→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۱۳ · نقشهٔ جلسات

پست‌مدرن و کاربردِ فروید در نقدِ هنری (۱)

۱۷,۴۰۴ واژه · ۳۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه کاربرد روان‌کاوی در نقد هنری، پس از خوانش سه‌گانهٔ ایگو–اید–سوپرایگو از مدرنیته، آغاز می‌شود. اثر هنری و ناخودآگاه، هم‌زادپنداری، و نمونه‌هایی چون هملت و انجمن شاعران مرده بررسی می‌گردد. مدرسه و سنت به‌مثابه سوپرایگو در روایت فیلم نیز طرح است.

برنامه جلسه و ادامه بحث مدرنیته

خب، این جلسه برنامه این بود و هنوز هم هست که اولین جلسه‌ای باشه که در مورد کاربرد نظریه روانکاوی در به طور کلی نقد، حالا فعلاً نقد‌های هنری مثلاً صحبت بکنیم. ولی قبل از اینکه شروع بکنم می‌خواهم در مورد یک مسئله‌ای که آخرین مطلبی که جلسه قبل گفتم، دو جلسه قبل در مورد کاربرد نظریه روانکاوی حالا کلاسیک در مباحث اجتماعی و این‌جور چیزها صحبت می‌کردیم.

مخصوصاً در مورد مثلاً تلاشی که مکتب فرانکفورت برای تلفیق نظریه‌های مارکس و فروید انجام داده. و آخر جلسه من یک چیزی یک ایده‌ای گفتم که خیلی ربطی به مکتب فرانکفورت و این حرف‌ها نداشت.

در واقع می‌شود گفت که سعی کردم که با این سه‌گانه ایگو، سوپر ایگو و اید یک جوری یک نگاهی به مثلاً سه چهار، تقریباً سه چهار قرن اخیر، پیدایش مدرنیته و بعد نهایتاً رسیدن به دوران پست‌مدرن بگویم.

خیلی کلی دیگه، مثل اینکه الان وارد جزئیات نشیم. خیلی خیلی دور وایسیم. اگر این ایده سه‌گانه را مثلاً پذیرفته باشیم، ببینیم که چطوری در واقع می‌شود به این ماجرا نگاه کرد. و بعد از جلسه سوالی از من شد که سوال خیلی خوبی بود.

سه‌گانه ایگو، سوپرایگو و اید در تاریخ

من قول دادم که حتماً در جلسه در موردش صحبت بکنم. اینکه مثلاً فرق‌های صحبتی من شاید در مورد اینکه در انقلاب فرانسه یا در واقع در دوران مدرنیته اتفاقی که افتاده بود که یک جوری مثلاً انگار یک قیامی بر علیه سنت‌ها صورت گرفته بود.

واقعیت تاریخی این است که ما در یک دورانی دوران مدرن وارد شدیم، سنت‌ها، حالا از سنت‌های دینی تا غیردینی، هرچه که از قبل مانده بود، همه چیز زیر سوال رفت و این ادعا به وجود آمد که همه چیز را باید از فیلتر عقل بگذرونیم تا مثلاً به یک فرهنگ ایده‌آل و آرمانی برسیم.

این از لحاظ فرهنگی مدرنیته را این‌جوری می‌شناسن دیگر. این عطف روشنگری یعنی بیایم بشینیم همه این چیزهایی که تا به حال پذیرفتیم، در موردش سوال نکردیم، همه را یک دور نقادی بکنیم. نقادی با استفاده از عقل.

و بعد اینکه نهایتاً بعد از این دوران مدرن به دوران پست‌مدرن رسیدیم که حالا به نظر می‌رسه، بعضی‌ها معتقدن که دوران، اگر خوش‌بینانه نگاه کنیم، دوران پست‌مدرن یک دوران انتقالی جدیدی که از آن عقلی که فکر می‌کردیم باهاش داریم این انتقاد را انجام می‌دهیم هم انتقاد می‌کنیم.

ببینید، اگر خیلی روانکاوی را بگذارید کنار، روانکاوی فرویدی همه چیز را خیلی منفی نگاه می‌کند. یعنی از فروید بپرسید که نظرت در مورد مدرنیته مثلاً چیه؟ می‌گوید خب یک جور بیماریه. پست‌مدرنیته هم یک جور بیماریه. اگر آن کلمه‌ای که به کار می‌بریم نشنوم هم، باز جوابش این است که یک جور بیماریه.

حالا اینکه مدرنیته باشه، پست‌مدرنیته باشه، یا هر چیزی باشه، هر پدیده‌ای که مربوط به انسانه، یک جور شهرت نظریه روانکاوی فرویدی این است که همه چیز یک حالت روان‌نژندی و این‌ها دارد دیگر. بنابراین، حالا بیاید با یک دیدگاه خیلی مثبت نگاه کنیم اول. این‌جوری که خود کسانی که طرفدار نهضت روشنگری و مدرنیته یا پست‌مدرنیته هستند نگاه می‌کنند.

می‌گویند که خب یک جور در واقع مجموعه‌ای، بشر در یک دورانی که عقب‌افتاده بود، خیلی چیزها را همین‌طوری الکی پذیرفت. مثلاً بعضی از دگم‌های دینی، بعضی از آداب و رسوم، این‌ها همین‌جور تلنبار شدن از دورانی که انسان هنوز انگار دوران کودکی خودش را داشت طی می‌کرد.

تا اینکه به یک مرحله بلوغی رسید و نهایتاً یک دوران روشنگری شروع شد که انسان‌ها با استفاده از بلوغ عقلی خودشان تصمیم گرفتن که همه آن چیزی که در سنت بود را نقد بکنند. درست؟ بنابراین تو دوران مدرنیته واقعاً یکی از ویژگی‌هاش این است که یک به نظر می‌آید که یک تصور روشنی از عقل و نقادی وجود دارد. ها؟

مثل اینکه همه ما می‌دانیم که عقل چیه، انتقاد عقلانی چیه، عقلانیت یعنی چه و اینکه می‌توانیم در واقع با همدیگر به تفاهم برسیم با استفاده از بحث‌های منطقی.

بنابراین می‌آییم یک عده آدم‌های روشن‌فکر و روشنگر شروع کردن حرف‌های جدید زدن، تمام سنت‌های قدیمی را زیر سوال بردن در جهت اینکه به یک تمدن آرمانی و الان بحث این آرمان روشنگری که الان تو دوران پست مدرن رفته زیر سوال چه چیزی شخص زیر سوال؟

آرمان روشنگری و نگاه هابرماس

اصلاً پست مدرن‌ها حالا باز می‌گویم با یک دیدگاه بیاید از دیدگاه طرفدارهای روشنگری که دوران پست مدرن‌اش الان قبول ندارند نگاه بکنیم. می‌خواهم مثبت‌ترین نگاه را به این دوره تحول تاریخی داشته باشند. یک آدم‌هایی مثل هابرماس که اصلاً معتقد نیستند که ما وارد دوران جدیدی به اسم پست مدرن شدیم و اینکه معتقدن این شیوه نقادی پست مدرن هم به هر حال ادامه روشنگریه.

مثل این است که ما می‌توانیم بگوییم که دوران مدرنیته یک دوران روشنگری ابتداییه که مثلاً خیلی خوش‌بینانه فکر می‌کردیم که همه معیارهای عقلانی و منطق و این چیزها خیلی چیزهای ساده و روشن و قابل فهم برای همه و مورد توافق همه‌ست و بعد از یک دورانی که گذشت مثلاً ۲۰۰، ۳۰۰ سال این دوران روشنگری یک کارهایی انجام داد حالا به پیشرفتی رسیدیم که حتی خود معیارهای انتقاد، معیارهایی که عقلانی می‌دونستیم را می‌توانیم نقد بکنیم.

درست؟ پس پست مدرنیست چیزی نیست غیر از ادامه پروژه روشنگری. این حرف معروف هابرماس. اصلاً چرا می‌گوییم که وارد اسم جدید می‌ذاریم و می‌گوییم وارد یک دوران جدیدی شدیم؟ این ادامه طبیعی مدرنیته‌ست که بهش می‌رسیم. در واقع نقدهای یک مقدار لولش از قبل بالاتر.

مثل اینکه واقعاً در یک لول ابتدایی داشتیم بحث می‌کردیم حالا وارد یک لول مثلاً بالاتری شدیم که خود معیارها را هم داریم نقد می‌کنیم و از آن ساده‌انگاری مدرن در واقع یک جوری رها شدیم. پس چیزی به اسم پست مدرن این دیگر واقعاً می‌شود گفت یک خوش‌بینانه‌ترین ایده‌ها نسبت به این تحولات این دوران هست. پست مدرن‌ها خب معتقدن که نه.

در واقع مدرنیته اگر واقع‌بین باشیم دورانیه که یک تصوراتی تحت عنوان عقل وجود دارد و دوران پست مدرن دورانیه که آن تصورات شکسته. بنابراین دوران مدرنیته که مثلاً به طور به وضوح یکی از عقاید خیلی طبیعیش به اصطلاح این است که حقیقتی وجود دارد که ما داریم سعی می‌کنیم کشفش بکنیم.

تو دوران پست مدرن اصلاً کل این تصور که حقایقی وجود دارند که ما داریم کشف می‌کنیم از بین رفته. در واقع طرفدارهای پست مدرن در جواب این‌جور حرف‌ها می‌گویند که آن‌قدر دوران پست مدرن تفاوت با قبل خودش دارد که مجبور باشیم یک اسم جدیدی برایش بگذاریم.

پست‌مدرن به‌عنوان ادامه روشنگری

و دیگر نمی‌توانیم بگوییم این دوران خوش‌بینانه مثلاً ادامه دوران خوش‌بینی روشنگری و پست مدرن نیست.

مدرنیته‌ست. این‌ها در مجموع این‌ها چیزن دیگر. یک دیدگاه خوش‌بینانه‌ای هستند که به نوعی کل این تحول را مثبت می‌بینند. ها؟ حالا تفاوت‌های این دیدگاهی که گفتم یک جوری یک روند مثبتی در عبور از سنت‌های فکر نشده به سمت یک دوران جدیدی که در آن عقل و عقلانیت همین‌جور در واقع وارد شده رشد کرده تا اینکه اصلاً تصوراتی مثل خود عقل و حقیقت و این‌جور چیزها رفته زیر سوال.

و همین که به دوران پست مدرن رسیدیم به نوعی می‌شود گفت که انگار همین که حقیقت زیر سوال رفته چون حقیقت خیلی در واقع مفهوم مطلوبی نبوده همین خودش یک جور نزدیک شدن به حقیقت باز هست. ها؟ این را من می‌دانم می‌فهمید یا نه.

اگر حقیقتی واقعاً وجود ندارد اینکه من خوش‌بینانه فکر نکنم که یک چیز موهومی به اسم حقیقت را فرض بکنم همین را هم دارم زیر سوال یک پیشرفتی کردم دیگر. دوران پست مدرن از هر دو تا دیدگاه پیشرفته‌تر از دوران مدرنه. ها؟ حالا موضوع چیه؟ من می‌خواهم حالا از دید روان‌کاوی نگاه بکنم به موضوع. یعنی خود بدبین باشیم.

یک دلیل خیلی واضحی دیگر دارد که بدبین باشیم. الان شما رفتارهای قرن بیست را نگاه کنید. مثلاً قرن بیستم مقایسه بکنید با سه قرن قبل. واقعاً عقلانی شده. قرن بیستم قرن عقلانیه. رفتارهای مردم را نگاه کنید. جنگ‌های جهانی که به وجود آمده. یکی از سیاه شد سیاه‌ترین قرن تاریخ از نظر جنایت‌هایی که انجام شده.

از نظر اینکه به هر حال در مجموع شما رفتارهای مردم را که نگاه می‌کنید اثری از عقلانیت نمی‌بینید. فرهنگ این انتقادهایی که شما در مکتب فرانکفورت می‌بینید این کتاب معروف آدورنو و هورکهایمر که به خوش‌بختی به فارسی هم ترجمه شده در یک سال چاپ شده.

در مکتب روشنگری، اینکه تو مکتب فرانکفورت نهایتاً به یک دیدگاه کاملاً بدبینانه نسبت به تمدن مدرن رسیدن، اینکه در واقع در سایه عقلانیتی که تبلیغ می‌شد، کلاً عقل انگار از بین رفته. مثلاً شما موسیقی، هنر را نگاه کنید، یک جور حالت وحشی بودن در هنر مدرن وجود دارد. انگار برگشتیم به دوران ماقبل تاریخ.

شما مثلاً کوبیسم را نگاه بکنید، این تندیس‌هایی که پیکاسو نگاه کرده، این ساختار را نگاه کنید، چقدر شباهت دارد به تندیس‌های آفریقایی چند هزار سال قبل. اینکه اصلاً در هنر مدرن، در مدرنیست، یک جور بازگشت به هنر بدوی وجود دارد. مخصوصاً در کوبیسم. کلاً در هنر قرن بیستم شما بازگشت به بدویت را می‌بینید. این‌ها چگونه می‌شود توجیه کرد؟

ما اگر در واقع یک جوری یک عقل باشکوهی مثلاً در واقع آدورنو این‌ها این حرف را می‌زنند دیگر. شما یک تصور باشکوهی از عقل و عقلانیت ارائه دادی که ما اگر مثلاً از ژان ژاک روسو و از این رهبرهای انقلاب فرانسه، آدم‌های روشنفکر آن دوران می‌پرسیدید که ۳۰۰ سال آینده چجوریه، یک دنیای بسیار ایده‌آل و معقولی را تصور می‌کردند.

هنر به اوج خودش رسیده، مثلاً از نظر زیبایی‌شناسی. همه‌چیز را در واقع با یک معیارهای خودشان در یک جهت دیگه‌ای می‌دیدن ولی به نظر می‌رسد که اصلاً در آن جهت نرفتیم. به یک دورانی رسیدیم که با آن معیارهای روشنگری، عقلانیت در آن وجود ندارد.

این چیز بحث‌هایی که به غیر از پست‌مدرن‌ها، مثلاً خود افراد مکتب فرانکفورت پست‌مدرن حساب نمی‌شن، ولی از تمام روشنفکری قرن بیستم کم‌کم این صدا دراومد که این چجور عقلانیتیه؟ این چجور نتیجه روشنگریه که ما بهش رسیدیم؟

که مثلاً کوره آدم‌سوزی تو قرن بیستم داریم، دیگر نمی‌دانم انواع نژادپرستی، هرچه بگویید جنایت و مثلاً چیزهای به اصطلاح یک جور وحشی‌گری‌هایی که در قرن‌های قبل نبوده را الان بیشتر در واقع داریم بهش می‌رسیم.

خوانش فرویدی از روشنگری

خب بیاید اگر یک زمینه‌هایی برای بدبینی وجود داره، فروید خب می‌تواند بیاید و وارد کار بشود دیگر. که اصلاً ماجرای این نبود که ما عقلانیتی وجود دارد و داریم به سمت عقلانیت می‌ریم. از دیدگاه فرویدی ماجرا را می‌توانید این‌جوری ببینید.

آن سنت سنت‌هایی که وجود داشت، در واقع یک مجموعه‌ای از افکار حالا بدوی، حالا هرچه می‌خواهید اسمش را بذارید، این‌ها یک جوری در واقع سوپرایگو هستند. ها؟ یعنی انسان در قرن‌های گذشته مواجه با یک سوپرایگوی عظیمی بود که به شدت اید را داشت کنترل می‌کرد. مسیحیت و کلیسا دیگر مشخص‌ترین نوع سوپرایگویی هست که اید را در واقع از فعالیت متوقف می‌کند فعالیتش را.

اصلاً هر نوع اگر قبول بکنید حرف فروید را که جنسیت و تمایلات جنسی در مرکز تمایلات اید قرار گرفتن، هیچ چیزی سوپرایگویی در طول تاریخ به اندازه کلیسا فشار نیاورده به این مرکز تمایلات اید.

بنابراین روشنگری می‌تواند این‌جوری در واقع تصور بشود که سنت‌های موجود در اروپا آن‌قدر به اید فشار آوردن که این اید نهایتاً انگار یک جوری طغیان کرده و می‌خواهد از خودش از شر این سوپرایگویی که بهش فشار می‌آورد رها بکند.

درست؟ منتها این کار را چگونه انجام می‌دهد اید؟ دوران روشنگری دورانی نیست که اید مثلاً فرض کنید یک دفعه بیاید و سعی بکند که مثلاً اختشاش به وجود بیاره، مثلاً فرض کنید مردم بیان از دین ببرن، سوپرایگوی خودشان را دور بندازن و با یک رفتار انقلابی مثلاً فرض کنید هجوم ببرن به سمت لذت‌های جنسی.

این کار را نمی‌کنن، این کار خیلی بعیده. درست؟ از نظر فرویدی چرا بعیده؟ به دلیل اینکه به هر حال آدم‌ها آن دوره اودیپی رو، قیام بر علیه پدر را در واقع یک جوری پشت سر گذاشتن. ها؟ کمتر آدم‌هایی هستند که اهل انقلاب باشند و مثلاً یک جوری بخوان پدرکشی بکنند.

پس ما دنبال پدرکشی نیستیم، نمی‌خوایم همه‌ی آن سوپرایگویی که از قبل مانده را به کلی تار و مار بکنیم و مثلاً یک چیزی یک جور جامعه‌ای را بسازیم که بر مبنای آزادی اید باشه، کما اینکه فروید معتقد بود که اصلاً چنین چیزی نمی‌شود. دقت می‌کنید؟ مثلاً ما تمدن و اجتماعی نمی‌توانیم داشته باشیم در اساس آزادی مطلق ای، حتماً باید یک سرکوبی وجود داشته باشه.

تمدن اصلاً حاصل سرکوبی. به طور طبیعی در چنین مواقعی چه اتفاقی می‌افته؟ اگر سنت‌های سوپر ایگوی بدی وجود داره، ایگوئه که اینجا سعی می‌کند واسطه بشود و این سوپر ایگو را یک جوری کنترلش بکند.

ایگو میان اید و سوپرایگو

ها؟ بنابراین ما شروع می‌کنیم آن همه حرف‌هایی که تو دوران روشنگری زده شده در حرف‌هایی که خودآگاهانه زده شده، تو کتاب‌ها نوشته شده، در فرهنگ روشنگری بازتاب پیدا کرده، این‌ها را ایگو تولید کرده. درست؟ در چه جهتی؟

در جهتی که به ای آزادی بیشتر بده. ولی نمی‌آید این را بگوید که دقت می‌کنید؟ ولتر نمی‌آید در کتاب خودش بنویسه که خب حالا من می‌خواهم یک حرف‌هایی بزنم که یک خورده ای آزاد بشود. نه. در ما در خودآگاهی خودمان می‌آییم چه کار می‌کنیم؟

ساده‌ترین کار برای ایگو این است که مثلاً فرض کنید ایده‌های جالب خیلی معقولی به اصطلاح ارائه بدهید که در مقابل آن سنت، در واقع مثل این است که بخش نامعقول‌تر را که بیشتر فشار می‌آورد از سنت رو، توسط یک چیز دیگه‌ای از سنت بخوان از بین ببرند.

از دیدگاه فرویدی اگر نگاه بخواهید بکنید، عقل و عقلانیت هم یک چیزی‌ست تو سوپر ایگویی که به ما به ارث رسیده. شما وقتی که با این تصورات بار می‌آیید که اصلاً یک عقلی وجود دارد و عقلانیتی وجود داره، از نظر فروید این خیلی چیز به اصطلاح اصیلی نیست. این هم یک بخشی انگار از تعلیماتیه که ما داریم می‌بینیم. کلاً چیز اصیلی وجود ندارد.

یک چیز اصیل این است که انسان دنبال لذته و توسط یک فشارهایی که سوپر ایگو می‌آید و یک ایگویی که سعی می‌کند به اصطلاح اینجا یک بازی‌ای انجام بده، یک جوری خودمان را کنترل می‌کنیم، تمدن می‌سازیم، یک اجتماعی را به وجود می‌آریم و غیره.

خیلی کیرو و تار می‌خواهیم نگاه بکنیم، در واقع روشنگری می‌شود فعالیت‌های ایگو که از یک بخشی فراموش شده، مثلاً سنت یونانی، فلسفه و عقلانیت این‌ها دارد استفاده می‌کند برای اینکه سنت مسیحی را بکوبه. خب؟ یک جوری در واقع ما ایگو پناه می‌برد به یک ایده‌های جدید. و هیچ‌وقت هم شما تو آثار این‌ها نمی‌بینید که قصدشون این است که لذت بیشتری ببرن. طبیعی است دیگر. نباید برویم.

اگر حرف‌های فروید را قبول داشته باشید، اتفاقاً باید نهایت پنهان‌کاری اینجا وجود داشته باشه که اصلاً ما کاری به این نداریم که مثلاً فرض کنید کلیسا به جنس، شما نگاه کنید تو همه دوران روشنگری کسی حرف این را زده که مثلاً چرا کلیسا این‌قدر جنسیت را ممنوع اعلام کرده، ما آزادی بیشتری می‌خواهیم. نه. اصلاً این حرف‌ها نیست.

حرف‌ها خیلی حرف‌های تر و تمیز و خوبی است که مثلاً ما عقل و عقلانیت و انسان باید نمی‌دانم همه‌چیز را بررسی بکند و این حرف‌ها. ولی از دیدگاه فروید زیر این ماجرا چه دارد می‌گذره؟

اینکه ای دارد دنبال آزادی بیشتری می‌گرده. دارد سعی می‌کند فرهنگ عمومی جامعه را که از طریق سوپر ایگو دارد به انسان‌ها فشار می‌آورد را اصلاحاتی در آن صورت بده که ای بتواند آزادتر بشود.

درسته؟ بنابراین آن سیری که من گفتم، اینکه در طول سه قرن شما می‌بینید که می‌توانید در به طور کامل یک خطی بکشید، تاریخ را بررسی بکنید و ببینید که روز به روز ای دارد آزادی بیشتری به دست می‌آورد. اتفاقی که دارد می‌افتد به سمت عقلانیت رفتن و این حرف‌ها نیست.

آشکار شدن پشت پرده روشنگری

واقعیت دارد آشکار می‌شود. آن چیزی که پشت پرده بود و در واقع یک جوری داشت پنهان می‌شد، دارد آشکار می‌شود. بنابراین هیچ عجیبی نیست که ما تو دوران تو قرن بیستم به دورانی می‌رسیم که هنر بدوی، حالت‌های انسان‌ها کودکانه است. دقت می‌کنید؟ یعنی می‌شود با یک دیدگاه روان‌کاوی، اصلاً از اول روشنگری همین روند همین بوده. قرار بوده به یک چنین چیزی برسیم.

فقط با یک حرف‌هایی، فعلاً آن سنت را بگذاریم کنار، حالا یک چیزی تحت عنوان عقل و عقلانیت و مثلاً سنت‌های یونانی و فلسفه و این‌جور چیزها را بیاریم را کار، ولی این‌ها خودشان مثلاً فرض کنید کانت بیاید به عنوان اسطوره روشنگری. بیاید خلاصه وقتی کانت می‌آید یک فلسفه‌ای درست می‌کنه، خب؟

و یک فلسفه اخلاقی داره، از یک نوع اخلاقی دارد دفاع می‌کند و باز دارد به ای فشار می‌آورد. ها؟ کانت هم این‌جوری نیست. درست است کانت را نمی‌شود با کلیسا مقایسه کرد، ولی کانت هم برای خودش دارد یک نوع اخلاق جدید را ترویج می‌دهد. که چندان انسان تحت آن به اصطلاح اخلاق کانتی هم آزاد نیست.

پس خیلی طبیعی است که شما به یک جایی برسید که کانت و همه شیوه‌های نقادی کانت هم برود زیر سؤال. اصلاً کل اخلاق برسد زیر سؤال. یعنی ما الان در دوران پست‌مدرن به یک فرهنگی رسیدیم که نقادی را به جایی می‌رسونه که هیچ‌چیزی تقریباً باقی نمی‌مونه. هیچ قید و بندی وجود ندارد.

شما می‌توانید بگویید که داریم به یک دوران و این‌جوری که دیگر همه معیارهای اخلاقی، همه معیارهای عقلی، همه چیزهایی که در واقع از نظر آن بود و فرهنگ انسان داشت، عذر می‌خوام، فشار می‌آورد، همه یک جوری دارد کم‌رنگ می‌شود. بنابراین انسان فرهنگی دارد می‌سازه که اید را به حداکثر آزادی خودش برسونه.

و از نظر از این دیدگاه روان‌کاوی اصلاً این فرایند یعنی رسیدن به این فرهنگ پست‌مدرن و رسیدن به این آزادی عمل‌ها و این اختشاش‌های قرن بیستم که یک جوری می‌بینید که ویژگی‌های ضد تمدن پیدا کرده، اصلاً عجیب نیست. که ما تو قرن قرن بیستم تمدن را در واقع تمدن دارد فشار می‌آورد.

این انتقادی که آدورنو می‌کند که ما به یک نوع هنر مبتذل عامیانه‌ای رسیدیم که اصلاً دیگر هنر نمی‌شود حسابش کرد، یک جور حالت‌های حیوانی در آن هست، این از دیدگاه روان‌کاوی، از دیدگاه مثلاً فرویدی نگاه بکنید، پدیده‌ای کاملاً طبیعی است. در واقع اصلاً روشنگری به همین‌جا شروع شده. فقط خودش را سانسور می‌کرده.

در واقع داشته با یک آب و رنگی آن خواسته‌های اید را پشت یک سری در واقع حرف‌های پر آب و تاب و مثلاً عقلانیت و این‌ها پنهان می‌کرده و نتیجه‌اش می‌تونستیم انتظار داشته باشیم که نهایتاً به همین‌جا می‌رسد. درست.

در واقع به یک نوع فرهنگی رسیدیم که در این فرهنگ والد و کودک سوپرایگو و اید یک جوری دارند با همدیگر متحد می‌شوند. دقت می‌کنید؟ یعنی الان من می‌توانم بگویم که به کودک دارد آموزش داده می‌شود که کودکی خودش را حفظ بکند و آزادی عمل داشته باشه. درست؟ حالا باز یک فرویدی نگاه بکنید. اصلاً نمی‌خواهم خوش‌بینی و بدبینی را بگذاریم کنار.

سرکوبی و فرهنگ متعالی

هرچه از شما در تمدن، فرهنگ، هنر متعالی، فروید دانش، فروید به این چیزها اعتقاد داشته.

این‌ها چگونه به وجود می‌آن؟ این‌ها در اثر سرکوبی به وجود می‌آیند. شما اگر سرکوبی را برداری، اتفاق چندان جالبی از نظر یک عده فکر می‌کنند که فروید خب نتیجه نظریه فروید این است که بیاین مثلاً آزادی جنسی اعلام بکنیم و هرکی هرکاری دلش می‌خواهد بکند که عقده پیدا نشود و این حرف‌ها. در حالی که اصلاً فروید یک چنین دستورالعمل‌های اخلاقی تو نظریه‌اش نیست.

هر چیزی شما در هنر، زیبایی‌شناسی، تمام وجوه متعالی فرهنگ بشری نتیجه سرکوبی و بالایشه. یعنی ایگو ایگو کاری که یک کار فوق‌العاده‌ای که انجام می‌دهد این است که وقتی که اید نمی‌تواند به آن خواسته‌های واقعی خودش برسه، ایگو چیزهایی ایجاد می‌کند حالا من این که حالت توهم داشته باشند که آن لیبیدو به سمت یک جای دیگه‌ای متمرکز بشود و به هر حال رها بشود تا آن‌جوری.

مثلاً توسط خلق آثار هنری. از نظر فروید خلق آثار هنری مثل رویاها، هر فعالیتی دیگر که می‌بینید غیر از فعالیت مستقیم لذت‌بردن، یک جوری کانالیزه کردن انرژی به سمت چیزهایی که از نظر ما متعالی‌تره. بنابراین تمدن، قواعد، عقلانیت، نمی‌دانم همه چیزهایی که ما یک جوری متعالی می‌دونیم، نتیجه فعالیت ایگوئه. بنابراین اتفاق بدی که دارد می‌افتد این است.

من باز بد و خوبشو یک خورده چیز کنیم. نه اینکه واقعاً روان‌کاوی خیلی ارزش‌گذاری نمی‌کند. اگر قبول بکنید که این والایش یا تبدیل به یک چیزهای متعالی فعالیت خوبی است که ایگو انجام می‌ده، فکر می‌کنم احساس فروید این است. یعنی انواع و اقسام دانش‌ها و هنرها را دوست دارد و فکر می‌کند که این‌ها در نشانه‌های خوبی تو تمدن بشری هستند.

شما وقتی که سوپرایگوی نزدیکی به اید پیدا بکنید، ایگو اینجا در واقع تضعیف می‌شود دیگر. بنابراین ما در یک تمدنی داریم زندگی می‌کنیم که ایگو در آن فعالیت کمتری می‌کند. چرا؟ ایگو چه وقتی ایگوی یک عالم فعاله؟

سوپرایگو با اید در تضاد باشه و این‌ها با واقعیت در تضاد باشن، ایگو فعالیت بیشتری بکند بین اینکه این سه تا را با همدیگر در واقع هماهنگ بکند. اگر واقعیت بیرونی، مقررات اجتماعی و این‌ها خیلی به سمت آزادی‌های فردی پیش بره، آدم‌ها هر کاری بتونن بکنند.

الان من مدام شما می‌بینید که یک جریانی در تمام دنیا، در آمریکا و همه‌جا هست که افرادی که طرفدار برهنگی در ملأ عام هستند، کلی فعالیت می‌کنند که مثلاً این حرف خودشان را به کرسی بنشونن که فعالیت‌هایی که کردن، مثلاً فعالیت‌هایی که مخصوصاً دیگر پرسر و صداترینش، فعالیتی که هموسکشوال‌ها می‌کنند برای آزادی این فعالیت‌های هم‌جنس‌گرایانه که مرتب می‌بینید که با اشاره‌ای که این انجمن‌ها وارد می‌کنند قوانینی به نفع‌شون در واقع تصویب می‌شود. مرتباً می‌بینید که در واقع قانون‌ها دارد به سمت این می‌رود که آدم‌ها آزادی فردی بیشتری داشته باشن، هر کاری بتونن بکنند.

آزادی فردی و خواسته‌های کودکانه

که مثلاً این نودیست‌ها معتقدن که چرا محل‌هایی را فعالیت‌های این‌ها در دهه‌های اخیر منجر به این شده که تو خیلی کشورها تصویب شده که محل‌هایی باشه که این‌ها بتونن برهنه در آن ظاهر بشوند.

بعضی جاهای کنار دریا، بعضی جاها در طبیعت. این‌ها فعالیتشون این است که نه چرا ما را محدود می‌کنید؟ همه جا تو شهر، هر جایی بخواهیم بتوانیم برهنه ظاهر بشویم. واقعاً این یک جور خواسته، مخصوصاً روی این من تأکید می‌کنم. ولی گفت وجه کودکانه‌اش بی‌نهایت بازه. فروید همیشه در این تفسیر رویا، مثلاً اگر از فروید بپرسید که اگر من خودم را در رویا برهنه ببینم تعبیرش چیه؟

می‌گوید این یک نوع بازگشت به کودکیه. کودک برهنه است، برهنگی را درک نمی‌کند. بنابراین این ویژگی خیلی واضحی را شما می‌بینید در فعالیت‌های این نودیست‌ها که انگار یک جوری یک خواسته بسیار ابتدایی کودکانه را دارند تعقیب می‌کنند. یک خواسته‌ای که به وضوح در واقع مربوط به اید می‌شود.

شما وقتی که واقعیت و سوپرایگو و اید در اثر فعالیت‌های شدید اید، همه چیز در واقع طوری به سمتی رفت که اید خیلی خوب بتواند فعالیت بکند و مزاحم زیادی در جلوش نباشه، ایگو طبعاً کاری برای فعالیت ندارد. شما می‌توانید یک آدمی را تصور بکنید که اصلاً ایگو ندارد.

برای خاطر اینکه از اول هر کاری می‌خواسته کرده، نه تمدن و واقعیت بیرونی و قانون جلوشو گرفته، نه تو خانواده حائلی در مقابلش بوده و نه سوپرایگویی اصلاً وجود داشته، فرهنگی وجود داشته که بخواهد این را از فعالیت نگه دارد. بنابراین ایگو اینجا یک جوری دارد تضعیف می‌شود دیگر ناخواسته. ها؟

ما آدم‌هایی در واقع پیدا می‌کنیم در دوران مدرن و پست‌مدرن که برخلاف شما اگر واقعاً اگر می‌اومدید این سه‌گانه ایگو، سوپرایگو و اید را برای یک آدم‌هایی مثل کانت تعریف می‌کردید، می‌گفتید یک آدمی در دو قرن آینده می‌آید به اسم فروید و این سه‌گانه را تعریف می‌کند. فعالیت تو در جهت تقویت کدام یکی می‌شه؟ بدون شک می‌گفت ایگو دیگر.

فلسفه، اخلاقیات، تفکر مستقل، تأثیر سوپرایگو و امیال مثلاً درونی نبودن، روشن‌فکر کردن و الی آخر. ها؟ ولی واقعیت به اینجا رسید برای خاطر اینکه آن پشت پرده‌ی روشن‌گری از نظر روان‌کاوی چیزی که وجود داشت آزادی‌خواهی اید بود که آن‌جوری داشت تظاهر می‌کرد. توسط یک مثلاً فرهنگ روشن‌گری و این حرفا، نهایتاً می‌بینید که به همین‌جا داریم می‌رسیم.

به همان چیزی که می‌شد حرف زد. و وقتی حالا ببینید وقتی که آدم‌ها ایگوی ضعیفی دارن، بگذار چند تا نکته مهم بگویم. یکی اینکه ما از دست یک لحظه. همه این حرف‌هایی که من دارم می‌زنم یک یک چیزی باز دارد اینجا پنهان می‌شود.

اینکه به نظر می‌آید اید دارد حاکم می‌شود مثلاً و یک جوری سوپرایگو دیگر وجود ندارد. ممکن است من نمی‌دانم حرف‌هایی که من می‌زنم نتیجه‌اش چیه، ممکن است یک چنین توهمی پیش بیاید. سوپرایگو دارد یک جوری انگار از فرهنگ بشری خارج می‌شه، ایگو هم خارج می‌شود و اید باقی می‌ماند. ولی واقعاً این‌جوری نیست. سوپرایگو همیشه هست.

شما به نفر آموزش ببین یعنی همین فرهنگ که به شما می‌گوید که کودک خودتو رها کن، آزاد بذار، بگذار اید هر کاری دارد می‌کنه، این خودش یک سوپرایگوی جدیده. ما نمی‌توانیم از دست فرهنگ خلاص بشیم، نمی‌توانیم از دست سوپرایگو خلاص بشویم.

شما نمی‌توانید این سه‌گانه را بشکنید فقط اید را نگه دارید. هر کاری بکنید سوپرایگو سر جای خودش هست. یعنی مجموعه‌ای از کلام و فرهنگ که از گذشته به ارث رسیده، بنابراین ما الان در این دوران پست‌مدرن می‌توانیم این‌جوری تحلیل بکنیم که یک سوپرایگوی جدیدی داریم.

سوپرایگوی جدید در دوران پست‌مدرن

سنت جدیدی داریم. بنابراین اصلاً روشن‌گری ما را از دست سنت‌ها خلاص نکرد.

ما را از دست سنت‌های مثلاً کلیسایی داشت سوق می‌داد به سمت یک جور سنت‌هایی که ریشه در فرهنگ یونان داشتن و این را داشت در واقع حاکم می‌کرد. به نوعی فیلسوف‌ها، دانشمندها، کسانی که ادامه‌دهنده از نظر تاریخی راه یونانی‌ها بودن، بر علیه می‌دانید مسیحیت یک بار تمدن یونانی و رومی را از بین برد.

روشن‌گری یک جوری قیام مجدد مثلاً همان تمدن فرهنگ یونانی بر علیه این مسیحیت کلیساییه. که تو اروپا حاکم شده بود. پس ما از یک بخشی از فرهنگشون را بخش دیگر ای تنها می‌بردیم. ولی نهایتاً به یک بخش انگار جدیدی رسیدیم که ماقبل یونانیه. چیزی که نیچه روش تأکید داره، فرهنگ دیونیزوسی. فرهنگ شادخواری و خوشی و لذت بردن از زندگی و آزاد بودن شهوات.

نیچه خیلی، چرا نیچه را خداپرست، پیامبر پست مدرنیسم میدونن؟

نیچه و فرهنگ دیونیزوسی

اولین کسیه که این دیدار را خیلی واضح بیان کرد. و از فرهنگ دیونیزوسی در واقع چیز کرد، در مقابل فرهنگ روشنگری حمایت کرد. درست است. برگردیم به همان دور. سقراط نیچه یک حرفی دارد که خیلی قشنگه. کلاً کسانی که سقراط را کشتن طرفدار این به یک معنایی من دارم با اغراق می‌گویم.

اینکه درست فهمیدن که دارد مردم را فاسد می‌کند با این حرف‌ها و نمی‌دانم منطق و بیایم بحث و گفتگو بکنیم و این حرف‌ها. همان دوران دیونیزوسی که قبل از سقراط بود بهتر بود. و ما در قرن بیستم تحقق آن جهان دیونیزوسی قبل از دوران به اصطلاح سقراطی را میبینیم در دنیا.

الان اگر بخواهید فرهنگ غرب را در تاریخ بگردید چیزی شبیه اش پیدا بکنید باید ۲۰ سال قبل آن ور در واقع بگردید. ماقبل سقراط، فرهنگ مثلاً آفریقایی.

اینکه اینقدر فرهنگ سیاه پوست ها رو، موسیقی سیاه، فرهنگ سیاه ها در آمریکا و از آنجا در همه جای دنیا در نیمه دوم قرن بیستم پخش شده، در اینکه یک چیزی وجود دارد اینجا، یک تناسبی بین فرهنگ پست مدرن و آن نوع هنر و ویژگی های بدوی که در فرهنگ سیاه پوست ها بوده وجود داشته.

پس یک یک نکته ای که نباید فراموش بکنیم این است که ما از دست سنت ها رها نشدیم. از دست سنت های کلیسایی تنها بردیم به سنت های سقراطی و از سنت های سقراطی رسیدیم به یک سنت های جدیدی.

آدم غربی این‌جوری اصلاً ایگوی آدم، الان شما یک جوان غربی را در نظر بگیرید، من با به طور آماری با اطمینان بسیار بالا می‌گویم که همه شما ایگوتون فعال تر از ایگوی یک کسیه که مثلاً تو آمریکا دارد زندگی می‌کند.

برای اینکه به دنیا آمده و بهش گفتن که خب مثلاً ببینید یک چیز خیلی واضح اینکه به آن‌ها آموزش می‌دهند که به مرگ فکر نکنن، به این‌جور ناملایماتی که در آینده یک یک فرهنگی که همین الان مثلاً لذت ببر و دم غنیمت بودن و این حرفا، این‌ها ایگو را به شدت تقویت می‌کند.

فرهنگ توده و هالیوود

اصلاً آدم‌های اهل چقدر الان در هنر مثلاً دوران اخیر از دهه ۶۰، ۷۰ به این ور چقدر آدم متفکر ما در سینمای هالیوود را نگاه کنید چقدر در آن تفکر وجود دارد.

به شدت کودکانه است. هیچ کشوری به اندازه آمریکا اینقدر مردم کارتون نمیبینن. شما میبینید لیست پرفروش ترین فیلم های سال آمریکا را بگذارید. یک سال ۱۰ تاشو نگاه کنید ببینید اصلاً هیچ تفکری در آن هست. یک جور لذت کودکانه در آن هست. هیجان، سکس و چیزهای بچگانه. همیشه تو این ۱۰ تای اول یک کارتون هست، یک انیمیشن هست.

که قبلاً برای بچه ها ساخته میشد ولی الان آدم‌های ۵۰، ۶۰ ساله هم می‌روند می‌بینند. در ایران هم می‌روند می‌بینند ولی بچه هاشون را میبرن. یعنی مثلاً خلاصه یک بچه پیدا می‌کنند. من یادمه یک بار یادم نیست کی گفت ولی مثلاً در آشناها و فامیلا و این‌ها یک نفر میگفت که میگفت من و فلانی یک بچه مثلاً فلانی را بردیم شهر موش ها.

میخواستم ببینم ببینم، ۵ تا آدم مثلاً دانشجو بودن احتمالاً ۵، ۶ تا آدم بزرگ یک بچه را برده بودن شهر موش ها را ببینن. تو آمریکا دیگر این بچه ها را هم نمیبرن. یعنی فرهنگ این‌جوری است که خب اصلاً این‌ها چه اشکالی دارد. کلاً شما فرهنگ آمریکا کودکانه ترین فرهنگ مثلاً شاید ۲۰ سال اخیر دنیاست.

از نظر اینکه آدم‌ها اصلاً شما بروید لیست کتاب های، الان هری پاتر، ببخشید ها شما نسل هری پاتر هستید احتمالاً همه خوندید. شما واقعاً هری پاتر را نگاه کنید مقایسه بکنید با رمان های دو قرن قبل که مردم میخوندن.

آنجا همش حرف از مفاهیم کلی زندگی و مرگ و خلاصه یک چیزهایی بود که به اصطلاح مخ آدما، اصلاً این واژه مخ خوری که در زبان فارسی هم به وجود اومده، همین است دیگر.

شما اگر بیاید با یک آدمی حرف های خیلی جدی بزنید و مثلاً چیزهای سنگین بهش نشان بدید، آثار، اصلاً کسی حوصله این چیزها را ندارد. ما به یک دورانی رسیدیم که نمی‌شد پیش‌بینی کرد که روشن‌گری بهش برسد. یعنی وقتی که، من می‌خواهم به یک پدیده‌ی خیلی ساده‌ای اشاره بکنم.

وقتی که ایگو، حالا به هر طریقی، قیامی بر علیه سوپر ایگو به وجود میاد، باید همینو خوشش ببینیم از نظر فروید که این است که دارد این را رهبری می‌کند و آزادی عمل بیشتری می‌خواهد. درست. این یک نکته. نکته‌ی دیگر اینکه شما حالا به این دوران پست‌مدرن این‌جوری نگاه کنید. شما فرض کنید به یک دورانی رسیدیم آدم‌ها ایگوشون خیلی خیلی ضعیف شده.

اگر به این، به این موضوع نگاه کنید که چه می‌خواهید معتقد باشید به اینکه حقیقتی وجود دارد یا حقیقتی وجود نداره، اصلاً مهم نیست. خلاصه بحث‌های فلسفی، حقیقت‌یابی، دانش، این‌ها را کی پیش می‌بره؟ ایگو پیش می‌برد دیگر. اید که اصلاً اهل این حرف‌ها نیست و اصلاً این چیزها را نمی‌فهمه و کاری به این‌ها ندارد.

سوپر ایگو هم که اهل کنکاش نیست، یک چیز آماده‌ست به شما داده می‌شود. چه چیزی، من می‌خواهم یک چیز خیلی ساده بگم، چه چیزی باعث می‌شود که ما در دوران پست‌مدرن به این ویژگی برسیم که حقیقتی وجود، این اعتقاد برسیم حقیقتی وجود نداره، قضاوت نمی‌شود کرد، پلورالیسم باید باشه، بگذارید هر کسی حرف خودش را بزنه، هر کسی حقیقت خودش را داشته باشه.

پلورالیسم و تضعیف حقیقت

واقعیت این است که ما به دورانی رسیدیم که برخی از ویژگی این دوران این است. به دلیل اینکه ارتباطات خیلی قوی شده، این در دوران قدیم، شما در یک ناحیه‌ای از دنیا به دنیا می‌اومدی، فرهنگ آنجا غالب بود. توسط خانواده‌ی شما که تابع همان فرهنگ بودن، این فرهنگ به شما تزریق می‌شد. یک سوپر ایگویی داشتید.

و اکثریت آدم‌ها ببین، اینکه ایگو نهایتاً بخش خیلی عمده‌ای در زندگی آدم‌ها نداشته، نقش خیلی مهمی نداشته که همیشه این‌جوری بوده. من نمی‌خواهم بگویم قبلاً مردم خیلی، مثلاً در دوران قرون وسطی مردم ایگوی خیلی قوی‌ای داشتن، نه. ایگوی ضعیفی داشتن. چگونه تزریق می‌شد؟ در اثر فشار سوپر ایگو. اصلاً کلیسا نمی‌ذاشت کسی فکر بکند. درست؟

ولی، ولی ایگو یک تکون‌هایی می‌خورد برای اینکه کلیسا به شدت فرهنگ، ترویج می‌کرد، ضد اید بود. خلاصه یک مخالفتی با آن سوپر ایگو در درون این آدم وجود داشت. بنابراین ایگو لازم بود یک کارهایی بکند دیگه، راهکار، خودشان جلوی اید را بگیره، یک خورده کلیسا را بزند آن‌ور.

یک فعالیتی داشت برای اینکه سوپر ایگو ضد اید رفتار می‌کرد و همین‌طور واقعیت به شدت ضد اید بود. خب؟ ولی با این‌حال ایگو خیلی تضعیف می‌شد دیگر توسط سوپر ایگو. ۹۹ درصد افکار هر آدم قرون وسطایی توسط تعلیمات کلیسایی شکل می‌گرفت. آدم‌های خیلی به ندرت آدمی پیدا می‌شد که بیاید به هر عقایدی مثلاً دینی که دارد ترویج می‌شود فکر بکند.

خب، بنابراین در طول تاریخ عامه‌ی مردم که همه‌ی ایگوشون به شدت تحت فشار بوده و اصلاً آدمی که ایگوی درست و حسابی داشته باشه، مثلاً یک جوری خیلی فعال باشه، زیاد پیدا نمی‌شود. دو، من توضیح دادم که به دلایل این دوران مدرن، پست‌مدرن از همه‌ی آن دوران قبل بدتر هم هست، برای اینکه سوپر ایگوی موجود اصلاً با این مخالفتی هم به آن صورت نمی‌کند.

واقعیت‌ها و قانون‌ها هم که دارد به نفع اید کم‌کم تضعیف می‌شود. خب؟ شما چه انتظاری دارید که حالا این اتفاق افتاده که اصلاً به دلیل ارتباطات، یک فرهنگ دیگر تبلیغ نمی‌شود. هزار تا شما به گوشتون، قبلاً ۲۰۰ سال قبل به دنیا می‌اومدید، فقط به قول عقاید حقه‌ی اسلامی را مثلاً می‌شنیدید و مسلمین بودید تا آخر عمرتون با آرامش کامل.

حالا به یک دورانی رسیدیم که شما علاوه بر عقاید حقه‌ی اسلامی، عقاید حقه‌ی دیگه‌ای که بقیه‌ی در جغرافیای عالم وجود دارند را هم می‌شنوید. کی باید تصمیم بگیرد کدومش بهتره؟ ایگو اینجا باید فعالیت بکند دیگر. کدام ایگو؟

ایگو نداریم دیگر الان در دوران، من می‌خواهم بگویم شما الان تو دوران پست‌مدرن، دورانی که اصلاً ایگو عادت نمی‌کند از کودکی به فعالیت کردن به آن صورت، خیلی خیلی در واقع فعالیتش نقد بوده، خیلی طبیعی است که به یک افکاری در واقع ایگو به یک افکاری برسه، چون نمی‌تواند دست به انتخاب بزند بین انواع فرهنگ‌هایی که به گوشش می‌خوره، اینکه به یک حالتی برسد که خب این‌ها همه با هم فرقی ندارند دیگه، یکی‌ان.

ایدئولوژی‌ها در فرهنگ پست‌مدرن

این حالتی که در فرهنگ پست‌مدرن دارد وجود داره، اینکه اصلاً این همه عقاید ایدئولوژیکی که در طول تاریخ ساخته شده، این‌جوری نیست که یکی‌شو بشود گفت از آن‌ها بهتره، این حقیقته، آن غلطه، قضاوت نمی‌شود کرد.

در دوران پست‌مدرن ویژگی این است که بگذارید همین‌جوری چندصدایی فرهنگ به اصطلاح، یک جامعه‌ی چندصدایی هست، آدم‌ها هم می‌شنون و به آن صورت هم اجباری نیست که شما یکی از این فرهنگ‌ها را حتی انتخاب بکنید. من می‌خواهم بگویم آن فعالیت انتخاب دست به انتخاب زدن در بین فرهنگ‌های مختلف یک جوری فعالیت خاصیه که ایگو باید انجام بده و این فعالیت به نوعی متوقف شده است.

در واقع ایگو به چه سمتی می‌رود در بین همه فرهنگ‌هایی که می‌شنوه به سمت آن فرهنگی می‌رود که ایگو را از همه آزادتر می‌گذارد. و این نتیجه‌اش این است که فرهنگ غرب به راحتی می‌بینید که در همه جای دنیا در حال پیشرفته.

یعنی به نوعی من می‌خواهم بگویم که با این وضعیت ما مواجه هستیم. نتیجه منطقی همین حرف‌ها این است که شما اگر صدای فرهنگ غرب را و نوع فرهنگ غربی را بتوانید به هر جای دنیا برسونید، عموم مردم همینو انتخاب می‌کنند. به دلیل هماهنگی بیشترش با این.

این یک مجموعه‌ای مثلاً شما فقط با همین تئوری سه‌گانه فرویدی می‌توانید تو این ۳۰۰، ۴۰۰ سال اخیر بگویید که روند روشنگری مثلاً نمی‌دانم پشتش چه می‌گذشته و الان مثلاً چرا به این وضعیت شما الان بیاید هر چقدر دلش می‌خواهد مثلاً تلویزیون جمهوری اسلامی بیاید فعالیت‌های فرهنگی بکند ولی ماهواره هم بگذارید تو خانه مردم باشه.

بعد از یک مدتی می‌بینید که مردم به هر حال آن فیلم‌های ماهواره‌ای و این‌ها را بیشتر می‌پسندن برای خاطر اینکه لذت‌بخش‌تره برای‌شان. این یک نگاه تیر و تار فرویدی یا من از همه چیزهایی که دارم می‌گویم دارم از دیدگاه من خودم شخصاً به همه این چیزهایی که گفتم معتقد نیستم.

از دیدگاه فرو یعنی یک جوری تحلیل فرویدی اتفاق‌هایی که تو مثلاً فرهنگ غرب تو ۳۰۰، ۴۰۰ سال اخیر افتاده این است. اینکه نمی‌دانم داشتیم به سمت عقلانیتی می‌رفتیم، نمی‌دانم پروژه روشنگری بودیم داشتیم که خیلی اصیل بود. هیچی به اصیلی در آن نبود. پست‌مدرنیسم هم هیچی به اصیلی در آن نیست.

ولی یک هماهنگی بین این نوع نگاه با نگاه هابرماس هست. می‌گوید این درست است که پست‌مدرنیسم ادامه مدرنیسمه، چیز عجیب و غریبی در آن نیست. یعنی این که لازم نیست خیلی اسم جدیدی روش بگذاریم. در واقع یک چیزی که پشت پرده بود دارد هی آشکارتر می‌شود.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. این که می‌گویید که علتی که این سمت‌گیری راحت انجام می‌شود این است که ایگو وجود ندارد با مشاهدات خیلی نمی‌خونه.

چون مثلاً در جامعه‌ای که در آنجا بهش از خانواده‌ها می‌آد، ممکن است که ایگو بهش تغییر می‌کنه، ساختارهای تغییر می‌کنه، عوض می‌شود ولی ایگو ممکن است خوب شکل گرفته باشه. نه اصلاً به هیچ وجه. به هیچ وجه خوب شکل گرفته باشه چیه؟ سوپر ایگو وقتی قویه، ایگو ایگو وقتی خیلی فعاله، شما در حالت‌های توازن قرار بگیرید.

توازن بین خواسته‌های اید، سوپر ایگو، واقعیت و یک جوری ایگو فعالیت زیادی انجام بده. اگر بگویید سوپر ایگو خیلی قویه، مثلاً فرض کنید یک آدمی که در خانواده سنتی به دنیا آمده و همه چیز را پذیرفته، اتفاقاً این آدم‌ها را می‌بینید که ایگوی خیلی ضعیفی دارند.

ایگو به این بعد از فروید حالا بعضیا معتقدن یک انحراف در دیدگاه‌های فرویدیه ولی حالا بعد از فروید کلاً در روان‌کاوی به این سمت رفت که چیزی که بهش روان‌شناسی من می‌گویند یا که هدف اصلی از روان‌درمانی برخلاف آن شیوه فرویدی که هدف اصلی رسیدن به آن حالت تخلیه است، اینکه شما سعی کنید ایگوی آدم‌ها را تقویت بکنید.

ایگویی که توسط خانواده تقویت شده، روابط خانوادگی، نه اصلاً به فرهنگ تقویت شده را تقویت بکنید. و بنابراین اینکه یک آدمی که از شهر از یک محیط بسته‌ای می‌آید ایگوی خوبی داره، نه اصلاً این‌جوری نیست. ایگوی بسیار ضعیفی داره، می‌آید وارد یک محیطی می‌شه، صداهای دیگه‌ای را می‌شنوه و احتمالاً گیج می‌شود.

و اگر به خودش جرأت بده و آن سوپر ایگوی اولیه را بگذارد کنار، احتمالاً ایگوش می‌رود سراغ همین ایگوی غربی. برای خاطر اینکه به سوپر ایگوی غربی برای خاطر اینکه با ایدش چیز دارد به اصطلاح. منتها معمولاً می‌دانید که به این راحتی این اتفاق نمی‌افته. یعنی آن سوپر ایگوی اولیه به این

راحتی پاک نمی‌شود از ذهن کسی. بنابراین اگر هم مثلاً یک چنین زندگی‌ای پیدا بکنه، سوپر ایگوی اولیه‌اش را کنار بذاره، مثلاً تا آخر عمر با احساس گناه، با یک سری چیزهای اخلاقی دست به گریبان هست.

خیلی باید من قرار این جلسه وارد شدن به مباحث نقد هنری و این‌جور چیزهاست و این را من قبل از جلسه قبل مانده بود و می‌خواستم بگویم اگر اجازه بدهید بحث نکنیم زیاد.

ها؟ واقعاً این چیز خیلی مهمی وجود داره، ولش کنید. بگذارید بعد از کلاس از من بپرسید. آخه بگذارید من یک مشکل خیلی اساسی بگویم. خیلی سخته که شما یک جوری در مورد مثلاً یک تحلیل‌هایی بکنید با یک ارواحی که قبول ندارید.

این هم واقعاً همیشه وقتی که یک الان جلسه الان همین الان مطمئنم بشینم الان این تحلیل کردم نگاه کنم یک رگه های غیر فرویدی در آن هست.

نمی‌نمی‌تونم یک جور خالصی مثلاً فرویدی نگاه بکنم. وقتی یک چیزی را واقعاً خیلی قبول ندارید مثل این که شما یک ریاضی خیلی خوب بلد باشید بعد بروید مثلاً یک امتحانی بدهید یا بخواهید به یک بچه بچه مدرسه‌ای درس بدهید آن جوری که خانم معلمش گفته.

این چقدر سخته. خودتان یک جایی نمی‌دانم یک کار من بارها این تجربه را کردم به بچه‌ها که یک چیزی می‌گویید که نه این الان ضرب را باید این ور بگذارید. حتی باید این جوری بکشید. که وقتی یک چیزی دیگر حالا من کاملاً حالتم همین جوریه. به همین دلیل تصمیم گرفتم که کاربردها را نگم.

برای خاطر این که احساسم این بود که همین مشکل پیش می‌آید. یعنی هر جوری بخواهم مثلاً سعی کنم فرویدی نگاه بکنم باز مثلاً یک چیزهایی ایگو در آن احتمالاً می‌آید. اصلاً سوالی که دفعه قبل پیش آمد این بود دیگر. یک جوری از ایگو صحبت کردم که انگار یک چیز مثبتی در آن هست.

پرسش درباره وجه مثبت ایگو

مثلاً یک جوری تمایل به حقیقتی و آن یک چیز اصیلی در آن هست. در حالی که ایشان بعد جلسه از من پرسیدن که خب فرویدیش این جوریه که ایگو کاری نمی‌کند به غیر از این که لذت را ماکسیمم بکند. بنابراین اصلاً این که حقیقت و نمی‌دانم روشن‌گری و این‌ها چه معنی‌ای دارد. حالا من این را سعی کردم فرویدی‌ترش بکنم.

یک جوری آن دفعه مختصرتر بود ولی باز هم مطمئن باشید که اگر دقت بکنید عناصر غیر فرویدی پیدا می‌کنید. من عجله دارم که یک جوری به یک جایی برسم که بتوانم راحت‌تر صحبت بکنم. یعنی فروید خیلی چیزهای جالب در آن هست ولی خب همین مشکلات در آن هست. یعنی هیچ چیز مثبتی در آن نیست.

یعنی الان روشن‌گری از نظر من این نیست. روشن‌گری به شدت در انسانی یک همون‌طور که یونگ توصیف می‌کند یا فروم توصیف می‌کنند یک خط متعادل را به رشد را به کمال وجود دارد و روشن‌گری واقعاً نه در آن به این بوده. این جوری نبوده که فقط در جهت به اصطلاح ایگو رفتار بکند.

یک آگاهی در مورد این که آن اتفاقی که ایگو می‌افته، ایگو یک نفر در نظر بگیر، در واقع آن اتفاقی که مثل که فروید دارد تعریف می‌کنه، درست است در برای خاطر این که عموم مردم جامعه را آن چیز دارد تشکیل می‌دهد. و این تحلیل فرویدی الان فاقد جنبه‌های جامعه‌شناسانه است.

برای این که کاپیتالیسم این وسط بین تبدیل شدن روشن‌گری به این فاجعه مدرن، پست‌مدرن نقش خیلی کلیدی دارد. یعنی این شیوه‌های آزادسازی واقعاً به آن شیوه‌های آزادسازی بازار و ماکسیمم کردن سود ارتباط دارند که این جوری شد.

روشن‌گری می‌تونست به این قهقرا در واقع نره. آن عامل منفی که بیرون وجود داشت و دیده نمی‌شد در دوران روشن‌گری یک عامل دیگه‌ای که حالا بعداً یک جوری در موردش صحبت می‌کنیم. بگذارید تمومش بکنیم.

پرسش و پاسخ

خب بگو بگو الان. پس ایگو در مورد سوال این است. یعنی چیزهای دیگر از افکار می‌آید. نمی‌دانم. این که ایگو در روی فعال بودن ایگو در مورد امکان‌سنجی صحبت کرده، این گفته که خب بالاخره ایگو یک امکاناتی دارد که می‌تواند به عهده بگیرد از این امکانات می‌تواند وارد عمل بشود.

خب حالا من نفهمیدم که مثلاً امکان بتواند دنبال این باشه که نظم پیدا بکند. دنبال این باشه که مثلاً در زندگیش تعادلی را پیدا بکند که زندگی‌اش تعادل را به دست بیاورد. خب نمی‌دانم. آیا این‌طور این‌طور که نبود که حتماً که فروید اصلاً به انسان یک جنبه منفیه، این نگاه منفی هم داشته باشه.

درسته؟ که دیگر واقعاً نمی‌تواند مثلاً خیلی کارهای متفاوتی داشته باشه. می‌تواند داشته باشه در نهایت تعادل را انجام بده. ایگو این‌جوری نیست. بله. اصلاً هم‌فکری نمی‌تواند کارها را این‌جوری باشه مثلاً به هیچ‌وجه. به هیچ‌وجه. اصلاً به هیچ‌وجه. حقیقت‌جویی با ایگو چه ربطی داره؟ ایگو فقط خیلی چیز است. این ایگو هم در لحظه زندگی می‌کند. آینده‌نگری هرچه شما آینده‌نگری دارید از ایگو تون.

همین الان ایگو مثل یک فانک یک چیزی یک موجودیه یک فانکشن لذت وجود دارد همین الان می‌خواهد ماکسیمم بکند نه این به هیچ وجه مطلقا ایگو ایگو فرضش این است که می‌تواند مثلا زمان را هم در نظر بگیرد به این بگوید که الان اگر لذت را کمتر را نگه داری فردا لذت بیشتری را میبری یعنی انتگرال بگیرد بگوید این لذت را در طول عمرتون ماکسیمم کرده باشید این اصلا این چیز عالی نیست اصلا این هیچی حالیش نیست قاضی واقعا این را همیشه چی؟

پروتکل کوچولو این است این را قسمت باهوش کودک در واقع آن قسمت باهوش کودک که در دوران کودک شروع می‌کند مثلا به آن شروع می‌کند یونگ یونگ قسمت باهوش کودک ایگو نه ایگو نیست چیه؟

یک چیزی نیست که مثلا آها یک چیزی شما دارید یک چیز غیر فرویدی می‌گویید یک چیز غیر فرویدی یک چیزی در اید وجود دارد به اسم مثلا پروفسور کوچولو که فعال اصلا این خب بله خیلی غیر فرویدی اگر چیزی وجود دارد به اسم پروفسور باید در ایگو وجود داشته باشه اید یک چیز خالصه منبع انرژی و می‌رود به سمت اینکه لذت ببره مگر اینکه یک جوری ایگو جلوشو بگیرد به تاخیر بندازه من

آن تمثیل را فراموش نکنید که این لذت این ایگو که تغییر می‌کند که لذت را ببره آن تمثیل را فراموش نکنید که کل ماجرا را این‌جوری می‌شود نگاه کرد که یک سری انرژی ها انگار در سیستم عصبی می‌آید و می‌خواهد به سمتی برود که لذت ماکسیمم می‌کند و ایگو یک وسیله ای که می‌تواند بعضی از این کانال ها را ببنده و باز کند این تمثیل خوبی است.

نقد روان‌کاوانه هنر

پرسش و پاسخ

برای اینکه بفهمیم که ایگو چه کار می‌تواند بکند ایگو فقط می‌تواند در لحظه تصمیم بگیرد که الان این لذت نباید و این‌ها را منحرف بکند به سمت کانال های دیگر ای مثلا فرض کن طرف حالا امشب یک خورده فعالیت هنری بکند تا فردا مثلا فرصتش بده

حالا بگذریم من دیگر واقعا از این بحث ها

یک خورده خارج بشویم ببینید می‌خواهیم در مورد فعالیت هنری صحبت بکنیم یکی از مهمترین و جا افتاده ترین کاربردهای نظریه روانکاوی نقد هنریه یعنی اگر شما هر کتاب نظریه ادبی یا نقد که برداری کتاب هایی که انواع و اقسام مکتب های نقد را بررسی میکنند که یکی از بهترین کتاب های موجود در دنیا به فارسی ترجمه شده کتاب اسمش هست راهنمای نظریه ادبی رمان سل دون فکر میکنم.

حالا شاید هم یادم نیست کتاب بسیار معروفه فوق العاده خوبی است که به طور خیلی خیلی جامعی سعی می‌کند که انواع و اقسام این ایده هایی که برای نقد بود این دوره را بررسی بکند مثلا

تعدادشو خیلی زیاد گرفته حالا شما می‌توانید با یک مثلا بگویید تعداد مکتب های مختلف چهار تاست پنج تاست یا اینجا مثلا این کتاب را نگاه کنید نظریه نقد فمینیستی مارکسیستی این‌ها را همه را جدا کرده و طبعا هر کتابی این‌جوری نگاه کنید یک بخش نقد روانکاوانه دارد از زمان خود فروید تا الان فعالیت نقد کردن آثار هنری با استفاده از ایده های روانکاوانه وجود داشته چرا خیلی طبیعی است به عنوان یک کاربرد در واقع تکنیکی روانکاوی برای خاطر اینکه اولا هنر هر اثر هنری نتیجه فعالیت ذهنی و روانی انسانه. بنابراین فهم اینکه اثر هنری چگونه به وجود آمده کمک می‌کند به فهم خود به اصطلاح متن اثر هنری و این نتیجه اینکه

شما مکانیسم هایی که اثر هنری دارد به وجود می‌آید را داشته باشید اگر می‌خواهید در مورد یک اثر هنری بحث بکنید ببینید که این یعنی چه چرا یک چنین مثلا هنرمندی یک چنین اثر هنری خلق کرده به نوعی برمی‌گردد به اینکه شما نظریه ای داشته باشید که اصولا اثر هنری چگونه خلق می‌شود چگونه داستان شکل می‌گیرد تو ذهن یک نفر چگونه به ظهور می‌رسد.

بنابراین اگر فرایند خلق اثر هنری را در واقع یک جوری برایش یک تئوری داشته باشید می‌توانید اثر هنری را از آن دیدگاه نگاه کنید ببینید به عنوان مثال خیلی ساده آقا یک نکته بسیار مهم بسیار بسیار مهم این است که فلسفه ممکن نمی‌شود.

به واسطه از نظر روانکاوی شما نمی‌توانید مثلاً در مورد فلسفه کانت بحث بکنید. مثلاً بگویید که بله فلسفه کانت علت اینکه کانت به چنین عقایدی رسید، مثلاً یک مشکلاتی بود که در کودکی داشت.

قبول دارید؟ رابطه بین افکار فلسفی با مشکلات فردی زندگی فرد خیلی خیلی کم‌رنگ‌تره تا ارتباط بین زندگی هنرمند و اثر هنری که خلق می‌کند. دقیقاً به این دلیل که به‌شدت خلق آثار هنری ناخودآگاه صورت می‌گیرد.

شما از اکثر هنرمندها اگر بپرسید که این را چرا نمی‌دانم تو این جای شعر این را گفتی، من یک باری که از استادهای من، خصوصی من گفت که من یک بار در مورد یکی از اشعار آقای شفیعی کدکنی که از شاعرهای خوب معاصر ماست، گفت رفتم از خودش پرسیدم که من این شعرو خیلی دوست دارم و همه‌شم خیلی خوب می‌فهمم.

این یعنی چه این عبارت که اینجا به کار بردی؟ گفت خیلی خیلی جدی یک مدت رفت تو فکر و به خدا نمی‌دانم. چه اومدی که مثلاً یک دفعه؟ می‌گوید تو آن لحظه‌ای که طرف دارد شعر می‌گوید که همه دو تا چهار تا نمی‌کند که من الان اینجا این ترکیب را بگذارم حالا دیامید، مثل فلسفه نیست. خیلی هوشیارانه نیست.

واقعاً آثار هنری به‌شدت توشون الهام نقش داره، عواطف و احساسات نقش دارد و این‌ها چیزهای نزدیک به ناخودآگاهن. بنابراین اثر هنری به نظر می‌رسد که بیشتر بیشترش تو ناخودآگاهه. یک چیزی از ناخودآگاه فرد دارد وارد آگاهیش می‌شود و وارد زبان می‌شود به یک معنایی. حالا زبان می‌تواند زبان عادی باشه، زبان سینما باشه یا هر چیز دیگر.

هر هنری به‌هرحال یک وسیله ارتباطی و یک جور زبانه. بنابراین قبول دارید که داستان، فیلم، مخصوصاً داستان و فیلم به‌شدت مکانیسم ظاهر شدنش در ذهن هنرمند شبیه رویاست.

احساسات و عواطف شدید یک جایی وجود داره، از یک کانال‌هایی می‌گذره و تبدیل می‌شود به یک داستان. و از بنابراین شما برای بررسی ببینید شباهت داستان و اثر هنری به وضوح در اینجاست که هر دوتاشون به نوعی نتیجه فعالیت‌های ناخودآگاه هستند.

اثر هنری و فعالیت ناخودآگاه

اگر رویا صددرصد نتیجه فعالیت ناخودآگاهه، در رمان و نمی‌دانم نوول و فیلم و این‌ها درصد بالایی فعالیت ناخودآگاه را می‌توانید ببینید. اگر صددرصدش نیست. به‌هرحال طرف یک تفکرات خودآگانه‌ای هم موقع خلق اثر هنری می‌کند.

نکته خیلی خیلی مهم این است که شیره نگاه کردن به اثر هنری شباهت پیدا می‌کند به رویا. برای اینکه شما چه روانکاوی را قبول داشته باشید، چه نداشته باشید، وقتی دارید نقد می‌کنید، در واقع یک جوری می‌خواهید که از ظواهر اثر هنری بگذرید و به یک چیزی در پشتش برسید، در باطنش انگار برسید.

همیشه فرآیند تفسیر مثل این است که شما یک چیزی در ورای آن که خیلی در ظاهر می‌بینید را می‌خواهید بهش یک چیزی عمیق‌تر از آن که از ظاهر در واقع برمی‌آد را می‌خواهید بهش برسید. بنابراین فرآیند نقد خیلی شبیه تفسیر رویاست. شما از یک مجموعه چیزهایی که در ظاهر می‌بینید، می‌خواهید به نوعی برسید به یک عواملی که پشت پرده هستند.

چیزهایی که به وضوح در واقع ظاهر نشدن. و حالا من سعی می‌کنم با مثال این را نشان بدهم که چقدر در واقع مثلاً یک داستان یا اثر هنری با خیال‌پردازی حداقل مربوطه. خیال‌پردازی تو زبان انگلیسی واژه‌ای که به کار می‌برن خیلی واژه خوبی است برای این بحثی که الان من دارم، Daydream بهش می‌گویند.

که خلاصه خیال‌پردازی به وضوح یک شعبه‌ای انگار از خواب دیدن هست، منتها در به‌طور در حالی که چشم‌تون بازه و در طول روز دارید این کار را انجام می‌دید. این ساعت خاموش شد. بنابراین باید از این استفاده بکنم. ممنون. خیلی وقت هم داریم. خیلی وقت هم داریم. شما که اصلاً سوال نکنید. شما فقط بگویید من جواب می‌دهم.

نه، ببینید، گفتید که چیزش دو تا مسئله، یکی اینکه که پیدا کردن نقد کردن مثلاً یک اثر هنری را آسون‌تره. یک ذره از نظر هنری، مثلاً یک چیز فلسفی. حالا دو تا چیز خوش‌گل داریم.

اگر می‌شود این را جمع‌بندی بکنید. یکی اینکه این‌قدر سابلیمیشن که از انجام می‌شه، برایش یک حرکت حرکت وجود داره، خیلی بیشتر از این است که مثلاً انجام می‌شه، حالا چیزهای مختلفی در رابطه با هنر.

تا مثلاً یک پسر و دختر، این‌ها را تفکیک نمی‌کنم. و این مسئله درصده. فعالیت ناخودآگاه در هنر و غیر از مثلاً در ساینس. شما واقعاً الان یک فیزیکدان یک مقاله می‌نویسه، می‌توانید بگویید که این مثلاً نتیجه‌ای که گرفته یا این قضیه ریاضی که مثلاً گاوس کشف کرده نتیجه سر خوردگی‌های دوران کودکیشه.

به شدت از منطق و خودآگاهیش دارد استفاده می‌کند. این‌جوری نیست که هر چقدر ببینید عواطف عواطف و آن عوامل ناخودآگاه تو فعالیت یک فعالیتی که دارید انجام می‌دید، فعالیت‌های روزمره، حالا هنر هرچه که هست، نقش بیشتری داشته باشه، روانکاوی حرف بیشتری برای گفتن به شما دارد.

روانکاوی حرفی برای صدق و کذب قضایای ریاضی برای شما ندارد. بله اینکه شما می‌توانید بگویید که همه دانشمندا قطعاً از روانکاوی فرایندهایی را طی کردن که به این ویژگی‌های علمی رسیدن. که بله خب این ربطی به این ما می‌خواهیم ببینیم از اثر خود اثر هنری را مثلاً نگاه می‌کنیم.

اثر، مؤلف و خواننده

در مورد اثر هنری چیزی می‌فهمیم یا در مورد ببینید به طور طبیعی شما باید انتظار داشته باشید.

این حرف‌هایی که زدم شما چه فرویدی نگاه کنید چه فرویدی نگاه نکنید همه روانکاوا این مجموعه حرف‌هایی که الان زدم را قبول دارند. اثر هنری ناخودآگاهی در آن وجود دارد ما باید سعی بکنیم که با دیدگاه روانکاوانه اثر هنری را بررسی بکنیم. ولی باید انتظار داشته باشید که اگر فرویدی نگاه کنید پشت هر اثر هنری باید دنبال عقده‌های کودکی با گرایش جنسی باشید.

باید یک جوری از نظریه فروید اگر می‌خواهید استفاده بکنید باید دنبال مثلاً فیکساسیون در دوران رشد جنسی باشید که در هنر یک جوری ظاهر می‌شود و معمولاً نقدهای فرویدی گرایش‌های این‌جوری دارند. گرایش به اینکه مثلاً فرض کنید در یک یک آثاری از عقده ادیپ را در شخصیت‌های داستان پیدا بکنند و الی آخر.

به شدت باید دنبال این باشید که از سمبولیسم استفاده بکنید. یعنی اثر هنری را مثل رویا در نظر بگیرید. آن مکانیسم‌هایی که فروید با دقت در رویا شرح داده اینکه چگونه خودآگاهی ناخودآگاهی را سانسور می‌کند. باید در اثر هنری دنبال این بگردید کجاها سانسور اتفاق افتاده. چه جابه‌جایی‌هایی صورت گرفته.

این شخصیت مادر مثلاً فرده ولی به این صورت ظاهر شده. آن مثلاً پدرشه ولی این شکلی ظاهر شده و الی آخر. بنابراین ویژگی‌های نگاه روانکاوی در وقتی فرویدی نگاه می‌کنید این است که از سایه قسمت‌های نظریه فروید به طور طبیعی باید در نگاهمون استفاده بکنیم. صرف اینکه ناخودآگاهی از تو یک چیزی را کشف بکنیم نیست.

بگذارید انواع و اقسام چیزهایی که در نقد فرویدی در واقع هست. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که اصلاً آن اولین روزهایی که خود فروید این کار را شروع کرد وجود داشت این بود که شما از اثر هنری سعی کنید تحلیلی پیدا بکنید برای روانشناسی هنرمند.

فروید بارها این کار را انجام داده در طول عمر خودش آثاری دارد که فرض کنید از روی حتی نقاشی‌های داوینچی مثلاً چیزی در مورد روانشناسی خود داوینچی می‌گوید.

یعنی یک فعالیت این است. من اثر هنری را نگاه کنم و پی ببرم به اینکه این آدمی که این را خلق کرده چه موجودیتی دارد و برعکس. بروم زندگی‌نامه آن آدمو بخونم، آن را تحلیل بکنم و بعد بیام از روی آن زوایای پنهان اثر هنری را کشف کنم.

بنابراین یک بخشی از فعالیت نقد روانکاوانه این است که شما روانکاوی هنرمند را با مفهوم نقد هنری را به همدیگر در واقع ارتباط بدهید. از هر دو طرف این کار قابل انجامه. یعنی من آدمی که اصلاً نمی‌شناسم از روی اثر هنری باید بتوانم روانکاوی‌شو کشف کنم اگر اثر هنری را خوب بفهمم و برعکس.

هرچقدر خوب آن را بهتر بشناسم بهتر می‌توانم جزئیات مثلاً سمبولیسم حتی اثر هنری را درک بکنم. عین پی بردن به ویژگی‌های آدمم روی رویاهاش. همان‌طوری که فروید انجام داد. یک نقطه دیگر روان روانکاوی چه کمکی دیگه‌ای به نظریه ادبی کرده و می‌کنه؟ حالا چه فرویدی چه غیر فرویدی. روند تولید و خلق اثر هنری را شما می‌توانید با استفاده از روانکاوی نظریه‌پردازی بکنید در موردش.

نظریه خلق اثر هنری

برای درک آثار هنری مهم است که من یک تئوری داشته باشم که اثر هنری چگونه اصلاً به وجود می‌آید. دقت می‌کنید؟ و این به من کمک می‌کند آثار هنری را بفهمم.

اگر یک تئوری‌ای پشت تو ذهن من باشه در مورد خلق آثار هنری در ذهن و طبیعی است که این وقتی روان‌کاو که ما توضیح بدهیم که این فعالیت روانی چه جوری اتفاق می‌افتد. در واقع همه مفاهیمی که فروید در تفسیر رویای خودش می‌گه، ربط پیدا می‌کند به نظریه‌هایی که در مورد فیلم مثلاً وجود دارد. دقت می‌کنید؟

آنجا دارد در مورد رویا صحبت می‌کند ولی اگر از این شباهت فیلم و رویا استفاده بکنید، یعنی رویا فیلم شبیه یک خیال‌پردازیه، مثلاً کارگردانه در مورد یک موضوعاتی که احساساتی که در درونش هست به این شکل در واقع ظاهر شده، آن‌وقت می‌توانید از این درک طبیعت خلاقیت هنری برسید به یک چیزی، نظریه‌ای در مورد نقد ادبی یا نقد آثار خاص هنری.

یک چیزی که خیلی دیرتر به وجود آمد و به نظر من خیلی جالبه، مثلاً بیشتر با کارهای یک روان‌کاو دیگر این‌قدر منتقد هنری که نمی‌شود بهش روان‌کاو گفت ولی فکر می‌کنم درس روان‌کاوی خوانده بوده، یک آدم خیلی معروفی به اسم هالند که ببینید ایده‌اش اینه، ایده‌اش این است که یعنی این‌جوری دیگر روان‌کاوی را به کار برده.

حالا این یک خرده شاید فرق بکند با این حرف‌هایی که من دارم می‌زنم. بیاید در مورد این‌جوری فکر بکنید. ایده هالند اینه، اصلاً اثر هنری وقتی منتقد دارد بهش نگاه می‌کنه، یک آدم عادی نگاه می‌کنه، خلاصه وقتی دارد فهمیده می‌شه، این‌جوری نیست که یک چیز فیکس، اثر هنری یک چیز فیکس ثابتی در دنیاست و می‌شود در موردش بحث کرد.

روی، در واقع شما به این فکر بکنید، روی رابطه بین اثر هنری و خواننده به جای رابطه اثر هنری با نویسنده. خب؟ من می‌خوام، من می‌خواهم با استفاده از آن روان‌کاوی این را در واقع کشف بکنم که این اثر، مثلاً این اثر هنری، هری پاتر پرفروش شده. چرا پرفروش شده؟

چرا، چرا این اثر هنری آدم‌ها را جذب می‌کنه؟ حتماً یک جایی از سرکوفته‌گی‌های دوران کودکی آدم‌ها را دارد ارضا می‌کند. چرا یک اثر هنری جذابه و تأثیر می‌ذاره؟ چرا این تأثیر را می‌ذاره؟ دقت می‌کنید؟ بیاید از روان‌کاوی استفاده بکنید برای نقد معطوف به خواننده.

در کل نظریه ادبی ما نقد معطوف به نویسنده داریم، نقد معطوف به خواننده داریم و هالند در دورانی زندگی می‌کنه، اکثر کارهاش فکر می‌کنم دوره دهه ۷۰ و این‌هاست که این‌جور نقد در واقع راه افتاده و اهمیت پیدا کرده. از روان‌کاوی استفاده می‌کند برای اینکه برای شما توضیح بده که چرا این، چرا مثلاً یک اسطوره‌ای مثل دراکولا وجود داره؟ چرا فرانکشتاین وجود داره؟

چه چیزی، چه تأثیری روی خواننده‌ها می‌گذارد که این‌قدر محبوبیت پیدا کرده؟ موجودات خیالی که در سینما یا تلویزیون یا داستان‌ها ظاهر می‌شوند. دقت می‌کنید؟ بنابراین هالند اصلاً یک چیز دیگه‌ای را دارد انگار بررسی می‌کند.

اینکه آثار هنری طبق چه قواعدی روی خواننده‌ها تأثیر می‌گذارد. قبول دارید اینجا هم باز ما از روان‌کاوی باید استفاده بکنیم. من عجله دارم یک جوری زود برسم به یک خلاصه یک فیلمی، داستانی، یک چیزهای خاصی را خود بررسی بکنیم.

ببینید در بیاید خیلی زود متمرکز بشویم.

نمونه فیلم انجمن شاعران مرده

فرض کنید می‌خواهیم داستان یا فقط سینما را بررسی بکنیم، خب؟ شعر هم، بله شعر، شعر هم می‌خوایم، این را نمی‌خوایم بررسی بکنیم. بیاید، می‌خواهم سریع برویم سراغ مثلاً یک نمونه‌های خاص، کارهایی که خود فروید کرده. من میل داشتم تو این جلسه در مورد یک فیلم که فرض بکنم مثلاً همه‌تون دیدید.

چند نفر این فیلم انجمن شاعران مرده را دیدن؟ خب همه تقریباً دیدن. واقعاً جاش بود که این جلسه بحث بکنیم. منتها با این زمانی که به من دادید واقعاً بعید می‌دانم. می‌توانید دو صفحه هم بگویم به جایی برسم.

بگذارید اشکال ندارد. شاید بد نباشد. من یک مقدماتی بگم، یک بار دیگر این فیلم را با این مقدمات یا این برنامه‌ام در موردش بحث بکنیم. شما با یک فیلم، با یک داستان روبرو می‌شوید. داستان بیشتر از هر چیزی خب خیلی واضح است که شخصیت‌هایی دارد.

اگر شما وقتی که تحلیل رویا دارید انجام می‌دید، چه جوری به شخصیت‌هایی که در رویا ظاهر شدن نگاه می‌کنید؟ فروید این‌جوری نگاه می‌کند که این‌ها اجزای گاهی از شخصیت خودِ رویابین هستند که دارند ظاهر می‌شوند. یکی از فعالیت‌های رویا این است که یک چیزهایی را جابه‌جا می‌کنه، یک چیزهایی را متراکم می‌کند و برعکس، یک چیزهایی را توضیح می‌کند.

ممکن است شما در چند نقش انگار، چند تا نقش تو رویای شما وجود دارد که جنبه‌های مختلفِ وجودِ خودتونه. خب؟ شما وقتی به یک داستان نگاه می‌کنید، بیشتر از هر چیزی باید شخصیت‌ها را این‌جوری نگاه کنید. اولاً شخصیتِ اصلی به احتمالِ خیلی زیاد خودِ نویسنده‌ست. درست؟ یک یک شخصیتی آنجا وجود دارد که نماینده‌ی نویسنده‌ست.

بقیه‌ی شخصیت‌هایی که وجود دارن، یک چیزهایی در درونِ این نویسنده‌ست که به اصطلاح پراجکت شده به رویِ آن شخصیت. بنابراین یک اثر، یک فیلم یا یک داستان، چیزی نیست غیر از یک نمایشی از اجزایِ درونِ این آدم. آدمی که این فیلم را ساخته یا داستان را ساخته. درست؟ شما باید کشف بکنید که چه محتوایِ پنهانی این‌جا دارد گفته می‌شود.

داستان مثلاً فرض کنید یک داستانِ هرجوری که می‌خواهید در نظر بگیرید. واجدِ یک شخصیت، مثلاً بگذارید یک چیزِ خیلی ساده بهتان بگویم. مثلاً فرض کنید داستان‌های James Bond. داستان‌های James Bond، شخصیتِ James Bond یک شخصیتِ آرمانیه که آدم‌ها دوست دارند که ببینید، تو این کتابِ ایستاپ، من زحمتِ خودمو کم بکنم، اصلاً یک فصلی وجود دارد مفصلاً در موردِ James Bond صحبت کرده.

و با این گرایشِ هالند در واقع یک مقدار صحبت کرده. چرا آدم‌ها از James Bond خوششون میاد؟ چه چیزی در وجودِ آدما، در واقع این شخصیت به هر کس وام می‌ده، قلقلک می‌دهد که آدم‌ها لذت می‌برن از شخصیتِ James Bond.

هم‌زادپنداری و شخصیت‌های داستان

در واقع وقتی که شما دارید یک فیلمِ James Bond را نگاه می‌کنید، یک جور هم‌زادپنداری می‌کنید با James Bond و از موفقیت‌هایی که آن موجود دارد به دست میاره، لذت می‌برید. خودِ نویسنده هم به نوعی همین کار را کرده.

انگار آرزوهایِ پنهانِ خودش را شما همیشه می‌بینید که James Bond علاوه بر موفقیت‌هایی که به دست میاره، یک موفقیت‌هایِ جنسی هم مثلاً دارد. همیشه یک دخترِ دختری همراهش هست، آن را نجات می‌دهد و آخرش یک جوری به هر حال یک ارتباطی هم با همدیگر دارند. دقت می‌کنید؟

یعنی James Bond یک جوری مثلِ اینکه همه‌ی آرزوهایِ نویسنده، آن چیزی، چیزی که می‌خواست تو زندگی‌ش بشه، نتونسته و کلی جاها مثلاً فرض کنید با مشکلاتی برخورد کرده را در James Bond خلاصه می‌کنه، می‌رود می‌زند همه‌ی آدم‌ها را از بین می‌برد و مثلاً دختری هم که می‌خواهد به دست میاره و پولدار هم می‌شود و هرچه که دلتون می‌خواهد.

خب معلوم است آدم‌ها هم همه علاقه‌مندِ شخصیتِ خودشان می‌شوند. دیگر برای اینکه فیلم را می‌بینند و یک جوری انگار در زمانِ دیدنِ فیلم، James Bond‌ان. همیشه ما با شخصیتِ اولِ مثلاً فیلم و داستان هم‌زادپنداری می‌کنیم و همان لذت را می‌بریم. لذتی که خودِ نویسنده هم برده.

موقعی که این شخصیتِ James Bond را خلق کرده و پس کلاً گاهی ممکن است اثرِ هنری خیلی پیچیده باشه. فقط این نیست که نویسنده خودش را گذاشته جایِ یک شخصیت و دارد خیال‌پردازی می‌کند و آرزوهایِ خودش را برآورده می‌کند. گاهی فیلم ممکن است خیلی پیچیده باشه. شخصیت‌هایِ متعددی داشته باشه که همه‌شان یک جوری به شخصیتِ خودِ نویسنده مربوطن.

ممکن است یک بخشی از شخصیتی که تویِ داستان ظاهر می‌شه، شخصیتِ الانشه، یک بخشش شخصیتِ چند سالِ قبلشه، یک بخشش یک آرزویِ نمی‌دانم دورانِ کودکی‌شه و این‌ها رویِ همدیگر جمع شدن و یک مجموعه‌ست. بعد فیلم دارد یک چیزی در موردِ مشکلاتِ درونِ این آدم می‌گوید. چه جوری دارد به گذشته‌یِ خودش نگاه می‌کنه، چه آرزوهایی داشته، الان می‌خواهد چه کار بکند.

بنابراین شما کلاً وقتی یک اثرِ هنری را نگاه می‌کنید، دارید به فعالیت‌هایِ درونیِ روانیِ یک آدم نگاه می‌کنید. و باید این را بفهمید، این مکانیسمِ اینکه چه جوری در واقع این آدم این شخصیت‌ها را خلق کرده. اینکه من الان مثلاً فرض کنید این فیلمِ انجمنِ شاعرانِ مرده چند تا شخصیت در آن هست. خیلی شخصیت‌هایِ متعددی تو این فیلم هست.

شخصیتِ معلم هست و یک تعدادی زیادی دانش‌آموز. چه ارتباطی بینِ این شخصیت‌ها با خودِ مؤلف وجود داره؟ من اینکه واژه‌یِ مؤلف را به کار می‌برم برای اینکه اینجا در موردِ این فیلم کارگردان با نویسنده‌یِ فیلمنامه یکی نیست. در مجموع فرض کنیم که می‌شود فرض کرد که فیلم یک مؤلف دارد. مؤلفِ برآیندِ یک خلاصه از فیلمنامه‌نویس.

من در موردِ این فیلم فکر می‌کنم فیلمنامه‌نویس چون خیلی متعهدانه به فیلم برگردونده شده به فیلمنامه، کارگردان خیلی دخالتِ عمده‌ای تو طرحِ داستان نکرده، بنابراین بیشتر اینجا مؤلف فیلمنامه‌نویسه. و اصلاً مهم نیست که اثرِ هنری چه جوری خلق شده. خلاصه‌یِ یک انسانی پشتِ این هست و این اثر را به وجود آورده. این شخصیت شخصیتی به مؤلف داستان دارم. چه مکانیسم‌هایی اینجا می‌توانیم پیدا بکنیم؟

تحلیل شخصیت در روایت

و در هر فیلمی اصلاً فرق نمی‌کند شما در مورد چه داستانی یا فیلمی بحث بکنید. یک یک یک قسمت از بررسی داستان یا فیلم تحلیل شخصیت‌هاست. این شخصیت‌ها آیا واقعاً به چیزهای خیلی درونی این آدم‌ها مربوط هستند یا نیستند؟ من جواب نمی‌دم. من نه.

یک لحظه اجازه بدهید. ببینید بلافاصله الان شما به نویسنده فیلم‌نامه این فیلم بگویید که این شخصیتی که اینجا هست، این شخصیتی که اینجا هست، یک چیزهایی در درون تو را دارد نشان می‌دهد. بلافاصله برمی‌گردد و به شما می‌گوید که نه کاملاً اشتباه می‌کنید. یک دوستی داشتم واقعاً همین‌جوری بود و من آن را در داستان خودم وارد کردم.

اکثر نویسنده‌ها احساس می‌کنند که شخصیت‌هاشون شخصیت‌های دوران مثلاً نوجوانی، جوانی، بزرگسالی، آدم‌هایی را با این ویژگی‌ها دیدن. ولی این واقعاً این‌جوری است. یعنی این جواب جالبیه. یعنی با حرف‌هایی که من زدم تناقض پیدا می‌کند. به هیچ‌وجه. برای خاطر اینکه این آدم اصلاً متوجه نیست.

اولاً آن شخص، آن دوست که این موجود خارجیه، آمده در درون تو یک تأثیری گذاشته، تو یک شناختی ازش پیدا کردی و این را داری پروجکت می‌کنی. یعنی ما هیچ شخصیتی را از بیرون نمی‌آریم در فیلم. اول می‌بریم در درون خودمون، درونی‌ش می‌کنیم و بعد تبدیلش می‌کنیم به شخصیت در داستان.

عملاً ثانیاً کسی که این حرفو می‌زند اصلاً متوجه نیست چرا آن آدم دوست تو شد؟ چرا تو با آن دوست شدی؟ چرا آن آدم روی تو یک چنین تأثیری گذاشت؟ یک چیزی تو خود وجود تو بود که آن آدم را دیگران چنین تأثیری را نداشت. چرا آن آدم‌ها با این آدم دوست نشدن؟

پس قبل از اینکه این آدم تو زندگی تو پیدا بشه، یک جای خالی در روان تو وجود داشت که آن آدم اینجا نشست و تو حالا داری همونو پروجکت می‌کنی. که من یک آدمی همین‌جوری دیدم ولی من این چرا آن تأثیر را گذاشته؟ چرا تو قرار است یک چنین ممکن است خیلی از موارد که می‌گوید یک نویسنده این جواب را می‌ده، شما بگویید خب اسمش چه بود؟

بعد بروید آن طرف را پیدا کنید بگویید این هیچ شباهتی به تو دارد می‌گوید نه. من هیچ‌وقت تو زندگی‌م یک چنین آدمی نبودم. نه اصلاً. دقت می‌کنید منظورم چیه؟ این آن چیزی است که این آدم از آن شخصیت گرفته و درونی کرده و دارد پروجکت می‌کند.

بنابراین هیچ چیزی نیست غیر از اینکه شخصیت‌ها به نوعی اگر هم از دنیای واقعی اومدن درونی شدن، یک جوری با ویژگی‌های روانی این آدم آمیخته شدن و بعداً وارد داستان شدن.

یک اصطلاحی وجود دارد من یادم نمی‌آید که این را کی به کار برده ولی اصطلاح پتانشال سلف در مورد شخصیت‌ها از نظر روان‌کاوی، خودهای ممکن مثلاً مثل اینکه یک آدم وقتی دارد داستان می‌نویسه می‌تونست این باشه، می‌تونست این شده باشه.

یک چنین چیزهایی را وارد داستان می‌کند. چیزهایی که دوست می‌تواند جیمز باند باشه، چیزی که دوست داشته باشه، چیزی که الان هست، چیزی که اگر آن کار را می‌کرد این‌جوری می‌شد.

انواع و اقسام چیزهایی که تو ذهن شخص می‌تونسته به سمتش بره، دوست داشته به سمتش بره، تبدیل به شخصیت‌های داستانش می‌شوند. درست. یا حتی چیزهایی که فرار کرده ازشان. راه‌هایی که آدم‌هایی را دیده و به نظرش آمده که نه. این مجموعه انگار شخصیت‌هایی که در داستان هست، یک جوری انواع و اقسام خودهای نویسنده است تو حالت‌های به طور پتانسیلی.

چیزهایی که می‌تونست بشود و گاهی ممکن است آن چیزی که واقعاً هم هست دقیقاً وارد داستان شده باشه. و هیچ‌وقت این را فراموش نکنید که همیشه هر داستانی، هر رمانی، هر چقدر صادقانه و صریح باشه، همیشه هر داستانی وجود دارد.

هیچ‌وقت آدم اون‌طوری که خیلی با صراحت، حتی کسی که سعی می‌کند خودش را خیلی سریع و بی‌پرده در داستان بیان بکنه، بعضی از نویسنده‌ها به نوعی اصلاً داستانی می‌نویسن که خودشان یکی از شخصیت‌ها باشند و تأکید هم دارند که این را من مثلاً را خودم ساختم.

ولی حتماً روند سانسور انجام شده، جابه‌جایی‌هایی وجود داره، کم‌وکاستی‌هایی وجود دارد که روان‌کاو باید این‌ها را کشف بکند. کسی که نقد روان‌کاوانه می‌نویسه باید کشف بکند. بگذارید من مثال‌ها را از کار خود فروید شروع بکنم. که اولین نکته مثال مهم نوع نگاه کردن فروید به داستان هملت. خیلی خیلی سابقه‌دار بحث کردن در مورد هملت در سنت روان‌کاوی.

و اینکه فروید خودش یک جایی شروع کرده، یک چیزی گفت بعداً است جونز، یک مقاله خیلی خیلی معروف و تاریخی دارد که اصلاً درباره مقاله درباره نمایشنامه هملت نوشته و بعد این بحث را ادامه پیدا کردیم که خیلی‌ها اصلاً نظر دادن. موضوع چیه؟ بگذارید همه حرف‌هایی که من زدم را فعلاً بگذارید کنار.

این اصلاً موضوع یک چیز خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست. ببینید، موضوع این است که من یکی از کارهایی که می‌توانم بکنم با استفاده از روان‌کاوی این است که خود شخصیت‌هایی که در داستان هستند، مستقل از نویسنده و مستقل از تصویر روی خواننده، این‌ها را با دیدگاه روان‌کاوانه سعی کنم تحلیل بکنم. من می‌توانم خود شخصیت هملت را روان‌کاوی بکنم.

هملت و نقد روان‌کاوانه کلاسیک

یعنی یک یک روال در نقد روان‌کاوانه که الان تا حدودی زیادی منسوخ شده و خود فروید در واقع شروع کرده بود و یک مدتی ادامه داشت، این بود که شما انگار فرض کنید که این داستان واقعیه و این آدم وجود داشته، یک چنین کارهایی کرده، یک چنین حرف‌هایی زده و بیاید این را تحلیل بکنید.

سؤال فروید این است: چرا هملت دست به هیچ اقدامی نمی‌زنه و عموی خودش را نمی‌کشه و تمام مدت دارد شعر را می‌گه؟ ببینید، شما داستان هملت را بخونید، داستان، دیگر فکر می‌کنم هملت داستانیه که همه حداقل چیز داستان را می‌دانند. داستان هملت این است که این شاهزاده هملت خبردار می‌شود که پدرش مرده، می‌آید می‌بیند پدرش مرده و عموش با مادرش ازدواج کرده و پادشاه شده.

و در بدو شروع داستان ما این را در واقع می‌فهمیم که روح پدر هملت در یک صحنه‌ای خیلی باشکوهی ظاهر می‌شود و به هملت اطلاع می‌دهد که من را کشتن. این‌ها این دو تا توطئه کردن، من را کشتن و بعداً این ازدواج صورت گرفت. و یک جوری درخواست روح پدرش این است که انتقامش را هملت بگیرد.

در یک داستان نرمال شما انتظار دارید داستان این‌جوری پیش برود که هملت خب انتقام پدر خودش را بگیره، ولی می‌بینید که از این جای داستان یک اتفاق خیلی عجیبی می‌افتد.

هملت کاملاً موجود بی‌عمل، بی‌انگیزه، مدام در واقع خودش اعلام می‌کند که من می‌خواهم رفتارهای جنون‌آمیز بکنم و تا آخر داستان می‌بینید که همین‌طور به این رفتارهای جنون‌آمیز عجیب و غریب خودش ادامه می‌ده، حرف‌های عجیب و غریب می‌زند و هیچ کاری هم نمی‌کند.

وقتی که یک شخصیت یک داستان خیلی حالت‌های روان‌نژندی از خودش نشان می‌دهد و غیرعادی رفتار می‌کنه، فروید اصلاً این‌جوری به ماجرا نگاه می‌کند. اصلاً کار به این ندارد که شکسپیر کی بوده، داستان هملت شخصیت‌هاش چی‌ان، با یک از دیدگاه شکسپیر اصلاً این حرف‌ها. سؤالش این است: هملت چرا یک چنین رفتاری از خودش دارد نشان می‌ده؟

چه توجیهی وجود دارد برای رفتار هملت؟ یعنی اگر این واقعیت داشت، یک چنین داستانی واقعیت بود، واقعیت تاریخی بود، چگونه می‌شد رفتار هملت را توجیه کرد؟ و فروید طبعاً به چه می‌خواهد اشاره بکنه؟ به اینکه اینجا به اینکه در واقع عمو همان کاری را کرده که هملت می‌خواسته بکند. بنابراین اگر عمو را بکشه، خودش را کشته.

نمی‌تواند عمو را بکشه، برای خاطر اینکه طبق نظریه فروید، همین دقیقاً کاری که عمو کرده، آن آرزوی پنهانی خود هملته. و برای همین است که از حالت طبیعی خارج می‌شود. عقل و منطق و همه‌چیز حکم می‌کند که باید انتقام بگیره، پدرش ازش خواسته، ولی یک جوری دچار بی‌عملی می‌شود.

برای خاطر اینکه قتل در واقع پادشاه، قتل عمو، قتل خودشه. یعنی که این همان بنا به عقده ادیپ، همان آرزوی پنهانی بوده که خودش داشته. کشتن پدر و هم‌بستر شدن با مادر. و این کار را عمو انجام می‌دهد. الان این خود منسوخ شده این‌جوری نگاه کردن، ولی قبول بکنید که این‌جور نگاه هم می‌تواند حداقل در شروع کار خوب باشه.

یعنی شما همان‌طوری که به تاریخ و اجتماع و همه‌چیز نگاه می‌کنید با روان‌کاوی، خود متن داستان را مثل واقعیت نگاه کنید و بگویید که چه اتفاقی دارد می‌افتد. جدای از اینکه نویسنده کی بوده، یعنی کاملاً متصل به متن بشوید و متن را این‌شکلی تحلیل بکنید با داده‌های روان‌کاوی.

داوینچی، فروید یک تحلیل متن معروفی دارد در مورد داوینچی، نمی‌دانم به فارسی ترجمه شده یا نه، واقعاً فکر نمی‌کنم، مطمئن نیستم، ولی به هر حال احتمالاً تو اینترنت می‌توانید متن را راحت پیدا بکنید.

چیزی که داوینچی احتمالاً شاید بدونید که یک حالت‌های هم‌جنس‌گرایی و این‌ها داشته. فروید دارد آیا می‌کند در یکی از نقاشی‌های معروف داوینچی آن چیزی که باعث شده که داوینچی چنین زندگی‌ای پیدا بکند را توضیح بده.

نقاشی یک نقاشی مذهبیه ظاهراً به هیچ وجه ربطی به زندگی داوینچی ندارد ولی شما انتظار دارید اگر کسی مسیح را مثلاً بکشه خب یک مادر همه نقاشی‌های نرمال مسیحی اینجوری‌ان که مثلاً یک سری در واقع نقاشی‌های سریالی وجود دارد مثلاً از کشیدن مادر و کودک. یک نقاشی بسیار معروف داوینچی دارد که کودک را در بین دو تا مادر نشان می‌دهد.

دو تا زن هستند. و کل جزئیات دارد این نقاشی که می‌شود در موردش بحث کرد که بهش اشاره می‌کنیم. و معتقدم که این از ناخودآگاه داوینچی آمده و ماجرای داوینچی همین است که انگار دو تا مادر داشته و بعد تو زندگی‌نامه داوینچی هم این را به اصطلاح بررسی کرده که واقعیت این‌جوری است که در واقع زن دیگه‌ای بوده مثل دایه و این‌ها.

داوینچی و ناخودآگاه مؤلف

من واقعاً جزئیات تحلیل فروید یادم نیست. ولی این نمونه خیلی واضح تحلیل روان‌کاوانه است که یک جوری یک پلی بین اثر هنری ویژگی‌های هنرمند و زندگی‌نامه‌اش سعی می‌کند بزند. یعنی ما سعی کنیم که مثلاً یک زبان‌نژنی واقعی داوینچی را از طریق آثارش شناسایی بکنیم.

مطمئناً داوینچی ایده خاصی نداشته که چرا این نقاشی را این‌جوری کشیده. متوجه هستید؟ یعنی آن اصلاً وقتی دارد این نقاشی را می‌کشه قطعاً به یک دلایل مذهبی شاید افکاری باعث شده یا احساساتی که نقاشی را این فرمی بکشه یا غیرعادی باشه. ولی ببینید همیشه این را فراموش نکنید که ایده فروید این است.

همان‌طوری که شما در وقتی دارید حرف می‌زنید یک اشتباه لپی می‌کنید که کلمه‌ای را جای کلمه دیگر می‌گویید یا یک جایی مکث می‌کنید یک روند طبیعی ماجراها شکسته می‌شود اونجاست که می‌شود به یک چیزی در ناخودآگاه رسید.

اگر نقاشی‌های مثلاً فرض کنید طبیعی که مردم کشیدن در طول تاریخ ما مریم و عیسی را کشیدن خب این‌ها کمتر شما انتظار دارید که از در آن اطلاعاتی در مورد این آدم پیدا بکنید. متوجه هستید؟

وقتی یک چیز اتفاق غیرعادی می‌افتد یک اثر هنری غیرعادی. شما یک داستان را دارید می‌خوانید هر داستانی یک منطقی دارد یعنی یک خورده که جلو می‌رید شما مثلاً انتظار ندارید که قهرمان آن داستان بمیره.

تا یک جایی داستان کاملاً این شکلیه که به نظر می‌رسد همه‌چیز دارد می‌رود به سمت اینکه این پیروز بشود ولی می‌میره. یا اصلاً متوجه هستید منظورم چیه؟ داستان که شروع می‌شود اصطلاحاً یک منطقی پیدا می‌کند. این‌جوری نیست که هنرمند هر کاری دلش بخواهد می‌تواند تو آن داستان بکند.

وقتی که یک داستان مثلاً عاشقانه یک دفعه از آسمون یک موجودات مریخی مثلاً بیان تو زمین. این داستان ادامه منطقش این نیست. اگر قرار آن مریخی‌ها بیان باید داستان یک تمهیداتی داشته باشه که یک جوری ما را به این سمت ببره. متوجه هستید منظورم چیه؟ هر چیزی با منطق هر اتفاق غیرعادی با منطق داستان جور درنمیاد.

بگذارید من یک چیز خیلی در مورد که قرار است همین انجمن شاعران مرده را بعداً این جلسه که قطعاً نمی‌شود در موردش صحبت کنیم. کسی می‌تواند بگوید تو این داستان چه چیزهای غیرمنطقی در آن هست؟ چرا آن خودکشی می‌کنه؟ اگر این فیلم را وسط کار اگر من به یک نفر این فیلم را بدم، بگوید یکی از این پسرها آخر خودکشی می‌کند.

محال حدس زدن که این یکی باشه. فکر می‌کنید آن یکی‌ایه که خیلی تحت فشاره که باید درس بخونه احتمالاً. آن پسری که ضعیفه، هم‌اتاقه، اسم این‌ها یادم نیست. تاد. تاد. یا اونی که عاشق شده. شاید شکست بخوره و خب. هر کسی به نظر می‌آید که ممکن است اینجا خودکشی کند.

ولی اینکه مستقیم‌ترین آدم بین این بچه‌هاست بافکرترینه، باهوش‌ترینه. اصلاً یک چنین رفتار عجیب و غریبی به این آدم نمی‌خوره. و در فیلم اصلاً توجیه نمی‌شود.

منطق روایت و خودکشی در فیلم

یعنی به نظر من نقطه ضعف منطق فیلم‌نامه این است که این پسر خودکشی می‌کند. همه روند به سمت این است که این آدم دارد به یک استقلال شخصیتی می‌رسد. اصلاً آدم ضعیفی نیست. به شدت به نظر می‌رسد که آدم مستقلیه و خیلی بعیده از این شخصیت خودکشی کردن.

باید یک توجیهی وجود داشته باشه چرا. چه چیز غیرعادی دیگه‌ای تو شخصیت‌ها هست؟ در مورد معلم چه چیز غیرعادی‌ای هست؟ بعد از اینکه شما ببینید از این آدمی که این‌قدر با ابوهت تو این فیلم ظاهر می‌شود و حرف می‌زنه، انتظار فعالیت مستقلی دارید بعد از اینکه جریانا به یک سمتی می‌رود.

چقدر این آدم منفعل از یک جایی در داستان. همین‌طور می‌گذارد که سرشو ببرن، نه چیزی به این. یک جایی یک صحنه‌ای تو این‌ها نشستن و بعد از آن ماجرای آن تلفنی که خداوند می‌زند و نمی‌دانم این مقاله چاپ شده و آن پسره تنبیه شده. یک جایی هست که این‌ها نشستن همه انگار یک جلسه ای دارند اعضای انجمن شادان مولوی و این معلم می‌آید تو.

هیچ حرفی برای گفتن ندارند. یک بار دیگر آن صحنه را دقت بکنید. یک چیزهای خیلی خیلی معمولی و عادی می‌گوید و می‌رود. یعنی آن تصمیم‌گیری، آن شخصیت جالب که این آدم در ابتدای فیلم دارد از نصف به بعد دیگر اصلاً یعنی وقتی که مشکلات پیش میاد، جریان‌هایی پیش می‌رود به شدت منفعل.

اینطوری که انتظار ما داریم از یک چنین شخصیتی عکس‌العمل نشان نمی‌دهد. یک بار این فیلم را ببینید. به این نکته‌ها دقت بکنید که من منظورم از منطق داستان این است. وسط یک داستان شما قطع بکنید و بگویید که این شخصیت‌ها چه میشن، کی چه کار می‌کند. مثلاً همین، من بهتان اطلاعات بدهم که در این داستان یک نفر خودکشی می‌کند.

منطق داستان باید یک جوری شما را رسونده باشه به اینکه این آدم خودکشی می‌کند. ولی اینجا اینطوری نیست. واقعاً اگر تا ۲۰ دقیقه آخر فیلم را کات بکنیم از شما بپرسیم کی اینجا خودکشی احتمالاً میکنه، حدستون این نیست که این آدم به دلیل اینکه پدرش گفته که من تو را از این منزل در میارم یا نمی‌دانم چرا این کار را کرد، خودش دعواش کرده.

یک کار به این شدت به خودکشی کردن از این چنین آدمی اصلاً برنمیاد یعنی با شخصیتش جور درنمیاد. و همینطور به نظر من آن شخصیت معلم آن حالت ایده‌آل که در این فیلم پیدا میکنه، مثل یک الگو برای بچه‌هاست، اصلاً این‌ها را پیدا نمی‌کند. انفعالش اینجا می‌توانید ببینید که آخرش بچه‌ها هستند که یک جوری این را انگار دارند نجات می‌دهند.

خودش هیچ دست و پایی را حتی نمیزنه در مقابل کل جریان‌هایی که دارد اطرافش میگذره. خب پس من این را دارم روش تاکید میکنم که یک ویژگی در واقع نقد روانکاوانه اگر فرویدی نگاه میکنید این است که به آن جاهایی که تو رویا هم همینطوریه، در داستان هم همینطوریه.

جاهایی که منطق میلنگه، مثل اینکه یک اشتباهی در دید داره، آنجا جاهای خوبی است که شما می‌توانید یک نقدی بزنید به احساسات پنهان و ضمیر ناخودآگاه این شخصیت. تا جایی که همه چیز خیلی طبق یک روال منطقی دارد پیش میره، کمتر شما اطلاعاتی میارید که این آدم چه جور آدمیه.

ادگار آلن پو و گربه سیاه

هر جایی که از حالت منطقی خارج میشه، مثل اینکه خودآگاهیش میشکنه، یک چیزی از ناخودآگاه وارد میشه، بیشتر اطلاعات میگیرید. بگذارید من از یک مثال خیلی معروف از نقد روانکاوانه یک مجموعه در واقع مطالعه مفصلیه که یکی از شاگردای مکتب روانکاوی که شاگرد خود فروید بوده، مری بوناپارت در مورد ادگار آلن پو کرده. خیلی خیلی شهرت دارد. برای اینکه مطالعه موردی نیست.

یعنی اکثراً نقدهای روانکاوانه مثلاً خود فروید می‌بیند که از یک داستان، یک داستان را برداشته در موردش صحبت کرده. و اینجا اینطوری نیست. اینجا یک مجموعه‌ای از آثار آلن پو را این آدم سعی کرده که مطالعه بکند و در مورد آلن پو و رابطه این داستان‌ها با آلن پو در واقع حرف بزند.

و ایده، من برای اینکه یک نمونه‌ای از آن به اصطلاح حس ایده‌های روانکاوی را ببینید، ایده اصلی یکی از ایده‌های اصلی بوناپارت در مورد ادگار آلن پو این است که ادگار آلن پو به شدت دچار فیکساسیون نسبت به مادر خودش بوده و اینکه یک رابطه عجیب و غریبی با مادرش داشته که نمیتونسته ازش رها بشود.

و خیلی چیزهای منفی که در داستان‌ها پیش میاد، به طور سمبلیک به مادر این نمونه‌ای از نقد روانکاوانه که به شدت به سمبل پردازی در واقع خیلی نزدیک. من نمی‌دانم چقدر آثار آلن پو را خوندید. آلن پو آثارش دقیقاً از آن چیزاییه که به وضوح نقد روانکاوانه میپذیرن. به دلیل آن حالت توهم‌زا و سمبلیکی که دارند. کاملاً غیرعادی. گوشه کور را احتمالاً خیلیا آشنا هستید باهاش.

گوشه کور نمونه یک داستانیه که شبیه داستان‌های آلن پوئه. پر از چیزهای عجیب و غریب، پر از بوناپارت در مورد این داستان خیلی معروف گربه سیاه آلن پو یک نقدی دارد که معتقده که گربه سیاه به طور سمبلیک به مادرش و به مادر آلن پو اشاره می‌کند و می‌به‌نوبه، نفرت شدید شخصیت داستان که در واقع خودِ آلن پوئه، از گربه سیاه، نشان‌دهنده آن نفرت شدیدش نسبت به مادرشه.

اولاً گربه با زن به‌طور سمبلیک ارتباط داره، سیاه بودن با نفرت‌انگیز بودن و مثلاً تیره‌دیدنِ یک چیزی ارتباط دارد و نهایتاً این داستان به اینجا می‌رسد که این نویسنده گربه سیاه را مُثله می‌کند. بلافاصله گربه دیگه‌ای پیدا می‌شود که این گربه سیاهه، ولی آلن پو تأکید می‌کند که قسمت پستان‌هاش زیر شکمش سفیده.

و بناپارت دیدش این است که اولاً خب از دست آن مادر که نمی‌تواند خلاص، این تلاش برای خلاص شدن از دست آن مادر، می‌تواند دوباره مادر ظاهر می‌شود. چیزی که آلن پو در تمام عمرش نتونست ازش خلاص بشود. این‌بار یک چیز مثبتی انگار در گربه هست.

و این تأکید را سفیدیِ ناحیه پستان‌ها که عینِ جمله‌ای که آلن پو تو داستان نوشته، مثل در واقع آن ویژگیِ شیر دادن، اصلاً این سفیدیِ اطرافِ پستان در واقع نمادِ شیره. تأکیدِ بناپارت این است که در داستان گربه بعد از یک دو جایی که نویسنده آن شخصیتِ اصلی در میخانه هست، ظاهر می‌شه، نوشیدنی خورده و خودِ گربه روی یک بشکه‌ی شراب نشسته.

این‌ها همه تقویت می‌کند که رابطه بین این سفیدی با شیر و اینکه در واقع یک جوری انگار این گربه همان مادره، ولی با ادراکِ یک جنبه‌های مثبتی در وجودِ مادر. بعد از اینکه آن دیدِ کاملاً سیاه نسبت به مادر با مُثله کردنِ آن گربه اول از بین رفته، حالا دوباره ما از مادر نمی‌تواند فرار بکند.

بناپارت کلاً تحلیلش این است که ادگار آلن پو تا آخر عمرش درگیرِ مادرشه، انگار یک جوری مادرش را رها نمی‌کند. نه مادرِ نه، واقعیتِ فیزیکی‌ش، که تأثیرِ مادرش را رها نمی‌کند. و اینکه در داستانِ گربه سیاه اتفاقی که می‌افتد این است که این گربه سیاه تبدیل به یک گربه سیاه جدیدی می‌شود که یک سفیدی‌هایی هم خلاصه یک جایی از بدنش دارد.

این نمونه‌ی یک خورده نقدهای روان‌کاوانه‌ی معطوف به نویسنده که از سمبولیسم استفاده می‌کند. یعنی توجه به این دارند که چطور در واقع اشیاء و چیزهایی که در داستان هستند، در واقع ویژگی‌های سمبلیک دارند.

آماده‌سازی بحث فیلم

خب، شاید من یک مقدمه‌ای فقط بگویم جلسه آینده در مورد این فیلم اگر بخواهیم صحبت بکنیم، من حقیقتش فیلم در اختیارم نبود که یک دور مثلاً ببینم یا یادداشت‌هایی در موردش تهیه بکنم. قصد داشتم که همین‌جا روی کامپیوتر مثلاً همین‌جوری با سرعت نگاه کنم، یک دور در خودم یادآوری بکنم، برای شما هم یادآوری بکنم و بعد در موردش یک خورده بحث بکنیم.

بگذارید من برای اینکه یک خورده ذهنتان آماده، اولاً کل این فیلم را سعی کنید که بدونِ ارتباط با نویسنده و خواننده با استفاده از متن به عنوانِ واقعیت هست. ببینید از دیدگاه روان‌کاوانه چه نکته‌هایی در فیلم وجود دارد. در مورد شخصیت‌ها، در مورد اتفاق‌هایی که می‌افته، می‌شود همین‌طوری بحث کرد.

و بعد به نظرِ من فعالیتِ مهم‌تر این است که یک جوری سعی کنیم از روی فیلم بازسازی بکنیم که چه چیزی در مؤلف، چه ویژگی‌های روانی در مؤلف هست که این‌جوری در واقع پرداخت شده در قالبِ یک داستان.

سعی کنیم به این ابهام‌ها جواب بدیم، چرا داستان به این سمت می‌ره، چرا آن شخصیتی که آن‌قدر قهرمانه، این‌قدر منفعل ظاهر می‌شه، چرا آن شخصیتی که اصلاً به نظر نمی‌آید که بخواهد خودکشی بکنه، خودکشی می‌کند و الی آخر.

یعنی جنبه‌های غیرمنطقی و عجیب را سعی بکنیم که یک جوری دربیاریم که چگونه اتفاق می‌افتد و تو این فیلم ظاهر می‌شود. من میل دارم یک خورده الان نه دقیقه حداقل وقت داریم، الان ساعت تا هفت و نیم فرصت داریم.

نه بد نیست که الان یک خورده بحث بکنیم، بگذاریم برای جلسه آینده. نه، واقعاً برنامه‌مون این بود که تو این جلسه در حدِ یک موضوعی را بگوییم و تمومش بکنیم. میل دارید یک خورده اگر همین الان صحبت بکنیم، شماها یک خورده صحبت بکنید با همدیگر به یک جایی برسیم که یک بار دیگر بتوانید فیلم را ببینید.

من الان با یک مقدماتی که گفتم اصلاً روان‌کاوانه نگاه کردنِ یک اثرِ هنری یعنی چی؟ و من بیشتر از نیم‌ساعت نمی‌خواهم واقعاً وقت بگیرم در مورد این فیلم صحبت کنم، ولی بدهم نمی‌آید که یک بار دیگر مثلاً با دقتِ بیشتر فیلم را دیده باشید.

شاید همین الان صحبت کنیم، یک سؤال تو ذهنتان ایجاد بشود که بعد مثلاً یک چیزی که گفتم اینکه تا حدود زیادی باید سعی بکنیم منطق این شخصیت‌های داستان را مثلاً همان پتانسیل سلف در واقع درک بکنیم.

شخصیت‌ها به‌مثابه پتانسیل سلف

چیزهایی که الان هست، می‌خواسته باشه، در گذشته بوده، همین‌جوری انگار دوره‌های مختلف شخصیت و چیزهایی که تو ذهنش هست و آدم‌هایی که تو زندگیش تأثیر گذاشتن، این‌ها همه در مجموع شخصیت‌های درونی خود این آدمه.

ببینید در مورد واقعیت، بگذارید من بحث را شروع بکنم از این بحث ارتباط با نویسنده بگذریم. یک چیز خیلی ساده‌ای در این فیلم هست دیگر. شما همین روند ببینید این فیلم با همین سه‌گانه ایگو، سوپر ایگو و اید می‌شود در موردش یک چیزهایی گفت.

چه می‌شود در موردش گفت؟ سلام. کلیت فیلم مثل یک جریان سیال ذهنیه که اتفاق می‌افتد. آن مدرسه، آن سوپر ایگو هست. این وارد میشه، تحریک می‌کنه، مثلاً اید را به حرکت می‌کند. یک جورهایی یک مقداری غلبه می‌کند ولی همون‌جا هم هستند. اینکه اصلاً کلاً داستان این‌طور در مورد سنت و از اولش پرچم سنت بالا می‌برن.

کلاً رقابت بین سنت و ولی معلم نماینده اید نیست. معلم نماینده ایگوئه. باید این‌جوری باشه. نیست؟ آدمی که دارد سعی می‌کند به این‌ها بگوید که از دست این سنت، مثل همین دوران ماجرای دوران روشنگری. یعنی یک آدم‌هایی، یک آدمی می‌آید همه حرف‌هاش بسیار زیبا و منطقی‌ان. این‌ها را سمت شعر می‌کشونه. نیست؟

اینکه مستقل باشن، ببینن دنیا را یک جوری از یک جوری که یک جا این‌ها را می‌برد بالای میز و بهشان یاد می‌دهد که سعی بکنید که مثلاً آن نگاه شخصی خودتان را داشته باشید.

آن پسری که گفتید اسمش تاد، که از همه چیز کم‌روتر و ضعیف‌تره، اصلاً یک جوری شخصیت اصلی داستان قبول دارید این است دیگر. شخصیت اصلی داستان کیه؟ بله. ببینید شخصیت اصلی، شخصیت اصلی داستان دارد تأثیری که را آدم می‌ذاره، من فکر کنم معلم است.

معلم، تاد و تحول شخصیت

ولی ما یک جوری از دید این آدم، را کیه که تو این داستان متحول می‌شود یک جوری؟ این است که متحول می‌شود. آن آدمی که یک انگار یک داستان، داستان روند انگار تحول این آدم تا انتها بیشتر از هر کسی تاده.

این نمونه یک داستانیه که شخصیت‌های متعدد دارد. نمی‌شود انگشت گذاشت که حالا این اصلیه، آن فرعیه. واقعاً یک جوری وزن معلم خیلی تو داستان زیاده. وزن آن دوست تاد که خودکشی می‌کنه، خب یک شخصیت خیلی مهمی است. همه‌شان یک ویژگی‌هایی دارند. ولی آدمی که در واقع در تمام فیلم یک جوری حضور دارد و تغییر در آن اتفاق می‌افتد در اثر این ماجراها، تاده.

بیشتر از هر کس دیگه‌ای. فکر کنم این که خیلی واضح است که سه تا شخصیت مهم وجود دارد: معلم، تاد و هم‌اتاقیش. هم‌اتاقیش تا آخر فیلم نمی‌مونه. معلم هم یک جوری به نظر من یک شخصیتی که شخصیت آرمانیه. آن شخصیتی که ما در واقع باهاش فیلم را انگار این تجربه می‌کنیم، شاید بیشتر از همه تاده.

حالا روی اینکه اصلی و فرعی و این‌ها خیلی تأکید نکنیم. بله. نه، آن خیلی مهم نیست. کاملاً فرعیه. کاملاً فرعیه. شما یک لحظه، این جلسات را که در حقیقت نشان می‌دهد که این باز شدن فضا و آن مرحله‌بندی سنت‌شکنی‌ها، این‌اش را خیلی گسترش می‌دهد. آره، بگذارید من می‌خواستم در مورد همین.

ببینید یک چیزی که مطمئناً نویسنده با خودآگاهی خودش این را نساخته. ولی شما همین روندی که من در مورد روشنگری توضیح دادم را اینجا می‌بینید. یعنی به محض اینکه شما آدم‌ها را بر علیه سنت و سوپر ایگو تحریک بکنید، بخوان خلافش بکنن، اید فعالیت‌های خودش را آنجا شروع می‌کند. یعنی آدم‌ها می‌روند اونجایی، این جلسه‌های شعر چقدر جالب است.

بیشتر از شعر می‌بینید که شیطنت‌های دیگه‌ای می‌کنند. سیگار بکشن، دیگر نمی‌دونم، هر کاری که انگار غیرمجاز بوده را تو آن غار انجام می‌دهند. خب؟ دخترها را میارن آنجا و اصلاً کلاً ماجراها به سمت یک چیزهایی نهایتاً از انجام آن شاعرانه مورد چیزی که این‌ها را لو میده، درخواستی‌ست که مثلاً اومدن این دخترها به این چیزه، به مدرسه‌ست.

بنابراین یک جوری شکسته شدن سنت به‌طور طبیعی راه را انگار برای اید باز کرده. این‌جوری نیست که نویسنده یک چنین ایده‌ای تو ذهنش هست. چون واقعاً این‌جوریه، یعنی در ببین نویسنده یک مقداری زیادی از واقعیت الهام می‌گیرد دیگر. نویسنده وقتی دارد می‌نویسه احساس می‌کند که یک واقعیت ممکنی را دارد خلق می‌کند.

می‌تواند یک چنین اتفاقی در دنیا بیفتد. بنابراین به طور طبیعی تا حدودی زیادی دنیایی که خلق می‌کند با معیارهای واقعیت قابل‌نقد. ولی نه کاملاً. یعنی این یک دنیای ذهنیه و نویسنده ممکن است کاملاً اشتباه می‌کند اصلاً چنین اتفاقی نمی‌افته. بنابراین تو بعضی از جاهای یک داستان ممکن است اونجایی که غیرمنطقی می‌شود شما باید بگردید دنبال نقطه ضعف‌های نویسنده.

چرا داستان این‌جوری پیش رفت؟ خب؟ در یک ایده‌ی کلی در کل داستان وجود دارد. ایده‌ی اینکه انگار شما عنصر سنت را دارید، والد را مثلاً دارید، عنصر معلم را دارید که قرار است نقش بالغ را بازی بکند و بالغ بچه‌ها را این‌جوری تحریک بکند.

بلوغ، سنت و فعالیت هنری

ولی عملاً می‌بینید که اتفاقی که می‌افتد خیلی این‌شکلی نیست.

شعر یه‌جوری اینجا تو این داستان نماد بلوغ آدماست. یک فعالیت هنری کردن در حالی که کمتر از هر چیزی این فعالیت، تنها چیزی که تو این داستان این‌ها را به نتیجه می‌رسونه یک رابطه‌ی عاشقانه است. متوجه هستید منظورم چیه؟ شما هیچ‌کدوم این آدم‌ها شاعر نمی‌شن.

این یه‌جوری اگر طبیعی‌تر این نبود که شما یک دانش‌آموزایی هستن، یک شاعری، یک شاعر با ایده‌های کاملاً مستقل می‌آید معلمشون می‌شه، شما باید انتظار داشته باشید که حاصل این روابط معلم-شاگرد یکی از آن شاگردا مثلاً به بلوغ فکری برسد و بتواند شعر بگوید. اصلاً شعر در حاشیه قرار می‌گیرد.

همه‌اش مصرف روابط با دختراست، نمی‌دانم یک سری شیطنت‌های بچه‌هاست و البته یک قسمتی که نماینده‌ی این بلوغ هست و حالا نه به صورت شعر، به صورت فعالیت کردن تو تئاتر به نظر می‌آید به یک جایی می‌رسد و حالا همه‌ی ماجرا این است که این خودش را نشان می‌دهد. یک چیز عجیبی اینجا ببینید نمی‌دانم آن نکته‌ی عجیبش را متوجه می‌شوید یا نه.

چه چیزی بود؟ فرض کنید من الان یک مؤلف هستم. می‌خواهم یک داستان بنویسم، یک فیلم درست بکنم، یک چیزی بنویسم در مورد اینکه این‌قدر سنت چیز خوبی نیست. رها شدن از سنت، رسیدن به استقلال مثلاً و فعالیت‌های هنری این چیزی است که خوب است. خب؟ می‌خواهم یک چنین کاری بکنم دیگر.

نه ولی کلاً معلمه به شدت چیز به شدت یک جوری اسمشون عملاً شاعران مرده است و معلم شاعره. فعالیتی که دارد می‌کند اینکه این‌ها مستقلاً شعر بگویند مثلاً. خب؟ تاد یکی از مهم‌ترین صحنه‌های فیلم این است که تاد در حضور همه زبانش باز می‌شود و شعر می‌گوید.

باید یک تمرکز مستقلی داشته باشه، این فکر کنم بیشتر از نظر قطعاً این‌جوری است که کتاب سنت نباشن، موجودات مستقلی باشند ولی شعر اینجا یک چیزه، یک مسئله‌ی مرکزیه واقعاً در داستان. چقدر در این فیلم اشعار را واقعاً می‌شنوید؟ می‌دانید منظورم چیه؟ مطمئناً نویسنده‌ی یک چنین متنی به شعر علاقه‌منده و خودش یک جوری حالا احتمالاً شاعره.

شما تمام مدت عمو والت اشعارشو می‌نویسه، می‌خونن، تمام هر جا این معلم هست شعرم هست. یک جوری دارد در مورد شعر صحبت می‌کند. دقیقاً این‌جوری است که شعر یک جوری نمادین نشانی مثلاً استقلال تفکره. کسی که شاعر باید یک جوری مثلاً درونش یک چیزی بجوشه. اهمیت شعر را چیز و شکسپیر آن نمایشنامه‌ای که پسرها در آن شرکت می‌کنند نمایشنامه‌ی شاعرانه‌ست.

درست است که فعالیتی که پسرها دارند می‌کنند یک فعالیت شعری نیست ولی به نوعی یک فعالیت خلاقانه و هنرمندانه است. ببین نکته این است. من می‌گویم که من می‌خواهم یک داستانی بنویسم و در آن این انگار ایده‌ام این باشه که جلوی سنت وایسادن، به بلوغ فکری رسیدن، این محتوای اصلی داستان باشه.

اصلاً نمی‌، اگر محتوای اصلی داستان اینه، تو این داستان بلوغ فکری دقیقاً آن کسی که به بلوغ فکری دارد می‌رسد نابود می‌شود. بنابراین تأثیر این داستان، ببین این داستان می‌تونست پایان دیگه‌ای داشته باشه. می‌تونست معلم اخراج بشود ولی تأثیر خودش را اینجا گذاشته باشه با اینکه لااقل یک نفر از این‌ها انگار به یک جایی رسیده باشه.

تنها اتفاقی که میفته این است که آن تا یک خورده اوضاعش بهتر می‌شود. تا خیلی وضعش بده و یک خورده بهتر می‌شود ولی واقعاً آن اتفاقی که قرار است بیفتد نمیفته. مثبت‌ترین جریان داستان این است که به نظر می‌آید روابط عاشقانه آن پسره با دختره به یک جای مثبتی دارد می‌رسد. دیگر چیز دیگه‌ای تو داستان نیست.

من ببین اگر داستان را تا نصف متوقف می‌کردی فکر نمی‌کنم بشود حدس زد که داستان به یک چنین فاجعه‌ای منجر بشود. و این خیلی مهم است که من این را بفهمم که چرا این داستان این پس داستان داستان این نیست که بروید با فلان مبارزه بکنید و مثلاً یک جوری پیروز می‌شید، خوب است. ها؟ یک جوری برعکسشم مطمئن نیستم.

مثلاً بگذارید حالا من دارم حرف می‌زنیم دیگر نمی‌خوایم الان جواب بدهیم. صحبت بفرمایید. شاید این یک تجربه شخصی، مثلاً یک تجربه شخصی خود این مؤلف قطعاً دارد دنبال این می‌گرده. نقد روان‌کاوانه یعنی قطعاً باید دنبال تجربه‌های شخصی این آدم بگردیم که این شکلی شده. این آدم ممکن است احتمالاً یک دورانی از زندگی‌ش ایشان دارد وارد نقد می‌شود.

ما داشتیم سعی می‌کردیم زمینه فکر کردن فراهم کنیم. حالا اشکال ندارد. یک دوره ابتدایی به این شکل هست، از سطح ابتدایی در خانواده ممکن است خانواده‌اش خیلی بهش فشار آورده باشه.

تجربه مؤلف و فشار خانواده

یک دوره‌ای تو بچگی‌ش بوده. بعد این می‌آید می‌شکنه‌. آزاد می‌شود از این. می‌بیند با این آزادیش خیلی به جای خوبی نرسیده. دارد مثلاً من یک فاجعه‌ای که انتظار داشت در درونش برسد نرسیده. حالا ولی این یک مؤلفه حالا منفعل‌ایه.

این است که جریان به جایی نمی‌رسه. یعنی که خودش تجربه‌اش این است که به جایی نمی‌رسه. بهتر می‌شود اوضاع ولی خیلی بهتر نمی‌شود. فقط آزاد می‌شود. من شاید هم درست است خانواده‌اش این کار را کرده.

من شاید بحثم در مورد این است که در حوزه اجتماعی، یعنی همین بحث‌هایی که درباره عصر روشنگری مدرنیته کردیم، شاید نویسنده هم این چیزها را دیده و بعد بین این هست که آن روشنگری که اول کار با شروع دهه بعد داستان و فکری که خیلی به جای خوبی برسه، نتیجه‌اش می‌شود جامعه مدرن امروزی ما که آن آب را در آن می‌کند توش، نهایتش می‌شود یک آدم‌های معمولی در آن بار میان که یکم بهتر از قبله. شاید مثلاً این‌جوری است. خب؟

این واقعیت این‌جا نقش این است که این افرادی که حالا بیشتر از این واقعیت هستند، خالی بکنید که اولش شما باید در قبال این وارد شروعش بکنید و در عین حال تو مرحله دوم این است که خودتان به این گروه برسید و مرحله دوم این است که در نهایت وقتی تو گروه رسیدید، ما می‌توانیم یک شعر فراموش بکنیم از نظر شما و آن وقتی که شما در حقیقت دارید زندگی‌تون را تجربه می‌کنید.

بعد این نعمتی که آنجا هستن، همه آن مرحله اول را سعی می‌کنند انجام بدن. یعنی اول شروعش را از این مرحله می‌کنند. ولی وقتی که می‌رسند به آن مرحله، آن مرحله‌شون فرق می‌کند. این را با این درست‌ودرمونی ندارند.

تا وقتی که به یکی یک دفعه‌ای می‌آید مثلاً یک کار درست‌ودرمونی می‌کنه، شعر میگه، آدم‌های متفکری می‌شوند. حالا این وقتی که به آن مرحله می‌رسن، یا به این نتیجه می‌رسند که این آن جک، حالا دورش اون، وارد به نظر من وارد درست‌ودرمونی نمی‌رسه، یا اینکه این‌ها اصلاً می‌گویند که آن که در این‌جا شده، آن وارد می‌آید و به همه چیز می‌رسد.

یک نوعی که در حقیقت این‌جوری که می‌خواهند انجام بدن، آن‌ها این‌طوری نیستش که مثلاً فکر کرده باشن، یعنی اصلاً آن مرحله اول را طی نکردن، مرحله‌شون این‌جوریه، اثرشون این‌طوریه. در مورد کسی که ناامیدی می‌رسن، فکر کنم که وارد این‌قدر قوی هستش که کودکی‌شون به آن نمی‌رسه و چون وارد وارد این‌قدر قوی ندارن، وارد طبیعی کودکی‌شون به آن وارد نمی‌رسه، ناامید می‌شوند.

شما یک چیزی را فراموش نکنید. ما داریم در مورد یک مؤلف صحبت می‌کنیم. یک مدیر فیلم‌نامه‌نویسی که حداقل این فیلم‌نامه‌اش خیلی موفقه. یعنی ببینید اگر دارید در مورد شخصیت اینو، من خودم واقعیتش این است در مورد این آدمی که این فیلم‌نامه‌ها را نوشته اطلاعات خاصی ندارم. که مثلاً رفته باشم ببینم زندگی‌نامه‌اش را خوانده باشم.

می‌شود به راحتی تو اینترنت پیدا کرد این چیزها را در مورد زندگی‌اش. ولی من می‌خواهم بگویم که این را فراموش نکنید که به هر حال ما با یک هنرمند سروکار داریم. دقت می‌کنید؟ و کل این فیلم یک جوری به زبانی که این آدم هنرمند شده، ارتباط دارد.

هنرمند و زبان فیلم

یعنی این اینکه این شخصیت محرکی که آدم‌ها را دارد می‌کشونه به سمت هنر و این چیزها، این تو وجود این آدم هست. حالا اینکه شخصیت بیرونی در زندگی این آدم بوده یا نبوده، یک یک جوری چیز نکنید که این آدم خیلی هم نباید آدم ناامیدی نسبت به این چیزها باشه. به هر حال هنرمند شده. نمی‌دانم چه ولی آن نکته‌ای که شما گفتید، نکته خیلی مهمی است.

که خیلی حس امیدوارانه‌ای نسبت به این فرایند تو این فیلم نیست. ولی باید بفهمیم که چرا این‌جوری است. یک هنرمند شما انتظار ندارید که وقتی دارد یک فیلمی می‌سازه به نوعی فیلم محرک باشه. من می‌خواهم بگویم اگر یک آدمی الان این فیلم را ببیند بیشتر تحصیلی که روش می‌گذارد محافظه‌کاریه تا اینکه این راه را ادامه بده.

نه. مطمئناً ولی یک نکته‌ای که در واقع چیزی که من تحلیل کردم این است که این فیلم یک یک به اصطلاح یک یعنی که یک آدم محافظه‌کار آمده مبارزه بکند احتمالاً جامعه پسش می‌زند. یعنی یک جوری که حالا در واقع تو پدیده جدید.

حالا یک جوری دیگر می‌خواهم بگویم. یعنی دوباره تو پدیده یک جوری بله. بله. بله. باهاشون ادامه می‌دهد. پس می‌زند. بله. باهاشون ادامه می‌دهد. دیدش پسش می‌زند. پس طبیعی است که اتفاق می‌افتد. یک نکته‌ای هم که شاید الان از یادم رفته، خیلی چیز نیست.

این در این پدیده این‌ها را پیش این وجود دارد که مثلاً دقیقاً همه‌تون می‌دانید که از روی تحلیل‌های این‌ها می‌شود این را به این گفت که مثلاً کودک و بالغ و والد نه دقیقاً مثلاً می‌شود گفت که مثلاً این کسانی که دارند نقش اوکی‌ان، مثلاً دانش‌آموزا وقتی یک دیگر می‌خواهند بازی بکنن، چون می‌خواهند ایگو را می‌خواهند جوون بکنند.

پس حتی جوون هم هست. معلمی هم می‌آید که می‌خواهد بیشتر به ایگو می‌خواهد. و من فکر می‌کنم این معلم روش تأثیر کرده و یک چیزی که الان وجود دارد این است. می‌آید تو نقش والد. یعنی در واقع تحلیلی که تو خود این فیلم هم وجود دارد. یعنی تو ناخودآگاهش تحلیلی به وجود آمده.

نه، به وضوح مدرسه، نماینده سنته، مخصوصاً مدیر. سنتی که خشونت هم به کار می‌برد کلاً. بگذارید من یک دو تا صحنه خیلی خیلی واضح از این فیلم را کنار همدیگر بگذارید.

صحنه‌ای که این به بچه‌ها یاد می‌دهد که یک جورهایی غیرعادی راه بروند و هر کسی یک جور خاصی که خودش دوست دارد راه برود در مقابل آن صحنه‌ای که مدرسه دارد به این‌ها باج‌رانی که مهم‌ترین عنصرش همه با هم دقیقاً پا را زدن یاد می‌دهد.

کلاً مدرسه در سراسر این یونیفرم دارد می‌کند این‌ها را و معلم دقیقاً حرفش این است که نباید یونیفرم بشوید. باید سعی بکنید که هر کدام صدای خودتان را داشته باشید. کیفیت راه رفتنتون همان باشه که مال خودتونه.

برای اینکه این‌جوری است که آدم‌ها به بلوغ می‌رسند و فردیت پیدا می‌کنند به اصطلاح. بنابراین اینکه مدرسه اینجا به وضوح اصلاً نماد از این اولین چیز است. یک مدرسه‌ای از این مدارس قدیمی با سنت‌های عجیب و غریب چند صد ساله که تمام تأکیدشون روی حفظ سنته.

مدرسه به‌مثابه سوپرایگو

بنابراین اینکه آن‌ها اینکه مدرسه اینجا سوپر ایگوئه، نماینده سوپر ایگوئه و این در واقع یک جور نماینده استقلال و تفکر مثلاً مستقل، نماینده ایگوئه و بچه‌ها اینجا یک جوری دارند انگار دست و پا می‌زنند بین اید خودشون، ایگو و سوپر ایگو دارند یک جوری فعالیت می‌کنند تو فیلم کاملاً مشخصه.

مسئله همان این کاریه که بین ماجرای فیلم و نحوه پیشرفتش با خود شخصیت نویسنده به اصطلاح وجود دارد و فیلم ابداً فیلم امیدوارکننده‌ای نیست.

به دلیل خودکشی که در آن اتفاق می‌افتد. یعنی فیلم با یک فاجعه شخصیتی که ما خیلی دوستش داریم نابود می‌شود. معلم اخراج می‌شود یعنی سنت چیزی برنده می‌شود و این‌ها برمی‌گردن سر کلاس. فقط یک ولی نابودی مطلق نیست. یک چیزی اینکه صحنه پایانی، اگر صحنه پایانی‌ش نبود که اصلاً این فیلم را می‌شود گفت مدیر را مدرسه سفارش داده به اصطلاح.

متوجه هستید؟ یعنی در علیه اینکه هر کاری بکنید به هیچ‌جایی نمی‌رسید، آخرش مرگ و بدبختی. فیلم که این‌جوری نیست. دقیقاً این فیلم فیلم یک جوری همان‌طوری که شما اشاره کردید، اینکه به این راحتی‌ها نیست یعنی با سنت مبارزه کردن. اصولاً انگار حس معلم این است که همراه با شکسته، حالا یک چیزهای خوبی هم ممکن است انگار در آن اتفاق بیفتد.

اصلی‌ترین شخصیتی که در فیلم خودکشی می‌کنه، فیلم فوق‌العاده تلخه. کاملاً. به نظر من این‌جوری نیست. کاملاً یعنی در این فیلم ما انتظار اینکه یک چنین چیزی را در پایان در مورد این شخصیت ببینیم نداریم. این شخصیت. اگر تا خودکشی می‌کرد خیلی طبیعی‌تر بود. شاید خودش یک منطقی دارد.

یعنی آن خودکشی اصلاً منطق حرف ندارد. منطق ما می‌خواهیم نه ما می‌خواهیم همین را حالا اینکه حرف از منطق و غیرمنطق نزنیم. ما می‌خواهیم همین را سعی بکنیم ببینیم که برای چه چیزی در ذهن نویسنده، چرا از نظر نویسنده منطقی که این آدم خودکشی بکنه؟

منطق خودکشی و حس مرکزی اثر

من می‌گویم این منطق این منطقیه. می‌توانیم بگوییم مثلاً منطقی نیست که قوی‌تره.

چرا نویسنده فیلمنامه یا مؤلف متفکرانه نشسته خودآگاهانه فیلم را این سمت برده؟ خب می‌خواسته بگوید ببینید آخه واقعاً داستان این‌جوری به وجود نمی‌آید که همه عناصر را طرف بشینه روی همدیگر بچینه و مثلاً از فکر بکند که خب من از یک جایی به بعد دیگر این نویسنده این معلم را منفعلش کنم. مطمئن باشین این‌جوری نیست.

نه اصلاً اگر فکر می‌کنید که همه این فیلم خودآگاهانه ناخودآگاهه یعنی اینکه آن معلم از یک جایی منفعل اینطوری نیست که آن معلم این را می‌خواهد. ببینید یک یک حسی کلاً یک اثر هنری این‌جوری به وجود می‌آید. یک حس مرکزی انگار وجود دارد یک چیزی که می‌خواهد بیان بشود و بیانش همین است که تو این فیلم می‌بینید.

و آن حسی نیست که بروید مثلاً شاعر بشوید نمی‌دونم، نمی‌دانم منظورم چیست. اگر آن حس این بود که مثلاً بوی خوبه، مبارزه با سنت خوبه، فیلم این‌جوری پیش نمی‌رفت. بله یعنی مثل یک مثال خیلی خوب سینمای ایران، فیلم دونده امیر نادریه. چند نفر دیدن این فیلم رو؟ حتماً این فیلم را ببینید. یکی از بهترین، مطمئناً یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران.

فیلم دونده و آثار دیگر

فوق‌العاده‌ست این فیلم واقعاً از نظر من. اگر می‌توانید به من، من هیچ کار، هیچ نقد روان‌کاوانه‌ای من نمی‌خواهم در موردش بگویم. این بی‌نهایت فیلم زیبا و جالبیه و یعنی کاملاً به صورت بین‌المللی شاهکاره. آره، یعنی تو ایران هم قطعاً جزو بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران هست.

تمام فیلم در واقع نکته‌اش این است که این پسر بچه فیلم مطلقاً دارد گیروز می‌شود. و اگر این فیلم اینطوری بود که این بچه این فعالیت‌ها را می‌کرد آخرش می‌مرد، یک چیزی می‌شد و اینکه این‌جوری تمام می‌شود یک چیز دیگه‌ای می‌شود. یک حس هنرمند نسبت به دنیا، نسبت به همه ماجراها دارد نشان می‌دهد. حس هنر این هنرمند حسش نسبت به کل این جریانات خیلی حس مثبتی نیست.

و به هر حال حالا من نمی‌دونم، من اینقدر روز و ذهن ندارم که مثلاً در مورد نمادپردازی و این‌ها بخواهم صحبت بکنم ولی اگر یک دور هم این فیلم را اگر یک جای دیگر پروجکشن هم مثلاً داشتیم، می‌تونستیم بعضی جاهایی که ما ببینیم، یک چیزهایی که از این فیلم تو ذهن من هست بدون اینکه تکرار بکنم برای خودم، صحنه تنبیه شدن آن پسر چارلی، نواندا.

چقدر این صحنه عجیبه، پرداختش. یک خورده دقت بکنید به این صحنه. یک خورده من توجه شما را به این صحنه جلب می‌کنم که چقدر عجیبه. چرا عجیبه؟ در موردش بعداً صحبت می‌کنیم. دیگر این‌جوری که می‌گویید آره، من گفتم. ای کاش من امیدوارم نیم ساعت اصلاً جلسه آینده در مورد این فیلم صحبت بکنیم.

اگر آن فیلم صبای ظاهراً هم در اختیار شما باشه، بهتر است. الان به اندازه کافی در مورد اینکه اصلاً نقد روان‌کاوانه اصولاً قرار است چه کار بکند صحبت کردیم. در مورد این فیلم هم اینکه چگونه دارید فکر می‌کنید مشخصه. همینطور شب‌های ظاهراً هم فیلم خیلی متداولی که از اینجا چیزها هست، هنرپیشه رحمت‌الله که یک جوری باز مربوطه.

وقتی شما می‌خواهید نقد روان‌کاوانه بکنید، هر چقدر مجموعه آثار بیشتری از یک نفر دیده باشید، بهتر است. شما اگر الان از این نویسنده‌ای که این فیلم را فیلمنامه‌اش را نوشته، چهار تا کار دیگر هم خوانده باشید، مطمئناً به راحتی به وضوح بیشتری می‌توانید بفهمید که چه جور آدمی و چرا این فیلم اینجاش این‌جوری شد.

من معمولاً هم همینطوریه، آدم‌هایی که الان نقد روان‌کاوانه می‌نویسن، مجموعه آثار را بررسی می‌کنند. مثل همان بناپارت که مجموعه آثار پرو را بررسی کرد. حالا آن دو تا فیلم هم انجام می‌دم، فکر می‌کنم بعد وقت بشود که در مورد هم این فیلم، هم فیلم‌های مخملباف صحبت بکنیم یک خورده. ایده هم که چگونه قرار است در مورد فیلم مثلاً بحث بکنیم و این‌ها هم تقریباً داریم دیگر.

ارجاعات این جلسه

بازبینی ناتمام

متن کامل این جلسه خوانده شده است؛ ارجاع‌هایی که شاهدِ روشن یا مدخلِ متناظر نداشتند فعلاً نیامده‌اند. ارجاعات فقط برای جلسه‌ها و موضوع‌هایی آمده که بازبینی شده‌اند.

مرجع‌ها و شاهدها

زیگموند فروید۸ شاهداز متن جلسه‌ها
روشنگری۳ شاهداز متن جلسه‌ها
رؤیا۳ شاهداز متن جلسه‌ها
مکتب فرانکفورت۲ شاهداز متن جلسه‌ها
یورگن هابرماس۲ شاهداز متن جلسه‌ها
حقیقت۲ شاهداز متن جلسه‌ها
تفسیر رویا۲ شاهداز خلاصهٔ جلسه‌ها
نماد۲ شاهداز متن جلسه‌ها
آمریکا۱ شاهداز متن جلسه‌ها
عقل۱ شاهداز متن جلسه‌ها
کارل گوستاو یونگ۱ شاهداز متن جلسه‌ها
اریک فروم۱ شاهداز متن جلسه‌ها
فریدریش نیچه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
غرب۱ شاهداز متن جلسه‌ها
هنر۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ایمانوئل کانت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
کلیسا۱ شاهداز متن جلسه‌ها
کودک۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مسیحیت۱ شاهداز متن جلسه‌ها
مدرنیته۱ شاهداز متن جلسه‌ها
ناخودآگاه۱ شاهداز متن جلسه‌ها
روانکاوی۱ شاهداز متن جلسه‌ها
سرمایه‌داری۱ شاهداز متن جلسه‌ها

مسیر موضوع

موضوع: زیگموند فرویدبازبینی‌شده در همهٔ جلسه‌ها
  1. فروید؛ خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر و مدلی که هنوز جانشین ندارد

    به گفتهٔ سخنران روان‌کاوی سه مکتبِ اصلی دارد که فرویدی‌ها نامِ آن را فقط از آنِ خود می‌دانند و یونگی‌ها هم تقریباً فروید و لکان را چندان به رسمیت نمی‌شناسند، هرچند احترامِ فروید را حفظ می‌کنند؛ فروید خاستگاهِ دو مکتبِ دیگر است و به نظرِ او هنوز مدلی در حدِ مدلِ فروید نداریم، هرچند دیدگاه‌هایش ممکن است ناقص یا نادرست باشند.

  2. چرا فروید همه‌چیز را به جسم برمی‌گرداند: داروین و آرمانِ تقلیل

    داروین الگو، نه مبنا؛ و تقلیلی که فروید می‌کوشید، به گفتهٔ سخنران در زمانِ او معقول بود و با مشاهدهٔ بیشتر دشوارتر می‌شود.

    چارلز داروین ·بدون مقصدنظریهٔ داروین ·بدون مقصدداروینیسم ·بدون مقصدفلسفه ·بدون مقصدزیگموند فرویدعلم ·بدون مقصدکلیساماتریالیسم ·بدون مقصدنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدفیزیکالیسم ·بدون مقصدفیزیک ·بدون مقصدمکانیک کوانتوم ·بدون مقصدریداکشن ·بدون مقصدنظریه نسبیت ·بدون مقصد
  3. مرزِ دفاع: توجیه و بیان، نه تأیید

    توجیه و بیانِ فروید، نه تأییدِ او: سخنران سه‌گانه را از ضعیف‌ترین جاهای نظریه می‌داند و ایرادِ منتقدان دربارهٔ نبودِ شخصیتِ سالم را نقل می‌کند؛ و سوءاستفاده از نظریه را نقدِ آن نمی‌شمارد.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدفریدریش نیچهنظریهٔ تکامل ·بدون مقصدآیزاک نیوتون ·بدون مقصدروانکاوی
  4. از هیستری تا اید: ناخودآگاه

    به روایتِ سخنران، فروید ناخودآگاه را برای توجیهِ درمانِ هیستری فرض کرد، جایی که خاطره‌های آزاردهنده به آن واپس رانده می‌شوند؛ اید «تقریباً انگار» جای آن را می‌گیرد، ولی با آن یکی نیست.

  5. جانشینان، یونگ و لکان در نسبت با فروید

    به گفتهٔ سخنران، روان‌کاویِ فرویدیِ آمریکا برخلافِ دیدِ فروید به ایگو بها داد، یونگ مشاهدهٔ بالینیِ بسیار بیشتری داشت و لکان زبان را محور کرد؛ اما نخستین مدلِ طبقه‌بندیِ انحراف و نوروز را فروید داد.

    کارل گوستاو یونگاریک برن ·بدون مقصدزیگموند فرویدعرفان ·بدون مقصدژاک لکان ·بدون مقصدناخودآگاهنمادروانکاویرؤیا
  6. رویا: آرزوی واپس‌زده، سانسور و روشِ تفسیر

    به روایت سخنران، رویا «به یک معنایی» محافظ خواب است و تحققِ تغییرشکل‌یافتهٔ آرزوی واپس‌زده، و با شبکهٔ تداعی‌های خودِ بیننده تفسیر می‌شود؛ جلسهٔ پنجم همین روش را بر رویای ایرما نشان می‌دهد.

  7. محکِ علم: ابطال‌پذیریِ پوپر و فکت به‌مثابه توافق

    به تقریر سخنران، به محک پوپر روان‌کاوی ابطال‌پذیرِ تجربی نیست و در این معنا علم حساب نمی‌شود؛ اما به روایت او از پوپر منشأ تئوری مهم نیست و فکتْ توافق مجامع علمی است ــ توافقی که به گفتهٔ خودِ سخنران در روان‌کاوی نیست.

    کارل پوپر ·بدون مقصدکلیسافیزیک ·بدون مقصدروانکاوی
  8. محور عمودی: رشد، فردانیت و نقصِ آن در فروید

    به گفتهٔ سخنران رشد در نظریهٔ فروید به همان سه مرحلهٔ کودکی محدود است؛ یونگ رشد و فردانیت را هستهٔ روان می‌داند و همین نقدِ عمودی، از نگاه سخنران، ایراد اساسی فروید است.

  9. فروید در نقد جامعه: مارکس، فرانکفورت، فروم و مارکوزه

    به گفتهٔ سخنران تلفیق فروید و مارکس از آن رو پیش آمد که پیش‌بینی‌های مارکس به نظر تحقق‌نیافته آمد ــ فرانکفورت، فروم و مارکوزه؛ و کاربردهای عقدهٔ ادیپ در کار دلوز و گتاری، هرچند به گفتهٔ او جالب‌اند، به مبانی فروید ربطی ندارند.

    اریک فروممکتب فرانکفورتزیگموند فرویدهربرت مارکوزه ·بدون مقصدکارل مارکس ·بدون مقصدناخودآگاهقدرت ·بدون مقصدروانکاویسرمایه‌داری
  10. روشنگری و فرهنگ غرب در خوانش فرویدی: سوپرایگو، اید و کودک

    به گفتهٔ سخنران با سه‌گانهٔ فرویدی می‌توان روشنگری را گریز از سوپرایگو و آزادشدنِ کودک خواند و شکستش را توجیه کرد؛ اما خودش به تمام این «نگاه فرویدی» معتقد نیست و در انسان خطی متعادل به سوی رشد می‌بیند.

  11. فروید در نقدِ هنر، سینما و فرهنگ عامه

    به گفتهٔ سخنران نقد هنری از جاافتاده‌ترین کاربردهای روان‌کاوی است و پدیدآمدن داستان و فیلم به رؤیا می‌ماند؛ اما فرضِ یک مؤلفِ واحد در سینما غالباً برقرار نیست و در فرهنگ نخبه‌گرا باید انتظار کمتری از آن داشت؛ و در نقد فیلم‌ها تصریح می‌کند که «در موضوع فروید» نشسته و خود را به نگاه فرویدی محدود کرده است.

    آمریکازیگموند فرویدهنرتفسیر رویاخودآگاه ·بدون مقصدمرد ·بدون مقصدمرگ ·بدون مقصدناخودآگاهروانکاویروشنگریرؤیا
  12. گذار به یونگ: تیپولوژی و کارکردهای ذهنِ خودآگاه

    پس از آخرین جلسهٔ فرویدی سخنران به تیپولوژی یونگ می‌رسد ــ تقابل تفکر و احساس و حس و شهود ــ که «به نظر می‌رسد» از کار اصلی یونگ نیست؛ حسنش را سعهٔ صدر می‌داند و بخشی از شرحش را صریحاً از خودش می‌خواند.

    کارل گوستاو یونگزیگموند فرویدخودآگاه ·بدون مقصدناخودآگاهروانکاویزبان ·بدون مقصدزن ·بدون مقصد