرار است رئالیستی باشه ولی یک جور شیطنتهای سوررئالیستی هم در آن هست که فیلم را بامزه میکند از یک طرف یک جور تنوعی به فیلم میدهد اینها به نظر من ویژگیهای مهمی است من مخصوصاً میخواهم تأکید کنم یک خورده به دیالوگهای فیلمهاش دقت بکنید چقدر دیالوگها روانن چقدر خوب نوشته میشوند خوب ادا میشوند شاید اوجش همین فیلم هامون من شاید نصف دیالوگهای فیلم هامون را حفظم اگر ممکن است این فیلم را صد بار ببینم. ولی حفظ نشم ولی این دیالوگها یک جوری
تو خاطر آدم میماند یک جور جملهها یک کلمهای بگویم که باهاش میخواهم ادامه بدهم جملهها ریتم خوبی دارند کوتاه میشوند بلند میشوند برای اینها اگر جملههای طبیعی هستند آدمها دارند با هم حرف میزنند ولی این ویژگیها در آن وجود دارد و اما ریتم فکر میکنم تو ایران حداقل میتوانم بگویم هیچ فیلمسازی نیست که اینقدر ریتم حسابشده داشته باشه فیلمهاش بعد راحت نمیتوانم اصلاً اگر آشنایی نداشته باشید بهتان بگویم ریتم یعنی چه در فیلم.
ولی اگر دوست داشته باشید مثلاً در مورد ریتم در فیلمهای مهری یک فیلم بهتان معرفی بکنم شاید نقطه اوجش فیلم سارای مهریه ما چند نفر دیدن سارا را کمتر از لیلا باید دیده باشید سارا اصلاً به نظر من ویژگیهای مهمی دارد تو تمام مدت فیلم تند نگه میداره و برای خاطر اینکه میخواهد یک جایی این ریتم را بشکنه، جایی که سارا قهرمان فیلم اینجوری به بنبست میرسه، واقعاً این احساس ایجاد میشود که اصلاً زمان متوقف شده برایش و بگذار بهتان بگم، ببینید ریتم یعنی سرعت، سرعت چه در فیلم؟
سرعت وقایع یا چی؟ من میخواستم من میخواهم این را بگم، در سینما ریتم یعنی سرعت چی؟ سرعت کارگر دارد اطلاع و مخاطبش رقیب ندارد. مثلاً وقایع نیست. سرعت کار کردن ذهن تماشاگر شاید. یعنی اگر من واقعی اتفاق نیفتاده ولی یک تصویری به شما نشان میدهم که جزئیات زیادی داره، یک جورهایی شاید بتوانم بگویم همین تصویر ریتم را میتواند تند نگه دارد.
اگر من یک درخت بهتان نشان بدم، یک درخت در طبیعت یا یک ابر بهتان نشان بدم، ۱۰ دقیقه این را بهتان نشان بدهم و هیچ اتفاقی هم نیفتاده. خب یعنی فیلم را نگه داشتم دیگر. مثلاً یک عکس را هم بهتان نشان میدهم که جزئیاتی هم ندارد که شما بگردید یک چیزی در آن پیدا بکنید.
ریتم در سینما تقریباً میشود گفت مربوط به این میشود که آن تأثیری که روی تماشاگر داری میذاری چیست. مطمئناً وقایع خیلی تأثیرگذار. مثلاً شما الان در سینمای هالیوود فکر میکنم در یک ساعت و نیم فیلم هالیوودی که الان میبینید در مثلاً اوایل قرن، این ۳۰ کم به اندازه ۲۱ فیلم مثلاً دهه ۴۰ هالیوود در آن اتفاق میافتد.
معمولاً تو آن ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه اولش به اندازه یکی دو تا فیلم تازه کلی ببینید ممکن است این اتفاقی اصلاً در فیلم نیفته ولی اگر به شما من یک اتفاقی نشان بدهم که شما از روش بفهمید که یک اتفاقهایی وسط این صحنه با صحنه قبل افتاده، از ذهنتان دارد یک چیزهایی را بازسازی میکند و ریتم فیلم تنده.
شما کلی دارید انگار اتفاقات را حالا میبینید یا میفهمید که اتفاق افتاده. دیالوگ وقتی سریعه، وقتی صحنههای جزئیات زیادی دارند که نظر شما را جلب میکند و با کارگردانی کردن، با کات کردن استاد ریتم که اصلاً موضوع ریتم را شاید در سینما جدی کرد، یکی آیزنشتاینه که اصلاً تقریباً میشود گفت که همه کاری که میکرد آن ریتم یک فیلمی هست به اسم رزمناو پوتمکین ۱۹۲۵ یعنی ۸۴ سال قبل که پایه ثابت تمام رأیگیریهایی که در تاریخ سینما شاید تا حالا از آن وقت تا الان انجام شده که برترین فیلمهای تاریخ سینما چیه، بعید میدانم یک رأیگیری درستحسابی یک جای دنیا باشه که این جزو ۱۰ تای اول نباشد.
این فیلم صامت ۸۰ و خوردهای سال قبل و هنر ریتمه دیگر. هنر ریتمه به اضافه آن نوع در واقع هنر تدوینه و ایجاد ریتم با تدوین، نگه داشتن، تند کردن. تدوین خیلی خیلی مؤثره در ایجاد ریتم. حالا سارا یک فیلمیه از اول تا آخرش وقایع زیادی اتفاق نمیافته.
حالا ببینید باز مطلب تعداد وقایع مهم نیست، اهمیت واقعه مهم است. یعنی اگر یک جایی من تصویر را نگه دارم ولی احساستون این باشه که یک اتفاق مهمی دارد میافته، مثلاً دلتون تاپتاپ بزنه، من معنایش این نیست که ریتم کنده. شما یک جوری درگیرید و مثلاً انگار دارید یک چالشی برایتان به وجود آمده.
بنابراین صرفاً نه از نظر تصاویر و وقایع نیست، یک چیزی یک خورده ذهنیتره مفهوم ریتم در سینما. نکته فیلم سارا این است. فیلم سارا نه واقعاً ریتم تندی ندارد اگر داستانشو بخوانید. ولی مهرجویی به دلایلی تصمیم گرفته که ریتم فیلم را سریع کند. این است که شما وقتی این فیلم را میبینید، تدوین یک خورده عجیبی دارد. پر از به اصطلاح کلوزآپه.
میخواهد مثلاً فرض کنید لباس بپوشه. خب اگر من الان یک آدم بهتان نشان بدهم که میخواهد ببینید نیمه اول فیلم بیشترین چیزی که شما میبینید کارهای روزمرهای که سارا دارد تو خانه انجام میدهد. آشپزی میکنه، میرود خرید میکنه، میآید. فکر میکنم از نظر آموزشی برای اینکه ریتم تو سینما چیه، چه جوری میشود تند و کندش کرد، این را خوب است.
هرچه فکر کنید تو این فیلم تمهیداتی که شکل وجود داره، بسسارا میخواهد لباس بپوشه. لباس و اینها یک سری کلوزآپ میپوشه.
تدوین و کلوزآپ در سارا
یعنی شما مثلاً فرض کنید خب اولاً نمیتواند لباس عوض کند جلوی دوربین در ایران. خب بنابراین ممکن است شما بگویید که این تعویض لباس یا لباس پوشیدن به دلیل محدودیتهای خب مهرجویی از خدا خواسته هم محدودیتها را دارد رعایت میکند هم اینکه کل این صحنه لباس پوشیدن در هفت هشت تا نما دارد اجرا میشود.
یک دستی که از تو آستین درمیاد، یک کارش که مثلاً پایین میره، بالا میرود. بنابراین یک یک یک در واقع تصویر خیلی سادهای که اگر کلاً یک چیز یک تصویر عمومی ازش بگیرید هیچ اتفاقی اولاً دارد نمیافته و نظرتون جلب نمیشود.
در این سری تصاویر خرد میشود که شما کاملاً احساس میکنید که یک چند تا اینبار اتفاق افتاده. یعنی ریتم تند میشود. خرید میره، تو خیابون دارد میدوه. همان عجلهای که آن آدم دارد که از اینور خیابون بیاید آنور تو پیادهرو به دو ریتم ایجاد میکند. تو آشپزی دارد میکنه، شما تمام مدت دارید کلوزآپ میبینید. از یک چیزهایی که دارد خرد میشه، یک جایی ریخته میشود.
همینو اگر نمای دورتر بگیرید خب یک چیز خیلی خستهکنندهایه از یک در واقع زندگی واقعی سارا یک جورهایی خستهکنندهست. ولی شما این خستهکننده بودن را در نیمه اول فیلم حس نمیکنید. خیلی انگار اتفاقاً هیجانانگیزه. این دقیقاً نشان میدهد که محتوا تمهیداتی وجود دارد که شما میتوانید یک چیز خیلی کسلکننده را با ریتم سریع روایت کنید.
تا جایی که سارا انگار به واقعیت شکست زندگی زناشوییش پی میبره، بعد دیگر نمیدانم شاید ۱۰ دقیقه هیچ اتفاقی نمیافته و فقط شما میبینید که سارا یک جایی نشسته، تیکتیک ساعت هست و دقیقاً اثرگذاری این صحنه برای خاطر این است که تا آنجا هرجوری میشده ریتم تند بودنش حفظ شد. با واقعه یا بدون واقعه.
این ایده در واقع کارگردانی ساراست. مطلقاً من میتوانم بگویم در درترین فیلمهای مهرجویی هم ریتم فوقالعادهست. یعنی اصلاً این حس ریتمی که مهرجویی دارد و توجهی که دارد به صورت غریزی، باز تو سینمای ایران من کمتر میشناسم. یک آدمی که بتواند اینجوری با ریتم بازی کند. هرجا خواست سریعش کنه، هرجا خواست کندش بکند.
از مثلاً فرض کنید سارا میخواهد روی یک صندلی بشینه. چهار تا پنج تا نما گرفته شده که اینها به همدیگر دیزالو میشوند. بنابراین همونجا هم یک کیفیتی یک خورده غیرعادی به وجود میآید که یک نشستن ساده نیست. علاوه بر اینکه حس خستگی زیاد را مثلاً بهتان منتقل میکنه، آن تحرکی هم که در فیلم میخواهد ایجاد بشود را همچنان حفظ میکند.
به شدت مثلاً اینکه سارا تندتند حرف میزنه، سارا تندتند راه میره، سارا میدوه. همهش دارد میدوه دیگر برای اینکه موضوع فیلم اصلاً این است که یک زنی همه وجودش در اختیار خانوادهست و واقعاً دارد تو تمام زندگیش سالهاست که میدوه و انگار سرش را بلند نمیکند ببیند که بقیه دارند چه کار میکنند.
آنها هم دارند میدوهن برای من یا نه. فقط این یک جوری انگار مثل این ماشینی که کوک شده که باید سلاکاری بکنه، بچهشو ببره اینور، نمیدانم برای شوهرش غذا درست بکند. این فعالیت نمیدانم چقدر این حس را رسوندم. اگر ریتم را با کارهای کارگردانی تند نمیکرد، زندگی سارا واقعیتش خیلی ممکن است کسلکننده باشه نمایشش و اصلاً اینطوری نیست.
یعنی سارا به اندازه یک فیلم اکشن به نظر میآید که مثلاً در آن یک اتفاقایی دارد میافته، یک چیزهایی که اولاً این کارگردانی را بگذارید کنار، خط داستانی را بخوانید میبینید تقریباً هیچ اتفاقی برایش نمیافته. یک روزی دوستشو یه روزی دوست شما مثلاً خیلی قسمت هیجانانگیز زندگیش اینه که یه دوست قدیمیشو توی خیابون میبینه.
بقیه اتفاقاش آشپزیه، رفتوآمدهای معمولیه، نه، هم. این چیزایی که من دارم تعریف میکنم خارج از موضوع محتوا، سینمای مهرجویی ویژگیهایی داره که حالا همهشون یه جورایی برای من مهمن. مثلاً من فوقالعاده نسبت به ریتم در همهچیز از سینما گرفته تا موسیقی حساسیت دارم و طبعاً از ریتم فیلمهای مهرجویی خیلی لذت میبرم که اینقدر استادانه میتونه این کارو انجام بده.
خب، دیگه در مورد ویژگیهای کلی فیلمهای مهرجویی، نه، یه، بذار یه ویژگی بگم که اینم باز به نظر من ویژگی جالبیه. اونم اینه که مهرجویی تقریباً همیشه فیلمهایی که میسازه به هر حال خودش روشنفکرانهست و فکر میکنم یه مقدار عجیبه که فیلمهاش همیشه فروش خوبی هم داره.
مثلاً نباید فیلم هامون اینقدر میفروخت با توجه به اینکه محتوای یه خورده فلسفی و اینا داره. نباید فیلمهای مثلاً پری، سارا، اینا فیلمهای از نظر فروش قابلقبولی باشه. حالا لیلا یه خورده مثلاً ملودرام داره.
خیلی آدما به دلیل چیزای خانوادگیش ممکنه علاقهمند بشن بهش ولی مهرجویی فیلمهای خیلی زیادی داره با محتواهای کاملاً متفکرانه و روشنفکرانه ولی تقریباً ما فیلمی از مهرجویی نداریم که شکست خورده باشه توی اکران. شاید به مانی مثلاً شکست خورده باشه. دلیلش اینه که اولاً مهرجویی خیلی به فروش فکر میکنه
و موفقیتش تو اینه که علاوه بر اینکه داره مثلاً فکر میکنه که حرفهای خودشو بزنه، یه جورایی که خیلی موضوع خراب نشه، جذابیتهایی هم تو فیلمش ایجاد میکنه که آدما مثلاً فیلمو دارن میبینن، بدشون نیاد.
مثلاً من به عنوان مثال میگم، فکر میکنم یه تعداد از خانوما فیلم هامون رو شاید بیشتر از یه بار دیدن برای اینکه یه کلکسیونی از مد مانتو تو این فیلم هست.
جذابیت بصری و هامون
من نمیدونم چند تا خانم خوشسلیقه تو این فیلم مانتو پوشیدن و مانتوهای روزِ به اصطلاح مد روز یا مد سال آینده، بنابراین اینا جذابیت ایجاد میکنه دیگه.
در عین حال این موضوع که اینهمه لباس تو این فیلم مثلاً دیده میشه، کاملاً با فیلمو نه تنها خراب نمیکنه، جزو فیلمه. یعنی قراره ما اینو بدونیم که این خانم از یه خانواده ثروتمندیه و خیلی پرخرجه دیگه، زن پرخرجیایه.
یکی از مشکلات هامون اینه که با یه نفری ازدواج کرده که خیلی پرخرجه، در حالی که اون مثلاً از نظر مالی نه یه همچین زمینه خانوادگیای داره، نه شغلی داره که بتونه اینهمه خرج بکنه.
مثلاً زیر بار قرض و قرض و خودش هم یه دیالوگی هست که میگه که مثلاً میگه خستهش کردم از اینهمه قرض و این حرفا. خب اینو هر آدم دیگهای هم ممکنه این کارو انجام بده.
ایدهی خوبیه دیگه. به فیلمتون لطمه نزنید. در عین حال خب فکر کنید روی این حساب کنید که این کاری که دارید میکنید یه ۱۰ هزار نفر مثلاً فرض کنید به تماشاگراتون اضافه میشه. من نمیخوام بگم که این نقطه مثبتیه ولی فکر میکنم اصولاً اگه همه کارگردانهایی که میخوان فیلمهایی که مورد علاقهی خودشون هست بسازن و یه ایدههای اینشکلی داشته باشن، خیلی به نفع سینماست.
یعنی من علاوه بر اینکه دارم یه فیلم متفکرانه میسازم، حرفهای خصوصی و مثلاً احساساتمو دارم بیان میکنم، یه جورایی تمهیداتی هم براش باشم که جذابیتهای جانبی برای فیلم خودم ایجاد کنم.
به هر حال مهرجویی موضوعهایی که انتخاب میکنه، نحوهی پرداخت، مثلاً اینکه به هر حال از من مثلاً انتخاب نیکی کریمی در اوج شهرت به عنوان یه هنرپیشه تو فیلمهای سارا و پری، مطمئناً کمک کرد که فیلمها با اینکه موضوع اصلاً عامپسندی شاید نداشته باشن، فروش معقولی بکنن. حالا
سارا و پری
نه اینکه فیلمهای خیلی پرفروشی باشه.
اجارهنشینها
اجارهنشینها البته فیلمیه که خب چون کمدی بوده، در زمان خودش رکورد فروش سینمای ایرانو شکسته. مهرجویی بعدش دیگه فیلم اینجوری پرفروش نساخته ولی میگم همیشه حداقل خرج خودشو بتونه دربیاره و یه خورده هم دست مثلاً کسی که تهیهکنندهش هست بمونه، این موفقیت هم توی کارهای مهرجویی هست که به هر حال نکته جالبیه.
و اینا من فکر کنم به اندازه کافی در مورد کلیات فیلم مهرجویی گفتم. یکی یه نکته اصلی اون آگاهی و محتوای فکریشه که یه جورایی یه ویژگی خاص سینمای مهرجویی تو ایران حساب میشه. میشود. ما کمتر یک آدم در این حد با مطالعه و فلسفه خوانده و اینها تو ایران داریم که فیلم بسازه.
و از آن طرف این ویژگی های فرمی را هم دارد دیگر از نظر نحوه اجرا بازیگر خوب انتخاب کردن بازی های خوب گرفتن. فکر میکنم اینها کلیات جدای از مجموعه فیلم هاست که در مورد تک تک فیلم هاست که میتوانم در مورد مهرجویی بگویم.
حالا یک خورده هم من بعد بیشتر در مورد دوره های کاری مهرجویی فیلم هاش یک خورده با جزئیات بحث بکنم تا مثلاً یک جوری فضای ذهنی تون برای دیدن هامون آماده بشود. بعد هم یک خورده در مورد شاید حواشی هامون صحبت کنم و یک چند تا نکته در مورد اینکه چرا هی من میگویم که فیلم های مهرجویی سختن و در واقع سختن دیگر.
من از این لیست خیلی مختصر بگویم که کارهایی که کلاً مهرجویی انجام داده از کجا شروع میشد و یک جاهاییاش هم میگویم خیلی فیلمهای جدیدش هم شاید لازم نباشه، اما تا خودِ دور، همون، آن دورهای که هامون در آن قرار دارد را ما یک مختصر در موردشون صحبت کنیم.
این انگیزه من برای اینکه اینها را بگویم فقط این نیست که که ما هامون را ببینیم. من یک خورده برای مهرجویی تبلیغ هم میکنم، بد هم نمیآید مثلاً شما یک دوره فیلمهای مهرجویی را کلاً بشینید ببینید. به هر حال فیلمسازِ، نمیدونم، خوبی است دیگه، فیلمسازِ خوبی است.
یک فیلمی، اولین فیلمش یک فیلمی به اسم الماس ۳۳ که من خودم ندیدم و شما هم قرار نیست ببینید. اونطوری که خودش میگوید وقتی از آمریکا آمد ایران با دُک، نمیدونم، مثلاً مدرکِ فلسفه، خب، طبعاً، اینقدر راحت نبود که یک نفر در آن سینمای قبل از انقلاب سرمایهگذاری بکند که یک آدمی که فیلسوفه بیاید برایش فیلم بسازه.
مهرجویی ادعاش این است که الماس ۳۳ را ساخت برای اینکه نشان بده که از نظر حرفهای کارگردانی بلده. یک فیلمِ جیمز باندیه ظاهراً، یعنی اصولاً فیلمِ، فکر میکنم مهرجویی دوست داشته باشه اصولاً در رأس، چون در شروعِ فیلمهاش مینویسن الماس ۳۳.
یک فیلمِ کاملاً تجاری، ظاهراً، چون ندیدم نمیتوانم قطعی قضاوت بکنم، ولی میدانم که یک فیلمِ جیمز باندیه، مثلاً اکشنِ اینجوری است که تا جای ممکن مهرجویی فقط در آن فنِ کارگردانی به کار برده.
اگر اشتباه نکنم، فکر کنم پخشِ بینالمللی داشته، یعنی یک مقدار سرمایه هم انگار از بیرون آمده بود، بازیگرِ خارجی داشته و نهایتاً هم خیلی فیلمِ موفقی نبوده، ولی حداقل، آدمها را تو ایران تهیهکنندهها را قانع کرد که این آقای مهرجویی بلده فیلم بسازه.
بلده تدوین بکنه، بلده مثلاً بازی بگیره، کارِ کارگردانی بلده.
فیلم گاو در کارنامه مهرجویی
کارنامه واقعی سینمای مهرجویی که حتماً مهرجویی دوست دارد که از اینجا شروع بشه، فیلمِ گاوِ. که امیدوارم همهتون دیده باشید، اگر نه امیدوارم همهتون ببینید. تقریباً میشود گفت که هیچ اختلافِ نظری در این مورد نیست.
شما احتمالاً میدانید که فضای ایران به طورِ کلی و حالا مثلاً فعالیتهای هنری تو ایران اینجوری است که همه با هم دشمنن. مثلاً مهرجویی فکر میکنم دوست داشته باشه در بینِ چند تا بازیگر و کارگردانهای همدوره خودش داشته باشه. حالا اخلاقش هم ظاهراً یک جوریه که خیلی چیز نیست که آدمها برخلافِ مثلاً یک آدمی مثل کیمیایی.
فضای خوبی به هر حال هیچوقت اطرافش وجود نداشته، شاید حالا تعبیر بکنیم به اینکه حسادت در موردش وجود داشته یا خودش یک رفتارهایی میکرده که خیلیها ازش دور میشدن. من میخواهم بگویم در همین فضا که حالا خیلی هم شاید آدمها دوست نیستند با مهرجویی، هیچ تردیدی وجود ندارد. شما هر کتابِ تاریخِ سینمای ایران بردارید، اینکه نقطه عطفِ تاریخِ سینمای ایران فیلمِ گاوِ.
اولین فیلمی که تو ایران ساخته شد، تو تمامِ جشنوارههای بینالمللی رپت، جوایزِ بزرگ گرفت و موردِ تحسینِ، یعنی اصلاً فضای سینماییِ دنیا فهمیدن که تو ایران سینما وجود داره، فیلمِ ساخته، فیلمِ خوب ممکن است اینجا ساخته بشود و این کنجکاوی به وجود آمد که ببینن اصلاً تو سینمای ایران دیگر چه کارهایی دارد انجام میشود.
قبلش به اصطلاح فیلمِ فارسیه دیگر. فیلمِ سالِ ۱۳۴۸ اکران شده، همان ۴۷ ساخته شده، ۴۸ اکران شده، تقریباً همزمان با فیلمِ قیصر و این دو تا فیلم نقطه، نقطه عطفهای سینمای ایرانان. گاو به عنوانِ سینما، شروعِ سینمای هنری و قیصر هم به عنوانِ یک نقطه عطف تو همان فیلمِ فارسی.
یعنی به هر حال ما سینمای بعد از قیصر داریم دیگر. یعنی دیگر کلاهمخملیها، اصلاً واقعاً فیلمِ قیصر، فیلمِ قیصره که میشود در موردش نقدِ عوامکاوانه کرد. اصلاً تصورِ من ذرهای این نیست که مسعودِ کیمیایی فیلمِ قیصر را ساخت برای اینکه مثلاً یک ایدههای عمیقی داشته، میخواست اینها را بیان، یک فیلمِ بینهایت غریزیه.
ببینید، اتفاقی که در فیلمِ قیصر میافتد این است که قیصر که نقشاش را بهروزِ وثوقی بازی میکنه، داداشِ کوچیکه ناصرِ ملکمطیعیه که نقشِ فرمان را بازی میکند و در موضوعِ این فیلم این است که وقتی که قیصر نیست میزنند داداششو میکشن برادرای آقا منگل و حالا قیصر آمده و میخواهد انتقام داداششو خواهرشو بگیرد.
اینکه یک ناصر ملکمطیعی، مطیعی آن شخصیت اصلی سینمای فیلم فارسی کلاهمخملیهاست. داستانهای مثلاً سینما دیگر در یک ۱۰، ۲۰ سالی از دهه ۳۰ تا اوایل دهه ۳۰ تا اواخر دهه ۴۰ ما یک سینمای کلاهمخملی داریم که معروفه که با فیلم لات جوانمرد شروع میشود. لوطیها و لاتها در نقشهای مثبت و ناصر ملکمطیعی نماد این سینماست.
حتی فردین هم نمیشود گفت کلاهمخملی به آن معنایی که ایشان هست. اصلاً تیپ جاهل به اصطلاح تو سینمای ایران به معنای مثبتش اینکه تو فیلم قیصر این آدم کشته میشود و بهروز وثوقی میآید انتقامشو بگیره، این اصلاً اتفاقیه که تو سینمای ایران میافتد. یعنی شما وقتی قیصر را نمایش داده میشود واقعاً سینمای کلاهمخملیها انگار دیگر تمام میشود.
این فیلم چنان فروشی کرد در ایران، محبوبیتی پیدا کرد که یک نسل، یک پدیده جدیدی وارد سینمای ایران شد. دیگر دوران کلاهمخملیها مثلاً اینجوری انگار تمام شد و حالا شخصیتهای شبیه قیصر. اگر فیلمهای قبلی اینجوری بود که همیشه باید با عروسی و شادی تمام میشد، این فیلم بسیار تلخ تمام میشود و دیگر تقریباً همه فیلمهای بعد از قیصر قهرماناشون باید بمیرن.
یعنی اینکه نقطه عطفیه در سینمای تجاری ایران که حداقل میشود گفت چند لول سطح کار سینمای تجاری ایران را بالا برد فیلم قیصر. فیلم قیصر واقعاً علیرغم همان حالت فیلم فارسی بودنش اینقدر با احساس ساخته شده، یعنی اینقدر به نظر من کیمیایی با این شخصیت قیصر یک حالت عاطفیای چیزی داره، فیلم خوبی است.
یعنی نمیشود با آدم این فیلم را ببیند بگوید این فیلم بده. برای آن دوره سینمای ایران که خیلی خوب است. ولی اصلاً یک جور سلیقه سینمایی تو این فیلم وجود داره، تصویرهای قشنگ وجود دارد. من همیشه در مورد فیلم که دارم صحبت میکنم، احساس میکنم نادیده، یک جورهایی آدم به تناقض میرسد. شما در مورد سینمای ایران بروید میتوانید ناصرالدینشاه آکتور سینما را ببینید.
این از همه فیلمهای فارسی خلاصهاش یک تیکهای در آن هست که مونتاژ کرده اینها را کنار همدیگر و یک صحنه خیلی جالب است قیصر هم تو این فیلم گذاشته. به هر حال سال ۴۸ سال به اصطلاح مهم تاریخ سینمای ایرانه که گاه آن بخش جدی به اصطلاح فرهنگی سینمای ایران باهاش شروع میشود.
حالا تا زمان انقلاب ۱۰ سال ما سینمای درجه یک تو ایران داریم که کارهای خود مهرجویی هست، بعد از مهرجویی مثلاً فرض کنید یک آدمهایی مثل بیضایی، مثل شهید ثالث و کیارستمی، حالا کیارستمی یک خورده راحت نیست که در مورد کارهای قبل انقلابش بگوییم بینالمللی برای خاطر اینکه شناخته نشد در دنیا. ولی شهید ثالث مثلاً جوایز بزرگ برد.
به هر حال یک بخش جشنوارهای در سینمای ایران راه افتاد که واقعاً فیلمهای خوبی ساخته شد. یعنی همین الان هم شما اگر کارهای آن دوران را ببینید، من فکر نمیکنم گاه اصلاً فیلمی باشه که قدیمی بشود. اصلاً تاریخمصرفدار نیست. حالا یک خورده بگذار یک مقدار در مورد گاو بیشتر صحبت بکنم.
بعداً حالا همه فیلمها را نمیخواهم خیلی حرف بزنم در موردش، یعنی امکانش وجود ندارد. گاو داستانه، یک داستانی که در روستا میگذره و مثلاً داستان استحاله یک روستاییای که مثلاً تبدیل به گاو میشود. یک معنایی. واقعیت این است که فیلم نمیشود گفت فیلم فقط مهرجویی، یعنی همه چیز را نسبت بدهیم به مهرجویی.
برای خاطر اینکه داستانی که پشت این فیلمه از غلامحسین ساعدیه که شاید به اندازه مهرجویی بخواهیم بهش وزن بدهیم در خوب دراومدن این فیلم، غلامحسین ساعدی یک نویسنده روانکاو که مطب به مثلاً روانپزشکه که تو تهران سالها طبابت میکرد.
ساعدی و مایه روانکاوانه گاو
یک آدم یک روانپزشک به شدت روشنفکر آگاه که کار هنری هم میکرد. اینکه فیلم واقعاً یک مایه خوبی دارد برای ساختن فیلمسازی. ولی اگر شما بروید داستان خود داستان را بخوانید اگر فیلم را دیده باشید یک خورده تعجب میکنید.
فیلم خیلی تغییر کرده. ولی اینجوری نیست که غلامحسین ساعدی همراه مهرجویی نشستن آن داستان را تبدیل کردن به فیلمنامه. داستان بیش از اندازه سورئالیستی که بخواهد تو سینما نمایش داده بشود.
یعنی استحاله یک جدایی واقعاً دارد انجام میشود. طرف یک تغییرات فیزیکی هم دارد میکند که اینها را تو فیلم حذف کردن. تو فیلم چیزی که برجسته است آن در واقع وضعیت روانی خاصیه که آن آدم پیدا میکند و در واقع آن فرو میرود تو نقش گاو خودش. داستان این است که یک روستاییه که خیلی وابسته است به گاوش.
حالا این وابستگی هم جنبههای اقتصادی دارد هم جنبههای شخصیتی دارد. یعنی اصولاً یک گاو فقط تو این روستا هست. شخصیت این آدم انگار یک جوری با این گاو تحریک شده و اینکه واقعاً هم شما تو صحنههای اول فیلم میبینید یک جور عاشقانه گاو را دوست دارد و خیلی جالب است که این فیلم طوری ساخته شده، یک صحنههایی در آن هست که شما احساس میکنید که احساس متقابله.
گاو هم یک جوری به مشحسن علاقه دارد. واقعاً یک صحنهای تو این فیلم هست. من نمیدانم این را چگونه گرفتن. گاهی ممکن است خوششانسی باعث بشود یک صحنهای به وجود بیاید. شما معمولاً وقتی میخواهید مثلاً فرض کنید یک شخصیتی قرار است بمیره، شما آخرین باری که این را میبینید مثلاً ممکن است یک دیالوگ خیلی جالبی بگوید قبل از مرگ خودش یا یک جور خاصی مثلاً نگاه کند.
واقعاً وقتی که آخرین روزی که گاو زندهست و مشحسن به دلایل خاصی دارد میرود مثلاً یک روستای دیگهای کار کنه، وقتی مشحسن از در طویله دارد میرود بیرون یک جور عجیبی این گاو برمیگردد و مشحسن را نگاه میکند. یعنی اینکه مثلاً بهش گفتن که مثلاً نگاه آخره، مثلاً دیگر این جای جداییه.
خیلی این صحنه جالب اجرا شده که من نمیدانم چه کار کردن که گاو که میخواهد بره، نه، به دلیل گاو، دوستداشتنش یک حالیش نمیشود ولی این صحنه بینهایت جالب در آمده که یک جوری مثل اینکه گاو خیلی تمرین کرده که این صحنه را خوب بازی کنه، خیلی در نقش خودش جالب ظاهر میشود.
به هر حال این ارتباط عاطفی عجیبی که بین مشحسن و گاو هست که شما خیلی جالب است که مشحسن از نگرانی در مورد گاو خودش شب قبل از اینکه گاو بمیره اینقدر نگران گاوشه که به جای اینکه برود تو خانه پیش زنش بخوابه، میآید تو طویله پیش گاو میخوابه.
این تعمداً این احساس که اصلاً رابطه عاشقانه است، یعنی بیشتر از زنش این آدم گاو را دوست دارد که آن را ول میکند میآید پیشش.
به هر حال گاو وقتی که میمیره خب مشحسن از احساس اینکه حالا من دیگر نمیخواهم این را تعریف بکنم ولی یک جور حس شاید علاوه بر خلأ عاطفی همراه با احساس گناه بهش دست میدهد که کمکم دچار یک حالت جنونی میشود که حاضر نیست قبول بکند که گاوش مرده و نقش گاو را بازی میکند.
کمکم میشود گاو و فکر میکند که مشحسن الان مراقبشه و روستاییها هم هرچه سعی میکنند که این را از این حالت دربیارن نمیشود تا اینکه خیلی فیلم شگفتانگیزیه دیگر.
برای یک اصلاً اجرا کردن یک چنین موضوعی در زمینه روستایی خیلی کار سختیه که شما یک جوری باورتون بشود که این اتفاق دارد میافتد.
ولی اینقدر این مراحل این استحاله خوب به تدریج به احتمال زیاد فکر میکنم این قسمت واقعاً این روال جالب داستانی کار غلامحسین ساعدیه که اینقدر دیوونه شدن آدمها را دیده که موفق شده که به تدریج یک جوری پیش ببره که من فکر نمیکنم یک آدمی که فیلم گاو را میبیند احساس کند که یعنی چی؟
اگر تو روستاها یک چنین چیزهای عجیب و غریبی مثلاً آدمهای روستایی به نظر نمیآید دچار یک چنین مشکلاتی بشوند. بیش از اندازه درگیر مسائل واقعی زندگی هستند که بخوان یک چنین حالتی پیدا کنند.
ولی واقعاً باورپذیره. یعنی من ندیدم که اصلاً ایراد بگیرد که گاو مثلاً موضوعش غیرواقعیه. چون جداً چون خیلی به تدریج پیش میآید دیگر. شما هم کمکم میبینید که انگار حالش، همونطور که روستاییها کمکم متوجه میشوند که اوضاع خیلی بدتر از اونیه که فکر میکردن، هی میآیند حرف بزنن.
من البته چون این فیلم را خیلی دوست دارم اشکال نداره، یک صحنه خاصش را بهش اشاره بکنم. یک صحنهای هست که عزتالله انتظامی یا همان مشحسن بالای سقف خانه خودش نشسته و این روستاییها میآیند که بهش بگویند که مثلاً خبر بدن که ما گاو در رفته. میخواهم اینجاست که میخواهم واقعیت را بهش بگویم.
یا همینجا دارند تظاهر میکنند که گاو نمرده، مثلاً در رفته، یک سری رفته بیار ازش. من این را یادم نیست. به هر حال بهش میگویند که من دیالوگم نمیخواهم دقیق برایتان تعریف کنم. شما هنوز اینجا نفهمیدید که وضع مشحسن خیلی خرابه. آن دیگر قاطی کرده به تعبیری. یک جورهایی به نظر من خیلی غمگینه.
دیدید که وقتی که رفت تو طویله آمد بیرون گفت گاو من که در نمیره. یعنی نفهمیدید یعنی چه دیگر. حالا بهش گفتن گاو در رفته، رفت تو طویله، گفت گاوم در نمیره، گاوم همینجاست. حالا شاید آن لحظه فکر میکنی آدم فکر میکند شوک بهش دست داده برای یک چیزی.
صحنه مشحسن و گاو
این صحنهایه که به نظر من یک جوری دیگر آدم ناامید میشود از اینکه این انگار خیلی اوضاع خرابتر از آن که فکر میکردید. بهش میگویند که بهش میگویند چرا اینجا نشستی؟ نمیدانم مثلاً میگوید که من منتظرم که بله. تا اینجا هنوز مشحسن. میگوید گاوم در طویلهست. من اینجا منتظر آها من اینجا نشستم مواظب باشم که بلوریا نیان مثلاً این را اذیتش کنند.
بعد بهش میگویند که اگر نمیدانم گاو تو طویلهست چرا نمیری تو طویله؟ دقیقاً اینها خیلی حرفها سوالای منطقی میکنند. ولی آن دیگر کمکم شما متوجه میشوید جواب منطقی نمیدهد. یک اوجش اینجاست که بهش میگویند که یکی مثلاً به ذهنش میرسد که بله خب حالا اگر این گاو تشنهشه چی؟
جواب مشحسن این است که میگوید ماه را نگاه کنید ببینید چقدر قشنگه. ماه تازه دراومده اول غروبه. بعد یکیش دوباره تکرار میکند میگوید که اگر میگوید گاوت اگر تشنهشه آها چه کار میکنی؟ میگوید هر وقت ماه دربیاد گاو من هم تشنهش میشود. واقعاً این دیالوگی که یک جوری فضای اینکه دیگر یک جوری دارد از دست میرود.
دیگر ماه و گاو، میفهمی چه رابطهای دارن؟ تشنگی گاو، نمیدانم در بدن ماه. بعد این را کمکم میبینید که اصلاً نمیره تو طویله و شروع میکند یونجه خوردن و خیلی به تدریج تا کلاً دیگر فیلم میشود دیگر. بعد صحنههای بعدی اینجوری است که میروند حالا فکر میکند که مشحسن آن بالا نشسته، من گاوم.
یعنی جاش یک جوری میرود جای گاو را تو طویله پر میکند در حالی که مشحسن را سقف منتظرش هست. مثلاً اینکه یک جوری جبران دارد میکند که مشحسن خوب مراقبت نکرده از گاوش.
حالا دارد اینجوری وانمود میشود که دارد مراقبت میکند از گاو. به هر حال ساخت یک چنین فیلمی، جهانی سومی، آن چیزی که شوکه کرد شاید بعد از جشنوارههای دنیا رو، که این فیلم خیلی هویت، نمیدانم چگونه بگویم.
جایزهای که بهش دادن اینجوری نبود که این فیلم جهانی سومی خوب در مورد فقر و بدبختیه. این خیلی جدی در روانکاوانه است در واقع. در مورد مثلاً استحاله یک انسان در اثر علاقه شدید به یک چیزی، کاملاً آن مکانیسمهای مثلاً جبران فرویدی در آن هست.
خیلی فیلم پرملاتی از نظر محتوای مثلاً فلسفی و روانکاوانه است. و یکی از ویژگیهای این فیلم این است که همه هنرپیشههای بزرگ سینمای ایران تو آن نسل با این فیلم، این فیلم اولشون. انتظامی، نصیریان، نمیدانم محمود دولتآبادی تو این فیلم بازی کرده. یعنی شما لیست اسامی هنرپیشههای این فیلم را ببینید احتمالاً تعجب میکنید که چقدر آدمهای مهمی در آن هستند و پرویز فنیزاده.
اینها همه تو این فیلم اولشونن. یعنی اینها هنرپیشههای تئاتری بودن که حاضر نبودن بیان تو سینمای ایران با آن فضا بازی کنند و مهرجویی اینها را قانع کرد تو این فیلم مثلاً فیلم خوبی است بیاید بازی کنید و یک جوری اعتماد کردن به مهرجویی اومدن داخل سینمای ایران.
خب من حالا دیگر زیاد از این گاو صحبت نمیکنم. فقط میخواهم این چهار تا فیلم معروف مهرجویی قبل از سینمای ایران که همین گاو، آقای هالو، پستچی و دایره مینا یک چیز مشترک، این یک دورهای کار مهرجوییه که همه فیلمهاشم فیلمهای خوبی بودن. پستچی هم جوایز بینالمللی خوبی گرفته.
دایره مینا اگر نگرفته برای اینکه شاید یک جوری بهتر از بقیه فیلمها بوده که برای خارجیها اهمیتش شاید خیلی ملموس نبود. نمیدانم چگونه بهتان بگویم. دایره مینا آن فیلمی نبود که شاید دوست داشتن بعد از گاو ببینن. یک فیلم بهشدت رئالیستی مثلاً اجتماعی ولی به نظر من شاید از سه تای دیگر بهتر باشه از یک جاهایی.
باز سعید کنگرانی فکر کنم اولین فیلمش همینجاست یا حالا من نمیدانم سینما ایشان را نمیدانم در تلویزیون شاید قبلاً بازی کرده. به هر حال این چهار تا فیلم در آن فضای عجیب و غریب سیاسی قبل از انقلاب ساخته شدن که فضایی که در آن شریعتی وجود داره، فضایی که در آن جلال آلاحمد وجود داره، یک جوریه دیگر.
۱۰ ۱۵ سال آخر دوران قبل از انقلاب، یک فضای خاص روشنفکری همراه با سنتگرایی حاکم بوده که یک خط جدیدی به وجود آمد در تفکر ایرانی، مثلاً روشنفکری ایرانی که مثلاً فرض کنید اگر ریشههاشو بخواهید پیدا بکنید، مطمئناً یکیش فردیده. یک مجموعه فردیده، فیلسوف بدون کتاب ایرانیه که شاگردای خیلی زیادی تربیت کرد که از در کلاسهای فردید بالاخره یک کتابی مثل غربزدگی جلال آلاحمد بیرون آمد.
غربزدگی: فردید و آلاحمد
مهمترین شاید کتاب سیاسی اجتماعی قبل از انقلاب باشه از نظر تأثیری که گذاشته. یک جریان دیگهای مثل داریوش شایگان، اینها اطراف سیدحسین نصر، اطراف هانی کربن وجود دارد. علامه طباطبایی هست، حتی مطهری هم یک جورهایی ممکن است با اینها مربوط باشه. اینها احیاگر سنت مثلاً فلسفه ایرانی هستند.
جلال آلاحمد اینها یک جور دیگر یک نگاه احترامآمیزی به سنت دارند. شریعتی هم که آنور دارد سعی میکند ایدههای انقلابی مثلاً مارکسیستی اینها را یک جوری ربط بده به سنت اسلامی. یک فضایی از روشنفکری غیر غربزده تو اواخر عمر حکومت شاه به وجود آمد که واقعاً در انقلاب به عنوان زمینهساز انقلاب این جریان مؤثره.
شریعتی که به وضوح مؤثر بود در راه افتادن یک عده زیادی، جنبشهای در واقع دانشجویی، دانشگاهها بیشتر دانشجوها تحت تأثیر شریعتی قرار گرفتن و خیلیهای دیگر در فضای روشنفکری ایران تحت تأثیر جلال آلاحمد، تحت تأثیر حسین نصر و داریوش شایگان، اینها واقعاً آدم کتاب آسیا در برابر غرب، مثلاً شایگان کتاب خیلی مهمی بوده.
قشنگ یک خورده سنگینه ولی بالاخره یک تو یک لولی آدمها را خیلی تحت تأثیر قرار داده. ببینید معمولاً این اشتباه وجود دارد که یک کتابی چاپ میشود بعد آدمها نگاه میکنند میبینند خب این تیراژش ۲ هزار تا بیشتر نبوده، بنابراین خیلی کتاب مؤثری نبوده. این اصلاً نمیشود اینجوری حساب کرد.
شما ممکن است بگویید ۵ هزار نفر کتاب آسیا در برابر غرب داریوش شایگان را بیشتر نخوندن.
تأثیر کتابهای کمتیراژ
ولی اینکه این کتاب را آن ۵ هزار نفری که نوشتن، خوندن، بر اساسش یک کار تأثیراتی در آن ایجاد شد، یک آثاری تولید کردن که بعداً آن آثار ممکن است ۱۰۰ هزار نفر خوانده باشن، شما نمیتوانید بگویید که نه. کما اینکه یکی از مهمترین شخصیتهای این جریان قطعاً فردیده و سیداحمد فردید که یک دانه کتاب هم ننوشته.
فقط حرف زده. ولی جلال آلاحمد، داریوش آشوری، داوری، دیگر نمیدانم اینها چند تا آدم هستند که کتابهای زیادی نوشتن و همهشان در واقع مطلقاً تحت تأثیر افکار فردیدن. یک ترتیبی مثلاً از هایدگر و ابنعربی و چیزهایی که به نظر با همدیگر خیلی شاید هماهنگی نداشته باشه ارائه میکرد.
حالا غربیها فردید هم از آن آدماییه که تا دلتون بخواهد دشمن داره، دوست خیلی کم دارد و دشمن تا دلتون بخواهد دشمنهای خونی. و معمولاً هم خب متهم به اینکه نه هایدگر را فهمیده، نه ابنعربی را فهمیده و اینها را یک ملغمهای ازشان به دست داده. من شخصاً آنقدر مطالعه ندارم که بخواهم دفاع کنم یا حمله بکنم.
ولی فکر میکنم بیانصافیه که بگویند که همینجوری مثل کلاژه. یعنی مثلاً یک خورده هایدگر با یک مثل این آشپزی، هایدگر به مقدار کافی، نمیدانم ابنعربی به مقدار لازم. اینجوری نیست. واقعاً حالا تحت تأثیر هایدگر بوده، تحت تأثیر عرفان مثلاً سنت اسلامی هم بوده و اینها تو ذهنش به هر حال با همدیگر یک جورهایی قاطی شده بود، نه اینکه کلاژ نبود.
حالا اینکه هایدگر را خوب فهمیده، بد فهمیده، اینها ابنعربی، خلاصه فردید را ول کنید که ریشهاش چیست. یک چیزهایی یک خورده افکار عجیب و غریب ضد غربی به معنای خیلی کلیتر از این که شاید الان شما وقتی من میگویم ضد غرب بفهمید. غربی که از یونان شروع میشود و در فلسفه اسلامی ادامه پیدا میکند.
زد، زد، ملاصدرا حتی. همه اینها غربزدهان. وقتی جلال آلاحمد وقتی میگوید غربزده، یعنی مثلاً یک آدمی که الان هست و تحت تأثیر غرب به معنای فعلیشه. فردید وقتی میگوید غربزده یعنی اصلاً مثلاً ملاصدرا هم غربزدهست. حافظ نمیدونم، ولی ملاصدرا مثلاً میشود گفت مثالیه در واقع از آدمهایی که تحت تأثیر یونانان.
از یونان یک جور انحرافاتی به وجود میآید که همچنان ادامه دارد. اوجش الان تو این غربیه که میبینید، مدرنیسم و حالا پستمدرنیسم هم که خیلی فردید ربط ندارد ولی خودت یک چنین فضایی هست، بفهمید. هایدگر هم بیشتر به یونان قبل از چیز علاقه دارد. نه، اینها باور کن با ارسطو هم مثلاً فکر میکنم همونجور میخوانند.
ولی هایدگر یک جور حرف از دوران اولیهی بشر قبل از یونان میزند به عنوان یک چیز خوب. فردید هم همینجوره، تا یک حدودی. اصلاً آن چیزی که مردم را اذیت میکند این است که فردید به آن دوران میگوید دوران امت واحده. اصطلاحات همه قرآنی و عربیان، ولی بالاخره تفکر یک تفکر جدیدیه و خیلی هم اصطلاح درست میکرد.
همین غربزدگی را فردید درست کرده. الان دیگر جزو لغتنامهی فارسی دربیاد، ممکن است غربزدگی به عنوان یک واژه آنجا ثبت بشود. دیروز، امروز، پسفردا و اینها همهاش به یک معنیهای خاص، یک عالمه واژگان دارد. برای همین هم راحت نیست شما کارای فردید را تحلیل کنید. مگر اینکه سخنرانیهاشو که تعداد زیادی مثلاً نوار ضبط شدهست را بروید بشینید از یک جایی از اول گوش بدهید.
دوست هم نداشت که چاپ کند. حالا یا اگر دوست داشت هم نمیکرد این کار را. یعنی شما در مورد فردید بخواهید مطالعه بکنید، یک من میدانم که یک کتابی عباس معارف نوشته، مرحوم عباس معارف که یکی از نزدیکترین شاگردانش بوده، که معمولاً من شنیدم تعریف میکنند که خیلی خوب نوشته.
به عنوان یک مروری بر آرای فردید. ولی یک کتابی که آقای مددپور درآورده که عین پیادهشدهی سخنرانیهای فردیده، که یک اسم عجیب و غریبی متناسب با افکار فردید گذاشته، اسمش هست طرح اسمشم یادم نیست. طرح، نمیدانم چیچی و سطوح آخرالزمانی. اسم خیلی میخورد به اینکه شما چه شکلی میتوانید بگویید مربوط به فردید میشود.
تو حوزهی آخرالزمانی و همین چیزهایی از فارسی قدیم در آن هست. حالا به هر حال برای آشنایی بد نیست مثلاً یک سخنرانی فردید تو این کتاب مددپور را که عیناً پیادهسازی شده را بخوانید ببینید آن حالت عجیب و غریبی که سخنرانی دارد از نظر پراکندگی چه جوریه. مثلاً بحثش در مورد بازرگان هم یک چیزی میگوید.
و چون عادت داشت به همه فحش میداد، به همه بد میگفت، خب تو ایران اگر شما به همه خوب بگویید هم همه از شما بد میگویند. وقتی یک نفر به همه فحش میدهد خب همه هم بهش فحش میدهند. این آخر عمری که با سروش درگیر شده بود، سروش همین الانم میگوید این احمدینژاد هم مثلاً مربوط به فردید میشود.
مصباح نمیدانم بابا، مصباح دیگر چه ربطی به یعنی اصلاً الان سروش یکبار بدش نمیآید که بگوید که همهی مشکلات ایران مربوط به فردیده. بعد فردید شهرت دارد به اینکه بهش بگن، بودن، شهرت دارد به طرفداری حتی از هیتلر. آدم یک خرده به هر حال یک چیزهای عجیب و غریبی در آن هست.
ولی در مجموع به نظر من متفکر بزرگیه. حداقل به دلیل تأثیر فوقالعاده عمیقی که در شاگرداش گذاشته و شاگرداش هم منتقل کردن به جامعه. یک نمونهاش فقط غربزدگی جلال آلاحمده که ممکن است غربزدگیاش اونی نیست که فردید میگفت. ولی آن چیزی است که از آن کلاسها دراومده دیگر.
هم اصطلاحش، هم به هر حال بگذارید اینجوری بهتان بگم، غربزدگی جلال آلاحمد پیادهسازیشدهی مفهوم غربزدگی فردیده که معاصر شده. آن تاریخ و اینها را بگذارید رو، بعد خیلی سیاسی اجتماعی شده. در حالی که غربزدگی فردید حتی نمیشود گفت فرهنگیئه. چیزی برای فرهنگدیدن، یک چیزی جهانشناسانه است. یعنی اصلاً یک پدیدهی فلسفی مربوط به عالمه.
ببینید، من سوالش این است. من این را دوست ندارم در مورد فردی حرف بزنم ولی اشکال ندارد.
نه، ببینید، یک چیزی که میشود در مورد فردی گفت، این است که این آدمها یا در واقع، اگر از ارزشهای یک چیزی دفاع بشه، خب خیلی معنی دارد. حالا شما، من دوست نداشتم پشت سر فردی حرف بزنم، میشینم پشت سر هایدگر یک چیزی میگویم. نه، هایدگر هم یک خرده اغراق میکنند در مورد طرفدارش و تفسیرش و اینها.
من فکر میکنم خیلی چیز نیست. خیلی، خیلی نکته مهمی نیست. هایدگر آنقدر آدم بزرگی هست که این چیزها، یونگ هم تا یک خوردهای حالا شاید یک کارهایی کرد. میدانید مثل چه میمونه؟ مثل اینکه، نمیدانم چگونه بگویم. مثلاً تو ایران میشود کسی را متهم کرد که جزو از دهه ۶۰ با جمهوری اسلامی مثلاً همکاری کرده؟
خب، دهه ۶۰، خب بودید، میدیدید که اوضاع چهجوریه دیگر. یعنی یک جورایی، یعنی واقعاً آن حالت کاریزماتیکی که آقای خمینی داشت، همه آدمها یک جوری مات و مبهوت شده بودند و علاقه داشتند، همکاری میکردند. نمیدانم. به نظر من که این خیلی چیزه، یعنی نشناختن فضای آن موقعست که بگویید آقا آن موقع مسئولیت داشت یا نه.
آخه بعضیها مثلاً تو این ماجرای اخیر از این حرفها زدند دیگر. مثلاً دیگر از این حرفها دیگر. ۶۰ و چندش را کار کردن. کلاً خیلی اینها دور از واقعیته که بخواهد یک چنین چیزهایی. یعنی آدمهای دهه ۶۰ بودند، بپرسید ببینید که این کارها جرم حساب میشود یا نمیشود. فکر کنید به یک نفر بگویند آقا تو بهخاطر اینکه بسیجی بودی، رفتی جنگ.
اصلاً تا حرف ندارم. خب، بیچاره آدمهایی که بسیجی بودند، رفتند جنگ. مظلومترین آدمهای دنیا بودند واقعاً. نمیدونم، آدمهای خیلی خوبی بودند. میدونید، اصلاً چه ربطی داره؟ این زمان، شما باید میبودید، مثلاً در اوایلی که هیتلر به قدرت رسید، آنجا زندگی میکردید، بعد میفهمیدید که آیا مثلاً قبول کردن یک مسئولیت تو دانشگاهی، همکاری با هیتلر حساب میشه، نمیشود.
قبول کردن را من تو تلویزیونهای که میگم، آقا، میگویم آقا، یا اصلاً از طرفهای تایید کردن از اینها چیز کردن. چون یادتونه تو همان بحث یونگ من گفتم یونگ، میگفت، حرفش اینه، میگوید من میدیدم که برای یک مشکلی در آلمان دارد پیش میآد، ولی امیدوار بودم به آینده.
یعنی شما، شما الان نگاه میکنید، میگویید هیچوقت این کار را نکنید. مسائل سیاسی نه، اصلاً. الان نگاه میکنید، معلوم نیست که چه جوری جانبهدر میبرند. یعنی معلوم نبود هیتلر کارش را کجا میکشه که. آلمان را دوست داشت. آلمان خرد شده بود، داشت آلمان را زنده میکرد. خب شاید به جای خوبی میرسید.
یعنی شما همیشه اینطوری، مثلاً بعضیها، یک بار یک نفر آمده بود به من میگفت این تودهایها عجب آدمهای فلانی بودند، اینها در زمان مصدق عجب خیانتی کردند. مثلاً نیروی نظامی داشتند، جلوی کودتا را نگرفتند. خب، الان شما میدانید که کودتا شد و ۲۵ سال سیاه و مثلاً پلیسی در ایران شاه حکومت کرد. خب، چرا اینجوری فکر میکنید؟
تودهایها چه میدونستند چه میشه؟ تودهایها شاید روی این حساب کردند که خودشان را بکشند کنار، مصدقی که خیلی پشتیبانی مردمی دارد و مخالف حزب توده است، توسط شاه نابود بشود. شاه که پشتیبانی چیز نداره، مادی ندارد.
بعدش ما مثلاً قرار جای کاری میکنیم، خودمان میرسیم و از نظر خودشان هم همه چیز خوب میشود و خوشبخت میشوند مردم. الان که ما میدانیم این اتفاق نیفتاده، میگوییم عجب خیانتی کردند.
اینکه آن لحظه چه معلوم بود، چه معلوم نبود. یعنی من احساسم این نیست که هر کسی از هیتلر پشتیبانی کرده، یک انگ بهش بچسبونیم بگوییم که تا هیتلر بوده، افکارش، ممکن است خیلی هم آدم معتدلی بوده، یک اخیراً با یک نفر صحبت میکردم، دقیقاً از این حرفهای عجیب و غریب اینشکلی میزد که فلانی، هر کی تو این حکومت، نمیدانم از آنجا اول بوده، فلان.
و کسانی که مثلاً از فلان تاریخ، فلان سال، وقتی خودشان را کنار نکشیدند، من بهش گفتم تو فکر نمیکنی که یک مقدار اتفاقهای سیاسی بدی که در این دوران افتاد، دقیقاً برای این بود که یک آدمهایی بودند و خودشان را کنار کشیدند.
و اگر میموندند، یعنی ایدهشون این بود که وقتی یک اتفاقهایی دارد میافته، بهجای اینکه خودشان را کنار بکشند، اتفاقاً برعکس، شاید اگر این آدمها خودشان را کنار نمیکشیدند، میموندند تو حاکمیت، بعضیها اینجوری بودند. مثلاً از آن روزی که تو کردستان یک خودخونریزی شد، یک عده برای اینکه مثلاً دستشون به خون کسی آلوده نشه، اصلاً اومدند بیرون. ملیگرا، نمیدانم. داشتن یک حجمی از حاکمیت رفتن.
خب این هم خیلی ایده جالبیه که شما تا دیدید که یک اتفاق بدی افتاد، همه آدمهایی که فکر میکنند حالا آدمهای خوبیام خودشونو بکشن کنار. خب چه میشه؟ چه اتفاق خوبی میافتد که حاکمیت مثلاً از وجود این آدمها محروم بشه؟ حالا ممکن است یک آدمی تا دو سه سال سعی کرده بمونه، دیده نه، مثلاً نمیشه، خودش را کشیده کنار.
خیلی قضاوت کردن در مورد یک جریانهای سیاسی که الان نتیجهاش معلومه، خب یک کار اشتباهیه. باید سعی کنید بروید آنجا روزنامههای آن روزا را بخوانید. ببینید فضا چهجوریه واقعاً. خب امیدواری هست یا نه، مثلاً. من فکر میکنم کل دهه ۶۰ اینجوری است. یعنی نه دیگر بگذارید من این بحثو خب من جواب نمیدم، بپرسید.
نه، میخواستم بگویم که خب حالا این را من میخواهم بگویم که این چهار تا فیلم قبل انقلاب مهرجویی، فضای آن موقعست این. یعنی یک تنهایی سیاسی باید در آن باشه، خلاصه یک جورهایی این باید مثلاً یک طعم سیاسی اجتماعی داشته باشه، روشنفکرانه باشه.
یک چیزی آن دوران بود که شما مثلاً این فیلمها را نگاه کنید میبینید که شاید الان برایتان خیلی و یک موضوع مورد علاقه مهرجویی تقابل سنت و مدرنیسم که از اولین فیلمهاش شما این را میبینید.
تقابل سنت و مدرنیسم
تو آقای هالو هست، تو پستچی هست. اینکه سنتی وجود داره، یک هماهنگیهایی وجود دارد تو جامعه، یک جور چرا انقلاب شد تو ایران؟ الان از این جامعهشناسا بپرسید تحلیلشون چیه؟
خب یک مدرنیزاسیون با سرعت زیادی تو ایران انجام گرفت که کلاً فضای سنتی ایرانو شکست، طبقات سنتی ایران احساس ناامنی کردن و کنار کشیدن و کمکم این تبدیل شد به پناه بردن.
شما تمام جریانهای فرهنگی ایرانم میبینید همین حرف زدین، جلال آلاحمد، شریعتی، همه فضای دهه بعد از همین ماجراهای مثلاً انقلاب، نمیدانم سفید و این حرفها به بعد که به شدت این حالت هجوم مدرنیسم داخل ایران چه از نظر اقتصادی، چه از نظر فرهنگی وجود داره، روز به روز میبینید که بیشتر آدمها خودشونو کنار میکشن، پناه میبرن به ارزشهای سنتی. من تو همه این فیلمها این هست. تو دایره مینا فوقالعادهست.
و به نظر من بارها این را من گفتم اینور و آنور که یک یک اثر هنری اگر من بخواهم بگویم که شما پیشبینی هنرمند قرار است که یک جور پیشگو باشه دیگر. مثلاً پیغمبر باشه. خبر از یک آیندهای هم بتواند بده. یک یک فیلم من میشناسم که شما طلیعه انقلابو میتونی در آن ببینی.
احتمال اینکه کار به جایی دارد میرسد که مردم شورش بکنن، من واقعاً فکر میکنم تو آن دایره مینا صحنه آخرش یک جور انگار خطر اینکه کار به اینجا برسد در آن احساس میشود. اینکه دیگر آن پسر مثلاً قهرمان فیلم که همه به همهچیز پشت پا زده، غرق شده تو این فساد جامعه از آن دقیقاً این چیز مهرجوییواره دیگر.
یک پدر و پسری که از روستا میان تو این شهر و پدری میمیره و پسره، پدره دارد میمیره، پسره تو آن بیمارستان و اطرافش غرق میشود تو این روابط فاسد اقتصادی و حالا هرچه که فکر کنید. جامعه فاسد شهری، پزشکا را نشان میدهد که چه کار دارند میکنند تو این بیمارستان، خون میروند از اینجا میخرن، میآرن، نمیدانم غذای بیمارستانو میبرن تو شهر میفروشن.
هرچه فکر کنید دیگر این جامعه یک ایرانی فاسد به سبک خودمان. همه دارند از اینور و آنور میدزدن. یک چیزی که به هر حال آن موقع هم به هر حال جالب است که ببینید که چه تصویری از فضای تهران تو این فیلم هست.
آخرین صحنه فیلم این است که پدره وقتی میمیره، پسره چنان در این کارا غرق شده که اصلاً وقت ندارد بیاید سر مثلاً تشییع جنازه باباش. یک یک آدم دیر میآید. و هیچ احساسی هم به نظر میآید ندارد دیگر. یک جور یک حس پوچی که آن موقع باز این پوچ بودن مثلاً زندگی اینها موزه کارهای آلبر کامو اینها تو ایران هم خیلی خوانده میشد.
آخرین صحنه فیلم این است که علی نصیریان شروع میکند بدون مقدمه و بدون هیچگونه حرفی، کتک زدن این پسر. یک حالت یک یک حالت جنون و عصیانی میرسد از اینکه میبیند که اینقدر عوض شده و مثلاً غرق شده تو این فضای اینجوری.
دقیقاً نصیریان آدمی که اینجا جنبههای سنتی داره، مذهبی دارد و یک چیزهایی را سعی میکند رعایت بکنه، یک جورهایی آدم خوبی است. اینها مجموعه کارهای قبل انقلابشه که من خیلی نمیخواهم وارد جزئیات بشوم. ولی دقیقاً شما در آن این فضای بازگشت به سنت یا حداقل نمایش دادن تقابل سنت، مدرنیسم و چیزی که تو فضای ایران هست را میبینید.
حالا نکتهای که میخواهم روش تأکید بکنم این است. مهرجویی به دلیل این حالت علاقهای که به رئالیسم دارد چه بخواهد چه نخواد معمولاً تو فیلمهاش فضای دوران آن سالی که دارد در آن ساخته میشود انعکاس پیدا میکند. و مهرجویی آدمیه که میخواهد. اینجوری نیست که خیلی هم از دستش در برود.
باز من به عنوان نمونه اولین فیلم حالا طبق این لیست من فکر میکنم این لیست لیستش درست است. اولین فیلم بعد از انقلاب مهرجویی که طبق این چیزی که اینجا نوشته حداقل سال ۸۰ یعنی ۵۸ ساخته شده ۵۹ ۵۹ که فکر میکنم ساخته شد و نمایش داده نشد، یک فیلم بسیار بسیار جالبیه به اسم مدرسهای که میرفتیم یا عنوان اولیهاش بوده حیاط پشتی مدرسه عدل و آفاق.
من باز در مورد این فیلم بارها این را تو جمعهای مثلاً با دوستای خودم گفتم که شاید دو سه تا فیلم وجود داشته باشه که شما فضای عجیب یکی دو سال بعد انقلاب را در آن ببینید. و یکیش این فیلمه. که در مدرسه ساخته شده. مثلاً دانشآموزا هستند.
شما دقیقاً آن حالت عجیب انقلاب را در آن میبینید دیگر. سیاسی شدن همهچیز. نمیدانم من واقعاً شاید نتونم یعنی شما شمایی که آن سالها را ندیدید برایتان توصیف بکنم که چقدر فضای عجیبی. بهترین فیلم مطمئناً یک فیلمیه که کیارستمی ساخته.
من تا حالا من که دیدم خیلی کیف کردم از اینکه چقدر خوب انعکاس، نه اسمش یادم نیست الان. اگر کسی میداند کارهای کیارستمی رو، فیلمیه که در مدرسه میگذره، طبق معمول کیارستمی مصاحبه دارد. در مورد تعلیم و تربیت و آموزش و پرورش و اینهاست. خیلی خوب آن فضای عجیب مثلاً سال ۵۸ را مشخص.
آن سالی که آن آزادی، آزادی که هیچکی بهش عادت نداره، بگذارید من از خاطرات خودم تعریف بکنم که یک خورده شاید عجیب بودن فضا را بتوانم بهتان منتقل بکنم و آن میبینید که تو این فیلمها یک جورهایی این فضا هست.
ما تو مدرسه شورایی دانشآموزی تشکیل دادیم که از هر کلاسی فکر میکنم دو نفر کاندید نماینده، یعنی کاندید در کلاس رأیگیری، به طور کاملاً دموکراتیک و دو نفر نماینده میرفت مثلاً فرض کن حتی بچههای سال اولی بروند در شورای مدرسه.
شورای دانشآموزی و فضای پس از انقلاب
و هر مدرسه دبیرستان. حرف این بود که مدیر را ما باید تعیین بکنیم. مدیر مدرسه را دانشآموزا باید، شورای دانشآموزی باید مدیر تعیین بکند. قبول نداریم. این مدیر را قبول نداریم.
آن باید برود. نه، ای کاش یک فیلمبرداری، آن ۱۰ سال آن شورای دانشآموزی بچههای مثلاً ۱۴، ۱۵ ساله، ۱۶، ۱۸ ساله چه دارند میگویند به همدیگه؟ یکی مجاهده، یکی چریک فداییه. از یک جاهایی خط میگیرند و میان مثلاً فرض کن سخنرانی میکنند. من هیچوقت یادم نمیره یک روزی که شورای دانشآموزی به دلیل کارشکنیهایی که مدیر مدرسه دارد در انجام امور میکنه، دانشآموزا را دعوت کردن در آمفیتئاتر و یک میتینگ برگزار کردن.
خیلی بامزهست. سخنرانیهاشو من یادمه. مثلاً یکی از رؤسا موقع یک چیزی بود، یک بچههای چریک چریک فدایی را شعله دانشآموزیشو بهشان میگفتند پیشساخت. مثلاً این که رئیس آن مثلاً گروه پیشگام مدرسه رفت سخنرانی کرد، کف میزدن بچهها بر علیه مدیر، ناز نظام بوده، نه؟
خب، این که هیچچیزی از بالای سر قبول نداریم دیگر. مردم همهچیز را باید تعیین کنند. این دانشآموز میخواهد این مدیر تعیین کند. این فضا تو آن فیلم کیارستمی تو همین مدرسه، مدرسهای که میرفتیم، یک جوری این احساس آزادی مطلق و میل به مثلاً یک جای یک جوری چیزی فکر میکنم الان خیلی یادم نیست.
قبل انقلاب که اینها دارند انقلاب میکنن، آن فیلم کیارستمی مثلاً سال فضای سال ۵۸. اینها واقعاً مدارک جالبیه. چون راحت نمیتونی با کتاب خواندن بفهمی تو کشور چه دارد میگذره. یعنی مقدار از همپاشیدگیای که به وجود اومده، یک دفعه یک دولت انگار غیب شده واقعاً. واقعاً فیلمهای انقلاب ایران دقیقاً مثل یک حالت مثل یک فرشتهای اومده، یک شب خوابیدی، صبح پاشدی، دولت دیگر نیست.
نیروی انتظامی نیست، پلیس نمیدانم همه از بین رفتن. نه اینکه از بین رفتن، ولی پلیس جرئت نمیکند الان. پلیسی که تا دیروز داشت فضا را سرکوب میکرد، جرئت نمیکند به یک آدم بگوید که تو ماشینت از اینور ببر یا نبر. میبینی؟ ممکن است مثلاً بگیرناش، ببرناش یک چیزهای تعدیل بدن. یک سری کمیتههای مردمی مسلح تشکیل شده.
انتظامات شهر مثلاً دست آدمهایی که فقط دستشون یک چیزی بستن تحت عنوان انتظامات، ماشینها را ترافیک را کنترل میکنند. مردم کشور را گرفتن، ندارند اداره میکنند. دانشجوها در تهران رفتن هتلها را اشغال کردن، میگویند خب ما خوابگاه نداریم. و یک اطلاعیهای دانشجوها دادن، هتلهای خوب را هم گرفتن، نه اینکه فکر کنید رفتن هتلهای پایین شهر.
یک اطلاعیهای دادن که کارکنان هتل نگران نباشن، ما حقوقشون را فردا میدهیم. ولی اینجوری نیست که کی میخواهد این دانشجوها را بیرون کنه؟ دولت مگه جرئت دارد بیاید به دانشجوها بگوید آقا بروید تو سر کار و زندگیتون؟ میگویند ما مردم از جنوب شهر پاشدن اومدن خانههای الان خب دولت هم چیز میکرد، دولت هم چون نمیتونست خیلی مقابله بکنه، تا حدودی همراهی میکرد.
که مثلاً حقشونه. اینکه کسی حق ندارد خانه خالی داشته باشه. خانه خالی ببینیم میگیریم میدهیم به مردم. این فضای عجیب و غریب سال ۵۸ که فکر میکنم خیلی کم در موردش و کار و هنری انجام شده و حیف واقعاً.
در دنیا فکر میکنم این روزهای مثلاً بعد از پیروزی انقلاب تو ۵۷ و مثلاً سال ۵۸ و اینها سابقه ندارد. این مردمی که ۲۵ سال یک روزنامه درستحسابی، یک نشریه درستحسابی، سانسور نشده ندیدن، حالا هرچه دلشون میخواد، خب به برای باقی کلمه کنترلی وجود ندارد تو روزنامهها. کاریکاتوریستهای شهید بهشتی را بکشن، چیکارش فضای مثلاً که دیگر یک سری چیزهای طنز داشتن.
علیه بنیصدر و یزدی و چه میدانم قطبزاده و اسم بذارن براشون، کاریکاتور بکشن. به این سه نفر میگفتند مثلث بیر. بنیصدر و یزدی و قطبزاده. اصلاً موضوع کاریکاتور که اینها وابسته به آمریکا و در حکومت نفوذ کردن. اینقدر این حرفها را زدن که بازرگان آمریکاییه.
شما الان نشستید اینجا و احتمالاً اگر تاریخ خوانده باشید، فکر میکنید که ماجرای تسخیر سفارت آمریکا در ایران مربوطه واقعاً به اینکه شاه رفت تو آمریکا و اینها برای خاطر اینکه زهر چشم بگیرد یا مثلاً شاه را تحویل بگیرن، گرفتن.
تسخیر سفارت و فضای سیاسی
اصلاً اینجوری نیست. واقعیتشون این است که دانشجوها، دانشجوهای مسلمان، آنقدر تحت فشار بودن که دولت موقتی که تشکیل شده بعد انقلاب آمریکاییه، جمهوری اسلامی دارد خورده میشود توسط امپریالیسم آمریکا و فلان و اینا، فضای دانشگاه اینجوری بود که آن دانشجوهای مذهبیای که میخواستن بگویند ما آمریکایی نیستیم، دولت آمریکایی نیست، یک حرکت دیوانهوار انجام دادن که دیگر هیچ گروه چریکیای و مثلاً حکومتی تو دنیا نکرده بود که رفتن سفارت آمریکا را گرفتن، از این تهمت آمریکایی بودن خلاص بشوند.
فضا اینجوری و خب استقبال هم شد دیگر. مردم هم فضای اینجوری بود که استقبال کردن. الان یک عده میگویند که مثلاً چه اشتباه بزرگی بود که جمهوری اسلامی را تایید کرد، اگر آن موقع بودید میفهمیدید که تایید نکردنش خیلی کار سادهای نبود.
یعنی چنان مردم خوششون آمد از آن حرکت عجیب و غریبی که دانشجوها کردن که فکر میکنم مثلاً در حکومت هم این احساس به وجود آمد که خب دیگر حالا اینقدر شور و ایجاد ایجاد تو ذوق مردم نزنیم. به نظر میومد که مردم دارند بعد از انقلاب به شدت چند دستگی بینشون ایجاد میشود. نیروهای مختلف انقلابی همه جا جنگ مثلاً داخلی دارد شروع میشود تو کردستان اینها.
اینکه یک چیزی به وجود آمد که مردم روش متحد شدن، حتی گروه های چپ، همه حمایت کردن، به نظر میومد خوب است دیگر. دوباره برگشتیم به آن حالت وحدت کاملی که بعد از پیروزی انقلاب وجود داشت و تنها گروه هایی که اینجا کنار گذاشته شدن، گروه های ملی گرا بودن که متهم بودن به آمریکایی بودن.
لیبرال ها، نهضت آزادی، مجاهد، چیز جبهه ملی و اینها که موافق این کار نبودن، رفتن کنار ولی بین چپ ها و مثلاً نیروهای انقلابی مذهبی اتحاد کاملی در این زمینه وجود داشت. این کار درست است. این فیلم مهرجویی هم باز دقیقاً همین حالت را دارد که به شدت فضای آن دوران خودش را دارد و این ویژگی فیلم های مهرجویی.
یعنی شما واقعاً میگویم سال ۶۷ اگر یک فیلمی میسازه، این ۶۷ تهرانه. حرف زدنشون، روابطشون، خیابون اینها. معمولاً هم فیلم ها اینجوری است که هم فضای داخلی میبینید، خیابون میبینید، همه چیز در واقع فیلم مهرجویی هست دیگر. تهران سال ۶۷، تهران سال ۷۰ و خورده ای. خیلی چیز.
حالا من نمیخواهم بگویم همه فیلم ها واقعاً شاید سارای مهرجویی مثلاً تأکیدش روی زمین های اجتماعی سیاسی خیلی کمه. فیلم داخل خانواده دارد بیشتر. ولی به هر حال خیلی خیلی ویژگی ها در کارهای مهرجویی میآید که شاید تو کارهای آدم های دیگر به این خوبی در واقع مشخص نیست.
این بعد از اینکه این فیلم توقیف شد، فیلم مدرسه ای که میرفتیم، فضای فرهنگی ایران را به طوری شد که اصلاً سینما، اینکه باید سینما داشته باشیم، نداشته باشیم، چه جوری فیلم بسازیم، نسازیم، از سال ۵۹ ۶۰ شد اینها کم کم فضا بسته شد از نظر فرهنگی. مهرجویی هم رفت یک مدت فرانسه بود.
اونجایی فیلمی در مورد آرتور رمبو ساخت. فیلم بدی نیست، ولی خب خیلی هم فیلم خوبی نیست. خیلی هم نباید انتظار داشت آدم که مهرجویی در مورد آرتور رمبو بتواند فیلم خوب. آرتور رمبو حتماً شما باید خودتان و اجدادتون فرانسوی باشند احتمالاً تا بتوانید خیلی خوب در مورد آرتور رمبو فیلم بسازید.
و با این حال فکر میکنم بدشون نیامده حتی فرانسوی ها از این فیلم مهرجویی. به زبان فارسی هم هست دیگر. آنجا ساختن فیلم را تو فرانسه ساختن. تا مثلاً از مدرسه ای که میرفتیم تا اجاره نشین ها ۶ سال وقت هست تو کارنامه مهرجویی که بعد اجاره نشین ها را ساخت که دیگر شروع دوره جدید کاراشه.
فیلم کمدی که رکورد فروش شکسته است. باز شما این فیلم را ببینید، فکر میکنم خیلی احساس مهرجویی بعد از اینکه برگشت ایران خوب انعکاس پیدا کرده. فضای جامعه چه جوری بود. هرج و مرجی دیگر. یعنی اصلاً هیچ چیزی سر جای خودش نیست. یک خواننده اپرایی که چون دیگر نمیتواند اپرا بخونه، تو خانه اپرا میخونه.
چون خیلی به علاقه به طبیعت داره، آن پشت بوم خانه برای خودش باغچه درست کرده. این نمای این ساختمان خیلی جالب است که هر وقت از بیرون دیده میشود روش درخته. این حالت آشفتگی که در این فیلم اجاره نشین ها هست که همه کمدی این فیلمه. هیچی معلوم نیست دیگر. یک اصطلاحی تو زبان فارسی هست میگویند از فکس ها بهش نمیشناخت.
یک یک جامعه ای که هیچی معلوم نیست دیگر خلاصه. آن آدمی که اپرا را باید آنجا بخونه، اینجا دارد میخونه. یک نفر نمیدانم همه باز طبق معمول یک سری تقلب های عجیب و غریبی که با آن قوه های مسکن دارند میکنن، نمیدانم سر این کلاه بذارن. یک خانه بی صاحبی که همینجوری افتاده.
چشمک هایی که داخلش از چیپ های مختلفی که در آن زندگی میکنند. یک چیزی از حداکثر آشفتگی که ممکن است شما بتوانید نشان بدهید در یک آپارتمان هایی دارد میگذره، تو این فیلم ها فکر کنم خب احساس مهرجویی از وضع جامعه ماست در آن سال ها.
که خیلی احساس مستند و خوبی است. واقعاً یعنی نه از آن موقع به الان، تا الان فکر نمیکنم اوضاع بهترم شده باشه. ما کلاً یک نظام سیاسی اجتماعی خیلی آشفته داریم دیگر. این که عجیبیه. نمیدانم من که.
یک جوک معروفی درست کرده بودن موقعی که آقای خمینی نامه نوشت برای گورباچف، بعد شواردنادزه آمد از آن خارج دوره گورباچف که رئیس گرگان شد بعد از استقرار گرگان آمد ایران جواب نامه گورباچف را داد چند بار شوهر نزد اومدیم ولی جوکی درست کرده بودن میگفتند که شوهر نزد مسلمان شده بعد از و میگفتند که چرا مسلمان شده میگفت که از خودش پرسیدن که چرا مسلمان شدی گفت والا من رفتم تو این کشور دیدم هیچکی سر جای خودش نیست هیچکی کار بلد نیست هیچکی نمیدونه دارد چه کار میکند. اصلا معلوم نیست که اینجا چه خبره ولی کشور دارد میگرده به هر حال دارند زندگی میکنند من فهمیدم که خدایی هست که به
هر حال دارد این کارها را انجام میدهد یعنی کلا از اینکه این کشور از هم نمیپاشه و هم دارند مردم زندگی میکنند خیلی وجود خدا آورده بود که لابد اینجا به هر حال یک ماهش میلیون ایران ماورای طبیعی دارند کشور را میگردونن به هر حال فکر کنم از آن زمان اجاره نشین ها که مهرجویی این فیلم را ساختن حالت دید و پیکر بودن از نظر قانونی قانونی وجود ندارد واقعا اینکه کشوری بدون قانون عملا دارد اداره میشود.
اجاره و مالکیت در جامعه
یعنی هر لحظه ای هر کسی قانون را میشکنه و شما اگر کسی به حقوق مثلا شما تجاوز بکند جایی هم ندارید به آن صورت بروید بگویید که به حقوق تون تجاوز شده مثلا پرونده
بروید تو اگر جرات دارید بروید تو قوه قضاییه پرونده تشکیل بدهید حداقل ۱۰ سال طول میکشه آخر هم به جایی نمیرسه ساده ترین پرونده ها یک نفر آمده میگوید که شما را سند دارید اشغال کرده به این راحتی ها نمیتوانید بروید از طریق عادی غیر عادی اش میشود غیر عادی اش میتوانید ملکی که مال خودتان نیست را پس بگیرید چه برسد ملکی که مال خودتان باشه سند داشته باشه یک جوریه دیگر به هر حال این وضع کشور ما اجاره نشین ها به هر حال این به طور کمیک یک جوری برخورد طنز دارد با فضای کلی که تو جامعه هست در قالب روابط عجیب و غریبی که داخل یک آپارتمان مثلا دارد.
میگذره و من میخواهم برسم حداقل در مورد هامون یک چیزی بگویم اینها را نمیتوانید با دیدن فیلم هامون به دست بیاورید اجاره نشین ها خیلی مورد توجه قرار گرفت ولی مهرجویی اش دیگر مهرجویی نبود یعنی انعکاسش در محافل سینمایی و هنری و روشن فکری ایران این بود که مهرجویی یا عوض شده یا بیشتر مثلا شاید فضای این بود که مهرجویی از روی احتیاط دیگر من نمیدانم ترسیده باشه که یک چیزهایی واقعا سیاسی اجتماعی بگوید مثل فیلم های قبل انقلابش دارد چیز میکند دیگر یک جورهایی کمدی میسازه که یک چیزهایی گفته باشه خیلی هم کسی برنخوره و این به شدت این فضا اطراف مهرجویی تشدید شد از اینکه چرا مثلا در اثر
احتیاط. حالا هرچه هست مهرجویی که ما میشناختیم از بین رفته فیلم خیلی عجیبی ساخت مهرجویی به اسم شیرک فیلم کودکان نوجوانانی که فکر میکنم هیچ جور خاصیتی نداشت مگر از اینکه خب خوش ساخت بود و خب بازی کردن و این حرفها یعنی همه تکنیک ها را اگر مهرجویی دارد یک چیزی به اسم شیرک میسازه که داستانش هم فکر میکنم ترجمه چیزی شده بود منتشر شده بود چیزی میخواهد بگوید ولی به نظر میآید که هیچی نمیخواد بگوید داستان کودکان نوجوانان ساخت و من این را دقیقا یادمه که یک چیزهایی آن موقع خواندم مثلا این مسئله اجاره نشین ها ۶۵ شیرک ۶۶ خبر. رسید که خب هامون یک فیلمی به اسم هامون دارد ساخته
میشود که این دفعه از اخبار به نظر میومد که اولا اورجیناله از آن داستانی نمیسازه مهرجویی خیلی علاقه داشته و دارد که اقتباس های سینمایی میسازه یعنی خیلی از فیلم هاش اینجوری است که اورجینال نیست داستان یک فیلم یک داستان وجود دارد برایش مثلا لیلا سارا دیگر شیرک چه میدانم بله مهمان مامان قبل انقلاب آقای هالو علی نصیریان نمایش نامه بوده نوشته گاو و دایره مینا را با نویسنده ساعدی نوشته.
خب چه یک داستان چکه که خیلی هم معروفه نمایش نامه چک بوده که اقتباس کرده کلا بیشتر اینجوری کار کرده یعنی همیشه پای خودش را یک جای محکم گذاشته یعنی یک کار سارا نمایش نامه معروف ایبسن خانه عروسکه و اقتباس ایرانیاش کرده دیگر اینجوری.
بعد خب واقعاً سارا فوقالعادهست. فکر میکنم میشود سارا را در دانشکده اصلاً سینمایی نشان داد که به دانشجوها اقتباس یاد بگیرند. چقدر این خوب ایرانی شده. اصلاً باورتون نمیشود که این مربوط به فرهنگ اسکاندیناوی باشه. خیلی این کارها را خوب انجام میداد. و خب همه شنیدن که هامون فیلم جدیه. دیگر نه کمدیه، نه کودکان و نوجوانانه.
نه این را دقیقاً یادمه یک نقدی یک نفر در فیلم در مجله فیلم نوشت که ما صبر میکنیم تا هامون صبر میکنیم. واسه اینکه دیگر تا الان این دو تا فیلم حالا اگر چیزی به اصطلاح چه میگن؟ قطع امید نکردیم و خیلی حرف بدی به مهرجویی نزدیم، این فرصت تا هامونه. واقعاً این محتوای این است.
دیگر این آخرین فرصت مهرجویی. اگر هامونش خوب در نیومد دیگر میفهمیم که مهرجویی تمام شد. و یک دفعه هامون خیلی خوب در آمد. یعنی هامون شروع یک دوره جدید کاره مهرجوییه که دیگر آن مهرجویی قبل انقلاب نیست. و فکر میکنم کمکم همه قانع شدن که این مهرجویی از آن مهرجویی قبل انقلاب بهتر است.
مهرجویی قبل انقلاب خودش زیادی سیاسی اجتماعی و مثلاً شعاریه. هرچند حالا خیلی نمیشود گفت شعار دارد میدهد ولی مهرجویی جدید در عین حالی که خیلی پرمحتوا به نظر میرسه، ولی خیلی هم فضای سیاسی اجتماعی پررنگی ندارد. و این ادامه پیدا کرد با این دوره کاری که شاید بهترین دوره کاری مهرجوییه که از هامون شروع میشه، بانو را ساخته، سارا، پری و لیلا.
واقعاً نمیتوانید بگویید مثل فیلمهای قبلی قبل انقلاب سیاسیان. یا مثلاً جامعهشناسانهان. اینها چیان؟ فکر میکنم یک خورده بهترن. از سیاسی اجتماعی بودن و معنای به اصطلاح رسمیش. یعنی چی؟ یک نکات عمیقی انگشت میذارن که تو جامعه ما دارد میگذره ولی تو قالب یک داستانهای خیلی روزمره. لازم نیست کسی برود را گاو بشود.
لازم نیست یک روستایی از مثلاً روستای خودش راه بیفتد بیاید در ماجراهایی در شهر درگیر بشود که خیلی اتفاقات در آن میافتد. داستان در خانه میگذره، در خانواده میگذره. لیلا بینهایت فیلم سادهای به نظر میرسد. به نظر میرسد ملودرام خیلی سادهست. ولی همهشان تهش یک چیز عمیقی در مورد جامعه ما هست. یعنی هامون اینطوری.
هامون الان حمید هامون نماد یک جور جامعه روشنفکری بعد انقلاب ایرانه. که آن درگیری که گرایشی که به سنت پیدا شده بود قبل انقلاب، تو این آدم ادامه دارد. ببینید جامعه روشنفکری ایران یک گرایشهایی در آن به وجود آمد تو ۱۰، ۱۵ سال آخر زمان شاه به سمت سنت. با ریزنهای مختلفش.
حالا احمدیشو داشتیم، خانیقربانیشو داشتیم، نمیدانم شریعتیشو داشتیم الی آخر. که اینها زمینهسازهای فکری در واقع انقلاب سال ۵۷. و این آدمهای روشنفکر را شما اگر نگاه کنید یک جوری تشخیص دادن که برویم سراغ سنت دیگر. حالا انقلاب شده اساساً رفتن سراغ سنت. سنت دینی دیگر. آنها هم همه سبقه دینی داشتن. حالا مثلاً خانیقربانیاش عرفانی بود، شریعتیاش دینی انقلابی بود.
یک جوری خیلی گرایش مثلاً امام حسین شخصیت اصلی حضرت علی و امام حسین شخصیتهای مورد علاقه شریعتی بودن که انقلابی به عنوان موجودات انقلابی. خدا بیامرزد این آقای خسرو گلسرخی که کمونیست بود در دادگاهش گفته بود من از علی به عنوان اولین سوسیالیست دنیا.
شریعتی، گلسرخی و قرائت انقلابی
این حضرت علی خسرو گلسرخی خیلی حضرت علی نیست. اینهای عرفانی ایناش مهم نیست. امام بودنش مهم نیست. مهم این است که طرفدار فقراست. مثلاً جمله مورد علاقهای که روایتی که از حضرت علی نقل میشد در مثلاً سال ۵۸ و ۵۹ این عبارت معروف بود که شاید الان شما دیگر نشنیده باشید. آن موقع در سراسر دیوارها و همهجا نوشته شده بود که هیچ کاخی ساخته نمیشود مگر اینکه در کنارش کوهی به وجود بیاید.
شنیدید تا حالا اینو؟ خدا را شکر که هنوز هنوز میگویند. یک بار به یک نفر گفتم یکی از دوستان میگفت به فلانی گفتم یک آدم خیلی با سواد مذهبی که بیاید تو فلان جا یکی از جلسات مذهبی بگذارد. طرف قبول نکرد. گفتن آقا بیاید نهج البلاغه بگو. گفت نهج البلاغه که اصلاً نمیشود گفت.
با هر جا که بگویم ممکن است مشکل پیش بیاید. [خنده] یا اجتماعیه دیگر. آن کجاشو بگم؟ از خطبهاش بگویم فکر میکنند دارم در مورد فلان آدم صحبت میکنم مثلاً بد میگویم. حالا این یک جمله از در این را پس شنیدید. آن موقع خیلی این را میگفتند. به هر حال چون آدمهای این نسل را در نظر بگیری، مهرجویی هم دزدشون.
یعنی واقعاً مهرجویی در کارهای قبل انقلاب خودش فضای نه بازگشت به سنت، حداقل دلسوزی برای سنت وجود دارد. و نمایش اینکه اینجا یک درگیری بین سنت این جامعه با مدرنیسم به وجود آمده و موضوع اصلی فیلمهای مهرجویی اصلاً در فیلم فست چی؟ برادرزادهی آقای عزتالله انتظامی از آمریکا فکر کنم برگشته و میخواهد که پیشنهادش این است که این گاوداری و دامداری آقای چی؟
الان دیگر صرف نمیکند. این گاو و گوسفندها را رد کن، خوک پرورش خوک الان خوب است. اصلاً خوب پول در میآید ازش. این خیلی به اصطلاح باستانی نماد یک جور تحولات حساسیتزای ضد سنتی که گاو و گوسفندی که مثلاً حلاله را بگذاریم کنار، خوک پرورش بدهیم.
و حتی آن عزتالله انتظامی هم که حالا مثلاً شخصیت مثبتیست فکر کنم بدش میآید از این حرفی که این یارو میزند. یک جورهایی غرولند میکند که اصلاً گوسفندهای این را خوبی را بردارن و خوک بیارن. اصلاً به هر حال با اینکه مذهبی نیست و اینها ولی یک جور نسبت به خوک حساسیت دارد.
قانون یک جوری روشنفکر سرگشتهای که هنوز مثلاً علایق عرفانی و سنتی دارد و عجیب هم درگیر جامعه مدرن حالا بعد انقلابه و دیگر نمیدونه چه کار دارد میکند.
یک جور زندگی دوگانه محیط کار مدرن، کتابهایی که میخونه از کتابهای عرفانی قدیم ما تا کییرکگور مثلاً فرض کنید اگزیستانسیالیست اروپایی تا ذن و هنر ذن و نمیدانم تعمیر موتورسیکلت، هر جور چیزی که یک خورده سرفههای مثلاً سنتی بین هند و نمیدانم یک آشفتگی فکری همراه با یک زندگی آشفتهی خانوادگی، شغلی.
یعنی واقعاً شما یک واژه بخواهید در مورد فیلم هامون بگید، مثل نمایش یک آشفتگیه دیگر. آشفتگیای که خیلیا الان قبول دارند که بیان خوبی از سرگشتگیهای جامعه روشنفکری ایران یک نسلی از روشنفکرای ایران بعد از انقلاب. ولی سال ۶۸ این را گفتم.
یعنی الان که حمید هامون را قبول کردن که این نمایش خوبی از جامعه روشنفکری ایران به شدت به این نسبت به این فیلم حساسیت نشان دادن که یک جوری مثلاً فرض کنید الان مهرجویی با تبلیغات مثلاً فرهنگی جمهوری اسلامی دارد خودش را هماهنگ میکنه، زیادی مثلاً فرض کنید جنبههای مذهبی به فیلم خودش داده و از این حرفها. اکثر نقدها فکر میکنم بعد از نمایش این فیلم منفی بود.
خیلی نقدهای مثبت هم بهش. بعد فکر میکنم اصلاً این را نفهمیدن. من خیلی دوست دارم اگر میتونستن، شما بتوانید نقدهایی که هامون را بخوانید. مجموعهای از نقدهایی که از موقع نمایشش تا دو ماه بعدش نوشته شد. هیچ مجلهی سینمایی و فرهنگیای نبود که عکسالعمل نشان نده. ابراهیم نبوی در نوشتهی آن موقع ابراهیم نبوی طنزنویس نبود، بیشتر تو کار سینمایی بود.
همین چیزها را نوشتن دیگر. من بعداً هم میآید اگر میشد واقعاً در اختیارم بود، یعنی یک نسخهای داشتم از این نقدها، بگذارم در اختیارتون ببینید چه چیزهای عجیب و غریبی در مورد این فیلم نوشتن. از موقع نمایشش تو جشنواره تا زمانی که یک مصاحبهای انجام شد بین طالبنژاد و جهانبخش نورایی.
اولین نقدی که به نظر من حداقل خطوط کلی فیلم را درست بیان کرد که این فیلم اصلاً چیه، این مصاحبهست. تو مجله فیلم چاپ شد. قبلش اصلاً نقدا وحشتناکه. یک جورهایی که منتقدین ما نفهمیدن این فیلم چیست. و بعد از این نقد فکر میکنم یک خورده فضای بهتری ایجاد شد تا اینکه الان هامون یکی از محبوبترین فیلمهای فکر میکنم بعد انقلابه که همه دوستش دارند.
اه چند سال پیش تو مجله فیلم یک نظرسنجی شد برای انتخاب اه شخصیتهای سینمایی ایران و حمید هامون رتبه اول را کسب کرد. رئیسام فکر کنم رتبه سه چهار اول بود ولی حمید هامون کاملاً یادمه که محبوبترین و جالبترین شخصیت اصلاً سینمای ایران.
و اینکه الان فکر میکنند که بیان خوبی از اه یک روشنفکر بعد انقلابی. بعد از اینکه ما شعارهایی که قبل انقلاب دادیم که برگردیم به سنت و انجام دادیم، حالا تو یک جامعهای هستیم که برگشته به سنت ولی یک جورهایی هم مدرنیست در آن ناخودآگاه نمیشود ادامه داره، محیطهای کار مدرنن.
یک جوریه دیگه، خلاصه یک فکر میکنم فیلم بیان خوبی از این آشفتگیهایی که پیش اومده، بهاضافه اینکه من چون قرار است فیلم هامون را ببینید، هیچ اه این را با این قاطی نکنید که مهرجویی فیلمی ساخته درباره فضای روشن، اصلاً مهرجویی این را نمیسازه، این فیلم نمیسازه.
کلید خوانش هامون
من یک کلیدی میخواستم بگویم که یک خورده دیر شده براش، اینکه مهرجویی نمیآید مثل بعضیا بگوید من یک شخصیت برای خودم لحاظ کنم که این نماد خوبی باشه از وضعیت روشنفکری ایران.
مهرجویی یک شخصیتی را میسازه و تا جایی ممکن سعی میکند که آن شخصیت زنده باشه، روابط طبیعی داشته باشه، یک شخصیت واقعی. حالا اگر مهرجویی این آدم را خوب تصور کرده باشه، این نماینده خوبی ممکن است از این جریانهای اجتماعی باشه.
یعنی یک مقدار اشتباهه فیلم را اینجوری ببینید که حوادثی که برای این آدم دارد اتفاق میافته، یک جوری اصلاً قرار است که یک چیزهایی از جامعه را نشان بدن. این فیلمها که میسازن خیلی خیلی به اصطلاح روانن. واقعاً شما فکر کنید یک آدمیه تو این جامعه دارد زندگی میکند با همین افکار و همین آمال و همین روابط.
خود شماها مگه الان یک نفر واقعاً بیاید یک فیلم خیلی خوبی درباره زندگی روزمره مثلاً یک دانشجویی الان درست بکنه، حالا سعی کند به بهترین وجه ممکن زندگی شما را تصویر بکند.
از تو خانه که میرید دانشگاه، همانجوری که خیلی خوب بسازه، یک چیزی در این فیلم به وجود میآید از نظر زیست مثلاً جوانان ایران، خب به هر حال همه شما ممکن است الان غرب تو یک فضایی هستید که نمیبینید، ولی ویژگیهایی دارید دیگه، ویژگیهایی که معروف به نسل شماست.
اگر یک آدمی یک کسی را خوب تصویر بکنه، یک چیزی مربوط به آن فضای جامعه، نسلی که، این هنر مهرجویی به نظرم اینه، یعنی رئالیسم مهرجویی، مهرجویی کارها تو کارهای مهرجویی چنین چیزهایی را به وجود میآره، یعنی یک فضای واقعی، آدمهای واقعی و طبعاً نشاندهنده چیزهای واقعی تو این جامعه هست.
آن لحظه در حالی که روشنفکرهای ایرانی داشتن غُر میخوردن تو آن فضا، چرا خیلی خوب نفهمیدن که حمید هامون خوب دارد آن فضا را انعکاس میدهد. ولی الان بعد از ۲۰ سال وقتی بهش نگاه میکنن، چرا راحت قبول میکنند که بله ما آن موقع اینجوری بودیم. ولی آن موقع نمیفهمیدیم.
و حمید هامون شخصیت خوبی است برای اینکه سال ۶۷ یک روشنفکر ایرانی را اصلاً نمایش بده. من میخواهم بگویم که فکر نکنید روابط خانوادگی هم جزو فضای روشنفکری ایران و اینا، حمید هامون یک آدم، یک آدمی که دارد واقعاً زندگی میکنه، همهچیز. فکر کنید مثل یک آدمی واقعاً مهرجویی دیده باشه، مثلاً میگم، و نهایت سعیشو کرده که این آدم خوب دربیاد.
یعنی تمام وزن فیلم من به خود شخصیت حمید هامونه، یعنی فیلم فیلم درباره یک آدمه، برای همینم اسمش هامونه. فیلم درباره ماجراهای خاصی نیست. تقریباً ۲۴ ساعت زندگی یک آدمو میبینیم. با همهی چیزهای عجیب و غریبش. در آن رویا هم، رویایی که شب قبل دیدم هست، تخیلاتش هم هست، مسائل خانوادگیش هست، شغلیش هست، خاطراتی که یادش میآید که با فلان دوستش فلانجا بوده، چه حرفی زدن، کجا رفتن.
اصلاً فیلم اینجوری شروع میشود که شما حمید هامونو توش، حالا بعد از یک را یک جای اول فیلم حمید هامون را در یک وضع آشفتهای در یک خانه بدون مبلمان میبینید و شروع میکند نظافت کردن خانه و این جمله را با خودش میگوید که از کجا من به این زندگی و اینجوری شد؟
شروع میکند در واقع فیلم هامون اینه، شروع میکند سعی کند ببیند که چه شده که کار به اینجا رسیده. درست است که شما در زمان حال ۲۴ ساعت بیشتر عملاً نمیبینید ولی در آن چند سال زندگی این آدم یک جورهایی مرور میشود منتها کاملاً با به اصطلاح روش چه میگن؟ جریان سیال ذهن.
یعنی دست و بریخته شما خاطراتی را میبینید. در مورد ازدواجش، در مورد رابطهاش با حتی خاطرات قدیمی در مورد رابطهاش با خانوادهاش موقعی که کودک بوده و هی آشناییاش نمیدانم با یک آدمهایی و الی آخر. که میشود گفت نظم روایی مشخصی ندارد. مثل یک در واقع همانطوری که حمید هامون زندگیاش آشفته است، روایت هم آشفته است.
من نمیخواهم بد بگویم برای اینکه این کسی که نقد را نوشت، از منتقدای بعد منتقدای خوب ایرانه. ولی یکی یک نفر از منتقدای خوب ایران بعد از جشنواره در مورد فیلم هامون نوشت که این فیلم ساختار ندارد. بینظمه مثلاً یک جوری. در حالی که واقعاً فکر میکنم یکی از جالبترین چیزاش ساختارشه که با محتواش هماهنگه.
آدمی که اینقدر آشفته است و این هم زندگیاشه دیگر حالا یک خورده از بچگیاش، خود یعنی آشفتهگی فیلم ارادیه. تصمیم گرفته مهرجویی که نظم نداشته باشه تو روایتی که دارد میکند. یعنی واقعاً اینجوری است. میرود یک جایی چیزی میبیند یا یک چیزی میافتد شما میبینید که یک خاطرهای نقل میشود.
خیلی از این نظر شبیه از نظر ساختار یک جورهایی شبیه فیلم هشت و نیمه خیلی و این هم لابد یکی از ایراداشه که خیلی موجاره مثلاً. بگذارید من یک نکته بگویم شما سوال نکنید که نه، بگذار یک نفر فکر کنم سوال.
یک اتفاق عجیبی که افتاد و من این صحنه را هیچوقت یادم نمیره این است که تو جشنواره فیلم فجر خیلی به حمید هامون به اسم هامون جایزه دادن. به طور غیرمترقبهای. خب مهرجویی خیلی تحویل نمیگرفتن اصلاً. و در و فکر میکنم که این توجه زیاد مسئولین سینمایی ایران به این فیلم یک مقدار باعث شد که فضا ضد این فیلم بشود.
یک فضای خب روشنفکری سینمایی منتقدی احساسشون اتفاقاً تو آن دوران این بود که به شدت نیروهای دولتی دارند یک چیزهایی را تزریق میکنند تو فرهنگ و سینمای ایران مثل اصلاً شما باورتون نمیشود که اکثر منتقدای بدی در مورد تارکوفسکی مثلاً در ایران به وجود آمد.
تارکوفسکی و حساسیت به سینمای دینی
که این یک جور سینمای دینی دارد مثلاً از بالا تزریق میشود. حساسیتهایی به وجود آمد که در مورد فیلم هامون مخصوصاً با این جوایزی که دادن تشدید شد. جایزه بهترین بازیگر، بهترین کارگردانی، یک عالم جایزه گرفت. این فیلم اول جشنواره سال ۶۷، ۶۷ یا ۶۸، ۶۷. بعد این را من میخواهم بنویسم که یادم نمیره. بعد از اینکه این جوایز تمام شد یک جایزه دیگهای خوانده شد.
بعد بد نیست حالا اگر فیلم را ببینید من این را بگویم شما ببینید کجای این فیلم یک چنین چیزی پیدا میکنید. جایزه ویژه هیئت داوران یعنی نمیدانم فرانسیس به فیلم هامون برای ترویج و تبلیغ فرهنگ علیخواهی. بعد من یک چیزی که یادم نمیره در این فیلم رفت را صحنه در حالی که پرویز پرستویی داشت میخندید و میخندید این جایزه را گرفت.
خودش هم نفهمید که کجای این فیلم ترویج فرهنگ علیخواهی. وقتی این جوایز را دادن فکر میکنم فضا اینجوری شد که لابد در واقع یک دوندونهایی پشت پرده هست که شخصیت محبوب حمید هامون که حالت مرشد دارد اسمش علیه. و یک جورهایی یک جایی با در صباخونهای با تصویر حضرت علی هم هست.
ولی من نمیدانم علیخواهی یعنی چه که این فیلم ربط ترویج فرهنگ علیخواهی داشته باشه. به هر حال باید فیلم را ببینید که به نظر من حالا یک جور هوشمندانه ای شاید ساخته شده که سانسور نشود. قابل نمایش بشود ولی در عین حال حرف خودش هم زده باشه.
یک زیرکیهایی به نظر من تو فیلم هست که آن موقع شاید بعضیا ندیدن ولی الان آدم نگاه که میکند مشخصی که به هر حال چندان آوانسی هم به کسی در این فیلم داده نشده یعنی یکی از شاید شخصیترین فیلمهاشه فیلم هامون. در مورد بقیه فیلمهایی که تو این دوره هست دیگر زیاد حرف نمیزنم شاید معروفترینشون بانوئه که سالهای سال بعد از آن توقیف شد.
شاید مهرجویی به خاطر اینکه تهمت همکاری با دولت را مثلاً از خودش پاک بکند فیلمی ساخت که به نظر من بدیهی بود که توقیف بشود.
و سالهای سال طول کشید تا شاید ۷ سال توقیف بود بعداً حالا یک جورهایی در زمان آقای خاتمی بالاخره یک مجوزی گرفت و یک نمایش محدودی دادن و هم دولت از دستش راحت شد هم مهرجویی هم خلاصه فیلم دیگر تمام شد این ماجرای فیلم هامون.
اینجا در این لیست مال IMDb بانو را زمان نمایشش را بعد از سارا و پری و لیلا و درخت گلابی نوشته در حالی که بانو بعد از فیلم هامون ساخته شد.
دیگر بقیه این دوره هم که سارا و پری و لیلا است و فکر میکنم درخت گلابی باز یک خورده فضای دوره کار مهرجویی عوض میشود دیگر ربطی به آنها ندارد. به هر حال میخواستم یک مقدمهای در مورد اینکه مهرجویی قبل انقلاب چه بوده، حالا چه انتظارهایی میرفته، اینکه در کارهای مهرجویی هامون فیلم خیلی مهمی است.
غیر از اینکه در سینمای بعد انقلاب مهم است خیلیها منتظر این فیلم بودن و حالا شاید حداقل این میشود گفت که اگر از فیلم خوششون آمد یا خوششون نیومد هامون کسی را ناامید نکرد. یعنی بالاخره آن مهرجویی جدی متفکر را در هامون دیدن. حالا اینکه از حرفش خوششون آمده باشه یا نه این بحث جداست.
ولی دیگر هامون مثل شیرک نبود که فیلم کودکان و نوجوانان باشه و همینطوری. من دیگر زیاد بیشتر از این توضیح نمیدم. فکر میکنم هامون را ببینید فقط همین مقدار حرفهای کلی که من در مورد مهرجویی زدم شاید حداقل قبول بکنید که همین نگاه اول که فیلمه واقعاً مهم است.
و به هر حال شاید چون نمیدونید دهه ۶۰ چه خبره و فضای روشنفکری مثلاً ایران دچار چه مشکلاتیه اینقدر رفت. من فقط یک توصیه دارم که برخلاف همه آن آدمهایی که آن زمان دیدن این را فراموش نکنید که به نظر من هامون شاید شخصیترین فیلم مهرجویی. انگار یک ذره باورش نمیشود که مهرجویی اینقدر دغدغه واقعاً دارد تو زندگیش. من خیلی باور دارم.
یعنی یک عده فکر میکنند که مثلاً مهرجویی دارد در مورد جامعه فیلم میسازه. من فکر میکنم هامون خیلی نزدیکه به زندگی خود مهرجویی. حالا نمیخواهم استدلال کنم که اینجوری ببینید ولی خیلی هم آنجوری نبینید که این قرار است یک فیلم سیاسی اجتماعی در مورد مثلاً جامعه ایران و روشنفکری باشه. خیلی چیزها تو این فیلم به نظر من تولید خصوصیان.
حالا چون ندیدید احتمالاً بعضیهاتون نمیتوانم خیلی هم روش صحبت کنم. در مورد اینکه چگونه باید فیلم را ببینن بچهها من یک نسخه سیدی ازش دارم VCD که خب خیلی شاید مناسب نباشد برای آپلود کردن برای حجم زیادش. فکر میکنم دو تا سیدی مثلاً ۶۰۰، ۷۰۰ مگ. که حالا چه کار میشود کرد من نمیدانم.
من میتوانم سیدیها را بدهم شما یک جایی فشردهاش کنید و یا اینکه اصلاً یک نسخه دیگهای شاید بشود ۳۰۰، ۴۰۰ مگ ازش پیدا کرد. شاید من بتوانم این کار را بکنم. از اینجور چیزها هست دیگر از این فشردهسازیها. فقط نکته این است که میتوانید باید قبل از اینکه جلسه بحثمون در مورد فیلم این را آپلود شده باشه همه دیده باشید.
همینجور چیزهایی که میخواهم تو جلسات بعدی هم انجام بدهم چون که ترم شروع شده و کلاسها شروع میشود شاید اصلاً به همین بهانه فعلاً این کار را بکنم. یعنی مثلاً در یک چند روز آینده سعی کنیم این نسخه را پیدا کنیم و آپلود بکنیم.
یک هفته هم بگوییم وقت داریم فعلاً برای دیدن فیلم و یک هفته بعدتر بگذاریم بعد هم دیگر این بشود به روال عادی کسی هم نفهمه که چگونه این اتفاق افتاده. واقعاً یک ذره برام سخته که هم وقت بخواهم این جلسات را بدهم.