در این جلسه بخشهای حذفشده از فروید و یونگ مرور میشود و سهگانه اید، ایگو و سوپرایگو در برابر غیبت آن در یونگ مقایسه میگردد. بحث به جایگزینی «سلف» بهجای اید، اصل لذت و نقش ایگو بهعنوان میانجی میان فرهنگ سلف و فرهنگ بیرون میپردازد.
مقدمه: تذکر دربارهٔ بحث یونگ
خب من فرض کردم بدون اینکه فرض واقعیت داشته باشه که در مورد یونگ به اندازه کافی حرفهای تئوریک زدم. حالا تو این جلسه من چندین بار این تذکر دادم که اصولاً حرفهایی که در مورد یونگ میزنم خیلی ممکن است از نظر اینکه بتوانم رفرنس بدهم به چیزهایی که یونگ گفته معتبر ممکن است نباشد.
بعضی جاها خودم یک جوری که بهتر فکر میکنم بیان کردم که این را قبلاً با همدیگر به توافق رسیدیم. یعنی من نظر من این را گفتم کسی هم اعتراض نکرد این به معنای توافق حساب میشود. و فکر میکنم همه آدمهایی که در مورد یونگ مینویسن و بحث میکنند هم همین وضعیت را کم و بیش دارند.
ناقص بودن حرفهام که بدیهیه. حجم وحشتناکی که چیزهایی که یونگ نوشته بدیهیه که هر کسی در مورد یونگ بحث بکند حتی ۱۰ درصد مطالبی که گفته را هم نمیتواند بهش حتی نوعی اشاره بکند. مثلاً من الان به عنوان یک نکته خیلی مشخص بگویم که مثلاً یونگ از در تئوریهای یونگ یک حجم نسبتاً زیادی مطالب در مورد دینامیک روانی وجود دارد.
یعنی اینکه انرژی روان از کجا میآید کجا میرود یک عالمه قوانینی این شکلی بیان کرده ولی من احساسم این است که درک آن قسمت مهمتر نظریه یونگ احتیاجی به لزوماً دونستن بحثهای دینامیکش ندارد و احتیاج به خیلی از بحثها ندارد و این مقدمهای که دارم میگویم این است که خیلی چیزها را من فاکتور گرفتم.
حذف بخشهای فروید و یونگ
همانطوری که از فروید خیلی چیزها را بهش ممکن است اشاره نکرده باشم از جمله تمام مطالبی که فروید در مورد روان درمانی میگوید در مورد بیماریهای روانی و نحوه برخورد با بیمار و الی آخر که حجم نسبتاً مهمی از بحثهای فروید را هم شامل میشود و از نظر فروید هم خیلی خیلی مهم است و طبیعی است که من خودمو محدود میکنم به آن چیزهایی که اولاً میخواهم خیلی حرفهایی که میزنم تا حد ممکن مختصر باشه بعد هم اینکه به نقدهایی که بعداً میخواهیم بکنیم یک جوری ربط داشته باشه.
و بد نیست الان این را اشاره بکنم که چیزهایی که از فروید حذف شده تقریباً ارزشمندترین قسمتهای تئوریشه در حالی که چیزهایی که از یونگ حذف شده اینجوری نیست. بنابراین یک مقدار به هر حال جفا کردن به فروید هست.
فکر میکنم ارزشمندترین بخش بحثهای فروید این است که تو نظریهاش به یک ردهبندی مثلاً جالبی از بیماریهای روانی میرسد و یک عالمه مشاهدات و در واقع مثالهای جالب در مورد بیماریهای روانی دارد و طبعاً اینها را ما حذف کردیم برای اینکه خیلی به دردمون نمیخورد در حالی که چیزهایی که از یونگ حذف شده یک خورده تقریباً میشود گفت شاید حواشی تئوری یونگ باشه.
بنابراین هر کسی حوصله داشته باشه میتواند یک خورده کنجکاوی بکند در مورد دیدگاههای فروید در مورد بیماریهای روانی. معمولاً در کتابهای عمومی هم که در مورد فروید نوشته میشود خیلی به این چیزها اشاره عمیقی نمیشود.
علتش هم این است که معمولاً خب خواننده عام ممکن است چندان به این چیزها علاقهمند نباشد. در واقع شما در کتابهایی که بیشتر برای کسانی که کار مشاوره روانی اینها میخوانند میتوانید یک بخشی از بحثهای فروید را در واقع ببینید.
هدف جلسه: نگه داشتن بخشهای جالب فروید
خب من تو این جلسه کاری که میخواهم انجام بدهم این است که برگردم به فروید و یادتون بندازم که نظریات فروید یک جاهایش خیلی جالب بود و سعی کنیم ببینیم که میشود آن قسمتهای جالب نظریه فروید را یک جوری نگه داشت اگر حالا حرفهای یونگ را پذیرفته باشیم.
حالا یا حرفهای یونگ را یک خورده جرح و تعدیل میکنیم یا حرفهای فروید را یا هر دوتاشون را که ببینیم یک جوری میشود بعضی از فکر میکنم نظریه Freud هم خود نظریه جذابیتهای خاصی دارد. امیدوارم برای شما هم اینجوری بوده باشه. آن موقع که میگفتم احساس کرده باشید که نظریه جالبیه. و همین که واقعاً دیدید باهاش تغییرات خوبی میشد انجام داد.
اینجوری نبود که همینطوری مثلاً یک نظریهای باشه در هوا و همینطور مثلاً یک جذابیتهای الکی داشته باشه. به نظر میاومد تحلیلهایی هم که میکردیم تا حدود زیادی آدمها را به یک حقایقی دارد میرسونه.
حتی در زمینههای فرهنگی با اینکه نظریه Freud تا حدود زیادی جهتگیریش برای بیماریهای روانی و درمان و اینهاست ولی هم خودش این کار را کرده و هم دیگران که از نظریهاش برای تحلیل هر پدیده فرهنگی کموبیش استفاده کردن.
من خیلی مختصر در واقع میخواهم سعی کنم که یک یادآوری از بخشهای جالب نظریه Freud بکنم که فراموش نکنید که آنجا چیزهای جالبی وجود داشت و بعد هم اینکه سعی کنیم ببینیم میتوانیم معادلهایی تو نظریه Jung پیدا بکنیم.
اگر لازم شد که فکر میکنم لازم میشه، یک جرحوتعدیلهایی هم به هر حال در هر دو تا نظریه فکر میکنم لازم است که انجام بشود تا یک خورده بتوانیم در واقع یک جوری به یک بیانی برسیم که از قدرت هر دو تا نظریه بتوانیم استفاده بکنیم.
سهگانهٔ فروید و غیبت آن در یونگ
من امروز که داشتم الان میاومدم اینجا و همینطور حالا یک خورده بینظم این دفعه یک یادداشتهایی تهیه کردم. خیلی این احساس بهم دست داد که چقدر خوب بود میتونستم یک امتحان بگیرم.
البته احتمالاً به شما احساس خوبی دست نمیدهد وقتی چنین چیزی میشنوید ولی واقعاً امتحان گرفتن یک جایی خیلی چیز خیلی خوبی است برای اینکه هم خودتان بفهمید که چقدر عمیق فهمیدید هم من بفهمم که با چه کلاسی. ولی خیلی طول کشیده دیگر الان ۳۰ و چند جلسه است. من یک خورده تردید دارم که حرفها را مثلاً با چه عمقی میتوانید واقعاً بفهمید.
فکر کنم جای خوبی بود برای خاطر اینکه الان خیلی سوالهای مشخصی میتوانم ازتون بپرسم که مثلاً فرض کنید سهگانه Freud تو نظریه Jung چه میشه؟ در ظرف یک صفحه توضیح دهید. سوال امتحانی خوبی است.
یک جوری فرض کنید سهگانه Freud را مثلاً یادتون هست چه بود دیگر. خب به نظر میاومد خیلی خوب کار میکرد. چگونه میشود این را وارد به نظر میآید Jung اصلاً به آن سهگانه ارادتی ندارد متاسفانه. از نظر من این یک نقطه ضعف خیلی بارزه.
من شخصاً سهگانه را حالا با یک یک ورژنی از آن سهگانه را خیلی دوست دارم. فکر میکنم خیلی به درد میخورد که آدم باهاش یک تحلیلهایی انجام بده. سهگانه Id، Super-ego و Ego یا کودک، والد، بالغ که فکر میکنم همهجا تو رفتارهای انسانی این سهگانه یک جوری به آدم کمک میکند.
هرچند حالا ممکن است یک جور تقریبی از حقیقت باشه ولی شما در Jung اصلاً این سهگانه یا چیز مشابهش را نمیبینید. من حالا همهچیزهایی که من میگویم در Jung نمیبینید باید اینجوری ترجمه بکنید برای خودتان که من ندیدم. من واقعاً مطمئنم تا آدم Collected Works را نخونده باشه مثلاً این حجم عظیم حالا شاید Jung یک جاهاییام اینقدر چیز نوشته و حرفهایی که زده در مورد این سهگانه هم اظهارنظر کرده باشه.
تفاوتهای عمدهٔ نظری
من کاری که میخواهم بکنم این است که یک مختصری الان بگویم که Freud چگونه نگاه میکرد به مسائل. تفاوتهای یک سری تفاوتها را تفاوتهای عمده نظری را در طی بحثها مدام بهش اشاره کردم. تفاوتی که بین مفهوم ناخودآگاه در Freud و Jung هست که شاید اصلیترین موضوع باشه.
تفاوتی که بین در واقع مفهوم رشد در Freud و Jung هست. Freud تقریباً مفهوم رشد را ندارد یا به نوعی به هر حال یک جور به یک رشد در حد خیلی پایینی نگاه میکند در حالی که Jung اساس نظریهاش این است که نکته اصلی اصلاً مکانیسمهای روان رشد پیدا کردنه.
اینها را در طی بحث گفتم ولی هیچوقت اینطوری نشد که برگردیم مثلاً بیایم عناصر نظریه Freud را سعی کنیم اینجا تطبیق بکنیم با چیزهایی که Jung دارد میگوید.
بهغیر از یک جاهایی در مورد Archetypeها که داشتیم بحث میکردیم مثلاً من اشاره کردم که Persona یک جوری شباهتهایی به Super-ego دارد یا مثلاً Shadow یک جوری به Id شباهت دارد و الیآخر. حالا بیاید من شروع بکنم آن قسمتهای جالب نظریه Freud را یک یادآوری بکنم برایتان.
اید، لیبیدو و اصل لذت
دیدگاه Freud کلاً اینجوری بود که ما آن بیس روان، آن چیزی است که فروید بهش میگوید اید که منبع انرژی یک جور به اصطلاح منبع منبع انرژی روانی یا لیبیدو، اینکه موجودیه که صرفاً به دنبال لذت بردنه.
یادتون باشه که مفهوم لذت تو تئوری فروید یک جور معنای خاصی داشت که نزدیک بود به یک مفهوم فیزیکی که تو جهان وجود دارد. یعنی یک جور مثل رسیدن به مینیمم انرژی.
حداقل تو دوره اول کاراش وقتی که اصل لذت را بیان میکرد، یک جوری احساسش این بود که تمام فعالیتهای روانی میروند به سمت اینکه به مینیمم انرژی برسن. انسان سیستم عصبی به مینیمم انرژی برسد و خب این یک جوری با مفاهیم کلی فیزیکی هم سازگار بود. برای همین به نظر میآید میومد که یک جور ریداکشن به مثلاً علوم پایه دارد اینجا انجام میدهد.
بعد اساس نظریه این بود که این اید وارد جهان میشود و قصدش همان لذت بردنه به همان معنای فرویدی و اتفاقی که میفته این است که خواستهای اید برای لذت بردن با واقعیتهای جهان خارج با یک چیزی به اسم اصل واقعیت در تعارضه.
علاوه بر اینکه جهان اجازه نمیدهد که این موجود هر کاری که میخواهد انجام بده، خود منابع درونی که در واقع برای لذت برای اید وجود دارد به سمتهای مختلفی کشیده میشود. اینها ممکن است به طور درونی با هم تعارض داشته باشند. همزمان نمیشود بعضی کارها را انجام داد. بنابراین یک جوری اید باید به خواستهای خودش سر و شکلی بده.
سوپرایگو، ایگو و شکلگیری سهگانه
عنصر دیگهای که وجود دارد که مزاحم اید، آن فرهنگ و منبع قدرتیه که بیرون از اید وجود دارد که مجموعاً بهش میگوییم سوپر ایگو. حالا یا والد. در درجه اول پدر و مادر هستن، فرهنگ، جامعه، تمدن، هر چیزی که در بیرون هست و قواعدی گذاشته که باید ازش اطاعت کرد.
بنابراین اید اجباراً باید با اصل واقعیت و با درخواست سوپر ایگو به نوعی خواستهای خودش را هماهنگ بکند و اینجا احتیاج پیدا میکند به اینکه یک چیزی به اسم ایگو، یک خودآگاهی را در واقع رشد بده و به عنوان میانجی بین این تعارضهایی که بین خواستهای خودش با جهان خارج وجود دارد.
بنابراین این سهگانه اینجوری شکل میگیرد دیگر. یک موجودی با درخواست لذت به عنوان نیاز به لذت بردن تا حد ممکن برای بهینه کردن وضعیت خودش با توجه به اینکه یک امر و نهیهایی از بیرون وجود دارد به اسم سوپر ایگو و یک اصل واقعیت، سعی میکند که یک جور رفتار منطقی مثلاً داشته باشه. به نوعی خودش را هماهنگ بکند با همه این محدودیتها و یک بهینهسازیای انجام بده. این اساس سهگانه فرویدی.
مراحل رشد لذت
خب حالا من میخواهم سعی کنم بگذارید یک خورده دیگر فروید را یک جای دیگهاش هم یادآوری بکنم. لذت که مبنای اصلی در واقع تحرک انسانه، از نظر فروید یک چیزی هم داشت، یک سلسله مراتبی هم داشت، یک مراحل رشدی را هم در واقع طی میکرد که طبق آن دیدگاههای ریداکشنیسی که در فروید وجود دارد به طور طبیعی این مراحل رشد لذت و تطور لذت برمیگردد به منابع لذتی که در جسم وجود دارد که از نظر فروید در سه مرحله این رشد در واقع انجام میشود.
ابتدا در سنین در ماههای اول زندگی منبع لذت در دهان قرار داره، بعداً به مقعد و بعداً به عضو تناسلی منتقل میشود. اینجا سه مرحله رشد دهانی و مقعدی و تناسلی در واقع به وجود میآید.
بنابراین اینکه بگوییم اصلاً در دیدگاه فروید رشد وجود ندارد که درست نیست. به هر حال به یک معنای خیلی خیلی ابتدایی که مسئله انتقال مرکز لذت در جسم انسانه، یک جور مراحل رشدی وجود دارد که به هر حال اگر یادتون باشه فروید یک مفهوم بسیار بسیار جالبی که من همیشه هر وقت من چند تا چیز تو فروید هست که نمیتوانم بیان بکنم و یک جوری با حالت تحسین و جا مثلاً اینکه بگویم جالب است نباشه، این مفهوم فروید دارد تحت عنوان فیکساسیون که به نظر من فوقالعاده مفهوم مهمی است.
در تئوری خود فروید مهم است و به نظر من از آن نقشی که تو تئوری فروید دارد حتی میشود نقششو وارثدار که من الان یک خورده توضیح میدهم چرا.
مکانیسمهای دفاعی و زمینهٔ عصبشناسی
و یاد یک جای دیگهای که من همیشه با تجلیل زیاد از کار فروید یاد میکنم اگر یادتون باشه، موضوع مکانیسمهای دفاعی فرویده که فکر میکنم فوقالعاده جالب است.
یعنی یک مجموعهای از اطلاعات از اینکه چه جوری ایگو در واقع یک سری دفاعهایی از خودش میکند مثل مثلاً انکار کردن یا چیزهای شبیه این یادتون باشه یک جلسه حداقل در موردش بحث کردم. سعی کردم بعضیهاشون را برگردونم به آن ایدههای جالب فروید در مورد عصبشناسی.
یک یک یک تفاوت فروید با یونگ کلاً این است که فروید با توجه به آن زمینههای عصبشناسی که تو مطالعاتش بوده، درس پزشکی که خونده، حداقل در سالهای اولیه کارش خیلی توضیحهای جالب عصبشناسی دارد.
که مثلاً انکار چه جوری صورت میگیره، بعضی از آن مکانیسمها چه جوری اتفاق میافتن تو سلسله اعصاب. بنابراین این تلاشها به نظر من جای تجلیل دارد. حالا ممکن است با کل تئوری یک نفر موافق نباشد ولی خیلی خیلی نکات جالب و ظریفی در ایدههای فروید هست.
ایستگاههای کودک، والد، بالغ
خب، بیایم سعی کنیم این مجموعه حرفهایی که اینجا زدیم، یعنی فعلاً همین مقدار حالا بعداً من یک اشارهای به موضوع تشکیل پیدا کردن مثلاً یک جور جنسیت، عقده ادیپ که اینها هم میتوانند از نظر فروید مهمان و به دیدگاههای پایان عمرش در مورد غریزه مرگ و اینها هم یک اشارهای میکنم.
ولی فعلاً بیاید همینجا ایستگاههایی که خیلی هم ایستگاهها جالبیه حالا بعداً در کارهای یک آدم معروفی به اسم اریک بروند این ایستگاهها با اسم کودک، والد، بالغ وار ارائه شده که با سوپر ایگو و ایگو واقعاً یکی نیست.
ولی خیلی خیلی بعیده که آدم تصور بکند که منشأ آن ایستگاهها این ایستگاهها نیست. با یک تفاوتهایی بالاخره والد جانشین سوپر ایگو میشود تو آن نظریه، بالغ جانشین ایگو میشود و اید هم جای خودش را میدهد به کودک.
من معمولاً از آن عنوانها استفاده میکنم وقتی دارم حرف میزنم و فکر کنم الان تو این جلسه روشن میشود که آن عنوانها به یک نوعی به چیزهای واقعیتری دارند اشاره میکنند تا چیزی که فروید میگوید.
به هر حال ایده اولیه فروید حالا آنقدر جالب بوده که حالا با یک اصلاحاتی تبدیل به یک چیزی شده که خیلی مقبولیت عام هم پیدا کرده. الان شما در جاهایی که متنهای روانکاوانه هم نیست ممکن است این اصطلاحات را بشنوید. حتی مردم ممکن است مثلاً عوام هم حتی از این ایستگاهها کودک، والد، بالغ تا حدودی آشنا چیز هستند، آگاه هستند.
جای ایستگاهها در نظام یونگی
خب، حالا من سؤال امتحانی این است که این حرفها را اگر بخواهیم بیاریم در نظام یونگی چه جوری جا می، اصلاً جا میگیرند یا جا نمیگیرن؟ تغییری باید توشون بدهیم تا جا بگیرن؟ هر کدام از نظامها باید تغییر بدهیم.
یک جوری خلاصه چه جوری میشود شما دیدگاه یونگ را تا حدودی حفظ بکنید و این ایستگاهها را هم داشته باشید. به نظر میآید این ایستگاهها آنقدر ارزش دارد که حتی اگر لازم باشه یک خورده یونگ را دستکاری بکنیم بد نیست که یک جایی برای این ایستگاهها در ایدههای یونگ باز کنیم.
خب، خیلی واضح است که یونگ نمیتواند موافق با این باشه که اساس روان یک چیزی موجود سیاه و ظلمانی مثل ایده که فقط دنبال لذت بردنه. به نظر اینجوری میآید. آن تصور که از اید در واقع روانکاوی فروید وجود دارد یک موجودی که ذیشعور نیست، یک چیزی شبیه یک مثلاً هی موجود زنده بدون شعور که فقط و فقط یک جوری دنبال لذت بردنه.
به نظر میآید ماهیت روان با توجه به آن مفاهیمی که مثل فرایند فردانیتی که اساس ماهیت روان را تشکیل میده، هدف روان را تشکیل میدهد نمیتواند سازگار باشه با یک چنین تصور یک موجود یک خورده حالت به اصطلاح غیرذیشعور.
به نظر میآید مبدأ روان ناخودآگاهی که در واقع وجود دارد در انسان پر از دانش و اطلاعات و پر از مثلاً تمایل به رشد پیدا کردن و اینجور چیزهاست. بنابراین تصور یونگ اصولاً با اید خیلی سازگار نیست.
سلف بهجای اید
ولی به هر حال اگر بخواین یک جوری ایدههای یونگ را اینجا اعمال بکنیم و اید را یک خورده تغییر شکل بدیم، یعنی این ایستگاهها را به همین شکلی که هست حفظ نکنیم و یک خورده تغییر شکلش بدهیم. و ببینیم که چگونه فیت میشود با دیدگاههای روانکاوی.
شما به جای اید باید کلاً همان ناخودآگاه را بگذارید به نوعی. من الان پیشنهاد میکنم که دیگر به جای اید میتوانیم مثلاً فرض کنید همان واژه سلف استفاده بکنیم. مرکز واقعی وجود انسان از نظر یونگ سلفه. چیزی که همه چیز را هدایت میکند.
بگذارید قبل از اینکه من این را ادامه بدم، شما متوجه این هستید که دیدگاههای فروید خیلی رئالیستی به نظر میآید. از این جهت که واقعاً یک جوری به نظر میآید که آدمها دنبال لذت بردن هستند.
یک آدمی که دنبال دانش میروند به نوعی از کسب دانش لذت میبرد و یک جوری شاید واقعاً یک واقعیتی باشه که انسان همیشه دنبال کارهایی میروند که بیشترین لذت را بهشان دارد میدهد.
علاوه بر اینکه یک جوری با مفهوم در مینیمم انرژی بودن که ما از فیزیک کلاسیک یک جوری بهش عادت کردیم سازگاره، در زندگی روزانه هم واقعاً آدم میبیند که کم و بیش انگار همینجوری هست.
خیلی وقتا همینجور احساس را آدم بهش دست میدهد که آدمها هر کسی آن کاری را میکند تو هر لحظه که انگار به نوعی میزان تنشها را از خودش دور کند و بیشترین لذت را ببره.
سلف، اصل لذت و ایگو اولیه
من میخواهم سعی کنم جای اید سلف را بگذارم و بگویم که اتفاق خاصی نمیافته. با اینکه یونگ تاکید چندانی حداقل آن مقداری که فروید تاکید دارد روی اصل لذت نداره، ولی من میخواهم بگویم که میشود سلف را جای اید گذاشت و به نوعی اصل لذت را هم حفظ کرد.
فقط به شرط اینکه این را بپذیریم که شما اینجوری در واقع تصور بکنید که انسان وقتی به دنیا میآید واقعاً همانطوری که یونگ هم موافقه چندان خودآگاهی در آن وجود ندارد. انگار با ناخودآگاه خودش دارد کار میکند.
بنابراین من میتوانم با توجه به تئوریهای یونگ فرض کنم که قبل از اینکه ایگویی به وجود آمده باشه و برای خودش تصوری انسان از خودش پیدا کرده باشه که واقعی نیست، این در دیدگاه یونگ مشکل این است.
ایگو به وجود میآید ولی در روز اول وقتی ایگو به وجود میآید منطبق با سلف نیست. من واقعی انسان سلفه. ناخودآگاه مرکزش سلفه و تمام ماجرا این است که شما باید این ایگو را منتقل بکنید روی جای اصلی خودش. مرکز روان سلف قرار بدهید.
بنابراین اگر ایگویی وجود نداشته باشه من میتوانم فرض بکنم انگار در ابتدای حیات وقتی کودک متولد میشود به نوعی سلف دارد همه کارها را انجام میدهد. ایگو هم که هنوز به وجود نیامده و انحرافی از خواستههای واقعی ناخودآگاه به وجود نیامده. همه خواستههایی که کودک دارد به نوعی خواستههای سلف هم هست.
بیاید فرض بکنیم که سلف به این ترتیب رفتارش قابل شبیهسازی هست که به دنبال ماکسیمم لذته و اگر میخواهد انسان رشد پیدا بکند بیاید فقط در واقع اینجوری تصور بکنید که همانطوری که فروید در واقع میبیند این را با نگاه کردن به جسم انسان که منابع لذت انسان در طول سالهای اولیه حیات دارند تغییر میکنن، شما فقط بیاید این موضوع را در واقع اضافه بکنید که این تاکیدی که فروید برای بیان اصل لذت روی جسم و فیزیولوژی مثلاً تقریباً بیرونی انسان داره، این را کنار بگذارید.
منابع لذت فراتر از جسم
بیاید فرض بکنید که منبع لذت منابع لذت انسان خیلی خیلی بیشتر از این تغییرات میکنند. یعنی شما اگر مثلاً فرض کنید یک کودک واقعاً وقتی متولد میشود بزرگترین لذتش لذت دهانیه و لذت خوردنه و بعد مثلاً فرض کنید دفع کردن بزرگترین لذتش میشود و بعد مثلاً فرض کنید به مرحله تناسلی میرسه، بیاید فرض بکنید که به طور مداوم تا اواخر عمر منابع لذت جدیدی در اختیار روان دارد قرار میگیرد که دیگر لزوماً جایگزیده در جسم نیستند.
یعنی شما نمیتوانید یک جایی از جسم خارجی انسان را نشان بدهید بگویید که لذت را در اینجا دارد میبرد. در خود مکانیسمهای روانی مراکزی ممکن است وجود داشته باشه.
فکر کنید بعداً مثلاً فرض کنید این لذتها منتقل بشوند به ترشح برخی از هورمونها یا حالا هرجوری. من نمیخواهم بگویم پایگاه جسمانی ندارد ولی اینقدر وقتی از جسم داریم صحبت میکنیم به پوست در واقع آن چیزی که از بیرون دیده میشود نگاه نکنید.
من همیشه وقتی در مورد فروید صحبت میکردم گفتم که میگفتم که یکی از عجیبترین نقصها و چیزهای غیرقابل باور و غیرقابل قبول دیدگاه فروید این است که روی آناتومی چیز دارد به اصطلاح یک تاکید عجیبی دارد.
حتی مثلاً فرض کنید در مورد جنسیت و عقده مثلاً فرض کنید غریزی و اینجور چیزها دارد بحث میکند همه حرفاش یک جوریه انگار همه در واقع تفاوتها جنبه آناتومیک دارند در حالی که طبیعی من قبلاً این را گفتم بازم تاکید میکنم خیلی طبیعیتره که آن واسطههای فیزیولوژیک را بهش اهمیت بدهیم.
شما میتوانید بگویید لذتهای روانی در واقع لذت دهانی نه واقعاً در سطح دهان به تدریج ممکن است در مثلاً فرض کنید کل دستگاه گوارش و بعد به طور کلی انتشار پیدا بکند در یک منابع دیگهای از درون ما.
تعادل دینامیکی سلف
بنابراین اگر شما بپذیرید که منابع لذت در یک در واقع لایههای جدیدی هی به طور مداوم دارند اضافه میشوند و همان لایههای لذتی که دارند اضافه میشوند مسیر واقعی رشد انسان را که سلف در واقع بهش فرمان میدهد را تعیین میکند در واقع اینجوری تصور بکنید.
در هر لحظه انسان بیشترین لذت را از آن کارهایی میبرد که بیشترین رشد را در واقع بهش میدهند به طور طبیعی. و حالا من این را یک خورده بعداً اصلاح میکنم که صرفاً مثل یک مولفه رشد کردن چیزهای دیگر هم ممکن است باشه. ولی اگر اینجوری نگاه بکنید اینکه سلف به دنبال بگذارید همین الان اصلاح بکنم سلف به دنبال یک جور تعادل دینامیکیه.
فقط مسئله رشد نیست حرکت کردن روی یک محور به سمت بالا نیست. انگار اگر روان به طور طبیعی از آن محور مرکزی خودش که رشد روش انجام میگیرد منحرف شده باشه سلف کاری که میکند یکی این است که انسان را سعی کند به حالت تعادل برگردونه اگر یک عدم تعادلی ایجاد شده و بعد به سمت بالا مثلاً هدایت کند.
یعنی بنابراین یک جور هدایت کردن به سمت مرکز و یک جور هدایت کردن به سمت بالا وجود دارد که هر دو تا این کارها را سلف در واقع به عهده میگیرد.
من چندین بار این مفهوم را بیان کردم که شما میتوانید ایدههای فروید را با یونگ تا حدودی زیادی منطبق بکنید اگر معتقد به یک جور تعادل دینامیکی برای انسان باشید. یعنی در واقع آن حالت مینیمم انرژی که فروید بهش اعتقاد دارد فرض کنید که یک چیز دینامیکیه.
فکر کنم تفاوت عمدهای که وجود دارد این است که آنجا یک جوری به نظر میآید که مفهوم فیزیکی سلفه و چندان اگر دینامیکی هم هست یک دینامیسم خیلی خیلی محدودی دارد مثل عبور کردن از مراحل دهانی و مقعدی و مثلاً تناسلی در حالی که در یونگ این تا بینهایت تقریباً ادامه دارد تا رسیدن به عالیترین مرحله مثلاً انطباق ایگو سلف و رسیدن به یک چیزی شبیه به رسیدن مثلاً به حقایق مثلاً درون و بیرون و همه چیز با همدیگر مثلاً کشف کردن همه این چیزها و بیرون آوردن محتوای ناخودآگاه.
سلف جانشین اید با حفظ اصل لذت
خب اگر قبول بکنید که مکانیسمهای روانی ما طوری در واقع طراحی شدن که اگر خواستههای سلف عملی بشود ما بیشترین لذت را میبریم آنوقت من میخواهم سعی کنم بگویم که این مفهوم به نوعی به طور به معنای یونگی سلف میتواند جانشین اید بشود و اصل لذت را هم حفظ بکند.
بنابراین میتوانم فقط مفهوم لذت حالا دیگر مینیمم انرژی به یک معنای خیلی فیزیکی نیست مگر اینکه سیستم خودتان را دینامیکی در نظر بگیرید. این سیستم دارد در همینجوری که سن شما دارد زیاد میشود منابع لذتتون دارد تغییر میکند منابع جدید به وجود میآید در هر لحظهای یک کارهایی هست که به شما بیشترین لذت را میدهد.
خیلی طبیعی است که شما حرفهای فروید را بپذیرید که در ابتدا لذتهای سلف دهانی هستند. کودک در ابتدای تولدش برای رشد کردن احتیاج به یاد گرفتن ریاضیات یا مثلاً فرض کنید انجام یک سری عملیات عرفانی و ریاضت کشیدن ندارد. فعلاً باید این جسمش به اندازه کافی باید بخوره تا اینکه یک سری چیزهای رشد جسمانیش در یک حدی تامین بشود.
بنابراین بدیهیه که در لازم نیست شما به یک موجود عجیب مثلاً که یک موجود ظلمانی مثل اید معتقد باشید که دنبال مثلاً بدون هیچ منطقی دنبال لذته. در ابتدا رشد توسط خوردن دارد تامین میشود بنابراین کودک کامل در اثر خوردن مثلاً شیر مادر خودش به اوج لذت میرسد.
من یک بار یا شاید چند بار اشاره کردم به این متن به یک عبارت جالبی از فروید که حالت چهره یک کودکی را توصیف میکند که به اندازه کافی شیر خورده و مثلاً صورتش گل انداخته و دیگر در اوج مثلاً لذت دارد به خواب میرود و اصلاً شاید ایده اینکه یک اید وجود دارد و اصل لذتی وجود دارد از دیدن یک چنین منظره جالبی به ذهن فروید رسیده.
و من قبول دارید که یک چنین منظرهای با تصور اینکه سلفه که مرکز وجود انسانه و اید اصلاً وجود ندارد به آن شکلی که فروید میگوید بلکه سلفه که همه کار را دارد کنترل میکند هم سازگاره.
در واقع در آن لحظه لحظههای اول تولد در ماههای اول تولد سلف همینو میخواهد و رشد انسان مقتضیاتش همین است اینکه به اندازه کافی بخوره و غذای خوب هم بخوره تا جایی که سیر بشود و بعد به همان حالت نهایت لذت هم میرسد و میتوانیم تمام ایدههای فروید را من از جانب خودم دارم میگویم که به نظر من ایدههای خوبی هستند.
شخصیت دهانی، مقعدی، تناسلی
شما میتوانید ایدههای فروید را در مورد انتقال لذت از مرکز مثلاً مراکز دهانی به حالت مقعدی و تناسلی هم بپذیرید. بگویید در سال طبق مشاهداتی که خود فروید دارد و تا حدودی به نظر میرسد که ما شواهد کافی هم برای اینکه چنین مراحلی وجود دارد از نظر تجربی داریم. حالا ممکن است بعضیا مناقشه بکنند ولی من شخصاً فکر میکنم که این سه مرحله به نوعی به هر حال وجود دارند.
حالا ممکن است یک خورده آدم بخواهد این را با یک مفاهیمی یک خورده پیچیدهتری جایگزین بکند یا مراحل را بیشتر بکند ولی اینها از آن حرفهایی هستند که فروید زده و در عمل آدم میتواند اینها را به کار ببره به نتایج خوبی هم برسد.
و من فکر میکنم آدمهای غیر فرویدی وجود دارند که این را پذیرفتن که این سه مرحله رشد در ابتدای سالهای ابتدایی کودکی وجود دارد.
به دلایلی که مثلاً مشاهداتشون بگذار من یک بار این را گفتم که فروید وقتی که از این سه مرحله یاد میکند بر اساس این تحلیلش از این سه مرحله شخصیتهای دهانی، مقعدی و تناسلی را ارائه میدهد بر اساس اینکه فیکساسیون در چه مرحلهای صورت گرفته.
فکر میکنم همه روانکاوها به نوعی قانع شدن آنهایی که حتی فرویدی نیستند که یک کورلیشنی بین صفاتی که فروید برای مثلاً شخصیت دهانی ارائه میکند وجود دارد.
یعنی شما بعضی از این صفات دهانی را در یک آدم میبینید باید به احتمال زیاد تصور بکنید که بقیه این صفات را هم این آدم دارد.
بنابراین یک جوری این تئوری کاربردهایی دارد در به طور تجربی آدم احساس میکند که نه با مشاهده کودک یا با مثلاً آزمایشهای فیزیولوژیک ولی با آن ایدهای که فروید در واقع استفاده میکند و شخصیتها منش شخصیتها را یک جوری ردهبندی میکند به نظر میآید حقیقتی در این سه مرحله هست.
حالا من خیلی نمیخواهم به این تاکید بکنم. چیزی که میخواهم بگویم این است که اگر یک نفر به فروید خیلی ایمان هم داشته باشه میتواند سلف را جانشین اید بکند و این سه مرحله را هم نگه دارد. هیچ اشکالی ندارد. میتواند بگوید که در ابتدای زندگی کودک این سه مرحله واقعاً وجود دارد و اینها مراحل رشد جسمانیاش هستند.
باید کودک از این سه مرحله عبور بکند و بعد تازه وارد یک مرحلههای خیلی خیلی وسیعی میشود از آن به اصطلاح رسید تغییراتی که در آن نقطه تعادل دارد صورت میگیرد و مجموعه کارهایی که در واقع تو آن فرایند فردانیت باید انجام بشود تا رشد صورت بگیرد. بنابراین ما یک در واقع سلسله مراتب طولانی رشد داریم در حالی که در فروید این سلسله مراتب کوتاهه و اصل لذت هم برقراره.
لذت دینامیک و منبع اینفورمیشن
اگر کسی خیلی از اصل لذت خوشش میآید میتواند حفظش بکند با این تفاوت که سلف در هر لحظه آن چیزی که برای رسیدن به آن تعادل دینامیک در واقع لازم است بیشترین لذت را در واقع از همان میبرد انسان. بنابراین گوش کردن فرمانهای سلف به نوعی کاریه که بیشترین لذت را هم میبرد. این هیچ مشکلی فعلاً با اصل لذت و مفهوم اید ندارد.
اید را میتوانیم جانشینش را سلف بگذاریم و این حرفها را هم بزنیم. اید فاقد اینفورمیشن، فاقد شعوره ولی سلف به نوعی منبع عظیمی از اینفورمیشنه. بنابراین اینجا تفاوتهای ماهوی هم وجود دارد. فقط من میخواستم بگویم که لازمهاش اصل وقتی کنار بگذارید. یک جور لذت دینامیکی را باید جانشین یک لذت یک خورده استاتیکی بکنید که فروید بهش معتقده.
به هیچ وجه این حرفها با فیزیولوژی و اینها اصلاً تناقض ندارد. اصلاً اینطوری نیست که اگر مثلاً یک نفر ایدههای فروید را از این جهت میپذیره که یک حالت ماتریالیستی دارن، منابع متدولوژی مثلاً ماتریالیستی ساینس، اینکه مثلاً منابع لذت را مشخص میکنند که در کجا هست، به هیچ وجه این نوع نگاه کردنی که در یونگ هست غیرماتریالیستی نیست.
مثلاً شما میتوانید یک ترکیبهای پیچیدهای از ترشحات هورمونی را به عنوان حالتهایی که لذت کامل به انسان میدهد در نظر بگیرید. میگویم اصولاً دید ماتریالیستی داشتن معنایش این نیست که نقطههایی را را پوست بدن نشان بدهیم که اینها منابع لذت هستند. منابع لذت میتوانند در درون باشن، منابع لذت میتوانند در تعادلهای هورمونی باشند.
اینجوری نیست که داریم از یونگ همیشه این را تاکید میکند که وقتی از روح یا روان صحبت میکنی به یک چیز غیرمادی لزوماً اشاره نمیکنی، از دیسیپلین ساینتیفیک خارج نمیشود. بنابراین تاکیدم این است که اینجا ما وقتی که از مثلاً رشد بینهایت هم حتی اگر صحبت بکنیم، اینجوری نیست که این دینامیسمی که داریم توصیف میکنیم یک جوری از حالت جسمانی دارد خارج میشود.
ولی از سطح و پوست بدن دارد احتمالاً به فیزیولوژی و سیستم عصبی و در کل به اصطلاح بدن ترشح پیدا چیز میکنه، گسترش پیدا میکند و بنابراین اگر کسی خیلی از آن دید ماتریالیستی هم لذت میبره، میتواند اینجا هم به لذت بردن ادامه بده. هنوز خارج نشدیم از آن دیسیپلین این شکل نگاه کردن.
من روی این تاکید میکنم برای اینکه یونگ همیشه تاکید داشت که حرفهاش اشتباه گرفته نشود با اینکه واژه روح را اصلاً به کار میبرد. یونگ، من کمتر روی این واژه تاکید کردم. فکر میکنم ضرورتی ندارد آدم اصلاً دارد بیان میکند. و یک عده فکر میکنند که وقتی از روح دارد صحبت میکند یعنی مثلاً یک جوری یک شبح و چیزی.
خیلیها به دلیل همین شاید واژگانی که یونگ به کار میبرد احساس میکنند که این دارد مثلاً اینجوری حرفهای ماوراء طبیعی میزند. در حالی که خودش به طور مداوم تاکید میکرد، حداقل تا میانسالی تاکید داشت که همه حرفهایی که میزند توجیهات ماتریالیستی دارد.
سوپرایگو و فرهنگ در برابر سلف
خب حالا سوپر ایگو و ایگو هم میتوانند در واقع تو آن سهگانه ظاهر بشوند. در واقع تصور یونگی اینجوری میشود که این انسان که مرکزش سلفه وارد جهان میشود و میخواهد رشد کند که معادل با این است که بگوییم میخواهد به حداکثر لذت برسد. فرق نمیکند. به شرطی که قبول کرده باشید که بیشترین لذت را وقتی میتواند ببره که بیشترین رشد را کرده باشه.
خب حالا فرهنگی در بیرون وجود داره، والدی وجود دارد که حرفهای دیگهای میزنند. چیزهایی که غیر از مقتضیات رشد و غیر از خواستههای سلفه را میخواهند تحمیل بکنند. و واقعیتهایی در جهان خارج وجود دارد که اصولاً مانع این است که سلف به خواستههای خودش برسد.
بنابراین همچنان مفهوم سوپر ایگو وجود دارد. سوپر ایگو یا والد مجموع آن فرهنگ و همه دستورالعملها و چیزهایی که در بیرون هست و با خواستههای سلف دارد مخالفت میکند.
در دیدگاه فرویدی این موجودی که یک خواستههایی داشت، فقط میخواست یک جوری کوری لذت ببره و بنابراین آدم خیلی احساس مثبتی نسبت به اید نباید داشته باشه. یک موجودیه که انگار در اوج خودخواهی دارد زندگی میکند.
سلف هم به نوعی دارد خودخواهانه رفتار میکند چون دنبال رشد، یک چیزی برای خودشه، دنبال رشده مثلاً یا به نوعی حداقل دنبال هماهنگی با کل جهانه. ولی اینجا یک فرهنگی وجود دارد که مانع از این است که این اتفاق بیفتد.
بگذارید من به تفاوتها وقتی میخواهم اشاره بکنم، سلف آرمانهای خیلی طولانی مدتی در واقع در نظرش هست. ممکن است در یک لحظه مثلاً در لحظههای کودکی آرمانها خیلی محدود به یک خواستههای خیلی خیلی سطح پایینی مثل خوردن و این چیزها بشوند.
خوردن و خوابیدن و یک سری کارهای زیستی دارد انجام میشود. ولی در آینده قرار است که کارهای دیگهای صورت بگیرد. به طور مداوم سلف خواستههای خودش را برای هماهنگی درونی و هماهنگی با جهان القا میکند.
اصل واقعیت: طبیعت در برابر فرهنگ
بگذارید به تفاوتهایی که اینجا به وجود میآید یک خورده دقت بکنید. شما وقتی سلف و جانشین اید میکنید، اید ذاتاً با جهان، با اصل واقعیت در تعارضه.
مثل اینکه این میخواهد حداکثر لذت را ببره، ایدههای دیگهای هم هستند میخواهند حداکثر لذت را ببرن و اصولاً جهان هم، طبیعت هم طوری طراحی نشده که این موجود بخواهد حداکثر لذت را ببره و بهش بخوان بها بدن به این خواستهاش. تعارض ذاتاً وجود دارد در جامعه و در جا بین انسان و جهان حتی.
درست؟ ولی من میخواهم تفاوت که اصل واقعیت در تئوری اگر بخواهیم یونگ را به کار ببریم و تو این سهگانه وارد بکنیم، حالا اصل واقعیت در یونگ، یادتون باشه که سلف بزرگترین خواستهاش هماهنگی با جهانه.
بنابراین ذاتاً تعارضی بین خواستههای سلف و کل جهان طبیعت وجود ندارد. در واقع دشمن آن چیزی، واقعیتی که دشمن سلفه و مانع از رسیدنش به خواستههاش میشه، جهان غیرانسانی نیست. جهان انسانی، فرهنگ بشریه که منحرف شده از آن چیزی که باید باشه.
شما در یک جامعهای به دنیا میآیید، مثلاً فرض کنید که از سن دو سالگی شما را میبرن مجلس عزاداری. در سلف در دو سالگی لااقل این را نمیخواد. بیشتر بچه مثلاً آبنباتچوبی میخواهد تا مثلاً اینکه در یک مجلس عزاداری شرکت بکند و هزار تا چیز دیگر.
حالا من این مسئله، یک بار این مسئله عزاداری را گفتم همینجوری به عنوان مثال باقی مانده. شما در یک فرهنگهای عجیب و غریبی به وجود میآیید، به دنیا میآیید.
مثلاً الان تقریباً همه بچههایی که در غرب به دنیا میآن، دچار یک سری تروماهای جنسی میشوند برای اینکه خلاصه در سنین پیش از بلوغ، خیلی خیلی پیش از بلوغ با صحنههای جنسی مواجه میشن، آگاهیهای جنسی پیدا میکنند که اصلاً برای آن سن مناسب نیست.
ممکن است هنوزم که هنوزه در همه کشورها از جمله آمریکا، بیشتر از بقیه کشورهای اروپایی، ردهبندیهای سنی برای پخش فیلم و اینها وجود دارد ولی وقتی که تلویزیونی هست در خونه، همه کانالها هم آزادن و بچهها هم به هر حال این کنترل را دست خودشان میگیرن، خیلی چیزهایی که نباید ببینن را میبینند.
خب هزاران هزار عنصر فرهنگی وجود دارد که اینفورمیشنهایی را به انسان میدهد قبل از اینکه موعدش رسیده باشه. خواستههایی مطرح میشود. شما مثلاً فرض کنید بیاید اینجوری حساب کنید. شما از سلف بپرسید که مثلاً دوست دارد که شما در ۶ سالگی بروید مدرسه یا نه؟
ممکن است بگوید نه. ولی جامعه به دلایلی میگوید بله. تو مثلاً نه ۶ سالگی، چهار اصلاً سلف دوست دارد که پدر و مادرش بروند سر کار و این را بذارنش بچه را تو مهدکودک یا نه بیشتر دوست دارد که برای رشدش مناسبتره که مثلاً پیش مامانش بمونه.
احتمالاً از سلف بپرسید جوابش این است که دوست دارد پیش مامانش باشه. و همینطور الی آخر. جامعهای به وجود آمده که از انسانها خواستههایی دارد. این خواستهها خواستههایی نیست که در جهت رشد فردی انسانها باشند.
اصلاً در نه اینکه الان تو این دنیای فعلی، در مثلاً جامعه کاپیتالیستی یک چنین چیزی نیست. فکر کنم هیچ جامعهای در طول تاریخ وجود نداشته که خواستههاش از فرد همان خواستههایی باشه که در واقع در جهت رشد فردی و رسیدن مثلاً به یک طی کردن یک چیزی مثل فرایند فردانیت باشه.
بنابراین یک تفاوتی که اینجا به وجود میآید و مسئله را یک خورده پیچیده میکند این است که در دیدگاه فروید خیلی مسئله هماهنگی خواستههای در و بیرون و واقعاً مطرح نیست. اصلاً هماهنگی که اگر یادتون باشه یک جوری میشد خواسته اصلی سلف را هماهنگی دونست. ایجاد هماهنگی درونی و ایجاد هماهنگی درون با بیرون.
بنابراین یک جوری جهان از نظر تو دیدگاه فروید طوری طراحی شده که سلف میتواند باهاش در هماهنگی به سر ببره ولی نه جامعه بشری. بنابراین سوپرایگو بیشتر از اینکه در واقع اصل واقعیت بیشتر از اینکه به یک چیزی در طبیعت اشاره بکنه، به واقعیتهای طبیعی، به واقعیتهای انسانی دارد اشاره میکند. به واقعیتهایی که شما اگر در دیدگاه فروید هم نگاه بکنید، وزن بیشتر اصل واقعیت تمدنه.
حرف از تمدنه، نه حرف از جهان طبیعت. ولی ممکن است از نظر فروید جهان طبیعت هم حتی در تعارض با خواستههای اید باشه. درست؟ منتها با تفاوت خیلی خیلی کمی داشته باشه. ما بیشتر طبیعت و من جهان به معنای واقعی با سلف با خواستههای سلف تعارض ندارد بلکه اصلاً خواسته اصلی سلف هارمونی پیدا کردن با جهان بیرون و درون همه را با همدیگر هماهنگ کردن هست.
این تفاوت از نظر عملی مهم نیست ولی از لحاظ تئوریک به هر حال من دارم سعی میکنم که در واقع تو این جلسه همین یادآوری از فروید بکنم بعد از یک مدتی همین که همین مقایسههای یک سری جزئیات را شاید روشن بکنند که برای فهمیدن حرفهای خود یونگ هم مناسب باشه
بفرمایید. این دیدگاه که این اتفاق با جهان هماهنگ میرسد این با تکامل هم سادهتره؟ چرا؟ شاید دلیل اینکه فروید هم روی تعارض انسان طبیعت حرف نمیزنه این است که آنجا هم دیدگاهش تفاوت بنابراین اگر ما یک جزئی از طبیعت هستیم و احساسمون این است که طبیعت تقریباً اینجوری پرفکت دارد کار میکند بنابراین خیلی نباید انتظار داشته باشیم فروید هم معتقد به این باشه که خواستههای اید با خواستههای مثلاً غیر تمدن غیر آن چیزی که بشر ایجاد کرده خیلی هماهنگ ناهماهنگ باشه ولی به هر حال پرفکت بودن واقعاً یک چیزی نیست که تو نظریه تکامل یک نوعی جزو اصول باشه. بله بنابراین تعارض ممکن است وجود داشته باشه.
نقش ایگو بهعنوان میانجی
حالا خب پس حالا اصل واقعیت تو دیدگاه یونگ به یک معنایی بیشتر برمیگردد به تمدن تمدنی که بشر ساخته. خب این بنابراین یک جور در واقع جای جانشین کردن سلف به جای اید و نگه داشتن مفهوم سوپر ایگو تو این سهگانه سر جای خودشه. حالا اینجا نقش ایگو فکر میکنم باز با یک تغییرات جزئی با این همراه بشود.
ایگو همانطوری که حالا فروید توصیف میکند میتواند اینجوری در واقع توجیه بشود که در اثر تعارضهایی که به وجود میآید احتیاج به یک نوع در واقع برای هماهنگ کردن اصل لذت و اصل واقعیت و سوپر ایگو و این چیزها شما احتیاج به یک نوع میانجیگری دارید.
در واقع یک مرکز تصمیمگیری باید باشه که بالاخره در مقابل خواستههایی که از درون میآید و خواستههایی که از بیرون در واقع میآید یک جوری میانجیگری بکند و یک شیوه عمل را در واقع بپذیره. خب میتوانیم این توصیف را هم نگه داریم.
یعنی تعارضی با دیدگاههای یونگ ندارد اگر شما ایگو را آن جزیرهای که از تو این اقیانوس بیرون میآید را خودآگاهی را در واقع به نوعی منشأشو همین تعارضی بدونید که بین خواستههای ناخودآگاه ما و جهان خارج در واقع به نوعی به وجود میآید.
یونگ مطمئناً یک چنین نظری ندارد. من تا حدودی زیادی میتوانم با اطمینان بگویم که خیلی شاید دیدگاهش در مورد ایگو این شکلی نیست ولی من میخواهم بگویم که تعارضی ندارد اگر حتی مفهوم ایگو را این شکلی نگه داریم که ایگو اصلاً منشأش این باشه که در اثر این تعارض و برای میانجیگری به وجود میآید.
حالا تفاوتی که اینجا ایگو دارد این است که ایگو آنجا خیلی سادهتر عمل میکند برای خاطر اینکه تنها خواستهای که از درون میآید یک جوری خواسته یک خواسته لذت خیلی سادهست در حالی که پیچیدگیها بیشتر در خواستههای سوپر ایگو و آن چیزی که در بیرون وجود دارد.
اید یک موجود خیلی خیلی با خواسته روشن و سادهایه. این شکلی نیست که اید برای خودش یک فرهنگی داشته باشه که بخواهد مثلاً در طی یک مراحلی یک کاری انجام بده. خیلی موجود سادهتریه نسبت به سلف که موجود پیچیدهتریه.
بنابراین ایگو اگر قرار است میانجیگری بکند بین خواستههای سلف و خواستههایی که در بیرون وجود دارد به نوعی یونگی که نگاه میکنید فرآیندهای پیچیدهتری را باید طی بکند. میانجیگری پیچیدهتری باید انجام بده.
فرهنگ سلف در برابر فرهنگ بیرون
ببینید تفاوتی که به وجود میآید در واقع این است. همونقدری که یک سوپر ایگویی در بیرون وجود دارد فرهنگی در بیرون وجود دارد که به شما میگوید چه کار باید این ؟ در واقع این است.
همان قدری که یک سوپر ایگویی در بیرون وجود داره، فرهنگی در بیرون وجود دارد که به شما میگوید چه کار باید بکنید، در درونتون هم یک موجود پیچیدهای وجود دارد که به شما میگوید چه کار باید بکنید.
یعنی صرفاً این نیست که مثلاً فرض کنید سیگنالهایی برای لذت بردن به یک معنای خیلی سادهای از درون در واقع دارد میآید. بگذار اینجوری بهتان بگویم. شما میتوانید اینجوری تصور بکنید. این ذاتاً یک تمایز خیلی خیلی اساسی بین نگاه یونگ و فرویده.
شما وقتی که مرکز وجود انسان سلف میگیرید و کل فرایند روان را مثلاً خواستههای سلف را رسیدن مثلاً به هماهنگی، طی کردن فرایند فردانیت با همه جزئیاتش میگیرید، به نوعی میشود گفت که یونگ در واقع به این معتقده که ما یک فرهنگی میتوانیم داشته باشیم که خواستههای سلف در آن متجلی شده باشه.
در واقع وقتی یک انسان متولد میشه، مثل اینکه یک فرهنگ انسانیای وجود دارد که برای رشد این آدم مناسبه. علت شیفتگی یونگ در اواخر عمرش نسبت به فرهنگ شرق، مخصوصاً فرهنگ چینی و هندی، این بود که احساس میکرد که آنها فرهنگشون خیلی نزدیک به آن فرهنگیایه که لازم است تا در واقع در بیرون وجود داشته باشه و هماهنگ باشه با نیازهایی که رشد انسان دارد.
در واقع ما میتوانیم یک فرهنگی در بیرون داشته باشیم، یک سوپر ایگویی داشته باشیم در بیرون که کاری که در واقع انجام میدهد این است که در خدمت رشد فردی انسانها باشه، نه در خدمت مثلاً گردش یک اقتصاد در جامعه کاپیتالیستی. و فرهنگ هندی، فرهنگ چینی، اینها به شدت این حالت را دارند که در واقع فرهنگهایی هستند که متمرکز روی رشد فردی هستند.
من تمایز خیلی مهمی که در واقع میگویم اینجا وجود دارد این است که به هیچ وجه شما نمیتوانید بگویید که اید فرهنگی برایش وجود دارد. فرهنگی که به نوعی مثلاً فرض کنید خواستههای اید را در بیرون متجلی بکنه، مگر اینکه بگویید فرهنگ مثلاً فرهنگ آزادی مطلق که به نوعی اصلاً در یک جامعهای وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشه برای اینکه با تمدن سازگار نیست.
یک کانفلیکت اساسی بین مفهوم اید، تصور اید تو نظام فروید و تمدن وجود دارد. شما نباید جامعهای داشته باشید یا اگر دارید باید یک مقررات و نظامی داشته باشه که خواستههای اید را محدود میکند. در مورد سلف به معنای یونگی این تعارض به این شکل وجود ندارد.
یعنی امکان هماهنگی سوپر ایگو و سلف به نوعی واقعاً وجود دارد. ما همانطوری که احساسمون این است که سلف با کل نظام جهان خودش را دارد هماهنگ میکند و خواستههاش هماهنگه، نظام بشری هم اگر از حالتهای طبیعی در واقع منحرف نشده باشه، میتواند فرهنگی داشته باشه که با درون انسان هماهنگ هست.
و تعارض بین سلف و تمدن یک چیز ذاتی نیست. تمدن به دلیل اینکه چیزهایی غیر از رشد انسان را در واقع مد نظر داره، مثلاً یک جامعه کاپیتالیستی میخواهد که گردش کاپیتال را بهینه بکنه، کاری به رشد فردی انسان نداره، اینجاست که تعارض بین فرهنگ و خواستههای سلف به وجود میآید.
فرهنگ درست و غلط در نظام یونگی
ببینید آن نکته اساسی اینه، من الان اینجا یک خورده میخواهم نکس بکنم برای اینکه فکر میکنم قبلاً یک صحبتهایی همینجوری در حاشیه در کلاسها، یک کلاس کردم که به این موضوع مربوط میشود. فرهنگ درست و غلط تو نظام یونگی معنی دارد. شما میتوانید فرهنگها را با همدیگر مقایسه بکنید.
این فرهنگ از آن فرهنگ بهتر است. یعنی با خواستههای سلف هماهنگتره. جوامع را میتوانید از نظر هماهنگی با خواستههای سلف در واقع یک جوری ردهبندی بکنید. یونگ به همین معنا به طور مطلق معتقده که فرهنگ شرقی برتری دارد به فرهنگ غربی. فرهنگ غربی فرهنگ پوچیه. برای اینکه اصلاً مفهوم رشد فردی را فراموش کردن.
آنجا نظام اجتماعیه که فرهنگ را در واقع میسازه. ببینید غربیها پیشرفت میکنند برای اینکه سیستم اجتماعی، جامعه کاری منظم و مرتبی دارند و این را به این بها در واقع به دست آوردن که فرهنگشون رشد روی رشد فردی انسانها دیگر تأکید نمیکند.
یعنی انسانها به عنوان موجودات کارگر حالا کارگر نه به معنای کسی که کار یدی میکند به عنوان موجوداتی که پیچومهرههایی که یک نظامی را در واقع یک نظام اقتصادی را به گردش در میآرن بهشان نگاه کرده میشود نه به عنوان موجوداتی که قرار است مثلاً فرایند فردانیت را طی بکنند.
شما در شرق فرهنگ باستانی شرق حداقل این را میبینید که فرهنگ شرقی و فرهنگ دینی اصولاً فرهنگهای فردی هستند. کمتر به نظام اجتماعی کار دارند نه اینکه کار ندارند. فرهنگهای شرق دور تقریباً هیچ کار ندارند.
فرهنگ هندی خیلی کم کار دارد و بیشتر در واقع تأکیدش روی فرد انسان هست و طبیعی است که در اینجور فرهنگها که تأکید روی فرده فرد در واقع قربانی ایجاد یک نظام اجتماعی نمیشود. اصلاً آن مقداری که در غرب به نظام اجتماعی اهمیت میدهند اهمیت داده نمیشود در شرق.
طبعاً در آن زمینهها شرق کمتر رشد کرده. اصلاً معنایش این نیست که نظام اجتماعی منظم و خوب داشتن اونطوری که غربیها ایجاد کردن چیز بدیه و در شرق نمیتونسته ایجاد بشود.
مهم این است که شما وقتی که مثلاً تمام توجهتون به یک چیز دیگهست و اهمیت کمتری میدید به نظام مثلاً اجتماعی طبیعی است که خیلی دنبال فشاری نمیآرید که اینجا قوانین مقرراتی بگذارید که این نظام اجتماعی مثلاً خیلی درست بشود.
بنابراین شما وقتی که به روان به دیدگاه یونگ نگاه میکنید خیلی طبیعی است که این احساس بهتان دست بده که فرهنگها را میشود از نظر از یک جهتی با همدیگر مقایسه کرد و ردهبندی کرد.
حتی میتوانید بگویید که با توجه به اینکه خواستههای سلف یونیورسالن اصولاً در همه بشر ناخودآگاه جمعی تا حدودی زیادی مشترکه و خواستههای سلف مشترکه بنابراین ما یک فرهنگ یونیورسال حتی میتوانیم تصور بکنیم که هماهنگ با رشد درونی انسانها به طور یونیورسال حالا ممکن است نژادهای مختلف آدمهای مختلف به دلایلی یک تفاوتهای جزئی داشته باشند ولی تا حدود خیلی خیلی زیادی انسانها با همدیگر اشتراک دارند.
ببینید این حس اینکه انسان یک چیز است و اکثر چیزهاش یونیورسال. اینکه میتواند یک فرهنگی وجود داشته باشه که به درد همه انسانها بخوره و اینکه اصولاً این مفهوم رشد خوب و بد بودن فرهنگ وجود دارد و این یک چیزی است که قابل کشف کردنه، قابل بیان کردنه که تا حدودی یونیکه.
یونگ، مدرنیسم و پستمدرنیسم
به شدت این ایده ایدهایه که با مدرنیسم و ماقبل مدرنیسم سازگاره و ضد پستمدرنیسم. من چند بار گفتم که ایدههای فروید هماهنگ هماهنگی بیشتری با پستمدرنیسم دارند و ایدههای یونگ بیشتر مدرنیستیان.
با اینکه از نظر زمانی آن اول به وجود آمده این بعداً و بعضیها به یک دلایلی حالا بیرون جلسه گفتن که خب یک چیزهای پستمدرنی هم در مثلاً یونگ وجود دارد. من میخواهم الان توضیح بدهم که آن چه چیز یونگه که به شدت ضد پستمدرنیسمه.
اساس پستمدرنیسم این است که شما به اختلافهایی بین انسانها بیشتر توجه میکنید و احساستون این است که نه حقیقتی وجود دارد نه یک فرهنگی مثلاً یونیورسالی وجود دارد که باید دنبالش باشیم و همه فرهنگها، همه ایدهها یک جوری برای آدمهایی که آن فرهنگها و ایدهها را دارند میتوانند معتبر باشند.
مقایسه کردن بین شرق و غرب و اینکه نمیدانم این بهتر است آن بهتر است یک جورهایی اعتبار خودش را از دست میدهد وقتی پستمدرن نگاه میکنید.
یک جور پلورالیسم نه به معنای اینکه بگذاریم هرکی حرف خودش را بزنه، به معنای اینکه حقیقت اصلاً یک چیز نیست. اینطوری نیست که من یک بار این که پلورالیسم به یک معنای عملی من میگویم که خب من آدم آزاداندیشی هستم اجازه میدهم که عقاید مختلف وجود داشته باشند ولی احساسم این است که خب به هر حال یک دانه از این عقاید حقه.
در حالی که پلورالیسم به معنایی که الان ازش یاد میکنند این است که اصولاً حقیقتی وجود ندارد که بخوان بگویند که یکی از اینها حقه یکیش حق نیست. هر کسی دارد حرف خودش را میزند.
ببینید یک اختلاف ذاتی که حالا نه اینکه لزوماً آدمها بشینن این را اینجوری بیان بکنن، این است که فضای پستمدرنیستی فضایی که شما به اختلاف بین انسانها توجه دارید و تأکید میکنید و اینکه یک کور مشترکی اینجا وجود داره، یک درصد عمدهای مثلاً از خواستههای انسان مشترکه، این را اصلاً نمیپذیرید. یونگ به شدت ضد پستمدرنیسمه.
این در این حد به نظر من تئوریهاش پیش میرود که همانطوری که در دوران مدرنیسم احساس میکردند که انسان میتواند با تعقل یک راه زندگی بشر را مثلاً به نوعی پیدا بکند و مفهوم رشد وجود دارد حالا ممکن است دیدگاههای یونگ مثلاً یک از یک جاهایی پیش از مدرنیسم برگردن برای خاطر اینکه مثلاً یک جوری مثل بیشتر نزدیک میشوند به شرق دور به دور از نظر زمانی از نظر مکانی و ممکن است مدرنیستها تا این حد ایدهشون که چه چیزی درست است این نباشد و خردی که مثلاً مدرنیستها میگویند خرد به معنایی که یونگ میگوید نباشد در واقع مطمئناً ایراد یونگ به مدرنیسم این است که خردی که مبنای مدرنیسمه یک خرد کاملاً مردانهست.
آن خرد سوفیایی را در واقع ندارد. آن چیزی که در واقع سهم زنهاست از خرد. ولی به هر حال میخواهم بگویم آن تعارض ذاتی بین یونگ و پستمدرنیسم هست و الان ما در فضای پستمدرن داریم زندگی میکنیم. بنابراین طبیعی است که پذیرش یونگ خیلی خیلی کار سختیه. حالا از فروید پستمدرنتر لاکان. بنابراین منتظر این باشید که لاکان باید مد بشود در این قضیه.
من به نظرم میآید با فضای موجود یونگ اصلاً هماهنگ نیست. یونگ کمکم خانه زندگیشم داشت جمع میکرد برود هند اصلاً زندگی بکند. بنابراین یک جوری داشت از در تاریخ و جغرافیا به سمت دوران باستان میرفت و خب دنیا دارد به یک سمت دیگهای میرود که از نظر یونگ انحرافه ولی خب به هر حال این یک چیزی است که در دنیا وجود دارد.
این است که ایدههای یونگ به این دلیل ذاتاً و اساساً با پستمدرنیسم تعارض دارد و خیلی یا باید آن فضای پستمدرن عوض بشود یعنی که یونگ پذیرش عام پیدا بکند یا اینکه به هر حال منتظر این باشیم که یونگ در یک حاشیهای بمونه.
اصلاً اینکه یونگ نمیدانم scientific هست، scientific نیست، اینها فکر میکنم چیزهای کاملاً حاشیهایه و نکته اساسیتر همین است که شما وقتی که ایدههای یونگ را میخوانید به این میرسید که ما یک جور فرهنگ درستی داریم، فرهنگ غلط داریم و این مفهوم درست و غلط تا حدود خیلی خیلی زیادی یونیورسال.
شما وقتی ژنتیک را میخوانید و میبینید که ۹۹.۹ درصد رشته DNA همه انسانها یکیه و اختلاف در یک دهم درصده احساس میکنید که خب این تأکید زیاد روی اختلافات خیلی مبنای scientific ندارد.
به نظر میآید که آدمها به شدت چیزن با همدیگر اشتراک دارند. من فکر میکنم به هر حال در اینجا ۱۰۰ درصد حق با یونگه. یعنی یونگ دارد به شباهتهای فراموششدهای که وجود دارد نگاه میکند.
شاید به دلیل اینکه تجربیاتش مثلاً با اسطورههاست. شما اگر اسطورهها را بخوانید احساس میکنید که همه آدمهای همه جای دنیا در تمام طول تاریخ انگار یک حرف زدن هستند. خواستههای بنیادیشون یکی بوده، داستانهای مشابهی را تعریف کردن.
ایگو میان دو فرهنگ
خب من سعی کردم تا اینجا این سهگانه را وقتی به ایگو که رسیدیم این حرفهایی که زدم به این دلیله که حالا ایگو در واقع به نوعی میشود گفت که بین دو تا فرهنگ متعارض نه یک در خواست لذت ساده و یک فرهنگ پیچیده. به نوعی از درون هم مثل اینکه یک فرهنگ پیچیدهای اقتضای سلف یک جور فرهنگیه.
چه کارهایی را تو چه سنینی انجام بده یا انجام نده. فقط سلف در مورد یک چیزی مثل مثلاً فرض کنید خوردن و نخوردن و لذت جنسی نیست که یک حرفهایی برای زدن دارد و مثلاً همیشه همینطوری باشه که حالت چه میگویند افراط در مثلاً خوردن، افراط در لذت جنسی و اینها مد نظرش باشه.
اگر سلف هم برای خودش حد و اندازههایی مطابق با میزان رشدی که باید بهش برسد قائل، مطمئناً تو دوران کودکی خیلی دوست دارد بخوره بشر به طور طبیعی سلف این را میگوید. بعد در دوران نوجوانی وقتی که رشد جسمانی متوقف میشود شما باید انتظار داشته باشید که آن سیگنالهایی که مربوط به این باشه که حالا هی بخور و اینها کمکم به سمت توقف بروند.
اینکه چه خورده بشه، چه جور غذاهایی مثلاً برای بدن مفیده و اینها همه اینها اینفورمیشنهایی در سیگنالهای سلف هست، سلف خیلی خیلی سیگنالهای پیچیدهتری در حد پیچیدگی سوپر ایگویی که در بیرون هست در واقع از درون دارد صادر میکند در حالی که ایگوی موجود سادهای.
بنابراین ایگو چه کار میکند اینجا؟ ایگو یک کاری یک خورده پیچیدهتری انجام میدهد. بین یک فرهنگی که باید داشته باشه و از درون اقتضاش هست ولو اینکه به کلمات در نیامده ولی یک مجموعه کارها یک چیزی را از درونش در واقع سلف میخواهد بین آن فرهنگ مجازی که فرهنگ سلفه و فرهنگی موجود تو جامعه خودش یا در جهان بیرونی خودش به نوعی باید تعارضها را رفع بکند.
طبعاً اینجا ایگو باید یک سری مکانیسمهای دفاعی داشته باشه که حتی از مکانیسمهای دفاعی که فروید توصیف میکند به نوعی پیچیدهتر هم حتی باشه.
چگونه ایگو موفق میشود که در یک جهانی زندگی بکند با یک فرهنگی که فرهنگ خوبی نیست برایش و به طور قطع همه فرهنگها با رشد انسان تعارض دارند. خب ما میتوانیم سهگانه را نگه داریم با یک تفاوتهایی که خیلی از نظر من جدی نیستند.
فکر میکنم که اصل لذت را همراه با سهگانه و اصل واقعیت همه این مفاهیم میشود نگه داشت با ایدههای یونگ. فقط یک خورده ماهیت مسائل به نظر من یک مقداری پیچیدهتر میشود. برای خاطر اینکه ایگو پیچیده میشود طبعاً کاری که ایگو هم انجام میدهد پیچیده میشود ولی سوپر ایگو تقریباً همونیه که در دیدگاههای فروید هست.
عادت، لذت و فیکساسیون
خب شما من میخواهم یک اشارهای بکنم به اینکه در چنین شرایطی معمولاً اتفاقی که میافتد این است که ایگو تن به یک سری خواستههای بیرونی باید بده دیگر. وقتی بچه است خلاصه باید آن کاری را که مامان و باباش میگویند بکند.
شما وقتی در هندوستان به دنیا میای خلاصه باید آن غذاهای پر از فلفل را بخوری که پدر و مادرتون بهتان میدهند. ممکن است با مکانیسم جسمانی بشر هم خیلی سازگار نباشد. من نمیدانم شاید هم سازگار باشه. شاید ما غذاهای کمجونی بهمون دادن ادویه به اندازه کافی نداشت.
به هر حال حالا فرض کنیم که به عنوان غذای عجیب و غریب یک غذای خیلی عجیب و غریب در نظر بگیرید که در جامعهای رسمه که با خواستههای جسم ما سازگار نیست. من فکر میکنم اینقدر جسم ما به ادویه احتیاج ندارد.
خب شما این را به هر حال یک جوری بهش عادت میکنید دیگر. در واقع نه فقط من میخواهم بگویم مشکلی که حالا اینجا پیش میآید چجوریه. شما به هر چیزی که بخورید ازش لذت میبرید. و وقتی که لذت بردی یک پدیدهای به وجود میآید شبیه فیکساسیون.
من دارم وارد این بخش میشم که قبلاً بهش اشاره کردم. میخواهم بگویم فیکساسیون پدیدهای حتی مهمتر از اونیه که فروید بهش اشاره میکرد. چرا مهمتره؟
بگذارید خیلی مختصر بهتان بگویم که چرا واضح است که اگر یونگی نگاه کنید حالا فیکساسیون تبدیل به یک پدیدهی بینهایت مهم از نظر روانی میشود و خیلی بیشتر از آن که حتی فروید بهش فشار میآورد فشار بیاورید. چرا؟ برای اینکه فروید کجا فیکساسیون را مطرح میکنه؟ سه تا مرحله رشد وجود دارد. قرار از مرحله دهانی و مرحلهای و تناسلی بشر بگذره.
حالا ممکن است تو یکی از این مراحل دچار فیکساسیون بشود. حالا شما دیاگرام رشد یونگی را در نظر بگیرید. شما قرار است انگار بینهایت راه طی بکنید و هر جایی از این راه ممکن است دچار فیکساسیون بشوید.
بنابراین پدیدهی اصلی پدیدهی اساسی روانی که مانع رشده این است که شما در مراحلی از این رشد متوقف بشوید به دلیل اینکه از توقف فیکساسیون چگونه معمولاً اتفاق میافته؟ که شما آن مرحلهای را که در واقع در آن فیکس میشوید به طور طبیعی طی نکردید. مثلاً بیش از اندازه از لذت دهانی استفاده کردید.
دوران مثلاً فرض کنید خوردن آن دوره کودکی اینقدر چیزهای لذتبخش بوده که انگار نمیخواید از آن کنده بشوید به مرحله بعدی بروید. یک بخشی بخشی از وجودتون تو مرحله دهانی فیکس شده و این در معنی بزرگسالی شما هم به نوعی تأثیر میگذارد.
فرهنگی که روی خوردن مثلاً اگر یک بچهای در فرهنگی به دنیا بیاید که به نوعی به طور طبیعی روی فرهنگ فیکس شده در مرحله دهانی بچه هم تو آن فرهنگ به نوعی میرود به سمت دهانی شدن.
یعنی فشار بیش از اندازه آوردن روی مسئله غذا خوردن و لذتهای دهانی حالا اگر شما یک دیاگرامی داشته باشید برای رشد که مراحل خیلی خیلی طولانی دارد نه فقط دو سه مرحله باید انتظار داشته باشید که فیکساسیون در هر مرحلهای بتواند پیش بیاید بنابراین عامل یک عامل اساسی عقبافتادگی انسان از نظر رشد از نظر روانی که میتواند باعث تعارضهای روانی بشود برای خاطر اینکه باعث تعارض خواستههای سلف با خواستههای ایگو میشود به نوعی در واقع اینجوری به وجود میآید شما در فرهنگی به دنیا میاید و از یک چیزهایی لذت میبرید که آن چیزها خواست خواستههای سلف
ببینید بگذارید من بگویم مشکل فقط مسئله سلف فیکساسیون نیست من برای رشد خودم به یک جور غذاهایی احتیاج دارم مثلاً در دو سال اول زندگی بهترین غذا برای کودک شیر مادره بعد به هر حال یک سری مواد خوراکی دیگهای لازم میشود که یک ویتامینها و مواد معدنی و نمیدانم پروتئین و اینها را یک جوری بتواند بدن باهاش بسازه در هر سنی بالاخره بدن یک جور غذاهای ایدهآلی برای تأمین خواستههای مثلاً فیزیولوژیک خودش دارد حالا اومدیم و شما در فرهنگی به دنیا اومدید غذاهای عجیب و غریبی خوردید که اینجوری نیست قبول دارید که به هر حال لذت میبرید از غذا خوردن ولی آن که انحرافی وجود دارد در آن چیزی که دارید میخورید با آن چیزی که با خواسته سلفه وقتی لذت بردید در واقع پدیده فیکساسیون اینجوری اتفاق میافتد شما از هر چیزی که لذت ببرید آن جزو خواستههاتون میشود الان یک آدم هندی اونجور غذا خوردن را واقعاً میخواهد این خواسته بدنش نیست خواسته حالا اگر خواستههای بدن را هم جزو خواستههای سلف بگذاریم همه خواستههای مکانیسم بدن و روان و همه را را هم دیگر جزو خواستههای سلف بگذاریم خب بنابراین الان سلف واقعاً برای رشد شما بدنتون نیاز به یک نوع غذاهایی دارد و یک چیزهایی را هم نمیخواد اضافه است برایش ممکن است برایش حتی مضر باشه ادویه خیلی زیاد ولی شما این را دوست دارید برای اینکه بهش عادت کردید برای اینکه سابقهای لذت بردن ازش دارید من وقتی از غذا خوردن لذت میبرم دیگر نمیتوانم تمیز بدهم که الان این ادویه نبود هم باز لذت میبردم من به اونجور غذایی که خوردم عادت میکنم درسته؟
انحراف خواستههای ایگو
بنابراین خواستههایی در ایگو به وجود میآید در اثر لذتهایی که در طول زندگیش برده این لذتها توسط جهان یعنی همان فرهنگ و جهانی که بیرونش هست ممکن است بهش حتی تحمیل شده باشه این نوع لذت بردن ولی وقتی که از یک چیزی لذت میبرید این جزو خواستههای ایگو میشود حالا این خواسته ایگو که لذتبخش هم هست برایش اصلاً خاطراتی را به یادش میاره و اینها این خواسته با خواستههای واقعی که در واقع از طرف سلف میان در تعارض قرار میگیرند این یک جور فیکساسیون تعمیمیافته است حالا لزوماً باعث فیکس شدن در یک مرحله رشد نمیشود ولی باعث انحراف خواستهها میشود بنابراین فرهنگی که در بیرون وجود دارد یعنی آن سوپر ایگو خودش را به این شکل در ایگوی شما در خواستههای آگاهانه شما جا میکند شما حالا آن چیزهایی را که سوپر ایگو میخواست نه اینکه از ترس نیروی مثلاً قاهرهای که در بیرون وجود دارد و ممکن است مثلاً به شما آسیب برسونه چیزی را میپذیرید هم تشویق وجود دارد از بیرون لذت سوپر ایگوی شما محیطی فراهم کرده شما در آن لذت بردید و یک جاهایی هم شما را تنبیه کرده بنابراین ایگوی شما خواستههایی پیدا کرده خواستههایی که حالا باهاش به لذت میرسد لذت واقعی یعنی منشأ انحراف این است حالا سلف یک خواستههایی دارد که به طور طبیعی اینها باید بیشترین لذت را به شما بدن ولی شما دیگر از آن چیزها لذت نمیبرید شما به یک لذتهای دیگهای عادت کردید دقت میکنید؟
پس یک منشأ در واقع انحراف انسان از نظر روانی این است که سابقهای که وجود دارد در لذت بردن مثل همان پدیدهای که تو فیکساسیون اتفاق میافتاد این مزاحم خواستههای واقعی که از طرف سلف مطرح میشوند و برای رشد لازمند شما ایگوی یک آدم میتواند دشمن خواستههای سلف بشود برای اینکه به نوع دیگهای از لذتها عادت کرده لذتهایی که سوپر ایگو بسترشو برایش فراهم کرده حالا اینجوری که نگاه بکنید این پدیده لذتهای منحرف بردن از یک چیزهایی زیادی لذت بردن که شبیه فیکساسیونه در نظام یونگی به نوعی میتوانند بیشترین تاثیر را روی رشد داشته باشند.
یک جور تعارضی که تبدیل به یک تعارض واقعی میشود. شما به یک نوع لذتهایی واقعاً عادت کردید. دیگر از آن چیزی که به طور طبیعی باید لذت ببرید اصلاً لذت نمیبرید. برای خاطر اینکه بدنتون انگار به یک جور غذای دیگهای عادت کرده.
داستان پودر کاری
من یک بار فکر کنم تو همین کلاس گفتم که این چیزی که ما در بازار میخریم بهش میگویند پودر کاری و مردم فکر میکنند این یک چیز هندیه، این اصلاً هندی نیست، این یک چیز انگلیسیه. انگلیسیها پودر کاری را اختراع کردن و ماجراش هم این است.
این افسرهای انگلیسی که در دوران استعمار هند مثلاً ماموریت میرفتن، سالها تو هندوستان بودن، بعد از این مدتی که غذاهای هندی میخورن، عادت میکردند و وقتی میاومدن انگلستان دیگر اصلاً این غذاها را نمیتونستن بخورن، برای اینکه به نظرشون بیمزه میاومد.
ادویه نداشت دیگه، یک چیزهایی خیلی خیلی با طعم به اصطلاح با یک لول خیلی پایینی که اصلاً دیگر زبون اینها این چیزها رو، چشاییشون اصلاً این احساس را نمیکرد که چیز بامزهای دارند میخورن.
یک پودر کاری اینجوری اختراع شد که اینها مثلاً یک داشتن میرفتن برمیگشتن انگلستان، همینطور میرفتن مثلاً یک عالمه ادویهجات مختلف را با همدیگر میریختن در یک، در یک ظرف پلاستیکی، برمیداشتن میبردن که تا یکی دو سال بتونن ادویه بخورن. این قاطی کردن اینها، هندیها خیلی تخصصی ادویه میزنند. اینجوری نیست که ۲۰ تا مثلاً ادویه را تو هم بریزن و هم بزنن.
اینها دیگر میخواستن غذاشون ادویه داشته باشه، یک چیزهایی را قاطی کردن بهش میگویند پودر کاری که اصلاً من فکر کنم تو هندوستان شاید پیدا نشه، یک چیزی به اسم پودر کاری. در جاهای غیر هندوستان یک چنین چیزی را به وجود آوردن. حالا شاید هندیها هم عادت کرده باشند که همهرو قاطی کنند بریزن.
خب، بگذارید من توصیفی که دارم میکنم این است که با آن تعمیمی که در واقع مفصل شدن مراحل رشد، حالا مفهوم فیکساسیون هم در واقع یک جوری تعمیم پیدا میکنه، اهمیت بیشتری پیدا میکند و شما در واقع اگر بخواهید به فیکساسیون در نظام یونگی نگاه بکنید، یک چیز خیلی خیلی مهم و خیلی خیلی برجستهای میشود در حالی که در نظام فرویدی یک مقداری به نظر میآید که به همانجوری که مراحل رشد محدودن، این مفهوم فیکساسیون هم مفهوم محدودیه.
اساسش پس این است که شما یاد میگیرید که از چیزهایی لذت ببرید و آن لذتهایی که میبرید خواستههایی برای شما در واقع ایجاد میکنند که این خواستهها کانفلیکت دارند اصلاً با خواستههایی که سلف در واقع ایجاد میکند.
بنابراین در تعارضی به وجود میآید بین خواستههای ایگو و خواستههای سلف و این تعارض نتیجه تحمیل خواستههای سوپر ایگو. سوپر ایگو شما را از یک راههایی میبرد و بعد شما به یک چیزهایی عادت میکنید و همونطور که ذائقهتون میتواند به یک غذای تند عادت بکنه، تمام مکانیسمهای روانیتون میتوانند به طور منحرفی یاد بگیرند که لذت ببرن.
شدو، سلف و اصلاح سهگانه
خب، من توضیحاتی که دادم میخواهم یک چیزی را اصلاح بکنم. گفتم من قبلاً این حرف را زدم که اگر از تو آرکیتایپهایی که در واقع یونگ دارد میگوید بخواهیم بگوییم کدومش شبیهتر به ایده، مطمئناً شدوه که بیشتر شبیه ایده.
تقریباً همه ویژگیهای ویژگیهایی که یونگ فروید در آن اید قائله به نوعی در شدو هست. ولی معنی این حرف این نیست که اگر شما بخواهید سهگانه را اصلاح بکنید، بتوانید به جای اید شدو بگذارید.
یعنی در عین حالی که آن حرف درست است که آرکیتایپ شدو بیشترین شباهت را به اید داره، ولی نمیشود برای اصلاح سهگانه شما شدو را بگذارید مثلاً آرکیتایپ شدو را بگویید جای اید. اید مرکز وجود انسان در دیدگاه فرویده، بنابراین باید جاش سلف بذارید، ولو اینکه ایجاد تغییراتی لازم بشود.
اصلاً معنی ندارد یک جوری در سهگانه مثلاً من شدو را بگذارم جای اید. خب، این مجموعه چیزهایی که گفتم در واقع در جهت این بود که بتوانیم مفاهیم این سهگانه فرویدی را که من شخصاً خیلی بهش علاقه دارم را به کار ببریم، بدون اینکه احساس بکنیم که داریم مطلقاً از دیدگاه تخطی میکنیم.
کودک، والد، بالغ در خوانش یونگی
بگذارید من یک توضیح اضافه بکنم که چرا حالا اینجوری که نگاه میکنید عنوانهای کودک، والد و بالغ مناسبتر از این دیدگاههایی هستند که نه من منظورم از عنوان این نیست که فقط اسمها را عوض بکنیم. واقعاً وقتی که Eric Berne از کودک، والد، بالغ صحبت میکند به نوعی تصورش تفاوتهایی دارد با این سوپر ایگو و ایگو.
شما وقتی که عنوان کودک را به کار میبرید ببینید در واقع حالا اینجوری نگاه کنید. آن ایدی که از نظر فروید مرکز روانه همان سلفه تو سالهای اول زندگی. بنابراین چیز درستی را دارد میبیند فروید.
آن تصوری که از ایدی وجود دارد آنجا واقعاً در دوران اول زندگی خب کودک یک چنین موجودیه، یک موجودی که میخواهد بخوره و میخواهد به اوج لذت از خوردن و همهچیز برسد دیگر.
یعنی به نظر نمیآید که در دوران در سالهای اول زندگی تصوری که ما از مثلاً خواستههای سلف داریم یک جوری بتوانیم یک جوری تمایز عملی بگذاریم بین کارکردی که سلف دارد و کارکردی که ایدی به معنای فرویدی دارد. بنابراین حالا اگر شما یک یونگی نگاه بکنید آن چیزی که فروید بهش میگوید ایدی در واقع یک جور سلف کودکموندهست.
اگر شما اینجوری نگاه کنید. اگر مراحل رشد را طی نکنید و در مراحل مقدماتی رشدتون فیکس بشوید آن چیزی که در درونتون باقی میماند یک چیز کودک، در واقع کودکیتونه که معادل میشود با همان چیزی که تقریباً فروید بهش میگوید ایدی.
و از آن طرف واژه بالغ نسبت به ایگو یک چیز مثبتتری دارد و فکر میکنم ایگو در دیدگاه یونگی هم همینجوریه. برای خاطر اینکه یک جوری در واقع مثل یک جور تفکر منطقی و قضاوت کردن بین یک چیز پیچیدهای مثل فرهنگ سلف، کارکردی که دارد فرهنگ سلف را مثلاً با سوپر ایگو دارد یک جوری تطبیق میدهد.
و نکته مهم این است که شما وقتی که تو نظام یونگی در واقع دارید فکر میکنید ایگویی که بتواند به تدریج خواستههای نادرست خواستههای سوپر ایگو حالا درست و نادرست دارند تو دیدگاههای اگر ایگو بتواند خودش را منطبق بکند با خواستههای سلف یعنی نزدیک بشود به آن چیزی که سلف میخواهد آنوقت میتوانیم بگوییم که مثلاً ما با یک موجود بالغ به یک معنای مثبتی سروکار داریم. دقت میکنید؟
ببین ایگو همانطوری که ایدی یک جوری بیجهته و نمیشود بهش مثلاً چیز مثبتی را نسبت داد ایگو هم خیلی ایگوی خوب تو این نظام فرویدی اونیه که خیلی خوب این میانجیگری را انجام میدهد و لذت بیشتری را در واقع به ایدی میرسونه.
ارزشی به آن صورت نمیشود ارزش اخلاقی مثلاً برای کار ایگو قائل شد. ولی تو نظام یونگی سلف یک موجود خیلی باارزشیه که دارد یک خواستههای خیلی خیلی سطح بالا و عمیقی را مطرح میکند.
ایگویی که خودش را بتواند به سلف برسونه یعنی از خودش را از خواستههای نامربوط سوپر ایگو بگذرونه و یک جوری منطبق بکند خواستههای خودش را با خواستههایی که با رشد واقعیش هماهنگه این ایگو ایگوی باارزشیه و یک جوری جا دارد که بهش مثلاً واژه بالغ، عاقل، یک چیزی که ارزشی باشه اطلاق بشود. نه صرفاً مثلاً یک واژهای مثل ایگو که اشاره به یک جور وجود یک جور آگاهی در آن هست بلکه یک آگاهی مثبت.
بنابراین شما وقتی از سهگانه والد، بالغ، کودک صحبت میکنید یک جوری با دیدگاه یونگی نسبت به این سهگانه هماهنگتره. آن چیزی که میخواهد در واقع این سهگانه تحت عنوان کودک مطرح بکند ناشی از عقبافتادگیها و فیکساسیونهای سلفه. یعنی الان اینطوری نگاه کنید.
همه ما در درونمون یک کودک داریم برای اینکه یک مراحلی از رشدمون را در دوران کودکی خوب طی نکردیم. هنوز یک سری نیاز اگر خوب رشد کرده بودید تا حالا نیازهای کودکانهتون خیلی اذیتتون نمیکرد. رفتارهای کودکانهای نداشتید در درونتون. Eric Berne میگوید که همه ما در درونمون یک سری خواستهها و نیازهای کودکانه انگار باقیمونده که ما را اذیت میکند.
لج میکنیم، قهر میکنیم، تو این شرایط که قرار میگیریم رفتارهای بچهگانه از خودمان بروز میدهیم. اینها همه نتیجه عدم رشد کافیه. یعنی یونگ جوابش اگر این حرف را بزنید یونگ میگوید بله در همه ما این چیزها هست برای خاطر اینکه ما آن مسیری را که باید طی میکردیم را بهطور کامل طی نکردیم.
اگر طی کرده بودیم این ویژگیهای کودکانه و این رفتارهای نامعقول را نداشتیم. همه رفتارهامون معقول و درست میشد. بنابراین کودک واژه خیلی خوبی است برای اشاره کردن به آن چیزهایی که در درون ما هست. برای خاطر اینکه دارد اشاره میکند که انگار یک چیزی که میتونست نباشد. یک چیزی که میتونست دورهای که میتونست طی بشود.
ما میتواند ما میتوانیم بالغ بشویم و این کودک خودمان را در حالی که وقتی که شما میگویید ای ای اصلاً ذات انسانه. قابل اجتناب نیست. بنابراین تو تئوری این اصطلاح کودک، والد، بالغ از این جهت یونگیتره برای خاطر اینکه شما میتوانید بگویید یک آدم میتواند کودک خودش را مهار بکند. اصلاً این کودک را یک جوری از بین ببره.
حل بکند تو بالغ خودش. میتواند از والد خودش، یک بالغ در واقع ایگویی که منطبق کرده خودش را با خواستههای واقعی درونی خودش که در ضمن هماهنگی با جهان هم هست ولی ممکن است هماهنگی با تمدن که در آن دارد زندگی میکند نباشه، این موجود بالغ به نوعی به هر حال یک موجود از نظر اخلاقی رشد یافتهست.
در حالی که ایگوی فرویدی اصلاً یک چنین صفتی را نمیشود برایش به کار برد. بنابراین این سهگانه کودک، والد، بالغ با تصورات یونگی سازگارتره در حالی که به نوعی از همان سهگانه آمده ولی یک جوری واقعاً این اصطلاحات اصلاح شده آن تصورات.
شما مثلاً این تصور یک موجود غیر ذیشعوری که فقط دنبال لذتهاست کودک ندارید. کودک شما وقتی میگویید کودک یک جوری حس معصومیت هم در آن هست. یک سری خواستههای معصومانه در عین حال نامعقول که از دوران کودکی در واقع در ما میماند.
کاربرد فروید و یونگ
خب، بگذارید من به یک نکتهای که قبلاً اشاره کردم یک خورده مفصلتر اشاره بکنم. میخواهم اه من هدفم این است که حالا تو این جلسه در واقع این کار را شروع کردم. حداکثر یک جلسه دیگر این کار را ادامه میدهم. میخواهم یک دور تئوری فروید و چیزهای جالبی که آنجا وجود داشت را بیان بکنم. سعی بکنم بگویم که چیزهای جالبش را میشود حفظ کرد.
و نکته مهمی که میخواهم بهش برسم این است که قبل از اینکه وارد کاربردها بشویم سعی کنم بهتان نشان بدهم که به دلایل منطقی که این تئوریهایی داریم میفهمیم کجاها تئوری فروید کاربرد خوبی داره، کجاها تئوری یونگ. قبل از اینکه برویم مثلاً فرض کنید یک فیلمی را معرفی بکنم، بخواهم در موردش صحبت بکنم، ایده داشته باشیم که یونگ کجاها بیشتر به درد ما میخورد.
تو چه پدیدههای اجتماعی، تو چه پدیدههای فرهنگی یونگ بیشتر به درد میخوره، کجاها فروید. این نه اینکه برویم همینجوری رندوم بگوییم خب اینجا انگار این بیشتر به درد خورد، آنجا انگار این که بیشتر به درد خورد.
من میخواهم الان یک چیزی را که قبلاً گفتم را تکمیل بکنم. آن هم این است که شما احتمالاً وقتی که تئوریهای یونگ را میشنوید، همهتون روی این توافق دارید که اکثریت غریب به اتفاق مردم این مراحل رشد یونگی را اصلاً طی نمیکنند.
بنابراین ما اصولاً با انسانهایی سروکار داریم که عموم مردم موجوداتی هستند که تو همان مراحل ابتدایی رشد خودشان در واقع متوقف شدن. درسته؟ و دو تا نتیجه خیلی ساده میشود گرفت. اولاً عقبافتادهترین آدمها از نظر رشد همونهاییان که دچار گسیختگیهای روانی هستند. در واقع اینقدر مشکل پیدا کردن از نظر رشد، یعنی
این نموداری که قبلاً هم یک چیزی مشابهش را دیدیم. من میخواهم بگویم که اصولاً مشکل یک یک موجود، یک انسان چیه؟ این فرض کنید این محور عمودی، محور ایگرگهامون، این هم مراحل مثلاً رشد باشه. خب؟ و این آن عدم تعادلیه که در هر زمانی ممکن است در محور افقی اتفاق بیفتد. خب؟
انسان ممکن است از وضعیت تعادل خودش، این مثل اینکه این مراحل تعادل دینامیکی ماست در طول سالهای زندگیمون که به کجاها میتواند برود. من در هر میتوانم انسان را تو این نمودار اینجوری بکشم که در کدام لول قرار دارد ولی کجاست. مثلاً در واقع یک انسانی ممکن است ۴۰ ساله باشه ولی از نظر رشد اینجا قرار گرفته باشه و خیلی هم به صورت به اصطلاح نامتعادل.
یک یک مفهوم تعادل و عدم تعادل داریم. میگوید انسانها فقط میدانید از رشدشون عقب میافتن. در مرحلهای از رشد خودشان در واقع عدم تعادل هم پیدا ببینید، یعنی الان مثل یک بچه هشت ساله نامتعادل تازه هستند. یک چنین تصوری باید داشته باشیم. عقب افتادن از رشدشون. آن عدم تعادل خودش عامل اصلیه که شما در واقع به رشد نمیرسید.
یعنی اگر موجوداتی باشید در همان حالتهای متعادل، اگر تعادلتون به هم نخورده باشه، به نوعی سلف پیامد خودش را به طور طبیعی دارد میدهد و شما هم احتمالاً رشد طبیعی خودتونو میکنید. در واقع سوپر ایگو، فرهنگی که در بیرون وجود داره، شما را از حالتهای طبیعی محروم میکند. از حالت تعادل واقعی درمیآید، بنابراین رشدتون هم متوقف میشود.
من میخواهم بگویم که اکثریت قریب به اتفاق مردم، همین پایینن. تو همین یک دایره واحد قرار دارند. اصلاً یک واحد هم سمت بالا نمیرن. بنابراین ببینید، بیمارای روانی، بیمارای روانی آنهایی هستند که خیلی خیلی رشد از نظر رشد عقب افتادن و احتمالاً خیلی خیلی از نظر تعادل وضع ناجوری دارند.
یعنی شما مثلاً حتی هورموناشونو آزمایش بکنید، وضعیت طبیعی ندارند. یا مثلاً فرض کنید الان میگویند که یک آدم اسکیزوفرنی، یعنی کسی که دچار توهماته، از نظر شیمیایی اصلاً تعادل یک سری یونهای بدنش به هم خورده. یک چیزی واقعاً آنجا در سیستم بدن به هم خورده که دچار یک مشکلات روانی هم میشود.
یا برعکس، وقتی دچار مشکلات روانی میشه، آن تعادل به هم میخورد. من چیزی که میخواهم بگویم این است که هم بیمارای روانی، هم آدمهایی که در واقع چیز هستن، یک جوری من میخواهم در مورد یک خورده ازش بکنم، یک جایشو.
هم بیمارای روانی و هم موجوداتی که به نوعی، بگذارید نقطه صفر داشته باشیم که مثلاً از یک جایی خلاصه شروع بکنیم مثلاً رشد را و مجموعه آدمها را از بیمارای روانی تا مثلاً فرض کنید آدمهایی که عوام مردم که رشد نمیکنند را در یک چنین ناحیهای هستن، دایره واحد هم نکشید. و چیزی که من میخواهم بگویم اینه، اینها موجوداتی هستند که سمپلهایی بودن که فروید واقعاً مطالعه کرده.
جنسیت بهعنوان عدم تعادل طبیعی
اساس عدم من یک چیزی میخواهم بگویم که الان برخلاف نظریه یونگه، میخواهم یک اصلاحیهای به یونگ بزنم به اسم یونگ، مثلاً به اسم یک دیدگاه یونگی. حالا در موردش بعداً بیشتر بحث میکنم. من فکر میکنم یونگ به یک چیزی به اندازه کافی دقت نمیکنه، شاید دلایل تاریخی دارد.
آن هم این است که جنسیت یک جور عدم تعادل طبیعی است. و یعنی یک چیزی در انسانها انگار فرض کنید که تو این محور از اولی که متولد میشوند سر جای اولیه خودشان نیستن، چون جنسیت دارند. هیچ چیزی در وجود ما عدم تعادل طبیعی حساب نمیشه، به غیر از جنسیت.
این حس در تئوری یونگ وجود ندارد. من فکر میکنم که اساس تئوری فروید این است که این را میبیند که اصلاً جنسیت عامل اصلی عدم تعادله در واقع. تمام بیماریهای روانی یک جوری حول و حوش عدم تعادلهای جنسی در واقع به وجود میآید از دیدگاه فروید و این واقعاً حرف گزافی نیست.
برای خاطر اینکه یک پدیده عجیبی که در واقع وجود دارد که این بهش توجه نمیکنه، این اصلاً خود این جنسیته. جنسیت یک جور عدم تعادل انسانه. یونگ متوجه این هست که انسان در درون خودش باید به تعادل برسه، آنیما و آنیموس مثلاً یک جوری رشد بکنند و در درون به تعادل برسن.
ولی آن تأکیدی که واقعاً باید داشته باشه و آن حالت ویژه و استثنایی که آرکیتایپ آنیما و آنیموس دارد را شما خیلی نمیبینید. اینکه یونگ به اندازه کافی به جنسیت تو روانکاوی خودش اهمیت نمیده، اونقدری که فروید میدهد.
من احساس میکنم شاید یک ریاکشنیه در مقابله، شما وقتی کار یونگو میخونید، خب آنیما و آنیموس هم یک چیزی در لیست آرکیتایپها هستند. در حالی که واقعاً اگر دقت بکنید به حرفهای خود یونگ، ویژگیهایی دارند که با بقیه آرکیتایپها کاملاً اینها را متمایز میکند. مثلاً نمونهاش همینه، اصلاً آنیما و آنیموس به طور طبیعی نشاندهنده یک جور عدم تعادل در انسان هستند.
یعنی ما یک جوری با به طور طبیعی مرد یک چیزی به اسم آنیما دارد که به اندازه کافی رشد نکرده. این عدم رشد آنیما به طور طبیعی اتفاق افتاده، نه اینکه از درخواستهای سلف تخطی شده باشه. چیزی در وجود انسان هست که از اول رشد پیدا نکرده است و در اثر این نیست که ما از درخواست سلف تخطی کردیم.
اصلاً اینجوری به دنیا اومدیم. در زن یک بخشی نیمه رشد نیافته وجود دارد در این و این موضوعش فرق میکند. یعنی من احساس میکنم که با خود تئوری یونگ یک خورده اگر نگاه بکنید، موضوع این آرکتایپ با بقیه چیزها فرق میکند و باید برجسته بشود.
حوزهٔ کاربرد فروید و یونگ
من تصورم این است که فروید در واقع سمپلهایی را مراجعین رواندرمانی خودش را چیز کرد به اصطلاح یک جوری ملاحظه میکرد که همهشان دچار عدم تعادلهای شدید بودن و درست تشخیص میداد که این عدم تعادل حول مسائل جنسی در واقع دارد میگرده و فکر میکنم اگر یونگ هم تئوری خودش را قبول داشته باشه یک جورهایی باید این احساس را بکند که آن عامل اصلی عدم تعادل در واقع جنسیت که یک جور عدم تعادل طبیعی است که از ابتدای تولد انگار وجود دارد.
و اکثریت بیمارای روانی از نظر رشد هم حداکثر همان سه مرحله فروید را طی میکنند. بنابراین اگر سمپلهای فروید را به عنوان مطالعه در نظر بگیرید، تئوری فروید اینجا خوب کار میکند. تئوری یونگ به هیچ درد آدمهایی که بیمار روانی هستند نمیخوره.
بهشان نمیتونی دست شما یک بیمار روانی نمیتونی بگی آقا مشکلتون این است که فرایند فردیت، این اصلاً آدم بیمار روانی و من چیزی که میخواهم بگویم ببینید این محور افقی تو این اوایل این عدم تعادلهایی که وجود دارد فروید درست تشخیص میدهد که مهمترین محور، محور جنسیه. یک قسمت این است که اصلاً رشد را نمیبینه ولی یک چیز کاملاً کوچیک و فرعیه در نظرش.
آن چیزی که آدمها را بیشتر تعیین میکند که کجا رفتن کجا نرفتن در آزاد درجه آزادی بیشتری را میبیند که آدمها ورژنهای مختلف پیدا میکنند در اثر مسئله جنسیت و عدم تعادلهای حاصل از جنسیت. یونگ مطالعاتش بیشتر به فرهنگ و آدمهای نرمال برمیگردد. بنابراین این قسمت را کمتر بهش اهمیت میدهد و بیشتر در واقع به این محور عمودی دارد دقت میکند.
چیزی که من میخواهم بگویم این است که قبل از اینکه وارد مطالعه وارد کاربرد یونگ و فروید بشیم، باید تصورتون این باشه که فروید به درد بیشتر از یونگ به درد رواندرمانی میخورد. موفقتره. الان هم دارید تو کلینیکهای رواندرمانی این صرفاً تعصب مثلاً مردم نیست که فروید را همچنان جلوتر از یونگ نگه داشته.
فروید نظریهاش را اصلاً برای این کار ساخته و تجربههاشو در تجربههای بالینی بودن، کلینیک به دست آورده و حالا احتمالاً تجربههای شخصی خودش. نه خیلی به فرهنگ بشر مراجعه کرده، نه به اسطورهها مراجعه کرده. در واقع خیلی با آدمهای سالم به عنوان سمپل سروکار نداشته. طبعاً مفاهیم جنسی در نظریهاش در واقع عام شدن.
رشد در واقع یک مفهوم اساسی تو نظریه فروید نیست. رشد را در همان حد خیلی کودکانه میبیند چون همه آدمهایی که بیمار هستند معمولاً از نظر رشد دچار عقبافتادگی هستند. و بنابراین اگر من بخواهم کارهای رواندرمانی بکنم، مطالعات درباره بیماریهای روانی بکنم احتمالاً تئوری فروید بهتر به من جواب میدهد.
و اگر بخواهم آن فرهنگ عوام مطالعه بکنم، فرهنگ عامیانه باز بیشتر باید انتظار داشته باشم که فروید خوب جواب میدهد. در حالی که آدمهای نرمال و فرهنگهای بشری که به اصطلاح فرهنگهای یک خورده متعالیتر هستن، نه فرهنگ عوام، اینها احتمالاً بیشتر در واقع با یونگ میشود اینها را مطالعه کرد.
هر چقدر یک اثر هنری، حالا جدای از این بحثی که من کردم این را قبلاً یک بار بهش اشاره کردم، هر چقدر اثر هنری شخصیتر باشه، طرف احساسات شخصی خودشو، خاطرات خودش را یک جوری ریخته باشه در اثر هنری، با فروید بهتر میتوانید مطالعهاش بکنید احتمالاً.
یا لااقل جای مطالعه فرویدی دارد و هر چقدر که حالتهای الهامی و غیرشخصی دارند که حالا مثلاً من یک جایی سعی میکنم در نقد هنری و اینها بهتان نشان بدهم که چه جوریه این، اینها بیشتر در واقع وصل میشوند به ناخودآگاه جمعی و یک جوری توسط یونگ بیشتر قابل مطالعهان.
من حالا فعلاً بحثم را اینجا نگه میدارم. اگر سوالی هست بپرسید. حالا بعداً هم این را سعی میکنم یک جلسه دیگر ادامه بدهم. جلسه آیندهمون بحثمون در ادامه همین است که یک جوری دیدگاههای جالب فرویدی را بیایم وارد حیطه کار یونگی بکنیم.
در واقع از اول هم جلسه اول این را گفتم که هدفم این نیست که این نظریهها را بیان بکنم بگویم این از آن بهتر است وارد این دعواهای بین مثلاً این تئوریها بشوم.
سعی میکنم یک جوری بهتان یاد بدهم که همزمان شما یک اثر هنری را که نگاه میکنید هم میتوانید از یونگ استفاده بکنید هم از فروید استفاده بکنید. بنابراین برای من مهم است که از نظر از لحاظ نظری بهتان نشان بدهم که این شکلی نیست که اگر از فروید استفاده بکنید دیگر نتونید از یونگ استفاده بکنید.
و اعتقاد داشتم به ناخودآگاه جمعی مانع از این نیست که شما به ناخودآگاه شخصی هم معتقد باشید و مکانیسمهای فروید را مثلاً در مورد مکانیسمهای دفاعی بپذیرید. اینها را همزمان میتوانید قبول داشته باشید.
یک جاهایی اینها با هم دیگر قابل جمع نیستند. شما مثلاً نمیتوانید یک آدم یونگی باشید و یک جوری مثلاً به نوع درمان فرویدی متعهد باشید. ولی از لحاظ تحلیل خیلی جاها اینها در کنار همدیگر خیلی خوب میشینن و همزمان قابل استفادهان.
بفرمایید. یک چیزی که به نظر من اثر هنری شخصی دارد مثلاً این است که راجع به مثلاً من یک بار با خود شما صحبت کردم. ژانرها که شخصی نیستند. مثلاً فیلم وسترن برای خودش مؤلفههایی دارد. شما هر کسی میخواهید باشید.
هر چقدر هم میخواهید سعی کنید احساسات شخصی خودتان را بیان بکنید. وقتی فیلم وسترن میسازید باید مؤلفههای ژانر وسترن را رعایت بکنید. فیلم وسترن مثل اسطوره است. یک چیزی که به تدریج به وجود آمده مؤلفههای خودش را پیدا کرده و یک جوری با روح جمعی حداقل یک جامعهای خودش را هماهنگ کرده.
بنابراین هر چقدر مثلاً یک اثر هنری از حالت شخصی در بیاید وارد یک قالبهایی مثل ژانر بشود شما آن ژانرها را با یونگ بهتر میتوانید تحلیل بکنید نه با برای خاطر اینکه ناخودآگاه شخصی افراد ممکن است در شروع ژانر تأثیرگذار بودن ولی به هر حال از فیلتر جمع ژانرها گذشتن و مقبولیت ژانرها مقبولیت عام هم پیدا کردن. نه تنها تولیدکنندهها ناخودآگاهشون در واقع همه همزمان روش کار کرده به تدریج خاص عمومی مردم را هم تونستن برآورده بکنند.
بنابراین یک جوری در واقع ناخودآگاه جمعی سهم بیشتری در به وجود اومدن یک ژانر مثل وسترن دارد یا مثلاً فیلم نوآر. مثلاً راجع به بله خب. مثلاً میشود مثلاً یک چیزی در مورد نه من یک بار ادعا کردم که پدیده فرهنگی نیست که شما نتونید نقد روانکاوانه بکنید. بنابراین نه از این ادعای خودم برنمیگردم. شما جریانهای هنری را به طور قطع میتوانید تحلیلهای اجتماعی داشته باشید.
طبعاً تحلیلهای روانکاوانه هم در کنارش میتواند وجود داشته باشه. اینکه چقدر یک یک جنبش هنری مثلاً جنبههای عمیق مثلاً روانی داشته باشه واقعاً اینجوری نیست که شما بتوانید دیگر بگویید همه جنبشهای هنری اینجوریان. ولی بعضیهاشون ممکن است به شدت تحت تأثیر یک سری عوامل اقتصادی اجتماعی خاص به وجود بیان.
فضای سیاسی خاصی اینها را به وجود بیاورد. مثلاً میتوانم بگویم در یک فضای خاصی از بله. فکر میکنم اکسپرسیونیسم جای بحث خوب روانکاوانه دارد اتفاقاً. یعنی شما هر چقدر که عوامل بیرونی مثل عوامل اجتماعی و سیاسی و اینها گاهی یک جنبشهای هنری راه میندازن.
شما مثلاً فرض کنید خانه سوسیالیسم و این رئالیسم سوسیالیستی خب این حزب کمونیست شوروی نشسته جلسه تشکیل داده و سوسیالیسم مثلاً رئالیسم سوسیالیستی را به عنوان یک جور هنر متعهد راه انداخته حزبی را راه انداخته که با خواستههای حزب به نوعی هماهنگ باشه. نباید انتظار داشته باشید که چنین پدیدهای را تحلیلهای روانکاوانه خیلی عمیق و جالبی بتوانید بکنید.
ولی مثلاً سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم اینایی که خودشان به وجود اومدن به یک مقتضیات مثلاً حال و هوای دوران باز مسائل اجتماعی در به وجود اومدن همه این جنبشها دخیل بوده ولی به هر حال اینها جا برای بحثهای روانکاوانه بیشتر دارد.
مثلاً رمانتیسیسم. یک دفعه چه شد که مردم نه اینکه هنر رمانتیک به وجود آمد. مردم چرا رمانتیک شدن؟ فضا چرا فضای رمانتیکی شد؟ چرا قبلاً اینجوری نبود؟ این قطعاً تحلیلهای خوبی میتوانید داشته باشید در موردش.
خب من در انتهای جلسه میخواهم از این کتاب فرهنگ تعبیر خواب