در این جلسه سمبولیسم رویا و میزان ثبات معانی سمبولها بررسی میشود، با مقایسه روش فروید و یونگ. لوکیشنهایی چون دریا، خانه و باغ، و نیز رنگ در رویا، بهعنوان نماد ناخودآگاه یا جسم شرح داده میشود. آنیما و آنیموس و پرهیز از دیکشنری خشک سمبول نیز مطرح است.
ادامه سمبولیسم و معانی ثابت
خب، این جلسه ادامه همان بحث سمبولیسم که تو جلسه قبل شروع کردیم که من مجدد تأکید میکنم که این ثابت بودن معنی سمبولها فقط ایده Jungی نیست، یعنی در Freud هم کاملاً وجود دارد. شما تا اونجایی که به تفسیر رویا که نگاه میکنید، میبینید که آنجا هم در واقع اشارهای به سمبولهای با معنی ثابت میشود یا حتی رویاهایی با معنی ثابت.
ولی قطعاً میزان ثبات سمبولها در Jung بیشتره به دلیل اینکه Jung به یک ناخودآگاه جمعی معتقده، یک چیزی که مستقله از کاملاً مستقله از فرد وجود دارد. بنابراین طبیعی است که همه سم سمبولها بهطور شخصی در واقع ساخته نمیشن. و دامنه به اصطلاح آن سمبولهای ثابت خیلی بیشتر از آن چیزی است که در Freud وجود دارد.
در عین حال باز دوباره روی این تأکید میکنم که Jung هم مثل Freud به شدت اعتقاد دارد که به هیچ وجه ما نباید به این معتقد باشیم که میشود برای مثلاً سمبولهای رویا دیکشنری درست کرد.
یعنی هر سمبولی کاملاً وابسته است به نوع ظاهر شدنش در آن تکست، رابطهاش با بقیه اجزایی که متن رویا دارد و هر چقدر هم در مورد یک سمبول اطلاعات داشته باشید، در یک رویای جدیدی ممکن است به یک معنای جدیدی بیاید که با هیچکدوم آن معنیهای قبلی منطبق نباشد ولی بیربط نیست.
یعنی تقریباً میشود با اطمینان گفت که همیشه به هر حال سمبولها یک جوری ارتباط دارند با معنیهای ثابتی که در همین کتابهای شناخت سمبولها مینویسن. یک یک نکته مهم دیگر من میل دارم در موردش باز یک اشارههایی قبلاً کردم، صحبت کردم.
تفاوت روش فروید و یونگ
حالا یک بار دیگر هم در موردش صحبت بکنم. در مورد تفاوت شیوه برخورد Freud و Jung با کل مسائل روانکاوی از جمله رویاست. آن هم این است که من بارها روی این تأکید کردم که Freud برخلاف Jung به شدت آدمیه که از یک اصول و مبانی مشخصی که جنبههای تثبیت شده از نظر علمی دارد شروع میکند و بعد سعی میکند تئوریشو کاملاً از یک پایگاه نظری منسجمی در واقع شروع کنه، بسازه و برود جلو.
برخلاف Jung که بیشتر به نظر میرسد که ایدههای Jung ایدههای تجربی هستند. یعنی مطالعاتی انجام میدهد با استفاده از تجربیات خیلی زیاد. نمونه خیلی واضحش در مورد رویاست. Freud بیشتر در شما اگر از Freud بپرسید که چطور این سمبولها تولید میشن، چه مکانیسمهایی داره، برایتان یک جوابی دارد.
تقریباً برای هر چیزی که میگوید یک جوابهای تئوریکی دارد. ولی Jung واقعاً اینجوری نیست. Jung خیلی اوقات از جواب دادن اینکه چرا اینطوریه، چرا سمبولها مثلاً معانی ثابت دارن، ناخودآگاه جمعی چه جوری شکل میگیره، تفره میرود یا یک حرفهای کلی با اینکه احتمال دارد اینجوری باشه و اونطوری باشه میزند که از یک نظریه خیلی کلی و منسجمی در واقع این حرفها برنمیآد.
من نکتهای که میخواهم اضافه بکنم این است که من دیدگاه شخصیام این است که دقیقاً کاری که Jung میکند استفاده از همان شیوه کاریه که ما بهش میگوییم روش علمی. میخواهم یک مقایسهای بکنم بین کار Freud با Jung با و اختلافی که بین شیوه کار این دو تا هست با دوره رنسانس و شروع انقلاب علمی در اروپا.
مقایسه با انقلاب علمی
مثلاً کارهای گالیله و سایر افرادی که حالا یک مقدار قبل یا بعد از گالیله کار میکردند تو قرن مثلاً شانزدهم، هفدهم. من احساسم این است که دقیقاً آنجا یک اتفاق شبیه همین افتاد. یعنی آدمهایی مثل مثلاً فرض کنید حتی کوپرنیک، گالیله اینها به شدت به تجربهگرا بودن. حرفهایی میزدن که دلیل قانعکننده و تئوریکی به عنوان زیربنا برایش نداشتن.
اصلاً مشکلشون همین بود که مثلاً فرض کنید وقتی گالیله اعتقاد به این داشت که زمین حرکت میکند به دور خورشید، خب سؤال از لحاظ تئوریک به نظر نمیاومد که این را بتواند بر اساس یک چیزی بیان بکند که جنبه قانعکنندهای داشته باشه. در حالی که طبیعیات ارسطو به نظر میاومد از یک پایگاه منطقی خیلی محکمی در واقع برخوردار.
فقط مشکل این بود که شما ببینید اصلاً کلاً این گرایش که چقدر عقلگرا هستید، میل دارید که از لحاظ تئوریک کار محکمی داشته باشید از این اصول و مبانی روشنی شروع بکنید و بعد بروید سعی کنید به تئوری خودتان برسید. و این تئوری قرار است چه کار بکنه؟ قرار است چیزهایی که ما میبینیم فکتها را توجیه بکند.
یا چقدر از آنور شروع بکنید، فکتهای زیادی را مطالعه بکنید و بعد سعی کنید بر اساسش تئوری بسازید که وقتی فکتها خیلی زیاد میشود خب طبعاً تئوری ساختنش خودش سخت میشه، باید تئوری پیچیده باشه.
ممکن است شما خیلی موفق نباشید تو ساختن تئوری و خب این ایرادی به نظر میرسد. دقیقاً من فکر میکنم وضعیتی که گالیله، کوپرنیک، حتی نیوتن اینها در آن قرار داشتن، در واقع شبیه وضعیتی بود که یونگ در آن قرار داشته و هنوزم یونگیها در آن قرار دارند.
اینکه از تجربه شروع کردن و خیلی نمیتوانند مبانی تئوریکی برای فکتهایی که میبینند در واقع ارائه بکنن، نظریهشون نظریه خیلی خوبی نیست. و به نظر میآید که مبانی نظری اگر بخواهیم برای تئوری یونگ درست بکنیم یک مقدار فراتر از نظریات موجود در ساینس باید برویم. یعنی ممکن است بعضی از مفروضات خیلی اساسی که در ساینس هست لازم بشود نقض بکنیم و خب آن طبعاً مشکل ایجاد میکند.
عیناً همینطور که تجربیاتی مثل کارهای تیکو براهه، کپلر اینها بر اساس مفروضات طبیعیات ارسطویی قابل توجیه نبودن. احتیاج به این شد که یک انقلاب علمی صورت بگیرد و ما وارد یک مرحله جدیدی از شناخت طبیعت بشویم. و نکته مهمتر که معمولاً یک جوری خیلیها ازش غافلان، این است که اساس انقلاب علمی و ساینس این بود که ما اصولاً از توضیح دادن همه چیز دیگر معاف بشویم.
یعنی لازم نشود که هر چیزی را که میگوییم یک جوری چون و چراها را تا آخر پیش ببریم. و کافیه که مدلی ارائه بدهیم که فکتها را توجیه بکند بدون اینکه بگوییم که این مدل مثلاً چرا درست است. شما نمونه خیلی واضحش تمام کار کاریه که نیوتن انجام داده.
نیوتن و مدل بدون توجیه نهایی
به عنوان شاید بزرگترین دانشمند تاریخ که بزرگترین مدل علمی حالا دوران را به دست آورد و حالا هرچند که ممکن است الان خیلی با ایدههای نیوتنی تو فیزیک کاری نداشته باشیم و منسوخ شده باشن، ولی در زمان خودش واقعاً کار فوقالعاده بزرگی انجام داد.
ببینید وقتی که نیوتن میآید فرض میکند که اجرام همدیگر را با یک طبق یک فرمولی جذب میکنن، یک چیزی به اسم نیروی جاذبه وجود داره، به هیچ وجه توضیحی نمیدهد که این از کجا میآید و چرا وجود دارد.
میگوید فرض کنید که این وجود دارد بعد بر اساسش من مدارهای مثلاً سیارات را به دست میآرم. طبیعیات قدیم اینجوری نبود. که شما مجاز باشید که فرضی بکنید و نگید که این چرا درست است. از قانونی حرف بزنید که معلوم نیست چرا درست است. تلاش میکردند که قوانین را برگردونن به مبادی بدیهی عقلی.
در واقع دقیقاً طبیعیات فرقش با ساینس به معنای فیزیک به معنایی که نیوتن مثلاً ارائه میکرد این بود که واقعاً در طبیعیات ارسطو وسواس وجود داشت که از نقطه صفر انگار شروع بکنیم، همه چیز را به چیزهای بدیهی را بگیریم، ازش یک نتایجی بگیریم و بعداً برسیم به یک جایی که پدیدههایی که میبینیم را توجیه بکنیم. یعنی تلاش بیشتر در واقع در جهت ساخت تئوری به طور عقلی بود و تجربه در مرحله کاملاً ثانوی قرار داشت.
اصلاً اهل تجربه و فکت جمع کردن نبودن. و در دوران انقلاب علمی ویژگی مشخصش این است که فکت جمع کردن و تجربه کردن غلبه پیدا کرد به وسواس در توجیه کردن و ساخت نظریه. در واقع مجاز شدیم بعد از انقلاب علمی که مفروضاتی در مورد بعضی از پدیدهها و قوانین طبیعت داشته باشیم بدون اینکه توجیه بکنیم که اینها از کجا میآیند و چه هستند اصلاً.
نیوتن به هیچ وجه توجیهی ندارد برای اینکه چرا اجرام همدیگر را جذب میکنند از فاصله بدون اینکه بینشون ارتباطی باشه. این از نظر یونانیها، از نظر ارسطو، این کاملاً نامعقوله که شما فرض بکنید که اجرام از فاصلههای بسیار دور روی همدیگر تأثیر میذارن.
یعنی تأثیر از فاصله یک پدیدهای مثل اعتقاد داشتن به روح و جن و پری و اینجور چیزهاست از نظر یک آدمی که تو یونان زندگی میکند.
چطور ممکن است یک چنین اتفاقی بیفته؟ ما یک جوری عادت کردیم. حقیقتاً اعتقاد عجیبیه اگر من بگویم که یک جرمی در مثلاً خورشید اونجاست، من هم اینجام، بینمونم مثلاً بنا به تئوریهای نیوتنی یک جوری خلأئه، ولی یک چیز عجیبی آنجا وجود داره، یک رابطهای که این دو همجذب میکند. هنوزم ما نمیدونیم که حالا نیروی جاذبه یا چیزی که جانشین شده انحنای فضا تو نظریه نسبیت عام، اینها چگونه به وجود میآن؟
چه اصلاً انحنای فضا یعنی چی؟ یک خلا انحنا پیدا میکند مثلاً که ساختار هندسی مثلاً فضا تحت تأثیر جرم قرار میگیرد در حالی که فضا که یک چیز مادی نیست که بخواهد ساختار هندسی برایش فرض بشود. موضوع این است که از نظر بعد از این انقلاب علمی دیگر مهم نیست که شما توجیه دقیقی بکنید که این یعنی چه.
این سا مثلاً فرض کنید ساختار هندسی فضا یعنی چه. فرمولهاتون را مینویسید. میگویید من فرض میکنم که جرم ساختار هندسی فضا را به این شکل تعیین میکند.
این هم فرمولامه و ببینید که همه حرکات مثلاً سماوی بر اساس این فرمولها درست درمیآد. آن چیزهایی که نیوتن توجیه نمیکرد تو نظریه انیشتین توجیه میشود و به نظر میآید که مثال نقض خوبی هم برای نسبیت انیشتین، نسبیت عامش وجود ندارد.
نسبیت عام و ماده تاریک
البته خب برخیها این پدیدههای جدید مشاهدات جدید نجومی را نقض نظریه نسبیت عام میدانند. احتمالاً شاید شنیده بودید تو این بحثهایی که در مورد دارک متر و دارک انرژی و اونجور چیزها هست، یک عده در واقع معتقدن که دارک متری وجود ندارد و آن انحرافهایی که در واقع ما با فرض دارک متر داریم سعی میکنیم که توجیهش بکنیم، انحراف از نظریهست و نظریه غلط است که اینجوری به نظر میآید که در واقع ما یک مشاهداتی داریم که اگر اجرام آسمانی همینهایی باشند که ما میبینیم، این پدیده
نباید رخ بده. بنا به نظریه نیوتن یا نسبیت عام فرق نمیکند. پس فرض میکنیم که جرمهایی هست که ما نمیبینیم در فضا در جهان که اسم این جرمهای جدید که خیلی هم زیاده حجمشون، دارک متره. چیزی که دیتکت نمیشود. ما بهش دسترسی نداریم. معلوم هم نیست جنسش چیست.
ولی اگر فرم اگر نظریه نسبیت عام درست باشه، باید فرض کنیم که یک جرمهای دیگهای وجود دارند که ما نمیشناسیمش. و خب یک عده اقلیتی هستند که میگویند که این فرض، فرض عجیب و غلتیه. باید نظریهها را بگذاریم کنار. یک جور دوباره یک نظریه سومی برای جانشین جاذبه و انحنای فضا و این حرفها بکنیم. بگذریم.
دفاع از آشفتگی نظری یونگ
من در واقع میخواهم یک خورده دفاع بکنم از اینکه این اختشاشی که تو نظریه یونگ وجود دارد که ما الان مثلاً فرض کنید داریم در مورد یک پدیدههایی سمبولیسم مثلاً رویا مطالعه میکنیم و من جلسه قبل گفتم، این جلسه هم مجدد تکرار میکنم که هیچ حرفی نمیزنیم که ناخودآگاه چگونه
به این سمبولها دسترسی پیدا میکند و چرا این سمبولها جنبه عام دارند. همه ما مثلاً نسبت به حیوانات انگار یک چیز خاصی داریم. در حالی که ممکن است حیواناتی که اطراف ما زندگی میکنند تو کشورهای مختلف تفاوت داشته باشه ولی تقریباً به نظر میرسد تا حدود زیادی سمبولها جنبه یکسان دارند. خب، موضوع این است که این خیلی مهم نیست دیگر.
حق داریم این کار را بکنیم. کافیه که من یک مدلهایی درست بکنم، یک چیزهایی را توجیه کنم، بتوانم رویاها را تفسیر بکنم و بعد به امید این باشم که به تدریج نظریهها تکمیل بشوند. همانطوری که در ساینس بارها اتفاق افتاده، فکتهایی را آوردیم، یک نظریههایی دادیم خیلی پایگاههای محکمی نداشتن، بعد نهایتاً یک پایههای خیلی خیلی محکمی پیدا کردن.
خیلی خیلی که هیچوقت نه البته. پایههای مثلاً محکم که بکنیم.
طعم سمبولیسم بدون دیکشنری خشک
خب من جلسه قبل در مورد نمادهایی که مربوط به حیوانات میشد صحبت کردم. یک چیزهاییاش موند که دیگر نمیخواهم بگویم و میخواهم همینجور ادامه بدهم. یک جور بینظمی هم در این جلسه قبل و این جلسه وجود دارد که معلوم نیست که مثلاً از کجا داریم شروع میکنیم به کجا میریم.
من فقط دارم سعی میکنم که یک چه میگن؟ به اصطلاح طعم آشنایی با سمبولیسم را یک جوری تو ذائقهتون ایجاد بکنم برای اینکه بعداً مدام ممکن است در تفسیرهای یونگی، نقدهای روانکاوانهای که جنبه یونگی دارند از این معانی سمبولها استفاده بکنیم. مجبورم که یک مقدار وارد سمبولشناسی بشوند که آن به اصطلاح طعمش را احساس بکنید.
از طرف دیگر کاملاً این خطر وجود دارد که چون من الان نمیدانم که آن مثلاً فرض کنید آثار هنری یا پدیدههای فرهنگی که میخواهم بعداً به عنوان کاربرد مطرح بکنم چیها هستن، این خطر وجود دارد که خب یک اثر هنری انتخاب بکنیم، آنجا سمبولهاش اینها نباشن یا یکی از این سمبولهایی که در موردش بحث کردیم به یک معنای دیگهای آنجا ظاهر شده باشه و بنابراین این جلسات یک جوری چیز میشوند دیگر به هر حال.
من امیدوارم که یک شهودی پیدا بکنید که اگر بعداً سمبلهای جدیدی که حتماً سمبلهای جدیدی پیش میآید هر چیزی را بردارید میخواهید در موردش صحبت بکنید و به اضافه علاوه بر سمبلهای جدید ممکن است واقعاً یک سمبلی پیش بیاید و به یک معنای غیر آن باشه که تو این جلسات داریم در موردش صحبت میکنیم ولی فکر میکنم همین جلسات اگر تو فضای بحث قرار گرفته باشید و یک مقدار هم تلاش بکنید خودتان مطالعه بکنید.
من حداقل میخواهم خودم مثلاً محدود بکنم که هر جایی یک نقدی دارم میخوانم اگر از سمبلی استفاده کردم از این دو سه تا کتابی که معرفی کردم به عنوان مرجع استفاده کنم. چون بگذارید من تجربه شخصی خودم را قبل از اینکه جلسه را شروع بکنم یک دو دقیقه بگویم که فکر میکنم نکته مهمی در آن هست.
من تجربه شخصیام تو مطالعه کردن تو تحلیل رویا با کتاب معروف تحلیل رویای Jung بوده. کتاب Jung که الان یادم نیست چه انتشاراتی چاپ کرده فکر میکنم دو بار تا حالا چاپ شده. مجموعهای یک سری درسگفتارهاییه که برای دانشجوهایی که به نظر میآید دانشجوهای یک خورده پیشرفتهای هستند که یک زمینههایی در روانکاوی Jung دارند این صحبتها را کرده.
منابع سمبولشناسی
من واقعاً به عنوان اولین کتاب وقتی این را خواندم کاملاً احساسم این بود که این هرچه دلش میخواهد دارد میگوید.
یعنی منطقی وجود ندارد که اینجا مثلاً چرا این را به این معنا دارد میگیرد. کاملاً احساسم این بود که یک جوری دلبخواهیه دیگر. این هرچه فکر میکند که باید به رویا نسبت بده سمبلها را همینجوری دارد برای خودش معنی میکند. و احساس من این است که همه آدمها ممکن است اگر با یک چنین کتابهایی شروع بکنند همین احساس بهشان دست بده.
و من تو این جلسات دارم سعی میکنم که جلوی این احساس را بگیرم در عین حالی که خود این حرفها اکثر مثالهایی که زدم سعی کردم اینجوری منطقش را بگویم چرا این شبیه این است و یک چنین معنایی تو رویا میرود و مثالهایی بزنم که یک جوری موجه بکند که واقعاً تمثیلهای موجود در رویاها یک چنین معناهایی به معنای واقعی کلمه دارند.
ولی این به هر حال مثل یک وارد شدن تو یک دنیای جدیدیه که یک خورده دنیای شگفتانگیزیه و با دنیاهایی که شما تا حالا تجربه کردید کاملاً اختلاف دارد. بنابراین در ابتدای کار یک مقدار ممکن است همین حالت آلیس در سرزمین عجایب را پیدا بکنید مثلاً این سمبلها چرا این معنیها را میدن؟ چرا رویا مثلاً به طور عجیبی از این سمبلها استفاده میکنه؟
با یکی از شما بعد از جلسه قبل بحث کردم. من واقعاً این تجربه شخصی قطعی منه که شما هر چقدر هم با این سمبلها آشنا باشید را رویاهاتون تأثیر نمیذاره. یعنی همچنان ناخودآگاه از همان سمبلهایی که شما میدانید به چه معنا هم هست در رویاها استفاده میکنید. به طور کاملاً تکراری و خب این جالب است دیگر.
یعنی با اینکه معنی این سمبلها به ناخودآگاه به خودآگاه شما منتقل شده ولی اختلالی در خواب دیدن و استفاده از این سمبلها ایجاد نمیشود. من واقعاً یک موردم احساس نمیکنم که یک رویایی یک سمبلهایی را قبلاً میدیدم و الان مثلاً تو رویاهام ظاهر نمیشود. همهاش همونجور به طور ثابت فکر میکنم با همین معانی ظاهر میشوند.
خب بگذارید اینها مقدماتیه که من چون یک خورده میترسم از اینکه جلسات بیش از اندازه جنبه دلخواهی داشته باشه این برخورد با سمبلها دارم سعی میکنم که اولاً بهتان بگویم که این شیوه شیوه علمیه مثل کشف کردن پدیدههای جدیده.
در واقع اینقدر تکرار میکنیم رویاهای مختلف را جمع میکنیم سمبلهاشون را مثلاً آزمایش میکنیم از آدمهایی که رویاها را دیدن اطلاعات میگیریم در مورد زندگیشون تا کمکم مطمئن بشویم که این سمبلها به یک معناهای ثابتی حداقل ظاهر میشوند.
حالا ممکن است معنیهای جدید و خاص برای افراد خاص داشته باشند که آن دیگر بستگی به خود آدمها دارد. و این دقیقاً کاریه که ما قرار است در علم تجربی بکنیم و بعد سعی میکنیم که نظریهپردازی هم بکنیم. حتی اگر موفق نشدیم کنار نمیذاریم بحثهای خودمان را. به هر حال به تدریج ممکن است نظریهها تکمیل بشود.
سمبولیسم گیاهان
خب بگذارید من بعد از حیوانات اشاره مختصری بکنم به گیاهها. طبیعی است که بعد از حیوانات یا قبل از حیوانات نوبت گیاهها برسد. برخلاف حیوانات که یک جوری معمولاً اشاره به جنبههای غریزی و حیوانی درون خود ما میکنند خیلی وقتها گیاههای معنی خیلی خیلی چیزی دارند خیلی از نظر روانی و معنوی سطح بالایی دارند. یعنی معمولاً گیاهها اشاره به آن جنبههای خیلی معنویتر حیات و زندگی میکنند.
برخلاف حیوانات که ممکن است به یک جنبههای پستتری اشاره بکنن، حیات اصلاً اینجوری گیاه یک جوری نشاندهنده حیات به معنای مطلقشه و مثلاً فرض کنید یک دیدن یک باغ پر از مثلاً فرض زیباییهایی که در باغ هست یا قدم زدن در باغ میتواند معنی مثلاً وارد شدن به یک دوره سرزندگی مثلاً در از نظر روانی را داشته باشه. این باغ واقعاً بیشتر از هر چیزی نماد حیاته به معنای کاملاً مثبتش و گیاهها همینطور.
حالا میوهها یک مقدار باز نسبت به خود اصل گیاه که یک جوری به معنای مطلق حیاته، میوهها یک مقدار ممکن است معنیهای خاص داشته باشند. مثلاً میوههای شیرین، شیرینی اصولاً در رویا بیشتر از هر چیزی اشاره به شهوته.
جانشین شهوت میشود به دلیل اینکه شباهت خیلی واضحی بین شیرینی و مثلاً اگر شما کل سلسله مراتب چیزی که بهش میگویند غریزه جنسی را نگاه کنید که از یک سری شهوات جسمانی شروع میشود تا مثلاً حس زیباییشناسی و عشق و خانواده و پدر
شدن، مادر شدن این چیزها را در بر میگیره، اینها همه در واقع مجموعه آن چیزاییه که ما میتوانیم بهش بگوییم مثلاً حالا غریزه جنسی، حالا شاید این واژه واژه خوبی نباشد.
سطوح شهوت و عشق
پایینترین سطح شهوته دیگر. این شبیه غذا خوردن به معنای متداوله که پایینترین نوع غذا در آن چیزهایی که ما به اصطلاح مصرف میکنیم شیرینیهاست. بلافاصله انرژی میدن، بلافاصله گرما ایجاد میکنند. شهوت، شیرینی اینها را با گرما یک رابطهای دارند.
شهوت به صورت آتش هم ظاهر میشود به دلیل اینکه یک جوری در واقع میتواند ایجاد گرما همراه با خطر هم در واقع باشه. چیزی است که ویژگی آن به اصطلاح لذتهای جسمانی جنسی هست و به همین ترتیب میوههای شیرین یک خورده در واقع شیرینیش حالت تبعی پیدا میکند و میوه شیرین یک خورده سطحش بالاتر از صرف شهوته.
مثل مثلاً آدم میتواند بگوید شاید نشاندهنده عشقهای شهوانی، عشقهایی که در آن شهوتم هست. ولی خیلی زیاد این به اصطلاح فکر میکنم تمثیل خوبی است و در رویاهام ظاهرش، من حداقل خودم یکی دو مورد که به اصطلاح برخوردم دقیقاً به این معنا هست که مثلاً میوههایی مثل گلابی، هلو، اینجور چیزها به معنای جنسی در رویا ظاهر میشوند به معنای مثلاً عشقی که همراه با شهوت هست.
شهوتش به دلیل شیرین بودن و اینکه یک خورده به اصطلاح از صرف شهوت جلوتر میرود به دلیل اینکه به هر حال میوه یک چیز گیاهی طبیعی است.
برعکس شیرینیها، کیک، بودن تو قنادی، اینها یک جوری مکانها، فضاها و خوردنیهایی هستند که به یک جور شهوت یک خورده خالصتر اشاره میکنند. یعنی فرق بین حداقل میوه شیرین با شیرینی ساختگی که یک جوری خالصتر شده، شیرین بودنش خالصتر شده فکر میکنم واضح است دیگر.
دقیقاً شهوت خالص مثلاً رابطههای فقط جسمانی یک جوری مثل یک چیز خیلی بزرگیه که خلوص پیدا کرده، یک تیکهاش را شما جدا کردید. عشق در آن نیست، تشکیل خانواده در آن ممکن است نباشد و خیلی چیزهای دیگر هم حذف شده در حالی که اینها به طور طبیعی همه با همن. قرار است با هم باشند. قرار است در مثلاً حس شهوانی همراه با زیباییشناسی و خیلی چیزهای دیگر هم باشه.
اگر سوالتون مهم است بپرسید چون من خیلی احساس کم خب یعنی من دو سه تا خواب شنیدم از بله نه مثال نگید بفرمایید. مثال نگید بگذارید من خودم الان میخواهم یک مثال بگویم که مثال خوبی است. به من این به آن میتواند ربط داشته باشه یا نه؟ حالا باز بعداً اگر بله از جلسه بعد بپرسید.
رویای میوه و خواستگاری
یک یک رویای مشخص یک یکی از دوستای من که برای ازدواج مراجعه کرده بود به این آدمهایی که چه میگویند به اصطلاح کیس معرفی میکنند. بعد چند مورد مثلاً احتمالاً بهش معرفی شده بود. حالا فکر میکنم تعداد کسانی که بهش معرفی شده بود یک مقدار زیاد هم بود و خب این چندین بار رفته بود و خیلی موردهایی که معرفی کرده بودن موردهای قابل توجهی نبود.
این یک جور این یک واقعاً چیز عجیبیه که در ایران این نوع در ما یک سنتهایی داریم حالا در شهر بزرگی مثل تهران دچار یک مشکلاتی شده دیگر. شما اگر بخواهید مثلاً قدیم اینجوری بود در شهر کوچیک همه همدیگر را میشناختن میرفتن خواستگاری و ازدواج میکردند. حالا ما میخواهیم همان خواستگاری را برویم ولی در شهری که آدمها همدیگر را نمیشناسن، همسایهها هم همدیگر را نمیشناسن.
بعد یک آدمهایی به وجود اومدن ظاهراً که اصلاً کارشون این است که موردهایی را معرفی میکنند مثلاً اینجوری این رابطهها را برقرار میکنند. حتی من میدانم این مؤسساتی به وجود آمده که این کار را میکنند. آدمها میروند ثبتنام میکنن، مشخصاتشون را میدهند بعد مثلاً سعی میکنند که تو اینترنت هم که چه میگویند مثلاً match finder نمیدانم کسانی که آدمها را با هم این match میکنند.
شما در اینترنت یک جاهایی هست که میتوانید بروید مشخصاتتون را بدهید آدمها مثلاً باهاش با ایمیل با شما تماس بگیرند فکر میکنم برای داخل ایران هم یک چنین سایتهایی به وجود آمده. این موردی که من دارم میگویم سنتیتر بود یعنی به عادت مراجعه کرده بودن که آن آدم یک کسانی را معرفی میکرد.
من رویاهای خیلی به نظرم رویاهای جالبیه که خواب دید که رفته تو میوهفروشی و کسی که میوه فروشه بهش یک گونی پر از میوه داده.
وقتی که این میآید باز میکند میبیند همهاش کپک زده و مثلاً میوههای خرابه در حالی که به عنوان میوه سالم بهش فروختن. دقت میکنید؟ دقیقاً فکر میکنم در رویا تأکید روی این هلو یا گلابی پوسیده در خیلی میوههای متنوعی بود از جمله هلو و گلابی پوسیده.
مثلاً شاید معنایش این است آدمهایی که بهش معرفی شده بودن سن بالایی داشتن یا به هر حال مطبوع نبود برایش و این رویا یک جوری نشاندهنده این است که این شیوه انگار خب نتیجهاش همین است در اینکه واقعاً مثل یک گونی در بسته است دیگر چیزی که شما خودتان نمیبینید و انتخاب بکنید.
بهتان میدهند بعد شما درشو باز میکنید میبینید در آن چه هست. خیلی تمثیل جالبی بود. اگر شما سوال نمیکردید من این مثالم نمیزدم ولی بگذار اینجوری خیلی طول میکشه اگر بخواهیم برای هر چیزی هم مثال بزنیم. تا جایی که به نظرم میآید تمثیل اینکه چطور این سمبل آن معنی را میدهد واضح است دیگر لازم نمیبینم مثال بزنم.
لوکیشن در رویا
امیدوارم که برویم سراغ لوکیشن. جاهایی که رویا در آن اتفاق میافته، آن فضایی که رویا دارد فکر میکنم خیلی مهم است که این لوکیشنها را بدونیم. لوکیشنهای طبیعی معمولاً رویاهای مهمتری در آن اتفاق میافتد به دلیل اینکه ممکن است حالت شخصی کاملاً در آمده باشه. بگذار از یک لوکیشنی شروع بکنیم که Jung خودش با تأکید زیاد این را به عنوان بهترین نماد این موضوع در واقع معرفی کرده.
دریا و اقیانوس نماد ناخودآگاه
آن هم لوکیشن دریا و اقیانوسه. Jung با تأکید زیاد میگوید که دریا و اقیانوس بهترین نمادهای ناخودآگاه جمعی هستند. به دلیل اینکه اولاً آب خودش با عواطف و ناخودآگاهی ارتباطی دارد به هر صورتی که تو رویا ظاهر بشود.
ثانیاً اینکه اقیانوس و دریا خیلی بزرگه و فقط ما سطحشو میبینیم در حالی که خیلی خیلی عمیقه و در آن خیلی چیزها هست که دیده نمیشود و ما ازش خبر نداریم.
بنابراین Jung تأکید میکند که بهترین نماد و متداولترین شاید نماد برای ناخودآگاهی به معنای عمیقش ناخودآگاه جمعی اقیانوسه یا حالا دریا. دریایی که شما تو سطحش ممکن است یک چیزهای نورانی منعکس بشود ببینید که مثل یک جوری سطح آگاهی و خودآگاهی ماست در حالی که آن زیر چیزهای خیلی زیادی وجود دارد.
به همان به مراتب مثلاً همینجور وقتی که این چیزی که آب در آن جمع شده کوچیک میشود یک جوری معنی ناخودآگاه خودش را ناخودآگاه جمعی را از دست میدهد ممکن است شخصیتر بشود یا جنبههای جدیدی مثلاً فرض کنید اقیانوس نباشد دریا باشه، برکهای باشه یا کمکم تبدیل به استخر و حوض و اینجور چیزها بشود معمولاً به هر حال جایی که آب جمع شده یک حسی از اینکه ارتباطی با ناخودآگاه و عواطف دارد وجود دارد.
مثلاً شنا کردن در استخر میتواند دیگر اصلاً ربطی به ناخودآگاه به معنای متداولش نداشته باشه. اگر مثلاً شما تو رویا ببینید که خیلی خوب دارید شنا میکنید مثلاً در استخر میتواند معنایش این باشه که یک جوری دارید به عواطف خودتان مسلط میشوید. یاد میگیرید که با عواطف خودتان چگونه کنار بیاید و حتی یک جوری شنا کردن مثل یاد گرفتن اینکه حتی استفاده بکنید دیگر.
مثل چطور راه رفتن یک جوری استفاده کردن از زمین به عنوان تکیهگاه شناگر از یاد میگیرد که از آب به جای اینکه در آن غرق بشود به عنوان چیز ازش استفاده بکند به عنوان یک تکیهگاه ازش استفاده بکند و پیش برود.
بنابراین همونجور غرق شدن در آب نماد خوبی برای غرق شدن در عواطف و احساساته یا دریای متلاطم مثلاً نماد خوبی از عواطف، احساسات و جریانهای ناخودآگاه عجیب و غریبیه که گاهی به آدم هجوم میآورد و اگر شما ببینید که در دریای مثلاً مواجی دارید غرق میشوید خب باید منتظر باشید که به هر حال به یک دورانی انگار دارید وارد میشوید که از ناخودآگاهتون یک چیزهایی دارد غلیان میکند که میتواند برایتان خطرناک باشه.
خطرناک به معنای اینکه بلد نیستید در واقع چه جوری کنترل عواطف و احساساتی از اعماق وجودتون بیرون میآید که شما نمیتوانید کنترلشون بکنید و ممکن است برایتان خطرناک باشه.
مثل دورههایی که آدم مثلاً فرض کنید از دست یک چیزهایی عصبانیه و رفتارهای خوبی نمیتواند نشان بده یا کششها و احساساتی نسبت به اطرافیان خودش پیدا میکند که برایش قابل کنترل نیست. شنا کردن دقیقاً کنترل کردنه عواطفه. بنابراین آب کلاً لوکیشنهایی که در آن آب دارد به ناخودآگاه مربوطن.
ولی رودخونه به طور خیلی خیلی واضحی معمولاً به جریان زندگی و مثلاً چون رودخونه بیشتر از اینکه آب بودنش معمولاً نمود داشته باشه، چون اگر ببینید شما در تمثیلی بخواهید که در آن آب باشه حرکت نداشتنش بهتر است.
مثلاً یک برکه، استخر، دریا میتواند نماد ناخودآگاه باشه. ولی رودخونه آن چیزی که در آن مهم است جریانشه نه صرفاً آب داشتن. و معمولاً رودخونه نماد گذر عمر همانطوری که در اشعار ادبیات فارسی هم همینجوری هست، نماد خوبی برای جریان زندگیه.
مثلاً اینکه در رودخونه غرق بشوید یا در رویاهایی ببینید وارد رودخونه بشید، از رودخونه مثلاً فرض کنید بیرون بیاید، اینها به نوعی به نوع ارتباط شما با گذر زندگی و عمر، گذشت زمان، این چیزها مربوط میشود. آب از یک طرف دیگر من واقعاً از اینکه همینطوری فیالبداهه هم دارم میگم، مثلاً اینجا نوشتم دریا، اقیانوس، استخر، مثلاً آب، حالا دارم یک چیزهایی همینجوری به ذهنم میرسد میگویم.
ببینید آب از یک طرف دیگر به وضوح نماد پاکی هم هست. به شرطی اینکه در رویا یک فانکشنی وجود داشته باشه که شما مثلاً استحمام بکنید. مثلاً فرض کنید ممکن است بروید حموم، آبی که تو حموم هست دیگر نماد احساسات و ناخودآگاه نیست. آن چیزی است که آدم با خودش را تمیز میکنه، پاک میکند.
یک رویایی که در یکی از این کتابها نقل شده، یک آدم بعد از یک دوره بیماری طولانی یک شب خواب میبیند که وارد یک رودخونهای میشود و مثلاً در آب خودش را تمیز میکند و بیرون میآید.
آب برای تطهیر
این از نوع رویاهایی که بهش میگویند رویاهای سلامتی و فکر میکنم یادم نیست تو کدام کتاب نقل شده که صبح که از خواب بیدار میشود کاملاً احساس میکند که مثلاً به سلامتی رسیده و واقعاً هم واقعیت دارد. یک چنین رویایی به زودی در واقع به تحقق میرسد.
یا رویاهای خیلی زیادی که آدمها خودشونو میبینند که در حموم دارند مثلاً استحمام میکنند. اینها رویاهای خوبی هستند که نشاندهندهای هستند که خب حالا به یک معنایی یک خورده سطح پایینتر یک جوری به سلامت و بهداشت روانی انگار دارید نزدیک میشوید.
کارهایی دارید میکنید که باعث تمیز شدن روانتون میشود یا تصمیم دارید که چنین کارهایی بکنید. یک چنین میلی در شما به وجود آمده و در آینده نزدیک به تحقق میرسد به شرط اینکه حالا به هر حال در اتفاق عجیب و غریبی نیفته.
مثلاً رویاهایی که آدمها میروند در حموم آب نیست یا نمیدانم شامپو نیست، صابون نیست، اینها اختلالهایی که در جهت استحمام وجود دارد خب معنی خودشونو دارند. آدم باید ببیند که چه چیزی است که باعث میشود که یک جوری این مثلاً بهداشت، تمیز شدن اینها به وجود بیاید.
رویای راه رفتن در دریا
رویای راه رفتن در دریا این به عنوان مثال من این را نوشتم که بهش اشاره بکنم. من شخصاً یک رویای راه رفتن در دریا داشتم که از این چند تا رویا اگر انتخاب بکنم که از این آدم گاهی یک خوابهایی میبیند خیلی روش تأثیر میگذارد.
وقتی نقل هم میکنید به مردم نمیتوانید بگویید چرا. فضاش اینجوری بوده. من یک رویایی دیدم که خیلی از این رویاهای تأثیرگذار بود که در مثلاً فرض کنید یک فضایی که نزدیک طلوع خورشید بود. با یک دختری که نمیشناختم کنار دریا داشتیم قدم میزدیم و بعد با همدیگر رفتیم در دریا شنا هم نمیکردیم راه میرفتیم و بعد هم از دریا اومدیم بیرون.
این راه رفتن در دریا نهایت حس تسلط یعنی همان کاری که شما تو خشکی میکنید را در دریا انجام میدید. دیگر اوجش این است که اگر روی آب راه بروید. یعنی همونقدر که به خشکی مسلطید، مثل اینکه همونقدر که به خودآگاهی مسلطید، به ناخودآگاهی خودتان هم مسلط میشوید و خب این خیلی رویای کمیابیه نه.
ولی به هر حال راه رفتن در دریا یک جور حتی نسبت به شنا کردن ممکن است حس بیشتری از تسلط در آن وجود داشته باشه. و حالا به هر حال از این رویاهایی بود که فضای خیلی خاصی داشت و خیلی تأثیرگذار بود. حالت به اصطلاح طلوع خورشید و حسی که کلاً در رویا وجود داشت.
از دید اول شخص شما خواب را دیدید؟ بله. خودتان دستتون بله. بله دیگر. با این تصویر روبرو شدید؟ صددرصد.
اینکه شما خودتان را به عنوان سوم شخص ببینید، رویاهای نادرتری هستند و خب یک خورده فرق میکند. گاهی عوض هم میشوید. مثلاً یک چیز دیگر است و تبدیل به شما میشود. ولی معمولاً رویاها اول شخصن.
بعد علت اینکه مثال نوشتن یکی از رویاهایی که سابمیت شد در این مدت که من گفتم اگر رویایی دارید، رویایی بود که یک نفر چند تا رویا از خودش، مادرش، خواهرش اینها سابمیت کرد که یک رویای جالب در رویاهایی که فرستاده بود، رویای یک دختر حالا
مثلاً در حد همین سن دانشجویی که خواستگاری برایش آمده و بعد این رویا را دیده.
رویای کوسه و رابطه
و فکر کنم مقدماتی که نوشته بود این بود که یک دختری مثلاً یک خواستگاری دارد بعد احساس خوبی هم وجود دارد ولی در یک شرایطی که انگار به هم خورده دیگر. خب؟ خوابی که دیده حالا واقعاً یادم نیست در چه من الان نیاوردم همراه یک رویا با خودم آوردم که شاید متنش را برایتان بخوانم خیلی جالب است.
یک اینکه این تو چه مرحلهای این خواب را دیده واقعاً من الان یادم نیست ولی نوشتهاش را دارم. و چون فکر میکنم کسی نقل کرده که خودش رویا را ندیده، همیشه این مشکل وجود دارد آدم نمیتواند خیلی جزئیات را بپرسه ممکن است هی این از آن یکی بپرسه آن دوباره بیاورد.
من معمولاً این به مشکل برمیخورم اینجور رویا تعریف کردن و تعبیر کردن. ولی رویا این است که دارد در وارد دریا میشه، در دریا راه میرود و به نظر میآید اصلاً حس خوبی داره، مشکلی هم وجود ندارد ولی یک دفعه میگویند که کوسه در دریا هست. و همه آدمهایی که در آب هستند یک جوری با وحشت فرار میکنند از جمله این آدم.
خب این خیلی رویای بدیه دیگر. از یک طرف مقدمه خوبی دارد برای اینکه راه رفتن در دریا در آن هست ولی یک مشکلی وجود دارد در انگار یک خطری بود. یک حسی وجود دارد که این آدم انگار از مواجهه با ناخودآگاه خودش هراس دارد. یک چیز هراسانگیزی آنجا هست که احساس خطر میکند. خیلی از آدمها اینجوری هستند.
نسبت به عواطف خودشون، نسبت به ناخودآگاهی خودشان حس خطر دارند و گاهی خطرا واقعیان. یعنی در احساسات و عواطف و ناخودآگاهی آدمهایی یک چیزهایی جمع شده، یک چیزهایی خطرناک که ممکن است مانع از ارتباط راحت این آدمها با مسائل عاطفی و احساسشون بشود.
این رویا نشاندهنده وجود یک چنین مسئلهای در زندگی این آدمه. اینکه نمیتواند رابطه خوبی با احساسات و عواطف و ناخودآگاه خودش برقرار کند به دلیل وجود یک حس خطر.
حالا بسته به اینکه کوسه واقعاً وجود داشته و دیده شده در رویا یا فقط حسش وجود دارد و ممکن است اصلاً وجود نداشته باشه به معنای واقعی، معنی خود فرق میکند.
اینکه اشاره رویا به یک خطر واقعی باشه که باید مثلاً خیلی آدم باهاش برخورد بکند یا نه فقط یک ترس مثلاً در اثر بیتجربگی خیلی آدمها از احساسات و عواطف خودشون، آنهایی که تیپ متفکر هستند معمولاً از عواطف و احساسات خودشان حس خطر و ترس بهشان دست میدهد و مسلط نیستند
در واقع به عواطفشون. به هر حال این رویا مقدمه خوبی دارد ولی پایان تلخی دارد و نشاندهنده فکر میکنم معنی رویا با توجه به آن مقدمهای که کسی که سابمیت کرده بود نوشته بود اینکه آن آشنایی همانطوری که برای مرد آشنا شدن با یک زن و رابطه مثلاً عاشقانه میتواند محرک ناخودآگاهی باشه، این آدم یک جوری در واقع در اثر این آشنایی یک احساسات مثلاً عمیقی داشته در آن ایجاد میشده، کمکم داشته آن احساساتی که بهش مسلط نیستید و کمکم مسلط میشده ولی به هر حال یک مشکلی پیش آمده و این جریان قطع شده. لوکیشنهای خیلی خیلی خوب، لوکیشنهای آسمانی خیلی اتفاق نمیافتن ولی وجود دارند.
لوکیشنهای آسمانی
جاهایی که لوکیشن مثلاً فرض کن طلوع خورشیده، غروب خورشیده، لوکیشن ابر و ستاره و آسمان و اینجور چیزاست.
خب واضح است که یک جوری حالت معنوی دارند. بگذارید اول تکلیف خورشید و ماه را به عنوان دو تا شیء اصلی آسمانی روشن بکنیم. آسمان که خب کلاً به معنای مثلاً معنویت همیشه در ادبیات و همهجا بوده.
در رویاها یک جوری این معنای خودش را در آسمان در مقابل زمین دارد. زمین جسمانیتره و آسمان یک جوری حالت تعالی و برای خاطر اینکه هم در ارتفاع و بلندی قرار دارد و هم اینکه آن حس سیال بودن مثلاً در آسمان و اینها وجود دارد.
خورشید و ماه
خورشید یک نماد مردانه است و ماه یک نماد زنانه است. از قدیم هم همینجوری بوده در همه اسطورهها و اینها به هر حال خورشید مثلاً نماینده بیشتر تفکره و خودآگاهیه در حالی که ماه نشاندهنده احساسات و ناخودآگاهیه.
بنابراین یک جوری با مردانه بودن و زنانه بودن هم یک سازگاریای دارد. یعنی به یک مثل تقابل بین تفکر و عاطفه میماند. نه اجازه بدهید. خورشید به دلیل اینکه نور میده، همهچیز را روشن میکنه، بنابراین با خودآگاهی، تعقل، تفکر کاملاً نسبت مشخصی دارد.
و شب که بیشتر در واقع در مقابل روز میتواند نماد ناخودآگاه باشه، جایی که خوب چیزها دیده نمیشن، در پرتو آن جاهایی که در پرتو خودآگاهی نیست.
یعنی وقتی که خورشید غروب میکنه، یک جوری ما وارد یک مرحلهای میشویم که مثلاً میتوانیم به آن قسمتهایی که خودآگاهی ما بهش نمیتابه. بنابراین ماه طبیعی است که یک چیزی در عالم مثلاً برای مرد مخصوصاً در رویای مرد، زن چون تو آن قسمت زنانه مرد، تو قسمت ناخو من دارم از این مفاهیم استفاده میکنم که هنوز نگفتم قرار است بهش برسیم، ولی در تئوری یونگ اینکه هر مردی در درون خودش یک زنی دارد و زن در درون خودش مرد دارد و زنی که در درون
مرد زندگی میکند در ناخودآگاه مرد در واقع ساکنه. در خودآگاهی مرد، خودآگاهی مردانه است، در ناخودآگاه یک چیز زنانه وجود دارد. آن دقیقاً آن چیزی است که به صورت ماه میتواند کاملاً ظاهر بشود. بنابراین به این دلیل تو رویای مرد، ماه میتواند نماد مشخصی برای ناخودآگاهی و برای زنانگی باشه.
یک رویای مشخص و وحشتناک که در این کتاب چتوین اومده، اگر کسی خواب ببیند که خورشید سیاه شده، کسوف اتفاق افتاده یا اصلاً خورشید سیاهی را در خواب، باز کسوف فرق میکند با خورشید سیاه، خورشیدی که دیگر نور نمیدهد.
این با صراحت نوشته که این شروع زوال عقله و خطر خیلی جدی به کسی که این خواب را دیده را تهدید میکند. کلاً تفکر، عقل، یک چیزی دارد خاموش میشود در وجودش که این رویا را دیده.
رویای وحشتناکی هم هست. فکر کنم این رویاهایی که اگر یک نفر ببیند حتماً بلافاصله دیگر چیز دیگهای نمیبینه، خواب همینجا قطع میشود. اگر آدم خورشید سیاه دیگر خواب ببیند. من خیلی مثال تو ذهنم ولی دارم همه را فاکتور میگیرم. سعی میکنم جاهایی که احساس میکنم توضیحات کافیان دیگر ادامه نمیدم. ستارهها که خیلی در رویا ظاهر نمیشن، آدمها معمولاً کمتر از خورشید و ماه ستاره میبینند.
یک بار این است که شما در شب خواب میبینید و ممکن است در خواب احساس کنید که در یک شبی که هوا مثلاً مهتابیه، شبی که هوا مثلاً صافه و ستارهها تو آسمون هستند. این را نمیگن خواب ستاره. خواب ستاره یعنی ستاره را در خواب ببینید واقعاً. نه اینکه همینجوری هوا مثلاً احساس ببینید که تو آسمون ستاره هست یا تو آسمون ستاره موضوع خواب باشه.
ماه موضوع خواب باشه نه اینکه یک شب مهتابی. مثلاً یک خوابی دیدید در شب چون فضا نورانیه احساس میکنید شب مهتابیه ولی ماه را تو خواب ندیدید. خود ماه را ببینید. فرق میکند. خورشید را در خواب خب خوابی که تو روز میگذره خب باید خورشید در آن هست.
باز معنی روز و شب همونه. یعنی شما خوابی که تو همان خواب اگر تو شب ببینید در فضای تاریک با فضای روشن فرق میکند. ولی به هر حال منظورت دیدن ستاره یعنی واقعاً ستارهها را ببینید. موضوع رویا باشند.
ستارهها و رویای یوسف
مثل ستاره مثل خوابی که یوسف دید. ۱۱ ستاره بهش سجده میکنند. ستارهها اشیایی هستند که در رویا دارند بازی میکنند اصلاً آنجا. همانطوری که آنجا در آن رویا تفسیر شد توسط پدر یوسف ستارهها بهترین نماد برای دانشهای معنوی ناخودآگاه هستند.
مثل تفسیر رویا. مثل همین حرفهایی که من الان دارم میزنم. یعنی آدمهایی که استعدادهای ویژه دارند برای چرا ستارهها نماد خوبی برای این هستند؟ برای اینکه روشناییهای نقطههای نورانی در شب و ناخودآگاه هستند. آن چیزی که ناخودآگاه را روشن میکند دانشهایی که مربوط به ناخودآگاه میشوند. از جمله مخصوصاً ستارهها به تفسیر رویا که یک در واقع چیز دانش ریشهای مربوط به ناخودآگاه میشود.
بنابراین آن رویا که یوسف دیده بود از این جهت که ۱۱ تا شیء بودند که بهش سجده میکردند آن ۱۱ تا برادراش بودند. ولی چون به صورت ستاره ظاهر شده بودند و اصلاً یوسف ستاره دیده یعقوب تعبیر میکند که تو تعبیر احادیث یاد میگیری و یک جوری نسبت به برادراش از آن رویا برمیآد که برتری پیدا میکند.
میگوید این رویا را به برادرات نگو. برای اینکه به اصطلاح تابلوئه که این ۱۱ تا معنایش چیست. آن قسمتی که تابلو نیست این است که چرا یعقوب میگوید که معنی این خواب این است که خداوند نعمت خودش را بر تو تمام میکند و تعبیر احادیث یاد میگیری. تفسیر رویا یاد میگیری. برای اینکه یک خواب اساسی با شخصیتهای ستاره دیده.
یک را ممکن است شما ستاره تو رویا ببینید ولی اینکه ستارهها برایتان بازی بکنند و یک به صورت شیء تو رویا ظاهر بشوند این خیلی چیز دیگر و سجده بکنند در مقابل طرف. مثل اینکه اوج تسلطش مثلاً به علوم ناخودآگاه که بعداً در همان سوره یوسف شما میبینید اوج تسلط یوسف را میبینید واقعاً که چگونه رویا تفسیر میکند. خب اینها منظرههای سماویان.
سیارات هم به یک معنیهای خاصی ظاهر میشوند که مفصله و خیلی هم به نظر من اینقدر کمیابان که آدم لازم نیست که خیلی در موردش بحث کند.
بفرمایید. طلوع خورشید میتواند نشانه ویژهتری باشه؟ طلوع طلوع خورشید و غروب خورشید با دیدن ببینید شما یک بار یک رویا میبینید در آن خورشید را در حال نورافشانی میبینید. یک رویایی میبینید که در آن خود خورشید انگار مهم نیست. مسئله طلوعه. طلوع خورشید و غروب خورشید مثلاً اشاره خیلی خوبی به دوره جوانی و پیریه.
دقیقاً مثلاً به همان معنایی که شما میگویید یک جوری مثل آغاز آغاز حیات که همراه با آغاز دانش هم هست و پایان حیات. بنابراین همیشه تقریباً رویاهایی که در آن مفهوم اصلی طلوعه آغاز آغاز وارد شدن شما به یک مرحله جدیدی از حیات میتواند به صورت طلوع ظاهر
بشود.
یا مطلقاً به صورت آغاز مثلاً خود حیات یا معمولاً وقتی یک آدم طلوع خورشید را میبیند خیلی رویای نویدبخشیه.
طلوع خورشید به مثابه آغاز
شما دارید وارد یک مرحله جدیدی از زندگی و آگاهیهای خودتان میشوید. آن رویای من که رویای خیلی لذتبخشی بود من اصلاً در مورد معنایش صحبت نکردم فقط من آن را وقتی دیدم که همین اینجور مطالعات را شروع کرده بودم و دفعه قبل فکر کنم گفتم داشتم از کنجکاوی تلف میشدم.
هرچه گیرم میاومد میخوندم و آن رویا آن موقع من معنیشو دقیقاً نفهمیدم ولی یک جوری نویدبخش این بود که این اتفاق دارد میافتد. یعنی من یک مقدار نسبت به مثلاً مسائل ناخودآگاه و اینها اولاً طلوع خورشید در آن هست. بعد هم راه رفتن در دریا با یک حس خیلی خیلی لذتبخش.
به اضافه آن شخصیت دومی که حالا من این رویا را تعریف کردم برای اینکه میخواهم در مورد این صحبت بکنم که شما وقتی یک مرد مثلاً یک دختر ناشناس میتواند رویا میبیند یعنی چی؟ این به یک جایی لینک پیدا میکند که خیلی مهم است.
اصلاً من این حرفها را دارم میزنم به غیر از اینکه زمینه کاربردها را دارم فراهم میکنم و یادتون باشه یک جایی به با از نظر خودم به بنبست رسیدم که چه جوری مفهوم آرکتایپ را مطرح بکنم و بعد احساس کردم لازم است که یک چیزی را یک پدیدهای را مثلاً فکتهاشو به اندازه کافی بگویم تا معلوم بشود که چه دلیلی آرکتایپ یک چیزی مثل نیروی جاذبه در نظریه یونگه. نمیتواند بگوید این دقیقاً چه از کجا آمده ولی فرضش لازم است.
و حالا یک خورده جلوتر که برویم مثلاً نمادهایی در واقع وجود دارند که ما را مجبور میکنند که به وجود یک چیزی تحت عنوان آرکتایپ مثلاً معتقد بشویم. خب، من چند تا رویای خیلی جالب در مورد این چیزهای آسمانی و اینها دارم. یک یک دانشجویی داشتم که یک بار تو رویاش دیده بود که میگفت که صورت فلکی عقرب را دیدم.
من به شوخی بهش میگفتم که احتمالاً جادوگری. برای اینکه اولاً به علوم ناخودآگاه مثلاً دارد دست پیدا میکند و بعد هم چون صورت فلکی عقرب یک چیز خطرناک و وحشتناکیه، من به شوخی بهش میگفتم که استعداد جادوگری داری. برو دنبالش مثلاً شاید جادوگر شدی. چون جادوگری هم جزو علوم مثلاً چیز دیگه، چیزهای غیبی و پشت پرده و این حرفهاست.
ولی به هر حال هر جور دیدن صور فلکی، مخصوصاً وقتی شما منظومهای را در رویا میبینید، خیلی بهتر از دیدن یک ستاره است. برای خاطر اینکه مثل اینکه به یک چیز پکیجی از دانشهای ناخودآگاه که هماهنگ هستند دارید دست پیدا میکنید. خب، کویر، بیابان، صحرا، اینها محیطهای وحشتناکی هستند معمولاً در رویا. نشاندهنده یک دورههای روانی که حالتهای افسردگی ممکن است به وجود بیاید.
برای اینکه آن چیزهای حیاتی کویر و صحرا و اینجور لوکیشنهای خشک که در آن حیات وجود نداره، نشاندهنده این است که آدم دارد وارد یک دورهای از حیات روانی خودش میشود که به اندازه کافی در درونش چیزها رشد نمیکنند. آن چیزهای حیاتی مثل کویر و صحرا اینها جاهایی هستند که گیاه ندارد دیگر.
بنابراین اگر نماد گیاه را فهمیده باشید که چه را دارد نشان میده، همانطوری که باغ در واقع میتواند بودن در باغ، سرزندگی و جریان طبیعی حیات و شادابی را نشان بده، درست برعکس، صحرا اینها خطراتی هستند که در مقابله حیات
طبیعی روانی آدم ممکن است پیش آمده باشه. هر چقدر حالا این حس مثلاً فرض کنید تشنگی، حس اینکه نزدیک به مرگ شدن یا موجودات خطرناکی در صحرا وجود داشته باشن، اینها اوضاع را بدتر میکند.
باغ در برابر صحرا
ولی صرف خواب دیدن صحرا و بیابان و کویر و اونجور چیزها بسته به درجه خشکی و خطرناکیش. حالا اگر یک نفر مثلاً خوابش، این خواب را من دارم میسازم، فیالبداهه.
اگر شما خواب ببینید که در کویر هستید و خیلی هم مثلاً فرض کنید هوای کویر سرده، شب شده، سرده، هیچ پناهی ندارید، صدای حیوانات هم از دور میآد، ولی شما نظرتون کمکم به آسمان مثلاً زیبای کویر جلب میشود. اینکه آدمها واقعاً تو دورههای خشکی روانی که از حالت طبیعی زندگیشون در میآن، ممکن است کاملاً به یک دانش عمیقی نسبت به مسائل درون خودشان برسن.
خیلی خیلی آدمها اینجوریان. شما تا وقتی که حالتون خوب است و همینجوری دارید زندگی میکنید، توجهتون به درون خودتان و اعماق وجود خودتان خیلی جلب نمیشود. ولی وقتی که یک سکتهای در زندگیتون پیش میآید که حیاتتون متوقف میشه، دچار مثلاً افسردگی میشید، زندگیتون از روال عادی خارج میشه، ممکن است اتفاقاً به یک چیزهای جالبی توجه بکنید که بالای سرتون حالا قرار دارد و قبلاً نمیدیدیدشون.
و کویر را اتفاقاً آسمان خیلی پر ستارهای دارد دیگر. بنابراین این رویا میتواند یک معنی خوب داشته باشه. دوران بدی و بدون شور و هیجانی ممکن است در آینده داشته باشید، اگر چنین رویایی دیدید. ولی بعد اینکه فضای رویا خلاصه، آن حسی که تو رویا وجود دارد خیلی مهم است دیگر. این رویا چه جوری تمام میشه؟
با غرق شدن تو زیبایی آسمون اگر تمام میشه، خب خیلی رویای خوبی است. یک مقدمه بد ولی به یه، ولی ممکن است مثلاً همین یک نگاهی به ستارهها بکنید و بیشتر باز رویا همان حالت ترس مثلاً خطر مرگ و این چیزها در آن غلبه داشته باشه.
خب اینها دیگر نمیدانم چمنزار اینها همینطور خیلی خیلی لوکیشنها وجود دارد که کوهستان مثلاً بالا رفتن از کوه به معنای مثلاً مقصدهای یک خورده متعالی یا سخت را مورد هدف قرار دادن در زندگی.
بعد حالا افتادن از کوه یا به سلامت به قله رسیدن اینها معنیهای مشخص خودشان را دارد. حالا کوه خیلی معنیهای متنوع و متفاوت دارد. من یک خورده میترسم بعضی از این چیزها را خیلی واردش نشم بعداً آن مشکل پیش بیاید.
مثلاً همه این چیزهایی که من دارم میگویم به یک معنیهای دیگهای هم میتوانند ظاهر بشوند. ستاره مثلاً فرض کنید ستاره ممکن است غیر از نورش در رویا شخصیت چیز دیگهای باشه.
اگر به عنوان یک نقطه نورانی در آسمان شب دیده بشود نماد خوبی است برای مثلاً یک دانش ناخودآگاه. ولی ممکن است حالا یک ستاره خاصی که شما باهاش آشنا هستید به یک دلیل دیگهای در رویا ظاهر شده باشه.
اینها ممکن است متن معنیها را یک خورده تغییر بده. لوکیشنهای شهری کلاً شهر اینکه یک آدم خودش را در شهر ببیند یک جوری به جامعه کلاً دارد اشاره میکند. به جامعه انسانی.
و خیلی وقتها خب آدم خودش را به طور معمول در شهر میبیند و لوکیشن خیلی مهم نیست. یعنی مثلاً فرض کنید شما وقتی در مورد زندگی روزمره، روابط کاری و اونجور چیزها دارید خواب میبینید خب طبیعی است خودتان را در محیط شهری، تو محیط کارتون حتی ببینید.
اگر در خیابونها و اینها ببینید یک خورده به نظر میآید رویا شاید به یک روابط اجتماعی یک خورده بیرونیتر و کلیتری دارد اشاره میکند. ولی خیلی وقتها ممکن است لوکیشن ببینید همیشه اینجوری نیست که لوکیشن در رویا نقش مهمی بازی بکند. ممکن است همینطوری وقایعی دارد اتفاق میافتد در خیابون ولی اینکه تو خیابون هستید خیلی تو رویا تأکیدی روش نیست.
لوکیشنهای شهری
اینشکلی نیست که آن واقعه مثلاً یک جوری نکته مهمش این باشه که در خیابون دارید. من یک بار فکر کنم جلسه قبل بود که خواب دیدم گفتم که یک دختری خواب دیده بود که یک سگی بهش حمله میکنه، یک سگ سیاه رنگ. گفتم این را نه، من نمیدانم چیها را گفتم چیها را نگفتم. و خب این در خیابون اتفاق میافتاد.
میتونست تو بیابون اتفاق بیفتد. خیلی معنایش فرق نمیکرد. فقط یک جوری به هر حال مشخصاً اینجوری بود که مربوط به روابط اجتماعی میشود. اگر در بیابون بود سگ میتونست درونی باشه. غرایز خود این آدم باشه که اینجوری به وجود آمده.
ولی وقتی در خیابون، تو شهر اتفاق میافته، آدمهای دیگهای هم در رویا هستند، این تکست یک جوری نشاندهنده این است که این انگار میتواند نماد یک آدم مشخص در زندگی این فرد باشه.
که در همین جامعه باهاش آشنا شده و دارد به صورت یک خطر ظاهر میشود. بنابراین محیط شهری یک جوری به روابط اجتماعی اشاره میکند. یک رویایی که یکی از دانشجوهای من برای من تعریف کرد من به دلیل اینکه یک عنصری تو این رویا وجود دارد حالا میگویم.
رویای بمباران اتمی
خواب دیده بود که در مثلاً فرض کنید یک جایی یک خورده مثلاً شاید مرتفع هست در شهر، مثلاً بالای ساختمون. و در جلوی چشمش یا قبلش شهر بمباران اتمی شده. احساسش این است که همینجا تو تهرانه.
شهر خودشه و اینجا بمباران و همه چیز سوخته و از بین رفته و در رویا احساسش این است که خودش هم دارد از بین میرود و امیدی مثلاً به زندگیش نیست در اثر این انفجار.
خب اینکه اینجا به نظرم شهر نماد مثلاً جامعهست. بعد بمب اتم نماد خوبی برای چیه؟ بمب بمب اصولاً حالا هر چیز ویرانگری میتواند به صورت بمب ظاهر بشود. ولی انفجارهای اتمی، بمب اتم یک نماد خیلی خوب برای آن خطریه که جامعه تکنولوژیک، جامعه غرب، فرهنگ غرب آن جنبه تهدیدآمیزی که در مثلاً فرهنگ و جامعه مدرن وجود دارد.
بمب اتم نماد خوبی برای یک خطر مدرنه. یک چیزی که در اثر مثلاً همین فرهنگ مدرن در واقع به وجود آمده. من فکر میکنم این رویا نماد خیلی خوبی از آن اتفاقیه که به معنای واقعی کلمه در جامعه ما افتاده و میافتد و خود این آدم هم در معرض این خطر بوده و این رویا یک جوری ناامیدکننده در واقع در تأثیر آن روابط مدرن یک چیزی در دنیا اتفاق افتاده که به هر حال یک فرهنگ مدرن، یک فرهنگ غربی به وجود آمده که نه تنها در خود غرب، تمام دنیا دارد کمکم تخریبی ایجاد میکند.
که قطعاً یک عنصرهای شدیداً مخرب در فرهنگ و تمدن غرب وجود داره، فرهنگ مدرن و بمب اتم نماد خیلی خوبی برای همین است دیگر.
چیزی که جدیداً جدیدترین نوع و وسیعترین نوع تخریبی که در واقع ما به بشر به وجود آورده و اینکه آدم ببیند که در تهران فکر کنم نماد این اتفاق را میتوانید به طور سمبلیک ببینید تو تهران افتاده دیگر.
ما در شهری زندگی میکنیم که یک جوری به نظر میآید به معنای سمبلیک بمباران اتمی شده و ماها همهمون در واقع در معرض یک چنین جریانی هستیم. خب من دیگر بگذارید فقط منظرههای برفی و یخبندان باز اشاره به محیط سرد عاطفی میکند معمولاً.
باز ممکن است برف پاکی و سفیدی و در واقع درخششاش در رویا نمود داشته باشه نه سرما. ولی منظرههای یخبندان، سرمایی که در آن آدم احساس سردی میکند یعنی برف به معنای سرما بیشتر ظاهر میشه، اینها باز به یک دورانی که گرمای عاطفی در واقع وجود نداره، روابط، روابط آدم با اطرافیانش با حالا در درونش یک جوری سرد شده، معمولاً رویاهای تو منظرههای برفی میبینند آدمها.
به همین ترتیب بهار، زمستان اینها فصلهایی هستند که معنیهای خودشان را دارند. مخصوصاً بهار و پاییز و بهار و تابستان و پاییز و زمستان به دورههای زندگی هم اشاره میکنند. دوره کودکی و جوانی و مثلاً میانسالی و پیری. به دلیل توالی فصلها و اینکه سال به طور طبیعی از آنجا انگار شروع میشود دیگر آخه.
فصلها و چرخه حیات
ماها ما ایرانیها فکر میکنم درست سال را شروع میکنیم. از آن جایی که در ناخودآگاه هم تایید میشود که اولش این کودکی و نوجوانی مثل بهاره تو جوانی و مثلاً نزدیکی میانسالی ثمر میدادم و بعد کمکم خزان میآید و نهایتاً عمر انگار تمام میشود.
زمستان. ولی به هر حال من کار به فرهنگ ایرانی ندارم. واقعاً فرهنگ ناخودآگاه اینجوری است. بهار و زمستان و اینها به یک چنین معنایی در آن داده میشود.
خب لوکیشن حالا انواع و اقسام لوکیشنهای شهری وجود دارد که واضح است که من وارد این بحث نمیتوانم بشوم برای اینکه از داروخونه و فروشگاه و انواع محلهای کار گرفته تا مثلاً فرودگاه و ایستگاه قطار و دیگر نمیدانم هزار چیز وجود دارد دیگر. مثلاً یک نماد خیلی خوب ایستگاهها هستند.
معمولاً این را من خیلی زیاد و تکراری در واقع شنیدم و دیدم و خواندم که همیشه رویاهایی که آدمها وقتی در شرایطی هستند که تصمیمهای مهم زندگی خودشان را دارند میگیرند وارد انگار مرحله جدیدی از زندگی خودشان دارند میشوند رویاهایی میبینند در که در ایستگاه هستند.
جایی که میخواهند انگار تیکآف کنند بروند یک جای دیگر. حالا اگر تو فرودگاه باشند هرچه این تصمیم مهمتر و اساسیتر باشه جایی که شما خودتان را در آن میبینید از فرودگاه بالاتریناشه برای خاطر اینکه واقعاً آدم وقتی میرود فرودگاه یک دفعه به یک جای خیلی خیلی دوری منتقل میشود و از آن طرف مثلاً فرض کن ایستگاه قطار، ایستگاه اتوبوس و
اینجور چیزها. مثلاً در ترمینالهای مسافربری به هر حال وقتی مسافرت مثل یک تغییری در زندگی شما دارید مخصوصاً میتواند اشاره به تغییر کریر باشه به معنای شغل یا ازدواج کردن. در دورههای این شکلی آدم خودش را به طور طبیعی در ایستگاه میبیند و بعد اتفاقهایی که حالا تو ایستگاه میافتد مهمان دیگر.
یک اطلاعاتی در مورد اینکه این تصمیمی که دارید میگیرید یا این چیزی که دارید واردش میشوید تا چه حد میتواند خوب بد باشه یا حالا در نهایت. نمیدانم واقعاً من لوکیشنهای شهری را بگذاریم کنار.
تنوعاش زیاده و دقیقاً ماجرا این است که هرچه داریم خاصتر میشین، اصلاً لوکیشنهای شهری برای آدمهای مختلف حالا تنوع معنیها ممکن است بیشتر باشه. دریا برای همه تقریباً یک چیز است. ولی چیز اینطوری نیست.
مثلاً فرض کن داروخونه ممکن است برای آدمها داروخونهها هم باز خیلی چیز کلیایه. ولی محیطهای کاری مختلف بر حسب اینکه شما چقدر باهاشون سروکار دارید ممکن است یک خورده معنیهای مختلفی بدن.
ولی باز به هر حال یک معنیهای اساسی اصلی وجود دارند که بعداً حالا میتوانند یک ورژنهای دیگهای پیدا بکنند. بیاید به لوکیشنهای خصوصیتر، جامعه خود دیگر بیایم به خانه و اتفاقهایی که در خانه میافته، اتاقهایی که در خانه وجود دارد.
فکر میکنم آن کتاب آپلی یک فصل دارد تحت عنوان خانه و مثلاً اتاقهاش. آشپزخونه، خانه و اتاقهای مختلف آن، یک فصل مثلاً هفتم این کتاب که خب مثلاً از اتاق خواب نمیدونم، آشپزخونه، همه اینها یک جوری در رویا ممکن است ظاهر بشوند. من باز حالا فرض میکنم که آن کتاب را در یک روز نامعلومی تجدید چاپ میشود و مردم میگیرند میخوانند.
خانه و اتاقها
نمیخواهم همه چیزهایی که تو آن فصل نوشته را بگویم ولی یک چند تا چیز کلی میخواهم در مورد خانه بگویم. یکی اینکه باز بسته به اینکه اگر یادتون باشه از این حرف زدیم که رویا میتواند لولهای مختلفی داشته باشه از نظر سمبلیک بودن. اولاً خب واضح است که شما میتوانید خانه خودتان را تو خواب ببینید. یعنی خودتان را در خانه ببینید و خانه هم همان خانه باشه.
اتفاقی دارد. مثلاً شما دارید در مورد روابط خانوادگی خودتان به معنای واقعی کلمه یک رویایی میبینید. رابطهتون با پدرتون، مادرتون، برادرتون و اتفاق خب کجا باید بیفته؟ تو خانه خودتان. بنابراین هیچ تعبیر سمبلیک خاصی ممکن است اینجا وجود نداشته باشه. ولی اولین لایه شاید سمبلیک شدن معنی خانه این است که خانه را به معنای خانواده در خواب ببینید.
خود خانه چیزی که آدما، خانواده در آن زندگی میکنن، چهاردیواری به اصطلاح، این نماد خوبی برای خانوادهست. شما مثلاً در رویا افراد خانواده را نمیبینید. مثلاً خواب میبینید که تو خونهای دارید زندگی میکنید، خانه ترک خورده. خب چه تعبیری میخواهید برای چنین رویایی بکنید؟ به غیر از اینکه اختلافهای خانوادگی احتمالاً دارد پیش میآید. اشاره به یک چنین چیزی.
اینکه کدام اتاق ترک خورده، چه جوری این ترک در رویا ایجاد شده، این کاملاً میتواند اطلاعات خوبی داشته باشه که چه اتفاقهایی دارد میافتد. ببینید در این رویا ممکن است افراد خانواده هم یک جوری ظاهر بشوند. اشکالی ندارد که یک چنین اتفاقی بیفتد. اتفاقاً خوب است که نزدیکتر میشین به این معنی که اگر یکی دو تا عضو خانواده را هم شما ببینید.
برای خاطر اینکه اشاره در واقع به روابط خانوادگی هم در رویا هست ولی موضوع این است که اینجا خود خانه موضوعیت پیدا کرده. فقط محل وقوع حوادث نیست. یعنی لوکیشن دیگر نیست. خودش موضوعیه که رویا دارد در موردش به عنوان شخصیت ظاهر میشود. بنابراین کل مثلاً نظام خانواده را دارد نشان میدهد. جمع خانواده را نشان میدهد.
خانه خانواده یا خود
پس خانه میتواند به معنای خانواده باشه. واضح است. ولی اگر شما در خانه تنها باشید، هیچ عضو خانواده هم نباشه، هیچ اشارهای هم به مسائل خانوادگی نباشه، خانه میتواند هم اشاره به وجود خود شما باشه. میتواند اشاره به بدنتون باشه و بیشتر از بدنتون اشاره به کل وجودتون تا حدودی زیاد.
مثلاً فرض کنید، بگذارید این رویا را فکر کنم یونگ تو آن کتاب تحلیل رویای خودش تحلیل کرده که یک مردی خواب دیده که در طبقه بالای خانه دارد مطالعه میکنه، پایین مهمونی سر و صدای جشنه و مزاحم مطالعه کردنشه.
همیشه در رویاها طبقات بالای خانه یک جوری به مسائل فکری و معنوی و روحی آدمها اشاره دارد. زندگی معنوی و آن اتفاقهایی که پایین میافتد به زندگی جسمانیتر آدمها اشاره دارد. زیرزمین، رفتن به زیرزمین که خیلی رویاهای چنین چیزی در آن هست که آدمها میروند به زیرزمین، اشاره به وارد شدن به عرصههای ناخودآگاه دارد. ناخودآگاه به این معنای زیرزمین کل وجود ماست.
آن قسمت تاریک و حالا ممکن است حالت سردابه داشته باشه، بستگی دارد به هر حال در رویا چه جوری ظاهر بشود. ولی آن قسمت دنج و تاریکی که پایین قرار دارد میتواند اشاره به ناخودآگاه باشه. بنابراین طبقات خانه در چنین رویاهایی، ببینید اگر در چنین رویایی اعضای خانواده باشن، دیگر یک خورده بعید میشود که اینجوری تعبیر بکنید.
مگر حالا میگویم بازی یک جوری یک شرایط خاصی باشه که شما اعضای خانوادهام بتوانید به چیزهای درونی خودتان برگردونید. که خیلی متداول نیست. یک چنین چیزی من میگویم یعنی به نظر میآید باید نشانههای خوبی وجود داشته باشه که اینجوری آدم رویا را بفهمه. ولی رویاهایی که شما تنهایی و در یک خانه دارید زندگی میکنید که به راحتی تو این رویاها میتواند خانه خانه واقعی خودتان نباشد.
تو رویا خونهتونه ولی نه این خونهای که الان دارید در آن زندگی میکنید. کل وجود شماست که همه چیز را میتواند شامل بشود. بدنتون باشه یا همه چیزی که در واقع طبقات با چند طبقه داشته باشه، اتاقهای متعدد داشته باشه که اینها به جاهای مختلف، فضاهای مختلف روانی و جسمانی شما اشاره دارد.
خب بگذارید یک یک رویای مشخص که از این رویاهای تکراری که آدمها میبینند پیدا کردن یک فضا و مکان جدید در خانه. این چه تعبیری داره؟ یک جنبه جدیدی از خودشان را آدم گاهی با یک چیز جدیدی را در خودش انگار دارد کشف میکند. مثل ما تو روان خودمان همینطور که رشد میکنیم انگار یک جعبههایی گاهی باز میشوند.
اگر ما خوب در زمینه به اصطلاح رشد خودمان فعالیت بکنیم، این فضاهای فضاهایی که در روان ما وجود دارند و بهمون کمک میکنن، اینها یک جورهایی منظمتر و بهتر چیزاش در امکاناتش در اختیار ما قرار میگیرد. ولی اگر هم هیچ کاری نکنیم به هر حال در طی زندگیمون این اتفاقا میافتد. شما با یک جنبههای ناشناختهای از وجود خودتان کمکم ارتباط برقرار میکنید.
همینطور که سن آدم بالا میرود. و تو اینجور مواقع یک رویای تکراری زیاد من حداقل از خودم از دو سه نفر شنیدم تا حالا.
کشف فضای تازه در خانه
خودم این رویا را دیدم. از چند نفر هم شنیدم و رویای کاملاً کلاسیکی هم هست که آدم در خونهای هست احتمالاً خانه واقعی خودتان نیست و در آن یک فضای چیز جدید کشف میکنید. فضایی که تا حالا ندیدید.
بستگی به اینکه چقدر این فضا متبوعه، چقدر بزرگه، چه چیزهایی در آن وجود داره، اینها اهمیت این چیز جدید را در واقع و نوعش را اینکه چه اگر آنجا اتفاقهایی بیفتد مثلاً یک دفعه میرید تو یک فضای جدیدی میبینید آنجا یک آدم دانشمندی مثلاً زندگی میکند. مثلاً یک کلاس درس تو خونهتون یک دری باز میشود میبینید که آنجا اصلاً یک آدم دانشمند دارند زندگی میکنند یا الی آخر.
حالا اینکه چه چیزهایی در آن اتاق هست، نوع به اصطلاح یک خورده اشاره مشخصتری به اینکه به چه جنبههای جدیدی از زندگی روانیتون دارید میرسید اشاره میکند. معمولاً این رویا رویای خیلی شادیآوریه. برای اینکه خب برای یک فضا و امکانات جدیدی را آدم پیدا میکند. اینکه در طبقه بالا باشه، تو زیرزمین باشه و چه فضایی داشته باشه اینها هم باز به هر حال مهم است.
اگر از یک پلههای بالا بروید و بعد مثلاً ببینید اصلاً یک بالای بالای طبقه خیلی شیک و ترتمیزی مثلاً هست، خب این یک جوری امکانات جدیدی که دارد در اختیارتون قرار میگیرد امکانات معنوی و سطح بالاتری هستند و اگر مثلاً فرض کنید یک جای کوچیکتر یا مثلاً در طبقه پایین، طبقه اول هست یک خورده معنایش باز فرق میکند.
بگذارید من این رویا را برایتان بخوانم. رویای جالبی.
رویای آشپزخانه
نمیدانم کسی که فرستاده به هر حال از اعضای همین کلاس و کسانی که گوش میدهند این جلسات. میگوید در خونهای در خانه خودم هستم. من ببخشید چون به زبان چیز نوشته شده من ممکن است یک خورده راحت نتونم بخوانم. در خانه خودم هستم. من تو بیداری چنین خونهای ندارم. بعد متوجه یک سری درهایی مثل کمد میشم.
یک اتاق نیست ولی یک چیزهای ناشناختهای وجود دارد. کمدایی را دارد پیدا میکند. با خودم فکر میکنم که چطور من تا حالا متوجه این درها نبودم. سعی میکنم بعضیهاشون را باز کنم و ببینم در آن چیست. ولی نمیشود. یکیشون را بالاخره باز میکنم. به یک راهرو باز میشود. یک کمد نیست. و یکی هم نیست.
جالب است این یکی را در رویا باز میکند. درهای دیگهای هم هست که آنها بستهست به هم. ولی اینها حداقل درها را دیده در رویا. میشود حدس زد که بقیه آن کمدها هم همینجوریان. به یک جاهایی ختم میشوند. از راهرو وارد یک اتاق جدید میشوند. برام خیلی جالب است که یک جایی جدید تو خونهام، خونهام پیدا کردم.
اتاق یک چیزی بین آشپزخونه و اتاقه. کفش فرشه، یک میز غذاخوری، غذاخوری گرد به رنگ خاکستری وسطشه، مایکروویو و ظرفشویی هم دارد. پس چیزی که در خودش کشف کرده بیشتر شبیه آشپزخونهست. جایی که میشود در آن غذا خورد و انرژی، مثلاً انرژیهای جدید گرفت. آشپزخونه جاییه که به شما از در آن غذا به اصطلاح درمیاد تو خانه و بهتان انرژی میدهد.
بنابراین اینجا خیلی مثلاً یک اتفاق معنوی و دانش و این چیزها ممکن است نباشد ولی یک منابع جدیدی از انرژی دارد در اختیار این آدم قرار میگیرد. و فرق میکند با اینکه شما غذا پیدا بکنید در خواب. غذای خورده چیزتره، موقتیتره. شما مثلاً چه این آشپزخونه پیدا کرده در خونهاش. فرق میکند. جایی که میشود مایکروویو داره، خیلی چیزهای مدرنم در آن هست.
خب، میز غذاخوری اصلاً دارد و ظرفشویی همه چیز آشپزخونهست بیشتر. با خودم میگویم چقدر خوب است. از این به بعد میتوانم اینجا غذا بخورم که از آشپزخونه تر و تمیزتر هم هست. آشپزخونهی تر و تمیزتر. مایکروویوش به نظر کوچیک میآید ولی وقتی بازش میکنم میبینم یک عالمه نون در آن هست. نون خیلی خیلی نماد خوبی در رویاست.
یعنی همهی خوردنیها. برای خاطر اینکه حتی یک جوری معنیهای معنوی دارد. غذا میتواند علم هم میتواند در رویا به صورت غذا ظاهر بشود. مثلاً خیلی وقتا شیر دقیقاً تو رویا معنی دانش میدهد. دانش را هم میخوریم دیگر. مصرف میکنیم از نظر روانی.
رویای نانهای تازه
و نون خیلی چیز خوبی است. هم انرژی دارد و هم اینکه جنبههای معنوی هم در آن هست. به هر حال شاید یکی از بهترین غذاهایی که شما میتوانید در رویا ببینید نون خالیه. نون وای دیدن، جاهایی که مثلاً نونهای خیلی تر و تمیز و قشنگ هست.
به هر حال اینها رویاهای خوبیان که معمولاً اشاره به یک چیز دارن، به هر حال رسیدن به یک چیزهای معنوی هم دارند. میگوید ولی وقتی باز میبینم که یک عالمه نون در آن هست که البته همهشان از دو نوعه.
میگویم این همهمدت که من از اینجا خبر نداشتم حتماً این نونا کهنه شدن و دیگر قابل خوردن نیستند. ولی وقتی بهشان دست میزنم میبینم که هنوز گرم و خیلی تازهان. خیلی رویای خوبی است. از هر نوعی که برمیدارم نونها بزرگ هستند ولی خیلی زود میخورمشون. نونا خیلی بزرگن و همینجور دارد نونا را میخورد. یکی از نونا معمولی و دیگری کمی شیرینه.
هر دو خیلی خوشمزه هستند. با بعد شروع میکنم از اتاق وارد یک پذیرایی میشم. به نظر میآید این پذیرایی هم جدیده دیگر. اینجوری که این نوشته. وارد پذیرایی آن خانه نمیشود. مثلاً و بعد هم یک در شیشهای میبینم که به حیاط باز میشود. هرچه از خواب میگذره متوجه میشم که این خانه چقدر بزرگه و من نمیدونستم.
خیلی رویای جالبیه. از یک طرف نشان میدهد این آدم خیلی از خودش بیخبره که این چقدر چیز پذیرایی دارد. معمولاً رویاها اینجور رویاها معمولاً اینجوری است که آدم یک اتاقی، معمولاً اتاق دنج کشف میکند. یک آشپزخونه داشته، پذیرایی داشته، هزار تا کمد، حالا تازه یک عالمه در دیگر هم هست باز نکرده. حیاط هم داشته. بله؟ حیاط هم داشته.
حیاط، آره، خیلی چیزها. یک عالمه چیز در آن هست که تا حالا ندیده. یک چیز جالب تو این خواب این است که این یک نکتهست بعد از چیز نوشته. فضای اتاقی که تازه پیدا کردم یک جوری برام آشناست. حس میکنم قبلاً دیدمش. مثل اینکه آدم در کودکی، واقعاً آدمها در دوران کودکی همهی امکانات خودشان را یک جور جلو خودشان دارند.
بعد زندگیشون یک جوری میشه، کارای عجیب و غریب میکنن، از زندگیهایی میکنن، از خیلی چیزها محروم میشوند. مثلاً آدمها از زندگی عاطفیشون محروم میشوند برای اینکه زیاد درس میخونن، وارد محیطهای علمی میشوند و کلاً از یک بخشهایی از زندگی خودشان را خاموش میکنند به تدریج.
و اینکه خیلی عجیب نیست که این حس وجود دارد که این یک موقعی انگار یک چیزهایی اینجوری بود، اصلاً دیده ولی الان برایش حس جدید بودن دارد.
حس میکنم قبلاً دیدمش. همچنان بیداری برام زیاد پیش میآید ولی تو خواب این اولین دفعه بود. حس میکنم دفعه قبلی که این اتاق را دیدم دور میز یک سری آدم نشسته بودن و حرف میزدن. این چیه؟ حسیه، این چیزها را ندیده تو رویا ولی یک چنین احساسی نسبت به آن اتاق دارد.
به هر حال این رویای آدمیه که خیلی خیلی خیلی رویای خوبی است که دارد امکانات خیلی وسیعی را در وجود خودش کشف میکند و یک عالمه نون آنجا هست که همهشان نونهای تازه هستند. به هر حال من تبریک میگویم بهش. همه هم نونهای بزرگ بود که همهرو میخورم. تند تند دارد با اینکه بزرگه ولی تند میخورد. خب ببینید دیگر
بفرمایید. به نظرم این یک تفسیر به نظرم دوباره به زندگی خودم خوابی که دیدم خب به صورت حدس مطرحش میکنم که خب بحث کلی این است که خوابی که خانه دیده میشود ممکن است خانه خانه خودم باشه.
تغییرهای مختلفی دارد. حالا مثلاً جورهای مختلفی که دیده میشود. من میخواهم بگویم که اینکه آدم یک جای جدید در واقع در خانه پیدا بکنه، این پیدا کردن یک چیز فراتر از دیدنه.
یعنی یک در واقع به همراهی حضور داشتن جدی خود فرد در آن صحنه و اینجوری حرکت کردن و در واقع پیدا کردنش یعنی اینکه در واقع دیدنش که دیدن در خواب یعنی دارد این جای جدید را به وضوح به واقع میبیند. نه مثلاً به عنوان یک در واقع اینجوری از بیرون که دارد خواب را میبیند.
این حضور در واقع خیلی بیشتر اثباتگر این است که این آدم واقعاً در دنبال یک تحول ذهنی یا یک نوع نو شدن ذهنی، نو شدن روحی این چیزها را در واقع مثلاً در خوابش دارد میبیند. این به نظر من این خیلی مهم است. این به نظرم باید باشه.
ممکن است من صرفاً صرفاً یک نفر به آدم یک اتاق جدید را نشان بده از دور تا اینکه من بروم وارد آن فضا بشوم فرق دارد.
من از دور ببینم این رویاها به طور کلاسیک اینجوریان. شما جا را پیدا میکنید، میرید در آن. حتی ممکن است یک چیزهایی همانطوری که این رویا مفصلاً در مورد چیزهایی که آنجا دارد پیدا میکند در رویا اطلاعاتی وجود داره، این رویاها اینجوریان.
رویاهایی که مثلاً من زیاد واقعاً خودم برخورد نکردم که مثلاً یک جای جدیدی تو خانه را یک نفر به آدم خبر بده یا نشان بده، بگوید آن در مثلاً به این، این رویاها خیلی رویاهای موثری نیستند و این معنی را لزوماً ندارند.
این واقعاً وارد شدن تو یک فضای روانی و یک چیز جدیدی از زندگیه که این حس را در واقع دارد و این رویا به وجود میآید. بگذارید من حالا همینطوری که داریم مثلاً به خانه به عنوان کل فضای روانی و جسمانی گاهی فقط بیشتر جسمانی آدم نگاه میکنه، حالا اتاقها معنیهایی پیدا میکنند که این دیگر ربطی به معنی خانه به عنوان خانواده ندارد دیگر.
یک خورده از نظر سمبلیک در لول بالاتری و من میخواهم به یک رویای استاندارد اشاره بکنم که برای خود من رویای جالبی بوده که البته خودم ندیدم خوشبختانه ولی خب جاهایی که خواندم حالا میگویم که ماجراش چیست که برای من جالب است. آتش گرفتن خانه رویای خیلی بدیه که اگر معنی خانواده داشته باشه که خب روشنه.
اگر مثلاً افراد خانواده در خانه باشند و آتش گرفته باشه خیلی بدتر از این است که ترک بخوره. یک گاهی رویاهایی هست که یک قسمتی از خانه خراب میشود. یک اتاقی مثلاً فرض کنید از بین میرود. ولی آتشسوزی که کل خانه را تهدید بکنه، نماد خیلی بدیه به هر معنایی که میخواهد. اصلاً آتشسوزی کلاً در رویا طبیعی است که معنی خوبی ندارد.
این را یونگ نقد میکند که یک بیماری این رویا را دید که پزشک خودش را دید که در خانه تو خانه خودش، خانه پزشکی گیر افتاده و خانه دارد میسوزه و اینقدر رویا وحشتناک بود که نگران شد و تماس گرفت با پزشکش که این اتفاق تو شوروی افتاده. روسیه. من واقعاً نمیدانم. جزئیاتش یادم نیست. یونگ این را یک جایی نقد کرده.
تماس گرفت یا رفت به آن شهری که جایی که پزشک زندگی میکرد و بهش اطلاع دادن که مثلاً همین دیشب یا پریشب در بیمارستان مرده در اثر یک بیماری که همراه با عفونت و تب خیلی شدیدی بوده.
بنابراین این رویا، رویایی که اصلاً برای دیگری دیده شده در آن این اطلاعات وجود دارد که در واقع خانه بیشتر به عنوان جسم، جسمی که در تب دارد میسوزه اینجا ظاهر شده.
آن آدم آنجا مثلاً گیر افتاده. عین همین رویا را اگر یک نفر برای خودش هم ببیند که در خونهای تنهاست و خانه آتیش گرفته، خانه هم خانه نرمال خانوادهاش نیست، میتواند همین معنی را داشته باشه.
حالا اگر در خواب احساس این باشه که میمیره خب بدتر، اگر احساس این باشه که زخمی میشود به هر حال نشاندهنده میتواند یک بیماری باشه. یعنی من میخواهم بگویم خانه میتواند کل این استراکچر خانه میتواند به عنوان جسم هم ظاهر بشود.
خانه به مثابه جسم
یونگ میگوید که وقتی که من این رویا را شنیدم یادم افتاد که در آن کتاب تعبیر خواب بسیار قدیمی یونانی از آرتمیدوروس که معبر معروف خواب یونان بوده دقیقاً این ذکر شده که اگر کسی تو خواب ببیند که تو خانه هست و خانه آتیش گرفته میمیره.
میگوید جزو رویاهای مرگی. حالا من وقتی که این کتاب یونگ را خواندم و این دو تا را نگاه کردم، اصلاً کتاب ابن سیرین هست، یک کتاب قدیمی، دقیقاً در فصل خونهاش نوشته که اگر ببینید خانه آتیش گرفته، مثلاً معنایش این است که تب میکنید، میمیرید یا یک چنین چیزی.
یعنی این یک نماد خیلی روشن که میتواند اشاره به بیماری بکند. یعنی من این را مثال زدم برای اینکه خانه اینجا یک جوری انگار بیشتر به وضعیت جسمانی آدمه.
آن چیزی که ما در آن داریم انگار زندگی میکنیم، یک جوری آن ساختار کلی خونه، مخصوصاً وقتی از بیرون دیده میشه، یک جوری بیشتر به آن چیز بیرونی ما، اصلاً به جسممون، به بدنمون ارتباط پیدا میکند تا مسائل درونی. حالا پیدا کردن گنج در زیرزمین، مثلاً رویاهایی هستند که من فکر میکنم حداقل خودم دو سه مورد شنیدم، آدمها تعریف کردن که یک چنین چیزهایی پیدا کردن.
پیدا کردن کلاً یک چیزهایی در خانه معمولاً اشاره به حالا میتواند اتاق و فضای جدید نباشد ولی اشیای جدید باشه. دیگر بستگی دارد که آخه رویا، من احساس نمیکنم که معنی خیلی مشخصی دارد.
به هر حال آدم در درون خودش ممکن است در جستجوی یک چیزی باشه تو خانوادهاش. بستگی به فضا دارد که اینجا خانه چه معنیای دارد. آخه یک بار ببینید در خانه دنبال یک چیزی گشتن، اینجا این خونههه یک جایی در خونه، در خواب نقشبازی نمیکند احتمالاً.
در واقع خواب دنبال یک چیزی گشتنه، نه خواب در خانه دنبال یک چیزی گشتن. میدانید منظورم چیه؟ بیشتر بروم سراغ نه اصلاً نه بله بعداً. خب من یک عالمه چیز وجود دارد واسه رویاهایی که در آن اشیا ظاهر میشوند که خب دیگر اینها واضح است که دیگر باید یک کتابی بردارید، یک عالمه چیز، یک چیزهایی نوشتن ولی فکر میکنم وقت نمیشود.
مثلاً پول همیشه نماد انرژیایه. تقریباً همیشه، حالا باز من از این گفتن همیشه یک خورده واهمه دارم برای اینکه خب میتواند باز معنیهای دیگر داشته باشه ولی شما وقتی که در رویا مثلاً فرض کنید، ببینید پول آن چیزی است که ما صرف میکنیم که یک چیزهایی به دست بیاریم. خب به طور درونی ما یک چیزهایی را انرژی خودمان را صرف میکنیم، یک کارهایی انجام میدهیم تا به یک چیزهایی برسیم.
پول درآوردن زیاد مثلاً، یک دفعه یک جایی پول پیدا بکنیم. سرمایهست دیگر. ببینید چه چیز، سرمایههای ما چه چیزهایی هست؟ حالا صرفاً نگیم انرژی. عمرمون، انرژیمون و استعدادامون، اینها سرمایههاییایه که به ما انگار داده شده، ما میتوانیم باهاش در زندگی پیش برویم. همه اینها میتوانند یک جوری به معنای به صورت پول ظاهر بشوند.
پول مخصوصاً به دلیل اینکه یک چیز رایجیه که بلافاصله من میتوانم بدهم یک چیزی بگیرم، باهاش داد و ستد بکنم، خیلی خوب میتواند اشاره به مثلاً انرژی روانی داشته باشه و مثلاً آدمی که خواب میبیند که پولشو ازش دزدیدن، آدمی که خواب میبیند پول پیدا کرده، اینها معمولاً یک جوری به هر حال همین معنی را دارند.
یک رویایی من نقل کردم که یک مردی خواب دیده بود که دوست دخترش کیف پولشو دزدیده یا از در کیفش پول دزدیده. مثل اینکه دارد وقت زیادی صرف این آدم میکنه، انرژی زیادی صرف میکند و یک چیزی را دارد از دست میدهد. بیش از اندازه این رابطه برایش مثلاً وقتگیر و یک طوری که دارد ضرر میکند تو این رابطه.
سمبولیسم اعضای بدن
اعضای بدن از سمبلهای خیلی چیزها هستند. متعارف زیاد ظاهر میشوند و خیلی مهم است که آدم اینها را بشناسه. معنیهایی که تقریباً ثابت دارند و خب اینها را اصلاً من الان خیلی زیاده، خیلی نمیشود در موردش، وارد جزئیات شد. موها به عنوان یک چیزهایی که خیلی مشخصاً موها معمولاً به معنای آن پخش غریزی تا حدودی حتی با معنای جنسی میتوانند در رویا ظاهر بشوند.
آدمی که موهاش تو خواب میریزه، یک بار یکی از دوستای من خواب دیده بود که موهای بلندی دارد و قیچی کردن در خواب، اینها اصطلاحاً نمادهای اختهگیان. کسی که اختهگی صرفاً معنی جنسی متعارف ندارد.
آدمی که، مردی که از آن قدرتهای مردانه خودش یک جوری در واقع جدا میشود توسط مثلاً ممکن است جامعه، خانواده، از آن حالتی که بتواند به اصطلاح در زندگی خودش با اراده خودش پیش بره، وقتی این حالتها را از یک نفر بگیرید اینها کلاً یک چیزن دیگه، یک مبحثی در روانکاوی هست.
اخته کردن و اختهگی که خب از یک حالت خیلی فیزیولوژیک ممکن است شروع بشود تا جنبه روانی پیدا بکند. آدمهایی هستند که خیلی از نظر جنسی ممکن است فعال باشند ولی از نظر روحی واقعاً موجودات اختهایان یعنی زایش روانی در واقع ندارن، تو زندگی خودشان خیلی منفعلان.
مردایی هستند که چنین ویژگیای دارند. این رویا نماد خیلی خوب اختهگیان. کسی که موهاش قیچی میشود. میتواند اشارههای خیلی واضح جنسی در آن باشند.
ممکن است مثلاً بستگی به زندگی خصوصیش، حالا اینکه چه معنیای دارد. مثلاً آدمی که موهاشو نمیتواند شونه بکنه، موهاش خیلی زبر و خشن شدن. این لزوماً جنسی نیست این مفهوم، نیروهای غریزیان.
آن نقش مثلاً انرژی حیوانی که در درون ما هست، انرژی حیاتی به معنای خیلی عامش. از قدرت بدنی اینا، یک چیزی در درون ما، یک انرژیای هست مثلاً حالا به اصطلاح فرویدی لیبیدو، یک چیزی در درون ما میجوشه دیگر که به ما انرژی میدهد.
در دیدگاه فرویدی این کانال اصلی انرژی جنسیه. آدمهایی که زندگی جنسی متعارفی ندارن، یک جورهایی این انرژیهای روانیشون آزاد نمیشه، موجودات افسردهای هستند. حالا این فروید که به طور صددرصد را این موضوع تاکید میکنه، یونگ هم خیلی پذیرو این را پذیرفته که انرژی روانی خیلی به مسائل جنسی ربط دارد. یعنی یک جوری انگار این انرژی از آن کانال خلاصه رد میشود.
بنابراین کلاً وقتی حرف از اینکه میزنیم که انرژیهای غریزی یا حیوانی صرفاً اشاره به مسائل جنسی نیست ولی ظاهراً طبق تئوریهایی که اینها دارند به مسائل جنسی نقش عمدهای در این نیروهای غریزی دارند.
آدمی که موهاش شونه نمیشود یا برعکس اگر در رویا ببینی که موهاشو خیلی خوب دارد شونه میکنه، خب اینها یک جوری به معنای این است که مثلاً چقدر اوضاع این انرژیهاش به هم ریختهست، نمیتواند نظم بده، مثلاً به زندگی جنسی خودش نمیتواند نظم بده، نمیتواند به زندگی غریزی خودش به اصطلاح نظم بده، نمیخواهم لزوماً بگویم که معنی جنسی دارد.
و اگر در رویا مثلاً اینجوری باشه، من این رویا را یک بار از یک نفر شنیدم که روبروی آینه وایساده و دارد موهاشو شونه میکند.
مثلاً یک خانمی این رویا را دیده که روبروی آینه وایساده، موهاشو دارد شونه میکنه، فکر میکنم از حموم آمده و خب باید موهاش شونه بشود ولی شونه نمیشود. آینه اینجا چه چیزی را میتواند نشان بده؟ مثلاً آینه کلاً در نماد خوبی برای چیه؟
شما همین ببینید شما موقعیتهای مختلفی تو زندگی پیش میآید که خود یک چیزی در بیرون اطلاعاتی در مورد شما میدهد. دوستا خیلی خیلی نماد خوبی هستند. شما با یک نفر آشنا میشید، باهاش یک ارتباطی برقرار میکنید و چیزهایی در مورد خودتان میفهمید. آن آدم مستقیماً در مورد شما چیزی میگوید یا به هر طریقی باعث یک یک عنصر بیرونی که باعث شناخت خود آدم میشود.
آدم خودش را در آن آدم میبیند. میتواند یک رابطه دوستانه باشه، میتواند خیلی چیزها باشه. میتواند یک آدم خاص باشه، رابطه دوستانه نباشد ولی به هر حال به نوعی مثل یک آینهای شده که شما وجود خودتان را بتوانید در آن تماشا بکنید. بنابراین این حالا رویای یک خورده پیچیدهتر میشود دیگر.
فکر میکنم این رویا معنایش این است که یک رابطه دوستانهای هست که این آدم مثل در مثل اینکه خودش را با یکی دارد مقایسه میکنه، با یک کسی آشنا شده که دارد متوجه میشود که چه وضع پریشانی دارد و چقدر مثلاً بینظمی در بعضی از جنبههای وجودش هست. یا ممکن است آن شخص فعالانهتر حتی باعث شده باشه که این یک چنین انعکاسی را در واقع از وجود خودش ببیند.
دندونا غالباً معروف به این که معنای جنسی دارند و نمادهای به اصطلاح جنسیت مردانه هستند ولی به معنای کلی به معنای چیز هم در رویا ظاهر میشوند به معنای باز انرژی سطح پایینتر از مو نیستن؟
اه نمیدانم منظورتون چیست از نظر آها نه رویا من میخواهم اشاره بکنم به رویاهای معروف ریختن دندونا شاید کلمه انرژی را به کار بردم برای اینکه مقایسه با مو مثلاً پیش میآید خیلی درست نباشد آدم وقتی پیر میشود دندوناش میریزه شما وقتی پیر میشوید چه چیزی را دارید از دست میدید که تو جوانی داشتید؟
ریختن دندان
قوای جنسی هست و خیلی چیزهای دیگر هم هست. نیروهای مثلاً فرض کنید انگار جوانی خودتان و صلابت خودتان را دارید از دست میدید چون شیء مثلاً فرض کنید دندون چیزی که شما باهاش غذا میخورید. بنابراین مقدمه اینکه یک چیزهایی را جذب بدنتون بکنید انرژی ایجاد بشود سطح پایینتر وقتی شما میگویید مثل اینکه به یک چیز دیگهای دارد اشاره میکند. میزان مثلاً
مفهوم شهوانی بودن در مو یک خورده بیشتر از شاید دندونه. دندون یک وسیله طبیعی برای خوردن انرژی گرفتن و ریختن دندونا یک نماد خوبی برای پیری و از دست دادن انرژی.
آدمها در برهههایی از زندگیشون که دچار فقدان انرژیهای طبیعی میشوند به هر دلیلی میتواند دلایل جنسی داشته باشه میتواند دلایل بیماری داشته باشه. حتی رویاهای ریختن دندان میبینند که معمولاً بعد از آن رویا به طور محسوسی احتمالاً مثلاً یک چند خیلی رویایی نیست که آدم بتواند بگوید که کل زندگی را در بر میگیرد.
ممکن است دو بعضی اوقات ظاهراً رویای خیلی متداولی یعنی بعضیها به طور مداوم در دورههایی از زندگیشون این رویا را میبینند. دورهایه که جاهایی این رویا را میبینید که یک مقدار زیادی از امکانات انرژی به دست آوردنتون را دارید از دست میدید.
و چون آدمها همینجوری دارند در طول زندگیشون پیر میشوند مثلاً خیلی طبیعی است فکر کنم اکثر آدمها یک جاهایی تو زندگیشون به هر حال رویای ریختن دندان را
ببینن. حالا اینکه یک دانه دندون بریزه کل دندونا بریزه چه جوری این اتفاق بیفتد اینها میتواند معنیهای مختلف داشته باشه. ولی عموماً این تعبیر تعبیر درستی که یک جوری بستگی به مسئله آن سیستم انرژی آدم و اینکه دندون در درجه اول وسیله جویدن و غذا خوردن و مثل یک نمادی از پیری که به تدریج دارد پیش میآید هست.
خواب هارونالرشید
یک رویای معروفی هست که هارون الرشید دیده بود که دندوناش ریخته شنیدید این رویا رو؟ تعبیر رویاشو من کاری ندارم فکر نمیکنم معنایش درست باشه. و حالا ممکن است در شرایط خاصی یک چنین معنیهایی هم داشته باشه. خلیفه خواب دیده بود که همه دندوناش ریخته یک معبر خواب آوردن و تعبیر کرد که همه اعضای خانوادهاش میمیرن.
دندونا به معنای آشنایان و این هم داد گردنشو زدن یا مجازاتش کردن به دلیل یک حرف زشتی که زده بود. معبر خواب بعدی را آوردن این مثال از این جهت جالب است که یک حرفو چند جور میشود زد. معبر دوم تعبیر
کرد که الحمدلله عمر خلیفه آنقدر درازه که بعد از همه اقوام و آشنایانش از دنیا میرود. خلیفه کلی خوشحال شد و بهش پاداش داد. خب آن هم بیچاره همینو گفته بود دیگر گفت که مرگ همه مثلاً عزیزانتو میبینی اینکه خلاصه شما همین جمله را میتوانید یک خورده هوشمندانهتر تبدیل به یک چیز خوشایندی بکنید.
خب من دعوتتون میکنم که در مورد سمبولیسم اعضای بدن یک مقدار مطالعه بکنید. تعداد این چیزها خیلی زیادتر از این حرفاست. من دیگر خیلی چیزها هست که نمیشود در موردش صحبت کرد من قصدم ندارم که دیگر جلسه دیگر را صرف این کار بکنم. فقط کنجکاویتون را سعی کردم تحریک بکنم که یک خورده بیشتر مطالعه بکنید.
کتابهای مرجع نایاب
الان به من گفتن که از این سه تا کتابی که معرفی کردم آن دو تایی که خیلی تعریف کردم آپلی و چتین مطلقاً گشتن تو بازار نیست. آن یکی حالا امیدوارم باشه که انتشاراتش هم پیدا چیز که هستند اینها چتین و آپلی آپلی
که اصلاً انگلیسی ترجمه نشده اینها همش آلمانیه چه جالب و اصلاً هم وجود ندارد. خب جایی که کتاب دست دوم میفروشن وجود ندارد. خب. خب. چتوین هم همینطور. چتوین انگلیسی را هم آن هم وجود ندارد.
خب حالا من چتوین را خیلی جالب است که دو سال قبل اگر اشتباه نکنم یا سه سال قبل تو نمایشگاه هم این انتشارات مروارید که چاپ کرده یک عالمه آورده بود و به قیمت فکر میکنم چیز خندهداری میفروخت.
قیمت پشت جلدش هم چاپ قدیمی بود. مثلاً ۵۰۰ تومن، ۴۰۰ تومن، ۵۰۰ تومن اینطور. من چهار پنج تا خریدم. و الان پشیمونم چرا بیشترش را نخریدم. خریدم خب به دوست و آشنا و کسانی که میدونستم که علاقهمندن دادم اینها. و الان واقعاً فکر میکنم که بعدش رفتم در انتشاراتش بعد از اینکه نمایشگاه تمام شد و گفت که تمام کردم.
یعنی هرچه رفته بودن تو انبار پیدا کرده بودن یک دفعه دیدن ای این کتاب این گوشه مثلاً اینقدر مانده همه را آوردن به همهاش را فروختن. بنابراین دیگر انبار آن انتشارات را من دقیقاً اطلاع دارم که خالی شده و به اصطلاح دیگر امیدی نباید داشته باشید. و اینقدر وقتی یک کتاب طول میکشه که فروش برود امیدی به چاپ مجددش هم نداشته باشید.
ولی آن کتاب آبی را الان چهار ساله که انتشاراتش میگوید که مثلاً یک ماه دیگر درمیاد. میتوانید بگویید اسکناش کنید. بله ولی من متأسفانه این کتاب را خیلی در آن خطخطی کردم. باید یک کتاب چیزی پیدا بکنیم، یک کتاب تمیز یا حالا کتابخونهای جایی بگیرید اسکن کنید دیگر. من این کتاب را تا دلتون بخواهد نقاشی کردم در آن.
بله. واقعاً اسکن کردن کتابی که در آن خط کشیدن و نوشتن و اینها معمولاً خیلی اعصابخردکنه. اما خود کتابه چون مثلاً خودکار رنگی و اینهاست اعصاب من را خیلی خرد نمیکند اگر یک کتاب از یک نفر ولی اسکن شدنش یک جوریه دیگر. من کتابهای اسکنشدهای دارم که رفتن یارو کتاب کتابخونه رفته چیز نوشته همان را اسکن کردن بعد هم دارد میخونه واقعاً ناراحتکنندهست.
حالا به هر حال میشود این کار را کرد که بله. بله. امیدتون کلاً قطع شده به اینکه پیدا بشود. نه آن ۱۰ هزار تا را پریا من در بله. بله. خیلی کتاب خوبی است. من واقعاً توصیه میکنم. نه دو تا من پیدیافاش هم فکر کنم یکی دو روز دیگر داشته باشم. یعنی فارسیاش را انگلیسیاش را.
آها. به هر حال آن کتاب خیلی خوبی است. من مخصوصاً آن را به این دلیل تعریف کردم ازش که اولاً مفصلترینه بین این دو تا. بله. شاید ۱۰ برابر چتوین مطلب دارد.
و این ردهبندیای کرده که هر نماد را در سه لول بررسی میکنه، خیلی ردهبندی خوبی است. اینها هیچکدومشون اینجوری نیستند. در مورد معنی رویاها حرف میزند. ولی این چتوین کتاب خیلی خوبی است. نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم.
من در مجموع بین این سه تا از نظر اعتماد به درستی چیزی که میگن، فکر میکنم چتوین از همه معتبرتره. تازه در خود چتوین ستاره میزند. یک ستاره، دو ستاره، سه ستاره که دیگر آن که سه ستارهست یعنی اصلاً ردخور ندارد.
واقعاً من الان چندین ساله که به هر حال با این موضوع یک جوری آشنا شدم و در مورد رویاهای خودم و دیگران و چیزهایی که میخونم، تقریباً هرجا اختلافی بین این کتابها هست به نظرم میآید چتوین برنده است.
اگر نوشته کم چیز نوشته ولی چیزهایی که نوشته خیلی صحتش خوب است. و خوبی چتوین این است که اصلاً گرایش یونگی یا فرویدی خالص ندارد. کاملاً شما وقتی میخوانید میبینید که در حالی که بیشتر شاید به هر حال مثل اکثر کتابهای تفسیر سمبل و اینها یونگیان، گرایشهای یونگی دارن، ولی این کتاب در آن واقعاً همچنان رگههای پررنگ فرویدی هم وجود دارد.
و تو تئوری هم خیلی مختصر میگه، کاملاً حس میکنید که به هر حال یونگی صرف نیست. نه خب از این نظر برای من خیلی خوبه، جالب است دیگر.
من خودم شخصاً اینجوری نیست که مثلاً احساس کنم که همه چیزهایی که یونگ دارد میگوید درسته، فروید غلط است. فکر میکنم یک جاهایی فروید خیلی حرفهای خوبی برای گفتن دارد. خب من این بحث را اجازه میدید تمومش بکنیم از نظر این دیکشنری مثلاً همینجوری مطالعه کردن.
۱۰ تا چیز دیگر هم هست همینطوری. هرچقدر هم بگوییم تمام نمیشه، فایده هم دیگر ندارد. فقط صرف اینکه یک چیزی داشته باشید، یک زمینهای داشته باشید که این چیزها را دو تا چیز دیگر. من یک حرف مهمی حالا ادامه بحث دارم میگویم اگر خیلی طول نمیکشه.
نه به آن دو تا بله یک نقد. دو تا دو تا. یکی شرایط مثلاً جبری آب و هوایی، آیا اینها معنی دارن؟ یا صد درصد بله. صد درصد. بله. طوفان. طوفان، سیل، اینها معمولاً مثلاً باد. بادهای شدید.
خب اشاره به یک دورانی که مثلاً فرض کن هجوم چیزهای عاطفی یا حوادث بیرونی حتی که زندگی روانی یا شخصی شما را مختل میکند. کلاً بلاهای طبیعی چنین حالتی دارند. خارج از اختیار شما ممکن است از جانب آن گاهی اوقات شما را زندگیتان را تحت تأثیر قرار میدهد.
اینها میتواند به صورت زلزله و اینجور چیزها ظاهر بشود. خیلی دکتر، که اصلاً بارون، مثلاً بارون یا تندش مانده. بارون که معمولاً نماد خوبی است. مثلاً یک جوری نماد تجدید حیات میتواند باشه. کاملاً بستگی به این دارد فضای رویا چیست. شما کجا هستید؟ یک بار ممکن است شما زیر بارون دارید خیس میشوید. دنبال پناهگاه میگردید.
یک بار اینجوری است که نه، اصلاً بارون به همان معنایی که برای کشاورزها خیلی خوشحالکننده است، بشارتدهنده است در رویا. چون آب، به هر حال آب یکی از آسمون میاد، هم آب نماد حیات و عواطف و اینجور چیزهاست و هم از آسمون اومدنش یک نماد خیلی خوبی است. مثل به هر حال یک یک یک جور معنویتی که انگار را سرتون دارد میباره و طبعاً باعث تجدید حیاتتون میشود.
بستگی به این دارد که در جامعه هستید، در یعنی در شهر هستید، تو اتاقتون هستید، تنهایی، خانوادهتون، این خیلی اینکه این چه چیز اتفاق اتفاقیه که دارد میفته و این حستون در رویا که این دارد تبدیل به سیل میشود یا نه یک همینجوری مثلاً یک بارون مختصری رگباری دارد میزنه، کاملاً اینها بستگی به فضای رویا دارد.
رنگ در رویا
رنگ هم معنی دارد. رنگ معنی دارد. فکر میکنم چتوین مفصلاً در مورد رنگها بحث کرده. فکر میکنم آپلی هم در مورد رنگها اکثر کتابها یک چیزهایی در مورد رنگها میگویند. من خیلی راستش آره، یک فصلم این در مورد رنگ دارد. خیلی فکر میکنم که چیز نیست. من رویای رنگی زیاد نمیبینم. کنجکاوی هم خیلی ندارم. رویای رنگی هم که رنگ در آن نقش داشته باشه.
یک بار این است که شما خب همینطوری رویا میبینید وقتی دارید، اینکه یک رویای یک نفر تعریف میکنه، تأکید میکند که این شیء مثلاً یک جور چشمگیری قرمز بود یا مثلاً سبز بود، طلایی رنگ بود، چیزهای طلایی رنگ مثلاً خیلی نمادهای معمولاً مهمی هستند. اکثر رویاها رنگ در آن نقش مهمی بازی نمیکند.
یک کتابی من یک بار میخوندم در مورد تفاوت رویاهای زنها و مردها و یک تفاوت عمده این است که زنها خیلی رویاهای بیشتر، رویای رنگی بیشتر میبینند. مردها یعنی رنگ در رویاهاشون نقش کمتری بازی میکند.
من به هر حال من خودم خیلی رویاهام رنگی نیستند و طبعاً خیلی راستش تجربه خاصی ندارم. خیلی کم پیش آمده رویایی کسی برای من تعریف بکند که یک چیز رنگی خاص مثلاً در آن باشه.
یک رنگ خاصی وجود داشته باشه شما بدونید مهم است وجود آن رنگ. بله تو رویاها گاهی رنگ نقش بازی میکند. یعنی اصلاً انگار محور رویا این است که یک چیزی به یک رنگی که نباید باشه هست. یا یک رنگ درخشانی دارد که مثلاً توجه آدمو جلب میکند. ما که سیاه و سفید به معنای اینکه مثلاً داریم فیلم سیاه و سفید میبینیم رویا نمیبینیم.
مهم این است که رنگها یادمون نمیمونه. یعنی چیز چشمگیری نبوده که وقتی شما الان این رویا را من تعریف کردم، جایی نگفته که کمدها چه رنگیان. کمدها احتمالاً قهوهای بودن. مثلاً آشپزخونه اینجوری بوده. مایکروفرها معمولاً مایکروویوها معمولاً سفیدن. ولی چیز غیرعادی نبوده که بخواهد ذکر بکند. مهم این است که شما یک رویایی بشنوید، طرف بگوید مثلاً این مایکروویو مثلاً طلایی رنگ خیلی خوشرنگی اینجا وجود دارد.
و معنایش ممکن است خب به هر حال آن رنگ ممکن است یک نقشی بازی بکند. همه این کتابها، آن سومی هم فکر میکنم اینها در مورد رنگ اطلاعاتی دارند. یک مقدار هم با همدیگر یک جایی زیادی اختلاف دارند. و فکر میکنم دلیلش هم همین است که رنگ اونقدرها تو رویاها تکرار و ظاهر نمیشود که بشود مطالعه خیلی چیزی کرد.
شاید در طول زمان مثلاً به یک ثباتی برسیم. معمولاً رنگ قرمز و نشانه مثلاً شهوت و حیات و اینجور چیزها میگیرند. چون رنگ خانه. بستگی دارد چه قرمز باشه. من یک خورده شک دارم واقعاً که بشود خیلی رنگها را کلاس مثلاً گفت چه بشود معنای.
مکانیسم معانی ثابت
خب بیاید بگذریم. بگذارید من مقدمه این را بگویم که حالا یک یک سؤال مهمی که اصلاً این چه مکانیزمیه؟
این چه وضعشه که ما اینقدر رویاهای تکراری میبینند آدما؟ اینقدر نمادها به صورت با معنیهای تکراری تو رویای آدمهایی که تو زندگیشون کاملاً تفاوت وجود دارد. یونگ یک جایی یک چیز عجیب نقل میکند از یادداشتی که یک بیمارش بهش داده. یک چیز فوقالعاده عجیبی در رویا دیده. یک چیزی مثل یک دستگاه. در کتاب روانکاوی و دینش این را نقل کرده.
حالا من شرح دستگاه را نمیگویم. یادم هم نیست. یک چیز خیلی عجیب و غریب دیده که مثلاً مثل این ساعتهای قدیمی هست که حالا اصلاً چند طبقه دارد. خیلی چیز پیچیدهایه. و آنقدر در رویا این اصلاً رویا در مورد همین شیء بوده که مثل یک ماشین یک خورده بدوی و چون همه رویا همین بوده طرف با جزئیات زیاد نوشته و داده به Jung.
بعد Jung میگوید من بعد از اینکه این بیمار را مثلاً داشتم و این رویا را شنیده بودم در کمال تعجب یک متن قرون وسطایی میخوندم از یک کشیش مثلاً قرون وسطایی تقریباً عین همین دستگاه را آنجا در خواب دیده و چون خیلی روش تأثیر گذاشته نوشته و Jung آن نوشته را هم در آن کتابها آورده و خب عجیبه.
یک چیزی به این پیچیدگی و عجیب و غریبی چطور یک آدم مدرن و یک آدم قرون وسطایی هر دوتاشون مثلاً به طور خیلی نزدیک و شبیه میبینند و پس یک سؤال کنجکاویبرانگیز که نیاز به نظریهپردازی دارد اینجا وجود دارد. این مکانیسمی که ناخودآگاه رویا رویاها را در واقع سمبلها را میسازه. Freud یک مقداری زیادی تأکیدش روی این بود که اکثراً سمبلها شخصیان.
تعبیر هم میخواهید بکنید از تداعی استفاده بکنید. این خیلی احتیاج به نظریهپردازی نداشت. پدیده عجیبی نبود. فقط در واقع Freud نظرش این بود که خب آدمها وقتی دارند رویا میبینند مکانیسمی که وجود دارد این است که یک چیزی مثل سانسور وجود دارد.
چون نمیخوان نا پیام ناخودآگاه همان موقع توسط خودآگاه جذب بشود چیزها را جابهجا میکند ناخودآگاه و اینطوری هم نیست که این یک نظم خیلی مشخص و مکانیسم خاصی داشته باشه.
یک جابهجاییهایی صورت میگیرد. شما برای اینکه بفهمید که این معنی این جابهجاییها اصلش چیست باید از خود آن آدم بپرسید. ببینید که ذهن خودآگاهش در حالتی که یک خورده خاموش میشود ذهن خودآگاه تداعی آزاد میکند چه چیزی جای بعد از این به ذهنش میرسد.
یعنی یک آدم ممکن بود یک رویا را با نمادهای مختلف در دو شب متوالی حتی ببیند. این شب این را مثلاً جای آن گذاشته. خیلی به نظر نمیاومد که Freud تأکیدش روی این باشه که مکانیسم عمومیای وجود دارد برای تولید سمبل و بنابراین از لحاظ نظری دچار مشکل هم نبود. توجیهش هم که چرا این سمبولیسم به وجود میآید روشن بود.
چون رویا قرار است که محافظ خواب باشه بنابراین سمبولیک حرف میزند که معنایش مستقیماً بلافاصله اگر چیز ناخوشایندیه منتقل نشود به کسی که دارد رویا میبیند. این یک نکته در مورد اینکه اینجا به هر حال ما یک مشکل نظری داریم.
حالا وقتی که بنا به تجربه مثلاً به این نتیجه اگر برسیم که سمبلها تا حدود خیلی زیادی معنیهای ثابت برای همه آدمها دارند خب حالا باید بگوییم که روان ما چگونه این سمبلها را ببینید که آموزشدیده باشه از کجا میآره؟
چرا این چیزها را به طور ثابت جای اشیاء و معانی دیگهای میذاره؟ خب اینجا نظریه خیلی روشنی وجود ندارد. نمیشود بگوییم مثلاً نتیجه مثلاً چند صد میلیون سال تکامله. خب Jung همینو میگوید. Jung همیشه یک یک یک پاراگراف بالاخره یک چیزی میگوید. شما هر کتابش را که نگاه میکنید میگوید مثلاً این چیز اجداد ماست. تجربه نتیجه تجربه اجداد ماست.
یا میگوید که مثلاً ژنتیکه. در وجود ما اصلاً یک جوری ژن اصلاً این موضوع ژنتیک اینها اینکه چگونه ارث به وجود میآید خیلی از نظر Jung شناختهشده نبود. آن اواخر عمرش دانش ژنتیک به این معنایی که الان میدانیم یک ژنومی وجود دارد و اطلاعات آنجا واقعاً نوشته شدن اینکه یک چنین اطلاعاتی بتواند به ارث برسد یک حرف خیلی بیپایهای به نظر میرسید.
تجربه اجداد ما بتواند به ما منتقل بشود. ولی الان واقعاً ممکن است حتی ادعا بکند یک نفر که تو ژنوم یک چنین اطلاعاتی نوشته شده. اطلاعات مربوط به سمبولیسم هم شاید دارد به ارث میرسد. به هر حال Jung در همین حد میگوید دیگر. زیاد حرف نمیزنه برای اینکه احساسش این نیست که یک مکانیسم خوبی پیدا کرده.
کیمیاگری و نمادها
میگوید معمولاً تجربه باستانی مثلاً اجداد ماست. برای همین است که اسطورهها از همین سمبولها سمبلها استفاده میکنند. معمولاً شبیه سمبلهای رویان و مثلاً حتی کیمیاگری که Jung به این دلیل بهش علاقهمند شده بود پر از سمبلهای ناخودآگاهیه که برای تفسیر رویا میشود ازش استفاده کرد. علت علاقه Jung به کیمیاگری این نبود که مس را تبدیل به طلا بکنیم. میدانید یک زمان زیادی گذاشته و مطالعه کرده.
یک کتاب خیلی معروفی دارد که به طور شگفتانگیزی به فارسی ترجمه شده. چون خیلی کتاب تخصصی و بزرگیه ولی کتابش را ترجمه کردن. ترجمه خیلی خوبی هم دارد و چاپ خوبی هم دارد. آستان قدس رضوی چاپ کرده. مترجمش الان یادم نیست ولی فکر میکنم موجود باشه تو بازار. واقعاً کتاب همهاش در مورد کیمیاگریه. در مورد نمادهایی که کیمیاگرا ازش استفاده میکردند.
مثلاً همین سنگ فلاسفه که Harry Potter هم یک جوری باهاش ارتباط دارد این چیز بود دیگر این چیزی بود که به اصطلاح کیمیاگرا دنبالش بودن. یک عالمه نماد دارد کیمیاگری که البته کتابهای قرون وسطایی خیلی جدی هم بود در مسئله دانش کیمیاگری و فکر میکنم مطالعات Jung کیمیاگری را به یک معنایی احیا کرده که چرند و پرت نیست.
یک چیزی در آن وجود دارد که قابل مطالعهست. حداقلش این است شما اگر نمادهای کیمیاگری رو، نمادهای پیچیده کیمیاگری را خوب بشناسی بهتان کمک میکند در درک کردن سمبولیسم روانی انسان و Jung بارها این را تأکید میکند که من در رؤیای آدمهای مدرنی که هیچ اطلاعی از کیمیاگری ندارند نمادهای واضح کیمیاگری و قرون وسطایی را دیدم.
خودشان هم نمیدونن این چیست ولی وقتی برایشان توضیح میدهند این شیء چیست من میدانم که این همونه که مثلاً در همه کتابهای کیمیاگری هست و اسم دارد و اشیاء یا مثلاً نامی که برای فلزات مختلف به کار میبرن. بگذریم. پس به هر حال اینجا یک ابهامی به نظر من هست که جای نظریهپردازی دارد که به هر حال این سمبولها چگونه به وجود میآن؟
حتی اگر تجربه اجداده به نظر من خیلی روشن نیست که چطور مثلاً حیوانات در تجربه اجداد ما مثلاً به ارث رسیدن کمکم تبدیل به سمبول شدن. سمبولها لول پیدا کردن.
یک جوری فکر میکنم اینجا ابهام از لحاظ نظری یک خورده بیشتر از این است که بخواهیم با یک چنین حرفهایی ازش بگذریم. از زمان Jung تا الان خب خیلیها سعی کردن که یک ایدههایی مثلاً نظریهپردازیهایی بکنند. حالا من شاید به بعضی از ایدهها یک اشارهای بکنم.
فعلاً میخواهم همین جای خالی یک نظریه وجود دارد در حالی که وقتی بحثهای Freud میکردیم تو تفسیر رؤیا آدم احساس نمیکرد که جای خالی نظری خیلی وجود دارد.
اگر با همان تداعی معانی بخواهیم کار بکنیم که Jung رد میکند این شیوه را برای تفسیر رؤیا و یادتون هست یک بار یک مثالی زدم که Jung میگوید که خودش این تجربه را در واقع داشته که داشته تو قطار میرفته این تابلوها را میدیده و در اثر تداعی به یک چیزهای
مهمی ذهنش سوق داده شده. یعنی شما تداعیها همیشه به یک چیزهای مهمی میرسد ولی آن معنی رؤیا نیست. یک مشکل روانی که آن آدم دارد و حالا بگذریم بگذارید به این نکته اصلی که میخواهم بگویم واردش بشوم.
الان روشنه که پس موضوع اگر اینجوری نگاه بکنیم به رؤیاها یک وظیفهای که Jung خودش شروع کرد ادعا میکند که ۱۰۰ هزار تا رؤیا را در طول عمرش تحلیل کرده و صدها نفر هر کدام هزاران رؤیا را بعد از Jung با همین شیوه جمعآوری کردن و کمکم سعی کردن نمادها را تبدیل به مثلاً یک چیزهای ردهبندی شدهای بکنند. حالا پیروان Jung و در این مورد خاص لزوماً آدمهایی که این کار را میکنند پیرو Jung به طور کلی نیستند.
فقط موضوع این است که در مورد تفسیر رؤیا قبول کردن که این ایده Jung درست است و سمبولها معنیهای ثابت دارند. اصلاً نمیشود گفت Chetwynd یک آدم Jungیئه. ممکن است نظریات Jung که یک عالمه چیز را قبول نداشته باشه ولی در مورد رؤیا این گرایش را دارد که سمبولیسم رؤیا مثلاً قابل مطالعهست به طور تجربی. خب همینجوری این کار ادامه دارد و فکر میکنم پیشرفت خوبی هم کرده.
مطمئناً اگر Jung میخواست یک ردهبندی از رؤیاها ارائه بده خیلی چیز کمتری برای گفتن داشت با وجود اینکه ۱۰۰ هزار تا رؤیا را در طول عمرش تحلیل کرده بود.
یک عالمه اطلاعات Jung در مورد رؤیاها در مورد سمبولیسم از اسطورهها و مطالعات فرهنگهای جورواجوری که در موردشون مطالعه میکرد آمده بود و الان بیشتر فکر کنم آن ۱۰۰ هزار به میلیونها رؤیا رسیده و حتی رؤیاهای تکراری که آدمها میبینند مثل همین پیدا کردن یک اتاق یا ریختن دندونا، خیلی رؤیاها هست که شما تو کتابهایی میبینید که اینها را
به عنوان رؤیاهای ثابت که دیگر معنیهای خیلی روشن دارند. دیگر حتی از حد اینکه سمبولها را بشناسین گذشته. اینقدر تعداد رؤیاهایی که مطالعه میشود زیاده که بعضی از رؤیاها که مدام آدم، رؤیای امتحان دیدن که آماده نکردید مثلاً امتحان را دارید میرید سر جلسه، سر جلسه نشستید، درس را اشتباهی خوندید، دیر رسیدید، اصلاً میآیید تو جلسه میبینید جلسه خالیه.
رویاهای تکراری
اینها رؤیاهایی هستند تو اینترنت هم بعضی از این سایتها در مورد این چیزهای تکراری مثلاً یک توضیحاتی میدهند که چه معنیای دارد. بعضیهاشون خیلی مهمان معمولاً. بعضیهاشون هم ممکن است مثل همان ریختن دندونا اشاره به یک وضعیت طبیعی داشته باشند که خیلی هم مثلاً اساسی نباشد. خب، پس یک راه روشنی وجود دارد که داریم یک دانش تجربی به دست میاریم، هنوزم نظریههای کافی نداریم.
آدمهای مختلف، هزاران هزار نفر آدم، رویاهاشون را الان سابمیت میکنند اصلاً تو اینترنت، مطالعه میشود و اینها میشود در واقع از در آن یک سمبولیسم درآورد. خب، موضوع این است که بحثی که میخواهم الان واردش بشم، اینکه یک چیزهای تکراری تو رویا ظاهر میشوند که ما به راحتی نمیتونیم، اینجوری که الان من در مورد این سمبولها صحبت میکردم، بگوییم که اینها نماد چه هستند.
در واقع باید به وجود موجودات، یک موجودیتهای جدیدی را فرض بکنیم که آنها آن نمادها، نماد این چیزها هستند. متوجه هستین منظورم چیه؟ من یک بار مثلاً فرض کنین میگویم پول، میگویم پول نماد انرژییه. یعنی یک مفهومی مثل انرژی دارم، این را میشناسم. حالا اگر یک سمبول، اگر ما، ما همین چیزی که در درمون میگذره را که نمیشناسیم.
میدانیم یک چیزی مثل انرژی در درمون هست، میدانیم مثلاً تمایل جنسی، شهوانی، گرسنگی یا حالات روانی خودمان را میشناسیم، اینها به صورت یک سمبولهایی ظاهر میشوند.
حالا اگر یک سمبولهایی پیدا شد، مدام هم تو رویاها ظاهر شدن و چیزی نداریم که بگوییم این ما به ازاش چیه، برعکس این نوع مطالعه کردن تجربه میتواند منجر به این بشود که من به وجود، به موجودیت یک چیزهای جدیدی در روان معتقد بشوم که توسط این سمبول دارند نمایش داده میشوند.
متوجه هستین منظورم چیه؟ من مثل اینکه من دارم یک دیکشنری میخوانم که یک آدمی نوشته مثلاً در مورد اجزای یک ماشینی. تا یک جاهایی این واژهها را مثلاً به یک زبانی من نمیدانم. ولی مثلاً میخوانم میبینم این دارد میگوید که این کلمه را به کار میبره، میگوید مثلاً این را میبنده.
خب؟ بعد جاهای مختلف میخوانم میفهمم بابا این کلمه یعنی پیچ. این کلمه یعنی مهره. این کلمه یعنی سیم. مثل من دارم یک زبان جدیدی را مطالعه میکنم با استفاده از متون.
به تجربه کمکم میفهمم که خب این ماشیناتی، ماشینآلاتی که اینها دارند در موردش صحبت میکنند پیچ و مهره داره، سیم دارد و بعد یک کلمهای پیدا میکنم میبینم این اصلاً با هیچکدوم از چیزهایی که من میشناسم منطبق نیست.
این کلمه در مورد یک چیز جدیدی دارد صحبت میکند که اینها تو ماشینآلاتشون مثلاً به کار میبرن. مثلاً یک کتابی از موجودات فضایی به ما رسیده. خب؟ جا گذاشتن تو کره زمین.
و شما میفهمید اینها تو تکنولوژیشون از یک چیزهایی استفاده میکنند که ما نداریم. کمکم از روی نوع، اولاً میفهمید که یک چیز جدیدیه، بعد هم اینکه سعی میکنید از روی متن بفهمید که این چه جور چیزیه، حدوداً.
چه فانکشنی داره، چه کار، کاری ازش میگیرند. درسته؟ یونگ به یک همچین، تو مطالعاتش به یک چنین چیزی برخورده. یعنی یک چیزهایی که بیش از همه در واقع مطالعه رویا و اسطوره، یونگ را به اینجا رسونده که ما در درونمون یک چیزهایی داریم هنوز اسم برایشان نذاشتیم. و یونگ شروع کرده به نامگذاری.
با استفاده از سمبولهای رویا، چیزهای تکراری که ظاهر میشه، نامگذاری کرده این چیزها را. اینها آن آرکیتایپهای اصلی هستند. یعنی یک موجودیتهای جدیدی که میخواهیم در موردش صحبت بکنیم. همه مردها مثلاً وقتی که تو رویاهای خودشان به کرات زنهای ناآشنایی میبینن، معمولاً رویاها خلوتن. و در رویا یک جور ممکن است حس عاشقانه وجود داشته باشه، یک حس خاصی نسبت به این زن وجود داشته باشه.
این زن نه هیچوقت دیده شده، نه هیچوقت دیده خواهد شد. این نماد به اصطلاح جهانی مشترک که مدام در واقع تو رویا ظاهر میشود چیه؟ چه چیزی در درون یک مرد هست که اینجوری دارد توسط این نماد نشان داده میشه؟ یونگ اسم این را میگذارد آنیما.
این نمادیه برای آنیما. آنیما چیه؟ آنیما آن جنبه، آن زنیه که در درون مرد دارد زندگی میکند. همه ما در درونمون یک انگار چیزی داریم مثل یک زنی که در درون ما زندگی میکنه، یک تصوری که به طور کلی از زن داریم.
آنیما و آنیموس
واضح است که به صورت ناآشنا هم ظاهر میشود. ولی در سنهای مختلف ظاهر میشود و نوع رابطهای که در رویا بین این آدم با آن به اصطلاح موجود در واقع به وجود میآد، اینکه رابطه خوبه، بده، از هم جدا میشوند یا به هر طریقی، یک جوری نشاندهنده نوع رابطه مرد با آنیمای خودشه.
رابطه یک مرد با زنها، با عالم زنانه بستگی به این دارد که با آنیمای درون خودش چه رابطهای دارد. اگر اوضاع خوبه، اگر این آنیما به اندازه مردایی هستند که همیشه آنیماشون به صورت دختربچه ظاهر میشود.
این نشوندهنده این است که این قسمت آنیماشون رشد نکرده. باید به تدریج که آدم به تدریج که سنش زیاد میشود یا نه، باید این آنیمای درونیشون یک جوری یک مراحلی را طی بکند.
از ببینید من میخواهم بگویم الان ما تو یک چنین وضعیتی هستیم. یونگ از مطالعه تجربی رویاها و تکرار یک نمادی که مدام هست و به نظر میآید فانکشن خاصی دارد این نمادها همیشه کمکم به یک موجودیتی در درون روان بشر دست پیدا میکند. در زن یک چیزی به اسم آنیموس وجود داره، در مرد یک چیزی به اسم آنیما که با نمادهای مختلف اینها آشکار میشوند.
از جمله مثلاً در خواب یک مرد به صورت یک زن ناشناس که معمولاً مورد علاقه است. از روی اسطورهها، از روی تجربیاتی که با رویاها داریم در مورد این چیز ناشناختهای که بهش یونگ اسم آنیما داده، اطلاعات به دست میاریم. مراحل رشد آنیما چیه؟ مثل اینکه در به تدریج که مرد دارد رشد میکند مراحل تکاملی آن آنیما چیه؟ به چه صورتهایی باید مثلاً در رویا ظاهر بشه؟
بسته به اینکه من چیزشو گرفتید. من نمیخواهم وارد مطالعه آرکیتایپها الان بشوم. اینکه این مطالعه تجربی چه جوری ما را به یک موجودیتهای جدیدی در روان یونگ را به اعتقاد به یک موجودیتهای جدیدی در روان بشر رسونده. زنها رویاهایی میبینند به طور تکراری که مردها نمیبینن. زنها خیلی در رویاهای خودشان یک دستهای از مردها را میبینند مثلاً و مردها تقریباً هیچوقت این رویا این شکلی ندارند.
دستهای از مردها که مثلاً یک حرفی میسخن میگویند. مردها تقریباً خیلی به ندرت ممکن است یک چنین رویایی ببینن. آن نماد آنیموسه. عوضش زنها خیلی کم اتفاق میافتد یک زن دختر ناشناس مثلاً تو رویاشون ببینن.
ولی مردها به کرات یک چنین رویاهایی میبینند. من الان یک رویایی نقل کردم که در آن یک دختر ناشناس وجود داشت. ارتباط مثلاً یونگ الان این تعبیر یونگی این رویا خیلی واضح است.
ارتباط مرد با ناخودآگاه خودش به شدت بستگی دارد به ارتباطش با آنیمای خودش. اصلاً آن قسمت اصلی ناخودآگاه که مرد باهاش مواجهه آنیماست. بنابراین اینکه موقع رویایی که راه رفتن در دریا توشه در آن آنیما حضور داشته باشه خیلی طبیعی است.
بنا به قواعد یونگی این رویا رویای خیلی طبیعی است. مثلاً اگر شما برای یونگ احتمالاً تعریف بکنید که خواب دیدید که تو دریا دارید راه میرید، شاید ازتون بپرسه که یک دختری مثلاً همراهت بوده یا نبوده؟
قبلش، بعدش، خلاصه آنیما تو این رویا ظاهر شده یا نشده؟ با طبیعیتر این است که ظاهر شده باشه. برای خاطر اینکه برای همه مردها ارتباط با ناخودآگاه یک جوری با ارتباط نزدیک پیدا یعنی رشد آنیما و ارتباط با آنیما مربوطه.
پس یک در واقع فعالیت علمی که یونگ در طول زندگیش انجام داده این است که مطالعه سمبلهای رویا و اسطورهها به این نتیجه رسوندش که باید به یک فرض وجود یک چیزهای جدیدی در روان انسان در واقع قائل بشود که اسم اینها را میگذارد آرکیتایپ.
آنهایی که تواتر بیشتری دارند اسمهای مشخصی بهشان میدهد و اینها را به عنوان آرکیتایپهای اصلی که جزو محتوا محتویات روانی هستند مشخص میکند و در عین حال به تمام این سمبلها هم یک جوری معنی به اصطلاح آرکیتایپ میدهد.
یعنی هر جور ظرف و چیزی که در روان وجود داشته باشه که محتوایی بتواند پیدا بکند آرکیتایپ. من این مقدمه را گفتم برای اینکه سعی کنم توضیح بدهم که چه جوری این آرکیتایپهایی که شما بعضی از کتابهایی که در مورد یونگ هست ممکن است همان فصل اولش بگوید بله خب مثلاً یونگ بنا به نظریه یونگ یک چنین چیزهایی وجود داره، آنیما وجود داره، آنیموس وجود داره، پیر خرد وجود داره، نمیدانم شدو وجود دارد و الی آخر.
و یک آدمی ممکن است بمونه که اینها چقدر من اولین باری که با یک چنین متنهایی برخورد کردم احساس بدی بهم دست داد که چقدر درون آدم شلوغه، چه خبره مثلاً یک چنین چیزی، چقدر جک و جونور تو وجود دارد.
در حالی که آدم دوست دارد که احساس کند که یک موجود یک خورده یکدستتر و به اصطلاح وحدت بیشتری تو وجودش هست.
آرکیتایپها و ادامه
من این رویاها را در موردش صحبت کردم هم به دلیل کاربردی که بعداً برامون پیدا میکند که از این سمبولیست استفاده بکنیم به دلایل کاربردی و به اضافه اینکه فکر میکنم باید یک راهی پیدا میکردیم که موضوع آرکیتایپها را روشن بکنیم. ولی راهی که در واقع دارم میرم این است.
تو جلسه آینده آرکیتایپهای اصلی را با نمادهایی که تو رویا ظاهر میشود به طور مداوم هم آدمهای چنین رویاهایی میبینند و اینها هیچ مابهازای مشخصی ندارند مگر اینکه جاش یک مفهوم جدید بذارین. این را در واقع اینطوری سعی میکنم وارد این مفهوم بشوم که و بعد سعی کنیم بگوییم از لحاظ نظری این آرکیتایپها چه هستند دیگر.
یک خورده حرفهای نظری در مورد آرکیتایپ به هر حال وجود دارد. بسیار خب.
خواهش میکنم. در مورد رویا دیدن حیوانات هم صحبت کردید. بله. رویا میبینند. حیوانات هم رویا میبینند و منتها اینکه حالا چه میبینند یک خورده من جایی ندیدم که بین حیوان خانگی و غیرخانگی فرقی گذاشته بشود از نظر رویا دیدن و اصلاً مطالعات هم مطالعات خیلی جدی و من لااقل ندیدم که مثلاً خیلی مطالعات عمیقی وجود داشته باشه.
تقریباً مطمئنیم که حیوانات رویا میبینند. برای اینکه از راه ما که نمیتوانیم تو کلهشون ببینیم چه میگذره یا ازشان بعد از خواب بپرسیم که چه دیدن ولی تمام آن حالتهای فیزیولوژیکی که انسان موقع رویا دیدن دارد در حیوانات ظاهر میشود. یعنی آن مرحله REM را دارند.
من خودم گربهای که دارد خواب میبیند را دیدم واقعاً. واضح بود که دارد یک چیزهایی انگار میبیند مثل یا مثلاً حالتهای شبیه دویدن دارد. نه مثل اینکه به هر حال حرکتهایی که تو خواب میکرد و آن آدم هم که میبینید وقتی که به اصطلاح دارد خواب میبیند یک جوری مشخصه دیگر. گاهی یک حرکتهایی میکند یا حرف میزند مثلاً.
ولی اینکه چقدر اینها من آن حرفی که شما میزنید به نظر من خیلی عجیبه. اینکه حیوانات در کنار انسانها سمبلسازی برایشان میشود اصلاً برعکس شاید یک جوری آدم فکر کند چون رویا یک چیزی برایتان ناخودآگاهه هرچه فعالیتهای خودآگاه در حیوان کمتر باشه شما بیشتر باید احتمال بدهید که این یک جورهایی مثلاً شاید نمیدانم واقعاً.
این حرف خیلی برای من عجیبه. نمیخواهم رد کنم. نمیخواهم به شرطی عجیب میشود که ما اصلاً اصالت چیزی به عنوان ناخودآگاه را بپذیریم. نه ما که حالا فعلاً با صحبت بپذیریم خب اینجا ما ناخودآگاه را پذیرفتیم. بله.
بله به هر حال نظریه یونگ اساس نظریه یونگ پذیرفتن هم فروید هم یونگ هم همه روانکاوی پذیرفتن یک چیزی به اسم ناخودآگاه و اینکه یک مکانیسمهایی دارد که یک جوری اطلاعاتی را به خودآگاه منتقل میکند و الی آخر.
ولی من باز برام خیلی حرف عجیبیه که حیوانات مثلاً تحت تأثیر زندگی با انسانها یک جوری فعالیتهای ناخودآگاهشون تشدید بشود یا کمتر بشود. فکر میکنم مستقل باید باشه. ولی نمیدانم. من به هر حال جواب سوال شما را فکر میکنم بهتر این است که در یک کلمه بگویم نمیدانم.
این رویاها مثلاً خیلی از آن چیزهایی که از خودآگاه فشار داده شدن رفتن تو ناخودآگاه و حالا خودشان دارند میآرن بیرون. چرا فشار باعث رویا دیدن میشه؟ یعنی در خوابها خب این بیشتر ایده فرویدیه. بله. در مورد حیوانات باز نمیدانم چه ارتباطی پیدا میکند. حالا دست و پنجه نرم کردن بزرگیه. خسته نباشید. من ایشان را میخواستم وقت بگیرم یک سری لیست سمبل داشتم.
منتهی یک خورده زیادن کوتاه هستند. اول من سه نفر از خانمها را دیدم که خواب دیدن که یک مردهای برایشان میوه شیرین آورده. حرفش داشت به این معنی بود که تعبیر خواب شده که بچه بدن. یک بچه به این چیز است. یک حامله میشود. خب این مرده به معنای جسم ظاهر بشود. این مرده برایشان میوه شیرین آورده.
بعد جنگل چه معنیای میتواند داشته باشه؟ جنگل یک ذره تاریک باشه و درختهای بلند و مستقلاً شهوانی. شهوانیه. بله. وقتی که یک باغ یک جای آراستهای مثل باغ، خب مرتب شده خیلی جنبه حیات و اینها ولی این جنگل طبیعی است و جنگل اصلاً حارهای و اینها بیشتر مربوط به شهوانیه. شهوانیه. بعد