در این جلسه آرکتایپ آنیما و آنیموس معرفی میشود و نسبت آن با ناخودآگاه جمعی، غریزهٔ جنسی و اسطورهٔ نیمهٔ گمشده بررسی میگردد. نمادهای آنیما از پری دریایی و سیرن تا زمین و ماه، و جنبهٔ مثبت آنیموس در روشنکردن دنیای درون زن طرح میشود. فرافکنی و فردانیت نیز در این چارچوب مطرح میگردد.
آنیما و آنیموس؛ ناآمادگی جلسه
متاسفانه، متاسفانه طول همه جلسات این جلسه، ناآمادهترین، یعنی تقریباً همینجوری اومدم و میبینید دارم از خواب بیدار میشم. معمولاً اینطوری بود که شده بود در حالا این جلسات یا آن جلساتی که در آن تشریف یادداشت درستوحسابی ننوشته باشم ولی لااقل تو ذهنم بود که چه میخواهم بگویم. الان فقط همینجوری تقریباً اومدم سر جلسه و خیلی هم بد شد. چون این جلسه به نظر من جلسه مهمی است.
قرار است در مورد موضوع آنیما و آنیموس صحبت بکنیم. ولی خب دیگر حالا اینطوری شده دیگر. امیدوارم که خیلی جلسه درهمریختهای نشود. خب. من میخواستم که در این دو جلسه این موضوع آرکتایپها را یک جوری در موردش بحث بکنم و سعی کنم همهشان را و الان تو این جلسه تصورم این است که بحث را با این آرکتایپ مهم آنیما و آنیموس شروع بکنیم.
اگر وقت شد یک خورده در مورد سلف و بقیه آرکتایپها صحبت میکنم. اگر نه، فکر میکنم که مناسبت دارد که آن آرکتایپ سلف را اصلاً بگذاریم تو جلسهای که در مورد فرایند فردانیت یعنی جلسه بعدتر صحبت بکنیم. چون اصلاً مسئول فرایند فردانیت سلفه. بنابراین به طور طبیعی وقتی که از سلف صحبت میکنیم، این موضوع هم پیش میآید.
بنابراین اگر این جلسه فقط هم همینجوری در مورد آنیما و آنیموس صحبت کردیم که خب خیلی خیلی بحث مفصلیه نسبت به سایر آرکتایپها بیشتر مطالعه شده و یک حجم فوقالعاده زیادی مطلب در موردش وجود دارد و یکجورهایی شناختنش هم حساسیت بیشتری دارد تو تئوری یونگ.
برنامه آرکتایپها و فردانیت
اگر همه جلسهام به هر حال به همین گذشت، مشکل نیست.
من دیگر آن مقدمات اینکه آرکتایپها چه هستند و چه جوری در واقع داریم مطالعه میکنیم، آنها را تکرار نمیکنم. فقط میخواهم قبل از اینکه وارد شناسایی آنیما و آنیموس بشیم، یکی دو تا نکته را تذکر بدهم که چرا اینقدر این موضوع در واقع نسبت به بقیه آرکتایپها از یک جهاتی تفاوت دارد و مهم است.
یک یک دلیلش این است که شما همیشه هم به عنوان مثال وقتی میخواهم آرکتایپ را بگویم که چه جوری با قرائت مربوطن، سادهترینش این است که بگوییم خب آنیما و آنیموس آرکتایپهای وابسته به رفتارهای جنسی هستند. وابسته به جنسیان.
حالا اومدیم و شما اگر فرویدیست هم نباشی، ولی حداقل از آن مقداری که فروید مطالعه کردیم، یک جوری پیداست که در روانکاوی به هر حال موضوع جنسیت در مثلاً فرض کنید تحلیل بیماریهای روانی و اینها خیلی نقش عمدهای را بازی میکرده حداقل تو تئوری فروید.
و عملاً دستکردن در مورد آنیما و آنیموس در واقع مبحثی در نظریه یونگه که به جنسیت وابسته است. بنابراین هرچه در مورد جنسیت و نقشش میخواهیم بگوییم اینجاست. فروید که تقریباً همه روانکاویاش در واقع بحث درباره جنسیته. بنابراین حالا اگر هم قبول نداریم همانطوری که یونگ قبول ندارد که همهچیز توسط جنسیت قابل تحلیله، ولی حداقل میدانیم که این آرکتایپ باید آرکتایپ مهمی باشه.
برای خاطر اینکه در واقع به آن بخشی از رفتارهای انسان وابسته است که سهم زیادی لااقل در بحثهای مربوط به رواننژندی دارند. این یک دلیل در واقع اهمیت دادن زیاد به آنیما و آنیموسه و یک دلیل عمده عمده دیگهاش این است که این آرکتایپ تفاوت خیلی اساسی با همه آرکتایپها دارد.
دوگانگی آنیما و آنیموس
آن هم این است که همانطوری که از اسمش پیداست دو تاست، یکی نیست. یعنی شما وقتی که مثلاً در مورد سلف دارید صحبت میکنید دیگر سلف زنانه و مردانه نداریم. اینجا اصلاً ما با یک آرکتایپ مواجه هستیم که در دو جنس مختلف در واقع دو اسم مختلف گرفته و یک جوری به طور اساسی با همدیگر متفاوتن. بنابراین این آرکتایپ مثل دو تا آرکتایپه.
مطالعه کردنش از این جهت هم یک تفاوت عمدهای دارد. دو تا آرکتایپ در واقع مکملان که در زن و مرد وجود دارد و از این نظر هم به هر حال یک نقش خاصی در بین آرکتایپها دارد. حالا من هیچ فعلاً موضع انتقادی نسبت به ایدههای یونگ ندارم، فقط دارم سعی میکنم بیان بکنم.
ولی بعداً در مورد این اینکه مثلاً این را در بین آرکیتایپهای دیگر جا دادن چقدر خوب است یا بده بعداً مثلاً وقتی به حالت انتقاد از نظریه اینها رسیدیم یک خورده به این موضوع من اشاره میکنم. به هر حال این آرکیتایپ ویژهای هست که دارد جنسیت و رفتارهای جنسی را در واقع به نوعی بیان میکند.
به اضافه اینکه این دشواری که در مطالعهاش وجود دارد باعث میشود که در واقع ما با یک وضعیت خاصی مواجه باشیم. شما اولاً دو چیز را دارید مطالعه میکنید و بعد هم اینکه طبیعی است که برای مردها درک کردن آنیما ساده است به درون خودشان.
یعنی من وقتی در مورد آنیما دارم صحبت میکنم شما میتوانید مردها میتوانند به درون خودشان نگاه کنند بگویند آها منظور از آنیما این است و این را دارم. ولی وقتی در مورد آنیموس دارم صحبت میکنم مردها نمیتوانند به یک مرد به یک چیزی نگاه کنند و ببیننش. آنیموس یک چیزی است در درون زنها که مردها دسترسی ندارند.
و خب طبیعی است وقتی که اکثریت به اتفاق روانکاوها مرد هستند یا زنهایی هستند که زیر نظر مردها تعلیم دیدن، اصولاً این مطالعه کردن آنیموس را یک مقدار دشوار کرده و میکند.
کمبود منابع آنیموس
حتی منابعی که ما در دسترس داریم که موثقترینشون اسطورهها هستند، بیشتر توسط مردها به وجود اومدن. بنابراین توشون پر از آنیماست ولی از آنیموس زیاد خبری نیست. من از اولش بنابراین این را دارم تذکر میدهم که انتظار داشته باشید که قسمت آنیمایی بحثهای یک خورده پررنگتر باشه.
وقتی در مورد نمادهای مثلاً آنیما و آنیموس داریم بحث میکنیم، اینجوری نیست که مشابه هر نمادی که من برای آنیما بگویم بدونم که متقابلش برای آنیموس چه میشود برای اینکه فکر میکنیم باید یک چنین چیزی وجود داشته باشه.
این یک نکتهایه که از یک جهت نکته منفی به نظر میرسد برای زنها ولی الان این تئوریهای فمینیستی یک دیدگاهی توشون وجود دارد که الان یادم نیست که صاحب اصلی این نظر کدام یکی از این فمینیستهای معاصر بوده ولی به نظر من نکته جالبیه که معتقدن که همین ویژگی که در فرهنگ وجود داره، نه فقط حالا بحث در مورد آنیما و آنیموس، اینکه آن چیزهایی که مردانه هستند بیشتر بیان شدن، زنها را در یک حوزه برتری قرار میدهند. یعنی زن برای مرد حالت معما دارد.
اسرار زنانه و آثار مردانه
یعنی میتوانیم بگوییم که زنها هیچوقت اسرار خودشان را فاش نکردن ولی مردها اسرار خودشان را فاش کردن، همهچیز را گفتن.
دنیا پر از آثار مثلاً هنری که مردها خلق کردن، پر از ایدهها و تئوریهایی که مردها بس دادن و در آن یک عالم دیدگاههای مردانه وجود دارد. بنابراین زنها دسترسی خوبی دارند به اینکه در درون مردها چه میگذره و آنها چگونه دنیا را میبینند ولی مردها این حالت را ندارند.
بنابراین این یک دیدگاه فمینیستیه که به این دلیل زنها در یک موضع برتری قرار میگیرند از نظر شناخت جنس مخالف. و این رازآمیز بودن زنها به هر حال برای مردها یک چیزی است که فکر میکنم تو فرهنگ هم خیلی ثبت شده. هنوزم کسی سر در نیاورده. فروید هم آن جمله معروف را در اواخر عمرش گفته که من خلاصه نفهمیدم What women want.
باید دید زنها چه میخواهند. به هر حال نمونهاش را الان تو همین بحث میبینید که ما اطلاعاتمون در مورد آنیموس خیلی کمتر از آنیماست. ببینید من مثل در واقع آن بحثی که در مورد آرکیتایپها مطرح کردم، از اینجا شروع بکنیم که منشأ به وجود اومدن این آرکیتایپهای آنیما و آنیموس چیه، بعد سعی بکنیم که تا جای ممکن بفهمیم که اینها چه هستند.
یک توصیفی ازشان داشته باشیم، بعد در مورد نمادپردازیهاشون و در مورد نمادپردازیهاشون در رویاها، در اسطورهها، بعد نحوه کاربرد مفاهیم آنیما و آنیموس در تئوری یونگ. یک مقدار من صحبت میکنم.
مثلاً در واقع بدون اینکه بخواهیم وارد مباحث کاربردی به طور مستقیم بشیم، حالا در آینده مثلاً یک سری چیزهای کاربردی میگم، میخواهم مثل همان آرکیتایپهای قبلی یک مقدار در مورد این صحبت بکنم که مثلاً فرض کنید از آنیما و آنیموس برای تحلیل روابط زن و مرد چگونه میشود استفاده کرد یا برای تحلیل مثلاً فرض کنید اسطورهها چه کاری میشود انجام داد و از اینجور بحثها.
خب اینکه از کدام غریزه اینها در واقع میآیند که بدیهیه. در واقع بدیهیترین آرکیتایپی که ما منشأشون را میدانیم همین است. ما زن و مرد در واقع هر دوتاشون ساحل یک چیزی هستند که حالا ما اسم غریزه جنسی را بهشان میدهیم.
در واقع یک جور کشش و تمایلی نسبت به جنس مخالف درشون وجود دارد و اگر آن ایده کلی را قبول کرده باشیم که هر جور رفتار جنسی، هر جور رفتار غریزی یک جوری همراه خودش در واقع به قول حالا مقدمه یا مؤخره فرق نمیکنه، یک سری تصورات و ذهنیتهای خاصی همراهش دارد که آنها هم یک جوری جنبه ذاتی و غریزی دارند.
بنابراین واضح است که در اطراف غریزه جنسی باید آرکیتایپ وجود داشته باشه. و بدیهی هم هست که در زن و مرد باید متفاوت باشه.
در واقع در مرد باید یک تصوری از یک زن وجود داشته باشه، در واقع یک آرکیتایپی وجود داشته باشه، یک منبعی وجود داشته باشه که تصاویری از در واقع زن از آن چیزی که مطلوب غریزه جنسی هست توسط این تولید بشود و در آن جا بگیرد.
یک ظرفی که حاوی یک تصور احتمالاً از یک زن ایدهآل یا زن به طور کلی. و همینطور در زن باید یک ظرفی وجود داشته باشه که تصورات مربوط به مرد رو، آن چیزی که غریزه جنسی قرار است بهش معطوف بشود را در خودش جا بده.
غریزه جنسی و ظرف تصورات
این بنابراین بدیهیه که منشأ در واقع چیست و در مورد چه داریم صحبت میکنیم. و حالا منتها اینکه حالا خود این آرکیتایپ به چه شکلی در واقع خودش را ظاهر میکنه، این یک خورده جای به اصطلاح بحث مفصلتری دارد. من سعی میکنم از روی متنها، عبارتهای خود یونگ یا دیگران نوشتن یک چیزهایی به طور مستند بگویم.
مجدداً یک تذکر این جلسه قبل دادم را تکرار بکنم که خیلی امیدوار نباشید به اینکه تو آثار مختلفی که در مورد یونگ نوشته شده یا آثار خود یونگ یک توصیف یگانه و خیلی مشخصی از این آرکیتایپها پیدا بکنید. در طول دورانی که یونگ کار کرده واقعاً شاید بشود گفت در مورد آنیما و آنیموس کمتر حرف تکراری زده اصلاً.
یعنی همینجور شما هر جایی بخوانید میبینید خب دارد یک چیز به یک ابعاد جدیدی از این آرکیتایپها اشاره میکند و بیشترین حرفها را هم فکر میکنم در مورد همین آنیما و آنیموس زده و بیشترین تحلیلهای رفتاری را هم شاید با استفاده از همینها ارائه کرده باشه. ولی خب همیشه حرفها یک جوری جدیدن.
منتها فکر میکنم اگر که آن به اصطلاح هسته مرکزی حرفها را بفهمید، متوجه میشوید که دیگر همه این چیزهایی که داریم یک جوری شاخ و برگهای یک درختیان، یک جوری به همدیگر متصلان. اینجوری نیست که حالت پراکندهگویی داشته باشه. فقط من به یک نکته مهمی اشاره میکنم که این خیلی به اصطلاح در آثار یونگ من ندیدم که خیلی با صراحت بیان شده باشه.
از بحثهایی که در مورد آرکیتایپهای قبلی کردیم باید این تصور برایتان به وجود آمده باشه که وقتی که میگوییم که این آرکیتایپها در واقع مقتضیات ناخودآگاه جمعی هستن، اینطوری نیست که در تمام مثلاً فرض کنید شادو یا آنیما در همه افراد بشر یک جوری یک چیز ثابت و مشخصی باشه.
در واقع تصور ما از آرکیتایپها وقتی شما این را مطالعه میکنید بیشتر اینجوری میشود. مثل اینکه یک هسته مرکزی وجود دارد که مثلاً فرض کنید میتواند شادوی جمعی بشر باشه.
بعد تجربیات زندگی یک آدم بسته به اینکه تو چه فرهنگی دارد زندگی میکند و تو زندگی شخصی خودش چه صفاتی مثلاً صفات منفی را بروز داده و اینها را به ناخودآگاه خودش حمل کرده، آن اطراف آن هسته مرکزی تغییر شکلهایی به وجود میآید.
بنابراین شادوی هیچ دو تا آدمی مثل همدیگر نیست. ببینید نتیجه این است که آرکیتایپ به معنای بالقوه یک چیز جمعیه ولی به معنای فعلی، بالفعل شخصیه. یک جوری از زندگی خود شخص، تجربیاتشه که اینها به هر حال شکل میگیرند و یک جوری به یک حالت فعلیتی میرسند.
و بنابراین این حرفی که ما داریم در مورد چیزهایی صحبت میکنیم که بین بشر به طور جمعی مثلاً یک جوری مشترکه، آدم نباید به اشتباه بندازه که ما برای هر آدمی یک آنیمای شخصی داریم. شما آنیماتون در وضعیتهای مختلف زندگیتون یک تغییراتی میکند. آنیما میتواند رشد بکند یا رشد نکند یا به یک شکلهای متفاوتی دربیاد.
ناخودآگاه جمعی و شخصی
این نکته مهمی است برای خاطر اینکه معمولاً آرکیتایپ را محتوای ناخودآگاه جمعی میگیرند. آن چیزی که تو ناخودآگاه جمعی هست آن هسته مرکزیه، آن ظرفیه که این چیزها را دارد تو خودش جا میدهد. در واقع آن چیزی که فعلیت آرکیتایپها هست، یک مخلوطی از ناخودآگاه جمعی و شخصیه.
در مورد شدو، شدو دقیقاً با همان مکانیسمی که فروید توصیف میکند برای شکلگیری ناخودآگاه شخصی دارد شکل میگیرد. یعنی صفات منفیای وجود دارند که ما اینها را در واقع یک جوری داریم از ذهن خودآگاه خودمان پاک میکنیم، اینها میروند کمکم آن شدو را شکل میدهند. محتویاتی میشوند که تو ظرف شدو نشستن.
بنابراین آن چیزی که جمعیه، آن ظرفه، آن هسته مرکزیه. ولی شکلهای عجیب و غریبی که ممکن است به خودش بگیره، تغییر شکل بده، محتواهای مختلف پیدا بکند وقتی به فعلیت میرسیم، در واقع در طول زندگی انسانهاست که شکل میگیرد. به هیچ وجه ما تصوری از زن در یک مرد وجود ندارد مگر اینکه با زن مواجه شده باشه.
یعنی اگر زندگیش، همه آرکیتایپها اینجوریان. تا شما زندگی نکردید، تجربه نکردید جهان خارج رو، آرکیتایپ فعلیت پیدا نمیکند. ولی اینجوری نیست که یک مردی که هنوز زنی را ندیده، اصلاً آنیماش وجود ندارد. یک یک محل خالی، یک ظرف وجود دارد که منتظره که توسط یک سیگنالهایی از بیرون پر بشود.
اگر یک مردی مثلاً در یک شما یک آزمایش وحشتناکی ترتیب بدهید و مثلاً یک پسری را ببرید در یک جایی متولد بشه، فقط با مردها زندگی بکنه، آنیماش توسط یک چیزهایی پر میشود. چیزهای عجیب و غریبی که زن نیستند و مثلاً فرض کنید توسط ممکن است بعضی از ویژگیهایی که تو آن مردها هست، جنبههای زنانهای در آن باشه.
بنابراین آنها یک جوری به آنیماش شکل میدهند و حالا همینطوری که جلوتر میریم، یک عوامل طبیعیای وجود دارند که با حسهای آنیمایی همراه هستند. مثلاً فرض کنید ماه و زمین و نمادهای دیگر.
اینها ممکن است یک جوری فعالتر از حالت عادی باشند در آنیمای این آدم، برای اینکه در واقع آن محتوای اصلی خودش را پیدا نکرده و دارد مثلاً با یک محتواهایی یک خورده ظریفتر و کلیتر کار میکند آنیماش.
به هر حال موضوع این است که این آنیما در اثر تجربیات توسط یک چیزهایی پر میشود. خب، بیایم سعی کنیم من حالا همهش میگویم آنیما، این آنیما یک جوری در یک چیزی در حالا من اتفاقاً کنجکاوم بیشتر در مورد آنیموسه.
هر جایی کوچکترین مطلبی در مورد آنیموس پیدا بکنم میخوانم چون فکر میکنم نمیدانم آنیما چیست. آنیموس که یک خورده عجیب و غریبه از نظر مرد. خب، بگذارید حالا توصیف اینکه آنیما و آنیموس چه هستند را از آنیما شروع بکنیم و به نوعی آنیموس نسخه مقابل آنیماست.
قبل از اینکه حالا توصیف آنیما را شروع بکنم، بیاید از این اسطورههای متداول موجود در سراسر دنیا شروع بکنیم که به ما میگویند که در اصل انسان دوجنسی دوجنسی بوده.
تقریباً همه فرهنگهای بشر، از جمله فرهنگ ایرانی، این اسطوره به یک شکلی در آن هست که در اصل انسان یک موجود دوجنسیه. بعداً به نوعی این دو جنس از همدیگر جدا میشوند و تبدیل مثلاً یک بخشیش تبدیل به مرد میشود و یک بخشیش تبدیل به زن.
اسطوره نیمه گمشده
و کشش بین مرد و زن اینجوری تو این اسطورهها توجیه میشود که اینها نیمهی در واقع گمشدهی خودشان را میخواهند پیدا بکنند. حالا اسطورههای مختلف سراسر دنیا واقعاً همهجا تقریباً این اسطورهها وجود دارد.
اسطورههای مربوط به جدا شدن و دو نیم شدن انسان یا به یک شکل یک خورده انحرافیش در کتاب مقدس تورات وجود دارد که اینجوری یک قطعهای از مرد جدا میشود و تبدیل به زن میشود.
اینطوری نیست که صحنهی مرد و زن در اول به صورت نیمه نیستش. ولی به هر حال این حالتی که انگار مرد و زن از اول یکی هستند بعد تبدیل به دو تا میشن، یک تصور عمومی باستانیه که همه شما اینها را میبینید.
یکی از کاملترینهاشون در فرهنگ چینی به صورت این نمادهای ین و یان وجود دارد که به شدت تأکید روی مکمل بودنش، ولی اینجا را هم شما نگاه کنید تو فرهنگ چینی باز یک جوری یک حس برتری نسبت به یان نسبت به ین یک حالت برتری دارد.
چون من نمیخواهم وارد آن بحثها بشوم که با اینکه به شدت تأکید روی یک جور مکمل بودنه، ولی توصیفها به نوعی به نظر میآید یک جوری به نفع یان دارد ارائه میشود. یا مثلاً اختلافی که بین این اسطورهها هست در توجیه این است که چگونه این اتفاق افتاده.
چرا اینها از همدیگر مثلاً احتمالاً باید این تصور را داشته باشید اگر یک خورده با اسطورههای یونانی آشنا باشید، چون تو اسطورههای یونانی برخلاف خیلی از اسطورههای باستانی رسماً بین دنیای انسانها و خدایان یک جنگ و گریزی هست و در واقع خدایان یونانی یک جوری موجودات به نظر بیارزهای میرسند برای اینکه انگار از پس این مخلوق برنمیآیند.
تمام مدت دارند توطئه میکنند علیه انسان و این ماجرا هم همینجوری پیش آمده. در واقع خدایان از روی حسادت، این موجود موجود کاملی بود و از روی حسادت برای تضعیفش این را دونیم کردن. یک موجود فکر میکنم کرویشکلی بود که مثلاً دو تا صورت داشت و دو تا مرد و زن قاطی شده با همدیگر بود.
ضیافت افلاطون که کتاب خیلی معروفه، من توصیه نمیکنم بخوانید ولی آنجا مثلاً دارد در مورد عشق نظریهپردازی میکنه، از همینجا شروع میکند. یک توصیفی دارد از اینکه این موجود اولیه چه شکلی بوده و در واقع در اثر حسادت خدایان این به دونیم شده و زن و مرد به وجود آمده.
من از این اسطورهها دارم شروع میکنم برای اینکه این تصور عمومی را بهتان بدهم که به نوعی در یونگ یک چنین مقدمهای وجود دارد. حالا باز اینکه چقدر با صراحت بیان کرده باشه، این اینکه در واقع آنیما و آنیموس اینجوری شکل میگیرند. انگار در ابتدا یک چیز مشترک وجود دارد. یک انسانی دوجنسی وجود دارد.
بعداً در مردها بخش نیمه مردانه رشد میکند و حالا حداقل با زبان یونگ اگر صحبت بکنیم، خودآگاهی مردها خود از توسط نیمه مردانه در واقع پر میشود. بنابراین ایگوی یک مرد، خودآگاهیش خودش را با آن نیمه مردانه است که همزادپنداری میکند و یک جوری آن را در واقع به عنوان خود قبول میکند.
رشد نایافته نیمه متقابل
حالا اینکه این فرایند چگونه اتفاق میافتد مهم نیست. و بنابراین نیمه زنانه مرد یک جوری رشد نمیکنه، در یک حالت حداقل باقی میماند و در ناخودآگاه مرد قرار میگیرد. این توصیف یونگ از آنیما و آنیموس اینجوری است در وجود مرد و زن. آنیما در واقع نقش زنانه وجود مرده که هم رشد، هی رشد پیدا نکرده و هم اینکه از خودآگاهی مرد به نوعی جدا شده.
مرد به طور طبیعی به بخش زنانه خودش به طور آگاهانه دسترسی ندارد. در آن طرف اتفاق برعکس افتاده. یعنی نیمه مردانه از حالت به اصطلاح رشد کردن باز مونده، یک چیز کوچیکی شده، قسمت زنانه بیشتر رشد کرده و خودآگاهی زن با نیمه زنانهاشه که در واقع هماهنگ شده.
بنابراین یک حسی از اینکه در ابتدا مرد و زن انگار یک چیز هستند و در طول یک فرایندی در واقع مرد و زن شکل میگیرند وجود دارد. شبیه به همان اسطورههای باستانی و خیلی واضح است که یونگ وجود آن اسطورههای سراسری و باستانی را دلیل خوبی میبیند برای اینکه اینجوری تصور بکنیم. یونگ با اسطوره استدلال میکند که اصلاً این آرکیتایپها چه هستند و چه نیستند.
بنابراین اصلاً خود اینکه اسطورهها وجود دارن، دلیل بر این است که یک چنین اتفاقی میتواند افتاده باشه. ولی دلایل زیستشناختی خیلی قویتری وجود دارد که خود یونگ خوشبختانه آنقدر عمرش کفاف داد که با بعضی از به اصطلاح تشریحات جدید زیستشناسی هم مواجه بشود و ازشان رسماً به عنوان استدلال هم استفاده بکند.
دلایل زیستشناختیاش یکیش وجود ژنها و هورمونهای جنس مخالف در همه انسانهاست. یعنی همه مردها در خودشان ژنهای به اصطلاح در حد مینیمم ولی به هر حال وجود دارد ژن زنانه و هورمونهای زنانه دارند. منتها غلبه با هورمونها و مثلاً ژنهای مردانهست و این هم زنا هم همینطور.
بنابراین یک جوری از نظر زیستشناختی توجیه میشود این ایده یونگ که انگار در درون هر مردی یک زن ولی در یک حالت عقبافتاده وجود دارد از نظر رشد و در زن هم یک جوری یک مرد وجود دارد.
دلایل زیستشناختی تقارن اولیه
و از طرف دیگر جنینشناسی یک دلیل خیلی بدیهی در واقع برای این تصورات میتواند ایجاد بکند و آن هم این است که ما میدانیم که جنسیت در ابتدا وجود ندارد. در واقع شکلگیری مثلاً نطفه جنسیت معنی ندارد. در چند هفته بعد از این است که تغییراتی اتفاق میافتد و جنسیت مشخص میشود.
به نطفه. یعنی بروز جنسیت یک چیز متأخره و بنابراین اینکه انگار از یک حالت متقارنی انسان شروع میکند و بعداً این تقارن شکسته میشه، یک ایدهایه که از نظر جنینشناسی و از نظر زیستشناسی هم کاملاً ایدهی قابلقبولیه.
بفرمایید. نمیشود این یک رفرنس را بهش بگوییم ناخودآگاه به هر کسی نمیتوانیم بگوییم. این باعث میشود که این نوزادها که این ناخودآگاه به طور مثلاً زیستفیزیک میخواهد این را بیان بکند که مثلاً چیزی، بیان بکند که آن چیزی که برای مثلاً اینجوری میگم، آنجوری ازدواج هم سر یک جوری کاملشدنه، نه از آنور بزرگشدن.
ولی یک جوری میتوانیم بگوییم کاملشدنه. اینجوری تصور در یونگ وجود دارد. من خیلی خب متوجه نمیشم منظورتون چیست ولی فکر میکنم میخواهید یک جوری مثلاً یک توجیه تکاملی پیدا بکنید.
یعنی بگوییم که فانکشن این غریزه جنسی شما باید مثلاً انسان سراغ جفتگیری برود و به نوعی مثلاً فرض کنید این غریزه وجود دارد برای اینکه فانکشن مسئولی برای مثلاً تکامل نوع انسان داره، آنوقت یک آرکیتایپی به وجود آمده که به انسان این حس را میدهد که مثلاً فرض کن تو ناقصی، باید بری آن نیمه پنهان خودت را پیدا بکنی.
درستتره. خب یک جورهایی زیادی فرویدی میشود دیگر. من میخواهم بگویم یعنی اینجور درسهای تکاملی به این شکل که مثلاً فانکشنال باشه توجیهات، خیلی با دیدگاههای یونگ هماهنگ نیست. نه
اینکه نمیشود اینجوری بحث کرد.
توجیه تکاملی آنیما و آنیموس
من میخواهم بگویم اینجوری که شما دارید میگویید مثل این است که این حقیقت ندارد.
یعنی انگار ناخودآگاه برای یک منظوری که حالا شاید هم واقعی نباشد دارد ما را سراغ یک چیزی میفرسته. ولی این تکاملی نیست. یعنی واقعیت را میخواهم بگویم یعنی این شما یک جوری دارید میگویید که انگار این کاملشدن واقعی نیست. یعنی مرد با زن و زن با مرد وقتی ازدواج میکنند و مثلاً عشقی بینشون به وجود میآید واقعاً مکمل هم نیستند و تکمیل نمیشن.
بلکه یک فانکشنی خارج از این بحثها وجود دارد که مهم است برای نسل بشر. این دیدگاه تکاملی لزومی ندارد که شما واقعاً بهطور فردی به کمال برسید در اثر ازدواج. در واقع نسل بشر که آن مقتضیات تکاملیه که دارند کار میکنند.
فکر میکنم این یک جور با دیدگاه یونگی خیلی سازگار نیست برای اینکه یونگ احساسش این است که انگار ناخودآگاه دروغ نمیگوید بهت. یعنی اگر واقعاً تو ناخودآگاه اینجوری است که یک آنیمایی مثلاً وجود دارد و این حس وجود دارد که تو توسط آن تکمیل میشی، واقعاً تکمیل میشی.
نه اینکه به دلیل مثلاً فرض کن پیشرفت نسل بشر و تولید مثل و این حرفها، این تصورات آنجا به وجود آمده. من از این نظر میگویم این خیلی دیدگاه نزدیک به دیدگاه یونگ نیست ولی این حرف را میشود زد. خیلی برای آدمهایی که همهچیز را دوست دارند به اصطلاح در روانکاوی، زیستسخن، زیستشناسی و به نظریه تکامل، من از این جهت میگویم فرویدیه.
فروید که اصلاً اصولاً اینجور نگاه نمیکند. ولی اگر مثلاً فرض کن آنیما و آنیموس را با فروید ارزیابی بکنید، با توجه به آن تمایلش به ریداکشن به مثلاً زیستشناسی، احتمالاً توجیه خوبی است در واقع. نه، همونطور که گفتم یونگ میتواند یک بخشیش باشه. یک بخشیش هم خب ممکن است تکامل عاطفی باشه.
این تجربههای عاطفیه که آدم را تو طول زندگی کامل میکنه، نه لزوماً این کار انجام نده. به هر حال من فکر میکنم دیدگاه یونگ این است که اینجا اگر یک جور حس یک آرکیتایپی وجود دارد که ناخودآگاه به شما این سیگنال را میدهد که باید دنبال یک چنین موجودی بگردید، باید بگردید. و این در جهت رشده. رشد فردی.
خیلی فکر میکنم در دیدگاههای رشد نسل و تولید مثل و اینجور چیزهای تکاملی نقش چندانی ندارد. من ندیدم جایی اینجوری بحث بشود. خیلی واقعاً نمیدانم چیزی بوده باشه از یونگ که یک نظریه تکامل اشاره کرده باشه، حتی بد بوده باشه. ولی به نظر نمیآید. نه تنها خیلی نداره، خیلی انگار خوشش نمیآید از اینجور بحثها.
جایگاه بحث در روانشناسی یونگ
میتونی یک رفرنس بدی؟ بله. یعنی یک آدمی که آنیما و آنیموس، الان ببینید آنیما و آنیموس بحثی نیست که لزوم از اینها هست که میشنوید که دارد از آنیما صحبت میکند. آنیما یعنی این آدم این را قبول دارد. یک سری ایونی که از کارهایی که انجام داده، این است که تعداد زیادی اصطلاح تولید کرده که بعضیهاشون به طور فوقالعاده وسیعی الان استفاده میشوند.
بدون اینکه لازم باشه شما کلیت تئوریهای یونگ را بپذیرید. نمونه خیلی واضحش که من قبلاً هم بهش اشاره کردم اصطلاح درونگرایی و برونگراییه. هر روانشناس و روانکاوی حتی مردم در تاکسی هم ممکن است مثلاً میگویند طرف درونگراست، طرف برونگراست و دقیقاً نمیدونن که این اصلاً یک بخشی از آن تیپولوژی یونگه و ممکن است خیلی هماهنگ با سایر بخشهای این نظریهاش باشه.
ولی اینکه اصولاً چیزی تحت عنوان درونگرایی و برونگرایی وجود دارد دیگر جا افتاده. یا مفهوم عقده، شاید بیشتر از این که یک نفر ما ایرانیها اصلاً از این کلمه عقده، یارو عقدهایه. این را به عنوان یک صفت خیلی ساده میبینیم. واژه عقده را یونگ به اینگونه معرفی کرده در زمینه روانکاوی.
و همینطور آنیما و آنیموس. شما من بارها مثلاً در بحثهای هنری دیدم که فرضاً اینکه هنرمند یک مردی که هنرمنده، آنیماش فعاله. هنر در اثر فعالیت آنیماست که مثلاً مرد دچار الهامات هنری و این حرفها میشود. معلوم نیست که طرف هیچ اعتقادی به یونگ داره، اصلاً این حرف را میزند.
ولی این اصطلاح آنیما برای اشاره کردن به مجموعه احساسات و عواطفی که مرد نسبت به زن داره، نمادهایی که استفاده میکند یا نمیدانم مثلاً فرض کنید چیزی که بهش میگویند زن درون. الان این اصطلاح کودک درون، زن درون، مرد درون، همه استفاده میکنند. خیلی هم لازم نیست که به کل مفهوم مثلاً ناخودآگاه جمعی حتی معتقد باشند. اصطلاحاتیان که باهاش میشود خوب حرف زد.
اینجوری میشود نگاه کرد. به هر حال سوالتون سوال خوبی است ولی من جوابم این است که با فضای بحثهای یونگی سازگار نیست اینجوری نگاه کردن. فکر میکنم یونگ اینجوری نگاه میکند که ناخودآگاه شما را به هیچ دلیلی فریب نمیدهد. برای کاری هم به، کاری هم به نسل بشر ندارد. یعنی اینجوری نیست که مقتضیاتی، چون نظریه تکامل اینجوری است.
مقتضیات حفظ نسل بشر ممکن است باعث بشود که فرائضی در فرد به وجود بیاید که به نفعش نیست. از جمله فکر میکنم غریزه جنسی و میل به ازدواج تو دیدگاه تکاملی اینجوری است. آدمها لزوماً ممکن است به نفعشون نباشد که این کار را بکنند ولی طبیعت مثلاً اینجوری فورس کرده، یک چیز نیازهایی درشون گذاشته که اینها مجبور بشوند که برن، بله مثلاً بله دیگر.
حالا اینجوری نگاه بکنیم که به هر حال آنهایی که این کار را کردن، نسلشون ادامه پیدا کرده. خیلی خب. شما سوالتون. ببخشید خانم، ما با همون، این را نگاه کن، همجنسگرایی مثلاً دستهبندی میشود یا تعیین میشود.
شما دارید سعی میکنید که از اینچیچینشدن آنیما و آنیموس استفاده کنید. قطعاً من اینجوری بهتان بگم، اگر یونگ بخواهد در مورد همجنسگرایی حرفی بزند باید در قالب آنیما و آنیموس باشه. باید یعنی چه باید بگه؟
همجنسگرایی و همانندسازی با آنیما
باید بگوید که یک مرد همجنسگرا آنیماش در واقع دچار یک مشکلی شده. مثلاً خودش با آنیماش در واقع همانزادپنداری کرده، بنابراین در بیرون خودش دنبال مرد میگرده یا اگر هم به اصطلاح همجنسگرا را با آن معنای یک خورده نادرتر بگوییم که مردی که تمایل جنسیش به مرده، به معنای اینکه جنبه فاعله، چون معمولاً وقتی میگویند همجنس، مرد همجنسگرا یعنی مردی که نقش زن را بازی میکند.
زن همجنسگرا یعنی زنی که نقش مرد را بازی میکند. نقشش، نقشی که بازی میکند تعویض شده. این است که به عنوان بیماری روانی دستهبندی میشد و الان انجمنهای همجنسگرایی در سراسر جهان مبارزه کردن و من آخرین باری که یک جایی یک مطلبی خواندم نوشته بود که از دهه ۹۰ به اینور ۵۰ درصد کتابهای ریفرنس که در مورد بیماریهای روانی، دستهبندی بیماریهای روانی منتشر میشود و ریفرنس هستند، ۵۰ درصدشون همجنسگرایی را از لیست بیماریها و انحرافهای روانی حذف کردن. دیاسام هم هست. بله، دیاسام هم هست. در حالی که مثلاً تو دهه ۸۰ همهشان متفقاً همجنسگرایی را جزو طبقهبندی مشکلات و بیماریهای روانی میآوردن.
و روند کار اینطوریه که فکر کنم از موقعی که من دیدم تا حالا، این سه چهار سال احتمالاً این ۵۰ درصد خیلی بیشتر هم باید شده باشه. من به هر حال در مورد سوال شما توضیحی که میتوانم بدهم این است که مسائل جنسی اینجوری در تحلیل میشوند و یونگ در مورد همجنسگرایی هم تحلیل بر اساس آنیما و آنیموس دارد که چه اتفاقی مثلاً میفته.
در واقع نکته ساده است دیگر. مشکل اینجوری پیش میآید که شما مرد در به جای اینکه با آن نیمه مردانه خودش ایگوش همزادپنداری بکنه، ایگوش رفته منحرف شده به سمت آن قسمت زنانه و طبعاً دنبال این مرد میگرده.
اینکه چگونه و چه مکانیسمهایی باعث میشود این اتفاق بیفتد بستگی به در واقع تجربیات شخصی، زندگی و فرد دارد و حالا من نمیخواهم خیلی وارد این بحث بشوم و اگر آن یکی اتفاق افتاده باشه که معمولاً جزو انحرافها محسوب نمیشود به عنوان بیماری، هیچوقت ردهبندی نمیشد.
مثلاً مردی که به عنوان فاعل در واقع ابژه جنسی را مرد انتخاب میکنه، آن مثل این است که این خیلی ساده است دیگر. آنیماش توسط مثلاً ما مثلاً یک مردی را به شما از تماس با زنها دور بکنیم، این کمکم آنیماش توسط ممکن است مثلاً فرض کنیم بچههای پسر بچهها چیزی، چیزی مردانه که بیشتر ویژگیهای زنانه نشان میدهد پر میشود.
بنابراین طرف اصلاً تمایل پیدا میکند به جنس موافق خودش به عنوان ابژه جنسی. نه اینکه حالا این معمولاً جزو انحرافهای روانی ردهبندی نمیشود و خب این خیلی توجیه واضحی هم دارد. این بدیهی که این اتفاق میافتد. یعنی تمام احساسات جنسی مثلاً یک مرد میتواند معطوف به یک موجود غیر از زن بشود.
حالا که این سوال را کردید من میخواهم به عنوان تو پرانتز بگویم که احتمالاً شاید بدونید که یونان، یونان باستان خیلی همجنسگرایی در آن متداول بوده و در واژگان یونانی اروس که مثلاً این واژههای اروتیک اینها ازش ساخته میشه، مثلاً شاید بشود ترجمه کرد شهوت ولی یک جوری همراه با حس عاشقانه هم هست.
اروس و ادبیات کهن
اروس فقط شهوت به یک معنایی مثلاً که خیلی جسمانیاش نیست. اروس اصولاً از دیدگاه یونانی به پسر بچه تعلق میگیرد. نه به زن. و این جالب است دیگر.
بنابراین این یعنی فرهنگی که به طور رسمی آن چیزی که متعلق به عشق مردانه است انگار پسر بچه است نه زن و یک جوری در واقع مثلاً در طول زمان بعداً ممکن است ابژه اصلی خودش را ترک بکند به چیزی تعلق بگیرد و من به همین دلیل گفتم توصیه نمیکنم ضیافت را بخوانید.
چون ضیافت را بخوانید میبینید که اصلاً رسماً دارد از افلاطونی چنین حرفهایی میزند. چقدر تعریف میکند از پسرهایی که خودشان را در اختیار مردها قرار میدهند. که مثلاً به معروفیت برسند. خیلی جالب است.
خب در ادبیات کهن هم خیلی در ادبیات کهن؟ نه خیلی هم هست. در ادبیات نه خیلی ولی خب بله شاهد بله دیدم کتاب را نخوندم ولی بوده. نمیخواهم بگویم در فرهنگ ولی فرهنگ باستانی ایران اصلاً اینطوری نیست و در فرهنگ ادبیات ما به هر حال یک نقش خیلی مثلاً کوچیکی میشود گفت این چیزها اختصاص داریم.
تئوریپردازی آنقدر قوی نیست که تئوریپردازی شده باشه رفته باشه مثلاً تو واژگان زبان فارسی. فکر میکنم اتفاقاً حالا من واقعاً نه به دلیل ایرانی بودن، فکر میکنم فرهنگ باستانی ایران خیلی این مسائل جنسی در آن خوب است. خیلی واژهها واژگانی که ما داریم واژگان جالبیه. در اشاره کردن مثلاً به زن و مرد و این چیزها.
شما
سوالی دارید؟ اینکه مثلاً من حالا چه کششیه که مدت طولانیایه که مثلاً پری دریایی میبینم. نه یک خورده زود دارید یک سوالهایی میکنید. نیست. نه بگذارید یک خورده حرف بزنم بعد سراغ مثلاً شما دارید میگویید یک موردی مردانه است که برای یک چیزی زنانه چشمهاتون را میخواهید ببندید. آها شما دارید میگویید که مثلاً دلفین میبینید.
یک توضیح جالبی برای وجود پری دریایی در اسطورههاست که در واقع ایشان دارد تأثیر میگذارد در دریانوردها. اینها در واقع دلفین را میدیدن، میخواستن بندازن تو آنیماش، یک شکل عجیب و غریبی پیدا میکرد که میشد پری دریایی. جالب است. یک ایدهی بامزهای برای توجیه اینکه پری دریایی چگونه توجیه میشود.
خب فکر میکنم خیلی با این توجیه موافق باشید. بگذریم. خب، ببینید من شروع بکنم که در مورد حالا یک از این تصور شروع بکنید که قصد زن و مرد به معنای واقعیاش ببینید من شروع بکنم که در مورد حالا یک از این تصور شروع بکنید که هست
زن و مرد به معنای واقعی کلمه در درون خودشان بخش زنانه و مردانه دارند.
پری دریایی و فرافکنی آنیما
یعنی هر دوتاشون بخشهای مردانه و زنانه دارند. مثلاً آن بخش زنانه مرد که رشد نکرده به نوعی حالا یک چیزهایی وجود دارد. در واقع مثل این است که بخش مردانه که تو خودآگاهه در ناخودآگاه مرد نیاز به اینکه آن بخش رشد نکرده به نوعی استعداد رشد پیدا بکند وجود دارد.
به قول یونگ حالا من یک جاهایی بیشتر به این اشاره میکنم جلوتر ببینید کلاً ناخودآگاهی این تمایلی که دارد به اینکه به خودآگاهی برسد نتیجهاش این است که آن بخش زنانه مثلاً مرد که تو ناخودآگاهش قرار گرفته به نوعی همهاش در حالت تجلی کردن و بروز کردن و این است که یک جوری در واقع سیگنالهایی به خودآگاهی بده و مرد بهش توجه بکند هست.
تجلی مداوم آنیما
بنابراین به طور مداوم یک جوری در حال فعالیتهاییایه برای اینکه از حالت ناخودآگاه دربیاد و با توجه به دیدگاههای کلی یونگ دنبال این است که آن نیمه را هم در واقع انگار به رشد مطلوب خودش بیاورد.
خب من باید تو پرانتز میخواهم بگویم از همینجا یک توجیه خوب پیدا میشود برای اینکه چرا احساس مرد و زن هر دوتا نسبت به همدیگر این است که طرف مقابل بچهست. مردها کاملاً این احساس را نسبت به زنا دارند. مثل اینکه یک جوری با یک یک چیزی شبیه حالتهای بچگانه را در زنها میبینند و از آن طرف زنام همین احساس را نسبت به مردها دارند.
تو ویژگیهای بچگانه را در مردها میبینند. توجیهش خیلی سادهست. برای اینکه آن قسمتی از زن که بچه مانده رشد نکرده همان چیزی است که در مردها وجود دارد و در رفتار خودآگاه و واقعیشون دارد دیده میشود. بنابراین یک جوری حس اینکه انگار من آن قسمتهایی که بچه مانده قسمتهای بخشهای زنانهست.
اینها را میبینم که زنا هم دارند رفتار میکنند انگار یک جوری حسم نسبت به اصطلاح زن این است که انگار رفتارهایی دارد که من در بچگی داشتم یا از نظر من یک جوری عقبافتادهست و زنم نسبت به مرد همینو میبیند. ویژگیهایی در مرد بروز میکند که ویژگیهای عقبمونده و پسزده زنه.
انگار شما بچهها را که نگاه میکنید این بحث در مورد اینکه زن و مرد از یک جا انگار شروع میکنند واقع واضح است که بچه هرچه کوچیکتره جنسیت در آن در واقع یک جوری کمتره. یک جوری به حالت تعادل شما اصلاً یک بچه نوزاد را راحت میتوانید تشخیص بدهید که پسر یا از رفتارش چیزی پیدا نیست که پسر یا دختره.
کمکم این نقشهای جنسی در واقع ظاهر میشوند. انگار به تدریج یک چیزی در درون زنا رشد میکند که در درون مردها رشد نمیکند. بنابراین یک چیزی شبیه بچگی در واقع در درون بچگی مثلاً یک مرد در درون مرد وجود دارد که همان در واقع در زنا یک جوری رشد کرده.
بنابراین زنا از اینکه میبینند مثلاً فرض کنید مردها توانایی برای ابراز عواطف خودشان ندارند احساس میکنند که اینها موجودات رشد نیافتهای هستند. برای اینکه زنا به تدریج با عواطف خودشان مسلط میشوند در بیانش و در کار کردن با عواطف کاملاً قدرت دارند. بنابراین یک جوری یک موجودی که اینطوری نیست را مثل بچگیهای خودشان میبینند قبل از اینکه رشد کرده باشند.
و مردها هم مثلاً از اینکه زنا در بعضی از مسائل مثلاً وقتی که دارند ابراز عقیده میکنند خیلی ممکن است به اصطلاح در استدلال کردن و ربط دادن گزارهها به همدیگر تبحر نداشته باشند یاد بچگیهای خودشان میافتن قبل از اینکه این چیزها را خوب یاد بگیرند.
کمکم مرد در واقع رشد کرده یک فعالیتهایی را خوب انجام میدهد. آن چیزها را در واقع که در مثلاً ویژگیهای رشد نیافته این شکلی را در زن میبیند احساس میکند که این حس در واقع بهش به دست میآید طرف مقابل یک جوری حالتهای بچگانه دارد.
خطاب بیبی و حالت بچگانه
در زبان انگلیسی هم این الان مردها و زنا هر دوتاشون به همدیگر بیبی میگویند و حالت ممکن است ملاطفتآمیزم داشته باشه ولی کاملاً فکر میکنم هر دوتا این احساس را دارند این طرف مقابل یک جوری یک حالتهای بچگانه دارد که احتیاج به مراقبت دارد.
زن نسبت به مرد یک جوری مراقبت مادرانه ممکن است اعمال بکند و مرد هم نسبت به زن یک جوری حالت محافظت و مراقبت برقرار دارد.
من میخواهم از این را به عنوان یک چیزی بدیهی بردارم ازش شروع بکنیم که این یک واقعیته. اینکه زن و مرد واقعاً از یک بیس انگار مشترک شروع میکنند تصور خودیمو باید این باشه دارم سعی میکنم اینجوری فرم استدلالی به این موضوع آنیما و آنیموس بدهم.
تصور ما این است که یک بخشی در مرد چیزهایی در مرد رشد میکند که اینها میشوند ویژگیهای مردانه، یک چیزهایی تو زن رشد میکند که ویژگیهای زنانه است و آن بخشهای زنانه در مرد و مردانه در زن یک جوری به اصطلاح به صورت رشد نیافته باقی میماند.
و هر آن بخشهای کوچیک میماند در حال فعالیتن برای اینکه خودشونو یک جوری در واقع بروز بدن و اینها در واقع این کشش ذاتی که در مرد نسبت به زن هست و زن نسبت به مرد را در واقع توجیه میکند.
این شکل خاصی که در فرهنگ چینی از رابطه بین ین و یانگ وجود دارد را اگر در ذهنتان باشه، دایرهای که وسطش یک چیزی مثل S نوشته شده که دو تا بله که دو تا شکل مشابه را که وارونه قرار گرفتن را در واقع کنار همدیگر یک چنین چیزی. مثلاً از اینجا یک چیزی میآید و که حالا من سهم زمانبندی خودمو و در واقع دو تا نقطه هم معمولاً اینجا قرار میگیرد.
اینکه این به اصطلاح تقابل بین ین و یانگ و مکمل بودنشون با این نماد در واقع هر دوتاشون در واقع یکیان اگر کشیده شده باشه عیناً مثل همدیگر هستند که با یک دوران را همدیگر قرار میگیرد بله رنگهای متفاوت مثلاً تیره و روشن را میبینیم اینجا و بعد این همرنگ مثلاً این بخش و این یکی همرنگ این بخش.
این تصور در واقع قرار گرفتن این به اصطلاح مکمل بودن زن و مرد در کنار همدیگر است و این در واقع آن تصوریه که ما داریم از اینکه مثلاً یک مرد و زن بعد از اینکه یک رابطه مثبتی با همدیگر قرار میگیرند چگونه همدیگر را تکمیل میکنند.
من قبلاً هم فکر میکنم شاید تو همین جلسات اشاره کردم که تصور از یک به وجود اومدن یک رابطه مکملیت بین زن و مرد این نیست که این دو تا وقتی کنار همدیگر هستند مکمل همدیگر یعنی یک سری فعالیتها را این میکند یک سری فعالیتها را آن.
نه رابطه بین زن و مرد باعث میشود که آن نیمه رشد پیدا نکرده مرد رشد بکند و مرد خودش تبدیل به یک موجود کاملی در درون خودش میشود و قسمت رشد پیدا نکرده زن هم رشد میکند و زن تبدیل به موجود کامل میشود.
کمال و همزیستی دو نیمه
یعنی این نماد دو تا موجود متفاوت کنار همدیگر نیست. این در واقع درون یک انسانیه که به کمال رسیده و بخشهای در واقع زنانه و مردانهاش در کنار همدیگر دارند زندگی میکنند. و حالا از این بیس که شروع بکنیم بنابراین توجیه میشود که اصولاً این کشش یک کششی در جهت رسیدن به تعادل.
من میخواهم روی این تأکید بکنم که این مفهوم رسیدن به تعادل که من مدام در واقع ازش استفاده کردم برای اینکه یک جوری ایدههای یونگی را با فرویدی را مثلاً بتوانیم تلفیق بکنیم بیشتر از هر جایی اینجا بوده.
اصلاً مرد به معنای واقعی کلمه یک نوع در واقع وقتی که به صورت دو تا جنس مرد و زن ظاهر میشود به معنای واقعی کلمه از تعادل دور شده و دنبال تعادل میگرده و اصل ریشه اصلی در واقع دور شدن انسان از تعادل به وجود اومدن جنسیت. ممکن است عدم تعادلهای زیادی وجود داشته باشه ولی بارزترین نوع عدم تعادل اصلاً این است که جنسیت وجود دارد.
یک مرد ذاتاً نامتعادله و زن ذاتاً موجود موجودی که از تعادل دور شده و برای رشد پیدا کردن رسیدن به تعادل در واقع مثل یک شرط لازم اولیه است. و بنابراین ارتباط در واقع رشد پیدا کردن آنیما و آنیموس در درون مرد و زن یک جوری در واقع تو مسیر تکامل قرار میگیرد.
من از همین الان میگویم که حالا بعداً تو فرهنگ فردانیت که بحث میکنیم یونگ اونقدرها اهمیت ویژه قائل نیست برای قسمت مربوط به آنیما و آنیموس در فرهنگ فردانیت. حالا من به دلایلی فکر میکنم که این خیلی درست نیست.
یعنی یک جوری رابطه بین آنیما و آنیموس وقتی از فرهنگ فردانیت داریم صحبت میکنیم رابطهاش با رشد باید یک مقدار متفاوت از بقیه آرکیتایپها باشه ولی من لااقل ندیدم که یونگ اهمیت خاصی بده به عنوان مثلاً مقدمه فردانیت.
بفرمایید. چه باید جواب بدم؟ بگویم نه مثلاً چه جوری ممکن است بشود گفت نه؟ نه میگویم که این نتیجه عکسالعمل شدید یونگ نسبت به فروید نیست که نمیخواد جنسیت، اهمیت ویژهای در تئوریهای خودش بده.
مثلاً یک جوری یک فرافکنی اودیپی در علیه پدر سالاری که مثلاً فرض کنید فروید میخواست اعمال بکند. حالا اگر شما میتوانید بگویید نه. نمیشود گفت. من چه میدونم، مسئله چیست. به هر حال، بگذریم.
خب، آنیما، آنیما انتظار داریم با این مقدمات چه جور تصورات و نمادهایی تولید بکنه؟ در واقع ما انتظار داریم که آنیما در واقع یک ظرفی باشه که یک مجموعهای از تصورات و احساسات و نمادها، حالا اگر به عنوان آرکیتایپ بهش نگاه میکنیم، در واقع ظرفی که، مولدی که نمادهایی را تولید میکند که به نوعی به آن نیمهی در واقع گمشده برمیگردن. مثل اینکه در درون مرد، تصوراتی از یک زن، زنی که
در واقع مورد نیاز هست برای اینکه خودش را در واقع به کمال برسونه، ظاهر میشود.
نمادهای آنیما
و همینطور در زن به نوعی تصوراتی از این مرد ظاهر میشه، آن چیزی که میتواند این را در واقع به تعادل و کمال برسونه.
خب، تا اینجا که رسیدیم، من فکر میکنم که یک جورهایی حالا ظاهر حداقل استدلالی دارد دیگر این بحثها. به نظر میآید که منطقیه که حتی اگر به تئوریهای فرو، یونگ به طور کلی معتقد نیستید، مثلاً اعتقادی به مفهوم رشد و سلف و اینجور چیزها ندارید، ولی اینکه به هر حال این غریزه به طور بدیهییی وجود داره، این حس رسیدن به تعادل به نظر تو همه انسانها وجود داره، بنابراین میتوانید بحثهای مربوط به آنیما و آنیموس را بپذیرید و وارد مثلاً فرهنگ خودتان بکنید بدون اینکه کلیت نظریه یونگ را در واقع پذیرفته باشید و این اتفاق هم عملاً افتاده. یعنی خیلی آدمهای متنوعی بدون اینکه در دیسیپلین یونگی فکر بکنن، از آنیما و آنیموس حرف میزنن، از این اصطلاحات استفاده میکنند.
خب، تا اینجا را ما یک تصور کلی از آنیما و آنیموس داریم و میتوانیم حالا برویم سراغ مطالعه کردنش با استفاده از اسطورهها و رویاها. یعنی بریم، میدانیم که حدوداً چه جور نمادهایی را باید توسط به آنیما نسبت بدیم، چه جور نمادهایی را به آنیموس نسبت بدهیم و از اینجا در واقع یک جوری محتوای کلی آنیما مثلاً پی ببریم.
با مطالعه کردن یک مثلاً بخش عظیمی از رویاها یا اسطورههایی که میبینیم. شما، واضحترین نمادهایی که از مثلاً فرض کنید آنیما در رویاها و اسطورهها میبینید که فرکانس بیشتری دارن، من از آنیما دارم میگم، الان دارم کاملاً در مورد آنیما صحبت میکنم، بعداً سعی میکنم به طور مشابه چیزهایی در مورد آنیموس بگویم.
حالا شاید یک جاهایی نمادها را که متقابل هستند کنار هم میگفتم. متداولترین نمادها خب یک زن ناشناسه. حتی حالا ممکن است در شرایط خاصی زن ناشناس نباشد ولی به نوعی مثلاً در رویا یا اسطوره ظاهر بشه، در رویا ظاهر بشود که حس آنیمایی همراه خودش داشته باشه. من حالا کمکم از حس آنیمایی صحبت میکنم، بعد کمکم روشن میشود معنایش چیست.
خب، این وقتی که یک زن ناشناسی که یک جوری جاذبهی مخصوصی دارد همراه با یک حس مثلاً فرض کنید عاشقانهای در رویا ظاهر شده مواجه میشید، طبیعی است که این را به عنوان آنیما تعبیر بکنید و خب این یک نقطه عزیمتیه برای اینکه اصلاً شما اگر هیچ اطلاعی در مورد نوع بشر هم نداشته باشید، را فقط رویاهای مثلاً این مرد را مطالعه بکنید، به آن دلیلی که من از ابتدا گفتم، برای اینکه برای بعضی از نمادها بتوانیم در واقع یک مرجعی پیدا بکنیم، نیاز داریم به اینکه یک چیزی شبیه آنیما را در واقع فرض بکنیم که وجود دارد.
ولی نمادهای آنیما خیلی خیلی متنوعتر از این حرفها هستند. شما وقتی به اسطورهها نگاه میکنید، انواع و اقسام موجودات مؤنث عجیب و غریب میبینید. از موجودات مؤنث عجیب و غریب مثل پری دریایی که اصلاً وجود ندارد یا سیرنها، سیرنها اگر باهاشون آشنا نیستید، یک چیزی شبیه پری دریایی هستند ولی با بدن پرنده.
و برعکس این پریهای دریایی که معمولاً خیلی مهربونن، سیرنها آن مردها را میخورن. و از این حرفها. ها؟ سیرنها، دریانوردها را میخورن و اینها را در واقع با استفاده از آواهای خودشان گمراه میکنن، به یک جاهایی از دریا میکشن که به اصطلاح اینها غرق بشوند یا به نوعی در دام سیرنها بیفتن و بعد هم ازشان تغذیه میکنند.
سیرنها و خطر اغوا
شما تو اسطورهها تا دلتون بخواهد از اینجور چیزهای عجیب و غریب وجود دارد. اسطورههای یونانی، مثلاً فرض کنید، یا بگذارید من به یک اسطورهی یونانی اشاره بکنم که از یک نمادی استفاده میکند که بعداً در آثار یونگ و تابعین یونگ خیلی ازش استفاده شده و الان هم کمکم دارد این اصطلاح دارد وارد فرهنگ عمومی بشر میشود.
آن هم زنهای آمازونه. اگر اطلاعات داشته باشید که چه جور موجوداتی هستند. زنهای آمازون زنهای جنگجو هستند که بدون مردها زندگی میکنند. در یک جزیرهای که فقط زنانه است زندگی میکنند و فقط برای باردار شدن به جزیره مردها سفر میکنن، آموزش میکنند و اگر فرضاً پسر شد به مرد برمیگردونن، اگر دختر شد تو جزیره خودشان نگه میدارن.
ویژگیهای زن آمازون با توجه به اینکه در دوران مدرن زنها هرچه بیشتر شبیه زنهای آمازون دارند میشن، کمکم این در فرهنگ بشر دارد به اصطلاح این اصطلاح زن جنگجو، زنی که در واقع رقابت میکند با مرد را به نوعی ایجاد میکند. حالا من این جلسه نه ولی بعداً شاید در جلسههایی که از کاربردها داریم بحث میکنیم یک خورده بیشتر به این اسطوره زن آمازون اشاره بکنیم.
ما انواع و اقسام زنهای خطرناک داریم که معروفترین زن خطرناک که حالا آدمخوار نیست ولی باعث اغوا و گمراهی مرد میشود حواست. که در فرهنگ دینی مسیحی و یهودی با آن حوا وقتی که میگویم نه به این معنایی که ما یک جوری در فرهنگ اسلامی خودمان هم شاید داشته باشیم که زوج آدم حوا به آن معنای گناهکارانهای که در تورات آمده.
شما در قرآن اصلاً نه این اسطورهای که زن نمیدانم از پهلو دنده مرد آفریده شده را میبینید و نه این حسی که زن نمیدانم مثل حوا آدم را فریب داد. در تورات اینجوری است. مار شیطان در واقع برای اینکه فریب را انجام بده البته در تورات اشارهای به شیطان نیست. مار که این کار را انجام میدهد و اینطوری هم در تورات مرکز نشده که مار همان شیطانه.
چیزی که در تورات هست این است که مار سراغ زن میاد، زن را فریب میدهد و حوا از آن سیب میخورد و میدهد که آدم هم بخوره و آدم اشاره وقتی که دارد میخورد حتی نمیدونه که این میوه ممنوعه است. بنابراین صرفاً در اثر اغوای حواست که به این سرنوشت دچار میشود.
یعنی کل این فاجعهای که برای بشر اتفاق میافتد همهاش تقصیر زنها بوده. این چیزی است که به اصطلاح آن تصوریه که تصور اسطورهای از زن در شرایط به اصطلاح که اسمش را میذاریم حوا. انواع و اقسام زنهای خطرناک داریم. یک زن بسیار خطرناک در اسطوره اسطوره یونانی هست کیرکه که در واقع در اودیسه کسیه که سعی میکند که چیز را فریب بده.
داستان اودیسه به هر حال یک موجودی هست به اسم کیرکه که کاری که انجام میدهد بگذارید من بگویم چیست. اول شوهر خودش را کشته. فکر کنم مسموم کرده و کشته و بعد هم اینکه مردها را تو آن جزیرهای که آنجا فرمانروایی میکند میکشه و اینها را با استفاده از جادو تبدیل به حیوانات میکند.
زن اغواگر در اسطوره
تصور یک زن اغواگری که مرد را تبدیل به حیوان میکند در واقع تصور اسطورهای از زنه. اینها مجموعه تصوراتیه که خیلی هم در اسطورهها شایعه. زنهای قاتل، زنهایی که مرد را اغوا میکنن، زنهایی که مرد را جادو میکنند. کلاً تصور زن جادوگر. زن جادوگری که در واقع یک جوری بر علیه مرد اقدام میکند در اسطورهها خیلی فراوونه.
اینها در جمع همه اینها را با همه این به اصطلاح زیر و بمهایی که دارد یونگ تحت عنوان همان اسطوره مرکزی حوا ردهبندی میکند. بنابراین یکی از بروزهای به اصطلاح نمادین آنیما که اشاره به یک زن خطرناک میکند اسمش را میتوانیم بگذاریم حوا.
ولی زنها در اسطورهها و تو رویاها بخشهای خیلی مثبت هم دارند که اصولاً نقش منفی یک در یک حالتیه که به اصطلاح پیش میآید.
حالا من دارم به یک تقسیمبندی چهارگانه یونگ اشاره میکنم که آنیما را در واقع چهار حالت را برای ما سعی میکنیم تو اسطورهها تمیز بدهیم و از الان هم خیلی واضح است که اصولاً این نوع دستهبندی کردن این چیز خیلی یکتا و مشخص نیست شما میتوانید دستهبندیهای بزرگتر و کوچیکتر داشته باشید.
هزاران تصویر اسطورهای را در واقع میتوانیم تحت عنوان به انواع و اقسام زنهایی که در اسطورهها ظاهر شدن را شما میتوانید شناسایی بکنید و هیچ دوتاشون هم مثل همدیگر نیستند ولی تقریباً میشود اینها را دستهبندی کرد.
کلاً زنهای خطرناک را حالا با آن حالت اغواگرانهای که باعث ببینید اغواگری زن که باعث سقوط مرد میشود حالا میخواهد تبدیل به حیوان بشود میخواهد از بهشت نمیدانم به زمین سقوط بکند یا هر چیز دیگهای.
اینها کلاً آن جنبهای به اصطلاح نمادینی هستند از زن که در اسطورهها و تو رویاها ظاهر میشود و در واقع در این شرایط باعث سقوط هر مرد میشوند و مرد باید یک جوری ازشان فرار فرار بکند. در اسطورههای در اودیسه کیرکه یاد میدهد به قهرمان داستان که چطور از دست سیرنها فرار کند. جالب است که اینجا یک تقابلی بین دو تا در واقع زن خطرناک وجود دارد.
حالا اینکه چگونه اصولاً تو اودیسه کیرکه مغلوب میشود حالا آن بحث جداست که در واقع آموزشی در آن اسطوره وجود دارد که چگونه میشود از دست یک چنین ویژگیهایی از زن فرار کرد. نوع تو دستهبندی یونگ نوع دوم به اصطلاح زن که تو اسطورهها ظاهر شده با مرکزیت هلن.
هلن قهرمان تروآ که باز جزو اسطورههای به اصطلاح تو اسطورههای یونانی شخصیت زن خیلی نادریه. هلن آن حالت اولاً هلن جریانهایی اطرافش میگذره که بازم باعث جنگ و خونریزی میشود. بنابراین یک مقدار همچنان نقش منفی دارد. ولی هلن گناهکار نیست. بیشتر در واقع زیبایی و فرزانگی و جذابیتشه که مردها را به جون همدیگر انداخته. اینطوری نیست که فعالانه مرد را فریب داده باشه.
در واقع داستان هلن این است که توسط یک شخصی که عاشق شده دزدی میشود و بعد کسانی که در واقع وابستگانش هستند برای نجات دادنش میروند و آن داستان معروف جنگ تروآ پیش میآید برای تصاحب هلن. هلن یک زنیه که مردها برای تصاحبش دارند با همدیگر میجنگن ولی به نظر نمیآید که فعالانه در به وجود آوردن جنگ.
هلن و زیبایی زنانه
ولی به طور منفعلانه باعث این جنگ شده. هلن بیشتر در واقع آن جنبهای از زن را نمادین میکند که به زیبایی و یک جور فرزانگی زنانه در واقع دارد اشاره میکند. با تاکید زیاد روی جذابیت زن به عنوان یک موجود زیبا. دو تا مرحله دیگر هم یونگ تشخیص میدهد و تفکیک میکند که اینها دیگر حالتهای متعالیتر تصورات نمادهای موجود به زن در اسطورهها هستند.
یکیش را با مرکزیت تصور مریم. این طوری که در مسیحیت تصور میشود در واقع ارائه میکند و یک دانه هم سوفیا به آن معنایی که در اسطورههای یونانی هست. مریم در واقع آن بخشی از تصورات مرد در مورد زنه که حالت تقدس به خودش میگیرد. حالت بخشی از تصور مرد نسبت به زن که جنبه مادرانه در آن یک جوری انگار غلبه دارد.
مریم بنا به اسطورههای مسیحی مادر خداست. بکزایی انجام داده مادر خداست تقدس دارد. اصلاً غریزه جنسی معطوفش نمیشود. انگار یک چیزی در تصوری از زن در مرد میتواند به وجود دارد در واقع که این نماد را دارد تولید میکند که یک جور همراه با حس قداست و معصومیت و غیرقابل دسترسی از نظر جنسیه.
و در عین حال خب موجودیه که به نوعی میتواند یک جور ارتباط با خدا را در واقع برای مرد به وجود بیاورد. همان جنبهای در واقع از احساس مرد نسبت به زنه که میتواند از طریق انگار یک زن به ارتباطش با خدا برسد.
پس سوفیا یک چیزی است که از نظر یونگ حتی از نظر متکامل شدن و تکامل به معنای اینکه آن نوع به اصطلاح رابطه مرد با زن را در لول بالاتری قرار دادن بالاتر از تصور مریم سوفیاست. سوفیا اصلاً یک جوری انگار خرد محضه. نه حتی یک جوری بگوییم خرد زنانه.
سوفیا به من در اسطورههای یونانی یک جوری اصلاً عامل انگار خرد، آن چیزی که یعنی رابطه مرد و زن انگار میتواند به جایی برسد که زن اصلاً نماد خرد میشود برای مرد و یک جوری در واقع یک نوع خردمندی خاصی را در واقع در زن منعکس میبیند و میتواند ازش استفاده کند.
پس اینها در واقع این چیزهایی که من گفتم بخشی از نمادهای موجود تو اسطوره است. حالا با این تفکیکی که یونگ انجام داده خیلی خیلی بیشتر از این میشود اسطورهها را در واقع توشون نمادهای زنانه پیدا کرد. جاهایی که آنیما نمادی تولید کرده که به صورت زنه. به صورت یک موجودیته ولی همیشه اینطوری نیست.
ممکن است نمادهای غیر انسانی باشند اینطوری نیست. ممکنه نمادهای غیرانسانی باشن که توسط آنیما تولید میشن. اینکه چه نمادهای دیگهای توی اسطورهها هستن که و توی رویاها هستن که به زن اشاره میکنن، خب اینم من فکر میکنم قبلاً یه همچین یه بحثی درمورد نمادهای رویا که صحبت میکردیم به خیلی چیزا من اشاره کردم.
یکی از اساسیترین نمادها مثلاً اون زمینه. زمین توی اسطوره، تو رویا و تو فرهنگ بشر یه جوری با زن قرینه. به دلیل اینکه حالت انفعال داره، به دلیل اینکه میشه بارورش کرد و به دلیل اینکه عامل تغذیهست. یعنی هم حالت مادرانه داره و هم یه جوری انگار پذیرای فعل مرده.
زمین و ماه بهمثابه نماد زن
بنابراین در از نظر به اصطلاح نمادپردازی به اندازهی کافی شباهت بین زمین و زن وجود داره.
یکی از متداولترین نمادها ماهه. اون چیزی که نور خورشید رو منعکس میکنه و اگر از دید مرد نگاه بکنید، آنیما در واقع یه چیز کوچکتریه که در شب یه جسم نورانی کوچکتر از خورشیده که در شب قرار گرفته.
اگه خورشید نماد خودآگاهیه که اینطوری هست، نماد نور داره، نماد آگاهیه، چیزیه که روز رو به وجود میآره که همهچیز توش دیده میشه و در ذهنیت مرد، آنیما یه چیزیه که در واقع توی ناخودآگاه قرار گرفته. بنابراین یه چیزیه مشابه انگار خورشید کوچکتر که در واقع توی شب طلوع میکنه. بنابراین از دیدگاه مردانه، ماه و زن با همدیگه ارتباط خیلی خوبی دارن.
بعد دیگه حالا من نمیدونم، آب با زن ارتباط داره و خیلی خیلی چیزای دیگه که در مجموع من میخوام سعی کنم اون چیزی که بهش میگم حس آنیمایی رو از اینا بیرون بکشم که وقتی که از حس کلی آنیمایی توی یه مرد صحبت میکنیم، داریم از چی صحبت میکنیم.
در واقع اون چیزی که مرد بهش نیاز داره وقتی که با زن داره ارتباط برقرار میکنه چیه؟ اون چیزی که در واقع محتوای کلی آنیماست و توی تمام نمادهای آنیما هم به نوعی جریان داره، حس زندگیه، شور زندگیه. چیزی که توی مرد به اندازهی زن انگار رشد نمیکنه و چیزی که توی ارتباط مثلاً عاشقانهی مرد و زن از زن به مرد انگار به نوعی سرایت میکنه.
اصلاً یه جایی یونگ اشاره میکنه که آنیما، همهی نمادهای آنیما به نوعی نمادهای زندگیان. زن در واقع توی ذهن مرد، در به طور ناخودآگاه، نمادی از مثلاً شور زندگیه و چیزی که مرد بهش نیاز داره در مواجهه با زن یه همچین حسی در اون میبینه. هر مردی بلافاصله وقتی وارد یه رابطهی عاشقانه میشه، این احساس رو نسبت به زنی که عاشقش شده داره.
یعنی عشق برای مرد شور زندگی میآره، یه مجموعهای از احساسات و عواطف در واقع در درونش میجوشه که قبلاً وجود نداشته. به احساسات و برای همینه که در واقع یه جوری عامل مثلاً هنر. برای مرد عشق و تقویت شدن آنیما و جوشش که توی آنیماش به وجود میآد، رشد آنیما به نوعی در واقع منجر به این میشه که آثار هنری به وجود بیاد.
عواطف و احساسات و همین چیزایی که مربوط به زندگی میشن، در واقع در تحت تأثیر یه رابطهی عاشقانه توی مرد تقویت میشن. شما از اینجا در واقع یه راه خوب و منحصربهفرد برای فهمیدن کلیت آرکتایپ مثلاً آنیما و آنیموس اینه که نگاه کنید به اینکه وقتی که مرد و زن در مقابل همدیگه قرار میگیرن، چه حسی دارن و چه چیزی از همدیگه میگیرن.
مرد تو رابطه، اینو برای آرکتایپهای دیگه شما یه همچین ابزاری در مطالعه ندارید. ولی وقتی درمورد آنیما و آنیموس دارید فکر میکنید، دقیقاً میتونید اینجوری نگاه بکنید که وقتی که مرد با یه زن مواجه میشه، عاشق میشه، چه چیزی از مرد میگیره.
اون چیزی که زن مرد از زن میگیره، اون حس کلیه که در واقع ما بهش میگیم حس آنیمایی.
آنیما و حس حیات
و بیشتر از هر چیزی معطوف به زندگیه. زن به معنای واقعی کلمه، اون مولد حیات بشره. باردار میشه، انسان رو متولد میکنه در واقع. شما اولین چیزی که به طور طبیعی توی ظرف آنیما تون میریزید، تصور مادره.
بنابراین اگه شما به آنیمای خودتون مثلاً بخواید تاریخچهی آنیماتون نگاه بکنید، اولین فعلیتی که در واقع آنیما پیدا میکنه، حسیه که مرد نسبت به مادر خودش داره. و متوقف موندن آنیما در این تصویر مادرانه، خیلی خیلی خطرناکه. در واقع مردی که دچار یه همچین عقبافتادگیای هست، از همسر خودش تقاضای بازی کردن نقش مادر رو پیدا میکنه. که
این چیز خیلی غیرمتداولی هم نیست. اینکه یه بخشی از آنیما حسی باشه که نسبت به مادر وجود داره، اشکال نداره. ولی اینکه کلاً ما در همین مرحله متوقف بمونیم، این کاملاً در واقع یه جور اختلال توی رابطهی زن و مرد ایجاد میکنه.
حالا اگه اگه شما از همینجا شروع بکنید، من فکر میکنم که از احساس یه کودک نسبت به مادر خودش شروع بکنید، خیلی خیلی خوب میتونید دنبال بکنید که حس آنیمایی یعنی چی. حسی که نسبت به هر جور مثلاً فرض کنید رابطهی حیاتی وجود داره، اینا در مرد به نوعی به آنیما مربوط میشن. و به همین دلیل به همین دلیل احساس مرد نسبت به طبیعت یه جوری ارتباط داره به آنیماش.
یعنی مثلاً فرض کنید شما میتونید یه جوری دیتکت بکنید که مرد بعد از اینکه عاشق میشه، یه جوری حسش نسبت به طبیعت به طور کلی، طبیعت هم یکی از نمادهای کلی آنیماست. طبیعت به معنای کلیاش، نه فقط زمین.
کل چیزی که ما درش زندگی میکنیم، زمین همراه با همهی چیزایی که اطرافش هست، مثل یه مثلاً رحم یه مادر بزرگی که ما رو همچنان داره پرورش میده. بنابراین حس مرد نسبت به کل طبیعت یه جوری مربوط به آنیماش میشه. گاهگداری شما این پدیده رو میبینید که ارتباط یه مرد وقتی با یه زن قطع میشه، جایگزینش یه جور ارتباط بیشتر با طبیعته.
گاه الان روانکاوا، روانشناسا به جوان به پسرهای جوانی که نمیتونن ازدواج بکنن، یکی از توصیههاشون اینه که ارتباطشون رو با طبیعت یه خورده بیشتر بکنن. برای اینکه یه جوری حسهای آنیمایی رو در واقع ارضا میکنه. احتیاج مرد به زن فقط یه جوری یه احتیاج جسمانی نیست. با تمام وجود و با ابعاد مختلفی در واقع یه جوری نیاز مرد به زن وجود داره.
یکیش توسط طبیعت میتونه تا حدودی ارضا بشه. همینطور توصیه میکنم که یه مقداری فعالیتهای هنری بکنن مردا. دقیقاً حسهایی که مثلاً فرض کنید از حالا من یه خورده شک دارم که بگم موسیقی، برای اینکه موسیقی خیلی چیز متنوعیه. ممکنه همهجور لذتی که یه مرد از موسیقی میبره، ربط به حسهای آنیمایی نداشته باشه.
ولی کلاً در هنر، در هنر به اون معنای زیباییشناسیاش، در واقع یه بخشی، اون قسمتی که مربوط به هلن میشه تا حدودی وجود داره. بنابراین ما شما میتونید در واقع یه جوری حسهای غریزی رو با جنبههای هنری پوشش بدید. اصلاً یه یه پدیدهای که وجود داره اینه که هنرمندا معمولاً به طبیعت علاقهمندند.
طبیعت و خلاقیت هنری
مثلاً خلاقیت هنری، الان باز من یه خورده اگه تو قرن نوزدهم بودم، هیچ پرانتزی باز نمیکردم. ولی تو قرن بیستم اصولاً هنر به یه حالتهایی رسیده که اصلاً ربطی به اون هنر به معنای کلاسیکش نداره. مثلاً شما فرض کنید نقاشی رو به معنای کلاسیکش، بازآفرینی طبیعته.
مثل اینکه اگر شما یک مردی را از حضور در طبیعت، که مردی که احساسات آنیمایی خیلی قوی نسبت به طبیعت داره، اگر از ارتباطش با طبیعت یک جوری دورش بکنید، این خودش در واقع انگار دارد یک چیزی را خلق میکند که مثلاً فرض کنید تصویری از طبیعت را نقاشی میکشه که انگار آن حس را در واقع بهش میدهد.
همینطور این حالت در خلق موسیقی و خیلی شعر و خیلی چیزهای دیگر بوده. انگار خود آن اثر هنری جانشین طبیعت برای هنرمند میشود. ولی الان اینجوری نیست دیگر. هنر، آنجا جنبههای فرمال پیدا کرده، جنبههای به عنوان صنعت مطرحه. بنابراین اینجوری نیست که الان خلاقیت آن هنری لزوماً پشتش یک جوری حس آنیمایی باشه.
اصلاً این خلا را شما به وضوح در هنر قرن بیستم میبینید که کمتر از آن حالتهای واقعاً هنر در دوران گذشته خیلی بیشتر سرشار از آن حس آنیمایی و حس زندگی و حس زیباییشناسه. من فکر نمیکنم یک نفر مثلاً بتواند بگوید که موسیقی متال یک جوری همراه با یک حس زیباییشناسانه است.
برعکس، همراه با یک جور حس زشتیشناسانه است. انگار تمایل به این وجود دارد که زیبایی وجود نداشته باشه در آن. بلکه یک جوری حالت ابراز قدرت فقط دارد و کسانی هم که مثلاً موسیقی متال گوش میدهند از هیجانش لذت میبرن، نه از اینکه یک جوری حس زیباییشناسانه بهشان دست بده.
بنابراین خیلی برای من جالب است که مثلاً یک نفر برود در مثلاً یک گشتوگذاری در طبیعت و بعد موسیقی متال گوش بده. خیلی بامزهست. برای اینکه فکر کنم همه اثر طبیعت را خنثی میکند. شما این از وجوه نقد سالاریه، قدرت، حتی هنر هم در جهت بیان قدرته. نه بیان زیبایی که مثلاً یک جوری صحنهزن در جهان بوده به طور سنتی.
از شعر و آن چیزها هم که میبینید دیگر و رابطه بین فرم و محتوا را هم میبینید. ۹۹ درصد فرم، یک درصد محتوا. شما اگر الان مثلاً فرض کنید یک نقد هنری مینویسید در مورد یک اثر هنری، در مورد یک فیلمی صحبت بکنید و مثلاً گیر بدهید بگویید این محتوای جالبی داره، محتوای جالبی نداره، اصلاً تو جامعهی متمدن شما را طرد میکنند.
میگویند تو چه کاری به محتواش داری؟ باید به فرمش مثلاً توجه بکنید. واقعاً این کاملاً به طور روتین، جبر هنر دوران ما را نشان میدهد که فرم باز مردانهست. که کلاً همه صحنهزنها در صحنهی بشری در حال ایزوله شدن. مثلاً من خواندم که یک زمانی موسیقی متال خیلی زیاد گوش میدادم، خیلی از تکنیکهای پیچیدهای که در موسیقی متال هست، اعمال میشه، این هم از جمله موارد هست.
صددرصد. تکنیک، یعنی اصلاً مردها مردها دیوانهی تکنیکان. یعنی یک کاری مثلاً نوآوری وجود دارد. چرا صدای مردهایی که متال میخوانند به معنای متعارف زیبا نیست؟ صداهای خشن و اگر هم صداشون در حالت عادی خشن نیست، موقع اجرای موسیقی سعی میکنند خشنترین صدا را از خودشان دربیارن.
موسیقی، خشونت و قدرت
و خب این هم بیشتر یک جوری حس قدرت تو این متال هست. این قدرت نوازندگی را نشان دادن شما در موسیقیهای کلاسیک ایرانی را نمیبینید. طرف دنبال این، طرف یک دنبال این است که یک حسی را مثلاً بیان بکنه، ولی اینکه اتفاقاً دنبال سادگیان. نوازنده نمیآید که تبحر خودش را در یک نمایش بده.
یک جوری این را مسیج انحرافی میکند. اصلاً شما یک چیزی که در موسیقی، در کلاً هنر کلاسیک میبینید این است که از الگوهای ثابتی پیروی میکنند. اینقدر دنبال خودنمایی و مثلاً تکنیک نشان دادن نیستند. تکنیک جدید خیلی ابدا نمیکنند. یک چیز موجود را سعی میکنند به بهترین وجه ممکن اجرا بکنند و دنبال سادگی هستند.
و یک جوری در واقع همهی آن فرم در جهت بیان یک محتوای مشخصی که جنبههای تقدس هم بهشان میدن، یعنی یک جورهایی به سوفیا و اینها میزنه، قرار دارد. ولی موسیقی کلاً هنر مدرن اینجوری نیست. هنر مدرن یک جور شیفتگیایه در مقابل تکنیک، نوآوری و فرم کلاً وجود دارد. ما در نمیآید.
به هر حال خود نوآوری برای نوآوری، نه برای اینکه مثلاً حالا چون که من یک کاری بکنم که تا حالا هیچکس نکرده. و مردم هم خب خوششون میآید. اصلاً این فضای مدرنه دیگر. یعنی شما بخواهید یک خطی بکشید، بگویید این کلاسیک این مدرنه، به این دنیای، اینکه نوآوری چه نقشی دارد. خودش مستقلاً به اصالت، مورد قبوله یا نه؟
کلاسیک اینجوری است که شما احساس میکنید که الگوهای زیباییشناسانهی خاصی را دارید. شما دارید سعی میکنید این را یک بار دیگه، مثل خط نستعلیق را نگاه کنید. قرار نیست شما ابتکار به خرج بدهید در خط نستعلیق.
قرار است که از آن نقطه به نقطه همان چیزی که الگو هست را اجرا بکنید و این هنر شماست که به بهترین وجه ممکن آن زیبایی کلاسیک را مثلاً در واقع جلوه بکنید.
یک روایتی با یک حد خیلی کوچیکی از مثلاً یک نوانسهایی میبینید بین آدمهای مختلفی که نستعلیق مینویسن. ولی در هنر مدرن اصولاً نوآوری، اه، فرق دارد. تکنیکگرایی. و هرچه که تکنیک کرده، من باید تو قرن بیستم، در اسمش بذارم، یک خورده من این را بگویم.
تکنیک در دوران رمانتیک خیلی مهم شده. یعنی بعد از عهد کلاسیک و اینها که مثلاً خیلی بعد از اینها، من بهتان بگویم شما به این اصطلاح، من اصطلاح مدرن رو، از دوره بعد از کلاسیک به کار میبرم. از دوره رمانتیک شروع میشود. از دوره رمانتیک. از دوره رمانتیک. از دوره رمانتیک.
من یک خورده قرن بیستم را کلاً غرب میبینم در این، و حالا شما تو هنر رمانتیک کلی احساسات عاشقانه، هنوز شما شروع کردی به هنر رمانتیک، که یک خورده مثلاً توجهاش را به نوآوری و فرم و اینها بیشتر بکنه، ولی هنر قرن بیستم یک جوری ۹۹ درصدش اصلاً فرمه. درست است.
من قرن، من احساس نمیکنم هنر رمانتیک کار، بگذارید بحث رو، من به هر حال، من وقتی میگویم کلاسیک، باید بگویم غیرکلاسیک. مدرن برای اینکه بعضی جاها به یک برهه خاص، مثلاً موسیقی مدرن، منظور مثلاً شوئنبرگ.
کلاسیک و مدرن در هنر
درست است. ولی نه منظورم از مدرن در مقابل کلاسیک. دوره کلاسیک تمام میشه، دوره کلاسیک دورهایه که الگوها پاک به شما میگوید که این هارمونی خوبه، زیباست، این مثلاً بده، این آکورد خوبه، آن آکورد بده.
ولی شما در دوره مدرن از کلاسیک به بعد، دیگر نمیدونید که الگو، مثلاً کسی باشه که شما، اِ، مثل، میدونید، رمانتیک مثل خط شکسته نستعلیق. درست است. حالا یه، ولی هنوز، هنوز دیوانهبازی وجود ندارد تو خط شکسته نستعلیق.
فقط در آزادیهایی وجود دارد برای اینکه یک خورده فرم رو، مثلاً راخمانینف. در راخمانینف خیلی چنین رمانتیک نیست، ببخشید، قرن بیستمیه، بگذریم از آن. وارد بحث هنر شدیم در حالی که هدف این نیست. من میخواهم حس کلی مرد نسبت به زن، وقتی به طور ابسترکت در آن بیاید.
کلاً یک احساسی نسبت به طبیعت، شور زندگی، همه اینها در واقع در احساس مرد نسبت به زن هست. و اینها را ما کلاً در واقع تحت عنوان یک جوری احساس مرد به صورت، به اصطلاح احساس آنیمایی در مرد میبینیم. شامل احساسات هنری و هرجور حسی نسبت به زیبایی هم حتی میشود.
خب، اِ، من چون احساس میکنم وقت کم دارم، باید یک اشاره کوچیکی، قبل از اینکه هر در مورد آنیما صحبت بکنیم، یک اشاره کوچیکی این بکنم که اِ، چطوریه که آنیما اینقدر تنوع پیدا میکنه؟ آنیمای خطرناک داریم، آنیمای مثلاً هلن داریم، مریم داریم و الی آخر. این برمیگرده، یونگ تقریباً توجیهش این است که اصولاً این مسیر رشد آنیماست.
یعنی آنیما یک جوری انگار از حالت حوا شروع میشود و مثلاً به درجههای بالاتر میرسد. بعد من اینجا یک خورده نسبت به اینجوری نگاه کردن مشکل دارم. فکر و تصورم این نیست که مثلاً فرض کنید اگر تصور یک مرد، آنیمای مرد تبدیل شده باشه به چیزی که توسط نماد مثلاً مریم مقدس، بیش ظاهر میشه، بگوییم که آنیما تکامل پیدا کرده.
و من فکر میکنم که شاید راه درستتر نگاه کردن به موضوع این باشه که آنیما یک چیزی است شامل همه این جنبههایی که در به اصطلاح اسطورهها شما میبینید. و اگر یک مردی تمام این احساساتی که تو این تصاویر نمادین میبینید را همزمان داشته باشه، این آنیما، آنیمای تکامل پیدا کردهست.
نه اینکه فکر بکنیم که مثلاً فرض کنید آنیما از حوا به یک مرحلهای مثلاً شروع میشه، بعد قرار ما این حوا را کنار بگذاریم و بعد مثلاً برسیم به چیز، برسیم به، یعنی تکامل به این معنا که این مرحله بعد از آن میآد، این از بین میره، تبدیل به آن یکی مرحله میشود و آخرش هم به یک مردی برسیم که تصورش از زن مثلاً فقط سوفیا که خالصه.
اِ، فکر، فکر میکنم که یک جوری در واقع همه جنبههایی که شما از زن در اسطورهها میبینید، به یک شکل متعادلی، حالا با یک سطحی، باید در احساس مرد نسبت به زن وجود داشته باشه.
و در واقع اسطورهها یک نقطههای تعادلی رو، مثل اینکه شاخههایی از آن درخت کلی را دارند مجزا به شما نمایش میدهند. شما اگر فقط، در واقع اینجوری فکر کنید، اگر یک مردی احساسش نسبت به زن فقط جنبههای جسمانی را شامل بشه، نیازش به زن به طور غیرمتعارفی محدود بشود به نیازهای جسمانی.
کاهش رابطه به جسمانیت
در واقع مردی که تماسهای جنسی متعدد دارد و قهرِ در ارتباط جنسیه، آنیماش نماد حوا را برایش میخونه. در واقع بهش اعلام خطر میکند.
یعنی تصور، تصوری چنین موجودی از زن، میشود یک موجود اغواگر. در واقع بهش اعلام خطر میکند. یعنی تصوری چنین موجودی از زن میشود یک موجود اغواگر و به طور ناخودآگاه، انگار ناخودآگاه بهش آلارم میدهد که زن برای تو خطرناک شده و دارد باعث سقوط تو میشود. و طبق معمول اینجوری نیست که زن برای واقع کلمه در جهان خارج برای مرد خطرناکه.
این نوع رابطه با زن برای مرد خطرناکه. اینکه هیرکه مردها را تبدیل به خوک میکند در ادیسه، نماد خیلی خوبی است. مردی که اینجور ارتباط با زن داشته باشه در واقع تبدیل به خوک میشود. یا انواع حیوانات. آنجا یک کلکسیونی از حیوانات وجود دارد که توسط جادو زن در واقع این را مردها را تبدیل میکند به انواع حیوانات.
در واقع ارتباط مرد میتواند با زن طوری باشه که یک جوری حالتهای حیوانی پیدا بکند و خودش در واقع در این ارتباط تبدیل به یک چیزی شبیه خوک بشود. و اینجوری نیست که شما فکر بکنید که مثلاً حالا اگر در واقع در یک سطح بالاتری نیاز مرد به زن علاوه بر یک جور نیاز جسمانی، شامل یک جور زیباییشناسی هم بشود.
و فکر میکنم آنهایی که غرق در روابط جنسی هستند، حس زیباییشناسیشون هم نسبت به زن کمکم از دست میدهند. در حالی که به طور طبیعی مرد باید نسبت به زن نواز زیبایی بده. حالا اگر این دو تا مثلاً با همدیگر باشه، یک جوری در واقع به معنای یک جور حس کمالیافتهتریه.
اگر شما آن جنبههای مقدس زن را هم ببینید، آن جنبههای خرد را هم مثلاً زنانه را هم ببینید، اینها هم در واقع یک جوری حستون تکامل پیدا کرده. من منظورم این است که اینجوری نگاه نکنید که رشد به معنای این است که آن جنبه حوا کلاً از بین میره، بعد جنبه هلن ظاهر میشه، هلن از بین میره، تبدیل به مریم میشود و مریم تبدیل به سوفیا میشود.
بلکه در عین حالی که آن شاخهها دارند باقی میمونن، سهم مثلاً فرض کنید سوفیا و مریم ممکن است به طور مداوم در طول زندگی یک مرد، اگر طبیعی رشد بکند احساسش نسبت به یک زن، در واقع تکامل پیدا کند. خب برویم سراغ آنیموس که برای من از یک جاهایی خب کنجکاویبرانگیزه.
اینکه آنیموس با چه نمادهایی ظاهر میشه؟ کمتر ما اطلاع داریم از نمادهای آنیموس. بنابراین مختصرتر در موردش بحث میکنیم. این آنیموس که یاد زنها حتماً برای اینها یک جوری نشان داده، درسته؟ من سوالم این است که این سوفیا که شما میگویید نماد خیلی خرد مغزه، این زنانگیش در چیه؟
و من بله شما نمیدونید. اینکه یک چیزی به اسم خرد زنانه وجود دارد که تو فرهنگ بشری اصلاً چون تو فرهنگ بشری زنها ناقصالعقلاند. عموماً ها، فقط این طرف دنیا نیست. که یک چیزی تحت عنوان خرد زنانه وجود دارد که مردها ازش غافلاند.
خرد زنانه
برای اینکه به اندازه کافی خرد ندارند. در واقع مثل اینکه خرد زنانه و مردانه دارد.
مردها آن چیزی که تو خودشان هست را بهش میگویند خرد یا بهش میگویند عقل و احساسشون این است که خب زنها این را ندارند، پس آنها عقل ندارند. در حالی که آنها هم یک بخشی از خرد در واقع پیششون هست. اگر من همیشه سوالم این است اگر مردها واقعاً خردمندند، الان این دنیا را مردها ساختند دیگر.
زنا را زدن کنار. اصلاً قرن بیستم قرن خرد دیگر. پر از جنگ و این همه دیوانهبازی که تو قرن بیستم درآوردن، مردها درآوردن دیگر. که خودشان را خردمند میدانند. چه چیزی در قرن بیستم از بین رفته که دنیا اینجوری به هم ریخته؟ آن خرد زنانه دیگر وجود ندارد. دقت میکنید منظورم چیه؟
سوفیا نماد آن بخش از خرد که در واقع مرد با رسیدن به آن بخش از خرد واقعاً از حالت ناقصالعقل بودن درمیاد و عاقل میشود. قدیما به مردهای بالای ۴۰، ۵۰ سال که مثلاً خانوادهدار بودن میگفتند مرد عاقل. یعنی هیچ مرد جوانی عاقل حساب نمیشد.
متوجه این بودن که آن پختگیای که در یک مرد متأهل به وجود میآد، تازه انگار در ببینید یک چیزی که در مردها، در خرد مردانه غایبه، در خرد زنانه هست، اهمیت دادن و اصل گرفتن حیاته.
برای همین مردها راحت میجنگند. دیوانهاند دیگر. مثلاً آلمانیها دنیا را به خاک و خون میکشن برای اینکه میگویند ما مستعمره کم داریم. اصلاً نابود شدن برای خاطر اینکه یک خورده مستعمره پیدا بکنند.
دیوانگیه دیگر. اینکه بابا این زندگی بشر خودش یک چیز بسیار بسیار مهم است. اصلاً اصل این است اول این حیات را حفظ بکنیم، بعد دنبال این باشیم که در واقع باید زنده باشن، بعد از مواهب مثلاً زندگی استفاده بکنند. زنانه این را به مرد حداقل این جزء خرد را تکمیل میکند. زندگی مهم است.
من باید دنبال چیزهایی باشم که حیات خودمو تأمین بکنم. بقیه چیزها جزئیاته که روی این حیات دارد سوار میشود. این فکر کنم عاقلانهترین نوع برخورد با زندگیه که مردها این را ندارند. زنا این را دارند. زنا همیشه زندگی برایشان یک جوری اصله و برای همین همیشه تعجب میکنند از این دیوانهبازیهایی که مردها درمیارن. واکنش زنانه در مقابله جنگ آن کاریه که Florence Nightingale میکند.
خیلی من فکر کنم خرد زنانه را شما تو Nightingale میبینید. جدای از اینکه کی زخمیه، اینکه من از زخمیها پرستاری میکنم، مهم نیست مال این لشکره، مال آن یکی ارتشه، مال ملت منه، یا اصلاً ملیتشون چیست. یک حیاتی در معرض خطره، من باید این را یک جوری حفظش بکنم. ها؟ این آن چیزی است که مردها ندارند.
این یک قسمت از سوفیاست که مردها ندارن، خیلی چیزهای دیگر هم هست. و ولی نمیبینن این را. خودشونو خردمند میدانند. الان به قول معروف احساس عمومی، حداقل مردها این است که ما تو قرن بیستم به اوج مثلاً خردمندی رسیدیم. بعد هر جای دنیا را نگاه میکنید دیوانگی محض میبینید. یعنی یک چیزی به همریختگی که تا حالا تو تاریخ سابقه نداشته.
اینقدر حماقت و دیوانگی و همهچیز به نظر میآید که بدون کوچکترین تعقلی کل دنیا را نگاه میکنید واقعاً الان یک موجودی از، فکر میکنم یک موجودی از مثلاً کرات خارجی بیاید از این مردم بپرسه این چه کار دارید میکنید تو این کره زمین؟
نگاه از بیرون به فرهنگ
برای هیچ کاری جواب ندارند. کل این کشورهایی که درست شدن، این مرزبندیها، روابط عجیب و غریبی بین مردم، بین کشورها، سیاست بینالملل را بگیرید تا جزئیات زندگی مردم، نهایت بیعقلی را شما میبینید.
یک یک اینجوری نگاه کنید، یک انسان یک موجود زندهایه، یک چیزیه، منافع مشترکی ما با همدیگر داریم، روی کره زمین داریم زندگی میکنیم. ولی کره زمین را داریم نابود میکنیم، همدیگر را داریم از بین میبریم.
اینها خرد مردانه بدون سوفیاست. سوفیا آن چیزی است که این را تکمیل میکند. بنابراین مرد را در واقع یک جوری به اوج پختگی و خردمندی میرسونه. و حتماً باید در آنیمای مرد آن سوفیا در واقع یک جوری به وجود بیاید. ممکن است در جوانی اینطوری نباشد ولی به تدریج باید این را شما در بخشی از خرد را که از زنا هست به شما منتقل بشود.
بنابراین زنا ناقصالعقلن. من همیشه این را تأکید دارم که زنا ناقصالعقلن و مردها هم ناقصالعقلن. عقل یک حقیقت فراتر از زن و مرده که باید به همدیگر آن قسمت ناقص را بدن. بنابراین این گزاره کاملاً گزاره درستیه. شک نکنید که زنا ناقصالعقلن. منتها اضافه بکنید که مردها هم ناقصالعقلن.
خب، برویم سراغ این آنیموس عجیب و غریب و یک خورده غیرملموس برای مردها و اینکه این باشه نمادهایی در واقع در رویا ظاهر میشود. میگویند که بیشترین نمادی که من دارم، من دیگر نقلقول میکنم، دیگر از جانب خودم نمیتوانم چیزی را به آیتمها بگویم. میگویند که بیشترین چیزی که آنیموس باهاش در رویا ظاهر میشه، یک جمع مردانه است. که معمولاً هم سخن میگویند.
آنیموس با کلام برخلاف آنیما ارتباط دارد. خیلی وقتا نمادهای آنیما تو رویا کاملاً خاموشن، فقط دیده میشوند. ولی آنیموس معمولاً حرف میزند. آن چیزی که در واقع فکر کنم مطالعه آنیموس را تا حدودی ممکن میکنه، با توجه به اینکه اسطورهها کمتر راجع به نمادهای آنیموسان و ما از رویاهای زنها کمتر اطلاع داریم، آن انعکاسالعملیه که زن در مقابل مرد در رابطه عاشقانه نشان میدهد.
فکر کنم اگر این منبع وجود نداشت، تقریباً مطالعه کردن آنیموس با حدود زیاد غیرممکن میشد. یعنی اگر زن از اگر مرد از زن یک جوری شور زندگی میگیره، زن از مرد چه میگیرد تو رابطه عاشقانه و چه احساسی را اعلام میکنه؟ اینجا خب ادبیات خوبی وجود داره، ادبیات زنانهای که حالتهای عاشقانه را در واقع سعی کردن وصل بکنند.
منتها با این مشکل اساسی که همیشه هنر زنانه در سیطره فرم و هنریه که مردا، خیلی وقتا زنا متأسفانه به جای احساس واقعی خودشون، به احساسات عاشقانه مشابهی که مردها در واقع تولید کردن را بازتولید میکنند.
احساس میکنند که، یعنی حتی شما در واقع یک جوری نگاه کنید، یک دختری را نگاه کنید که برای دقیقاً آگاهی که مثلاً فرض کنید به روابط عاشقانه نگاه کنید، رمانهای عاشقانه میخوانند.
چه تصوری از عشق پیدا میکنن؟ تصوری که مردها از عشق دارند و این کمکم یک جوری ممکن است در خودآگاهیش اثر بگذارد که عشق یعنی این.
تصویر عشق در خودآگاهی
احساسات عاشقانه یعنی این. در حالی که احساسات عاشقانه زن آنها نیستند که به مرد دست میدهند و ممکن است من احساسم این است که خیلی از زنا عاشق میشوند ولی احساس میکنند که این خیلی حالتهایی که بهشان دست میدهد حالتهای قانونی و جالبی نیست.
برای اینکه تا به حال من ندیدم که جایی اینها ثبت شده باشه. حتی حالا من به دلایلی با توجه به دورانی که در آن زندگی میکنیم زن ممکن است در اثر احساس عاشقانه خودش حس بدی بهش دست بده.
برای اینکه مثلاً فرض کنید یک بخشی از احساسات عاشقانه زن این است که مجذوب کلام مرد میشود. طوری که انگار تبعیت کردن از چیزی که مرد میگوید برایش حالت اجبار پیدا میکند. خب این با توجه به فرهنگ اینکه استقلال خوبه، زن باید موجود مستقلی باشه، نمیدانم اینکه آدم تابع یک نفر باشه خیلی چیز زشتیه. اصلاً ممکن است زن دچار احساس خجالت بشود.
میگوید چرا یک چنین احساسی را من دست داده؟ و این حالا در علاوه بر اینکه من فکر میکنم که راه زیادی برای مطالعه آنیموس به غیر از این وجود نداره، فقط میخواستم بگویم که یک چنین مشکلی حتی در ارتباط در مطالعه آنیموس به عنوان حسی که زن در واقع در رابطه عاشقانه با مرد به دست میآورد وجود دارد.
یعنی خیلی از زنا ممکن است به نوعی منکر بعضی از این احساساتی بشوند که در گوشه و کنار مثلاً ادبیات و هنر زنان وجود دارد. من میخواهم یک چیزی بخوانم از روی این. این کتاب من توصیه میکنم که بخونیدش. از نشر افکار نویسندهاش یک آدمی به اسم Sanford و اسم کتاب هست یار پنهان. زیرشم نوشته آنیما و آنیموس.
کلاً این کتاب در مورد آنیما و آنیموس به معنای یونگیه. حالا اینکه چقدر تعهد به یونگ وجود دارد نمیدانم. چاپ نسبتاً جدیدی هم دارد مثلاً ۸۵. احتمالاً که احتمال زیاد باید باشه دیگر ۸۵ چاپ شده. من دیگر هرچه کتاب معرفی میکنم نبوده. من این کتابو دو هفته پیش خریدم از بازار. ولی بگردید اینها پیدا میشود.
آوردم که بهتان نشان بدهم که به هر حال این جاهایی که کتابهای دست دوم میفروشن هر کتابی و یک ایمیلی هم ۱۰ روز پیش دریافت کردم از یکی از بچههای شریف که آن کتاب آپری را از یک جایی خریده. به هر حال تک و توک کتاب تمام نمیشود.
من به احتمال ۹۰ درصد فکر میکنم این کتاب باید تو بازار موجود باشه و نباید تمام شده باشه. من از یک سال دست چاپش گذشته. دو سال. من میدانم نمایشگاه پارسال این را خریدم و اولین بار بود که تو نمایشگاه میآوردنش. کتاب خوبی است. من یک چیزی میخواهم بخوانم از یک قسمتی از این کتاب که حتی بحث نکردم. این صفحهها را علامت بزنم.
خب بگذارید میگوید فقط در مورد آنیموس نیست ولی فکر میکنم که یک اصلاً این تیکهای که آوردم مربوط به آنیموس بود. میگوید جایی توصیفی از آنیموس در من این بخشهایی از این کتابو میخوانم که مربوط به آنیموس هست. حالا خیلی هم ممکن است منظم نباشد جملهها را بخوانم.
جنبه مثبت آنیموس
میگوید آنیموس در جنبه مثبت خود، ما همش داریم با فعلاً جنبههای مثبت صحبت میکنیم. بیشتر. در جنبه مثبت خود نقش حیاتی در فرایند شخصیت زن بازی میکند. وظیفه آنیموس تخلیه روانی و راهنمایی از دنیای درون به روح و روانش است. در رویا آنیموس همچون یک راهنما و یک روح خلاق به عنوان مردی با استعداد ظاهر میشود. تصور عمومی عشق زن نسبت به مرد، مردی قهرمانه.
قهرمانی که زنو انگار یک جوری با خودش میبرد. شاهزادهای که با اسب خودش ظاهر میشود و زنو با خودش میبرد. اینها تصورات. تو اسطورهها که نگاه بکنی، اسطوره مردی که به اصطلاح مرد مطلوبه، مثلاً سیندرلا، نمیدانم شاهزاده. شاهزادهها سراغ زنها میآیند. حس قهرمانی در مرد برای عاشق شدن یک زن خیلی چیز مهمی است.
یک موجودی با قدرتهای برتر که یک جوری زن را با خودش میبرد و به جای خوبی میرسونه. و این حالت هدایتگری هم در جنبه مثبت آنیموس هست. میگوید آنیموس در شکل واقعی خودش قهرمان است و خاصیت خارقالعادهای دارد. ولی وقتی به شکل واقعی خود نباشد، جانشین مستبد است. آنیموس خلاق مشعلدار زن میشود. میگوید مشعل، فکر توجه کنید.
ابتدا کارهایی را انجام میدهد که زن باید بعداً خودش به عهده بگیرد. آنیموس راه را طی میکند، خط رشد را باز میکند. گاهی در رویاهای زن مردی دیده میشود که سفری را طی میکند، بر خطری غلبه میکند یا رفع مشکل را به عهده میگیرد. وظیفهای که خود زن به زودی به آن فراخوانده، فراخوانده خواهد شد.
اینکه آنیموس به صورت یک دانه مرد یا یک جمعی از مردها ظاهر میشن، مردهایی که کار خارقالعادهای انجام میدن، راهی را طی میکنن، مثل یک هادی یا کسی که راهنمایی میکند. چیزی که انگار زن در آن احتیاج داره، یک سری تواناییهای مرد، تواناییهایی که جنبه هدایتگری دارن، در مرد برای زن اهمیت دارد.
چیزی که در یک رابطه عاشقانه در واقع جریان پیدا میکند. بگذارید من این را تمام کنم. این در نظریه درباره دیدگاه زنان که ظاهراً آنیموسشان قهرمان میپندارند، متذکر میگردد، این همان موتیفی است که قبلاً بارها با آن مواجه شدیم. همیشه وقتی زن با موقعیت سختی که رویا رویی با آن دشوار است برخورد میکند، آنیموس از او پیشی میگیرد.
درست مثل آنیما که اغلب ابتدا به صورت فرافکنی به یک زن بیرونی یا به شکل هوسهای جنسی عاشقانه در همین در مرد ظاهر میشوند، به همین ترتیب آنیموس نیز خود را به شکل هوسها و فرافکنیهای قدرتمند و زن به زن میشناساند. بگذارید این جنبهها اینجوری اینها این را بخوانم. نه من بگذارید باز یک قطعه دیگر.
آنیموس به عقل کل پدری برمیگردد، درست مثل آنیما که به نفس مادری. آنیموس به آن معنایی که عقل در فرهنگ ما داره، که در واقع آن خرد مردانه است، یک چنین ویژگیای در واقع در زن دارد. جنبههای مثبت آنیموس این شکلیان. هدایتگر، نه لزوماً.
آنیموس میتواند زن را به سوی روح خود راهنمایی کند، زیرا از مشعل قدرت، مشعل قدرت تشخیص باز بر روی مشعل تاکید میکند. آنیموس مشعلدار زن میشود در جنبه مثبتش. یک چیزی را برای زن انگار روشن میکند. مشعل قدرت، قدرت، درک برای روشن کردن این دنیای درون زن استفاده میکند.
روشن کردن دنیای درون زن
زن دنیای درون مبهمی دارد که از احساسات و عواطفی تشکیل شدن که انگار خیلی شکل نگرفتن و خیلی برای خود زن هم حتی روشن نیستند و مرد به نوعی آنیموس میتواند در جنبه مثبتش به این مجموعه یک مقدار درهموبرهم درونی زن سر و سامان بده. و در همین است که زن در حالت عاشقانه احساس این نورانی شدن میکند.
یک چیزهایی که برایش از درون خودش مبهم بود برایش روشن میشود. حس تسلط بیشتری نسبت به زندگی خودش پیدا میکند. این احساس که وارد یک زندگی روشنتری شده در زن موجوده. مرد این احساس را در حسهای عاشقانه خودش ندارد. خب بگذارید من سعی کنم این تصوری از یک آنیما و آنیموس را کنار هم بهتان بدهم.
بگذارید این قطعه را بخوانم. میگوید هوشیاری مردانه به خورشید و هوشیاری زنانه که معمولاً در فرهنگ بشری اصلاً هوشیاری زنانه انکار شده است. خب واقعاً شما مثلاً مخصوصاً تو فرهنگ یونان زن جزو حیوانات. اصلاً فاقد هوشیاری و آن چیزی است که در واقع انسان را به حیوان برتری میدهد. دقت میکنید؟ و این تصور فقط تصور یونانی نیست.
خیلی جاها وجود داره، فرهنگهای باستانی. در واقع مرد ویژگیهای خاص خودش را میبینه، میگوید ارزشمندند. نگاه میکنه، خب زن این ویژگیها را ندارد. آن چیزهایی هم که زن دارد خودش ندارد را انکار میکند. بنابراین زن هیچچیزی، چیزی که ازش باقی نمیمونه، یک موجود مبهم، عجیب و غریب که بیشتر شبیه حیوانات تا انسان.
وقتی که انسان، حیوان ناطقه و کلام یک جوری انگار ویژگیای که در مردها قویتره، خب نتایجش روشنه دیگر. بنابراین زنها اصولاً یک موجود، هوشیاری مردانه به خورشید و هوشیاری زنانه به ماه تشبیه شده است. در ظهر همه چیز به وضوح دیده میشود و اشیاء به خوبی از هم قابل تشخیصاند. نیت مردانه، مرد به اندازه کافی همه چیز برایش روشنه انگار.
در رابطه با زن خورشیدی طلوع نمیکند در وجود مرد. ولی هیچکس نمیتواند این خورشید داغ و نقشدار را برای مدت طولانی تحمل کند. بدون وجود سرما و رطوبت، تاریکی مناظر خیلی زود غیرقابل تحمل و زمین خشک میشود و حیات از زایش باز میماند. چیزی که در فضای روشن مردانه نیست که همیشه خورشید دارد میتابه، عوامل حیاتیان.
زمین خشکه، در وجود مرد وجودی که خشکه بدون فعالیت آنیما، بدون عشق. ولی خیلی روشنه، به اندازهی خیلی زیادی روشنه. چیزها دیده میشوند ولی چیزهایی که دیده میشوند دیگر چندان واجد حیات نیستند، یک جوری مردن. زندگی مرد نیست بدون نفوذ باروری زن چنین میشود.
یک مرد بدون ارتباط با دنیای درونی خود میتواند تمرکز کنه، منتها بدون تخیل. میتواند به اهداف برسد ولی بدون عاطفه. میتواند برای کسب قدرت تلاش کند اما بدون خلاقیت. زیرا قادر نیست نیروی جدیدی از وجود خود ایجاد کند. زایشی که لازم است که در واقع حیات را به وجود میآره، در وجود مرد به تنهایی موجود نیست.
در کنار یک زنی که این تصویر روشن به نوعی همراه با حیات و زایش میشود و یک تصویر مطبوعی، در زمین گیاهانی هم رشد میکند. خورشید در واقع وجود مرد یک جور در واقع شبیه یک سرزمین که خورشید در آن همیشه هست ولی آب نیست، مثل صحراست.
خورشید مرد و آب زن
و از آن طرف زنها غرق در آباند بدون اینکه خورشیدی در کار داشته باشند. در هیچ کدام در واقع زندگی زنانه مثل یک سرزمینی که سیل بردهاش و شب هم هست، یک چنین حالتی تصور خوبی از زندگی زن بدون مرد.
یک جور حسهای مبهم، یک جور حالت گیر کردن در تاریکی و در رابطه عاشقانه زن احساس نورانی شدن میکنه، نه دنیا نورانی، دنیای درونش در واقع یک جوری نورانی میشود.
تنها تلقی موثر اصل ین و اصل یانگ است که میتواند انرژی را تحریک کرده و جلو سفر کردن شدن خودآگاهی و تحلیل قدرت مردانه را بگیرد.
بگذارید من یک تصوری از زنی بدون مرد، زنی که آنیموسش در واقع خاموشه و خوب به طور مثبتی فعالیت نمیکنه، شما یک زنی را در واقع در نظر بگیرید، یک انسانی را در نظر بگیرید که تماماً وقت زندگیش صرف یک سری اعمال حیاتی میشود.
بدون اینکه آرمانی وجود داشته باشه. معلوم است یک جور زندگی که میتوانیم اینجوری توصیفش بکنیم، یک جور زندگی حیوانی. زندگی بدون آرمان، فقط خوردن و خوابیدن و شما زنهایی را میتوانید پیدا بکنید که حقیقتاً اینجوری زندگی میکنند.
تمام توجهشون، ۹۹ درصد توجهشون انگار به اعمال حیاتیه. این توجه به حیات خوبه، ولی حیات باید یک اهداف بلندی همراه خودش داشته باشه که یک جوری از حالت حیوانی در واقع دربیاد. علت اینکه مردها در واقع به زنها اینجوری نگاه میکنند، برای اینکه زن را اینجوری میبینند.
زنی که آرمان نداشته باشه، عقاید خاصی نداشته باشه، به یک سمت که حرکت نکنه، صرفاً زنده است، خب حیوانات هم همینجوریاند دیگه، صرفاً زندهاند. یعنی آن شور زندگی و نیروی حیات در زن اگر به صورت خالص فقط وجود داشته باشه، چیزی از بیرون بهش اضافه نشه، چیزی از بیرون اضافه میشود در اثر فعالیت مثبت آنیموسه که قرار است اضافه بشود.
تبدیل میشود به یک موجودی که ممکن است خیلی موجود مهربانی باشه، خودش که غذا میخورد به دیگران هم غذا بده، نقشهای مادرانهای ایفا بکنه، ولی یک زندگی سردرگمی فاقد به اصطلاح آرمان را دارد طی میکند و همیشه هم درگیر این به اصطلاح حالتهای مبهم درونی خودشه و اینکه در واقع انگار در فضای تاریکی زندگی میکند.
فرهنگ اصولاً میتواند به زن یک جور عقاید و آرمانی را بده و از این حالت دربیاره. ولی همانجوری که فروید این را تشخیص داده بود، این عقاید و آرمانها خوب به زنها نمیچسبه. یعنی هر زنی که خیلی هم ممکن است ابراز عقیده میکند و یک سری آرمانهایی را دارد تغییر میکنه، نگاهی ممکن است این عقاید از ذهنش پاک بشوند.
در همان روزی که کلی ابراز عقیده کرده، شبش ممکن است دوباره به آن حالتهای مبهم زنانه خودش که در آن آرمان وجود ندارد برگرده. به نظر میآید در رابطه عاشقانه مثبت این عقاید واقعاً تبدیل به عقیده میشن، نه فقط یک سری چیزهایی که ظاهراً دارند ابراز میشوند.
خیلی از مردها این را تجربه میکنند و شکایت میکنند که زنا تمام عقاید و ایناشون الکیه. یعنی وقتی بهشان نزدیک میشی میبینی که همینجوری مثل اینکه یک چیزی را حفظ کرده و گفته.
عقیده و گره در گفتار زن
اصلاً این واژه عقیده به معنای چیزی که انگار گره خورده و محکم، این محکم بودنش در مورد زنا به وجود نمیآید مگر بعد از اینکه آنیموس رشد کرده باشه. تظاهر میشود کرد.
یک مرد میتواند تظاهر به سرزندگی بکند. ولی اگر واقعاً عاشق نباشه، واقعاً آنیموس ظاهر نشده باشه و فعالیت نکنه، یک خودی باهاش از نزدیک به اصطلاح این از جا از جمعی که در آن دارد تظاهر به سرزندگی میکند که دور میشه، یک دفعه میبینی خاموش میشود. موجود یک انرژی خیلی خیلی چیز میشود.
من سعی کردم که بگویم که چقدر آنیموس اصلاً نه تنها شباهتی به آنیما نداره، درست نسخه نگاتیو شه، نسخه مقابلشه. آن چیزی که مردها بیش از اندازه به نظر میآید دارند زیادی، این آن چیزی است که زن در واقع تو این رابطه عاشقانه از مرد انتظار دارد که بگیرد. اینکه یک جوری مرد به زن میتواند آرمان بده، میتواند در واقع زن را وارد یک مسیر بکند.
مسیری که طی میشود و دیگر اصلاً دیگر جای خودش را خالی میکند. این حس اینکه یک مردی پیدا بشود و زن را شما بیشترین موتیکی که در داستانهای عاشقانه میبینید از دید زنانه اینکه یک موجود والایی میآید و اینها را سوار مثلاً اسب میکنه، یک جوری با خودش میبرد.
این حس عمیق زنانه نسبت به مرد اینجوری احساس نمیکند که زن بیاید فکر کند خودش میتواند. اصلاً نه، اینجور احساسی در مردها وجود ندارد. و ولی احساس تنبیه زنها این است و کاملاً یک جوری با احساس مردها تفاوت دارد. من حالا سعی کردم که یک جوری بگویم حس آنیموسی یعنی چه. دقیقاً در ابتدا آن چیزی که در آنیموس جا میگیرد پدره.
موجودی که قرار است حکمران خانه باشه. قرار است اینجوری باشه. حالا قرار بوده. موجودی که حد و مرزها را تعیین میکنه، چه کارهایی باید انجام بشود و اعمال قدرت میکند. وجود این ویژگی قدرت در موجودی که به اصطلاح حالت آنیموسی داره، توانایی مقابل آن حس زیباییشناسی که زن نسبت به مرد دارد.
یعنی اگر شما یک چیزی را بخواهید مقابل هلن بذارید، میتوانید آشی یا هرکول را بگذارید. موجودی که توانایی قدرت فراوانی دارد. حالا هرچقدر این قدرت جنبههای معنوی بیشتر پیدا میکنه، در واقع یک جوری نشانه تکامل آنیموسه. در مقابل مثلاً سوفیا یک تصور اسطورهای از مرد وجود دارد که مثلاً حالا مثلاً به شکل گورو، یک مردی که هدایتگره.
شما پیشش میرید و همهچیز را میبیند. حتی یک جوری ممکن است حالت همانطوری که سوفیا میتواند حالت هیکویی داشته باشه، گورو هم میتواند همین حالت را داشته باشه. وقتی که زن به جنبههای قدرت معنوی مرد بیشتر توجه میکنه، در واقع یک جوری به آنیموس متکاملتری رسیده.
در عین حالی که آنیموس از مقابل به اصطلاح حالا تصورات اغواگرانهای که زن نسبت به مرد داره، آنیموسهایی هم طبعاً داریم که یک جوری نشاندهنده آن جنبه نزول در حد زن تو رابطه با مرد هست.
چیزی که گفتین یک مقداری مربوط به این مرحله که از آنیموس کردیم و مربوط به این است. این که چهار تا استیج را میگیم، استیج گورو و گاید را میگیم، اینها را انجام میدهیم.
استیج گورو و راهنما
این بیشتر مربوط به این قسمت از آن استیجهاست. این چیزی که الان بحث کردیم، مربوط به این استیجهاست. این بیشتر مربوط به همان گورو و گاید و استیج قبلیه. مثلاً یک استیج ورزشکارانه هم داریم. استیج اولشه. استیجهای سطح پایینتر هم مقابل مثلاً هم با قرار میگیرد. ولی شما در مثلاً وقتی از حس آنیمایی صحبت میکنید، حس آنیمایی صرفاً یک رابطه مثلاً فرض کن شهوانی نیست.
اگر خودتان خوب بفهمید، یک جوری باید به مراتب بالاتر آنیما اشاره بکنید تا دربیاد که اصلاً مرد کلاً این کار از زن چه میخواد؟ مثلاً روان و آره، در استیجهای پایینتر قدرت جسم، قدرت از روان اینجوری در واقع بیان میشود که آنیموس همیشه اینجوری واجد قدرته برای اینکه زنها جذبش میشن، قدرته.
آن قدرت میتواند قدرت ندنی باشه، مثل مثلاً هرکول یا حالا فرض کن قهرمانی که جنبههای جسمانی داره، میتواند به قدرتهای معنوی ختم بشود. یعنی از اونجایی که سطح پایین شروع بشه، جنبههای جسمانی تا جنبههای معنوی پیدا بکند که مهمتره در واقع آن چیزی که زن در رابطه، چون ببینید وقتی حرف از رابطه عاشقانه میزنید، هیچ رابطه عاشقانهای صرفاً جنبه جسمانی ندارد.
یعنی ما اگر همیشه رابطه برقرار بشه، شور مثلاً جنسی صرف مثلاً بین دو تا انسان، شورش عشق نمیشود. عشق معمولاً در واقع اشاره به این میکند که جنبههای یک مقدار سطح بالاتری هم تو رابطه به وجود میآید. آن جنبههای سطح بالاتر برای زن یک چنین چیزی است.
یعنی در واقع همانطوری که در اشکالی ندارد که یک بخشی از رابطه مرد با زن، رابطه مرد با مادرش باشه، به شکلی که این اصلاً دارد تجلی میکنه، تا نه همهاش یا یک بخش بزرگیاش، برای اینکه آنیما اصلاً از مادر شروع میشود.
و در همان ترکیب اشکال ندارد که یک جور حس پدر در واقع در زن وجود داشته باشه، ولی نه اینکه یک دختر بخواهد که شوهر را جانشین پدر خودش بکند.
قدرت میتواند قدرت اعتباری مثل مقام اجتماعی، قدرت مالی، اینجور چیزها باشه. ولی اینها اصولاً جنبههای مقدماتی هستند. آن چیزی که اساسیتره و یک جور عشق پایدارتری در واقع میکنه، وجود یک سری جنبههای حالا نوندهنده به معنای مثلاً کلرو که در آنیما سعی کردم توصیف کنم.
یک جور درک کردنهاست، میتوانم بگویم یک استیج بازتره، این را بچینم. فکر کنم اولیش فیزیکیه، دومیش که اجتماعیه، سومیش که میشود علمی، چهارمش میشود روحی. نه، اینطور نیست.
به هر حال یک جوری سلسله مراتب بروز قدرت در یک جوری یک مرد و این چیزی است که همیشه و بنابراین مثلاً فرض کنید وقتی که یک زن عاشق میشود و احساس میکند که نسبت به کلام مرد یک حس غریبی پیدا کرده که تا به حال برایش سابقه نداشته، مثلاً اینکار لحن کلام مرد، روش تأثیر عجیب و غریبی میگذارد که اگر چیزی ازش بخواهد نمیتواند مقاومت بکند و فکر میکنم زنها یک جوری خجالت میکشن از اینکه یک چنین احساسی بهشان دست میده، ولی این اصلاً چیز خجالتآوری نیست.
طبیعیترین احساسیه که در واقع یک جوری نشاندهنده به وجود اومدن عشقه در زن.
فرهنگ مردانه و سلطه
ولی ما تو فرهنگ مردانه زندگی میکنیم. فرهنگی که اساسش این است که کی بر کی مسلطه. بنابراین زن اگر احساس بکند که احساس عاشقانهاش همراه با یک جور سلب پذیرش شده، بنابراین فرهنگش بهشان میگوید که از اینجا باید دوری کند. بنابراین این در واقع فرهنگ مردسالار مانع از این میشود که زن فدش را رها کند در یک رابطه عاشقانه به راحتی.
یک جور مقاومت در واقع ایجاد میکند. خودآگاهیاش بهش میگوید که این رابطه تو داری در آن تخریب میشی. چرا؟ و اکثر زنهای عجیب و غریبی که تو فرهنگ مدرن زندگی میکنن، همیشه این فرهنگ وجود داشته، اما اینجوری به یک حالت وحشتناکی رسیده، این است که متقابلاً سعی میکنند که ابراز قدرت بکنند.
اگر من اینجوریام، چون فکر میکند خب اگر عشق اینه، خب پس من هم اگر یک چیزی میگویم تو باید گوش بدی. در حالی که اصلاً مردها حرف زنها را در حالتهای عاشقانه هیچ نمیفهمن.
و هیچ ربطی ندارد که برای آزمایش کردن یک مرد که آیا این عاشق من هست یا نه، بدترین آزمون ممکن است این است که زن یک چیزی را بخواهد و بعد ببیند این مرد انجام میدهد تا تبعیت میکند یا نه.
و من فکر میکنم این خیلی مشکل اساسیایه که چون زنها کلاً آزمون زیاد ترتیب میدهند برای اینکه تشخیص بدن که واقعاً عشق وجود دارد یا نه و اکثر آزمونها اصلاً سؤالها غلط است. نه، و مردها هر جوابی بدن، نهایتاً نتیجه درستی بار نمیآید.
در واقع زن از عشق خودش الگو میگیرد و میخواهد ببیند که این حالت در مرد وجود دارد یا نه. و صراحتاً میگویم نه، به مرد نمیدن. آیا سوال خیلی خوبی است که آیا عشق یک جوری مثلاً به حالت پایدار دارد یا نه؟
یونگ خیلی با وجود اینکه نسبت به فروید صدها هزار برابر نسبت به عشق خوشبینتره ولی باز خیلی اینجوری نیست که احساس کند که این رابطه عاشقانه حالت کاملاً پایداری مثلاً دارد تا آخر. یک جوری احساسش این است که یک مرحلهایه که طی میشود. حتی احساسش این است که زن و مرد بدون همدیگر هم میتوانند در نهایت خیلی اوکی باشند. نه، نه.
اصلاً منظورم این است که آن رسیدن به حالت تعادل الزام وجود ندارد واقعاً آنیما پراجکت بشود روی یک زن، یک رابطه عاشقانه ایجاد بشود. مرد در طی به اصطلاح مراحل رشدش وقتی سنش بالا میرود میتواند به تعادل داخلی برسد بدون اینکه عاشق شده باشه. متوجه هستید؟ حتی یونگ یک طور بدبینانهای احساسش این است که عشقهای دوران کهنسالی که گاهگداری به وجود میآید مثلاً انحرافه.
مرد میگوید باید آنجا به تعادل رسیده باشه. یونگ مثل فرهنگهای قدیمی را ۴۰ سالگی تأکید میکند. به عنوان جایی که شما به نوعی مثلاً که این فرآیند فردیت را باید طی کرده باشید. اگر نه دیگر مثلاً حالا خیلی هم جا ندارد که بخواهید با یک عشقی مثلاً به تعادل برسید.
یک جوری نسبت به عشقهای بزرگسالی حس خوشبینانهای ندارد. من یک نقلقولی ازش یک جایی دیدم که یک چنین چیزی را القا میکند. کلاً هم این احساس وجود دارد در تئوری یونگ که عشق یک چیز مقدماتیه و میتواند باعث تعادل بشود و دیگر حضور یک موجودی که آنیما روش پراجکت شده باشه، موجودی که آنیموس روش پراجکت شده باشه دیگر ضرورت ندارد.
فردانیت و پایان فرافکنی
بنابراین میتواند مقدمه خوبی برای رسیدن به تعادل باشه و بعد هم مثلاً اینجوری رها بشود. من قول دادم که یک توصیفی از آنیما و آنیموس بکنم، در مورد نمادها صحبت بکنم و یک چند تا چیز کاربردی بگویم. مثلاً در مورد تحلیل روابط بین زن و مرد با استفاده از این درکی که از آنیما و آنیموس داریم.
و خب طبعاً الان وقت نیست ولی فکر میکنم اگر بشود جلسه آینده مثلاً نیم ساعت، سه ربع یک چنین حرفی بزنیم، بقیه جلسه را در مورد سلف و فرآیند فردیت صحبت بکنیم که من این سه جلسهای که میخواستم این کار را انجام بدم، آرکیتایپها را بگویم و فرآیند فردیت دیگر طولانیتر نشود.
یک خورده من عجله دارم، جلسههام را هم هفتگی کردم که زودتر برسیم یک خورده در مورد یونگ کاربرد بگوییم و یک تعطیلی داشته باشیم و شاید برسم در مورد لکان هم صحبت بکنیم. فکر میکنم آن قسمت عجله دارم به آن قسمتهای کاربردی برسم. فروید را وقتی به کاربرد رسیدیم زود میخواستم تمومش بکنم.
برای اینکه حس خوبی نداشتم از اینکه دارم یک تحلیلهایی ارائه میدهم که از نظر خودم خیلی درست نیستند. ولی فکر میکنم الان به یک جایی رسیدیم که من خیلی مشتاقم که با این ابزارهایی که در دستمون هست تحلیلهای خیلی جدی و خوبی از همه چیز سعی میکنم این حس را بهتان بدهم که با این تئوریها همه جنبههای فرهنگ بشر را میشود تحلیل کرد.
همیشه حرفهای جالبی برای گفتن وجود دارد. اگر کلاً این چیزها را از هنر گرفته تا مسائل اجتماعی و سیاسی گرفته تا دیگر چه میدانم از اوضاع ستارگان در آسمان، جزو فرهنگ بشر حساب نمیشود. من مجدداً این کتاب را توصیه میکنم و این یکی کتاب.
این یکی را من از الان میدانم که احتمالاً نباید باقی مانده باشه تو بازار مگر اینکه تجدید چاپ شده باشه. چاپ ۷۳ هست، چاپ اولش و نمیدانم که تجدید چاپ شده یا نه. اسمش هست رمزهای زندهجان. از ترجمههای جناب آقای جلال ستاری. هر کسی میخواهد در مورد یونگ و اسطوره و اینها مطالعه بکند خب غرق میشود در مطالعه ترجمههای آقای جلال ستاری.
یک نفر میاومد میگفت ایشان از چیز بود به اصطلاح یک پستهای دولتی در زمان شاه داشت. یک نفر میگفت یکی از بهترین آثار انقلاب اسلامی این بود که ایشان را اخراجش کردن. و رفت تو خانه نشست و شروع کرد به ترجمه کردن. نمیدانم چند تا کتاب ترجمه کرده.
ترجمههای خوب از کتابهایی که همهشان هم تو همین به اصطلاح موضوع اسطورهشناسی و کارهای یونگ و اینهاست و فکر میکنم به هر حال این فرهنگ را تو ایران تونسته به اصطلاح موضوع.
جمعبندی و منابع
اسطور شناسی و کارای یونگ و اینهاست و فکر میکنم برای این سرحنگ را در ایران تونسته با این کارش تردیش بده و این هم ایک از کتاب هاییه که در مورد سمبال های اسطورهی آنیما و آنیماستوش گذارید من صرف میتوانید پیدا کنیم، لکاشی هم دارد باشه باشه از این گوشتی که مثلا که باید از شرحانه خیلی ترینیش کنید که به دارم از این تیمه های. آوردید مثلا فروغ و فرق هستا بله عنابیات ما فروغ و فرق
هستا این لعبیت آفران به نشط قسمی کتاب ها رنگه هاتهای زهده جان اینجا بزرگ شده بسم خوبی هم نشده و مال نشده مرکز هم نشده نمیدانم تجمیل شاپ شده یا نشده شده بوده نشده مرکز میداره این شاپی هم یاد پیغام نشده افکارو. آن را مخصوصا فکر میکنم چه تصورات اصلا دارند به هر درمان کتاب دارند.
این جالبی هرچند که در کنم رفتارهای اینجا دیگر یک خورده دشاره کشیر هست اما اونطور که بال من یک خورده بیشتر هست یک خورده دشاره کشیر در حال کسی نمیاد بین حرفهایی این گروه زندگی یک مقداری جدارون از این خورده تحلیلهای به ازداره پست نیمی هم دارند آدم های جدید این موضوع در کارگرام یا فیلم همین چیزی داری؟
سوال های عجیبی از من میخواهد خیلی مهمی هست که همه زنها، زنان هنرمند، واقعا با زنانگیشون شاعر لحظتانی که جای زن خود راحتویه بود. اوه... اوه...
لنجستانی نیستش نمیدونید اینکه این سال را خودتان پاشن شده برکرین فراغسار در این نیز دیدی برامر ای در هر شبکه کار جوانی شده بشنید که فرد بشوند این آیت دقیقه شده این مرگ دو لسه آساله، بعد از که با ابراهیم کولستان آشنا شد، یک مقدار اندازه فنی ششت ارتقاب بروم گردد. ولی آن خلوص حس که مثلا زنانه توشی ندارد کنند، ولی همشنان خوشبکرام آخر و آن بشن، آن بشود زنانه را دور کاراش کنند.
در سینمایی میران مثلا نه نمیشود از در فیلمان نمانگیرهایی آن موزی بگیرد بله در عربیات زمانه های شعرونها خیلی مکنه برای همین زنهایی که نمیستردی همچنین موجوداتی اینکه ؟ یک ؟ ؟ که دو سه نفر دیگر خوانده که در مرد مردم خیلی در مرد ؟ همینو برده مرد ؟ همینو کنیم و اینجوری ؟ و احساسی ؟ مثلا مردهای مهرمان خیلی در این زنهایی که دوران حالت تحلیلات نباشد بایان بشوند حس زنانه ای که بزرگه و نمیدونید آقا من این فکر که بودم ممکن است آن چیزهایی فکر کنیم و در اینجا که بودم و مثلا در این کارانستر آقای زن هفت سی سیلیم بوده در قرار میموند در پنجش هست در اینجا کاران
هاشم اینجا یاد را بیرون داشت این را باید شعرانی کنید بگوید بشتر کنید