→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۲۹ · نقشهٔ جلسات

یونگ — کهن‌الگو (۲)

۱۶,۳۶۵ واژه · ۲۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه چند آرکتایپ مهم یونگ — سایه، پرسونا، آنیما و آنیموس — معرفی می‌شود. سایه به‌مثابه گرایش غریزی و تفاوتش با اید فرویدی، همراه با فرافکنی سایه و سایه جمعی، بررسی می‌گردد. پرسونا به‌عنوان تصویر اجتماعی در کنار آنیما و آنیموس طرح می‌شود.

خب من طبق قراری که داشتیم این جلسه باید در مورد چند تا به اصطلاح آرکتایپ مهم صحبت کنم. به اینجا رسیدیم که اصلاً مفهوم آرکتایپ چیست و چرا مهم است و چطور می‌شود مطالعه اش کرد. فکر کنم همه چیزهای کلیاتی که ضرورت داشته را کم و بیش گفتیم.

حتی به طور نمونه یک مقدار در مورد مثلاً آنیما و مطالعاتی که در مورد آنیما شده یک انتهای جلسه قبل یک صحبتی کردم ولی حالا چند تا آرکتایپ مهم را تو این جلسه در موردش صحبت می‌کنیم.

من تا یک ساعت قبل تصورم این بود که میام این جلسه در آرکتایپ ها را همشون را آن‌هایی که می‌خواهم بگویم را می‌گویم ولی به این نتیجه رسیدم که احتمالاً یک جلسه ای نمی‌شود.

بنابراین احتمال دارد که دو جلسه لااقل در مورد این آرکتایپ ها صحبت کنیم. برای خاطر اینکه در یک مورد حداقل مثلاً در مورد آنیما من میل دارم که خیلی وارد جزئیات بشوم و تصورم این است که بقیه آرکتایپ ها همین در حد کلیات گفتنش اگر بخواهیم خوب متوجه بشویم که محتواشون چیست ممکن است همین یک جلسه وقت بگیرد.

یادآوری مفهوم آرکتایپ

حالا ببینیم چه جوری پیش می‌رود بحث. من فقط خیلی سریع یادآوری می‌کنم که موضوع آرکتایپ از لحاظ تجربی این‌جوری در واقع پیش می‌آید و توجیه می‌شود که ما وقتی که مثلاً فرض کنید یک پدیده ای مثل نمادهای رویا را مطالعه می‌کنیم مثل این است که یک سری واژه اصلاً کم میاریم. برای خاطر اینکه نمادهایی ظاهر می‌شوند در رویاها که مشخص نیست.

در زبان ما واژه ای وجود ندارد که بتواند توصیف بکند که آن نماد دارد به چه چیزی مراجعه رجوع می‌کنه، رفرنس می‌دهد. و تقریباً فکر می‌کنم خیلی طبیعی است که ما این احساس را داشته باشیم که تو هر دانشی شما وقتی حیطه مطالعه نشده ای را شروع می‌کنید به مطالعه کردن واژه کم میارید دیگر.

بنابراین از یک جهت خیلی طبیعی است که ما تو مطالعه کردن مثلاً فرض کنید نمادهای رویا که چندان چیز مطالعه شده ای نبوده احتیاج به یک سری واژگان جدید داشته باشیم که در واقع یک بخشی از واژگان جدیدی که یونگ معرفی می‌کند در همین زمینه آرکتایپ ها مثل همین آنیما، آنیموس، نمی‌دانم شدو یا پرسونا این‌ها در واقع به نوعی اشاره می‌کنند به مرجع یک مجموعه های نسبتاً بزرگ و مهمی از نمادهای رویا.

این از دیدگاه تجربی بود که چرا یونگ در واقع به این نتیجه رسید که لازم است که یک چنین مفهومی را مطرح بکند و یک چنین واژگانی را در واقع وارد روانکاوی خودش بکند.

من جلسه قبل یک توضیح تئوریک خاصی هم دادم که حتی اگر مطالعات تجربی نباشد ما به نوعی باید احساس نیاز بکنیم به یک مفهوم هایی مثل مفهوم های معرفی شده توسط یونگ به دلیل اینکه در واقع می‌شود گفت که آرکتایپ ها و این محتویات ناخودآگاه جمعی به نوعی قرینه غرایز ما هستند.

یعنی اگر شما بپذیرید که ما یک سری اعمالی را به صورت غریزی انجام می‌دهیم یعنی کل مکانیسم جسمانی و روانی ما طوری تنظیم شده که بعضی از اعمال را انگار اجباراً انجام می‌دهیم که مثلاً مثل اعمال حیاتی مثل خوردن یا برقرار کردن رابطه با جنس مخالف و حالا هر چیزی که مد نظرتون دنبال دانش رفتن و.

اگر قبول داشته باشید حقیقت‌جویی یا نمی‌دانم دنبال کمال رفتن، هر چیزی که احساس بکنید که جسم ما یا مکانیسم‌های روانی ما به‌طور طبیعی از بدو تولد انگار طوری جهت‌دهی شدن که یک سری اعمال انجام بدن، خیلی طبیعی است که تصور بکنید که با توجه به اینکه هر عملی که ما انجام می‌دهیم از یک نوع دیدگاه‌های شناختی در واقع، توسط دیدگاه‌های شناختی ساپورت می‌شود یا منشأ می‌گیره، بنابراین غرایز باید یک مجموعه‌ای از تصورات همراه خودشان داشته باشند.

اگر مثلاً غریزه جنسی را به‌عنوان یک غریزه می‌پذیرید، باید یک جوری بپذیرید که مکانیسم‌های روانی ما طوری تنظیم شدن که تصوری از جنس مخالف را انگار یک جایگاهی دارند که تصوراتی مربوط به جنس مخالف، یعنی آن چیزی که غریزه جنسی معطوف بهش می‌شود را تو خودشان می‌پرورونن.

یا مثلاً فرض کنید یک کودک با توجه به اینکه وضعیت زیستی کاملاً مشخص و خاصی داره، حتی شاید قبل از اینکه به دنیا بیاد، بگوییم که این‌ها در دوران جنینی کم‌کم شکل می‌گیرن، وقتی که به دنیا می‌آد، انتظار اینکه مادری وجود داشته باشه را دارد. انتظار اینکه یک چیزی به‌عنوان غذا وجود داشته باشه که بخوره دارد.

یعنی اگر دهانی هست و گوارشی در واقع هست، یک چنین مکانیسم‌هایی وجود دارند و این غریزه خوردن یک تصورات ذهنی هم در واقع همراه با این غرایز هست که این‌ها منشأ آن آرکتایپ‌ها هستند. بنابراین می‌شود گفت که در دیدگاه یونگ هر آرکتایپی در واقع متعلقه به یک غریزه‌ای که جنبه عملی هم دارد هست.

حالا اینکه کدومشون در واقع منشأ هستن، کدومشون مثلاً فرض کنید توسط آن که به وجود می‌آد، این‌ها اصلاً بحث‌هایی نیست که یونگ کرده باشه یا علاقه داشته باشه یا برای ما هم حتی مهم باشه. اینکه شما مثلاً فرض کنید که این آرک، تصورات ذهنی وجود دارن، بعداً اعمال صورت می‌گیرند یا چون آن اعمال مثلاً یک جوری به‌طور حیاتی قرار است صورت بگیرن، این تصورات ذهنی ساخته می‌شوند.

فکر می‌کنم اصلاً موضوعیتی ندارد در دیدگاه‌های یونگ. یونگ حتی به این شکلی که من دارم می‌گم، خیلی شسته‌رفته هم این مطالبی که دارم می‌گویم را بیان نکرده. معمولاً آن بخش نظری را باید یک جوری از لابه‌لای حرف‌های یونگ مثلاً یک چیزهایی درآورده و بازسازی کرده و یک خورده مرتب بیان کرده.

خود یونگ هیچ‌وقت معمولاً این چیزها را خیلی منظم و مرتب نمی‌گفت. خب کاری که پس الان من نهایتاً جلسه آینده با یک مثالی همین‌جور مختصر در مورد آنیما صحبت‌هایی کردم که متوجه بشوید که شیوه مطالعه کردن، بهترین شیوه مطالعه کردن آرکتایپ‌ها از طریق اسطوره‌هاست، در مورد اینکه چرا این شیوه مناسبه صحبت کردیم.

راه دیگر مطالعه کردن رویاهاست، نمادهایی که تو رویا ظاهر می‌شود یا آن شیوه‌ای که خود یونگ در یک دورانی از زندگی خودش در واقع به‌کار برده، آن هم به نوعی در واقع در حالت شبیه خلصه و ناخودآگاهی قرار گرفتن و مثلاً یادداشت‌برداری از مجموعه چیزهای عجیب و غریبی که به ذهنش می‌رسیده.

حالا به هر حال این هم یک شیوه‌ای بوده که خود یونگ مطالعاتی را در واقع انجام داده ولی خیلی طبیعی است که یک چنین مطالعاتی خیلی قابل ارجاع به‌عنوان سند و مدرک نیست. ولی برای خود یونگ به‌عنوان یک فردی که می‌خواسته بشناسه، ظاهراً ملاک بوده. خیلی از آن دوران خودش کمک گرفته برای اینکه آرکتایپ‌ها را یک خورده دسته‌بندی بکند.

من بگذارید قبل از اینکه آرکتایپ‌های مهم را در موردش صحبت بکنیم، یک نقل‌قولی از یونگ از در یک کتابی به اسم مبانی روان‌شناسی تحلیلی یونگ از دو نفر به اسم هال و نوردواید که تربیت‌معلم، جهاد دانشگاهی تربیت‌معلم چاپ کرده، پاییز ۷۵، بنابراین خیلی امیدی به اینکه موجود باشه نیست. تیراژش هم ۲۰ نسخه بود. ولی کتاب بدی نیست.

آرکتایپ‌ها مجموعه محدود نیستند

بگذارید من یک نقل‌قولی از یونگ بکنم که قبلاً هم در این مورد مرتب اشاره کردم که به‌هیچ‌وجه این‌طوری من می‌خواهم تأکید بکنم که این‌طوری نیست که مثلاً فرض کنید چهار پنج تا آرکتایپ بگین و این‌ها مثلاً یک جوری آرکتایپ‌های مهم هستند و یک جوری بعضیا تصورشون این است که مثلاً می‌شود شمرد که چند تا آرکتایپ داریم. چون یونگ همه‌اش از یک چند تا خاص به‌طور منظم بحث می‌کنه، به‌هیچ‌وجه این‌طوری نیست. آرکی‌تایپ‌ها یک مجموعه محدودی باشند.

در واقع این مفهوم آرکی‌تایپ مثل یک مفهوم خیلی کلیه که هزاران هزار مصداق دارد. در واقع آن مثل آن بخش‌هایی از در واقع ناخودآگاه بخش‌هایی از ناخودآگاه هستند که نماد تولید می‌کنند.

بنابراین اگر تعدادشون محدود بود ما یک چند تا نماد مثلاً بیشتر تو رویاهای خودمان نباید داشته باشیم. که کلاً آن‌هایی که از نظر یونگ کلیت دارند و حرف‌های جدیدی در واقع داشت با استفاده از این‌ها می‌زد را بیشتر بحث کرده.

یعنی شما مثلاً این واژه‌های آنیما، آنیموس یا شدو به این معنایی که یونگ به کار می‌برد وجود نداشته تو ادبیات، تو فرهنگ بشری و این‌ها چیزهای مهم‌تری هستند چون هم کلی‌ترن و هم خیلی مکرر ظاهر می‌شوند در اسطوره‌ها، رویاها و همین که به هر حال در واقع مفهوم جدیدی هستند بحث‌برانگیزن. بگذارید من این عبارت را بخوانم اول از خود متن کتاب بعد یک نقل قولی از یونگ.

می‌گوید در میان کهن‌الگوهای متعددی که وی تشخیص داد و تشریح نمود می‌توان از تولد، تجدید حیات، مرگ، قدرت، جادو، قهرمان، کودک، نیرنگ‌باز، خدا، اهریمن، مرد پیر دانا یا همان پیر خرد، غول یا اشیای طبیعی مانند درختان، خورشید، ماه، باد، رود، آتش و حیوانات و یا حتی اشیایی که به دست بشر ساخته شده از نوع حلقه یا انگشتری و سلاح‌های جنگی نام برد.

یعنی این‌ها همه‌شان به نوعی آرکی‌تایپن. در واقع اشیا یا موقعیت‌هایی هستند که بشر به هر حال در طول حیات خودش باهاش به طور مداوم برخورد داشته. اگر آن ایده‌ی به ارث رسیدن آرکی‌تایپ‌ها را یک جوری بپذیرید می‌شود گفت که این‌ها موقعیت‌های مشترک بشر در طول تاریخه که آن‌قدر تکرار شده که یک جوری تبدیل بشود به آرکی‌تایپ. این عبارت از خود یونگه.

در زندگی به همان اندازه‌ای که موقعیت‌های شاخص وجود دارد به همان اندازه کهن‌الگوهای مختلف هم هست. تکرار بی‌پایان این تجربیات در ساختار و تشخص روحی ما حک شده است ولی نه به شکل تصاویری پر شده از مندرجات و محتوا بلکه نخست به نحو اشکال بدون محتوا صرفاً به نمایندگی مکانی که الگو یا ریخت معین از قوه ادراک و عملکرد.

این دو تا نکته مهم در واقع تو این نقل و قول هست یکی اینکه اشتباه نکنید که آرکی‌تایپ‌ها محدود به یک تعداد مشخص و معینی هستند مثلاً من الان تو این جلسه سه چهار تا آرکی‌تایپ را در موردش بحث می‌کنم این‌ها آرکی‌تایپ‌های جالبن و کلی نه اینکه و الا درخت و انگشتر و می‌بینید چیزهایی که نام می‌برن این‌ها هم حتی می‌توانند به عنوان آرکی‌تایپ مطرح بشوند.

و نکته دوم که باز هم من مجدداً دارم روش تأکید می‌کنم بارها این را گفتم تصور نکنید که آرکی‌تایپ یک یک یک نوع تصویرهای مشخصیه که ذهن تولید می‌کند. در آرکی‌تایپ مثل یک ظرفیه که ما در آن توشو پر می‌کنیم از این مثل اینکه ما یک ظرف‌هایی تو ذهنمون داریم که این‌ها این بخش‌های روان ما آمادگی این را دارند که توسط یک تصاویری پر بشوند.

اینکه توسط چه تصاویری پر می‌شوند به طور کامل روشن نیست ولی این‌جوری هم نیست که هر چیزی بتوانید تو آن ظرف بریزید. آن ظرف خودش یک شکل‌های کلی دارد ولی در عین حال اینکه شما چقدر پرش می‌کنید با چه چیزی پرش می‌کنید تا حدودی دست خودمان.

بنابراین نکته خیلی مهم این است که از همین توصیف شما به نوعی باید متوجه این باشید که آرکی‌تایپ یک وقتی که فعلیت پیدا می‌کند وقتی به صورت بالقوه است یک میراث کلی بشریه تو ناخودآگاه جمعی یک جایگاه کلی دارد ولی وقتی تحقق پیدا می‌کند یک آمیخته‌ای از آن به اصطلاح میراث کلی و آن جایگاهش تو ناخودآگاه جمعیه و بعد توسط رفتار شما، زندگی شما و تجربیات شما دارد پر می‌شود.

بنابراین نهایتاً آن چیزی که وقتی که آرکی‌تایپ فعلیت پیدا می‌کند آمیخته‌ای از فعالیت ناخودآگاه جمعی و ناخودآگاه شخصی و حتی خودآگاهی شما. فرهنگی که تو جامعه‌تون هست، اینکه کجا به دنیا اومدید در نحوه پر شدن شکل‌گیری در واقع آن مجموعه نهایی تأثیر می‌گذارد. خب.

من الان داشتم میومدم واقعاً شاید تصور تبدیل را از من می‌پرسید که فردا بحث را از کجا شروع می‌کنی احتمالاً از آنیما و آنیموس و این‌جور چیزها ولی الان می‌خواهم از شدو شروع بکنم از سایه و در واقع یک جوری بحث در مورد آنیما و آنیموس را به تأخیر بندازم که اگر بحث تمام نشد کلاً آن را با جزئیات بیشتر در یک جلسه دیگر بتوانیم بررسی بکنیم. خب این درو می‌شود ببندید؟

خیلی ممنون.

پیوند آرکتایپ و غریزه

من وقتی آرکتایپ را معرفی می‌کنم باید به شما بگویم که این آرکتایپ را یک جوری توصیف بکنم که چیست و بعد یک جوری بهتان بگویم که این آرکتایپ متناظر با چه غریزه و چه جور در واقع چیزی است چه جور رفتار طبیعی که تو انسان‌ها بروز می‌کند.

واضح است که همه آرکتایپ درخت را مثلاً به راحتی نمی‌شود ربطش داد به غرایز ولی آرکتایپ‌های مهم و بزرگ را یک جوری شاید بتوانیم دقیقاً بگوییم که نقطه مقابل چه غریزه‌ای هستند مثلاً مثل اینکه آنیما و آنیموس در واقع تصاویر ذهنی و آن بخش آن آرکتایپ متناظر با غریزه جنسی هست یا آرکتایپی اگر به طور کلی به مفهوم خوردن و غذا و این‌ها نسبت بدهیم معلوم است که از کدام غریزه آمده.

خب پس باید یک توصیف کلی از یک آرکتایپ بدهم بگویم که توسط چه جور غریزه‌ای در واقع دارد پشتیبانی می‌شود سعی کنم یک توصیف کلی بکنم که این چه نمادهایی در رویاها و اسطوره‌ها هست که از نظر تجربی ما را در واقع وادار می‌کند به اینکه این آرکتایپ را به عنوان یک آرکتایپ وارد نظریه بکنیم و اینکه در مورد خود این آرکتایپ و حالت‌های مختلفی که پیدا می‌کند صحبت بکنیم و یک بحثی بکنیم کاری که من احتمالاً نمی‌خواستم تو این جلسه انجام بدهم ولی الان می‌خواهم انجام بدهم این است که یک خورده وارد بحث‌های همین الان که حرف می‌زنیم در مورد بحث‌های کاربردش هم یک خورده صحبت بکنیم.

من سعی می‌کنم که هر کدام از این مفاهیم را که می‌گویم بهتان نشان بدهم که چه جوری یونگ ارزش استفاده می‌کند در تحلیل‌های خودش.

می‌شد این را عقب انداخت و من فکر می‌کنم تصور ابتدایی‌ام این بود که یک سری بحث‌های نظری کلی را تو این جلسه بگویم و بعد مثلاً چندین جلسه بعد که شروع می‌کنیم به حرف‌های کاربردی زدن این‌ها را کاربردیش بکنیم ولی فکر می‌کنم به فهم مطلب ضرر می‌زند اگر یک جوری بخواهیم کاربردها را به تأخیر بندازیم حرف زدن در موردش.

منتها موضوع این است که من این‌جوری نیست که یک پدیده خاصی یا مثلاً فرض کنید یک اثر هنری چیزی را بردارم و تحلیل بکنم.

یک جوری به کلاً به یک سری کاربردهاش از نظر مثلاً کاربردش در شناخت شخصیت انسان‌ها، روان‌درمانی و حالا گاه‌گداری مثلاً یک مثال‌هایی از اسطوره‌شناسی و این‌جور چیزها شاید بگویم. خب پس بیاید از این اولین آرکتایپی که می‌خواهم صحبت بکنم ازش اسمش سایه است یا شدو.

سایه باز یک مفهوم جدیدیه که یونگ ابداع کرده و فوق‌العاده زیاد هم از این مفهوم استفاده می‌کند در تحلیل‌های خودش، تحلیل‌های اجتماعی، تحلیل‌هایی که در مورد افراد به کار می‌برد یا تحلیل‌هایی که در مورد مسائل فرهنگی دارد. فکر کنم اگر خوب بفهمید متوجه می‌شوید که این مفهوم چقدر چرا مفیده و چرا این‌قدر در واقع جالب است برای مطالعه کردن.

سایه محتوای کلی‌اش در واقع آن قسمتی از شخصیت ماست که ما نمی‌بینیمش. در واقع این‌جوری فرض کنید که ما یک بخش خودآگاهی داریم که این خودآگاهی ما به خودمان هم تعلق می‌گیرد. مثل اینکه من برمی‌گردم و خودم را نگاه می‌کنم. و طبیعی است که تصور بکنید که ما همه شخصیت خودمان را نمی‌بینیم. یک بخشیش را می‌بینیم و یک بخشش از ما پنهان می‌شود.

چرا پنهان می‌شه؟ در اینکه انگار میل نداریم ببینیمش. حالا در مورد این مکانیسم اینکه چه جوری در واقع به چیزی از سایه قرار می‌گیرد بیشتر صحبت می‌کنیم. بنابراین آن بگذارید ببخشید من یک مقدمه اینجا نوشتم فراموش کردم بگویم که این را بدونید که من جلسه قبل گفتم تقریباً ۴۰ سال عمرشو یونگ به مطالعه آرکتایپ‌ها گذروند.

از آن روزهای اول مثلاً آنیما، آنیموس، شدو وجود داشتن. تا دلتون بخواهد خب این مطالعات همین‌جور در طول عمرش حجیم‌تر شدن و یک چیزهایی اضافه کرده. بنابراین باید انتظار داشته باشید که یک آدمی مثل یونگ خیلی حرف‌های یکپارچه و مشخصی در مورد آرکتایپ‌ها نزده باشه. یعنی یک اختلافی بین مثلاً حرف‌هاش در ابتدا و انتهای زندگی در طول مدت مطالعاتش به وجود آمده.

هر آدمی که دارد نظریه پردازی می‌کند خب طبیعی است که این فروید هم همین‌طوریه، یونگ هم همین‌جوریه. حالا یونگ یونگ فکر می‌کنم برای فروید مهم بود که یک جورهایی گاه‌گداری دارد تغییر عقیده می‌دهد. برای یونگ فکر می‌کنم اصلاً مهم نبود. یعنی همین‌جور هر روزی اگر یک جایی سخنرانی می‌رفت، همین چیزهایی که الان تو ذهنش بود را می‌گفت و خیلی از چک نمی‌کرد که قبلاً چه گفته.

اصلاً بنابراین تصورتون این نباشد که می‌توانید با مطالعه یک اثر یونگ وقتی در مورد شدو یا آنیما دارد صحبت می‌کند به یک دیدگاه جامعی در مورد این مفهوم‌ها برسید. اصلاً انتظار نداشته باشید که حتی آدم‌هایی که همین الان کتاب می‌نویسن در مورد یونگ توافق و نظر کاملی داشته باشند که مثلاً هسته مرکزی مثلاً مفهوم شدو یا آنیما چیست.

شما به وضوح برعکس من می‌توانم بگویم دو تا کتاب پیدا نمی‌کنید که عین همدیگر بگویند. یعنی اینکه تأکید را چه چیزی‌ش زیادتره یا کمتره یک خورده به سلیقه آدم‌ها ربط دارد. و این مقدمه‌ای که من دارم می‌گویم این است که این واقعیت وجود دارد.

آزادی در بازخوانی یونگ

بنابراین مثلاً فرض کنید اگر اطلاعاتی قبلاً در مورد شدو جایی به دست آوردید تعجب نکنید اگر یک خورده با چیزی که من می‌گویم فرق داشته باشه.

و مخصوصاً می‌خواهم یادآوری بکنم که من یک موقعی اتمام حجت کردم که وقتی در مورد یونگ دارم صحبت می‌کنم اصلاً مقید به این نیستم که حتی حرفی که می‌زنم حتماً حرف یونگ باشه. بنابراین یک آزادی عملی برای خودم قائل هستم که یک چیزی تحت عنوان شدو را الان دارم بهتان معرفی می‌کنم.

سعی می‌کنم از مجموعه بحث‌هایی که تئوری گفتم و فکر می‌کنم فهمیدید یک جوری در واقع استفاده بکنم. ممکن است آن تئوری‌ها همه توسط یونگ به این شکل بیان نشده باشه.

اصلاً نمی‌خواهم بگویم چیزهایی که دارم می‌گویم این‌ها حرف‌های یونگ نیست. حرف‌های یونگه ولی به هر حال یک جوری خود یونگ حرف‌هاش یکدست نیست و من حالا طبعاً من هم یک خورده می‌توانم بگویم الان دارم می‌گویم این‌جوری دارم می‌گویم.

ممکن است یک ماه دیگر یک جور دیگر. یک خورده یعنی چیز کلی‌ش یکیه ولی حالا تأکیدی که می‌کند که چه قسمتش مثلاً بیشتر تأکید بکند ممکن است هر آرکتایپی آدم یک تفاوتی در بیانش در واقع پیدا بشود. ولی نگران نباشید. به هر حال بعد از این مدتی روشن می‌شود. اگر خوب بفهمید آدم می‌بیند که کتاب‌های مختلف هم چیزهای متفاوت واقعاً نمی‌گن.

یک خورده تأکیدشون روی بعضی از جنبه‌های این آرکتایپ‌ها ممکن است بیشتر یا کمتر باشه. بسته به اینکه کدام متن یونگ را بیشتر مثلاً ملاک قرار داده باشه. خب بنابراین یک تصور عمومی این چیزی که من دارم می‌گویم تقریباً این را تو هر کتابی دیگر حداقل پیدا می‌کنید. برای اینکه اصلاً اسم سایه از اینجا آمده.

من به خودم نگاه می‌کنم در واقع نور خودآگاهی من به خود من می‌تابه بخش‌هایی را می‌بینم و بخش‌هایی تبدیل می‌شوند به سایه. آن چیزی که نمی‌بینم. در اثر این یک یک جوری حسن این تمثیل این است که انگار همین نگاه کردن و همین نوری که در واقع داریم می‌تابونیم سایه را ایجاد می‌کند. اگر خودآگاهی وجود نداشت سایه‌ای هم وجود نداشت.

بنابراین یک مقدار سایه با همه آرکتایپ‌ها از این جهت فرق دارد که اگر شما بخواهید سایه را مقابل با یک مفهوم دیگه‌ای قرار بدید، مفهوم مقابلش آرکتایپ دیگه‌ای در ناخودآگاه جمعی نیست. گاهی یونگ خوشش می‌آید که این آرکتایپ‌ها را مقابل همدیگر قرار بده. مثلاً پرسونا را در مقابل آنیما، آنیموس قرار می‌دهد. و اگر بخواهد این کار را بکند اجباراً سایه را در مقابل ایگو قرار می‌دهد.

در مقابل خود خودآگاهی قرار می‌دهد. نه در مقابل یک آرکتایپی در ناخودآگاه ما. بنابراین این یک ویژگی خاص شدوئه که اگر نقطه مقابلی داره، نقطه مقابلش اصلاً همان نور خودآگاهیه. این آن بخشی از شخصیت ماست که از ما پنهانه. شما وقتی به خودتان نگاه می‌کنید این‌ها را نمی‌بینید. یک چیزهایی را می‌بینید و یک چیزهایی را نمی‌بینید.

که طبعاً اگر یک فرویدی نگاه بکنید این‌ها همان چیزهایی که شما دوست ندارید ببینید. خب؟ این توصیف عمومی‌ایه که معمولاً از شدو وجود دارد ولی خب این‌جوری اگر نگاه بکنید نمی‌شود به صورت کلی گفت که اینجا غریزه ای وجود دارد یا اصلاً چه جوری این ارتباط پیدا می‌کند با ناخودآگاه جمعی یا چه جوری امکان دارد که یک چنین مفهومی اصلاً یک آرکتایپ باشه.

این توصیفی که من کردم خیلی شبیه شد به مفهوم ناخودآگاه شخصی و آن پس‌لویی که ما یک چیزهایی را در آن می‌ریزیم و سعی می‌کنیم از خودمان پنهان بکنیم. بنابراین یک خورده از لحاظ تئوری فعلاً خیلی روشن نیست که این چه جوری مفهوم آرکتایپ به خودش می‌گیرد.

بیاید حالا این‌جوری نگاه بکنیم که ما یک جوری به طور غرض فکر می‌کنم فروید هم حالا تا حدودی موافق باشه که ما از یک یک یک تصوری همه آدم‌ها حالا می‌خواهید اسمش را غریزه بگذارید یا غریزه نذارید یک تصوری از شر داریم از نقص داریم.

همان‌طوری که یک تصوری از کمال داریم. حالا این یک خورده این مفهوم تا حدودی زیادی یونگیه. خود این‌جور نگاه کردن به روان انسان یونگیه. ممکن است یک آدم فرویدی اصولاً تصوری از کمال یا نقص و شر نداشته باشه.

حالا در دیدگاه یونگی یک انسان تصوری از شر دارد. مثل اینکه من به طور غریزی وقتی وارد این دنیا میشم می‌دانم چیزهای خوب و چیزهای بد وجود دارد. مثل اینکه در واقع این را می‌توانید یکی از شعبه‌های غریزه مثلاً صیانت ذات بگیرید یا یک جور غریزه‌ای که اسمش را بگذارید کمال‌جویی.

من می‌خواهم خودمو حفظ بکنم بنابراین یک چیزهایی مضری هستند که این‌ها را به عنوان شر دسته‌بندی می‌کنم. یک چیزهایی مفیدی هستند که به این‌ها می‌گویم خوب. یا یک غریزه‌ای در من هست که می‌خواهد من رشد بکنم به کمال برسم بنابراین یک عامل‌هایی مزاحم به کمال رسیدن و رشد کردن هست که این‌ها شرن و یک چیزهای خوبی هست که باید بهش برسم.

پس من یک تصوری از کمال و تصوری از نقص دارم و یک غریزه‌ای هست که به من می‌گوید که از شر و بدی و نقص فرار کن و به سمت مثلاً چیزهای خوب و کمال و این‌ها برو.

سایه به مثابه گرایش غریزی

من می‌خواهم بگویم که منشأ شدو را می‌توانید یک چنین گرایش غریزی بگیرید. من انگار وقتی که به دنیا میام قبل از اینکه اصلاً دنیا را هم دیده باشم می‌دانم که از یک چیزهایی باید بترسم. از یک چیزهایی باید فرار کنم. یک جورهایی نباید باشند. یک چیزهای نفرت‌انگیزی در این دنیا وجود دارد که من باید ازشان دوری بکنم.

و این را شما تو رفتار آدم‌ها می‌بینید که به هر حال از یک چیزهایی به طور غریزی انگار دوری می‌کنند و به یک چیزهایی گرایش دارند. یک لحظه اجازه بدهید.

اگر بخواهم برگردونم مفهوم شدو را به یک مفهوم غریزی می‌توانم به این مفهوم برگردونم. یک جوری من تصوری دارم از یک انسان مضمحل‌شده‌ی شرور غیرقابل‌تحمل آن چیزی که نباید باشند. از یک موجود شر که حالا انسان شرور در واقع آن هسته‌ی مرکزیه.

هسته‌ی مرکزی که این آرکتایپ شدو حولش در واقع شکل می‌گیرد یک جوری یک مفهومی از یک انسان شرور. آن چیزی که من نباید این‌جوری باشم. خب؟ وقتی شما شدو را به عنوان آرکتایپ می‌پذیرید در واقع به یک معنایی دارید می‌پذیرید که ما به طور غریزی یک ظرفی در ناخودآگاه ما هست که مفهوم انسان شرور را در آن می‌ریزیم.

ممکن است من وقتی به دنیا میام به طور بدیهی کس اگر از یک بچه بتواند حرف بزند بپرسه که انسان شرور چیست تصوری هنوز ندارد ولی در طول زندگیش خلاصه یک مجموعه‌ای از صفات منفی را که انسان می‌تواند در واقع در خودش بگیرد را از روی این‌ها یک چیز به اصطلاح یک تصویر وحشتناک نفرت‌انگیز در ناخودآگاه شکل می‌گیرد که این در واقع شکل‌گرفته‌ی شدوشه.

بسته به اینکه چه جوری زندگی کرده با چه چیزهایی مواجه شده چه خطرهایی در مقابل رشدش وجود داشته شدو آدم‌ها شکل‌های مختلف می‌گیرد. شدو توسط فرهنگ فرهنگی که در بیرون هست می‌تواند شکل بگیرد. یک مقدار بستگی به این دارد که من در واقع تو چه جایی از دنیا به دنیا اومدم چه چیزهایی را شر می‌دانم.

بنابراین دقت بکنید اینجا که تو ناخودآگاه جمعی ممکن است یک ظرفی وجود در واقع یک ظرفی وجود دارد و همیشه وقتی ناخودآگاه جمعی در تحقق پیدا می‌کنه، جا برای اینکه یک جورهایی انحراف پیدا بکند به این سمت و آن سمت دارد.

اصلاً ممکن است سایه یک آدم برای یک آدم دیگر خیلی چیز نامطلوبی نباشد. انتظار نداشته باشید که این سایه در همه آدم‌ها ویژگی‌های بارز خیلی مشابه همدیگر داشته باشه.

شاید من این حرفو دارم از خودم می‌زنم چون جایی از یونگ ندیدم. فکر می‌کنم که سایه حساس‌ترین آرکتایپ بین آرکتایپ‌هایی که یونگ تشخیص می‌دهد هست نسبت به زندگی شخصی افراد. یعنی انگار بیشتر توسط ناخودآگاه شخصی آدماست، توسط زندگی آدماست که پر می‌شود.

در عین حال فکر می‌کنم تصور یونگ این است که یک خط کلی برای شرارت در همه انسان‌ها وجود دارد ولی اینکه این شرارت چگونه تحقق پیدا می‌کنه، چه انسانی، انسان شروره در آدم‌ها تفاوت اساسی ممکن است با همدیگر داشته باشه.

خب شما سوالتون را بپرسید. به خاطر اینکه جواب سوالی که هست من این را دوباره می‌پرسم. این زن که شما می‌گویید که مثلاً طبق دیدگاه‌های یونگ مثلاً انسان که ضمیرش تقریباً خالی نیست، سفید، سفید نیست مثلاً.

بعد می‌گویم این‌ها نمی‌شود صفات اکتسابی اسمش را گذاشت و البته این تقریباً رد شده ولی در زمان فروید و یونگ این نظریه وجود داشته که صفات اکتسابی ممکن است به ارث هم برسد به نسل‌های بعد. خب یونگ که من بارها اشاره کردم که با صراحت مدام تکرار می‌کند که یک جور ارث اینجا در کاره. آرکتایپ‌ها را ما به ارث می‌بریم از نوع بشر.

ولی اینکه این چطور در واقع تحقق پیدا می‌کند این به ارث رسیدن، یونگ وارد جزئیات نمی‌شود. ولی موضوع این است که این صفات اکتسابی نیستند یونگ. این تصور اشتباهیه که ما آرکتایپ‌ها را یک جوری صفت آرکتایپ دقیقاً آن قسمتیه که قبل از اینکه من زندگی بکنم، آن آمادگیه، مثل این است که من جایی در ذهنیت خودم برای جنس مخالف دارم.

جای جایی برای مثلاً مفهوم انسان شرور دارم. این جاها اکتسابی نیست. این‌ها یک جوری انگار در همه آدم‌ها مشترک حک شده. ولی بعداً اینکه این چه چیزی را تو این ظرف بریزمو اکتساب می‌کنم. این اکتساب توسط زندگی من در واقع تعیین می‌شود.

بنابراین این مفهوم آرکتایپ می‌تواند ارثی باشه و ربطی به مسئله اینکه اکتسابی و غیر اکتسابی بودن می‌تواند به ارث برسد یا نه در واقع ندارد. در عین حال من فقط بدون اینکه بخواهم وارد بحث بشیم، کلاً فکر می‌کنم که این یک خورده جایی با توجه به وضعیت فعلی علم ژنتیک حتی فکر می‌کنم صفات اکتسابی را هم می‌شود توجیه کرد که به ارث برسن.

نه کاملاً ولی اینکه صفات اکتسابی پدر و مادر یک جوری ظاهر بشود در بچه‌ها اصلاً نه تنها چیز بعیدی نیست، فکر می‌کنم به دلایلی باید بپذیریم که امکان خیلی خوبی، توجیه خوبی با استفاده از ژنتیک می‌شود برایش پیدا کرد. مرسی.

کهن‌الگوی خدا و شر

ولی یک سوال دیگر هم من قبل از یونگ یک جا خوانده بودم که خیلی هم فکر کنم باهاش درگیر بودم به خاطر اینکه گفته بود که کهن‌الگوی خدا، حاوی کهن‌الگوی شرور هست. خب. و من می‌خواستم بحث کنم و اصلاً واقعاً سر در نیاوردم. بله. بگذارید حالا من اصلاً در مورد کهن‌الگوی خدا، اینجا الان جز کهن‌الگوها خواندم که یکیش کهن‌الگوی خداست.

ولی جز کهن‌الگوهای اساسی و مهمی که برای ببینید آن کهن‌الگوهایی را من بیشتر در موردش بحث می‌کنم که اصلاً تو فرهنگ بشری وجود نداشتن. واژه‌ها را همه را یونگ ساخته و تو نظریه‌اش خیلی محوری هستند.

شما مثلاً فرض کنید وقتی که یونگ می‌خواهد فرایند فردانیت را که اساس نظریه‌اش هست و قرار است ما یک روزی در موردش صحبت بکنیم و بیان می‌کنه، مراحل فرایند فردانیت در آن مثلاً جذب آرکتایپ خدا و این‌ها نیست.

این آرکتایپ‌هایی که در موردش اینجا بحث می‌کنیم مهم‌تر هستند. هرچند همه آرکتایپ‌ها مهم‌ان ولی این‌ها یک جوری خطوط کلی مثلاً راهی که بشر باید طی بکند را از دیدگاه یونگ روشن می‌کند. اینکه چه ارتباطی بین آرکتایپ‌های مختلف با همدیگر هست، خیلی فکر می‌کنم جای بحث‌های طولانی دارد. من حالا شاید یک اشاره‌ای به این بکنم که آرکتایپ‌ها می‌توانند با همدیگر ترکیب بشوند.

شما آرکتایپ مثلاً جادوگر نمی‌دانم می‌تواند با یک آرکتایپ دیگر ترکیب بشه، آرکتایپ‌های پیچیده‌تر به وجود بیاید. و همین‌جور شاید یک می‌زنم که تصورات کلی پیدا بکنید ولی خیلی من مجدد تاکید می‌کنم تقریباً ۴۰ سال عمر یونگ به مطالعه آرکی‌تایپ‌ها گذشته و حجم مطالبی که در مورد این چیزها نوشته بی‌نهایت زیاده و به هیچ وجه نه من قصدشو دارم نه اصلاً امکانش وجود دارد که بخواهیم در مورد این همه آرکی‌تایپ‌ها حرف بزنیم.

در مورد خیلی می‌خواهیم کلیاتی بگوییم که یک جوری با این مفهوم آشنا بشویم. خب بگذارید پس الان کم و بیش روشنه که آرکی‌تایپ شدو چیست تو دیدگاه یونگ و متعلق به چه جور مثلاً واکنش‌های غریزی هست. در واقع من وقتی از آرکی‌تایپ شدو بحث می‌کنم انگار دارم یک جوری می‌پذیرم که دور دوری کردن از نقص، ضعف‌های شخصیت و شر یک جوری یک واکنش غریزی انسانه.

خب حالا این آرکی‌تایپ چه جوری شکل می‌گیره؟ حدوداً یک تصوری داریم از اینکه این چیست و حالا می‌خواهیم از منشأ غریزیش چیه، خودش به چه شکلی درمیاد. در واقع من به خودم نگاه می‌کنم، یک چیزهایی را می‌بینم و یک چیزهایی را نمی‌بینم.

چیزهایی که صفات منفی خودم را در واقع نمی‌بینم، آن چیزهایی که نمی‌بینم، آن‌ها می‌روند در واقع جمع می‌شوند و تبدیل می‌شوند به یک هیولایی، یک چیزی در درون من که در واقع اسمش را می‌ذاریم شدو.

بگذارید من یک بحث خیلی مختصری بکنم که شدو چه جوری در رویاها و اسطوره‌ها ظاهر می‌شود. یک نکته فوق‌العاده مهم در مورد شدو این است که شدو عموماً به صورت یک فرد هم‌جنس در رویاها ظاهر می‌شه، یعنی به صورت یک انسان.

یک انسان تا حد ممکن نفرت‌انگیز. در یعنی نکته مهمی که دارم روش تاکید می‌کنم این است که درست برخلاف آنیما و آنیموس که غیر هم‌جنس هستند، اگر به صورت انسان ظاهر بشوند در رویاها حتماً یک انسان غیر هم‌جنس هستند، شدو نقطه از این جهت نقطه مقابل آنیما و آنیموسه برای خاطر اینکه دقیقاً به صورت فرد هم‌جنس ظاهر می‌شود.

یک رویاهایی که یونگ این‌ور و آن‌ور نقل کرده در مورد شدو، مثلاً فرض کنید یک زنی در رویای خودش یک زن بسیار کثیف از این‌هایی که کنار خیابون می‌خوابن را و با احساس اینکه مثلاً روسپیه، یک چنین چیزی را تو رویای خودش دید. و این دیدن یک چنین موجود ناآشنای تا حد ممکن نفرت‌انگیز، این دقیقاً شدوی این آدمه.

و اینجا کم‌کم دارد یک مشکل خیلی بزرگی پیش می‌آید. اینکه شما وقتی از شدو حرف می‌زنین که به صورت یک موجود نفرت‌انگیز در رویا ظاهر می‌شود و اگر به صورت انسان ظاهر بشه، به صورت یک انسان هم‌جنس نفرت‌انگیز ظاهر می‌شه، از یک طرف دیگر داریم می‌گوییم که شدو آن چیزی است که آن صفاتیه که داریم و از خودمان پنهان می‌کنیم.

بنابراین این موجودات وحشتناکی که گاه و گداری تو رویا ظاهر می‌شن، در واقع یک بخشی از وجود خودمان هستند. یعنی آن خانم می‌تواند باید بپذیره که یک چنین جانوری در درونش زندگی می‌کند. هر چیزی که آنجا می‌بیند در آن شدو، صفات منفی اغراق شده، این‌ها را دارد ولی آن چیزهایی که دقیقاً نمی‌خواد بگوید که من دارم.

من فکر می‌کنم که اینجا از همین مثال باید این حرف یونگ را بفهمیم که مواجهه با شدو یک مرحله‌ای از رشد روانیه که می‌تواند مواجهه با شدو می‌تواند یک ضربه روانی اساسی به انسان باشه.

یعنی اگر یک لحظه یک آدم آگاه، یک نوری بهش بتابه و شدوی خودش را در درون خودش ببیند که برای بعضی از انسان‌ها پیش میاد، یعنی به نوعی در یک جریان‌هایی، در یک فرایندی با شدوی خودشان واقعاً مواجه می‌شن، یعنی متوجه می‌شوند که تمام آن زشتی‌هایی که به شدت ازشان متنفر هستند را این‌ها اتفاقاً چیزهایی که در وجود خودشان لونه کرده و این حس نفرت‌شون هم در واقع نتیجه همین است که این‌ها وجود دارند.

حالا من یک خورده در مورد این بیشتر توضیح می‌دهم. یونگ یک جایی اگر اشتباه نکنم الان باز یادم نیست که نقل قول از خود یونگ بود یا یک نویسنده‌ای این را نوشته، فکر می‌کنم آن‌وقت از یونگه که حتی می‌گوید که گاهی این تروما، این ضربه روانی حاصل از مواجهه با شدو آن‌قدر سنگینه که آدم‌ها هیچ‌وقت دیگر کمر راست نمی‌کنند.

از یک چنین قضیه‌ای. آدم‌هایی هستند که بی‌نهایت شدو پرباری دارند برای خاطر اینکه تحمل اینکه نقص‌های خودشونو ببینن اصلاً ندارند. شما احتمالاً با آدم‌ها را می‌توانید وقتی باهاشون برخورد می‌کنید بعضی از آدم‌ها انتقادپذیرترن، یک خورده نسبت به خودشون، تصوری که از خودشان دارند اینقدرم حساس نیستند که بپذیرن که به هر حال یک جور مثلاً صفات حیوانی هم درشون هست.

خودخواهی در همه آدم‌ها هست و یک جور به اصطلاح نسبت به خودشان اوپن‌مایندد باشن، بپذیرن که علاوه بر این مثلاً صفات خوبی که دارن، این صفات بدی هم دارند. بعضی از آدم‌ها بی‌نهایت اگر شما مثلاً فرض کنید یک چیزی را بهشان نسبت بدید، عکس‌العمل‌های تندی نشان می‌دهند.

اتفاقاً این آدم‌ها شدوهای وحشتناک‌تری پیدا می‌کنند برای اینکه در خیلی طبیعی است آدمی که در واقع هیچ‌جور نقصی را در خودآگاه خودش نمی‌پذیره، همه این‌ها را به نوعی منعکس می‌کند تو آن قسمت سایه و اصلاً تصوری که از خودشان این آدم‌ها دارند بی‌نهایت تصور غیرواقعیه.

یعنی گاه‌گداری اگر یک آدم ازش بپرسید که من باور کنید این برای خودم پیش آمده که از یک آدمی در مورد مثلاً فرض کنید ویژگی‌های خودش که دارد صحبت می‌کنه، من مثلاً به زحمت جلوی خنده‌مو می‌گیرم.

برای اینکه هیچ شباهتی به آن چیزی که واقعاً هست ندارد. اگر شما یک آدمی را بشناسید، یک مدتی مثلاً باهاش زندگی کرده باشید و تا حدودی بدونید که چه‌جور آدمیه، بعد ببینید خودش در مورد خودش چگونه فکر می‌کند.

فوق‌العاده این تصوراتی که بعضی از آدم‌ها از خودشان دارند غیرواقعیه. این‌ها دقیقاً آدم‌هایی هستند که از آن طرف در واقع خیلی خیلی شدو پرباری دارند و خیلی موجود، برای اینکه هیچ صفت منفی را در واقع انگار نپذیرفتن و همه را یک جوری در واقع از ذهن خودآگاه خودشان دور کردن.

پس اینجا ما در واقع با یک آرکتایپ مواجه هستیم که یکی از متداول‌ترین نمادهاش یک موجود هم‌جنس نفرت‌انگیزه و دیدن یک چنین موجودی در رویا که ناشناسه و بی‌نهایت احساس نفرت را در واقع به وجود میاره، این یک جور ظاهر شدن شدوئه که ممکن است کامل ظاهر شده باشه در رویا یا به صورت به اصطلاح ناقص در آن لحظه خاص یک قسمت منفی خیلی مهم که در روان این آدم وجود دارد به صورت اگزجره شده نمادین شده باشه در یک آدم خاص.

چون قرار است که یک مقدار مثال‌هایی وقتی آدم در مورد آرکتایپ صحبت می‌کنیم رویا را درجه دوم بگیریم و مثلاً اسطوره‌ها و این‌ها را درجه یک بگیریم، من می‌خواهم به دو تا مثال خیلی خیلی خوب از ادبیات نه اسطوره‌ای، از ادبیات مدرن تقریباً استفاده بکنم، اشاره بکنم که فکر می‌کنم یکیشون مخصوصاً فوق‌العاده مثال جالبی از شدوئه که خب خیلی امیدوار نیستم که شما با این کتابی که من دارم ازش از این داستان و رمانی که ازش دارم صحبت می‌کنم آشنا باشید. یکی از آثار اسکار وایلد، یک کتابیه تحت عنوان تصویر دوریان گری. من خیلی مختصر داستانو می‌گویم که ماجرا چیست.

یک یک جوان خیلی سالم و خوبی هست و بی‌نهایت چهره زیبایی هم دارد و یک نفر می‌آید و شروع می‌کند به روال مثلاً قرن نوزدهم، هجدهم، نوزدهم خیلی متداول بود آدم‌های متمول از این نقاشی می‌خواستن که ازشان یک پرتره بکشن.

یک شروع می‌کند نقاش ازش یک پرتره‌ای کشیدن. بعد یک اتفاق جادویی می‌افتد. این آدم وقتی که گناه می‌کنه، کارهای بد انجام میده، برمی‌گردد و می‌بیند که این تصویری که اونجا، آن پرتره یک تغییراتی کرده.

چهره زیبای مثلاً این آدم که خیلی مثلاً مهربانه، کم‌کم به طور جزئی مثلاً اولین بار متوجه می‌شود که انگار حالت صورتش یک خورده تغییر کرده و همین‌جور که این آدم غرق می‌شود در فساد و گناه، این پرتره خودش چهره‌اش ثابت می‌مونه، سال‌های سال می‌گذره ولی چهره‌اش جوونه، ولی آن پرتره به طور وحشتناکی دارد تبدیل به موجود خبیث می‌شود و طبیعی است که این آدم این پرتره را می‌برد تو انبار وایم می‌کند و روش یک پرده می‌کشه که کسی نتونه ببیند.

این در واقع آن واقعیتیه که این شرارت‌های این آدم در واقع به وجود آورده و یک چیزی است که باید پنهان بشود. و نهایتاً حالا من کار به این ندارم نهایتاً پایان داستان این‌جوری است که دیگر این از دست خودش که به تنگ می‌آید آن یک خنجری را برمی‌داره و به پرتره حمله می‌کنه، پرتره را از بین می‌برد و خودش می‌میره. پرتره دوباره به همان حالت اولش برمی‌گردد و این است که حالا چهره شیطانی و زشتی در واقع جسدش پیدا کرده.

رشد سایه با نپذیرفتن کارهای بد

این حالت اینکه انگار یک چیزی مثل اینکه آن یک جوری یک چیزی شبیه شدو این آدمه. من وقتی کارهای بد می‌کنم و کارهای بد خودم را نمی‌پذیرم آن شدو روز به روز دارد زشت‌تر و کریه تر می‌شود. و حالا این داستان فقط تفاوتش این است که این آدم متوجه این فرایند هست ولی ما معمولاً متوجه این فرایند نیستیم.

و به هر حال اینکه در واقع ویژگی‌های منفی خود این آدمه که یک جوری منتقل می‌شود به آن شدو، آن نکته اصلیه که در واقع در این داستان مشخص می‌شود. این دوگانگی‌هایی که کلاً در اسطوره‌ها وجود دارد این‌ها دوگانگی‌هایی هستند که مربوط به وجود آرکتایپ شدو می‌شود.

یک نمونه باز مدرن خیلی معروفش که معمولاً در کتاب‌ها به عنوان یک مثال خوب از ظاهر شدن آرکتایپ شدو در یک متن مدرن ازش یاد میشه، این داستان معروف دکتر جکیل و مستر هاید.

مستر هاید همون‌طور که از اسمش برمیاد پنهانه. دکتر جکیل یک پزشکیه که طی یک آزمایش‌هایی به یک چیزی دسترسی پیدا می‌کند که تبدیل می‌شود قرار است که روزها مثلاً آدم خیلی خوب و معقول و قابل قبولی، شبا به یک جنایتکاری تبدیل می‌شود که می‌رود یک کارهایی را انجام می‌دهد ولی دوباره تبدیل می‌شود به مستر جکیل.

دکتر جکیل و این دوگانگی بین دکتر جکیل و مستر هایدی که گاه‌گداری ظهور می‌کند. این آدم واقعیتش این است که دکتر جکیل و مستر هاید یک نفرن. آن یک بخشیه که این آدم اصلاً ازش بی‌خبره.

این مثل اینکه یک جوری در یک لحظه‌هایی این باز تمثیل خوبی است برای این حالتی که ما واقعیتش این است در درون خودمان کارهایی که انجام می‌دهیم یک مقدار زیادی تحت تأثیر صفات شدو.

کلیت روان کلیت چیزی که من بهش می‌گویم من، تشکیل شده از آن قسمتی که خودم می‌شناسم و آن قسمتی که آن پشت هست و آن هم به اندازه این قسمتی که من می‌بینم منه و تو رفتارهای من دارد عمل می‌کند.

من کارهای در واقع تحت تأثیر آن صفات منفی هم کارهایی انجام می‌دهم ولی همیشه یک جوری انگار موقعی که دارم آن کارها را انجام می‌دهم انگار خوابم. نمی‌دانم. یک جوری نمی‌بینم. متوجه یک سری کارهایی که دارم انجام می‌دهم نیستم. بنابراین الان از این مثال‌هایی که من زدم خیلی واضح است که تو ادبیات و اسطوره و این‌ها کجاها شدو ظاهر می‌شود.

هر جایی که دوگانگی وجود داشته باشه، یک شخصیت منفی و مثبتی که یک جوری با همدیگر لینک شده باشند که مثال واضحش شدو و یک آرکتایپ نزدیک به شدو اصلاً آرکتایپ‌های مربوط به شیطان یا دجال و این‌جور چیزهاست که این‌ها هم خیلی در واقع آرکتایپ‌های نزدیک به آرکتایپ شدو هستند که مستقیماً مثلاً تو آثار یونگ این‌جوری نیست که این آرکتایپ شدو دقیقاً با مثلاً شیطان یا با دجال یکی باشه ولی به هر حال این آرکتایپ‌های نزدیک به همدیگر هستند.

خب و نمادهای دیگه‌ای هم که در رویا یا اسطوره‌ها می‌تواند ظاهر بشود خیلی حیوانات خیلی چیزها می‌توانند به صورت در واقع نماد شدو باشند. مثلاً اشباح چیزهایی که حالت سایه دارند. اکثراً ویژگی مشترک نمادهای شدو سیاه بودنه.

مثلاً فرض کنید یک مار سیاه رنگ یا یک موجود سیاه بودن و احساس اغراق‌آمیز نفرت داشتن نسبت به یک موجودی که در رویای اسطوره ظاهر شده.

این مشخصه به جای اینکه من مثال بزنم مثلاً بگویم مار سیاه، نمی‌دانم کلاغ، چی‌چی، کلاً دارم می‌گویم که هر چیزی که در رویا ظاهر می‌شود و یک جوری بی‌نهایت نفرت‌انگیزه، این می‌تواند نماد شدو باشه و معمولاً سیاه بودن و تاریک بودنش یک مثال یک ویژگی مشترک همه نمادهایی که در واقع در شدو وجود دارد از جمله گاه‌گداری شدو در رویای سفیدپوست‌ها به صورت یک موجود سیاه‌پوست حتی ظاهر می‌شود. یک مرد ناشناس سیاه‌پوستی که مثلاً یک جوری رفتار نفرت‌انگیزی از خودش نشان می‌دهد. و خیلی من نمی‌خواهم وارد کاربردها بشوم.

بگذارید اینجا الان یک خورده زوده این حرف را بزنم. این هم که داری خودت جلوت. الان یک تصوری از Shadow داریم چیه؟ به چه غریزه ای یک جوری مربوط می‌شود و نمادهاش چه ها هستند؟ چرا ضرورت دارد که من آرکتایپ Shadow را اصلاً من مفهوم Shadow را نداشته باشم، این موجوداتی که تو رویاهای آدمی نیست که تقریباً تو زندگی خودش یک رویاهای شامل Shadow ندیده باشه.

موجودات ناشناس نفرت انگیز همجنس خودتان. خب این عامل اصلیه که یونگ می‌رود سراغ اینکه این مفهوم را وضع بکند. چون همه آدم ها یک چنین موجوداتی را تو رویاهاشون می‌بینند و طبیعی است که من به اصطلاح یک جوری برایش یک عنوانی داشته باشم بگویم این نماد Shadow. خب Shadow چه جوری شکل می‌گیره؟

Shadow مکانیسم شکل گیریش خیلی شبیه توصیفیه که فروید از مفهوم از شکل گیری ناخودآگاه دارد. به طور کلی. در واقع یک جورهایی Shadow انگار جانشین مفهوم ناخودآگاه در نظریه فرویده. آن چیزی که فروید بهش می‌گوید ناخودآگاه، این مکانیسم مشابه این دارد. برای همین هم هست که آنجا ناخودآگاه یک جوری مقابل ایگوئه.

سایه یونگی و اید فرویدی

در واقع شما وقتی توصیف یونگ را از Shadow می‌بینید، می‌بینید عناصری که فروید به اید نسبت می‌دهد در Shadow من و یونگی هست. یعنی چطور Shadow شکل می‌گیره؟ انسان تو خودش انگار یک حیوانی دارد. یک غرایز حیوانی دارد.

که این‌ها وادارش می‌کنند که یک رفتارهایی گاهی بسیار زشت و نامتعارفی ازش سر بزند. ولی ما نمی‌خواهیم این چیزها را بپذیریم که در درونمون یک چنین موجود فاقد شعور مثلاً دنبال لذت های حیوانی وجود دارد.

خودخواهی ها، همه این چیزهایی که در واقع ریشه صفات منفی می‌شود. فروید این‌ها را همه را جمع می‌کند در یک مفهوم تحت عنوان اید. که در دیدگاه فرویدیمون اصلاً نهاد بشره. یعنی بشر به طور به اصطلاح دیفالت بشر اونه و ایگو، سوپر ایگو این‌ها بعداً یک جوری روی اید سوار می‌شوند.

ولی مکانیسمی که خلاصه در شکل گیری Shadow وجود دارد از دیدگاه یونگ این است که ما یک حالت هایی به اصطلاح حالا اسمش را بگذاریم حیوانی، غریزی، خواسته های این شکلی تو شکل آن در وجودمون هست که اتفاقاً این‌ها منبع انرژی هستند همان‌طوری که فروید در واقع وصف می‌کند.

بنابراین ما وقتی که این اعمالی را انجام میدیم، صفاتی در ما وجود دارد که توسط همین رانش های غریزی به وجود اومده، این‌ها را به نوعی سعی می‌کنیم که از خودمان پنهان بکنیم. می‌روند تو یک بخشی از شخصیت ما را در واقع شکل می‌دهند که ما بهش دسترسی نداریم و نمی‌بینیمش ولی اینطوری نیست که قابل دسترسی نباشد.

یعنی همان‌طوری که یک پدیده ای وجود دارد در مثلاً فرض کنید نظریه فروید که آن را عامل سلامت روانی میدونه، اینکه یک نوری به آن قسمت خاطرات نهفته ای که نمی‌خواهیم باهاش مواجه بشویم بتابونیم، سعی کنیم یک بخش هایی از ناخودآگاه را که دارد یک جوری روان نژندی ایجاد می‌کند را از آن پس کوب بکشیم بیرون که این در واقع شیره درمانی اصلی فرویده، در یونگ هم می‌بینید که فرایند فردانیت که در واقع مسیر رشد طبیعی انسانه با مواجهه با Shadow شروع می‌شود.

هرچند اینجا حرف از بیماری و نمی‌دانم درمان نیست. ولی هر دوتاشون یک جوری من می‌خواهم یک مقدار اشاره بکنم که اینجا یک بخشی از نظریه یونگ را شما می‌بینید که یک شباهت هایی با یک بخشی از نظریه فروید دارد ولی اسم ها عوض شدند.

و نه فقط اسم ها عوض شدند، به دلیل تفاوت های نظری و شیوه برخوردی که یونگ و فروید با همدیگر دارند، اینجا چندان شما نمی‌بینید که اصلاً نوع مطالعه مثلاً این دو تا پدیده یکی باشه. مثلاً فروید اصلاً دنبال این نیست که نمادهای Shadow یا مثلاً ویژگی های Shadow را مطالعه بکند.

اصلاً به چیزی تحت عنوان Shadow به این معنایی که یونگ می‌گوید معتقد نیست. بیشتر در واقع همان جنبه درمانگری خودش را دارد. یک سری مجموعه خاطرات، نه فقط ویژگی های انسان. کارهایی کردیم، خاطراتی داریم، تو موقعیت هایی بودیم، ویژگی هایی در ما وجود داره، مثل اعمالی انجام دادیم، این‌ها را همه را بردیم یک جایی و این می‌تواند آسیب زا باشه.

به هر حال مواجه نشدن با Shadow دقیقاً همان‌طوری که فروید توصیف می‌کند که مواجهه در واقع پر شدن بیش از اندازه ناخودآگاه شخصی یا در واژگان فروید دیگر پسوند شخصی هم لازم نیست بگوییم. ناخودآگاه کلاً این است و اینکه نوری به آنجا نتابونیم و هی مثلاً پرش بکنیم آن بخش تاریک وقتی بزرگ میشه، دچار ما را دچار مشکل می‌کند.

همین‌طور یونگ هم در واقع یکی از عوامل روان‌نژندی، عوامل رشد نکردن انسان و درجا زدنش و در واقع یک جوری ناقص شدنشو این می‌داند که ما با بخش‌هایی در واقع از وجود خودمان مواجه نمی‌شیم. اگر حالا تصور بکنید که یک عامل اصلی در واقع به وجود اومدن یک بخشی از وجود خودمان که نمی‌خوایم ببینیمش، عامل اساسیش در واقع یک سری امر و نهی‌های فرهنگیه.

این حرفو یونگ را خیلی خوب می‌شود فهمید که مثلاً فرهنگ مسیحی دقیقاً عامل انبار شدن چیزهای زیادی در روح انسان اروپاییه. یعنی در فرهنگ مسیحی به دلیل اینکه یک جوری غرایز انکار میشن، شما خیلی چیزها را انگار مجبورید یک فرد مسیحی مؤمن بنا به فرهنگ خودش خیلی چیزها را باید از خودش پنهان بکند.

بخش‌های غریزی که در وجودش هست را نباید ببیند. گرایش‌های خودش را باید انکار بکند. بنابراین هی دچار در واقع یک شدو تورم‌یافته می‌شود. خب حالا من یک خورده می‌خواهم توصیف‌های یونگ را جلو ببرم بعد ببینید که چه جوری این دو تا انگار دارند از یک چیزی صحبت می‌کنند ولی چقدر اپروچشون و نوع مطالعه‌شون با همدیگر فرق دارد.

تفاوت فروید و یونگ در منشأ سایه

یونگ به این موضوع دقت می‌کند که ببینید در واقع یونگ به این دارد این را مطالعه می‌کند که این فرایندی که دارد صورت می‌گیره، این چیزی که ایجاد میشه، این چه جوری ظاهر می‌شود و چه جوری وارد یک سری مکانیسم‌ها به وجود می‌آید که عمل می‌کند و مثلاً در رویاها و اسطوره‌ها، تو فرهنگ بشری و تو رفتار انسان تأثیر می‌گذارد.

فروید واقعاً یک جوری بیشتر دلبسته این است و دوست دارد که آن بخش‌های مکانیسم‌های به وجود اومدنش را یک چیزی از خودآگاهی نمی‌دانم می‌رود به پیش‌آگاهی، می‌رود به ناخودآگاهی، یک جوری اینکه این چه جوری پر می‌شود را بیشتر مطالعه می‌کند و به منشأش خیلی توجه دارد.

یونگ یک جوری به عنوان یک پدیده تجربی، یک چنین چیزی را من دیدم، به جای اینکه هی فکر بکنم که این از کجا آمده و این‌جوری شده، اینکه انسان‌ها یک چنین چیزی در واقع دارند.

یک تصویری، تصویر ناهنجاری در واقع در رویاها ظاهر میشه، در اسطوره‌ها ظاهر می‌شود که این‌ها در واقع یک بخشی از روانه که بهش می‌گوییم شدو. خب یونگ یک حرفی که می‌زند باز اینجاها شباهت می‌توانید ببینید که شباهت‌هایی به حرف‌های فروید هم دارد.

ما چه جوری وقتی که این شدو ایجاد میشه، چه مشکلی برامون ایجاد میشه؟ چه جوری این شدو را یک جوری کنترلش می‌کنیم؟ مثل اینکه من یک چیزی در وجودم هست، نمی‌خواهم آن را ببینم. باید یک مکانیسمی داشته باشم، مکانیسم‌هایی داشته باشم که بهم کمک بکند که این شدو از من پنهان بمونه.

متداول‌ترین مکانیسم که مکانیسم وحشتناکیه و یک جوری عامل بدبختی بشر شناخته می‌شود این است که ما از فرافکنی به طور مداوم استفاده می‌کنیم. یعنی من یک چیزهایی که در شدوی خودم هست را و ازش نفرت دارم، در خارج در واقع مصداق‌هایی برایش پیدا می‌کنم و شروع می‌کنم با آن مصداق‌ها به شدت مبارزه کردن حتی. نفرت خودمو به جای اینکه به یک چیزی در درون خودم معطوف بکنم، بیرون خالی می‌کنم.

من نمی‌خواهم بپذیرم که باید یک بخشی از جنگ من باید در درون خودم باشه، یک ویژگی‌های منفی‌ای دارم، باید اینجا یک کارهایی انجام بدهم.

وقتی این کار را نمی‌کنم، یعنی در واقع در مسیر رشد طبیعی خودم قرار ندارم، در مسیر خودشناسی واقعی قرار ندارم، برای خالی کردن این نفرت، برای خالی کردن این مشکل و تضادی که در درون من هست، به این قطب منفی و مثبتی که در درون من هست و باید یک جوری با هم درگیر بشن، این درگیری را به بیرون معطوف می‌کنم و این‌جوری یک مقدار مثل اینکه دارم خودمو سرگرم می‌کنم.

بنابراین برای خودم دشمن‌های فرضی‌ای درست می‌کنم که ممکن است خیلی‌ها هم واقعی نباشن. دشمن‌هایی که این صفات شدوی مرا دارند و من خودمو به آرامش می‌رسونم با مخالفت کردن با این‌ها، با تلاش برای سرکوب کردنشون در بیرون.

خب؟ خب این خیلی خیلی وحشتناکه دیگر. شما آدم‌هایی در اطراف خودتان در واقع به وجود می‌آرید که نماینده شدوتون هستند. یعنی چه به وجود می‌آرید؟ اصلاً آن آدم ویژگی‌ها را ممکن است نداشته باشه. به طور کامل. ممکن است یک آدم یک خورده شباهت‌هایی به shadow شما دارد. ویژگی‌هایی دارد که شبیه shadow شماست.

مثلاً فرض کنید من یک بار یک نفر برای من این رویا را تعریف کرد. یک آدمی که من از این رویاش احساسم این است که یکی از مهم‌ترین مشکلات و ویژگی‌های منفی زندگیش تنبلیه. یک موجود چه می‌گن؟ ختلی در رویای خودش دید که معتاد بود و از این اه، نقش کثیف بودن و این‌ها نه مثل آن رویای قبلی که گفتم.

یک اه، کسی که رویا را دیده مرده و خب طبعاً این موجودی هم که ظاهر شده یک مردیه معمولاً تقریباً هم‌سن و سال و یک جورهایی ویژگی‌هاش شبیه از نظر طبیعی شبیه هست و مدام در رویا می‌گفت که مثل این آدم‌های معتاد کنار من نشسته بود در یک ماشینی و از من پول می‌خواست.

و مثلاً یک جوری هی مثلاً اصرار قربون صدقه می‌کرد که نمی‌دانم تصور می‌کنید چه جور آدمی را در رویا دیده. یک موجود نفرت‌انگیزی که سربار دیگرانه و آدم به نظرش می‌آید کسی که این رویا را می‌بیند در واقع یک جزئی از وجود خودش را دارد می‌بیند. این از کجا این موجود از آسمون نیفتاده. مثل اینکه این رویا دارد بهش اخطار می‌کند تو وجود خودت.

یک چنین ویژگی وحشتناکی هست. پول خواستن هم یعنی مثلاً وقتش، انرژی، زندگیشو دارد تلف می‌کند. وجود یک چنین خاصیت منفی، یک چیزی که در واقع نماد خوب برای تنبلی و بیکاری، بیکار بودن و مثلاً این‌جور چیزهاست.

خب حالا این آدم اگر تو زندگی خودش با یک چنین موجودی در اطراف خودش مواجه بشه، یک کسی باشه که یک خورده این حالت‌ها را نشان بده، این تمام این نفرت‌شو از این بخش وجود خودش که پنهان کرده را منتقل می‌کند به آن و یک جوری اگزجره شده‌ای آن را اصلاً تبدیل می‌کند به یه، تو ذهن خودش تبدیل می‌کند به یک چنین موجود نفرت‌انگیزی. ممکن است از دیگران بپرسی، دیگران احساسشون این نباشد که این موجود این‌قدر هم مثلاً آدم تنبل و آدم سربار و این‌هاست.

ولی اگر یک خورده ویژگی‌های shadow را داشته باشه، این می‌تواند آماج فرافکنی shadow خود این آدم باشه و بعد ممکن است رفتارهای اگزجره وحشتناکی این آدم با آن طرف مقابلش بکند.

فرافکنی سایه به بیرون

ممکن است مثلاً فرض کنید هرجوری ممکن است سعی کند باهاش مثلاً مخالفت بکنه، اگر بتواند یک جوری یک ضربه‌ای بهش بزند. یعنی مثل یک دشمن باهاش رفتار می‌کند و این‌جور رفتارهای اغراق‌آمیز که یک آدمی به شدت احساس می‌کنه، یک احساس نفرتی نسبت به یک موجودی در خارج خودش پیدا می‌کنه، معمولاً نتیجه فرافکنی shadow.

چرا این عامل بدبختی بشر؟ مثلاً این‌جور تحلیلش این است که ملت آلمان به طور جمعی تحت رهبری یک جانوری به اسم Hitler، shadow خودشان را روی قوم یهود انداختن.

در واقع Hitler در درون خودش موجود پول‌پرست قدرت‌طلبی بود که این قسمت وجود خودش را یک جوری انکار می‌کرد و در دنیای خارج یک سری موجودات بیچاره بدبخت را که خب حالا ممکن است یک شباهت‌هایی داشته باشند به shadowش پیدا کرد و این‌ها را تبدیل کرد به یک موجوداتی تو ذهنش تبدیل شدن به یک موجودات شیطانی که هرجوری شده باید این‌ها را از بین برد.

نسل‌شون را مثلاً برانداخت. و چون Hitler shadowش یک شباهتی به shadow کل ملت آلمان داشت، همه ملت آلمان را تونست با تو این نفرت با همدیگر متحد بکند. و یک جوری شما نگاه بکنید خود Hitler که شیطان‌صفت‌تر از همه بود، از نظر هر چیزی که به یهودی‌ها نسبت می‌داد به طور بدتری در خودش وجود داشت.

یعنی فرافکنی shadow دقیقاً این‌جوری است. یک آدمی دارد با یک چیزی در بیرون مخالفت می‌کند که شما وقتی نگاه می‌کنید می‌بینید خودش در همان صفتی که نسبت می‌دهد بدتره کاملاً. یعنی موجودی اصلاً قدرت‌طلب‌تر از Hitler یا همان ملت آلمان در آن شرایطی که داشتن تمام دنیا را به آتش می‌کشیدن برای اینکه می‌گفتند ما احتیاج مثلاً به سرزمین‌های جدید داریم.

این حس قدرت‌طلبی که تو آلمانی‌ها بود برای رسیدن به پول و ثروت و حالا هر چیز، این همه این‌ها را یک جوری منعکس کردن در قوم یهود و شروع کردن به تار و مار کردن این قوم و حالا موجودات دیگر.

بنابراین مواجه نشدن با shadow به عنوان یک چیزی که در درون خود من هست، می‌تواند این خطر را داشته باشه که من این shadow را فرافکنی بکنم و بعد شروع بکنم با یک موجوداتی که خیلی هم ممکن است موجودات خبیثی نباشن برخوردهای شدیدی انجام بدهم.

می‌تواند تو رابطه‌های دو به دو پیش بیاد، می‌تواند در چنین وقایع وحشتناکی جهانی پیش بیاید. این دقیقاً ببینید من یک بار هم به یک مناسبت دیگر این حرف را زدم چون جزو پدیده‌های مبتلابه زمان بنابراین باور این کلمه ملت آمریکا حریص‌ترین و پول‌دوست‌ترین و قدرت‌طلب‌ترین ملت دنیا است.

اصلاً کلاً این ملت این‌جوری شکل گرفت دیگر. یک مشت آدم از اطراف و اکناف دنیا برای پیدا پیدا کردن طلا، کلاً این عامل اینکه آدم‌ها از زندگی از سرزمین خودشان جدا می‌شدن می‌رفتن آنجا دنبال ثروت بودن، دنبال مثلاً یک جوری زندگی راحت چیز می‌گشتن. مثلاً جاذبه آمریکا چه بوده و هست؟ آنجا خوب می‌شود پول درآورد، بالاترین درآمدها را داشت. همیشه این‌طوری بوده دیگر.

بنابراین یک مشت آدم پول‌پرست در طول تاریخ انگیزه اصلی مهاجرت به آمریکا رسیدن به مثلاً ثروت و آن چیزی بود که بهش می‌گویند رویای آمریکایی. شما از هیچ می‌توانید شروع بکنید در آمریکا و مثلاً به همه‌چیز برسید. مثلاً Bill Gates الان یک نمونه موفق تحقق رویای آمریکاییه. دانشجویی که می‌گویند وقتی Windows داشت می‌نوشت در یک زیرشیرونی زندگی می‌کرد و الان رسماً ثروتمندترین مرد دنیاست.

خب یک ملتی که این‌قدر قدرت‌طلبه و اصلاً روحیه این‌جوری داره، واقعاً فکر می‌کنم اگر آماری برخورد بکنید تو دنیا ملتی با چنین ویژگی‌ای در این حد وجود ندارد که تمام مدت در طول تاریخش حالت تجاوز داشته. شما لحظه‌ای نیست که آمریکایی‌ها حالت توسعه‌طلبی در تاریخ خودشان نداشتن. حالا می‌خواهید این را نسبت بدهید به دولت‌های آمریکا، بگویید ملت نمی‌دانم یک جورهایی بی‌تقصیره.

فکر می‌کنم قرار آنجا یک دموکراسی وجود داره، این دولت‌ها را ملت‌ها تایید می‌کنند. تقریباً می‌شود گفت هیچ‌وقت مخالفتی با کارهای دولت نمی‌کنند. اگر هم می‌بینید سر جنگ ویتنام و این‌ها شلوغ‌بازی درآوردن برای اینکه داشتن کشته می‌دادن. تا اونجایی که مثلاً حمله می‌کنند و پیروزن، کشتن زیاد نمی‌دن، ملت آمریکا هیچ‌وقت شده شما ببینید، چون آمریکا مثلاً به عراق که حمله می‌کنه، اروپایی‌ها تظاهرات می‌کنند.

تو آمریکا هم تا جایی که احساس می‌کنند منافعشون دارد پیش می‌رود کسی حرفی نمی‌زنه. خیلی نمی‌گویم هیچ‌کی حرف نمی‌زنه ها، جمع آدم‌هایی که تو آمریکا مثل مثلاً یک افرادی مثل Chomsky و طرفداراش، یک اقلیت بسیار بسیار محدودی را تشکیل می‌دهند که همان تو یکی دو تا محله نیویورک زندگی می‌کنند.

بقیه آمریکا تقریباً همه‌شان یک جورهایی وقتی منافع ملی‌شون دارد تامین می‌شه، کاملاً موافقت دارند با کارهایی که دولت می‌کند. خب دقیقاً شما حالا از ملت آمریکا ببینید، تمام دنیا را به‌صورت متجاوز می‌بینند این‌ها.

همیشه احساس می‌کنند که یک عده‌ای هستند که می‌خواهند مثلاً به این‌ها حمله بکنند. این در واقع آن چیزی است که در درون خودشان هست. آمریکایی‌ها این‌جوری‌ان که تمام مدت دارند به تمام دنیا حمله می‌کنند.

شما آمریکا را نگاه کنید تاریخشو.

سایه جمعی و تاریخ استعمار

یک یک مرحله تاریخ آمریکا پاک‌سازی نسل سرخ‌پوست‌ها از این ناحیه‌ای که ما بهش می‌گوییم آمریکا. همه را ببینید، نسل‌کشی بزرگی اصلاً تاریخ این است که یک عده‌شون که بیچاره‌ها می‌دانید احتمالاً اولش سرما خوردن مردن سرخ‌پوست‌ها چون در مقابل ویروس سرماخوردگی مصونیت نداشتن. میلیون‌ها سرخ‌پوست در بدو ورود اروپایی‌ها به دلیل بیماری‌هایی که این‌ها داشتن و آن‌ها نسبت بهش مصونیت نداشتن تلف شدن.

بقیه‌اش هم مانده بودن که خب اسپانیایی‌ها این‌ها در آمریکای جنوبی قتل‌عام کردن. این آمریکایی‌ها هم که از همین قسمت شرق شروع کردن، پاک‌سازی کردن تا رسیدن به کالیفرنیا.

بعد شما کل تاریخ آمریکا را واقعاً دهه به دهه نگاه کنید، خب مثلاً سرخ‌پوست‌ها که تمام شدن، نوبت مکزیکی‌ها بود. اول اول شروع کردن فرانسوی‌ها را انداختن بیرون. یک سری جنگ‌های این‌جوری دارند که با سرخ‌پوست‌ها هم یک اتحادیه‌هایی داشتن برای اینکه با فرانسوی‌ها.

خب این‌ها که رفتن خود سرخ‌پوست‌ها را کشتن. آن‌ها که رفتن مکزیکی‌ها را از قسمت‌های جنوبی آمریکا اگر می‌شد می‌خریدن، سرزمین‌ها را اگر نه می‌جنگیدن. بعد یک دوران نسبتاً طولانی‌ای هست بهش می‌گویند دکترین Monroe. یک آدمی مثل Monroe دکترینش این بود که ما هیچ کاری به دنیا نداریم، دنیا هم کاری به ما نداشته باشه. این قاره آمریکا اصلاً فکر کنید کشف نشده.

ما اینجا کارهای خودمان را می‌کنیم شما. این آن دوره‌ای بود که آمریکایی‌ها داشتن می‌خواستن آمریکای لاتین را بخورن. در واقع غذا داشتن آنجا. اروپایی‌ها می‌گفتند شما حق ندارید کوچک‌ترین قدمی بگذارید تو این قاره آمریکا، منظورشون شمال و جنوب بود. اینجا ما یک موجوداتی هستیم اینجا داریم زندگی می‌کنیم، شما کار خودتان را بکنید. ما به شما کار نداریم شما هم به ما کار نداشته باشید.

تا آمریکای لاتین کلاً مسئله‌اش حل شد. بعد شروع کردن از زمان جنگ جهانی اول برای اولین بار آمریکا وارد دکترین Monroe را در واقع شکست و وارد جنگ با خارج آمریکا شد. از زمان جنگ جهانی اول تا امروز که ما اینجا نشستیم، دهه‌ای نیست که آمریکا در یک جنگ‌هایی در واقع وارد نشده باشه و شروع نکرده باشه.

ببینید وقتی که یک ملت متجاوزه با تمام وجود احساسش این است که همه می‌خواهند بهش تجاوز بکنند. چامسکی یک جایی من دارم جواب این سوال چامسکی را می‌دهم. چندین بار من دیدم که می‌پرسه که چرا ملت آمریکا اینقدر احساس ترس دارن؟ چرا اینقدر متوحشن؟ اصلاً یک می‌شود مهم‌ترین ویژگی روانی ملت آمریکا احساس ترسه.

من یک بار این را نقل کردم که سفیر مکزیک در مورد ملت آمریکا گفته که آن موقعی که دولت آمریکا مردم را می‌ترسونه از کوبا، سفیر مکزیک گفته بود که اگر ما برویم به ملت خودمان بگوییم که کوبا، کوبای جزیره بسیار بسیار کوچیک آن برای خودش پایینه در اقیانوس اطلس. اگر به ملت خودمان بگوییم کوبا بزرگ‌ترین تهدید امنیت ملی ماست، نصف مردم مکزیک از خنده روده‌بر میشن، می‌میرن.

این را به حالت اغراق گفته بود. من تعجب می‌کنم که چطور دولت آمریکا این حرفو به ملت آمریکا می‌زند و ملت آمریکا واقعاً می‌ترسن از کوبا. چطور ممکن است این کشور از یک کشور کوچیکی که هیچی ندارد بترسه؟ ببینید همیشه دولت آمریکا در واقع سوار همین ترس و وحشت عمومی مردم آمریکاست که می‌تواند سیاست‌های خودش را پیش ببره.

یک دشمن فرضی را می‌تواند کمونیسم، حالا نه تروریسم، یک چیزی را می‌سازه و مردم آمریکا را به شدت دچار این احساس می‌کند که هر لحظه تمام زندگیشون، کشورشون در خطره و این‌ها باید یک جوری عکس‌العمل نشان بدن. من می‌خواهم بگویم این از نظر روان‌شناس روان‌شناسی جوابش این است. ملت آمریکا یک چنین روحیه‌ای همیشه داشتن.

وقتی که یک موجودی یک چنین روحیه‌ای داشته باشه، به طور طبیعی این را فرافکنی می‌کند روی تمام جهان خارج خودش. بنابراین احساس مردم آمریکا این است که کشورهای دیگر هستند که می‌خواهند ما را بخورن. در حالی که خودشان دارند می‌خواهند کشورهای دیگر را بخورن و همه‌اش هم دارند می‌خورن ولی با این شدو خودشون، ملت آمریکا با شدو خودش مقابله. هگل سال‌های سال قبل این حرفو زده بود.

هیچ امیدی به این نیست که این ملت یک روزی متوجه چیز خودش بشه، وضعیت خودش. من الان جمله یادم نیست ولی واقعاً وقتی این را می‌خوانم می‌بینم چقدر آدم روشن‌بینیه. از موقعی این حرفو زده که آمریکایی‌ها هنوز خیلی این کارا را نکرده بودن ولی این احساس قفلت از خود تو آمریکایی‌ها را به عنوان اصلاً یک مشخصه ویژه‌ی این ملت می‌شناسن.

اصلاً متوجه خودشان نیستند. یعنی در واقع همان حالتی که من گفتم، آن نقشی که از شخصیت ملی خودشان در واقع می‌شناسن، بسیار غیرواقعیه. خودشان را نماینده آزادی، دموکراسی، صلح‌طلبی، همه‌اش می‌گویند ما آدم‌های نایسی هستیم. و آمریکایی‌ها اصلاً فکر نکنن هیچ جای دنیا دقیقاً به همین دلیلی که من دارم توصیف می‌کنم، هیچ جای دنیا مردم اینقدر احساس خوبی بکنند که آمریکایی‌ها می‌کنند.

کاملاً مطمئنن که نایس‌ترین ملت و مثلاً آدم‌های دنیا و حالا بگذریم. به هر حال من دارم می‌گویم که این فقط یک جور روحیه فردی نیست.

فرافکنی جمعی و جنگ

شدو می‌تواند شدو قومی بشود و بعداً وقتی قومی شد، دیگر مبارزه با آن موجود نفرت‌انگیزی که در بیرون هست، آن را طبعاً روی یک آدم یا ملت پروجکت نمی‌کنند.

پروجکت می‌کنند روی یک ملت دیگه، روی یک قوم دیگر و بعد این می‌تواند یک عامل جنگ باشه که در دنیا شما معمولاً وقتی که می‌بینید که یک کشوری می‌خواهد وارد جنگ بشه، از آن موجوداتی که در واقع دارند باهاشون وارد جنگ می‌شن، یک تصویر وحشتناک می‌سازن برای اینکه مردم ترغیب بشوند.

شما الان این فیلم ۳۰۰ که مثلاً فرض کنید تصویری از ایرانیا در آن هست، به دلایل یونگی آن در واقع خود آمریکایی‌ها هستند که شدو آمریکایی‌هاست. برای اینکه اصلاً این فیلم ساخته شده، به قول یک نفر حرف خوبی می‌زد. می‌گفت این فیلم از آن فیلم‌هایی که ساختن که تو پادگان‌ها نشان بدن که اگر جنگ شد، شب حمله مثلاً ۳۰۰ را بذارن سربازای آمریکایی ببینن.

موقعی ساختن که احتمال حمله نظامی به ایران وجود داشت و یک جوری یک فیلم سفارشیه. بنابراین طبیعی است که شما تو یک چنین حالتی بتوانید مطالعه بکنید ببینید آمریکایی‌ها چه موجوداتی هستند. چون شدو خودشان را دارن، شدو ملی خودشان را دارند بیرون می‌ریزن. خب خیلی این حرف‌ها حرفای وحشتناکیه.

برای اینکه اطلاعاتی که در واقع در این حرفای من هست، این است که شما به جای اینکه با لبخند به این حرفای من گوش بدید، باید خیلی از این حرف‌ها جا بخورید. برای خاطر اینکه من الان دارم به شما می‌گویم که نفرت‌انگیزترین شخصیت‌هایی که می‌شناسید، بخشی وجود خودتان.

یعنی اگر یک به یک آدم شما بگویید که نفرت‌انگیزترین ویژگی‌هایی که در یک آدم هست و بی‌نهایت تو را مثلاً معذب می‌کند و دلت می‌خواهد مثلاً سر بتنی چنین آدمی نباشه، چند تا ویژگی بنویس، به احتمال خیلی زیاد همه این ویژگی‌ها ویژگی‌های بارز شدو شماست.

و برای همین است که شما وقتی که یک عمری را در مبارزه با یک چنین موجودات پستی گذروندید، مواجهه با شدو یعنی پذیرفتن اینکه این خودتان یک چنین چیزی در درونتون دارید، یک واقعه روانیه که یونگ می‌گوید ممکن است به اصطلاح کمر راست نکنید ازش.

از اگر خیلی دیر اتفاق می‌افتد. به هر حال، نکته خیلی مهمی است که شما از روی نه نفرت، هر خب من از روی چیزهای نفرت دارم به طور طبیعی از ویژگی‌های متفاوتی دارم.

آن حالت‌های نفرت اغراق‌آمیزی که باعث اورریاکشن می‌شود در واقع در شما. وقتی که حالت اغراق‌آمیز پیدا می‌کند اشاره به شدو شماست. اگر هم مثلاً شما معمولاً ببینید یک صفت بدی در یک آدم هست، شما آن صفت را ندارید. یا اصلاً متوجه نمی‌شید، توجه نمی‌کنید به آن صفت. یا اگر هم توجه بکنید مثلاً یک سری تکون می‌دید که خب ببین تو را خدا این چه جوریه.

ولی اگر یک صفتی را یک دفعه در یک کسی حساسید که این آدم‌ها اصلاً این صفت را دارند یا ندارن، هی مدام مثلاً فکر کنید، بعضی از این آدم‌هایی که نسبت به روابط مثلاً فرض کنید پسر و دختر خیلی حساسیت‌های وحشتناک نشان می‌دن، دلشون می‌خواهد بگیرند همه این آدم‌ها را مثلاً تیکه پاره کنن، این نشانه تمایلات درونی‌شونه واقعاً.

یک آدمی که اصلاً این خیلی چنین چیزی آرزوهای سرکوفته‌ای در واقع نداره، در خودش یک چنین شغلی نبوده که سرکوب بکند و بفرسته یک جایی، خب وقتی که می‌بیند مثلاً حالا آن‌ها دارند مثلاً اگر کار بدیه، خب بیچاره‌ها دارند این کار بد را می‌کنند.

این آیه قرآن را یادتون باشه که می‌گوید که بندگان خداوند، عبادالرحمانی که از ویژگی‌هاشون اینه، وقتی که به مثلاً به لغو و این چیزها می‌رسن، مروا کراماً. مثلاً حالا با بزرگواری، حالا اینکه بیان نمی‌دانم یقه کسی را بگیرند مثلاً جیر، این حالت‌های میل به جیر دادن و اینا، این‌ها کاملاً نشانه‌های به اصطلاح وجود یک چنین تمایلاتی در درون خود آدمه.

شما وگرنه مثلاً من فکر می‌کنم پیامبرا فقط وقتی که این آدم‌های پست را می‌دیدن، کارهای کثیف می‌کنن، کارهای نفرت‌انگیز می‌کنن، بیشتر از احساس نفرت، احساس دلسوزی و اینکه مثلاً واقعاً یک جوری رد شدن دیگه، حالا اگر نمی‌شود کاری کرد، به هر حال این بیچاره‌ها، طفلکا این چه کار دارند می‌کنند. دلسوزی دارد دیگه، اگر من واقعاً یک جوری دیدن صفات منفی در آدم‌های دیگر باید همراه با یک حالت دلسوزی باشه.

اگر نه، حالت با یک حالت هجومی و نابود کردن و ایناست، شک بکنید که این یک جایی خودتان بدتر اتفاقاً از آن آدم. بعد ببینید یک نکته خیلی مهم این است که اصلاً وجود یک چنین مکانیسمی مانع شناخت حقیقی آدماست. شما منتظرید که یک نفر کوچک‌ترین چیزی نشان بده که این شدو را پروجکت بکند.

یعنی صفات منفی اغراق‌آمیزی که به دیگران نسبت می‌دید، خیلی وقتا این‌جوری است که اصلاً وجود ندارد یا خیلی خیلی در یک حد پایین‌تریه. خب، من هم در مورد نمادها صحبت کردم، یک خورده‌ای بحث‌های کاربردی هم حالا چه مسائل اجتماعی، چه مسائل مربوط به پدیده‌های فرهنگی و این‌ها را هم گفتم.

فکر می‌کنم بحث باشه دیگر. ولی الان واضح است که این مفهوم چقدر مفهوم چیزی پرکاربردیه. شما در تمام ادبیات، در همه اسطوره‌ها، بدمن‌هایی را می‌بینید.

بدمن در ادبیات و سایه نویسنده

خیلی خوب می‌توانید مطالعه بکنید که آن آدمی که این داستان را نوشته، احتمالاً شدو خودش چه ویژگی‌هایی دارد. وقتی می‌خواهد حداکثر نفرت شما را نسبت به یک شخصیت ایجاد بکنه، به احتمال زیاد این ویژگی‌هایی از شدو خودش را آنجا می‌گذارد. به طور ناخودآگاه. بدمن همیشه کلاً چیز این‌جوری است دیگه، کلاً ادبیات تقابل بین بدمن‌ها و مثلاً قهرمان‌هاست.

من یک سری ویژگی‌های ایده‌آل‌شده‌ای که فکر می‌کنم خوب هستند را می‌ذارم در یک قهرمان که معمولاً آن ویژگی‌ها را خودم ندارم و بعد ویژگی‌هایی که در شدو می‌زنم که بعد من و در واقع آن جنگ درونی خودمو یک جوری تبدیل بکنم به یک داستان، یک اسطوره و شما از داستان‌هایی که حالا بعداً مثال‌هایی که پیش می‌آد، یکی از واضح‌ترین مطالعات یونگی این است که شما می‌توانید در واقع چهره‌ی شدوی هنرمند و گاهی اوقات به طور واضح در مثلاً یک اثر هنریش ببینید که اصلاً این خود شدوی این آدم این شکلی ظاهر شده.

به صورت اینکه چه چیزی کریه و در واقع خیلی به نظرش، چون معمولاً ببینید هنرمند یک جور خودآگاهانه‌ای سعی می‌کند که یک شخصیت منفی در داستانش داشته باشه، حداکثر نفرت را گاهی سعی می‌کند ایجاد بکند.

وقتی دارد تلاش می‌کند این کار را بکنه، ناخودآگاه می‌رود از آن بخش شدو، خودش از چه بیشتر از همه نفرت داره، آن را برمی‌داره می‌گذارد آنجا و هرچقدر که آن به اصطلاح اثر هنری بیشتر در جامعه تأثیرگذار باشه، نشان می‌دهد که آن به شدوی قومی این آدم‌ها در واقع نزدیک‌تره.

بنابراین مطالعه‌ی شخصیت‌های منفی در آثار هنری یک راه خیلی خوبی است برای اینکه شما پی ببرید به شدوی جمعی یا شدوی فردی آدم‌هایی که در واقع اینجا دارند کار می‌کنند. و از این توصیف‌هایی که من کردم می‌پذیرید که اینجا یک شباهت خوبی بین مفهوم شدو و مفهوم ناخودآگاه به معنای فرویدی هست.

حالا همه‌ی حرف‌هایی که من زدمو فقط با یک نکته تکمیل بکنم. شما تو بعضی از گفته‌های خود یونگ و بعضی از کتاب‌ها، مثلاً به عنوان نمونه این کتاب‌ها اگر مطالعه بکنید، شدو همیشه به اصطلاح چیز نیست. این‌جوری من همه‌ی حرف‌هایی که زدم انگار خیلی شدو یک چیز منفیه فقط، ولی اینطوری نیست.

اگر حرف‌هایی که از اول زدم به عنوان منشأ شدو را به یاد بیاری، شدو یک جوری به آن قسمت‌های به اید به معنای فرویدی مربوط می‌شود. بنابراین یک بخش عمده‌ای از انرژی روانی ما آنجا دارد در واقع صرف می‌شود. یعنی صرفاً این‌جوری مثلاً یونگ دقیقاً این نقل‌قولو من ازش یک جایی دیدم. الان ایشان اشاره کرد که بین شدو و آرکتایپ خداوند ارتباطی هست.

شدو یک چیزی را یونگ با صراحت می‌گوید. به دلیل آن حس انرژی‌ای که در واقع وجود دارد و اینکه همه‌ی چیزهایی که ما نفی می‌کنیم می‌رود اونجا، گاهی ببینید شما وقتی فرویدی نگاه می‌کنید، تمام انگار خواسته‌های درونی ما که راهنشا را به وجود می‌آرن، حالت حیوانی دارند. بنابراین همه‌ی چیزهای سرکوب‌شده یک جوری چیزهای منفی و حیوانی‌ان.

ولی اینطوری نیست تو دیدگاه یونگی. خیلی از خواسته‌های ما که سرکوب می‌شوند ممکن است خواسته‌هایی در جهت مثبت باشند. در واقع دیدگاه یونگی نسبت به انسان یک چیز، یک نهاده مثل شبیه اید نیست. من می‌توانم مثلاً یک یک مثالی از خود یونگ بگذارید بزنم. ممکن است یک کشاورز واقعاً حس شاعرانه داشته باشه و حس شاعرانه‌ی خودش را سرکوب کرده. دقت می‌کنید؟

و حالا این شاعرانگی سرکوب‌شدنش یک بخشی در واقع از وجودشه که نسبت بهش آگاهی ندارد و نمی‌خواد. فرهنگش بهش می‌گوید این بده. مثلاً شما فکر کنید یک نفر در یک محیطی مثل عربستان زمان جاهلی، یک آدم خیلی انسان‌دوست و با روح لطیفی باشه.

خب این باید تمام مدت یک مرد، یک مردی چنین ویژگی‌ای داشته باشه، یک مرد عرب قبل از اینکه تمام چیزشون فقط شجاعت و شمشیر زدن و کشتن و اینا، فرهنگ می‌گوید که چنین مردی مثلاً که به قول خودشان مردانگی داشته باشه، رحم و مروت و این‌ها یک جورهایی حس‌های رحم و مروت نه، رحم کردن و دلسوزی حس‌های زنانه‌ست. خب یکی از در فرهنگ مردسالار این‌جوری یک بخش‌هایی از وجود عاطفی خودش را در واقع سرکوب می‌کند.

این هم می‌رود تو شدوش. یا مثلاً فرض کنید وقتی که یک آدم دلسوز می‌بینه، با وجود اینکه چون دلسوزی خودش را سرکوب کرده، احساس نفرت بهش دست می‌دهد. نمونه‌ی خیلی واضحش نیچه است. نیچه از مسیحیت متنفره برای اینکه دلسوزی و رحم و مروت و نمی‌دانم به فقرا کمک کردن را ترویج می‌کند که از نظر آن این صفات آدم‌های ذلیل و ضعیفه.

این نشان می‌دهد که این آدم در درون خودش آدم دل‌رحمیه ولی یک چیزی در واقع این را دل‌رحمی‌شو سرکوب کرده، این را فرستاده به قسمت به تصویر شدوش. یعنی شدوی یک آدم ممکن است حتی صفات مثبتی داشته باشه.

این آدم در واقع یک جور نسبت بهش حساسیت دارد. نیچه آخرین روزهای عمرش یک دید که یک مردی دارد ببینید شما آثار شدت شدت عمل نیچه را نسبت به دل‌رحمی تو آثارش ببینید.

اصلاً وقتی می‌خواهد مسیحیت را فحش بده می‌گوید مسیحیت زنانه است. زنا که منفورن از نظر نیچه.

نیچه و نفرت از ضعف

مسیحیت هم چون ویژگی‌های زنانه دارد. یک جورهایی هی مثلاً ناز و نوازش بکنیم فقرا را. فقرا را بگذارید بمیرن. آدم‌های ضعیف را بگذارید بمیرن. اصل این است که آدم‌های قوی بمونن. انگار یک چنین حسی در نیچه هست. از یک چیزهایی متنفره. که به نظر آدم که می‌خونه هم چیز بدی نیست.

مسیحیت یک قسمت قشنگ و جالبش این است که خب خیلی نسبت به افراد ضعیف حالت ترحم سعی می‌کند ایجاد بکند. این نشان می‌دهد که نیچه در درون خودش یک چنین ویژگی‌هایی داشته ولی به نظرشون می‌آید که این‌ها بعداً این‌ها را کرده جزو ویژگی‌های شدو خودش.

و حالا دارد به طور اغراق‌آمیزی این را مثلاً نسبت می‌دهد به یک دین مثلاً مسیحیت و می‌گوید که مسیحیت می‌خواهد اروپا را فاسد کند.

بعد در اواخر عمرش قبل از اینکه به طور کامل از هم بپاشه از نظر روانی یک داستان معروفش این است که داشت در خیابون می‌رفت و یک مردی را دید که دارد اسب خودش را به شدت شلاق می‌زند. رفت اسب را بغل کرد و خیلی به شدت گریه کرد. می‌گوید این آدم واقعیتش این است.

آدمی که از شلاق خوردن یک اسب گریه می‌کند و ولی این صفت را انگار یک جوری در خودش زشت می‌داند و این را از خودش دور کرده. همین‌طور می‌توانید بفهمید که نیچه به شدت در درون خودش به زنا علاقه‌منده که این‌قدر فحش و بد و بیراه می‌گوید.

به این یعنی این‌همه حالت اغراق‌آمیزی که می‌گوید که وقتی سراغ زنا می‌ری شلاق به دست بگیر این در واقع یک جوری خب، این قسمت خب، کامل بررسی کردیم.

خب، چه می‌گه؟ خب، من فکر می‌کنم که حتی در این زمینه، شاید من اشتباه کنم، حتی در این زمینه که مثلاً در مورد این که به آن معنی خوشحال و هم‌دلسوز به معنای خود دلسوز بودن، نه اینکه آن کمک کردن از روی، ولی اینکه بخوای به یک نفر دلسوزی کنی، به نظر من این نیست که این برانگیزاننده، ولی یک کمک مخفی‌ای دارد انجام می‌دهد.

بله. حتی اونجایی که می‌گوید دلسوزی کردن با زنا بده، ولی این جمله را وقتی که در مورد این شلاق زدن می‌گه، که مثلاً خودش، نه، ولی این‌که، ولی نیچه فضای آثارش به طور کلی، حالا شاید این جمله نماد کلی بود من گفتم از نحوه برخوردش. فضای کلی آثارش یک جوری ستایش قدرت و خواست قدرت.

قدرت که آدما، مثلاً دلسوزی را همین می‌خواستن، یعنی اصلاً دلسوزی نمی‌کنن، چون که دارند از قدرت خودشان نسبت به آن فرد ضعیف، دلسوزانه، این‌جوری فکر می‌کنند. واسه همین است که قدرت را بد می‌دانند. مثلاً حتی اونجایی که مثلاً این، فلاسفه را با قدرت طلبن، نه اینکه به یک قدرت می‌رسند.

این، یعنی می‌گوید که این‌ها هم‌طوری مثلاً، با این همه‌رو یک چیز غیر‌رحم، به این هم می‌رسند به قدرت‌طلبی. بله. آره، خانم، نه، ولی فکر، فکر می‌کنم که فضای کلی آثارش این است که صفات و ویژگی‌های زنانه را یک جوری انگار می‌خواهد حذف بکند.

خب، همین به هر حال، مثل، مثل یک حس در واقع، یک چیزی که داره، شما وقتی که مثلاً فرض کنید یه، مثل این ضرب‌المثل عامیانه خودمان که می‌گویند گربه دستش به گوشت نمی‌رسه می‌گوید بو می‌ده، این دقیقاً یک چنین وضعیتی تو زندگی نیچه بوده. در واقع خیلی علاقه‌مند بوده به یک زنی که نتونسته بهش و بعد می‌گوید کلاً یک جوری انگار از زنا فاصله گرفته.

من قبول دارم که نیچه خیلی پیچیده‌تر از این است که خیلی این‌جور ساده بخواهیم به اصطلاح باهاش برخورد بکنیم. ولی فکر می‌کنم فضای کلی آثار نیچه یک جوری در واقع ری‌اکشن، اور ری‌اکشن نشان دادن نسبت به بعضی از صفات زنانه در آن هست. و نسبت به بعضی از ویژگی‌هایی که دقیقاً این چیزی که می‌گید، نسبت به مسیحیت همین‌جوری برخورد می‌کند مثلاً.

که آن نوع به اصطلاح ترحمی که مسیحیت داره، یک جوری باز به قول شما مثلاً لذت بردن از یه، یک جور قدرت‌طلبی که حالا این‌شکلی بروز کرده. بنابراین اصیل نیست.

پس می‌توانیم بگوییم نیچه با این اشاره واضحی دارد که اصلاً در این حد که زن هیچ حق زندگی نداره، یعنی، یعنی به نظر قانون، یک جوری نشان می‌ده، خب، به طور، قاطی آن زیر، نشان می‌دهد که خودش یک آدمی که اصلاً آن‌جوری نیست.

آدمی که نیچه بیشتر دارد وضعیت موجود بشری را تهدید می‌کند نه اینکه بگوید این‌جوری خوب است یا این‌جوری بده. معمولاً این‌جوری است یعنی لحن صحبت‌هاش اینطوریه. ولی باز فضای کلی آثار نیچه انگار یک جوری حس منفی نسبت به صفات زنانه و ضعف و این‌جور چیزها داشتن.

یک جوری انفعال مثلاً فرض کن موجود منفعل. یک جوری در درون انگار نسبت به این مسائل ری‌اکشن نشان می‌داد. بگذارید آن مثالی که زدم، بگذارید کاش این مثال را نمی‌گفتم و لزومی هم نداشت واقعاً بگویم.

فکر می‌کنم دیگر بحثی در مورد اصولاً فضای بحث‌های یونگ در مورد شادو را فکر می‌کنم متوجه شدی و من فقط داشتم این را می‌گفتم که شادو شر مطلق به آن معنای واقعی کلمه نیست.

سایه و صفات مثبت پنهان

یعنی لزوماً اینطوری نیست که همه صفاتی که در شادو هست منفی باشه. شادو آن بخشی از روان منه که پنهان از منه. من نمی‌خواهم ببینمش. ممکن است یک صفتی در آن باشه به دلایل دیگه‌ای من نمی‌خواهم ببینم.

آن مثالی که از یونگ داشتم می‌زدم این است که یک شاعری که حس شاعرانه دارد ولی کشاورزه و تو محیط و فرهنگ کشاورزیش این حس به اصطلاح حس مسئولیت به کار به حساب نمی‌آد، آن تصویری که از یک شاعر تو ذهنش هست و سرکوب شده در واقع یک بخشی از شادو را تشکیل می‌دهد و به یک معنای مثبتی ممکن است اینجا شادو انرژی‌های پنهان شده در شادو دخالت بکنند و این دچار الهامات شاعرانه بشود به طور مداوم و مجبورش بکنند که یک جوری.

در واقع مثل یک غریزه‌ای که دارد بهشان بهش فشار می‌آورد در واقع برود دنبال کارهای شاعری خودش و به یک به دلیل اینکه این حالا تو این مثال شاید تا حدودی روشن باشه من می‌خواهم آن سوال شما را جواب بدهم.

شادو الهامات رو، الهامات هنری را اینکه این‌ها انرژی‌هاشون از کجا می‌آد، چرا یک عده اینقدر مثلاً الهامات هنری این‌ها دارن، معمولاً حداقل یک جایی من می‌دانم که یونگ این‌ها را نسبت می‌دهد به فعالیت شادو.

مثل می‌ترسم یک خورده تصورتون تغییر بکند. فقط می‌خواهم بگویم که یک شادو تو مجموعه اگر همه آثار یونگ را از اول تا آخر بخوانید این‌جوری نیست که همیشه فقط عامل منفی باشه. یعنی به حق یک چیزهایی در این ظرف شرارت ریخته شده باشه، ظرف بدی.

کاملاً ممکن است که یک چیزهای مثبتی باشه و آن انرژی‌ها انرژی‌هایی هستند که فعالیت مثبت هم می‌توانند انجام بدن. انرژی‌هایی که سرزندگی و شور، مثل این‌ها یک خورده من می‌خواهم برگردم آن تصوری که از اید وجود دارد در فرهنگ فرویدی، این‌ها یک جوری در شادوی یونگی هم هست. چیزی که عامل، شما غرایز حیوانی‌تون عامل شور زندگی‌تون هم به یک معنایی هست دیگه، ها؟

انرژی‌تون را انگار از آنجا دارید می‌گیرید. یک بخشی به اصطلاح از این انرژی‌ها در شادو پنهان شده. آدمی که با شادوی خودش در یک تعامل مثبتی در واقع درگیر شده، پرانرژی‌تر و سرزنده‌تره. آدم‌هایی که هی در واقع یک چیزهایی را می‌برن تو شادو و نمی‌خوان بستن، در این قوطی را هیچ‌وقت باز نمی‌کنن، یک عالمه از انرژی خودشان هم در واقع این‌جوری دارند از دست می‌دهند.

بنابراین شادو یک جوری جنبه مثبت هم دارد. می‌تواند منبع انرژی‌های زیادی باشه، می‌تواند منبع الهام‌های هنری حتی باشه و ارتباطش با خداوند هم این‌جوری است. حتی وحی مثل الهام هنری با یک محتوا و مثلاً شیوه خاص می‌تواند ناشی از شادو باشه. بنابراین یک جوری حتی یک فعالیت‌های مقدسی را هم می‌شود به فعالیت شادو نسبت داد.

ولی این‌ها یک خورده پراکنده کردن ماجراست. کلاً فکر می‌کنم اکثریت متونی که یونگ نوشته و تحلیل‌هایی که می‌کند مثل همان تصوری که بهتان در اکثر قسمت بحث‌هام دادم هست. خب برویم سراغ آرکتایپ بعدی. آرکتایپ دومی که من می‌خواهم اینجا در موردش صحبت بکنم پرسونا است. اگر شادو از یک جهتی نقطه مقابل ایگوئه، اصلاً نقطه مقابل خودآگاهی ماست.

من دقیقاً این واژه خودآگاهی انگار آن بخشی از خودم که به خود بهش آگاه هستم، شادو من دقیقاً این واژه خودآگاهی انگار آن قسمتی از خودم که به بهش آگاه هستم، شدو می‌شود ناخودآگاهی یعنی آن قسمتی که خودم بهش آگاهی ندارم. پرسونا نقطه مقابل تو تقسیمات یونگی نقطه مقابل آنیما و آنیموسه.

آن‌ها یک چیزن، حالا تو زن اینه، تو مرد اونه، آن را بهش مثلاً یک اسم خودی هم من در تئوری یونگ برای آنیما و آنیموس هست. حالا الان یادم نیست. در واقع پرسونا یک نقطه متناظر مقابله با در واقع یک جفتی داریم جفت پرسونا و در طرف مقابل آنیما و آنیموس. خب پرسونا چیه؟

من باید یک توصیفی از پرسونا بکنم، بگویم که اصولاً از چه جور رفتار غریزی می‌آید و بعد یک خورده در مورد نمادها و نحوه ظاهر شدنش و مشکلات که در واقع پرسونا می‌تواند همه این آرکتایپ‌ها می‌توانند از وضعیت‌های طبیعی خودشان منحرف بشوند و بعد این مشکلات ایجاد بکنند. یک خورده هم این بحث‌های مشابه بحث‌های مربوط به شدو را اینجا می‌کنم، سعی می‌کنم یک خورده خلاصه دربیارم.

که حداقل اگر آنیما و آنیموس موند، بقیه آرکتایپ‌های مهم را یک مروری کرده باشیم. پرسونا یک مفهوم خیلی پرسونا اصولاً معنی نقاب می‌دهد. پرسونا به معنی دقیق کلمه واژه پرسون، پرسونال، هیچی این چیزها هم در واقع از همین می‌شود مشترک با پرسونا دارند. پرسونا آن به طور دقیق آن نقابیه که در تئاتر، تئاتر یونانی را چهره‌شون می‌زدن.

بنابراین واژه خیلی خوبی است برای آن چیزی که یونگ می‌خواهد توسط این واژه بیان بکند. یونگ همه بی‌دقتی‌هایی که در بیان نظری داشته واقعاً در واژگان خودش فوق‌العاده موفقه در پیدا تقریباً اسمی روی چیزی نذاشته که بعداً یک جوری آدم‌ها بیان یک اسم بهتر پیشنهاد بکنند. منظور یونگ از پرسونا آن چیزی است که شما، آن شخصیتی که شما می‌خواهید در جامعه نشان بدهید.

پرسونا: تصویر اجتماعی

ولو اینکه اونطوری نیستید. من یک به دلیل اینکه تو جمع می‌خواهم زندگی بکنم، به دلیل اقتضای زندگی کردن در جمع ایمیجی را از خودم در واقع به جمع نشان می‌دهم. همه چیزهایی که در درونم هست را ظاهر نمی‌کنم.

خودم در جمع که قرار می‌گیرم، خودم به معنای واقعی کلمه نیستم. این بنابراین هر آدمی یک پرسونا دارد. هیچ کدام شما در تنهایی همان‌جوری نیستید که در جمع هستید. و از این یک خورده بخواهیم جلوتر بریم، پرسونا یک آدم به طور مشخص یک چیز هم ممکن است نباشد.

شما یک پرسونا دارید برای دانشکده، یک پرسونا تو خونه، یک پرسونا ممکن است تو یک جمع دوستایی که با همدیگر رابطه خاصی دارید و یک آدم ممکن است اگر فیلم‌برداری بکنند از شما در سه تا مثلاً جامعه مختلفی که در آن زندگی می‌کنید، ممکن است خودتان بعداً ببینید تعجب کنید که چطور در این سه تا حالت مختلفی قرار می‌گیرید، رفتارتون اینقدر با همدیگر تفاوت دارد.

من یک مثال خیلی خوب دارم در مورد پرسونا ولی گناه دارد. من یک سر بسته بگم، من یک بار یک نفرو تو جمع خانواده‌اش دیدم و دفعه بعد که مرا دید به من اصلاً اینقدر خجالت می‌کشید یک مدتی یک ذره ساکت بود، تو یک جمعی بودیم، بعد یک بار یک کناری مثلاً با همدیگر تنها شدیم، گفت آقای تیسرکانی فکر کنم همه تصوری که از من داشتید کلاً از بین رفت، مثلاً.

من چه آدم افتضاحی هستم وقتی تو جمع خانواده قرار می‌گیرم. چون پسر کوچک خانواده بود و واقعاً تو خانه مثل بچه باهاش رفتار می‌کردند و این هم همان‌طوری رفتار می‌کرد کم‌وبیش.

در حالی که تو قبل از اینکه من تو یک چنین وضعیتی ببینمش، خب خیلی آدم چیزی به نظر می‌رسید، آدمِ من واقعاً بهش اطمینان دارم که این‌جوری نیست و به نظر من طبیعی است یک خورده به هر حال هرگز هیچ‌کس تو خانه خودش مثل محل کارش جلوی شما به هر حال جلوی پدر و مادرتون به ۸۰ سالگی هم که برسید، یک جورهایی آن‌ها مثل بچه‌ان می‌ذارن، ما همه‌مون مادرا همیشه آن تصور اصلی که از شما دارند همان حالت تو قنداق بودنتونه و شما هم یک جوری ناخودآگاه پاسخ می‌دید.

حالا این شدتش بستگی به این دارد که حالا خانواده چقدر چه جوری در واقع با بچه برخورد می‌کنن، ولی مطمئناً رفتاری که یک آدم تو خانه خودش جلوی پدر و مادرش دارد نسبت به رفتاری که تو این محل کارش دارد تفاوت‌هایی دارد.

پرسونا شما، آن چیزی که آنجا ارائه می‌دید، فرق می‌کند. در واقع ما آن چیزی را ارائه می‌دهیم که فکر می‌کنیم که باید ارائه بدهیم و آن‌ها از ما می‌خواهند.

ما همیشه یک جوری تحت تأثیر خاص دیگران و خاص آن محیط و جامعه یک تغییری در رفتارهای خودمان می‌دهیم که خودمان را منطبق می‌کنیم با شرایط. یک جوری یونگ از این واژه حتی استفاده می‌کند که اگر بخواهیم این رفتار غریزی را بگوییم که پرسونا ازش می‌آد، می‌گوید می‌شود یک چیزی تعریف کرد تحت عنوان همنوایی.

تمایل غریزی به هم مثل همرنگ شدن مثلاً با محیط، همنوا شدن با دیگران. ممکن است حتی صرفاً مسئله این نباشد که شما میل دارید که منافع خودتان را حفظ بکنید. اصلاً هارمونی پیدا کردن، هماهنگ شدن و همنوا شدن یک جوری لذت و چیزی دارد برای انسان. عضو یک جمع، جز نیازهای خیلی غریزی و طبیعی انسانه، عضو یک گروه شدن.

شما در آن سلسله مراتب مازلو یک نیاز طبیعی که در آن هرم رشد، هرم نیازها هست، نیاز عضویت در یک گروه و حل شدن در یک جامعه حالا کوچیک یا بزرگ.

خب پس آن چیزی که در واقع پرسونا مشخصه داریم از چه صحبت می‌کنیم؟ از تصویری که ما ارائه می‌دهیم از خودمان در جمع که ممکن است یک تفاوت‌هایی داشته باشه تو جمع‌های مختلف و این تصویر لزوماً آن چیزی نیست که ما هستیم.

تحت تأثیر آن چیزی است که دیگران از ما می‌خواهند. در واقع آن وضعیت ایده‌آلیه که ما فکر می‌کنیم که در جامعه باید این‌جوری رفتار کرد و جامعه از یک فردی مثل من یک چنین انتظاری مثلاً دارد.

آن غریزه‌ای که پشتش هست در واقع این است که انگار انسان قبل از اینکه متولد بشود می‌داند که زندگی جمعی باید بکند و خیلیا معتقدن که تمایل به زندگی جمعی یک جوری یک تمایل غریزیه یا مثل حالا یک خورده کلی‌تر اسمی که یونگ برایش می‌ذاره، میل به همنوا شدن.

خب پس پرسونا در واقع یک تصور، یک مجموعه تصویرهایی از یک فرد ایده‌آل در اجتماع، در موقعی که دارد رفتار اجتماعی انجام می‌دهد. وجود، می‌گوید مفهوم مثل پرسونا معنایش این است که یونگ کاملاً اجتماعی بودن را انگار یک چیز غریزی می‌داند در بشر.

کما اینکه خیلیا یک چنین تصوری دارند که اجتماعی بودن یک جوری غریزیه.

پرسونا و سوپرایگو

شکلی نیست که مثلاً ما چون در جامعه به دنیا اومدیم، وضعیت طبیعی مکانیسم‌های روانی ما اصلاً اقتضا می‌کند که ما در جمع زندگی بکنیم و از قبل یک ظرفی هم برای ما آماده شده که در آن پرسونا‌های خودمان را در واقع نگهداری می‌کنیم.

خب، چه مفهوم فرویدی هست که اینجا پرسونا یک جور مقابلش قرار می‌گیره؟ بعضی از مفاهیم فرویدی در یونگ سوپرایگو. در واقع ما چه چیزی را در پرسونا‌های خودمان داریم می‌ریزیم؟

آن چیزی که فکر می‌کنیم که سوپرایگومون، والدمون از ما می‌خواهد. این والد می‌تواند از خانواده شروع بشود به محل کار، جامعه بزرگ‌تر در واقع ثبت می‌شود. مجموعه آن قدرتی که در بیرون ما وجود داره، دیگرانی که من از این واژه دیگری و دیگران می‌خواهم استفاده بکنم، بعداً در لکان می‌بینید که این جزو مفاهیم اساسی.

انگار من در واقع من یک تصویری دارم از دیگران و خواست دیگران که از من چه می‌خواهند و مطابق با اینکه آن‌ها چه از من می‌خوان، یک پرسونا می‌سازم.

نه، نه. چرا نقطه مقابلش؟ آها، حالا یک خورده بگذار جلوتر. من تو هم این جلسه این را می‌گویم. من موبایلمو مجبور شدم خاموش بکنم، ساعت ندارم. جان؟ خب حالا من سعی می‌کنم پرسونا را یک خورده مختصر بگویم. اگر نه جلسه در مورد آنیما و آنیموس که داریم صحبت می‌کنیم، می‌گویم که چرا مقابله با پرسونا.

خیلی هم به این چیزها به عنوان مسائل، انگار یک جایی مثلاً یونگ این حرفو زده. بعضیا این را خیلی حساسیش می‌کنند. یونگ اصولاً مشغول مطالعه آرکتایپ‌هاست. حالا یک خورده هم نظریه‌پردازی کرده.

مثلاً از نظر خود من تقابل بین این آرکتایپ‌ها خیلی جدی نیست. ولی اینکه حالا به هر حال یک چیزی بوده که گفته که پرسونا با آنیما و آنیموس متقابل همدیگر هستن، حالا من می‌گویم روشن می‌شود منظورش چیست.

ولی خیلی به اصطلاح نظریه‌پردازی محکمی اینجا وجود ندارد. شما یک جوری در واقع حالا این پرسونای شما به نوعی آن من ایده‌آلتونه وقتی تو جمع قرار می‌گیرید، یک حسی وجود دارد که انگار می‌خواهید بگویید من اینجوری‌ام.

یعنی شما می‌خواهید پرسونا یک آدم را بشناسید، خب از بیرون می‌توانید به رفتاراش نگاه بکنید، ببینید که سعی می‌کند که چه چیزی را از خودش، چه ایمیجی از خودش را در واقع نشان بده، پروجکت بکند به اصطلاح.

مردم این را چگونه ببینن. خیلی واضح است که آدم‌ها از نظر قدرت پرسونا با همدیگر تفاوت‌های اساسی دارند که برمی‌گردد به اینکه چقدر آن والدشون در واقع قویه. بعضی از آدم‌ها واقعاً تو پرسونای خودشان حل می‌شوند. یعنی تو خونه‌ام که از تنهایی‌ام دارند نقش‌بازی می‌کنند.

پرسونا بگذارید اسمش از تئاتر اومده، برای اینکه یک جور نقش‌بازی کردنه. تو واقعاً این‌جوری نیستی. ولی چون در یک جایی قرار می‌گیری، فکر می‌کنی که باید این‌جوری رفتار بکنی، آن بایدی که توسط دیگران تعیین شده و یک جوری از اعمال قدرت دیگران در واقع این‌کار دارد می‌آد، دارد روش تأثیر می‌ذاره، تو اینطوری رفتار می‌کنی. نقش داری بازی می‌کنی.

بعضی از آدم‌ها در نقش پرسونا، یک پرسونای هم چند تا پرسونا داشتن مضره و هم غرق شدنشون اصلاً تو یک پرسونای خیلی قوی. آدم‌هایی وجود دارند واقعاً تو نگاه می‌کنی آدم تو شغل خودش حل شده و نتیجه‌اش این است که اگر مثلاً رئیس اداره‌ست، تو خونه‌ام مثل رئیس اداره دارد رفتار می‌کند. با زن و بچه‌ی خودشم همین‌جوری.

تنها هم که هست، ژست مثلاً فرض کن رئیس اداره بودن را خودش انگار تنهایی‌ام که هست دوست ندارد که لباس مثلاً کت و شلوارشو باید بپوشه، یک جوری مثلاً یک نظم و ترتیبی بیخودی را رعایت بکند. این غرق شدن در پرسونا یک جوری معادل با آن مفهوم در واقع غلط کردن والد در وجود یک شخصه.

والد دقیقاً این مجموعه‌ی نیروییه که از بیرون از فرهنگ، از دیگران به من وارد می‌شود و باز دقیقاً اینجا نگاه کنید نوع تحلیل‌های یونگ‌دی کاملاً متفاوتن. اصلاً به آن مکانیسما و اینکه مثلاً یک جوری سعی بکند که مدل ارائه بده برای نمی‌دانم رفتار، به این‌ها دقت نمی‌کند. دارد خود پرسونا رو، آن چیز عملی که خلاصه‌اش ایجاد می‌شود را دارد مطالعه می‌کند.

مثلاً به این توجه می‌کند که یک عبارتی داره، یک اصطلاح، واقعاً این حرفی که من می‌زنم شما همین‌جوری نگاه می‌کنید یک جایی در یک کتابش یک پاراگرافی یک چیزی گفته و دیگر هیچ‌وقتم نگفته.

این کلاً یونگ یک واقعاً مشکلش، حالا من هی می‌گویم که نظریه‌پرداز نبوده و به این چیزها توجه، این خود بیش از اندازه چیز داره، اوت‌پوت دارد و اصلاً فرصت اینکه این‌ها را مرتب بکند ندارد.

من این حالا شاید مقایسه‌ی بدی نباشه، من چنین احساسی دارم وقتی که موسیقی مثلاً بتهوون گوش می‌دهم. مثلاً یک یک سمفونی خیلی معروف بتهوون داره، سمفونی سومش، اروبیکا. یک دانه یک تم، یک ملودی یک بار ظاهر می‌شه، آدم من باور کن فکر می‌کنم اگر یک آهنگساز دیگه‌ای این به ذهنش رسیده بود، اصلاً دو سه تا اثر می‌ساخت بر اساس این.

این یک جایی در مثلاً قسمت اول این سمفونی یک چیز خیلی قشنگی می‌زند که من هم خیلی خوشم می‌آد، ولی اصلاً دیگر تکرار نمی‌کنه، چون اینقدر چیز دارد که وقت نمی‌شود که این را دوباره حالا مثلاً خیلی بسطش بده. اینقدر در واقع تسلط دارد به اندازه‌ی کافی ملودی.

پراکندگی یونگ در بیان

شوبرت مثلاً، آدم‌هایی که ملودی زیاد به ذهنشون می‌رسد در آهنگ‌سازا، گاهی اینجوریه، یک ملودی قشنگ‌ترین ملودیشو یک جایی یک گوشه‌ای یک چیزی گفته و بعد دیگر اصلاً فراموش کرده برای اینکه اینقدر که چیز به ذهنش می‌رسیده. یونگ یک خورده اینجوریه، یک جایی در یک کتابش در کتاب فکر می‌کنم تحلیل رؤیاش که لکچرها، یک سری درس‌هایی که در دانشگاهی گفته، یک اصطلاحی به کار می‌برد می‌گوید زندگی حجره‌ای.

می‌گوید بعضی از آدم‌ها زندگی حجره‌ای دارند. اصلاً روانشون چند تا حجره هست. کاملاً تو این حجره که می‌روند یک آدم‌ان، تو این که حجره، فقط هم پرسونا نیستا، خیلی یک چیز کلی‌تر دارد می‌گوید. ولی من می‌خواهم بگویم نوع رفتار، ببینید شما وقتی که فروید از والد صحبت می‌کنه، خیلی کلی به اصطلاح مفهوم والد را بررسی می‌کند.

خیلی نظریه‌پردازی خوبی می‌کند در مورد والد. مثلاً والد یک سوپرایگو حالا آن به اصطلاح اون، ایگو، سوپرایگو و اید واقعاً یک مدل خیلی خیلی خوب و قشنگ و ترتمیز برای کل رفتارهای انسانه.

ولی اصلاً وقتی پرسونا که یک چیزی مشابه و متناظر والد تو نظریه‌ی یونگ مطالعه می‌کنید، اصلاً این شکلی نیست که اینجا بخواهد مثلاً فرض کنید این را به عنوان یک چیز خیلی تئوریک در نظر بگیرد.

خود پرسونا را به طور تجربی دارد در آدم‌ها مطالعه می‌کند. اینکه می‌تواند یک پرسونا قوی داشته باشن، یک سری پرسونا‌های متعدد داشته باشن، بعد هر کدام چه آثار دارد. پرسونا چه جوری ظاهر می‌شن؟ مثلاً می‌دونید؟ به جای اینکه برود به عنوان مدل مثلاً مدل‌سازی بکنه، همه‌اش مطالعاتش همین حالت تجربی دارد و واقعاً هم گهگاه دارم می‌گویم این حالت است که یک چیزهای خیلی جالبی می‌گوید.

ولی فقط یک جا در یک مثلاً سخنرانی این را گفته و دیگر حالا ما همین آثارش را ترجمه نشده، من هم مجموعه آثارش را این نخوندم، این‌قدر زیاده. ولی گاهی فکر می‌کنم که این ممکن است واقعاً همین یک پاراگراف باشه. یعنی دیگر هم خیلی شرح و بسط نداده باشه. ولی حرف‌های جالبی این شکلی دارد. خب همین این پرسونا دقیقاً رابطه‌اش با شدو چیه؟

و همان معنای فرویدی این پرسونا است که عامل خیلی از سرکوبی‌هاست. چون من باید این‌جوری رفتار بکنم، چون دیگران از من این‌جوری می‌خوان، پرسونای من در آن شاعرانگی نمی‌گنجه.

من به عنوان کشاورز در جامعه کشاورزی نباید شاعر باشم، نباید این‌جور حالت‌های به اصطلاح سوبژکتیو داشته باشم. بنابراین طبیعی است که این چیزی که من باید پروجکت بکنم تمام در واقع یک جوری پرسونا تمایل دارد که من را به سمت خودش بکشه.

در واقع دیگران انگار این دیگران دارند یک قدرتی اعمال می‌کنند که من این‌جوری بشوم. یک تمایلی وجود دارد که من و پرسونا با همدیگر یگانه بشوند. و وقتی یک پرسونای عظیم قدرتمندی آدم دارد و واقعاً شما می‌بینید یک آدمی با پرسونای خودش به اصطلاح یگانه شده، یک اصطلاحی یونگ در این مورد به کار می‌بره، می‌گوید پرسونای متورم.

پرسونایی که من را تو خودش دیگر جز اجزای روان نیست، اصلاً من را خورده. این آدم در تنهایی خودش هم نقش دارد بازی می‌کند. متوجه هستید؟ تفاوتش با آنیما و آنیموس همان چیزی‌ان که این پرسونا را می‌شکنن.

یک آدمی این‌جوری کافیه که عاشق بشود. برای اینکه آن قسمت در واقع آن دیگری که در آنیما یا آنیموس وجود داره، آن چیزی است که مخالف با آن دیگرانیه که در پرسونا وجود دارد.

آن به نیازهای طبیعی شما، دیگری طبیعی شماست، آن چیزی که باید با در واقع انگار شما قرار است در مقابل یک دیگری قرار بگیرید، آن دیگری خوب که با شما را در واقع یک جوری واقعاً رشد می‌ده، به بلوغ می‌رسونه، آن چیزی است که تو آنیما و آنیموسه. دیگرانی که تو پرسونا هست، یک چیز غیرطبیعیه. شما را در واقع از این وضعیت طبیعی خودتان دور می‌کند.

هیچ‌وقت یک آدمی که پرسونای قوی دارد عاشق نمی‌شود. ولی ممکن است نقش یک عاشق را خیلی خوب بازی بکند. دقت می‌کنید؟ کافیه دیگران ازش در یک جامعه‌ای زندگی بکند که مثلاً خوب است که عاشق باشه. بعد نگاه می‌کند ممکن است برای عشق خودش دوئل هم بکنه، کشتن هم بشه، ولی اصلاً واقعیتش این است که عاشق نیست.

دارد نقش یک عاشق را به خوبی بازی می‌کند. بنابراین آنیما و آنیموس یک جوری رفتارهای طبیعی به وجود می‌آرن، در حالی که پرسونا یک چیز خطرناکیه اگر بخواهد. از نظر یونگ، پرسونا دقیقاً لازم است. شما به هر حال باید در جمع یک جور یک همان‌طوری که فروید می‌گوید که سوپرایگو یک چیز ضروری و لازمیه. من نمی‌توانم هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم.

باید خودمو یک جوری با تمدن سازگار بکنم. ولی در عین حال حل شدن در پرسونا، پرسونا به عنوان یک جزئی از شخصیت خوب است. هر چقدر هم بهش آگاه‌تر باشید بهتر. ولی اگر این شما را ببلعه، پرسونا میل دارد شما را با خودش یکی بکند. این بدترین اتفاقیه که ممکن است برای یک انسان بیفتد. بفرمایید.

می‌شود تو کتاب «فرزند» می‌گه، نه؟ نه، به همین راستا. خیلی قشنگه.

آنیما و آنیموس

یک جا می‌گوید که کارهای عاشقانه را فرزند می‌گوید که باید انجام بدهیم. یعنی همه کارها عاشقانه است. یعنی نیک و بد آنیما و آنیموس این‌جوری‌ان دیگه، نه؟ اگر نیک و بد را به معنای این بگیرید که نیک و بد را والد ایجاد می‌کنه، خیلی این نوع نگاه فرویدیه.

ولی لزوماً این‌جوری نیست که مثلاً شما نیک و بد را بخواهید به عنوان یک مفهومی در واقع مفهوم حاصل از پرسونا و نمی‌دانم والد و این چیزها ببینید.

باز یونگ که تمام مدت در واقع تو آثارش به فرهنگ غربی و چیز بد و بیراه می‌گوید و برای همین هم خب موجود طرد شده‌ایه. پرسوناش خوب کار نمی‌کرده احتمالاً. بله. شدویش فرهنگ غربی بوده. چی‌اش؟ شدویش فرهنگ غربی بوده. شدویش فرهنگ غربی بوده.

یعنی واقعاً یک آدمی که خیلی نسبت به یک چیزی اورریاکشن اگر قبول بکنیم که داشته، حالا نمی‌دانم می‌شود این حرف را زد یا نه، نشان می‌دهد که خودش در واقع در درونش یک چیزی دارد که نمی‌خواد. خب به هر حال بیس غربی‌ها بگذریم. معتقدم که غرب از ویژگی‌های تمدن غربی اهمیت زیاد دادن به زندگی جمعی و تقویت بیش از اندازه پرسونا است.

در واقع اکثر و برای همین هم جامعه غربی موفق جامعه شرقی موفق نیست. یعنی که این آدم‌ها خوب نقش بازی نمی‌کنند. یعنی شما باید این اگر می‌خواهید یک جامعه محیط کار خوب کار بکند شما باید خیلی خوب در واقع پرسونایی داشته باشید که خیلی خوب و قدرتمند باشه. رئیس که شدید نقش رئیس را خوب بازی بکنید.

تو ایران مثلاً یارو رئیسه با زیردست‌های خودش حالا شوخی هم می‌کنه، خنده هم نمی‌دانم مثلاً حالا آن حالت به اصطلاح پوزیشن ریاست خودش را خوب رعایت نمی‌کند. انگار ما همیشه میل داریم که این‌جوری خود واقعی خودمان باشیم. خوب نقش بازی نمی‌کنیم. کار کردنش یادمون الان مثلاً یک گروه کاری درست بکنیم، نقش‌ها را رسماً تقسیم بکنیم.

آلمانی‌ها را آلمانی‌ها اصلاً نه تنها آلمانی‌ها بیماری این را دارند که یک شما یک سیستم کلی درست بکنید بگویید تو مهره اینجای این سیستم هستی. با کمال میل ممکن است یک عمر نقش آن مهره را با خوبی و خوشی بازی بکند و از اینکه تو یک سیستم کلی دارد کار می‌کند احساس خوبی هم بهش دست می‌دهد. ولی ما اصلاً این‌جوری نیستیم.

ما اصلاً نه مهره نه پیچ می‌شویم نه مهره می‌شویم. می‌خواهیم انگار همیشه همان کل سیستم باشیم. نقش نمی‌توانیم نقش‌های شغلی خودمان را حتی نمی‌توانیم خوب بازی بکنیم و این به کار یک جوری آسیب می‌رسونه.

محیط کاری احتیاج به فعالیت پرسونا دارد. آدم‌ها باید یاد بگیرند که نقش بازی کردن به معنی دروغ گفتن نیست. من سر کار که می‌آم الان این کارم این کار را قبول کردم باید این‌جوری رفتار بکنم.

ولی با اینکه دلم برای این آدم خیلی می‌سوزه ولی این آدمو باید توبیخ بکنم. برای اینکه مثلاً به وظیفه خودش من رئیسم آن به وظیفه خودش عمل نکرده طبق آیین‌نامه من باید این کار را انجام بدهم. حالا ممکن است پسرخاله من باشه، ممکن است نمی‌دانم فلان باشه، رابطه دوستی حالا این دفعه نمی‌دانم اشکال ندارد.

ما کلاً سخت‌گیری‌هایی بی‌جا داریم نمی‌دانم. یک آدمی که رئیس می‌شود آدم سخت‌گیریه می‌شود یک رئیس سخت‌گیر. در واقع پرسونای اینجا وجود ندارد. این آدم این‌جوری است. ولی مهربونه می‌شود یک رئیس مهربون. در حالی که ریاست و مدیریت و این‌ها نقش‌هایی هستند که ویژگی‌های چیز خودشونو دارند.

یک مدیر باید به‌موقع توبیخ بکنه، به‌موقع مهربانی بکنه، به‌موقع یعنی نقش خودش را خوب ایفا بکند تا سازمان در واقع شکل بگیرد. ما اصولاً نمی‌توانیم سازمان‌دهی انجام بدیم، نمی‌توانیم تشکیلات خوب به وجود بیاریم تو شهر. در حالی که غرب روی این نقش خودش تأکید کرده.

تعویق بحث خویشتن به جلسه بعد

آدم‌ها آنجا به‌شدت پرسوناهای قوی‌تری دارند و از نظر روانی هم از نظر این یک آسیب بزرگیه که به انسان غربی می‌رسد. برای خاطر اینکه پرسونای متورم دارند. خب بگذارید من بحث خویشتن و آنیما آنیموس را بگذارم برای جلسه آینده.

خویشتن را خیلی خیلی آرکی‌تایپ‌های دیگر هم هست من واقعاً لازم نیست. می‌توانم این منابعی مثلاً معرفی بکنم تا دلتون بخواهد می‌شود از این چیزها خوند. من این جلسه آینده تا حد ممکن مختصر مفید خویشتن را می‌گویم.

خویشتن خیلی مهم است. خود به خود چون وقتی به فرایند فردانیت می‌رسیم ان‌شاءالله یک جلسه بعدترش دیگر اینقدر به تعویق نگفته چون آنجا خویشتن نقش محوری بازی می‌کند تو بحث فردانیت، فکر می‌کنم می‌شود یک جوری ادامه بحث در مورد خویشتن که خیلی مهم است بگذاریم برای قسمت فرایند فردانیت. جلسه آینده را امیدوارم بیشتر بحث را به جزئیات این آنیما و آنیموس و تحلیل‌هایی که بر این اساس یونگ می‌کند اختصاص بدهیم.