در این جلسه نمادپردازی رویا جمعبندی میشود و تفاوت بنیادی تفسیر رویا در نظریه یونگ و فروید بررسی میگردد. از رویای ایرما بهعنوان نقطه شروع نظریه فروید یاد میشود و بحث به ضرورت آرکتایپ، اسطوره بهمثابه منبع مطالعه آن و آنیما در روان مرد میرسد.
ادامه نمادپردازی رویا
ادامه این بحث نمادپردازی رویا را من میخواهم بگویم ولی دیگر آن حالت به اصطلاح مطالعه تجربی که یکی یکی نمادها را بگوییم و سعی کنیم مثلاً معنیشون روشن بکنیم و از این جلسه دیگر به آن شکل نمیخواهم ادامه بدهم.
یادتون باشه انتهای جلسه قبل در یک مقدمهای گفتم برای وارد شدن به مبحث آرکتایپ یکی از مهمترین مفاهیم روانکاوی یونگی به دلیل اینکه سابقه چندانی نداشته تو روانکاوی اصلاً سابقه نداشته در مباحث فلسفی و اینها هم در حد اینکه یک اصطلاحی بوده به یک معنایی به هر حال به کار میبردن که مشابه با آن معنایی که یونگ مورد نظرش هست نیست دقیقاً.
بگذارید من فقط یادآوری بکنم که کاری که در چند جلسه اخیر انجام دادیم این بود که من در واقع سعی کردم با مثال یک مطالعه تجربی بکنیم و همینطوری یک سری نمادها را که بعداً هم بهشان احتیاج پیدا میکنیم که معنیهاشون را بدونیم بدون اینکه نظم مشخصی وجود داشته باشه گفتم و در کنار اینکه این نمادها را میگفتم مثالهایی زدم از رویاهایی که این نمادها با همان معانی که در موردش صحبت میکردیم توشون ظاهر شده بود.
میخواهم قبل از اینکه وارد بحث آرکتایپ بشوم یک در واقع اشارهای بکنم به موضوعی که قبلاً به طور تئوری در موردش صحبت کردیم و حالا تو این مثالها باید به طور عملی دیده باشید که چطور اختلاف نظری که از نظر نوع نگاه کردن به فعالیتهای ناخودآگاه تو تئوری یونگ و فروید وجود دارد تفسیر رویا را تو این دو تا تئوری کاملاً دچار یک اختلاف اساسی با همدیگر میکند.
وزن فانکشن رویا در ناخودآگاه
این اختلاف اساسی در این نیست که یک جوری مثلاً فرض کنید به دلیل اعتقاد یونگ به ناخودآگاه جمعی بار نمادهای ثابت در نظریه یونگ و تفسیر رویای یونگی یک مقدار سنگینتره.
شاید حتی بشود گفت که وزن یک جوری به سمت ثبات نمادها بیشتر سنگینی میکند تا به سمت اینکه بخواهیم با شیوه مثلاً فرض کنید تداعی از آدمهای خاص معنی نمادهای خاص رویاهای خودشان را بفهمیم.
در واقع این اختلافی که بین نگاه فروید و یونگ به میزان ثبات نمادها و جمعی بودن در واقع معنی نمادها وجود دارد باعث میشود که آن شیوه تفسیر رویا در این زمینه از نظر عملی تفاوت بکند که فروید از تداعی استفاده میکند.
در واقع سعی میکند که هر معنی نماد رویای یک آدم را از درون خودش از ناخودآگاه شخصی خود آن آدم بکشه بیرون. در حالی که یونگ به دلیل اینکه وزن زیادی برای ناخودآگاه جمعی قائله ناخودآگاه شخصی یک چیز واسطهای بین ناخودآگاه جمعی و خودآگاه حساب میشود.
بنابراین یونگ کمتر در واقع مراجعه میکند به یک تکنیکی مثل تداعی معانی. من قبلاً این را گفتم بازم یادآوری میکنم که به هیچ وجه اینطوری نیست که تکنیک تداعی معانی بیفایده باشه در تفسیر رویا.
به دلیل اینکه آدمها تو رویاهای خودشان چیزهایی میبینند مثلاً فرض کنید دوستان خودشان را میبینن، افراد خانواده خودشان را میبینند که ممکن است این آدمها یا این اشیاء خاصی که در اطراف این آدمی که رویا را دیده وجود دارد و تو رویا ظاهر شده برای آن آدم یک معنای خاصی داشته باشه.
من اگر مثلاً فرض کنید در یک رویایی ببینم که با یکی از دوستان دوره دبیرستانم یک جایی دارم میرم خب این جای سوال باقیه که اینجا این دوست چرا ظاهر شده؟
شما از آن آدم باید بپرسید که احساسش نسبت به آن دوست چیه؟ خودش با تداعیاش شاید شما را بتواند به این نتیجه برسونه که آن آدم خاص تو این رویا چه کار میکند بعد از مثلاً ۲۰ سال سابقه دوستی که به هم خورده و همدیگر را ندیدن چطور یک دفعه ناخودآگاه از این آدم در رویا استفاده کرد.
اشیاء خاصی که در زندگی یک آدم هست، فضای شغلی که آدم دارد و بنابراین ما برای تفسیر رویای یک آدم احتیاج به هم اطلاعات خودآگاهانهای که از محیط زندگی خودش و آدمهای اطراف خودش دارد احتیاج پیدا میکنیم به این اطلاعات.
اضافه اینکه گاهی احتیاج پیدا میکنیم به اینکه از با استفاده از یک تکنیکی مثل تداعی آزاد سعی کنیم یک مقدار اطلاعات ناخودآگاه شخصی این آدم را بیرون بکشیم.
ببینیم چه احساس و عواطف خاصی نسبت به یک جریان خاصی در اطراف خودش دارد و بعداً رجوع بکنیم به آن دانشی که از نمادها به طور کلی داریم که در ناخودآگاه جمعی همه آدماست و تقریباً یک ثباتی از خودش نشان میدهد.
من طبعاً برای تفسیر ظاهر شدن یک نمادی مثلاً فرض کنید مثل طاووس در رویای یک آدم که تو عمر خودش هم ممکن است از نزدیک طاووس ندیده باشه مثل اکثر آدمها یا اگر هم دیدن در موقعیت خاصی مشابه همدیگر در مثلاً فرض کنید باغ وحش یک چنین چیزی دیدن لازم نیست از تداعی آزاد به آن صورت احتیاج ندارم استفاده بکنم.
ولی اگر یک آدم طاووس فروش باشه یا شکارچی طاووس باشه مثلاً تله میگذارد آن وقت این آدم طاووس تو زندگیش دیگر خیلی ممکن است منطبق با آن مفهوم کلی نماد طاووس برای انسانها نباشد.
بنابراین اطلاعات شخصی لازم میشود مطمئناً تو تفسیر رویا وقتی که اشیاء و موجودات آشنا ظاهر شده باشند که خصوصیان مربوط به خود این آدمان، دوستا، آشنایان و بنابراین تکنیک تداعی آزاد همچنان لازم میشود منتها وزنی که ما بهش میدهیم تو تئوری Jung کمتره. این تفاوت تفاوت خیلی جزئی به نظر من میرسد که یک جور تفاوت در تکنیک رسیدن به معنی نمادهاست.
ولی آن چیزی که من الان میخواهم به عنوان مقدمه بهش اشاره بکنم که شما در تمام مثالهایی که من زدم باید متوجه این نکته شده باشید قبلاً هم تو بحث تئوری که داشتیم میکردیم بهش اشاره کردم این است که اساساً میزان وزنی که ما میدهیم به فانکشن رویا به عنوان یک عملکردی از ناخودآگاه که حقیقت را در واقع دارد به ما منتقل میکند در تئوری Jung خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی است که تو تئوری Freud هست.
تفاوت بنیادی نگاه یونگی و فرویدی به رویا
یعنی به طور طبیعی شما تمام مثالهایی که من زدم میبینید که رویا و آن عملکرد ناخودآگاه در رویا در جهت این است که واقعیتهای موجود یا حتی اتفاقهایی که احتمالاً در آینده نزدیک میافتن به طوری مقدماتش طوری نه اینکه یک جور پیشگویی عجیب و غریب باشه مقدمات وقوع یک حادثه روانی در درجه اول و یا حتی یک حادثهای در اطراف تو زندگی واقعی یک فرد در رویا این اطلاعاتی در مورد یک چنین حقیقت و واقعیتی ظاهر میشود و اصولاً رویاهایی که ما در موردش صحبت میکردیم اینجوری داشتیم تفسیر میکردیم.
شما وقتی Jungی نگاه میکنید برخلاف Freudی که احساسش این است که شما آرزوهای سرکوفته خودتان را تو رویاها دارید میبینید اینجا ما احساس نمیکنیم که داریم یک مجموعهای از آرزوهای یک فرد را میبینیم.
دقت میکنید؟ شما مثلاً من مثالهایی میخواهم بزنم که این تفاوت را به طور مشخص نشان بدهم. به طور قطع وقتی که شما در رویا میبینید که یکی از اطرافیانتون مثلاً مرده Freud تفسیرش این است که شما آرزوی پنهانی مرگ این آدم را دارید.
اگر یک دختری مثلاً خواب ببیند که مادرش مرده بنا به تئوری Freud این نشاندهنده آرزوی پنهان و سرکوفته مرگ در واقع خواست مرگ مادر در ناخودآگاه این دختره در واقع یک خواستهای که در دوران کودکی اتفاقاً به نظر میآید وجود داشته و یک جوری به ناخودآگاه پس زده شده و حالا در رویا محتوای این ناخودآگاه دارد بیرون میآید.
بنابراین اینطوری نیست که مثلاً شما اگر مرگ یک نفرو ببینید به نوعی انتظار داشته باشید که یک حقیقت یا واقعیتی دارد به شما تو رویا نشان داده میشود یا تفسیرش این باشه که آن آدم مثلاً نمیمیره بلکه نشان میدهد که شما میل دارید که آن آدم بمیره.
رویاها بیشتر میلهای و آرزوهای پنهانی آدمها را از دیدگاه Freud دارند فاش میکنند. به همین دلیلی که از نظر Freud ابزار خیلی خوبی هستند برای اینکه شما بتوانید بیماریهای روانی، عقدههای عجیب و غریبی که در وجود آدمها هست، مشکلاتی که از دوران کودکی در واقع دارند حمل میکنند را توسط این رویاها شناسایی بکنید. ولی Jung اینجوری نگاه نمیکند.
در نه اینکه اصلاً یک چنین نگاهی در مورد Jung وجود ندارد ولی وزن اصلی را به این نمیدهد. به این میدهد که رویا در درجه اول انتظار ما این است که در مورد یک واقعیتی دارد صحبت میکند. منتها اینکه این واقعیت در مورد یونگ، من مثال فکر میکنم مثال خوبی است که این را روشن بکند.
یونگ آدم سادهای نیست مثل بعضی از این آدمهای به اصطلاح همینجوری عوام که یک رویایی که میبینن، یک خواب بدی میبینن، خواب میبینند که مرده، فوری مثلاً سعی میکنند که یک جوری تعبیرش این است که ممکن است این آدم بمیره. این چنین احساسی بهشان دست میدهد و بلافاصله ممکن است یک به خود طرف بگویند و تا مواظب باشه و این حرفها.
مطمئناً شما در تفسیرهایی که من در دو سه جلسه اخیر کردم دیدید که اصولاً فضا اینجوری نیست که من یک چیزی را که میبینم احساس بکنم که این اتفاق قرار است به همین شکل در عالم واقع بیفتد. بلکه در درجه اول تفسیرها حالت نمادین دارد.
ثانیاً نکته خیلی خیلی مهم این است که در درجه اول ما فرضمون بر این است که ما داریم واقعیتهای روانی درون خودمان را بیشتر میبینیم تا آن چیزهایی که در عالم خارج اتفاق میافتد.
یعنی نه اینکه امکان ندارد که من یک واقعیتی را که در خارج قرار است اتفاق بیفتد را تو رویا ببینم. ولی نکته اصلی این است که اولاً همه چیز را در درجه اول فرض میکنم که درونیه.
دارم در مورد واقعیتهای روانی خودم و زندگی شخصی خودم رویا میبینم نه در مورد آدمهای دیگر. و در درجه دوم اینکه وضعیت به احتمال زیاد نمادینه. نه اینکه یک چیز خیلی صریحی در مورد عالم خارج دارد گفته میشود.
مثلاً وقتی شما رویا در رویا میبینید که یکی از دوستان شما مرده، در درجه اول باید بروید سراغ اینکه رابطه شما با این آدم دارد از بین میرود و دچار اختلال شده.
نه اینکه آن آدم میخواهد بمیره. مثل اینکه این آدم یک انعکاسی در درون شما دارد در اثر رابطهای که باهاش دارید. و حالا این رابطه دارد از هم میپاشه. ممکن است مسئله رابطه حتی پاشیدن رابطه دوستی به طور ظاهری هم نباشد که مثلاً با همدیگر بخواهید قهر بکنید.
ولی چهرهای که آن آدم در درون شما داشت به دلیل اطلاعات جدیدی که در موردش پیدا کردید، یک جوری مسدود شده. مثل اینکه شما اگر تو رویا ببینید که یکی از دوستانتون تبدیل به یک موجود دیگهای شد، به یکی دیگر از دوستانتون شد. بیشتر تفسیر یونگیش این نیست که این آدم احتمالاً بهزودی تبدیل به آن میشود.
تفسیرش این است که شما رابطه شما با این آدم دارد تبدیل میشود به یک رابطهای شبیه رابطه شما با آن یکی آدم. اگر مثلاً فرض کنید یک یک رویای یک خورده مثلاً مثال مشخصتر بکنم. مثلاً یک پسری که مثلاً با یک دختری رابطه دوستانه داره، تو رویا ببیند که این دوستش تبدیل شده به خواهرش.
چه تفسیری شما برای این رویا در نظر میگیرید؟ دوستش میخواهد تبدیل بشود به خواهرش. یعنی این رابطه از یک رابطهای حالا دوستانهای که ممکن است حالت عاشقانه داشته، دارد تبدیل واقعاً میشود به یک رابطه خواهر برادری.
رویا بهمثابه کاشف تمایلات
یا اگر رویا برعکس این باشه، ممکن است معنی برعکس بکنید. بنابراین من در درجه اول ببینید تفاوتها تفاوت اساسی نگاه یونگی به رویا با نگاه فرویدی این است که رویا کاشف تمایلات عجیب و غریب درونی من نیست.
کاشف حقایق بیشتر در درجه اول. در درجه دوم ممکن است کاشف یک سری برای اینکه تمایلات درونی من هم جزو واقعیتها هستند دیگه، واقعیتهای روانی من هستند. بنابراین ممکن است در رویا به نوعی ظاهر بشوند.
ولی در شما در نظریه فروید میبینید که به دلایل تئوریک به دلیل نوع نگاهی که فروید به انرژی مثلاً روانی دارد و به ناخودآگاه داره، به طور طبیعی دیدگاهش باید در مورد رویا این باشه که ما آن امیال و آرزوهای ناخودآگاه خودمان را با همان ترتیبی که فروید توصیف میکند که اینها به وجود میآیند و سرکوب میشن، در واقع چیزهایی هستند که از خودآگاهی به سمت ناخودآگاهی تبعید شدن، اینها را ما به نوعی در وقتی که میخوابیم تخلیه میشوند.
چیزهایی که در دوره در زمان بیداری من یک سدّی جلوشون گذاشتم، اینها انرژیهایی دارند وقتی که من خودآگاهیام در واقع از بین میره، این انرژیها باعث میشوند که اینها یک جوری ظاهر ظاهر بشوند.
رویای مثلاً توجیه فروید در اینکه چرا پسر مثلاً خواب میبیند که پدرش مرده. پسرا زیاد خواب میبینند که پدرشون مرده، دخترا بیشتر خواب میبینند که مادرشون مرده. خب بلافاصله فروید میگوید این همان نتیجه آن تمایلات ادیپیه که در دوران کودکی وجود دارد و حالا اینجوری در رویاها خودش را نشان میدهد. ولی یونگ چگونه تعبیر میکنه؟
اولاً شما باید وقتی چنین رویاهایی میبینید بیشتر ذهنتان برود سمت اینکه یک واقعیتی دارد اتفاق میافتد که مربوط به رابطه شما با پدرتون، رابطه شما با مادرتون هست و در درجه دوم در مرحله دوم شما باید بیشتر ذهنتان برود که این مادر و پدرم مادر پدر واقعی نیستند، نمادیناند و به همان دستهنمادهای کلی تعلق دارند مگر اینکه تو رویا نشانههایی باشه که به شما بگوید که اینها واقعاً پدر و مادر واقعی خودتان هستند.
مثلاً در فضای رئال در خانه خودتان در حالی که برادر خواهرتون هم حضور دارند شما اگر پدر و مادرتون را در چنین رویایی ببینید خب طبعاً انتظارتون این است که این یک چیزی مربوط به رابطه خودتان واقعاً با همین پدر و مادر واقعیتون باشه وگرنه کثرت این رویا که پسر خواب میبیند که پدرش مرده دلیلش این نیست که عقدههای ادیپی وجود دارند، این امیال کنار زده شدن و حالا دارند یک جوری در رویا ظاهر میشوند.
تو زندگی این آدم یک اتفاقی افتاده که رابطهاش با آن سنتهای اجتماعی و سنتهای فرهنگی دارد از بین میرود. مسئله رابطه است. ببینید اولاً کشف حقیقته نه کشف تمام، نه اینکه این آدم میل دارد که سنت در نظرش از بین مثلاً خوار و خفیف بشود.
یک آدمی در طول زندگی خودش مثلاً فرض کنید خیلی آدم سنتیه به همه سنتها پایداره، تو دوره نوجوانی و جوانی اتفاقاً تو دوران بلوغ کمکم رابطه آدما، پسرا با سنتها و تعلیم و تربیتهای سنتی که در هر جامعهای دیدن ضعیف میشود. یعنی آن جنبه بالغ وجودشون دارد در واقع رشد میکند.
بنابراین رویای مرگ پدر، رویای مرگ والده. ضعیف شدن والده. به یک حقیقت، به یک واقعه روانی در درون شما دارد اشاره میکند به طور نمادین. پس ببینید ویژگیهای تفسیر یونگی این است که رویا دارد به حقیقت اشاره میکند نه به امیال ما. معنی این رویا این نیست که شما دوست دارید که تعالیم سنتی را کنار بزنید.
معنایش این است که یک چنین اتفاقی در درون شما دارد میافتد. پس به واقعیتها اشاره میکنه، در درجه اول به واقعیتها اشاره میکنه، در درجه اول به واقعیتهای درونی اشاره میکند و در درجه اول به طور نمادین دارد اشاره میکند. شما برای اینکه فرض بکنید که اینجا حرف از حقوق واقعیت نیست بلکه تمایلات ناخودآگاه شخصی شما اینجا تو این رویا ظاهر شدن احتیاج به دلیل دارید.
ببینید یک بار یعنی دیفالت این است که من دارم مثلاً یک رویایی میبینم که به حقیقت روانی اشاره میکنه، این حقیقت دیفالت این است که درونیه و دیفالت این است که نمادین بیان شده مگر اینکه خلافش ثابت بشود. یعنی فضا طوری باشه که اجازه نده شما تفسیر درونی بکنید، اجازه نده تفسیرهای نمادین سطح بالا بکنید.
اگر یادتون باشه من به این اشاره کردم که لایههای مختلفی از سطح نمادین شدن وجود دارد. تقریباً همیشه یک جور نمادسازی وجود دارد. حداقل مثلاً مادر نماد رابطه شما با مادرتونه.
به هر حال یعنی واقعاً اینجوری کمتر شما پیش میآید. باز نمیخواهم بگویم پیش نمیآید. دیفالت این است که ما از نمادها در سطوح یک خورده بالاتر شروع بکنیم، فرض بکنیم که رویا به واقعیتهای درونی روانی ما دارد اشاره میکند.
در حالتهای خاص ممکن است اصلاً به واقعیت اشاره نمیکنه، به تمایلات درونی شما به نوعی دارد اشاره میکند اگر شواهدی وجود داشته باشه و در حالت خاص اصلاً ممکن است نمادین نباشد. مثل رویاهایی که یونگ معتقده که شما واقعاً ممکن است یک قطعهای از واقعیت را عیناً تو رویا ببینید.
چیزی که در آینده احتمالاً میخواهد اتفاق بیفتد. رد نمیکند امکان یک چنین چیزی را. ولی دیفالت ما این نیست که اگر مثلاً من دیدم دوستم مرد بروم بهش بگویم احتمالاً تو مثلاً داری میمیری. اگر مثلاً دیدم که یکی از دوستان بیمار شده سعی کنم مثلاً بهش بگویم که برود مثلاً دکتر مراجعه بکند.
اما همانطوری که شما قبلاً در یک مثالی جلسه قبل دیدید، یک بیماری خواب دیده بود که پزشکش در خانه گرفتار آتشسوزی شده و واقعیت این بود که این گزارشی بود از اینکه این آدم در حال مرگه.
نماد مرگ و دیفالت نمادین شدن
ولی باز گزارش به این شکل نبود که مرگ این آدم را صراحتاً در رویا ببیند. آن جنبه نقد، دیفالت نمادین شدن اینجا وجود داشت حداقل.
ولی به هر حال من چیزی که دارم اشاره میکنم این است که یک تمایز اساسی از نظر برخورد با محتوای رویا، آن چیزی که به عنوان نتیجه تفسیر رویا از طریق یونگی و فرویدی گیر میآریم وجود دارد. و یکی از آن جاهاییه که اختلافات نظری این دو نفر به طور قاطع خودشان را نشان میدهند.
تقریباً این رویاهایی نیست که شما با شیوه فرویدی تعبیرش بکنید و به همان نتیجهای برسید که با شیوه یونگی دارید تعبیر. اساساً فروید دیفالتش این است که تمایلات را دارید میبینید. فروید معتقده که رویا میتواند حالت پیشگویانه داشته باشه. چندین بار در همان کتاب کلاسیک تفسیر رویای خودش به این اشاره کرده. من بارها این را مثال زدم.
هم ببینید هم فروید به نمادهای جمعی اعتقاد دارد و در کتاب تفسیر رویاش جا به جا اشاره کرده که مثلاً نمادهای مردانه و زنانه، نرینه و مادینه، تقریباً به طور بدیهی اشیایی هستند که نماد مادینه هستند، اشیا نماد نرینه هستند. مرگ ممکن است با یک نماد مشخصی ظاهر بشود.
حتی را نه تنها نمادهای ثابت داریم، وقتی نماد ثابت داریم، رویاهای ثابت هم داریم که آدمها میبینند. بنابراین اصلاً اینجوری نیست که فروید اعتقادی به این ندارد. مسئله این است که دیفالت چیه؟ دیفالت فروید این است که ما آرزوهای پنهان ناخودآگاه شخصی خودمان را داریم میبینیم. دیفالت این است که نمادها خصوصیان. با تداعی آزاد باید بهشان برسید، نه با ارجاع به نمادهای جمعی.
در حالی که هر دو تا هم هر دو جور نمادو قبول دارند ولی اینکه کاملاً دیفالت فروید اینوره، دیفالت یونگ اونوره و چیز مشترک بینشون این است که به هر حال هر دوتاشون دیفالتشون این است که محتوای رویا درونیه و کمتر بها میدهند به اینکه رویا مستقیماً در مورد عالم خارج بخواهد چیزی بهتان بگوید.
منتها آن واقعه درونی که دارد کشف میشود در مورد فروید جایگاهش در واقع کمپلکسهای ناخودآگاه شخصیه. در یونگ اطلاعات و حقایقی که توسط ناخودآگاه جمعی دارد افشا میشود. من یک مجموعهای از مثالها زدم. هیچکدومشو اونجایی که داشتم این حرفها را میزدم مقایسهای نکردم با اینکه مثلاً فرض کنید اگر فروید بود چه میگفت. ولی شما به راحتی میتوانید این مقایسهها را انجام بدهید.
یعنی تقریباً هیچکدوم رویاهایی که تو این دو سه جلسه اخیر من در موردش صحبت کردم با استفاده از نظریه فروید این تعبیرهایی که گفتم را پیدا نمیکنند.
مثلاً اگر شما آخرین رویایی که جلسه قبل گفتم را خود مفصلاً در موردش صحبت کردیم یا متنی را خوندم، این رویای ثابتی که آدمها میبینند که تو خانه خودشان که معمولاً خانه واقعیشون نیست، یک اتاقهای جدیدی پیدا میکنن، معنایش این، یونگ بلافاصله تعبیری که تعبیر یونگی این است که یک چنین واقعهای دارد اتفاق میافتد.
یک واقعه درونی که واقعیه اولاً، درونیه و ثانیاً به طور نمادین. اتاق قرار نیست کسی پیدا بکند در درون خودش. فضاها و امکانات جدید روانی این آدم دارد پیدا میکند.
نوع اتاق که آشپزخونه باشه، اتاق خواب باشه، نمیدانم کتابخونه باشه، زیرزمین باشه، کتابها در آن وارد نشده، اینها نشوندهنده اشارهای به این است که چه جور فضا و امکان جدیدی از نظر روانی در اختیار این آدم دارد قرار میگیرد.
بزرگ و کوچیک بودن، پیدا کردن یک کمد جدید یا مثل آن رویایی که من گفتم یک کمودی که در آن باز میشه، یک راهرویی میره، آشپزخونهست، اصلاً آنور اتاق پذیراییه و حیاط هم وجود دارد و اینها همهشان به نظر میآید که یک جوری ناشناخته هستند.
بزرگ بودن و کوچیک بودن فضایی که به وجود میآید به معنای واقعی کلمه دارد اشاره میکند که این آدم به چه مقدار امکانات جدید دارد دست پیدا میکند.
ولی دیفالت فروید این است که آرزوی پیدا کردن نمادین تفسیر میکنه، درونی هم تفسیر میکند ولی بیشتر اینجوری است که انگار به یک آرزوهایی دارد اشاره میکند. آن هم حتماً دیفالت فروید این است که باید به آرزوهای عمیقی در دوران کودکی ختم بشود. میل به مثلاً فرض کنید به یک جور آزادی، میل به اینکه امکانات جدید پیدا بکنند.
و برای همین است که فروید بیشتر در مورد این آدم و تمایلاتش دارد اطلاعات به دست میآورد و برای رواندرمانی دارد ازش استفاده میکند که این آدم تو چه وضعیت روانیایه، چه مشکلاتی دارد. معمولاً هم دنبال این میگرده که چه کمپلکسهایی وجود دارد که آن تداعی آزاد معمولاً فروید را به آن منشأ کمپلکسها میرسونه.
یعنی از تو تفسیر یک چنین رویایی از این آدم میپرسه که خب اولین سؤال این است: این کمد که درشو باز کردی، آن راهرو، آن آشپزخونهای که دیدی تو را به یاد چه چیزهایی در زندگیت میندازه؟
به خاطراتت اصلاً رجوع کن. طرف را در حالتی نزدیک مثلاً به خلسه قرار میده، سعی میکند که طرف شروع بکند از یک سری به اصطلاح تداعیهای مقدماتی تا به یک تداعیهای عمیقتری برسد.
من کاملاً موافقم با یونگ که آن که برایش افتاد، اینکه حتی دیدن یک سری تابلوی راهنما در حالت نیمهخودآگاه میتواند آدم را به یاد یک چیزهایی بندازه که با کمپلکسهای روانیش در ارتباط هستن، مثل اینکه آن کمپلکسها مثل اتراکتورهای یک سیستم دینامیکی هستند.
شما از یک نقطه شروعی که تداعیها را شروع میکنه، اگر واقعاً تداعی آزاد انجام بدید، خودبهخود این تداعیها میروند به سمت آن به اصطلاح عقدههای روانی، آن خواستههای سرکوبشدهای که در ناخودآگاه شخصی شما وجود دارد. یونگ میگوید که یونگ قبول دارد که شیوهی فروید معمولاً از تداعی آزادی که فروید استفاده میکند از نمادهای رویا، حوادث رویا، فروید را به معنای واقعی کلمه به آن کمپلکسهای روانی میرسونه.
رویای ایرما: شروع نظریه فروید
بنابراین اشتباه نمیکند فروید اگر فکر میکند که شیوهای پیدا کرده که میتواند توسط رویا با شروع کردن از رویا مثلاً یک جوری به مشکلات روانی آدمها پی ببره. ولی نکته این است که یونگ قبول ندارد که این معنای آن رویاست، تفسیر واقعی آن رویاست که این رویا دارد به آن کمپلکس اشاره میکند.
حرف یونگ این است که شما از هر نقطه شروعی تداعیها را شروع بکنید، برای اینکه رویایی وجود نداشته باشه، شما بیاید برای یک بیمار یک رویای خودتان را تعریف بکنید و ازش بپرسید که خب حالا این چیزهایی که من گفتم تو را یاد چه چیزهایی میندازه.
اگر خوب تعریف کرده باشید فضای ذهنی که تو رویا هست را منتقل کرده باشید، این آدم کمکم بعد از یک مدتی یک خرده مثلاً ممکن است زیگزاگ اینور آنور برود و برود در یکی از همان اتراکتورهای روانیش و شما یک چیزی در درونش کشف بکنید.
منتها علاوه بر این، فکر میکنم یونگ این را هم قبول دارد که بهترین نقطههای شروع برای رسیدن به این نقطههای کور ناخودآگاه شخصی، رویاهای خود شخصن.
بنابراین تکنیک فروید کاملاً ارزشمنده ولی نه برای کشف این دیدگاه یونگ در مورد تکنیک تفسیر رویای فروید و نظریهی فروید این است که نظریهی فروید در مورد تفسیر رویا این است که اینها نهایتاً به یک تکنیک مؤثری رسیدن که تو رواندرمانی واقعاً کمک میکند ولی این به اصطلاح چیز نیست، پیدا کردن معنی رویا نیست.
این فکر میکنم خاموش شده، درسته؟ دارم اخطار میکنم که حالا یک خرده حساستر شده موضوع، اونیکی هم هی خاموش بشود دیگر کلاً. روشن هست، من یک کاری که میتونستم بکنم این بود که مثلاً همینجور مثالهایی که داشتم میگفتم یک جوری اشاره بکنم که حالا فرویدیش مثلاً چه میشود.
تو الان هم داشتم میاومدم حقیقتش بدهم نمیاومد یک کتابی چیزی بیارم یک چند تا مثلاً رویای فرویدی تعبیر شده بیارم بعد سعی کنیم با همدیگر بگوییم یونگیش چه میشود. از همان مثالهایی که قبلاً تو آن جلسات در مورد فروید زدیم. ولی خیلی حافظهام خوب کار نمیکرد که چه مثالهایی تفسیر کرد.
بگذارید دیگر به عنوان مثال مشخص رویای ایرما مهمترین رویایی که فروید تأکید میکند که اصلاً شیوهی تفسیر رویای خودش را با کار کردن روی این رویا به دست آورده را و من همهی متنشو به طور کامل یادم نیست جزئیاتش ولی کلیاتش اینجوری بود که اگر یادتون باشه فروید خودش را در مجلس مهمونی میدید که از جمله ایرما که یکی از بیماراش بود حضور داشت.
ایرما در واقع در واقعیت بیماری بود که مدتی پیش فروید آمده بود، یک دختر جوانی که فروید بهش گفته بود که دورهی درمانیت تمام شده. ایرما میاومد به فروید میگفت که من هنوز مشکلاتی دارم. بعد اگر یادتون باشه معاینه میکرد فروید و در گلوش یک چیزهایی میدید مثل علائم دیفتری. دو تا از دوستاش هم آنجا بودن.
یک پزشک پیر که به یک وضع نسبتاً مسخرهای در رویا ظاهر شده بود و یکی دیگر از دوستای جوونش که همکارش در بیمارستان بود که آنها اظهارنظرهایی در مورد این وضعیت ایرما میکردند و یک چیزی بهش تزریق میشد. مثلاً اسم رویا، رویای تزریق ایرماست که نهایتاً به اینجا میرسید که قرار میشد که یک چیزی بهش تزریق بکنیم.
اگر یادتون باشه تمام تفسیرهای فروید اینشکلی بود که اینکه در رویا این آدم میآید اظهار میکند که من مشکلاتم حل نشده، ولی وقتی معاینه میشود معلوم میشود که مشکلاتش منشأ جسمانی داره، اشاره به این نمیکند که واقعاً در مورد ایرما مشکلات جسمانیای وجود دارد. اشاره به این میکند که فروید دوست دارد که طوری فکر بکند در ناخودآگاه خودش که من کار خودمو درست انجام دادم.
و اگر مشکلی این آدم دارد هنوز مثلاً یک جوری احساس میکند که مشکلات هیستریکش برطرف نشده، اینها دیگر هیستریک نیست. اینها مشکلات واقعی جسمانیه و در رویا همین را میدید. وقتی معاینه میشد همه قبول میکردند که اینجا مشکل روانی در کار نیست. این یک جور مثلاً مشکل جسمانیه.
اگر پزشک پیر را با یک وضع مسخرهای در رویا میبینه، در خاطر این است که ناخودآگاه از این آدم بدش میآید. ناخودآگاهش دارد آرزوی فروید را در اینکه این آدم خوار و خفیف بشود را یک جوری در واقع برآورده میکند. درست؟ حالا ولی بیاید یونگی نگاه بکنیم.
اول اگر یونگی نگاه بکنیم به دلیل آدمهای آشنای زیادی که فضای آشنایی که رویا در آن اتفاق میافته، وجود آدمهای آشنایی که این آدم باهاشون رابطه داره، به طور طبیعی ذهن آدم را میبرد سمت اینکه خیلی تعبیر نمادینی نکند.
این رویا در مورد همین آدماست و در مورد ارتباطهایی که بین این آدمها وجود داره، این رویا دارد صحبت میکند. نه اینکه ایرما مثلاً نمیدانم نمادی از بیمار به طور کلی باشه.
کاملاً فضای رئالیستیه. بنابراین ما در سطح نمادین پایینی قرار داریم. بنابراین از این نظر فروید خوب دارد تفسیر میکند. اینکه این آدمها به نوعی به اصطلاح همان آدمهایی هستند که این اطراف وجود دارند. با توجه به نوع مسئلهای هم که تو رویا مطرحه، به نظر نمیآید مسئله درونیای باشه.
با اینکه ما دیفالتمون این است که رویاها اصولاً به حقایق درونی اشاره میکنن، ولی تا حدودی زیادی اینجا به نظر میآید که مسائل در مورد همین بیماری ایرما و این اتفاقهایی که در بیرون دارد میافتد بیشتر تا اینکه مثلاً به یک واقعهای در مورد نوع ارتباط این آدم با اشخاص رویا باشه. چون موضوع موضوع بیماریه، موضوعی که واقعاً خیلی در واقع رویا نزدیک به واقعیته.
اصلاً نمادپردازی خیلی ضعیف به نظر میآید از نظر اشخاص و مکانها و اینها در آن وجود دارد. ولی نکته اساسی این است که یونگ اینجوری نگاه نمیکند که این رویا دارد اشاره میکند به اینکه مثلاً فروید دوست دارد که اینجوری فکر بکند.
خوانش یونگی رویای ایرما
بلکه یونگ بیشتر ذهنش به سمت این احتمالاً میرفت اگر این رویا را بهش میگفتید که رویا احتمالاً دارد به یک واقعیتی اشاره میکند. به یک واقعیتی که میتواند حتی معنایش دقیقاً همین باشه که مشکلات جسمانی در مورد این آدم وجود دارد که قاطی شده با نوع درمانهایی که یعنی مثل اینکه آن آدم به اشتباه دیگر حالا هرجور درد و مرض خودش را دارد به عنوان هیستری و مسائل روانی و عصبی خودش تعبیر میکند در حالی که در اینجا به وضوح میبینیم که این شکلی نیست.
وقتی معاینه میشود میبینیم که مشکلاتش جسمانیه. و اگر فروید این آدم را به شکل بدی میبیند آن پزشک پیر را این نیست که میل دارد ناخودآگاهش، شخصیش دارد این آدم را یک اعوجاجی در آن ایجاد میکند برای اینکه فروید از این آدم بدش میآید. به قولی که خودش فروید در کتابش نوشته، میگوید ناخودآگاه شخصی من انتقام مرا از این آدم گرفت.
به دلیل اینکه مثلاً حرفی زده بود که این بدش آمده بود. بلکه رویا دارد اشاره میکند به اینکه این آدم به عنوان پزشک در تخصص خودش هم در همان حدی که آنجا آدم سخیفی در رویا ظاهر شده، آدم سخیفیه واقعاً. یعنی به عنوان یک پزشک آدم ماهری نیست.
مثلاً من یادم نیست دقیقاً آن ویژگیهای منفی که در رویا بود، فکر میکنم پاش مثلاً میشد. آن نمادی از وضعیت واقعی آن آدم. نه اینکه ناخودآگاه فروید دارد آن آدم را آن شکلیش میکنه، بلکه یک حقایقی اینجا دارد روشن میشود. کاملاً فضای این تفسیر تغییر میکند.
یعنی اگر یونگ این رویا را میدید در مورد یک بیمار خودش، احتمالاً این آدم را میفرستاد که از نظر جسمانی معاینهای بشود یا اگر آن بیماری که در رویا به طور جسمانی ظاهر شده تعبیر نمادینی داشته باشه که منظور بیماری جسمانی نیست بلکه مثلاً فرض کنید وجود یک لکههایی نمیدانم فکر میکنم تو حلق ایرما دیده میشد، یک جور تعبیر روانی، تعبیر نمادین داشته باشه که اشاره به مشکلات روانی بکنه، احتمالاً ذهنش میرفت سراغ اینکه یک کنجکاوی نشان بده که آیا به طور نمادین آن چیزی که میفهمد درست هست در مورد. این آدم یا نه.
یعنی مشکلاتی غیر از مثلاً هیستری، مشکلات دیگهای در به اصطلاح از نظر روانی دارد یا نه. من میخواهم این رویای تزریق ایرما را نقل کردم. اولاً به دلیل اینکه فروید میگوید که من همه تئوری خودمو از این گرفتم.
من این را که پنهان نمیکنم که کلاً که همیشه میگویم که اینجا در این جلسات من نهایت سعیام را میخواهم بکنم که این سه تا تئوری اساسی را تا حد ممکن خوب یاد بگیرین و واقعاً هم نظرم این است که هر سه تا تئوری در یک محدودههایی درست کار میکنند.
فقط مهم این است که ما بفهمیم که کجاها کدام تئوری بهتر کار میکند. یعنی مثلاً فرض کنید شیوه تفسیری رویای یونگ، شیوههای فرویدی را کلاً نسخ نمیکند که آن را کامل بگذاریم کنار.
بعضی از رویاها واقعاً ممکن است به آرزوهای ناخودآگاه شخصی به نوعی برگردن. ولی دیفالتها یک خورده در مورد رویا فرق میکند. من بعداً وقتی که به بحثهای فرهنگ کاربرد یونگ رسیدیم، حالا به یک طریقی سعی میکنم بهتان نشان بدهم که مثلاً برای تفسیر یک اثر هنری مثلاً یک فیلم، کلاً فروید بهتر از یونگ کار میکند.
دلیلش هم میگویم که چرا اینجوری است. شما نباید انتظار داشته باشید که شیوه مثلاً تفسیر رویای یونگ حالا در مورد خیالپردازیها یا در مورد خلاقیت هنری هم به خوبی رویا کار کند. برعکس، اونجاها اتفاقاً جاهاییه که تئوری فروید بهتر کار میکند. بازم معنایش این نیست که اصلاً هیچوقت کارهای یونگی آنجا به درد نمیخورن.
اینکه هر تو هر موضوعی این تئوریها در کنار همدیگه، هم نظریه لکان، هم یونگ، هم فروید یک چیزهایی به ما میگویند. یکیش بیشتر چیز میگه، یکیش کمتر میگه، بسته به اینکه موضوع چه باشه و اینها در کنار همدیگر به نظر من قابل ارائه و قابل جمعبندی هستند.
من نهایت سعیام این است که تو این جلسات همین نتیجه را در واقع یک جوری نشان بدهم که چرا از لحاظ تئوری قابل جمعان و چه جوری از نظر کاربردی میتوانیم اینها را در کنار همدیگر به کار ببریم.
آن چیزی که پنهان نمیکنم این است که بارها گفتم که به طور قطع به نظر من شیوه تفسیر رویای یونگ برتری قطعی و کامل دارد نسبت به شیوه تفسیر فرویدی.
در مورد رویا، رویا در یک سطحی از ناخودآگاه معمولاً اتفاق میافتد که بیشتر در واقع مربوط به ناخودآگاه جمعی میشود. یعنی که میزان به اصطلاح ناهوشیاری در حدیه که دیگر حتی ناخودآگاه شخصی هم خیلی دخالت نمیکند غالباً و خیلی وقتا رویا به طور خالص حتی اختصاص دارد با یک سری نمادهای جمعی.
من این رویا را نقل کردم برای اینکه فروید میگوید که این رویایی که من باهاش همه تفسیر خودم را یاد گرفتم و مهم است که ببینیم یونگی مثلاً چه جوری باید نگاه بکنیم. اگر جزئیاتش اینجا بود من شاید یک خورده مفصلتر در موردش بحث میکردم.
و یک نکته خیلی مهم این است که در چاپهای بعدی کتاب تفسیر رویا، پاورقی وجود دارد که فروید آنجا نوشته که اتفاقاً این مسئله وجود یک بیماری جسمانی در مورد ایرما بعداً تحقق پیدا کرد. یعنی فهمیدیم که اینجوری بوده. یعنی خود فروید در پاورقی نوشته که این رویا این قسمتش اتفاقاً پیشگویانه بوده.
و من فکر میکنم این اصلاً همه تفسیر فرویدی را یک جوری نقض میکند. یعنی همان اطلاعاتی که فروید به ما دارد میدهد نشان میدهد که یونگی اگر با این همین رویای تزریق ایرما را که مثلاً رویای پایه نظریه فروید هست را یونگی اگر تفسیر بکنید به نتیجه بهتری میرسید.
پاورقی فروید و برتری تفسیر یونگی
بنا به همین پاورقی که خود فروید نوشته.
یعنی اینجا صرفاً احساس گناه فروید یا احساس اینکه دوست دارد که ایرما دچار مشکلات جسمانی باشه این نیست که باعث شده در رویا یک چنین اتفاقی را ببیند. بلکه واقعاً ایرما دچار یک مشکل جسمانی شده.
شبیه همان چیزی که تو رویا اتفاقاً ظاهر میشود. یعنی رویا به طور غیرعادی در مورد واقعیتی به طور دارد پیشگویی میکند. و به نظر من خیلی جالب است که فروید این پاورقی را نوشته.
به طور طبیعی نباید مینوشت. فکر میکنم آن موقع رقیبی برای فروید وجود نداشت. اگر میدونست که بعداً نظریهای به وجود میآید که برخلاف فروید اینجوری در واقع نگاه میکند به رویا، خب طبعاً آن پاورقی یک جوری تأیید نظریه طرف مخالفه تا اینکه نظریه خودش را بخواهد با استفاده از این رویا یک جوری بیان بکند یا تأیید بکند.
من این بحث را تمام میکنم. امیدوارم هیچ ابهامی نباشد که آن اختلاف خیلی جاها هست که اختلافهای نظری بین فروید و یونگ چندان مشکلساز نیست. یعنی کموبیش ممکن است نتایج مشابهی بگیرند. ولی واقعاً رویا جاییه که اختلاف فوقالعاده اساسیه و قطعاً فکر میکنم که یونگ برتری دارد.
مهم این است که این اختلاف در هر حال ببینید، حالا یک قضاوت را اینجوری این قضاوت نکنید که این شیوه برخورد بهتر از آن یکی شیوه برخورده، ولی لااقل بدونید که در یک حد خیلی عمدهای اینها با همدیگر اختلاف دارند. خب همین، من یک چیزی اینجا نوشتم، بگذارید به این هم یک اشارهای بکنم.
میخواهم این در واقع اختلاف عملی نگاه فروید به یونگ را به مسئله تفسیر رویا، اگر قبلاً اشاره کردم، حالا یک خورده دقیقتر بهتان بگویم که چطور این به طور کامل و قطعی برمیگردد به یک اختلاف نظری اساسی که من تو اولین جلسه شاید از اینجا شروع کردم که تو نظریه فروید به هر حال شما خودآگاه را به عنوان اصل میگیرید که در کنارش کمکم دارد ناخودآگاه شکل میگیرد.
یعنی من یک انسان را اینجوری تصور میکنم که یک خودآگاهیای دارد در دوران کودکی و بعداً واقعیتهایی توسط والد، توسط تمدن اطرافش بهش محدودیتهایی تحمیل میشود.
نیازهایی در اید وجود دارد که اینها قابل بیان و قابل رسیدن بهش نیست و به تدریج مجبور میشود که یک سری خواستههای خودش، یک سری افکار خودش را اینها را در واقع انتقال بده به یک پستویی و آنجا کمکم یک ناخودآگاهی شروع میکند به شکل گرفتن. محتوای ناخودآگاه در نظریه فروید بیشتر در واقع این است.
مثل یک ادراکات خودآگاهی که تبعید شدن به یک جای دیگر. بنابراین بحث در نظریه فروید میشود گفت که اساس بر این است که ما از خودآگاهی شروع میکنیم، در کنار خودآگاهی کمکم یک ناخودآگاه به وجود میآید و معمولاً ناخودآگاه یک جوری در مقابل خودآگاه اگر حالا کوچیکتر نباشه، یک چیزی در همین مایههاست. ولی در نظریه فروید درست این ماجرا برعکسه.
یعنی این اختلاف عمدهای که در مورد رویا وجود دارد برمیگردد به یک اختلاف خیلی خیلی اساسی. یعنی یک جایی که این دو تا دقیقاً برعکس همدیگر فکر میکنند. تو دیدگاه یونگی ناخودآگاهه که اول وجود دارد و بعد کمکم آن جزیره خودآگاهی در این اقیانوس سر برمیآره.
این شکلی نیست که اول ما یک سری ادراکات خودآگاه داشته باشیم و اینها در یک هماهنگیای دارند به سر میبرن، کمکم آنهایی که ناهماهنگ و مثلاً آزاردهنده هستند یک جوری یک جایی در واقع میروند و تبدیل میشوند به ناخودآگاهی. بلکه اول یک اقیانوسی وجود داره، کمکم یک جزیرهای از در آن در واقع ظاهر میشود.
ما مجموعهی عظیمی از اطلاعات و این رد و بدل شدن اینفورمیشن بین بدن خودمون، بین مکانیسمهای روانی خودمان با دنیای اطراف خودش و در داخل خودش داریم که اینها همه یک جوری حجم عظیمی از اطلاعات و دانش ناخودآگاه را در واقع تشکیل میدهند و بعد کمکم ما شروع میکنیم یک چیزی به اسم ناخودآگاهی را شکل دادن.
ولی ناخودآگاه شخصی، همان مثال جزیره را اگر در نظر بگیرید، ناخودآگاه شخصی مثلاً چیزهایی که از جزیره ما پرتاب میکنیم اطراف جزیره در اقیانوس، یک قسمتی ممکن است یک آلودگیهایی ایجاد بکنیم. به نوعی ناخودآگاه شخصی زمینهایه که از تو ناخودآگاه، از تو خودآگاهی ممکن است بعد از خودآگاهی به وجود آمده باشه.
ولی ناخودآگاه جمعی که یک چیز خیلی عظیم و بزرگیه از اول وجود دارد. در واقع وضعیت ناخودآگاهی در دیدگاه یونگی اینجوری میشود. یک اقیانوس بزرگ ناخودآگاهی داریم اول، بعد یک جزیرهی خودآگاهی داریم که کمکم دارد شکل میگیرد و بعد در مرحله سوم یک چیز بینابین شکل میگیرد.
یک چیزی که از ناخودآگاه جمعی یک خورده خودآگاهتره اولاً، ثانیاً اینکه از نظر وجودی هم از نظر به اصطلاح اونتولوژیک متأخره نسبت به شکلگیری خودآگاه.
چیزی که نظریه فروید به نظر میآید که این جزیره را با همان چیزی که اطرافش وجود دارد را دارد نگاه میکند و به آن مابقی آن عظمت به اصطلاح آن اقیانوس ناخودآگاهی خیلی کار ندارد. احساس فروید این است که آن قابل شناسایی نیست.
نمیگوید وجود ندارد. من بارها این را تأکید کردم که با صراحت فروید چندین بار تو آثارش اشاره میکند که قبول دارد که یک بخش جمعی در واقع هست، ولی میگوید قابل مطالعه نیست و یونگ میگوید که اولاً قابل مطالعهست، ثانیاً اصلاً همهی تلاشش ما باید این باشه آن را بشناسیم.
یعنی این قسمتهای خودآگاه و ناخودآگاهش هست، اینها خیلی کوچیک هستند. شما اینجوری که نگاه میکنید، اولاً بگذارید من بدون اینکه به مسئله رویا اشاره بکنیم، واقعیت تجربی به ما میگوید که دیدگاه یونگ درستتره.
خودآگاهی جنینی و کودکی
یعنی شما به یک انسان نگاه کنید که دوران جنینی و کودکی خودش را دارد طی میکند تا ماهها بعد از تولد هنوز به نظر میآید خودآگاهی اصلاً وجود ندارد.
ولی نمیشود گفت هیچجور چیزی وجود ندارد. این اینفورمیشنهایی دارد که بر اساسش دارد زندگی میکند. فانکشنهای درونیش فیزیولوژیکش دارد انجام میشه، غذا میخورد. بنابراین یک بخشی از وجودش انگار یعنی ما یک جوری الان میدانیم که خودآگاهی وجود نداره، ولی اگر یک آدم مثلاً فرض کنید مریخی که اصلاً تا حالا انسان ندیده بیاد، فکر میکند که این میداند که باید غذا بخوره، میداند که کجا غذا پیدا میشه، میداند که چه کار باید بکنه، اصلاً گریه کند که برایش غذا بیارن.
ما یک جوری میدانیم که به بنا به تجربه دوران کودکی خودمان شاید، ما میدانیم که اینجا دانش خودآگاهی وجود ندارد. بچه نمیدونه که اگر من الان گریه کنم مامانم میآید بهم غذا میده، حتی نمیدونه که مامان چیست اصلاً.
نمیدونه که گرسنگی چیست. این چیزها را نمیبینه خودآگاهانه. ولی طوری رفتار میکند که انگار همه چیز را میداند. دقت میکنید؟ تمام حرکات بچه بهشدت حسابشدست و نیازهاشو برطرف میکند.
اینکه کی باید گریه کنه، کی باید مثلاً فرض کنید شروع کند به فعالیتهای عضلانی، برای اینکه بعداً قرار است راه بره، به نظر میآید مثل یک دانشمنده که دقیقاً میداند در آینده بهزودی به چه مراحلی میرسد و چه چیزهایی لازم داره، همه آن کارها را میکند.
ما میدانیم که اینجا خودآگاهی نیست که باعث میشود این اعمال دقیق انجام بشه، بلکه ناخودآگاهیه و این ناخودآگاهیش ربطی به ناخودآگاهی شخصی و عقدههای سرکوبشده و اینها ندارد.
این منبع اطلاعاتی که اینجا دارد آزاد میشود و این بچه از دوران جنینی من تأکیدم را این است که حجم عظیمی از اطلاعات در دوران جنینی در واقع آزاد شده و همونجا هم در دوران جنینی بچه یک رفتارهایی پرفکتی از خودش نشان داده. بنا به اطلاعاتی که ما الان میدانیم در اوایل قرن بیست و یکم که اینها در واقع نتیجه باز شدن اطلاعات ژنومه.
ما میدانیم این اطلاعات به معنای واقعی کلمه در یک کتابخونه خیلی بزرگی نوشته شده و اینها تو دوران جنینی باز میشه، جسم کمکم شکل میگیره، بچه همراه با اینکه جسم شکل میگیرد شروع میکند حرکت کردن و بهکار بردن این چیزهایی که دارد شکل میگیرد و مثلاً میخوره، دفع میکنه، حرکات دست و پاشو شروع میکنه، حرکات چشم دارد و یک جوری به نظر میآید که با به هر حال فعالیتهای لازمی را که باید انجام بده را بهطور پرفکت دارد در جنین انجام میده، همینطور در ماههای اول خیلی پرفکت عمل میکند.
بنابراین یک اینفورمیشن عظیمی اینجا وجود دارد. ما میدانیم که این نتیجه خودآگاهی نیست. اینها چیان؟ اینها در واقع از همان اقیانوس ناخودآگاه جمعیه که مربوط به فیزیولوژی، مربوط به مکانیسمهای درونی جسمانی، روانی و آن جنبهای از وجود ما که مشترکه میشود. خب پس از نظر تجربی واضح است که یونگ دارد درست میگوید.
یعنی قبل از اینکه خودآگاهی به وجود بیاد، یک چیزی وجود، یک جور آگاهیهای عمیقی وجود دارد که اینها ربطی به خودآگاهی ندارند. اینها همان چیزهاییان که محتوای ناخودآگاه جمعیان از نظر یونگ. بعد خودآگاهی به وجود میآد، بعد ناخودآگاه شخصی با همان مکانیسمی که فروید توصیف میکند شاید دارد به وجود میآید.
یعنی یک جور مثل حائلی بین خودآگاهی و ناخودآگاه جمعی که اتفاقاً تو دیدگاه یونگی میشود اینجوری تعبیر کرد که این بخش آلودهشده اطراف جزیره است که دقیقاً همانطوری که فروید تشخیص میده، مشکلات روانی به وجود میآورد.
و وقتی که خودآگاهیمون ارتباطش با آن اینفورمیشن عظیم طبیعی که در درونمون هست قطع میشود و یک جوری مثلاً فرض کنید اتفاقهای عجیب و غریبی در خواستههای ما، در بهاصطلاح دانش ما و تلقی ما از مسائل بیرونی میافته، آنوقت که دچار یک جور روانپریشیهایی ممکن است بشویم.
لکان اینجا من همیشه فقط آنجوری اشاره میکنم، لکان اینجا نظریهاش یک نقش خوبی بازی میکند برای اینکه این موضوع را یک خورده دقیقتر بخواهیم بررسی بکنیم.
یونگ چندان این چیزها را بررسی نمیکنه، فروید هم همینطور. یعنی فکر میکنم باید من همینجوری یک تمثیلی ساختم، هی بهش اشاره میکنم ولی بعداً یک خورده دقیقتر میکنیم وقتی که حرف از دیدگاههای لکانی بزنیم. شما سؤال دارید؟ این آشغالهایی که میگی میریزه دور، این چیز درگیر همزمانی اینها بعد از شکلگیری خودآگاهی میآید.
بعضی از یعنی بعضی از مشکلات روانی کاملاً واضح است که مثلاً تو دورانی که برای خودآگاهی وجود نداره، اصلاً تو دوران مثلاً کمتر یکساله، دوساله که شکل میگیرد. ولی ممکن است حتی یعنی چیزی که شما دارید میگویید ممکن است حتی ناخودآگاه شخصی یک جوری بشود گفت که یک بخشهاییش قبل از شکلگیری خودآگاهی، منتها من فکر میکنم فروید اینجوری نگاه نمیکند.
برای خاطر اینکه فروید احساسش این است که از بدو تولد خودآگاهی در حال شکلگیریه. بعد یک چیز دیگر اینکه و اگر آن مکانیسم شکلگیری ناخودآگاه شخصی فرویدی را قبول داشته باشید که نیازی وجود داره، خاصی وجود داره، سرکوب میشود و بعد یک جور به اصطلاح انگار خود ایگو دارد میانجیگری میکند بین چیزهایی که میتواند بهش برسد.
یعنی اگر ایگو وجود نداشته باشه، اینکه چه چیزی باید سرکوب بشه، یک جوری بیمعنا میشود. قرار من حساسیتی ندارم در اینکه چه جوری به اصطلاح این ناخودآگاه شخصی از نظر زمانی شکل میگیرد. فکر میکنم طبیعی است که تصور بکنیم که با بعد از رشد حداقل مقدماتی خودآگاهی که کمکم یک مشکلاتی پیش میآید و ممکن است در ماههای اول هم باشه، هیچ اشکالی ندارد.
در روزهای اول تولد باشه. بعد اینکه آدمها سالهای اول زندگیشون را چیز نمیکنن، به یاد نمیآرن، این نمیتواند دلیلی باشه برای اینکه خودآگاهی وجود ندارد.
فراموشی کودکی در نظریه فروید
آره، فروید کاملاً ایدهاش این است که خودآگاهی در دوران بعد از تولد وجود دارد و علت فراموشی اصلاً یکی از چیزهایی که فروید میگوید من توضیح میدهم با نظریهام این است که ما چرا دو سال، دو سه سال اول زندگیمون را فراموش میکنیم. در اثر آن ترومایی که از عقده ادیپ ناشی میشود.
و این روی این بارها من تأکید کردم که فروید معتقده که فراموشی کل دوران قبل از پیشا ادیپی نتیجه آن ترومای ادیپیه. همه خاطرات قبلی در اثر این ضربه سنگینی که در واقع وارد میشود به کودک، همه را در واقع میبرد در ناخودآگاه شخصی خودش.
تمام خاطرات یکی دو سال اول و از دسترسی خودآگاهیش در واقع خارج میشود. برای اینکه مثل اینکه یک نیاز و یک تجربه اساسی آنجا به وجود آمده که این را وقتی میخواهد تبعید بکنه، طبعاً همهچیز همراه این یک جوری به ناخودآگاه شخصی تبعید میشود.
بنابراین ما به این دلیله که دچار یک جور فراموشی مطلق نسبت به ماهها و یکی دو سال اول زندگی خودمان به اصطلاح دوره پیشا ادیپی میشویم.
ولی میشود گفت که یک اخراجگرایی هست که همه را میخواهد بریزه آن داخل؟ من خیلی همدلی ندارم با این نظریه. دارم میگویم که فروید اینجوری نگاه میکند. سؤالی که شما کردید که لازم است من جواب بدهم این است که ممکن است که مثلاً فرض بکنیم که بخشهایی از ناخودآگاه شخصی قبل از اینکه ناخودآگاه خودآگاهی به وجود بیاد، ظاهر بشود.
از نظر یونگی اینجا خیلی نکته خاصی وجود ندارد ولی فکر میکنم که هر دو تا یک جوری توافقشون این است که خودآگاهی خیلی زود شکل میگیرد و ناخودآگاه شخصی هم بعد از به وجود اومدن خودآگاهیه که دارد به وجود میآید. اصولاً یونگ خیلی به ناخودآگاه شخصی علاقه ندارد. مطالعاتش در مورد مکانیسمهای ناخودآگاه شخصی نیست.
حتی به شیوه درمانی فروید بر اساس تخلیه و اینها اعتقاد ندارد از یک جایی به بعد تو کارهای خودش و آن شیوه درمانی خودش را تغییر میدهد برای اینکه معتقده آن خیلی مهم نیست اصلاً محتویات ناخودآگاه شخصی. مثل این است که لازم نیست که حالا باز از آن تمثیل استفاده بکنم. لازم نیست شما یکییکی این آشغالهایی را که مثلاً ریختید را از تو دریا دربیارید.
کافیه خود دریا مثلاً یک جوری آن ناخودآگاه جمعی را یک خورده فعالش بکنید، خودش مثلاً یک موجهایی دارد که اینجا را پاک میکند. لازم نیست من بروم مثلاً این آشغال را ریختم، این را از اینجا دربیار، بیار دوباره بگذار تو جزیره، یک جایی اینجا دفن بکن. اینکه من بروم سراغ این آلودگیها خیلی لازم نیست.
یک جور مثلاً فرض کنید اگر یک آدمی موفق بشود آن فرایند فردانیت را که من برای صدمین بار ازش اسم میبرم، ولی هنوز نگفتم که چیه، آن نکته اساسی به اصطلاح شیوه بیان یونگ برای اینکه رشد روانیش چه جوری اتفاق میافته، اگر من فرایند فردانیت را در یک آدم فعالش بکنم، به هر طریق ممکن، هیچ احتیاجی، هیچ احتیاجی به این نیست که این آدم یادش بیاید و بررسی بکند که قبلاً تو گذشتهاش چه مشکلاتی وجود داشته.
وارد مراحل رشد بشه، همه مشکلات روانیش به نوعی از امیر منتها موضوع این است که خب بعضی از آدمها مشکلات روانیشون در حدی شدیده که شما اصلاً نمیتوانید فرایند فردانیت را در آن بیدار بکنید مگر اینکه حالا یک شیوههای درمانی را در واقع به کار ببرید که ممکن است مثلاً استفاده از مواد شیمیایی باشه.
یک آدمها از حالت شدید اسکیزوفرنی در بیاورید و بعد سعی کنید بهش یک راههایی نشان بدهید که یک چیزهایی به اصطلاح تطبیقهایی با خودآگاهیش با ناخودآگاهی جمعیش بکند و کمکم آن آلودگیهایی که آنجا در واقع دارد اختلال ایجاد میکند از بین برود. امواجی را به وجود بیاورد.
به هر حال چیزی که من دارم میخواستم اشاره بکنم بهش این است که وقتی که دیدگاه فروید و یونگ تا این حد نسبت به ناخودآگاه شخصی و جمعی اصلاً رابطه بین ناخودآگاهی و خودآگاهی برعکس همدیگر است.
یعنی یک جا کاملاً ما ناخودآگاهی را به عنوان بیس داریم، خودآگاهی را به عنوان یک زائده داریم در حالی که در فروید برعکس، بیس خودآگاهیه و ناخودآگاهیه که یک جوری مثل یک زائدهای نسبت به این خودآگاهی بهش نگاه میکنید.
آنوقت طبیعی است که برخوردشون با مسئله رویا هم فرق میکند. شما ببینید فروید وقتی دارد به رویا را تفسیر میکند واقعاً دارد از خودآگاهی شروع میکند. من چه آرزوهایی دارم؟
نگاه کنم ببینم چه بخشی از این آرزوها هست که نمیتوانم در خودآگاه خودم جا بدهم. اینهاست منشأ چیزی که رویا را دارد به وجود میآورد و من باید برای معنی کردن رویا بروم این چیزها را پیدا بکنم. دقیقاً روند اینجوری است. خودآگاهی وجود داره، یک چیزی از خودآگاهی رفته کنار، این چیزی که رفته کنار دارد رویا را به وجود میآورد.
من برای اینکه بفهمم رویا یعنی چه باید این را کشف کنم، این واسطهای که آن وسط وجود دارد و منشأش یک چیز طبیعی شده از خودآگاهیه. یک موقعی این چیزی که محتوای یک رویا یک موقعی در خودآگاهی بود. به هر حال انگار من دارم یک رویا را برمیگردونم به خودآگاهی برای اینکه تو دیدگاه فروید منشأ همه چیز انگار خودآگاهیه.
همه چیز از خودآگاهی شروع میشود. بعداً ناخودآگاه شخصی شکل میگیرد و از آنجا رویا درمیآد. بنابراین تفسیر رویای فروید مثل این است که من به شما بگویم که چه چیزی قبلاً تو ذهنت بود؟ بعداً فراموشش کردی یا تبعیدش کردی به ناخودآگاه شخصی. بنابراین معنی رویا یک موقعی خودآگاه بوده.
در حالی که اصلاً یونگ اینجوری نگاه نمیکند. شما وقتی که معنی یک رویا را میخواهید در واقع تشخیص بدهید چیه، بیشتر باید تأکیدتون روی این باشه که این چه چیزی از ناخودآگاه جمعیش در واقع اینجا دارد به صورت یک واقعیتهایی، یک اینفورمیشنهایی تو ناخودآگاه جمعی اینجا بروز میکند.
ناخودآگاه جمعی و اطلاعات اساطیری
اصلاً اینطوری نیست که اینها حتی روزی در خودآگاهی این آدم گذشته باشند.
کاملاً ممکن است یک چیزی از اعماق ناخودآگاه جمعی بدون اینکه کوچکترین ردی گذاشته باشه در خودآگاهی دارد وارد رویا میشود و رویا اتفاقاً آن کانالیه که دارد ناخودآگاه جمعی را سعی میکند وارد خودآگاهی بکند. و اگر شما یک تفسیر خوب ارائه بدید، یک چیزی که هیچوقت در خودآگاهی نبوده، حالا دارد از طریق کانال رویا وارد خودآگاهی میشود.
من میخواهم در واقع تأکید بکنم که این تفاوت اساسی نگاه این دو تا آدم به اولویت دادن به خودآگاهی یا ناخودآگاهی به طور طبیعی نتیجهاش این است که شما در مورد رویا میبینید که یک جوری انگار برعکس دارند نگاه میکنند به محتوای رویا. محتوای رویا هیچ اشارهای در واقع به محتوای گذشته مثلاً در خودآگاهی آدم نمیکند.
خب بیاید برویم سر آن موضوع اصلی که تو جلسه قبل بهش رسیدیم. اگر یادتون باشه من یک تعدادی همینطوری به طور پراکنده نمادها را گفتم، همراهش یک سری رویاها را به عنوان مثال گفتم که خب این موضوعی بود که باید یک خورده در موردش کار میکردیم ولی یک هدف فرعی این بود که در ادامه بحثهایی که در قبل داشتیم برسیم به این مفهوم آرکیتایپ.
تو این جلسه من میخواهم حداقل شروع بکنم موضوع مفهوم اساسی نظریه یونگ را که شاید شما هر کتابی، هر مطلبی یک صفحهای هم در مورد یونگ بخوانید حتماً یک بخش عمدهاش در مورد مفهوم آرکیتایپ و انواع آرکیتایپهایی که یونگ در موردشون صحبت کرده.
مقدمهای که من جلسه قبل گفتم را یک دور یادآوری بکنم بهتان. ما در واقع چیزی که به طور تجربی با استفاده از نگاه یونگی از رویاها میفهمیم این است که یک چیزهایی، یک حقایقی در رویاها به صورت نمادین ظاهر میشوند. من مثلاً فرض کنید وقتی یک میوه میبینم، این دارد به یک چیزی اشاره میکند.
به یک واقعیت روانی به طور خاص دارد اشاره میکند و همینطور الی آخر. حیوانات معنیهایی پیدا میکنند. کارهایی که آدم تو رویا میکند معنی پیدا میکند. مکانهایی که در آن قرار میگیره، مکانهای طبیعی یا غیرطبیعی معنی پیدا میکند و الی آخر. و من اگر بخواهم این دیکشنری را همینجور بسطش بدم، ممکن است به نمادهایی بربخورم.
ببینید چیزی که من دفعه قبل گفتم اینجوری است. من یک مفاهیمی دارم که وقتی به واقعیتهای روانی خودم دارم فکر میکنم، یک لغتنامهای در ذهن من هست. مثلاً از واژه عشق استفاده میکنم، از واژه دوستی استفاده میکنم، دشمنی استفاده میکنم برای بیان حالتهای روانی خودم.
از واژههای مثلاً فرض کنید دیگهای، امکانات نمیدانم روانی، دانش، از یک چیزهایی استفاده میکنم بعد مثلاً فرض کنید میگویم اگر نماد شیر خوردنی مثلاً در رویا ظاهر شد، این میتواند نماد دانش باشه.
نون میتواند نماد مثلاً فرض کنید یک چیز انرژیزا. ببینید برای تعبیر این نمادها دارم از یک سری واژه استفاده میکنم. واژههایی که در فرهنگ ما برای بیان وضعیتهای روانی، جسمانی و حقایقی که مربوط به انسان هست وجود دارد.
چیزی که من دفعه قبل گفتم این است که کاملاً ما میتوانیم انتظار داشته باشیم که مجموعه لغات، مجموعه مفاهیمی که در مورد برای حرف زدن در مورد دانش روانی خودمان داریم کافی نباشد. و حالا ممکن است نمادهایی را ببینیم که چیزی نداریم جاش بگذاریم.
بنابراین بررسی، یعنی تلاش برای به وجود آوردن یک لغتنامهای که به من بگوید که این نماد چه معانیای میتونه، به چه چیزهایی میتواند اشاره بکنه، ممکن است مرا به اینجا برسونه که اصلاً یک چیزهایی وجود دارد که هنوز ما برایشان اسم نذاشتیم و مجبور بشوم که اسمهای جدید ایجاد بکنم. و این دقیقاً مفاهیم جدیدی که در واقع Jung وارد میکنه، از دیدگاه خودش مفاهیم تجربیای هستند که اینشکلی دارند وارد میشوند.
همه این جلو انداختن بحث به اصطلاح نمادهای رویا در این موضوعات، تو این بحثهایی که من دارم اینجا میکنم به این دلیل بود که بهتان نشان بدهم که به طور طبیعی چه جوری مفهوم آرکتایپ، انواع آرکتایپ در واقع وارد نظریه Jung میشود.
من به عنوان یک مثال خیلی مشخص که قبلاً هم تو رویاها اشاره کردم که چنین چیزی ظاهر میشه، همه مردها تو رویاهای خودشان در سنین مختلف دختربچهها، دخترها یا زنهای ناشناسی را میبینند که به هیچ وجه اینها به زندگی عادی این آدمها ربط ندارد. این تو لغتنامه ما نماد چیست این موجود؟ همیشه احساس ویژهای نسبت به این دختر ناشناس، نسبت به این زن ناشناس وجود دارد.
پس معمولاً اینجوری است که یک احساس علاقه شدید وجود دارد. احساس حمایت کردن و گاهگداری احساس خطر وجود دارد. به هر حال یک موجودیتی دارد این نماد. شما Jung ادعا میکند ۱۰۰ هزار تا رویا را تعبیر کرده، بیاید فرض کنید ۷۰، ۸۰ هزار تاش مربوط به مردها بوده.
این ۷۰، ۸۰ هزار تا رویا هزاران رویا احتمالاً وجود داشته که چنین موجودی در آن ظاهر شده و تقریباً هم فانکشنشون و معنیشون شبیه همدیگر بوده. خب این چیه؟ من چه جوری اشاره بکنم که این به چه چیزی دارد اشاره میکنه؟ Jung یک واژهای در واقع وضع میکند که معادل با این نمادیه که اینجا دارد مشاهده میشود. میگوید که اینها نمادهای آنیما هستند.
آنیما یک واقعیت درونیه. در درون هر مردی انگار یک زنی دارد زندگی میکند. یک چیزی وجود دارد به اسم آنیما. این آنیما نمادهای گستردهای را در واقع ایجاد میکند که در رویاها اینها اشاره میکنند به آنیما. آنیما یک واقعیت روانیه که قبل از Jung کسی اسمی برایش نذاشته. از کجا کشف میشه؟
ضرورت مفهوم آرکتایپ
از کجا لازم میشود که من یک چنین واژهای را به کار ببرم؟ برای خاطر اینکه نمادهایی دارم که معلوم نیست اینها چیان. همهشان محتوای مشترکی به نظر میآید تو رویاهای آدمها دارند. در همه رویاهای همه آدمامون ظاهر میشوند ولی احتیاج دارم که به هر حال یک مفهومی را در واقع تعریف بکنم و مقابلش بگذارم.
آرکتایپهای مهم، آنیما، آنیموس، پرسونا، خویشتن یا سلف، پیر خرد، پیرمردی ظاهر میشود. تو رویاهای هم زنا و هم مردها یک چنین چیزهایی را میبینند. مرد معمولاً مسنی که ه معمولاً حرف میزند تو رویاها و همیشه حرفهای قاطع و کاملاً درست میزنه، راهنمایی میکند.
خیلی اینجوری نیست که تعداد رویاهایی که آدمها یک چنین چیزی میبینند زیاد باشه ولی ممکن است در طول عمرش یک آدم چندین باری چنین رویایی ببیند. وقتی که دچار یک مشکلاتی در زندگی خودش هست و یک دفعه در رویا در یک جایی که شاید انتظار ندارد یک مردی ظاهر میشود و خیلی قاطع میگوید که این کار را بکن یا این کاری که داری میکنی اشتباهست.
پیر این موجودی که ظاهر میشود که این در واقع معنی این آن آرکتایپیه که فروید یونگ اسمش را میگذارد پیر خرد، آرکتایپیه که تو همه مردها و زنها به طور مشترک وجود داره، مثل یک نمادی از عقل و عقلانیت. حالا من واژه عقل واژه خوبی نیست برای اینکه دوران مدرن به یک معنای خیلی خاصی اشاره میشود و بهش میگویند عقل.
به حداقلش این است که این عقلی که ما در فرهنگ مدرن بهش اشاره میکنیم به قول معروف عقل مذکره. یک چیز کاملاً مردانهست. به همین دلیله که زنها ناقصالعقلان. این عقلی که مردانهست را آنها کمتر دارند و مردها چیزی از عقل را به رسمیت نمیشناسن که در زنها بیشتر باشه. به رسمیت نمیشناسن.
فرهنگ مردسالار اصلاً ویژگی اساسیش این است دیگر. آن چیزهایی که در زنها بیشتره تو مردها باهاش خیلی آشنایی ندارن، به رسمیت هم نمیشناسن و طبعاً زنها موجودات ناقصی به نظر میرسند. و چون این فرهنگ فرهنگ عمومیه و هم به مردها و هم به زنها تعلیم داده میشه، کمکم زنها باورشون میشود که موجودات ناقصی هستند.
بنابراین تبدیل میشوند به یک موجوداتی که نهایت سعیشونو میکنند که کمبود خودشان را جبران بکنند. با اینکه با این شیوه که ادای مردها را دربیارن. و اینجوری یک نهضتی به وجود میآید که بهش میگویند فمینیسم. فمینیسم معنایش این است که اصالت زن دیگر. در حالی که درست این برخلاف اعتقاد داشتن به اصالت زنه.
این دقیقاً اعتقاد داشتن به اصالت مرد و مردانگیه که عقل همان عقل مذکره، چیزهای خوب همان چیزهایی که مردها دارند. حالا زنها باید جیغ و داد کنند و تلاش بکنند که ما هم آن کارها را میتوانیم بکنیم. و این کاملاً من فکر میکنم فمینیسم ببخشید مثل آن اصطلاحی که ما داریم که میگویند که به کسی که کچله میگویند زلفعلی، واقعاً تو تمام دنیا اینجوری است.
خیلی از مکاتب اسمشون درست برعکس آن چیزی است که هستند. نمونه خیلی واضحش فمینیسم که یک جور در واقع به نظر من ریشهاش یک جور اعتقاد به اصالت مرده و اینکه زنها اصالتی برای خودشان قائل نیستند. خب من این خیلی بحث چیزیه، خارج از موضوعیه.
من میل ندارم اصلاً همینجوری یک اشارهای بکنم. دست خودم هم نیست معمولاً کار را میکنم. به هر حال در مورد پیر خرد داشتیم صحبت میکردیم. پیر خرد تو رویای زنها هم ظاهر میشود.
یعنی شما از ناخودآگاه جمعی بپرسید، فکر نمیکنم نظرش این باشه که عقلانیت یک چیزی است که فقط مثلاً به نوع البته پیر خرد به طور عموم اینجوری است که به اصطلاح به صورت پیرمرد ظاهر میشود معمولاً تا زنها.
حالا من یک خورده در مورد اینکه معادل زنانهاش چیست وارد چیز نمیشم. فکر میکنم اینجاها از آن جاهایی که خود یونگ هم خیلی حرفهای قاطع و دقیقی نمیزنه برای اینکه به هر حال تعداد رویاهایی که بررسی کرده و اسطورههایی که بررسی کرده خیلی چیزن، محدودن.
خب این روشنه پس ما داریم چه کار میکنیم. ما یک مجموعه عظیمی از به اصطلاح نمادها داریم، داریم سعی میکنیم معنیهایی برایشان قائل بشویم. هر جایی دیدیم نمیتوانیم معنی مشخصی، آن مفهومی که این نماد دارد اسم آشنایی ندارد برایش یک اسم میذاریم.
برخلاف اینکه بعضیها فکر میکنند که مثلاً فرض کنید نمیدانم آرکتایپها، آرکتایپ این واژه را بگذارید من یک بار بگویم چون همین انگلیسیشو دارم به کار میبرم.
از آرکوتایپ مثلاً یک ترجمه تحتاللفظیش میشود سنخ باستانی. تایپ به معنای سنخ و آرک به معنای یک چیز آرکیولوژی یعنی مثلاً باستانشناسی. یک چیز باستان. و اینها چیزهایی هستند از دیدگاه یونگ که به عمیقترین اطلاعات و مفاهیم ناخودآگاه جمعی مربوط میشوند که از دوران باستان وجود داشته.
اینطوری نیست که مرد دوران مدرن تازه مثلاً ما در آن به وجود آمده باشه. هر انسانی از به دلیل موجودیت مثلاً انسانی خودش با این آرکیتایپهایی مثل آنیما، آنیموس و اینها سروکار داشته در درون خودش.
من با امید به اینکه موضوع کاملاً مشخصه و ضرورت اینکه یک سری مفاهیم جدید ایجاد بکنیم مشخصه، اگر قبول کرده باشین کل دیدگاه یونگ را در مورد مثلاً تفسیر رویا و در مورد ناخودآگاه و اینها، ببینید وقتی که یک چیزی را من میگویم و انتظار دارم که بگویم خب از این مقدمات این را فهمیدید، معنایش این نیست که این درست است و داریم در مورد حرفهای درستی میزنیم. در نگاه یونگی باید بفهمید که این چرا باید یونگ یک چنین چیزهایی را در واقع پیش بکشه این مفاهیم را.
موضوع این است که مثل اینکه من بگویم شما نظریه نیوتن ببینید اینجوری میشه، اینطوری میشه، این را فهمیدید؟ شما میگویید بله. نه اینکه قبول کردم که این درست است.
سوالهای همیشگی درباره آرکتایپ
اینکه نظریه یونگ چیه، اینها مفاهیم، مفاهیمی که دارد وارد میکند چیان و چرا ضروریه که این مفاهیم وارد بشوند. حالا چه شیوهای داریم که ببینید الان یک سوالهایی هست. اینها باز سوال همیشگی، اینها از کجا اومدن؟ چگونه باید اینها را دستهبندی بکنیم و بشناسیم؟
چه فایدهای دارد که اینها را بشناسیم؟ فقط فایدهاش این است که مثلاً فرض کنید من یک واژه جدید دارم، آن نمادی که دارم در موردش صحبت میکنم، مثلاً بگویم که آنیما این چیز دختر بچهای که تو رویا دیدی آنیما.
خب همین کافیه مثلاً همین که خب الحمدلله من این رویا را فهمیدیم، تو این رویا آنیما ظاهر شد. یا نه مطالعه کرد، من میتوانم به جرئت بگویم که از یک لحظهای زندگی یونگ تا آخر عمرش تقریباً به شناخت آرکیتایپها گذشته. چرا مهم است که این همه آدم تلاش بکند که این مفاهیم را دستهبندی بکنه، بشناسه و وارد جزئیات بشود.
موضوع اینه، دقیقاً موضوع این است که اینها جزئیات دارند. آنیما همینطوری یک واژه نیست. حالا این آنیما میتواند شکلهای مختلف پیدا بکند. فهمیدن اینکه آنیما چه ویژگیهایی میتواند داشته باشه تو آدمهای مختلف و هر کدومشون از نظر روانی یعنی چی، آنوقت معنی پیدا میکند.
اگر من آنیما را به طور کل خوب شناخته باشم، آنیما چه صورتهایی میتواند پیدا بکنه، چه حالتهایی میتواند پیدا بکنه، چه انحرافهایی در آنیما ممکن است به وجود بیاد، اگر این را بدونم، آنوقت وقتی شما در رویاتون یک دختر بچه را به عنوان آنیما میبینید، با اینکه یک زن مثلاً فرض کنید کامل را ببینید یا یک جادوگر را به عنوان آنیما ببینید، وضعیت آنیمای شما، یعنی اطلاعات بسیار عمیقی در مورد وضعیت روانی شما دست من میآید.
پس اگر من این آرکیتایپها را خوب بشناسم، بدونم که اینها چه، اینها آنیما یک نقطه نیست، آنیما یک مجموعهای از چیزهاست، یک خورده یک قسمت محوی از روانه. آدم آنیمای آدمها میتواند منحرف بشه، میتواند رشد بکند یا عقب افتاده باشه.
بنابراین من با فهمیدن اینکه وضعیت آنیما چه چیزهایی میتواند باشه، مطالعه کردن آنیما به طور کلی میتوانم تشخیص بدهم از رویاهای شما که آنیمای شما در چه وضعیتیه و احتمالاً شما چه مشکلاتی دارید از نظر آنیمایی. شما مشکلات آنیمایی منفی دارید، آنیمای مثبت دارید و همینطور الی آخر. و اینها از کجا میآد؟
بنابراین یک بخش عظیمی از مطالعات اینجا الان وجود دارد که من کمکم میخواهم در واقع بگویم که یونگ چگونه این کار را سعی کرده انجام بده و چگونه دارند ادامه میدهند این کار را و این یک منبع عظیمی از شناخت در واقع مکانیسمهای روانی، مشکلات روانی و اینجور چیزهاست. نکته اول که چگونه مطالعه بکنیم.
من شما را از یک راهی آوردم که به نظرم آمد که طبیعیتره. از مطالعه، اولاً از مطالعه رویاها شروع کردیم به دلیل اینکه همه ما، خلاصه خواب میبینیم، میدانیم خواب چیست و خیلی از خوابهایی که من اینجا در موردش صحبت کردم، یک جوری سعی کردم که برایتان آشنا باشه. اگر خودشان ندیدید، یک چیزهایی شبیهشو دیدید.
بنابراین من از جایی شروع کردم که یک جورهایی آشناییتون باهاش بیشتر بود. احتمالاً برایتان جالبتره. همه ما خواب میبینیم، همهمون یک جوری دوست داریم اگر واقعاً قبول کرده باشیم که رویاها محتوای جالبی برای کشف کردن دارن، خب همهمون به هر حال یک جوری مثل اینکه مسئله مشترکی داریم. ولی برای شناخت رویاها بهتر، برای شناخت آرکیتایپها بهترین منبع رویاها نیست، اسطورهها هستند.
من معمولاً تو این، کلاً وقتی درس درس دانشگاهی میدم، خیلی از کلاس سوال میپرسن و خیلی بدهم میآید از اینکه مثلاً فرض کنید از همینجوری بیام مثلاً بگویم که این نمیدانم این قضیه است، اینجوری ثابت میشود و اینها. حداقل تو هر جلسه فکر کنم ۴۰، ۵۰ تا سوال میپرسن. این بیشتر حالت محاوره پیدا ولی این کلاس هیچوقت اینجوری نبوده.
برای اینکه فکر میکنم شما خیلی پرتید از مرحله. کمتر جایی پیش میآید که من با صرفهجویی در زمان دارم یک چیزهایی میگویم و کمتر پیش میآید احساس کنم که خب از این حرفایی که من زدم تا حالا، شما باید این را الان بتوانید بفهمید که چرا بتوانم الان فکر کنم این یک موردیه که میتوانم ازتون بپرسم چرا اسطوره مناسبتر از رویاست؟
ببین چرا من از اسطورهها شروع نکردم درسمو؟ برای اینکه اصلاً احتمالاً شما با اسطورهها هیچ آشنایی ندارید. ممکن است علاقهای هم نداشته باشید که مثلاً نمیدانم یک گاو شاخدار یونانی مثلاً چه کار کرده و خدایان یونان مثلاً کیا بودن و چیکارا میکردن، چیکارای بدی میکردند.
اسطوره به نظر میآید که یک جور مطالعه خاص یک عده آدمهایی که مثل مطالعه تاریخه و اتفاقاً آن قسمتیه که اگر یک دانه دو تا اسطوره هم شنیده باشید پر از چیز دیگر مثل داستانهای جن و پری و ایناست. چنین به نظر میآید که یک چیزهایی آدم تعجب میکند یک عده آدمهایی یک موقعی یک چرندیاتی را مثلاً به همدیگر بافتن.
در نگاه اول به نظر میآید اسطوره، همونطور که کیمیاگری یک مشت پرت و پلاهای یک عده آدم مجنونه که میخواهند نمیدانم از حرص اینکه مس را تبدیل معمولاً دیدگاه این است دیگر. یک مشت آدم حالا بیکار بودن، میخواستن طلا نداشتن فکر میکردند میتوانند مس را تبدیل به طلا بکنند.
معرفت عمومی نسبت به کیمیاگری این است. اسطورهها هم همینجور. یک مشت تخیلات عجیب و غریبی که معلوم نیست چرا تمام ملتهای دنیا با این فشار این چرندیاتو در واقع به وجود آوردن و حفظ کردن و اصلاً فرهنگ باستانی بشر همین اسطورهها بوده.
بنابراین فکر میکنم جای خوبی برای اینکه به اینجا برسیم که مثلاً مفهوم آرکتایپ و ضرورت وجودشو مطرح بکنیم و اینها نبود، ولی از الان من فکر میکنم که خوب است که لااقل این موضوع در موردش صحبت بشود که بیشترین مطالعات مربوط به آرکتایپ از طریق اسطوره انجام میشود و این یک دلیل خیلی خوبی دارد.
اسطوره بهمثابه منبع مطالعه آرکتایپ
بگذارید ایشان اول فرمول واضحتریه برای اینکه چون تو طول نسلها انتقال پیدا کرده، یک جامعه چرخیده، دقیقاً آرکتایپ اگر یک قالبی باشه که مثلاً یک قالب خاصی باشه که یک چیزی در آن ریخته شده حالا با توجه به شرایط شخصی یک نفر شکلهای مختلف بگیره، ما به آن قالب کار داریم. ما دیگر تو شکل جزئیاش کار نداریم.
بنابراین دنبال یک چیزی میریم که تو طول نسلها منتقل شده باشه و با ناخودآگاه درگیر باشه. اسطوره بهتر با ناخودآگاه یک جمع درگیره. به طور یعنی خالصتره. نه اینکه حالا بیشتر درگیره. تا رویا، سیره شخصی قاطیش دارد. شما دقیقاً همین است. من خوشحالم که شما چیز دیگر نگفتید. چون دست بلند کرده بودید باید ازتون میپرسیدم.
جوابش دقیقاً همین است. اسطوره مثل یک رویاییه که یک جمعی دیده. یک آدمی یک بار در یک حالت خیالپردازانه و رویاپردازانه یک چرندیاتی، حتی خیلی از رویاها ممکن است اسطورهها ممکن است به معنای واقعی کلمه منشأشون رویای یک آدم خاص باشه. ولی آن آدم این را تعریف کرده. آدمهای دیگر این را شنیدن.
وقتی داشتن تعریفش میکردن، آن قسمتهای شخصی آن آدم را که برایشان خیلی جالب و مفهوم نبوده را دخالتهای ناخودآگاه شخصی آن آدم را به تدریج در طول زمان از بین بردن. بله. بنابراین اسطوره دقیقاً مثل یک رویای شخصی یک آدمه که از کانال ناخودآگاهی خیلی آدمهای دیگر گذشته و تبدیل به یک چیز جمعی شده.
بنابراین آن عنصرهای ناخودآگاه جمعی در اسطورهها نمود بهتری دارند تا یک ناخودآگاه شخصی. من کاملاً ممکن است یک رویای شخصی ببینم که بخش عمدهاش مربوط به مسائل شخصی خود من باشه. ممکن است آن پری که من مثلاً در رویای خودم دیدم شبیه یک آدمی باشه که من میشناسم.
ولی وقتی که یا به یک دلیلی که مثلاً فرض کنید یک آدمهایی تو زندگی من یک ارتباطی با من داشتن، این یک تغییر شکلها و تغییر رفتارهایی داده باشه. آن را وقتی نقل میکنم برای جمعیت، آن آدمها از آن بخشهایی که برای من جالب است به طور شخصی، برای آنها جالب نیست.
آن قسمتی که برای همه آدمها یک جوری به طور عمومی جالب است را جذب میکنند. وقتی دارند نقل میکنن، تغییراتی در آن میدهند و نهایتاً مثل یک چیزی که از فیلترهای مختلف رد میشود و هر قسمتش که جمعیتره و عمومیتره به در همه ناخودآگاه یک جوری به چنین شکلهای ظاهر شده آنها باقی میمونن.
اگر یک اسطورهای، اگر داستانی که یک نفر ساخته اصلاً محتواش شخصی باشه برای مردم جالب نیست و این تبدیل به یک اسطوره قومی نمیشود.
من برای پسرم میگویم پسرم برای پسر خودش تعریف میکند دیگر نوه برای پسر خودش تعریف نمیکند جالب نیست برایش اصلا من یک رویایی دیدم که شخصیت های عجیب و غریبی که برای من جالب اند در آن وجود دارد بنابراین انتظار دارم که این وضعیت وجود داشته باشه که در اسطوره ها محتوای ناخودآگاه جمعی بهتر بروز بکند با اطمینان بیشتری بروز بکند یک دلیل فرعی ساده ای دیگر وجود دارد آن هم این است که خب من اعتمادم به اینکه این رویایی که من دارم بهش استناد میکنم واقعا یک آدمی دیده.
خب خیلی کمتره ولی آدم ممکن است دروغ گفته باشه ولی اسطوره را که دیگر یک چیزی است که دروغی اندیشه این اسطوره وجود دارد دیگر تصیم اصلا آن متن را که نرفته تازه را سنگ بنویسه بگذارد یک جایی بگوید این مثلا مال ۵۰ سال قبل تقلب نمیشود کرد در اسطوره سندیت اسطوره بیشتر از سندیت یک رویایی که چند تا آدم دیدن همشون ممکن است با هم توافق کردن اومدن به این برای اینکه سر یونگ کلاه بذارن مثلا میگویم همشون یک رویای مشترکی را تعریف کردن برایش به هر حال.
ولی اینکه این احتمال احتمال قوی نیست ولی به هر حال سندیت اسطوره قطعا به عنوان یک فکت علمی بیشتر از سندیت یک رویا یا چند
تا رویاست پس ما بیس مطالعاتمون را میتوانیم را اسطوره ها بگذاریم که الحمدلله به اندازه کافی زیادند تمام قوم ها اسطوره دارند و به طور شگفت اصلا یکی از دلایل عمده اعتقاد اولیه یونگ به وجود ناخودآگاه جمعی و حتی پذیرش ناخودآگاه جمعی از طرف فروید این است که این اسطوره ها بی نهایت به هم شبیه اند عنصر های مشترک دارند وقایع مشترک دارند گاهی یک اسطوره.
تو همه اقوام تقریبا وجود دارد مثلا. فرض کنید حالا آرکی تایپ قهرمان خب به هر حال قومی نیست که قهرمانی نداشته باشه و اینکه این قهرمان معمولا یک سفری میرود برایش اتفاق هایی میفته رستم از هفت خوان رد میشود اودیسه مثلا فرض کنید مسافرت خودش را میرود
خیلی طولانی تر از هفت خوان رستم هم هست و معمولا الان اصلا میگویند سفر اودیسه وار برای اینکه آن نمونه یک اسطوره این شکلیه که قهرمان مسافرت میرود و بعد در طول سفر وقایعی را از سر خودش میگذرونه که این وقایع معمولا یک نظم و ترتیبی و چیزی دارند از نظر.
یعنی معمولا سفر قهرمان تو اسطوره ها یک جوری شباهت هایی به همدیگر دارند که اینها این نوع به اصطلاح اسطوره ها بیس آن چیزی هستند که تو ادبیات آن نوع ادبی هستند که ما بهش میگوییم رومنس رومنس معمولا داستان های عاشقانه را میگویند رومنس ولی به معنای دقیق کلمه از نظر ادب ادبی رومنس این است کتاب هایی به اصطلاح ادبیات
درست حسابی که انواع ادبی را تقسیم بندی میکنند رومنس داستانیه که یک قهرمانی مسافری را میخونه و در آن به اصطلاح یک جریانی برایش اتفاق میفته.
اصلا هیچ لازم نیست که در آن رابطه عاشقانه ای وجود داشته باشه آن حس سفر و ماجرا و ماجراهای پی در پی مثل هفت خوان اینها در واقع اسطوره های این شکلی ما تو همه اقوام داریم و اینها اصلا یک نوع ادبی را که همین الان هم هنوز شما داستان های این شکلی میبینید که نوشته میشود و مثلا در ادبیات سینمایی مخصوصا داستان های فانتزی وجود دارد که مخصوصا در ادبیات کودکان به شدت رومنس هنوز رواج دارد یک کودکی که مثلا فرض کنید میرود یک دفعه وارد
یک دنیای خیالی میشود اژدها. حالا هست نمیدانم باید با یک چیزهایی برگرده مثلا به سر جای خودش و این حرفها
بفرمایید انحرافات چیزهای لغت انحرافات تفاوت واریانس که چه ایجاد میکند خواب یک نفر از این مرکزیتی که اسطوره میسازه نمیتواند حالا در درجه ای که نماینده مثلا اختلافات یا تفاوت های آن فرق با قالب جامعه قالب مثلا انسان متوسط باشه و در حالت های حاد مثلا نشان دهنده مریضی های روانی خاص باشه دقیقا ولی بگذارید این ماجرایی که پیش بیاید این است الان این را قبول کردید که پس همان اگر این جمله فروید یادتون باشه. که رویا شاهراهی که ما را به محتوای ناخودآگاه میرسونه. حالا از این نظر یونگ اسطوره
ها شاهراهی هستند که ما را به محتوای ناخودآگاه جمعی و آرکی تایپ ها میرسونند نه رویاها رویاها در درجه دوم اهمیت قرار دارند آن چیزی که فروید فکر میکرد که قابل مطالعه نیست فکر میکرد که آدمها رویاهای شخصی هم دارند میبینند نمادهاشون نمادهای شخصی بنابراین خیلی ما نمیتوانیم به آن بیس به اصطلاح ناخودآگاه جمعی پی ببریم، قبول داشت که وجود دارد ولی احساس میکرد خارج از به اصطلاح شیوه مطالعه علمیه و نمیشود یک جوری بهش به طور تجربی دست پیدا کرد. از نظر یونگ راهش این است که اسطورهها را بشناسیم. و اسطورهها فقط هم شامل واقعاً داستانهای تخیلی قدیمی اقوام نیستند.
نمونه مشخص ادامه آن مطالعات وسیعی که یونگ انجام داده از اسطورهها، عقاید قدیمی تا حتی یک چیزهایی عجیب و غریب مثل کیمیاگری، همه اینها میتوانند کمک بکنن، بهتر از رویاها میتوانند کمک بکنند که شما محتوای ناخودآگاه جمعی را بشناسید. یک کاری که یونگ من چند بار اشاره کردم که انجام داده که برای اینکه از رویاها هم به هر حال استفاده میکرد.
از رویاها ایده میگرفت، بعداً تو اسطورهها یک چیزهایی پیدا میکرد یا برعکس. این برای شناخت محتوای ناخودآگاه جمعی این کار را انجام میداد به اضافه اینکه من این را چند بار تاکید کردم که یونگ یک وسواسی داشت که رویاهای حالا که حداقل اگر میخواهیم از رویا استفاده کنیم، رویاهای همه آدمهای دنیا را برویم جمع بکنیم.
ببینیم آفریقاییها چه خواب میبینند. به این نگاه یونگی را میبینید دیگر. اگر از رویا میخواهیم استفاده بکنیم برویم ببینیم رویاهای آدمها را تا حد ممکن، آدمهای مختلف را جمع کنیم که آن قسمتهای مشترکش را بشود درآورد. شاید اروپاییها به یک دلیل خاصی که الان اینجور رویاها را میبینند و این نماد اینشکلی دارد در چیزشون ظاهر میشود.
این جزو ناخودآگاه جمعی بشر نیست. این ناخودآگاه جمعی اروپاییهاست. میتواند یک چنین واقعیتی وجود داشته باشه. یعنی اگر فضای زندگی همه آدمها اشتراکی در آن وجود داشته باشه، خب این نمادسازی میشود و در رویاها به شکلی ظاهر میشود. مثلاً یک زن فمینیست ممکن است کمکم یک نمادی بشود در رویاها مثلاً به شکل وحشتناکی تو رویای مردها احتمالاً ظاهر میشود.
ولی ممکن است یک پدیده مدرن باشه. یک پدیدهای باشه در این جغرافیا دارد اتفاق میافتد و نمادسازی میشود. بنابراین اگر بخواهم رویاهای مردم را یک جوری در مطالعه ناخودآگاه جمعی دخالت بدم، بهترین کار این است که تا حد ممکن رویاها را در جغرافیای وسیعی و اگر میشود در تاریخ وسیعتری، در طول زمان بروم مثلاً ببینم آدمها در طول تاریخ چه رویاهایی ثبت کردن.
من یک بار اشاره کردم که یکی از بیمارای یونگی رویایی دیده بود که دستگاه عجیب و غریبی در آن بود که بعداً در قرون وسطی هم یک نفری چنین چیزی را دیده بود. یونگ کنجکاو بود نسبت به رویاهای ثبت شده توسط آدمهای مثلاً قرون گذشته.
یعنی سعی میکرد که رویاها را در جغرافیا و تاریخ وسیعتری جمع بکند و مطالعه بکند. اما شیوه سوم، آن کار عجیب و غریبی که یونگ انجام داد، چون یونگ احساس میکرد که هنوز با وجود همه این تلاشهایی که داشت میکرد، اسطورهها هنوز کافی نیستند، حجمشون زیاد نیست.
یونگ زمانی اسطورهها را مطالعه میکرد که مطالعه اسطورهها مثل الان یک چیز حجم عظیمی پیدا نکرده بود. الان واقعاً الان میتولوژی برای خودش یک شما تمام عمرتون را اگر الان بگذارید فقط بخواهید اسطورهها را بخونید،
اسطورههای همه جای دنیا را که ثبت و ضبط شدن، شاید عمر یک آدم کفاف نده. اینقدر این حجم زیاد شده.
در زمان یونگ این مطالعات در حال شکلگیری بود، هنوز به مراحل خیلی بالاش نرسیده بود. بنابراین اسطوره به اندازه کافی نداشت. کمکم داشت اسطورههای مثلاً چینی، نمیدانم خاورمیانه، اینور و آنور جمعآوری میشد و چاپ میشد. این را در این قرن بیستم واقعاً این به طور تدریجی حجمش به یک حد خیلی زیادی رسید. آن موقع بیشتر اسطورههای یونانی را میشناختن.
یک مقدار شد اسطورههای آسیایی را میشناختن. الان مثلاً ما یک مطالعات خیلی خیلی دقیق و خوبی در مورد اسطورههای آمریکای لاتین داریم. مثلاً آزتکها، شخصیتهای اسطورهایشون چیان. در زمان یونگ اینها همه کاملاً تازه شروع شده بود. یک آدمهایی مثل استروس، این کسانی که به اصطلاح مردمشناس بودن، اینها اطلاعات خیلی خیلی جالب مردمشناسی از اطراف دنیا آوردن، از جمله اسطورهها، عقاید، نظامهای اجتماعی.
نظامهای اجتماعی کهن
هر چیز کهنی میتواند اطلاعات ناخودآگاه جمعی تو خودش داشته باشه، نه فقط داستانهایی که آدمهای قدیمی ساختن. شیوههای رفتاری، قوانین اجتماعی. اینها در نیمه دوم مخصوصاً قرن بیستم با شدت مطالعه شدن.
مخصوصاً توسط آدمهایی که اصطلاحاً بهشان میگویند ساختارگرا، مطالعات خیلی خیلی دقیق و خوبی انجام شد که عمر یونگ به اینجا به اصطلاح کفاف نداد که نتیجه مطالعات این آدمها را که اکثراً از دهه ۶۰ به اینور منتشر شده را ببیند.
خب، سوره که کم داشت، رویا هم که به هر حال در درجه دوم اهمیت بود، هر چقدر هم مسافرت اینور و آنور میکرد، من چند بار اشاره کردم یک کار عجیبی کرد دیگر.
که خودش میگوید از شدت اینجا بود که از شدت کنجکاوی در یک حد دیوانهواری رسید و آن عملیاتی را انجام داد که حالت انتحاری داشت، یعنی خودش را در حالت شبیه دیوانگی و به اصطلاح ناخودآگاهی در حالی که قلم تو دستش بود و کاغذ دستش بود، در تمام شبانهروز مثلاً ساعتها سعی میکرد که خودش را تو حالت ناخودآگاه نگه دارد و بعد دیگر حالا گزارشهایی دارد که از مار گرفته، با مار حرف زده، دیگر نمیدونم، اصلاً یک گاو شاخدار.
بود که اصلاً هر روز میاومد به دیدنش و با همدیگر قدم میزدن و حرف میزدن. یک دورهای از زندگی Jung به یک حالتی شبیه هذیان و دیوانگی گذشت، برای اینکه بتواند فکتهای کافی جمع بکند در مورد ناخودآگاه.
یعنی یک چیزی بین رویا و به هر حال همان حالت ناخودآگاهی و ناهوشیاری و ذهن ابتدایی که اسطورهها را خلق کرده را در واقع سعی کرد ایجاد بکند. اینکه چقدر میشود به این گزارشهای Jung اعتماد کرد، قطعاً اینها در درجه سوم اهمیت قرار میگیرند.
ولی خب دیگر به هر حال وقتی هیچی نیست و این هم ممکن است انحرافهایی مثلاً مخصوصاً یک آدمی با دانش وسیع Jung، طبیعی است که در مثلاً آن گاو شاخدار را قبلاً میشناخته. و ولی Jung میگوید که من خیلی چیزها تو این خیالپردازیهای من بود که بعداً من اینها را در اسطورههای اطراف و اکناف دنیا بهشان برخوردم. حالا گاو شاخدار، فلیمون، شخصیت اسطورهای یونانی هم هست.
و به احتمال زیاد Jung این شخصیت را حالا نه خیلی خوب تا حدودی میشناخته. من تأکید میکنم که فقط وقتی حرف از مطالعه فرهنگهای قدیمی و اسطوره و اینا، واقعاً فقط داستانا نیست. مثلاً Jung مطالعات عمیقی در مورد ستارهشناسی، آسترولوژی داره، ستارهشناسی به آن معنای قدیمیش. در هر نوع فعالیت ذهنی انسان باستانی، یک جور نمادپردازیهایی وجود دارد.
اینکه مثلاً فرض کن این صور فلکی را تشخیص دادن، سعی میکردند که یک معانیای برای صور فلکی قائل بشن، همهی اینها به نوعی به فعالیتهای ناخودآگاه برمیگردد و در آن میشود یک مطالعاتی این شکلی انجام داد. من اولین سوالی که جواب دادم این است که حالا چه کار باید بکنیم؟ چگونه باید محتوای ناخودآگاه جدید، یعنی این آرکتایپها را بشناسیم؟
بهترین راه مطالعه اسطورههاست و بعد این راههای دیگر هم وجود دارد. مطالعه رویاها در کنار اسطورهها یا اگر شما هم جرأت دارید مثل آن کاری که Jung کرده انجام بدید، خودش میگوید که من نمی، دیگر نمیدونستم که برمیگردم یا برنمیگردم ولی خب این کار را کردم دیگر حالا. معلوم نیست که کامل برگشته باشه.
شاید تا، شاید خجالت میکشه، تا آخر عمرش این گاو شاخدار میاومد. یک انسانیه که شکل گاو شاخدار دارد و حرف میزند. به هر حال. قطعاً مطالعه آدمهای روان، هذیانهای آدمهای روانپریش هم میتواند یک منبعی برای مطالعه آرکتایپها باشه. مثلاً Jung یک جایی میگوید که یک بیماری داشته که با اطمینان میگفت که من در خورشید یک چیزی میبینم که وقتی حرکت میکند باد به وجود میآید.
و Jung میگوید که بعداً من در مطالعاتی که در مورد اسطورههای که از اقوام اگر اشتباه نکنم آسیایی داشتم میکردم، دیدم دقیقاً این موضوع وجود دارد. یعنی یک لولهای در خورشید هست که باد را ایجاد میکند. و در آن آدم، چون این ناخو، هر جوری ناخودآگاه خاموش بشه، یک جوری محتوای ناخودآگاهی بیرون میآید و همهی این محتوایی که بیرون میآید قطعاً ناخودآگاه شخصی نیست.
یک چیزهای خیلی عمیق، اساسی که در واقع در ناخودآگاه بشر هست، ظاهر میشود. خب، پس مشخصه ما داریم چه کار میکنیم. ولی حالا این چیزی که داریم مطالعه میکنیم هنوز در موردش خیلی بحث نکردیم، این چیه؟ خلاصه.
و اینکه چگونه این مطالعات قرار است از نظر کاربردی اهمیتشون تو چیست و نوع مطالعهای که داریم میکنیم هنوز خیلی فکر کنم روشن نیست که مثلاً اقسام آنیما را مشخص کردن یعنی چی؟ حالا من یک جایی شروع بکنم و بگذارید اول یک دلیل غیرتجربی که تا حالا خیلی بهش اشاره نکردم بیارم که چرا ما باید انتظار داشته باشیم که یک چنین چیزهایی وجود داشته باشه.
خود در مورد این آرکتایپ یک یک توضیح مختصری بدهم و سعی کنم توجیه بکنم که چرا بدون این مطالعات تجربی هم میشد یک جوری به وجود یک چنین چیزهایی کموبیش باور پیدا کرد. خوب است دیگر اگر من بتوانم یک دلایل نظری ارائه بدهم برای وجود یک چیزی مثل آرکیتایپ.
وقتی میگوییم آرکیتایپ منظورمون چیه؟ از نظر یونگ آرکیتایپها مثل بگذارید دقیقاً اینجوری بهتان بگویم جایگزین و متناظر با مفهوم غریزه، رفتارهای غریزی ازش شناختی هست. یعنی همه شما یک جوری بهطور بدیهی انگار میپذیرید که حیوانات و انسانها رفتارهای غریزی دارند. یعنی ما یک رفتارهایی داریم که فکرشده نیست. ما اینجوری ساخته شدیم و اینطوری رفتار میکنیم.
کسی فکر نمیکند که مثلاً من حالا غریزه جنسی داشته باشم یا نداشته باشم، غذا بخورم یا غذا نخورم. رفتارهایی از ما بروز میکند که کاملاً منشأ ناخودآگاه دارد. یعنی برمیگردد به ساختار فیزیولوژیک ما، برمیگردد به یک سری میل، تمایل ما مثلاً به راه رفتن یک چیز غریزیه، اینجوری نیست کسی به ما یاد بده.
غرایز و الگوهای مشترک عمل
این شعر که از چرندترین اشعار زبان فارسی که همه شما هم بلدید در ستایش مادر که گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهن گرفتن آموخت شبها بر گهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت. ما همهمون میدانیم که اینجوری نیست. هیچ لازم نیست که مادر کنار گهواره بچهاش بشینه و اصلاً بهش بگوید بخواب، بخواب، چشماتو ببند.
بچه خودش این کارا را میکند. هیچ آموزشی وجود ندارد. تمام آن شعر همهاش این است که انگار این آدم متوجه چیز نیست، اینکه اصلاً یک ناخودآگاهی وجود داره، یک غرایزی وجود دارد و یک چیزهایی اتوماتیک در اثر ساختار فیزیولوژیک ما، ساختار روانی ما بهطور اتوماتیک انجام میشود.
ما در واقع خیلی چیزهای کمی را یک حرف و دو حرف بر زبانم بنهاد و سخن چی؟ حالا این هم حتی اگر قبلاً فکر میکردند که درسته، این هم الان رد شده که حتی زبان سخن گفتن را هم ما یاد نمیگیریم و در واقع یک جوری انگار با زبان متولد میشویم.
همه زبانشناسا فکر کنم الان توافق دارند روی این دیدگاه چامسکی که زبان تا حدودی زیادی غریزیه. یعنی بخش عمدهای حتی از ساختار زبان را ما یک جوری به ارث میبریم. به دلیل ساختار مغزمون و ساختار ذهنمون یک بخش عمدهای از گرامر را و حتی از نظر واژه و اینها یک چیزهای عمدهای از زبان ارثیان.
یک چیزهایی را ما مثل اینکه یاد میگیریم که خب حالا یک بار فکر کنم تو همین کلاس من به این دیدگاه به اصطلاح زبانی چامسکی اشاره کردم که بهش میگویند وجود یونیورسال گرامر.
اینکه من اینجوری نیست که از حرفهایی که مادرم در بالای گهواره من دارد میزند کمکم گرامر زبان را یاد بگیرم. واقعیت این است که ذهن من آمادگی این را دارد که مثلاً سه چهار جور گرامر مختلف را یاد بگیرد.
فقط در اثر تجربهای که پیدا میکنم، جملههایی که میشنوم تو دوران کودکی، پارامترهایی که باید ست بکنم را ست میکنم. یعنی مثلاً یک مثال خود چامسکی این است که من میدانم که بچه انگار وقتی متولد میشود انگار میداند که زبانها یا فعل آخرن یا فعل اولن یا مثلاً فعل در جای دوم قرار میگیرد.
از یک تعداد جملهای که میشنوه میفهمد که او من در منطقهای به دنیا اومدم که فعل آخرن اینها. مثلاً ماها در منطقهی فعل آخر و این پارامتر را ست میکند. این قسمت پارامتریک گرامر را خب زبان من فعلاً فعل آخره، بعد اینجوریه، یک سری پارامتر ست میشود و گرامر شکل میگیرد. چامسکی دلایل قاطعی دارد که واقعیت این است.
نه اینکه من جملهها را بشنوم، مثلاً اکثریت بگیرم، اینها اکثرشون فعل آخر بودن، پس مثلاً من جمله را فعل آخر بسازم. ما در زبان فارسی اگر دقت بکنید واقعاً وقتی داریم محاورهای صحبت میکنیم، اختشاش عجیبی وجود دارد در مورد اینکه فعل کجاها قرار بگیرد یا صفتها و اینها را چگونه بهکار ببریم.
مخصوصاً زبان فارسی اگر آن شیوهی یادگیری آزمون و خطا قرار بود انجام بشه، هیچکس زبان فارسی را یاد نمیگرفت. چون ما تقریباً قواعد گرامریمون را اصلاً استفاده نمیکنیم. همینطوری برای خودمان حرف میزنیم. و واژههامون همهاش شکل دیگهای پیدا میکند. بچه زبان را با آزمون و خطا یاد نمیگیره.
یک بیس از زبان حتی دارد و بعداً اینها را یک جوری در واقع تطبیق میدهد به اونجایی که متولد شده و آن واژهها آن نوع گرامر خاص را در واقع یاد میگیرد.
زبان را به طور غریزی دارد حتی. زبانی که به نظر میآید منشأ خودآگاه، خیلی حرف عجیبیه دیگر. زبان یک رابطه خیلی نزدیکی با خودآگاهی دارد. مثل اینکه قالبهای خودآگاهی را حتی از قبل هم به نوعی دارند.
و این غریزی بودن زبان را من به زودی ظرف یکی دو جلسه آینده و مخصوصاً جایی که به Lacan میرسیم به طور خیلی جدی ربط میدهم به موضوع ناخودآگاه و دیدگاههای مخصوصاً Lacan. Lacan یک جوری ناخودآگاه را با زبان از نظر ساختار یکی میداند.
بنابراین شاید مستقل یا حتی قبل از اینکه Chomsky ایدههای خودش را و دلایل خودش را بیان کرده باشه، Lacan این ایده را به طور کامل داشته که زبان یک جورهایی به یک معنایی غریزیه، یعنی ناخودآگاهه. خب، شما همهتون من داشتم از این استفاده میکردم. همه ما قبول داریم که مکانیسمهایی وجود دارد از نظر جسمانی و روانی که ما را وادار به یک نوع اعمال غریزی میکند.
ما کلاً، من قبلاً هم از این موضوع استفاده کردم، کلاً وقتی که به مکانیسمهای روانی خودمان نگاه میکنیم، دو تا بخش دارند دیگر. یک سیگنالهایی میگیریم، ادراک میکنیم و یک سیگنالهایی میفرستیم، عمل میکنیم.
یعنی بین دانستن و ادراک کردن و تأثیرپذیری از عالم خارج و کار کردن و تأثیر گذاشتن، این دقیقاً برمیگرده، این دوگانگی برمیگردد به اینکه ما سیستم عصبیمون از نظر گرفتن اینفورمیشن و اطلاعات دقیقاً اینجوری است که یک بخش گرفتن داریم، تأثیرپذیری داریم و یک بخش سیگنال فرستادن داریم که منجر میشود که ما یک کارهایی انجام بدهیم.
فکر کردن، یک بخشیش، یک بخشی از ادراکات ما تأثیرپذیریه، میبینیم، در واقع در معرض یک چیزی واقع میشیم، حسی در ما القا میشه، یک بخشیش حالت کار کردن دارد.
فکر میکنیم، یعنی چیزهایی که به دست آوردیم را کنار همدیگر میذاریم و یک نتیجهای میگیریم. اینجا یک حداقل یک جور واسطهای بین تأثیرپذیری و تأثیرگذاری، کار کردن اینجا در مورد تفکر وجود داره، حالا یک خورده دقیقتر در این مورد من بعداً صحبت میکنم.
اگر من قبول دارم که تو مرحله سیگنال فرستادن غریزه یک چیزهایی ناخودآگاهی وجود دارد که ما بهش میگوییم غرایز، این غرایز مثل یک الگوهای مشخصی برای عمل کردن هستند که در همه ما مشترکه، واقعاً طبیعی است.
شناخت و ظرفهای ذهنی
که من تصور بکنم که تو آن قسمت شناختم متناظری وجود داره، مثل شناختهای، اسمش را بگذارم شناختهای غریزی. الگوهای مشابهی برای درک کردن وجود دارد.
اگر من مثلاً فرض کنید یک مثال خیلی روشن، ببینید شما قبول دارید که اعمال به هر شما هر عملی که انجام میدید بر اساس یک شناختی دارید انجام میدید. یعنی من یک الگوهای ذهنی از دنیا پیدا میکنم، مثل اینکه میفهمم که دنیا اینجوریه، این دکمهها را اگر فشار بدهم این اتفاقها میافته، حالا تصمیم میگیرم دکمه قرمز سمت راست را فشار بدهم.
خب؟ یعنی تا ندونم که دنیا چیست و چه خبره، چه کار میخواهم بکنم؟ هر عملی که انجام میدهم مسبوق به این است که یک دانشی دارم در مورد اینکه جهان چیست و کارها چه نتایجی برایشان در واقع مترتب میشود.
خب، اگر من در الگوهای رفتاری خودم به یک چیزی مثل غریزه معتقدم، الگوهای ثابتی برای رفتار انسانها وجود داره، خب میخواهم بگویم آنور هم برای شناخت باید به یک الگوهایی، چون این اعمال بر اساس یک شناختهایی دارند انجام میشوند.
نمیشود من الگوهای ثابت شناختی نداشته باشم ولی رفتارهای ثابتی انجام بدهم. چون این رفتار اصلاً وقتی معنی پیدا میکند که یک جوری در یک الگوی شناخت، در یک منظرهای به اصطلاح شناختی در واقع انجام بشود. یک مثال خیلی واضح، غریزه جنسی را در نظر بگیرید.
اگر من میخواهم بگویم که یک چیزی وجود دارد به اسم رفتارهای غریزی جنسی، مثلاً فرض کنید مرد یک جوری نسبت به زن یک رفتارهای غریزی داره، زن نسبت به مرد یک رفتارهای غریزی داره، من قبل از اینکه این رفتارها در واقع تولید بشن، باید بپذیرم که الگوهای ذهنی مشابهی در مردها نسبت به زن وجود دارد.
دقت میکنید؟ مثل اینکه زن و اینکه زن چیه، چه جور رفتاری باید باهاش کرد. مثلاً اینکه زن یک موجودی احتیاج به حمایت دارد. اگر همه مردها رفتار غریزی انجام میدهند که جزو رفتارهای جنسیشون حساب میشود و مثلاً یک حس حمایتگر، حمایتگری نسبت به زن دارن، خب این طبیعی است که من فرض کنم این یک الگوی ذهنی مشترکه.
یک انگار یک تصویری از زن تو ذهن همه مردها هست به طور ناخودآگاه که این موجود موجودیه که احتیاج به حمایت دارد. بعد من این را به طور غریزی اعمال میکنم دیگر.
یعنی اعتقاد به رفتارهای غریزی باید قبل از اینکه من هیچ تجربهای حتی انجام داده باشم مرا به این نتیجه برسونه که الگوهای شناختی ناخودآگاه و مشترکی وجود دارد بین آدمها که بهشان امکان میدهد که رفتارهای غریزی مشترکی داشته باشند.
رفتار بدون شناخت نداریم. شناخت یک جوری پایه این رفتارا است. اگر در این مسیر فرستادن سیگنال الگوهای مشخصی وجود دارد حتماً تو مسیر تأثیرپذیری هم الگوهای مشخصی وجود دارد. در واقع یک تصور خیلی ساده از آنیما این است.
ما قبل از اینکه اصلاً دنیا را ببینیم به دلیل مکانیسمهای فیزیولوژیک و روانی که در درونمون هست تصوری داریم از اینکه موجودی به اسم زن وجود دارد مردها و تصوری برای زن وجود دارد که موجودی به اسم مرد وجود دارد.
قبل از اینکه هیچ زنی را ببینیم انتظاری انگار داریم از اینکه چنین یک به دلیل اینکه معده داریم به دلیل اینکه گرسنگی واقعی فیزیولوژیک مشخصه تصوری کودک از غذا دارد که بعداً منجر به این میشود وقتی متولد میشود رفتارهای غریزی مربوط به خوردن را از خودش نشان میدهد.
میبینید؟ آن تصورات معنایش این نیست دقت بکنید معنایش این نیست که بچه تصوری از این دارد که یک چیزی به اسم شیر وجود داره، شیر سفیده و این شکل دارد.
ولی یک جایی در یک جای خالی حداقل میتوانم بگویم یک فضایی در شناختش شناختهای ناخودآگاهش هست که جای غذاست. انگار ما میدانیم که یک چیزی به اسم غذا باید وجود داشته باشه چون من گرسنم میشود دیگر به هر حال میدانم که یک کاری باید انجام بدهم به طور غریزی اینکه این غریزه یک جوری در واقع در درون خودش یک الگوی ثابت شناختی دارد.
جایی در ذهن ما هست که غذاها را بعداً میذاریم آنجا. غذاهایی که میبینیم و میخوریم. دقت میکنید؟ کسی کسانی که به ما غذا میدهند اینها میشوند آن آدمهایی که این اشیا را دارند در اختیار ما میذارن. این یک الگویی برایش هست از قبل. همینطور در مورد آنیما چیست بنابراین؟
آنیما آن فضای خالیه در ذهن مرده تو ناخودآگاه مرده که قبل از اینکه حتی زنی را دیده باشه این برای خودش وجود دارد. غریزه وقتی من غریزه جنسی در هورمونهای جنسی مثلاً فرض کنید در همان بدو تولد حتی وجود دارند مکانیسمهای جنسی به نوعی وجود دارند حتماً همراه خودشان یک ظرفی لااقل برای به وجود اومدن جایگزین شدن یک سری تصورات.
من یک مرد انگار در ناخودآگاه خودش انتظار این را دارد که در عالم خارج زنی ببیند. و یک زنم همینطور. اگر یک بچه را بفرستید تو جنگل بزرگ بشود با گرگا مثلاً زندگی بکند خب بخش مربوط به آنیماش به نوعی انگار خالیه.
البته واقعیت این است خالی نیست ولی در آن چیز اصلی که باید در آن قرار بگیرد که یک تصور مشخص از یک زنه وجود ندارد. اولین باری که این بچه به هر حال بعد از دوران بلوغ لااقل حتی قبل از دوران بلوغ یک زنی را ببیند یک جوری یک چیز ناخودآگاهی بهش میگوید که این یک چیز آشناییه.
انگار یک جایی باید بگذارم این را این به یک یک رابطهای مثلاً من با این دارم. همینطوری مثلاً اینشکلی نیست. همان احساسی بهش دست میدهد که اگر مثلاً یک جور پرنده جدید ببیند.
آنیما: ظرف زنانه در روان مرد
میبینید؟ یک چیزی یک حس شناختی دارد که جایی در فضای ذهنیش وجود دارد که این آدم باید آنجا قرار بگیرد.
همانطوری که در مورد غذا، آب یا هر چیز دیگهای در واقع یک چنین تو موقعیتهای کلی وجود دارد. آرکیتایپهای مهم آرکیتایپهایی هستند که در واقع به مهمترین و مشخصترین ویژگیهای مشترک زندگی بشر مربوط میشوند. مثلاً آنیما مربوط در واقع آنیما آن معرفت ذهنی، آن فضای ذهنی، الگوی شناختیه که متعلق به رفتارهای جنسیه.
در مرد و آنیموس مربوط به زن. زن تصوری ببینید همهش حرف من این است تصور اینجا وجود ندارد تا نبینید شما یک زن را تصور واقعی از زن پیدا نمیکنید. ولی یک حسی وجود دارد. شما زنها را وقتی که میشناسید اینجوری نیست که در واقع تجربه فقط بشناسید. انتظار دارید جنس مخالف رفتارهای خاصی داشته باشه.
به دلیل اینکه در درون شما گرایشی وجود دارد از نظر غریزی که بهتان میگوید که آن اینطوری که انتظار دارید غذاهای یک جورای خاصی باشند. سنگ و بچه اشتباه نمیگیره که غذا بخوره. خیلی چیزها را به دهن خودشان میذارن ولی این نیست. مثلاً یک جوری انگار من تصورم از این چیزی که قرار است بخورم و غریزه خوردن مرا ارضا بکند یک محدودیتهایی دارد.
این ظرف هر چیزی نمیشود در ظرف آنیما ریخت. هر چیزی را نمیشود در ظرف آ چیز ریخت. ظرف مثلاً خوراکیها ریخت. آرکیتایپهای مهم این است که ما مطالعه بکنیم در اثر مطالعه مثلاً چیزهای جمعی مثل اسطورهها و اینها ببینیم که در اسطورهها در رویاها این ظرفهای خالی با چه تصویرهایی پر میشوند.
خب؟ به طور قطع حالا نکته اساسی این است. من الان من دلیل نظری را قبول کردید. من بدون اینکه حتی از نمادهای مثلاً رویا و اسطوره استفاده بکنم باید انتظار داشته باشم که وقتی رفتار غریزی وجود دارد الگوهای رفتاری مشترک وجود داره، الگوهای شناختی مشترک هم وجود داشته باشه. که اینها یک جوری وابسته میشوند به غرایز و رفتارهای ناخودآگاهی که ما از خودمان بروز میدهیم.
بگویید سوال. میشود اینجوری من به خلاصه این دیدم درست است یا نه؟ میتوانم اینجوری بگویم که آرکیتایپها یک جور اینها را چیزن. اینها را یک جور دستگاه پایهاند که ناخودآگاه واقعیت خارجی مثلاً میآید تو اینها پروجکت میکند. نه یک جور چیز یعنی یک جور چیز است دستگاه پایهاند که میآید تو اینها مپ میکند مثلاً چیزها را.
که واقعیتی که تو دنیای بیرون میبیند را مثلاً ممکن است اشتباه بگیرم. ممکن است یک نفر یک مرد را اشتباهی بگذارد تو آنیمای خودش. بعد مثلاً ممکن است همجنسگرا بشود. درست است. ولی خب باز هم فانکشن دستگاه را از بین نبرده. آن دستگاه وجود دارد و اشتباهی مپش کرده.
بله یعنی من قبل از اینکه اصلاً با جهان خارج مواجه بشوم به دلیل مکانیسمهای درونی فیزیولوژیک و روانی خودم توقعاتی دارم از اینکه این جهان خارج چیا در آن وجود داشته باشه و چه فانکشنهایی داشته باشند و چه نسبتی با من داشته باشند.
درست است. و حالا ممکن است اشتباه بشود. و همین شما زمینه خوبی فراهم کردید که من به ادعا بدهم که حالا چه کار میخواهیم بکنیم و چه فایدهای دارد.
آنیما آن الگوی شناختیه که ما نسبت به زن داریم. حالا اگر اسطورهها را مطالعه بکنیم میبینیم که آنیمای آدمهای مختلف بعد از اینکه با جهان مواجه میشوند تغییر شکل پیدا میکند. کمکم شکل میگیرد و در طول زمان تغییر شکل پیدا میکند. من اگر یک دانه زن تو عمرم ببینم این را میذارم مثلاً به طور طبیعی احتمالاً میذارم تو آنیما.
اولین کاری که میکنم آنیمام توسط مادرم پر میشود. بعد که همینجور دارم رشد میکنم میبینم که نه این یک دانه این فقط این زن نیست که میتواند در آنیما باشه. زنهای دیگهای هم وجود دارند. کمکم تصوری که از زن دارم در اثر رفتارهایی که در عمرم میبینم تغییر شکل میدهد.
اگر در یک جامعه فمینیستی زندگی بکنم ممکن است آنیمای من ظرفش ساخته نشده که یک چنین موجوداتی را در آن بریزم ولی خب تجربه من میگوید که اینها اینجوریان. و بیشتر شبیه مردها رفتار میکنند تا شبیه آن چیزی که من مثلاً اینجوری غریزی انتظار دارم اینجوری دیگهای رفتار بکنند. ولی حالا این تجربیات من میگویند اینها اینجوری رفتار میکنند. در دوران مدرن اینشکلی شده.
بنابراین کمکم آنیمای من یک اعوجاجی پیدا میکند. مثل اینکه اولاً آنیما به طور طبیعی نه غیرطبیعی و بیمارگونه قرار است رشد بکند. قرار است از مادر شروع بشود و تبدیل به معشوق بشود. خب؟
و قرار است که تصور طبیعی من مثلاً فرض کنید از یک زنی که معشوق من باشه بنا به اینکه وضعیت فیزیولوژیک و روانی مشترک و غیرمشترک من چیست یک انگار آنیمای من یک چیز دارد.
یک وضعیت تعادلی طبیعی دارد. اما تجربیات مختلف، رفتارهای مختلفی که من نشان میدهم و تجربیات شناختی مختلفی که در طول زندگیم به وجود میآید کمکم این آنیما از آن حالت اساسی و بیسیک و طبیعی خودش دور میشود. یعنی رشد طبیعی نمیکند. خب؟ بنابراین انواع و اقسام مردها من همهاش دارم از آنیما صحبت میکنم. این ویژگی حرف زدن من نیست.
یونگ هم همینجوریه. حجم مطالبی که در مورد آنیما نوشته فکر کنم بیشتر از ۱۰، ۲۰ برابر مطالبی که در مورد آنیموس خب طبیعی است دیگر به هر حال ما حداقل ما آنیما را یک جوری در درون خودمان حس میکنیم. آنیموس را باید حدس بزنیم که چه جوریه و مثلاً تو رویاهای زنا به یک شکلی ظاهر شده باشه.
اسطورهها را هم حتی بیشتر به نظر میآید جامعه مردانه ساخته و کمتر شما نمادهای آنیما را تو اسطوره ها میبینید. بیشتر نمادهای آنیما را میبینید، انواع و اقسامش. خب حالا بنابراین هر مردی برای خودش یک این ظرف آنیماش توسط یک چیز واقعی، یک تصور واقعی از زن پر میشود و این تصور در طول زمان هم تغییر میکند. خب؟
حالا نکته این است که این شکلی نیست که این ترو بی نهایت باشه. آن نکته اساسی که مطالعه آرکی تایپ ها را جذاب میکند این است که این ظرف آنیما انگار یک سری نقطه های تعادل برایش وجود دارد. که برمی گرده به مکانیسم های درونی ما از نظر فیزیولوژیک و مکانیسم های روانی که مربوط به غریزه جنسی میشود.
این شکلی نیست که آنیما ۱۰۰ هزار شکل متنوع داشته باشه که بخواهیم مطالعه بکنیم. چند تا شکل پایه و اساسی داریم. و اینکه شما آنیماتون شبیه کدام یکی از این حالت های پایه است، اطلاعات عمیقی در مورد وضعیت برخورد شما با غریزه جنسی مثلاً دارد میدهد و اینها را تو رویاهای شخصی شما میشود دید.
خب این حالت های بیسیک و پایه را از کجا در بیاریم؟ از تو اسطوره ها. ببینید زن در اسطوره ها چه جوری ظاهر میشود. اولین زنی که در اولین اسطوره تاریخ ظاهر میشود حواست. حوا بیس یکی از حالت های پایه ای و بیسیک آنیماست.
اگر مراتب رشد آنیما را بخواهیم در نظر بگیریم، حوا به نظر میآید که آن نقطه به اصطلاح آترکتور اولیه است که فکر کنم دوران مدرن آنیماها اکثراً در همین آترکتور اول باقی میمونن و وارد مراحل بعدی نمیشن.
من وقت گذشته فقط اسمی برام این بحث ها را تو جلسه آینده یعنی بحث اینکه حالا آرکی تایپ های مهم کدام ها هستند، حالت های تعادل مختلفشون کجاست و مطالعه کردن اینها چه اطلاعاتی به ما میدهد را یک خورده تو جلسات آینده من با اجازه اکثر بحث هام در مورد آنیماست. بیشتر از همه مطالعه شده و از همه چیز شناخته شده تره و خب برای اکثریت افراد کلاس هم جالب تره.
بله ولی اولاً آرکی تایپ ها تعدادشون نامحدوده. یک عده فکر میکنن، یک عده فکر میکنند که یونگ گفته که ۸ تا آرکی تایپ داریم. در مورد ۶ تا ۸ تا آرکی تایپ بیشتر حرف زده. برای خاطر اینکه اینها دقیقاً اینجوری هستند که اصلاً اگر این اسم ها را نذاری نمیشود در مورد رویاها و اسطوره ها حرف زد حتی.
بله یک خورده در مورد بعضی هاشون که مهم اند یک خورده صحبت میکنم. ولی میگویم از لحاظ نظری هدفم بیشتر این است که مفهوم آرکی تایپ را کلاً معرفی بکنم. یک مثال که خیلی بحث میکنم آنیماست.
مثلاً آنیما به طور طبیعی آن نقطه های بحرانی که تو رشدش از نظر یونگ وجود دارد که اینها را از تو اسطوره ها در میاره همه اسم ها هم از اسطوره ها گرفته شده. پایه حواست. بعدی مرحله رشد بعدی که مثلاً یک نقطه جذابی یک چیزی است که صورت مثالی هلنه. هلن قهرمان تروآ.
هلن چه ویژگی هایی داره؟ ببینید وقتی که بگذار اینجوری من وارد بحث اگر بشوم خب طول میکشه. بگذارید چند دقیقه فقط این را بگویم که معنی این چیست. مثلاً آرکی تایپ حوا چه جور مردی که اصولاً برخوردش با زن جسمانیه. خیلی فیزیولوژیکه. آرکی تایپ که تو ذهنش هست شبیه حوا به معنایی که تو تورات هست.
موجود خطرناکی که باعث گناه میشود و مرد را از بهشت به زمین سقوط میدهد. مردی که غریزه، ببینید این چیزی که ما بهش میگوییم غریزه جنسی در واقع بیسش یک چیز فیزیولوژیکه. یک جور میل به یک جور رابطه جسمانی با زن داشتن. در همه مردهای یک چنین چیزی وجود دارد. ولی فقط غریزه جنسی که این نیست.
احساس مرد نسبت به زن که فقط یک جوری ابزار مثلاً جسمانی نیست. سکس آبجکت به قول امروز نیست. اگر مرد غریزه جنسیش در همین حد باقی بمونه مثل اکثریت مردهای دوران مدرن آن وقت میگوییم که آنیماش در واقع در حالت حوا قرار گرفته. آن حالت بیسیک پایه تصوری که از زن دارد چه بخواهد چه نخواد احساس خطر میکند در ناخودآگاه خودش نسبت به زن.
در اینکه زن به معنای واقعی کلمه همان طوری که در داستان تورات من تاکید میکنم که حوا به معنای تورات نه به معنای اسلام میشود. در داستان فریبش در قرآن حوا نمیاد آدم را فریب بده. دو تایی با همدیگر آن درخت ممنوعه را میخورن. در تورات شیطان حوا را گول میزند و حوا آدم را فریب میدهد و آدم سقوط میکند.
در واقع اگر شما غریزه جنسیتون اگر یک مرد غریزه جنسیش در حد مسائل جسمانی متوقف شده باشه، هر کاری بکند در ناخودآگاه خودش آنیماش تو آن وضعیت هوایی قرار میگیرد و احساس ترس، احساس سقوط به وجود میآید برایش. و این اتفاقاً نتیجه این است که در تمام فرهنگ بشری پر از هراس از زنه.
در واقع نشان میدهد که آنیماهای خیلی عقبافتادهای مردها در طول تاریخ داشتن. هراس از زن نتیجه عقبافتادگی جنسی مرده که مرد به حالت نیاز جسمانی خودش به زن توقع کرده. هلن مرحله بعدی مثلاً نشاندهنده چیه؟
که این نیاز جسمانی با نیازهای زیباییشناسانه قاطی شده. یعنی مرد غریزه جنسیش در این حد حداقل رشد کرده که زن را فقط به عنوان یک موجود مثلاً فرض کنید ابزار سکس آبجکت نگاه نمیکند.
یک جور حس هنری، حس زیباییشناسانه را نسبت به زن پیدا کرده. یک جور ستایش زیبایی زن هم تو غریزهاش وارد شده. این تو کدام اسطوره؟ به طور خیلی اسطورهها چیزی معادل هلن دارند. ولی یونگ هلن را انتخاب کرده به عنوان دیگر نماد خالص این احساسی که نسبت به زن وجود دارد.
هم حس جنسی هنوز وجود دارد نسبت به هلن ولی دیگر عشق نسبت به هلن فقط یک چیز بازیچه سکس آبجکت نیست. هلن فرزانگی دارد تو آن داستان معروفی که حالا مشکل اسطورهها این است که اصلاً شما ممکن است خیلی از این شخصیتهای اسطورهای را نشناسید.
یعنی باید اسطوره را بخوانید تا ببینید که هلن چه محتوایی دارد و چرا شایسته این شده که آن اسم این حالت آنیما را در واقع که غریزه جنسی خود رشد کرده از آن داستان گرفتن. هلن زیباست، یک جور فرزانگی هم دارد و موجودیه که میتواند متعلق عشق به یک معنای یک خورده سطح بالاترش باشه و میبینید که باعث جنگ و خونریزی همچنان میشود.
و حالا مراحل بعدی مثلاً مریم به معنای مسیحیش دقیقاً یک مرحلهای از رشد آنیماست. اینها نقطههای از میشود ۱۰ تا قسمت مثلاً چیزهای مختلف. خب شما اسطورهها را که میخوانید انواع و اقسام زن در آن وجود دارد. سیرن وجود دارد.
سیرن یک شخصیت اسطورهایه زنهای که در یک جاهایی زندگی میکنند در دریاها و نوای اینها در اسطورههای یونانی سیرنها موجوداتی هستند که صدای زیبایی را آواهایی تولید میکنند که دریانوردا را به سمت خودش میکشه و اینها غرق میشوند. ببینید این حتی از حوا خطرناکتره. اصلاً این موجود تقریباً حالت شیطانی پیدا کرده. سیرن نزدیک به آنیمای حواست.
یعنی ممکن است شما تشخیص بدهید که میخواهید مثلاً ۱۰ تا آنیمای مختلف را تمایز بدید، سیرن را بگذارید قبل از حوا و بعد بررسی بکنید که چه ویژگی در حس مرد به وجود آمده که اصلاً اسطوره سیرن به وجود آمده. که حوا به نظر میآید باز یک جذابیتهایی دارد ولی سیرن فقط نابودکنندهست.
از اینجور زنهای نابودکننده فم فتال این اصطلاح فرانسویش زن فم فتال اصطلاحیه که در ژانر نوآر یک نوع به اصطلاح ادبیات و سبک سینماییه که مخصوصاً تو دهه ۴۰ و ۵۰ خیلی غالب بوده. یکی از مهمترین ژانرهای ادبی و مخصوصاً سینمایی دهه ۴۰ و ۵۰ است.
تو تمام این داستانها و ادبیات این ژانر یک زنی وجود دارد که مرد را به نابودی میکشونه و این در واقع یک جوری ظهور آن آنیمای حوا یا سیرن در ادبیات مدرن ماست.
شما نمونه مشخص را حالا من چه کار کنم که یک چیزهایی ادبیات یا سینما یک چیزی را اسم ببرم که دیده باشید یا این فیلمهای سیاهسفید پلیسی دهه ۴۰ و ۵۰ هالیوود اکثراً ژانر نوآر هستند مثل مثلاً مشخصترینشون شاهین مالت یا اه کرامت مضاعف خیلیها مرا میدانند چند تا بگویم که شاید یکیشو، شاهین مالتو ۱۰ بار حداقل در همین چند سال اخیر تلویزیون ایران پخش کرده که همفری بوگارت در آن بازی میکند.
یک زنی همفری بوگارت یک کارگاه خصوصیایه، یک زنی میآید بهش رجوع میکنه، همفری بوگارت دلش برایش میسوزه، میرود و آخرش میفهمد که همه حرفهایی که دارد دروغه و کاملاً همفری بوگارتو وارد یک ماجرایی میکند که یک تعدادی کشته میشوند و خود این آدم از اساس در واقع یکی از شخصیتهای شیطانیه این داستانه. شما تا اواخر نمیفهمید.
به شدت این حس سیرنگونه در ژانر نوآر نسبت به زن وجود دارد. بعد الان متوجه شدید که مطالعه آنیما یعنی چی؟ یعنی من اسطورهها را میخوانم و یک اطلاعات بسیار جالبی در مورد وضعیتهای شناختهای غریزی و رفتارهای غریزی بشر در واقع پیدا میکنم. وقتی اسطورهها را شناختم، ادبیات مدرنو میخوانم ببینم وضعیت بشر مدرن چیست.
غریزه جنسیش که از هوا هم پایینتر در حد سیرنه. برای اینکه همهاش سکسه دیگر. یعنی واقعیت این است دیگر آن شما ادبیات رمانتیک قرن ۱۸ و ۱۹ را نگاه کنید زن به شدت نزدیک به هلنه. زنی که اه حس زیباییشناسانه نسبت بهش وجود دارد. حتی تو ادبیات قرون وسطی بیشتر نزدیک به آرکتایپ آنیمای مریمه.
حس قداست نسبت به زن وجود دارد. ولی اه ادبیات مدرن تقریباً خالیه دیگر از این نوع تصورات نسبت به زن. من سعی کردم حالا به عنوان مقدمه بگویم که آرکتایپ چیه، چرا این لازم است از نظر تجربی و نظری بهش معتقد بشوند و مطالعه کردن آرکتایپها شیوهاش چیست و چه فایدهای دارد.
حالا تو جلسات آینده این بحث را در مورد آنیما و بقیه آرکتایپها را سعی میکنم که یک خورده پیش ببرم. امیدوارم ظرف یک جلسه این بحث حداقل این چهار پنج تا آرکتایپ خیلی مهم را بتوانیم به جایی برسونیم که دیگر اه لازم نشود که مثلاً جلسات متعدد در موردش بحث بکنیم.
اینها هم به شدت میبینید از همین الان واضح است که چه جوری تو مطالعات ادبی و هنری و اینها دخالت میکنند. شما هر مطالعه، هر فیلمی نگاه کنید حتماً یک جور حس آرک وجود دارد. بگذارید من یک چیزی بگویم که اه نه بگذار تمومش بکنم. میخواستم میخواستم در مورد اینکه حالا در مطالعات مثلاً ادبی کجاها سعی کنید به این فکر بکنید.
از همین چیزهایی که من گفتم کجاها بیشتر انتظار دارید که اه اینجور تعبیرهای یونگی به درد بخوره و کجاها تعبیرهای فرویدی به درد بخوره. فکر کنم الان یک دیدگاهی آدم اگر خوب فهمیده باشه فکر میکنم یک دیدگاه از پیش تعیینشدهای دارم.
کدام آثار هنری را باید انتظار داشته باشم که بیشتر در آن چیزهای عمومی ببینم، جمعی ببینم و کجاها باید انتظار داشته باشم که نمادهای شخصی یعنی بروم تو ناخودآگاه شخصی آدمها بگردم ببینم که چه چیزهایی در واقع این داستان را یا این اثر هنری را به وجود آوردن. حالا من سوالشو حداقل مطرح