→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۳۲ · نقشهٔ جلسات

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

مقایسهٔ یونگ و فروید (۱)

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه پس از بسطِ نظریِ یونگ به فروید بازمی‌گردد تا بخش‌هایِ کارآمدِ سه‌گانه و اصلِ لذت را در چارچوبی یونگی نگه دارد. از تفاوتِ حذف‌ها در دو نظریه و غیبتِ سه‌گانه در یونگ آغاز می‌کند؛ سپس اید را با سلف، اصلِ واقعیت را با تمدن، و ایگو را با میانجیِ دو فرهنگ بازمی‌نویسد. فیکساسیون روی مسیرِ بلندِ رشد، اصطلاحِ کودک–والد–بالغ، و مرزِ کاربردِ فروید در بیماری و فرهنگِ عام در برابرِ یونگ در فرهنگِ متعالی و ژانر، مسیر را می‌بندد.

آنچه از فروید بریده شد و آنچه از یونگ

هر خوانشِ مقایسه‌ای میانِ دو نظریهٔ بزرگِ روان‌کاوی ناچار است بخش‌هایی را کنار بگذارد؛ مسئله این است که کنارگذاشتن‌ها هم‌وزن نیستند. آنچه از فروید حذف می‌شود اغلب همان لایه‌هایی است که خودِ او برایِ کارِ بالینی حیاتی می‌دانست: رده‌بندیِ بیماری‌های روانی، مشاهداتِ دقیق از بیماران، و شیوه‌هایِ برخوردِ درمانی. این لایه‌ها حجمِ مهمی از نوشته‌های او را می‌سازند و برایِ کسی که می‌خواهد بداند بیماری چگونه نام‌گذاری و درمان می‌شود، قلبِ نظریه به شمار می‌روند. در برابر، آنچه از یونگ معمولاً فاکتور گرفته می‌شود بیشتر به حاشیه‌هایِ دینامیکِ انرژیِ روان و قوانینِ حرکتِ لیبیدو مانند است — مطالبی که فهمِ هستهٔ رشد و ناخودآگاهِ جمعی بدونِ آن‌ها نیز ممکن است. «چیزهایی که از فروید حذف شده تقریباً ارزشمندترین قسمت‌های تئوری‌شه در حالی که چیزهایی که از یونگ حذف شده این‌جوری نیست».

این عدم‌تقارن به معنایِ بی‌ارزشیِ فروید نیست؛ برعکس، یادآوری می‌کند که نظریهٔ او در عمل برایِ تحلیلِ بیماری و مشاهداتِ بالینی ساخته شده و وقتی آن بخش‌ها برداشته شوند، آنچه می‌ماند اسکلتی جذاب اما ناقص است. کتاب‌هایِ عمومی دربارهٔ فروید نیز کمتر به همان رده‌بندی‌ها و مثال‌هایِ بیماری می‌پردازند، چون خوانندهٔ عام اغلب به دنبالِ مفهومِ کلیِ ناخودآگاه و عقده است نه جدولِ تشخیص. نتیجه آن است که تصویرِ رایج از فروید در فرهنگِ عمومی، از تصویرِ کاملِ خودِ او لاغرتر است؛ و هر تلاشی برایِ نگه‌داشتنِ قسمت‌هایِ جالب باید بداند کدام استخوان‌ها را دوباره به اسکلت وصل می‌کند.

هدفِ این بازگشت نه داوریِ نهایی میانِ دو نام که بازیابیِ ابزارهایی است که در تحلیلِ رفتار و فرهنگ هنوز کار می‌کنند. بسیاری از تحلیل‌هایِ فرهنگی با زبانِ فرویدی انجام شده‌اند، حتی وقتی جهت‌گیریِ اصلیِ نظریه به سمتِ درمان بوده است. اگر بتوان آن ابزارها را چنان بازنوشت که با مفهومِ رشدِ یونگی در تضادِ مطلق نمانند، تحلیل‌گر همزمان دو لنز در اختیار دارد: یکی تیز برایِ شکست‌هایِ ابتداییِ رشد و یکی پهن برایِ مسیرِ فردیت و نمادِ جمعی. این بازسازی نه التقاطِ سلیقه‌ای که آزمایشی مفهومی است: کدام پاره از فروید بدونِ فروپاشیِ تصویرِ یونگی قابلِ نگه‌داشت است.

ناقص‌بودنِ هر روایتِ کوتاه از یونگ نیز پیش‌فرضِ کار است. حجمِ نوشته‌های او چنان است که حتی اشاره به ده درصدِ مطالب دشوار است؛ و هر خوانشی که دینامیکِ انرژی را کم‌رنگ کند باید بگوید چرا. دلیلِ عملی روشن است: درکِ آنچه در رشد و ناخودآگاهِ جمعی محور است لزوماً به همهٔ قوانینِ جریانِ انرژی وابسته نیست. با این قید، میدان برایِ مقایسهٔ سه‌گانه و اصلِ لذت باز می‌شود — مقایسه‌ای که اگر از ابتدا با ادعایِ تمامیتِ لفظیِ یکی از دو نظریه شروع شود، به بن‌بستِ وفاداریِ صوری می‌رسد.

بازگشت به فروید پس از دورهٔ یونگ از سرِ نوستالژی نیست. تحلیل‌هایی که با سه‌گانه انجام می‌شدند اغلب به حقیقت‌هایی ملموس دربارهٔ آدم‌ها می‌رسیدند، حتی در میدانِ فرهنگ. نظریهٔ هوایی و تزئینی نبود؛ با آن می‌شد رفتار را برش زد و تعارض را نام گذاشت. پرسشِ زنده این است که آیا همان قدرتِ برش را می‌توان نگه داشت وقتی مرکزِ روان از اید به سلف منتقل شده و رشد دیگر در سه ایستگاهِ کودکی تمام نمی‌شود. اگر پاسخ مثبت باشد، ابزارِ فرویدی از انحصارِ مکتب بیرون می‌آید و به زبانِ مشترکِ تحلیل بدل می‌شود.

سه‌گانهٔ فرویدی و غیبتش در یونگ

سه‌گانهٔ اید، سوپرایگو و ایگو — یا به زبانِ بازتر کودک، والد و بالغ — در تحلیلِ روزمرهٔ رفتار چنان کارآمد است که غیبتِ همتایِ صریحش در یونگ به‌صورتِ یک خلأ حس می‌شود. تقریباً در هر صحنهٔ انسانی می‌توان تنشِ میانِ خواستِ بی‌واسطه، فرمانِ درونی‌شدهٔ فرهنگ، و میانجی‌گریِ خودآگاه را دید. این تقسیم، حتی اگر تقریبی از حقیقت باشد، نقشهٔ خواندنی به دست می‌دهد. در نوشته‌هایِ در دسترسِ یونگ، چنین سه‌گانه‌ای با همان وضوح دیده نمی‌شود؛ و همین برایِ کسی که با سه‌گانه تحلیل کرده نقطهٔ ضعفِ آشکار به شمار می‌آید.

تفاوتِ مفهومِ ناخودآگاه میانِ دو نظریه، زمینه‌ای است که این خلأ را توضیح می‌دهد. در فروید ناخودآگاه عمدتاً انبارِ رانه‌ها و موادِ سرکوب‌شدهٔ شخصی است؛ در یونگ لایهٔ جمعی و کهن‌الگویی نیز گشوده می‌شود و مرکزِ روان از ایدِ لذت‌جو به سلفِ هدایت‌گر منتقل می‌شود. وقتی مرکز عوض شود، معماریِ سه‌گانه نیز باید عوض شود، نه اینکه صرفاً برچسب‌ها جابه‌جا شوند. با این حال، جابه‌جاکردنِ کاملِ ابزار به‌معنایِ دورریختنِ قدرتِ تحلیلیِ سه‌گانه نیست؛ پرسش این است که هر رأس را با کدام مفهومِ یونگی می‌توان هم‌تراز کرد بی‌آنکه مرکزِ نادرست بنشیند.

تفاوتِ دوم در مفهومِ رشد است. فروید رشد را بیشتر در افقِ کودکی و گذر از چند ایستگاهِ لذت می‌بیند و پس از آن بیشتر با تثبیت و بازگشت سروکار دارد؛ یونگ اساسِ کار را بر این می‌گذارد که مکانیسم‌هایِ روان باید رشد پیدا کنند و مسیرِ فردیت تا میان‌سالی و پس از آن ادامه دارد. اگر رشد کوتاه باشد، سه‌گانه بیشتر ابزارِ توضیحِ تعارضِ پایدار است؛ اگر رشد بلند باشد، همان سه‌گانه باید بتواند توقف‌ها و انحراف‌ها را رویِ مسیری طولانی توضیح دهد. از این رو نگه‌داشتنِ سه‌گانه در فضایِ یونگی نه بازگشت به فرویدِ خام که بازتعریفِ رأس‌هاست.

اشاره‌هایِ پراکنده در بحثِ کهن‌الگوها — شباهتِ پرسونا به سوپرایگو یا سایه به اید — نقطهٔ آغازند نه پایان. «آرکی‌تایپ شدو بیشترین شباهت را به اید داره»، اما اید در فروید مرکزِ وجود است و سایه کهن‌الگویی در حاشیهٔ خودآگاه؛ جایِ مرکز را سلف می‌گیرد نه سایه. این تشخیصِ کوچک جلویِ یک خطایِ بزرگ را می‌گیرد: ساختنِ سه‌گانه‌ای یونگی‌نما که در واقع هنوز مرکزِ لذت‌جویِ فرویدی دارد و فقط واژه‌ها را عوض کرده است.

فایدهٔ سه‌گانه در کارِ روزمره آن است که تعارض را قابلِ گفتگو می‌کند. به‌جایِ برچسبِ مبهمِ مشکل‌داشتن، می‌توان پرسید کدام رأس بیش‌فعال است، کدام خاموش، و میانجی کجا شکست خورده است. همین قابلیتِ نام‌گذاری است که حذفِ کاملِ سه‌گانه را پرهزینه می‌کند، حتی برایِ کسی که ناخودآگاهِ جمعی را جدی می‌گیرد. ابزارِ خوب را به‌خاطرِ اختلافِ مکتبی دور نمی‌ریزند؛ آن را بازمی‌سازند تا با مرکزِ تازه بخواند.

از اید به سلف و بازماندنِ اصلِ لذت

در تصویرِ کلاسیکِ فروید، پایهٔ روان اید است: منبعِ انرژیِ روانی یا لیبیدو، و موجودی که اساساً در پیِ لذت است. لذت در دورهٔ نخستِ کارِ او معنایی نزدیک به کاهشِ تنش و رسیدن به حداقلِ انرژی دارد، چنان‌که گویی دستگاهِ عصبی می‌خواهد به آرامشِ فیزیکیِ مینیمم برسد. این بیان، نظریه را به زبانِ علومِ پایه نزدیک می‌کند و جذابیتِ فروکاست به فیزیک دارد. اید واردِ جهان می‌شود، با اصلِ واقعیت برخورد می‌کند، و همزمان منابعِ درونیِ لذت ممکن است با هم در تعارض باشند؛ ناچار باید به خواست‌هایش شکل دهد.

یونگ بر اصلِ لذت به آن شدت تکیه نمی‌کند و تصویرش از مرکزِ روان با ایدِ صرفاً لذت‌جو سازگار نیست. با این همه می‌توان، با قیدهایی، سلف را جایِ اید نشاند و هنوز از منطقِ لذت سخن گفت. فرضِ کلیدی این است که انسان در آغاز خودآگاهیِ اندکی دارد و بیشتر با ناخودآگاه کار می‌کند؛ ایگو دیرتر شکل می‌گیرد و در روزِ نخست بر سلف منطبق نیست. «مرکز واقعی وجود انسان از نظر یونگ سلفه»؛ آنچه باید رخ دهد انتقالِ ایگو به مرکزِ واقعی است. پیش از پیدایشِ ایگویِ منحرف، خواست‌هایِ کودک را می‌توان خواست‌هایِ سلف نیز دانست — و در آن مرحله، تمایزِ عملی میانِ ایدِ فرویدی و سلفِ یونگی کم‌رنگ است. «بنابراین چیز درستی را دارد می‌بیند فروید» وقتی سال‌هایِ نخست را ایدِ لذت‌جو می‌خواند؛ همان سال‌ها از نظرِ یونگی نیز هنوز فاصلهٔ ایگو از سلف عمیق نشده است.

شرطِ نگه‌داشتنِ اصلِ لذت آن است که منابعِ لذت به پوست و آناتومیِ بیرونی محدود نمانند. فروید انتقالِ مراکزِ لذت را از دهانی به مقعدی و تناسلی دنبال می‌کند و بر آناتومیِ نمایان تأکید می‌گذارد؛ نقدِ جدّی همین جاست که واسطه‌هایِ فیزیولوژیکِ درونی و لایه‌هایِ روانیِ لذت نادیده می‌مانند. اگر بپذیریم که در طولِ عمر منابعِ لذتِ تازه‌ای پدید می‌آیند که لزوماً به نقطه‌ای از بدنِ بیرونی اشاره نمی‌کنند — از شبکه‌هایِ هورمونی تا سازوکارهایِ معنا و هماهنگی — آنگاه مسیرِ رشد همان مسیرِ گشوده‌شدنِ لایه‌هایِ لذت است. در هر لحظه، بیشترین لذتِ طبیعی با بیشترین رشد هم‌راستاست، مگر آنکه فیکساسیون یا فرهنگِ منحرف مسیر را ببندد.

سلف اما صرفاً بالابرندهٔ یک محورِ عمودی نیست. «سلف به دنبال یک جور تعادل دینامیکیه»: اگر روان از محورِ مرکزی منحرف شده باشد، سلف هم به بازگرداندنِ تعادل می‌کوشد و هم به پیش‌بردنِ رشد. دو حرکت با هم‌اند: «یک جور هدایت کردن به سمت مرکز و یک جور هدایت کردن به سمت بالا». این تصویر اجازه می‌دهد اصلِ لذت از شکلِ خامِ تخلیهٔ تنش بیرون آید و به پیگیریِ تعادلی پویا بدل شود که با ناخودآگاهِ یونگی نمی‌جنگد. لذت دیگر فقط فرونشاندنِ رانه نیست؛ نشانهٔ نزدیک‌شدن به مسیری است که سلف برایِ تمامیت می‌خواهد. در یونگ «سلسله مراتب طولانی رشد داریم در حالی که در فروید این سلسله مراتب کوتاهه»؛ کوتاهیِ سلسله است که فیکساسیون را به سه ایستگاه محدود می‌کند و بلندی‌اش آن را همه‌جایی می‌سازد.

این بازتعریف پیامدِ روش‌شناختی دارد. دیگر لازم نیست برایِ یونگی‌ماندن هر سخن از لذت را سرکوب کرد، و لازم نیست برایِ فرویدی‌ماندن رشدِ بلند و تعادلِ پویا را انکار کرد. نقطهٔ اشتراکِ عملی این است که روان بدونِ جهتِ انرژی و بدونِ معیارِ توقف یا حرکت فهمیده نمی‌شود؛ اختلاف بر سرِ آن است که جهت را رانهٔ صرف می‌سازد یا تمامیتی که رانه را هم در خود جا می‌دهد. با پذیرفتنِ دومی، سه‌گانه و اصلِ لذت ابزار می‌مانند و جهان‌بینی عوض می‌شود.

سوپرایگو، اصلِ واقعیت و تمدن در برابرِ سلف

عنصرِ مزاحمِ اید در فروید فرهنگ و منبعِ قدرتی است که از بیرون فرمان می‌دهد و درونی می‌شود: سوپرایگو. اصلِ واقعیت نیز محدودیت‌هایِ جهان را به خواستِ لذت تحمیل می‌کند. وقتی سلف جایِ اید بنشیند، این دو مفهوم حذف نمی‌شوند؛ مرجع‌شان دقیق‌تر می‌شود. اصلِ واقعیت در عمل بیشتر به واقعیت‌هایِ تمدنِ بشری اشاره دارد تا به طبیعتِ خام. طبیعت، در خوانشی که سلف را هماهنگ با نظامِ جهان می‌بیند، دشمنِ ذاتیِ خواستِ درونی نیست؛ تمدن است که می‌تواند منحرف شود.

«تعارض بین سلف و تمدن یک چیز ذاتی نیست». تمدن وقتی چیزی جز رشدِ فرد را محور کند — برایِ نمونه بهینه‌سازیِ گردشِ سرمایه در جامعهٔ سرمایه‌داری — با خواسته‌هایِ سلف درگیر می‌شود. هیچ جامعه‌ای در تاریخ دقیقاً همان چیزی را از فرد نخواسته که فرایندِ فردیت می‌خواهد؛ از این رو سوپرایگو تقریباً همیشه حاملِ فرمان‌هایی است که با زمان‌بندیِ درونیِ رشد یکی نیست. خواستهٔ اصلیِ سلف را می‌توان «ایجاد هماهنگی درونی و ایجاد هماهنگی درون با بیرون» دانست؛ جهانِ طبیعی با این خواست سازگارتر تصویر می‌شود تا جامعهٔ بشریِ منحرف. مدرسه در شش‌سالگی، مهدکودک به‌جایِ ماندن کنارِ مادر، و فشارِ رسانه‌ایِ زودهنگام نمونه‌اند: «هزاران هزار عنصر فرهنگی وجود دارد» که پیش از موعد اطلاعات و میل می‌ریزد. سلف ممکن است آهنگِ دیگری بخواهد؛ تمدن آهنگِ خود را تحمیل می‌کند.

در نظامِ یونگی، درست و غلطِ فرهنگ معنا دارد: فرهنگ‌ها را می‌توان از حیثِ هماهنگی با خواسته‌هایِ سلف رتبه داد. «فرهنگ غربی فرهنگ پوچیه» از آن رو که مفهومِ رشدِ فردی را فروگذاشته و انسان را بیشتر پیچ‌ومهرهٔ نظامِ اقتصادی دیده است. پیشرفتِ سازمانی و نظمِ اجتماعی در غرب بهایی داشته: کم‌رنگ‌شدنِ فرهنگِ فردمحور. این موضع با نسبی‌گراییِ رایج نمی‌خواند؛ «اساس پست‌مدرنیسم این است که شما به اختلاف‌هایی بین انسان‌ها بیشتر توجه می‌کنید» و حقیقت و فرهنگِ جهان‌شمول را کنار می‌گذارد، در حالی که معیارِ سلف امکانِ رتبه‌بندی را باز نگه می‌دارد. در برابر، فرهنگ‌هایِ باستانیِ شرق و فرهنگ‌هایِ دینی اغلب بر فرد و مسیرِ درونی تأکید دارند و کمتر فرد را فدایِ ماشینِ اجتماعی می‌کنند. این داوری به معنایِ انکارِ دستاوردِ فنی نیست؛ بیانِ معیار است: هماهنگی با سلف.

نگه‌داشتنِ سوپرایگو در سه‌گانهٔ بازسازی‌شده از همین‌جاست. سوپرایگو همان فرمانِ تمدنِ درونی‌شده است؛ لازم نیست انکار شود تا یونگی باشیم. آنچه عوض می‌شود داوری دربارهٔ مشروعیتِ آن فرمان است. در فروید، سوپرایگو بیشتر واقعیتِ اجتناب‌ناپذیرِ تمدن است؛ در خوانشِ یونگی می‌توان پرسید آیا این سوپرایگو با سلف هم‌صداست یا فقط با نظمِ تولید. ایگو میانِ این دو صدا می‌ایستد و انتخاب می‌کند — و همانجاست که رشد یا فیکساسیون رقم می‌خورد.

تمایزِ نظری میانِ طبیعت و تمدن در اینجا عملی هم می‌شود. اگر جهانِ طبیعی با سلف در هماهنگیِ بنیادین تصویر شود، بخشِ عمدهٔ رنجِ روانی از برخورد با نظم‌هایِ ساختگیِ انسانی می‌آید نه از دشمنیِ کیهان. این تصویر خوش‌بینانهٔ خام نیست؛ همچنان بیماری و انحراف هست، اما منبعِ اصلیِ فشارِ ساختاری را جابه‌جا می‌کند: از طبیعتِ دشمن به تمدنِ بدطراحی‌شده. تحلیلِ فرهنگی از این پس می‌تواند بپرسد کدام فرمانِ جمعی رشد را خدمت می‌کند و کدام فقط گردشِ نظام را.

ایگو میانِ دو فرهنگ

ایگو در فروید میانجیِ اصلِ لذت و اصلِ واقعیت است: «یک مرکز تصمیم‌گیری باید باشه» که میانِ خواستِ درون و فشارِ بیرون راهی عملی برگزیند. این توصیف با یونگ نمی‌جنگد اگر «ایگو را آن جزیره‌ای که از تو این اقیانوس بیرون می‌آید» بدانیم — خودآگاهی‌ای که منشأ پیدایشش را تعارض‌ها تغذیه می‌کنند. آنچه پیچیده‌تر می‌شود محتوایِ دو طرفِ میانجی‌گری است. دیگر یک طرف فقط رانهٔ ساده و طرفِ دیگر فرهنگِ پیچیده نیست؛ از درون نیز فرهنگی غنی جریان دارد.

سلف دربارهٔ خوردن و غریزه حرف می‌زند، اما به آن محدود نیست. سیگنال‌هایی دربارهٔ اندازه، زمان‌بندی، نوعِ تغذیه، و حدِ لذت در هر سن از درون می‌آید؛ پیچیدگی‌اش می‌تواند با پیچیدگیِ سوپرایگویِ بیرونی پهلو بزند. ایگویِ ساده در برابرِ دو نظامِ هنجار می‌ایستد: فرهنگِ هنوز به‌کلمات‌درنیامدهٔ سلف، و فرهنگِ موجودِ جامعه. میانجی‌گری از این‌رو دشوارتر از تصویرِ کلاسیک است و مکانیسم‌هایِ دفاعیِ پیچیده‌تری می‌طلبد. چگونه می‌توان در فرهنگی زیست که برایِ رشد مناسب نیست، بی‌آنکه یکسره درهم شکست یا یکسره تسلیم شد؟

پاسخِ عملی اغلب عادت و لذتِ ثانویه است. غذایی که با بدن سازگار نیست، اگر در فرهنگی رسم باشد، خورده می‌شود و به‌تدریج از آن لذت برده می‌شود. لذتِ عادت‌شده چیزی شبیه فیکساسیون می‌سازد: توقف در لایه‌ای که باید گذرگاه می‌بود. ایگو برایِ زنده‌ماندن تن به خواستِ بیرونی می‌دهد؛ بهایش گیرکردن در لذتی است که دیگر با فرمانِ فعلیِ سلف یکی نیست. این پویایی توضیح می‌دهد چرا سازگاریِ اجتماعیِ ظاهری می‌تواند همزمان علامتِ موفقیتِ ایگو و علامتِ انحراف از رشد باشد.

ایگویِ خوب در فروید عمدتاً ایگویی است که میانجی‌گری را خوب انجام دهد و لذتِ بیشتری برایِ اید تأمین کند؛ بارِ اخلاقیِ سنگینی بر آن نیست. در یونگ، سلف ارزشِ ذاتی دارد و خواست‌هایی سطح‌بالا پیش می‌کشد. ایگویی که خود را به سلف نزدیک کند و از فرمان‌هایِ نامربوطِ سوپرایگو بگذرد، به معنایِ مثبت بالغ است. واژهٔ بالغ از ایگو پربارتر است چون به مقصدی اشاره می‌کند نه فقط به کارکردِ میانجی. اینجاست که سه‌گانه بدونِ خیانت به یونگ زنده می‌ماند: اید یا سلفِ کودک‌مانده، سوپرایگو یا والدِ فرهنگی، ایگو یا بالغِ در راهِ انطباق با سلف.

بازسازی وقتی کامل می‌شود که بپذیریم ایگو میانِ دو فرهنگ کار می‌کند نه میانِ طبیعتِ خام و تمدنِ صرف. فرهنگِ سلف مجموعهٔ هنجارهایِ رشد است؛ فرهنگِ جامعه مجموعهٔ هنجارهایِ بقا و تولید. تعارضِ این دو همیشه به زیانِ فرد تمام نمی‌شود — گاه جامعه مسیر را هموار می‌کند — اما در تمدن‌هایِ رشدگریز، ایگو مدام مجبور است میانِ تمامیت و مقبولیت یکی را فدایِ دیگری کند. تشخیصِ این دوراهی، پیش‌نیازِ هر درمان یا نقدِ فرهنگیِ جدی است.

فیکساسیون روی مسیرِ بلند

فیکساسیون در فروید به ایستگاه‌هایِ معدودِ رشدِ کودکی گره خورده است: «شخصیت‌های دهانی، مقعدی و تناسلی». شخصیت‌ها بر اساسِ اینکه توقف در کدام ایستگاه رخ داده نام می‌گیرند و حتی نارواین‌ها نیز اغلب به نوعی همبستگیِ مشاهده‌ای با این الگو قانع شده‌اند. اهمیتِ مفهوم اما وقتی بیشتر می‌شود که مسیرِ رشد را یونگی و بسیارایستگاه ببینیم. «فیکساسیون تبدیل به یک پدیده‌ی بی‌نهایت مهم از نظر روانی می‌شود» چون تقریباً در هر نقطه از راه می‌توان متوقف شد، نه فقط در سه دروازهٔ کودکی.

مکانیسمِ معمولِ توقف آن است که مرحله‌ای به‌طورِ طبیعی طی نشود: لذتِ بیش از اندازه در یک لایه، یا محرومیتِ شدیدی که روان را به همان لایه می‌چسباند. در مسیرِ بلند، هر مهارتِ عاطفی، هر سطحِ معنا، هر گشودگی به نماد می‌تواند محلِ گیر باشد. از این‌رو «پدیده‌ی اصلی پدیده‌ی اساسی روانی که مانع رشده» همان توقف‌هایِ مکرر است، نه یک عقدهٔ واحد. رفتارهایِ کودکانه در بزرگسالی — قهر، لج، واکنش‌هایِ نامتناسب — نشانهٔ همان مراحلِ طی‌نشده‌اند، نه ذاتِ تغییرناپذیرِ انسان.

اریک بروند با زبانِ کودک، والد و بالغ همین باقی‌مانده‌هایِ کودکانه را در همه می‌بیند. خوانشِ یونگی آن را تأیید می‌کند: اگر مسیر کامل طی شده بود، آن رفتارهایِ نامعقول نمی‌ماند. واژهٔ کودک از ایدِ بی‌شعورِ صرفاً لذت‌جو دقیق‌تر است چون معصومیت و نامعقولی را با هم دارد و، مهم‌تر، امکانِ ترک و حل‌شدن در بالغ را باز می‌گذارد. در فرویدِ کلاسیک اید ذاتی و اجتناب‌ناپذیر است؛ در این بازخوانی کودک چیزی است که می‌توانست دوره شود و بگذرد.

والد نیز فقط سوپرایگویِ تنبیه‌گر نیست؛ صدایِ درونی‌شدهٔ فرهنگ است که می‌تواند با سلف بخواند یا نخواند. بالغ آن ایگویی است که میانِ فرهنگِ سلف و فرهنگِ جامعه داوری می‌کند و، در صورتِ موفقیت، خود را با خواستِ واقعیِ درونی هم‌راستا می‌کند حتی اگر با تمدنِ پیرامون ناهماهنگ بماند. از این‌رو سه‌گانهٔ کودک–والد–بالغ با تصورِ یونگی سازگارتر از اید–سوپرایگو–ایگویِ خنثی است: رشد، ارزش، و امکانِ تغییر در واژه‌ها نشسته است، نه فقط تعادلِ نیروها.

نمودارِ فرضیِ رشد دو محور دارد: سطحِ رشد در زمان، و میزانِ تعادل یا انحراف در هر سطح. کسی ممکن است «۴۰ ساله باشه ولی از نظر رشد» در لایه‌ای پایین بایستد و همزمان نامتعادل باشد. مشکل فقط عقب‌افتادگی نیست؛ ترکیبِ توقف و کژتابی است. فیکساسیون این ترکیب را توضیح می‌دهد: روان در نقطه‌ای می‌ماند و از همان‌جا به اطراف می‌شکند. با این حال هر عدم‌رشدی فیکساسیونِ ناشی از تخطی نیست؛ «عدم رشد آنیما به طور طبیعی اتفاق افتاده» و با نیمه‌ای که از آغاز کامل شکل نگرفته فرق دارد با توقفی که از عادتِ لذتِ منحرف می‌آید. درمان یا خودشناسیِ جدی، در این زبان، نه فقط یادآوریِ خاطره که ازسرگیریِ حرکت رویِ محوری است که متوقف شده بود.

کجا فروید کار می‌کند و کجا یونگ

اگر اکثر مردم مسیرِ رشدِ یونگی را طی نمی‌کنند، آنگاه ماده‌ای که پیشِ رویِ تحلیل‌گر است غالباً انسان‌هایِ متوقف در مراحلِ ابتدایی است. «اکثریت غریب به اتفاق مردم این مراحل رشد یونگی را اصلاً طی نمی‌کنند». دو نتیجهٔ ساده از این مشاهده می‌آید. نخست، عقب‌افتاده‌ترین‌ها از حیثِ رشد همان‌هایی‌اند که گسیختگی‌هایِ روانیِ آشکار دارند؛ برایِ روان‌درمانی و مطالعهٔ بیماری، نظریهٔ فروید ابزارِ مناسب‌تری است چون دقیقاً با نمونه‌هایِ بیمار و رشدِ کوتاه ساخته شده است. دوم، فرهنگِ عامیانه نیز بیشتر با همان توقف‌هایِ ابتدایی حرف می‌زند و دوباره فروید را کارآمد می‌کند.

آدم‌هایِ نسبتاً به‌هنجار و فرهنگ‌هایِ متعالی‌تر، برعکس، فضایِ یونگ‌اند. آنجا که نماد، اسطوره، و مسیرِ فردیت موضوع است، ناخودآگاهِ جمعی و کهن‌الگو بهتر می‌خوانند. این تقسیم نه تحریمِ یکی به نفعِ دیگری که نقشهٔ کاربرد است: پیش از نقدِ یک فیلم یا جنبش، باید دانست ماده بیشتر شخصی و بیمارگونه است یا جمعی و نمادین. هدف از آغاز این نبوده که یکی را بر دیگری پیروز کرد؛ هدف آموختنِ استفادهٔ همزمان است آنجا که جمع می‌شوند، و پرهیز از اجبار آنجا که جمع نمی‌شوند. نمی‌توان هم یکسره یونگی بود و هم به نوعِ درمانِ کلاسیکِ فرویدی متعهد ماند؛ اما در تحلیلِ فرهنگی و هنری اغلب هر دو لنز کنارِ هم‌اند. «این‌ها را همزمان می‌توانید قبول داشته باشید»: ناخودآگاهِ جمعی مانعِ باور به ناخودآگاهِ شخصی و مکانیسم‌هایِ دفاعی نیست.

در هنر، قاعدهٔ سرانگشتی این است: «هر چقدر اثر هنری شخصی‌تر باشه» و خاطره و احساسِ خصوصی در آن ریخته شده باشد، فروید جایِ کار دارد؛ هرچه اثر به الهامِ غیرشخصی و قالب‌هایِ جمعی نزدیک شود، یونگ. ژانرها نمونهٔ روشن‌اند. «فیلم وسترن مثل اسطوره است»: مؤلفه‌هایش به‌تدریج شکل گرفته، از فیلترِ جمع گذشته، و با روحِ جمعیِ دست‌کم یک جامعه هماهنگ شده است. ناخودآگاهِ شخصیِ سازندگان در آغاز مؤثر بوده، اما مقبولیتِ عام بدونِ سهمِ ناخودآگاهِ جمعی پایدار نمی‌ماند. نوآر و قالب‌هایِ مشابه همین منطق را دارند.

همهٔ جنبش‌هایِ هنری به یک اندازه روان‌کاوانهٔ عمیق نیستند. رئالیسمِ سوسیالیستی که از تصمیمِ حزبی و هماهنگی با خواستِ قدرت بیرون آمده، بیشتر تحلیلِ اجتماعی–سیاسی می‌طلبد تا حفاریِ رانه. سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم و رمانتیسیسم — آنجا که حال‌وهوایِ دوران و پیدایشِ خودجوش‌تر در کار است — برایِ خوانشِ روان‌کاوانه بازترند. پرسش دربارهٔ رمانتیسیسم فقط این نیست که سبک از کجا آمد؛ این است که چرا مردم رمانتیک شدند و فضا عوض شد. چنین پرسش‌هایی بدونِ نقشهٔ دو نظریه یا به تصادفِ یک‌لنزی می‌لغزند یا به التقاطِ بی‌معیار.

پیوندِ نظریِ این بازسازی با کارِ بعدی روشن است. تا سه‌گانه و فیکساسیون و اصلِ لذت در نسخهٔ هم‌زیست با سلف پذیرفته نشوند، هر نقدِ هنری یا فرهنگی یا میانِ دو قطبِ متناقض می‌افتد یا به التقاطِ بی‌ضابطه. با پذیرفتنِ آن‌ها می‌توان اثرِ شخصی را فرویدی خواند و ژانر را یونگی، بی‌آنکه وحدتِ روان انکار شود. روان هم لایهٔ رانه‌ای دارد هم لایهٔ جمعی؛ انکارِ هر کدام به‌پای وفاداریِ مکتبی، وفاداری به مشاهده را نقض می‌کند. نقشهٔ کاربرد اگر شعار بماند بی‌فایده است؛ باید پیش از ورود به نمونه روشن باشد ماده نزدیکِ بیماری و توقف است یا نزدیکِ نماد و تمامیت. سه‌گانه و فیکساسیون و اصلِ لذت در نسخهٔ بازسازی‌شده، کنارِ رشد و سلف و ناخودآگاهِ جمعی، دو کلید برایِ دو قفل‌اند — و گاه برایِ یک در.

→ متنِ کاملِ این جلسه